آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار ولادت حضرت زینب (س) سال ۱۴۰۲

0
اشعار ولادت حضرت زینب (س) سال 1402

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

شمسِ حجاب کبریا زینب است
تجلی شرم و حیا زینب است
روح مناجات و دعا زینب است
شأن نزول إنّما زینب است
فاطمه‌ی کرببلا زینب است

دوای درد بی دوا زینب است

ای نفس حضرت ختمی مآب
دختر آسمانی بوتراب
در صدف بحر وفا دُرّ ناب
روی تو حسرت دل آفتاب
موی تو شب ندیده حتی به خواب

مصحف مستور خدا زینب است

شب که به امید سحر آرمید
صدای تکبیر فلک را شنید
شب‌زده‌گان! نسیم رحمت وزید
دوباره شمسِ روی حیدر دمید
آینه‌ای به دست زهرا رسید

فاطمه‌ی علی‌نما زینب است

دانه تسبیح تو شمس ضحی
چادر تو، پرچم حجب و حیا
به زیر سایه‌ی تو عرش خدا
نُه فلک از خاک رهت شد بنا
خانه‌ی تو مطاف ارض و سما

کعبه‌ی سیار خدا زینب است

بیا و جلوه‌ی پیمبر ببین
شیرزنی چون یل خیبر ببین
ادامه‌ی سوره کوثر ببین
حَسن حَسن نیز مکرر ببین
دوباره یک حسینِ دیگر ببین

پنج تنِ زیر کسا زینب است

آمدی ای جان جهان حسین!
آمدی ای روح و روان حسین!
آمدی ای دل نگران حسین!
جان حسین جان تو جان حسین
آمدی و زد ضربان حسین

حسین مروه و صفا زینب است

شمس، چراغ در این خانه‌ات
ماه، غبار در کاشانه‌ات
ارض و سما گر شده پروانه‌ات
یافته این گونه شفاخانه‌ات
تهمت عقل است به دیوانه‌ات

دوای ما نعره‌ی یا زینب است

هیبت روی تو سرا پا علی
فاطمه‌ای به شکل مولا علی
نیست کسی مثل تو، الا علی
می‌وزد از نطق تو هرجا علی
لعن علی عدوک یا علی

کوری چشم خصم با زینب است

کرببلا دیده که پیغمبری
فاطمه‌ای و یک تنه لشگری
فاتح هر رزم چنان حیدری
نیست اگر چه مثل تو خواهری
حسین را برادر دیگری

حسن به دشت کربلا زینب است

پلک بزن شام و سحر خلق کن
چشم بچرخان و قمر خلق کن
حماسه‌ای بار دگر خلق کن
به بانگ اسکوتو جگر خلق کن
خطبه بخوان تیغ دو سر خلق کن

آیینه‌دار مرتضی زینب است

گرمی عشق و هُرم این تب یکی‌ست
تا به سحر مسیر هر شب یکی‌ست
هر چه نوشتیم مرکب یکی‌ست
چنان که نام خالق و رب یکی‌ست
نام حسین و نام زینب یکی‌ست

جانِ میانِ هر دوتا زینب است

روز قیامت که جهان مضطر است
بی سر و سامان صف محشر است
عرصه‌ی حشر  از نم گریه، تر است
هر که خودش مانده و بی یاور است
غم نخورد آن که تورا نوکر است

سایه‌ی روی سر ما زینب است

در کف تو چرخ چو دستاس بود
با نفست دهر پُر از یاس بود
خاک رهت گوهر و الماس بود
بس که به اکرام تو حساس بود
پله‌ی منبر تو عباس بود

ستون خیمه‌ی سما زینب است

سیل کرم لحظه‌ی باریدنت
گُل بکشد منت گل چیدنت
یاس در آرزوی بوییدنت
هیچ گلی ندیده خندیدنت
مگر به لحظه‌ی حسین دیدنت

حسین را چهره‌گشا زینب است

از نگهت نور خدا منجلی
هرچه خدا خواست تو گفتی بلی
هیبت تو قصه‌ی هر محفلی
خواست که غم دست تو بندد ولی
غم که بُوَد در بر دخت علی

حیدر صحرای بلا زینب است

آمده بر جنگ تو غم از الست
کرببلا  غم به بلا داد دست
جنگ تورا حق به تماشا نشست
قامت تو قامت غم را شکست
دخت علی را تنوان دست بست

فصلِ خطاب خطبه‌ها زینب است

شاعر:موسی علیمرادی

____________________________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

از گوشه ی چشمی که بزرگی بنماید
ذهنم به نظر گوهر مضمون بسراید
اشک قلم از گوشهء چشمان ورق ریخت
تا جوهر این شعر ز خون جگر آید
نه مریم و نه آسیه،نه هاجر و حوا
در آنچه که زینب محکش خورد نپاید
مثل حسنین و علی و خویش و خدیجه است
جز فاطمه کس دختر اینگونه نزاید
جوشانده و می نیست که مستش شدم، این ظرف
آشی است که با دست خودش هم زده شاید

کی کار کویر است که از آب بگوید
زینب فقط آن است که ارباب بگوید

یک پارچه اشک است و مطّهرتر از این نیست
دیپاچه ی نور است و منوّرتر از این نیست
گفتند که دختر شده اما همه دیدند
شش سال دگر بانویِ مادرتر از این نیست
در کوفه همینکه به روی ناقه سخن گفت
دیدند در این معرکه حیدرتر از این نیست
دین را گره بر معجر خود زد همه جا برد
جز احمد مختار پیمبرتر از این نیست
در گوشه ی اقلیم قدمهای تو هستیم
جنت به خداوند قسم سرتر از این نیست

ما را ببر از ما که فقط مست تو باشیم
چون جام بلا منتظر دست تو باشیم

نامش سر هر میکده هر باده نشسته
مهرش به دلِ هرکسی افتاده نشسته
او آیت عظمایِ خدا روی زمین است
از اوج کمال است چنین ساده نشسته
ارباب شده ملتمس دست قنوتش
هر وقت که زینب سر سجاده نشسته
در گوشهء ویران نه که از پای فتاده
جان را وسط دشت بلا داده نشسته
در خمیه دعا کرده حسینش زده شمشیر
پشت سرِ هر شیر نری ماده نشسته

عالم شده زیر و زبر از سوزِ صدایش
لاحول ولا قوة الا به خدایش

با غصه کنار آمد و با درد مدارا
پرورده به چشمان خودش اشک و بکا را
چون عالمه ی غیر معلم شده باید
بنشیند و تفسیر کند حرف خدا را
بیدار شد از خواب خبر داد که دیشب
با دست خودش پس زده طوفان بلا را
خورشید عقب رفت و سحر ماند که زینب
با روسری اش وفق دهد شمس و ضحی را
ای حضرت مجذوب خدا جاذبهء رب
با یک نظرت بنده کن این سر به هوا را

سرباز سپاه تو شدم از کرم تو
هیهات کسی کج برود در حرم تو

لب باز کن از دل ولی از رنج خزان نه
فریاد کن از ظلم ولی از آه و فغان نه
ناله بزن ای شمر رها کن سر او را
اَخنس بزن اما نوک نی را به دهان نه
وقتی که نگهبان تو سرهای بریده است
رفتن وسط جمعیت خیره سران نه
با کعب نی افتاد به جان بدنت آه
خم کن کمرت را ولی از بار گران نه
گفتی بنویسند به پیشانی آفاق
سر تشنه بریدن بغل آب روان نه

ای آنکه رسیدی همه گفتند حسینی
چون پنج تن آل عبا نور دو عینی

شاعر:حسین قربانچه

____________________________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

قلم به دست شدم بعد مدتی بانو
بگويم از تو و از شان شوكتى بانو
قلم بدست شدم تا فضائلت گويم
بگويم از تو كه درياى رحمتى بانو
به نام نامى زينب به نام حضرت عشق
قسم به ذكر جلاله قيامتى بانو
نوشتم اسم تورا و قلم به خود لرزيد
چه اقتدار عظيم و ابهتى بانو
هميشه نام تو با اشك من عجين بوده
ندارد اين دل آشفته قيمتى بانو

به سجده پاى تو افتاده ام ولى ناگاه
فداى نام تو اى دختر ولى الله

خداى عز و جل همدمِ دقايق توست
كلام حيدر كرار نطق ناطق توست
غبار چادر تو زينت حجاب شماست
سر شكسته ى توگوشه ى حقايق توست
تمام عالم و آدم هلاكه اربابند
خوشا به حال تويى كه حسين عاشق توست
امير كرب و بلا بوده اى تو بعد حسين
رياست حرم عشق از سوابق توست
به خطبه هاى شما افتخار بايد كرد
به خطبه اى كه نشان از كلام صادق توست

خدا نگيرد از اين دل تورا و لطفت را
نديده ايم به جز دست تو محبت را

چگونه مدحتتان را حساب بايد كرد
چرا كه مدح تورا صد كتاب بايد كرد
عقيده ى تو بر اين بود با كلام فصيح
كه شام را سر دشمن خراب بايد كرد
چنان به معركه هاشان تو حيدرى كردى
تو را خودِ خودِ مولا خطاب بايد كرد
طلوع نور رخت آنچنان جهانگير است
كه شمس حضرت حق را جواب بايد كرد
دعاى آنكه خدارا به تو قسم داده
به حرمت قسمش مستجاب بايد كرد

تمام ايل و تبارم فداى تو بانو
منم گداى گداى گداى تو بانو

مقام و مرتبت تو كم از پيمبر نيست
كسى شبيه تو با مادرت برابر نيست
خدا كند كه مرا از قلم نيندازى
به روز حشر كه جز تو پناه ديگر نيست
كريمىِ تو يقين ارث از حسن دارد
از او كسى به سخاوت معتبر تر نيست
براى هر سه برادر تو خواهرى كردى
چه خواهرى كه مثالت درعالم ذر نيست
گريز شعر من اما اذان عاشوراست
بگو چرا خبرى از علىِ اكبر نيست؟

ببخش حال مرا..بين اين قوافى نيست
هزآنچه گفته ام از تو هنوز كافى نيست

براى تو دو سه خطى بگويم از دل و جان
دو باره حرف على شد!ببار اى باران
خدا براى كسى اينچنين نيارد كه
پسر به خاك و پدر در مقابلش حيران
صدا به خيمه رسيده بيايد اهل حرم
حسين چاره ندارد شده ست سرگردان
علىِ اكبر رعنا شده على اصغر
تنش چو برگ درختان زرد در آبان
حسين ناله زنان گفت با تو اى خواهر
كمك كن و على ام را به خيمه برگردان

حسين ماند و خجالت حسين مانده و غم
حسين ماند و تو و لشكرى ز نامحرم

شاعر:آرمان صائمی

____________________________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

گمان کن که با کعبه همسایه ای
پی حفظ چندین هزار آیه ای
و حتی اگر غرق سرمایه ای
بدان بی علی پست و بی مایه ای

خود کعبه هم می رود صبح و شام
به دیدار حیدر علیه السلام

علی نزد حق است و حق با علیست
مسیر الی الله تنها علیست
مپرس از چه ذکر لب ما علیست
عبادت همین گفتن یا علیست

اگر که خدا خواندن او بد است
بشر خواندنش کفر صد در صد است

همیشه خدا بود هم صحبتش
به محراب خم شد فقط قامتش

خدا نیز در پاسخ طاعتش
به او دختری داد شد زینتش
ندیده فلک اینچنین دختری
که بر خلق عالم کند سروری

از افلاک تا خاک پرواز کرد
برای برادر کمی ناز کرد
در آغوش او چشم را باز کرد
سپس پرده برداری از راز کرد

چنین گفت چشمش به ماه منیر
امیری حسینٌ و نعم الامیر

نگاهش دوای تب پنج تن
حضورش چراغ شب پنج تن
چه بنویسم از کوکب پنج تن
شده قبله ام زینب پنج تن

به طغیان کشانده جنون مرا
به پایش بریزید خون مرا

چه خوب است امشب خدا خواستن
طلا نه دل مبتلا خواستن
هر آنچه که خوب است را خواستن
خلاصه فقط کربلا خواستن

تمام سحر ذکر یا رب بگو
همه حاجتت را به زینب بگو

چنان مادرش عالمه زینب است
به بیت علی قائمه زینب است
به غم های او خاتمه زینب است
پس از فاطمه، فاطمه زینب است

زمان دعا نوحه دم داده ام
خدا را به زینب قسم داده ام

چو با او کسی همنشین می شود
یکی از بزرگان دین می شود
یکی مثل ام البنین می شود
که روزی قمر آفرین می شود

به ام البنین مرحمت کرده است
ابالفضل را تربیت کرده است

اباالفضل حالا هوادار اوست
اباالفضل ماه شب تار اوست
ابالفضل امروز علمدار اوست
و کار دفاع از حرم کار اوست

خوشا آنکه او انتخابش کند
فدایی زینب خطابش کند

شاعر:علی ذوالقدر

____________________________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

خلق و خوی و خصال دخترها
بیشتر می رود به مادرها
دختران می زنند چون مادر
گره محکمی به معجرها
دختران عشیره زهرایند
مردهای عشیره حیدرها
موقع پهن کردن سفره
کمک مادرند دخترها
خورده نان های سفره ی مولا
می رسد بیشتر به قنبرها
عشق هم نیست بی شباهت به
حس بین تو و برادرها
زیر پایت نگاه کن بی بی
می خورد چشمتان به نوکرها
درک اوج کرامتت دارد
بیشتر بستگی به باورها

پیش مردم بدم نکن بی بی
دست خالی ردم نکن بی بی

آیه آیه، خدا خدا زینب
نور توحید هل اتی زینب
راحت روح مصطفی زهرا
راحت روح مرتضی زینب
قاری خطبه های یاحیدر
جلوه ی صبر مجتبی زینب
ای امام یقین و صبر و رضا
مظهر عفّت و حیا زینب
شیرِ مردان کربلا عبّاس
شیرِ زن های کربلا زینب
در مقامات عشق باید گفت
ما کجا و شما کجا زینب
به یقین در مقام تو جاری است
حکم کلی “انّما” زینب
و کتاب شکوه تو درس است
لفظ لفظ و هجا هجا زینب
با تمام وجود می گویم
السلام علیکِ یا زینب

السلام علیک، بی تابم
جان مولا بیا و دریابم

پر زدم باز در هوای شما
در هوای پر از خدای شما
وقتی از راه آمدی خم شد
آسمان بوسه زد به پای شما
سال ها مانده بر دلم بی بی
داغ دیدار کربلای شما
مشهد من به جای معصومه
کربلا رفتنم به جای شما
همه ی حاصلم فدای علی
جان ناقابلم فدای شما
مدح خواندن فقط برای علی
روضه خواندن فقط برای شما

زینبیه فدا شدن عشق است
و شهید شما شدن عشق است

نوکر بی وفا نمی خواهی
من گدایم گدا نمی خواهی
رو سیاه همیشه را بی بی
آه می خواهی یا نمی خواهی
به خدا خوب می شوم یک روز
حرّ شرمنده را نمی خواهی؟
به جوانی اکبرم بپذیر
و نگو که مرا نمی خواهی
می شود باز هم بپرسی که
سینه زن، کربلا نمی خواهی؟
بین این شاعران درباری
شاعری بی نوا نمی خواهی؟

بی نوایم بیا قبولم کن
و برای خدا قبولم کن

مست این حس ناب می مانیم
نوکر بوتراب می مانیم
به شهیدان تو بدهکاریم
وای اگر بی جواب می مانیم
تا دعاهای مادرت زهرا
بشود مستجاب می مانیم
با علی عهد بسته ایم امروز
پای این انقلاب می مانیم
پای این بیرقیم و منتظر
شمس پشت حجاب می مانیم

در دل ماست شور هم عهدی
تا بیاید ندا … انا المهدی

شاعر:وحید محمدی

____________________________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

آتشم آتشی از سمت سحر
شعله‌ام شعله‌‌ای از شمس و قمر
هوهویَم هوهویِ یک تیغِ دوسَر
نعره‌ام نعره‌ای از عمقِ جگر

“ها علی بشر کَیفَ بشر
که بشر می‌شود اینگونه مگر؟*

مثل یک قایقِ طوفان زده‌ام
مثل یک شیشه‌ی باران زده‌ام
مثل یک دست به دامان زده‌ام
که خوش این فال به دیوان زده‌ام

آمده جانِ علی جانِ نجف
حضرتِ زینبِ سلطانِ نجف

به جلال و جبروتش سوگند
به کمال و ملکوتش سوگند
به قمات و به قنوتش سوگند
به ثُبات و به ثبوتش سوگند

نورِ ثارالَهِ زهرا و علیست
باء بسم‌الله زهرا و علیست

باز زهراست که مولا شده‌است
یا علی هست که زهرا شده‌است
چه در این قاب هویدا شده‌است
که حسن غرقِ تماشا شده‌است

جَبلُ الصَبرِ دو دونیا زینب
سومین معنیِ زهرا زینب

جلوه در جلوه تنزُل دارد
نور در نور تسلسل دارد
مصطفی در بغلش گُل دارد
فاطمه هست ؛ تامل دارد

روز اول به خدا گفت بَلا
اِنَماالعِشق هوالکرببلا

ذوالفقاری که دو دَم دارد اوست
آنکه خود هفت حرم دارد اوست
شاه دُختی که عَلَم دارد اوست
آنکه از صبر قدم دارد اوست

به عُلُوَش که تمام دین است
نام زینب چقدر سنگین است

زینبی هم قدمِ ثارالله
زینبی با عَلَمِ ثارالله
معنیِ محترمِ ثارالله
در حجابِ حرم ثارالله

“زینبی سایه به سایه با دوست
سایه هم دورتر از او تا دوست”

نَفَس او دو هَجا بود: حسین
زینب اینگونه دوتا بود: حسین
با حسینش همه‌جا بود: حسین
هم حسن هم بخدا بود: حسین

تاکه او هست سری خَم نشود
سرِ مویی زِ علی کم نشود

کیست او راویِ راه سه امام
کیست او خطبه‌ی پولاد و پیام
کیست او شیرِخدا در احرام
کیست او معنیِ ویرانیِ شام

کیست او بیرقِ غیرت باشد
قسمِ حضرت حجت باشد

شب که تا تربتِ مادر می‌رفت
هر قدم با سه برادر می‌رفت
پیشِ رو حضرت حیدر می‌رفت
زود عباس جلوتر می‌رفت

نور جز نور از این آیه ندید
سایه‌اش را زنِ همسایه ندید

بارَش از کوه کمر می‌شکند
داغش از مَرد سپر می‌شکند
بال او از همه پَر می‌شکند
زینب است او و مگر می‌شکند؟

رفت از کوفه جگر درآورد
رفت از شام پدر درآورد

کربلا دید پَرَش تیر کشید
پایِ گودال سَرَش تیر کشید
بی حسینش کمرش تیر کشید
نیزه‌ای زد جگرش تیر کشید

کربلا دید اسیرش کردند
آه یکروزه چه پیرش کردند

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

به نام زینت مولا، به نام سیده زینب
شهنشاهان به قربان ِ غلام سیده زینب
به نام شیربانوی ِ مجاهدهای هر دوران
خدا زد استقامت را به نام سیده زینب
نیاورده به ابرو خم ، در آن دریای طوفان ها
که ترس از ظالمان باشد ، حرام سیده زینب
فراوان دیده این عالم ، قیامت آفرین اما
قیامت کرده در عالم ، قیام سیده زینب
ندیده غیر زیبایی ، به رغم میل دنیایی
که یک لحظه نچرخیده ، به کام سیده زینب
نه حَوا هست و آسیه ، نه مریم هست و نه هاجر
بُوَد بالاتر از این ها ، مقام سیده زینب

پس از زهرا به زن های دو عالم برتری دارد
کسی که گردن سبطین ، حق مادری دارد

به نام این همه ایمان ، به نام غیرت زینب
غلامم من ، غلامم‌ من ، غلام همت زینب
به نام نافله خوان ِ سحرهای پر از ظلمت
به نام این همه تقوا ، به نام عصمت زینب
نزاید مادری دیگر ، خدیجه تر از این بانو
شده خرج خدا یک عمر ، کل ثروت زینب
امیر المومنین در دین ما تنها بُوَد مردی
که دارد یادگاری در  ، جهان چون حضرت زینب
چو عباس است در عالم، همیشه پرچمش بالا
بگیرد هر که بر شانه ، لوای نصرت زینب
هزار و چار صد سال است در دنیا حرامی ها
نمی خواهند باشد الگوی زن عفت زینب

الا ای دشمن دین ، جنگ با حق درد سر دارد
بدان با چادر زینب ، در افتادن خطر دارد

حماسه آفرینی های زینب آفرین دارد
چو زهرا مادرش حق گردن دنیا و دین دارد
الا ای مردم عالم ، علی تنها نمی ماند
اگر زهرای اطهر مثل زینب جانشین دارد
تمام شیر زن های جهان قربان آن زن که
کفیلی چون یل شیر افکن ِ ام البنین دارد
چه باید گفت از آن بی معلم عالمه وقتی
که مداحی گرامی مثل زین العابدین دارد
زبانش لال هر که دست بسته خوانده آن را که
چو بابایش علی دست خدا در آستین دارد
به فردوس برین فردای محشر می بَرَد ما را
همین بانو که در سوریه فردوس برین دارد

اگر هستی حسینی یاد فردا غم نخور دیگر
به محشر حضرت زهرای سوریه کُنَد محشر

سلام ای حضرت ریحانه ی ریحانه ی طه
سلام ای قدر بسیارت ، فراتر از معماها
سلام ای مَحرم ِ درد دل عباس و قاسم ها
ز مادر با محبت تر ، برای پور لیلا ها
که پای قول خود مانده است مثل تو در این عالم؟
که پای اعتقاد خود ، چنین زد دل به دریاها
تو با فرعون شامی کرده ای کاری که تا محشر
بُوَد بالاتر از درک ِ همه هارون و موسی ها
سلام ای آخر آزادگی ، دریای آزادی
ذلیل عزم تو بانو ، اگر ها گشت و اماها
به تو رو میزنم هر وقت ، دلتنگ نجف هستم
که دختر جور دیگر قرب دارد پیش ِ باباها

دو عالم بر علی نازد ، علی نازد بر این دختر
ندیدم زینبی تر از ، امیرالمومنین حیدر

علی با چادر زهرا ، چه غوغایی ، چه تصویری
حسین بن علی دارد ، عجب همشیره ی شیری
من از آن خطبه هایی که ، عقیله خواند فهمیدم
حریف حرف حق هرگز ، نخواهد گشت شمشیری
زنی با دست بسته کرد مشت حیله‌ ها را رو
زنی مردانه شد کابوس هر زوری و تزویری
به هر جمله که می گوید ، به روی منبر محمل
ز سرهای بریده می رسد آوای تکبیری
زنان کوفه این بانو ، که قرآن یادتان داده
نباشد حق الطافش ، به قرآن سنگ تکفیری
بریز ای چوب محمل اشک خون با آسمانی ها
نشد خواهر کُنَد بهر برادر گریه ی سیری

حسینش رفت در عالم ، چه آمد بر سرش یا رب
نمی شد باور ام حبیبه ، این بُوَد زینب

شاعر:محمد حسین رحیمیان

____________________________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

بهترین خواهر دنیا زینب
زهره‌ی حضرت زهرا زینب
همه پست‌اند و معلا زینب
همه خاکند و مطلا زینب

قبله‌ی قبله‌نماها زینب!

زده امشب به سرم شور نجف
پای من واشده در طور نجف
منم و مستی انگور نجف
مات کرده همه را نور نجف

نور بخشیده نجف را زینب

شب یلدای علی گشت سحر
کوثر آورده به دنیا کوثر
حق مبارک بکند پیغمبر!
رحمت خانه که باشد؟ دختر!

رحمت خانه‌ی مولا زینب…

عشق تا روز ابد حیرانش
عقل آشفته و سرگردانش
صبر زانو زده بر عنوانش
کشتی کرببلا سُکانش…

نیست دست کسی الا زینب!

مانده در حسرت رویش خورشید
سخنش آیه‌ی قرآن مجید
پدری زینت اینگونه ندید
آنکه زد بر دهن شوم یزید…

مانده‌ام بود علی یا زینب!

دامنی قرص قمرپرور داشت
از رقیه چه کسی بهتر داشت؟!
این سه ساله شرفی دیگر داشت!
پرچم آل علی را برداشت!

پس رقیه شده حالا زینب

گرچه او صابره‌ی عالم بود…
تکیه‌ی محکم آقا هم بود..
قدش از داغ برادر خم بود
مَحرم شاه چه بی مَحرم بود

بی برادر شد و تنها زینب…

روز و شب یاد بیابان می‌کرد
گریه بر آن تن عریان می‌کرد
گله از خار مغیلان می‌کرد
یاد ویرانه فراوان می‌کرد

ای فلک! قهر شدی با زینب…

ای فلک داغ برادر دیدم
شمر را دست به خنجر دیدم
کوچه‌بازار مکرر دیدم
من از این‌ها غم بدتر دیدم

شد تماشا به گذرها زینب…

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

با چه توان می‌توان که وصف تو گفتن
آی که ناممکن است گفتن از این زن
عاجز و گُنگ‌اند و لال و اَبکَم و الکن
شاه و گدا و خطیب و دوست و دشمن

مدح کجا و دَم از جلالت زینب

شاه نجف محو تو دیارِ علی هم
پیش تو خم گشته ذوالفقار علی هم
زینت زهرایی و اقتدارِ علی هم
فخر خدایی و افتخارِ علی هم

صحبت کروبیان کرامت زینب

کیستی ای چادر تو کعبه‌ی سیّار
کیستی ای معنیِ علی دلِ پیکار
کیستی ای معدنِ تحمل اسرار
هیچ نگفتیم و در مقابل بسیار

ما همه هیچیم پیش شوکت زینب

ای متوسل به تو تمام ملائک
ای متوجه به تو سلام ملائک
ای مترنّم به تو امام ملائک
ای متبرک به تو کلام ملائک

درکِ فرشته کجا و قدمت زینب

قله‌ی صعب‌العبورِ آل علی تو
داد شهادت ملک مثالِ علی تو
وارث قدوسی جلال علی تو
بعدِ حسین از خدا سوالِ علی تو

آلِ علی زنده از صلابت زینب

نورِ جلالی و جلوه‌های جلیله
مُتَّصَفی بر همه اسماء جمیله
مصطفوی  فاطمی  علیمه عقیله
قبله‌ی آلِ حسین  و قلبِ قبیله

ای قسم قدسیان قداست زینب

چشم خدا گرم این شکوه و یقین است
فاطمه آن است و یاکه فاطمه این است
زن اگر این است و خواهری به همین است
مردی اگر هست  طفلِ خاک‌نشین است

عقل نبرده است پِی به ساحت زینب

ای همه‌ی تو حسین و ای همه‌اش تو
اول این راه او و خاتمه‌اش تو
فاضله‌اش فاهمه‌اش فاطمه‌اش تو
زمزمه‌ی تو حسن و زمزمه‌اش تو

هست حسن پرده‌دار عزت زینب

محوِ تو عمری همه حواس حسین است
هر نظر مرتضی شناس حسین است
فیض دعای تو التماس حسین است
پشت سپاه غمت سپاس حسین است

هست نگاهش به استجابت زینب

نامِ تو را کرببلا روی نگین زد
اذن ، حماسه گرفت و نقش جبین زد
نی که فقط خطبه‌ات به کوفه کمین زد
زلزله‌اش کاخ شام را به زمین زد

هیمنه‌ها شد غبارِ همت زینب

با تو ستون حرم به جای خودش ماند
با تو حرم باز روی پای خودش ماند
بیرق شیعه در اعتلای خودش ماند
شامِ جهالت در انزوای خودش ماند

کرببلا مانده از امامت زینب

امر به صبرت نمود  حکم برادر
تا که نبیند جهان تلاطم حیدر
امر به صبرت نمود ورنه مُسَخر
پیش شکوه تو بود آنهمه لشکر

چشم علمدار بر شهامت زینب

ماندی و خورشید از غبار برآمد
از نفست تیغ آبدار برآمد
قلب فشردی و لاله‌زار برآمد
بر سر نخل حسین بار برآمد

تازه شروع می‌شود قیامتِ  زینب

کوفه‌ی بیچاره تا نهیب تو را دید
شام در آتش شد و لهیب تو را دید
بیرق طوفانی‌ات شکیب تو را دید
کرببلا فتحِ عنقریب تو را دید

حضرت نهج‌البلاغه حضرت زینب

آه که سرنیزه‌ای غریبِ تورا برد
داد که سنگی لبِ حبیبِ تورا برد
پیرهنی پاره شد نصیبِ تورا برد
ضربه‌ای آوای یامُجیبِ تو را برد

کرببلا گریه کن به غربت زینب

غزّه بمان روی پا که می‌رسد از راه
لحظه پیروزی‌ات که نصرُمن‌الله
غزه بمان اندکی که آتش این آه
می‌زند آتش به ظلم و ظالم و گمراه

غزّه توسل نما به نصرتِ زینب

شاعر:حسن لطفی

اشعار شهادت حضرت معصومه (س) سال ۱۴۰۲

1
اشعار شهادت حضرت معصومه (س) سال 1402

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

تو دخترِ کریمه‌ی موسی‌بن‌جعفری
بانوی کبریائی و از عالمی ، سری

تو آمدی و قم حرم اهل بیت شد
ایران شده رکاب و تو هم مثل گوهری

اخت الرضا و صاحبه‌ی عرش اعظمی
دریایِ بی‌کرانِ کرامات و ، محشری

ما پای سفره‌ی تو نمک خورده‌ایم، چون
جز نانِ تو حرام بُوَد نانِ دیگری

ریحانة الرضائی و خورشیدِ شهر قم
تفسیری از تمامیِ آیاتِ کوثری

فرموده‌اند اینکه ثواب زیارتت
با زائران فاطمه دارد برابری

یعنی که ای تجلی انوارِ فاطمی
آئینه دارِ حضرت زهرای اطهری

از فاطمه نوشتم و ابیات گریه کرد
وقتش شده غزل برود جایِ دیگری

بانو هزار شکر که در شهر قم ، نبست
راهِ تو را میانه‌ی کوچه، ستمگری

روزِ دوشنبه بود گمانم ، نوشته‌اند…
که در مقابلِ پسر افتاد مادری

شاعر:علی گلچین پور

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

در پیش خواهر از برادر گفتن عشق است
پیش برادر هم ز خواهر گفتن عشق است
از دختر موسی بن جعفر گفتن عشق است
از شافع صحرای محشر گفتن عشق است

در ماتمش زهرا پریشان گریه کرده
سینه زنان ، شاه خراسان گریه کرده

زهراست اما پهلویش خنجر نخورده
دوشیزه مانده غصه ی همسر نخورده
پیشانی اش محکم به چوب در نخورده
یک مرتبه به یک حرامی بر نخورده

اما شبیه فاطمه خم راه رفته
این چند روز آخری کم راه رفته

با تازیانه پیکرش شد لاله گون ، نه!
با چوبه ی محمل سرش شد غرق خون ، نه!
خلخال را از پایش کسی کرده برون ، نه!
نامحرمی دیده قدش را تاکنون ، نه!

اینجا فقط دور و برش سادات بودند
جاروکشان محضرش سادات بودند

در شام بر اشک تو خندیدند زینب
پیش تو ، باسرنیزه رقصیدند زینب
کوچه به کوچه بر تو خندیدند زینب
آویزه از گوش تو دزدیدند زینب

اینجا به دستانم به غیر از گُل ندادند
اینجا مرا با نیزه هاشان هُل ندادند

سخت است اگرمرهم به چشم تر نباشد
درغربت وغم سایه ای برسر نباشد
ناموس حق باشد ولی معجر نباشد
سوز غریبی کمتر ازخنجر نباشد

تو بودی وچشمان هیز مردها وای
بی قیدی دستان آن ولگرد ها وای

شاعر:حسین قربانچه

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

شب را به پایان می رساند طلعت نورت
خورشید عالم خلق شد از برکت نورت
از کهکشان ها هم گذشته وسعت نورت
جبریل سر خم کرده پیشِ هِیبَت نورت

روز ازل نورِ تو را بر ما که تاباندَند
ما را غلام “حضرت معصومه جان س” خواندند

تو بانیِ آرامشِ امواجِ دریایی
آئینه ی یکتاییِ عرش مُعلّایی
یاسی ترین سجّاده ی محراب بابایی
تو دُوُّمین انسیةُ الحَوُرای طاهایی

دشت تمنّایی و ما آهویَت ای خانم
خیلی به زهرا رفته خلق و خویَت ای خانم

در موج مِهرَت کشتی الطاف را گم کن
مانند مادر بر دل طفلت ترحم کن
“آموزگار حضرت مریم”..،تَکَلُّم کن
جان رضا ما را فقیر “مشهد” و “قُم” کن

هرکس گدای کوی این خواهر-برادر شد
جیره بگیرِ سفره ی موسی بن جعفر  شد

ای ماه‌تابِ روشنِ شب هایِ پُر امّید
ای رود جاری،چشمه سارِ جُلگه ی توحید
باران تو بر سرزمینم رنگ و بو بخشید
تا آمدی..،ایران نسیم فاطمی پیچید

لوح دل ما لنگِ امضای شما باشد
چشم عَجَم خاکِ کف پای شما باشد

داری تو چشمِ گریه خیزی،حال مضطر هم
بالِ پر از زخمت شکسته..،ریخته پَر هم
دلواپس بابا و دلتنگ برادر هم…
آخر شما را می کُشَد این حالت درهم

از آهِ پُر سوزِ تو عالم گریه می کرده
با یا “رضایَت” اهل قُم هم گریه می کرده

فصل خزان و روزگاری زرد آخر سر…
هجران و زهرتلخ و آهی سرد آخر سر…
داغ‌برادر..،داغ بابا..،درد..،آخر سر…
این ها تو را از پای درآورد آخرسر

سجّاده ی خالی تو در سرسرا پهن است
سنّی نداری..،بستر مرگت چرا پهن است

آن روز که تو وارد ایران شدی بی بی
مانند خورشید فلک،تابان شدی بی بی
تفسیر نصِّ آیه ی قرآن شدی بی بی
در خانه ی ایرانیان مهمان شدی بی بی

شکر خدا شأن مقامت حفظ شد آن روز
الحمدلله احترامت حفظ شد آن روز

آبی تکان خورده است آیا در دلت!؟ هرگز
پای حرامی شد رکاب مَحمِلت!؟ هرگز
چشمان شورِ بی حیا شد مشکلت!؟ هرگز
بازار قم گردیده آیا قاتلت!؟ هرگز

سهم دل رنجور تو غم شد!؟نشد در قم
از معجرت یک تار نخ کم شد!؟نشد در قم

آیا تمام گلشنَت در یک زمان پژمرد!؟
تیزیِ سنگِ شام بر پیشانیِ تو خورد!؟
اصلاً طناب شمر تا اینجا تو را آزُرد!؟
خورجینی آیا هستی ات را در تنوری بُرد!؟

با خنده های نیزه داری پست باریدی!؟
راس برادر را سرِ سرنیزه ای دیدی!؟

زینب میان شهر پر نیرنگ گیر افتاد
زینب میان قومِ بی فرهنگ گیر افتاد
زینب میان کوچه های تنگ گیر افتاد
زینب به زیر ازدحام سنگ گیر افتاد

این آینه خیلی ترک خورده است در کوچه
از دست شاگردش کتک خورده است در کوچه

شاعر:بردیا محمدی

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

ای آسمون بی ستاره
خون گریه کن توو این شب تار
شال عزاس روو دوش گنبد
امام رضا شده عزادار

بارونی میشه همه چشما
با ذکر یا فاطمه امشب
توو آسمونا داره وعده
فاطمه با فاطمه امشب

داره بازم یه داغ کهنه
میون سینه ها میشینه
باز فاطمه رفت و علی موند
گرفته قم بوی مدینه

از سر این زمین زیادن
فاطمه های آسمونی
ریحانه ها همیشه انگار
رسمه برن توی جوونی

شکر خدا مهمون نوازی
خاصیت کشورمونه
فاطمه ی موسی بن جعفر
غسل و کفن نشد شبونه

قم خیلی داره فرق با شام
قم عاشق ابوترابه
حضرت معصومه نشد دفن
شکر خدا کنج خرابه

برای قم خیلی مهمه
رضایت زهرای اطهر
نمیزنن نمک به زخمه
خواهره دلتنگ برادر

برعکس شام  ِ روسیا قم
تا روز محشر رو سفیده
اینجا کسی جواب سلام و
اصلا با کعب نی نمیده

شاعر:محمد حسین رحیمیان

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

گرچه از دوریِ برادرِ خود
ذره ذره مریض‌تر میشد
عوضش میهمانِ مردمِ قم
لحظه لحظه عزیزتر میشد

تا بیایی تبرکی ببرند
همه درهای خانه‌ها وا بود
در میان اهالی این شهر
سرِ مهمانیِ تو دعوا بود

خوب شد پرده‌هایِ محمل تو
هر کجا رفته‌ای حجابت شد
خوب شد با محارمت بودی
زانویی خَم شد و رکابت شد

آب پاشیده‌اند و خاکِ مسیر
ذره‌ای رویِ چادرت ننشست
رد نشد ناقه‌یِ تو از بازار
محملِ چوبی‌ات سرت نشکست

کوچه‌ها ازدحام داشت اما
سرِ این شهر رو به پایین است
می‌روی کوچه کوچه می‌گویی
ضربِ شامی عجب سنگین است

می‌رسی و حواسِ مردم هست
آب هم در دلت تکان نخورد
از کنارِ خرابه رد نشوی
یا نگاهت به خیزران نخورد

دختری بود با شما یا نه؟
که اگر بود غصه‌ای کم داشت
جایِ زنجیر و خار و نامحرم
گِردِ خود چند چشمِ مَحرم داشت

معجرت احترامِ خود دارد
چه خیالی اگر برادر نیست
رویِ سرهایشان طبق آمد
ولی اینبار رویِ آن سر نیست

آه ؛ بیماری و همه بیمار
شهر قم شد مریضِ روضه‌ی تو
حرفِ دختر شد و دلت لرزید
شده وقت گریزِ روضه‌ی تو

عمه‌اش گفت خوب شد خوابید
چند شب بود تا سحر بیدار
کُمَکَم کن رُباب جای زمین
سرِ او را به دامنت بگذار

آمد از بِینِ بازوان سر را
تا که بردارد عمه‌اش ای داد
یک طرف دخترک سرش خم شد
یک طرف سر به روی خاک اُفتاد

شاعر:حسن لطفی

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

از جگر سوختگان آه شرربار ببین
خیز از طوس و بیا حال مرا زار ببین

کاش میشد که دل سیر تماشات کنم
یار گمگشته! تو برگردی و پیدات کنم

چقدَر کوه و کمر را پی تو آمده ام
به تمنای رُخت ناله ی هجران زدم

چندماه است که آوارگی اقبال من است
چادر خاکی من شاهد احوال من است

منِ معصومه کجا رنج بیابان گردی؟!
کاش یک‌بار به این خسته نظر میکردی

خبری باد صبا از تو نیاورد آخر
دست تقدیر مرا راهی قم کرد آخر

پیِ تکریمِ منِ پرده نشینِ بدحال
سربه زیر آمده بودند همه استقبال

سر هر کوچه که رفتیم سلامم کردند
مثل پروانه همه دور و برم میگردند

دور بودم همه جا از نظر بیگانه
خانه ام خانه ی نور است نه یک ویرانه

گریه کردیم ولی حین مناجات فقط
کوچه رفتیم ولی کوچه سادات فقط

کاش بودی که ببینی چقدر تب کردم
من در این شهر فقط گریه به زینب کردم

کاش میشد بنویسند دروغ است دروغ
رفتن عمه ما بر سر بازار شلوغ

چه کسی داشت گمان از سر ایوان بلند..
عده ای بی سر و پا سنگ به زینب بزنند!

فکر کن‌ دور نوامیس خدا معرکه بود
فکر کن چادر ناموس خدا دست که بود؟!

شاعر:سید پوریا هاشمی
_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

اینجا بهشت بین رواقت مشخص ست
در این حریم مهر و صداقت مشخص ست

ایران دو عرش داشته آن هم تو و رضا
از مشهدِ امام ، چراغت مشخص ست

هر لحظه چادرت گره ای باز می کند
ای فاطمی سرشت سیاقت مشخص ست

وقتی قدم بسوی عزیزت گذاشتی
از این جهان و هر چه ، طلاقت مشخص ست

از سوز توست ظهر قم اینگونه داغدار
هجر غریب طوس ز داغت مشخص ست

علامه های اشک ، به تو رشک می برند
ای قبلگاه ، شوقِ عراقت مشخص ست

شاعر :حامد آقایی

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

بانوان اهل قم با احترام
حلقه دور محمل بانو زدند
تا نلرزد قلب خاتون حجاز
مردها در محضرش زانو زدند

گرچه سرگرد دیار غربت است
ذره ای از شوکت او کم نشد
موقع وارد شدن در شهر قم
پشت دروازه معطل هم نشد

هم برادر هم برادرزاده اش
از مدینه از خراسان آمدند
تا که در غربت نماند بر زمین
موقع تدفین شتابان آمدند

کاش وقت دفن زینب هم کسی
از برادر زاده ها می آمدند
کاش عباس و حسین و قاسم و
اکبر از کرببلا می آمدند

هر چه باشد خواهر عباس بود
لحظه‌های احتضارش دوست‌داشت
جای بستر بردنش در آفتاب…
سر به زانوی حسینش می‌گذاشت

دست ها را روی سینه جمع کرد
یاد گودال و نفس های حسین
شکل قتل صبر مقتل جان سپرد
خواهر مظلوم و تنهای حسین

شاعر:علیرضا وفایی

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

بیشتر آن چه که در فرقه ی ما مرسوم است
سائلی کردنِ از فاطمه‌ی معصومه است

دختر بابِ حوائج‌ شدنش حکمت داشت
چون کریمه شد و بر باب کرم موسوم است

چه مقامی است که معصوم “فداها…” گوید؟!
شأن او شأن امام است که نامعلوم است

چهارده نور به دل دارم و این بانو هم
خواهر حضرت خورشید در این منظومه است

نام زوار حریمش که بهشتی شده‌اند
در میان صُحُف مادر او مرقوم است

هر کسی عرض ارادت به مقامش نکند
از عنایات غریب الغربا محروم است

روز محشر به محبش برسد دار نعیم
سهم هر کس نشود نوکر او، زقوم است

حرمش جلوه به فردوس برین خواهد داد
جنتِ بی حرمش باغچه‌ای موهوم است

سال‌ها دوری بابا و برادر دیدن…
گوشه‌ای از غم و دردِ دل این مظلومه است
* *
در غریبی زیادش فقط این نکته بس است
شیعیانش نشنیدند که او مسموم است

شاعر:محمد جواد شیرازی

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

از لحظه‌ی پابوس، بهتر، هيچ حالی نيست
شيرينیِ اين لحظه‌ها در هر وصالی نيست

مهمان درگاهت شدم با اين‌كه می‌دانم
اين خانه جای هر گدای لاابالی نيست

مانند شمعی می‌درخشی بين زائرها
دور ضريحت هرگز از پروانه خالی نيست

باران لطف و رحمتت يک‌ريز می‌بارد
در هيچ فصلی اين حوالی خشک‌سالی نيست

حاجت‌روا از قم به تهران باز می‌گردم؟
بعد از زيارت ديگر اين جمله سؤالی نیست

خواهش فراوان است در این دل، ولی بانو
جز دوری و دلتنگیِ مشهد، ملالی نيست

شاعر:نفیسه سادات موسوی

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

هر صبح‌دم صبا متوسّل به عصمتش
شاید شود زیارت معصومه قسمتش

هرروز، آفتاب خراسان به سمت اوست
دیدار آشناست، می‌ارزد به زحمتش!

در آیه‌های سوره‌ی نورست مُستتر
همپایه‌ی مودّت قربی محبّتش

با بوسه بر ضریح تو اثبات می‌شود
ملّاترینِ مجتهدین، مرجعیّتش

از جمکران بسوی تو آمد کبوتری
تکمیل درس معرفت مهدویّتش!

آرام می‌کند طپش رستخیز را
فردا اگر به لرزه درآید شفاعتش

از نام‌های روز جزا روز ساعت‌ست
آنجا قرار ما و شما، درب ساعتش

جارو به دست، خادمی آمد به خنده گفت:
بال فرشته راه ندارد به ساحتش

از خود گذشت تا به مقام رضا رسید
بالاترین مراتب عشق‌ست هجرتش

آن کاشی شکسته‌ی صحنم که دلخوشم
او را ندیده است کسی، تا مرمّتش…!

شاعر:مهدی جهاندار

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

از آن زمان که قم حرمِ اهل‌بیت شد
این شهر سفره‌ی کرمِ اهل‌بیت شد

آن را به “عُش آل‌محمد” شناختند*
پس بین شهرها علمِ اهل‌بیت شد

دست کسی که طالب علم محمدی‌ست
در نشر معرفت، قلمِ اهل‌بیت شد

شد خاکِ شوره‌زار، شفابخش اهل‌دل
وقتی تبرّکِ قدمِ اهل‌بیت شد

در جشن، رویِ شادی و در سوگ، روی حُزن
آیینه‌دار شوق و غمِ اهل‌بیت شد

اول برای حضرت معصومه شعر گفت؛
هر شاعری که محتشمِ اهل‌بیت شد

هرکس که زائر حرم این کریمه بود
از دوستانِ محترمِ اهل‌بیت شد

شاعر:مجتبی خرسندی

_____________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت معصومه (س)

بی جهت نیست اگر صاحب همسر نشده
حکمتی داشت که این فاطمه مادر نشده

وسط کوچه کسی حرمت او را نشکست
داخل خانه خجالت کش شوهر نشده

ازدحام وسط کوچه ندیده است ، چه خوب
خانه اش با لگد حادثه بی در نشده

پیش چشم پسرش دست به پهلو نگرفت
شاهد گریه و بی تابی دختر نشده

بخت او با لگد و میخ نخورده است رقم
آتش و سوختن او را، نه مقدر نشده

پای او هیچ کجا باز به گودال نشد
داغ بوسیدن رگهای برادر نشده

وسط معرکه دنبال برادر ندوید
گل او گم وسط نیزه و خنجر نشده

عوض قم کسی او را به سوی شام نبرد
هیچ جا دربه در غارت معجر نشده

شاعر:محسن ناصحی

اشعار ایام ولادت امام حسن عسکری (ع) سال ۱۴۰۲

0
اشعار ایام ولادت امام حسن عسکری (ع) سال 1402

متن شعر مدح امام حسن عسکری (ع)

گفتند از کرامت تو… مبتلا شدیم
آدم شدیم با کرمت آشنا شدیم

گفتند با کریم که دشوار نیست کار
ای دومین امام حسن! ما گدا شدیم

دولتسرای توست به ما خانه ی امید
بعد از بقیع ، ریزه خور سامرا شدیم

دیر آمدیم و دیر رسیدیم گرچه ما
با سفره ای که پهن نمودید جا شدیم

ما خانوادتا به شما دل سپرده ایم
پس خاکبوس حضرت ابن رضا شدیم

غربت کشیده ای و غریبی و بی کسی
شیعه غریب مانده ، شبیه شما شدیم

ساعات آخرت طلب آب کرده ای
ما هم گریزخوان غم کربلا شدیم

نیزه نخورده اید اگر زهر خورده اید
آشفته حال کشته ی بر رمل ها شدیم

از قوم و خویش تو به اسیری نرفته اند
گریان وضع خواهر خون خدا شدیم

هر غصه ای که بود کفن داشتی شما
بیچاره ی تن وسط بوریا شدیم

شاعر:علیرضا وفایی

_______________________________________________________

متن شعر مدح امام حسن عسکری (ع)

یا علی گفتیم و راه عشق را پیموده ایم
در پناه بیرق آل علی آسوده ایم
سربه روی خاک پای آل زهرا سود ه ایم
از همان بدو تولد سامرایی بوده ایم

گر چه حق این سینه ها را کربلایی آفرید
سائلان کربلا را سامرایی آفرید

در غریبستان دنیا آشنای ما حسن
کار ماها نوکری ، دنیا و عقبا با حسن
بال پرواز قنوتم یا کریم ویا حسن
سائلی از هرکسی باشد حرام الا حسن

مجتبای دوم این خانواده الدخیل
کار این سائل به لطف تو فتاده الدخیل

بهترین انگیزه صوم صلات ابروی تو
یک جهان دارد مسلمان پیچش گیسوی تو
هرکه را اقبال باشد تا ببیند روی تو
میکشد هو یاعلی هویا علی در کوی تو

دل حسن دلبر حسن ساقی حسن ساغر حسن
هو حسن احمد حسن زهرا حسن حیدر حسن

میرسد ازخاک راهت معجزات نو به نو
آسمان از رد پایت میکند اختر درو
رخت غم دارد به تن کعبه اگر آهش شنو
عاقبت قسمت نشد تا که بگردد دور تو

میرسد با دیدنت انگشت حیرت بر دهان
که خداوند افریده یک خدا در این جهان

مدح تو با واژه ها غیر از خیالی خام نیست
هر چه می ریزد به پیمانه به جز اوهام نیست
مستی ما را به جز تصویر تو در جام نیست
هرکسی جان داده با عشق شما ناکام نیست

شان هرکس میشود پیدا زحال والدین
مادرت انسیه الحورا پدر مرد حنین

ریخت برهم طعم لبهای تو بازار عسل
چشمهایت را گشودی آفریده شد غزل
زلفهایت را شب یلدا شده ضرب المثل
سجده بر محراب ابروی حسن خیر العمل

هر دو عالم را بگردی گر پی می پروری
نیست مثل باده انگورهای عسگری

از فلک باید تماشا کرد خاک پای تو
حق نشسته جای حق این جانشینی جای تو
روز محشر محشری دیگر قد و بالای تو
در قیامت هم شفاعت حق نوکرهای تو

باری از عصیان به روی دوش آوردم کریم
بارکج این بارآمد از صراط مستقیم

مژه هایت صف کشیده تا کند غارتگری
تیغ ابرو را کشیدی جان به لبها آوری
با اشارات نظر داری تو فتح خیبری
حیدری تو حیدر تو حیدری تو حیدری

چشمهایت را بهشت جاودانی گفته اند
زلف هایت را مسیر زندگانی گفته اند

دامنت را گستراند ی آسمانها کشف شد
زیر سایه سار پلکت کهکشانها کشف شد
حد جودت تا عیان شد بی کرانها کشف شد
تا که بشناسم شما را هفت خوانها کشف شد

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ای اشنا
قدر تو مجهول مانده ای امام سامرا

السلام ای صاحب صحن سرای بی کسی
آشنای غربتی و آشنای بی کسی

آن دردیوارها گشته …

شاعر:موسی علیمرادی

_______________________________________________________

متن شعر مدح امام حسن عسکری (ع)

با دست خالی آمده‌ام سامرایی‌ام
آقا نگاه کن به مرام گدایی‌ام
مِهرت به اوج می‌کشد از بی‌نوایی‌ام
اهل شما نباشم اگر، پس کجایی‌ام؟

دنیا سرور و شادی‌اش از سامرای توست
لبخندهای حضرت هادی برای توست

ای معنی مجسم جود و عطا حسن
ای چشمه‌ی تبسم و لطف خدا حسن
تا رو کنم به قبله‌ی اهل صفا حسن
وا کن درِ بهشت بر این بنده یاحسن

ترسم به آرزو نرسم بی‌زیارتت
هیچم بدون دیدن و درک عنایتت

انگور عسکری به تو دلبسته روی تاک
ذکر مدام باغ تویی ای امام پاک
از نور عشق هر که جدا شد، شود هلاک
باران مهربان خدایی برای خاک

مثل کویر، تشنه‌ام ای زمزم حیات
لطفا کمی به غرق بلا نیز التفات…

ذکر «حسن حسن» غم دل را دهد به باد
جانم فدای عشق که عمرش دراز باد
یادت مرادبخش دلم وقت بامداد
عاشق ملول نیست کند چون ز یار، یاد

ای ده ستاره آمدنت را در انتظار
ای زاده‌ی علی! حسن ای لطف کردگار!

درمان دردهای دو عالم به دست توست
لبخند و شادمانی و مرهم به دست توست
داروی رفع دم‌به‌دمِ غم به دست توست
اِذنِ خلاصی از غُلِ محکم به دست توست

حاجات ما به محضرتان می‌شود روا
ما را خلاص کن چو ابوهاشم از بلا

افتاده‌اند ساده به زلفت نسیم‌ها
این عاشقان عطر خدا از قدیم‌ها
جمع است زیر دست تو لطف کریم‌ها
ای جلوه‌ی معظّم فَوزُ العَظیم‌ها

مهمانی نگاه تو یعنی تمام شوق
شوق از مسیر چشم تو تنها رسد به ذوق

پلکی بزن دو بال مرا باز کن به عرش
پروانه‌ی خیال مرا ناز کن به عرش
جانِ نیازمند مرا ساز کن به عرش
با من بگو از آینه پرواز کن به عرش

«حُسنت به اتفاق ملاحت» مرا گرفت
آری به اتفاق دل من جلا گرفت

شایسته نیست رو به کسی جز شما کنم
باید برای عاقبت خود دعا کنم
شب تا سحر خدای جهان را صدا کنم
بادا ز سامرا سفری تا خدا کنم

امضا کنند کنج شبستان دلبری
قلب مرا به خاطر فرزند عسکری

شاعر:مصطفی کارگر

_______________________________________________________

متن شعر مدح امام حسن عسکری (ع)

خبری آمده که نوبت محشر شده باز
خبری آمده که دوره غم سر شده باز
خبر از معجزه سوره کوثر شده باز
خبری آمده که فاطمه مادر شده باز

روزی اهل زمین رحمت بسیار شده
هادی فاطمه امروز پسردار شده

ای گل حضرت هادی و حُدَیث عرض سلام
ای امام بن امام بن امام بن امام
ای که با یاد تو شد خانه دل ها آرام
دوستی با تو حرام است به اولاد حرام

عشق تو جان به همه مرده دلان می بخشد
به گدای تو خدا کون و مکان می بخشد

تو همان حضرت از عقل فراتر آقا
عالم از مقدم تو گشته منور آقا
حسن دوم زهرایی و حیدر آقا
پدر منتقم آل پیمبر آقا

فارغی از همگان و همگان پابندت
منتقم پروری و مصلح کل فرزندت

سامرای تو سراسر ، خود فردوس خداست
سامرای تو نسیمش چه قَدَر روح افزاست
سامرا قبله مقصود تمام فقراست
کعبه و میکده و خانه امّید ماست

باز هم دست تمنا سوی این در داریم
ما هوای حرم سامره در سر داریم

آسمان مثل زمین منتطر فرمانت
برده هوش از همگان معجزه چشمانت
بوسه بر خاک قدومت زده زندانبانت
جان ما چیست مگر تا که شود قربانت

پسر حیدری و حق به تو عزت داده
دشمنت هم به بزرگیت شهادت داده

من همیشه به دعای سحرت محتاجم
سنگ گردیده دلم بر نظرت محتاجم
شده آواره و بر بال و پرت محتاجم
بی پناهم به ظهور پسرت محتاجم

آمدم این شب عیدی بشوم خاک درت
آمدم تا که رفیقم بکنی با پسرت

ما سیاهیم و چو شب در طلب نور توایم
تو سلیمانی و ما ریزه خور مور توایم
ما کجا و تو کجا ؟ وصله ناجور توایم
اربعین زائر شش گوشه به دستور توایم

اربعین گفتم و شد مرغ دل از سینه جدا
اربعین گفتم و کردم هوس کرببلا

یاد آن دم که رسیدیم به دلدار بخیر
یاد آن هروله با لشکر زوار بخیر
یاد بین الحرمین و حرم یار بخیر
یاد پابوسی ارباب و علمدار بخیر

اربعین فارغِ از غصه دنیا بودیم
اربعین همسفر زینب کبری بودیم

شاعر:محمد حسین رحیمیان

اشعار ایام ولادت رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع) سال ۱۴۰۲

0
اشعار ایام ولادت رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع) سال 1402

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

بانی ناب ترین نوعِ محبت هستی
تو گلِ سرسبدِ عالم خلقت هستی

أنبیا غبطه به زیباییِ دینت خوردند
آخرین سلسله ی اصلِ نبوّت هستی

هست حرف دلِ هر دخترکِ زنده به گور
ابرِ بارانی و إحیاگرِ رحمت هستی

شهر یثرب به خدا قبلِ تو دلسوز نداشت
یامحمد(ص) به خدا عینِ مودّت هستی

متولد شدی و شد متزلزل کسری
گفت شقُّ القمر این را که؛ قیامت هستی

پادشاهان همه با آمدنت لال شدند
چونکه پیغمبری و صاحب کسوت هستی

روزِ میلادِ تو خاموش شد آتشکده ها
تا بدانند همه؛ قاتلِ ظلمت هستی

حالِ بتخانه شد آشوب، هُبل خورد تَرَک
کعبه فهمید که تو شرطِ عبادت هستی

یادگار تو اذانی ست مزیّن به علی(ع)
نقطه ی وصلِ رسالت به ولایت هستی

آمدی تا که علی(ع) عشقِ فراگیر شود
از همین زاویه قرانِ تو تفسیر شود

آمدی تا که بگویی ولی الله علیست(ع)
در دلِ ظلمتِ شب نورِ سحرگاه علیست(ع)

از همان قبلِ رسالت به خدا میگفتی
حق علی(ع)کعبه علی(ع)قبله علی(ع)راه علیست(ع)

ثروتش هست قناعت، کرَمش اجدادی ست
ای سلاطینِ گدازاده؛ شهنشاه علیست(ع)

غبطه خورده ست به تیغِ دو دمش عزرائیل
بر سرِ خیبریان ضربه ی ناگاه علیست(ع)

آنکه از حاجتِ ناگفته ی هر چه سائل
هست هر لحظه و هر ثانیه آگاه علیست(ع)

جان به لب میرسد و طبقِ قرارِ ازلی-
حضرتِ منجیِ آن ساعتِ جانکاه علیست(ع)

ذکر نامش سببِ امنیت و آرامش
کنجِ امواجِ بلا ناجیِ دلخواه علیست(ع)

نورِ ذاتش شده تکثیر شبیه خورشید
ششمین عشقِ خدا آمده و آمده عید

آسمان بر لبِ خود ذکرِ سلام آورده
عطرِ خوش رنگ و لعابی به مشام آورده

ای ملائک خبر این است که از عرش ِ برین
باقرَ العلم ِ نبی(ص) ماهِ تمام آورده

مثل هر سال، دوباره شبِ میلادِ پسر
سفره انداخته! انواع ِ طعام آورده

غیر از اینجا که شود پیش ِ همه خلق عزیز
عاشقش روزِ جزا نیز؛ مقام آورده

دارد از عمقِ زمین هلهله برمی‌خیزد
گل شکوفا شده، لبخندِ مدام آورده

باز هم مذهبِ بر حق؛ به جهان شد اعلام
باز هم شیعه ی خوشنام؛ امام آورده

وقتِ پابوسی اش از عرش؛ خدا دستادست
دورِ گهواره اش آیاتِ عظام آورده

شب سفر کرده و خورشید رسیده ست سریع
صبحِ صادق(ع) شده در هفدهم ِ ماهِ ربیع!

شاعر:مرضیه عاطفی

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

اگر عشقم به کسی بیشتر از حد باشد
این همان روی گُلِ پاکِ محمد(ص) باشد

من که راضی نشوَم عشقِ تو در پنهانی
عشق آن است که در شُهره زبانزد باشد

هر که از دایره ی رحمتتان رفت برون
دانم آنکس به جهان کافر و مرتد باشد

تا که دل بستم از آن روزِ ازل فهمیدم
هر که آمد به پناهِ تو مویّد باشد

باید از عاشقی ات گفت که من خرسندم
چون که عشق ات ز همه خلق سرآمد باشد

شافعِ روزِ جزا….  مرحمتی کن ما را
که جنان رفتنم امضاءِ تو باید باشد

سرخوش از عطرِ دعایم که به آمین‌ت خلق
در صفِ حشر ز میزان و ز پل رد باشد

بر لبم لحظه به لحظه همه عطرِ صلوات
می دهی حاجتِ آن را که مقید باشد

کوهِ عصیان ز نگاهت پرِ کاهی بشود
بهرِ عشّاقِ تو دوزخ به خدا بد باشد

کرده‌ام سیرِ سماوات و از آن فهمیدم
تو ابوالقاسمیّ و نامِ تو احمد باشد!

شاعر:هستی محرابی

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

شمس گردون از شعاع شمس رویش تار شد
برگ گل در پیش گلبرگ وجودش خار  شد

نُه فلک سر خم نموده پیش پای مصطفی
جبرئیل گهواره جنبان چنین دلدار شد

نیست در عالم کسی اینگونه زیبا و ملیح
چشم صد یوسف بر آن خال لبش بیمار شد

غنچه ی خوش رنگ و بوی عالم خلقت شکفت
وقت شیرین وصال و لحظه ی دیدار شد

با طلوع جانفزای حضرت شمس الضحی
دیدگان خفته در آغوش شب بیدار شد

در میان جمع نیکو منظران شهر عشق
طاق ابرویش سبب در رونق بازار شد

خال مشکینِ لبِ آن رحمه للعالمین
بر مدار خوب رویان نقطه ی پرگار شد

عقل از سرّ وجود این جهان وا مانده بود
آمده خیرُ البریّه کاشف اسرار شد

سینه ی هفت آسمان از شدت شادی شکفت
بر خلایق بارش الطاف حق بسیار شد

عشق او تا بر دل دیوانه ی سالک نشست
آشنای دلبر و بیگانه با اغیار شد

شاعر:حسن تقی لو

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

گل داد وقتی شاخه تمرین کرد نام‌ات را
باران به خود پوشاند لحنی از کلام‌ات را

دنیا پر از فهم جدیدی از شنیدن شد
بلبل که اجرا کرد ضربآهنگ گام‌ات را

خوش‌بو شد و در خود نگنجید و وزید آخر
آری نسیم احساس کرد عطر مشام‌ات را

آب از تو معنای طراوت را گرفت و رفت
تا در زمین جاری کند جان سلام‌ات را

کوه از خدا آغوش دل‌خواه حرا را خواست
ورنه خدا می‌ساخت بالاتر مقام‌ات را

دل در دل پیله رهایی را نمی‌دانست
پروانه شد پیدا کند درک پیام‌ات را

وقتی محمد(ص) در اذان گفتیم پس باید
الگو بگیریم از قعودت تا قیام‌ات را

دنیای ما حتما پر از لبخند خواهد شد
آدم اگر مشق خودش سازد مرام‌ات را

هربار می‌گویی علی (ع)خورشید می‌تابد
هر روز می‌تابی به ما مهر مدام‌ات را

گفتی اگر با یاعلی از گور برخیزد
انسان علاجی دارد اندوه قیامت را

شاعر:سعیده کرمانی

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

تيغ ابرويت غزل را در خطر انداخته
پیشِ پايت از تغزل بسكه سر انداخته

مرد اين ميدانِ جنگِ نابرابر نيستم
تيرِ مژگانت ز دستِ دل سپر انداخته

بنده ای؟ پروردگاری؟ این شکوهِ لایزال
شاعرانت را به اما و اگر انداخته!

نامی از ميخانه ها نگذاشت باقی نام تو
باده را چشم خمارت از اثر انداخته

ساقیِ معراج، عرش گنبد خضرایی ات
جبرئيل مست را از بال و پر انداخته

کار ديگر از ترنج و دست هم، يوسف گذشت
تيغ، سرها را به اظهارنظر انداخته

سود بازار نمک انگار چيز ديگری ست!
خنده ات رونق ز بازار شكر انداخته

عاشق و معشوق ها ازهجر رويت سوختند
عشق تان آتش به جانِ خشک و تر انداخته

این تنورِ داغ مدح چشمهایت؛ مهربان
نان خوبی دامنِ اهل هنر انداخته

مهربانیِ نگاهت، ای صبورِ سربه زير
دولت شمشير را از زور و زر انداخته

تا سبكباریِ دل، چوبِ حراجت را بزن
چين زلفت در سرم شوقِ سفر انداخته

آمدم بر آستانت در زنم، يادم نبود!
ميخ سرخی كوثرت را پشت در انداخت…

شاعر:وحید قاسمی

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

آفتاب از افق میمنه دل کند،آمد
بر لب آینه‌ی غمزده لبخند آمد
کوچه از هَمهَمه ی بال مَلَک بند آمد
آخرین برگه‌ی پیغامِ خداوند آمد

می رسد از پر قنداقه ی سبزت،برکات
مَقدَم گل‌پسر آمنه‌خاتون صلوات

روح تو خون به رگِ لوح و قلم می انداخت
چشم تو نور به اعماق عدم می انداخت
دست تو سفره به ایوان کرم می انداخت
نام تو لرزه به اندام ستم می انداخت

جذبه ات را همه در وحشت خائن دیدیم
در ترک خوردن ایوان مدائن دیدیم

با تو هرگوشه ی این خطّه حرم خواهد شد
مسجد بندگی خلق علم خواهد شد
غم میان دل عشاق تو کم خواهد شد
کمر بتکده ها پیش تو خم خواهد شد

جهل را یکسره از بُن بِکَنی..،کیف کنیم
لات و عزیٰ و هُبَل را بزنی..،کیف کنیم

اصل توحیدِ وجودی و زوالیم همه
تو خودت پاسخ محضی و سوالیم همه
با تو در جاده ی پر پیچ کمالیم همه
برده ی کوی تو هستیم..،بِلالیم همه

در دلِ کوله ی دل حُبِ تو را بار زدیم
از سر ماذنه ها عشق تو را جار زدیم

حرز تو بر جگر سوخته مرهم آورد
عطر تو روی گل باغچه شبنم آورد
مِهر تو عاطفه را در دل آدم آورد
در عروج‌ات پر جبریل امین کم آورد

شب معراج در آن اوج چه حظّی بُردی
سیب از دست علی جان خودت می خوردی

هر کجا قدرت ایمان تو ابراز شود
با کلام علوی دین تو ممتاز شود
در دل جنگ اگر فتنه ای آغاز شود
گره کار به دستان علی باز شود

حیدرت آمد و فریاد زد و در را کَند
درِ خیبر!..،نه..،بگو قلعه ی خیبر را کند

عاشقی حس عجیبی است که حاشا نشود
گرچه هر عاطفه در قاعده ای جا نشود
باز هم رابطه ی دختر و بابا نشود
مثل زهرا که کسی ام ابیها نشود

من مسلمان شده ام پایِ همین زمزمه ات
ای به قربان دم فاطمه یا فاطمه ات

لحن شیرین تو شد معجزه ی قرآنم
هل اتای تو شده کُلّیَت ایمانم
عشق را من فقط این پنج نفر میدانم
عجمی زاده ام و هموطن سلمانم

دست ما را برسان بر نخ تسبیحِ دعات
آه ای شاه عرب جان عجم ها به فدات

گرچه مانند اُویس تو بدور از قرنم
در کنار تو که باشم بخدا در وطنم
ای بزرگ بنی هاشم!بِشِنو این سخنم
من حسینی شده ی دست امام حسنم

شب میلاد تو از اشک غنی اند همه
گریه‌کن‌های‌حسین‌ات حسنی‌اند همه

کاخ مخروبه ی محکوم به ویران شدنم
درد دارم بخدا در پی درمان شدنم
ابرِ لبریز منم تشنه‌ی باران شدنم
سال ها منتظر جابر حیان شدنم

پرچم شیعه بلند است به لطف علمت
صادق آل محمد! به فدای قلمت

شادی بعدِ هزاران غم و اندوه تویی
بین این طایفه ی سبزقبا،نوح تویی
آن کتابی که به منبر شده مفتوح تویی
مکتب شیعه اگر جسم شود،روح تویی

خنجری کُند دلیل غم بسیار تو بود
گریه بر بی کفن کرببلا کار تو بود

شاعر:بردیا محمدی

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

ای سلام خدا به ما با تو
سرپرستیِ انبیا با تو
رزق هر روزه ی گدا با تو
درد ما را فقط دوا با تو

آمدی شد زمین پر از برکات
بر تو و خانواده ات صلوات

هم نشین همیشه ی یزدان
خنده هایت لطافت باران
سینه ی توست معدن قرآن
در کلامت محبت و ایمان

مَثل نور توست در مشکات
بر تو و خانواده ات صلوات

‌‌‌‌‌‌‌از نگاهت ستاره می ریزد
سیزده ماه پاره می ریزد
چون که مارا شراره می ریزد
از قنوت تو چاره می ریزد

منشا خیر منشا حسنات
بر تو و خانواده ات صلوات

شب معراج را که یادت هست
عرشیان خدا همه سر مست
تا خدا رو به روی تو بنشست
تکه ای نورهم به تو پیوست

اول او را علی خطابش کر‌د
به وزیریت انتخابش کرد

چه وزیری..یگانه ی دوران
مثل خورشید بر فلک تابان
اسدالله غالب است..ای جان
هر دو عالم ز کار او حیران

کام او را پر از عسل کرده
مرتضی را خدا بغل کرده
-‌
نطق هایش همیشه ناطق بود
در نگاهش پر از شقایق بود
آن کسی که همیشه عاشق بود
در حقیقت امامِ صادق بود

مستِ مستیم ما ز الحانش
جان عالم فدای ایمانش

کودکان را سلام می فرمود
پیش پاشان قیام می فرمود
بهشان احترام می فرمود
خوبی اش را تمام می فرمود

به سلامی همه گرفتارش
همه مدیون لطف بسیارش-

مجلس روضه را به پا می کرد
عقده‌ از دل به گریه وا می کرد
گریه بر دشت کربلا می کرد
یاد ارباب و بوریا می کرد

تن ارباب نامرتب شد
چه حسینی نصیب زینب شد

تا که دیدند حسین تنها شد
بین خولی و شمر دعوا شد
سر پیراهنش که بلوا شد
بهر غارت کسی مهیا شد

مادرش آمده به گودالش
آه از حال و روز بد حالش

شاعر:آرمان صائمی

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

شب رفت و رفت بر تن عالم لباس صبح
روشن شد آسمان شب از انعکاس صبح
خیل ملک به حالت تعظیم دور اوست
اما به سوی هوست تمام هواس صبح
نامش همینکه معجزِ پروردگار شد
ایمن شد از وساوس خناس ناس صبح
از باغ ساوه بوی انار آمد و سپس
دریاچه اش به خاک نشست از هراس صبح
داردطلایِ بتکده ها زنگ می زند
از خواب می پرند همه با تماس صبح

دارد دوباره کار خدا سکه می شود
خورشید قلب ها پسر مکه می شود

تو آمدی و رحمت للعالمین شدی
خورشید اولین و مه آخرین شدی
در پیچ وتاب زلف تو یک خلق واله اند
با گیسوان ریخته حبل المتین شدی
از آن طرف تو را همه ساحر صدا زدند
از این طرف برای همانها امین شدی
تنها به خاطر پدر فاطمه شدن
در اعتکاف رفتی و چله نشین شدی
با خنده های فاطمه لبخند می زدی
باغصه های فاطمه زار و حزین شدی
گفتی حسین از من و من هستم از حسین
اول نفر تویی ولی از پنجمین شدی

لنگ است بی نگاه شماها کمیت من
قربان اهل بیت شما اهل بیت من

کعبه همینکه از بت عزّی زلال شد
بر روی گونهء تو مبدل به خال شد
اینگونه بود روی سیاه آبرو گرفت
اینگونه کعبه منبر بانگ بلال شد
بوی تو را اویس به شهر قرن کشید
گرچه براش دیدن رویت محال شد
شبهای وحی هم خود جبریل در حرا
بالش برای اشک شما دستمال شد
یادت که هست آن شب معراج هم علی
مشغول باغبانیِ آن سیب کال شد

دیدید خواستگار شده دختر از شما
گفتید در جواب که کی بهتر شما؟!

لب وا نمی کنند حکیمان بدون تو
مفهوم نیست یک خط قرآن بدون تو
وقتی بهشت خلق،همان خانهء شماست
سردرگمی است زندگی یک آن بدون تو
فردوس با تمام درختان و میوه هاش
می شد شبیه خاک بیابان بدون تو
یوسف اگر اسیر جمال شما نبود
دل را نکنده بود ز کنعان بدون تو
در بارگاه قدس علی هم که می رویم
مزه نمی دهد شب ایوان بدون تو

وقتی که مصحف تو همان مصحف علیست
اصلا” مزار تو نجف اشرف علیست

دینت علی،مرامت علی، دلبرت علی
روحت علی، توانت علی، پیکرت علی
فکرت علی، خیالت علی، باورت علی
جنت علی،قیامت علی، کوثرت علی
یارت علی، ولایت علی، یاورت علی
سرباز علی، مبارز علی ، لشگرت علی
شمشیر علی، تهمتن علی،ممتحن علی
حیدر علی، قلندر علی، صفدرت علی
باده علی، پیاله علی، میکده علی
ساقی علی، خُمِ مِی علی، ساغرت علی

مکه،مدینه،سامره و کربلا علی
صلِ علی محمد و صل علی علی

ناقابلند محضرتان احترام ها
ای مقصد تمام علیه السلام ها
ای میوهء رسیدهء خلقت رسول عشق
پخته شدند از جلوات تو خام ها
از جمع بیشمار هزاران پیامبر
بیرون زده ز صلب تو نسل امام ها
آنروز اگر علی سر دوشت نرفته بود
کس پی نبرده بود به اوج مقام ها
بوی شرارهء در و دیوار می دهد
خاکستری که می رسد از پشتِ بام ها

مزد رسالت تو مودّت به فاطمه است
لعنت به بی حیاییِ آن غاصبین پست

شاعر:حسین قربانچه

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

دلم مست و گرفتار محمد
سرم سرگرم بازار محمد

ندارم سایه ای بر سر به غیر از
صفای مهر سرشار محمد

تمام هستی عالم خدا گفت
بود رهن و بدهکار محمد

به محشر میرود با توشه ای پر
کسی که شد خریدار محمد

امیرالمومنین مشکل گشا شد
ز سوداهای بازار محمد

یداللهی به حیدر داد الله
که شد دست علی یار محمد

اگر چه گشت زهرا کوثر ناب
شد از احسان سرشار محمد

نشد سلمان مسلمان تا زمانی
که از جان شد خریدار محمد

علی فرمود منّا را به سلمان
که باشد گنج اسرار محمد

نه هر میثم که اشهد گفت بر لب
رود با سر سرِ دار محمد

محمد گفت از فرمایش رب
علی گفتا ز گفتار محمد

سلامت بگذرد از راه محشر
هر آنکس گشت بیمار محمد

صراط مستقیم اهل تقوی
نباشد غیر افکار محمد

خدا قرآن شریعت دین و مذهب
همه پندار و کردار محمد

به روز حشر خالی نیست دستی
که زد دستی به دستار محمد

شاعر:داریوش جعفری

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

بر منکران حیدر کرار لعنت
بر هر که با مولا ندارد کار لعنت

بر هر کسی که با فلانی و فلانی
در طول این تاریخ گشته یار لعنت

بر هر که با قتل و دروغ و زور و تزویر
شد جانشین احمد مختار لعنت

بر آن مسلمان که نباشد با دل و جان
از دشمنان مرتضی بیزار لعنت

تا که خدا باشد خدا بر هر که دارد
با شیعه حیدر سر ِ آزار لعنت

ما بچه های حضرت دلدل سواریم
چشم انتظار انتقام دوالفقاریم

شاعر:محمد حسین رحیمیان

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

باید تو را بالاتر از بالا صدا کرد
باید تو را والایِ بی همتا صدا کرد
ای رحمة للعالمینِ ما محمد
ای بی کران! باید تو را دریا صدا کرد
ثبت است بر طاق فلک نام بلندت
مثل خدا باید تو را یکتا صدا کرد
ما حلقه بر گوشیم، پس یعنی همیشه
مولای من! باید تو را مولا صدا کرد
نام تو نقش خاتم پیغمبران بود
باید تو را یس، تو را طه صدا کرد
از بین لب‌هایت هزاران ماه بارید
هر بار که زهرا تو را بابا صدا کرد
بر موج غم نوح نبی، موسی به دریا
نام تو را وقت عروج عیسی صدا کرد

نام تو حَلّال تمام مشکلات است
راه نجات مؤمنین و مؤمنات است

از جمله‌ی پیغمبران سر می‌شوی تو
یعنی که از خلقت فراتر می‌شوی تو
تو خاتم پیغمبرانی یا محمد
با حاصل آن‌ها برابر می‌شوی تو
وقتی خدا زهرا به تو بخشید یعنی
سر رشته‌ی آیات کوثر می‌شوی تو
«معراج، تازه ابتدای راهتان است»
بین حرا وقتی پیمبر می‌شوی تو
در کوچه‌های قلب ما با خنده‌هایت
پرواز تا خورشید را پر می‌شوی تو
آقا هنوز عطرت میان شهر جاری است
با سیب زهرایی معطر می‌شوی تو
جان تو و جان علی نفسی‌است واحد
وقتی که با حیدر برادر می‌شوی تو

نام علی وقتی که از نامت جدا نیست
گاهی محمد را علی گفتن خطا نیست

همتایت ای والای بی همتا، علی بود
مولای مولا تو، به ما مولا علی بود
بالاتر از بالاتر از بالا تو بودی
بالاتر از بالاتر از بالا علی بود
زیباتر از زیباتر از زیبا تو بودی
زیباتر از زیباتر از زیبا علی بود
ما از لب حق‌گوی تو این را شنیدیم
چرخیده حق دور علی، هر جا علی بود
این نور را بعد از تو حتی کور هم دید
حق با علی، حق با علی، حق با علی بود
وقت جدایی در شب معراج حتی
ذکر خدا هم با رسولش یا علی بود
در چین پیشانیت غم پیدا نمی‌شد
در لشکر تو یا محمد! تا علی بود

شکر خدا نام علی ذکر لب ماست
عشق علی و فاطمه نان شب ماست

عشق تو در جان علی، در جان زهراست
عشق تو ایمان علی، ایمان زهراست
ای سِرِّ لولا بین لبخند تو مستور
مستور لبخند تو در رضوان زهراست
نور خدا جاری‌ست در پیشانی تو
روی تو بدر کامل تابان زهراست
یک قطره از آب وضویت را گرفتیم
دیدیم آری، کوثر قرآن زهراست
خیلی گرفتارم ولی این بار را هم
آقا قبولم کن، بگو مهمان زهراست
وقتی شما مهمان زهرایید یعنی
امید عالم سفره‌ی احسان زهراست
قبر شهید بی پلاک خفته در رمل
پائین پای تربت پنهان زهراست

باید که بر بالای هر منبر بگوئیم
تو یادمان دادی به او مادر بگوئیم

شاعر:وحید محمدی

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

به دقت گوش کن انگار چیزی بر زمین افتاد
سکوت شب شکست و در همه دنیا طنین افتاد

گمانم این صدای بر زمین افتادن بت هاست
یکی الله اکبر گفت و اینَک در جهان غوغاست

خدایا کیست بت‌های جهان را واژگون کرده؟!
شکوهِ چیست تاج سروران را سرنگون کرده؟!

خبر آمد که در ایران ترک برداشت ایوانی
سراسیمه پرید از خواب، شاهنشاه ساسانی

مدائن را ببین! انگشت بر لب مانده از حیرت
که این بی طاقتی در طاق کسری نیست بی علت

کسی خاموش کرده آتش شرکی مسلم را
کدامین نور تا این حد دگرگون کرده عالم را

رسوم جاهلیت را به هم زد وقت میلادش
رسید و استجابت شد دعای خیر اجدادش

گرفته آسمان انبیا یک عمر نور از او
سخن گفتند در تورات، انجیل و زبور از او

نشان دادند تنها قدری از اوج مقامش را
رسولانی که وقت معجزه بردند نامش را

پر از عجزیم وقتی بوده اعجازش کلام الله
چه جای مدح؟ خرما بر نخیل و دست ما کوتاه

رسید از چشمه‌ی آفاق، جان تازه‌ای آورد
برای مردم دنیا جهان تازه‌ای آورد

به نام زن کرامت داد، دریا را به صحرا بُرد
مقام دختران را با کلام خویش بالا برد

نصیب او به غیر از ناسپاسی‌ها نشد، آری
لبش یک بار هم اما به نفرین وا نشد، آری

نبی آمد ولی افسوس قدرش را ندانستند
نه…، قدرش را به‌جز زهرا و جز مولا، ندانستند

علی در یاریِ تنهاییِ احمد مصمم ماند
ولیُ اللهِ اعظم، با رسول اللهِ اکرم ماند….

شاعر:مجید تال

_____________________________________________________________

متن شعر مدح رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)

به ظالم خم نخواهد گشت قطعاً قد و بالایش
کسی که روز و شب با یاعلی برخیزد از جایش

اگر که ذوالفقارش سر برون آرد به قهر خود
منافق را به آنی می‌کند از جمع منهایش

من و امثال من در این حرم آیا چه می‌خواهیم!؟
اگر جبریل می‌سوزد در این درگاه پرهایش

اگر در کربلا نام علی را می‌بری قطعاً؛
برات کربلایت در نجف خورده‌ست امضایش

کسی که دست رد برسینه‌ی عالم نزد هرگز
یقیناً فرق خواهد کرد معنای بفرمایش

کجایی عدل پی در پی که در مُلکت یهودی،نه؛
مسلمانی درآمد بارها خلخال از پایش

اگر آقایی‌ام داده در عالم علّتش این است
کسی را غیر مولایم نخواندم هرگز آقایش

اگر نوکر بسوزد هم در آتش، مطمئن هستم
نخواهد سوخت دستش لااقل در بین اعضایش

چه شب‌هایی که این تن شد کبود از داغ فرزندت
خودت در روز محشر یاعلی نگذار تنهایش

شاعر:مهدی رحیمی 

 

اشعار شهادت رسول اکرم، امام حسن (ع) و امام رضا (ع) سال ۱۴۰۲

0
اشعار شهادت رسول اکرم، امام حسن (ع) و امام رضا (ع) سال 1402

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

زهر آنگونه اثر کرده به اعضای تنم
لرزه افتاده در این لحظه تمام بدنم

مَردُم این‌ رسم هواداری پیغمبر بود؟!
من جگرگوشه پیغمبر خاتم، حسنم

همسرم قاتل من شد به که گویم این غم؟!
آری آنگونه غریبم که غریبِ وطنم

خون شد آنگونه همه عمر دلم از غصه
که برون می شود این لخته خون با سُخنم

بسکه دندان زِ غمِ کوچه نهادم به جگر
جگرم پاره شد و ریخت برون از دهنم

خواب را بُرد ز چشمان من آن کوچه غم
آنکه یک‌ عمر از آن غُصه نخوابیده، منم

تیر بر پیکرِ من می زند امروز عدو
هیچ غارت نشد امّا ز تنم پیرُهنم

درد دارم ولی از داغ برادر گریم
من خودم گریه کن کُشته خونین بدنم

شاعر:عاصی خراسانی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

برخیز از بستر بیا پیغمبری کن
برخیز و زهرا را بجایت بستری کن

برخیز از بستر که غم با ما نماند
برخیز باباجان علی تنها نماند

در بسترت اُفتاده‌ای فریاد کردم
بابا مخواه امروز دشمن شاد گردم

آهی کشیدم پیشِ تو جبریل اُفتاد
نالیدم از حال تو میکائیل اُفتاد

دستم به رویت خورد خیلی داغ بودی
خیلی برای محسنم مشتقاق بودی

کمتر تقلا کن نیافتم در کنارت
این چشم را وا کن نیافتم در کنارت

جان حُسینت باز هم مهمان ما باش
پیشِ علی در شهر سنگربان ما باش

کمتر بخوان روضه حسینِ بی کفن را
نگذاشتی بردارم از سینه حسن را

ما گِرد تو گریان و دلشادند جمعی
جمعی دو رو و  در پِیِ بادند جمعی

جمعی منافق رأیِ مردم جمع کردند
در خانه هیزم روی هیزم جمع کردند

بابا وصیت کن به منزل‌های این شهر
بعد تو ای وای از ارازل‌های این شهر

بابا وصیت کن سفارش کن برایم
از کوچه‌های تنگ خواهش کن برایم

خیلی سفارش کُن به در بر چوب ، مسمار
بابا سفارش کن مرا بر سنگِ دیوار

تا مادری در پیش طفلانش نیافتد
آتش به جانِ بیت‌الاحزانش نیافتد

در را سفارش کن به رویم در نکوبند
مسمار را  بر بارِ نیلوفر نکوبند

از خانه تا مسجد نگردانند ما را
بابا وصیت کن نسوزانند ما را

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

اگر می‌آمدی ایران تو مرقد داشتی حتماً
به جز گلدسته و نقاره گنبد داشتی حتماً

شمال شرق ایران یا جنوب غرب یا مرکز
تو هم در بخشی از این خاک، مشهد داشتی حتماً

کنار مضجعت در آخرش با شوق با فریاد
پس از صل علیٰ،آل محمد داشتی حتماً

کسی با کفشهایش در حریم تو نمی‌آمد
به دور مرقدت از صحن‌ها حد داشتی حتماً

«مُؤَیِّد» داشتی در مشهدت با شعرهای ناب
و در کل زمین کلی مُؤَیَّد داشتی حتماً

اگر می‌آمدی ایران شبیه حیدر کرار
تو هم بین اذان یک جفت اَشْهَد داشتی حتماً

همیشه سمت بابُ الْقاسمت غوغای زائر بود
خودت هم از همانجا رفت و آمد داشتی حتماً

شاعر:مهدی رحیمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

وقتی میان کوچه سند پاره پاره شد
چشمان غصّه دار فلک پر ستاره شد

ناموس کبریا وسط کوچه های تنگ
محصور یک شقی صفتِ بدقواره شد

تهمت زد و به دختر طاها دروغ بست
داعیّه دارِ دین، پسرِ زشت کاره شد

گفتند، گفت زود سند را بده به من
گفتند، بعد از آن که ستم بی شماره شد

باپنجه وسعت فدکش راوجب گرفت
سیلی برای غصب فدک راه چاره شد

گفتند مست بود و صدایی نمی شنید
آنقدر زد که غنچه یاس اش عصاره شد

پا زد که بارِ شیشه ی او را بیفکند
اوّل نشد ولی چو لگد زد دوباره ، شد

چادر به پای مادر سادات گیر کرد
افتاد روی خاک و دلش پر شراره شد

گفتند یک طرف زده سیلی ولی حسن
پیگیرِ جستجوی دو تا گوشواره شد

شاعر:حسین قربانچه

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

تویی که خانه ات  صندوق صدها راز سربسته است
غلط گفتند شاعرها ، اگر گفتند ؛ در ، بسته است

کریما ، مهربانا ، حضرتا ، یا مجتبی ، مولا
تو درها را نمی بندی ، خودم بستم اگر بسته است

به رویم وسعت آغوش تو باز است اما حیف
چطور از آسمان سر در بیارد آنکه پر بسته است

ندیدم هیچ جا در دفتر تاریخ بنویسند
که مولا خانه را بر روی حتی یک نفر بسته است

همیشه خانه ات را ازدحام سائلان پر کرد
همیشه کوچه ات را ازدحام رهگذر بسته است

به دیدار جذامی ها که رفتی تازه فهمیدم
کریم آن است که بر یاری سائل کمر بسته است

به هر کس قدر هر ظرفی  که آورده است  ، می بخشی
چه ظرف کوچکی  آورده ام این هم که دربسته است

بقیعت آرزویم بوده ، سمتت راه می افتم
چه رنجی می کشم وقتی که پایم در سفر بسته است

شاعر:محسن ناصحی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

سخت است پیش پای پسر، دست و پا مزن
جانِ جواد، مادر خود را صدا مزن

حالا که زهر شیره ی جانِ تو را کشید
آتش به جان این جگر مبتلا مزن

بالا سرت جواد و اباصلت آمدند
پس بینِ هجره ناله ی واغربتا مزن

از شانه ی جواد کمی هم کمک بگیر
بر روی خواهش پسر خویش، پا مزن

گرچه به یاد مادرت آتش گرفته ای
پیش جواد، حرفی از آن کوچه ها مزن

قدری بنوش جرعه ی آبی و، این همه
با یاد کربلا، طرفی آب را مزن

این دست از شراره ی زهر آب گشته است
بر صورتت به یاد لبِ سرجدا مزن

آقا عبا بکش به سر اطهرت، ولی
حرف از عبای کشته ی کرببلا مزن

شاعر:رضا باقریان

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا و رسول اکرم (ص)

درحسینیه ی جبین روضه است
خط به خط گریه، چین به چین روضه است

آسمان گریه کرده بالأخره
هرشبی راکه در زمین روضه است

به کجا می روی؟در عالم اگر؛
خبری هست در همین روضه است

سند ادعای من محشر
که بفهمی تمام دین روضه است

هدیه ی ما به ساکنان بهشت
باز در روز واپسین روضه است

درمیان اهالی گریه
اولین روضه آخرین روضه است

اینکه بعد از غدیر،پیغمبر
ازعلی گفت و گفت، این روضه است

زهر کم کم براو اثر می کرد
زردی چهره هم یقین روضه است

*لفظِ اِرْجِع فاِنَّه یَهْجُر
تا قلم خواست بدترین روضه است

با گریزش شکستن دندان
وسط کوچه اولین روضه است

با دلیل شهادت زهرا
لفظ پیغمبر امین روضه است

شتر سرخ درجمل فتنه است
اسب اما بدون زین روضه است

روضه ازاین به بعد رفت به دشت
روضه دنبال خواهرش می گشت

روضه شد عاطفی دمی که حسین
یک قدم رفت یک قدم برگشت

باغدیر و کریم و بزم شراب
روضه می زد گریز هی بر تشت

کاش بودم پس از دوماه عزا
پشت باب الجواد، ساعت هشت

شاعر:مهدی رحیمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

پیچیده بوی غم  همه جا وامحمدا
عرش خدا گرفته عزا  وامحمدا
گریان دو چشم ارض و سما ، وامحمدا
امشب شده است نوحه ی ما وامحمدا

بر غربت پیمبرمان گریه می کنیم
محض رضای مادرمان گریه می کنیم

دنیا چه کرد با زحمات پیمبرش
امشب میان عرش زَنَد حمزه بر سرش
ای روزگار پست …که می گشت باورش
روزی شوند قاتل آقا دو همسرش

مّردم ! رسول عالم و آدم شهید شد
رحلت نکرد احمد خاتم ، شهید شد

اصحاب ، پشت پا به حق آسان زدند ، آه
چه زود دم ز دولت شیطان زدند آه
آتش به جان عالم امکان زدند آه
بر روح وحی ، تهمت هذیان زدند آه

ای دیده بر محمد مظلوم گریه کن
با چار کعبه زاده ی معصوم گریه کن

دوران حق کشی ِ زمانه شروع شد
دوران کفر خانه به خانه شروع شد
توهین به صد دلیل و بهانه شروع شد
دوران تلخ دفن شبانه ، شروع شد

ای روزشان سیاه ، نبی شد شبانه دفن
یک تن نگشت یار علی ، در زمان دفن

مولای ما به سوگ برادر نشسته است
جایش ببین که بر روی منبر نشسته است
روباه جای شیر دلاور نشسته‌ است
آتش به جان حضرت کوثر نشسته است

امت ز یاد برده چه راحت غدیر را
دادند زود اجر رسول و امیر را

چیزی نمانده تا که شود یاس بی قرار
قنفذ رسد به نان و نواهای بی شمار
آتش گرفت میخ در از آه ذوالفقار
آمد خزان فاطمه در اول بهار

چیزی نمانده تا که بماند از او خیال
گردد جوان خانه ی مولا قدش ، هلال

چل بی حیای پست و لعین ، آه فاطمه
بی حرمتی به صاحب دین ،آه فاطمه
پهلو شکسته، زار و حزین ، آه فاطمه
دو گوشواره ، روی زمین  آه فاطمه

چیزی نمانده تا که زند ناله از جگر :
فضه برس به داد دل مادر و پسر

یا ایها الرسول شود حق تو ادا
گاهی میان کوچه و گاهی به کربلا
وای از غروب روز دهم ، وامحمدا
شمشیر ،کهنه خنجر و سر نیزه و عصا

آه از دمی که ناله زند زینب حزین :
“ای مونس شکسته دلان حال ما ببین

شاعر:محمد حسین رحیمیان

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

بهشتِ عَدْن که غرقِ عبادتش شده است
عبایِ سبزِ بلندِ سیادتش شده است

جهان به گفته‌ی لولاک اگر که خلق شده
فقط به یُمن شکوهِ ولادتش شده است

به غیر معجزه از او نمی‌توان دیدن
که خرقِ عادت، عمری‌ست عادتش شده است

درون کوزه مگر جمع می‌شود دریا؟!
عجیب نیست که دنیا زیادتش شده است

کسی به فکر گل آلود کردن آب است
به بی کرانی کوثر، حسادتش شده است

فرشته از دم در، صف کشیده تا ملکوت
رسول عشق، زمان عیادتش شده است

صدای خنده‌ی مکر از سقیفه می‌آید
بسوز دل! که زمان شهادتش شده است…

شاعر:سیده تکتم حسینی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

پناهِ هر چه دل مبتلا امام رضاست
تمام دار و ندارِ گدا امام رضاست

خوشیم دست به دامان هیچکس نشدیم
خوشیم ذکر شب و روز ما امام رضاست

کجاست ملجا ما؟ غیرِ گوشه ی حرمش
کجاست جنت ما ؟هر کجا امام رضاست

در این حرم به در بسته می خورم ؟حاشا
بگو به خلق که مشکل گشا امام رضاست

دگر چه واهمه ای از قیامتت داری
اگر حساب و کتاب تو با امام رضاست

کنار پنجره فولاد تازه فهمیدم
که ضامن سفرِ کربلا امام رضاست

دلم خوش است بیایی زمان تلقینم
که ذکر آخر عُشاق “یا امام رضاست ”

شاعر:احسان نرگسی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

آمدی در خاک ایران،خاک ایران سبز شد
از جنوب کشور من تا خراسان سبز شد

ردِّ پایت شد مسیر رودهای بی قرار
هر کجا که آمدی حتی بیابان سبز شد

می شود ردِّ تو را در نقشه ها ترسیم کرد
چون به هرجایی که باریده‌ست باران،سبز شد

خواستم دورت بگردم در خیابان رضا
تا که گفتم السلام، از دور میدان سبز شد

در خیابانِ رضا پشت چراغِ قرمزش
بارها تا هشت خواندیم و خیابان سبز شد

بارها دیدم که مادر از زیارت آمد و
تاک پیر خانه‌ی ما در زمستان سبز شد

گندم پس مانده‌های کفترانت را شبی
ریختم در سفره دیدم صبح از آن نان سبز شد

روضه‌ی انگور می آمد به گوشم من خودم
در شب سی صفر دیدم که ایوان سبز شد
۲
دست در انگور بردی رنگ مشهد سرخ شد
بعد از آن خورشید هر صبحی که سر زد سرخ شد

گشت جدش رو سپید آن جا که با یک خوشه زهر
هشتمین پیغمبر آل محمد سرخ شد

مثل جدّش منتقم می خواست پس با این دلیل
تا همیشه پرچم بالای گنبد سرخ شد

مثل زهرا مادرش در اتفاق کوچه ها
رنگ رفتن شد کبود و رنگ آمد سرخ شد
۳
در میان کوچه‌ها دستار بر سر زرد شد
دست بر در زد به سرعت چهره ی در زرد شد

زهر از بس که قوی بود و امام از بس لطیف
زهر چون رد شد همه دیدند حنجر زرد شد

در غلاف و در مصاف، این گشت روضه، هرکجا؛
راویان گفتند حنجر، روی خنجر زرد شد
۴
سرخ بود و زرد بود و مرد کم کم شد کبود
گفت یا زهرا رضا و بعد از آن دم شد کبود

با نبی و با حسن با یا علی موسی الرضا
پیش غم های صفر ماه محرم شد کبود

گوییا رنگین کمانی می رود زیرا به زهر؛
هم سپید و سرخ و زرد این مرد شد هم شد کبود
۵
از خراسان روضه خیلی دور شد یابن‌الشبیب
زهر وقتی قاطی انگور شد یابن‌الشبیب

اشک در چشمان آقا حلقه زد آنجا که گفت
حال و روز جدِّ ما ناجور شد یابن‌الشبیب

در هجوم تیر‌ها و نیزه‌ها گم شد تنش
در میان سنگ‌ها محصور شد یابن‌الشبیب

در میان علقمه عباس از بس تیر خورد
پیکرش چون کندوی زنبور شد یابن‌الشبیب

حرف حرفِ جنگ بود اما پس از عباس ما
حرف دشمن نیز حرف زور شد یابن‌الشبیب

آه زجرآورترین جای سفر آنجاست که
زجر، شب بر جستجو مٲمور شد یابن‌الشبیب

عمه هرجایی به دشمن رو نمی‌زد پیش زجر؛
در بیابان عاقبت مجبور شد یابن‌الشبیب

شاعر:مهدی رحیمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

عبا به روی سر خود کشید و هِی اُفتاد
همینکه زهر جگر را درید و  هِی اُفتاد

سرِ مبارک و چشمان تار و سنگِ مسیر
میانِ راه زمین را ندید و هِی اُفتاد

چه کرده با جگرش زهر  مادرش می‌دید
چگونه تا درِ حجره رسید و هِی اُفتاد

گرفته بود اباصلت  از بغلهایش
نشست و پاشُد و آهی کشید و هِی اُفتاد

برای زهر نه در کوچه یادِ مادر بود
صدای ناله‌ی زهرا شنید و هِی اُفتاد

گذاشت دست به در ، میخِ شعله‌ور را دید
گذاشت دست به پهلو خمید و هِی اُفتاد

رضا نبود حسن بود و پاره‌های جگر
به خاک ، خون زِ لبانش چکید هِی اُفتاد

به یادِ روضه‌ی یابن الشبیب و یادِ سر و
لباس کهنه و آنکه برید و … هِی اُفتاد

زِ خیمه تا به بلندی ، زِ تل سویِ گودال
چقدر عمه‌ی ما هِی دوید و هِی اُفتاد

نکرد رحم حرامی به طفلِ بی بابا
که پابرهنه دوید و بُرید و هِی اُفتاد

به من دهید که سر را برایتان ببَرم
شما که هِی نوکِ نیزه  زدید و هِی اُفتاد

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

چه غریبانه غریب الغربا را کشتند
با دل زار معین الضعفا را کشتند

آه ای اهل خراسان همه خون گریه کنید
که ولی نعمت و مهمان شما را کشتند

این خبر را به مدینه ببر ای باد صبا
هشتمین بضعه پیغمبر ما را کشتند

خواهرش زنده اگر بود از این غم میمرد
بین یک حجره در بسته رضا را کشتند

از عبایی که سرش بود غلامش فهمید
آخر آن نور دل آل عبا را کشتند

مثل یک مار گزیده به خودش میپیچید
با چه زهری مگر آن  نور هدا را کشتند

صورتش را به روی خاک نهاد و می گفت
چه غریبانه شه کرببلا را کشتند

جگر سوخته اش روضه برایش میخواند
با لب تشنه چرا خون خدا را کشتند

ته گودال که با نیزه به پهلوش زدند
روی تل عمه مظلومه مارا کشتند

پای راس شهدا بسکه کف و سوت زدند
سربازارچه ی شام اسرا را کشتند

شاعر:عبدالحسین میرزایی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

ابری بدون اذن تو باران نمیشود
شمعی بدون نور تو تابان نمیشود

ای مهر تو دلیل همه امتیازها
بی تو بشر که لایق غفران نمیشود

بی حب تو عصای نبی غیرِ چوب نیست
حتی که نار بی تو گلستان نمیشود

ای تربتت شفای همه دردهای خلق
دردی بدون مهر تو درمان نمیشود

چشمی که تر شود به عزایت ، به روز حشر
دارم یقین که ابری و گریان نمیشود

ما داغدار پیرهن پارهء توایم
داغت به هیچ پرده که پنهان نمیشود

ای ماتم عظیم جهان ، تا فدای جان
درد و غم محبِّ تو درمان نمیشود

برگ برات شاه خراسان تویی حسین
بی اذن تو زیارت جانان ، نمیشود

این آخرین شب است که مهمان جنتیم
امشب بدون ذکر رضا جان نمیشود

شاعر:داریوش جعفری

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

باز بارانی است چشمانم
دارم اذن دخول می خوانم
گم شدم ، خسته ام ، پریشانم
به جوادت قسم پشیمانم

بی پناهم مرا پناه بده
به دلم سوز واشک وآه بده

ای رئوف همیشه خوب ، سلام
پیش تو میشود دلم آرام
شد زیارت همیشه نیمه تمام
هرکه رویت ندید،شد ناکام

کاش قلب مرا تکان بدهی
دیگر این بار رخ نشان بدهی

از همه غیر تو بُریدم من
خویش را تا حرم کشیدم من
گرچه رویِ تورا ندیدم من
طعم آغوشِ تو چشیدم من

آبرو رفته را خریدی تو
دست،رویِ سرم کشیدی تو

این رئوفی که میشناسم من
رَد نکرده ز خانه اش دشمن
پسرِ فاطمه است پس حتما
به قسم نیست احتیاج اصلا

دردهامان  دواشود اینجا
گِرِهِ کور واشود اینجا

تو گنهکار را  عوض کردی
دلِ بیمار را عوض کردی
هر گرفتار را عوض کردی
آخرِ کار را عوض کردی

راهم از حادثه به تو افتاد
عوضم کن تورا بجان جواد

شاهِ گنبد طلا،امام رضا
جلوه های خدا ، امام رضا
بقیع و سامرا، امام رضا
نجف وکربلا ، امام رضا

صاحبِ سرزمین ایرانی
تو برای همیشه سلطانی

قبلة نور حضرت خورشید
نورِ حیدر زصحنِ تو تابید
هر شب از گنبد تو بی تردید
میشود جلوة نجف را دید

در حریمِ تو زائرِ نجفم
با سلامی مسافرِ نجفم

صحن هایت بهشت این دنیاست
چون حریم تو جنت الزهراست
کُنجِ  باب الجواد،عرشِ خداست
چون نسیمش نسیمِ کرببلاست

درحرم هرغروب ،بی تابم
یادِ صحن و سرایِ اربابم

تاکشیدی عبا به روی سرت
نظر انداختی به دور وبرت
یک نفس پاره پاره شد جگرت
جمع کردی زکوچه بال وپرت

سرِ پا بودی وزمین خوردی
ناگهان نامِ مادرت بُردی

همه درهایِ حجره را بستی
روی پهلو گرفته ای دستی
یادِ گودالِ کربلا هستی
کِی گرفتار عده ای مستی

بین یک دسته گرگ ، شیر افتاد
جایِ تنگی حسین گیر افتاد

لبش از تشنگی تکان میخورد
نیزه او را به هرطرف میبُرد
گُل لبهاش با لگد پژمُرد
نیزه داری گلویِ او آزُرد

عده ای صبر ِ خواهرش بُردند
دورِلب تشنه آب می خوردند

تابدن پایمال مرکب شد
وقت دیدار، نیمة شب شد
از حسینی که نامرتب شد
حنجری پاره سهم زینب شد

چه حسینی مرمل بدماء
چه حسینی مقطع الاعضاء

در کنار تنی که شد بی سر
نیمه شب خواهرآمد و مادر
دوزنِ مو سپید ویک پیکر
وانمودند تا زسر معجر

ناگهان ساربان زراه آمد
بهرِ غارت به قتلگاه آمد

شاعر:قاسم نعمتی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

به واژه های کریم و کَرَم ، تو جان دادی
به هر که نانِ شَبَش را نداشت، نان دادی

چقدر ، ماه و ستاره از آسمان افتاد
هر آن زمان که عبا را کمی تکان دادی

بزرگ و کوچک و پیر و جوان و دشمن و دوست
به هر که از تو امان خواسته، امان دادی

تو با تمامِ توانت ، شبیهِ بابایت
به دستِ بسته ی هر نا توان، توان دادی

پیامِ صلحِ تو جز جنگِ نرم چیزی نیست
تو جنگ های نوین را نشانِمان دادی

میانِ معرکه ی کربلا به راهِ خدا
خودت اگر چه نبودی ولی جوان دادی

همیشه ریزه خورِ سفره ی شما بودیم
همیشه سهمِ خودت را به این و آن دادی

کریم بوده و هستی ، کریم خواهی ماند
کریم بودنِ خود را به ما نشان دادی

شاعر:وحید اشجع

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

این روزها اگر که دلم غرق ماتم است
دل تنگِ روزهایِ نخستِ محرم است
چشمم هنوز خیره به اشعارِ پرچم است
باز این چه شورش است که در خلقِ عالم است

اشک آنقدر که باید و شاید نداشتم
شرمنده ام برایِ غمش کم گذاشتم

قطره بدونِ عشق به دریا نمیرود
پایی که روضه آمده هرجا نمیرود
هر کس پی غلامی این خانه میرود
هرگز زِ یادِ حضرتِ زهرا نمی رود

چشمانِ ما همین که زِ گریه نشان گرفت
مثلِ همیشه فاطمه تحویلمان گرفت

ای وای اگر که ماهِ محرم نداشتیم
واللهِ بی حسین خدا هم نداشتیم
داغش نبود اگر دلِ خُرَّم نداشتیم
ای کاش غیرِ غصۀ او غم نداشتیم

آیا نظیرش آمده در عالمین نه
ما را گدا کنید ولی بی حسین نه

بعد از وفات کاش محبت به من کنید
جسم مرا محافظت از سوختن کنید
با اشکِ روضه شستشویِ این بدن کنید
بر من لباسِ نوکری ام را کفن کنید

یک لحظه ام مباد زمان را هدر دهید
پیش از همه امام رضا را خبر کنید

تا خواندمش بدونِ کلامی قبول کرد
دادم به هر طریق سلامی قبول کرد
طعنه نزد به من تو کدامی قبول کرد
بی امتحان مرا به غلامی قبول کرد

سجده به خاکِ او عمل واجبِ من است
ایرانی ام امام رضا صاحبِ من است

هنگام مرگ سائلِ سلطان شدن خوش است
چشم انتظارِ شاهِ خراسان شدن خوش است
مثلِ خودش غریبُ و پریشان شدن خوش است
درخاک غلت خوردن و گریان شدن خوش است

از سوزِ زهر رنگِ رخِ او سفید شد
آقا شبیه مار گزیده شهید شد

صد شکر زخمِ تیر رویِ پیکرش نبود
هنگام دست و پا زدنش خواهرش نبود
چشمی به فکرِ غارت انگشتر نبود
دستی پی کشیدنِ مویِ سرش نبود

شاعر:؟؟؟

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

وقت مرگ است؛ کجایی؟ پسرم! منتظرم
تا در این لحظه بیایی به سرم، منتظرم

زهر، بار سفر آخرتم را بسته است
تا نگاه تو شود همسفرم، منتظرم

مادرم آمده و منتظر رفتن من
تا جوادم تو بیایی به برم، منتظرم

آتش هجر تو از زهر، جگر سوزتر است
تا بیایی بنشانی شررم، منتظرم

ماه من! حجره‌ی تاریکِ مرا روشن کن
در رهت خونْ جگرم، دیده ترم، منتظرم

گل من! تا که تو را بوسم و بسپارم جان
بر لبم آمده جان؛ محتضرم، منتظرم

خویشتن را برسان تا نرسیده اجلم
تا کنی جلوه‌ای اندر نظرم، منتظرم

تا بیایی و گذاری سر من در دامن
که من آسوده ز جان در گذرم، منتظرم

زودتر هرچه بیایی، کنی آسوده‌ترم
پا سوی قبله، نظر سوی درم، منتظرم

شاعر:مرحوم استاد سید رضا مؤید

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

تا زهر ستم بر دل و جان و جگر افتاد
چون برق جهان‌سوز، به جانش شرر افتاد

چون موج به پهلوی گل فاطمه می‌خورد_
دردی که به پهلو و دل و بر کمر افتاد

آهسته به روی سرش افکند عبا را
یک سایه‌ی غم، بر روی شمس و قمر افتاد

پیوسته نگاهش به درِ حجره‌ی غم بود
تا آن که نگاهش به جمال پسر افتاد

غم‌ناله‌ی مادر، شرر افکند به جانش
وقتی نظرش جانب دیوار و در افتاد

او ساحل امن همه طوفان زده‌گان است
چون کشتی طوفان زده، گر در خطر افتاد

از طوس دلم تا حرم کرب وبلا رفت
این جا پدر افتاد، در آن جا پسر افتاد

دل سوخت «وفایی» به مُحرم، پس از آن ماه
داغی به دل ما همه ماهِ صفر افتاد

شاعر:سید هاشم وفایی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

اين جا رهِ اميدِ كسی سد نمی‌شود
كس نا اميد از حرمت رد نمی‌شود

اين جا دعا به مرز اجابت رسيده است
راه دعای اهل دعا سد نمی‌شود

مهمان اين حريم بهشتی، بهشتی است
حال كسی كه با تو بود، بد نمی‌شود

هردل دخيل عشق نبندد بر اين ضريح_
دراين حرم، كبوتر گنبد نمی‌شود

بين همه ز رأفت تو صحبت است و كس
مانند تو به مهر، زبانزد نمی‌شود

ای انعكاس مهر! چنان تو كسی دگر
آئينه‌دار خُلق محمّد نمی‌شود

حسرت بَرَد كسي كه به چندين بهار عمر
بهر زيارت تـو مقيّد نمی‌شود

هركس رسيده است به‌جایی، ز لطف توست
بي التفات تو كه مؤيَّد نمی‌شود

بی بهره از ولايتِ تو، روز رستخيز
مستوجب عنايت ايزد نمی‌شود

بسيار رفته است «وفایی» سفـر؛ ولی
جائي دگر به‌خوبی مشهد نمی‌شود

شاعر:سید هاشم وفایی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

دوباره عرض‌‌ ِادب، عرض‌ ِ احترام از دور
دوباره قسمت ما می‌شود “سلام از دور”

سلام حضرت سلطان، مرا نمی‌طلبی؟
ببین چقدر فرستاده‌ام پیام از دور…

منی که دست به‌سینه گذاشتم هرصبح،
سلام داده‌ام از روی پشت‌ِبام، از دور!

اویس نیستم، اما نسیم رحمتِ تو
همیشه درد مرا داده التیام از دور

نگاه نافذ تو آهوی خیالِ مرا
به یک اشاره‌ی کوتاه کرده رام از دور

به‌رغم فاصله، گلدسته‌های تو انداخت
کبوترِ دلِ تنگ مرا به دام از دور

دلم هواییِ دیدارِ توست از نزدیک…
اگرچه لطف‌ِ تو بوده‌ست مستدام از دور

شاعر:مجتبی خرسندی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

از قصر بيرون زد، عبا روى سرش بود
در احتضار انگار جسم مضطرش بود

دور و برش “گريه كنى” اصلاً نيامد
اى كاش پيش اين برادر، خواهرش بود

ازبس زمين افتاد و ازبس غَلت مى‌خورد
وقت گذر خاكىِ خاكى پيكرش بود

دستش به پهلو بود و مشكل راه مى‌رفت
خيلى در اين ساعات، يادِ مادرش بود

با اينكه دربِ حجره‌اش را بست اَباصَلْت
امّا جوادش آمد و دور و برش بود

شكرخدا سر روى دامان پسر داشت
وقت سفر گريانِ جدّ اطهرش بود

وقتى حسين از روى اسب افتاد بر خاک
وقتى كه با زانو كنار اكبرش بود

در بين مقتل يك على افتاد، اما…
حالا صد و ده تا على دور و برش بود

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

یابن‌الشبیب عمه‌ی ما راه دور رفت
می‌خواست قتلگاه بماند، به زور رفت

آتش گرفت چادرش؛ اما کسی ندید
پنجاه و پنج سال قدش را کسی ندید

پنجاه و پنج سال بدون غمی نبود
تا آن زمان مقابل نامحرمی نبود

پنجاه و پنج سال پرش را گرفته‌اند
مردانِ خانه دور و برش را گرفته‌اند

یابن‌الشبیب عمه‌ی ما احترام داشت
چندین امام زاده و چندین امام داشت

پیش بزرگ قافله فریاد می‌زدند
یابن‌الشبیب بر سرِ او داد می‌زدند

داغی کمر شکن کمرش را شکسته بود
یک نیزه‌ی بلند سرش را شکسته بود

یابن‌الشبیب بسکه زمین خورد جان نداشت
می‌خواست راه علقمه گیرد، توان نداشت

یابن‌الشبیب! دختر دلگیر را زدند
پنجاه و پنج ساله زنی پیر را …

اما رُباب زخم پَرَش را گرفته بود
از بسکه درد داشت، سرش را گرفته بود

از پیش نیزه‌های شکسته عبور کرد
او را به دست‌های خودش جمع و جور کرد

او را به ریگ‌های پریشان سپرد و رفت
او را به آفتاب بیابان سپرد و رفت

او را به مردمان دهاتی سپرد و رفت..‌‌..

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

در مسلک ایرانیان سلطان رضاجان است
شاهی‌که بی‌ لشگرکشی سلطان ایران است

آرامِ‌جان ماست آقایی که دامانش
تنها توسل‌خانه‌ی آهوی حیران است

مهمان‌نواز است آن‌قَدَر که زائرش هربار
مانند صاحب‌خانه‌ها در صحن، مهمان است

هرجای ایران نام او را بر لب آوردیم
دیدیم روی هرلبی بعد از رضا، “جان” است

وقتی ضریحش را بغل کردم، دلم وا شد
در وقت دل‌تنگی فقط آغوش، درمان است

از بس که اینجا آه درهم می‌شود تکرار
انگار در صحن و رواق آیینه بندان است

انگار سائل پادشاهی می‌کند اینجا
انگار در درب ورودی، شاه، دربان است

از آب سقاخانه می‌نوشند و خوشحال‌اند
کمتر کسی اینجا گرفتار غم نان است

درماندگان راهی به‌جز مشهد نمی‌بینند
تنها پناهِ بی‌پناهان، در خراسان است

شاعر:میثم کاووسی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

امشب که غم شام غریبان تو داریم
چشم کرم از سفره‌ی احسان تو داریم

دل را همه بر پنجره فولاد تو بستیم
نور بصر از گنبد و ایوان تو داریم

با کاسه‌ی دل بر سر راه تو نشستیم
ما خیل گدا، چشم به دستان تو داریم

لب‌های تو خشکند چونان جد غریبت
در سینه عزای لب عطشان تو داریم

در حجره‌ی در بسته‌ی خود فکر جوادی
ما هم هوس دیدن مهمان تو داریم

بر خوان کریمانه‌ی معصومه نشستیم
یا فاطمه! ما دست به دامان تو داریم

یا حضرت معصومه سرت باد سلامت
ما بعد رضا گوش به فرمان تو داریم

گاهی دل تو مشهد و گاهی به مدینه است
ما نیز خبر از غم پنهان تو داریم

تا آمدن منتقم ضربه و سیلی
دیده به ره یوسف کنعان تو داریم

شاعر:عباس احمدی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

گِله‌ای نیست اگر غُصه‌ی بی‌ حد داریم
خلوتی هست که در گوشه‌ی مشهد داریم

ما نرفتیم هنوز از حرمش دلتنگیم
چشم امّید به دیدارِ مجدد داریم

گفته سر می‌زند آن‌گونه که از سلمانی
این قراریست که با صاحب مرقد داریم

ما گنهکارترین‌ها وسط صحن رضا
آنچه در خُلد برین خَلق ندارد داریم

روضه می‌خوانم از آن شاه که در اندوهش
دیده‌ای در طلب اشک مقید داریم
* * *
ای اباصلت! عبا را نکشد کاش به سر
از عبا ما چه قدر خاطره‌ی بَد داریم

شاه بر شانه‌ی خم، پیکر خود را می‌بُرد
با عبا داشت علی اکبر خود را می‌بُرد

شاعر:مسعود یوسف پور

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

سینه‌ها پُر شده از غصه و تشویش، بمان
عالم آل محمد! نفسی بیش بمان

نفست گشته بریده، به خودت می‌پیچی
مثل یک مارگزیده به خودت می‌پیچی

نوکرت از غم و از غربت تو می‌میرد
خواهرت نیست، سرت را روی دامن گیرد

ناله‌ی یا ولدی با تن بی حال مزن
بین این حجره‌ی در بسته، پر و بال مزن

تو که نورت به زمین و به زمان می‌تابید
چه شده این همه خاکی شده‌ای، ای خورشید؟!

یک دو باری که نه، تکرار شده تا پنجاه
هی نشستی به زمین، ناله زدی “وا اُماه”

یاد یک کوچه دوباره، چه به‌هم ریخته‌ای
خاک‌ها را به سرت، تا به حرم ریخته‌ای

خیره بر در شدی و سرخ شدی، می‌سوزی
چشم بر میخ درِ حجره چرا می‌دوزی؟!

خوب شد با همه‌ی غربتت آمد پسرت
نیزه‌ای زخم نزد بر جگر محتضرت

بین این حجره‌ی در بسته، بگو دشمن کیست؟
پیکر محترمت، زیر سم مرکب نیست

قاتلت پنجه بر این طره‌ی مویت نکشید
خنجری کند به اطراف گلویت نکشید

شاعر:محمد جواد شیرازی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

گریه‌کُن ها همه از داغ رضا گریه کنید
شده مسموم ولی نعمت ما گریه کنید

پاره قلب پیمبر جگرش پاره شده
به جگر سوخته زهر جفا گریه کنید

خواهرش نیست که بر بی کسی‌اش گریه کند
جای معصومه مظلومه شما گریه کنید

گل بیارید و به همراه زنان نوغان
به غریبی غریب الغربا گریه کنید

یاد آن لحظه که آن نور دل آل عبا
آمد اما به سرش داشت عبا گریه کنید

دو قدم رفته نرفته به زمین می افتد
دستگیر همه افتاد زپا گریه کنید

نا ندارد که سر از روی زمین بردارد
سخت شد کارِ معین الضعفا گریه کنید

پسرش آمد و برداشت سرش را از خاک
بعد از این بر غم شاه شهدا گریه کنید

پسرش آمد و سیراب از این دنیا رفت
همه بر تشنه لب کرببلا گریه کنید

بهر آن کشته لب تشنه که آبش دادند
با سرِ نیزه و شمشیر و عصا گریه کنید

باغریب الغربا بهر غریب گودال
که بریدند سرش را زقفا گریه کند

شاعر:عبدالحسین میرزایی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام رضا (ع)

روضه امام رضا علیه‌السلام

از بس به خاکِ بی کسی‌اش پا کشیده‌است
سر را به رویِ دامن زهرا کشیده‌است

در را ببند اباصلت ، نشنوند
دادی که مادر از غم آقا کشیده‌است

انگورِ زهر‌دار چه کرده است ، واضح است
آتش تمامیِ جگرش را کشیده‌است

آه ای جوادِ شهر کمی زودتر بیا
کارش  خدای من به تقلا کشیده‌است

خواهر ندارد اینکه چنین می‌زند نفَس
خود را به حُجره‌اش تک و تنها کشیده‌است

معصومه خوب شد که ندیده‌است حالِ او
این دست و پا زدن به درازا کشیده‌است

این گوشه قتلگاه حسین است ، نه رضا
از سینه بس‌که  وای حُسینا کشیده‌است

زینب اگرچه بود   ولی کاشکی نبود
گودال هست و کار به دعوا کشیده‌است

سهمش میانِ اینهمه غم ، تازیانه است
سهمش میان غارت و بلوا کشیده‌است

نگذاشت تا حسین بگوید برو حرم…
بی غیرتی که روی لبش پا کشیده‌است

دَرهَم شده‌است خونِ دو دستش به خونِ او
از بسکه تیغ از تَنِ آقا کشیده است….

شاعر:حسن لطفی

16 سپتامبر 23
بدون دیدگاه
450
دانلود

اشعار شهادت امام حسن مجتبی (ع) سال ۱۴۰۲

2
اشعار شهادت امام حسن مجتبی (ع) سال 1402

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

شروعِ روضه‌ی او انتهایِ آن کوچه‌ست
وَ قتلگاهِ حسن در فضایِ آن کوچه‌ست

چه روضه‌ها که نخوانده‌ست در سکوتِ خودش
چرا که مرثیه‌ی بی صدایِ آن کوچه‌ست

نرفته‌ خاطره‌ی تلخِ کوچه از ذهنش
هنوز شاهده بر روضه‌هایِ آن کوچه‌ست

همیشه خلوتِ خود را به گریه پر کرده
دو چشمِ خیسِ حسن از بلایِ آن کوچه‌ست

شبیه صاعقه دستی به رویِ مادر خورد
که بغضِ او فقط از بی حیایِ آن کوچه‌ست

به جز حسن که خودش دیده، ما نفهمیدم
که گوشواره‌‌ی مادر کجایِ آن کوچه‌ست

به شکلِ خون، غمِ در سینه‌اش به لب آمد
نه سم، که قاتلِ او ماجرایِ آن کوچه‌ست

میانِ بستر خود گفت: ای برادرِ من
تمامِ شامِ بلا از بنایِ آن کوچه‌ست

شاعر:محمد حسن بهرامی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

من عمریست در گیر و دار دلم
چنان موم در اختیار دلم

دلی که غم خویشتن را نداشت
هوای کسی جز حسن را نداشت

حسن عشق ما نه که عشق خداست
کسی که بفهمد حسن را کجاست؟!

حسن صبر در صورت آدم است
حسن حیدر و فاطمه باهم است

حسن موقع جنگ کرار بود
حسن بهر مولا علمدار بود

جمل، سر به سر را به اتش کشید
زن فتنه گر را به آتش کشید

برای همه خیرها داشت او
هوای سگ کوچه را داشت او

حسینی بمان و حسینی بمیر
ولی از حسن روزی ات را بگیر

چه ها دید تا اهل ایمان شدیم
حسن سوخت تا ما مسلمان شدیم

چو رفتیم در وادی مجتبی
دل ما شد آبادی مجتبی

نگو که بقیعش چه خلوت شده
ببین روضه هایش قیامت شده

تو ای زائر اربعین کربلا
تشکر کن از حضرت مجتبی

روی بام هستی علم ساخته
برای همه او حرم ساخته

ولی حیف با غصه درگیر شد
حسن از همان کودکی پیر شد

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

باد مانده به علی سر بزند یا نزند
چه کند حلقه بر این در بزند یا نزند

تا نریزد درِ این خانه مردد شده دل
طرف بیت علی پر بزند یا نزند

میخ از دربِ توسل وسط در مانده
دست بر پهلوی مادر بزند یا نزند

حسن از کوچه چهل سال به خود می گوید
حرف ها را به برادر بزند یا نزند

دست بالا برود چونکه به روی مادر
روضه برپاشده دیگر بزند یا نزند

زهر تلخ است ولی با دل و جان می نوشی
جعده در ظرف تو شکّر بزند یا نزند
٢
مانده تقدیر که آیا بشود یا نشود
از سرِ تشت حسن پا بشود یا نشود

آنکه باید همه ی فاجعه را می داند
سر این زخم اگر وا بشود یا نشود

جا نشد در دلش و در وسط تشت چه سود
پاره های جگرش جا بشود یا نشود

کوچه ها علت پیری تو را می دانند
بر سر تشت قَدَت تا بشود یا نشود

مادری هستی و در نزد تو زهرا هم هست
مدفنِ گمشده پیدا بشود یا نشود

همه ی دغدغه ی شاعرت آخر این است
شعر با دست تو امضا بشود یا نشود

شاعر:مهدی رحیمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

گفتم این اشک که مرهم بشود حیف نشد
مرهمِ آتشِ قلبم بشود حیف نشد

سالها بود دعایم  قسمم  آرزویم
زودتر سهمِ لبم  سَم بشود  حیف نشد

که مغیره نرود بر روی منبر پیشم
طعنه‌ها نیز کمی کم بشود حیف نشد

مادرم گفت نگو ،  هیچ نگفتم به کسی
زینب ای کاش که مَحرم بشود….حیف نشد

فدک  و کوچه‌ی امن و درِ بی آتش و دود
گفتم این سه ، همه با هم بشود حیف نشد

رفته بودیم به مسجد که مگر مادرمان
یک نفس راحت از این غم بشود حیف نشد

وقت برگشت از آن کوچه به او می‌گفتم
که خوشی قسمتِ ما هم بشود حیف نشد

هرچه کردم به کناری بروند و برویم
راهی از کوچه فراهم بشود حیف  نشد

خواستم چادرِ مادر نخورَد خاک که خورد
ذره‌ای شرم مجسم بشود حیف نشد

خواستم نشکند آنروز غرورم که شکست
جایِ او قامت من خم بشود حیف نشد

کوچه‌اش سنگ و دلش سنگ و دو دستش سنگین
خواستم ضربتِ او کم بشود حیف نشد

ایستادم به روی پنجه‌ی پا تا رویم
مانعِ سیلیِ محکم بشود حیف نشد

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

حسن شدم که پُر از ماتم فدک باشم
حسن شدم که خودم شاهد کتک باشم

میان راهروی خانه دود مانده هنوز
تمام پیکر زهرا کبود مانده هنوز

چه سوختم! که نزد بعد سوختن حرفی
نزد ز لکّه ی خون، روی پیرهن حرفی

حریف روضه میخ و لگد نخواهم شد
ز هرچه کوچه تنگ است رد نخواهم شد

عصای دست شکسته شدم، شکسته شدم
ز روی قاتل مادر چقدر خسته شدم

همینکه با غضب خود جلو می آمد زد
نشد درست ببینم، کشیده را بد زد

تمام شهر مدینه روی سرم پیچید
عقب که رفت، دو تا پای مادرم پیچید

رکاب صبر علی بودم و نگین خوردم
زمین که خورد، زمین خوردم و زمین خوردم

همینکه پاشدم ازجا دوباره افتادم
کنار خون روی گوشواره افتادم

نشد که قدرت خود را به او نشان بدهم
غبار چادر او را نشد تکان بدهم

شکستگی جبینم شدید شد آنجا
سه چار موی سیاهم سفید شد آنجا

بخند جعده! از اینکه به من جسارت شد
بخند جعده! حسن از مدینه راحت شد

اگرچه تیر به تابوت من رسیده حسین
هنوز غربت من را کسی ندیده حسین

مرا مقابل چشم همه لگد نزدند
به خنجری که سرم را نمی بُرد نزدند

مسیر لشکریان خشکی لبم نشده
کسی مزاحم خلخال زینبم نشده

به روی نیزه سرم زیر آفتاب نرفت
میان تشت زر و مجلس شراب نرفت

شاعر:رضا دین پرور

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

خون جگر داد زد غریبی من را
زهر بهانه ست کوچه کشت حسن را

وای از آن مسجد و مرور بلایا
بر سر منبر مغیره بود خدایا

سبِّ علی میکنند و فکر بهشتند
نامه بیعت به عمرو عاص نوشتند

کشت مرا داغ کوثری که شکسته
خاطره ی بغض مادری که شکسته

حق بده هرروز زارزار‌ کنم من
خاطره ی کوچه را چکار کنم من؟

آی کسی که سوال میکنی از من
تا به کنون دیده ای کتک بخورد زن؟!

پیش روی مادری که نور کهن داشت
یک نفر آمد جلو که دست بزن داشت

غصه همین بس بوَد که شانه به شانه
دست به دیوار آمدیم به خانه

دست پلیدی به ظرف کوثر من خورد
بشکند آن دست که به مادر من خورد

داغ زدند عاقبت دل پر او را
با لگد انداختند چادر او را

آنکه به کوچه شکست شیشه و بارش
یک پسر هفت ساله بود کنارش

کشت مرا آه سینه سوز حسینم
روزی کسی نیست مثل روز حسینم

گرچه جگر بین طشت و حال خراب است
کی سر من درمیان بزم شراب است

گرچه به تابوت تیر اینهمه خورده
پیرهنم را کسی بزور نبرده

آی ابالفضل پیش زینبمان باش
دختر حیدر کجا اراذل و اوباش؟!

کاش که شمشیر بر تنم بنشیند
خواهر من را کسی اسیر نبیند

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

ای کاش بگیرند دو چشمِ پسرش را
تا در دلِ این طشت نبیند جگرش را

بدجور غریبانه نفَس می‌زند آقا
آتش زده با غربت خود دور و برش را

خوب است که آغوش حسین است کنارش
تا که نزد هِی به زمین بال و پرش را

نه اُم‌ِبنین نه که ابالفضل توان داشت
عباس گرفته است کنارش کمرش را

تا خواهرش اینجا نرسیده است بگویید
بر طشت نریزد جگرِ شعله‌ورش را

از زهر نبود اینهمه خونابه که آمد
آن کوچه نشان داد خدایا اثرش را

صد شُکر سرش بر روی دامان حسین است
تا بر روی حجره نکشد باز سرش را

افسوس حسن نیست به گودالِ حسینش
تا شمر نگیرد روی آن سر تبرش را

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

به هجران و به هر تأخیر در دیدار حساسند
پسرها روی مادرهای خود بسیار حساسند

نباید هیچ چشم ناروایی دورشان باشد
به نامحرم، به حتی خندهٔ أغیار حساسند

تب ناموس دارند و رگ غیرت به تن دارند
به فتنه هایِ بین کوچه و بازار حساسند

امان از لحظه ای که چادر مادر شود خاکی
به ضرب تازیانه، حملهٔ مسمار حساسند

به آتش، بغض، درب سوخته، بر طعنه و توهین
به هر چیزی که مادر را دهد آزار حساسند

به پهلوی لگد خورده، به بازوی ورم کرده
به چشمانش که از سیلی ببیند تار حساسند

به آن لحظه که برمیخیزد از بستر! به وقتی که-
-عصای دست مادر میشود دیوار حساسند

از آنکس که جسارت کرده بیزار و غضبناکند
به حالِ زارِ مادر بینهایت بار حساسند

تمام آنچه را گفتم امام مجتبی(ع) دیده ست
پسرها وقت غم-دیدن به هر اقرار حساسند

جوان بود و محاسن شد سفید از آن غم پنهان
از اینجا میشود فهمید بر اسرار حساسند

مغیره(لع) خوب میدانست احوالِ پسرها را
که روی اشک های مادرِ بیمار حساسند!

شاعر:مرضیه عاطفی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

هر کس که دید از او کرمش را مرید شد
هر کس مرید او شده بی شک سعید شد

یا محسن به حق حسن گفتم و سپس
دیدم تمام معصیتم ناپدید شد

غربت ببین که هیچ کسی یاورش نبود
از همسرش هم آخر سر ناامید شد

ای کاش ذات جعده شببه رباب بود
اما ز کینه توزی اش این زن پلید شد

قربان آن غریب که در سن کودکی
یک صحنه دید و یک شبه مویش سپید شد

زهرا که رفت ، هیچ کلامى بیان نکرد
رنج سکوت برغم هجران مزید شد

هر چند خورده زهر به ظاهر ولی حسن
وقتی که دید ضربه‌ی سیلی شهید شد

چوبی که تیر گشت و به تابوت اون نشست
تغییر کرد و چوب به دست یزید شد

تقصیر نعل شد که شناسایی بدن
دیگر برای زینب کبری بعید شد

دردا که تازه بعد جسارت اسارت است
اینطور شد مصائب خواهر شدید شد

شاعر:عرفان ابوالحسنی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

هوای خاک مزارت چقدر پر دارد
حریم قبر تو از آسمان خبر دارد

که فرق قبر تو با هر امام در این است
همیشه زائر خاکی و خونجگر دارد

میان خانه تو اصلا کریم تر هستی
بدیهی است گدای تو بیشتر دارد

محل زندگی ات از فقیر لبریز است
مگر ورودی این خانه چند در دارد

بیا و جیب مرا هم تصدقی پر کن
شنیده ام که دودست کریم زر دارد

خدا نیاورد آن لحظه را زبانم لال
که سنگ قبر تو مولا شکاف بر دارد

دلت گرفته ز دست کسی که نامرد است
کسی که نقشه ی شومی میان سر دارد

شاعر:علی کاوند

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

ماجرای کوچه چشمان ترم را زخم کرد
آه از دردی که قلب مضطرم را زخم کرد

آتش این زهر آبی روی آتش بوده است
آتشی دیگر دل شعله ورم را زخم کرد

روضه‌خوانی میکنم هرروزوشب درخلوتم
روضه‌ی سنگین مادر حنجرم را زخم کرد

این مصیبت‌نامه را جز من نمیداند کسی
دست نامردی رسید و باورم را زخم کرد

حوریه حتی نسیمی بر رخش دارد ضرر
باد گلبرگ گل پیغمبرم‌ را زخم کرد

سال‌ها گریان داغ ضربت یک سیلی ام
ضربه‌ای محکم که روی‌مادرم را زخم کرد

با شتاب و ناگهانی رد شد از روی سرم
این مصیبت بود از پا تا سرم را زخم کرد

آنقدر گفتم به جای مادرم من را بزن
این تقلا کردنم بال و پرم را زخم کرد

عرش هم آنروز از غصه تلاطم کرده بود
مادرم درکوچه راه خانه را گم کرده بود

شاعر:محمد حسن بیات لو

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

از بس که زخمهای دلم بی شماره بود
هفت آسمان زچشم ترم پرستاره بود

بیگانه جای خود که مرا آشنا شکست
آیینه ام که همسفرم سنگ خاره بود

تشت از حرارت جگرم داد می کشید
از بس که داغ بر جگر پاره پاره بود

«زهری که می شکافت دل سنگ خاره را »
با من چه کرد که نفسم در شماره بود

خون دهان مجال سخن را زمن گرفت
در بسترم وصیت من با اشاره بود

خاموش بودم از غم غیرت تمام عمر
این راز سر به مهر گریبان پاره بود

درگوش مانده آه پس از سال ها هنوز
آهی که از شکستن یک گوشواره بود

قدم نمی رسید تا سپر مادرم شوم
بر خاستن به پنجه پا کاش چاره بود

دیدم به چشم خویش که مادر دگر ندید
مویم سپید شد اگر از آن نظاره بود

من که نخفته بودم از این غم تمام عمر
تابوت پیش چشم ترم گاهواره بود

قسمت نبود در دل تابوت خفتنم
تشییع تیر روضه این سوگواره بود

تشییع من دومرتبه بود و ولی حسین …
تشییع جسم پر پر او چند باره بود

بس که ستور از تن او رفت و باز گشت
چون رشته های زلف تنش پاره پاره بود

شاعر:موسی علیمرادی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

سلامِ ذات خدای کریم ها به حسن
سلامِ جمله ی انوار انبیا به حسن

هر آن کسی که بدون حساب بخشش کرد
بدان که وقت کرم، کرده اقتدا به حسن

به وقت کُشتیِ او با حسین فهمیدم
چه مهر و عاطفه ای داشت مصطفی به حسن

ندید غیر محبت، ندید غیر کرم
همان کسی که فقط داد ناسزا به حسن

زمان سختی در معرکه فقط خوش بود
خیال و خاطر مولایِ لافتی به حسن

مدینه شهر نبی بود و او عزیز رسول
کسی نکرد در آن شهر، اعتنا به حسن

به پول، لشگرش او را معاوضه کردند
نداشت هیچ کسی ذره ای وفا به حسن

فقیر شهر سر سفره اش عزیز شد و
چه حرف های بدی گفت بی حیا به حسن

رسید محضر او پیر مرد ملعونی
چشاند زهر جفا با نوک عصا به حسن

تمام داغ حسن، ماجرای یک کوچه است
چه ها گذشت در آن کوچه، سال ها به حسن

غریب کیست؟ کسی که به خانه مظلوم است
نکرد همسر او هم به جز جفا به حسن

اذان شد و دم افطار آمد و جعده
رسید تا که دهد ظرفِ زهر را به حسن

میان طشت، غم و غربتش نمایان شد
رسید از همه ی روضه ها چرا به حسن؟!

کسی به ناله ی او اعتنا نخواهد کرد
مگر حسین بیاید دهد جواب حسن

شاعر:محمد جواد شیرازی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

آتنا گفتم و دیدم حسنات است حسن
اِهدنا گفتم و دیدم که صراط است حسن

ربنا گفتم و گفتند مسیرش زهراست
و علی است صَلاة و صلوات است حسن

حُسنِ او در همه ذراتِ جهان پنهان است
بی نهایت‌تر از آفاقِ حیات است حسن

چه بخواهند و نخواهند حسن شرحِ خداست
وجهِ تفصیلی اَسماء و صفات است حسن

جاری است عشقِ حسن در رگ و در ریشه‌ی ما
کوثرِ جاریِ صد رشته قنات است حسن

هرچه دشنام به او داد تبسم می‌دید
دید دریاست ، همه صبر و ثُبات است حسن

نصفی از زندگی‌اش را دو سه باری بخشید
در کرامات هم آئینه‌ی ذات است حسن

چشمِ گریان به حسن مَحرمِ زهراست به حشر
فاطمه گفت : فقط راه نجات است حسن

ای صراط اللهِ ما نامه‌ی ما سنگین است
گریه بر بی کسی‌ات برگ برات است حسن

حسنی‌های حرم آبرو داری کردند
آنچنان غرق حسین‌اند که مات است حسن

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

نَه اینکه حرف تو باشد نَه اینکه حرف من است
حسین گفتن ما از عنایت حسن است

یکی مدینه یکی کربلا به ظاهر، لیک
حکایت دو برادر، دو روح و یک بدن است

مدینه رفته که با مجتبی شود محشور
به کربلا برسد با حسین هم‌وطن است

که گفته صلح به معنای ترس از جنگ است
که گفته رزم، توان یکی از این دو تن است

نه هر که لایق خونین بدن شدن بوده است
نه هر غریب سزاوار خون جگر شدن است

تفاوتی است میان رباب با جَعدِه
که فرق این دو برادر زِ فرق این دو زن است

گمان کنم به دلیل همین تفاوت نیز
میان این دو برادر غریب‌تر حسن است

اگر غلط نکنم من به احترام حسین
به روز حشر حسن هم شهید بی کفن است

شاعر:پیمان طالبی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

روضه ی آقاست عاشورا تر و گودال تر
قدّ زهرا می شود در این مصیبت ، دال تر

ضامنِ لبخند های شیعه در روز جزاست
گریه ی بر او کند صدیقه را خوشحال تر

در سه باری که به سائل داد هر چه داشت را
مثل او پیدا نشد در شهر بی اموال تر

کاش آقای کریمان داشت حتی یک زهیر
گشت شأنش از تنِ ارباب هم پامال تر

گاه یک نیشِ زبان ، مثل هزاران نیزه است
جسم ، با زخم زبان ها می شود بد حال تر

بین کوچه ترش رو وُ بعد از آن شد خنده رو
از مغیره نیست در شهرِ نبی دجال تر

چشمِ زهرا از حیا در کوچه تر شد بیشتر
چشم آقا هم شد از این صحنه ماه و سال ، تر

شاعر:حامد آقایی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

تربتش عطر کربلا دارد
غربتش روضۀ رضا دارد

گنبدش، آسمان… طلایش، نور
روزها گنبد طلا دارد

هرچه در چَنته دارد این دنیا
از کرامات مجتبا دارد

«ای کریمی که در خزانۀ غیب…»
مور هم چشم بر شما دارد

تا که دست شماست بر سرِ ما
همه عالم نظر به ما دارد

زَهرۀ زهر ریخت پیش لبت
لعل تو حکم کیمیا دارد

آنچه از دل به لب برآوردی
رنگِ سیلیِ کوچه را دارد

متهم، زهر نیست! می‌دانی
لخته‌ها از چه ماجرا دارد

شاعر:عارفه دهقانی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

غصه دارم در فضای سینه ام
من اسیر حمله های کینه ام

سوزم از زهر و لبم پر خون شده
تشتم از خون جگر گلگون شده

خون دل هایی که عمری خورده ام
پیر گردیدم ز بس آزرده ام

ماجراهایی که من خود دیده ام
آن چه بین کوچه ها شد دیده ام

شکر حق گویا دگر پایان شده
آخرین ساعات این هجران شده

حالیا دیگر از این جا پر کشم
جام وصل حق تعالی سر کشم

می روم از این دیار غم نصیب
می روم از این مدینه من غریب

گر چه از زهر جفا خونین لبم
من به یاد کربلا و زینبم

شاعر:محمد مبشری

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

عاشقی که به سینه غم دارد
زیر پلکش همیشه نم دارد
سخن از عاقلان بگو با ما
منکر مجتبی که کم دارد
بارها مرتضی به زهرا گفت
چقدر این پسر کرم دارد
خانه آباد میشود آنکه
یا حسن را به سینه دم دارد
او خودش خواسته چنین باشد
ورنه آنقدر محتشم دارد
لحظه ای هم تصورش زیباست
حسن فاطمه حرم دارد
خواب دیدم که او شبیه حسین
آنقدر بیرق و علم دارد

سر به داران این وطن هستیم
ما همه امت حسن هستیم

جز توسل چکار باید کرد؟
از ته دل هوار باید کرد
ما همه عبد و ربمان یار است
سجده بر پای یار باید کرد
غیر از این سر نمانده سرمایه
سر نامش قمار باید کرد
پیش برق نگاه شیر جمل
لشگری تار و مار باید کرد
بین میدان که تیغ میگیرد
از کنارش فرار باید کرد
صلح او اول قیام حسین
به حسن افتخار باید کرد
وقت باران مزار او گل شد
فکر سنگ مزار باید کرد

حضرت محترم امام حسن
ای خدای کرم امام حسن

تا زمانی که مجتبایی هست
اشتیاقی بر این گدایی هست
خبرش در مدینه پیچیده
پادشاه گره گشایی هست
هر کسی رفته است میداند
در کرمخانه اش صفایی هست
به خدا از عطای او داریم
هر حسینیّه ای که جایی هست
حرف وصل است و حرف هجران نیست
بر لب ما اگر دعایی هست
راه او سد شده اگر امروز
عوضش راه کربلایی هست

دل ما را حسن عراقی کرد
ساکن گنبد و رواقی کرد

پدرش شیوه ی شریعت هست
مادرش هم دلیل خلقت هست
جلوات “حسن” ، “حسین” شود
وحدت ذات رو به کثرت هست
در دعاهای ما به حق حسن
شرط اصلی استجابت هست
گریه کن هاش حشر خندانند
از رسول خدا روایت هست
سفره دار و کریم و همسفره
با جذامی و با رعیت هست
نذر کردیم ذبح او باشیم
تا دمی هست و تا که فرصت هست
مجلس روضه اش شبیه بقیع
اکثرا سوت و کور و خلوت هست

اربعین در مسیر این جاده
زائرش را به کربلا داده

غصه ام را نگار من خورده
یار من چوب کار من خورده
در ره “وصل” وصله ای تازه
گیوه ی وصله دار من خورده
ترکه های معلم حسرت
بر تن روزگار من خورده
اکثرا نذر قاسمش کردم
گره ای تا به کار من خورده
مدعی بیخیال شو امروز
هی نگیر از هوار من خرده
چونکه دیروز کوزه زهری را
دهن روزه یار من خورده

با غم کوچه سالها طی کرد
جگرش را سه مرتبه قی کرد

شاعر:ابراهیم لالی ، رضا قربانی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

مرد غریب شهر، کبود است پیکرت
آهسته تر شده ست نفس های آخرت

آقای من در آن وطن مادری تو
یک مرد هم نبود شود یار و یاورت؟

تنها تویی که خانه شده قتلگاه تو
تنها تویی که قاتل تو بوده همسرت

چون تکه پاره ی جگرت را به طشت دید
آهی کشید از دل و می گفت خواهرت:

ای بعد مادر و پدرم سر پناه من
آورده زهر کینه ی دشمن چه بر سرت؟

گفتی: زمان مرگ تو در بین کوچه بود
روزی که بود دست تو در دست مادرت

روزی که پیش چشم تو آیینه ی رسول
افتاد روی خاک مدینه برابرت

خون می چکد ز گوشه ی لب های تو ولی
تصویر کربلاست در آن دیده ی ترت

معلوم شد فراق تو داغی عظیم بود
با سوگنامه ای که سروده برادرت

عباس با حسین چگونه کشیده اند
بیرون هزار تیر ستم را ز پیکرت

حالا تویی و آن کرم بی نهایت ات
حالا منم گدای قدیمی این درت

یک لقمه نان دهی ندهی شکر می کنیم
ما را نوشته اند بمانیم نوکرت

یک روز اگر که گنبد زردت بنا شود
می خواهم از خدا که شوم من کبوترت

شاعر:؟؟؟؟

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

اگر می آمدی ایران تو مرقد داشتی حتماً
به جز گلدسته و نقاره گنبد داشتی حتماً

شمال شرق ایران یا جنوب غرب یا مرکز
تو هم در بخشی از این خاک مشهد داشتی حتماً

کنار مضجعت در آخرش با شوق با فریاد
پس از صل علی،ٰ آل محمد داشتی حتماً

کسی با کفشهایش در حریم تو نمی آمد
به دور مرقدت از صحن ها حد داشتی حتماً

«مُؤَیِّد» داشتی در مشهدت با شعرهای ناب
و در کل زمین کلی مُؤَیَّد داشتی حتماً

اگر می آمدی ایران شبیه حیدر کرار
تو هم بین اذان یک جفت اَشْهَد داشتی حتماً

همیشه سمت بابُ الْقاسمت غوغای زائر بود
خودت هم از همانجا رفت و آمد داشتی حتماً

شاعر:مهدی رحیمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

خنده بر این لب آزرده کجا می آید
نفس از سینه اگر رفت چرا می آید؟

زرهم کو که بپوشم بروم تا مسجد؟!
دارد از ماذنه انگار صدا می آید

دوستانم به دوتا کیسه درهم رفتند
ناله غربت من تا به خدا می آید

آتش جان مرا چاره به جز آتش نیست
زهر پیش نظرم مثل دوا می آید

لخته خون ها همگی از دهنم میریزد
وسط طشت بلا پشت بلا می آید

اول کودکی ام زار  شدم پیر شدم
گر به دستم همه ی عمر عصا می آید

پیر آن کوچه ی باریک که راهش سد شد
جلوی چشم ترم خاطره ها می آید

باز انگار که یک سایه به چشمم خورده
باز انگار غریبه سوی ما می آید

باز انگار که حوریه میوفتد به زمین
بروی چادر پاکش رد پا می آید

با چه وضعی به عقب میرود و می افتد
دو قدم مادر زارم جلو تا می آید

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

میان قافیه ها شد نصیب مال حسین
غریب مال حسن بوی سیب مال حسین

تویی غریب حسن جان قبول ای آقا
ولی نجور لقب جز غریب مال حسین

چقدر دور و برت یار بی وفا داری
به عکس کرببلا شد حبیب مال حسین

تو دیده ای که به مادر چه ها گذشته ولی
بدان که نیست دلِ بی نصیب مال حسین

نگفته ای تو از آنچه به چشم خود دیدی
میان کوچه فراز و نشیب مال حسین

من از معانی لٰا یوْمِ توست فهمیدم
میان روضه نداری شکیب مال حسین

تو گفتی و شده ثابت برای هر این قلبم
که نیست بین مصائب رقیب مال حسین

ببین که ناله ی هَلْ من حسین سر داده
ببین که نیست جواب مُجیب مال حسین

حرم برای تو مهدی قشنگ میسازد
و هم شود کفنی عَن قریب مالِ حسین

شاعر:عبدالزهرا هاشمیان

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

در جگر می سوزد آهى در گذر از کوچه ها
خاطراتی دارم اما بیشتر از کوچه ها

آن چه دیدم را نگفتم لحظه ای با مادرم
آن چه دیدم را نگفتم با پدر از کوچه ها

یک کبوتر،نامه ای در دست بس کن!بگذریم!
جمع کردم بعد از آن یک مشت پَر از کوچه ها

کوچه ها یک روز سیلی، کوچه ها یک روز تیر
دائما می بارد آری دردسر از کوچه ها

شام کوچه، کوفه کوچه، در مدینه کوچه بود
زینب از من بیشتر دارد خبر از کوچه ها

شام اگرچه شام اما صبح محشر می شود
می رود بر نیزه خورشید و قمر از کوچه ها

شاعر:مجید لشکری

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

وقتی که خورد در وسط خانه پیچ و تاب
خانه گرفت از جگر او بوی گلاب

ذریه‌ی رسول ، زمین گیر زهر شد
ابن ابی تراب جگر ریخت بر تراب

یک جا نشست و قدر چهل سال گریه کرد
از زهر لامروت ، تا آتش و طناب

این ماجرای زهر جگر میکشد برون
آن ماجرای کوچه جگر میکند کباب

آتش زدند بر دل اولاد فاطمه
آن آتشی که گشت از آن میخ در مذاب

میخ دری که خورد به جان برادرش
از آن به بعد کشتن شش ماهه گشت باب

گودال قتلگاه حسن بود خانه‌اش
وقتی که شد به خون جگر صورتش خضاب

درهم شده به خاطر درهم گلوی او
جعده که هست شمر زمان خانه اش خراب

زینب رسید و خون جگر دید بین تشت
اما سری ندید در آن تشت بی شراب

آه ای غریب همسر خوبی نداشتی
تا در عزات گریه کند زیر آفتاب

جعده اگر فروخت حسن را به درهمی
نجمه به جاش کرب وبلا رفت با رباب

شاعر:وحید عظیم پور

__________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن مجتبی (ع)

ای از بَهار، باغ نگاهت بَهارتر
از فرش، عرش در قدمت خاکسارتر

شبنم زپاکی تو، به گلبرگ‌ها نوشت
گل پیش روی توست زهرخار، خوارتر

باران کرَم نمود و ترنّم‌کنان سرود
کزهرچه ابر، دست تو گوهرنثارتر…

شهر مدینه با فقرا جمله واقف‌ند
آن شهرکس نداشت زتو سفره‌دارتر

ایّوب دیدصبرتو،بی‌صبرگشت وگفت
چشم فلک ندیده ز تو بردبارتر

نامت حَسن،ولیک به هرحُسن،اَحسَنی
ناورده دست صُنع، ز تو شاهکارتر

بودی لبالب ازغم ودرد نهان، ولیک
آیینه‌ای نبود ز تو بی‌غبارتر

باشد یکی، قیام حسین و قعود تو
گشتی پیاده تا که شود او سوارتر

شاعر:استاد علی انسانی

15 سپتامبر 23
بدون دیدگاه
901
دانلود

اشعار ایام عزاداری آخر ماه صفر سال ۱۴۰۲

0
اشعار ایام عزاداری آخر ماه صفر سال 1402

متن شعر وداع محرم و صفر

حال ما با تو تا که بهتر شد..
خبر آمد که روز آخر شد

این دوماهه چقدر خوش بودیم..
زود این روزهای خوش سر شد

من دلم باز گریه میخواهد
کم برای تو دیده ام تر شد

پیرهن مشکی مرا بردار
این لباس آبروی نوکر شد

از شب اول محرم بود..
حال من حال و روز دیگر شد

نفسم زیر خیمه ذکر شد و..
اشک من زیر خیمه کوثر شد

گفتم از غصه ی تو جان بدهم…
حیف جور دگر مقدّر شد

خوب و بد دیده ای حلالم کن!
عفو کن خاطرت مکدر شد

کربلا رفتنم که جور نشد
یک دعا کن تو،شاید آخر شد

شاعر:سید پوریا هاشمی

___________________________________________________

متن شعر وداع محرم و صفر

عاشق اگرچه دردِ بلا را کشیده‌است
کارش ولی شبی به مداوا کشیده‌است

یوسف اگر چه رفت به زندانِ حُسنِ خویش
سخت است غصه‌ای که زلیخا کشیده‌است

فردا شرابِ وصل نصیبش شود مدام
هر عاشقی که غربت دنیا کشیده‌است

این اشکِ چشم جار زد آخر که عاشقیم
پنهان نشد غمی  که دلِ ما کشیده‌است

هرشب حرم دوباره حرم باز هم حرم
ما را ببین حسین کجاها کشیده‌است

راحت نبود آمدن ما به روضه‌ها
“خیلی حسین زحمت ما را کشیده‌است”

ممنون گریه‌ایم که در این دو روزِ عمر
ما را کنار سفره‌ی زهرا کشیده‌است

شرمنده‌ایم اینکه نمردیم و زنده‌ایم
شب رفت و عمرِ شمع به فردا کشیده‌است

کُنجِ خرابه با سرِ انگشت دخترت
نقاشی تو را لب دریا کشیده‌است

بر روی خاک ، پیشِ علی‌اکبر و عمو
خود را به روی دامن بابا کشیده است…

شاعر:حسن لطفی

15 سپتامبر 23
بدون دیدگاه
342
دانلود

اشعار ایام اربعین سیدالشهداء (ع) سال ۱۴۰۲

0
اشعار ایام اربعین سیدالشهداء (ع) سال 1402

متن شعر اربعین حسینی

ای کربلایی دلبرم، جا ماندم آقا
یابن الحسن تنها و رسوا ماندم آقا

دیدی چه شد؟! آخر گناهانم سبب شد…
محروم از الطاف زهرا ماندم آقا

خوبان درگاهت سر و سامان گرفتند
دور از حرم… من، بی سر و پا ماندم آقا

سستی ایمانم مرا از چشمت انداخت
بس که اسیر اهل دنیا ماندم آقا

چله گرفتم، چله ام کامل نشد، حیف
بی کربلا، بی طور سینا ماندم آقا

یاد من جامانده هم در کربلا باش
دلتنگ یک لحظه تماشا ماندم آقا

گفتم چه سازم تا که تحویلم بگیری
گریان برای مشک سقا ماندم آقا

بیچاره ی سقای عطشانی که آخر
حتی نخورد آب گوارا، ماندم آقا

می گفت با گریه حلالم کن برادر
شرمنده ی اطفال و زن ها ماندم آقا

شاعر:محمد جواد شیرازی

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

من‌ از آن موقع که طفلی بی زبان بودم حسین..
خادم ناقابل این آستان بودم حسین

خرج روضه کردم و زهرا برایم خرج کرد
سود کردم پیش تو گرچه زیان بودم حسین

از جوانی خوبتر پیرِغلامی شماست
شوق پیری داشتم وقتی جوان بودم حسین

راه افتادم برایت پیشوازم آمدی
هرقدم مدیون لطفی بی کران بودم حسین

بین خوبانت من بی آبرو را هم بخر
چون سگی در انتهای کاروان بودم حسین

من‌ که بودم دیرتر راهی مقتل میشدی
کاش یارت میشدم کاش آن زمان بودم حسین

عفو کن‌ هروقت راحت آب خوردم در مسیر
عفو کن هروقت زیر سایبان بودم حسین

تاول پایم فدای پای دخترهای تو
بخدا موکب به موکب یادشان بودم حسین

خواهری بعد چهل روز آمد و فریاد زد..
بی تو بین مجلس نامحرمان بودم حسین

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

پای خِلقَت در مسیرِ شاهراه زینب است
نه فقط شیعه که دنیا در پناه زینب است

هر زمان در اوج روضه رزق گریه شد زیاد
بی برو برگرد از تاثیر آه زینب است

اشکِ بانو ریشه ی اسلام را محکم نمود
نخل توحید خداوندی،گیاه زینب است

دور کعبه‌گشتن ما علتش این است که
پرده اش همرنگ با چادرسیاهِ زینب است

گفت بی بی: “ما رَأَیْتُ…”،عالمی دیوانه شد
افتخار مذهب ما این نگاه زینب است

سر‌شکستن پایِ این غم را خودِ او باب کرد
خون رویِ چوبه‌ی محمل گواه زینب است

با کمال میل رنج کوفه را گردن گرفت
در حقیقت این اسارت دلبخواه زینب است

خطبه ها سربازهای ارتش این خانم‌اَند
کاخ ها ویرانه ی دستِ سپاه زینب است

شام تار از برکت صحن رقیّه روشن است
دست ما تا حشر بر دامان ماه زینب است

عشق یک روح است..،نیمی کربلا نیمی دمشق
گوشه ی شش گوشه،کُنج بارگاه زینب است

بعد چل روز آمده با خاطراتی که مپرس…
نیزه‌ها یادآورِ حلقومِ شاه زینب است

بی رقیه آمدن خیلی برایش سخت بود
در حقیقت آن خرابه قتلگاه زینب است

شاعر:بردیا محمدی

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

گرچه برگشتم ولی پیر و کهنسالم حسین
پرشکسته نیستم، من بی پر و بالم حسین

پای زخم و روی زخم و چشم زخم آورده ام
اربعین خود را رساندم با تو می نالم حسین

ای تن صد پاره که رفتی به غارت السلام
خواهرت را کن بغل، خسته ز جنجالم حسین

کار غسلت بر زمین ماند و تنت را اسب بُرد
تند می رفتی ز پیش اشک غسّالم حسین

چند تا تکه حصیر آورده بودند از دهات؟
کربلای قطعه قطعه بین گودالم حسین!

روبروی من سرت را بین خورجین برده اند
آن زمان که لشکری افتاد دنبالم حسین

آتش خیمه پس از تو دامن ما را گرفت
در تنور ای کاش می پرسیدی از حالم حسین

بالش زیر سرم سنگ و کلوخ تیز بود
خرد شد زیر لگدها خشت و سفّالم حسین

خواهرت از جنگ خولی و سنان برگشته است
معجرم را پس گرفتم بعد خلخالم حسین

دخترت جامانده در ویرانه های شهر شام
جان تو شرمنده ی چشمان اطفالم حسین

شاعر:رضا دین پرور

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

شکسته باد دهانی که از تو دم نزند
بریده باد زبانی که حرف غم نزند

شب زیارتی‌ات زار می‌شود حالم
اگر  دوباره  هوای تو بر سرم نزند

کسی که نذر تورا با خلوص هم بزند
بساط زندگی‌اش را غمی به هم نزند

تمام حاجتم این بود در شب احیاء
خدا  بدون  تو سال مرا رقم نزند

عجیب نیست اگر مرده جان تازه گرفت
بیار قلب کسی را که در حرم نزند

قرار ماست پیاده نجف به کرببلا
اگر که وعده‌ی ما را اجل بهم نزند

شاعر:محمد حسن بیات لو

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

رسیدم از سفر و هرچه دیده‌ام حسن است
که اربعین همه‌اش هم حسین هم حسن است

نفس نفس علی است و تپش تپش زهراست
و دم حسین اگر هست  بازدم حسن است

مِن الازل علی است و الی الابد زهرا
به هر دل است حسین و به هر حرم حسن است

نوادگان حسین وحسن یکی هستند
و جَدِ ارشدِ این نسل محترم حسن است

به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است
که در نجف حسن و در مدینه هم حسن است

طریقِ کرببلا هم که سفره داریِ اوست
میان راه ببین که قدم قدم حسن است

فقیرها همه در اربعین کریم شدند
چه جای حیرت ما تا ابالکرم حسن است

به روی تیرک این جاده‌ها به موکب‌ها
نگاه کن که  ببینی به هر علَم حسن است

پیاده‌ها به حرم می‌رسند و می‌فهمند
کسی که رفتنشان را زده رقم حسن است

چو میزبانِ همه قاسم است و عبدالله
حسین نه به گمانم در این حرم حسن است

رسید  کرببلا زینب و بر حسین اش دید
کنار مادرشان روی خاک غم حسن است

از آن زمان که حسین از حسن شنید چه شد
جگر خراش حسین و پُر از الم حسن است

از آن زمان که نشستند و حرفِ کوچه زدند
به پیچ و تاب حسین و به قدِ خم حسن است

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

باز هم جامانده ام از قافله، ای وایِ من
می کُشد من را غم این فاصله، ای وایِ من

زائرانت یک به یک راهی شدند و باز هم
از تو دورم کرده آقا مشغله، ای وایِ من

چندسالی می شود که از فراق کربلا
آه حسرت می کشم دارم گله، ای وای من

مثل آن طفل سه ساله که نیامد اربعین
چون رقیه خسته و بی حوصله، ای وای من

با سر بر روی نیزه گفت و گو ها می کند
از دویدن روی خار و آبله، ای وای من

گفت بابا جای من روی سر عباس بود
نه که در بین سنان و حرمله،‌ ای وای من

من النگو از حجاز‌ و از مدینه داشتم
دست من بسته شده با سلسله،‌ ای وای من

بین بازار و میان مجلس خَمّار ها
دختر تو رفت بین هلهله، ای وای من

شاعر:علی میر حیدری

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

کربلا تعظیم کن ، پیرِ قبیله می رسد
کوچه وا کن با ادب ، دارد عقیله می رسد

کیست این خانم علمدارِ سپاهِ اربعین
شاه بانو، دخترِ آقا امیرالمومنین

شرم دارد از تماشایِ جمالش آفتاب
شد یکی از گریه کن هایِ کلاسِ او رباب

هرنفس هر محملی یک منبرِ روضه شده
پینه های دستِ زینب ،آخرِ روضه شده

گریه آزاد است هرمنزل چه شوروحالی است
روضه خوانها دورِ هم ،جایِ رقیه خالی است

زینبِ امروز ، با روزِ دهم، … تغییر کرد
این چهل روزِاسارت، عمه جان راپیر کرد

بارها وبارها رأسِ بریده گریه کرد
بر گرفتاریِ این ، قامت خمیده گریه کرد

سنگ هایِ بی ادب سنگِ صبورش را شکست
چشمهایِ کوچه بازاری، غرورش راشکست

چشمهایِ کوچه بازاری جسارت می کند
هرچه می بینند با  لبخند قیمت می کند!!!!

هرکس و ناکس کنارِ ناقه،  پایش واشده
بابنیِ الزّهرا شبیهِ خارجی ها تا شده

بچه ها را،  با کمربندِ زِرِه ،می زد سنان
گیسوانت را به یک شاخه گِرِه می زد سنان

نیزه دارت از سرِ شب تا طلوعِ صبح ،مست
روی صندوقهای حملِ سر، حرامی می نشست

بسکه شد نیزه به نیزه حنجرت پاشیده شد
در میانِ پنجه ها مویت بهم تابیده شد

بدترین جایِ سفر شد مجلسِ ابن زیاد
تا که دادِ او درآید پا به روی سر نهاد

هرکجا ام المصائب صبرکرد وصبرکرد
بی صدا ام المصائب صبرکرد وصبرکرد

کوچه ها ام المصائب صبرکرد و صبرکرد
شام را ام المصائب صبر کرد و صبرکرد

حضرت پرده نشین را عاشقی ، آواره کرد
مثلِ مادر چادرش را تازیانه پاره کرد

برسیاهی های چادر جای پا افتاده است
از فشار گریه دیگر از صدا افتاده است

درد ِ غیرت بر دل ِ هفت آسمان افتاده است
نام زینب بر زبان ِ این و آن افتاده است

چادری که روی آن روح الامین حساس بود
با وقار فاطمی اش ، کعبهٔ عباس بود

بر سر بازار زیر پای ِ مردم گیر کرد
کوچه های شام اهل بیت را تحقیر کرد

باید از این روضه صدها بار مُردُ زنده شد
با چه دستی روز غارت گوشواره کنده شد

شاعر:قاسم نعمتی

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

خوش باد حالِ هر کسی اهل عراق است
این همجواری با تو حُسنِ اتفاق است

گفتی می آیم اربعین ، عیبی ندارد
سهم من از کرببلا دائم فِراق است
.
سهم من از این اربعین یک‌ قاب عکس است
از کربلا که روی دیوارِ اتاق است
.
راه نفس را بسته گریه آنچنان که
از بُغض حال نوکرت در اختناق است

تنها به شوق تو دل از دنیا بریدم
این ترکِ دنیا بهترین نوع طلاق است

این روزها دائم به خود می گویم این را
الان کدام عاشق بجای من عراق است

شاعر:سید حسین میرعمادی

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

هرشب برایت زیر نور ماه خواندم
با چشم تر مرثیه ای جانکاه خواندم
اذن دخول خویش را در راه خواندم
“أأدخل یابن رسول الله ؟”خواندم

خواهر نگاه روشنی دارد عزیزم !
هر رفتنی برگشتنی دارد عزیزم !

از داغ تو حیران شد و سرگشته زینب
دور سرت هرشب مکرر گشته زینب
رویش شبیه روی مادر گشته زینب
باید ببینی ! پیرتر برگشته زینب

ای صاحب شش گوشه مهمان داری امروز
یک قافله مهمان گریان داری امروز

برگشته ام تا جزء زوار تو باشم
من هرکجا باشم هوادار تو باشم
در عمر خود تنها گرفتار تو باشم
ای یوسف زهرا خریدار تو باشم

از زینب خود مشتری بهتر نداری
خواهر بمیرد ای برادر سر نداری

باید برایت گفتنی ها را بگویم
از اقتدار دختر زهرا بگویم
از خطبه ی کوبنده و غرا بگویم
ازانچه کردم با حرامی ها بگویم

با ” اسکتوا” یم شهر کوفه زیر و رو شد
ابن زیاد از خطبه ام بی آبرو شد

دل را که با یاد خدا آرام کردم
من چادرم را پرچم اسلام کردم
با تیغ نطق آتشین اقدام کردم
جای تو خالی بود فتح شام کردم

جز ذکر حق ازخواهرت آیا شنیدی ؟
آن مارایت الا جمیلا را شنیدی ؟

در هر لباسی بنده ی شیطان غلط کرد
هرکس که زد بر نیزه ها قران غلط کرد
هرکس که شد همبازی حیوان غلط کرد
از ابتدا نسل ابوسفیان غلط کرد

اُف بر یزید و سفره ی نحس قمارش
شخصا در آوردم دمار از روزگارش

من پای اهداف تو از آغاز بودم
جان بر کف دین عاشقی جانباز بودم
با دست بسته صاحب اعجاز بودم
در بند شمر اما حماسه ساز بودم

هر منزلی محشر به پا کردم حسینم
من کربلا را کربلا کردم حسینم

جان داده ام تا روح مکتب جان بگیرد
تا کار و بار صاحب قران بگیرد
از بچه هایت دشمنت تاوان بگیرد
ای کاش دیگر این سفر پایان بگیرد

لبخندهای شمر جانی خسته ام کرد
زخم زبان و بددهانی خسته ام کرد

بعد از تو خیلی دشمنت رفتار بد کرد
هر خواهشی از حرمله کردیم رد کرد
راه مرا خولی بی انصاف سد کرد
دیدی چگونه شمر پایم را لگد کرد ؟

رفتی و درد و غصه ام کامل شد ای وای
نامحرمی در خیمه ام داخل شد ای وای

هم شعله ی غم می کشید از دل زبانه
هم میرسید آب دهان از بام خانه
خورد و خوراکم سنگ بود و تازیانه
دارم نشانی از کبودی روی شانه

چشمی به سوی دخترت چشمی به من داشت
بیش از بقیه حرمله دست بزن داشت

ناموس حق آواره و بی خانمان بود
هر ناقه ای لنگ و بدون سایه بان بود
خلخال دخترها به دست این و آن بود
اطراف ناموست پر از نامحرمان بود

” اصلا خبر داری مرا بازار بردند ؟
نامحرمان در مجلس اغیار بردند؟”

با رفتنت من ماندم و حال خرابم
بی سرپناهی میدهد هرشب عذابم
شد آستین پاره ام تنها حجابم
باغیرت من ! زخمی بزم شرابم

از برکت لطف خدا من دق نکردم
حتما خودت کردی دعا من دق نکردم

وقتی نباشی زندگی هم زندگی نیست
طاعت که منهای ولایت بندگی نیست
نانی به ما دادند اگر ؛ بخشندگی نیست
سوغات ما از شام جز شرمندگی نیست

ماییم و تصویر خیالی رقیه
می سوختیم از جای خالی رقیه

از پا در اورده مرا مرثیه هایت
دیگر به گوش من نمی اید صدایت
مشغول ذکر فاتحه هستم برایت
ای کاش میشد جان دهم پایین پایت

ای کاش قربان تنی صدچاک گردم
بعد از سه روز آخر کنارت خاک گردم

شاعر:علیرضا خاکساری

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

امسال دوریم از تو… لابد حکمتی دارد
باشد، ولی عاشق دل کم‌طاقتی دارد

مشتاقی و مهجوری و دلتنگی و دوری
این قسمت ما بود… هر کس قسمتی دارد

جز آه چیزی در بساطم نیست، اما آه…
گویند آهِ دلشکسته قیمتی دارد

نذر زیارت داشتم از جانب «سردار»
اینک ولی او با ضریحت خلوتی دارد

این اربعین دنیا زیارتگاه یار ماست
هر گوشه‌ای یک دلشکسته حاجتی دارد

شاعر:محمد مهدی سیار

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

من‌ از آن موقع که طفلی بی زبان بودم حسین…
خادم ناقابل این آستان بودم حسین

خرج روضه کردم و زهرا برایم خرج کرد
سود کردم پیش تو، گرچه زیان بودم حسین

از جوانی خوب‌تر پیرِغلامی شماست
شوق پیری داشتم وقتی جوان بودم حسین

راه افتادم برایت، پیشوازم آمدی
هرقدم مدیون لطفی بی کران بودم حسین

من‌ که بودم دیرتر راهی مقتل می‌شدی
کاش یارت می‌شدم، کاش آن زمان بودم حسین

عفو کن‌ هروقت راحت آب خوردم در مسیر
عفو کن هروقت زیر سایبان بودم حسین

تاول پایم فدای پای دخترهای تو
بخدا موکب به موکب یادشان بودم حسین
**
خواهری بعد چهل روز آمد و فریاد زد…
بی تو بینِ مجلسِ نامحرمان بودم حسین

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

این چهل روز عدو سنگ به ما زد، بد زد
هر که آمد غم من دید، مرا زد، بد زد

شد چهل روز نه، انگار چهل سال گذشت
غمت آتش به دل ارض و سما زد، بد زد

نرود از نظرم صحنه‌ی گودال حسین
هر که دور از بدنت بود، جدا زد، بد زد

پیش چشمان ترم حلقه به دور تو زدند
پیرمردی به تنت آه عصا زد، بد زد

من خودم از روی تل دیدم و فریاد زدم
شمر بر پهلوی تو ضربه‌ی پا زد، بد زد

تا درآورد عدو جسم علی را از خاک
سر او را به سر نیزه که جا زد، بد زد

یک شب از ناقه زمین خورد یتیم تو حسین
زجر آمد چقدر طفل تو را زد، بد زد

نشود قسمت کافر لگد زجر ای کاش
که از آن ضربه عزیز تو صدا زد: بد زد

سر بازار به ناموس تو می‌خندیدند
خصم دانی که چرا طعنه به ما زد؟ بد زد

دشمنی داشت عدو با علی از بدر و اُحد
که نوامیس تو را در همه جا زد، بد زد

شاعر:محمود اسدی

06 سپتامبر 23
بدون دیدگاه
413
دانلود

اشعار ایام اسارت آل الله محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

3
اشعار ایام اسارت آل الله محرم 1445-1402

متن شعر شام غریبان

راه ما با سر تو تا به خرابه‌ست بلند
بعد تو بر حرمت شامِ عذاب است بلند

علم میر سپاه تو اگر افتاده‌ست
پرچم عفت و ایثار و حجاب است بلند

وقت آن شد که تنت را بگذارم بروم
آه عباس کجایی که رکاب است بلند؟

بر سر دخترکانت عوض سایه‌ی تو
نعره‌ی حرمله‌ی خانه خراب است بلند

با وجودی که نفس‌های همه سوخته است
بین این سوختگان، آهِ رباب است بلند

ترسم این بود یتیمان تو را گم بکنم
دشمنت گفت نترسید! طناب است بلند

کودکانت همه با گریه ز من پرسیدند
از سم اسب چرا بوی گلاب است بلند؟؟

با وضو از همه سو وارد گودال شدند
بود فریاد «ثواب است، ثواب است» بلند

شاعر:گروه یا مظلوم

______________________________________________

متن شعر شام غریبان

عصر در آتشِ خیمه دل پیغمبر سوخت
آنچنان سوخت که از شعله دل حیدر سوخت

نه فقط دامن طفلان، نه فقط معجرها
گوشه‌ی خیمه عبا سوخت، تن اکبر سوخت

وسط سرخی آتش دل زینب اما
یاد مسمار درو سوختن مادر سوخت

بعدها کنج خرابه به پدر دختر گفت:
تو نبودی کمکم، روی سرم معجر سوخت

از غم سوختن اهل حرم بود اگر
نیمه‌شب آمد و در کنج تنور آن سر سوخت

خیمه‌ها سوخت و باد آمد و خاکستر رفت
دشت آرام شد اما دل یک مادر سوخت

دید آزاد شده آب! ولی طفلش نیست
ناله زد از جگر و یاد لب اصغر سوخت

شاعر:محمد جواد مطیع ها

______________________________________________

متن شعر شام غریبان

گفت بسم الله و نازل گشت عرش از روی زین
راویان گفتند افتاده‌ست از سمت یمین

می‌زنندش آن کمانداران به تیر سهمناک
واین عربها دستهاشان پر ز سنگ سهمگین

امت پیغمبرند اینان که سنگش می‌زنند
این چنین از احمد مختار شد شرمنده دین

آن‌که روزی جایگاهش سینه‌ی محمود بود
حال بین مسلمین سر می‌گذارد بر زمین

عرشیان را نیست پروا از حوادث، پس چرا
چشم های خویش را بسته‌ست جبریل امین

فضه آنجا بود اما لحظه‌ی ذبح حسین
مادرش فریاد می‌زد یا امیرالمومنین!

این حسین توست: زیر نیزه‌ی تیز سنان
این حسین توست: زیر چکمه‌ی شمر لعین

این حسین توست: خلقی می‌کِشندش آن‌چنان
این حسین توست: جمعی می‌کُشندش این‌چنین

این حسین توست: عریان روی خاک افتاده‌ است
این حسین توست: رأسش را به روی نی ببین

از نجف برخیز و بنگر رشته‌های گردنش
پاره شد در زیر تیغ خصم، یا حبل المتین

تکه های پیکر او زیر سم اسب‌هاست
پاره‌ی پیراهنش در دست های آن و این

جسم بی سر را که جانی نیست بین پیکرش
خود دلیلش چیست پس این ضربه‌های آخرین

در هجوم بی امان کوفیانِ دزد و هیز
دخترانش را پناهی نیست غیر از آستین

دخترت بر روی خاک افتاد و دورش دشمن است
یا علی! برخیز هنگام عبا آوردن است

شاعر:سید محمد حسین حسینی

______________________________________________

متن شعر شام غریبان

سوی مقتل به زور سرنیزه
شاه را بی حبیب می بردند

تطمئن القلوب را آن روز
با غضب با نهیب می بردند

تا که دفنش کنند در گودال
تشنه را سمت شیب می بردند

سنگ انداختند جای لحد
از کفن بی نصیب می بردند

ماند عریان به خاک و خنجرها
جسم را از غریب می بردند

بدنی هم نماند پس با خود
نعلها بوی سیب می بردند

شاعر:حامد آقایی

______________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

#ذوالجناح آمد ولی با خود سوارش را نداشت
بی قرار بی قرار آمد، قرارش را نداشت

سال‌ها پا در رکاب حضرت خورشید بود
بر رکاب اما سوار کهنه‌کارش را نداشت

بر رکاب خود نگینِ سرخِ خاتم را ندید
بر رکاب خود نگین شاهوارش را نداشت

خوب یادش بود وقتی رهسپار جنگ شد
دشت تاب گام‌های استوارش را نداشت

لحظه‌هایی را که بی او از سفر برگشته بود
لحظه‌هایی را که اصلاً انتظارش را نداشت

یال‌هایش گیسوانی غوطه‌ور در خاک و خون
چشم‌هایش چشمه‌ای که اختیارش را نداشت

اسب بی صاحب، شبیه کشتی بی ناخداست
صاحبش را، هستی‌اش را، اعتبارش را نداشت

پیکر خود را به خونِ آسمان آغشته کرد
طاقت دل کندن از دار و ندارش را نداشت

اسب‌ها در قتله‌گاه، آسیمه سر می‌تاختند
کاش شرم دیدن ایل و تبارش را نداشت

پیکری صدپاره از آوردگاه آورده بود
که حساب زخم‌های بی شمارش را نداشت

کاش دُلدُل بود و دِل دِل کردنش را می‌شنید
لحظه‌ای که حیدر بی ذوالفقارش را نداشت

بال‌هایش را همان جا باز کرد و جان سپرد
آرزویی غیر مردن در کنارش را نداشت

شاعر:احمد علوی

______________________________________________

متن شعر کاروان اسرا

قدمت روی دیده ام خیر است
راهت امشب به گوشه دیر است

سربریده عجب ملیحی تو
نکند که خود مسیحی تو

دیدم از روی نیزه می تابی
در دل شب شبیه مهتابی

نگران است از چه احوالت
این زن و بچه کیست دنبالت

تو که آواره بین هر شهری
لب چرا بسته ای مگر قهری

هرچه سرمایه داشتم دادم
تاکه امشب به دامت افتادم

شانه و‌ظرف آب آوردم
کوزه ای از گلاب آوردم

مثل گل صورت تو می بویم
زخم های سر تو می شویم

صبر من وضع چهره ات بُرده
بارها صورتت زمین خورده

حنجرت نیزه نیزه است چرا
سر تو گشته دست به دست چرا

ناگهان دیر عرش اعلا شد
آن لبان ترک ترک واشد

گفت ای پیرمرد نصرانی
تو از امشب دگر مسلمانی

زینت دوش مصطفایم من
پاره قلب مرتضایم من

بانویی که کنار ما اینجاست
مادر قد خمیده ام زهراست

آه راهب بدان أنا المظلوم
شدم از مِهر مادرم محروم

آه راهب سرم جدا کردند
پیکرم بی کفن رها کردند

این اسیران که دستشان بستند
همه ناموس مصطفی هستند

دور ما کف زدند و رقصیدند
گیسویم را به شاخه پیچیدند

گر شده وضع چهره ام ناجور
صورتم سوخته میان تنور

شاعر:قاسم نعمتی

______________________________________________

متن شعر دیر راهب

سالار زینب
این چه وضعی ست که در این سر و صورت باشد
این سر سوخته مملو جراحت باشد

روضه ی صورت تو دامنه اش بس باز است
راهب دیر پی ذکر مصیبت باشد

از تنور آمده ای یا ز سر شاخ درخت ؟
هر چه کردند به این رأس جنایت باشد

لبت از سنگ ترک خورده و یا چوب زدن ؟
این لب پاره گرفتار چه ضربت باشد ؟

لب و دندان تو مجروحِ عبیدالله است
لب و دندان تو زخمی ز جسارت باشد

گونه های تو چرا جای کبودی دارد
این هم انگار که سوغات تلاوت باشد

دِیر من آمدی و مسجد مردم نروی
ای مسلمانِ تو عالم ! چه حکایت باشد؟

مریم و آسیه و هاجر و حوا دارند
میرسانند زنی را که روایت باشد

هودج فاطمه امشب به کلیسا آمد
این پریشانی از آداب زیارت باشد

دخترت کاش نبیند سر تو اینگونه
دختران عاطفه دارند حواست باشد

من سرت ریخته ام مشک و گلاب اما حیف
دستِ فرزندِ زنا ، ظرف نجاست باشد

برو ای سر به سلامت ! برو ای سر به سفر !
هر کجا میروی ای سر به سلامت باشد

شاعر:علیرضا وفایی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت سکینه (س)

باوضو سمت قبله رو کردم
نذر تو شعری آرزو کردم
هرچه روح القدس حواله کند
نظر لطف اگر سه ساله کند
از شکوهت مدام بنویسم
شعر با احترام بنویسم
گفتمت کوه باز کم گفتم
به همان شیوه ی خودم گفتم
خواندمت نور بیش از آن هستی
برتر از وصف شاعران هستی
دختر و خواهر ولی خدا
همه جا یاور ولی خدا
عصمت الله دختر معصوم
سینه ات مهبط تمام علوم
آینه زاده ای و آینه ای
اسما و رسما عین آمنه ای
در دل ما بروبیا داری
عطر و بوی حسین را داری
نوه ی فاتح حنین تویی
ان که دل برده از حسین تویی
متقن است این حدیث صد در صد
دوست دارد حسین بیش از حد
خانه ای را که تو در ان هستی
عشق بابا سکینه جان هستی
دختر ماه و آفتابی تو
دست پروده ی ربابی تو
مستحق نوازش عباس
ذکر نامت نیایش عباس
به حیایت کسی ندارد شک
زینبی در قواره ای کوچک
عمه سنجاق بر سرت می زد
بوسه از روی معجرت می زد
وارث اقتدار فاطمه ای
مظهری از وقار فاطمه ای
در گلویت طنین غرنده
خطبه ات تند و تیز و برنده
خطبه ات تیغ ذوالفقارت شد
کوفه از مرد و زن دچارت شد
خطبه ات شد مفتح الابواب
مرحبا شیردختر ارباب
دیدنی بود نطق حیدری ات
جلوات علی اکبری ات
همه دیدند انقلابت را
نور جاری در حجابت را
روسری دگر نیاز نشد
گره معجر تو باز نشد
مدح ناب تو را روایت گفت
از بزرگی ات از عفافت گفت
روزگاری شدید عازم حج
خبر امد که در مراسم حج
گرم تکبیر غرق در صلوات
موقع رمی تک تک جمرات
ریگ از دست خسته ات افتاد
کی به مکروه نفس تو تن داد ؟
نفس پاک تو کی بهانه گرفت ؟
خاتمت کفر را نشانه گرفت
همسفر بود اگرچه دور و برت
نشدی وامدار همسفرت
نشدی خم که ریگ برداری
شرم داری چه شرم بسیاری
پیش از ان که به خیمه ات برسی
حجم جسم تو را ندید کسی
شام اما نظاره ات کردند
ملاعام اشاره ات کردند
سیلی از شمر بی حیا خوردی
دم دروازه سنگ ها خوردی
“وابتلاکم بنا ” ی تو روضه ست
بغض در گفته های تو روضه ست
قدری از روضه بیشتر گفتی
“کَأَنَّا أَوْلَادُ تُرْکٍ… ” اگر گفتی
گره افتاده بود در مویت
زجر دزدیده بود النگویت
لحن نامحرمان عذابت داد
شمر با ناسزا جوابت داد
با دلی غرق درد و غم رفتی
بین بزم شراب هم رفتی
اب پیش رباب می خوردند
پیش چشمت شراب می خوردند
سر در بین تشت را دیدی
هر چه انجا گذشت را دیدی
بی جهت گیسویت سپید نشد
“خیزران خسته شد یزید نشد”

شاعر:علیرضا خاکساری

______________________________________________

متن شعر سیده بی بی شریفه

سالها به غیر احتشام ندیدی
محترمی غیر احترام ندیدی

بیم کجا داشتی ز جنگ و حوادث
صلح پدر را به جز قیام ندیدی

ای که سلامت رسیده از تو به عالم
بعد کربلا دگر سلام ندیدی

ای که طبیبی به درد غربت مردم
زخم گرفتی و التیام ندیدی

نان خور اجداد تو فقیر و اسیرند
وقت اسارت ولی طعام ندیدی

شب شده روزت اگر چه از غم کوفه
شکر خدا کن که روز شام ندیدی

حرف شنیدی ز شمر و حرمله اما
فحش شنیدن ز روی بام ندیدی

نای عمو دیده‌ای اگر چه سر نی
چوب به روی لب امام ندیدی

شکر خدا کن نرفته‌ای به خرابه
شکر خدا مجلس حرام ندیدی

شاعر:سید محمد حسین حسینی

______________________________________________

متن شعر سیده بی بی شریفه

در شهر حله دختری از آل مصطفی
زد خیمه‌ای به وسعت تاریخ کربلا

دختی شریف از شَجَرِ پاک فاطمه
طفلی عفیف، میوه‌ای از باغ مرتضی

بوی مدینه می‌رسد از حله بر مشام
انگار آرَمیده در این خاک مجتبی

بوی حسین می‌وزد از ناله‌های او
خیلی گریست در غم سلطان سر جدا

نامش شریفه، مرتبتش برتر از شرف
صحنش بهشت، خاک درش برتر از طلا

شهرت طبیبه، معنیِ “مَنْ اِسْمُهُ دَواْ”
خصلت کریمه، جلوه‌ای از “ذِکْرُهُ شفا”

عجز طبیب را به حضورش بیاورید
زیرا که اوست داروی هر درد بی دوا

قلبش رئوف و دست عنایات او بسیط
روحش لطیف و وارث سرچشمه‌ی سخا

چون پا به طوف مرقد پاکش گذاشتی
یک “رَبَّنا” بگو و ببین شرح “آتِنا”

رأس برادران به روی نیزه دید و گفت
خواهر فدای همت مردانه‌ی شما

شد کشته از جفای گروهی سیاه دل
در آن اسارتی که شرر زد به ماسوا

شاعر:رضا خوبرو

______________________________________________

متن شعر سیده بی بی شریفه

ای دختر کریم، کرامت گدای توست
درمان درد هر دوجهان از دوای توست

حاذق‌ترین طبیب دوعالم فقط تویی
دنیا شفاگرفته‌ی دارالشفای توست

تنها نه شیعیان جهان ریزه‌خوار تو
عالم دخیل بسته‌ی جود و سخای توست

تو یادگار کوفه و شام و مدینه‌ای
حلّه نماد کوچکی از کربلای توست

این حرف‌ها که بر در و دیوار حک شده
تنها نشان اندکی از ماجرای توست

چون مرقد تو قبله‌ی حاجات عالم است
پس کعبه‌ی دلم حرم باصفای توست

هرچند زائر تو نبودم، ولی دلم
از راه دور شاهد حال و هوای توست

با دست‌های خود گره‌های بزرگ را
وا کرده‌ای و زخم اسارت به پای توست

حالا ببین که شهر به شهر جهان ما
پیراهن سیاه به تن در عزای توست

باشد که با رضای خدا مستجاب باد
“تعجیل در ظهور” که تنها دعای توست

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________________

متن شعر دیر راهب

بر روی نیزه ماه درخشان برای چه؟
افتاده کنج صومعه قرآن برای چه؟

راهب به خیل می‌زدگان گفت «گِرد نی
امشب شده ستاره فراوان برای چه؟»…

بر غربتت گریست کواکب که ماهِ دین
امشب شده به صومعه مهمان برای چه؟…

پرسیده زآن لبان ترک‌خورده از عطش
نام تو چیست؟ کشتۀ عطشان برای چه؟

گفتی که زادۀ نبی‌ام، گفت «پس تو را
کشتند مردمان مسلمان برای چه؟»

آه ای لبت عزیزترین غنچۀ خدا
از تو دریغ آمده باران برای چه؟…

صورت خضاب کرده‌ای از خونِ خود، چرا؟
موی تو خاکی است و پریشان برای چه؟…

این شمع‌ها برای چه هی شعله می‌کشند؟
قندیل‌های صومعه، لرزان برای چه؟

تمثال مریم از چه به محراب، خون گریست؟
چشم مسیح شد به تو گریان برای چه؟…

ای در غمت صحایف پیشین گریسته
ظلمی چنین بر اشرف انسان برای چه؟

شاعر:محمد سعید میرزایی

______________________________________________

متن شعر دیر راهب

گذشته چند صباحی ز روز عاشورا
همان حماسه، که جاوید خوانده‌اند او را

همان حماسهٔ زیبا، همان قیامت عشق
به خون نشستنِ سرو بلندقامت عشق

به همره اُسرا، می‌روند شهر به شهر
سپاه جور و جنایت، سپاه ظلمت و قهر

ندیده چشم کسی، در تمام طول مسیر
به جز مجاهدت، از آن فرشتگان اسیر

«چهل ستاره» که بر نیزه می‌درخشیدند
به مهر و ماه در این راه، نور بخشیدند

طناب ظلم کجا، اهل‌بیت نور کجا؟
سر بریده کجا، زینب صبور کجا؟

هوا گرفته و دلتنگ بود، در همه جا
نصیب آینه‌ها سنگ بود، در همه جا

نسیم، بدرقه می‌کرد آن عزیزان را
صبا، مشاهده می‌کرد برگ‌ریزان را

نسیم، با دل سوزان به هر طرف که وزید
صدای همهمه پیچید، در سپاه یزید

سپاه، مستِ غرور است و مستِ پیروزی
و خنده بر لبش، از شورِ عافیت‌سوزی…

چو برق و باد، به هر منزلی سفر کردند
چو رعد، خندهٔ شادی از این ظفر کردند

شاعر:محمدجواد غفورزاده

______________________________________________

متن شعر دیر راهب

چون حریم خسرو بطحا ز بیداد زمانه
سوی شام از کربلا بهر اسیری شد روانه
جملگی چون طایر پر بسته بی‌آشیانه
در یکی منزل مکان کردند هنگام شبانه

بر در دیر نصاری به افغان و اضطرابی

راهبی می‌بود در آن دیر اندر کیش عیسی
طالب طور تجلی سالها مانند موسی
جا پی گنج حقیقت کرده در کنج کلیسا
جذبه نور حسینی شد دلیل مرد ترسا

دید شد بر پا به دور دیر شور و انقلابی

لشگر خونخوار جراری بدد از حصر بیرون
نیزه‌ها بر دست زیب نیزه‌ها سرهای پرخون
هر سری از نور چهر آتش زده بر ماه گردون
چند زن با دختر منتظم چون در مکنون

در پی هر نیزه با دست بسته در طنابی

رفت راهب را از این هنگامه هوش از سر ز تن تاب
گفت یا رب این به بیداریست بینم یا که در خواب
صبح محشر گشته ظاهر در جهان گویا از این باب
آفتاب است از زمین یک نی بلند از امر وهاب

ورنه هرگز بر سر نی کس ندیده آفتابی

این زنان موپریشان غریب تیره کوکب
کیستند و از برای چیست روز جمله چون شب
از چه رو دارند ذکر واحسینا جمله بر لب
هادی من شوبجاه و قرب روح الله یا رب

برگشا از بهر من از سر این اسرار بابی

پس از بام دیر نصرانی به قلب پرتلاطم
بر زمین گردید نال چون مسیح ار چرخ چارم
گفت ای قوم شده از راه و رسم مردمی گم
این چه آشوبست این سیر کیست ای بی‌رحم مردم

کس ندیده گوش نشنیده چنین ظلم و عذابی

گفت با او ظالمی زان ناکسان زشت ابتر
هست این سر از حسین بن علی سبط پیمبر
بر امیر شام یاغی گشت و شد لب تشنه بی‌سر
این اسیراناهل بیت او بود از بهر کیفر

سوی شام آورده‌ایم از کوفه با چنگ و ربابی

ریخت نصرانی به دامن گوهر از دریای دیده
گفت ای قوم ز کف دین داده و دنیا خریده
کز طمع پیوسته با شیطان و از یزدان بریده
چند بدر زر ز میراث پدر بر من رسده

می‌دهم این زر که سردار شما سازد ثوابی

این سر ببریده را امشب نهد اندر بر من
در زمان کوچ تسلیمش کنم بر وجه احسن
مرغ روح شمر زد از وعده زربال بر تن
داد سر زر را گرفت از راهب پاکیزه دامن

دیده گریان برد سوی دیر سر را باشتابی

هاتفی در گوش وی داد این ندای روح افزا
کای مسیحا ساختی از خود رضا روح مسیحا
سودها از بهر این سودا نصیبت شد ز یکتا
راهب پاکیزه سیرت راس نور چشم زهرا

شست و جا در معبد خود داد با مشک و گلابی

رفت اندر گوشه‌ای آن مرد نصرانی نهان شد
دید بعد از لحظه‌ای هنگامه کبری عیان شد
از خروش واحسینا لرزه بر کون و مکان شد
با ندای طرقوا سوی زمین از آسمان شد

شش زن معجر سیه در ناله یا قلب کبابی

ساره و مریم، صفورا، آسیه، حوا و هاجر
حلقه ماتم زدند از گریه در اطراف آن سر
عرش و فرش افتاد از نور در تزلزل بار دیگر
از فلک آمد خدیجه بر سر آن راس انوار

شد زمین از اشک وی چون بر سر دریا حبابی

ناگهان آمدند ابر گوش آن راهب دوباره
می‌رسد زهرای اطهر چشم بر بند از نظاره
چشم حق بین را به هم بنهاد راهب زان اشاره
لیک می‌آمد به گوش وی از آن دارالزیاره

ناله زار و حزینی از دل پرپیچ و تابی

با فغان می‌گفت ای شاهنشه بی‌سر حسینم
از قفا ببرید سر سلطان بی‌لشکر حسینم
زیب پیکر زینب آغوش پیغمبر حسینم
کشته بی‌یار غمخوار و الم‌پرورم حسینم

از چه‌ای مظلوم با مادر نمی‌گویی جوابی

ای غریب کشته بی‌غسل و کفن کو پیکر تو
کو علمدار و سپه کو اکبر و کو اصغر تو
کو ستمکش زینب آواره غم‌پرور تو
محنت دوران چه آورده است ای سر بر سر تو

گه به مطبخ گه بنی گه دیرو گه بزم شرابی

رفت نصرانی ز هوش از ناله جان‌سوز و زهرا
چون به هوش آمد کسیر ازان زنان نادید برجا
نزد آن سر گفت و در عین ادب استاد برپا
ایهاالراس المبارک ای عزیز فرد یکتا

تو کدامین سرفرازی سرور عالی جنابی

گفت ای راهب من مظلوم سبط مصطفایم
مادرم زهرای اطهر خود حسین سر جدایم
در منای نینوا قربانی راه خدایم
تشنه لب سر داده اندر راه حق در کربلایم

نیست ای راهب غم و درد مرا حد و حسابی

بر دل راهب دگر طاقت نماند از گفتگویش
زد بسر دست عزا بنهاد روی خود برویش
کرد روی خویشتن را سرخ از خون گلویش
از ادب زد بوسه بر پمرده لبهای نکویش

با تضرع نزد آن سر کرد عجز و اضطرابی

گفت شاها بر ندارم دست امیدت ز دامن
تا نگویی در قیامت شافع تو می‌شوم من
گفت بیرون کن دگر زنا راهب ز گردن
شو مسلمان تا شفیع تو شوم در پیش ذوالمن

همچو (صامت) روز محر از وصالم کامیابی

شاعر:صامت بروجردی

______________________________________________

متن شعر دیر راهب

آمد سراغ صندوق، آمد شبانه راهب
از قبل شد کمان تر قدّ کمان راهب

یک عمر منتظر بود تا سر بیاید از راه
به او سپرده بودند پیشینیان راهب

با مشت زد به سینه، با اشک دیده اش گفت
زیباتر از مسیحا دردت به جان راهب

شاهی که هر دو عالم بودند در امانش
آن شب سپرد اما سر در امان راهب

بعد از تنور خولی قبل از مساجد شام
شد نوبت کلیسا شد میهمان راهب

تا شد سرش مرتب پیش نگاه زینب
فوراً رسید خیرش به خاندان راهب

مریم به سینه میزد آسیه گریه میکرد
در مجلسی که زهرا شد روضه خوان راهب

حجم گلاب کم بود از حجم خون‌ رویش
تا که به کارش آمد اشک روان راهب

دردی به جانش افتاد تا دید وضع سر را
دردی که شعله میزد تا استخوان راهب

گیسوی چنگ خورده… ابروی سنگ خورده…
اوضاع صورتش برد تاب و توان راهب

وضع بد دهان را زخم روی زبان را
تا دید ناگهان بند آمد زبان راهب

آبی نخورد دیگر نانی نخورد دیگر
خونِ جگر از آن پس شد آب و نان راهب

آرام شد رقیه وقتی که از کلیسا
آمد سحر به گوشش صوت اذان راهب

در اوج قِصه بوسه میزد به گونه ی او
جای رباب خالی در داستان راهب

شاعر:گروه یا مظلوم

______________________________________________

متن شعر دیر راهب

گمشده داشت و از دِیر تماشایش کرد
او نه دراصل که آن گمشده پیدایش کرد

سالها معتکفِ گوشه‌ی تاریکش بود
تا سَری آمد و یک باره مسیحایش کرد

راهِ صدسال عبات همه را یک شبه رفت
آن شبِ قدر که مهمانِ کلیسایش کرد

دید جمع‌اند به گِرد سر و هِی می‌نوشند
جگرش سوخت  از آن جمع تمنایش کرد

هرچه در خانه‌ی خود داشت به آنها بخشید
جایِ نیزه  به رویِ دامن خود جایش کرد

یوسف آورده ولی وای به حال یعقوب…
یوسفی که ته گودال معمایش کرد

ضجه‌ی مادری انگار به گوشش آمد
اولین گریه کنِ روضه‌ی زهرایش کرد

دید زخم است لب و گونه و پیشانیِ او
آنقدر زار زد از گریه مداوایش کرد

مویِ خاکستری‌اش شُست ولی با ناله
پاک از لخته‌ی خون  از رَدّ صحرایش کرد

– – –

گفت ای کاش از این بیش تبسم نکنی
با لبی که به زمین خورده تکلم نکنی

از چه بدجور گلوی تو بهم ریخته است
چه شده اینهمه رویِ تو بهم ریخته است

مگر ای سر  بدنت روی صلیبی مانده
آه   بر حنجرِ تو زخمِ عجییبی مانده

از جراحات مرا کُشت لبالب شدنت
تا سحر طول کشد وای مرتب شدنت

بوی سیبِ تو مرا بُرد به پای نیزه
جگرم سوخت برای تو بجای نیزه

نیزه‌دارِ تو کنارِ لبت آبش را خورد
شمر بود اسم همانی که شرابش را خورد

خوب پیداست که از منزلِ دور آمده‌ای
رازِ تو چیست که با بویِ تنور آمده‌ای

– – –

حرف زد از دل  وَ زُنّار و چَلیپا وا کرد*
قبله‌ی صومعه و کعبه‌ی تَرسایش کرد

جانِ بابا که شنید از لبِ زخمی  فهمید
دختری باز هوایِ رُخِ بابایش کرد

گشت در دِیر و کمی مرهَم و معجر برداشت
نذر  آشفتگیِ دخترِ نوپایش کرد

دختری که دو سه سال است قلم‌دوش  شده
ناله تا صبحدَم  از آبله‌ی پایش کرد

پیرمردی به کنارِ سر و آنسو اما
عمه حسرت زده از دور تماشایش کرد

صبح آورد سر و داد به دست نیزه
بازهم همسفرّ خواهرِ تنهایش کرد

شاعر:حسن لطفی

______________________________________________

متن شعر دیر راهب

همین که کرد تجلی رخ منور تو‌.
به سجده آمدم ای شاه من به محضر تو

خوش آمدید.. قدم رنجه کرده اید امشب..
تو میزبانی و من تا به صبح نوکر تو

آهای بی کسِ بر نیزه رفته نامت چیست؟
کجاست اهل و عیالت کجاست خواهر تو؟!

سر تو سوخته اما چراغ دیر شده
گمان کنم که مسیح است نام دیگر تو

ببخش خون سرت با گلاب پاک نشد
عمیق وا شده پیشانی مطهر تو

بگو چرا عوض خانه ی مسلمانان
رسیده است به آغوش راهب این سر تو؟!

بگو چرا بروی نیزه گریه میکردی
مگر چه منظره ای بود در برابر تو

سر بریده زبان باز کرد ای راهب..
بس است..سوختم از این سوال اخر تو

شده مقابل تو دختری کتک بخورد؟
شده غریبه بیاید به سمت خواهر تو؟

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

مونسی برمن نمانده بهتر از عمامه ام
راحتی اصلا ندارداین سر از عمامه ام

ازسرهرکوچه ای رفتم سرمن ریختند
جابه جا هرگزنشد خاکستر از عمامه ام

هرچه میگفتم مسلمانم مرامحکم زدند
میزبانی کرد اینجا منکر ازعمامه ام

غیراز اینکه دستمال گریه های من شود
برمیامد کاش کاردیگر از عمامه ام

عمه جان از آستین پاره بهتر پیشم است
درمی آید چندپاره معجر از عمامه ام

پیش چشمم به سکینه تهمت زشتی زدند
چه خجالت هاکشید این دختر از عمامه ام

از همان روزی که از ماروسری دزدیده اند
بهره بردم بین مردم کمتر از عمامه ام

شاعر:حسین قربانچه

______________________________________________

تنور خوانی

مادر سلام خانه‌ی خولی چه میکنی
ای گنج در خزانه‌ی خولی چه میکنی

من آمدم درآرمت از کنج این تنور
با بازوی کبود ، عزیزم ، ولی به زور

مادر فدای چانه‌ی آتش گرفته ات
لبهای خشک با سر نیزه شکفته ات

دست شکسته بر سر و رویت کشیده ام
خاکستر تنور ز مویت کشیده ام

با چوب یا وسیله‌ی دیگر بریده اند؟
این طور ناشیانه چرا سر بریده اند

پایت چقدر کار به دعوا کشیده ؟ ها؟
روی لبان تو چه کسی پا کشیده ؟ها؟

بر روی حنجری که از آن بوسه چیده ام
حالا دوازده اثر ضربه دیده ام

یک زخم نه دو زخم نه زخمت لبالب است
اینقدر نیزه خورده سرت نامرتب است

ای جان به لب رسیده بگو پیکرت کجاست
آن یار جان به لب شده آن خواهرت کجاست

او را به سوی کوفه پریشان می‌آورند
ناموس حق به ناقه‌ی عریان می‍اورند

شاعر:وحید عظیم پور

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

ظلمها بسیار دیدم بعد تو
دم به دم آزار دیدم بعد تو

این طناب دستهایم را ببین
صد گره در کار دیدم بعد تو

از شب شام غریبانت حسین
این جهان را تار دیدم بعد تو

منکه بودم سر مستور خدا
کوچه و بازار دیدم بعد تو

سایه های شوم شمر و حرمله
بر سرم آوار دیدم بعد تو

با ابالفضلت بگو ای با وفا
مجلس اغیار دیدم بعد تو

من کجا و مجلس بزم شراب
لحظه ها دشوار دیدم بعد تو

رفتی و امنیتم بر باد رفت
روزگاری زار دیدم بعد تو

سنگها از روی بام و طعنه ها
از در و دیوار دیدم بعد تو

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

می فشارم در گلویم بغض ِ سنگین را مدام
داغ دیدم! دلخوشی هایِ زیادم شد تمام

آمدم در محملی از نور؛ همراهِ حسین(ع)
میروم با دستِ بسته، بی برادر سمتِ شام

آمدم با غیرتُ اللهِ حرم، در کربلا
با أباالفضل(ع) آن علمدارِ یلِ والا مقام

دستهایم را گرفت و چادرم خاکی نشد
آمدم از ناقه پایین؛ در کمالِ احترام

داغِ مادر، داغِ بابا، آن حسن(ع)،این هم حسين(ع)
میروم با زخم هایی کهنه و بی التیام

در حدودِ چند ساعت؛ هستی ام را نیزه بُرد
پیش چشمم شد همه دار و ندارم قتلِ عام

تا که توهین و جسارت بعدِ غارت شد شروع
آتشی افتاد در جانِ من و جانِ خِیام

با اسارت میکشم غم را چهل منزل به دوش
میرسد در هر قدم عطرِ حسینم(ع) بر مشام

در تمام عمر، نامحرم ندیدم لحظه ای
وای از چشمانِ نحس ِ عده ای لقمه حرام

پشتِ سر؛ تلّ و تنی دور از وطن در قتلگاه
پیش ِ رو؛ یک شهرِ آذین بسته، جشن و ازدحام!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________________

تنور خولی

خاک و خاکستر از سر و رویت
مادری قد خمیده می گیرد
بوسه اندازه جراحاتت
ز گلوی بریده می گیرد

جای بهتر نداشت این کوفه
که سرت به تنور آوردند
از سر و وضع درهمت پیداست
که سرت را به زور آوردند

خون نشسته به روی لبهایت
چقدر زخم خورده بر رویت
به روی دامنش درون تنور
فاطمه شانه میزند مویت

جای سالم که نیست دور و برت
از جراحت پر است این سر تو
میشود از نگاه تو فهمید
چقدر زخمی است پیکر تو

برضریح شکسته لبهات
میشود دید عمق فاجعه را
جبرئیل و ملائکه شستند
جای چنگال شمر و حرمله را

مانده رد دوازده ضربه
به روی رگ رگ گلوی تو
چقدر جای سم مرکب ها
داده تغییر رنگ و روی تو

ای سر از بدن جدا مانده
خواهرت از غم تو پیرشده
سر تو میهمان کنج تنور
بدنت جمع در حصیر شده

خوب شد زینبت نبود وندید
اینهمه زخم خورده بر سر را
خوب شد زینبت نبود و ندید
در تنوری غریب مادر را

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

چهل سال است در تب گریه کردم
چهل سال است هر شب گریه کردم

چهل سال است من بیدار ماندم
صحیفه را نوشتم روضه خواندم

چهل سال است غرق اشک و آهم
شبانه روز یاد قتلگاهم

چهل سال است خواب شمر دیدم
به دستش خنجری دیدم پریدم

چهل سال است گفتم دادِ بیداد
همیشه ظرف آب از دستم افتاد

چهل سال است تا مذبوح دیدم
نشستم بر زمین، ضجه کشیدم

چهل سال است دشت کربلایم
به یاد روز دفن و بوریایم

چهل سال است فکر اصغرم من
عزادار ذبیحی پرپرم من

چهل سال است مانند ربابم
به کام تشنه، زیر آفتابم

چهل سال است می گویم خدایا
عطا کن خیر، سهلِ ساعدی را

چهل سال است یاد شهر شامم
کنار عمه ها در ازدحامم

چهل سال است بر زخمم نمک خورد
بمیرم عمه ام زینب کتک خورد

چهل سال است می گویم رقیه
زنم بر دست می گویم رقیه

چهل سال است در بزم شرابم
به یاد خیزران خانه خرابم

چهل سال است می سوزد وجودم
به روی ناقه با غل بسته بودم

چهل سال است داد از سنگ دارم
به روی خود نشان از چنگ دارم

نگو این زهر امانم را بریده
چهل سال است عمرم سر رسیده

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

بیمار، غیرِ شربتِ اشک روان نداشت
در دل هزار درد و توانِ بیان نداشت…

یک گل نداشت باغ و به آتش کشیده شد
جز آه در بساط، دگر باغبان نداشت

یکسر به خاک ریخت گل و غنچه، شاخ و برگ
دیگر ز باغِ عشق، نصیبی خزان نداشت

ماهی که آفتاب از او نور می‌گرفت
جز ابرِ خشکِ دیده، به سر، سایبان نداشت

دانی به کربلا ز چه او را عدو نکشت؟
تا کوفه، زنده ماندنِ او را گمان نداشت

از تب ز بس که ضعف به پا چیره گشته بود
می‌خواست بگذرد ز سرِ جان، توان نداشت

یک آسمان، ستاره به ماه رخش، ز اشک
می‌رفت و یک ستاره به هفت آسمان نداشت…

شاعر:استاد علی انسانی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

خیال کن که پر از زخم، پیکرت باشد
شکسته در غل و زنجیرها پرت باشد

خیال کن هدف سنگ‌های کوفه و شام
به روی نیزه سر دو برادرت باشد

فقط تو باشی و هشتاد و چار ناموست
و جمله‌های “حواست به معجرت باشد”

خیال کن حَرمت بی‌پناه مانده و بعد
به روی نی سر سردار لشگرت باشد

کنار عمه‌ی سادات، یک‌طرف شمر و
سنان و حرمله هم، سمت دیگرت باشد

خیال کن که علی باشی و به مثل علی
دو دست بسته کماکان مقدرت باشد

یزید باشد و بزم شراب باشد و وای
به تشت زر سر بابا برابرت باشد

و بدتر از همه اینکه میان بزم شراب
نگاه باشد و باشیّ و خواهرت باشد

و باز از همه بدتر که مدت سی‌سال
تمام آن جلوی دیده‌ی ترت باشد

به اشک حضرت سجاد می‌خورم سوگند
که دیده هر چه که گفتیم، باورت باشد

شاعر:مهدی مقیمی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

چهل سال است مأنوسم به گریه
طبیب درد افسوسم به گریه
همان پیراهنی را که ربودند
چهل سال است می‌بوسم به گریه
*
چهل سال از جگر آهم درآمد
که جوشن از تن شاهم درآمد
فراموشم نخواهد شد همان شب
که روی نیزه‌ها ماهم درآمد
*
قرار قلب زارم گریه بوده
همه دارو ندارم گریه بوده
نپرسید از چه پلکم زخم برداشت
چهل سال است کارم گریه بوده
*
همین که در دلم آشوب افتاد
به پای گریه‌ام یعقوب افتاد
چنان ضربه به لب‌های پدر خورد
که رنگِ خونِ لب، بر چوب افتاد
*
گلوی دلبر دلخواه، زخم است
میان سینه حتی آه، زخم است
دلیل گریه‌ی چل ساله‌ی من
هزارو نهصدو پنجاه زخم است
*
به سر می‌ریخت آتش از روی بام
امان از تشت زر، ای وای از جام
تمام روضه‌های من همین است
نپرسید از دلم، الشام الشام…

شاعر:محمد علی بقایی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

این نسخه را عمل کن و آویزه کن به گوش
جز در رضای حضرت صاحب زمان نکوش

چشمی به هم زدی و جوانی تمام شد
ای دل بگیر عبرت از آن مرد یخ فروش

لوح سیاه قلب مرا دید و دم نزد
شرمنده‌ام من از رُخ مولای پرده‌پوش

گویید با امام زمان از غم فراق
دیگر برای گریه‌کنانش نمانده هوش

گریه نکرد آن‌که به جَدِ مطهرش
والله هست معرفتش کمتر از وحوش

بار گناه و معصیتش ریخت بر زمین
هر کس کشید بار غمش را به روی دوش
**
جانم فدای داغ امامی که بین تب
می‌سوخت بین خیمه و داغش نشد خموش

مقتل نوشته است که زین العباد را
بستند بین سلسله بر مرکبی چموش

لعنت به شمر، حضرت سجاد هرچه گفت:
از خیمه دور باش، حرامی نکرد گوش

تبدار بود و روضه ی ناموس را چشید
آمد میان سلسله خون در رگش به جوش

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

چه عاشقانه پدر می کند تماشایش
که زنده است جهان با دم مسیحایش

صلابتش به عمو رفته است این بانو!
خلاصه ی علی و فاطمه ست سیمایش

رواست سجده کند آسمان به چادر او
رواست گریه کند ابر پای نجوایش

رقیه فاتح شام است، چشم دشمن کور!
که زیر و رو شده افلاک با رجزهایش

کدام طایفه این گونه می توانستند
یزید را بِنِشانند بر سرجایش

##

شبیه مادر خود راه می رود یعنی
هنوز آبله دارد رقیه در پایش

بغل گرفته پدر را و تازه می فهمد
چه کرده است سنان با گلوی بابایش

هنوز هم که هنوز است غصه اش این است
چه می‌کند سرِ نیزه عموی رعنایش

شاعر:احسان نرگسی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

دم دروازه ساعات گرفتار شدم
هدف ساز و دف مردم بی‌عار شدم

دختر هیچ نبی مثل من آواره نشد
هیچ عزیزی نشد اینقدر که من خوار شدم

شام از خلوتی خود به ستوه آمده بود
من که رفتم به خدا رونق بازار شدم

هیچ کس مثل من اینقدر خجالت نکشید
که ز ابرارم و بازیچه‌ی اشرار شدم

یوسفی دیده ام از چاه تنور آوردند
من کلافم جگرم بود و خریدار شدم

سر تو با زن رقاصه گلاویز شدم
با کس و ناکسشان وارد پیکار شدم

دختر فاطمه را بزم شرابش بردند
هیچ عزیزی نشد اینقدر که من خوار شدم

خیزران خورد به لبهات  دلم هُرّی ریخت
خیزران خورد به دندان تو بیمار شدم

شاعر:وحید عظیم پور

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

منم قاهر، منم والی، منم غالب
منم لحظه به لحظه درد را طالب
حسین بن علی را اولین نائب
علی بن حسین بن علی بن ابیطالب

منم دریای بی ساحل
منم پیغمبری که کربلا بر او شده نازل
نه یک بخشش،تمام بخش هایش کاملاً کامل
تمام کربلا با سوره های قاسم و عون و علیِ اکبر و آیات کوتاه علیِ اصغر و آیات مکی ابوفاضل
منم آنکه سنان و ازرق و خولی و شمر و حرمله
با هم مرا گشتند هی قاتل

همین که چشم وا کردم خودم دیدم علیِ اکبر ارباب پیش چشم بابایم قدم میزد
قدم میزد، دل بابا و نظم شانه های محکم عباس و سقف آسمان را با قدم هایش به هم میزد
برای قدِّ بابایم خمیدن را رقم میزد

همین که چشم بستم در میان دشت غوغا شد
همین که چشم وا کردم بمیرم قاتلش از پیکرش پا شد
نفهمیدم چه شد از حال رفتم
تا صدایی آمد از دشمن چرا ساکت نشستید آی
فرزند رشیدش در میان خاک صحرا ارباً اربا شد

دوباره چشم وا کردم
هراسان نجمه را دیدم که بالای سرِ نعشی کشیده
گوییا داغ امام مجتبی دیده
که قاسم هست اگر چونان جگر گوشه برایش
مثل آن روزی که می آمد جگرهای حسن در طشت
و حالا پیکر قاسم میان دشت روی خاک پاشیده

دوباره چشم بستم
ناگهان تسبیح خاک کربلا افتاد از دستم
صدای داغ هل من ناصرً در گوش من پیچید
پدر بر روی دستش برد اصغر را
دل خانم رباب آشوب شد ترسید
گمانم قاتلش را که کمان برداشت بین آن جماعت دید
نمیگویم چه شد
اما پدر خون علیِ اصغرش را در هوا پاشید
نمیگویم چه شد
اما پدر در موقع برگشت میلرزید
نمیگویم چه شد
اما پدر گم کرد دست و پای خود را و عبایش را به سرعت دور او پیچید

همین که رفت پشت خیمه من هم رفتم از حال و
همین که حال من آمد سر جایش خودم دیدم که دارد می رود با چکمه هایش شمر آنجا توی گودال و

دوباره رفتم از هوش و صدای شیحه ی اسبی که خون میریخت از زین و تن و سم و سر و یال و دهانش
باعث این شد بفهمم که پدر هم بی گمان رفته
و با علم امامت
خود ببینم که پس از شمر لعین در گودی گودال با نیزه سنان رفته
و از بس لطمه دیده
سر به نوک نیزه با زحمت که نه با یک تکان رفته
و زینب بعد از آن
که نیزه و شمشیرها را پس زده سمت حرم لطمه زنان رفته

منم من حضرت سجاد راوی هزاران روضه ی مکشوف
آنجا که خودم دیدم سر بابا ز روی نیزه اش افتاد
منم اصلا خود روضه
که هی مجلس به مجلس می رود از کربلا تا شام
منم آن مجلسی
که سوخت زیر آتشی که ریختند از بام
منم آن مجلسی
که آخرش از اول لبریز اشکش می شود پیدا
منم آن مجلس
کنج خرابه آه وقتی روضه خوانی میکند طفل سه ساله با سر بابا

منم آن مجلسی که روضه اش پایان نمی گیرد
در این مجلس رقیه تشنه است اما چرا باران نمی گیرد

منم آن مجلسی که دعوتی هایم برای خواندن روضه، سر بر روی نی مانده ست
منم آن مجلسی که عمه جانم هم به روی منبر زانوی من
هی روضه ی گوش خودش را تا سحر خوانده ست

منم بی تاب و دلخسته
منم غمگین منم والی منم غالب
علی بن حسین بن علی بن ابیطالب

شاعر:مهدی رحیمی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

به کوی کافر افتد، سوی این مردم گذارت نه
تمام هستی ات از کف رود، اما نگارت نه

شنیدم “لَیتَ اُمّی لَم تَلد” در شام از سجاد
شهادت ارث آل الله بود اما اسارت، نه

من از آزار دوران اسارت با خبر بودم
حرم را صبر مَحبس بود، اما تاب غارت نه

ز پا افتادم از بعد تنور خولی و ای کاش
بسوزد شهری و یک تار موی شهریارت نه

به شهر “عَسقَلان” ای کاش مرگ خویش میدیدم
ولیکن سنگ ها را از یمین و از یسارت نه

من از دروازه ی ساعات، ساعت ها گله دارم
ز مکروه، این جماعت بیم دارند، از جسارت نه

تو را دیدم میان نیزه و شمیشیر، کافی بود
چه سان بینم شراب و خیزران را در کنارت؟ نه !

بخوان قرآن و رفع تهمت از آل پیمبر کن
بخوان قرآن، ولی با زخم های بی شمارت نه

خبر خواهی اگر از رنج هجرانم، تو را گویم
ولی شرمنده، از شیرین زبانِ یادگارت نه

شاعر:سید پوریا واصفی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

یک دلِ بی قرار سهمش شد
دوریِ از نگار سهمش شد

بی علی اکبر و عمو عباس
سیلیِ آبدار سهمش شد

روی بالِ فرشته می خوابید
یک بغل سنگ‌و‌خار سهمش شد

در بیابان و نیمه های شبش
دلهره، اضطرار سهمش شد

تا که آورد اسم بابا را
مُشت ها بی شمار سهمش شد

از لگدهای زجر پهلو درد
از سنان چشم تار سهمش شد

پای پُر آبله که جای خودش
رعشه، بی اختیار سهمش شد

در هیاهوی کوچه و بازار
صحبت طعنه دار سهمش شد

دخترِ حرمله چه می خندید
تا از او گوشوار سهمش شد

ارثِ زهراست بر زمین خوردن
چادرِ پُر غبار سهمش شد

یک سه ساله کجا و مویِ سپید
پیریِ روزگار سهمش شد

آخرِ سر خرابه روشن شد
ماهِ نیزه سوار سهمش شد

بویِ نانِ تنور پیچید و
سوخته زلفِ یار سهمش شد

شاعر:علی علی بیگی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بابای خوبم بهترین بابای دنیاست
حتی به روی نیزه هم دلواپس ماست

یک لحظه چشم از روی ماهش برندارم
قرآن به روی نیزه خواندنهاش زیباست

او تشنه ی یک جرع…نه یک جو وفا بود
بر بی وفایی زخم پیشانیش گویاست

از کاروان تشنگان هم تشنه تر بود
دیدم ترک های لبش از دور پیداست

هر چند او را یک بیابان بی کسی بود
اما به تنهایی پدر صد پهنه دریاست

جسم شریفش مانده در صحرا غمی نیست
بالای بالاتر نگر نامش هویداست

دستان من کوته از آن بالا نشین است
اما برایم سایه اش همواره ماواست

او ناگران حال زارم هست دائم
گویا خبر دارد که در دل شور و غوغاست …

شاعر:حسن تقی لو

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

تا میدید یه ظرف آب گریه میکرد
پای روضه رباب گریه میکرد

خواب و بیداری براش فرقی نداشت
توی بیداری و خواب گریه میکرد

هزار و نهصد و پنجاه زخمش و
تا که میشمرد بی حساب گریه میکرد

موقع غروب فقط آه میکشید
از طلوع آفتاب گریه میکرد

همه هستیش زیر نعل اسبا رفت
چکمه می دید و رکاب گریه میکرد

گل پرپر شده رو تا که می دید
می شنید بوی گلاب گریه میکرد

آروم آروم میزدش سینه ولی
خیلی تند تند با شتاب گریه میکرد

خیلی راحت بریدن سر از باباش
خیلی دادنش عذاب گریه میکرد

دست بسته که می دید بهم می ریخت
رو زمین می دید طناب گریه میکرد

موقع وضو گرفتنش همش
یاد اون بزم شراب گریه میکرد

کربلا و کوفه کم روضه نداشت
بیشتر از شام خراب گریه میکرد

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

شرمندگی گرفته درختان بید را
چوبی شکست حرمت مویی سفید را

لعنت به خیزران که به واقع تمام کرد
بی حرمتی به ساحت شاه شهید را

می رفت بانویی که بگیرد به دست خویش
چوبی که داشت سمت لبی می دوید را

وای از دمی که کر شد و نشنید گوش چوب
آهی که مادر علی اصغر ، کشید را

دندان شکست و قافله از آن شکسته تر
یا رب ، مبخش روز قیامت یزید را

شاعر:ناصر دودانگه

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

بس احترام دیدیم آن هم چه احترامی
در حال انتقامند آن هم چه انتقامی

بغض گلو گرفته با اشک خو گرفته
یک قافله سکوت و غوغای بی کلامی

بعد از تو ای حبیبم شد درد و غم نصیبم
حتی نه آشنایی  ، حتی نه التیامی

اطرافمان به شادی سرگرم رفت و آمد
دلشادمان نکردند…حتی به یک سلامی

از کوچه‌ها و بازار در بین چشم انظار
ما را عبور دادند این مردم حرامی

دلخسته از اسارت، مجروح از جسارت
من این چنینم و تو زخمی سنگ بامی

من کشته‌ی نگاه یک مشت لا ابالی
تو کشته‌ی مرام یک مشت بی مرامی

پا تا سرم کبودی ؛ دور و برم یهودی
در بین ازدحامم آن هم چه ازدحامی

کنج تنور و نیزه روی درخت و در طشت
یا سنگ خورده یا چوب بر آن لب گرامی

با اینکه من صبورم خورده ترک غرورم
لعنت به مرد شامی…لعنت به مرد شامی

شاعر:محمد حسن بیات لو

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

سه روز است آب و غذایی نخوردیم
نشستیم و جای کبودی شمردیم

سه روز است ما جای خوابی نداریم
به جز آستین ها حجابی نداریم

دعا کن کسی بین معبر نباشد
اگر هست از مردم شر نباشد

ببین باز کردند دروازه هارا
دعا کن من و  بچه هارا… نگارا!

عجب ازدحامی عجب پست هایی
عجب لات هایی عجب مست هایی

عجب جای تنگی عجب طبل جنگی
عجب دستهایی عجب چوب و سنگی

دل شام ازینکه اسیریم شاد است
دلم سوخت.. رقاصه دورم زیاد است

بگو نیزه دارت نخندد به دردم
قرار است تا کی به کوچه بگردم؟!

کسی نیزه میزد به پهلوم در راه..
کسی درمیاورد ادای مرا آه..

امان از اسیری امان از غریبی
روی صورتم چنگ زد نانجیبی

چه میشد درآن کوچه دیگر نبودی
که من هو شدم بین مشتی یهودی

خودت کور کن چشم آن ساربان را
خودت لال کن آن زن بد دهان را

ابالفضلِ ما بود و خشمی خروشان
که رفتیم بازار برده فروشان..

من از دخترانت خجالت کشیدم
چگونه بگویم چه حرفی شنیدم

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

اینجا بریدنِ سر مظلوم عزت است
نایاب بین مردمِ این شهر غیرت است

بهر نگه به قافله ی بی پناه تو
دروازه ی ورودی کوفه قیامت است

اینجا میان این همه نامحرمانِ پست
یک تکه پاره پاره ی معجر غنیمت است

باران سنگ وهلهله یک سو ولی «حسین»
سوزان تر از تمامی اینها اهانت است

خرما و نان برای رقیه می آورند
اینجا چقدر بودنِ عباس نعمت است

فهمیدم از جسارت بر نام مادرم
بالاترین عداوت شان با سیادت است

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

شاعر به حیرت است تو را دید یا شنید
گفت از الست و قافیه قالو بلی شنید
صبح از مدینه خواند و شب از کربلا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید

چشم تو بود روز ازل غمزه ساز شد
نورت ظهور کرد و ابو حمزه ساز شد

دست تو ربنای قنوت اجابت است
سجاده ی تو قبله ی اهل عبادت است
اشکت نزول آیه ی باران رحمت است
لبهای تو صحیفه ی عرفان و حکمت است

هرکس کلاس درس تو را مستعد شده ست
پای دعای خمسه عشر مجتهد شده ست

از بس قرین رحمت تو ماه و سال ماست
آغشته با دعای تو رزق حلال ماست
شادیم با غم تو و غم بی خیال ماست
یک دم بدون عشق تو ، فرض محال ماست

تو روضه خوان داغی و ما نیز مستمع
ما را مباد رشته عشق تو منقطع

در شام، غیرِ بغض تو در سینه ها نبود
مسجد محلِّ رویش آیینه ها نبود
جز بوسه ی معاویه بر پینه ها نبود
منبر که جای بازی بوزینه ها نبود

منبر برای حج تو میقات عشق بود
حق با علی ست، خطبه ات اثبات عشق بود

شاعر:محسن ناصحی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

باید که فقط یوسف زهرا بپسندد
مارا چه نیازیست که دنیا بپسندد

قنبر شدن این است که هر لحظه بگویی
من راضی ام آنگونه که مولا بپسندد

مجنون دمی از سرزنش خلق نرنجید
دیوانه شد آنقدر که لیلا بپسندد

از قافله دوریم ولی کاش از آن دور
یک ثانیه برگردد و مارا بپسندد

یک عمر نشستیم که در باز کند؟؟ نه_
_یک بار بیاید به تماشا…بپسندد

ما دغدغه داریم که ارباب ببیند
ما دغدغه داریم که سقا بپسندد

نه فکر حسابیم نه دنبال ثوابیم
ما آمدیم اُمّ ابیها بپسندد

بگذار بخندند به این زار زدن ها…
می ارزد اگر زینب کبری بپسندد

شاعر:مجید تال

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

باید بگویم از غم خود مو به مو عمو
با مو عدو کشیده مرا کو به کو عمو

با قصد قربتِ به کدامین خدا چنین
ما را زدند لشگریان با وضو عمو؟

زجر آن شبی که گم شده بودم میان دشت
آنقدر داد زد سرِ من که نگو عمو!

وقتی بدو بدو پی‌ام افتاده بود زجر
هی داد میزدم که کجایی عمو عمو

گفتم به خود میایی و دعواش میکنی
اصلا چه‌شد نیامدی آخر؟ بگو عمو

جز رنگ‌های تیره‌ی نیلی و رنگ دود
رنگی دگر نمانده برایم به رو عمو

با احتیاط‌ و کند دگر راه می‌روم
این چشم‌های تر که ندارند سو عمو

هق هق مزاحم کلماتم شده ببخش
پایان نمی‌پذیرد اگر گفتگو عمو

امشب بگو‌ پدر ببرد با خودش مرا
حالا که هست نقطه‌ی ختم و شروعم او

شاعر:گروه یا مظلوم

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

شبی راحت تنِ رنجورم از تب نیست بابا جان
دگر در آسمانم بی تو کوکب نیست بابا جان

ندیدم روزِ خوش بعدِ تو و بعدِ عمو جانم
برایم روزهای بی تو جز شب نیست بابا جان

پس از توروزگارم شد سیاه،از بس کتک خوردم
لباس و روسری، مویم مرتب نیست باباجان

مرا با خود ببر بابا که اینجا ماندم دیگر
به جز زحمت برای عمه زینب نیست بابا جان

از هر کس که سراغت را گرفتم بی محلی کرد
کسی گوشش بدهکارومخاطب نیست بابا جان

صدقه می دهند حرف از کنیزی می زنند اینها
کسی مانندِ من اینجا معذب نیست بابا جان

تو هم که سوخته مانندِ من موی سرت خیلی
چه کرده خیزران باتو،نه این لب نیست باباجان

همین بس که به توگویم کسی مانندِ زجر اینجا
به نامردی و بی رحمی ملقب نیست باباجان

هر آنچه بر دهانش آمده نسبت به من داده
کجا مانده عمو دشمن مودب نیست باباجان

نمانده استخوانِ سالمی در پیکرم باقی
شکسته پهلویم این کلِّ مطلب نیست باباجان

شاعر:مهدی شریف زاده

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

از شب نیزه سحر داشت می آمد پایین
صبح با دیدهء تر داشت می آمد پایین

سرخ, مانند اناری که ترک بردارد
از نوک شاخه ثمر داشت می آمد پایین

تا سر نیزه…ولی قامت دختر کوتاست
مثل هر بار پدر داشت می آمد پایین

هرم لبهاش که بر صورت دختر می خورد
مثل این بود که در داشت می آمد پایین

دست را سمت سرش برد که از بین دو کتف
درد تا پای کمر داشت می آمد پایین

خوابِ آشفته, شبِ سرد, خرابه, می دید
خیزران مثل تبر داشت می آمد پایین

چوب که با نفس گرم تو بالا می رفت
سیلی چند نفر داشت می آمد پایین

عرش را دید که بر خاک زمین افتاده است
آسمان چاره اگر داشت می آمد پایین

خواست جبران بکند آمدنت را این بار
دخترک جانب سر داشت می آمد پایین

مات و مبهوت به بابای خودش خیره شد و
اشک نه, خون جگر داشت می آمد پایین

شاعر:محمد خدایاری

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زینب (س)

به دوش نیزه جهانِ منی در آن بالا
حسین ، روح و روانِ منی در آن بالا

اگر چه شام برای اسیر نا امن ست
چه بیم ، تا تو امان منی در آن بالا

نگاه کردنِ بر تو نماز می خواهد
سر بریده ، اذان منی در آن بالا

به هر که گفت حسینت کجاست ، با دستم
نشان دهم که نشان منی در آن بالا

به پای خویش نرفتم به هیچ بازاری
بهانه ای و توان منی در آن بالا

برای خوردن سنگ اینقدَر تلاش نکن
هنوز حافظ جان منی در آن بالا

به روی تل ، نگران تو بودم آن لحظه
و حال تو نگران منی در آن بالا

شاعر:حامد آقایی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

حض بوسه از سرت را آه تنها برده است
حق من بوده سرت را نیزه اما برده است

پرچم صلح است گیسوی سپید تو ولی
نیزه دار آن را به قصد جنگ بالا برده است

کار دنیا را ببین با اینکه با هم آمدیم
ساربان ما را بدون تو از اینجا برده است

قطره قطره جمع کرده آبرو دریا ولی
آبرویش را لب خشک تو یکجا برده است

آمدم یک بار دیگر بوسه بارانت کنم
خولی اما زودتر از من سرت را برده است

من که ده تا دوستت دارم تو نه تا ، ساربان…
…یکی از انگشت هایت را به یغما برده است

کاش ما هم تکه ای از پیکرت را داشتیم
هرکه از راه آمده یک تکه ات را برده است

شاعر:حجت سیادت

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

کارِ مرهم نیست درمانِ پری که سوخته
می شود هر روز بدتر پیکری که سوخته

مثلِ ضربِ تازیانه می شود، وقتی نسیم؛
می وزد در بینِ صحرا بر سری که سوخته

آه سردی در دلش دارد تمامِ روزها
در تبِ دوریِ بابا، دختری که سوخته

رو به تو می آمدم هر بار، امّا می گرفت
شوقِ پروازِ مرا بال و پری که سوخته

قلبِ عمه سوخته وقتی که بیرون می زند
ناله‌ی جانسوزِ من از حنجری که سوخته

صورتِ نیلیِ خود را خوب پنهان می کنم
از نگاهِ عمه‌ام، با معجری که سوخته

شاعر:محمد حسن بهرامی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

احساس کودک بودنم را مسخره کردند
حتی صدای شیونم را مسخره کردند

یک بار افتادم ز ناقه بی هوا اما
صد بار این افتادنم را مسخره کردند

هم به لباس پاره ام در کوچه خندیدند
هم روسری سر کردنم را مسخره کردند

لکنت گرفتن ، صحبتم را کند تر کرده
لحن پدر جان گفتنم را مسخره کردند

تقصیر آتش بود اگر که دامنم سوخت
این بی ادب ها دامنم را مسخره کردند

بابا! عموما بعد سیلی تار میبینم
حتی شعاع دیدنم را مسخره کردند

آهن شده جنس طلای گردن آویزم
زنجیر دور گردنم را مسخره کردند

در زیر دست وپاعروسکهای من له شد
احساس کودک بودنم را مسخره کردند

شاعر:علیرضا وفایی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

«اول ماه صَفر بد سَفری بود حسین
ساربانِ من عجب بدنظری بود حسین»

راهِ یکساعته یک روز به طول انجامید
کار این بی شرفان ، پرده دَری بود حسین

سنگ خوردم سرِ بازار عجب دردی داشت
دردِ سَر داشتَنَم ، دردسری بود حسین

ای جگردارترین مَحرَم زینب ، بر نِی
آنکه زن میزند از بی جگری بود حسین

بعدِ بازار همه صورت مان نیلی شد
بخدا از اَثرِ بی سپری بود حسین

ته بازار یکی نام محلّی را گفت
مردک مست عجب فتنه گری بود حسین

آن محل چشمِ خریدار به ما داشت فقط
کاش این شام بلا را سحری بود حسین

حرف بد زد به ربابه بخدا آب شدم
بی سبب بود فقط رهگذری بود حسین

سر تو بر روی نِی بند نمی شد دیگر
نیزه دارِ سر تو ، خیره سری بود حسین

چه شد آنشب که تو به خانه ی خولی رفتی
بعد از آن زلف سرت مختصری بود حسین

ما عزیزان تو بودیم ولی خوار شدیم
بعد تو قسمت ما دربه دری بود حسین

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

حرم شاه کجا این‌همه اشرار کجا
ما کجا شام کجا این‌همه آزار کجا

آن که در رو به همه عالم و آدم وا کرد
میشود پشت در بسته گرفتار کجا

همه دم بال ملک فرش قدمهامان بود
پای این دسته‌ی حوریه کجا خار کجا

دست شیطان و نقاب روی خورشید کجا
دختر فاطمه و معرض انظار کجا

طفل معصوم کجا قوم نظر شوم کجا
تنگی کوچه و جمعیت بسیار کجا

سربلند آمده بودیم و سرافکنده شدیم
دوش عباس کجا سکوی بازار کجا

داخل تشت اگر گریه کنی حق داری
دختر سَبْیِه کجا مجلس اغیار کجا

شاعر:وحید عظیم پور

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بر تو پدر دست تکان میدهم
چشم تو بر عمه نشان میدهم

کن تو نگاهی بنگر حال من
من ز لب خون تو جان میدهم

کاش بمیرم ز فراغت پدر
سر به دم تیر و کمان میدهم

مردم و دق کرده ام از دوریت
بوسه به آن زخم لبان میدهم

حال برو کاخ یزیدان بیا
ساعتی ای دوست زمان میدهم

وقت نماز است بیا ای پدر
جای علی اکبر اذان میدهم

خشکی لبهای تو سوزد پدر
بر دهن خشک ، زبان میدهم

بابت دندان و دهان و لبت
من لب و دندان و دهان میدهم

هر چه بخواهی تو بگو ای پدر
بهر تو من جان گران میدهم

روز جزا وقت حساب و کتاب
بر همه عشاق امان میدهم

شاعر:روح الله دانش

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

کشید از سینه آهِ مستمر؛ دروازهٔ ساعات
دلش یکریز میشد شعله ور؛ دروازهٔ ساعات

نشست و ضجّه زد آن ساعتی که عید شد اعلام
پریشان! اولِ ماهِ صفر، دروازهٔ ساعات

رسید آن کاروانِ زجر دیده، بی رمق، زخمی
شد از حالِ رقیه(س) محتضر؛ دروازهٔ ساعات

مزیّن شد به پرچم های رنگی، شد چراغانی
به دستِ شامیانِ فتنه گر؛ دروازهٔ ساعات

حرامی هایِ بی اصل و نسَب، سیلِ تماشاچی
عزیزانِ علی(ع)…رأسِ قمر…دروازهٔ ساعات…

شلوغی، هلهله، بارانِ سنگ و خیلِ نامحرم
به دورش دید خیلی دردسر دروازهٔ ساعات

به خود لعنت فرستاد و به زینب‌(س) خیره شد مضطر
به دستِ بسته اش با چشم ِ تر؛ دروازهٔ ساعات

سه ساعت از مصیبت دیدگان، میکرد استقبال
نه با گل! با غم و خون جگر؛ دروازهٔ ساعات

حسین بن علی(ع) شد منکسر بالا سرِ عباس(ع)
شکسته عمه سادات در؛ دروازهٔ ساعات

به پایِ نیزه های داغدیده پایکوبی بود
فقط از این بلا دارد خبر؛ دروازهٔ ساعات!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رینب (س)

شام بر عترت طاها چقدر سخت گذشت
وای بر دختر زهرا چقدر سخت گذشت

دو سه روزی دمِ دروازه معطل بودند
پشت دروازه به آنها چقدر سخت گذشت

کاش شب بود و نمی دید کسی زینب را
بین انظار خدایا چقدر سخت گذشت

وسط آن همه نامحرمِ بی شرم و حیا
سرِ بازار به زنها چقدر سخت گذشت

آن یهودیه نگاهش که به سرها افتاد
ناسزا گفت به مولا چقدر سخت گذشت

هر کسی بغض علی داشت به اکبر میزد
پای آن نیزه به لیلا چقدر سخت گذشت

دختر آیه تطهیر کجا بزم شراب
بیشتر از همه ، آنجا چقدر سخت گذشت

سر ببریده درآورد سر از طشت طلا
خاک غم بر سر دنیا چقدر سخت گذشت

چوب میخورد حسین و لب زینب می سوخت
وای بر زینب کبری چقدر سخت گذشت

شاعر:عبدالحسین میرزایی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

عاشق آن باشد که بر دام بلا تن می‌دهد
غصه زینب مرا آخر به کشتن می‌دهد

تابخواهی بر دو چشمم اشک روزی کرده است
این طلای ناب روزی چند معدن می‌دهد

سوز آن اشکی که زینب ریخته در کربلا
قوسی از جنس کمان برقد آهن می دهد

داغ تو خاکستر از من ساخته در روضه‌ها
زلف تو آخر مرا بر باد اصلاً می‌دهد

دست پر خیری که داد انگشتری بر ساربان
پرچم اسلام را در دست یک زن می‌دهد

سربلندی سر ارباب روی نیزه اوست
کی نخی از معجرش را دست دشمن می‌دهد

جای گریه خون به پای نیزه دلدار ریخت
چوبه محمل به حکم عشق گردن می‌دهد

نیمی از او با حسین و نیم دیگریا حسین
این تعلق هست او را به دویدن می‌دهد

راهی بازار شد بازار حق شد گرمتر
دست این خانم شراب مرد افکن می‌دهد

شاعر:حسین قربانچه

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

چادرم را پس بگیر و فرش این کاشانه کن
عمه مهمان آمده موی سرم را شانه کن

از محالات است اما گیسویم را باز کن
فکر پنهان کردن گوش منه دردانه کن

آب و جارویی بزن ویرانه را زینت ببخش
من خجالت می کشم فکر من بی خانه کن

پادشاه عالم امشب روی دامان من است
گرد از رویم بگیر این بزم را شاهانه کن

عمه زحمت دادمت امروز راحت می شوی
گریه کمتر بر عروج سوخته پروانه کن

از روی پیراهنم امشب مرا غسلم بده
زخم بسیار است عمه همتی جانانه کن

موقع دفنم که شد منت ز نامردان نکش
نیمه شب این گنج را پنهان در ویرانه کن

شاعر:ناصر دودانگه

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بیابان با وجود تو برای ما بیابان نیست
کسی که با تو می‌آید سفر، دیگر پریشان نیست
کنار تو کسی دلواپس خار مغیلان نیست
بیابان گردمان کردی، ولی زینب پشیمان نیست

اگر دربدر کوه و بیابانم کنی، عشق است
اگر زخمیِ صد خار مغیلانم کنی، عشق است
پریشانم کنی عشق است، حیرانم کنی عشق است
اگر دنبال معشوق است دل، دنبال سامان نیست

بپرسی جای جای کربلا را شرح خواهم داد
بپرسی مو به موی ماجرا را، شرح خواهم داد
مسیر کوفه تا شام بلا را شرح خواهم داد
هر آنچه از تو پنهان نیست، از من نیز پنهان نیست

برادر جان تو ثارالله و ثارالله دیگر من
حسینِ قبل خنجر تو، حسین بعد خنجر من
تجلی می‌کنم در تو، تجلی می‌کنی در من
شهادت یا اسارت هر دو آغاز است، پایان نیست

بنه پا بر زمین این خاک‌ها مشتاق و لبریزند
تمام دختران یک یک مژه بر پات می‌ریزند
نباید هم به مهمان‌داری‌ات این قوم برخیزند
چرا که خلق می‌دانند صاحب خانه مهمان نیست

میان کاروان تو ندیدم غیر زیبایی
جوانان رشید و نونهالان تماشایی
به همره بار گل آورده‌ام آن هم چه گل‌هایی!
غلط گفته هر آنکه گفته این صحرا گلستان نیست

نقاب افکن مرا با مظهرِ حق رو‌به‌رو گردان
طنابی گردن زینب ببند و کو به کو گردان
همانگونه که مردی از شهادت نیست روگردان
به پای تو زنی هم از اسارت روی گردان نیست

محال است از میان خیمه آه سرد برخیزد
ز کوه صبر من حتی نشان درد برخیزد
اگر زن شیرزن باشد، به جنگ مرد برخیزد
بجنگم با سنان؟ هرگز!! سنان که جزو مردان نیست

به زیر سایبانِ قد و بالای تو می‌خوابیم
من و این کاروان از چشمه‌ی فیض تو سیرابیم

نه اینکه دست ما دور است از آب و پی آبیم!
فراتِ بی لیاقت لایق لب‌های طفلان نیست

چه خوشبخت است طفلی که به حلقومش نگات افتد
چه خوشبخت است آن کس که روی نعشش عبات افتد
یکی با لب، یکی با دل، یکی با سر به پات افتد
دل سلطانِ عالم را به دست آوردن آسان نیست

به طفلان تو گریه بر پدر کردن نمی‌آید
به زینب معجر پاره به سر کردن نمی‌آید
برادر جان به ما اصلاً سفر کردن نمی‌آید
کسی در خیمه‌های ما به جز شش‌ماهه خندان نیست
**
صدا زد: آی مردم این شهید ما مسلمان است
بزرگِ خاندانم را نمی‌بینید عریان است؟!
جواب قاریِ قرآنِ زینب، بوسه باران است
جواب قاریِ قرآنِ زینب، سنگباران نیست

شاعر:علی اکبر لطیفیان

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

دلِ دلداده را دلبسته‌ی دلبر تصور کن
کمال عشق را عشقِ پدر _دختر تصور کن

دمِ صبح از سفر برگشته‌ای..،بابای عطشانم!
نمِ چشم مرا سرچشمه‌ی کوثر تصور کن

بیا جای طَبَق سر رویِ پای دخترت بُگذار
لباسِ پاره ام را بالِشی از پَر تصور کن

شبیه پیرزن ها خَم شدم..،از بس لگد خوردم
بیا این دردِ پهلو دیده را مادر تصور کن

رسیده هر که دستش تاری از زُلف مرا کَنده
خودت این مختصر را جایِ موی سر تصور کن

ببین ردِّ کبودِ گونه ام را !..،زجر بَد می زد
شب و روز مرا اینگونه زجرآور تصور کن

سنان از خنده غش می کرد ، تا خولی هُلَم می داد
مرا بازیچه ی دستانِ مُشتی شَر تصور کن

نگو آن گوشواری که خریدی کو؟!..،کشید و بُرد
همین خون‌لخته‌ی گوش مرا زیور تصور کن

ادای لکنتم را دختر شامی درآورده…
زبانم را زمان ترس از این بدتر تصور کن

شرارِ پشت بام خانه ای روی سرم می ریخت…
کبوتر را درون دود و خاکستر تصور کن

میان ازدحام کوچه صدها بار افتادم…
گُلی را زیرِ دست و پای یک لشگر تصور کن

حجاب عمّه‌ام زینب،عمو عباسِ من را کُشت…
برایش آستین پاره را معجر تصور کن!

چه‌ها دیدند در بزمِ شرابِ شام،دخترهات…
میان مست ها بابا..،خودت دیگر تصور کن!
▪️
من از دنیای بی بابایِ فردا سخت می ترسم
همین شب را برای من شبِ آخر تصور کن

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

دست من بسته شد و زار و گرفتار شدم
رفتی و بعد تو من بی کس و بیمار شدم

وسط آن همه نامحرم بی حجب و حیا
از سر نیزه ببین وارد بازار شدم

شمر و خولی و سنان همسفر راهم شد
وای ازین غصه که من وارد انظار شدم

نیزه حلقوم پر از خون تو را وا کرده
من خودم شاهد این روضه دشوار شدم

تو کجا نیزه کجا ای گل زهرا و علی
بعد تو دلبر من از همه بیزار شدم

دم دروازه ساعات به من سنگ زدند
علت هلهله و خنده ی حضار شدم

من که با شمر سر پوشیه درگیر شدم
بیقرار علم و داغ علمدار شدم

خنده حرمله آتش زده بر جان رباب
بعد تو شاهد این غربت بسیار شدم

خیزران بوسه به لبهای تو زد اما من
گریه میکردم و هر مرتبه آزار شدم

بزم می رفتم و لبهای تو خونی شده بود
من کتک خوردم و از عشق تو سرشار شدم

روی زیبای تو درهم شده در طشت طلا
بعد یک عمر عزیزی چه عزادار شدم

شاعر:سعید مرادی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بی تو پنهان کردن بغض گلو مشکل شده
زندگی دور از تو و دور از عمو مشکل شده

گریه کردم! آمدی با «سر»…خدایا حاجتم-
-شد برآورده، اگر چه آرزو مشکل شده

جانِ من بابا کجا بودی که مویت سوخته؟!
دست-بردن بین مویَت؛ مو به مو مشکل شده

عمه زینب(س) تازیانه خورد جای ما همه
نا ندارم! گفتنِ راز مگو مشکل شده

زجر(لع) بسکه بر دهانِ من زده با پشتِ دست
زخم بر لب دارم و این گفتگو مشکل شده

میگذارم این سرت را آنطرف پهلوی خود
چون برایم دیدنِ از روبرو مشکل شده

سنگ خورده روی چشمانم سرِ بازار شام
تار می بینم! برایم جستجو مشکل شده

میکشم دست کبودم را به روی صورتت
بوسه بر پیشانی و زخم ِ گلو مشکل شده!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

غنچه ای پژمرده ام روی مزار خویشتن
غیر یک بوسه ز لب هایت ندارد جان سخن

تازیانه بافته بر تن لباس خستگی
همره جان در بیاید از تنم این پیرهن

سنگ ویرانه است مثل بالش پر زیر سر
پیش آن دستان سنگینی که زد سیلی به من

بعد  از آن شب غنچه بختم نمی خندد پدر
لکنت افتاده دگر در نغمه مرغ چمن

گوشوارم رفت و آلاله به گوش انداختم
گوشواری که شده سنگین تر از سنگ یمن

یوسف گم گشته ام تا باز آید از سفر
ساختم در گوشه ویرانه ام بیت الحزن

رشته عمرم شده کوتاه تر از عمر گل
بس که از دوری ات  افتاده گره در کار من

شاعر:موسی علیمرادی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

چه کرده‌اند پدر چهره کریم تو را؟
خدا هلاک کند قاتل لئیم تو را

وخامت خودم از یاد رفت تا دیدم
میان معرکه وضعیت وخیم تو را

چگونه باز شده پای شعله در حرمت؟
نمی‌شناخت مگر حرمت حریم تو را؟

پدر! مشام من از بوی دود پر شده است
ببخش اگر که نفهمیده‌ام شمیم تو را

نبود اگر نظر تو به قلب کوچک من
نداشت طاقت درک غم عظیم تو را

ای آن کسی که نوازشگر یتیمانی!
کسی نبود نوازش کند یتیم تو را

نشان گذاشته‌ام در مسیر با خونم
که خلق گم نکند راه مستقیم تو را

شاعر:آرش براری

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

خدایا چنان کن سرانجام کار..
که دیگر رهایم کند نیزه دار

شبیه اسیران جنگی شدم
رخم سوخته صورتم پرغبار

به یک سمت زجر و به یک سمت شمر
برایم نمانده ست راه فرار

روی صورتم‌ چنگ محکم زدند
همین پیرزنهای گوشه کنار

دویدند روی تنت ده سوار
دویدند دنبال من صد سوار

گذر کردن از کوچه های شلوغ..
چه سخت است بر دختر با وقار!

سرم روی گردن نمی ایستد
تنم روی ناقه نشد استوار

اگرچه نخورده لب من به آب..
ولی خورده ام سیلی آبدار

فقط چوب خوردی به صبح و غروب
فقط فحش خوردیم لیل و نهار

عزیزم خداوند صبرت دهد!
که دیدی مرا با دوصد می گسار!

ملک بود خدمتگزارم ولی
به من گفت آن مست خدمتگزار

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع)

آتش کشید بر جگرم خنده یزید
سیراب بود و روی لبت چوب می کشید

بازی نمود بالب تو پیش چشم من
تیزیِّ چوب ها لب خشک تورا بُرید

تَه مانده شراب خودش بین طشت ریخت
از آن به بعد شد همه گیسوی من سپید

تا سرخ مو بلند شد و یک اشاره کرد
رنگِ سکینه دختر تو ناگهان پرید

جانم رباب، تاکه سر افتاد بر زمین
از بهر ِ بوسه از لب و دندانِ تو دوید

شاعر:قاسم نعمتی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

یادش بخیر بال و پری داشتم که رفت
در آن گذشته ها پدری داشتم که رفت
زیبا عموی چون قمری داشتم که رفت
ازعشق و عاشقی ثمری داشتم که رفت

بابا نگاه کن ثمر من به باد رفت
دیگر اصالت نبوی ام ز یاد رفت

دور از تو بودم و پرم آتش گرفته بود
در ازدحام معجرم آتش گرفته بود
گیسویم و گل سرم آتش گرفته بود
آخر تمام پیکرم آتش گرفته بود

بابا غروب بود معاند زیاد شد
سقا همینکه رفت مجاهد زیاد شد

بر چهره ام کبودی رویم نقاب شد
این آستین پاره برایم حجاب شد
عمرم به زیر دست کتکها جواب شد
با ناله ام به جان پدر انقلاب شد

من هم شبیه ام ابیها خمیده ام
درد فراق و ضرب لگد را چشیده ام

سمت یمین بال و پرم تیر می کشد
مانند مادرت کمرم تیر می کشد
پلک کبودِ چشم ترم تیر می کشد
بابا عجیب فرق سرم تیر می کشد

شوق حضور محضر تو التیام شد
غصه، کنار تو که رسیدم تمام شد

عمری گذشت و درد دل آغاز کرده ام
با زور گوشه چشم خودم باز کرده‌ام
با بوسه ؛ گر محبتم ابراز کرده ام
دستم شکسته است ، نگو ناز کرده ام

گفتند که علاج ندارد مریضیم
افزوده گریه بر حرکات غریزی ام

ابرو و زخم دیده توان مرا گرفت
گوشم که شد دریده توان مرا گرفت
دندان ضرب دیده توان مرا گرفت
جانم به لب رسیده توان مرا گرفت

بابا تمام پیکر  من درد می کند
از سنگ شامیان ، سرِ من درد می کند

شاعر:محمد کیخسروی

______________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

اینجا که بال چلچله را سنگ می‌زنند
ماهِ اسیر سلسله را سنگ می‌زنند

ای آسمان نگاه کن! این قوم سنگدل
یاران پاک و یک‌دله را سنگ می‌زنند

یا تیغ رویِ «آیۀ تطهیر» می‌کشند
یا «آیۀ مباهله» را سنگ می‌زنند

وقتی که دست‌های علمدار قطع شد
پاهای غرق آبله را سنگ می‌زنند

با آن‌که هست آینۀ عصمت و عفاف
پرچم به دوش قافله را سنگ می‌زنند

محراب اگر که خم شود از غم، عجیب نیست
روح نماز نافله را سنگ می‌زنند

تفسیر عشق بود و پریشانی حسین
وقتی زدند سنگ، به پیشانی حسین

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

اشعار شب عاشورا محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

0
تصویر ندارد

متن شعر شب عاشورای حسینی

هوای غمکده را هر که مغتنم بشمارد
به جای نافله اش تیغه علم بشمارد

خوشا کسی که حریم طهور روضه او را
رواق جامعی از روضه اِرم بشمارد

قلوب ما همگی باب قبله ی حرم اوست
رواق سلطنتش را اگر حرم بشمارد

به پای بوسی زُوار او ملک بشتابد
ثواب آبله ها را قدم قدم بشمارد

به آن کبودی بر لوح شانه های رفیعش
نمیشود کرمش را کمی قلم بشمارد

نهاد صورت خود را به روی صورت جُونش
خدا کند که مرا نیز محترم بشمارد

فدای آنکه حبیب است یا زهیرِ خیامش
هزار مرتبه جان داده است و کم بشمارد

شده است رشک ملائک رسولِ تُرک حریمش
خوشا کسی که خودش را سگ حرم بشمارد

گدای دانه ی تسبیح اشک فاطمه هستم
خدا کند که مرا لایق کرم بشمارد

هزار و نهصد و پنجاه تا ستاره خود را
به آسمان تنش تا سپیده دم بشمارد

شاعر:محسن حنیفی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

رسید قصه به سر،هر سری که بود افتاد
دوباره ماه به چشمان ِشب ،کبود افتاد

دوباره سیلی نامردها به صورتِ گل
شمیم ِعطر ِحسینی به روی عود افتاد

چقدر سر که به تیزی نیزه ها تن داد
چقدر دل که به سر نیزه ی حسود افتاد

چه آتشی که بر اندوه مادران رقصید
چه خار ها که به پاهای غنچه زود افتاد

نه ابر بود و نه باران نه هق هق ِ آبی
هزار خون ِگلو در دهانِ رود افتاد

هزار مرثیه گویای یک محرم نیست
هزار مرثیه  از آه ِدل فرود  افتاد

همیشه آتشِ عشقِ حسین(ع) سوزان است
کلاف قافیه ام ناگهان به دود افتاد

شاعر:صفیه قومنجانی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

آن روز بر تو آسمان هم گریه می کرد
عیوق بلکه کهکشان هم گریه می کرد

بر جسم زیر آفتابت ای برادر
حیوان به زیر سایه بان هم گریه می کرد

باید به خوشحالی ز تو می برد خاتم
می رفت اما ساربان هم گریه می کرد

ای برکت نانِ همه ، با ملک ری هم
گندم به آب دیده ، نان هم گریه می کرد

یوم علی صدر النبی ای من بمیرم
بر سینه ات تیر و کمان هم گریه می کرد

شلاق ها اشک حرم را در نیاورد
تو گریه کردی ، کاروان هم گریه می کرد

تر گشت چوب خیزران از خون و از اشک
چونکه برایت خیزران هم گریه می کرد

شاعر:حامد آقایی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

اطراف ظهر بود که دنیا سیاه شد
ذکر لب تمام حرم آه،آه شد
پشت و پناهِ عالمیان،بی پناه شد
با زور نیزه وارد آن قتلگاه شد…

بالای گود..،چکمه‌ی یک بددهن رسید
“وَ الشِّمرُ جالسٌ..،نفس مادرش بُرید”

حلقوم خشک و نیزه ی تیز و سنان مست…
سرنیزه ای بلند شد و خواهری نشست
شیخ قبیله بند دل عرش را گسست
آنقدر پشت‌هم به سرش زد..،عصا شکست

پیری که دیده راه به جایی نمی برد
آمد ادای تشنگی اش را در آورد

ای لعنتی نزن به پری که شکسته است
پنجه نکش به دسته‌ی زلفی که بسته است
بس کن..،تمام پیکرش از هم گسسته است
آهسته پشت و روش کن ای شمر..،خسته است

در پیش چشم فاطمه سر را عقب کشید
او داشت حرف می زد و..،شمر از قفا برید

ده اسب سمت گودی گودال می دوید
آن بی حیا که نقشه برای تنش کشید
ای کاش نعل تازه به ذهنش نمی رسید
فریاد استخوان تنش را خدا شنید

تا عرش سوزِ ضجّه ی این آه پخش شد
هرجای دشت تکّه ای از شاه پخش شد

عمامه را یکی به روی خاک دید و برد
تسبیح را یکی که به سمتش دوید و برد
دستار را یکی سر فرصت بُرید و برد
کهنه لباس مادر او را کشید و برد

زشت است..،فکر حُرمت این مرد را کنید
عریان نمی شود تن او را رها کنید

شاعر:بردیا محمدی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

روضه خوانِ ناب و خیلِ سینه زن حاضر کنید
یک حسینیه برایِ حالِ من حاضر کنید

زینتِ دوش ِ نبی افتاده بینِ قتلگاه
نیزه را بد ميزنند و لطمه-زن حاضر کنید

پاره کردند عاقبت آن یادگارِ کهنه را
تا بسوزد عالمی؛ داغِ کهن حاضر کنید

با نوک شمشیرِ زهرآلوده کَندند از تنش
پیرهن رفته به غارت! پیرهن حاضر کنید

پشتِ هم؛ از جای جای پیکرش خون میچکد
مرهمی فوراً برای زخم ِ تن حاضر کنید

مرهم ِ زخم ِ تنش اشکِ مدام است و سریع-
گریه کُن هایی برایِ این بدن حاضر کنید

تا بر این جسم ِ به خون آغشته برگردد نفس
از مدینه! مُشتی از خاکِ وطن حاضر کنید

زودتر تابوتِ اربابِ مرا کنجِ بقیع
نیمه شب، آهسته؛ با ذکرِ حسن(ع) حاضر کنید

جسم عریانِ حسینش(ع) را نبیند غرقِ خون
مادرش دارد می آید! یک کفن حاضر کنید!

شاعر:مرضیه عاطفی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

چه بلایی سرت ای خون خدا آمده است
مادرم پیش تو با هول و ولا آمده است

چشمَم از فرط عطش دود فقط می بیند
عطرِ سیب تن تو راهنما آمده است

من که نه، چاره ی غمهای ربابت را کن
گفتمش تا ته گودال نیا، آمده است

سینه ات عرش خدا نیست مگر ای مظلوم
وسط عرش خدا شمر چرا آمده است

پنج تن گرم عزاداری تو در گودال
ساربان هم وسط بزم عزا آمده است

رفتی و بعد تو یک شهر دم دروازه
در پی دیدن و آزردن ما آمده است

دست بردارِ عزیزان دلت نیست حسین
شمر با قافله تا شام بلا آمده است

بیشتر از دل زینب، سر تو سوخته است
چه بلایی به سر زلف رها آمده است

همه از وضعیت لعل لبت دل خون اند
چوب هم آخر کاری به صدا آمده است

شاعر:گروه یا مظلوم

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

کمی مراعاتش کن مویش شکستنی است
شبیه مادرمان پهلویش شکستنی است

دگر تو نیزه نزن بس که از سنان خورده
مگر ندیده ای که نیزه از دهان خورده

هزار تیر به قد کمانش افتادند
همین که دیر رسیدم به جانش افتادند

نفس نفس زدنت را تو از گلو ننداز
برات آب میارم به شمر رو ننداز

جواب گریه ی من خنده های قاتل شد
تو رفتی و حرم تو پر از اراذل شد

تو رفتی و همه ی حس مادری ام رفت
میان ولوله ی خیمه روسری ام رفت

بگو چه کار کنم من مجال دیگر نیست
قسم به جان تو گودال جای مادر نیست

بگو چه کار کنم تا که دست بر دارند
هنوز نقشه ی دیگر به زیر سر دارند

تن شهید من و نیزه و چهل تا نعل
بگو چه کار کنم ای غریب من با نعل

طناب را چه کنم من رباب را چه کنم
بگو که یک تنه بزم شراب را چه کنم

ز گاهواره نپرس از لباس پاره نپرس
ز گوش دخترکان و ز گوشواره نپرس

میان کرب و بلا قتل صبر هم دیدم
کنار خیمه ی تو نبش قبر هم دیدم

شاعر:یاسین قاسمی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

سرش آمد بلایی از همه نوع
دید چشمش جفایی از همه نوع
از لبش نذر دستگیری ما
رفت بالا دعایی از همه نوع
ته گودال قتلگاهش خواند
زیر لب ربنایی از همه نوع
درد زخمش نه بلکه او را کشت
درد بی اعتنایی از همه نوع
قاتل حجت خدا شده بود
لشگر بی حیایی ازهمه نوع
روی مرکب از این و ان میخورد
ضربه هایی نهایی از همه نوع
داشت خولی بی حیا مثل
حرمله اشتهایی از همه نوع
نیزه داری حریص می انداخت
نیزه ی بی هوایی ازهمه نوع
زیر هر نعل تجربه بکنند
دنده ها جابجایی از همه نوع
جهت قتل صبرش اوردند
دشمنان حربه هایی از همه نوع

میشمارم یکی یکی همه را
میکِشم بین روضه فاطمه را

همه جا بود صحبت شمشیر
صحبت از فرط کثرت شمشیر
همه بالاتفاق می گفتند
بعد نیزه است نوبت شمشیر
دوستان را همه خبر کردند
دشنه امد به دعوت شمشیر
جه بگوییم از چکاچک ان ؟
گریه دارد حکایت شمشیر
کار دست تن ضعیفش داد
کینه ی بی نهایت شمشیر
وسط دشت ریخت برگ و برش
گل زهرا به ضربت شمشیر
در تنی تکه تکه پیدا بود
شدت هر اصابت شمشیر
وقت تقطیع ؛ استخوان هایش
شده اسباب زحمت شمشیر
زخم هایش همه دهن وا کرد
بعد کلی لجاجت شمشیر
نیت استلام رویش داشت
آه از قصد قربت شمشیر
می کشیدند روی صورت او
شبث و شمر با خط شمشیر

به همین ضربه ها بسنده نشد
کم به اشک حسین خنده نشد

هرکسی داشت بین دامان سنگ
این چنین جمع شد هزاران سنگ
همه را کرده بود در خیمه
سخت دلواپس و پریشان سنگ
بغض حیدر بهانه ای شده بود
تا بگیرد دوباره تاوان سنگ
چقدر مثل نیزه جولان داد
دم مغرب میان میدان سنگ
به بزرگ قبیله رحم نکرد
ذره ای هم نداشت وجدان سنگ
وسط کشمکش چه می بارید
بر سر او شبیه باران سنگ
دردش از تیر تیز کمتر نیست
مثل تیری سه شعبه سوزان سنگ
دهنش را هدف گرفتند آه
تا اصابت کند به دندان سنگ
لحظات گرسنگی میخورد
عوض چند لقمه ی نان سنگ
تا همان لحظه های اخر زد
بوسه ها بر لبان عطشان سنگ
ذره ای هم خطا اگر رفته
میکند شهر شام جبران سنگ
طلب سکه ی دوچندان کرد
ان که انداخته دوچندان سنگ
وای از ضربت به پیشانی
سر او را شکست یک آن سنگ
بهتر ان است تا بگویم که
خورده بر ایه های قران سنگ

سنگباران او تمام نشد
سوره ی فجر احترام نشد

وقت گشت و گذار تیر و کمان
سخت باشد مهار تیر و کمان
چه بگویم که بی خبر باشید ؟
ازقرار و مدار تیر و کمان
عصر روز دهم به چشم امد
جرات بی شمار تیر و کمان
هرکه طوری خودی نشان می داد
حرمله پای کار تیر و کمان
باز آمد به قصد ازار
پدر شیرخواره تیر و کمان
رفت بالا همین که دشداشه
شد “سپیدی” شکار تیر و کمان
مثل مسمار داغ اینجاهم
سینه را کرد پاره تیر و کمان
هیچ کس مثل او نخواهد شد
تا قیامت دچار تیر و کمان
بر دل اهل خیمه داغ گذاشت
تا که امد دوباره تیر و کمان
کم می امد اگر که تیر ان وقت
کعب نی بود یار تیر و کمان
حرمله قصد داشت اخر کار
سازد از گاهواره تیر و کمان
چشم بر راه نوبت خویش اند
تیغ های کنار تیر و کمان

در بگو و بخند زخم زدند
باز هم امدند زخم زدند

وای از لحظه ی فرود عمود
از قیام و سپس قعود عمود
بی گمان بندگی شیطان است
حاصل چندتا سجود عمود
بچه های امام دل نگران
ترس دارند از وجود عمود
نفسی تازه کرد سر نیزه
از همان لحظه ی ورود عمود
غرق خون کرد کاکل او را
صاحب بزدل و حسود عمود
تار و پود حسین ریخت بهم
از زمختی تار و پود عمود
سر اقای ما چه اورده
رفت و برگشت دیر و زود عمود
زخم فرق حسین پس از چیست ؟
بین میدان اگر نبوده عمود

باهرانچه که شد زدند او را
لگد ازرده کرد پهلو را

باعث هرچه دردسر چکمه
دارد از هر نظر خطر چکمه
دشمنانش امان نمی دادند
نیزه میخورد پشت سر چکمه
گاه میخورد روی لبهایش
گاه میخورد بر کمر چکمه
امد از راه ناسزا هم گفت
تا زند زخم بر جگر چکمه
به کسی چکمه های خود را داد
که از او خورد بیشتر چکمه
اینکه میراث مادرش زهراست
پهلویش میخورد اگر چکمه
پای سنگین گریز روضه ماست
گریه دارد از این نظر چکمه
نذر کردند تا که پرت کنند
سوی جسمش چهل نفر چکمه
وقت گودال رفتنش زینب
چقدر دید دور و بر چکمه

در غیاب سنان می امد چوب
پیرمردی به صورتش زد چوب

شرم دارم ز گفتن خنجر …

این روضه ادامه دارد…

شاعر:علیرضا خاکساری

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

پسر مرتضی خداحافظ
نوه‌ی مصطفی خداحافظ
برو ای نازنین برادر من
در پناه خدا، خداحافظ

ای به قربان صورت ماهت
ای به قربان عُمرکوتاهت
برو دست خدا به همراهت
تشنه‌ی کربلا خداحافظ

بعد تو زینب است و داغ سفر
داغ انگشت و داغ انگشتر
داغ گهواره‌ی علی اصغر
ای به غم مبتلا خداحافظ

بعد تو زینب است و روی کبود
بعد تو زینب است و آتش و دود
بعد تو زینب است و چشم یهود
وارث انبیا خداحافظ

زینت شانه‌های پیغمبر
آخرین یادگاری مادر
بعد تو زینب است و این لشکر
سرور سرجدا خداحافظ

برو ای آسمان خریدارت
برو ای اولیا عزادارت
برو دست علی نگهدارت
ای شفیع جزا خداحافظ

شاعر:محمود یوسفی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

تا زمین را تیره دید و آسمان را تار دید
خون‌جاری‌خدا از عرش بر هامون چکید

داغ اکبر زخم‌کاری بود بر قلب حسین
از کمان حرمله تیری سه‌شعبه هم رسید

نیزه این قدِ کمان را قدکمانی‌تر نکن
آخر او بعد پسر، داغ برادر هم چشید

آن‌قدر زخم تن از زخم جگر پیشی گرفت
شاه عالم لحظه آخر چو بسمل می‌پرید

از حرم تا قتلگاهش را دوید اما چه‌سود
شمر ملعون زودتر از خواهرش زینب رسید

کند بوده خنجرش، نه، احتمالا مست بود
پیکرش را پشت و رو کرد، از قفا سر را برید

شاعر:امیر عظیمی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

گذاشت پا به‌دهان رکاب باگریه
حرم به بدرقه‌اش ریخت آب باگریه

برای غربت ارباب در دل تاریخ
نوشته‌اند هزاران کتاب باگریه

میان روضه‌ی گودال، مادر ارباب
به صورتش زده بااضطراب، باگریه

هزار و نهصد و پنجاه و چند مصراع است؟
که زخم‌های تنش شد جواب باگریه

کنار علقمه شد سرخ صورتش از شرم
به یاد ماه حرم آفتاب باگریه

به یاد دست علی، دور دست اهل حرم
چقدر خورده گره هر طناب باگریه

چنان به پای سر او گریستند همه
که شد به کوفه‌وشام انقلاب باگریه

نشست بر دل هر باغبان غمش، دیدم
گرفت از گل چشمش گلاب باگریه

چه‌حکمتی‌ست دراین اشک روضه‌های‌حسین
که شد تمام گناهان ثواب باگریه

خداکند وسط روضه‌ها، برای فرج
دعایمان بشود مستجاب باگریه…

شاعر:سجاد روانمرد

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

آه ، ای بی کفنِ کرببلا وای‌حسین
تنت اینجاست سرت رفته کجا وای‌حسین

خاک عالم به سرم خاک نکردند تو را
خاک آلود تنت گشته رها وای‌حسین

آنقدر  دور تو شمشیر و سنان ریخته است
شده گودال تو چون کوه منا وای‌حسین

پدرت از زرهِ قیمتی عَمْر گذشت
از لباست نگذشتند چرا وای‌حسین

چادر سوخته ای دارم اگر بگذارند
میکشم بر تن تو جای عبا وای‌حسین

روز جمعه نه ، تو را روز دوشنبه کشتند
قاتل مادرمان کشت تو را وای‌حسین

هرکجا مادر تو بوسه زده نیزه زدند
جایی یک بوسه نداری به خدا وای‌حسین

قطعه قطعه شدی و بعد از آن ذبح شدی
قتلِ صبرت به خدا کُشت مرا وای‌حسین

تو کریمی غم انگشتریت را نخورم
بگو انگشت تو افتاده کجا وای‌حسین

من که یک عمر فقط با تو سفر می رفتم
حال با شمر روم شام بلا وای‌حسین

کعب نی میخورم اما چه کنم این نامرد؟
بین مردم نبرد اسم مرا وای‌حسین

روی نی حرف بزن ، آیه بخوان ، کاری کن
نشود خواهرت انگشت‌نما وای‌حسین

شاعر:عبدالحسین میرزایی

__________________________________________________

متن شعر شب عاشورای حسینی

#ذوالجناح آمد ولی با خود سوارش را نداشت
بی قرار بی قرار آمد، قرارش را نداشت

سال‌ها پا در رکاب حضرت خورشید بود
بر رکاب اما سوار کهنه‌کارش را نداشت

بر رکاب خود نگینِ سرخِ خاتم را ندید
بر رکاب خود نگین شاهوارش را نداشت

خوب یادش بود وقتی رهسپار جنگ شد
دشت تاب گام‌های استوارش را نداشت

لحظه‌هایی را که بی او از سفر برگشته بود
لحظه‌هایی را که اصلاً انتظارش را نداشت

یال‌هایش گیسوانی غوطه‌ور در خاک و خون
چشم‌هایش چشمه‌ای که اختیارش را نداشت

اسب بی صاحب، شبیه کشتی بی ناخداست
صاحبش را، هستی‌اش را، اعتبارش را نداشت

پیکر خود را به خونِ آسمان آغشته کرد
طاقت دل کندن از دار و ندارش را نداشت

اسب‌ها در قتله‌گاه، آسیمه سر می‌تاختند
کاش شرم دیدن ایل و تبارش را نداشت

پیکری صدپاره از آوردگاه آورده بود
که حساب زخم‌های بی شمارش را نداشت

کاش دُلدُل بود و دِل دِل کردنش را می‌شنید
لحظه‌ای که حیدر بی ذوالفقارش را نداشت

بال‌هایش را همان جا باز کرد و جان سپرد
آرزویی غیر مردن در کنارش را نداشت

شاعر:احمد علوی