آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1401

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1401

  • حاج مهدی رسولی

    حاج مهدی رسولی

    مداحی الحمدلله که نوکرتم الحمدلله که مادرمی

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم دهه اول محرم 1399

  • حاج محمود کریمی

    آلبوم فاطمیه 99

  • حاج سعید حدادیان

    حاج سعید حدادیان

    آلبوم دهه اول محرم الحرام سال 1398

  • حاج سید مهدی میرداماد

    حاج سید مهدی میرداماد

    آلبوم ظهر عاشورا محرم الحرام سال 1398

اشعار ناب آئینی

اشعار مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع) سال ۱۴۰۱

0
اشعار مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع) سال 1401

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

دل آمـده باز ، قصـد قـربت کرده
خـاک ِ قـدم تـو را ، زیـارت کرده

«لَولاٰکَ لَمٰا خَلَقتُ الَافلاکیُ»وحق
ما را به طُفیـلی ِتو خلـقـت کرده

هـر فیـض که از عالـم مـعنا برسد
با دست پر از مهر تو قسمت کرده

از ظهـر قیامت نهراسـد هر کـس
در سایه ی لطف تو اقامت کرده

ملک و ملکوت تحت فرمان تواند
جبریـل به درگـاه تو خدمت کرده

صـد بـار ، دل یـوسـف کـنعانی را
ترکیـب مـلاحت تـو غـارت کـرده

خورشیـد همین که بشنود نامت را
کُـرنش نکنـد اگـر ، جـسارت کـرده

جبریل کـه تا مـقام توحید رسـید
در مسجـد چـشم تو عبـادت کرده

عمریست که طوبی به ثناخوانی تو
در بـاغچـه ی خـانه ات عـادت کرده

از عـاطفـه ات ، وضـو گـرفته بـاران
آب از نم ِ صـورتـت طـهارت کـرده

بـاران ، بـه هـوای سحـر ِ چشمـانت
شبنـم شـده احسـاس طـراوت کرده

خوشبـو شـده یاس رازقی از وقتی
در مـحضـرتان ، عـرض ارادت کرده

حتـی ، عسـل از بردن نام ِ عسلت
در ذائقـه ، احـساس حـلاوت کرده

هر کس که زیاد میفرستد «صلوات»
در حــّق ِ خـداونــد ، مـحبـت کرده

حـق داشت ، محمـدی شود سلمـانت
عـمری ، سـر کویتـان ، اقـامـت کرده

سلمـان تـو در عشق ، سلیمان را هم
بـر سـفـره ی عـاشقـی ضیـافت کرده

_ بر شأنِ رفیعُ و شوکتت یـا مولا _
_ای لال شود ، هر که جسارت کرده_

فـردا ، به شـفاعت ِ جـهان ، بر خـیزد
شعری که دو بیت از تو حکایت کرده

شاعر:روح الله قناعتیان

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

کسی که شهرت او رحمت للعالمین باشد
یگانه آینه‌دارِ، خدا، روی زمین باشد

چه توصیفی از این بهتر، پیمبر باشی و نامت:
رسول مهربانی‌ها، نبی باشد، امین باشد

خوشا دلدادگانش را، که مقصودِ دل ایشان
نکو سیرت، نکو صورت، نگاری مهجبین باشد

فدای روی تابانش، چو مروارید، دندانش
ندیده خلق، مخلوقی، در این حد، نازنین باشد

به زهد و سادگی، احمد، ندارد هیچ همتایی
محمد؛ مایه‌ی فخرِ تمامِ مرسلین باشد

سخاوتمند، باغیرت، قناعت پیشه، زیبارو
ندارد ظرفیت، شعرم، بگویم او چنین باشد

زِ خلق و خوی نیکویش، چه باید گفت، وقتی او
همه گفتار و کردارش، مرکب با یقین باشد

جهالت؛ در تنِ انسان، به رویش خاک می‌پاشد
به هوش! ای امتِ احمد، که شیطان در کمین باشد

شاعر:عادل حسین قربان

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

خط به خط احبار در تورات، سرگردان تو
راهبان‌ هر واژه در انجیل، بی سامان تو

ای اشارت های موسی! یک جهان دیوانه ات
ای بشارت های عیسی! یک جهان حیران تو

در کمال اشتیاق انجیل و تورات و زبور
آمدند اینک به استقبال از قرآن تو

نام تو اشک است روی گونه ی اهل کتاب
آتش شوق است در جان و دل سلمان تو

در پریشان‌حالی این سجده های شب‌زده
آفتاب جاودان، پیشانی تابان تو

جان به لب شد این کویر تشنه از سوز عطش
کاش دریایی شود از جاریِ باران تو

یا اباالقاسم! دل ما خانه ی مهر علی است
ای رسول مهربانی! جان ما و جان تو…

شاعر:سید علیرضا شفیعی

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

هرکس گرفته غیر تو ماوای دیگر
خیری ندیده از گداییهای دیگر
من روزی ام را از تو بی منت گرفتم
منت فراوان است درهرجای دیگر
یک پای من رفته ست امشب سمت مکه
سمت نجف رفته است اما پای دیگر
تو با علی یعنی دوتن در بین یک روح
شیعه ندارد جز شما بابای دیگر
وقت ولادت نیست هنگام ظهور است
دنیا می آیی تو ز یک دنیای دیگر

حالا که رفتم تا علی و تا محمد
باید بگویم یاعلی و یا محمد

نور تو خیلی قبل از آدم معتبر بود
از تو چه در انجیل و چه تورات اثر بود
دنبال تو بودند احبار بهودی
قلب کشیشان از ظهورت باخبر بود
هرروز عبدالله را تهدید کردند
هرروز عبدالمطلب تحت نظر بود
تو آمدی ایوان کسری هم ترک خورد
آثار ربانیت هرجا جلوه گر بود
آتشکده یکباره اصلا ریخت برهم
خاموش شد هر مشعلی که شعله ور بود

شب کافی است ای مکه دیگر ماه آمد
الله اکبر که رسول الله آمد

امی شدی ام القرا شد زادگاهت
پیغمبران را زنده کرده روی ماهت
خیلی دعا کردی برایش جای نفرین
حتی همانکه خار میریزد به راهت
این امت تو تا قیامت روسفید است
از برکت صوت اذان گوی سیاهت
بوی علی را میدهی آقای مکه
وقتی شده دیگر ابوطالب پناهت
دلخوش به اصحابت نشو که در خطرها
تنها علی میماند آقا درسپاهت

لعنت بر آنکه با جسارت حرف میزد
هرکس ز کفر والدینت حرف میزد

شکوه نکن ازغربتت لشگر که داری
در غزوه هایت ضربه آخر که داری
اصلا بیاید چندتا مرحب به میدان
فرقی ندارد فاتح خیبر که داری
گیرم که اصلا عبدود رد شد ز خندق
آسوده باش آقای من حیدر که داری
به طعنه های این و آن بی اعتنا باش
بگذر ازین بدبخت ها! کوثر که داری

آنکس که خیر و برکت دنیاست زهرا
سر وجود این جهان زهراست زهرا

ای صادق ال علی در بیکرانها
یادی بکن قدری هم از ما ناتوان ها
بار سفر برداشتی از دوش مردم
ای ناشناس مهربان کاروان ها
جارو کشت اعجاز ابراهیم دارد
در دستهای توست این کون و مکانها
درک مقامت کار امثال زراره ست
کی راه دارد در حریمت این گمان ها
پرچم سیاه روضه بر دیوار داری
تو روضه خوانی بر تمام روضه خوانها

روضه بخوان از آفتاب بین گودال
از حجت اللهی که افتادست بی حال

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

و آنشب از شميم عطر نامش گلستان پر شد
تمام خانه از بوي خوش اين ميهمان پرشد

شگفتا “يوسفي در کاروان حسن پيدا شد”
که از نور جمالش صحن جان عاشقان پرشد

گريبان چاک کرد از مقدم او طاق کسرايي
زمان خالي شد و درياچه هاي باستان پر شد

سماع لحظه ها از چشم صحرا سرخ مي باريد
فرشته بس! دگر ميخانه پير مغان پر شد

خبر دادند سيمرغي ز کوه طور باز آمد
که از آواي سرشارش تمام آشيان پر شد

چنان مضمون صفت بود آن دو چشمان غزل گونش
که تا يک پلک زد ديوان جان شاعران پرشد

طواف لاله گرد کعبه آيينه ديدن داشت
شبي که مکه از نام محمد(ص) ناگهان پرشد

شاعر:عباس احمدی

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

فصلی از نور ورق خورد وزمان روشن شد
به زمین آمدی و چشم جهان روشن شد

آمدی مونس تنهایی انسان باشی
سبب ریزش خیر از لب باران باشی

آمدی کینه ز دلهای بشر رانده شود
مهربانی خدا با تو شناسانده شود

تکیه بر شانه ی لبخند تو میداد جهان
ماه و خورشید به دنبال نگاهت نگران

خاک تا عطر قدمهای تو را می بویید
باغ در باغ بهشت از نفسش می رویید

نشنید از تو کسی زخم زبانت را نه
جان خود مید هی و مال امانت را نه *

و خدا خواست که پایان رسالت باشد
خواست بر دوش تو این بار امانت باشد

پیک نور است خبر از سحری آورده
از عزیزی به حبیبی خبری آورده

ایستاده ست خدا محو تماشا “اقرَأ”
چشم و گوشند همه عالم بالا “اقرَأ”

توبخوان ای همه جاصوت دلارایت خوش
عالم از عشوه ی شیرین شکرخایت خوش

تو بخوان رونق بازار رطب را بشکن
گوشه چشمی بکن و شیشه ی شب را بشکن

عطر گیسوت گرفته همه ی عالم را
آبرو داده به تکریم بنی آدم را

حُسنی از یوسف و داوود و مسیحا داری
“آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری”

با خودت جلوه ای از عرش برین آوردی
سیزده شاخه طوبی به زمین آوردی

بولهب ها همه از جذبه ی تو حیرانند
“عشق داند که در این دایره سرگردانند”

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در بندت
همگی در به در رایحه ی لبخندت

نفست گرم الا کودک چوپان حجاز!
آیه در آیه بخوان از تب باران حجاز

“بِاسْمِ رَبّک…” بگشا دفتر دانایی را
هدیه کن دست خدا این همه زیبایی را

“أَنذِر…”ای عشق در این قوم اگر مردی هست
چشم در چشم خطر گر که هماوردی هست

پس همانها که زچشمان تو سر چرخاندند
“ها علی بشر کیف بشر” را خواندند

ماه را بر سر دست تو تماشا کردند
پشت هم معجزه دیدند و حاشا کردند

قصه از وادی عشق است و ندارد پایان
چشم این بادیه شور است حذر کن باران!

شاعر:معصومه اسکندری

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

سحر مکه صفای دگری پیدا کرد
ناله سوخته دل‌ها، اثری پیدا کرد
کعبه می‌خواست که دل را ز بتان پاک کند
دید فرزند خلیل و جگری پیدا کرد
به تمنای لبان پسر اسماعیل
زمزم از شوق، عجب چشم تری پیدا کرد
نور توحید پس از غیبت طولانی خویش
در حرم فرصت هر جلوه‌گری پیدا کرد
سالیانی خبر از حضرت جبریل نبود
مصطفی آمد و او بال و پری پیدا کرد
از قدوم پسر آمنه و عبدالله
امّت پاک سرشتان، پدری پیدا کرد
خاتم از راه رسید و شجر هر چه رسل
تازه بر بار نشست و ثمری پیدا کرد
ما هدایت شدۀ نور رسول اللهیم
ریزه خوار کرم زادۀ عبداللهیم

بی وجود تو بشر بی سر و سامان می‌شد
همه جا نور خدا مخفی و پنهان می‌شد
بی وجود تو کجا در همۀ امت‌ها
نام این قوم مزین به مسلمان می‌شد
تا که از قوم دگر حرف میان می‌آید
تکیۀ بازوی تو شانۀ سلمان می‌شد
تو دعا کردی و ما شیعۀ مولا گشتیم
از همان روز، دلت گرم به ایران می‌شد
رخصتی می‌دهی ای سرور زیبا رویان
گویم از چه رخ تو قاتل هر جان می‌شد
با تبسم به لب غنچه تو گل می‌کرد
گیسوی حور، به یکباره پریشان می‌شد
علت این بود که در روی ملیحانۀ تو
قدری دندان ثنایات نمایان می‌شد
ذکر تسبیح تو آهنگ بیان ملک است
شکل ترکیب رخ تو نمک اندر نمک است

بی دم قدسی تو مرده‌ای احیا نشود
پسر مریم قدّیسه، مسیحا نشود
پشت موسی به تو و حضرت مولا گرم است
ورنه بی اذن شما وارد دریا نشود
گر زلیخا رخ زیبای تو بیند در خواب
پای دلداگی یوسفی رسوا نشود
همه از رحمت تو حرف میان آوردند
از چه رو علت هر خشم تو افشا نشود
غضبت رمز «اشدّاء علی الکفّار» است
لشگر کفر حریف تو به هیجا نشود
با دعای تو علی صاحب تیغ دو سر است
بی رضایت گره از ابروی او وا نشود
جز به پیش غضب چشم تو در وقت نبرد
کمر تیغ علمدار احد، تا نشود
تو ز نور احدی، اشرف مخلوقاتی
پدر فاطمه‌ای، تاج سر ساداتی

تو کریمی و کریمان همه از نسل تواند
سائلان بین، گذر یار بلافصل تواند
هر که ابتر به تو گفته رحمش ناپاک است
همۀ خلق خدا ریزه‌خور نسل تواند
آن کسانی که ندارند به دل حب علی
در عمل امت ملعون شده و رذل تواند
زدن فاطمه بر اهل یقین ثابت کرد
این اراذل پی آتش زدن اصل تواند
چون تمسّک به علی شرط شفاعت باشد
شیعیان در صف محشر همگی وصل تواند
چه کسی گفته اباالفضل ز اولاد تو نیست؟
ثلث سادات ز اولاد اباالفضل تواند
بعد محسن که دل فاطمه حساس شده
پسر سوم زهرای تو، عبّاس شده

مکتب قدسی تو نور حقایق دارد
چارده مصحف تابنده و ناطق دارد
دشمن کور دل تو ز کجا می‌دانست
راه تابندۀ تو حضرت صادق دارد
ظاهراً خاک حریمش شده با خاک یکی
باطناً او حرمی در دل عاشق دارد
روزی بندگی ما همه دست آقاست
در عمل او صفت کامل رازق دارد
سال‌ها می‌گذرد، سرخی خاک یثرب
اثر خون تن زخم شقایق دارد
گر که گوش دل ما باز شود این ایام
صحبت از توطئۀ چند منافق دارد
زود شهر نبی از مادر ما خسته شده
باورم نیست که دستان علی بسته شده

شاعر:قاسم نعمتی

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

از کتاب وصف تو یک حرف هر کس خوانده باشد
از سر حیرت دهانش چون حرا وا مانده باشد

هر کسی از سجده بر نورت تمرد کرد، رد شد
عدل حق است این که شیطان را ز عرشش رانده باشد

هر سری در ارتش علم تو باید پا بکوبد
خواه او سرباز باشد خواه او فرمانده باشد

جز برای مرتضی افلاک در خاطر ندارد
حکم تو خورشید را از راه، برگردانده باشد

بیت تو صُنع خداوند است پس جا دارد آقا
اینکه عزرائیل پشت در معطل مانده باشد

آتشی بر پا کنی قبل از قیامت تا که در آن
نامه‌ی اعمال ما را دخترت سوزانده باشد

شاعر:میلاد حسنی

اشعار آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج) سال ۱۴۰۱

0
اشعار آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج) سال 1401

شعر آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج)

هرچند در برابرت از ذره کم‌تریم
از دل‌خوشان آن نگه ذره پروریم

ای مهربان ترین پدر ! ای آبروی ما
مارا ببخش…ناخلف و آبرو بریم…

مارا ببخش…گرچه که دور از تو سالها‌ست
سنگین دلیم گاهی و گاهی سبک سریم

مایی که بی تو شیخ و فقیه‌ایم و مدعی
خود هاج و واج مانده‌ی معروف و منکریم

معصوم مردمیم! ولی در خفای خویش
درگیر توبه‌های مدام و مکرریم

مارا سر نگاه به صوم و صلاه نیست
دلبستگان جلوه‌ی محراب و منبریم

ایمانمان قوی‌ست! به قدری که آخرت
اصلا بعید نیست بفهمیم کافریم!

کاهیم و در توهم خود کوهی استوار
سنگیم و در تصور خود در و گوهریم

اما بگو اگر تو نباشی که بشنوی
از دست خود شکایت خود را کجا بریم

باید به جز تو با که بگوییم الغیاث؟
مایی که سخت بی کس و بی یار و یاوریم

“آقا” اگر تویی که همه بنده ایم ما
“رهبر” اگر تویی که فدایی رهبریم

یکبار اگر که رد شده‌ایم از برابرت
لطفی کن و دومرتبه مگذار بگذریم

شاعر:علیرضا نور علیپور

__________________________________________________________

شعر آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج)

چقدر غم به دل روزگار می آید
شراره بر جگر سوگوار می آید

به لطف قسمت و تقدیر، خون دل هر شب
به میهمانی این لاله زار می آید

چه گریه ها که نکرده است مردم چشمم
صدای ناله ازین جویبار می آید

دلم خوشست که بعد از سیاهی اسفند
به باغ ماتم ما هم، بهار می آید

نگاه کن به غباری که در دل جاده است
سواری از پس این انتظار می آید

شاعر:سمیه مومنی

__________________________________________________________

شعر آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج)

اکسیر کرامت شما می آید
انوار ولایت شما می آید

با فتح اخیر شام ان شا‌لله
امید که رایةِ شما می آید

این عزت قاسم سلیمانی ها
از سمت عنایت شما می آید

صد بار گرفتار شدند این مردم
هر بار شفاعت شما می آید

این خرقه سبزِ علوی ای آقا
الحق که به قامت شما می آید

ای کاش ببینم که ظهورت یکروز
با جشن امامت شما می آید

آمد خبر از غیب خبر در راه است…

شاعر:سید حسین میرعمادی

اشعار مرثیه امام حسن عسکری (ع) – سال ۱۴۰۱

0
اشعار مرثیه امام حسن عسکری (ع) – سال ۱۴۰۱

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

وقت بیماری و غم ذکر حسن می گیرم
وسط روضه و دم ذکر حسن می گیرم
همه جا زیر علم ذکر حسن می گیرم
به خدا بین حرم ذکر حسن می گیرم

سامرا، ذکر حسن، بین حرم می چسبد
جمعِ نامِ تو شدن، زیر علم می چسبد

ما نشستیم سر سفره ی شاهانه ی تو
به فدای تو و آن لطف کریمانه ی تو
عرشیان صف زده پشت در کاشانه ی تو
خیر دیدیم چقدر از در این خانه ی تو

پاسبان حرمت خیل ملائک هستند
جیره خوار کرمت خیل ملائک هستند

خلق حیران تو و روی ملیحت آقا
به فدای تو و آن لحن فصیحت آقا
ماجرایی است عجب، دست مسیحت آقا
دست ما را برسان تا به ضریحت آقا

به فدای تو و آن گنبد و گلدسته ی تو
کس نخورده است در عالم، به در بسته ی تو

شور رویای شب ماست فقط خواب حرم
دل ما هست همان گوشه ی سرداب حرم
قسمت ما بشود کاش دم ناب حرم
تا بنوشیم فقط جرعه ای از آب حرم

هر چه می خواهد از این باب، گدا می گیرد
لطف بی حد شما، دست مرا می گیرد

می رود سمت جنان گریه کنت با زهرا
می شود چشم ترم در غم تو چون دریا
اثر زهر شده در رخت آقا پیدا
اولین روضه ی تو عمر کمت بود اما

لااقل خم نشدی، چشم شما تار نشد
قسمت سینه ی تو تیزی مسمار نشد

دست و پا می زنی و بال و پرت می آید
مهدی فاطمه بالای سرت می آید
اثر زهر جفا بر جگرت می آید
روضه ی ظهر دهم در نظرت می آید

همه سیراب ولی تشنه، عزیز زهراست
زیر کندیِ سر دشنه، عزیز زهراست

روی این خاک بگو، آه… تنت می ماند؟
زیر مرکب مگر آقا بدنت می ماند؟
غصه ای نیست… به تن پیرهنت می ماند
بین انگشت، عقیق یمنت می ماند

پسر فاطمه بالای سرش غوغا بود
سر عمامه ی آقای همه دعوا بود

شاعر:وحید محمدی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

سوزاند چنان زهر جفا بال و پرش را
انگار نمی‌ديد دگر دور و برش را

جانش ز عطش سوخت چنان جد غريبش
طوری كه بهم ريخت تمام جگرش را

شش سال ،نگهداشت علیرغم اسيری
ميراثِ به جا مانده‌ی نسلِ پدرش را

پنداشته بودند اگر حبس كنندش
از شاخه بريدند دگر برگ و برش را

با اينكه به زندان شده مسموم، ولی باز
تاريخ نوشت آنچه كه آمد به سرش را

تا شيعه به بيراهه‌ی ترديد نيفتد
بگذاشت درين معركه، تنها پسرش را

شاعر:نفیسه سادات موسوی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

با تو چه کرده زهر، پدر دست و پا نزن
با این گلوی خشک، کسی را صدا نزن

مانند محتضر سرت افتاده، وای من
رعشه به جان پیکرت افتاده، وای من

نگذار تا که کعبه شود از تو بی نصیب
این گونه پر نکش نرو از خانه، ای غریب

پایان به شعله ی دل بی تاب می دهم
با دست های خویش به تو آب می دهم

مسموم زهرِ غربت این پادگان شدی
سِنی نداشتی که شبیه خزان شدی

داری چه سخت میکشی از سینه ات، نفس
خسته شدی سه سال ازین بند و این قفس

راحت شدی ازین همه سرباز و پادگان
راحت شدی ز نعره ی هر روز پاسبان

راحت شدی ازین همه حکام مستبد
راحت شدی ازین همه نیرنگ معتمد

وقت وداع آخرمان گریه می کنی
داری به یاد مادرمان گریه می کنی

یاد علی و غربت دستان بسته ای؟!
یاد وداع مادر پهلو شکسته ای؟!

در یاد محسنی که غریبانه پر کشید
در پشت درب خانه ی صدیقه شد شهید

تربت به دست داری و در حال احتضار
رو می کنی به کرب و بلا با دو چشم تار

یاد حسین و تشنگی اش بین قتلگاه
با چشم خیس می کشی از سینه آه، آه

در آخرین نظر، شده ای خیره بر کفن
نام حسین، شد به لبت آخرین سخن

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

اثر زهر به کل بدنت معلوم است
شدت درد تو و ضعف تنت معلوم است

گاه غش می‌کنی و گاه به خود می‌پیچی
خوب اوضاع تو با سوختنت معلوم است

حرف خود را به تکان دادن سر می‌گویی
حالت از گریه و طرز سخنت معلوم است

سعی داری که نبیند پسرت اما حیف
باز خاکی شدن پیرهنت معلوم است

چه سرت آمده جسم تو زمرّد شده است؟
تکه‌تکه ز عقیق یمنت معلوم است

پادگان جای تو و اهل و عیال تو نبود
در نگاه تو غم دل‌شکنت معلوم است

کاسه نزدیک لبت می‌شود و می‌افتد
باهمین زاویه زخم دهنت معلوم است

قصدت اینست تو هم کرببلایی بشوی
این مواسات در عطشان‌شدنت معلوم است

فرق بسیار تو با جد غریبت آقا
وقت تشییع و کفن‌داشتنت معلوم است

گوشه‌ی دیگر فرق تو در این امنیتِ‌
خواهران و حرم لطمه‌زنت معلوم است

ته گودال نرفتی، به سرت سنگ نخورد
شکر این لحظه‌ی آخر بدنت معلوم است

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

به لبِ خشکِ تو انگار که باران میخورد
آب میخوردی و هِی ظرف به دندان میخورد

پسرِ کوچکِ تو مانده چه سازد با تو
زهر وقتی که بر این سینه‌ی سوزان میخورد

آه میسوخت از این آه دوتا گونه‌ی او
نفَست تا که بر آن چهره‌ی گریان میخورد

فقط از کنده و زنجیر و فلک خالی بود
ورنه این حجره‌ی پُر درد به زندان میخورد

بارها شد که تو پیچیدی و اُفتاد سرت
بارها خاک بر این زُلفِ پریشان میخورد

پسرت اینطرف و مادرت آنسو مُردند
دستهاشان به سر از وای حسن‌جان میخورد

دیدی از بسترِ خود شام و سَر و آتش را
آنهمه زخم که از بام به طفلان میخورد

یک به یک با سرِ خود رویِ زمین میخوردند
ضربِ شلاق که بر پشت و گریبان میخورد

خیره بر چشمِ پدر بود نفهمید که سوخت
آتشی را که بر آن دخترِ بی جان میخورد

دخترک زد به لبش گفت که دندانش کو
آنقدر سنگ که بر آن لب و دندان میخورد

شاعر:حسن لطفی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

این داستان زهر و جگر مستمر شده
چشم پسر برای پدر باز، تر شده

تغییر کرده رنگ رخت یابن‌فاطمه
کز سوز سینه‌ات پسرت با خبر شده

آثار زهر، صورتتان را کبود کرد
معلوم شد که هر چه شده با جگر شده

این تب که سوخت جسم تو تاثیر زهر بود؟
یا شعله‌ی در است ز تو شعله‌ور شده

این تازگی نداشت که با یاد مادری
در کوچه، قاتل پسری میخ در شده

آه ای امام یازدهم ارث فاطمه است
این‌گونه گر که عمر شما مختصر شده

آقا دل شما نکند سمت کربلاست؟
که لحظه‌لحظه داغ دلت بیشتر شده

خنجر نمی‌برید گلوی حسین را
اما به روی گردن او کارگر شده

خواهر که ان‌یکاد برای تو خوانده بود!
دیگر چرا جمال منیرت نظر شده؟

ای بی‌ادب بلند شو از روی سینه‌اش
سنگینی‌ات مصیبت این محتضر شده

اوج مصیبت تو همین است خواهرت
با کاروان شمر و سنان همسفر شده

شاعر :مهدی مقیمی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

بیا و سر بـه روی سینـه‌ام بگذار، مهدی‌جان
شـرر زد بـر درونـم زهـر آتشبـار، مهــدی‌جان

بیـا تــا سیــر بینــم وقـت رفتن، ماه رویت را
که می‌باشد مرا این آخرین دیـدار، مهدی‌جان

در ایـام جوانــی سیــــر گردیـــدم ز جـان خـود
زبس بر من رسیـد از دشمنان آزار، مهدی‌جان

ازآن ترسم که بعد از من، تو درتنهایی و غربت
به موج غم گذاری چهـره بر دیـوار، مهدی‌جان

تـو در ایـام طفلــی بی‌پـدر گشتــی، عزیـزِ دل
مرا شـد در جوانــی پـاره قلب زار، مهـدی‌جان

از آن می‌سوزم ای نور دوچشم خود،که می‌بینم
تو بهــر گریـه کردن هـم نـداری یـار، مهدی‌جان

غـم تــو بیشتــر باشـــد ز غم‌هــای پــدر، آری
اگر چه دیـده‌ام مـن محنت بسیار، مهدی‌جان

تـو بایــد قرن‌هــا در پـــردۀ غیبت کنــی گریــه
بود هـر روز روزت مثـل شــامِ تــار، مهدی‌جان

تو باید قرن‌ها چون جد مظلـومت علـی باشی
به حلقت استخوان باشد،به چشمت خار، مهدی‌جان

بگیر از مرحمت، فردای محشر، دست«میثم» را
کـه بـر جـرم و گناه خـود کنـد اقـرار، مهدی‌ جان

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

خسته‌ام از راه، می‌پرسم خدایا پس کجاست؟
شهر… آن شهری که می‌گویند: «سُرَّمَن رَءا»ست

تابلوهای کنار جاده می‌گویند نیست
چند فرسخ بیشتر از راه ما، تا راه راست…

رو به رویم ناگهان درهای بازِ خانه‌ات
بر لبم نام کریمی، چون امامِ مجتباست

احتمال ریزش یکریز باران قطعی است
در دلم اندوه عصر جمعه‌های کربلاست

آسمان یک کاشی از محراب تو، دریا فقط
گوشهٔ سجاده‌ات در نیمه‌شب‌های دعاست

از کراماتت چه باید گفت وقتی با تو است
آنچه یک حرفش فقط با آصف بن برخیاست

از کبوترهای شهرم نامه‌ای آورده‌ام
حالشان خوب است اما روحشان اینجا رهاست

راستی! حال کبوترهای بامت خوب شد؟
در صدای من طنین انفجار گریه‌هاست

سکّه‌ها جاری‌ست از چشمانم اما باز هم
دست‌هایم رو به سویت کاسه‌های سامراست

شاعر: اعظم سعادتمند

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

نه تنها دوست، دشمن فکر حفظ احترامش بود
کسی که آیه‌ی تطهیر بخشی از مقامش بود

تمام سهمش از این خاک شد یک‌گوشه از زندان
همان مردی که هرگوشه از این عالم به نامش بود

کمال سود را حتی برای دشمن خود داشت
که زندان‌بان او یک‌عمر دربند مرامش بود

اگرچه قدر او را مردم دنیا ندانستند
ولی در عرش تسبیح ملائک ذکر نامش بود

تمام روزها را روزه و شب‌ها عبادت داشت
اگرچه غصه قوت غالب هر صبح‌وشامش بود

چرا باید إبا می‌کرد از عمّال عباسی؟
کسی که جمع حیوانات وحشی نیز رامش بود

دلش می‌خواست تا روز ابد می‌ماند با آن‌ها
که دنیا بیشتر در نزد محرومان به‌کامش بود

به شوق دیدن او سوخته جان‌ودل کعبه
که تا روز ابد مشتاق دیدار امامش بود

حسن فرقی ندارد مجتبی یا عسکری باشد
که تنها ماندن و بی‌یاوری ارث مدامش بود

عطش بالا گرفت و زهر آخر کار خود را کرد
دم آخر به یاد داغ جدّ تشنه‌کامش بود

به زهر کینه، اما با امید از دار دنیا رفت
چرا که آن امام منتقم قائم‌مقامش بود

شاعر: مجتبی خرسندی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

سوزاند چنان زهر جفا بال و پرش را
انگار نمی‌ديد دگر دور و برش را

جانش ز عطش سوخت چنان جد غريبش
طوری كه بهم ريخت تمام جگرش را

شش سال ،نگهداشت علیرغم اسيری
ميراثِ به جا مانده‌ی نسلِ پدرش را

پنداشته بودند اگر حبس كنندش
از شاخه بريدند دگر برگ و برش را

با اينكه به زندان شده مسموم، ولی باز
تاريخ نوشت آنچه كه آمد به سرش را

تا شيعه به بيراهه‌ی ترديد نيفتد
بگذاشت درين معركه، تنها پسرش را

شاعر :نفیسه سادات موسوی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

از ابتدای گدا بودنم گدای توام
غلامزاده ام و نوکر سرای توام

ز کودکی فقط از کوچه تو رد شده ام
غریبگی نکن اینقدر! آشنای توام

مرا بزرگ نکن!کوچکت شدم کافیست
طلا برای چه وقتی که خاک پای توام؟!

به آفتاب قیامت چکار دارم من؟!
هزارشکر که در سایه ی عبای توام

دخیلمو به ضریح جدید بسته شدم.
برای هیچکسی نیستم برای توام

پرم شکسته پر دیگری تفضل کن
هوایی سحر گنبد طلای توام

به کربلا و مدینه به کاظمین قسم
گدای دربه در شهر سامرای توام

چقدر خوب که پای شماست نوکریم
خوشم که سفره نشین امام عسکریم

به آب خشکی لبهای تو شرر زده است
تمام حرف دلت را دو چشم تر زده است

شبیه فاطمه دستار بر سرت بستی
چه زهر بود که آتش به فرق سر زده است؟!

تمام صورت و دشداشه تو خاکی شد
زمانه بر رخت از کربلا اثر زده است

تمام حجره برایت گریز سوختن است
غمی به روی دلت سقف و فرش و در زده است

کسی به پیش نگاهت زن تو را که نزد؟!
درِ سرای تورا کِی چهل نفر زده است؟

نه چشمهای‌ نوامیس تو به مردم خورد
نه هیچکس به نوامیس تو نظر زده است

نه تازیانه بدست‌ کسی ست در کوچه
نه دختران تورا موقع گذر زده است

نه هیچکس به گلوی تو خنجری انداخت
نه هیچکس به سر دخترت سپر زده است

اگرچه شهر غریبی ولی کفن داری
نرفته ای ته‌ گودال پیرهن داری

شاعر:سید پوریا هاشمی

اشعار مدح حضرت زهرا (س) – سال ۱۴۰۱

0
اشعار مدح حضرت زهرا (س) – سال ۱۴۰۱

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

آفرینش ز دولت زهراست
کعبه مات عبادت زهراست

نخل های فدک که چیزی نیست
دوجهان ملک حضرت زهراست

همه خدمت گذار فضه شدند
فضه اما به خدمت زهراست

پدرش هم که رفت تا معراج
شک ندارم به دعوت زهراست

گرچه با آب روزه اش وا شد
نان عالم ز برکت زهراست

زهد اورا ببین که کهنه حصیر
بالش استراحت زهراست

فاطمه در حمایت علی است
و علی در حمایت زهراست

“طاعت مفترض” که میخوانیم
در حقیقت اطاعت زهراست

ولی امر ماست مثل علی
شیعه دینش ولایت زهراست

شرح و تفسیر داده مادر را
عمر زینب روایت زهراست

راضیه عالمه اغیثینی
مادرم فاطمه اغیثینی

شاعر: سید پوریا هاشمی

_____________________________________________

کسی که پشت لبخندش غمی آکنده از آه است
مرور روز هایش روضه های تلخ و جانکاه است

ندارد گنبد و گلدسته و ایوان طلا یعنی
مسیر آسمان تا مرقدش بسیار کوتاه است

برایش دشت ها صحن و تمام آسمان گنبد
چراغ روشن صحن و سرایش تا سحر ماه است

اگر مخفی است قبر فاطمه قبر حسن خاکی است
عزیز فاطمه با مادرش همواره همراه است

به دستان کریم اوست در عالم اگر خیری است
که لطف دیگران با منت و خواری و اکراه است

جذامی‌ها کنار او نشستند و جهان فهمید
کرامت ، گردی از دامان خاک آلود این شاه است

برای شادی زهرا بگو ذکر حسن جان را
اگر توفیق می خواهی فقط راهش همین راه است

به سمت روضه می گردد مسیر شعر و می دانم
پریشان میشود قلبی که از این راز آگاه است

نمی گویم که در کوچه چه پیش آمد تو هم بگذر
فقط سر بسته می گویم که زهرا عصمت الله است

مپرس از من چه دید آنجا فقط این درد را بشنو
سپیدی های موی او غم سیلی ناگاه است

شاعر: حسن شیرزاد

اشعار مرثیه رسول اکرم (ص) – سال ۱۴۰۱

2
اشعار مرثیه رسول اکرم (ص) - سال 1401

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

به مدینه خبری داغ ببر از فردا
که ز شب‌های شما رفته سحر از فردا

پدر پیر شما میل به رفتن کرده
نیست روی سرتان دست پدر از فردا

مَلَک الموت خجالت زده ی فاطمه شد
مانده پشت در و آورده خبر از فردا

بستر مرگِ نبی مجلس روضه شده است
روضه می‌خواند به صد سوزِ جگر از فردا

گفت احمد که علی دوره صبرت آمد
بی جواب است سلام تو دگر از فردا

کار تو سوختن و سوختن و سوختن است
تویی و خون دل و دیده‌ی تر از فردا

تیغ تو فاطمه است و سپرت فاطمه است
چه نیازی ست به تیغ و به سپر از فردا

نظری کرد به زهرا نفسش بند آمد..
فاطمه جان نرو دیگر دمِ در از فردا

بی علی رد نشو از کوچه خطر بسیار است
امنیت نیست ز کوچه نگذر از فردا

شاعر:سید پوریا هاشمی

_____________________________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

روح بلند مصطفی تا عرشِ اعظم می رسد

بالاتر از بالاست…من اینقدر عقلم می رسد!
هر زحمتی که می کشد، خیرش به عالم می رسد
پس بوسه بر خاک درش، بر نسل آدم می رسد

با او ترازوی عمل، آنقدر سنگین می شود…
شاءن گدایش برتر از شاءن سلاطین می شود

وقت کرم، در کیسه اش درّ و گهر دارد فقط
چون از میان خانهء زهرا گذر دارد فقط
از قُوسِ اَو اَدنای او، حیدر خبر دارد فقط
در غزوه ها بر ذوالفقار او نظر دارد فقط

با دست خود نهری کنار نهر کوثر می کشد
صد جرعه را وقت عطش، با یاعلی سر می کشد

انگشتر دستش، سراغ سنگ خاتم را گرفت
در بین هیئت ها خودش هربار، پرچم را گرفت
بعد از حُسینُ مِنِّی اش، در روضه ها دم را گرفت
با گریه های او گدا، اشک محرم را گرفت

لرزه به روی شانهء عرش برین افتاده است
بابا بزرگ روضه خوان ها بر زمین افتاده است

آنکس که ماهِ هر سحر، شب زنده دارش بوده است
بعد نماز آخرش، زهرا کنارش بوده است
ام ابیها که نبی هم بیقرارش بوده است…
میخ ثقیفه، سال ها در انتظارش بوده است

مانده جنازه بر زمین، هیزم میان کوچه هاست
آن چادر خاکی شده وقتی که می سوزد عزاست

در با لگد که وا شود، صد لاله پرپر می شود
یاس سفید باغ حیدر رنگ دیگر می شود
زهرا نگفته با کسی که باز، مادر می شود
محسن که شش ماهش شود، اوضاع، بدتر می شود

ای وای! از این کوچه و این خانه و این سرزمین
صد مرد باهم جان دهد، یک زن نیفتد بر زمین!

یا مصطفی! شد بعد تو تنهای تنها دخترت
هرچند بارانی شده چشمان زهرا دخترت…
کاری ندارد هیچکس، این دور و بر با دخترت
راحت بغل کرده ترا هر دفعه اینجا دخترت

با آن غمی که مانده در قلب حزینت گریه کن
امشب برای دختر ویران نشینت گریه کن

آن دختری که خسته در آغوشِ خار افتاده بود
از دست زجر بی حیا، دستش ز کار افتاده بود
از روی ناقه بر زمین، با چشم تار افتاده بود
بین طبق می دید سر را که کنار افتاده بود

قدری بغل می خواست که آغوش بابا را ندید
سر بود…گردن بود…اما باز آقا را ندید

شاعر:رضا دین پرور

_____________________________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

فلک امشب نشان داده‌ست روی دیگر خود را
که پس می‌گیرد از خلق جهان، پیغمبر خود را..

فَلَک می‌ریزد امشب بر سر خود، خاک عالم را
مَلَک بر اشک چشمش می‌کشد بال و پر خود را

یکی «انا الیه راجعون» روی لبش جاری‌ست
یکی با گریه می‌گیرد سر زانو سر خود را

تمام عمر رو به قبله بود و حال می‌خواهد
بچرخاند به سمت قبله، حتی بستر خود را

بزرگان گِرد او هستند و می‌چرخد به آن سمتی
که تنها و به تنهایی ببیند حیدر خود را

علی ماند و پی کاری همه رفتند… پیغمبر،
به دوش این و آن نگذاشت، حتی پیکر خود را

شاعر:محمد حسین ملکیان

 

26 سپتامبر 22
بدون دیدگاه
181
دانلود

اشعار مرثیه امام حسن (ع) – سال ۱۴۰۱

0
اشعار مرثیه امام حسن (ع) - سال 1401

شعر مرثیه امام حسن (ع)

او واسطۀ رحمت حق بود و کرم داشت
ابر کرمش بر سر هر بام علم داشت

بخشید سه نوبت همۀ ثروت خود را
ارباب کرم بود که بر خلق کرم داشت

تن داد به صلحی که در آن مصلحتی بود
هرچند که مانند علی تیغ دودم داشت

زهر آمد و زد برجگر و زود برون زد
از بس دل او ماتم و اندوه و الم داشت

وقتی جگرش ریخت میان دل آن طشت
گفتند که این حجت حق اینهمه غم داشت؟

با دیدن اشک دو برادر همه دیدند
“دلهای غریبان جهان راه به هم داشت”*

حتی به تنش فتنه گران رحم نکردند
بر پیکر خود زخمه ای از تیر ستم داشت

بنویس «وفایی»که پس از این همه غُربت
ایکاش که این حجت معبود حرم داشت

شاعر:سید هاشم وفایی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

نه بوی مُشک نه چون بوی نافه ی خُتن است
نه بوی یاسمن است این نه بوی یاس من است

نه بوی چادر خاکی نه عطر آن گودال
بقیع روضه ی مکشوف کوچه و زدن است

برای گریه بر این صحنه یا که دیدارش
میان هر مژه با چشم جنگ تن به تن است

به جز بقیع که در اشک نیز می سوزیم
همیشه گرمی آتش دلیل سوختن است

کسی که دست به سینه است توی کرب و بلا
چگونه است که پیش تو دست بر دهن است؟!

غریب کیست کسی که هنوز بی حرم است؟
و یا کسی که به هنگام مرگ بی کفن است؟!

غمش ز جنس حسین است هرکه مظلوم است
حسن تر است کسی که غریب در وطن است

خراب هم که نباشد به اعتقاد من
تمام غربت اینجا به خاطر حسن است!

شاعر:مهدی رحیمی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

تنها ميان كوچه ها من ديده بودم
مادر زمين افتاد و من ترسيده بودم

ترسيده بودم مادرم درجا بميرد
چون غنچه از طوفان به خود لرزيده بودم

از بس كه سنگين خورد سيلي ، روي ياسش
من جاي او چون گل زهم پاشيده بودم

ضربه به جان خويش قطعاً مي خريدم
گر زودتر از مادرم جنبيده بودم

يادش بخير آندم كه بازوي كبودش
مخفي ز بابا نيمه شب بوسيده بودم

شد تلخ تر از گرية صد ساله بَهرم
آندم كه ناچار از پدر خنديده بودم

با كس نگفتم راز اين غم را كه تا حال …
از مادرم اين ناله ها نشنيده بودم

مثل عصا خود را نمودم تكيه گاهش
اطراف چادر را بر او پيچيده بودم

شد انتقام فتح خيبر درب و ديوار
سنگينيِ آن درب را سنجيده بودم

گر رازهايم زين جگر افشا نمي شد
روشن نمي شد تا چه حد رنجيده بودم

گر كه نمي بردي تو اي تشت آبرويم
تا زير خاك اين رازها پوشيده بودم

شاعر:محمود ژولیده

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

دنیا چه با عزیز دل بوتراب کرد؟
ابری رسید و خون به دل آفتاب کرد

سنی نداشت یک‌شبه مویش سفید شد
رویش حنا کشید غمش را خضاب کرد

از کوچه‌‌های تنگ دگر رد نمی‌شود
این کوچه‌ها چقدر حسن را عذاب کرد!

دستی که خورد بر روی مادر به کوچه‌ها
آن دست گنبد حسنش را خراب کرد

چون روزه بود تشنگی‌اش اوج می‌گرفت
وقت اذان رسید تقاضای آب کرد

فهمید آب نیست ولی باز سرکشید
این زهر لعنتی جگرش را کباب کرد

سوزاند زهر از نوک پا تا سرش ولی
چون راحتش نمود ز دنیا ثواب کرد

از دوست زخم خورد و ز بیگانه‌ها جدا
دنیا چه با عزیز دل بوتراب کرد…

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

از بس حسن بخشنده و مهمان نواز است
از عالم و آدم گدایش بی نیاز است

از سفره اش هر قدر می خواهی طلب کن
دستِ حسن در بذل و بخشش بازِ باز است

زانو بغل کردن دگر معنا ندارد
وقتی که آقای کریمت چاره ساز است

هر جای عالم چشم می چرخانم انگار
پرچم سیاهِ “یا حسن” در اهتزاز است

استاد عباس است، باید هم بگویند
شير جمل در هر نبردی یکه تاز است

در جنگ ها، الحق جلودارش نبودند
جنگاوری اش فخرِ تاریخِ حجاز است

سجاده را از زیر پایش می کشیدند
غافل از آنکه مجتبی اصل نماز است

اینکه چه ها شد در دل کوچه، بماند
از چادرِخاکی نوشتن جانگداز است

شاعر:احسان نرگسی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

زمین گدای عطای علی الدوام حسن
زمانه ریزه خور لطف مستدام حسن
بهشت مست کرامات ناتمام حسن
به نام باب نجات بشر به نام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

به نام او که به ما اعتبار بخشیده
به پای هر یک ما صدهزار بخشیده
تمام هستی خود را سه بار بخشیده
فدای جود و جوانمردی و مرام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

بهار لطف و عنایاتش از ازل جاریست
شکوه و هیبت او از رخ جمل جاریست
ببین ز مکتبش اهلا من العسل جاری است
به غیر مهر و وفا نیست در کلام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

به لطف هرم نفسهای او زمین زنده است
به لطف عزت او نام مومنین زنده است
به لطف صلح حسن راه و رسم دین زنده است
معامله نبود با عدوپیام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

حسن کریم حسن مهربان حسن دلخواه
حسن معز الائمه حسن عزیز الله
حسین شمس دل فاطمه حسن هم ماه
پیمبران همه در حسرت مقام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

حسن حکیم حسن دلربا حسن والا
حسن حلیم حسن دل نشین حسن اعلا
به غیر او که نشسته ست با جذامی ها؟
فدای عاطفه و منطق و مرام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

فدای او که فراوان غم و بلا دیده
از آشنا و غریبه فقط جفا دیده
شنیده های مرا بین کوچه ها دیده
نگه نداشت کسی شان و احترام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

فدای او که ندارد رواق و صحن و سرا
ضریح و گنبد و گلدسته ای به رنگ طلا
نه خادمی نه غلامی نه زائری حتی
خدا کند که بگیریم انتقام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

به وقتش ای گل زهرا به ظلم می تازیم
بقیع، صحن و سرا و ضریح میسازیم
فقط به آل علی صبح و شام مینازیم
تمام هستی ما نذر یک سلام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

شاعر:محمود یوسفی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

مینویسم “یا حسن”حسن ختامش با خودت
بر لبم ذکر تو را دارم دوامش با خودت

لحظه های عمر خود را میسپارم دست تو
از سلام زندگی تا والسلامش با خودت

از ادب دور است نزدت دست خالی آمدن
زخم اوردم برایت التیامش با خودت

باز هم بال خیالم تا بقیع ات پر کشید
من کبوتر میشوم یک روز ،بامش با خودت

سر به دامان تو خواهم داشت یا زانوی غم؟
اینکه باشد لحظه ی مرگم کدامش با خودت!

از کریمان کم طلب کردن که کفر نعمت است
حاجتم را هم که میدانی ، تمامش با خودت

شاعر:محدثه آشتیانی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

از بارِ داغش پشتِ پیغمبر شکسته
تنهاترین سردارِ بی لشگر شکسته

سجاده‌اش بر غربتِ او گریه کرده
پایِ غریبی‌اش دلِ منبر شکسته

بخشید آنکَس را که زد نیزه به ساقَش
او دستگیری می‌کند از هر شکسته

تا زهر را نوشید فرمود: آه مادر
راحت شد این آئینه‌یِ یکسر شکسته

بُغضِ چهل سالِ مرا این زهر بشکست
اما غرورم را کسی دیگر شکسته

یک کوچه‌ی باریک و دو دیوارِ سنگی
یک راه بُن‌بست و دو برگ و بر شکسته

فهمید فرزند بزرگم ، ناسزا گفت
می‌خواست من باشم ولیکن سر شکسته

گفتم که با رویم بگیرم ضربه‌اش را
رفتم نبینم حرمتِ مادر شکسته

اول مرا زد بعد از آن هم مادرم را
من میزدم بال و پَر و او پَر شکسته

از رویِ چادر پایِ خود را بر نِمی‌داشت
پایی که قبل از این جسارت ، در شکسته

در زیرِ پاها گوشواره خوردتر شد
خندید وقتی دید نیلوفر شکسته

فهمیدم از اُفتادنِ مادر که بد زد
فهمیدم از دیوارِ کوچه ، سر شکسته

لایوم کَ یومَک حسینم گریه کم کن
تنها نه من ، از گریه‌ات خواهر شکسته

می‌بینمت با مادرم بر شیبِ گودال
در لابه‌لایِ نیزه و خنجر شکسته

ای کاش می‌شد تا نبینم ساربان هم
انگشت را دنبالِ انگشتر شکسته

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

ای نگارِ واجبُ التعظیم آقایِ حسن
ای بساطِ دائم التکریم دنیای حسن

چاکرانت در عَجم داراترینِ مردمند
خوب جایی زندگی دارند، در پای حسن

مادرش را اختیارِ هر دو عالم داده اند
اختیار نار و جنت را به بابای حسن

حا و سین و یا و نونی را که عالم عاشقست
حا و سین و نون آن نامِ دل آرای حسن

هفت شهر عشق را عطّار گشتی بی سبب
آنچه را دیدی ببین در سیرِ سیمای حَسن

شهر را تعطیل میکرد “راه رفتن های” او
راه بندان ، بارها شد از تماشای حسن

بخت یارست در دو دنیا با گدایان کریم
روزی آنهاست در دستِ توانای حسن

نذر کردم پای نذری های مادر تا روم
یکصد و هجده سفر تا صحن زیبای حسن
.
ارث از بابا رسیده بر کریمانِ حرم
کربلا پُر بود از شهدِ گوارای حسن

دست ما و دامنت شه زاده قاسم الدخیل
ای که دستت میرسد بر قدِّ رعنای حسن

گرچه راه انداخته است دنیای امروز مرا
دیدنی تر دستگیری های فردای حسن

شاعر:سید حسین میرعمادی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

فرمود نبی : حسن ز من می باشد
فرزندِ من و پاره تن می باشد

گر عقل به شکل مرد ظاهر گردد
آن مرد بدون شک حسن می باشد

شاعر:عاصی خراسانی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

من الازل علی است و الی الابد زهراست
به هر دل است حسین و به هر حرم حسن است

به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است
که در نجف حسن و در مدینه هم حسن است

طریقِ کرببلا هم که سفره داریِ اوست
میان راه ببین که قدم قدم حسن است

فقیرها همه در اربعین کریم شوند
چه جای حیرت ما تا ابالکرم حسن است

به روی تیرک این جاده‌ها به موکب‌ها
نگاه کن که ببینی به هر علَم حسن است

پیاده‌ها به حرم می‌رسند و می‌فهمند
کسی که رفتنشان را زده رقم حسن است

چو میزبانِ همه قاسم است و عبدالله
حسین نه به گمانم در این حرم حسن است

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

یک عمر فلک خون به دل و جانت کرد
بیدادِ دو زن زار و پریشانت کرد
لعنت به زنی که کرد مسموم تو را
لعنت به زنی که تیر بارانت کرد
.
لعنت به کسی که تیر کین زد به تنت
شد پاره شبیه جگر تو کفنت
زینب که شنید ناله زد وای حسن
ای کاش شبانه دفن می شد بدنت

شاعر:عبدالحسین میرزایی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

سیاست داشت، اما مثل حیدر بود در میدان
که ضرب تیغ میدان می دهد سیّاس را برهان

سراسر عزت و فتح است و باطل کردن نیرنگ
اگر هم بسته باشد مجتبا با دشمنش پیمان

ولایت چیست؟ رختی که فقط بر او برازنده است
خلافت چیست بعد از او؟ به مشتی چارپا پالان

حسن اصل کرامت بود عالم بر درش سائل
حسن عقل مجسم بود عالم بی حسن نادان

حسن تنها نه در منزل اسیر حیله ی زن بود
که بین لشکر خود بود تنها بین نامردان

حسن البته تنها نیست وقتی در کنار او
حسین و زینبش هستند با عباس یک گردان

به بازو حرز حیدر، بر سرش عمامه ی احمد
بروی لب همیشه ذکر مادر داشت تا پایان

بپرس از کوچه ها بعد از علی ابن ابی طالب
کدامین شانه در تاریکی شب می برد انبان؟

کسی که گرد فرشش را تبرک می برد جبریل
نشسته با موالی روی خاک و خورده آب و نان

معزّ المومنین است او بپرس از مردم نجران
کریم اهل بیت است او بپرس از سوره انسان

خوشا بر من که در عالم امامی این چنین دارم
که پشم اُشترش دارد شرافت بر ابوسفیان

شب و روزم به ذکر یا حسین و یا حسن روشن
سر و جانم فدای این دو سید این دو تا سلطان

شاعر:سعید تاج محمدی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

من زخمیِ نامردمانِ بی وفایم
در غربتم عیناََ شبیهِ مرتضایم

یک تشتِ پر خون رو به رویم، باشد اما
دیدارِ روی مادرم تنها دعایم

افتاده ام روی زمین از آتش زهر
اما به یاد کوچه‌های پر بلایم

میخواستم تا سدِّ راهِ ضربه باشم
پس ایستادم بر نوکِ انگشتِ پایم

دیدم که دستِ مادر از دستم جدا شد
تا به ابد محزون آن دست جدایم

مادر صدا میزد “حسین” اصلا نترسی
گفتم که قربانت شوم‌ من مجتبایم

گفتم‌ حسین و آهِ حسرت در دل آمد
حتی دم آخر به فکر کربلایم

واللهِ روزی مثل روز او دگر نیست
در اضطرابِ دشمنان بی حیایم

شاعر:علی گلچین پور

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

در هیئت حسینم و در هیئت حسن
در خدمت حسینم و در خدمت حسن
هم صحبت حسینم و هم صحبت حسن

هم رعیت حسینم و هم رعیت حسن

دست کرم حسن شد و احسان حسین شد
روح و روان حسن شد و جانان حسین شد
قبله حسن..،مساحت ایمان حسین شد

از ملت حسینم و از ملت حسن

در مجلس حسین و حسن روضه خوان خداست
آقا؛ حسین..،امام؛ حسن..،ماسوا؛ گداست
اصل بهشت..،سینه‌زنی پای این دوتاست

در جنت حسینم و در جنت حسن

روح اذان حسین شد و ربنا حسن
کشتی حسینِ فاطمه شد..،ناخدا حسن
شیرینیِ حسین حسین است یا حسن

در “یاحسین” ریخته شد لذت “حسن”

پیر نجف حسینیه را تا درست کرد
زینب گریست..،ماتم عُظمیٰ درست کرد
زهرا غذای هیئتشان را درست کرد

نان حسین خورده ام از برکت حسن

ظرف حسن فرات به جوی حسین بُرد
لب‌تشنه را به سمت سبوی حسین بُرد
ما را حسن پیاده به سوی حسین بُرد

دور حسین پُر شده با زحمت حسن

یک روح در میان دو تن بوده از قدیم
پائین پای این دو..،وطن بوده از قدیم
صحن حسین..،صحن حسن بوده از قدیم

پس خاک کربلاست همان تربت حسن

آن کوچه..،بی حسین..،حسن را اسیر کرد
سیلی‌زدن‌به‌فاطمه او را چه پیر کرد
در زیر چکمه چادر مادر که گیر کرد

آسیب دید بین گذر غیرت حسن

یک عمر اشک ریخت..،به گریه وضو گرفت
از هر مسیر تنگ که می دید..،رو گرفت
آن گوشوار را که شکستند..، او گرفت

این خاطره‌ است اوج غمِ غربت حسن

شاعر:سید پوریا هاشمی ، بردیا محمدی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

از پریشان شدنم بستر من ریخت به هم
بنگر از زهر،که بال و پر من ریخت به هم

جگرم پیشتر از زهر جفا سوخته بود
جگرم پاره شد و خواهر من ریخت به هم

جگرم سوخته از خنده ی قنفذ باشد
باورم نیست چنین باور من ریخت به هم

با تو سربسته بگویم که درآن کوچه،چه شد
مادرم پیش دو چشم تر من ریخت به هم

دست من بود به دستش که ره ما سد شد
بی هوا زد به رخ مادر من ریخت به هم

وسط کوچه سر مادرمان پایین بود
تا زمین خورد همه پیکر من ریخت به هم

سر او خورد به دیوار به یک ضربه ولی
تا که دیدم سر او را سر من ریخت به هم

زینبم گریه ی تو قلب مرا می شکند
ار تماشای تو خاکستر من ریخت به هم

پهلویم چکمه نخورده ست چرا بی تابی
فکر کردی نکند حنجر من ریخت به هم

چون به گودال رسیدی بگو از سوز جگر
غیرت الله ببین معجر من ریخت به هم

شاعر:محمود اسدی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

آری یک عمر دلش غرق عزاداری بود
تا چهل سال، فقط کار حسن زاری بود

از همان کوچکی اش کوچه گرفتارش کرد
جگر خون شده اش حامل اسراری بود

دمبدم تکیه به دیوار غریبی می داد
آنکه بر مادر خود فکر عصا داری بود

هفت بار از اثر زهر بخود پیچیده
بارها این جگرش صید جفاکاری بود

آخرین بار که زهر از گلویش پایین رفت
روزه بود و بخدا لحظۀافطاری بود

از همان روز که در خانۀآقا آمد
نقشۀجعدۀ ملعونه جگر خواری بود

زیر لب زمزمۀواحسنا زینب داشت
خواهری که همه جا در صدد یاری بود

ناگهان دید به احوال تعجب زینب
طشت رنگین شده و لَخت جگر جاری بود

با خبر کرد در آن حال برادرها را
باز هم دخت علی فکر پرستاری بود

بی خبر بود ز آثار هَلاهل ، ای وای
اثر سودۀالماس عجب کاری بود

قاسمش در بغل حضرت عباس گریست
کار عبداللَهِ دردانۀ او زاری بود

با وجودی که خودش حال عجیبی دارد
همه جا ام مصائب، پِی دلداری بود

آنکه در طشتِ بلا پاره جگر دید، همان
دید در طشتِ طلا اوج گرفتاری بود

«خیزران بود و لب قاری قرآن در طشت»
غرق در خون، دهن و لعلِ لب قاری بود

سرخ چشمی پی اظهار کنیزی خندید
شاهد خندۀاو گریۀخونباری بود

شاعر:محمود ژولیده

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

ای طشت یاریم‌ بده دیگر بریده ام
این زهر را به قصد شفایم چشیده ام

کم سن و سال بودم و پیری به من رسید
مانند شمع قطره به قطره چکیده ام

راضی به مردنم که نبینم‌ مغیره را!
من‌ ناز مرگ‌ را به دل و جان خریده ام

عمری ز کوچه رد شدم و سوخت صورتم!
کوچه‌ نرفته ای‌ که‌ بدانی چه دیده ام

نامحرمی به مادر من حرف تند زد
جایی نگفته ام که چه حرفی شنیده ام!

سنگین‌ شدست گوش حسن مثل مادرم
آزرده از صدای بلند کشیده ام!

ناموس مرتضی به کمک احتیاج داشت
فریاد زد حسن! کمکم‌ کن خمیده ام!

این تنگی نفس اثر زهر کینه نیست
از کوچه تا به خانه فراوان دویده ام

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

“حَسن” بگو و ببین اسم محترم این است
هزار شکر مرا ذکر دم به دم این است

بگو همیشه که یا محسن بحقّ حسن
که پیش حضرت حق بهترین قسم این است

سه بار زندگی اش را تمام بخشید او
به هر چه هست کشیدن خط عدم این است

گرفته لقمه برای جذامیان حتی
بگو به مدعیان ، معنی کَرَم این است

به وقت بذل کریم و به وقت رزم دلیر
سخاوت است و شجاعت ، هم آن و هم این است

جمل که رفت به میدان ، علی چنین می گفت :
محمد حنفیّه ببین جَنَم این است

که گفته است حسن بی حرم بُوَد ؟! بنگر
میان دل حرمش باشد و حرم این است

شاعر:عاصی خراسانی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

دیوار و در و روضه ی مادر ، کوچه
پرپر شـدن ِ سـوره ی کـوثر ، کوچه
لاحــول ِ و لا قــوة ِ الا بالـلّـه …!
والله حسـن شـهیـد شد در ، کوچـه

شاعر:روح الله قناعتیان

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

صبور شهر مدینه چقدر حوصله داری
غمی نهفته درون دلت ، بگو گِله داری

چه غربتی است از این بیشتر که در دل خانه
زنی خبیث تر از شمر و زجر و حرمله داری

حسین خواست بگوید که صلح کرببلا ساز
از آن توست که قاسم میان قافله داری

غریو نعره ی احلی من العسل همه جا رفت
به شور محتشم #اربعین چه ولوله داری

اگر چه قاسم تو رفت و قاسمِ دلِ ما رفت
ورای واقعه را دیده ایم ، زلزله داری

به پرچمی که کشیده است سایه بر سر کعبه
چه ذوالفقار بلندی ورای غائله داری

شاعر:محسن ناصحی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

رسیدم از سفر و هرچه دیده‌ام حسن است
که اربعین همه‌اش هم حسین هم حسن است

نفس نفس علی است و تپش تپش زهراست
و دم حسین اگر هست بازدم حسن است

مِن الازل علی است و الی الابد زهرا
به هر دل است حسین و به هر حرم حسن است

نوادگان حسین وحسن یکی هستند
و جَدِ ارشدِ این نسل محترم حسن است

به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است
که در نجف حسن و در مدینه هم حسن است

طریقِ کرببلا هم که سفره داریِ اوست
میان راه ببین که قدم قدم حسن است

فقیرها همه در اربعین کریم شدند
چه جای حیرت ما تا ابالکرم حسن است

به روی تیرک این جاده‌ها به موکب‌ها
نگاه کن که ببینی به هر علَم حسن است

پیاده‌ها به حرم می‌رسند و می‌فهمند
کسی که رفتنشان را زده رقم حسن است

چو میزبانِ همه قاسم است و عبدالله
حسین نه به گمانم در این حرم حسن است

رسید کرببلا زینب و بر حسین اش دید
کنار مادرشان روی خاک غم حسن اس

از آن زمان که حسین از حسن شنید چه شد
جگر خراش حسین و پُر از الم حسن است

از آن زمان که نشستند و حرفِ کوچه زدند
به پیچ و تاب حسین و به قدِ خم حسن است

شاعر:حسن لطفی

 

24 سپتامبر 22
بدون دیدگاه
98
دانلود

اشعار اربعین حسینی ویژه ماه صفر ۱۴۰۱

2
اشعار اربعین حسینی ویژه ماه صفر 1401

شعر اربعین حسینی

دائماً شورِ عشق در سرِ ماست
ترش روییِ دشمن از این است
این که در ازدحامِ تلخی ها
زندگی با حسین شیرین است

کوله ی من کجاست؟ کفشم کو؟
اربعین ها همیشه بی تابم
بعد از آن اولین سفر دلِ من
موکِبی شد برای اربابم

بغضِ بی تابِ عاشقان ، سفری
روی ابرِ خیال می خواهد
از نجف سمتِ کربلا رفتن
پا فقط نه که بال می خواهد

این ستون ها که بیستون وارند
نقلِ یک عشقِ ناب و دیرینند
این جماعَت چقَدْر فرهادند
شهریارانِ قصرِ شیرینند

ما (( أَنَا مِنْ حُسَیْن )) گویانیم
همه یک روح و بیشمار تنیم
بس که (( حُبُّ الحُسَينِ يَجمَعُنا ))
همه انگار اهلِ یک وطنیم

چشممان مَحوِ رقصِ پرچم هاست
گوشمان مستِ نوحه ی عربی ست
آتش و باد، گرمِ عود و فلوت
شبِ مستانِ نینوا چه شبی ست

به لبم ، لَبْ لَبی غزلخوان شد
جای شربت شراب در سینی ست
به دهانم دِهْین عجب چسبید
طعم شَعْریّه شعرِ آیینی ست

در مسیری که فرشِ آن عرش است
من فقط دیده ام ظواهر را
خُرده از من مگیر ای زاهد
حَرَجی نیست حالِ شاعر را

گرمِ تبخیر سوی خورشیدیم
رودهایی به سمتِ دریاییم
در همین ظهرِ راه پیمایی
سوی عصرِ ظهور پویاییم

شک ندارم برای دردِ همه
نامِ مهدی همیشه تسکین است
چای مَشّایه یادمان داده ست
زندگی با حسین شیرین است…

شاعر:محسن کاویانی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

چه مرزها که در آن خطه از زمین گم بود
که شرق و غربِ جهان بینشان تفاهم بود

به بوی چای عراقی مسیر مست گذشت
چنان که یاد ندارم عمود چندم بود!

نسیمِ آه، تکان داد هر چه پرچم را
بسا سلام که در راهِ یک علیکم بود

قدم تمام طریق از نفس نمی‌افتاد
نبود زخم، به پا لب به لب تبسم بود

فدای آنهمه یکرنگی‌ِ سفر گردم
سیاه، لیکن چشم و چراغ مردم بود

رسید از آن سرِ گرما کسی که: اشرب مای
شروع روضه ی ما با همان تکلم بود

شاعر:مسعود یوسف پور

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین – اربعین حسینی

یکی آورده با خود گریه‌های گاه‌گاهش را
یکی در کوله‌بار کهنه‌اش بار گناهش را

یکی پیداست عمری خادم این آستان بوده
یکی هم بعد عمری تازه پیدا کرده راهش را

یکی در هر قدم هُرم نفس‌ها را بغل کرده
یکی در حسرت راهی شدن سرمای آهش را

یکی نذر شما کرده‌ست چندین گوسفندش را
یکی وقف شما کرده‌ست تنها سرپناهش را

بسوزان چهره‌ام را آفتاب داغ! اربابم…
خبر دارم که می‌بخشد غلام روسیاهش را

ببین موکب به موکب می‌شود تسخیر او قلبم
چنان ملکی که پیدا کرده باشد پادشاهش را

به هم می‌ریزد آری نظم نفرت‌آور دنیا
امیر عشق تا آماده می‌سازد سپاهش را

قدم‌ها محکم‌اند و عزم‌ها راسخ، چه غوغایی
نمی‌بندد شهادت تا قیامت شاهراهش را

و در دیدار آخر مادرم با گریه می‌خندید
و من آورده‌ام تا کربلا با خود نگاهش را

شاعر:علی سلیمیان

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

به دلم داغ حرم را مگذارید فقط
به همین حال مرا وا مگذارید فقط
ببریدم ببریدم شده حتی در خواب
بین این شهر مرا جا مگذارید فقط
همه رفتند و شده قبرمن این شهر …مرا
در مزارم تک و تنها مگذارید فقط
حرم امروز دهیدم به خدا خسته شدم
با دلم وعده فردا مگذارید فقط
بگذارید که سر بر قدمش بگذاریم
روی این خواهش ما پا مگذارید فقط
اربعین پای پیاده نجف وکرببلا
حسرتش را به دل ما مگذارید فقط
تشنه روضه ام و اه فرات است بلند
آب را تشنه دریا مگذارید فقط
لای هر برگه قرآن چقدر برگ گل است
پا براین مصحف زیبا مگذارید فقط
داد زد این سر و این حلق من و سینه من
چیزی از پیکر من جا مگذارید فقط
مرد باشید ولی , تا که نکشتید مرا
پا سوی خیمه زنها مگذارید فقط

شاعر:موسی علیمرادی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

غم تا غم یار است، از غم خیر دیدیم
از گریه و از آه و ماتم خیر دیدیم

هر وقت دم دادیم تو بر ما دمیدى
ما بین دم دادن دمادم خیر دیدیم

ما در همین عالم به لطف روضه تو
اندازه خیر دو عالم خیر دیدیم

ماه خدا جاى خودش را دارد اما
ما بیشتر ماه محرم خیر دیدیم

از جاى جاى کربلا که هیچ حتى
از عکس هاى کربلا هم خیر دیدیم

پشت و پناه کشور ما پرچم توست
لحظه به لحظه زیر پرچم خیر دیدیم

خیر کثیرى که خدا فرمود گریه ست
آیا ازین گریان شدن کم خیر دیدیم؟!

ما گریه کن هاى تو با هم گریه کردیم
ما گریه کن هاى تو با هم خیر دیدیم

با یاد یک معصوم وقتى گریه کردیم
از چهارده معصوم دیدم خیر دیدیم

حج پیمبر را به پاى ما نوشتند
ما از رسول الله اعظم خیر دیدیم

گر رفت عاشورا ولیکن اربعین هست
ما از صفر مثل محرم خیر دیدیم

شاعر:علی اکبر لطیفیان

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

از آن ساعت که خود را ناگزیر از تو جدا کردم
تو بر نی بودی و دیدی چه‌ها دیدم، چه‌ها کردم

گمان بر ماندن و قبر تو را دیدن نمی‌بردم
ولی فیض زیارت را تمنّا از خدا کردم

به یادم مانده آن روزی که می‌جستم ترا اما
تنت پیدا به زیر سنگ و تیر و نیزه‌ها کردم

تو را ای آشنای دل اگر نشناختم آن روز
مرا اکنون تو نشناسی، وفا بین تا کجا کردم

تن چاک تو را چون جان گرفتم در برم اما
برای حفظ اطفالت، تو را آخر رها کردم

بسان شمع، آبم کرد بانگ آب‌آب تو
اگرچه تشنه بودم چشمه‌های چشم وا کردم

میان خیمه‌های سوخته همچون دلم آن شب
نماز خود نشسته خواندم و بر تو دعا کردم

شکسته جای مهرت را ز بی‌مهری به نی دیدم
شکستم فرق خویش و اقتدا بر مقتدا کردم

ولی هرگز ندادم عجز را ره در حریم دل
سخنرانی میان دشمنان چون مرتضی کردم

شاعر:استاد علی انسانی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

گیرم اصلا نبری کرب و بلا چندین سال
کرمت را که نباید ببرم زیر سؤال

من همینقدر که نامت به زبانم جاریست
به تو مدیونم و هستم به خدا خوش اقبال

راه دادی منِ آلوده به عصیان ها را
عزتم دادی و دادی به مقامم پر و بال

سخت درمانده ام از شکرِ همین یک نعمت
که رسید از تو همه عمر به من نانِ حلال

عاشقم کردی و این عشق بها داده به من
به أبالفضل(ع) بدهکارِ توام در هر حال

نیست لطف تو که محدود به این چند صباح
محض توصیف‌ گداپروری ات نیست مجال

بگذر از خبط و خطاهایم و آقا نگذار
دور از صحن و سرایت بروم رو به زوال

خواستن با تشر از ساحت تو بی ادبی ست
عرض حاجت به تو با حجب و حیا اوج کمال

حکمتی هست یقیناً که دو سال اینگونه
بشود یک سفرِ کرب و بلا خواب و خیال

تا ابد بسته شود راهِ حریم تو اگر…
اگر ای وای محقق شود این فرض محال-

-باز فریاد زنان پای علَم میگویم:
«بأبي أنت و أمي» نرسد بر تو ملال!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین – اربعین حسینی

کارِ خود را به کسی دِه که بسی معتمَد است
لطفش افزون و سجایاش فزون از عدد است

عادت و شیوه ی کارش به ضعیفان کرم و
روز و شب مردم بی یار و مدد را ، مدد است

یک جهان عاشق و دلداده و شیدا دارد
«این حسین کیست» که لیلای همه تا ابد است

از روایاتِ صحیح است که تاکید شده
این حسین بنده ی یکتای خدای اَحَد است

روضه اش منشأ خیرست بیا در روضه
گریه کن هر چه که داراست بنامش سند است

پی امرار معاش آمده ای باخته ای
نوکرش باش ، حسین کار خودش را بلد است

ما همه خاک کفِ پای عزادار تواییم
شوکت و جاه و بُزرگی در این خانه رَد است

قطره اشکی که به تاریکیِ هیئت ریزی
روشنای تو‌ به تاریکیِ زیر لحد است

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

برخیز برای رفتن آماده شوی
باید بروی، آری، باید بروی

لبّیک به لب به یاری او بشتاب
فریاد حسین را اگر می‌شنوی

شاعر:علی سلیمیان

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین – اربعین حسینی

بر خوان غم فزای تو، ما پیر می شویم
با ذکر یا حسین ز تو تکثیر می شویم

“بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند”
با یک صلا چو قبضه شمشیر می شویم

از اولین عمود نجف تا به کربلا
در این مسیر عاشقی زنجیر می شویم

چون دلرباترین شده ای، زائرت شدیم
از خاک پای زائرت، اکسیر می شویم

ای دل غمین مباش که تکفیر می شویم
با یک نگاه فاطمه، تطهیر می شویم

شاعر:رجبی کاشانی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

روزهای محرمش طی شد
چقَدَر گریه ی قضا داریم

این دوماهه که جای خود اما
همه ی سال ما عزا داریم

شاعر:حسین ساکی

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین – اربعین حسینی

اهل زمین که نه ولی از آسمانیم
وقتی سرِ خوانِ کریمان،میهمانیم

پای پیاده اربعین انگار مثلِ…
سربازهای لشکرِ صاحب زمانیم

ما با اذان کربلایت خو گرفتیم
هر لحظه دلتنگ همان صوت اذانیم

از کودکی مهر تو افتاده به دل ها
مستِ می نابت همه، پیر و جوانیم

چون زائر تو زائر حق است،قطعا *
در روز محشر از عذابش در امانیم

هرچند از کار زمانه چون کویریم
در راه عشق اما چو دریا بی کرانیم

آقا قسم بر دخترت ، بی‌بی رقیه
ما اربعین از کربلایت جا نمانیم

شاعر:علی گلچین پور

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – اربعین حسینی

قلبی که از اندوهِ تو غمگین شده باشد
با دوستی و حُبّ تو آذین شده باشد

از دعوتِ زهراست در این دایره هستیم
دعوت شده ی فاطمه تأمین شده باشد

در راستیِ هـر عملــی خوفِ ریــا اسـت
جز گریه برای تو که تضمین شده باشد

ما گریه کنان را چه حسابی چه کتابی؟
گریانِ تو بی واهمه تدفین شده باشد

عاشق به صف حشر سَبُک پای گذارد
پلکش اگر از اشک تو سنگین شده باشد

دلچسب ترین دلخوشیِ سینه زنِانست
آن شور که با ذکرِ تو شیرین شده باشد

در مذهبِ ما خوردن هر خاک حرام است
جز خاک مزارِ تو که تحسین شده باشد

خوب است غلامِ تو بِهنگام وفاتش
رخساره اش از عشق تو خونین شده باشد

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – اربعین حسینی

عاشقان دارند در میخانه مأوا می‌کنند
خانه ی غم را خراب از سیلِ صهبا می کنند

خوب ها گلچین شدند و در مسیر کربلا
شرح شور عشق را با اشکْ معنا می کنند

اذن از مولا گرفته از نجف راهی شدند
این چنین در عاشقی دل را مهیّا می کنند

سودها دارد مَشایه در طریقِ کربلا
نقدِ جان را با متاع عشق سودا می کنند

پابرهنه چون رقیّه، سرسپرده، جان به کف
هر دلی را در طریقِ دوست شیدا می کنند

در عمود آخرین عشّاق دلداده به ماه
با دمِ “عباس جیٖبِ الْمٰای” غوغا می کنند

در جواب آنکه روزی یار می کردی طلب
با لَکَ لَبیک، اعجاز مسیحا می کنند

التفاتی نیست عشّاق شما را با بهشت
در میان دو حرم، فردوس پیدا می کنند

شاعر:وحید دکامین

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

نمی دانم گناهم چیست، اما کم گناهی نیست
که امسال اربعین ما را به آن درگاه، راهی نیست

همیشه کاسه خیل گدایان پرنخواهد شد
چه باید کرد؟ باید ساخت، چون گاهی، نگاهی نیست

برایم “بُعد منزل نیست…” می خوانند و می دانم
نصیب و قسمت جاماندگان جز روسیاهی نیست

اگر چه بال و پر دارم، ندارم رخصت پرواز
که حالم بهتر از حال کبوتر های چاهی نیست

به یاد خاطرات سالهای پیشم و با من
به جز حسرت متاعی نیست، جز گریه سلاحی نیست

عمود یک هزار و سیصد و هشتاد و چندم بود؟
که دیدم گریه کردن یا نکردن، دلبخواهی نیست

به دور از کربلا هم زائرت هستیم، آقا جان
به غیر از سایه لطف تو ما را سرپناهی نیست

شاعر:عباس احمدی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

میان خیل تو از یادها فراموشم
شبیه شمع مزاری غریب، خاموشم

به چشمه‌ای که به دریا نمی‌رسد رحمی
قسم به جان تو با دوری‌ات نمی‌جوشم

فقط نه ماه محرم که هجر هم داغی‌ست
من از فراق تو گاهی سیاه می‌پوشم

دلم شکست و به حالم دل ضریحت سوخت
به خوابم آمد و گفتا بیا در آغوشم

به روضه می‌روم و تازه می‌شود داغم
دلم نمی‌شود آرام، هر چه می‌کوشم

ببین شکسته‌دلانت چه عالمی دارند
در استکان ترک‌خورده چای می‌نوشم

به هر دری زده‌ام تا به کربلا برسم
فقط اگر نرسیدم مکن فراموشم

شاعر:میلاد حسنی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

گریه ی بی صدا قبول نشد
هرچه کردم دعا قبول نشد

اهل موکب به فکر پروازند
نوکری های ما قبول نشد

شد پذیرفته کار بی منت
کار با ادعا قبول نشد

بهر وصلش چه نذرها کردم
نذری ام منتها قبول نشد

بنویسید باز هم امسال
عبد سر به هوا قبول نشد

منم آن روسیاه و بی کس که
نزد موسی الرضا قبول نشد

صحن حیدر چقدر زیبا بود
حیف! دیگر گدا قبول نشد

هرچه گفتم وَ لا تؤدّبنی…
حاجتم از قضا قبول نشد

تا سحر ناله کردم از جگرم
کربلا… کربلا… قبول نشد

شعرها یک به یک خریده شدند
شعر این بی بها قبول نشد
**
حرف زینب که گفت با قاتل
بس کن ای بی حیا… قبول نشد

زیورم را بگیر و سر نبرش…
لااقل از قفا، قبول نشد

با عصا پیری آمد و می زد
گفت ضربات پا قبول نشد

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

حرارتی ست درون دلم ز داغ حسین
فراق، میکشد آخر مرا فراق حسین

حسین در دوجهان بهترین رفیق من است
دلم بگیرد اگر، میروم سراغ حسین

به روی نیزه سرش رفت تا چهل منزل
که روشن است زمین از چهلچراغ حسین

بهای گریه بر او پر زدن به معراج است
به عرش میبرد این اشک را براق حسین

چه میشود دم محشر دوباره گریه کنیم
برای حضرت زهرا به اتفاق حسین

شاعر:محمود یوسفی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

نشست جیب خودش را تکاند و آه کشید
به کوله پشتی خود خیره ماند و آه کشید

درست آخر این هفته، چند مهمان داشت
و تازه قسط عقب مانده هم فراوان داشت

برای دفعه ی چندم شمرد و دید کم است
و گفت : قسمتم امسال دوری از حرم است

کلافه بود خودش را پر از جنون می دید
فقط مقابل چشمان خود ستون می‌دید

چگونه می شد از این مرزها عبور کند
چگونه خرج سفر را دوباره جور کند…

شاعر:مجید تال

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

آدم از اوّل به نامت بوده راغب یا حسین
روضه ات دارد میان عرش طالب یا حسین

می برد معراج، ما را قاب قوسین ضریح
می شود پایین پایت سجده واجب یاحسین

عشق تو شغل شریف انبیای عالم است
در سرایت نوکری دارد مراتب یاحسین

خمس اسم پنج تن خون دل است و میخورم
توشه بر می دارم از این قوت غالب یاحسین

هم تو از من برده ای دل که فقط دور توام
هم من از تو برده ام جیره مواجب یاحسین

بوده زینب هر دو تامان رادعاگو در نماز
بوده زهرا هر دو تامان را مراقب یاحسین

اشک روضه زیر تابوت دو چشمم را گرفت
وقت تلقینم شود ذکر مناسب یاحسین

اربعین جامانده ام هم از نجف هم کربلا
زائرت را یاد کن بین مواکب یا حسین

پرچم انا فتحنا را زدی بر آسمان
گرچه رفتی در تنور و دیر راهب یا حسین

گفت زینب من کجا و کوچه و بازار شام
قدکمان شد بعد تو ام المصائب یا حسین

سنگ خوردی روی نیزه، خون به پیشانی نشست
روبروی قبله چرخیدی نماز من شکست

شاعر:رضا دین پرور

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

هرکجا رفتم شنیدم صحبت جامانده هاست
جای من هم در میان هیئت جامانده هاست

دور هم جمعیم تا ابراز همدردی کنیم
“از حرم جا مانده ای” هم صحبت جامانده هاست

یک زیارتنامه خواندن ظهر روز اربعین
گوشه ی صحن و سرایت؛ حسرت جامانده هاست

کربلا روزی هر کس شد گوارای وجود
آرزو ماندن به دل هم قسمت جامانده هاست

در خیالم بارها شش گوشه را بوسیده ام
عشق بازی با تو کار خلوت جامانده هاست

شهر خالی میشد از عشاق تو یادش بخیر
ازدحام شهرمان از کثرت جامانده هاست

گریه شاید درد دوری از تو را تسکین دهد
مثل شمعی سوختیم؛ این عادت جامانده هاست

من یقین دارم به او اجر زیارت می دهند
هرکسی روز جزا در کسوت جامانده هاست

بعد زوار حریمت حالی از ماهم بپرس
نوبتی هم باشد آقا! نوبت جامانده هاست

دست مان از پنجره فولاد هم کوتاه شد
این هم آقای غریب! از غربت جامانده هاست

تکیه ها را شعبه ای از کربلا خواهیم کرد
تکیه ها چشم انتظار همت جامانده هاست

مادرت حتما به هر جامانده ای سر می زند
این تمام دلخوشی و لذت جامانده هاست

حال و روزم را رقیه خوب می فهمد حسین!
حاجت طفل یتیمت حاجت جامانده هاست

” صد پسر در خون بغلطد گم نگردد دختری ”
خواندن از طفل سه ساله سنت جامانده هاست

طفل از روی شتر افتاده را سیلی زدند
از حرم جامانده ای را بی هوا سیلی زدند

شاعر:علیرضا خاکساری

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

خوش باد حالِ هر کسی اهل عراق است
این همجواری با تو حُسنِ اتفاق است

گفتی می آیم اربعین ، عیبی ندارد
سهم من از کرببلا دائم فِراق است
.
سهم من از این اربعین یک‌ قاب عکس است
از کربلا که روی دیوارِ اتاق است
.
راه نفس را بسته گریه آنچنان که
از بُغض حال نوکرت در اختناق است

تنها به شوق تو دل از دنیا بریدم
این ترکِ دنیا بهترین نوع طلاق است

این روزها دائم به خود می گویم این را
الان کدام عاشق بجای من عراق است

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________

شعر  اربعین حسینی

ببار رحمت خود را، هميشه بارانی
دلم هوای تو كرده خودت كه ميدانی

دو ماه گريه برای مصیبت تو کم‌ است
چه ميشود كه هميشه مرا بگريانی

به هر محله كه رفتم به چشم خود ديدم
نداشت غير در خانه ی تو خواهانی

تو را به جان عزيزت بيا از اين خانه
مرا جدا مكن آنی و كمتر از آنی

غريبه نيست كسی كه غريبه مي آيد
چه زود ميشود اينجا كسی خودمانی

مقابل حرم تو مسيحی افتاده
كه نيست شرط حسينی شدن مسلمانی

نگاه تو به سياهی جُون قيمت داد
گران شدند غلامان تو به ارزانی

به درد تو كه نخوردم اگرچه ميدانم
ولي به كار می آيم برای دربانی

دوباره آمده اند و دوباره جا ماندم
نميشود كه مرا زائرت بگردانی؟

چرا لباس تو را از تنت در آوردند
كه اينچنين ته اين قتلگاه عريانی

شاعر:گروه یا مظلوم

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – اربعین حسینی

ماییم سرِ خوانِ اباعبدالله
افلاک پریشان اباعبدلله
ای خسته ی از گناه، فرصت باقی ست
برگرد به دامانِ اباعبدالله

شاعر:احسان نرگسی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

آفتاب حج هویدا از جَبین
پرتوی نور شَکور است اربعین

پر شود دنیا به فریاد و طنین
بانگ آزادی و نور است اربعین

نقشه ی شیطان و نابودی دین
چشم شیطان،کورِ کور است اربعین

یا مجاهد راه دین است و یَمین
بر شدائد،نفخ صور است اربعین

تارَک تاریخ و یک برگ زرین
پیرو حق و حضور است اربعین

هَروَله تا بارگاهِ اِبنِ مولَا المومنین
جلوه ی شور و شعور است اربعین

می شکافیم مرز ها را در زمین
جمعی از نزدیک و دور است اربعین

گفت:رنج راه چنان است و چنین
قَدَحی جامِ طَهور است اربعین

لشکر صاحب زمان را تو ببین
یک پیاله از ظهور است اربعین

شاعر:محسن شریعت

______________________________________________

شعر  اربعین حسینی

فرش سیاه جاده نقش ردِّپا داشت
آئینه ی روحی ترک خورده جلا داشت
این خاک،خاک پاک،عطری آشنا داشت
انگار بوی تربت مُهر مرا داشت

راه نجف تا کربلا آغاز می شد
بال کبوترها یکایک باز می شد
چشمان دنیا محو این پرواز می شد
این کوچ یک مقصد به نام:”کربلا” داشت

حسِّ خوشی دارد پیاده راه رفتن
مانند سربازِ سپاهِ شاه رفتن
شب از مسیر آسمان تا ماه رفتن
شب..،جاده..،خیلی عابر سر به هوا داشت

این عشق،مجنون را به لیلا می رساند
شاه و گدا را پای سفره می نشاند
آهندلی را تا حریمش می کشاند
انگار که شش گوشه اش آهنرُبا داشت

موکب به موکب ناله ی جانکاه خوب است
با سینه زن‌هایش شَوی همراه..،خوب است
آن‌قَدر طعم روضه،بین راه،خوب است
زائر همیشه قَدر آهی،اشتها داشت

هر موکبی که پابرهنه می رسیدم
بانگ هَلابیکُم هَلابیکُم شنیدم
طعم خوش چای عراقی را چشیدم
آن استکان هایی که طعم باده را داشت

رقص شکر در چای ها بیداد می کرد
شور حسینی در دلم ایجاد می کرد
این شهدِ”شیرین” خلق را “فرهاد” می کرد
هرجرعه طعم بوسه های ناشتا داشت

ما آیه های روشن فتح المبینیم
فرزند خاکی امیرالمومنینیم
ما سینه زن های یل ام البنینیم
آن کوه که هر صخره را بر سجده وا داشت

بی دغدغه..،بی دردسر..،ساده..،همیشه
با گریه کارم راه افتاده همیشه
زهرا هر آنچه خواستم داده همیشه
مادر هوای کودکش را هر کجا داشت

موکب به موکب با برادر های دینی
با همسفرهای شریف اربعینی
تا صبح گرم گفتگو و شب نشینی
الحقُّ وَ الاِنصاف هر لحظه صفا داشت

اینجا کسی جز اشک دارایی ندارد
نام و نشان ها نیز کارایی ندارد
در عشقبازی مُدَّعی جایی ندارد
در راه می مانَد..،کسی که ادعا داشت

شب‌گریه ها بغض‌گلو را حفظ می کرد
با یار حال گفتگو را حفظ می کرد
این آبله ها آبرو را حفظ می کرد
هرسربلندی در کف پا،زخم ها داشت

یاد رقیه راهِ ناهموار رفتم
در نیمه‌شب..،با زخم پا..،دشوار رفتم
با رخت پاره در دل انظار رفتم
امّا مگر این راه چشمی بی حیا داشت!؟

این‌روزها از درد می بارم دوباره
از هجر تو گریه شده کارم دوباره
قصد گریز روضه را دارم دوباره
می گویم از ذبحی که خیلی ماجرا داشت

با قامتی خم خانمی از حال می رفت
تا سمت جسمی درهم و پامال می رفت
آن روضه خوانی که تهِ گودال می رفت
روی سر خود چادر خیرالنسا داشت

اهل قُریٰ بال و پرش را جمع کردند
با چه مشقَّت پیکرش را جمع کردند
انگشت بی انگشترش را جمع کردند
شکرخدا که روستاشان بوریا داشت

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

و از کنار نخستین عمود راه افتاد
دوباره قافله مانند رود راه افتاد

قدم قدم، دمِ “لبیک یاحسین” به لب
عدم به سمت تمام وجود راه افتاد

دهان قافله یکباره پر شد از صلوات
بساط آتش و اسفند و دود راه افتاد

به لطف زمزمه‌ی شعر دسته‌جمعی ما
میان جاده گروه سرود راه افتاد

نشست قافله قدری کنار موکب چای
همین که خستگی‌اش رفت زود راه افتاد

صلاة ظهر به یاد صلاة عاشورا
چه هق‌هقی که میان سجود راه افتاد

پس از نهار که یک روضه بود چاشنی‌اش
بساط شوخی و گفت و شنود راه افتاد

و من کنار همین خاطرات خوابم برد
دوباره قافله مانند رود راه افتاد…

و باز با غم و حسرت پریدم از این خواب
و چشم‌هام پر از اشک بود…

شاعر:علی سلیمیان

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

چه بگویم چه به ما و چه بر این آل گذشت
این چهل روز مرا قدر چهل سال گذشت

چه بگویم که پس از تو چه بلاها دیدم
چه بگویم که پس از تو چه به اطفال گذشت

هرکه مارا ز غم و داغ تو ناراحت دید
نیشخندی زد و راهی شد و خوشحال گذشت

دخترت همسفر قافله ام نیست حسین
چه بگویم که پس از او چه به غسال گذشت

خواهری که رخ او را زن همسایه ندید
بی نقاب از وسط آن همه جنجال گذشت

آه از آن لحظه که زینب بدنت را نشناخت
آه از آن لحظه که این قوم ز گودال گذشت

بزم میخوارگی و کوچه و دروازه شام
هرچه که بود به هر شکل به هر حال گذشت

شاعر:محمود یوسفی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

از راه آمد خواهرت ای سر بریده
اما بدون دخترت ای سر بریده

دارد رباب از راه مي آید برادر
اما بدون اصغرت ای سر بریده

از گوشه ی مقتل هنوزم که هنوز است
آید صدای مادرت ای سر بریده

از شامیان پیراهنت را پس گرفتم
از ساربان انگشترت … ای سر بریده

من که نفهمیدم، خودت می گفتی ای کاش
خولی چه کرده با سرت ای سر بریده

بالای نیزه ماه من بودی برادر
در کوچه ها همراه من بودی برادر

حتما خودت دیدی دو دستم را که بستند
حتما خودت دیدی غرورم را شکستند

حتما خودت دیدی که بر محمل نشستم
حتما خودت دیدی چهل منزل شکستم

حتما خودت دیدی بساط کوفیان را
حتما خودت دیدی مرام شامیان را

قرآن که می خواندی لبت را سنگ می زد
عمدا کنیزی زینبت را سنگ می زد

حالا دگر هم چیزی از آن لب نمانده
هم جای سالم در تن زینب نمانده

این آخر عمری مرا بازار بردند
من را میان مجلس اغیار بردند

رفتی میان طشت و زینب نیمه جان شد
تو خیزران خوردی و قد من کمان شد

شاعر:وحید محمدی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

خسته می آید و اندوه مکرر در او
ز پسِ واقعه جاری شده محشر در او

باده می سازد از خُمِّ عطش مالامال
شرح عرفانی هفتاد و دو ساغر در او

کیست این زن که سراپای وجودش زهراست
راز سربسته و پنهانی مادر در او

خسته می آید و در شرح نگاهش خواندم
سوره ی واقعه را اول و آخر در او

کربلا محو تماشای دو اسماعیلش
زنده شد شور نیستانی هاجر در او

انقلابی ست در این آمدنش می دانی
شور هیجایی عباس دلاور در او

کاروان آمده از راه و زنی پیدا شد
که هنوزم اثر نیزه و خنجر در او

شرحه شرحه دل و داغ از نفسش می ریزد
خیمه خیمه عطش اصغر و اکبر در او

متصوّر شود از طرز نگاهش یارب
همه ی قارعه و زلزله یکسر در او

خطبه می خواند در خویش چنان در کوفه
خطبه می خواند انگار که حیدر در او

خسته می آید و دنباله ی فریاد علی ست
خسته می آید و هنگامه ی خیبر در او

بگذارید نفس تازه کند این خواهر
خسته می آید از این قافله غمگین خواهر

این حسین کیست که عالم شده عالمگیرش
هل اتی شمّه ای از شرح وی و تفسیرش

آیه در آیه خداوند مصوّر در او
چهره در چهره مکرّر شده خواهر در او

(به علمداری و سقّایی خود می نازد)
قد برافراشته آن روز برادر در او

سیزده نور کَمِشکوهِِ فیها مِصباح
جمله در کرب و بلا گشت منوّر در او

چارده قرن زمین گرمِ تکاپو مانده ست
همه ی ارض و سما نیز شناور در او

این حسین کیست که ذرّات جهان محتشمش
قلم و لوح و بیان گریه کنان محتشمش

شرح این قصه دراز است به خون باید گفت
شرح این قصه ندانیم که چون باید گفت

شاعر:علی کفشگر

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج) – اربعین حسینی

پا به پای تو دویدم از نجف تا کربلا….
ناله هایت را شنیدم از نجف تا کربلا …

لحظه ای غافل نبودم زائرِ قبرِ حسین …
هر کجا ماندی..رسیدم از نجف تا کربلا

روضه خواندی من شدم پامنبری و گریه کن
مثلِ یک اشکی چکیدم از نجف تا کربلا

خستگی های تو را زیر نظر آوردم و..
من خودم نازت کشیدم از نجف تا کربلا

امر کردم تا که موکب ها به یاریت رسند ..
تاولِ پا را خریدم ..از نجف تا کربلا ..

من امامِ آخرینت مهدی ام ..تکیه گهم..
پای غمهایت خمیدم از نجف تا کربلا

عهد و پیمان تازه کن با صاحبت تا فرصت ست
من خودم کوهِ امیدم از نجف تا کربلا

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

یادم نمیرود به برم ریختی بهم
با گریه های اهل حرم ریختی بهم

وقتی که آسمان به زمین سر گذاشتی
دیدی دو دست بر کمرم ریختی بهم

تو با نگاه اخر خود بین قتلگاه
آتش زدی به بال و پرم ریختی بهم

لب تشنه بودی و لب شمشیرهای کند
تشنه به خون تو جگرم ریختی بهم

از زیر دست شمر به گودال تا حسین
من آمدم تو را ببرم ریختی بهم

در مجلسی که برد مرا قاتلت به زور
دیدی به گریه چشم ترم ریختی بهم

گردیده ای شبیه حروف مقطعه
گشتی شبیه موی سرم ریختی بهم

از کوفه تا به شام تو دیدی ز نیزه ها
معجر نداشتم به سرم ریختی بهم

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

مابین خوبانت به بدها هم نظر کن
یک بار هم از کوچه اینها گذر کن

خیلی گناه آورده ام اینجا ببخشی
شام مرا با نور آمرزش سحر کن

من بند بندم با گناهان انس دارد
آتش بزن!جسم مرا زیرو زبر کن

هرتیررا شیطان به سمت قلبم انداخت
یا نور و یاقدوس هایم را سپر کن

بی گریه میمیرم تورا حق سه ساله
سهمیه چشمان من را بیشتر کن

این بنده سرکش به تو امیدوار است
خیلی بدم اما تو با من خوب سر کن

بگذار با هم اربعین درراه باشیم
یارب مرا با دوستانم همسفر کن

کرببلا را از حسن باید بگیرم
آقا!تو رحمی به گدای دربه در کن

هرموقعی امضا زدی شش گوشه ام را
درروضه ی زینب گدایت را خبر کن

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

نمیخواهم بگویم آنچه دیدم
نمیخواهم بگویم ماجرا را
کجا رفتم چه ها دیدم بماند
نکرده هیچ کس با من مدارا

به روی شانه بار غم کشیدم
میان سینه ام غیر از تبت نیست
همین اندازه می گویم برادر
دگر این زینبت آن زینبت نیست

اگر چه زنده ام-اما به سختی
خودم را تا مزار تو رساندم
مرا با زور از پیش تو بردند
خودم ناراحتم این جا نماندم

تنت روی زمین ماند و سرت هم
فراز نیزه بالای سرم بود
چهل روزه است روز وشب ندارم
غم تو بغض و آه حنجرم بود

رسیدم از سفر آن هم چگونه
پر از دردم، غمینم ،نیمه جانم
شکسته حرمتم در کوچه بازار
شهیدِ طعنه و زخم ِ زبانم

دم دروازه ها یادم نرفته
سرت را نیزه دار تو تکان داد
میان حلقه ی نامحرمان هم
کسی با دست طفلت را نشان داد

همان بهتر که سر بسته بماند
مصیبت های سنگینی که دیدم
اگر چه دور بودم از تو اما
ولی شکر خدا پیشت رسیدم

شاعر:محمد حسن بیات لو

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

پیچید نامت با نسیم صبح در گوشم
روشن شد از خورشیدِ رویت چشم خاموشم

وقتی شنیدم قصه‌هایی از غمِ عشقت،
دیدم تمام غصه‌هایم شد فراموشم

ای روضه‌ات آغاز دلتنگی آدم، آه!
پایان ندارد غربتِ آهنگِ چاووشم

_ کی زائر زلف پریشان توام؟… گفتی:
آن دم که مثل باد باشی مست و مدهوشم

شب‌های جمعه در جهان عطر بهشت توست
ای کاش می‌دیدم ضریحت را در آغوشم

_ پای پیاده، اربعینت… می‌رسم آیا؟!
سنگینیِ بار گناهان است بر دوشم…

با شورِ شیرینت، میان موکبی کوچک
دور از عراقت در فراقت چای می‌نوشم…

شاعر:سراج الدین سرایانی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

پای خِلقَت در مسیرِ شاهراه زینب است
نه فقط شیعه که دنیا در پناه زینب است

هر زمان در اوج روضه رزق گریه شد زیاد
بی برو برگرد از تاثیر آه زینب است

اشکِ بانو ریشه ی اسلام را محکم نمود
نخل توحید خداوندی،گیاه زینب است

دور کعبه‌گشتن ما علتش این است که
پرده اش همرنگ با چادرسیاهِ زینب است

گفت بی بی: “ما رَأَیْتُ…”،عالمی دیوانه شد
افتخار مذهب ما این نگاه زینب است

سر‌شکستن پایِ این غم را خودِ او باب کرد
خون رویِ چوبه‌ی محمل گواه زینب است

با کمال میل رنج کوفه را گردن گرفت
در حقیقت این اسارت دلبخواه زینب است

خطبه ها سربازهای ارتش این خانم‌اَند
کاخ ها ویرانه ی دستِ سپاه زینب است

شام تار از برکت صحن رقیّه روشن است
دست ما تا حشر بر دامان ماه زینب است

عشق یک روح است..،نیمی کربلا نیمی دمشق
گوشه ی شش گوشه،کُنج بارگاه زینب است

بعد چل روز آمده با خاطراتی که مپرس…
نیزه‌ها یادآورِ حلقومِ شاه زینب است

بی رقیه آمدن خیلی برایش سخت بود
در حقیقت آن خرابه قتلگاه زینب است

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

برای خرمن آهم حریق میخواهم
رکاب چشم که دارم، عقیق میخواهم

عطای قوه ی اشکی، شهید اشک روان!
چو عمق فاجعه هایت عمیق میخواهم

سیاه جامه ی من را به قبر بسپارید
برای روز مبادا رفیق میخواهم

سپرده ام که به خاکم دهند باب الرأس…
نشانی حرمت را دقیق میخواهم

به اربعین تو امسال میرسد دستم؟
إلی الحسین دوباره طریق میخواهم

شاعر:علیرضا وفایی

 

01 سپتامبر 22
بدون دیدگاه
146
دانلود

اشعار مصائب شام محرم ۱۴۰۱

0
اشعار مصائب شام محرم 1401

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

شاعر به حیرت است تو را دید یا شنید
گفت از الست و قافیه قالو بلی شنید
صبح از مدینه خواند و شب از کربلا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید

چشم تو بود روز ازل غمزه ساز شد
نورت ظهور کرد و ابو حمزه ساز شد

دست تو ربنای قنوت اجابت است
سجاده ی تو قبله ی اهل عبادت است
اشکت نزول آیه ی باران رحمت است
لبهای تو صحیفه ی عرفان و حکمت است

هرکس کلاس درس تو را مستعد شده ست
پای دعای خمسه عشر مجتهد شده ست

از بس به نام مادر تو ماه و سال ماست
آغشته با دعای تو رزق حلال ماست
شد مادرت عروس علی، خوش بحال ماست
ایرانی است مادر تو، این مدال ماست

ما را علی غلام حسینش خطاب کرد
از ما عروس فاطمه را انتخاب کرد

در شام، غیرِ بغض تو در سینه ها نبود
مسجد محلِّ رویش آیینه ها نبود
جز بوسه ی معاویه بر پینه ها نبود
منبر که جای بازی بوزینه ها نبود

منبر برای حج تو میقات عشق بود
حق با علی ست، خطبه ات اثبات عشق بود

شاعر:محسن ناصحی

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

به سنگ نام تو را گفتم و به گریه درآمد
به گوش کوه سرودم تو را و چشمه برآمد

سکوت نقره‌ای ماه را شکست غم دل
در آن زمان که از آن ماه بی‌کفن خبر آمد

شکست صخره از این داغ جانگداز و به یادت،
به رود رود عطش با هزار چشم تر آمد

پس از تو هر گل خونین‌دلی که سر زد از این غم
به سوگ لاله‌رخان شهید، خون‌جگر آمد

به طعنه گفت بیابان به سنگ: «شرم نکردی
ز درد آبله‌پایی که خسته از سفر آمد؟»

به گریه گفت که: «سنگم‌ ولی شکسته‌ترینم
به راه آن گل زخمی که از پی پدر آمد»

پدر به قافله‌سالاری آمد از سر نیزه
ز دست خار بیابان جهان به گریه درآمد

شاعر:نغمه مستشار نظامی

_________________________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع)

برای غربت شاه غریب سینه زدم
برای حضرت شیب الخضیب سینه زدم

گریستم همه ی عمر جای یارانش
میان روضه به جای حبیب سینه زدم

عزیز فاطمه گفتند عجیب کشته شدی
که بین روضه برایت عجیب سینه زدم

شنیده ام که سر صبر کشتنت ، حالا
به قتل صبر تو من بی شکیب سینه زدم

به نوحه خوان تو گفتم بگو از آب فرات
همین که گفت شدی بی نصیب سینه زدم

شاعر:امیر فرخنده

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

دم دروازه کوفه پرم افتاد زمین
چادر سوخته ام از سرم افتاد زمین

دیده ای از ته گودال مرا تا کوفه
سنگ باران که شدم پیکرم افتاد زمین

از روی نیزه همینکه سرت افتاد انگار
آسمان پیش نگاه ترم افتاد زمین

تا زمین خورد رقیه بخدا حس کردم
باز پیش نگهم مادرم افتاد زمین

حرمله خیر نبینی بخدا پیش رباب
ضربه بر نیزه مزن اصغرم افتاد زمین

شمر با چکمه رسید و سر من داد کشید
وقت غارت شدن انگشترم افتاد زمین

چوب میخورد همینکه لب قرآن خدا
همه آیات به دور و برم افتاد زمین

به ابالفضل بگو در وسط جمعیت
مقنعه بود ولی معجرم افتاد زمین

شاعر:ابراهیم میرزایی

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

آتش گرفت خیمه میسوخت پا به پایش
خورشید شعله ور شد در آسمان برایش

زنجیر می زدند و بزم عزا گرفتند
‌زنجیرهای بسته بر رویِ دست و پایش

دستان عمه زینب(س) را بسته دید و بی شک
هر آن از این مصیبت شد بیشتر عزایش

در ازدحام شام و در تنگنایِ بازار
در زیر دست و پا رفت در هر قدم عبایش

یک روز داغ دید و یک عمر روضه خوان شد
با لرزشی که افتاد از بغض، در صدایش

میرفت سمت مسجد افتاد یادِ بابا
از دست پیرمردی افتاد تا عصایش

یادِ غروبِ گودال سر میگذاشت بر خاک
آرام گریه میکرد با ذکرِ سجده هایش

یادِ محاسنی که خون می چکید از آن
یادِ تنی که پُر بود از زخم، جای-جایش

لعنت به تیر و شمشیر، لعنت به ذات نیزه
لعنت به خنجری که شد واردِ قفایش

تصویرِ نعل تازه از خاطرش نمیرفت
یک داغِ بیکران بود سوغاتِ کربلایش!

شاعر:مرضیه عاطفی

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

دیده اند انگار عمری با خدا مانوس‌ها
در پس نام تو، “یا صبوح” و “یا قدوس”ها

در نگاه عالمان شهر، ما دیوانه ایم
درد عشقت را نمی فهمند جالینوس‌ها

ما عجم ها چاکرت هستیم، ای شاه عرب
ای به قربانت سیاوش ها و کیکاووس‌ها

باز هم هم‌سنگ با یک قطره از خونت نشد
گریه‌هامان گرچه شد هم قدر اقیانوس‌ها

از همان ساعت که با سر از کلیسا رد شدی
نام تو برخواست در هر ساعت از ناقوس‌ها

خیمه هایت سوخت؛ دلها سوخت؛ دنیا دود شد
سوخت در این شعله ها بال و پر ققنوس‌ها

زیر و رو شد آسمان؛ غوغای محشر شد زمین
تا به عرش افتاد رد چکمه‌ی منحوس‌ها

آه! یا غیرت! کجایی؟ تا ببینی بعد تو
گشت ناموست اسیر دست بی ناموس‌ها

شاعر:سید محمد حسین حسینی

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

این ماه کیست همسفر کاروان شده؟
دنبال آفتاب قیامت روان شده

یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش
یک دم نشسته منتظر کودکان شده

یک جا ز پیر کوفه شنیده‌ست ناسزا
یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده

هم شاهد غروب گل ارغوان به خون
هم راوی حدیث لب خیزران شده

با پای خسته راه‌بر خلق آمده
با دست بسته کارگشای جهان شده

ای دیده داغ کودک شش ماهه تا به پیر
آه ای بهار تا گل آخر خزان شده

بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو
تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده

از بس گریسته‌ست چنان شمع در سجود
از خلق، آفتاب مزارش نهان شده

شاعر:محمد سعید میرزایی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

اینجا بریدنِ سر مظلوم عزت است
نایاب بین مردمِ این شهر غیرت است

بهر نگه به قافله ی بی پناه تو
دروازه ی ورودی کوفه قیامت است

اینجا میان این همه نامحرمانِ پست
یک تکه پاره پاره ی معجر غنیمت است

باران سنگ وهلهله یک سو ولی «حسین»
سوزان تر از تمامی اینها اهانت است

خرما و نان برای رقیه می آورند
اینجا چقدر بودنِ عباس نعمت است

فهمیدم از جسارت بر نام مادرم
بالاترین عداوت شان با سیادت است

شاعر:سید حسین میرعمادی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س) و مصائب شام

خورشیدِ من آمدی شبانه
قدری بغلم کن عاشقانه

نشناختمت در اول کار
نفرین خدا به این زمانه

کی زیر گلوت را عزیزم
اینطور بریده ناشیانه

تقصیر حرارت تنور است
این سوختگی زیر چانه

امروز شبیه موی تو سوخت
آن موی بلند دخترانه

اوضاع مناسبی ندارم
چه خوب که آمدی شبانه

من که همه عمر رفته بودم
تنها به مجالس زنانه

رفتم وسط شرابخواران
کَت بسته، به زورِ تازیانه

” بَر” خورده به من، چرا نبوده؟ !
برخوردِ کسی مودبانه

من دختر شاه عالمینم
دادند ولی به من اعانه

در راه، شتر تکان نمیخورد
خوردم کتکی به این بهانه

هر بار طناب را کشیدند
خوردیم زمین دانه دانه

من سیر غذا نخوردم اما
خوردم دل سیر تازیانه

افتاد سرت ز روی شاخه
افتاد سرم به روی شانه

هر سنگ که بر سر تو میخورد
میکرد به سمت ما کمانه

از خاطر من نمیرود… نه …
آن ضربه ی چوب وحشیانه

سالم لب من ، لب تو زخمی؟ !
واللهِ که نیست عادلانه

دیگر ز سفر بدم میاید
کِی می بری ام پدر به خانه

دیدی که ز شب هراس دارم
خورشیدِ من آمدی شبانه

شاعر:؟؟؟

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

روزی به پات غم نخورم شب نمی شود
این دلشکسته صاحبِ منصب نمی شود

مُردن به پای “یار”،ملاک تَقَرُّب است
“پروانه” تا نسوخت مُقَرَّب نمی شود

حُر را ادب به مرتبه ی حُرّیَت رساند
هرگز قفس سرای مودب نمی شود

در بارِگاه شاه،یکی جُون می شود
هر نوکری،غلامِ مُجَرَّب نمی شود

هیئت کلاس حضرت زهرا برای ماست
جز او کسی معلم مکتب نمی شود

این روضه ها ستون بنای تشیُّع است
مذهب بدون روضه که مذهب نمی شود

هرکس که صحبت از تو کند..،گریه می کنم
دیوانه پیش خلق مُعَذَّب نمی شود

ما گریه کرده ایم ولی هیچ گریه ای
مانند گریه بر غم زینب نمی شود

قربان جسم دَرهَم شاهی که اهل دِه
هر کار می کنند مرتب نمی شود

شاعر:بردیا محمدی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

هرچند فاتح همه ی جنگ ها شدم
خیلی میان کوفه اسیر بلا شدم

ابروی من شکست سر کوچه ای شلوغ
زخمی سنگ بازی این بچه ها شدم

همسایه ی قدیمیمان داد زد سرم
آزرده از نگاه بد آشنا شدم

خیلی سرت مقابل من خورد بر زمین
افتاد زیر پا و من از غصه تا شدم

پایین نیزه ی تو به من پشت پا زدند
دست خودم نبود که از تو جدا شدم

ام‌ حبیبه آمد و‌ نشاخت زینبم!
من تا نبینمش دو قدم جابجا شدم

لب باز کردم‌ و همه کوفه لال شد
من‌ ناخدای کشتی کرببلا شدم

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

یه جای سالم تو تنت نمونده
به قدر یک نگینه انگشتری
قافله سالار روی نیزه ها
بگو منو داداش کجا میبری

غنچه ما رو با سه شعبه چیدن
به روی نیزه ها شکوفه بردن
باب الحوائجای این عالمو
با دست بست سوی کوفه بردن

تن تو روی خاک گرم صحرا
منو با یک قلب کباب می‌برن
من سند آیه تطهیر مو
من و سوی بزم شراب میبرن

پرده نشین خیمه ی عفاف و
میون محملی بی پرده بردن
روم نمیشه بگم که کاروانو
انگاری که به حرمله سپردن

نجف کجاست می خوام شکایت کنم
به روی چادرم که پا میذارن
حرمت ما رو توی کوفه کشتن
که نون و خرما صدقه میارن

علی رو باز تو کوفه زنده کردم
نهج البلاغه است روی لبهای من
تو رو قسم میدم به مادرم که
از روی نی با دخترت حرف بزن

سرت اگرچه غرق خاک و خونه
رو نیزه ها آیه نور شدی تو
شکسته شیشه غرور زینب
چرا که مهمون تنور شدی تو

شاعر:محسن حنیفی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

دست منو زنجیر ،فکرش را نمی کردم
چه زود گشتم پیر، فکرش را نمی کردم

بالای تل بودم خودم دیدم که شد خنجر
باحنجرت درگیر، فکرش را نمی کردم

من باتو بودم بی تو از عمرِ بدون تو…
…اینقدر باشم سیر ! ، فکرش را نمی کردم

مسمار و پهلو و غلاف و شعله را دیدم
اما گلو و تیر، فکرش را نمی کردم

دیدم برادر اصغرت را پیش چشمانت
تیری گرفت از شیر، فکرش را نمی کردم

بی دست شد سقا و پرچم بر زمین افتاد
آن دستِ پرچم‌گیر،…فکرش را نمی کردم

تا بود عباسم کنارم، شمر می لرزید
حالا که گشته شیر، فکرش را نمی کردم

شمشیر بالارفت و پایین آمد و اکبر…
مُردم از آن تصویر،فکرش را نمی کردم

در کوچه های کوفه در پیش کنیزانم
خیلی شدم تحقیر،فکرش را نمی کردم

خوابی که دیدم در زمان خردسالی ام
با اینکه شد تعبیر،فکرش را نمی کردم

حالا فقط من ماندم و رأس تو بر نیزه
ای وای از این تقدیر،فکرش را نمی کردم

شاعر:مهدی نظری

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

سوخته گرچه پرش از شرر غارت ها
پا نهاده است روی تاج ابر قدرت ها

اُسکُتوا گفت‌ و عوالم همگی لال شدند
ریخت از هیبت او هیمنه ی هیبت ها

سالها پيش در اين شهر بزرگى مى كرد
آه دیگر خبری نيست از آن عزت ها

بين اين شهر بنا بود كه مهمان باشد
اُف بر اين رسم پذيرايى و اين دعوت ها

شاهبانوى جهان باشى اگر هم ، وقتى
دست بسته برسى ، مى شكند حُرمت ها

دختر پرده نشین علی و فاطمه را
نگهش داشته کوفه سرِپا ساعت ها

لااقل کاش ابالفضل برایش میماند
با حضورش چه کسی داشت از این جرأت ها

خارجى زاده ك%D

اشعار شب عاشورا محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب عاشورا محرم 1401

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

عشق، سر در قدمِ ماست اگر بگذارند
عاشقان را سر سوداست اگر بگذارند

ما و این کشتی طوفان‏‌زده در موج بلا
ساحل ما دل دریاست اگر بگذارند

دشت از هُرم عطش سوخته و هالۀ غم
سایه‌بانِ گل زهراست اگر بگذارند

آب بر آتش لب‌های عطشناک زدن
آخرین نیّت سقاست اگر بگذارند

دوش در گلشن ما بلبل شیدا می‏‌گفت:
باغ گل، وقف تماشاست اگر بگذارند

هرچه گل بود، ز تاراج خزان پرپر شد
وقت دلجویی گل‌هاست اگر بگذارند

طفل شش‌ماهۀ من زینت آغوشم شد
جای این غنچه همین‏‌جاست اگر بگذارند

این به خون خفته، که عالم ز غمش مجنون است
تشنۀ بوسۀ لیلاست اگر بگذارند

چهره‌‏اش آینۀ حُسن رسول‏‌الله است
آری این آینه زیباست اگر بگذارند

این گل سرخ که از گلبُن توحید شکفت
آبروی چمن ماست اگر بگذارند

در عقیق لب من موج زند دریایی
که شفابخش مسیحاست اگر بگذارند

یوسف مصر وجودم من و، این پیراهن
جامۀ روز مباداست اگر بگذارند…

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

“گفت: ای گروه! هرکه ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما…

تا دست و رو نشُست به خون، می‌نیافت کس
راه طواف بر حرم کبریای ما

این عرصه نیست جلوه‌گه روبه و گراز
شیرافکن است بادیهٔ ابتلای ما

همراز بزم ما نبوَد طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما

برگردد آنکه با هَوَس کشور آمده
سر ناورد به افسر شاهی، گدای ما

ما را هوای سلطنت مُلک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما

یزدان ذوالجلال به خلوت‌سرای قدس
آراسته‌ست بزم ضیافت برای ما…”

شاعر:نیر تبریزی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

در آن میان چو خطبهٔ حضرت، تمام شد
وقت جوابِ هم‌سفران بر امام شد

پاسخ‌دهنده اوّل آنان «زُهیر» بود
كاندر حضورِ سبط نبی در قیام شد

كای زادهٔ رسول! «سَمِعْنا مَقالكَ»
مطلب عیان بَرِ همه از خاص و عام شد

دنیا اگر همیشگی و مرگ آخرش
ما عزممان همین و نه جز این قیام شد

و‌آن‌‌گه «بُریر» دادِ سخن داد آن‌چنان
ظاهر، خلوصِ نیّت او از كلام شد

منّت به ما نهاده خدا با وجود تو
ما را ز لطف، شهد شهادت به جام شد

فخر است قطعه‌قطعه شدن پیش روی تو
طوبی بر آن بدن كه چنینش ختام شد!

پس بهر دل‌نوازیِ فرزند فاطمه
گاهِ سخن ز «نافع» شیرین‌كلام شد

گفتا كنون كه گشته گهِ امتحان ما
با رهبریت، محنت ما بی‌دوام شد

ما دوستیم با تو و با دوستان تو
دشمن به آن‌كه دشمنی‌ات را مرام شد

ما را ببر به هر طرفی خود ز شرق و غرب
حبل ولایت تو، ز ما «لَا انْفِصام» شد…

شاعر:مهدی خطاط

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

چنان اسفند می‌سوزد به صحرا ریگ‌ها فردا
چه خواهد شد مگر در سرزمین کربلا فردا

تمام دشت را زینب به خون آغشته می‌بیند
مگر باران خون می‌بارد از عرش خدا فردا

برادر، دل گواهی می‌دهد امشب شب قدر است
اگر امشب شب قدر است، قرآن‌ها چرا فردا…

همه در جامۀ احرام دست از خویشتن شستند
شگفتا عید قربان است گویا در منا فردا

ببین شش‌ماهه‌ات بی‌تاب در گهواره می‌گرید
علی از تشنگی جان می‌دهد امروز یا فردا

ببوسم کاش دست و پای اکبر را و قاسم را
همانانی که می‌افتند زیر دست و پا فردا

برادر! وقت جان افشانی عباس نزدیک است
قیامت می‌شود وقتی بگوید یا اخا فردا

برادر! خوب می‌خواهم ببینم روی ماهت را
هراسانم که نشناسم تو را بر نیزه‌ها فردا

به مادر گفته بودم تا قیامت با تو می‌مانم
تمام هستی من، می‌روی بی من کجا فردا؟

شاعر:میلاد عرفان پور

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

دلم برای داغِ تو مذاب شد حسین جان
که خانه‌ی دو چشم من خراب شد حسین جان

به گریه‌های خواهرت به صبح گو طلوع مکن
که قلب زینب از غمِ تو آب شد حسین جان

صدای پای پاسبان خیمه‌ها هنوز هست
هزار شکر کودک تو خواب شد حسین‌جان

کنار اصغرت ببین سکینه زار می‌زند
که روضه‌خوانِ خیمه‌اش رباب شد حسین‌جان

خدا کند نماند و نگویدت میانِ شام
لبت ز خیزران چرا کباب شد حسین‌جان

کنارِ رأس تو چرا قمار می‌کنند وای
نصیب طشت تو چرا شراب شد حسین‌جان

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

امشب نشست آتش هجران به سینه ام
آئينه ریخت شعله ی سوزان به سینه ام

افتاده است جوشش دریا به دیده ام
آمد ز داغ هجمه ی توفان به سینه ام

اَمَن یُجیب نقش لبانم برای وصل
یعنی که هست آیه ی قرآن به سینه ام

تا که خموش آتش هجران کنم به دل
افتاده اشک بی سر و سامان به سینه ام

در وصل یار از شب هجران گذر کنم
دارم ز شوق صبح درخشان به سینه ام

می سوزم از فراق در این دشت بی کسی
زیرا که هست آه پریشان به سینه ام

دستم گرفت تا به وصالش رسد دلم
دارد حبیب دیده ی احسان به سینه ام

من قلب خویش جانب کرب و بلا برم
زیرا که هست آتش پنهان به سینه ام

مهر حسین بر دل زارم نشسته است
یعنی که هست محنت مهمان به سینه ام

امشب حسین غرق مناجات با خداست
اکنون ازوست جلوه ی تابان به سینه ام

فردا به خاک چهره گذارد امام عشق
گرید ز داغ دیده ی گریان به سینه ام

از خیمه گاه ناله ی ماتم نمی رسد
فعلا” که نیست آتش بحران به سینه ام

فردا ولیک شعله شود داغ کربلا
افتد ز آه آتش طغیان به سینه ام

وقتی که کفر هجمه به ایمان بیاورد
باید نوشت غربت ایمان به سینه ام

«یاسر» کشید عکس پریشان عشق را
ناگه نشست چهره ی جانان به سینه ام

شاعر:محمود تاری

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

هر که را نیست سر دادن سر، برگردد
زآن‌که خورشید در این معرکه بی‌سر گردد

دست او مثل اباالفضل می‌‌افتد بر خاک
با حسین‌بن‌علی، هر که برادر گردد

زهر در قلزم اگر بود، به جان می‌‌نوشید
مالک این‌گونه فقط مالک اشتر گردد

زندگی کردن او، در گرو مردن اوست
لاله پیوسته بر آن است که پرپر گردد..

ظهر فردا، که زمین آرزوی مرگ کند
و زمان سعی نماید به عقب برگردد..

ظهر فردا، که دو خورشید بر آید به افق
و زمین روشنی‌اش چند برابر گردد

ظهر فردا، که سر دوست دمد بر نیزه
ظهر فردا، که جهان عرصۀ محشر گردد

هر که را نیست سر کشته شدن! در دل شب،
بی که حرفی بزند برگردد، برگردد

شاعر:علیرضا اطلاقی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

اذان بگو که شهیدان همه به صف شده‌اند
که تیرها همه آمادهٔ هدف شده‌اند

پیمبرانه به تکبیر باز کن لب را
که از صدای تو ذرّات در شعف شده‌اند

برای چرخ زدن در حوالی خورشید
مدارهای سراسیمه جان به کف شده‌اند

به یُمن بارش احساس در مساحت ظهر
غبارها ز رُخ دشت برطرف شده‌اند

و کربلا شده دریایی از حماسه و شور
و ریگ‌های بیابان همه صدف شده‌اند

نماز عشق فقط سجده‌ای پر از خون است
اذان بگو که شهیدان همه به صف شده‌اند

شاعر:پروانه نجاتی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

شبی که صبح شهادت در انتظار تو بود
جهان، مسخّر روح بزرگوار تو بود

لهیب تشنگی‌ات، روح دشت را می‌سوخت
فرات موج‌زنان گرچه در کنار تو بود

به رزم، قصد فنای جهان، گرت می‌بود
نه آسمان، نه زمین، مردِ کارزار تو بود

اگر شجاعت و ایثار، جاودانی شد
ز خون پاکِ دلیران جان‌نثار تو بود

به جای ماند اگر نامی از جوانمردی
ز پایمردی یاران نام‌دار تو بود

به پیشواز اجل آن چنان کمر بستی
که مرگ، مضطرب از طفل شیرخوار تو بود

شُکوه نام بلند تو، جاودان باقی‌ست
که سربلندی و آزادگی، شعار تو بود

به روی دست تو پرپر شد از خدنگ ستم
گلی که از چمن حُسن، یادگار تو بود

اگرچه گلشنت ای باغبان به غارت رفت
خزانِ باغِ تو، آغازِ نوبهارِ تو بود

درخت عدل و مروّت که آبیاری شد
رهین منّت شمشیر آبدار تو بود

به جز دل تو که بود از وصال، خرّم و شاد
جهان و هر چه در او بود، سوگوار تو بود

به غیرِ داغ محبت به دل نبود تو را
اگرچه سینهٔ هر لاله داغدار تو بود…

شاعر:ذبیح الله صاحبکار

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

هیچ کس ازروی جسمش نیزه ها رابر نداشت
دور تا دورش نگاه انداخت ، یک یاور نداشت

خواهرش در آن شلوغی ها چطور آمد ندید
خواست برخیزد ز جا ، اما رَمَق دیگر نداشت

گرچه او را قبل گودال از نفس انداختند
شاه جانی در تنش بعد از علی اکبر نداشت

مادرش با چادرش او را در آغوشش گرفت
تا تنش عریان نماند چاره ای دیگر نداشت

روی نیزه هم نگاهش از حرم غافل نشد
آنچه را می دید با چشمان خود باور نداشت

خواهرش تا دید سر تا پا به غارت رفته گفت:
کاش دست کم عزیزم دستت انگشتر نداشت

پادشاهان تاجدارند، ای بمیرم شاه ما
تاج بر سر داشت؟ نه، حتی به پیکر سر نداشت

بر زمین خدالتریب افتاد جانِ بوتراب
لااقل ای کاش قاتل کینه ازخیبرنداشت

تا شنیدم از اسارت آرزو کردم به دل
کاش ،شاه کربلا در کربلا دختر نداشت…

شاعر:کارگروه العتبه

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

گفت بسم الله و ساقط گشت عرش از روی زین
راویان گفتند: افتاده است از سمت یمین

می‌زنندش آن کماندارن به تیر سهمناک
واین عربها دستهاشان پر ز سنگ سهمگین

امت پیغمبرند اینان که سنگش می‌زنند
این چنین از احمد مختار شد شرمنده دین

آن‌که روزی جایگاهش سینه‌ی محمود بود
حال بین مسلمین سر می‌گذارد بر زمین

عرشیان را نیست پروا از حوادث پس چرا
چشم های خویش را بسته‌ست جبریل امین

فضه آنجا بود اما لحظه‌ی ذبح حسین
مادرش فریاد می‌زد یا امیرالمومنین!

این حسین توست زیر نیزه‌ی تیز سنان
این حسین توست زیر چکمه‌ی شمر لعین

این حسین توست خلقی می‌کِشندش آن‌چنان
این حسین توست جمعی می‌کُشندش این‌چنین

این حسین توست عریان روی خاک افتاده‌است
این حسین توست؛ راسش را به روی نی ببین

از نجف برخیز و بنگر رشته‌های گردنش
پاره شد در زیر تیغ خصم؛ یا حبل المتین!

تکه های پیکر او زیر سم اسب‌هاست
پاره‌ی پیراهنش در دست های آن و این

جسم بی سر را که جانی نیست بین پیکرش
خود دلیلش چیست پس این ضربه‌های آخرین

در هجوم بی امان کوفیانِ دزد و هیز
دخترانش را پناهی نیست غیر از آستین

دخترت بر روی خاک افتاد و دورش دشمن است
یا علی! برخیز هنگام عبا آوردن است
.
شاعر:سید محمد حسین حسینی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

آنقدر ناله شدم تا جگرم ریخت حسین
آنقدر اشک که مژگان ترم ریخت حسین

موی من تار به تارش شده پیش تو سفید
مثل پائیز شدم برگ و برم ریخت حسین

منکه پیرِ تو شدم پیرتر از این مپسند
به جوانِ تو قسم بال و پرم ریخت حسین

نکن ای صبح طلوع ، کاش نیاد که فقط
غم عالم به دلِ شعله‌ورم ریخت حسین

حق بده خاک به روی سرِ خود می‌ریزم
فکرِ فردات چه خاکی به سرم ریخت حسین

خار در پشت حرم چیدی ودستت خون شد
زخمِ دستِ تو که دیدم جگرم ریخت حسین

در میان حرمت حرفِ امان نامه شده
دیدم اشکی که زِ چشمِ قمرم ریخت حسین

کُشت دلشوره مرا حال رُبابت بد شد
طفلِ بی شیر بهم دور و برم ریخت حسین

زود برگرد مدینه که نگویم فردا
بعدِ تو جمع حرامی به حرم ریخت حسین

تا نگوید لب گودال سکینه با من
آنقدر زخم زدندش ، پدرم ریخت حسین

تا نبینی به کنار دو سه‌تا طفل یتیم
خیمه‌ی شعله وری روی سرم ریخت حسین

تا نبینی که به حال من و تو می‌خندد
آنکه شلاق به پشت و کمرم ریخت حسین

تا رُبابت به سر ِنیزه اشاره نکند
وای از سنگ ببین که پسرم ریخت حسین

حق بده جان بکَنَم پیشِ تو از حال روم
تو بگو من چه کنم جای تو گودال روم

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

گودال قتلگاه است، یا این که باغ سیب است؟
این بوی آشنایی از تربت حبیب است…

نهج‌الفصاحه در خون، نهج‌البلاغه در اشک
جبریل پرشکسته، بر خاک‌ها عجیب است

قصد نماز دارد، خورشید خون‌گرفته
وقتی رسول اکرم بر نیزه‌ها خطیب است

قد قامت‌الصلاتش صد اوج در فراز است
حی علی‌الفلاحش صد موج در نشیب است

در این حرای زخمی، پیچیده سورۀ کهف
لحنش چه دلنشین و صوتش چه دلفریب است…

شش‌گوشۀ مراد است این عرش خاک‌خورده
هرکس نیامد اینجا، از عشق بی‌نصیب است

احساس استجابت، در این حریم جاری‌ست
اینجا یکی مجاب و آن دیگری مجیب است

در این محیط زخمی در این فضای مجروح
هر کس نفس کشیده عمری‌ست بی‌شکیب است

شاعر:ایوب پرند آور

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

هنوز داشت نفس می‌کشید؛ دیر نبود
مگر که جرعۀ آبی در آن کویر نبود

هزار و نهصد و پنجاه سال می‌گریم
بر آن تنی که پذیرای جای تیر نبود

دو چشم بی‌رمقش سورۀ دخان می‌خواند
به تن چه داشت؟ به جز جوشن کبیر نبود..

رسید طالب پیراهنی؛ دریغ نکرد
رسید سائل انگشتری؛ فقیر نبود

نمی‌سرود چنان و نمی‌نوشت چنین
اگر که شاعر این قصّه ناگزیر نبود

شهید معرکه غسل و کفن نمی‌خواهد
ولی سزای تنش تکّه‌ای حصیر نبود

شاعر:محمد بهشتی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

دقیقه‌های پر از التهاب دفتر بود
و شاعری که در اندوه خود شناور بود

به روی خاک، گلی بود از عطش سیراب
که هُرم گرم نفس‌هاش شعله‌پرور بود

مرور کرد تمام مسیر ذهنش را
که صفحه صفحه پُر از خاطرات پرپر بود

چه چشم‌ها که ندیدند چشم‌های ترش
چه گوش‌ها که برای شنیدنش کر بود

ز خون او همهٔ نیزه‌ها حنا بسته
لب تمامی شمشیرهایشان تر بود

در اوج کینه کسی داشت سمت او می‌رفت
و دست‌های پلیدش به دست خنجر بود

به روی تلّی از انبوه غصه‌های جهان
به جستجوی برادر، نگاه خواهر بود

که با نگاه غریبانه‌اش گره می‌خورد
و ابتدای غم از این نگاه آخر بود

زمان زمان قیامت، زمین… زمین لرزید
گمان کنم که همان روز، روز محشر بود

کسی شنیده شد از لابه‌لای هلهله‌ها
که نغمه‌های لب او «غریب مادر» بود

کسی به دست، سری، آن طرف به سر دستی
بس است روضهٔ لب تشنه‌ای که…

حدود ساعت سه شاعر از نفس افتاد
دقیقه‌های پُر از التهاب دفتر بود

شاعر:رضا خورشیدی فرد

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

گفتـمت سر به سر نیزه نكن، حرف نزن
سر به سر با دل آن هرزه نكن، حرف نزن

گفتمت حرف نزن، قاتل امانت ندهد
نوك سر نیزه امانی به دهانت ندهد

دیدی آخر چه بلایی به سرت آوردند؟
آنچه ترس من از آن بوده سرت آوردند

پیكرت روی تن خاك و سرت روی سنان
گشته بازیچه ی یك عده از این سگ صفتان

سـرت آئینه ی زیـنـب چه بلایـی آمد؟؟؟
آه، از حنجر خونین چه صدایی آمد

قاری نیزه نشین، سنگ به لبهایت خورد
“اَم حَسِبْ” خواندي و سنگ بر رخ زيبايت خورد

شاعر:مصطفی گودرزی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

در حدود سه ساعت و اندي
به تو سالار من جسارت شد
تير و تيغ و درفش و نيزه و سنگ
بعد از آن پيكر تو غارت شد

سهم تو از هجوم نامردان
بوسه ي نعل اسب ها به تنت
سهم من از حراميان اما
خنده و طعنه و حقارت شد

خيمه هامان همه به يغما رفت
لرزه افتاده بر تن طفلان
لگد و تازيانه و سيلي
سهم شان بعد تو اسارت شد

واي وقتي كه حرمله آمد
واي وقتي كه شمر مي خنديد
واي از دست خولي نامرد
كار او با سرت تجارت شد

اي سليمان من عقيق تو را
دست آن مرد ساربان ديدم
پيرُهن كهنه ي تو هم حتي
وسط ازدحام غارت شد

ميروم، مي گذارمت اينجا
ته گودال، در دل صحرا
غيرت الله، خواهرت زينب
طعمه ي طعنه و شرارت شد

شاعر : مصطفی گودرزی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

دربین هجوم بی امان گیرافتاد
بستندمسیروناگهان گیرافتاد

هل داد یکی حسین را درگودال
بدجور میان دشمنان گیرافتاد

برسینه اونشست ملعونی مست
درهجمه ی نیزه و سنان گیرافتاد

بالاسراونشست یک تیرانداز
تیری به دهان زدو زبان گیرافتاد

بانیزه نشانه رفت پهلویش را
سرنیزه میان استخوان گیرافتاد

سرنیزه که برنگشت تاکرد آن را
درپنجه ی سرد مردمان گیرافتاد…

شاعر:محمد کابلی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

سنگین ترین مقاتل عالم فقط حسین
داغ دل خدای معظم فقط حسین

زینت گرفته دوش نبی از قدوم او
سر لوحه ی نبوت خاتم فقط حسین

دوزخ به قطره اشک عزایش شود بهشت
سرّ نجات حضرت آدم فقط حسین

تسبیح إنس و جن وملک تا به روزحشر
با هر تپش به هر نفس و دم فقط حسین

تطهیر، آیه یی زکمالات بی حد ش
تفسیر ناب سوره ی مریم فقط حسین

کعبه ،صفا،ومروه وطور و منا وعرش
باغ بهشت و کوثر و زمزم فقط حسین

از روز اولی که خودم را شناختم
گفتم به هر تپیدن قلبم فقط حسین

بهر رسیدن به خدا راه خواهی أر
حبل المتین واصل محکم فقط حسین

شاعر :محمد کابلی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

آنقدر چکمه به پهلوش زدن نامردا
نیزه و تیر به بازوش زدن نامردا
با عصا بر لب و ابروش زدن نامردا
پنجه در طُره ی گیسوش زدن نامردا

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید

هر چه که دور و برش بود به غارت بردن
شال سبزی کمرش بود به غارت بردن
حتی عمامه سرش بود به غارت بردن
آنطرف تر سپرش بود به غارت بردن

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد وفریاد کشید

پبش زینب سر او را به سنان زد سنان
با لگد بر دهنش خنده کنان زد سنان
سیلی بر زینب غمدیده چنان زد سنان
غل و زنجیر و طناب دست زنان زد سنان

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید

بر سر پیکر عریان حسین خندیدن
بر نوامیس مسلمان حسین خندیدن
همه بر اشک یتیمان حسین خندیدن
لحظه خواندن قرآن حسین خندیدن

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید

ناله مادر او بین هیاهو گم شد
معجر خواهر او بین هیاهو گم شد
دزد انگشتر او بین هیاهو گم شد
به خدا دختر او بین هیاهو گم شد

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید

رسم این است که اول سر او می ریزند
بعد از آن دور و بر پیکر او می ریزند
بعد با خنجر خود بر سر او می ریزند
بعد از آن هم به سر خواهر او می ریزند

شاعر :محسن خانمحمدی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

چگونه صبر کنم رفتن تورا بینم
نوای وا عطشا گفتن تورا بینم

در این طرف تو صدا می زنی “انا المظلوم”
جواب هلهله دشمن تورا بینم

بپوش زیر زره دست دوز مادر را
مباد لحظه ای عریان تن تورا بینم

چگونه معجر خودرا به سر نگه دارم
چگونه لحظه جان دادن تورا بینم

کویر واین همه لاله حسین خیز وببین
میان دشت فقط گلشن تورا بینم

شود به سم ستوران تن تو حلاجی
میان گرد و غبار ، خرمن تورا بینم

چگونه حفظ کنم چادرم که در مقتل
به دست چند نفر جوشن تورا بینم

خداکند که نیفتی به زیر پای کسی
به چشم خویش لگد خوردن تورا بینم

شاعر:قاسم نعمتی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

همه ی قافیه با شمر به هم می ریزد
بدنت را به خدا شمر به هم می ریزد

خواهرت پیش تو صد بار زمین می افتد
وسط معرکه تا شمر به هم می ریزد

ضجّه ی آه بُنیّ به هوا می خیزد
در همان حال و هوا شمر به هم می ریزد

خنجر کند گرفته به میان دستش
حنجر پاک تو را شمر به هم می ریزد

پنجه انداخته در گیسوی تو ای آقا
گیسویت را ز قفا شمر به هم می ریزد

ناله ی زینب کبراست خدایا بنگر
بوسه ی جدّ مرا شمر به هم می ریزد

بین گودال و لب تشنه کنار دریا
پسر فاطمه را شمر به هم می ریزد

شاعر : علی حسنی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

ای شاه بی لشکر بگو پس لشکرت کو؟
گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟

ظرف دو ساعت این همه نیزه شکسته؟
بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟

با ناله های فاطمه اینجا دویدم
گر تو حسین مادری پس مادرت کو؟

یک جای بوسه در تنت باقی نمانده
خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟

آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟
سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت کو ؟

گیرم سرت را از قفا آقا بریدند
آن بوسه ای که داده ام بر حنجرت کو ؟

از تو توقع دارم ای تندیس غیرت
برخیزی از زینب بپرسی معجرت کو ؟

این دشت دشت چشمهای خیره سر شد
آقا کمک کن خواهرت را دخترت کو

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر روز عاشورا

بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد
همین که پیکرت افتاد خواهرت افتاد

تو نیزه خوردی و یک مرتبه زمین خوردی
هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد

همینکه از طرف جمعیت دو تا چکمه
رسید اول گودال،مادرت افتاد

تورا به خاطر درهم چه درهمت کردند
چنانکه شرح تن توبه آخرت افتاد

ولی به جان خودت خواهرت مقصر نیست
درآن شلوغی اگر بارها سرت افتاد

خبر رسید که انگشتر تورا بردند
میان راه،النگوی دخترت افتاد

کنارخیمه رسیده است لشگرکوفه
و خواهر توبه یاد برادرت افتاد

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

تا اينكه نيزه اي بدنش را به خون كشيد
گرگي رسيد و پيرهنش را به خون كشيد

از يك طرف عمامه و از يك طرف عبا
هر كس به يك طريق تنش را به خون كشيد

سر نيزه هاي كُند، فرو رفته در تنش
اوضاع دست و پا زدنش را به خون كشيد

آهسته گفت تشنه ام اما شنيد شمر
با چكمه لعنتي دهنش را به خون كشيد

با “نفس مطمئنّه”به حالِ عروج بود
نامرد “نفس مطمئنش “را به خون كشيد

بر سينه اش نشست و سري ماند و خنجري
قبل از بريدن سرش افتاد خواهري

شاعر:هانی امیر فرجی

____________________________________________________

متن شعر شب عاشورا

داری عقیله خواهر من گریه می کنی
آیینه برابر من گریه می کنی

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت
خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام
وقتی کنار دختر من گریه می کنی

من از برای معجر تو گریه می کنم
تو از برای حنجر من گریه می کنی

امشب برای ماندن من نذر می کنی
فردا برای پیکر من گریه می کنی

امشب نشسته ای و مرا باد می زنی

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر روز عاشورا

تير از بس كه خورده بود حسين
بر تنش مثل پيرهن شده بود

نيزه هاشان تمام شد كم كم
موقع سنگ ريختن شده بود

نفسش بين راه بر ميگشت
موقع دست و پا زدن شده بود

بودم اما جلو نمي رفتم
شمر آنقدر بد دهن شده بود

تكه اي را ربود هر كس كه
روبه رو با حسين ِمن شده بود

هرچه كردند رو به قبله نشد
يعني آنقدر پاره تن شده بود

زير انداز خانه هاي دهات
كفن شاه بي كفن شده بود

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر روز عاشورا

دیدم به روی نیزه ها بال و پرت را
دیدم به حرا اربا اربا پیکرت را

دیدم به سرعت آمدند و دوره کردند
دیدم گرفتند اشقیا دور و برت را

دیدم نشسته شمر روی سینه ی تو
دیدم تمام لحظه های آخرت را

بالا سرت بودم – گریبان می دریدم
وقتی که با پا بر زمین میزد سرت را

آقای من هرکار می کردم نمی شد
بیرون کشم از بین مقتل مادرت را

سر را برید و برد و … من ماندم همان جا
زانو زدم بوسه بگیرم حنجرت را

شاعر :علیرضا خاکساری

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم
نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم

زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه
به روی دست ملائک بدنت را دیدم

گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال
عمه می‌گفت تن بی کفنت را دیدم

گیسویت بر سر نی شعر غریبی می‌خواند
زلف خونین شکن در شکنت را دیدم

قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی
شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم

آه یعقوب شده چشم من از روزی که
به تن تیره دلی پیرهنت را دیدم

خیزران شیفته‌ی ساحت لب هایت شد
چشم وا کردم و زخم دهنت را دیدم

تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود
عطر گیسوی تو و … سوختنت را دیدم

شاعر:یوسف رحیمی

____________________________________________________

متن شعر روز عاشورا

خوردي امروز نيزه فردا نَعل
نيزه هم چاره دارد اما نعل…

يك، دو، سه، چهار … ده تا اسب
روي هم ميشود چهل تا نعل

هر كسي از تن ِ تو ميگذرد
شمر با پا و اسبها با نعل

پشت و روي تورا يكي كردند
چقدر جلوه دارد اينجا نعل

چون لباست به روي چادر من
هر كسي پا گذاشت حتي نعل

دهنت را خودت بگو چه شده؟
تهِ شمشیر خورده اي يا نعل؟

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

نافع‌ابن‌هلال نیمه‌ی شب
بر در خیمه‌گاه زینب بود
داخل خیمه چشم اربابش
بازهم بر نگاه زینب بود

عشق در سینه‌اش تموج داشت
غرق نورِ حسین آئینه
با ادب ایستاده عابد شب
سر به زیر است دست بر سینه

نافع از دور می‌شنید آه و
گریه و التهابِ زینب را
جگرش پاره پاره شد تا که
می‌شنید اضطراب زینب را

دل من سوخت ای تک و تنها
ظهر فردا چکار خواهی کرد
آخرش هم که خواهر خود را
به فراقت دچار خواهی کرد

رفت نافع به خیمه‌گاهِ حبیب
با دو چشمی که دید گریان است
ریخت خاکی به سر ،حبیبِ حرم
دخترِ مرتضی پریشان است

خون به رگهای پیرمرد آمد
گفت برخیز نوبتِ ما شد
جان ما هدیه‌ی بنی‌هاشم
مثل شیرِ نری مهیا شد

همه اصحاب را صَلا دادند
رو به شیران و این دلیران کرد
حلقه‌ی یاوران که کامل شد
تیغ خود را حبیب عریان کرد

حلقه گشتند یاوران باهم
عابس و جون و سالم و جندب
منجح و حنظه سعید و وسوید
وهب و عمرو و قارب و شوذب

همه رفته با خروش و شکوه
همه بر گِردِ خیمه‌ی زینب
مثل صخره شبیه قله‌ی‌کوه
همه بر گردِ خیمه‌ی زینب

آمدیم ای عقلیه‌ی عالم
تا دلت زخم این و آن نخورد
به تو سوگند تا که ما هستیم
آب هم در دلت تکان نخورد

یک به یک لب به لب رجز خواندند
شیرهای قبیله رو به حرم
تیغ چرخان و نعره‌ی لبیک
رو به سوی عقیله رو به حرم

آنچه پیداتر است در این بِین
رگ پیشانی علمدار است
وای بر حال آنهمه لشکر
که رجزخوانیِ علمدار است

لشکرِ شمر را بهم زده است
آنکه تا صبحدم قدم زده است
شُکر عباس هست و یاوران اما
طور دیگر خدا رقم زده است

کم کم از شیرها همه رفتند
یک به یک کم شدند پای حسین
همه در پیش فاطمه خونین
همه درهم شدند پای حسین

ساعتی بعد بین علقمه هم
وای بر من پناه زینب رفت
تکیه‌گاه حسین اُفتادو
بین خون تکیه‌گاه زینب رفت

دست‌ها را به روی سر بگذاشت
آنچه می‌دید بر سرش آمد
دید از روی تل به قربانگاه
پدر و جد و مادرش آمد

تکیه بر نیمه نیزه‌ای داده
شاهِ بی یار از این و آن می‌خورد
نامشان را که یک به یک می‌بُرد
تنِ یاران همه تکان می‌خورد

جمع نامحرمان همه جمع است
خواهری می‌دوید در گودال
قبل از آنیکه زینبش برسد
شمر آمد پرید در گودال…

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

حق روضه ادا شود

با خنده با تحقیر خنجر را گرفته
بر سینه اش زانو زده سر را گرفته

ای کاش رو به قبله اش میکرد نامرد
یک دست مو یک دست خنجر را گرفته

چه خوب زهرا هست وقت احتضارش
آقا دودستی دست مادر را گرفته

یک ضربه! دوضربه! نه باید پشت و رو کرد
زیر گلویش بوی خواهر را گرفته

هم فاطمه چشمان حیدر را گرفته
و هم علی چشم پیمبر را گرفته

هی صورت ارباب را بر خاک میزد
لج کرده قول کیسه زر را گرفته

زینب! برو جایی که شمر اصلا نباشد
بیرون بیاید زود معجر را گرفته..

تقسیم شد جسمش میان ده سواره
هر مرکبی یک جای پیکر را گرفته

دیگر نه عباس است نه اکبر، ببینند
خلخال طفلان چشم لشکر را گرفته

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

حق روضه ادا شود

یک نفر روى خاک ها بود و
صدنفر فکر غارت از اویند
چیست جرمش؟ علیست بابایش
همه فکر غرامت از اویند

راویان گفته اند مولارا
با کف پاش پشت رو کرده
خنجر کند او نمى برّد
شمر را بى آبرو کرده

خواهرش هم رسید درگودال
دید اورا که دست و پا مى زد
دید ارباب نیمه جان بود و
مادرش را همش صدا مى زد

یک نفرگفت ذبح سر با من
بین لشکر دوباره دعوا بود
شمر و خولى حریص تر بودند
حرف آنها به هم بفرما بود

عده اى بر نگاه بى رمقش
مثل خولى بلند مى خندند
آن طرف تر هم عده اى نامرد
سر اعضاش شرط مى بندند

شاعر آرمان صائمى

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

حق روضه ادا شود

اشتباهی بدتر از بدکاریِ بدکاره کردند
قوم پستی که برای قتل، استخاره کردند

قتل! آن هم قتلِ صبری که تو را میکشت دلواپس
بعدِ تو ناموس هایت را عجب آواره کردند

بر تنت میخورد و میدید و فقط میزد به صورت
خواهرت را رو تل سرنیزه ها بیچاره کردند

از نفس افتاده ای و تا به سرعت جان سپاری
وای با سنگ و عصا آخر به فکر چاره کردند

از سیاهی لشکر این قوم حتی زخم خوردی
فکرِ پرتِ چوب ها را عده ای بیکاره کردند

دکمهٔ پیراهنِ هر محتضر آرام شد باز
ای بمیرم در تنت پیراهنت را پاره کردند

بعدِ اینکه از قفا بردند بر نیزه سرت را
دورِ هم فکری برای بردنِ گهواره کردند!

شاعر :مرضیه عاطفی

 

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب تاسوعا محرم 1401

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

از خواهش لبهای او بی تاب شد آب
از شرم آن چشمان آبی آب شد آب

وقتی که خم شد نخل‌ها یکباره دیدند
لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

آنقدر بر بانوی دریا سجده می‌کرد
تا در قنوت آخرش محراب شد آب

زیباترین طرح خدا بر پرده‌ها رفت
وقتی میان دستهایش قاب شد آب

یک لحظه با او بود اما تا همیشه
از چشمهای تشنه‌اش سیراب شد آب

آن تیرها، شمشیرها بارید و بارید
توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

تیر آمد و … از حسرت مشکی که می‌مرد
مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب

شاعر:قاسم صرافان

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

می‌رفت که با آب حیات آمده باشد
می‌خواست به احیای فرات آمده باشد

احساس من این است که با پر شدن مشک
از خیمه خروش صلوات آمده باشد

بشتاب! که در مشک تو این سهم امام است
بشتاب! اگر فصل زکات آمده باشد…

برگشت که شیطان به حرم چشم ندوزد
می‌خواست به رمی جمرات آمده باشد…

جایی ننوشته‌ست که در علقمه… زهرا…
اما نکند آن لحظات آمده باشد

نقل است که توفان شد و پیداست که باید
چه بر سر کشتی نجات آمده باشد

طفلی به عقب خیره شده از روی ناقه
شاید عمو از راه فرات آمده باشد…

شاعر:حسن بیاتانی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

منم ماه بنی هاشم که عباس است نام من
بود ام البنین مام و، علی باب کرام من

من آن سرباز جانبازم که از لطف خداوندی
لبالب از می حب حسینی گشته جام من

من آن مرد سلحشورم که بهر کشتن دونان
بود شمشیر تیز شاه مردان در نیام من

من آن شیرم که چون افتد به دامم دشمن قرآن
نباشد بهر او راهی که بگریزد ز دام من

من آن علمدارم که اندر عرصۀ هیجا
سر دو نان، چو گویی، نرم گردد زیر گام من

بود این افتخارم بس، که گوید خسرو خوبان
بود عباس نام آور نگهبان خیام من

غلام و جان نثار و چاکر و عبدم به دربارش
که اندر رتبه شاهانند در عالم غلام من

ندادم تن به زیر بار ظلم و ذلت و خواری
که بر ذرات عالم گشته واجب احترام من

نکردم بی وفایی با حسین، آن خسرو خوبان
به عالم گشت ثابت زین فداکاری مقام من

نخوردم آب و، دادم تشنه جان و، در درون آب
ز سوز تشنگی می سوخت بهر آب کام من

نگردد خوار و زار و زیردست ظالمان هرگز
نماید پیروی کردار هر کس بر مرام من

رسان (ژولیدۀ ) محزون درورد گرم و بی پایان
به نزد دوستان من پس از عرض سلام من

شاعر:استاد ژولیده نیشابوری

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

تو آن ماهی که خورشیداست محو روی تابانت
خداوند آسمان هارا درآورده به فرمانت

مگر مانند پبغمبر تو هم شق القمر کردی
که میخوانند خود را ارمنی ها هم مسلمانت

حسین ابن علی(ع)که عالمی هستند قربانش
به تو گفته برادر جانِ من، جانم به قربانت

همه دیدند دست از هر تعلق در جهان شستی
همینکه رفت در آب فرات آن روز دستانت

به دوش خود کشیدی بار سنگین امانت را
دو دستت را فدا کردی و ماندی پای پیمانت

نداری دست در پیکر ولی بنگر که این لشکر
هراسان است سرتاسر ز چشمان رجز خوانت

همان وقتی که تیر آمد به سوی مشک میدیدی
گره کور است و حتی وا نخواهد شد به دندانت

عجب حسن ختامی داشتی که در دم آخر
به جای مادرت ام البنین، زهراست مهمانت

از اول جان تو تنها برادر بود تا آخر
که گفته در دل میدان گذشتی راحت از جانت؟

برای اینکه در راه حسین ِفاطمه باشم
الهی که بماند تا ابد دستم به دامانت

شاعر:احمد نوآبادی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

تا سایه ی تو از سر این کاروان رفت
از ترس رنگ از صورت نیلوفران رفت

اینکه به من خواهر نگفتی بر دلم ماند
حسرت به دل از پیش تو این قد کمان رفت

تیرِ کمان هم داشت شوق ابرویت را
که پر درآورد از کمان تا آن کمان رفت

دست تو که افتاد ، دستِ کوفه سمت
پوشیه ی حوریه ی این خاندان رفت

تو علقمه بودی ندیدی من که دیدم
با خنجری سمت حسینم ساربان رفت

من را به جبرِ کعب نی بردند آخر
بلبل کجا با میل خود از بوستان رفت؟!

فهمیدم از طرز نگاهت روی نیزه
تیری که تیرانداز زد تا استخوان رفت

ای محرم زینب خبر داری که زینب
وقتی نبودی مجلس نامحرمان رفت؟!

ام البنین باور نکرد اما پس از تو
زینب به کوفه با سنان بد دهان رفت

شاعر :؟؟؟

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

به تمنای لب تو قلب دریا سوخته
صورتت افتاده روی خاک وصحرا سوخته

پیکرت را جمع کردم قد یک گهواره شد
زیر خورشید عراق این قد و بالا سوخته

چشمهایت را که دیدم چشمهایم تار شد
تیر را جوری زده پلک تو حالا سوخته

تیرها نه درمیاید نه از آن سو میرود
جای جای تو در این اوضاع یکجا سوخته

کاش میشد تا همینجا پیش تو خاکم کنند
من که پیش چشمهام انگار دنیا سوخته

پاشو برگردیم خیمه قبل آنکه بشنوی
درمیان شعله ها گیسوی زنها سوخته

تو نباشی دخترانم را اراذل میزنند
صورت هر دختری در بین دعوا سوخته

شاعر: سید پوریا هاشمی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

گویا ستون از خیمه گاه ناخدا رفت
آن دم که سقّای حرم، صاحب لوا رفت

وقتی خبر آمد علَم از دستش افتاد…
زینب همان دَم تا تَه این ماجرا رفت

در بین زنها حرف چادر بود و معجر
وقتی رمق از جسم سردار وفا رفت

از داغ او ، شد قامت مولا خمیده
در نزد دشمن پشت او تا انحنا رفت

تیغ بلا دستان ساقی را جدا کرد..
دیگر نگویم تا کجا این ماجرا رفت

باران تیر از سمت دشمن شد روانه
تیری به مشکش آمد و.. گویا قُوا رفت

یک نانجیبی ، با عمود آهنین زد
تا عرش اعلا ناله ی اَدرک اَخا رفت

وقتی عمود خیمه را بابا کشیدی…
اشک از دو چشم عمّه هایم بی صدا رفت

زان پس که رفتی ای علمدارم ابوالفضل..
اندر اسارت زینب درد آشنا رفت

باور ندارد مادرت این ماجرا را..
تا پیشواز کاروان ، آن بینوا رفت

قربان دستانت که مشکل می گشاید
حتی مسیحی تا حرم بهر شفا رفت

شاعر:حسن نبی جندقی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دستی برای جستجو از دست داده
چون پیکرش را مو به مو از دست داده

چشمان خود را با همان تیری که آمد
غرقِ شتاب از روبرو، از دست داده

بی خاصیت! افتاده گریان؛ پاره پاره
مَشکی که دیگر آبرو از دست داده

تعریف خواهد شد پس از این نام ِ «سقا»:
لب تشنه مردی که گلو از دست داده

در خیمهٔ تاریخ ما هم تشنه ماندیم
در علقمه ساقی سبو از دست داده

یک تیرِ گریان در دهانش گیر کرده
دیگر توانِ گفتگو از دست داده

آمد برادر… إنکسارش کشت ما را
قامت-خمیده؛ رنگ و رو از دست داده

اربابمان تنها نه که یار و علمدار
پشت و پناهش را بگو از دست داده

شد خیره بر ماه و سپس زد زیر گریه
آخر رقیه(س)-جان؛ عمو از دست داده!

شاعر:مرضیه عاطفی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دستی به سر مشک و نگاهش به حرم بود
بر دست دگر قبضه ی شمشیر و علم بود

بر گلشن خشکیده و صحرای بلاخیز
سرلشکر آزاده و دریای کرم بود

هر چند که دست داده ز دست و علم افتاد
مشک از سر قولش به سر دست قلم بود

روزی که علی دست زبر دست تو بوسید
فرمان پدر بر پسرش درس جنم بود

امید حرم بر تو و امید تو بر مشک
از زخم عدو نه که ز مشک غرق الم بود

تا دست تو بر چشم حسین گشته عیان،گفت:
دستی به سر و دست دگر بر کمرم بود

آهسته در این لحظه کسی ناله سراید
عباس عزیز دل زهرا ،پسرم بود

شاعر:رجبی کاشانی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

امشب شبی ست تا که من از خود گذر کنم
امشب همان شبی ست که باید خطر کنم

وقتش رسیده است همان فرصت ِ زلال
امشب همان شب است شب وجد و شور و حال

ساقی برون ز خیمه شد و ساغری به دست
ساقی برون ز خیمه نشسته ست مستِ مست

ساقی نشسته جمله ی مستان به گرد او
امشب تمام ِ باده پرستان به گرد او

لبریز تر نموده ولی باده ی زُهیر
«مِی» ریخته ست بر سر سجاده ی زُهیر

ساقی نشسته است لب شاطی الفرات
مدهوش کائنات شد و محوِ ممکنات

ذُخـر الحسین ساقی ِ عطشان کربلاست
عباس نازنین که غزل‌خوان ِ کربلاست

امشب غزل غزل به «مِی»آمیزد آن عزیز
شهد و شرر به کام جهان ریزد آن عزیز

مِی ریزد از سبوی ولایت بیا بنوش
امشب بخوان حکایت ِ آن مرد «مِی»فروش

شعر آن چنان بخوان که شرر بارد از دهن
نام آن چنان ببر که بلرزد تن و بدن

عباس ای روایت مجنون کربلا
شورِ حجاز و ضربِ همایون کربلا

شمس و قمر سُرادِقِ شَطحُ الشمایلت
خورشید و ماه آینه دارِ مقابلت

مصداق ِ عارفانه ی ایمان و غیرتی
مفتاح و مبتدایی و روح بصیرتی

دنیا مقابل کَرمت شعر مبهم است
در لجّه ی تو جوشش شط العرب کم است

هو یا علی مدد مدد ای تک سوار عشق
هو یا علی مدد مدد ای ذوالفقار عشق

عباس ای سرود حماسی مرتضی
منظومه ی بلند شهامت ،یلِ وفا

باب الحوائج ستی و دنیاست در تو گُم
دل میرود ز دست برای شب نهم

امشب شب نهم پرِ احساس میشویم
باده گسار حضرت عباس می‌شویم

ساقی سرت سلامت از آن باده می دهی
یک جرعه زان شراره ی آماده میدهی

ساقی نشسته است لب شاطی الفرات
مدهوش کائنات شد و محوِ ممکنات

ذُخـر الحسین ساقی عطشان کربلاست
عباس نازنین که غزل‌خوان ِ کربلاست

شاعر:علی کفشگر

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

این جوان کیست که آتش به فرات افکنده ست
آه و فریاد و فغان در عرصات افکنده ست

این جوان کیست که آتش زده نخلستان را
متحیر بنموده ست به خود میدان را

خوبرویان ِ عرب ماهِ منیرش خوانند
در نِـیستان شجاعت همه شیرش خوانند

خبر آمد اسَدالله به میان آمد
از سراپرده برون مست و خروشان آمد

که ابالفضل گرفته ست علم بر دوشش
آنکه پیغمبر و زهرا و علی مدهوشش

مشک بر دوش و چنان زین و حمایل محکم
سر پر اندیشه و از شوقِ حرم دل محکم

مست می آید و میخواند مزّمّل را
تشنه آید که به آتش بکشاند دل را

او رسیده ست به«قَد اَفلَحَ مَن زَکّــٰـهٰا»
متبلور شده در «مُنـذِرُ مَن یَخشـٰـها»

قل هوالله به لب تا که گشاید در را
مرتضی آمده از جا بکند خیبر را

ذوالفقاری به کف آماده ی میدان عباس
رخ برافروخته و مست و غزل خوان عباس

به رجز خوانی او اهل حرم دل مشغول
وقت میدان شدنش فاطمه هم دل مشغول

مشک یعنی همه ی عشق و تمامیّت او
مشک کانون حماسه ست به حیثیت او

مشک بر دوش و چنان زین و حمایل محکم
سر پر اندیشه و از شوق حرم دل محکم

آه از آن لحظه که خورشید ز زین افتاده
ماه با پیکر زخمی به زمین افتاده

نبضِ تاریخ و لهوف از ضربان افتاده
روحِ تشریح فرات از هیجان افتاده

این جوان کیست که کونین گریبان چاکش
روز محشر شهدا معتکف ادراکش

خوش به آن لحظه که دست از تن پاک افتادش
حضرت فاطمه آمد به مبارک بادش

آفرینش همه مجذوب کراماتش بود
کربلا شرح ِ مفاتیحِ روایاتش بود

این جوان کیست که آتش به فرات افکنده ست
آه و فریاد و فغان در عرصات افکنده ست

این جوان کیست که آتش زده نخلستان را
متحیر بنموده ست به خود میدان را

شاعر:علی کفشگر

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

مرا فهم مقامش هیچ در باور نمی آید
که قطره از شناسایی دریا بر نمی آید

علمدار حسین است و برای واژه “غیرت”
یقین دارم که مصداقی از او بهتر نمی آید

نمی فهمند دشمن ها کسی که مظهر خوبیست
بگو با صد امان نامه! به سوی شر نمی آید

دهان دشمنش با دیدنش از بهت وامانده ست
بگوید کیست اینک این اگر حیدر نمی آید؟!

کمان ابروان و تیر مژگانش فقط کافیست
از این رو وقت جنگ عباس با لشکر نمی آید

وفایش را بنازم! رفت تا آب و نخورد از آب
در اوج تشنگی هم باز صبرش سر نمی آید

برادر آمده گریان و با اندوه می پرسد:
چرا این تیر از چشمت برادر در نمی آید؟

علمدارم بگو تا با چه رویی خیمه برگردم
بگویم بچه هایم را که آب آور نمی آید؟

عمود خیمه اش را می کشد پایین و می گوید:
عمو دیگر نمی آید، عمو دیگر نمی آید….

شاعر:امیر حسین عظیمی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

شرمنده ام نشد که بمانم کنارِ تو
تسکین شوم برایِ دلِ بی قرارِ تو

اشکِ رقیه دیدم و گفتم که میشوم
مرهم به زخم های دلِ غُصِّه دارِ تو

رفتم فُرات را به حضورت بیاورم
تیری به مَشک خورد و شدم شرمسارِ تو

این نیزه ها نذاشت که با خود بیاورم
آبی برایِ کودکِ چَشم انتظارِ تو

تا پایِ دشمنان نرود سمتِ خیمه ها
دست و سر و تمامِ تَنم شد حصارِ تو

با ذکر یا أخا تو به بالینم آمدی
با این حساب من شده ام از تبارِ تو

شاعر:محسن زعفرانیه

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

عطش از خشکی لب‌های تو سیراب شده
آب از هُرم ترک‌های لبت آب شده

بعد از آنی که تو لب‌تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه‌جا باب شده

بعد افتادن عکس تو در آیینۀ آب
برکه از شوق رخت خانۀ مهتاب شده

این فرات است که از درد غمت ای دریا
بس که پیچیده به خود یکسره، گرداب شده

تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی‌تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه‌ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری‌ست که در دیدۀ تو قاب شده

شاعر:محسن عرب خالقی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

شکست باورت، ای کوه! پشت خنجر را
نشاند در تب شک، غیرت تو باور را

برادری به وفاداری تو معنی یافت
که از گلوی تو فریاد زد برادر را…

فرات آینه شد، پیش چشم غیرت و آب
مگر نشان بدهد حیرت مصوّر را

نگاه کردی و دیدی حرم در آتش بود
و در طواف حرم، فوجی از کبوتر را

گذشتی از سر آب و به خاک افتادی
که سر به سجده گذاری هر آن مقدّر را

فرات بعد تو عمری‌ست تا که می‌گرید
عطش جز این نشناسد زبان دیگر را

تویی که نام تو با هرچه رود پیوسته‌ست
و بی تو آب نمی‌بیند آن طرف‌تر را

شاعر:ناصر فیض

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

اگر دردمندی اگر بی قراری..
اگر سربه زیری اگر شرمساری…

اگر زخم خوردی اگر پرغباری..
چرا ناامیدی؟ابالفضل داری!

بده دست خود را برو با ابالفضل
بزن روی سینه بگو یا ابالفضل

خوشا این کرامت خوشا این گدایی
نمیپرسد از تو که هستی؟ کجایی؟

به یمن ابالفضل در کربلایی
خیال تو راحت که حاجت روایی

نه تنها خودی ها نه تنها تنی ها
که قرص است بر او دل ارمنی ها

همه با مرامان اسیر مرامش
همه نامداران گرفتار نامش

حسین است امامش فدای امامش
غلامم غلام غلام غلامش

ابالفضل لنگر حسین است کشتی
بقول رفیقان ابالفضل مشتی

هوا داغ داغ و حرم قحط آب است
علی بی قرار و پریشان رباب است

عمو تشنه را آب دادن ثواب است
ببین هرطرف را که دیدم سراب است

بیا مشک بردار جان رقیه
که زخم است دیگر دهان رقیه..

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

برسر نعش گل ام بنین غوغا شد
همه گفتند:حسین بن علی تنها شد

تاکه حیرت زده دردشت دودستت دیدم
گفتم ازیوسف من یک اثری پیدا شد

صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله‌ها
این چه شوریست که درلشگریان برپاشد

تا که دیدم بدنت را کمرم درد گرفت
خیزازجا و ببین پشت حسینت تا شد

از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست
این همه تیر کجای بدن تو جا شد

با چه بغضی زده این ضربه خدا می‌داند
که ز فرق سر تو تا به ابرو واشد

صورت تو اثر از چادر خاکی دارد
گوئیا سجده تو بر قدم زهرا شد

گوئیا لشگری از پیکر تو رد شده اند
زیر پا خطبه ترویه تو امضا شد

بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم
صحنه قتلگهت علقمه نه دریا شد

شاعر:قاسم نعمتی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

طاق ابرویت مرا سمت مصلی می کشد
اشک، چشمان تو را مانند دریا می کشد

از خجالت آب گشتی تا که دیدی دختری
عکس مشکی را به روی خاک صحرا می کشد

ماه جایش آسمان است علتش این است اگر
آسمان دارد تو را بالا و بالا می کشد

یک عمود آهنین آمد سرت پاشیده شد
ناله ات امّ البنین را دارد این جا می کشد

راهزن هایی که دور پیکرت حلقه زدند
کارشان در علقمه دارد به دعوا می کشد

تا رسیدم پیش تو دیدم که یک دست کبود
یک به یک از پیکر تو تیرها را می کشد

سینه و پهلوی تو بوی مدینه می دهد
می کشی درد عجیبی را که زهرا می کشد

رفتی و چشمان هرزه روی زینب باز شد
نا نجیبی بی حیایی را به معنا می کشد

شاعر:محمد فردوسی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دل داده ام به نغمه ی ادرک اخای تو
با من چه کرد شور برادر بیای تو

ای مسجد وفا بدنت، روی خاک ها
گلدسته است یا که دو تا دست های تو

دست تو روی دست من و جبرییل هم
آورده است بال پریدن برای تو

با تو چه کرد دیدن قد دوتای من
با من چه کرد دیدن فرق دوتای تو

هارون من چگونه شکافد در این دیار
دریای غصه های دلم بی عصای تو

دیگر بس است گفتن روحی لک الفدا
دیدی که مستجاب شد آخر دعای تو

در پیش خیمه گفته ام” إرکب بنفسی انت”
یعنی که بی مبالغه جانم فدای تو

یک چشمه آب اگر که میان خیام بود
صد چشمه خون نبود کنون زیر پای تو

از خنده ها بلند شده های های من
از گریه ام بلند شده های های تو

شاعر:عطیه سادات حسینی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کن
گرچه بی تاب شدی خوب علمداری کن

مشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیست
تو در این معرکه ی درد مرا یاری کن

تیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میا
به هوای سر زلفش تو هواداری کن

تیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشست
عشق! ساکت منشین با دل من زاری کن

چشم! دیدی علم و مشک به خاک افتادند
قطره ی اشک تو در غربت من جاری کن

بانوی تشنه لبان! دست روی سینه مَنِه
لااقل بهر من سوخته دل کاری کن

آب را تا به در خیمۀ اصغر برسان
بعد آن بر من بی دست عزاداری کن

شاعر:سید محمد جوادی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

تا سایه ی تو از سر این کاروان رفت
از ترس رنگ از صورت نیلوفران رفت

اینکه به من خواهر نگفتی بر دلم ماند
حسرت به دل از پیش تو این قد کمان رفت

تیرِ کمان هم داشت شوق ابرویت را
که پر درآورد از کمان تا آن کمان رفت

دست تو که افتاد ، دستِ کوفه سمت
پوشیه ی حوریه ی این خاندان رفت

تو علقمه بودی ندیدی من که دیدم
با خنجری سمت حسینم ساربان رفت

من را به جبرِ کعب نی بردند آخر
بلبل کجا با میل خود از بوستان رفت؟!

فهمیدم از طرز نگاهت روی نیزه
تیری که تیرانداز زد تا استخوان رفت

ای محرم زینب خبر داری که زینب
وقتی نبودی مجلس نامحرمان رفت؟!

ام البنین باور نکرد اما پس از تو
زینب به سمت کوفه با شمر و سنان رفت

شاعر:سعید نسیمی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

کوه می سازد نگاهِ دلنشینت کاه را
یوسفِ گمگشته کرده با تو پیدا راه را
عشق در ذاتِ تو معنا می کند الله را
ماهِ هفتادو دو تن! شرمنده کردی ماه را

ای دلاور! خوب عهدی با برادر داشتی
جای دست، از تیر دستان روی پیکر داشتی

جذبه ی ماهیِ و چشمِ آسمان طنّازِ توست
طایرِ قدسیّ و دل جولانگهِ پروازِ توست
از ولادت تا شهادت زینبت دمسازِ توست
واژه ی باب الحوائج در لقب اعجازِ توست

جایگاهت بس رفیع است و مقامت محترم
می شود در کربلا نامِ تو سقّای حرم

اسوه ی عشق و ادب هستی و تندیسِ وفا
در مقامِ بندگی آیینه ی روی خدا
آمدی ساقی شوی در خیمه ی آلِ عبا
تا بریزد خونِ پاکت در زمینِ کربلا

در لقب سقّا وُ صدّیق، عبدصالح، مستجار
خشمِ سختِ ابروانت مثلِ تیغِ ذوالفقار

هر که کوبیده درِ تو دستِ خالی بر نگشت
در تمامِ عمرِ خود بیچاره و مضطر نگشت
هست بیچاره هر آنکه سائلِ این در نگشت
هر که از عشقت چشیده، عاشقِ دیگر نگشت

نیست روزی که صدایت نشکفد در جانِ ما
ماهِ ما گنجینه ی عشق است در ایمانِ ما

دوست و دشمن نهند انگشتِ حیرت بر دهن
هم علمدار حسین و هم وفادارِ حسن
کربلا همپای ارباب و شهیدِ بی کفن
او که دارد زخم از اهلِ شقاوت بر بدن

در بلا جان داد و امّا بنده ی کافر نشد
تا ابد شرمنده ی روی علی اصغر نشد

عشق در اعماقِ جانش شور و بلوی می کند
چیست در نامش مگر اینگونه غوغا می کند
قفلِ هر چه بسته را با چشمِ دل وا می کند
کورِ مادر زاد را با عشق بینا می کند

بس که نامِ یا ابَاالفضل آفتابِ رحمت است
ماه و خورشید و فلک بر گردِ او در حرکت است

ای خوشا آنکه به لطفِ درگهش امید داشت
در نگاهِ آسمانشِ هم مَه و خورشید داشت
او که از دست حسینش لوحی از تایید داشت
جرعه جرعه عشق را در ساغرِ توحید داشت

تا که تصویرش دلِ آیینه ی آب آمده است
جان او از آهِ طفلان در تب و تاب آمده است!

شاعر:هستی محرابی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

با رفتنت سپاه وفا ریخته به هم
وضع تمام کرببلا ریخته به هم

صحرا پر از ستاره ی دنباله دار شد
وقتی عمود فرق تو را ریخته به هم

آرامش و پناه حسین آه ، ماه من
ابروی تو به تیغ جفا ریخته به هم

فهمیدم از شکستگی ذکر ” یا اخا” ت
در حنجرت شکوه صدا ریخته به هم

سقای من بلند شو از جا که خیمه ها
در شعله های وا عطشا ریخته به هم

از ناله ی رقیه و خونگریه ی رباب
خیمه که هیچ ، ارض و سما ریخته به هم

برداشتم ز خیمه ی تو تا عمود را
دیدم که رکن عرش خدا ریخته به هم

شاعر:کمیل کاشانی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

اول به زینبش دم در احترام کرد
با اذن او ورود به بیت‌الامام کرد

تا خاطرات شعله‌ور از یادها رود
معروف شد به اُم‌ّ بنین، ترک نام کرد

از او سزاست درس بگیرند مادران
نامادری که مادری‌اش را تمام کرد

حیدر، حسن، حسین، علی، باقرالعلوم
عزت ببین که خدمت این پنج امام کرد

آمد بشیر و مادر سقا فقط سوال
از سرورش حسین علیه‌السلام کرد

در امتداد خون شهیدان کربلا
با اشک در مقابل دشمن قیام کرد

با چار مصرعی که فدای حسین شد
این شاعر آخرین غزلش را تمام کرد

شاعر:علی سلیمیان

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

باز دارند به چشمان ترم میخندند
برغم تو که شکسته کمرم میخندند

تکیه گاه منی و بال و پرمن هستی
همه اینجا به من و بال و پرم میخندند

سر روی خاک نهادی و همه شیر شدند
گرگ هایی که چنین دور و برم
میخندند

ای علمدار حرم ، بعد تو لشکر دارند
بر من و زخمِ به روی جگرم میخندند

رفتنت کار مرا سخت به هم پیچیده
همه دارند به زن های حرم میخندند

شاعر:محمد کابلی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دل بـــه دریـــا زد و دریـــای دعا پشـــت سرش
یـارب او را بـــه سلامـــت برســـان از ســـفرش

مـــاه اگـــر رفـــت کواکـب هـــمه سـرگردان اند
مـــاه رفـــت از حـــرم و اهــل حـــرم منتظرش

عهد کـــرده ست و مـهم نیست اگر در مـــیدان
لشـــکری عهد شـــکن حلقه زند دور و برش

چه تـــرک ها کـــه عـــیان بود به روی لـــب او
چه شـــررها که نهان شــعله کشید از جــگرش

آســـمان تـــیره شـــد از تـــیر بـــه آنـــی، امـــا
این علمدار حسـین است، چه باک از خطرش؟

دسـت عــباس در آخـــر گـــره از کـــار گـــشود
کـــه یـــدالله عــلی بـــوده و این هم پســـرش

دســـت در آب فـــرو بـــرد و خـنک بـــودن آن
آتــــش بـــیشـــتـری زد بـــه دل شـــعـله ورش

گفت ای آب تو اینجایی و عالم تشنه است؟
غرق در جوش و خروشت شده ای! کو ثمرش؟

خاک هم خاک به سر ریخــت از آهی که کشید
آب هـــم آب شـــد از دیـــدن چشـــمان تـــرش

آمـــد از علقمه بـا دســـت پـــر امـــا افســـوس
چـــه امـــید اســـت بـــه دنـیا و قضا و قدرش

رفـــت از دســـت دو دسـتش، مگر از پا افتاد؟
گـــفت ای نفــس غمی نیست به دنـدان ببرش

از چه خم شد؟ به گــمانم که کمی چشمانش…
ناگهان آه‌…چـه گـویم کـه چـه آمـد بـه سرش؟

حکم جان داشت در آن غائله آن مشک، چطور
آن ســر و چشــم و دوتا دست نگردد سپرش؟

چـــه غـــریبانه زمـــین خورد به یاری حســین
چـــه دلـــیرانه وفـــا کـــرد بــه عــهد پـــدرش

آســـمان تـــاب نیـــاورد و ز غــم خـــون بارید
چــون که می دید چه ها کرده زمین با قمرش

آبـــرو یـــافـــت ابالفضـــل اگـــر از مــادر خود
بـــر جـهـــان فخــر کــند ام بنیـن بـــا پســرش

یـــا اخـــا گـــفت ولـــی بی رمـــق و آهـســـته
مــی رود بـــاد بـــه خـــیمه برســـاند خـــبرش

شاعر:سید جعفر حیدری

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

جمع کن طوری بساط منبری افتاده را
اینقدر برهم نزن پلکِ تری افتاده را

با تکان های سرت اوضاع، بدتر میشود
روزی صحرا نکن فرقِ سری افتاده را

مجلس ترحیم من برپا شد و هُو می کنند
چون کنارم دیده لشکر، لشکری افتاده را

دل به دست آوردی عباسم ولی رسمش نبود
دست بر پهلو کشاندی مادری افتاده را

از کمر افتاده ام با صورت افتادی زمین؟
نیزه ها پُر کرده زیرِ پیکری افتاده را

مشک تو پاره تر از این می شود بردارمش
ساختی کار رباب و اصغری افتاده را

دست.خالی آمدم تشییع تو شرمنده ام
برده ام بین عبا پیغمبری افتاده را

ما که دست یاعلی دادیم… پاشو یاعلی!
تا نبرده ساربان انگشتری افتاده را

چشم هایت تیر خورده تا به روی نیزه ها
زیر دست و پا نبیند دختری افتاده را

از تو پنهان نیست پیدا می کند زینب، دگر
در حراجی های کوفه معجری افتاده را

شاعر:رضا دین پرور

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دو چشم مست تو وقتی به ما نگاه انداخت
بساط گریه ی ما را دوباره راه انداخت
گریز روضه به عباس خورد و مرثیه خوان
شرار شعله ی غم را به کوه کاه انداخت
رسید روضه به آنجا که آب شد نایاب
شکست بغض و نفس را به چنگ آه انداخت
عطش که شرم نمی‌کرد تیر خواهش را
به سوی حنجر اطفال بی پناه انداخت
به ما سپرد عطش را خودش به علقمه رفت
گرفت مشک و علم را به دوش ماه انداخت
به سمت علقمه آمد علی تبار یلی
که مرگ را به سراسیمه در سپاه انداخت
به هر طرف که روان شد گریختند از او
هراس را به دل خلق رو سیاه انداخت
چنان شبیه علی تیغ زد که دشمن را
میان ساقی و سقا به اشتباه انداخت
نخورد آب که او را زلال آب فرات
به یاد اصغر معصوم بی گناه انداخت
دریغ و درد که تیری رسید و یوسف را
به انزوای بدون امید چاه انداخت
امان از آن دم تلخی که گفت اخا ادرک
نگاه ملتمسش را به خیمه گاه انداخت

شاعر:حسن شیرزاد

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

واشد گره از ما به نگاهی به اباالفضل
هربار که گفتیم الهی به اباالفضل
ما کوه گرفتیم به کاهی به اباالفضل

آقای همه ارمنیان جان سن قربان
ای مقصد حاجات گران جان سن قربان

ما را بنویسید بدهکارتر از این
دیوانه و ویرانه و سربارتر از این
ما را بنویسید گرفتارتر از این

می‌گفت فقط مادرِ من جاندی ابالفضل
می‌گفت به من آذری ایماندی ابالفضل

این کیست علی ابن علی معنی نامش
این کیست که خواندند همه ختم کلامش
این کیست که جبریل گرفته است لگامش

ای جان همه خوش قد و بالایی‌ات آقا
بر روی سرم سایه‌ی آقایی‌ات آقا

خورشید ترین ماهِ شبِ کامل زینب
ای سایه‌ی تو روی سرِ محملِ زینب
بازی مکن اُمیدِ همه با دلِ زینب

اُمیدِ لب کودک تبدار نیامد
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

پیش تو کشیدم بدنِ محتضر خویش
دستی به کمر دارم و دستی به سرِ خویش
بگذار که فریاد زنم از جگر خویش

شرمنده شدی آب اگر نیست نباشد
وای از حرمم نامِ تو کافیست نباشد

برخیز که سوزِ عطش و ضجه‌ی آب است
برخیز که بی تو حرمم خانه خراب است
برخیز که بدتر زِ همه حال رُباب است

دیدم سرِ این راه بهم ریختنت را
با ضربه‌ی سنگین علم ریختنت را

آنقدر زمین ریخته‌ای کم شدی عباس
شرمنده شدی آب شدی غَم شدی عباس
ای دوخته بر خاک چه محکم شدی عباس

ای وای به تیری خَم اَبروی تو پیچید
از هر دوطرف نیزه به پهلوی تو پیچید

این تیر چه بد خورد که مژگان تو را بُرد
آن تیغ چِها کرد که دستان تو را بُرد
این نیزه کجا خورد که دندان تو را بُرد

بعد از تو کسی پشت حرم نیست عزیزم
هِی داد کشم دست خودم نیست عزیزم

شاعر:حسن لطفی