آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار شب هشتم محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب هشتم محرم 1401

شعر حضرت علی اکبر (ع)

“به خودش آمد و فهمید که چشمش تر بود
دو قدم مانده به بالای سر اکبر بود”

اصغر آمد به نظر، اکبرخود چون می دید
قد و بالای بلندش چو قد اصغر بود

هر طرف از اثرش رد علی اکبر بود
هر طرف را نگری دسته گل پرپر بود

“وقت ظهر است،علی” گفت و حسین میگوید
این علی اکبر من موذن لشکر بود

چو پدر سر به سر و روی پسر بنهاده
به میان همه سرها سر اکبر، سر بود

تا ز لب های پدر کام عطش سوز گرفت
لب عطشان پدر از عطشش بدتر بود

به خودش آمد و فهمید که در محشر بود
چون علی رفته ز دستش، پدر مضطر بود

شاعر:رجبی کاشانی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

نور چشمم، شبه پیغمبر، نکش پا بر زمین
آمدم بابا! علی اکبر(ع)، نکش پا بر زمین

کینۂ نام ِ تو را دارند این سرنیزه ها
شد عجب دور و برت محشر، نکش پا بر زمین

تیرهایش شد تمام و دید جان داری هنوز
بر تنت شمشیر زد بدتر! نکش پا بر زمین

بسکه با سرنیزه ها بر سینه ات ضربه زدند
از نفس افتاده این حنجر، نکش پا بر زمین

خشکی لب های خود را غرق خون بر هم نزن
پیش من بیتاب و مضطر پا نکش روی زمین

إرباً إربا یعنی افتاده ست از تو رویِ خاک-
تکّه تکّه هایی از پیکر، نکش پا بر زمین

رحم کن بر سنّ و سالم، جان سپردم تا تو را…
جمع کردم در عبا…دیگر نکش پا بر زمین!

شاعر:مرضیه عاطفی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

عمر من در انکسار پیکرش پیداشده
دانه هایی از انار پیکرش پیداشده

مثل تسبیحی که می ریزند و جمعش می کنند
خیلی اکبر از کنار پیکرش پیداشده

او که قرآن کثیر الانتشار من شده
قسمتی از انتشار پیکرش پیدا شده

صد نجف، صد کربلا، صد مکّه گم کردم ولی
یک مدینه در جوار پیکرش پیدا شده

نیزه در می آورد از پهلوی او فاطمه!
روضه خوانِ کهنه کار پیکرش پیدا شده

بین کوچه هر بلایی شد سرش آورده اند
زیر مرکب ذوالفقار پیکرش پیداشده

می گذارم در عبایم تکه هایش را ولی
باز می بینم دوباره پیکرش پیداشده

وادی من العطش، وادی او ثقل الحدید
می کشم زانو! عیار پیکرش پیدا شده

خشکی لبهای او با لختهء خون خیس خورد
از دهانش لاله زار پیکرش پیدا شده

عمه دارد مو پریشان می کند دور از حرم
پیش دشمن مستجار پیکرش پیدا شده

شاعر:رضا دین پرور

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

وابسته است بر پسر از هر نظر ، پدر
سیری ندارد از روی او ، تا سحر ، پدر

خوشحال میشود که پسرقدکشد چو سرو‌
خوشحال می شود که بگوید ، پدر ، پدر

وابسته می شود ، به پسر مادرش ولی
وابسته می شود به پسر ، بیشتر ، پدر

بـر چهـراش نـظـر ، نَـظَر َ آیِـس ٌ عَـلَیـه
افتاده بود پشت سرش در به در ، پدر

تا بوده رسم بوده پدر آرزویش است
حاضر شود پسر که شود محتضر پدر

افتاده روی خـاک _ پـاییـن پـا ، پسـر
افتـاده روی خـاک _ بـالای سـر ، پـدر

خواهر گرفت دست پدر را به خیمه برد
گم کرده بود ، راه ِ حرم را دگر ، پدر

در پیش چشم های پدر دست و پا زده
گم کرده دست و پای خودش را اگر پدر

پشتش به داغ علقمه در هم شکسته شد
چون خورده بود تازه ترک ، از کمر ، پدر

می چینمت اگر چه مرتب روی عبا
بعد از تو آه ، یا وَلَدی ، بَعدَکَ العَفـٰا

شاعر:روح الله قناعتیان

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

کیست آن نور که اینگونه تماشا دارد
رشحات رخِ او نُزهَتِ طاها دارد
آیه آیه خبر از شاخه ی طوبیٰ دارد
والضُّــحای نِگهش این همه معنا دارد

باید از عرش برایش نفحاتی برسد
به تماشای رخ او صلواتی برسد

آیه ی روی نبی بود و مکرّر گشته
به صفای حرمِ عشق منوّر گشته
در شجاعت چو علی محشر ِ محشر گشته
از رخِ فاطمه گل کرد و معطّر گشته

من که باشم که از آن خطّ ِ نگارین گویم
از لبِ لعل همان شکّر شیرین گویم

از حرم آمده بیرون و خرامان در خود
به کجا می رود این خرم و خندان در خود
وقت میدان شدنش این‌همه تابان در خود
همه را کرده هراسان و پریشان در خود

شورِ شیرینی احساس تو دیدن دارد
هر چه هم ناز کنی باز خریدن دارد

آمده هم چو علی تیغ مرتب بزند
و بیاشوبد و بر پیکره ی شب بزند
ذوالفقاری شود و تیغ لبالب بزند
مثلِ خیبر سری از آن همه مَرْحَب بزند

کربلا بوده و تکرار علی در اکبر
همه دیدند شده یکسره حیدر اکبر

کربلا فرصت تکرار علی بود در او
مثل یک آینه دیدار علی بود دراو
زور بازوی شرر بار علی بود در او
پنجه ی حیدرِ کرارِ علی بود در او

مرتضی دیده در آن هیمنه تکرارش را
تا تماشا بکند فاطمه پیکارش را

آوخ آن لحظه که آن مصحف ایمان افتاد
پاره پاره ورق تازه ی قرآن افتاد
آن طرف تر به فغان عمه پریشان افتاد
حضرت فاطمه در عرش هراسان افتاد

آمدند از همه سو راه بگیرند از او
انتقام اسدالله بگیرند از او..

هر که دارد ز علی کینه بیاید بزند
هر که یکبار زده،تیغ مجدد بزند
با دل سنگ خودش آید و ممتد بزند
و نگوید که جوان است،مشدّد بزند

سالها قصه ی تلخی ست که در دل مانده ست
کینه از خیبر و بدر است که بر دل مانده ست

آه ای برگِ گلِ تازه ی قرآن در خون
ارباً اربا شده ی سوره ی رحمان در خون
آیه آیه همه ی لؤلؤ و مرجان در خون
می کشاند ز غمت عمه سر و جان در خون

لب گشا و ز خدا بارقه ی نور بخواه
ساقی آمد به برت باده ی انگور بخواه….

شاعر:علی کفشگر

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

اکبر علی‌اکبر
خَلقاً و خُلقاً مثل پیغمبر علی‌اکبر
پس می‌شود نازل
بعد از رسول‌الله قرآن بر علی‌اکبر
مثل علی در جنگ
بوده برابر با دوصد لشکر علی‌اکبر
ساقی عمو باشد
پس می‌شود در کربلا ساغر علی‌اکبر
آغوش ارباب است
مثل صدف پس می‌شود گوهر علی‌اکبر
آه از زمانی که
جسمش شده چندین علی‌اصغر علی‌اکبر

والا علی‌اکبر
کرده میان معرکه غوغا علی‌اکبر
لشکر هراسان شد
می‌زد قدم با قامت رعنا علی‌اکبر
وقت رجزخوانی
گفتند؛ حیدر رفته منبر یا علی‌اکبر؟
آغوش بابایش
ساحل که باشد می‌شود دریا علی‌اکبر
تا نیزه‌ای آمد
پهلو گرفت، افتاد از بالا علی‌اکبر
شد ارباارباً پس
افتاد در سرتاسر صحرا علی‌اکبر

افتاد علی‌اکبر
بر روی زانوی پدر جان داد علی‌اکبر
ارباب می‌گوید؛
بعد از تو اُف بر کار دنیا باد علی‌اکبر
من بی‌تو می‌میرم
شد قاتلم این‌داغ دشمن‌شاد علی‌اکبر
ممسوسِ فی‌اللهی
ای در فنون دلبری استاد علی اکبر
دستان گل‌چینی
چیده تو را ای‌شاخه‌ی شمشاد، علی‌اکبر!
هرگز نخواهم برد
تا زنده‌ام داغ تو را از یاد علی‌اکبر

باران علی‌اکبر
بر تشنگان دریای بی‌پایان علی‌اکبر
جان می‌گرفت ارباب
وقتی به او می‌گفت؛ “باباجان” علی‌اکبر
پاشیده شد از هم
چون دانه‌ی تسبیح در میدان علی‌اکبر
آنقدر از او کم شد
تا این‌که شد در یک عبا پنهان علی‌اکبر
آرام خوابیده
در پیش چشم عمه‌ها بی‌جان علی‌اکبر
غیر از هزار اکبر
بعد از اذان باقی نماند ازآن علی‌اکبر

شاعر:انجمن ادبی یاقوت سرخ

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

علی علیست برادر!
چه فرق اصغر و اکبر
چه شیرخواره که شیرِ
خداست از همه منظر
عقیق سرخ ولا را
پدر گرفته به چنبر
قدش به زینت دوشِ
نبی شده ست برابر
ز شیرخوارگی اش پا
نهاده است فراتر
بزرگ بود و برایش
رکاب عرش، محقر
که در قواره ی فهمش
نبود جامه ی باور
بزرگ بود چو قرآن
به روی دست پیمبر
بزرگ بود تو گویی
علی مقابل خیبر
بزرگ بود و به دستش
چراغِ خفتنِ اختر
ملک نبسته خمیده
به گاهواره ی او پر
چنان بزرگ که خونش
از آسمان برود سر
سه شعبه چون سه خلیفه
حسود بود و مکدر
بگو که خصم بداند
حسین با علی اصغر
زمین کربوبلا را
غدیر میکند آخر
نیافت مرد دریغا
میان آنهمه لشکر
پس آب خواست که بیعت
به آب بود میسر!
امیر نطق که آندم
نشسته بود به منبر
به غیر خون گلویش
نخواند خطبه ی دیگر
اگر چه بود سه شعبه
پی جدایی آن سر
به نص لحمک لحمی
یکی شدند دو پیکر

شاعر:مسعود یوسف پور

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

دریای عالم بود ، اما رود می رفت
مقصودِ عقبا ، خود سوی معبود می رفت

پای پدر لرزید دنبال قدمهاش
از جان شاهِ عشق هر چه بود می رفت

اول ، شناساندند او را موسپیدان
قبل از رجز ، پیغمبر مشهود می رفت

باید عمودِ خیمه می لرزید دیگر
وقتی که از خرگاه ، تار و پود می رفت

برگشت تا روی پدر جان را ببوسد
برگشت آزرده ، ولی خشنود می رفت

بی شک که اشک ذوالجناح اینجا در آمد
مرکب که سوی خصم خون آلود می رفت

بردند پیکر را غنیمت نیزه ها هم
تا شام بر نی ، سفره دارِ جود می رفت

مسمارها در ماتم او سرخ گشتند
چون مادرش صدیقه خیلی زود می رفت

شاعر:حامد آقایی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

کاش که در باغ اضطراب نیفتد
روی زمین شیشه ی گلاب نیفتد

چشم‌‌ ابوالفضل در حرم نگران است
پای علی اکبر از رکاب نیفتد

می‌رود ارباب مثل باز شکاری
شیر حرم از روی عقاب نیفتد

کرده کمین نیزه ای به قصد تقرب
نقشه کشیده‌ست از ثواب نیفتد!

آمده شیطان ز صحنه‌ عکس بگیرد
حرمله نزدیک‌ شد ز قاب نیفتد

فاطمه ی کربلاست حضرت زینب
آمده تا باز ابو تراب نیفتد

خیمه‌ی لیلا غریق اشک حرم شد
خانه‌ی کس اینچنین در آب نیفتد

گفت که از ما‌ گذشت کاش خدایا
ولوله در خیمه‌ ی رباب نیفتد

شاعر:سید میلاد حسنی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

اى يكه تاز عرصه ى پيكار يا على
اى ترجمان آيه ى ايثار يا على

آيينه ى حسينىِ زهرا كه مى شود
هر لحظه با وجود تو تكرار يا على

يك لشكراست برق نگاهت كه مى زنى
چون صاعقه به قلب شب تار يا على

پا در ركاب و دست به شمشير، كرده اى
در كارزار ، كار همه زار يا على

از رزم حيدرى تو پاشيده شد سپاه
فرياد زد ز شوق، علمدار يا على

بازوى لافتايى تو ذوالفقار شد
اى هيبت تو حيدر كرار يا على

اى قله ى غرور و قرار دل حسين
تنها مؤذن حرم يار يا على

اى حامى رقيه ز خيمه سفر نكن
گر مى روى برو جگرم را خبر نكن

وقتی تن تو طعمهء شمشیر می شود
آیینهء وجود تو تکثیر می شود

هر کس که از هراس هجوم تو می گریخت
برگشته و به کشتهء تو شیر می شود

اى نازنين جوان رشيدم، كمان شدم
داغ تو بر دل پدرت تیر می شود

برخیز ای تمام ادب، پیش پای من
دارد کنار تو پدرت پیر می شود

اى كه مدافع حرمى ، كوه غيرتى
بعد تو خيمه ها همه تسخير مى شود

سرو امید من ، همهء آرزوی من
برخيز خیمه بى تو زمینگیر می شود

بعد تو خاک بر سر دنیای بی وفا
بی تو ز زندگی دل من سیر می شود

اى آيه ى مقطعه ى مصحف عبا
اى قاب تكه تكه ى تصوير مصطفى

شاعر:سعید نسیمی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

در بغل می‌گیرمت افسوس دَرهَم می‌شوی
گاه پیدا می‌شوی و گاه مبهم می‌شوی

اینکه بر دوش من عمری بود تابوت تو بود
در عبا می‌چینم اما زود دَرهَم می‌شوی

بوسه‌ای حتی تنت را نامرتب می‌کند
آه با نازی عزیزم نامنظم می‌شوی

پیش زینب پیش تو دارم خجالت می‌کشم
وای داری بر سرم خاک دو عالم می‌شوی

خیمه‌ام را دخترانم را صدایت کُشت کُشت
آبرویم مرهم این چند مَحرم می‌شوی

روی زین اسب بودی نیزه‌ها پیچاندنت
روی زین از درد دیدم هرطرف خم می‌شوی

نیزه هم قلبش به حالت سوخت وقتی که دید…
طعمه‌ی یک دشت تیغ و دشنه از دَم می‌شوی

روی یال اُفتاده بودی اسب راهش را ندید
روی یال اُفتادی و دیدم فقط کم می‌شوی

قاتلت تا دید وضعم را به حالم گریه کرد
قبل آن گودال داری قتلگاهم می‌شوی

خوب شد لیلا کنارت نیست هنگام غروب
بر سر سرنیزه‌ای با زور محکم می‌شوی

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

یا علی اکبر
آینه ی کامل خدا علی اکبر

خَلقاً و خُلقاً
جمع کرامات مصطفی علی اکبر

مثل حسن تو
بوده ای از سفره دار ها علی اکبر

شادی باباست
اینکه تو را می زند صدا علی اکبر

با نظر تو
حاجت ما می شود روا علی اکبر

داغ تو سخت است
گفته پدر بعدک العفا علی اکبر

روضه ی تو شد
جمع تمامی روضه ها علی اکبر

خیمه پس افتاد
تا که علی اکبر از روی فرس افتاد

لاله ی خیمه
باوزش باد دست خاروخس افتاد

گرگ می آید
چون خبرآمد که شیر درقفس افتاد

عمه رسید و
جسم تو را دید بر زمین،سپس افتاد

گفت عزیزم
کاش ببینی حسین از نفس افتاد

میوه ی قلبم
داس تورا دید وبعد در هوس افتاد

سرو رشیدم
راه تن تو به قیچی هرس افتاد

وقت عزا شد
پیش تن تو بساط روضه به پا شد

رفتی و اکبر
بر سر عالم پس از تو خاک عزا شد

تازه جوانی
قدّ پدر از غم فراق تو تا شد

رفتی و بابا
در دم پیری دگر بدون عصا شد

باد ادب کرد
گیسوی تو روی نیزه تا که رها شد

بس که زیاد است
خون سر و صورت تو مثل حنا شد

عمه ات افتاد
تا که در آن جا سر از تن تو جدا شد

جان حرم سوخت
نیزه ی دشمن به پهلوی تو که جا شد

اهل کسایی
چون کفن پیکر تو نیز عبا شد

حضرت غیرت
پای جسارت به خیمه بعد تو وا شد

سینه شکسته
سینه ی تو زیر پای کینه شکسته

قلب رقیه
بعد تو مثل دل سکینه شکسته

جان حسین است
آن چه پس از تو به هر زمینه شکسته

ارباً اربا
آینه ی تو چه بی قرینه شکسته

پهلوی تو بود
پهلوی مادر که در مدینه شکسته

شاعر:مجتبی خرسندی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

بزن به چوبه محمل فلک کنون سر خود را
حسین راهى میدان نمود اکبر خود را

وداع کرد ولى هشت مرتبه که نفهمیم
چگونه آمد و آرام کرد خواهر خود را

چنان براى لقاء خدا ز خویش برون شد
به چشم هم زدنى ترک کرد محضر خود را

بپرس از همه گبریان, نظیر ندارد
که مسلمین بکشند این چنین پیمبر خود را

پدر محاسن خود را گرفته بود به دستش
پسر شنید صداى فغان مادر خود را

گمان کنم که اگر مانده بود, عمه سکینه
گرفته بود به بر, دختر برادر خود را

گمان کنم که اگر مانده بود, شاه شهیدان
ز نیزه پاره نمى دید گوش دختر خود را

کسى که زد سر او را به نیزه, جایزه اش را
گرفت و خرج پسرهاش کرد این زر خود را

سخن خالصه کنم, عرض روضه این دو سه خط است
حسین گفت که محکم کنید معجر خود را!

شاعر:پیمان طالبی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

تنها اگر ماندم ندارم غم علی دارم
حتی اگر باشد سپاهم کم، علی دارم

شکر خدا که قلب اهل خیمه آرام است
وقتی که هم عباس دارم هم علی دارم

شکر خدا که پرچمم در دست عباس است
از دست او افتاد اگر پرچم، علی دارم

آری عصای دست دارم، قامتم روزی
از داغ عباسم اگر شد خم علی دارم

با خویش می‌گفتم اگر روزی نباشم هم
زن‌ها نمی‌مانند بی‌محرم، علی دارم

دور و برم کم‌کم شد از اصحاب هم خالی
اما دلم خوش بود می‌گفتم علی دارم

می‌خواستم عالم پر از نام علی باشد
حالا به روی خاک یک عالم علی دارم

شاعر:سید محمد مهدی شفیعی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

نه كسی دیده دلی بی سر و سامان‌تر از این
نه شنید‌ه‌ست كسی دیدۀ گریان‌تر از این

دیدۀ ابری یعقوب و دل‌سوخته‌اش
نه بیابان‌تر از این بوده، نه باران‌تر از این…

«زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم»
مپسندم كه شوم بی‌تو پریشان‌تر از این

اَشبهُ‌الناس تویی خَلقاً و خُلقاً به رسول
یک نفر نیست بگوید كه مسلمان‌تر از این؟

تو رجز خواندی و در یاد ندارد جنگی
که سپرها شده باشند هراسان‌تر از این

هیچ‌كس چون تو نرفته‌ست سراپا با شوق
جانب مرگ خودش با لبِ خندان‌تر از این

بی‌تو از حال دل سوخته‌ام پرسیدند
خیمۀ شعله‌وری گفت كه سوزان‌تر از این…

شاعر:سیده تکتم حسینی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

چگونه جمع کند پاره‌های جانش را؟
به خیمه‌ها برساند تن جوانش را

شکفت روی لبانش: علی عَلَی الدنیا…
همین که غرق به خون دید پهلوانش را

علی، همان که جهان محو در شمایل اوست
ندیده هیچ‌کجا، هیچ‌کس نشانش را

همان که در شب میلاد او پدر فهمید
پیمبر آمده زیبا کند جهانش را

به آن‌که تشنۀ معنای «قاب قوسَین» است
بگو نظاره کند ابروی کمانش را

میان سجده خدا را فقط صدا می‌زد،
جهان کفر، اگر می‌شنید اذانش را

چقدر زخم مصور، چقدر مصرع سرخ
خبر دهید جوانان نوحه‌خوانش را

به هر طرف که نظر کرد اکبرش را دید
خبر دهید ندارد دگر توانش را…

به خیمه آمدن او دوباره ممکن نیست
نگیرد عمه اگر زیر بازوانش را

شاعر:فائزه زر افشان

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

دررزمگاه عشق نه فرق پسرشکست
گویی درست،شیشه ی عمرپدرشکست

پشتی که جز مقابل یکتا دوتا نشد
پشت حسین بودو زداغ پسرشکست

تاشدسپر به تیغ، سر شبه مصطفی
سر،شددوتاو رونق شق القمرشکست

شدباسرشکسته ززین سرنگون ولیک
باآن شکست،داد به بیدادگر شکست

سرسبزشدبه اشک،نهالم،ولیک خصم
تاخواست این درخت برآردثمر،شکست

مادر در انتظار، وز این بی خبر که تیغ
ازتوسر وازو دل وازمن کمرشکست

شاعر:استاد علی انسانی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

یک جلوه است جلوه‌ی اعظم فقط علیست
یک معنی است معنی خاتم فقط علیست

آیات کبریاییِ لَیْسَ کَمِثْلِهِ
آئینه خدای معظم فقط علیست

شمس الحقِ علیست رسول خدا فقط
صبح و شبِ پیمبرِ اکرم فقط علیست

تا آخرین نَفَس به خودش تکیه داده است
کوه است قله است مصمم فقط علیست

اصلا بهانه‌ی نَفَس فاطمه است او
اصلا بهانه‌ی همه عالم فقط علیست

جبریل هم موذن ایوان طلای اوست
بین نجف سلامِ خدا هم فقط علیست

گفتند او خداست و گفتند او جداست
باید که لال بود که مبهم فقط علیست

آری بهشتِ شیعه تماشای مرتضاست
آری برای کفر جهنم فقط علیست

اسلام را دلیل حیات است یا حسین
اسلام را سلوک مسلم فقط علیست

هجده علی حسین به میدان روانه کرد
یعنی که در میانِ بساطم فقط علیست

حُسنِ شروع علی‌است و حُسنِ ختام هم
اول علی و آخرِ آن هم فقط علیست

در کربلا نخست علی اذن جنگ خواست
یعنی برای رزم مقدم فقط علیست

در پنجه تا که تیغِ دو دوم را گرفت گفت :
قائم مقامِ ضربِ دمادم فقط علیست

در ابتدا تمامِ عَلم‌هایشان شکست
تا بنگرند صاحب پرچم فقط علیست

طوری سپاه بهم ریخت … هرکه دید
فریاد زد که مرگِ مجسم فقط علیست

حق داشت که حسین به دنبال او دوید
تنها پیامِ ماه محرم فقط علیست

ما با علی علی شب خود صبح می‌کنیم
دنیا به کام ماست که عالم فقط علیست

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

آینه دار شکوه است علی جانِ حسین
همچنان سلسله کوه است علی جانِ حسین

آمده مثل ابالفضل پناهش بشود
یک تنه آمده تا اینکه سپاهش بشود

زلف بر شانه به سیمای نبی می آید
به اُحد می رود و جای نبی می آید

صفت سرو بر این قد رسا کم باشد
قامتش جلوه ای از عرش معظم باشد

لشکرِ ابروی او تیغ زنان می آید
دشمن از کثرت کشته به فغان می آید

میرود تا که «ولی» زنده بماند بی شک
«اشهَدُ اَنَّ علی» زنده بماند بی شک

تیر از چله ی ابروی کجش می بارد
برق چشمش اثر صاعقه ها را دارد

میمنه میسره را ساده بهم می ریزد
دسته دسته جلویش دست قلم می ریزد

دست در قبضه شمشیر شبیه علی است
پدرش گفت که این شیر شبیه علی است

لشکری پیش قدمهاش زمین می افتد
چقدر سر جلوی پاش زمین می افتد

کوفه را کشت رجز خواندن بی مانندش
همه گفتند علی آمده یا فرزندش

جبرییل آمده فضل علی اکبر می خواند
به جوانمردی او آیه مکرر می خواند

می رود میمنه تا میسره را مثل علی
زرهش پشت ندارد بخدا مثل علی

چین می افتد به صف لشکر اگر تیغ کشد
شامْ مرگی برسد اکبر اگر تیغ کشد

از عطش حیف نمانده ست رمق در جانش
دستش از خستگی افتاد چو مادر جانش

اسب او خواست به خیمه برود،عکسش شد
خواست از حادثه ها دور شود، عکسش شد

برد با حوصله در کوچه دشمن او را
می سپارد به دم تیزی آهن او را

ذره ذره تنش از اسب زمین می ریزد
اربأ اربا بدنش مثل نگین می ریزد

زخم ها پشت سر هم به بدن باز شدند
عضو های تنش انگار که مقراض شدند

روی زانو، پدر از راه خمیده آمد
از همه زندگی اش دست کشیده آمد

شاعر:حسن کردی

________________________________________________

شعر حضرت علی اکبر (ع)

غمش از لشگرش بزرگتر است
خنجر از حنجرش بزرگتر است

زینب از بس که داغ دید انگار
خیلی از مادرش بزرگ تر است

چه کند با علی اصغر که
نیزه ها از سرش بزرگ تر است

چه کند با علی اکبر که
سرش از پیکرش بزرگ تر است

هر قدر تیر حرمله دارد
از سر اصغرش بزرگتر است

اربا اربا…همین بگویم که
اصغر از اکبرش بزرگ تر است

خوش به حال کسی که از انگشت
کمی انگشترش بزرگ تر است

شاعر:محمد حسین ملکیان

اشعار شب هفتم محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب هفتم محرم 1401

شعر حضرت علی اصغر (ع)

پوشید سرباز کوچک، قنداقه یعنی کفن را
پیمود یاس سپیدی، راه شقایق شدن را

نالید یعنی مرا هم در کاروانت نصیبی‌ست
یعنی که در پیشگاهت آورده‌ام جان و تن را…

قدری بنوشان مرا از، اشک غریبانهٔ خویش
تا حس کنم در نگاهت، لب‌تشنه پرپر زدن را

تا چند اینجا بمانم، وقتی در این ظهر غربت
می‌بینی افتاده بر خاک، یاران گلگون‌کفن را

یک سینه داری پر از داغ، دست تو بگذارد ای کاش
بر شانهٔ کوچک من، این داغ قامت‌شکن را

ناگاه در دست مولا، یک چشمه جوشید از خون
بوسید تیری گلویِ آن شاخهٔ نسترن را

گهواره خالی خدایا، تنها دلی ماند و داغی
داغی که از من گرفته‌ست، پروای دل‌سوختن را

شاعر:مجید تال

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

ای بزرگ همه ، نوزاد اباعبدالله
وارث غیرت اجداد اباعبدالله
حضرت محسن ِ اولاد اباعبدالله
با تو حاجت به همه داده اباعبدالله

پَر ِ قنداقه ی تو بال و پر نوکر هاست
چون عمو روضه ی تو چاره ی ما مضطر هاست

شب هفتم چه قَدَر مثل شب تاسوعاست
هر چه خواهید بگیرید شب معجزه‌ هاست
یارمان باب ِ حوائج شده حاجات رواست
کرمش شامل عالم شده از بس آقاست

این طبیبی که کُنَد درد ، دوا نشنیده
غالبا بیشتر از خواهشمان بخشیده

کیستی ای همه صاحب نفسان نوکر تو
ای بزرگان همه زانو زده در محضر تو
رو زده آبروی عالم امکان سر ِ تو
شیر سرخ عربستان شده آب آور تو

ابر و باد و مه و خورشید و فلک حیرانت
اکبر و قاسم و عباس بلاگردانت

شد گرفتار تو هر بنده گرفتار نگشت
در دو عالم به کسی جز تو بدهکار نگشت
دست و دلباز ! چرا عمر تو بسیار نگشت
وای بر حال ِ زمین، دور تو یک بار نگشت

در تو دیدم کرم ِ ارثی این سلسله را
ترسم این است شفاعت بکنی حرمله را

چیست جرمت که گرفتند ز چشمان تو خواب
چیست جرمت که شده سهم تو اینگونه عذاب
عرشیان مویه کنان ، گشته فلک خانه خراب
کم تلظی بنما ، ای نوه ی مادر آب

تو غم انگیز ترین روضه ی عاشورایی
سند محکم مظلومیت بابایی

وای از کینه ی دیرینه ی بدر و خیبر
شده جنجال دوباره سر نام حیدر
بیشتر از همه دیدند ستم از لشکر
این علی بن حسین بن علی های پدر

علی و خنده و محراب ِ دو دستان پدر
آمده یاد همه ، فزت ُ و رب ِ حیدر

فاطمه ناله زد و عرش در آمد آهش
پدری تیر کشید از گلوی نوزادش
آمده پشت در و مادر و فضه یادش
یک نفر نیست در اینجا برسد بر دادش

پدری خسته و شرم و قد ِ همچون دالش
مانده کم حرمله هم گریه کند بر حالش

گل نشکفته و پرپر شده ، ای وای رباب
ذکر یک عرش سراسر شده ای وای رباب
قدّ ارباب چو مادر شده ، ای وای رباب
خاک ، گهواره ی اصغر شده ای وای رباب

مانده کم جان دهد از دل نگرانی پدرش
چشم سر نیزه بُوَد آه ، به دنبال سرش

شاعر:محمد حسین رحیمیان

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

عارفان را اینچنین در باور است
طفل این گهواره شیخ اکبر است

این علی ابن حسین ابن علیست؟
یا خدایا عیسی پیغمبر است

در کرامت با عمو هم شانه است
در امامت با پدر هم‌جوهر است

صبح محشر فاش خواهد شد به ما
این پسر میزان روز محشر است

نسل زهرا خیر زهرا میدهد
شعبه کوثر خودش هم کوثر است

امتحانش کن به هنگام خطر
از دوصد مرد خطر غوغا تر است

حرمله تیر و کمان آورد اگر
این پسر راهی میدان با سر است

در کمان انگار تیر آماده است
یا رب این تیر است یا که خنجر است

تیر لازم نیست این لب تشنه را
از عطش این شاخه گل پرپر است

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

کوثر علی‌اصغر
امشب به مستان می‌دهد ساغر علی‌اصغر
غوغا به پا کرده
آیینه‌ی کوچک‌تر حیدر علی‌اصغر
ارباب می‌خندد
بر سینه‌اش تا می‌گذارد سر علی‌اصغر
با سن‌و‌سال کم
در جنگ برپا می‌کند محشر علی‌اصغر
“هل من معین” آمد
طاقت ندارد در حرم دیگر علی‌اصغر
تیر سه‌پر خورده
پس شد علی‌اصغر، علی‌اصغر، علی‌اصغر

هم اکبر آورده
هم روی دستانش علیِ اصغر آورده
از باغ خود انگار
زیر عبا سیب گلاب نوبر آورده
در کربلا ارباب
یک‌ساقی و هفتاد و اندی ساغر آورده
بر روی دستانش
انگار حیدر را به روی منبر آورده
تیر سه‌شعبه، آه!
اشک مرا این جمله هردفعه در آورده
پیش عمو بر نی
شش‌ماهه حالا بین سرها سر درآورده

هربار جان می‌داد
تا روی نیزه اصغر خود را نشان می‌داد
تا دق کند مادر
هی حرمله گهواره‌ی او را تکان می‌داد
مثل علی‌اکبر
جنگاوری می‌شد اگر دنیا امان می‌‌داد
مثل عمو میشد
تیر سه‌شعبه چندسالی گر زمان می‌داد
آن وقت مادر هم
داماد خود را هی نشان این و آن می‌داد
باید رباب امروز
شش‌ماه درس عاشقی را امتحان می‌داد

دنیای شش‌ماهه
شد تیره تا خشکیده شد لب‌های شش‌ماهه
رو زد برای آب
” مُنّوا عَلَیَّ ” بر لب بابای شش‌ماهه
اُف بر تو ای دنیا
خالی‌ست در آغوش مادر جای شش‌ماهه
حالا رباب است و
لالایی و گهواره و رویای شش‌ماهه
تنها امید ماست
کوچک‌ترین باب‌المراد، آقای شش‌ماهه
هرکس حسینی شد
پای براتش می‌خورد امضای شش‌ماهه

شاعر:گروه ادبی یاقوت سرخ

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

زهر تکانِ لبت هر چه آب ،شرمنده
زتشنگیِ تو قلب کباب ، شرمنده

فقط به مادر تو عرض می کنم که نشد
نشد که آب بنوشد رباب ، شرمنده

کسی ندیده که یک مرد پیشِ همسرِ خود
شود به صورت ِ از خون خضاب شرمنده

سپاهِ کوفه ببین روی من زمین انداخت
شد عاقبت پسرِ بوتراب ، شرمنده

شتابِ تیرزیاد وگلوی تو نازک
به چوبِ تیر، گلو خورده تاب ،.. شرمنده

پسر ببین پدرت را هنوز می لرزد
به پشتِ خیمه روم با شتاب ، شرمنده

اگر مراسمِ دفنت سریع گشته ببخش
شدم ز غصه ای در اضطراب ، شرمنده

اگر که قبر تو پیدا کنند من چه کنم؟
به زیرِ خاک همینجا بخواب ، شرمنده

تنِ تو ، پهنیِ نیزه؟! خدا به خیر کند
اگر به نیزه تنت شد عذاب ، شرمنده

عزیز ِ غیرتی ام ،دیده بسته ای، نشوی
زمحملی که شده بی حجاب ، شرمنده

شاعر:قاسم نعمتی

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

دوساعت برای تو منت کشیدم
از این مردمِ بی مروت کشیدم

لبانت نشان دادم و خنده کردند
ولی منت این جماعت کشیدم

چقدر از رُباب و چقدر از رقیه
خجالت کشیدم خجالت کشیدم

تو را با سه‌شعبه به من دوختند و
چه دردی زمان اصابت کشیدم

تو چسبیده بودی بر این سینه دیدی
که این تیر را با چه زحمت کشیدم

مبادا که سر روی دستم بماند
به دقت کشیدم به دقت کشیدم

برای گلوی تو یک بوسه بس بود
چقدر آه از این جراحت کشیدم

سفیدی دندان شیریت دیدم
فقط تا در خیمه حسرت کشیدم

تو را خاک کردم برای نشانی…
به دور مزارت کمی خط کشیدم

ولی نیزه‌داری پس از من بگوید
که یک بچه از زیر تربت کشیدم

دعا کن که پیش رباب این را نگوید
به یک ضربه از خاک راحت کشیدم

“زدند و بریدند اما نگفتند
برای تو شش‌ماه زحمت کشیدم”

شاعر:حسن لطفی

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

باز هم نوبت آن است قمر در آيد
يك تنه آمده تا پشت پدر در آيد

آمده يارى بابا بكند اى جانم
آمده بلكه از او نيز سپر در آيد

چون پدر تشنه لب است آب نمى خواست على
اين چنين از گل ارباب پسر در آيد

به روى دست گرفته ست على را بالا
يك نفر مرد از آن قوم مگر در آيد

حرمله چله رها كرد گلو درهم شد
داد بى داد از آن دم كه خبر در آيد

آنقَدَر تير فرو رفت كه ديگر اصلا
چاره اى نيست به جز اينكه ز پر در آيد

نيزه دارش سر او را به زمين مى انداخت
تا كه از مادر او خون جگر در آيد

حرمله خير نبينى چِقَدَر بى رحمى
تير بر قلب زدى تا ز كمر در آيد

شاعر:آرمان صائمی

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

از حرای ِ کوچک ِ قنداقه ات ، آغاز کن
فاش کن پیغمبری را جرعه ای اعجاز کن

فرصتی کوتاه مانده ، از بغل پائین نیا
هرچه میخواهی در این کوتاه فرصت ناز کن

آی اسماعیل ، هاجر خون جگر شد هو بکش
چشمه ی ِ آب ِ حیاتی ، زیر پایت باز کن

هفت شهر عشق را پیری انا الحقی بگو
مسند ِ لاهوتی ِ اشراق را ، احراز کن

خاکیان از سِرّ ِ وَجه اللهی تو عاجزند
رازهایـت را برای ِ عرشـیان ابـراز کـن

ما همه دلتنگ عطر و بوی حیدر گشته ایم
شیشه ی عطر حرم ! خوشبوترین ! سر باز کن

چون عمو فرصت نداری تا ببازی دست و چشم
وقت کوتاه است ، شور ِ عشق را ایجاز کن

کمتر از قاسم نمی باشی بیا بالی بزن
از سر ِ دست ِ پدر تا نیزه ها پرواز کن …

… بانگ هَل مِن در میان کهکشان پیچیده است
ای رباب ِ شیر زن ، شش ماهه را سرباز کن

شاعر:روح الله قناعتیان

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

ولی بدان نزدم لب به آب بعد از تو
در آن سپاه که شد انقلاب بعد از تو !

تمام دلخوشی ام دست دشمنان افتاد
گرفت بغض من و آفتاب بعد از تو

به روی دست پدر غنچه ی تو پر پر شد
و جمع شد کف دستش گلاب بعد از تو

قرار قلب دوعالم، هنوز هم مانده ست
دل رباب پر از اضطراب بعد از تو

به مشتهای گره کرده ات، چه ها کردی
که کاخ ظلم و ستم شد خراب بعد از تو

روا نبود بیوفتد رباب روی خاک
روا نبود بیوفتد حجاب بعد از تو

شاعر:محنا امیری

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

بی رمق، مثل لب خشک تو مادر هم شده
گریه های تو بلای جان هاجر هم شده

کاش اینجا بود زهرا و به دادم می رسید
کار خیمه با صدای العطش، درهم شده

دست بردار ای علی، اینقدر دست و پا نزن
مشک سقا دست بر دامان کوثر هم شده

می رود از حال مادر، چشمهایت را نبند
کاش می مُردم برای بار آخر هم شده…

بی عمامه رفت منبر، بر سر دست حسین
در همین شش ماه، این شش ماهه حیدر هم شده

قحط آب است اینقدر از حرمله منت نکش
رفته عباس از حرم، اوضاع بدتر هم شده

خورده ای تیر سه شعبه، وزن کم کردی چرا؟
بار خود برداشتی اندازهء پر هم شده

بی زره رفتی به میدان، آخرش این شد که شد
مثل قاسم، اصغر من پاره حنجر هم شده

یک عبا از دور دیدم با خودم گفتم چه خوب
شاید آنجا پهلوانم، قدّ اکبر هم شده

بعد تو با لشکری هستم طرف که در حرم
میکشد موی مرا از زیر معجر هم شده

شاعر:رضا دین پرور

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

از خواب ناز کودک من پا نمی شود
می خواستم که پا شود اما نمی شود

هاجر اگر دوید به زمزم رسید ، آه
سعی رباب ، ختم به دریا نمی شود

چسبیده حلق کودکم از تشنگی به هم
با تیر هم گلوی علی وا نمی شود

چشم امید من به ابالفضل بود آه !
عباسِ روی نیزه که سقّا نمی شود

بی فایده است سعی شما نیزه دارها
سر کوچک است بر سر نی جا نمی شود

من رو زدم به نیزه ، علی را به من نداد
این نی چه محکم است چرا تا نمی شود

خم شو برای خاطرم ای چوب ! رحم کن
از پای نیزه خوب تماشا نمی شود

شاعر:محسن ناصحی

_________________________________________________

شعر حضرت علی اصغر (ع)

تا تر کند یک لحظه خشکی دهانش را
پیوسته می گرداند دور لب زبانش را

در بین آغوش پدر آرام شد هر چند
هرم عطش می سوخت جسم نیمه جانش را

خورشید سوزان بود و باد داغ تفتیده
حتی نمی‌فهمید شان میهمانش را

ناگاه بین خیمه قلب مادری لرزید
وقتی کسی برداشت در آن سو کمانش را

تیری دویید و خنده های کوچکش را برد
تیری که پایان داد رنج بی امانش را

سنگی رسید و ماهی کوچک به خون غلطید
دریا به خون آمیخت صحن آسمانش را

یک لحظه بعد از آسمانها قاصدک می ریخت
هر قاصدک می برد درد بی کرانش را

می خواست از اندوه بابا کم کند قدری
لبخند زد ته مانده ی تاب و توانش را

زیر عبا می رفت پشت خیمه اما کاش
دشمن نمی فهمید در آنجا نشانش را

جان جهان بادا فدایش که میان تشت
همراه بابا خورد سهم خیزرانش را

شاعر:حسن شیرزاد

اشعار شب ششم محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب ششم محرم 1401

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

این جوان کیست« زمین دور سرش می گردد»
ماهِ رخشنده به دورِ قمرش می گردد
آفتاب آمده در چشمِ تَرَش می گردد
نازنینی که حرم دور و بَرَش می گردد

سیبِ سرخِ حسن و میوه ی نوبَر ،قاسم
بر سرِ سفره ی زهرا،رطبِ تَر ،قاسم

پسری آمده میدان که حسن در حسن است
از زبان علی و فاطمه اورا سخن است
کلماتش همه از مصحف و شکّر شکن است
همه از لؤلؤ و مرجان و بهشتِ عدن است

بر لبش واقعه و نور تلاوت دارد
سیزده ساله و این گونه کرامت دارد

این جوان کیست که اینگونه فرس می راند
تیغِ لا حول و لا قوّةَ می تاباند
ذوالفقاری که به سرپنجه ی خود چرخاند
بو تراب آمده گویی که رجز می خواند

مثل شیری ست که می غرّد و می آید مست
دست در رطل گران کرده و شد باده پرست

با عمو شیوه ی بحث و جدلش دیدنی است
گوش کن؛واژه ی احلیٰ عسلش دیدنی است
در نبرد آمده عکس العملش دیدنی است
با رکب های فراوان٬بدلش دیدنی است

شیوه ی چشم تو دل می برد از حور و پری
حق همان بود که راحت ز عمو دل ببری

خرم آن لحظه که او پا به رکاب اندازد
گردش چرخ و فلک را به شتاب اندازد
آمده تا که به چشم همه خواب اندازد
تا که طوفان به دل آتش و آب اندازد

آمده تا به نیابت ز پدر تیغ زند
ضربدر مثل علی روز خطر تیغ زند…..

بر عمو دیدن آن حال پریشان سخت است
زخم بر پیکر آهوی خرامان سخت است
دیدن آن جگر و این لب عطشان سخت است
لحظه ی آخر و فریاد عموجان سخت است

روبرو با تو شدن حال دگر می خواهد
بردنِ جسم تو تا خیمه جگر می خواهد

بر عمو سخت بوَد بی تو چه سان برگردد
شرمگین از کرم ناب برادر گردد
روبرو با دلِ غمدیده ی خواهر گردد
عرش از بوی تو باید که معطر گردد

شورِ شیرینی ِ عشق تو تماشا دارد
هرچه آن شور تماشا بکند جا دارد

شاعر:علی کفشگر

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

رکاب از پا عقب مانده
چه کراری، عجب گامی
بلرزان تیغ خود را تا
بلرزد ازرق شامی

پیاپی چون جمل دشمن
تو را سر می‌دهد ناله
دوباره دهر می‌بیند
حسن را سیزده ساله

دو نیم از برق تیغت شد
جیوش الانس و الجنه
که جدت بود یا قاسم
قسیم النار و الجنه

به برق تیغ برانت
نشان کن هرچه جوشن را
بدین رایت که میبینم
درآور کفر دشمن را

شباهت تا به آنجایی
که در رزم تو سرتاسر
فلک فریاد می‌دارد
علی اکبر…علی اکبر

به بازو نامه ای داری
اگر ضرب تو سنگین است
بگو باز از لب تشنه
که طعم مرگ شیرین است

کسی از خیمه سمت تو
به حال اضطراب آمد
چنان شد قامتت آخر
که پایت تا رکاب آمد

شاعر:مسعود یوسف پور

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

هزار شُکر سَرم زیرِ پرچمِ حسن است
شبِ ششم شده یعنی مُحَرم حسن است

هزار شکر که زهرا خرید ما را باز
که جمعِ ما همه در جنس دَرهَمِ حسن است

بد است پیشِ کریمان که بیش و کم خواهیم
که کار و بارِ دو عالم از عالم حسن است

قسم به گریه کنانش که زود می‌بینیم
قرارِ ما همه صحنِ معظمِ حسن است

چه غم که قفل زیاد است از قضا و قَدَر
کلیدِ رفعِ بلا ذکرِ اعظمِ حسن است

چقدر فاطمه می‌خواهدش کسی را که
کنارِ داغِ حسینش غمش غمِ حسن است

فقط نه مرحم انبوهِ زخمهای حسین
که اشکِ چشمِ عزادار مرحم حسن است

همینکه روضه‌ی “لایومک” را حسن فرمود
دمیده‌اند شروعِ عزا دَمِ حسن است

نه اینکه اول ماه صفر نه آخر آن
محرم و صفر ما، مُحَرَمِ حسن است

فقط نه کوچه و دیوار و آتش و سم بود
تمامِ کرببلا مقتلِ غمِ حسن است

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

نیست از پرچم سرخت علمی بالاتر
نیست از کرببلا هیچ کجا زیباتر

کعبه مشتاق طواف است به شش گوشه ی تو
کعبه والاست-وَ شش گوشهء تو والا تر

در کنار تو برای دل ما هم جا هست
به خداوند قسم نیست ز تو آقاتر

ای مسلمان شده ات راهب نصرانی ها
ای مسیح سرت از روح خدا عیسی تر

آتش سینهء سوزان کسی نیست هنوز
از شرار نفس زینب تو کبری تر

دست تقدیر تو را غربت بی همتا کرد
و نشد ظهر دهم از تو کسی تنها تر

و بعید است ببیند به خودش چشم فرات
از هلال کمر تو کمری را تا تر

چشم خوب است که از داغ تو دریا باشد
من که می خواهمش از داغ شما دریاتر

جان از آن تازه جوانی که ز خونش بنوشت
مرگ در کام من از شهد عسل احلی تر

رفت در حسرت خاک قدمش چشم رکاب
آمد از سرو اذان گوی حرم رعنا تر

شاعر:وحید محمدی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

از ازل در جام ِ جانش داشت عشقِ لم یزل
قاسم بن المجتبی(ع)، فرمان پذیرِ بی بدل

متن بازوبند او تلفیقی از ایثار و عشق
شد رجزهایِ گوهربارش خودِ خیرالعمل

در مرامش حفظِ ناموس ارجحیّت داشت و
شد برای اهل عالم، غیرتش ضرب المثل

سمبلِ از جان گذشتن بود و با اذن عمو
گفت بسم الله را و شد هماوردش اجل

با غضب ابرو گره میکرد و میچرخاند چشم
مثلِ بابایش حسن(ع) در صحنۂ جنگ جمل

سیزده ساله ست اما در مسیرِ رزم او
سخت جان دادند؛ بی تیر و سپر شیرانِ یَل

یکّه می تازید و افتادند فوراً یک به یک
آن حرامی های باقی مانده از لات و هُبل

بسکه با شیرینیِ طعم شهادت شد عجین
از لبِ شمشیر او میریخت در میدان، عسل

بد نظر خورد و تنش شد نیزه باران و نماند؛
محض ِ لبهای عمو یک جایِ سالم لااقل

رفت اما کاشکی می ماند تا جای پدر…
چشم هایِ عمه زینب(س) را بگیرد رویِ تل!

شاعر:مرضیه عاطفی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

ای قاب ماه روی حسن در برابرم
با چشم خون گرفته ببین دیدهٔ ترم

عمری به زیر سایهٔ من قد کشیده ای
من چون ‌پدر تو را و تو هم چون برادرم

این پا کشیدنت به زمین می کشد مرا
سوزانده آه غربت تو ‌پای تا سرم

«احلی من العسل» چه «بلای عظیم» شد
تکثیر گشته ای پسرم! مثل اکبرم

ای بی زره! عجب زرهی گشته پیکرت!
هر حلقه داد می زند ای وای مادرم

صد تیغ تشنه از لب خشک تو آب خورد
ای لالهٔ شکستهٔ در خون شناورم

سخت است که جواب ندارم برای تو
امروز روز غربت و بی یار و یاورم

بسته دخیل اشک ضریح تن تو را
چشمان مادر نگران تو در حرم

شاعر:سعید نسیمی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

این گلِ تر ز چه باغی‌ست که لب خشکیده‌ست؟
نو شکفته‌ست و به هر غنچه لبش خندیده‌ست

روبرو همچو دو مصراع، دو ابرویش بین
شاه بیت است و حق از شعر حسن بگزیده‌ست

دید چون مشتری‌اش ماه شب چاردهم
«سیزده بار زمین دور قدش گردیده‌ست»

عازم بزم وصال است، و حسن نیست دریغ!
تا که در حُسن ببیند چه بساطی چیده‌ست

سیزده آیه فقط سورۀ عمرش دارد
نام اخلاص بر این سوره، وفا بخشیده‌ست

حسرتِ پاش به چشمان رکاب است هنوز
این نهالی‌ست که بر سرو، قدش بالیده‌ست

سینه شد مجمر و اسپند، ز دل، مادر ریخت
تا «قیامت قد» خود دید کفن پوشیده‌ست

گفت شرمنده احسان عمویم همه عمر
او که پیش از پسر خویش مرا بوسیده‌ست

تن چاکش به حرم برد عمو، عمه بگفت:
خشک آن دست که این لالۀ تر را چیده‌ست

شاعر:استاد علی انسانی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

گرچه بر من این زره از دیگران سنگین‌تر است
در هوایت جان سپردن از عسل شیرین‌تر است

اذن میدانم بده، جان و دلم را شاد کن
خونم از خونِ علی اکبر مگر رنگین‌تر است؟

می‌سپارم جان و در آغوش بابایم روَم
نوجوانم پس بهشتم از همه آذین‌تر است

هر شهیدی شیشه‌ی عطری‌ست در صحرای عشق
کربلا اما ز عطر جانم عطرآگین‌تر است

تا زدم فریادِ یا عَمّاه! محکم‌تر زدند
کینه‌ی بابا و جدَّم از همه دیرین‌تر است

کاش می‌شد جسم من را هم نیاری تا خیام
تا که عبدالله نبیند، از همه غمگین‌تر است

شاعر:سید مرتضی موسوی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

خیمه روشن شد سخن گفتی غزل یعنی همین
مرگ شیرین است پس ضرب المثل یعنی همین

قبل رفتن ساعتی ماندی در آغوش عمو
عاشقی اینگونه خوش باشد بغل یعنی همین

بعد وصلت با شتاب از خیمه بیرون آمدی
قصد میدان کرده ای، ماه عسل یعنی همین

لشکری کفتار را از روی اسب انداختی
الله الله وارث شیر جمل یعنی همین

یک به یک اولاد ازرق روی خاک افتاده اند
شیوه ی جنگیدن و طرز جدل یعنی همین

کعبه ی من در طواف تو غبار کربلاست
آه دشمن حلقه زد دورت، زحل یعنی همین

زیر پا کوبی دشمن بند بندت شد جدا
لرزه افتاده است در صحرا گسل یعنی همین

موم شد هر استخوانت زیر پای اسبها
پیکرت کش آمده قاسم عسل یعنی همین

شاعر:سید محمد حسین حسینی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

هر چه آمد به سر من به فدای سر تو
به فدای سر گیسوی علی اصغر تو

خم شدی که تا مرا تنگ در آغوش کشی
قد کشیدم که دگر خم نشود پیکر تو

نذر کردم همه دشت پر از من بشود
تا ببینی شده‌ام مثل علی اکبر تو

پیش پای تو به هم ریخته سر تا پایم
تا که درهم بخرد جنس مرا مادر تو

غیرتم کشت مرا تا که نبیند چشمم
به تنش رخت اسارت بکند خواهر تو

استخوان‌های تنم از غم تو خرد شده
تکه‌تکه شدم از غصه انگشتر تو

سینه‌ام تاب ندارد که عمو گریه کند
حق بده پا بکشم روی زمین در بر تو

ای عمو گریه مکن! آه مکش! اشک مریز
هر چه آمد به سر من به فدای سر تو

شاعر:حسین صیامی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

آشنا بود آن صدایِ آشنایی که زدی
کربلا بیت الحسن شد با صدایی که زدی

خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد
بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدی

لشکری را ریختی، آخر تنت را ریختند
کار دستت داد آخر ضربه هایی که زدی

استخوان سینه ات میگفت اینجایم عمو
خوب شد پیدا شدی با دست و پایی که زدی

ذره ذره چون علیِّ اکبرم میبوسمت
این به جای بوسه هایِ بر عبایی که زدی

سیزده تا سیزده تا نیزه بیرون میکشم
در إزای سیزده جام بلایی که زدی

شاعر:علی اکبر لطیفیان

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

خوب است هرعاشق قرنی داشته باشد
دردست عقیق یمنی داشته باشد
گرمیل به قربان شدنی داشته باشد
بد نیست که معشوق « لن » ی داشته باشد

این جذبه عشق است که ردکردمت اینجا
ورنه پی چشمم نمی آوردمت اینجا

تو فرق نداري به خدا با پسرخویش
اینگونه عمو را مکشان پشت سرخویش
خوب است نقابی بزنی برقمرخویش
تا قوم زمینت نزند با نظرخویش

آخر تو شبیه حسنی،حرز بیانداز
تو یوسف صحراي منی،حرزبیانداز

ماه از روي چون ماه تو وامانده دهانش
زلف تو پریشان شد و دادند تکانش
حق دارد عمو این همه باشد نگرانش
این ازرق شامی و تمام پسرانش

کوچکتر از آنند به جنگ تو بیایند
گرجنگ بیایند به چنگ تو میایند

زن ها چقدر موي پریشان تو کردند
از بس که دعا بر تو و برجان تو کردند
وقتی که نظر بر قد طوفان تو کردند…
وقتی که نگه بر تو و میدان تو کردند

گفتند:نبردش چه نبردي است ماشالله
این طفل حسن زاده چه مردي است ماشالله

بالاي فرس بودي و بانگ جرس افتاد
بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد
از هرطرفی بال و پرت در قفس افتاد
سینه ت که صداکرد، عمو از نفس افتاد

از زندگی ات آه، تو را سیرنکرده؟
چیزي وسط سینه ي تو گیرنکرده؟

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد
آئینه جنگیدن مرد جملت کرد
آنقدرعسل گفتی و مثل عسلت کرد
با زحمت بسیارعمویت بغلت کرد

از بسکه عدو سنگ به ظرف عسلت زد
اندام تو در بین عسل ریخت کش آمد

دور و برت آنقدرشلوغ است که جانیست
خوبی ضریح تو به این است جدا نیست
برگیسوي تو خون جبین است،حنا نیست
نه …بردن این پیکر تو کار عبا نیست

باید که کفن پوش بلندت بنمایم
آغوش به آغوش بلندت بنمایم

یک لحظه تو پاشو بنشین…جان برادر
آخرچه کنم ماه جبین …جان برادر؟
تا پا مکشی روي زمین…جان برادر
از کاکل تو مانده همین؟…جان برادر

جسم تو زمین است .عمو ، میرود از دست
تو میروي ازدست ،عمو می رود از دست

شاعر:علی اکبر لطیفیان

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

بعدِ تو این حرمِ مرثیه‌خوان را چه‌کنم
یا تنی مانده به شن‌های روان را چه‌کنم

می‌وزد آهِ من و خش خش تو می‌آید
اینهمه دور و برم برگِ‌خزان را چه‌کنم

نجمه دنبال تو و چشمِ تو دنبال من است
آه این را چه‌کنم وای که آن را چه‌کنم

نو جوانیِ حسن ، حیف یتیمت دیدند
پیش زهرا بدنی بی ضربان را چه‌کنم

از عموجانِ تو تنها به لبت جان مانده
بعد فریادِ عموجانِ تو جان را چه‌کنم

تو نگفتی که جوانمرده عمویی دارم
این زمین خورده ترین مرد جهان را چه‌کنم

فکرم این بود عصا می‌شود اکبر که نشد
بعدِ تو بعد علی قدِ کمان را چه‌کنم

نامنظم زدنِ قلب مرا می‌بینی
نامنظم شدنت برده توان را ، چه‌کنم

پیش این قوم نگفتم که نقابت نگشا
زخم چشمت چه‌کنم زخمِ زبان را چه‌کنم

اینهمه نعل…در اینجای کم و…عمق زیاد
گیرم این سینه شود خوب دهان را چه‌کنم

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

بی قرار است و کار پیچیده
چشم هایش شبیه باران است
اذن میدان نمی دهد آقا
بر لبش ذکر یا حسن جان است

پیش پایش سری خم آورده
بوسه زد ابتدا به دست عمو
ادب از چشم هاش می بارید
ساقی ارباب و اوست مست عمو

از زمین چشم بر نمی دارد
اشک هایش به روی گونه چکید
قاصد نامه ی پدر شده است
تا عمو دید..نامه را بوئید

چه نوشته است؟بسم رب العشق
ای برادر!فدای تشنگی ات
نیستم من عزیز جانِ حسن
که دهم جان برای تشنگی ات

پسرم مثل اکبرت باشد
پر و بالی بده غزال مرا
قول داده برات می میرد
کرده راحت دگر خیال مرا

نامه را خواند دیده گریان شد
خواهر خسته را مشوش کرد
چندباری حسین وقت وداع
با گل باغ مجتبی غش کرد

حسن عازم شده است بر میدان
تا بگیرد تقاص اکبر را
به سر عمامه ی پدر دارد
همرهش داشت حرز مادر را

مرگ در پیش چشم این آهو
مثل قند است..مثل شهد عسل
رجزی خواند و دشت شد ساکت
فانا بن الحسن..امیر جمل

هر که آمد به روی خاک افتاد
بچه شیر حسن چه غوغا کرد
پسرانِ امیر شامی را
بهر قعر درک مهیا کرد

بچه هایش شدند بازیچه
هدف اصلی اش پدر باشد
گفت با او که پهلوان پنبه
حیف اگر بر تن تو سر باشد

ای بنازم به ناز شست حسن
ضربه ای زد دوتا شد آن ملعون
تا بیاید به خود چه شد،فهمید
سرش از تن جدا شد آن ملعون

چند لحظه بعد اما آه
دوره اش کرد لشکر کوفه
شاخ شمشاد خیمه ها افتاد
خاک کرب و بلا سر کوفه

مادری بود و مادری شده است
قصه ی ا‌و شبیه زهرا شد
چه گریزی زده به عاشورا
کوچه ای بهر کشتنش وا شد

هرکه آمد عسل چشید از او
غزل خیمه ها قصیده شده
چشم نجمه به قد او روشن
چقدر قاسمش کشیده شده

شاعر:آرمان صائمی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

روزی ما سر هر سفره به نامِ حسن است
تا کرم بین مقیمینِ مَقام حسن است

هرکه مجنون حسین است خودش می‌داند
که حسینی شده‌ی دست امام حسن است

از خرابات بقیع تا به خدا راهی نیست
همت باده کشان از لب جام حسن است

در جمل بین جوانان علی کاری کرد
همه گفتند فقط سکه به نام حسن است

گفت لایومک فقط کرببلا دیده شود
همه‌ی معجزه‌ها پشت کلام حسن است

صلح او صلح حسین است به زهرا سوگند
کربلایی هم اگر هست قیام حسن است

حسنی‌های حرم هول قیامت دارند
کربلا دید زمین زیر لگام حسن است

خیمه‌ی آل حسن حلقه‌ی انگشتر بود
مسند عمه‌ی سادات خیام حسن است

تا سرِ ازرق شامی و یلانش را زد
قاسمش گفت که این تازه سلام حسن است

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

می روم تا نام من در کربلایت جا بگیرد
می روم تا که مدینه رنگ عاشورا بگیرد

بوسه هایت کرده سیرابم، چه آبی بهتر ازاین
می روم تا کربلا از خون من دریا بگیرد

من که در صبحِ نگاه تو قیامت را ببینم
می روم تا آفتاب از نور من گرما بگیرد

اشکِ زنهای حرم بهر غریبیِ تو باشد
می روم تا که سرش را مادرم بالا بگیرد

بهتر از جایی که خواهم رفت بی شک نیست، حتی
پیکرم در زیر سمِّ اسبها ماوا بگیرد

می روم میدان اگر هم دست این لشکر بیفتم
حتم دارم دست من را مادرت زهرا بگیرد

عرش و فرش آیند اگر ، خیر ست آخر پاسخ تو
دست خط بابِ من از تو مگر امضا بگیرد

شاعر:حامد آقایی

_______________________________________________

شعر حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تا لاله‌گون شود کفنم بیشتر زدند
از قصد روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکر رجز مشکلی نبود
گفتم که زاده‌ی حسنم بیشتر زدند

این ضربه‌ها تلافی بدر و حنین بود
گفتم علی وبر دهنم بیشتر زدند

از جنس شیشه بود مگر استخوان من
دیدند خوب می‌شِکَنم بیشتر زدند

می‌خواستند از نظر عمق زخم‌ها
پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

تا از گلم گلاب غلیظی در آوردند
با نعل تازه بر بدنم بیشتر زدند

دیدند پا ز درد روی خاک می‌کِشم
در حال دست و پا زدنم بیشتر زدند

شاعر:عباس احمدی

اشعار شب پنجم محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب پنجم محرم 1401

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

اگر جدا شده امروز بازویم ، صد شکر
دگر سفید شده پیش تو رویم صد شکر

کنار پیکر تو رو به قبله می میرم
که هست رو به دو چشمان تو رویم صد شکر

زنان و دخترکان جانشان سلامت باد
لگد زدند اگر بین پهلویم صد شکر

خدا کند نَوزد باد هم به معجرها
اگر که چنگ زند شمر بر مویم صد شکر

عمو مواظب حلقوم خشکِ اصغر باش
دگر سه شعبه روانه ست ، به سویم صد شکر

شاعر:حامد آقایی

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

پروانه شد تا شعله‌ور سازد پرش را
پیچید در شوق شهادت باورش را

داغ گلویش تازه شد از قحطی آب
وقتی به خنجر داد زخم حنجرش را…

با رود جاری کرد در دشتی عطشناک
آن دست‌های کوچک و نام‌آورش را

تا لحظه‌ای دیگر عمویش زنده باشد
انداخت بر وی، کودکانه پیکرش را

با کاروان، بعد از غروب سرخ خورشید
بر نیزه می‌بردند در غربت سرش را!

شاعر:حیدر منصوری

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

آمد به میدان، لشکر غم را خبر کرد
از خیمه نه، از سن و سالش هم گذر کرد

آه بلندش در دل آهن اثر کرد
کوچک نخوانش، این پسر کار پدر کرد

بغض جمل را بین دشمن شعله ور کرد
با نعره ی ابن الحسن عزم خطر کرد

مانند قاسم دشت را زیر و زبر کرد
سقا شد آنجا که عمویش را نظر کرد

چشم تمام خیمه را ناگاه تر کرد
آمد جلو، خود را بلاگردانِ سر کرد

اینجای مقتل عمه اش را خون جگر کرد
ارثیه ی زهراست…دستش را سپر کرد

شاعر:مسعود یوسف پور

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

این كیست از خورشید، مولا، ماه‌روتر
بی‌تاب‌تر، عاشق‌تر، عبدالله روتر

می‌گفت من دست از حسینم برندارم
اِلا شود بازویم از خون وضو، تر

می‌گفت ای شمشیرها دستم مگیرید
مرگ ار جگر دارد بیاید روبه‌روتر!

می‌گفت و با دست عمویش عهد می‌بست
چشم زمین از حسرت این گفتگو، تر

وای آن گلوی ناز، سیراب عطش بود
شد عاقبت از دست آن صاحب سبو، تر

آنجا حسین افتاد و اینجا كودكی ناز
افتاد در دست یزیدی تندخوتر…

در عالم ای شمشیرها پیدا نكردید
آیا كسی نزد خدا با آبروتر؟!

شاعر:عبدالحمید رحمانیان

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

دردم، ز کودکی است که با روی هم چو ماه
آمد برون، به یاری آن شاه بی سپاه

بی تاب چون دل از بر زینب فرار کرد
آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه

کای عمّ تاج دار، به خاک از چه خفته‌ای؟
برخیز از آفتاب بیا تا به خیمه گاه

نشنیده‌ای مگر سخن عمه را چو من؟
تنها ز خیمه آمده‌ای نزد این سپاه

هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب
باز گرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه

می‌گفت و می‌گریست، که دژخیمی از ستیز
تیغی حواله کرد به آن ماه دین پناه

آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ
دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه

بی‌دست، جان سپرد به دامان عم خویش
چون ماهیِ به لجّه‌ی خون مانده در شناه

می‌داد جان به دامن شاه الغیاث گوی
می‌کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه

شاعر:وصال شیرازی

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

صبرش به سر رسید، چو قصه به سر رسید
از دست عمّه جان و ز جان، دست بر کشید

«واللهِ لا اُفارِقُ عمّی» خروش او
با این رجز به سوی عمو جان خود دوید

گودال رنگ کوچهٔ تنگ مدینه بود
از چشم مجتبایی او اشک می چکید

در ازدحام نیزه و تیر و عصا و سنگ
از ره رسید و جز سر و دستش سپر ندید

دستش فتاد و ‌ناله کشید: «آه مادرم»
قد حرم خمید، چون این ناله را شنید

افتاد و شد دخیل ضریح تن عمو
یک تیر حرمله، دو نشان را به چشم دید

این بار غیر حنجر پاکش سپر نداشت
تیر جفای حرمله را بر گلو‌ خرید

شاعر:سعید نسیمی

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

مثل یک صاعقه تکبیرِ حسن می‌آمد
یازده ساله ترین شیرِ حسن می‌آمد

بر تن از پیرهن خویش کفن ساخته است
او حسینیه‌ای از خشتِ حسن ساخته است

رگِ گردن متورم شده یعنی لبیک
مُشتهایش متراکم شده یعنی لبیک

یازده جرعه‌ی ناب از یَمِ حیدر خورده است
خوب پیداست که بر غیرتِ او برخورده است

دست حق بر درِ خیبر بخورد می‌فهمند
به رگ غیرت او بَر بخورد می‌فهمند

او یتیمی است که نعلین ندارد حتی
فکر صد خُم در آن بین ندارد حتی

او نمی‌دید که خاری به کف پایش بود
دامن پیرهنش زیر قدمهایش بود

چند باری به زمین خورد ولی باز دوید
تا که زهرا به زمین خورد علی باز دوید

خیره چشمانِ تَرَش رو به همان منظره بود
دورِ گودال فقط دایره در دایره بود

همه با خاطره‌ی بغضِ علی جمع شدند
حلقه در حلقه به یک نقطه ؛ ولی جمع شدند

حلقه‌ها تنگ‌تر از تنگ‌تر از قبل شده
قلب‌ها سنگ‌تر از سنگ‌تر از قبل شده

باید از بینِ همه رد بشود می‌داند
نه محال است مردد بشود می‌داند…

رد از شد حلقه‌ی پیرانِ عصازن و سپس از وسطِ جمعیتی سنگ به دامن
نه فقط سنگ که چوب و شن و آهن
بعد از آن سخت دوید
از دو سه تا حلقه‌ی اسبان سواری
وصدای نفس و شیهه و کوبیدن سُم‌ها
همه‌سو هولِ قدم‌ها وعَلَم‌ها

به خودش گفت کمی مانده برو از وسط اینهمه جامانده برو
پیش می‌رفت ولی حلقه‌ی یک لشکر شد
متراکم متراکم متراکم‌تر شد

داشت از بین همین فاصله‌ها رد می‌شد
از دل هلهله‌ها، هروله‌ها رد می‌شد

رد شد از حلقه‌ی سرنیزه و از حلقه‌ی شمشیر و کمانگیر و
کف پاش پُر از خون و تَنِ کوچک مجروح دوید و
لب گودال رسید و
ته گودل چه دید و…

که سنان بود و سنان داشت
نیزه‌ای فاتحه خوان داشت

حرمله غرقِ عرق چشم بر آن نیمه‌ جان داشت
آخرین تیر خودش را به کمان داشت
مادری موی کَنان سینه زنان پیش عمو بود ولی قدِ کمان داشت
پدرش بود عمو بود پدرش بر سر او بود…

پسر اُفتاد سر اُفتاد چه بد بال و پر اُفتاد
تنی روی تن اُفتاد حسن اُفتاد
راه یک تیرِ سه‌شعبه به دو حنجر اُفتاد

ناله‌ای بین گلو بود که زهرا غش کرد
او در آغوش عمو بود که زهرا غش کرد

کاش جبریل جراحات دو تَن را می‌بست
کاش می‌شد که علی چشم حسن را می‌بست

باز از خاک حسن مادر خود را برداشت
شمر تا کُندترین خنجر خود را برداشت…

شاعر:حسن لطفی

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

عبدلَله(ع) است و دارد، با بندگی قراری
تا اینکه جا نمانَد، از خیمه شد فراری

با جرأت و شتابان، بی واهمه میاید
میزد به قلب دشمن، بی صبر و بردباری

عشق عمو کشانده او را به بزم مقتل
دور از عمو همیشه، میکرد بیقراری

عشق حسین(ع)بود و دردانهٔ حسن(ع) بود
زینب(س) میان خیمه، مشغولِ سوگواری

سرنیزه ای سریعاً، آمد به پیشوازش
مهمانِ قتلگاه است، آمد برای یاری

میشد سپر برایِ جانِ عمو حسینش(ع)
دشمن از این شجاعت، شد غرقِ بدبیاری

نامردِ بی شرافت، از هر طرف می آمد
افتاد زیر نیزه، این طفلِ یادگاری

ناجور خورد شمشیر، افتاد بر تنِ خاک
دستش قلم شد ای وای، مادر مگر نداری؟!

در ازدحام گودال از حنجرش نفس رفت
با چکمه های شمر(لع) و، با ضربه های کاری!

شاعر:مرضیه عاطفی

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

عمه مرا رها کن
من می‌روم به میدان، تنها مرا دعا کن
من از تبار شیرم
گاهی مرا علی و، گاهی حسن صدا کن
من در طواف یارم
حاجی کربلا را، قربانی منا کن
عمه خدانگهدار
در دل به یاد داغم، بزم عزا به‌پا کن
با یاد اصغر و من
بر سینه‌ی عمویم، شش‌گوشه‌ای بنا کن

از غصه آب می‌شد
وقتی که دید ارباب، تنها خطاب می‌شد
وقتش رسیده حالا
باید که بعد قاسم، او انتخاب می‌شد
می‌ماند اگر به خیمه
حتما که شرمگین از، روی رباب می‌شد
خوشحال بود از این که
جزء فداییان، مولا حساب می‌شد
از غصه کم می‌آورد
از جانب عمویش، وقتی جواب می‌شد

می‌دید بین گودال
رو به غروب رفته، خورشید بین گودال
از شدت جراحت
خون عمو حسین‌اش، پاشید بین گودال
کار عمو تمام است
باران سنگ و نیزه، بارید بین گودال
بغضش ترک‌ترک شد
وقتی که خنجر شمر، خندید بین گودال
کم‌کم امید می‌باخت
شد ناامید آن‌روز، امّید بین گودال

آمد به‌کار، دستش
مثل عموش عباس، در کارزار دستش
از دست عمه پر زد
مثل کبوتری تا، آغوش یار دستش
مثل عقیق سرخی
شد بر رکاب سینه، حالا سوار دستش
آنقدر زخم برداشت
تا که میان گودال، شد لاله‌زار دستش
سر روی نیزه رفت‌و
تن روی خاک ماند و بین غبار دستش…

شاعر:انجمن ادبی یاقوت سرخ

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

چیزی نمانده از بدن او حیا کنید
دست مرا به جای سر او جدا کنید

خواهر تمام دار و ندارش برادر است
تا جان نداده عمه ، عمو را رها کنید

من مثل مجتبی و عمو مثل فاطمه
گودال هم مدینه شده ، کوچه وا کنید

ارزش نداشت آن قَدَر این چند روز عمر
تا که به زور، نیزه در این جسم جا کنید

ای پیرمردهای کوفه ، مبادا که بعد من
بی حرمتی به پیکر او با عصا کنید

باید که این جهاد علی اصغری شود
پس زود ِ زود حرمله را هم صدا کنید

تا عمه را غریب تر از این ندیده ام
جان مرا ازین قفس تن رها کنی

خیلی برای عمه دلم شور می زند
ای وای اگر که حمله به ناموس ما کنید…

شاعر:محمد حسین رحیمیان

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

هستم از راه و چاه ها آگاه
پیرو راه والِ مَن والاه
بنده ای عاشقم، سخن کوتاه
هست نامم همیشه عبدالله

فخر دارم، کریم زاده شدم
پاسبان حریم، زاده شدم

شور پرواز، از ازل دارم
کفن خویش در بغل دارم
میل برچیدن هُبَل دارم
ارث از فاتح جمل دارم

عمه دستم مگیر، صف شکنم
یازده ساله ام ولی حسنم

بین لشگر عمو اسیر شده
لب خشکش چنان کویر شده
بهر قتلش کسی اجیر شده
جان عمه ببین که دیر شده

من چگونه فقط نظاره کنم؟!
بگذار عمه فکر چاره کنم

عمویم سنگ بر جبینش خورد
بر زمین، چهره ی مبینش خورد
آتشی بر دل حزینش خورد
ضربه بر چشم نازنینش خورد

بنشینم که دست و پا بزند؟!
تشنه لب، آب را صدا بزند؟!

تا ته قتلگاه و گودالش
می روند این قبیله دنبالش
غرق خون است جسم بی حالش
نکند تا کنند پامالش

عرش حق روضه خوان و گریان شد
شمر با خنجرش نمایان شد

آه عمه دگر رهایم کن
جان فدای عمو، صدایم کن
نذری شاه کربلایم کن
می روم عمه جان دعایم کن

تا شوم من هم از سپاه حسین
می روم تشنه، قتلگاه حسین

عاشقی را من از پدر دارم
همچنان فاطمه جگر دارم
زرهی نیست؟! بال و پر دارم
بازویی همچنان سپر دارم

من نمردم به او لگد بزنند
نیزه با کینه و حسد بزنند

آه از روی عرش برخیزید
نیزه داران از او بپرهیزید
دست من را به پوست آویزید
جسم و جان مرا فرو ریزید

عمویم را به خاک و خون نکشید
از تنش کهنه پیرهن نبرید

شاعر:محمد جواد شیرازی

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

افتاده باز کار به دستِ کریم ها
مارانوشته اند گدا از قدیم ها
شانه زده به زلف کمندی نسیم ها
باید کشید نازِ نگاهِ یتیم ها

دستِ دعا به خاکِ قدم های او بزن
عبدِ خداست کودکِ ده سالة حسن

ده ساله بود قامتش اما وقار داشت
بالایِ چشم خویش دوتا ذوالفقار داشت
مثلِ ابالحسن سخنش اقتدار داشت
بر یاریِ عمو جگری بی قرار داشت

شهر مدینه با پدرش عهد بسته بود
از کودگی کنارِ بزرگان نشسته بود

با چشمِ خویش رفتنِ عشاق دیده بود
شش ماهه هم به فیضِ شهادت رسیده بود
او را عمو به بندِ محبت کشیده بود
دستش به دستِ عمة قامت رشیده بود

بوسید دست عمه به او التماس کرد
جان کند تا زخیمه خودش را خلاص کرد

پایِ برهنه جانب گودال می دوید
در بین ازدحام عجب موقعی رسید
فریادهای مادرت ِ سادات را شنید
فوری حسین پیکر او در بغل کشید

می خواست تا که ضربه نبیند ولی نشد
نیزه به پهلویش ننشیند ولی نشد

لعنت به حرمله گلویِ تشنه باز شد
این خون به رویِ چشم حسین چاره ساز شد
اصلا تمام کشتن این طفل راز شد
اما مقابل پدرش سرفراز شد

می خواست دست وپا بزند نیزه ها نذاشت
بابایِ خود صدا بزند نیزه ها نذاشت

در قتلگاه هر دو بدن زیرو رو شده
نیزه به رویِ نیزه به پیکر فرو شده
با پنجه های گرگ تنش جستجو شده
عریان به دستِ لشگرِ بی آبرو شده

مقتل نوشته با عجله مو کشیده اند
مثل کبوتری سر او را بریده اند

در قتلگاه روی تن او قدم زدند
با نعل تازه هر دوبدن را بهم زدند
یک عده جا نبود اگر ضربه کم زدند
بر نیزه جسم بی سر او چون عَلَم زدند

زینب گرفته دست به سر می کند نگا ه
درهم شده حسین و حسن بین قتلگاه

شاعر:قاسم نعمتی

_________________________________________________

متن شعر حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

دست اگر از پوست آویزان شود
خوش تر است از این که بار جان شود
جان اگر در مقتلت قربان شود
مرگ در آغوش تو آسان شود
با تو در این بحر هم رنگم عمو
با گلو و دست می‌جنگم عمو

نیزه ها رفتند بین پهلویت
سنگ جا خوش کرده روی ابرویت
چنگی افتاده به موج گیسویت
دست من قربان دست و بازویت
با خودم آوردم آنچه هست را
پس پذیرا باش از من دست را

مادرت هم دست داده پای یار
من چرا بی بهره باشم یک کنار
تیر ها و تیغ های آبدار
ساقی جسمت شدند ای شهسوار
داری ای شه خانه خانه میشوی
چون اناری دانه دانه میشوی

ای به قربان قد و بالای تو
کاش در گودال باشم جای تو
میکشم این نیزه را از نای تو
تا ته این قصه هستم پای تو
با تو تا اعماق این غم میروم
زیر سُمّ اسبها هم میروم

لحظه ای این قوم کور شب پرست
برنمی‌دارند از جان تو دست
استخوان هایت شبیه نی شکست
نیزه ای راه گلو را بسته است
آمدم آغوش وا کن جان من
آمده گودال بابایم حسن

دشمنم با هر که با تو بد کند
کاش دستم از تو دردی رد کند
کار سرو امروز کوته قد کند
کاش تیری حنجرم را سد کند
کیف کن از غیرتم دور از وطن
حرمله زانو زده در نزد من

شاعر:محمد علی بقایی

اشعار شب چهارم محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب چهارم محرم 1401

شعر دو طفلان حضرت زینب (س)

سلام حضرت دارالسلام‌ها زینب
سلام جامع جمع امام‌ها زینب
شکوه صبر و سکوت و صلابت و فریاد
حماسه‌ی ابدی و سَّلام‌ها زینب
سلام ای جگرِ فاطمه جهادِ علی
سلام خواهر صلح و قیام‌ها زینب
تمامِ پاسخِ پرسش برای خلقتِ زن
جواب کاملِ این احترام‌ها زینب
چه کس رسیده به نور نَوافِلت بانو
چه کس رسیده به شانت کدام‌ها زینب
حسین ملتمس یک قنوتِ تو تا که…‌
تمام با تو شود ناتمام‌ها زینب
سلام زمزمه هفت مرتبه سوگند
برای دیدن ختم کلام‌ها زینب

فقط نه روضه که باید کلام تو برسد
پیام داری و باید پیام تو برسد

برای خاکِ ترک خورده آب آوردی
هزار چشمه به جای سراب آوردی
تو از بهشت تو از نور از کنار خدا
تو با نهایت عزت حجاب آوردی
فقط تویی که در این روزگارِ پُر تشویش
برای عاطفه‌ی زن جواب آوردی
که جمع عاطفه و عقل و عشق و احساس است
و در کمال شرف انتخاب آوردی
تو نقطه چینی و باید ادامه‌ی تو شوند
تو خواهرانِ مرا در حساب آوردی
فقط خداست که آرامش تو را فهمید
که ایستادی و فصل‌الخطاب آوردی
تو روی دست هرآنچه که داشتی دادی
برای عشق دو عالیجناب آوردی

وداع نکردی و دیدی به شوقِ غم رفتند
خدای من دو جگرگوشه‌ی حرم رفتند

خدا کند نرسد ناله‌های آخرشان
خدا کند نرسد دادشان به مادرشان
میان خیمه نشسته چسان؟ نمی‌دانم
دعا کنید نبیند وداعِ آخرشان
نشسته فاطمه اینسو علی هم آنطرفش
نشسته‌اند بگِریند پیش دخترشان
سوارِ نیزه به دستی بقیه را می‌خواند:
زمانش آمده بازی کنیم با سرشان
سوارهای حرامی چقدر می‌چرخند
که حلقه تنگ شود دورِ حلقِ حنجرشان
که نیامده عباس کار خود بکنند
که تا گلاب کشند از تمام پیکرشان
جگرخراش بوَد ناله‌های وا اُمّا
سپاه ساخت خدایا علیِ اکبرشان

حسین آمد و در بِینشان زمین اُفتاد
بلندمرتبه شاهی زِ صدرِ زین اُفتاد

شاعر:حسن لطفی

_________________________________________________

شعر دو طفلان حضرت زینب (س)

اینک زمان، زمان غزل‌خوانی من است
بیتی‌ست این دو خط که به پیشانی من است

هان ای یزید! بشنو و ابرو گره نزن
این میهمانی تو نه… مهمانی من است!

غرّه نشو به آنچه سرِ نیزه کرده‌ای
این‌ها چراغ‌های چراغانی من است

هفتاد سر از این همه، با من برادرند
اما دو سر از این همه، قربانی من است

نذر من است و از پی احیای دین حق
خونِ دو چشم خانۀ بارانی من است

ایمن مباد از این همه مشعل، خزان تو
تا نوبت بهار گُل‌افشانی من است

ما را چو آفتاب به شامَت کشانده‌ای
اینک زمان قافله‌گردانی من است…

شاعر:مهدی بهارلو

_________________________________________________

شعر دو طفلان حضرت زینب (س)

خلوت شده دور و برت جانم فدایت
ای جان زینب، جان طفلانم فدایت

فرزند ها هستند بی شک جان مادر
من جان برایت هدیه آوردم برادر

ای کعبه ی من رنجشی از زائرت نیست؟
قربانیان من قبول خاطرت نیست؟

افسوس، من، از این دو گل بهتر ندارم
باید برایت عاشقانه سر بیارم

آه ای سلیمان هدیه ای ناچیز دارم
از هدیه ام حالی غرور انگیز دارم

در پیش مادر سربلندت می کنم من
عون و محمد را پسندت میکنم من

بر قامت این کودکان حق پرستم
با دست های خود لباس رزم بستم

از نیزه ها بر جانشان باکی ندارم
از کینه ی شمر و سنان باکی ندارم

شرط مواسات من است این جان خواهر
باید به خون غلطند این دو مثل اکبر

شاید که کارت با عدو بالا نگیرد
بگذار تا فرزند من جایت بمیرد

حتی تن این ها اگر شد ارباً ارباً
هرگز نخواهی دید اشک خواهرت را

من از همین دم دست از آنها کشیدم
از تو نه اما از پسرها دل بریدم

بر آسمان نیزه ها باید نشینند
بهتر که عصر غارت ما را نبینند

وقتی که دست مادر آنجا بسته باشد
خوب است چشم غیرتی ها بسته باشد

بهتر که جولان سنان ها را نبینند
بر صورت مادر نشان ها را نبینند

آنجا که دست و پای طفلانت بسوزد
آنجا که معجرهای طفلانت بسوزد

بر ناقه های بی حجاب افتاده باشیم
آنجا که در بزم شراب افتاده باشیم

باشد که در خیرات نان آنها نباشند
دروازه ی ساعات را آنجا نباشند

بهتر مرا با چادر پاره نبینند
در کوچه های شام آواره نبینند

تا دور بینم از سرت سنگ بلا را
نذر سپر کردم برایت بچه ها را

تا سنگ ها شان سمت این دو سر بیافتد
شاید سرت از نیزه ها کمتر بیافتد

شاعر:حسن کردی

_________________________________________________

شعر دو طفلان حضرت زینب (س)

درد من یا درد تو اینها ، چه فرقی میکند
زیـنبت با اکبر لیلا ، چه فرقی میکند

اذن میدان داده ای بر اکبر لیلای خویش آمده وقت نبرد ما چه فرقی میکند

جنگ توجنگ من است پس توبگوکه اکبرت
با یلان زینب کبـری چه فرقی میکند

فرق دارد اکبرت آری که او شه زاده است
در صف میدان شدن اما چه فرقی میکند

این کفن پوشان فدایی و غلام اکبرند
هردو قربانیـیتان مولا چه فرقی میکند

مادر اکـبر بود لـیـلا اگـــر من زیـنبـم
آه من هر کس کند لیلا چه فرقی میکند

او برایت یک جوان و من دوتا آورده ام
عشق من معلوم شد اینجا چه فرقی میکند

مادر این دو من هستم دختر شیر خدا
ماده شیر و شیر نر آقا چه فرقی میکند

گرجهاد آزاد بود بر ما زنان میشد عیان
زینبت در رزم با یلـها چه فرقی میکند

دست بر تیغ ار برم حیدر نمایان میشود
جنگ، اینجا میشود معنا چه فرقی میکند

من علمدار توام در بین زنـهای اسیر
کار من با حضرت سقا چه فرقی میکند

آنکه میخواد دهد جان را به راه عشق تو
کوهو دشتو خشکیو دریا چه فرقی میکند

من فدایی توام در هر زمان و هر مکان
شام،کوفه،کربلا،مولا چه فرقی میکند

کی جدا بوده غم و درد منو تو یاحسین
حال یا دیروز یا فردا چه فرقی میکند

این دو شاگردان عباسند در جنگ آوری
اذن میدان ده ببین حالا چه فرقی میکند

یا محمد یا که عونم ،هردو را راهی بکن
هردو در میدان کنند غوغا چه فرقی میکند

(جان و مال و همسرو فرزند من قربان تو
بی توروز و شب این دنیا چه فرقی میکند)

شاعر:سجاد قاسمی

_________________________________________________

شعر دو طفلان حضرت زینب (س)

همان سروی که تندیس وقار و استقامت شد
وجودش شاه تیغی با صلابت در علامت شد

علی مرتضی در باطن و زهراست در ظاهر
ظهور آیه ی نوراست و مروارید عصمت شد

صحیح ترجمان رب خدرالقدس یعنی که
غبار چادر او موجب ایجاد خلقت شد

مفاتیح لبش غرق زیارتهای مأثوره است
قنوتش جلوه کرد و قبه ای از استجابت شد

غزل ها حُرّ توّابند و منبرها به استغفار
تمامش دون شأن زینب است آنچه روایت شد

دو فرزندش دم “یا نور” و “یا قدوس” او هستند
دو تا قرص قمر تقدیم خورشید امامت شد

به سوی ماه روی نیزه قامت بست عاشورا
چه خوشحال است تقدیم امامش این دو رکعت شد

دو تا فرزند اسماء و دو تا اسماء حسنایند
دو حرف از اسم اعظم که در این مقتل تلاوت شد

یکی پهلوش شد زخمی، یکی بازوش شد زخمی
مصیبت های پشت در، میان این دو قسمت شد

دو لاله یا دو ریحانه، دو کوه شانه در شانه
به روی خاک افتادند، یعنی که قیامت شد

محمد پاسبان پیکر زخمی عونش شد
محمد تا زمین افتاد جسم عون غارت شد

ملائک تا دم خیمه، خبر بردند با گریه
به روی بالها تشییع دو خورشید طلعت شد

ولی از خیمه ی چشمش نیامد اشک یک لحظه
میان خیمه ی خود باز مشغول عبادت شد

از اینکه در میان معرکه زهرا نشد او را
از اینکه جان نداده پای او، غرق خجالت شد

دو تا دلبند روی نیزه ها دارد ولی هر شب
هلال خویشتن را دید و مشغول زیارت شد

کسی که پرده دار محملش بودند مریم ها
حریمش هتک حرمت شد، گرفتار اسارت شد

شاعر:محسن حنیفی

_________________________________________________

شعر دو طفلان حضرت زینب (س)

چون من اینگونه کسی پیش تو دلباخته نیست
مثل شمشیر غمت، تیغ کسی آخته نیست

ای گل سرخ که پرپر شده ای در گودال
هلهله دور و برت هست، ولی فاخته نیست

آه…شمر است و گلوی تو، از این میسوزم
کاری از دست من سوخته دل ، ساخته نیست

گونه دختر تو گرچه که سرخ است ولی
گونه ای کز اثر شوق گل انداخته نیست

دیگر از لطف لبت قاری شیرین دهنم
آنکه ما را وسط همهمه نشناخته نیست

به پریشانی زلف تو قسم در عالم
پرچمی چون سر تو روی نی افراخته نیست

شاعر:سید ابوالفضل عصمت پرست

_________________________________________________

شعر دو طفلان حضرت زینب (س)

مرا قابل نمی دانی و‌ یا اولاد خواهر را؟
قسم باید دهم یعنی تورا و جان مادر را؟
نگاهی کن‌ تو قد و قامت این دو دلاور را
به سر بستند یا زهرا به بازو نام حیدر را

به رگ هاشان فقط خون علی می جوشد از غیرت
علی هیبت علی شوکت علی سیرت علی صولت

به زینب نه نگو جان یل ام البنین..باشد؟
خدارا خوش نمی آید که زینب شرمگین باشد
خجل از روی لیلا و رباب و آن و این باشد
نبینم پیش خواهر چشم هایت بر زمین باشد

چه فرقی می کند بی تو برایم زندگی اصلا؟
نباشی تو برادرجان چه کاری بهتر از مردن؟

برادر جان ز عمق دل برایت آه آوردم
چرا که تحفه ای ناچیز بهر شاه آوردم
دوتا گلدسته آوردم دو پاره ماه آوردم
تو اوج قله ای و من به دوشم کاه آوردم

فقط‌ نه بچه های من سر زینب فدای تو
خودم هم میر‌وم میدان فدایی شم به پای تو

به فکر من مباش اصلا چراکه غم ندارم من
تورا دارم..همین کافیست..چیزی کم ندارم من
به غیر از تو کس و کاری در این عالم ندارم من
مبادا با خودت گویی..خدا..مرهم ندارم من

نمرده خواهرت اشک غریبی تورا بیند
ببیند بی کسی ات را به حال خویش بنشیند؟

مشو راضی ببینند این دو اشک و آه زینب را
میان خیمه ها وضع حجاب نامرتب را..
به رخساره کبودی و نشانِ خونِ بر لب را
تن بی جان تو روی زمین و نعل مرکب را

نمی آرند طاقت دست های بسته ی من را
مشو راضی ببینند این دو پای خسته ی من را

شاعر:آرمان صائمی

اشعار شب سوم محرم ۱۴۰۱

1
اشعار شب سوم محرم 1401

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت

کربلا از من عموی مهربانم را گرفت

وقت دلتنگی همیشه او کنارم می‌نشست
بی‌وفا دنیا انیس و همزبانم را گرفت…

روز عاشورا چه روزی بود؟ حیرانم هنوز
جانِ کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت

خرمنِ جسمی نحیف و آتشِ داغی بزرگ
درد رد شد از تنم، روح و روانم را گرفت

تار شد تصویر عمه، از سفر بابا رسید!
«آن مَلک» آهی کشید و بعد جانم را گرفت

شاعر:کاظم بهمنی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

گوش من سنگین شده بابا شنیدن مشکل است
دست هایم راببین نازت خریدن مشکل است

نا نمانده تاکه بردارم سرت را از زمین
راس خونینت درآغوش کشیدن مشکل است

لکنتی افتاده در گفتار من.. بابا ببخش
با دهانی که شکسته بوسه چیدن مشکل است

قدر چل سال از زمانه باز سختی دیده ام
بیش از این پای شما بابا چکیدن مشکل است

خواستم تاروی زانویم بگیرم این سرت
دیدم انگاری دگر قامت خمیدن مشکل است

مردم وزنده شدم تا در خرابه آمدی
روی ماهت را به‌روی نیزه دیدن
مشکل است

از زبانت جمله ای گفتی؟ بگو تا بشنوم
گوش من سنگین شده بابا شنیدن مشکل است

شاعر:محسن راحت حق

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

رفتی و با غم همسفر ماندم در این راه
گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی
گفتم غریبی، نه غریبی چاره دارد
آه از یتیمی ای پدر، آه از یتیمی!

من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفه
روی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دور
در بین جمعیت تو را گم کردم اما
با هر نگاه خود تو را بوسیدم از دور

من بودم و تو، نیمه‌شب، دروازهٔ شام
در چشم من دردی و در چشم تو دردی
من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم
تو گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی

در این زمانه سرگذشت ما یکی بود
ای آشنای چشم‌های خستهٔ من
زخمی که چوب خیزران زد بر لب تو
خار مغیلان زد به پای خستهٔ من

ای لاله! من نیلوفرم، عمه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی
بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمی‌گیرم سراغی

شاعر:سید محمد جواد شرافت

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

چشم تو را چقدر به این در گذاشتند؟
گفتی پدر، مقابل تو سر گذاشتند

تنها به این بسنده نکردند شامیان
پا را از این که بود فراتر گذاشتند…

بگذار عمۀ تو بگوید که بر دلش
یک روز داغ چند برادر گذاشتند؟

آن آتشی که سوخت درِ خانۀ علی
بر جان لاله‌های پیمبر گذاشتند

دستان کوچک تو به پهلوست، پیش از این
این درد را به پهلوی مادر گذاشتند

ای دختر سه‌ ساله تو هم مثل مادری
این ارث را برای تو دختر گذاشتند

داغ تو ابرهای جهان را بهانه داد
داغی که تا سپیدۀ محشر گذاشتند

آن شب فرشته‌ها همه از عرش آمدند
بر زانوان کوچک تو سر گذاشتند…

سهم تو گریه بود و همین گریه‌های تو
چشمان شهرهای مرا تر گذاشتند

از انتقام گفتم و شعرم تمام شد
این فصل را به نوبت دیگر گذاشتند

شاعر:عباس شاه زیدی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

کم آمده است مرغ دلم آب و دانه‌اش
خال لبت کجاست که گیرم نشانه‌اش

دستت نرفت در کمرم آن قدر که شمر
پیچید دور گردن من تازیانه‌اش

آتش بگیرد ای پدر ای کاش سر به سر
بازار شام و روسری بچه‌گانه‌اش

سنگ عقیق تو به دکانی به کوفه بود
بر سنگ بسته باد دکان و دهانه‌اش

نیمی به شعله سوخت و نیمی به باد رفت
زلفم که بود دست اباالفضل شانه‌اش

دختر پدرپرست بود منع من مکن
دختر دلش خوش است به بوس شبانه‌اش

یادم نرفته است درختی که بین راه
رخسارۀ تو بود چراغ شبانه‌اش

یادم نرفته است که راهب مسیح شد
زآن کُنج لب به کُنج کلسیا و خانه‌اش

از راهب و درخت چه کم داشت دخترت
آویز این دلی و بهای بهانه‌اش

روز جزا که هر که بیارد عبادتی
معنی دلش خوش است به شعر و ترانه‌اش

شاعر:محمد سهرابی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

امشب که با تو انس به ویران گرفته ام
ویرانه را به جای گلستان گرفته ام

امشب شب مبارک قدر است و من تو را
بر روی دست خویش چو قرآن گرفته ام

از میزبانی ام خجلم سفره ام تهی ست
نان نیست جان به مقدم مهمان گرفته ام

پاداش تشنه کامی و اجر گرسنگی
گل بوسه ای است کز لب عطشان گرفته ام

از بس که پابرهنه به صحرا دویده ام
یک باغ گل ز خار مغیلان گرفته ام

بر داغدیده شاخۀ گل هدیه می برند
من جای گل، سرِ تو به دامان گرفته ام

زهرا به چادرش ز علی می گرفت رو
من از تو رو به موی پریشان گرفته ام

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

سلام کرد و نشان داد جای سلسله را
چه بی مقدمه آغاز می کند گله را

نه از سنان و نه از شمر گفت نه خولی
بهانه کرد فقط طعنه های حرمله را

نگاش چونکه به رگ های نامرتب خورد
نکرد شکوه و پوشاند زخم آبله را

ز استلام لب و خیزران شکایت داشت
از اینکه چوب، رعایت نکرد فاصله را

کشید زجر، هم از دست زجر هم پایش
شبی که گم شد و گم کرده بود قافله را

سبب چه بود که هنگامه ورود به شام
نمی شنید صدای بلند هلهله را

و در ازای دو تا بوسه داد جانش را
ندیده چشم کسی اینچنین معامله را

شاعر:محمد علی بیابانی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

این شنیدم که چو آید به فغان طفل یتیم
افتد از نالۀ او زلزله بر عرش عظیم

گر چنین است چه کرده‌ست ندانم با عرش
آه! طفلی که غریب است و اسیر است و یتیم

از چه ویران نشدی ای فلک آن‌دم که شدند
اهل‌بیت شه بی‌یار به ویرانه مقیم

ساخت ویرانه‌‌نشین ظلم عدو قومی را
که خداوند ثنا گفته به قرآن کریم…

گشت آن سلسله را روز و شب و صبح و مسا
آه و فریاد انیس و، غم و اندوه ندیم

بود با یاد قد تازه جوانان همه را
قدی از هجر دوتا و دلی از غصّه دو نیم

دید در خواب رقیّه که به دامان پدر
کرده جا با دلی آسوده ز هر وحشت و بیم

بگُشودی دهن از شوق پدر بهر سخن
بشکفد غنچه به وقت سحر از فیض نسیم…

گشت بیدار و برآورد خروش و سر شاه،
آمد از بهر تسلّای وی از لطف عمیم

داشت از بهر پذیرایی مهمان عزیز
نیمه‌جانی به تن و کرد همان دم تسلیم…

شاعر:استاد صغیر اصفهانی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

گریه کن گریه، که احیای همه احکام است
التیام جگر سوخته‌ی اسلام است

گریه کن، سینه بزن، آه بکش، مرگ بخواه
نوکر از روضه اگر جان ندهد ناکام است

لب دلسوخته ها را همه شب دوخته اند
گریه کن، گریه زبان همه ی ایتام است

آن قتیل العبراتی که به ما گفت حسین
گریه‌ی زینب، در حال عبور از شام است

ای که باران به دعای تو می آمد…حالا
سنگ می بارد و هر سنگدلی بر بام است

نیستی تا که ببینی دم دروازه شام
دل بی تاب رباب تو چه ناآرام است

چوب میزد به دهانت پسر مرجانه
چوب در دستی و در دست دگر یک جام است

دختری داشتی ای شاه و کنیزش خواندند
چه بگویم…همه روضه همان الشام است

شاعر:مسعود یوسف پور

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

زهرا شدی و قد کمانت گواه تو
آرام شد سر پدرت در پناه تو

زینب شدی به حکم رد تازیانه ای
که اینچنین نشسته به چادر سیاه تو

مثل پدر قدم به قدم در نگاه دشت
خون گریه کرده خار مغیلان به راه تو

از زجر دیدنت چه بگویم که نیمه شب
دست خسوف پرده کشیده به ماه تو

تشت طلا شبیه به ظرف طعام نیست
سیلی چه کرده با دل خون نگاه تو؟

اشکت تباه کرده شب و روز شام را
دیگر چه حاجت است به نفرین و آه تو؟

زخمی ترین سه ساله‌ی تاریخ بوده ای
معصوم بودنت شده تنها گناه تو

شاعر:احمد حیدری

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

خودم را می‌کِشم سویت دو پایِ ناتوان را نَه
غمم از یاد بُردم طعنه‌های کودکان را نَه

سرِ تو رفت و قولت نه یقینم بود می‌آیی
به عمه صبر دادی دخترِ شیرین‌زبان را نَه

تمام دختران خوابند زیرِ چادرِ عمه
یتیمت را ببر سربارم اما عمه‌جان را نَه

خداصبرت دهد دیدی که می‌خندند بر وضعم
که بر هر زخم طاقت داشتم زخم زبان را نَه

شنیدم غارتت کردند و عُریانت به خود گفتم
که دزدان را نمی‌بخشم خصوصا ساربان را نَه

حلالت می‌کنم ای تازیانه سنگ خاکستر
حلالت می‌کنم ای خار اما خیزان را نَه

همینکه چوب می‌خوردی لبانم چاک می‌خوردند
به او گفتم بزن من را ولیکن آن دهان را نَه

طنابی در تمام شهر دورِ گردنِ ما بود
فقط گفتم بکش مویم ولی این ریسمان را نَه

گذشتم با مکافات از حراجیِ یهودی‌ها
من عادت داشتم بر درد ، درد استخوان را نَه

به من برمی‌خورَد ما سفره‌دارِ عالمی هستیم
بیاندازید سویم سنگ اما تکه نان را نَه

اگرچه کودک و پیرش هولم دادند و مو کندند
پدر بخشیدم آنان را ولی پیرِزنان را نَه

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

آیینه دار عصمت کبرا رقیه
بالا نشین عالم بالا رقیه

بابای او باب نجات امت است و
باب ورود قلب این بابا رقیه

دنیا اسیر دست های کوچک اوست
فردا امیر عرصهٔ عقبی رقیه

ابر کرم، باران رحمت، رود جود است
عالم کویر تشنه و دریا رقیه

با هر نفس از نای عاشق روضه خیزد
دم یا حسین و بازدم هم یا رقیه

هم‌ کوثر و‌ هم‌ کاف ها یا عین صاد است
زینب ترین زهرای عاشورا رقیه

با یک نگاه از گوشهٔ چشم کبودش
حاجات ما را می کند امضا رقیه

از اربعین جا ماند اما ماند رزقِ
مشّایهٔ ما سینه زن ها با رقیه

از کربلا تا شام با صدها مغیره
شد قاب عکس روضهٔ زهرا رقیه

دوران هجرانش سر آمد تا سر آمد
بر زانویش بنشاند بابا را رقیه

حالا خرابه هیئت و او ‌روضه خوان است
گشته گریزش بوسه بر رگها رقیه

شاعر:سعید نسیمی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بی تو پنهان کردن بغض گلو مشکل شده
زندگی دور از تو و دور از عمو مشکل شده

گریه کردم! آمدی با «سر»…خدایا حاجتم-
-شد برآورده، اگر چه آرزو مشکل شده

جانِ من بابا کجا بودی که مویت سوخته؟!
دست-بردن بین مویَت؛ مو به مو مشکل شده

عمه زینب(س) تازیانه خورد جای ما همه
نا ندارم! گفتنِ راز مگو مشکل شده

زجر(لع) بسکه بر دهانِ من زده با پشتِ دست
زخم بر لب دارم و این گفتگو مشکل شده

میگذارم این سرت را آنطرف پهلوی خود
چون برایم دیدنِ از روبرو مشکل شده

سنگ خورده روی چشمانم سرِ بازار شام
تار می بینم! برایم جستجو مشکل شده

میکشم دست کبودم را به روی صورتت
بوسه بر پیشانی و زخم ِ گلو مشکل شده!

شاعر:مرضیه عاطفی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

هنوز ردَ غروبت در آسمان باقی‌ست
طلوع سرخ تو باقی‌ست، تا جهان باقی‌ست

در این دیار، که فانی‌ست هر چه شادی و غم
غمِ مقدسِ داغِ تو همچنان باقی‌ست

قسم به «قَوِّ عَلیٰ خِدمَتِکْ»، جوارح من
در اختیار غم توست، تا توان باقی‌ست

بیا و مشتری‌ آبروی چشمم باش
هنوز قطره‌‌‌ی اشکی در این دکان باقی‌ست

سیاهی‌ام؛ نه زغالی که چای دم داده
منم همان‌چه که در قعرِ استکان باقی‌ست

هزار و نهصد و پنجاه بار باید مرد
چقدر زخم شنیدم؛ چقدر جان باقی‌ست

صدای کشتنت الله‌اکبرِ کوفی‌ست
هنوز داغ تو در روضه‌ی اذان باقی‌ست

مگر جماعت کفتار غارتت کردند؟!
که از رشیدِ تنت چند استخوان باقی‌ست

اگر چه جوهر تاریخ، قطره‌قطره مکید
هنوز خون تنت در رگ زمان باقی‌ست

شاعر:رضا قاسمی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

“پدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی‌گیرد؟
غروب غربت ما از چه رو پایان نمی‌گیرد؟

پدر! حالا که تو در آسمان هستی بپرس از ابر
که من از تشنگی پرپر زدم، باران نمی‌گیرد؟

علی‌اکبر پس از این شانه بر مویم نخواهد زد
علی‌اصغر سرانگشت مرا دندان نمی‌گیرد

به بازی باز هم خود را به مردن زد عموجانم
ولی با بوسه‌هایم چون همیشه جان نمی‌گیرد

نگاه عمه طعم اشک دارد، امشب تلخی‌ست
دل دریایی او بی‌دلیل این‌سان نمی‌گیرد

نمی‌دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب
تمرّد می‌کند، از هیچ‌کس فرمان نمی‌گیرد

پدر! می‌ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد؟
دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی‌گیرد”

شاعر:آرش شفاعی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

کیست تا چاره کند غربت این قافله را
زخم جانسوز به جا مانده ی از سلسله را

غیر این روسری پاره که بر سر دارم
نیست چیزی که ببندم دهن آبله را

دست و پا گیرم و تقصیر خودم نیست ببین
برده ام از همه ی همسفران حوصله را

رمقی نیست به جسمم که بیایم پیشت
تو بیا سوی من این چند قدم فاصله را

آنقدر دشمن تو مشت زده بر دهنم
که نمانده دهنی تا به تو گویم گله را

خولی و شمر و سنان چشم چرانند ولی
کاش می شد که نبینیم دگر حرمله را

وای از شام که یک عمر به ما سخت گذشت
بس که از حد گذراندند کف و هلهله را

کوچه ها تنگ و پر از ننگ به دست همه سنگ
کاش بودی که بگیری جلوی غلغله را

عمه در مانده شد و گریه امانش را برد
نتوانست که پایان دهد آن غائله را

شاعر:حسن شیرزاد

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

دختر چه می‌خواهد؟
جز کنج آغوش پدر دیگر چه می‌خواهد؟
جز دیدن بابا
مرهم برای سینه‌ی مضطر چه می‌خواهد؟
با گریه می‌گوید؛
حالا رقیه با سر او هرچه می‌خواهد
خلخال یا معجر؟
من که نفهمیدم پدر، آخر چه می‌خواهد!
بابا نمی‌دانم!
ازجان من این زجر زجرآور چه می‌خواهد؟
پس کو عمو عباس؟
بر نیزه راس اکبر و اصغر چه می‌خواهد؟

پایش ورم دارد
درد زیادی با خودش در هرقدم دارد
با این‌که کم‌سن است
اما شبیه عمّه زینب قد خم دارد
شب‌ها نمی‌خوابد
آنقدر که در سینه‌اش احساس غم دارد
آنقدر هم بد نیست
این موی آشفته فقط یک‌شانه کم دارد
در زیر چشم خود
ارثی کبود از مادر اهل‌حرم دارد
دشمن نبرده؟ نه!
بخشید النگو را خودش از بس کرم دارد

بغض گلویش را
می‌خورد تا می‌دید روی نی عمویش را
در کوچه‌وبازار
با آستین پاره می‌پوشاند مویش را
بردند شامی‌ها
با آن لباس پاره‌پاره آبرویش را
از رنگ رخساره
می‌فهمد آخر هرکسی راز مگویش را
خیلی دلش تنگ است
دوری بابا تنگ کرده خلق‌و‌خویش را
دندانش افتاده
سیلی عوض‌کرده‌ست روی خنده‌رویش را

پَر دردسر دارد
وقتی که سنگین می‌شود سر، دردسر دارد
خواهر اگر باشد
بین شلوغی هی برادر دردسر دارد
مویی که می‌سوزد
وقتی که باشد زیر معجر دردسر دارد
اصلا چه بهتر سوخت
القصه در بازار کمتر دردسر دارد
القصه در بازار
فهمیده‌ام خلال و زیور دردسر دارد
القصه در بازار
در ازدحام چشم، دختر دردسر دارد…

شاعر:انجمن ادبی بروجرد

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

انداخته روی سر من جا گُلِ سر
از روسری گفتم برایت یا گُلِ سر

روزی سرت را طبل ها می بُرد اما
می برد دشمن از تمام ما گُلِ سر

چشمم که بر انگشتری ساربان خورد
دادم هوا می رفت که بابا … گُلِ سر

هرشب برایم عمه جان با آه میگفت
می آورد بابای تو فردا گُلِ سر

امشب بیا بگذر ز خیر گوشواره
جشنی بگیر اینجا برایم با گُلِ سر

دستی نداری که ببافی گیسویم را
من را ببین خوش باورم، کو تا گُلِ سر!

لبهای تو خشکش زده چون صورت من
چیزی بگو، کی خواسته حالا گُلِ سر؟

وقتی دلم آشفته چون بازار شام است
یک بوسه می ارزد به یک دنیا گُلِ سر

شاعر:رضا دین پرور

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

لب های او جز ناله آوایی ندارد
دیگر برایش خنده معنایی ندارد

اکنون که اینجا آمدی باید بگوید
جز این خرابه دخترت جایی ندارد

باید بگوید از غم تنهایی خود
چون هم نشینی غیر تنهایی ندارد

یادش بخیر آن بوسه های گرم بابا
حالا لبش سرد است و گرمایی ندارد

در کوچه های شام هم با گریه می گفت
یک کاروان نیزه تماشایی ندارد!

تفسیری از ایثار و غیرت می شود چون
از نسل زهرا است و همتایی ندارد

هر چه مصیبت بود از آنجا شروع شد
وقتی که فهمیدند بابایی ندارد…

شاعر:محسن زعفرانیه

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

شنیدم از زبان نیزه ها قصد سفر داری
بگو در این سفر اصلا مرا مد نظر داری

تو تنهایی و من تنهاترم از تو در این دنیا
خدا را شکر مثل من در اینجا یک نفر داری

به لطف بوسه ات از روی نیزه مطمئن هستم
هوایم را از آن بالا پدرجان بیشتر داری

به قدری ضربه خوردم که لهوفی مستند هستم
کتاب روضه ام باید مرا با بوسه برداری

هنوز از سنگها آزار می بیند سر عمه
به جرم اینکه تو هم نام حیدر یک پسر داری

خبر دارم سرت از روی نی تا پای می رفته
تو هم از حال ما در مجلس مستان خبر داری

سرم بر بالش خاک خرابه خوب میداند
که بر لب چوب تر در زیر سر هم طشت زر داری

کنار اکبر و عباس یا پیش علی اصغر
کدامین نیزه را بابا برایم زیر سر داری

شاعر:سعید پاشازاده

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

قلبم شکست اما ، اندازه ی سرت نه
آشفته دیده بودم مانند پیکرت نه

تا شام غصّه خوردم با تو ولی نگفتم
ای کاش ساقی ات بود اینجا و خواهرت نه

پای تو ایستادم وقتی همه نشستند
پایت همه نشستند سرو تناورت نه

یک کربلا برایت تا کوفه گریه کردم
در اشک دیده بودم در خون شناورت نه

از ابرها گذشتیم با کاروان گریه
چشم همه سبک شد چشمان دخترت نه

در خواب پر گرفتم ای ماهِ مِه گرفته
تا عرش دیده بودم بالای منبرت نه

بین صفای آهت تا مروه ی نگاهت
عالم دویده اما همپای هاجرت نه

شاعر:محمد بختیاری

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

زدن نداره
دختری که رمق به تن نداره

راه می‌رم آروم
این پا که نای دویدن نداره

گفته بودم: آب
این دیگه ناراحت شدن نداره

خیال می‌کردم
نماز خونه؛ دست بزن نداره

سه ساله‌مه من
سه ساله دختر که زدن نداره

هیچ کسی تو شام
ماه تر از بابای من نداره

بگم کی هستم
ظاهر من جای سخن نداره

شاهزاده آخه
پیراهن پاره به تن نداره

اومدی بابا!
گلت که رنگ یاسمن نداره

موهای سوخته
ببخش دیگه شونه زدن نداره

اسیر کوچیک
جز آغوش باباش وطن نداره

دیگه رقیه‌ت
طاقت بی بابا شدن نداره

عمه! بمیرم
بابای من چرا بدن نداره؟

گلاب و معجر
کسی واسه غسل و کفن نداره؟

هیچ کسی اینجا
جواب واسه سوال من نداره

شاعر:قاسم صرافان

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

می آید آخرسر، سرت … چیزی نمانده
تا جان بگیرد دخترت … چیزی نمانده

با چادری گلدار و سنجاق و عروسک
می آید این جا مادرت … چیزی نمانده

خورشید ویرانه قدم رنجه نمودی
دیر آمدی از اخترت چیزی نمانده

«عجّل وفاتی» گفتنم را که شنیدی
از عُمر یاس پرپرت چیزی نمانده

من خواب دیدم که در آغوش تو هستم
حالا ولی از پیکرت چیزی نمانده

داری نگاهم می کنی با چشم بسته
از پلک چشمان ترت چیزی نمانده

لکنت زبانم علتش سیلی زجر است
از نور چشم کوثرت چیزی نمانده

با تازیانه روز و شب مأنوس بودم
یعنی که از نیلوفرت چیزی نمانده

سنگ و تنور و نعل و نیزه … علت این هاست
که ای پدر! از ظاهرت چیزی نمانده

لعنت به شمر و خنجر کُندش … چرا که
بابای من! از حنجرت چیزی نمانده

حرف کنیزی شد، عمو از نیزه افتاد
طوری که از آب آورت چیزی نمانده

شاعر:محمد فردوسی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

من ديگه بال پريدن ندارم
من ديگه حال دويدن ندارم
بعد از اين ديگه سراغ من نيا
گيسويي برا كشيدن ندارم

ميشه روناقه سوارم نكني
گلمو اسيره خارم نكني
ميشه گوشوارمو برداري بجاش
با لگد ديگه بيدارم نكني

يه نفر نگفت كه دختره نزن
پر و بالم كه نميپره نزن
بخدا اگه يه لحظه صبر كني
عمه مياد منو ميبره نزن

ساقه ام شكسته ميشود نزن
تازيانه بزن و لگد نزن
حالا كه دل پري داري باشه
بزن اما ديگه حرف بد نزن

بنشينيد موهامو حنا كنيد
ليلة الوصل منو نيگا كنيد
من ديگه مسافرم بايد برم
پس ديگه رخت منو جدا كنيد

كي ميتونه مثل من وفا كنه
عالمي رو به تو مبتلا كنه
باورت ميشد سه ساله دخترت
روزگاره يزيد و سيا كنه

شاعر:علی اکبر لطیفیان

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

خوب شد آمدی و فهمیدم
سرِ در خون خضاب یعنی چه
خیزران را که خوب حس کردم
آه بابا شراب یعنی چه؟

خواهرم بعد مجلس آن روز
گوشه ای بهت کرده می لرزد
من نفهمیده ام چرا اینقدر
او از اسم کنیز می ترسد

قاریِ نیزه ها ،مسافر من
زیر چشمت ردِ کبودی چیست؟
راستی ای سلاله ی حیدر
قصه ی خیبر و یهودی چیست؟

یادگاریِ آن شبِ صحرا
استخوان درد و این کبودی هاست
ولی این زخم تاول دستم
اثر کوچه ی یهودی هاست

حرکت دست هام علتش این است
تار گردیده چشم کم سویم
گیسوی من که خوب یادت هست
نیست حالا ولی نمی گویم…

ازدحام و شلوغیِ بازار
ملأ عام و رقص و خوشحالی
دور تا دورم از غریبه پر
حیف جای عمویمان خالی

پرِ خاکستر است رگ هایت
جای سر که تنور روشن نیست
طاقت من زیاد گشته بگو
قصه ی ذبح از قفایت چیست؟

شاعر:حسن کردی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بابا بنگر رویِ به هم ریخته ام را
وا کن گره يِ موی به هم ریخته ام را

دیگر رمقي نيست به رویت بگشایم
چشم تر كم سویِ به هم ریخته ام را

من فاطمه ی شام شدم خُرده نگیری
لرزیدنِ بازوی به هم ریخته ام را

از مو که مرا بین هوا زجر نگه داشت
دیدند تكاپوي به هم ریخته ام را

آرام کن عمّه تو پس از حرف کنیزی
این خواهر کم روی به هم ریخته ام را

هر تکه ای از زيور من دست کسی رفت
پیدا کن النگوی به هم ریخته ام را

در شام غریبان من آرام بشوئید
خونابه ی پهلوی به هم ریخته ام را

زيبايي دختر يكي اش مويِ بلند است
صد حيف كه گيسويِ به هم ريخته ام را…

شاعر:جواد پرچمی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

زلف تو در باد بود و زلف من بر باد رفت
هر چه زیبایی خدای تو به مویم داد….رفت

من سند آورده ام از زجرهای زجر ،حیف
باد با خود برده موهای مرا…اسناد رفت

پا برهنه می دویدم گرچه با قصد فرار
ذهن من ناخواسته تا “انک بالواد…” رفت

از عروسک های من چیزی نمانده پیش من
اکثرش وقت فرار از دست من افتاد رفت

کربلا تا شام ، قطره قطره شمعم آب شد
شعله ی لرزان عمرم شد اسیر باد رفت

چند روزی می شود چیزی نخوردم غیر آب
دخترت کنج خرابه ظاهرا از یاد رفت

قطعه قطعه از من آخر دور شد بابای من
صفر تا صد، کاف و ها و یا و عین و صاد رفت

شاعر:مظاهر کثیری نژاد

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پُر از آبله دلگیر شدم

از بسکه مزاحمت فراهم کردم
شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

من بی تو چگونه از زمین برخیزم
باید کمکم کنی ٬ زمین گیر شدم

یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم

از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِّ سفر بسته به زنجیر شدم

شاعر:سعید خرازی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی سوخته

ردّی از سیلی نمی ماند به روی آفتاب
محو می گردد کبودی های روی سوخته

آبله سر وا کند می سوزد از هر قطره آب
کار آتش می کند آب وضوی سوخته

سعی بیجا می کند وضع گره را کورتر
دست شانه می کَند از ریشه موی سوخته

دامن آتش گرفته سخت می چسبد به تن
دردسر ساز است دفن و شستشوی سوخته

سوخت لبهایت شبیه موی و رویت نیمه شب
تا گرفتی بوسه ای از آن گلوی سوخته

شاعر:محمد رسولی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

هم بازیانم نیستند، امشب کنار بسترم
قاسم، عمو عبّاس، عبدالله، داداش اکبرم

یادت می آید من چقدر آسوده می خوابیدم آن
شبها که می خندید در گهواره ی خود اصغرم؟

امشب ولی بدخوابم و هی خواب می بینم چهل
اسب بزرگ سرخ مو رد می شوند از پیکرم

بر گونه ام جای چهار انگشت می سوزد عمو!
زخم است، تاول تاول است انگشتهای لاغرم

بابا! برای من نخر آن گوشوار نقره را
حالا که هی خون می چکد از گوشهای خواهرم

بابا لبش را بسته و دیگر نمی بوسد مرا
دیگر نمی گوید به من «شیرین زبانم، دخترم»

من دختر خوبی شدم آرام می خوابم فقط
امشب نمی دانم چرا هی درد می گیرد سرم

شاعر:پانته آ صفایی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

گوش طفل مرا ز جا کندی
بی مروّت حیا کن از سر من
دختر تو چگونه راضی شد
که شود پاره گوش دختر من؟

مثل این گوشواره، ای نامرد
بین بازارها فراوان است
تو به انگشت من قناعت کن
قیمت گوشواره ارزان است

چِقَدَر باید التماس کند
چادر دختر مرا بدهید
دست خود را کشیده تا نیزه
به یتیمم سر مرا بدهید

چِقَدَر تازیانه و سیلی
مگر از غصّه هاش بی خبرید
پای او کوچک است و کم طاقت
لاأقل روی ناقه اش ببرید

بسکه از تازیانه ها خورده
سیر گشته، غذا نمی خواهد
وعده تشت را به او ندهید
جز پدر از شما نمی خواهد

وسط شهر هرچه می خواهید
دائماً سنگ بر سرم بزنید
چوبتان را به لب خریدارم
ولی از این سه ساله درگذرید

اینکه در خود خزیده سردش نیست
درد پهلو کشیده خم شده است
با همین قدّ کوچکش امشب
چِقَدَر مثل مادرم شده است

شاعر:محسن ناصحی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

دخترت بعد تو پیش چه کسی ناز کند ؟
او چگونه لب مجروح خودش باز کند؟

سعی بسیار کند تا سر تو بردارد
با چه زجری سرت اندر بغل خود آرد

خاک و خون از دهن بسته ی تو باز کند
زیر لب شکوه زدست همه آغاز کند

اشکش افتاد به رخ چهره ی زخمیش بسوخت
دیده ی بسته ی خود بر لب زخمیت بدوخت

راه دیدن چو ندارد لب تو دست کشید
زخم خود کرده فراموش جراحات تو دید

دید قاری ِ نوکِ نیزه لبش پاره شده
جای چوبی به لبش دیده و بیچاره شده

گفت کی بر لب تو چوب فرود آورده ؟
قد از غم خم من را به سجود آورده؟

تار شد دیده من یا که تو خاکی شده ای
میهمان کنج تنور حرم کی شده ای ؟

خاک بر چهره ی تو از ره دور آمده ای
من بمیرم مگر ازکنج تنور آمده ای ؟

رد سنگی که به سر جای شده بوسیدم
تو مرا بخش اگر آب کمی نوشیدم

فکر کردم که رساندند به لعلت آبی
که بدون تو نمودم لب خود تر گاهی

بعد تو ما هدف سنگ در اینجا شده ایم
ما که از داغ غم تو همگی تا شده ایم

باب بی سر شده ام چهره و رویم دیدی؟
جای آن آتش افتاده به مویم دیدی ؟

جای دستی که نشسته به رخم میسوزد
عمه بر موی سفیدم نگهش میدوزد

بعد تو پاره ی نان پیش من انداخته اند
کوچه پس کوچه ی این شهر مرا تاخته اند

فکر پای ِ پر از آبله ام را نکنند
فکر سنگینی این سلسله ام را نکنند

سنگها بر سر ما از همه سو می آمد
از همه نغمه ی ” عباس عمو ..!” می آمد

بعد تو حرمت اهل حرمت کم شده است
قامت خواهر غم دیده ی تو خم شده است

ماه ِ بر نیزه به هنگام خسوف آمده ای
مثل خورشید که در حال کسوف آمده ی

در دل طشت طلا پیش زمین گیر رسید
یوسف نیزه نشین از بر ِ تعبیر رسید

خون لبهای پدر را به لبش پاک نمود
بوسه بر روی لبان ِ پر ِ از چاک نمود

کم کم افتاد دگر از نفس و چشمش بست
او به همراه پدر رفت وازآن سلسله رست

عمه را با همه غمهای خودش کرد رها
همسفر با پدرش رفت دگر پیش خدا

شاعر:وحید مصلحی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

چرا دیر اومدی پیشم؟
دخترت رو دوست نداری؟
انتظارشو نداشتم
که بری و جام بذاری

چرا اینقدر پریشونی؟
الهی دورت بگردم
کاشکی دستام کمی جون داشت
موهاتو شونه می کردم

از همون وقتی که رفتی
دل دخترت کبابه
چرا تا رسیدی بابا
بوی نون گرفت خرابه؟

من غذا نخواسته بودم
بس که از زندگی سیرم
بغلم‌ ‌نکردی؟…باشه
من تو رو بغل می گیرم

نمیگی که دخترت رو
چرا با خودت نبردی؟
لااقل بگو بابایی
منو دست کی سپردی؟

چادرم تو صحرا گم شد
اما روسریم نیفتاد
گوشوارم رو پس می گیرم
عمه قولشو بهم داد

روسریم یخورده سوخته
غم نخور عیبی نداره
عموم از سفر که برگشت
یدونه نوش رو میاره

چی میشه بازم بخندی؟
دلم از غصه رها شه
دندونم شکسته…اما
شیریه غمت نباشه

شب خرابه سرده، اما
هرجوری شده می‌خوابم
خاکی ام؟ عیبی نداره
نوه ی ابوترابم

اینا چیزی نیس بابایی
همشون میگذره میره
ولی چند روزه ‌کلافم
زبونم‌ همش میگیره

دخترت شیرین زبون‌ بود
بود ولی از این به بعد نیست
بخدا جواب اشکام
خنده های ابن سعد نیست

تا زمانی که تو شامم
حال و روز من همینه
یا پیشم بمون بابایی
یا که باز بریم مدینه

نه دیگه…طاقت ندارم
بعیده این گره وا شه
دخترت میخواد بمیره
دعا کن حاجت روا شه

شاعر:سید جعفر حیدری

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

من یتیمم که فلک خانه خرابم کرده
نیمه جان شمعیم و هجر تو آبم کرده

غارت و آتش معجر سر جایش باقی
داغی ضربۀ سیلی چه کبابم کرده

با اشاره ز ورم های تنم خون ریزد
ضربه ها در یم غمها چو حبابم کرده

درد زانو به کجا داده مجالم بر خواب
یاد رویای تو آرام به خوابم کرده

کو علمدار سپاهت که ببیند دشمن
این چنین ملعبۀ بزم شرابم کرده

خسته ام بس که عدو همره هر ضرب لگد
خارجی خوانده مرا، برده خطابم کرده

کف پا تا به سرم بس که تورم دارد
زن غسالۀ این شهر جوابم کرده

شاعر:قاسم نعمتی

__________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت
گر نکته دانِ عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدومِ بی عنایت

رندانِ تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلفِ چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکبِ هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نَیَفزود
زِنهار از این بیابان وین راهِ بی‌نهایت

ای آفتابِ خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بِگُنجان در سایهٔ عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل بیش است در بِدایت

هر چند بردی آبم، روی از دَرَت نَتابم
جور از حبیب خوشتر کز مُدَّعی رعایت

عشقت رِسَد به فریاد ار خود به سانِ حافظ
قرآن ز بَر بخوانی در چاردَه روایت

شاعر:لسان الغیب حافظ شیرازی

اشعار شب دوم محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب دوم محرم 1401

شعر ورود کاروان به کربلا

در سرم پیچیده باری، های و هوی کربلا

می‌روم وادی به وادی رو به سوی کربلا

می‌روم افتان و خیزان، از دل بن‌بست‌ها
جاده‌ای پیدا کنم تا جست‎‌وجوی کربلا

تشنگی می‌بارد از ابرِ سترون، می‌روم
تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا

ترسم این بیراهه‌ها با خویش مشغولم کنند
«بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

من نمی‌دانم کی‌ام یا از کجایم، هر چه هست
آب‌رو می‌آورم از خاک کوی کربلا

مانده در گوشم صدای پای «هل من ناصر»ی
خواهم اکنون تا شوم لبیک‌گوی کربلا

بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم
باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا

در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟
«بر مشامم می‎رسد هر لحظه بوی کربلا»

شاعر:امید مهدی نژاد

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

چشمه‌چشمه می‌جوشد خون اطهرت این‌جا
کور می‌کند شب را، برق خنجرت این‌جا

چشمه‌چشمه می‌جوشد، از دل زمین هر شب
خون اصغرت آن‌جا، خون اکبرت این‌جا

می‏‌رسد به گوشم گرم، بانگ خطبه‏‌ای پُرشور
خطبه‌ای که بعد از تو، خواند خواهرت این‌جا

از فرات می‏‌جوشد موج و می‌زند بوسه
بر کرانۀ خشکِ حلق و حنجرت این‌جا

این فرشتۀ وحی است، وحیِ تازه آیا چیست؟!
روی نیزه می‌خواند، آیه‌ای سرت این‌جا

کیست این‌که ناآرام، در خرابه می‌گرید؟
موج می‌زند در خون، چشم دخترت این‌جا

کربلا چه پیوندی با فدک مگر دارد؟
غصب می‏‌شود از نو، سهم مادرت این‌جا

حجِّ ناتمام تو، راز دیگری دارد
در غدیر خم جاری‌ست، حجّ آخرت این‌جا

این ضریح شش‌گوشه، حجّ پاک‌بازان است
آب می‏‌شوم از شرم، در برابرت این‌جا

شاعر:مرتضی امیری اسفندقه

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

چقدر ریخته هر گوشه و کنار، غم این‌جا
نشسته روی دو زانو امام، هر قدم این‌جا

ندا رسید که باز این چه شورش است در عالم
خبر رسید: به آل علی شده ستم این‌جا

درست پای همین نخلِ راست‌قامت رعنا
امام بر سر نعش کسی شده‌ست خم این‌جا…

سری هنوز به این سمت مانده، این سوی میدان
اگر غلط نکنم خورده بر زمین علم این‌جا

نمانده فاصله‌ای در میان این دو برادر
اگر چه یک حرم آنجا… اگر چه یک حرم این‌جا…

چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است دوباره
که باز سینه‌زنان محتشم گرفته دم این‌جا

عزای اشرف اولاد آدم است دریغا
همیشه قصۀ ما ختم می‌شود به همین‌جا…

شاعر:محمد حسین ملکیان

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

كوی امید و كعبۀ احرار، كربلاست
معراج عشق و مطلع انوار، كربلاست

باد صبا ز من به كلیم این خبر ببر
با او بگو كه موقف دیدار كربلاست

گر طالب تجلّی انوار سرمدی
بشتاب زآن‌كه جلوه‌گه یار كربلاست

آنجا كه با تمام جلال و جمال خویش
سلطان عشق گشته پدیدار كربلاست

ای خسته از تطاول هجران به هوش باش
میعاد وصل و منزل دلدار كربلاست

خواهی اگر كه محرم سرّ ازل شوی
با ما بیا كه خلوت اسرار كربلاست…

شاعر:محمود شاهرخی

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

کاروان، کاروان شورآور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر

همه در حالت سفر از خود
همه بی‌تاب چون نسیم سحر

همه دل‌باخته چو پروانه
همه بر پای شمع، خاکستر

پدران از تبار ابراهیم
مادران از قبیلهٔ هاجر

عارفانِ قبیلهٔ عرفات
شاعران عشیرهٔ مشعر…

سروهایی به قامت طوبی
چشمه‌هایی به پاکی کوثر

هم‌رکاب حماسه‌های عظیم
در گذر از هزار و یک معبر

در دل و جانِ كاروان اکنون
می‌تپد این نهیب، این باور:

نكند شوكران شود معروف!
نكند نردبان شود منكر!

مرحبا بر سلالهٔ زهرا
هان! «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَر»

می‌سزد حُسن مَطلعی دیگر
وقت وصف عقیله شد آخر

در نزولش ز منبر ناقه
خطبه‌خوانِ حماسه، آن خواهر

شد عصا، شانهٔ علی‌اكبر
پای عباس، پلهٔ منبر

سرزمین، سرزمین گل‌ها بود
پهنهٔ عشق! وه چه پهناور!

شد پدیدار صحنه‌ای دیگر
کشتی نوح بود و موج خطر

ناگهان در هجوم باد خزان
كنده شد برگه‌هایی از دفتر!

کاش دستان باد می‌شد خشک
کاش می‌شد گلوی گل‌ها تر!

كیست مردی كه می‌رود میدان
كه ندارد به جز خودش لشکر؟!

ترسم این داغ شعله‌ور گردد
مثل آتش که زیر خاکستر…

آه! از زین، روی زمین افتاد
پارهٔ جان احمد و حیدر

و زنی روی تل برای نبی
صحنه را می‌شود گزارش‌گر

كه ببین جای بوسه‌های شما
شده سرشار بوسهٔ خنجر!

می‌بَرَند از تن عزیز تو جان
می‌بُرَند از تن حسین تو سر

آن طرف صحنهٔ شگفتی هست
نه! بسی صحنه هست شرم‌آور

رفته از پای دختران خلخال!
رفته از دست مادران زیور!

كاروان می‌رود به كوفه و شام
کاروان می‌رود به مرز خطر

كاروان می‌رود ولی خالی‌ست
جای عباس و قاسم و اكبر

کاروان جاری است در تاریخ
کاروان باقی است تا محشر…

شاعر:جواد محمد زمانی

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

من ندانم چه حساب است، بیا برگردیم
که دلم در تب و تاب است؛ بیا برگردیم

نام این دشت زد آتش به غم آباد دلم
این چه خاک است؟ چه آب است؟ بیا برگردیم

جلوه ی روی تو در مردمک چشم من است
تا که این عکس به قاب است، بیا برگردیم

نکند بی تو از این معرکه برگردم من
هجر، سرگرم شتاب است، بیا برگردیم

بین اینان که ز صخره دلشان سنگ تر است
سنگ بر آینه باب است، بیا برگردیم

ما همه تشنه ی دیدار تو و طرح عطش
نقشه اش نقش بر آب است، بیا یرگردیم

دخترت چشم به من دارد و گوید: عمّه
تا عمو پا به رکاب است، بیا برگردیم

دوش در گوش دلم خواند رفیقی بیتی
با ردیفی که چه ناب است: بیا برگردیم

طاقت تیر ندارد گلوی اصغر تو
تا در آغوش رباب است، بیا برگردیم

شاعر:جواد هاشمی

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

چه پای آبله خیزی، چه مرکبی و چه راهی
مهار ناقه نیفتد به دست شمر الهی

به خفتگان همه رو نیزه میزدند که برخیز
دریغ و درد چه راه بلند و شام سیاهی

به غیر سایه ی سرنیزه ها و خار مغیلان
برای طفل سه ساله نبود پشت و پناهی

اسیر بود امامی که کائنات اسیرش
اسیر بود چنان که به سینه سلسله آهی

به پاره پاره‌ی معجر، مخدرات مکدر
خدا کند که ندوزند اهل شام نگاهی

گرفت سکه ولی نیزه را…خلاصه بگویم
ندیده شام دوروتر ز مردهای سپاهی

به چوب خشک، لبی را یزید بست که از خاک
محال بود نروید پی دعاش گیاهی

بدا به شعر که میخواند فی البداهه و میریخت
شراب بر سر پاک بلند مرتبه شاهی…

شاعر:مسعود یوسف پور

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

-صدای خنده از یک سو صدای آه از یک سو
طلوع شمس از یک سو هلال ماه از یک سو
به پای شیر مردان خستگی راه از یک سو
به دریا خیرگی مادری ناگاه از یک سو

علم را بر زمین کوبید ساقی اینچنین باشد
که تا محشر فقط حیدر امیرالمومنین باشد

جوانان بنی هاشم به گرد محمل زینب
به هیبت مثل حیدر از همان آب و گل زینب
همه هستند تا که غم نیاید بر دل زینب
صدا آمد که جان ما چه دارد قابل زینب؟

دل ارباب ما قرص است با مردان و شیرانش
وزیر شاه ساقی و بنی هاشم به فرمانش

عجب حالی عجب شوری عجب دریای زیبایی
عجب آرامشی دارد..رباب و صوت لالایی
پر از گل گشته این صحرا،چه گل هایی چه گل هایی
جوانانی علی صولت و خانم های زهرایی

تمام دشت حیران حسین و کاروان او
فدای کاروان او فدای خاندان او

به زینب دست بسته…حالِ آواره نمی آید
به زینب حالت اندوه و بیچاره نمی آید
کبودی داشتن بر جسم و رخساره نمی آید
به این خانم که اصلا معجر پاره نمی آید

محال است از دل زینب که آه سرد برخیزد
ز کوه صبر او حتی نشان درد برخیزد

الهی چشم نامحرم نیوفتد بر حجاب او
حجابش جای خود اصلا نیوفتد بر نقاب او
کسی هرگز نخواهد دید چشمان پر آب او
نخواهد دید هرگز ناله ی بس کن رباب او

قسم خورده که تا اخر کنار یار می ماند
کما اینکه تمام ماجرا را خوب می داند

حسینش را تن عریان به روی خاک خواهد دید
علی اکبرش را با تنی صدچاک خواهد دید
به پای دختری خار و خس و خاشاک خواهد دید
ربابش را فقط افسرده و غم ناک خواهد دید

ولیکن دم نخواهد زد چرا که استوار است او
شبیه رافت مولا شبیه ذوالفقار است او

میان خیمه ها باید ببیند غارت معجر
بماند بی پناه و بی کس و بی یار و‌بی یا‌ور
حسینش را ببیند بر زمین اما بدون سر
خدا صبرش دهد وقتی که بیند نیزه ی اصغر
_
به دوشش می کشد این بار را خانم به تنهایی
نمی بیند ولی چشمش به غیر از اوج زیبایی

شاعر:آرمان صائمی

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

شش ماه راه آمد که راه غم بگیرد
شش ماه آمد بر دلش مرهم بگیرد
اما رسیده مجلس ماتم بگیرد
جایی که دلها را غم عالم بگیرد

حق دارد این خانوم قلبش غم بگیرد

این کیست این نامی نفس‌گیر است زینب
این کیست معنای تفاسیر است زینب
بالاتر از درک تعابیر است زینب
او کاف و هاء و یاء تقدیر است زینب

باید که شام و کوفه را باهم بگیرد

با محملی که راهدار آن خلیل است
با کعبه‌ای که پرده‌دارش جبرئیل است
با پرده‌ای که آفتاب آنجا دخیل است
بر ناقه‌ای که تحت فرمان کفیل است

بانو رسیده پهنه‌ی عالم بگیرد

تا کربلا تا کربلا را دید زینب
آمد سرش از آنچه می‌ترسید زینب
بعد از حسن هرگز نمی‌خندید زینب
گرچه به این عالم نفس بخشید زینب

می‌گفت غم راهِ نفس‌هایم بگیرد

آنقدر دارد دلهره شاید بمیرد
راحت نمی‌گردد فقط باید بمیرد
پایش بر این صحرا اگر آید بمیرد
اکبر اگر این پرده بگشاید بمیرد

باید که دستش را علی محکم بگیرد

عباس زانو زد رکابش را گرفته است
اکبر دو دست مستجابش را گرفته است
حالا حسینش اضطرابش را گرفته است
با خواهرش دور رُبابش را گرفته است

بابا زِ چشم دختران شبنم بگیرد

عباس علم کوبید یعنی شیر اینجاست
یعنی که صاحب صولتِ شمشیر اینجاست
یعنی علی یعنی دَمِ تکبیر اینجاست
یعنی به مرگِ بی رگان تعبیر اینجاست

در پیش خانوم است تا پرچم بگیرد

سینه سپر کرده سواری را نبیند
قد راست کرده نیزه‌داری را نبیند
تا چادر خانوم غباری را نبیند
دامان طفلان ردِ خاری را نبیند

با تیغ خود ذکر هوالاعظم بگیرد

فرمود با بانو امیر کربلا من
با مرتضی تا مرتضی یا مرتضی من
پیش تو خاک و پیششان واویتلا من
هرقدر لشگر هرقَدَر نامرد با من

با غم بگو دارد جگر راهم بگیرد

اما هزاران بار غم را دیده زینب
از کودکی دست قلم را دیده زینب
پیشانی و ضرب علم را دیده زینب
بی او حرامی و حرم را دیده زینب

پنجاه سال این نوحه‌ها را دم بگیرد

در زیر لب می‌گفت با تکرار ای وای
از قتلگاه و تل و چشمِ تار ای وای
از ازدحام و خنده و انظار ای وای
از شعله و از خیمه و اشرار ای وای

دور مرا نامرد و نامحرم بگیرد

دارد دعا طفلی زِ محمل‌ها نیافتد
یا که حسینش پیش قاتل‌ها نیافتد
تا که سرش دست اراذل‌ها نیافتد
تا که تنش بین قبایل‌ها نیافتد

تا در بغل آن پیکر درهم بگیرد

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________________

شعر ورود کاروان به کربلا

و این پایان راه ماست بگشایید بار اینجا
که دارم وعده از آغاز با پروردگار اینجا

هر آنکس را هوای عشق بازی نیست برگردد
که حتی از برادر هم ندارم انتظار اینجا

بیابان است آری خشک و بایر خالی خالی
ولی خواهد شد از خون شهیدان لاله زار اینجا

همین صحراست ای مردم منای ال پیغمبر
به روی خاک خواهد ریخت خون این تبار اینجا

عطش اینجاست اشک اینجاست خون اینجاست این یعنی
بلا اینجاست کرب اینجاست داغ بی شمار اینجا

همان ساعت که چون برگ خزان از اسب می افتیم
دو چشم فاطميات است چون ابر بهار اینجا

نگه هرگز نخواهد داشت دشمن حرمت ما را
که می خندند این مردم به اشک داغدار اینجا

به دختر بچه هاشان قول سوغات از طلا دادند
نمی ماند به گوش دخترانم گوشوار اینجا

نوامیس علی را چند روز بعد نامحرم
به چشم خویش خواهد دید بر مرکب سوار اینجا

شاعر:سید محمد حسین حسینی

اشعار شب اول محرم ۱۴۰۱

1
اشعار شب اول محرم 1401

شعر مناجات با امام حسین (ع)

سلام حضرتِ بی خانمانِ من برگرد
غریبِ قافله‌‌ی بی نشان من برگرد

سلام از لب من که پیام تو بودم
فقط به جرم همینکه سلام تو بودم

سلام آنکه همین کوفه بر زمینش زد
فقط به خاطر تو سنگ بر جبینش زد

صدا زدند سلام حسین را کشتیم
پسر عموی امام حسین را کشتیم

سلام از بدنی که پُر از ستاره شده
سلام از تن مسلم که پاره پاره شده

سلام از لبِ پا خورده‌ام فدای سرت
سلام از تنِ تا خورده‌ام فدای سرت

سلام از جگری که جراحتش تازه است
سلام از بدنی که میانِ دروازه است

از این تَنی که نه سر دارد و نه سامانی
مگر که خاک شوم دست نامسلمانی

کسی که نیست میا که سلام رفته حسین
سرِ من و سرِ هانی به شام رفته حسین

مرا ببخش ولی شرح غم شنیدنی است
مرا ببخش ولی مقتلم شنیدنی است

سلام آنکه گرفتار درد غربت شد
کسی که کشته‌ی هجده هزار بیعت شد

کسی که نامه‌ی یکصد هزار تن را دید
بجای آنهمه یاری پیر زن را دید

جماعت آمدم و خوانده‌ام فُرادا را
کسی نبود بخوانم نماز اعشاء را

دو کودکم دو گرسنه دو تشنه‌ی معصوم
سپرده‌ام به شُرِیح السلام یا مظلوم

کسی نبود به ما بین خانه جا بدهد
کسی نبود به دستم کمی غذا بدهد

هرآنچه بر سر ابنِ مُسَهَّر آوردند
سرِ من و سر هانیِ بی سر آوردند

کشان کشان نوک قلاب‌ها تنم بردند
چه زود کوچه‌ی قصاب‌ها تنم بردند

حرام زاده‌ای از پا کشید بندم کرد
به زور با سر قناره‌ای بلندم کرد

سلام از جگری که جراحتش تازه است
سلام از بدنی که میان دروازه است

چه غم که دشنه‌ی قلاب می‌خورد بدنم
تمام روز فقط تاب می‌خورد بدنم

به زیر آتش این آفتاب می‌سوزم
برای دربه دریِ رُباب می‌سوزم

سرت سلامت اگر رفته است سرم آقا
فدای دخترکانت دو دخترم آقا

خدا کند که مرا نور دیده نشناسد
اگر رسید پدر را حمیده نشناسد

به یاد آمدنت با نسیم نالیدم
هرآنچه بر سر تو می‌رسد خودم دیدم

که تشنه می‌شوی آب را نمی‌بینی
به خواب کودک بی خواب را نمی‌بینی

تو هم شبیه من از حال می‌روی آقا
میان تنگی گودال می‌روی آقا

میا که داغ تو آتش به استخوانم زد
سنان به نیتِ تو نیزه بر دهانم زد

*قیس ابن مسهر صیداوی ، سفیر امام که بعد از حضرت مسلم در کوفه شهید شد.

* جمعا پنج فرزند حضرت مسلم چهار پسر و یک دختر شهید شدند.

* شیخ مفید از یکصدهزار نامه کوفیان گزارش می کند.

شاعر:حسن لطفی

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

کارش میان معرکه بالا گرفته بود
شمشیر را به شیوهٔ مولا گرفته بود

تنها میان مردم بیعت‌فروش شهر
انبوه کینه دور و برش را گرفته بود

دلواپس غریبیِ امروز خود نبود
اما دلش به خاطر فردا گرفته بود

دیدی که از ارادت دیرینهٔ حسین
یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته بود

با سنگ، پای بیعت او مهر می‌زدند
باور نكرد… از همه امضا گرفته بود

این شهر خواب بود و ندانست قدر او
هر شب برای مردمش اِحیا گرفته بود

جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی
آن شعله‌ها برای همین پا گرفته بود

شاعر:محمد ارجمند

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

طلوع کرده شفق در نگاه شعله‌ورت

اسیر چشم تو باران، نسیم در به درت

تو از کدام لبِ تشنه قصه می‌خوانی؟
که رودهای جهان گشته‌اند همسفرت

چه بر تو رفت در آن لحظه‌ای که فهمیدی
از آب و رنگ خیانت پُر است دور و برت…

چه داغ‌ها که دلت را پر از شرر کردند
چه زخم‌های عمیقی که مانده بر جگرت

نه آسمان که شبی بی‌ستاره و تاریک
که تکه ابر سیاهی‌ست در نگاه ترت

تو را چنان که تویی هیچ‌کس نخواهد بود
اگر جدا شود از تن هزار بار سرت

شاعر:شیرین خسروی

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم

به غیر دربه‌دری‌ها پناهگاه ندارم

شب گذشته به هر خانه جای بود مرا، لیک
به هیچ خانه در این شام تیره راه ندارم

ز خستگی‌ست به دیوار طوعه تکیه زدم من
و گرنه جز به خداوند تکیه‌گاه ندارم

کِشَند جانب دارالاماره با چه گناهم
عزیز فاطمه جز عشق تو گناه ندارم

به زیر تیغم و بالای بام وقت شهادت
حسین از تو جز امید یک نگاه ندارم

به راه عشق تو سر می‌دهم که وای به حالم
اگر که حرمت عشق تو را نگاه ندارم

به اشتباه سوی کوفه خواندمت که بیایی
دریغ مهلت جبران اشتباه ندارم

غم تو کرده سیه روز من که در همه عمرم
قسم به خال تو یک نقطۀ سیاه ندارم

سلام بر تو دهم لیک با زبان اشارت
نگاه من به تو و طاقت نگاه ندارم…

شاعر:استاد سید رضا مؤید

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

شانه‌های زخمی‌اش را هیچ‌کس باور نداشت

بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت

در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی
عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت

بام‌های خانه‌های مردم بیعت‌فروش
وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت

می‌چکید از مشک‌هاشان جرعه‌جرعه تشنگی
نخل‌هاشان میوه‌ای جز نیزه و خنجر نداشت

سنگ‌ها کمتر به پیشانی او پا می‌زدند
نسبتی نزدیک اگر با حضرت حیدر نداشت

روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی کبود
سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت

سر سپردن در مسیر سربلندی سیره‌اش
جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت

دخترش با دیدن بازارهای کوفه گفت
خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت

شاعر:یوسف رحیمی

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

خِیری نبود اینجا به غیر از بی وفایی

بر هر دری میشد زدم ، تا تو نیایی

در کوچه ها پای غم تو سنگ خوردم
غصه چقدر از کوچه های تنگ خوردم

این آسمان شهر کوفه بی ستارست
دستان خالی در خیال گوشوارست

طوعه پناهم داد تا از پا نیفتم
در خانه اش تا صبح جز یارب نگفتم

در خانه ی او غیرِ نور اصلا ندیدم
نان داد اما من تنور اصلا ندیدم

گفتم به طوعه که به پشت در نیاید
یک زن میان اینهمه لشگر نیاید

پشت دری گفتم، مدینه یادم امد
آن روضه ی مسمارو سینه یادم آمد

هرچند اینجا جز به گریه سر نکردم
هرچند آخر لب ز آبی تر نکردم

تنهای تنها پای عشقت ایستادم
درس وفاداری به اهل کوفه دادم

از من بیفتد سر زتو یک ‌پَر نیفتد
مسلم بمیرد معجری از سر نیفتد

از بام می افتم به تاب و تب نیفتی
تو پیش چشم خواهرت زینب نیفتی

جانان من از غم خبر داری نداری
زینب کجا و کوفه و ناقه سواری

من غصه دارم غصه طفل حسن را
من دیدم اینجا نعل بر مرکب زدن را

شاعر:محمد جواد مطیع ها

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

مسلم دلاور بود

مثل عمویش تیغ می‌چرخاند و صفدر بود
وقتی رجز می‌خواند
از پهلوان‌ها یک سر و گردن فراتر بود
اصل‌ونسب یعنی
او هم برادرزاده، هم داماد حیدر بود
در خطبه‌خواندن هم
با تیغ برّان زبان مثل پیمبر بود
پایان هر بیعت
در شهر کوفه ماجرای پشت‌وخنجر بود

ای بی‌وفا کوفه!
ای کاش از اول نمی‌گفتم بیا کوفه!
ویران شود ای‌کاش
یا که ببلعد مردمان خویش را کوفه
با خانواده نه!
مولای من حتی خودت تنها نیا کوفه
خوش نیست پایانش
وقتی‌که عهدش را شکست از ابتدا کوفه
خیری در اینجا نیست
می‌بارد از دیوار و درهایش بلا کوفه

آواره شد مسلم
در کوفه بین چاره‌ها بی‌چاره شد مسلم
یاد حسین افتاد
وقتی که بند از بند جانش پاره شد مسلم
از نسل پاکان بود
اما اسیر لشکری مِی‌خواره شد مسلم
غربت همین بس که
دل‌خوش به عهد کوفی بدکاره شد مسلم
در آخرین لحظه
مرثیه‌خوان کودک و گهواره شد مسلم

از روی بام افتاد
در پیش چشم پست‌ها، عالی‌مقام افتاد
صدها حکایت داشت
خونی که از لب‌های او در چشم جام افتاد
گفتند باخنده
زن‌های کوفه عاقبت پیک امام افتاد
می‌دید ازآن بالا
آتش به جان چادر اهل خیام افتاد…
می‌دید از‌آن‌جا که
زینب مسیرش با چه‌وضعی سمت شام افتاد

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

سفر پایان رسیده من فدایت

دلم کرده است آقاجان هوایت

نوشتم نامه آیی تا به سویم
پشیمانم نمیدانم چه گویم

فقط سربسته میگویم به ناله
ترحم کن تو بر طفل سه ساله

سفارش میکنم آقا هماره
نیاور همره خود شیرخواره

بدست کوفیان آقا اسیرم
غم زینب در اینجا کرده پیرم

نوای نی به نای زینبت نیست
میان کوفه جای زینبت نیست

شاعر:مرتضی محمودپور

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات با امام زمان (عج)

سخت بیتاب است و در جانش بلا انداخته

کلّ عالم را به یاد کربلا انداخته

در حضورِ کائنات و روبرویِ اهل عرش
نوحه خوانی کرده و شور و نوا انداخته

سفرهٔ پر برکت ماه محرّم را مدام
بیشتر از هر کجا، اطراف ما انداخته

در حضورش نوکری امسال هم قسمت نشد
نفْس، ما را آخر از چشمش چرا انداخته؟!

شهر را محض عزاداری مهیّا کرده و
دشت را یادِ غروبِ نینوا انداخته

بر فراز خیمه گاهش پرچم ِ مشکی زده
حضرت صاحب عزا، شالِ عزا انداخته

مانده ردّی از غم و دلشوره رویِ صورتش
باز هم بر گونه هایش اشک، جا انداخته

ذکر «یا جدّاه» بر لب دارد و مضطر شده
روضه خوان او را به یاد بوریا انداخته

عمری از داغِ به غارت رفتنِ آن پیراهن
با چه آهی روی دوش خود عبا انداخته

برده سمتِ علقمه گریان؛ گریزِ روضه را
بر زبانِ روضه خوان «أدرک أخا» انداخته!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

شبیه بغض علی شد صدای من برگرد

به رنگ خون شده این گریه های من برگرد

به دانه دانه تسبیح پاره ام آقا
میا به کوفه حسین شد دعای من برگرد

خدا به داد دل بچه های تو برسد
فدای اصغر تو بچه های من برگرد

غریبه ها همه دورم زدند در کوفه
از این مسیر بیا آشنای من برگرد

عصای پیری خود رامیاوری اینجا
که اهل کوفه شکسته عصای من برگرد

جواب حرمله و شمر را خودم بدهم
بزن نیامدنت را به پای من برگرد

برای غارت تو نقشه میکشند نیا
ببین که رفته به غارت عبای من برگرد

میا بخاطر زینب تو باز کن گره از
طناب بسته به این دست و پای من برگرد

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات با امام زمان (عج)

ای واسطه ی فیض دو سرا آجرک الله

ای حجت حق صاحب عزا آجرک الله

با ناله ی زهراست عجین سوز صدایت
هم ناله ی ام النجبا آجرک الله

دریاب مرا در غم سالار شهیدان
ای منتقم خون خدا آجرک الله

اذنی بده تا گریه کن جد تو باشیم
هرجا که شود روضه به پا آجرک الله

ما روضه گرفتیم قدم رنجه نمایید
تا جلوه کنی در دل ما آجرک الله

ما هرچه که داریم از آن گوشه چشم است
تو روی مرگردان ز گدا آجرک الله

راضی به رضای تو شدن خیر و فلاح است
کی میشوی از شیعه رضا آجرک الله

ای بانی هر ساله ی روضه مددی کن
در روضه بیابیم تو را آجرک الله

بر عاشق جامانده ات اربات عطا کن
یک تذکره کرب و بلا آجرک الله

شاعر:؟؟؟

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – امام حسین (ع) و مرثیه حضرت مسلم (ع)

مسلمت دارد به روی دار، خیلی حرفها

کار من را کرده اینجا زار، خیلی حرفها

دست من بسته، لب من زخم و چشمم تار شد
کُشت من را موقع افطار، خیلی حرفها

مادرت زهرا…علی… آتش… نه آقاجان ببخش
جا ندارد که شود تکرار، خیلی حرفها

کوفیان پای سر تو نرخ تعیین کرده اند
پخش شد در کوچه و بازار، خیلی حرفها

با سه شعبه حرمله آید به جنگ اصغرت
گشته آقا گفتنش دشوار، خیلی حرفها

می خورد زینب زمین در کوچه های تنگ شهر
می زند با من در و دیوار، خیلی حرفها

دخترت اینجا غریبی می کند دق می کند
دخترت را می دهد آزار، خیلی حرفها

حرف معجر، گوشواره، پوشیه، خلخال شد
از تو پنهان مانده است انگار، خیلی حرفها

شاعر:رضا دین پرور

______________________________________________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات با امام حسین (ع)

دل نیست ، مگر آنکه شود جای حسین
غمناک شود ، آب شود ، پای حسین

در خلـــق جهان نَگـــرد پیدا نشـــود
مانند و شبیه و مثل و همتای حسین

مانند سپـــر ، تو را نگـــه می دارد
از روی لبتـــ نیفتـــد آوای حسیـــن

رحمت به روان مادرم روحش شـــاد
بر من بِگُذاشتـــ نــامِ زیبـــای حسین

عشقست و یا معجزه ای است شگفت
جمعیت بی دین ، شده شیدای حسین

ممنون دعـــای مادرش فاطمه ایـــم
دعوت شده ایم اگر به دنیای حسین

با دست شکسته هم دعامان میکـــرد
یارب تو ببخش گریه کن های حسین

شاعر:سید حسین میرعمادی

اشعار استقبال از ماه محرم سال ۱۴۰۱

2
اشعار استقبال از ماه محرم سال 1401

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

با ذکر یاحسین دمادم گریستم
یک سال در فراقِ محرّم ‌گریستم

با گریه بر تو ، توبه آدم قبول شد
من هم شبیه حضرت آدم گریستم

بارِ گناه ، برکتِ چشم مرا گرفت
شرمنده در مصیبت تو کم گریستم

شکر خدا که چشم و سرم وقف روضه شد
هم بر سرم ‌زدم ز غمت ، هم گریستم

مُردم به پای خط به خط مقتلت حسین
از بس که با “لُهوف” و “مُقَرّم” گریستم

شاعر:عاصی خراسانی ، علی مقدم

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

“ای اجل صبر نما تا به محرم برسم”
تا دگر بار به غمخانه و ماتم برسم

عطری از کوی حسین باد صبا آورده
بر دل راه زدم تا که به پرچم برسم

غم او چون به دل افتد همه هستی ببرد
کاش می شد که به این سیل دمادم برسم

از غمش کار جهان درهم و من می خواهم
تا به این شورش پیوسته عالم برسم

چون گدایت شده ام فخر دو عالم این است
بر سر خوان غم و روزی اعظم برسم

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
مجلس سوگ تو را کاش که هر دم برسم

گوشه ای مادح پیر از سر غم می خواند
می ‌شود بار دگر تا به محرم برسم؟

شاعر:رجبی کاشانی

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

بودست از ازل به تنم رخت ماتمت
تا روز حشر سينه زنم زير پرچمت

ذكر “حسين”، روز و شب و ماه و سال ماست
ما زنده ايم با دم عيسى بن مريمت

از تو سرودن آبروی شاعران توست
مداح گشته پیر ز سنگینی غمت

عالَم چکیده ای ز یَم کربلای توست
دریای اشک عالمیان هست از نمَت

مردانِ جنگ، از علَمت چشم میزنند
شیران فراری اند ز خطّ مقدّمت

تاریخ هرچه دیده مصیبت به عمر خویش
بازیچه ایست پیش عزای محرّمت

شاعر:مهدی فخار شاکری

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

چه هیئتی ست تو را زیر این کبود مسقف
که ماه هم شده با قد خم به روضه مشرف

اقامه ی غم تو بندِ ماه نیست که عمری
شده ست کعبه به پوشیدن سیاه مکلف

فدای ماتم نام حسینِ در پس تکرار
هرآنچه شعر مقفی، هرآنچه شعر مردف

“تو را بخاطر دِرهم چه دَرهمت”…چه بگویم
که بیت بیت مرا سوخت این جناسِ محرف

میان روضه به یاد رباب و داغ تو هرشب
به سینه میزنم و میرود قرار من از کف

دعای خیر تو پشت تمام گریه کنان است
فإنّ رحمةَ رَبّی لِمَن بکی لک فی الطّف

شاعر:مسعود یوسف پور

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

از من بی خانمان آلوده تر داری حسین؟
یا که از حال خراب من خبر داری حسین؟

کام تلخی دارم از بس که اسیرم سیدی
برمذاق تلخ من شهد شکر داری حسین

گرچه قلبم را گرفته هرکس و هرناکسی
گاه گاهی از دل زارم گذر داری حسین

روضه هایت حال و روزم را دگرگون می کند
داغ جانکاهی تو در بین جگر داری حسین

لحظه مردن سرم را روی دامانت گذار
مطمئنم که هوای محتضر داری حسین

نیستم حر و پشیمان آمدم من را ببخش
در میان کل عالم تو اثر داری حسین

پاسخ گرمی بده بر این سوال نوکرت..
از من بی خانمان آلوده تر داری حسین؟

شاعر:محسن راحت حق

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

از هرچه به جُز سیرِ الی الله حذر کرد
خونی که درآینده ی ده نسل اثر کرد

او صحبت حق بود که در گوشِ زمان خواند
با تیغِ کلامش همه را زیر وزِبَر کرد

از کَثرتِ کُفران نهراسید و به میدان
با لشگر هفتاد و دو تا،کارِ دِگر کرد

شیطان هدفش بود مُکَدَّر کند او را
غافل شد و آن آینه را آینه تر کرد

جا دارد اگر روضه ی مکشوف بخوانیم
آنجا که تماشای بَدن های پسر کرد

شد باعث سو سو زدن شعله ی خورشید
ظلمی که خسوف آمد و در حق قمر کرد

لبهایِ ترک خورده ی حاجیِ حرم را
با تیر و کمان اَبرهه مهمان سه پَر کرد

گودال سرافکنده ترین جای زمین شد
چون فاطمه را گریه کن روضه ی سر کرد

تاریخ به تصویر کشیده است که شاهی
بر نیزه ی غربت،چه غریبانه سفر کرد

ای شعر ازین بیش به آتش مکشانم
با ریشه ی صبرم سخنت کار تبر کرد

صد سال دگر هم برود باز همین است
بی جامِ غم او نشود عُمر به سر کرد

این سلسه ی عشق عجب منشاءِ سود است
هرکس که در این حلقه نیفتاد ضرر کرد

شاعر:محمدحسن جنتی

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

چشمم به پرچم خیره مانده بیقراری میکنم
دارم برای نوکری لحظه شماری میکنم

یا سینه زن، یا گریه کن، یا چای ریزِ هیئتم
در روضه ات هر سال با إذن تو کاری میکنم

یا سیدالمظلوم؛ آقاجان! محرّم لازمم
هر شب اگر از چشم هایم اشک، جاری میکنم

با معصیت های جدیدی آمدم! امّا ببین-
با نیّت توبه برایت سوگواری میکنم

اربابِ خوبم! بیشتر از پیش تحویلم بگیر
چون بیشتر از پیش احساس ِ «نداری» میکنم

شال عزایت را به شعرم میکشم با یک سلام
جان میدهم با بغض، مرثیه نگاری میکنم

پای لهوفِ تو؛ چه بیتابانه میگویم حسین(ع)
گریه برای تکّه تکّه زخم ِ کاری میکنم

مقتل از آنجا که به نصبِ نعل تازه میرسد
بر صورت و سر میزنم! بد بیقراری میکنم!

شاعر:مرضیه عاطفی

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

نام حسین بردم و عالم صفا گرفت
از خانه‌ی کریم، سلیمان بها گرفت

منت گذاشت بر سر نوکر که در ازل
خاک اضافه ای صله داد و گدا گرفت

ما را علی برای حسینش خریده است
شکر خدا که دست گدا، آشنا گرفت

گرچه برای عشق تو مَحرم نبوده ایم
از مرهم نگاه تو دل ها شفا گرفت

مولا به محضرت کم ما و کرامتت
شاید شد و ز مرحمتت کربلا گرفت

حالا که صحبت از حرم و کربلا شده
قلبم به یاد کشته‌ی دشت بلا گرفت

از ساعتی که جسم حسین ناتوان شد
چشمش میان گودی و خیمه خطا گرفت

گرگان به نیت حرم و غارت آمدند
چشم حرام خیمه‌ی خون خدا گرفت

حال مخدرات حرم بی قرار شد
دور و بر خیام حسین بی حیا گرفت

گودال و خیمه و طپش قلب کودکان
زینب میان گودی و خیمه عزا گرفت

“وَ الشِّمْرُ جالِسٌ” دل زینب کباب شد
خنجر حیا نکرد سر او از قفا گرفت

شاعر:رضا ملایی

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

چون مُبتَلات گشت دَوا را خریده است
با ذِکر نامتان، شَفا را خریده است

هرآنکه از ضَمیرِ دلش “یا حسین” گفت
با “یا حسین” لطف خدا را خریده است

خوشبخت کودکی که به عشقِ مُحَرّمَت
پیراهنِ عَزای شما را خریده است

با پول های قُلِّکِ خود او کَتیبه ای
با طرح و نقشِ کرب و بلا را خریده است

ارباب ما همیشه رئوف است و مهربان
در بین روضه تَک تَکِ ما را خریده است

شاعر:محسن زعفرانیه

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

مرا در عالم ذَر حضرت مادر سوا کرده
برایم آبرودار، آبرویی دست و پا کرده

کنیز روضه‌ات می‌خواست من هم نوکرت باشم
دعای مادرت حاجات مادر را روا کرده

شبیه طبل تو خالی؛ نه طبل روضه‌های تو
منم آن پوچی مطلق که عمری ادعا کرده

صدایت می‌زنم با بغض، مثل «کودکی‌هایم»
که در بازار غربت دست مادر را رها کرده

به تو امّید دارم مثل آن من، آن پسربچه
که هر باری زمین افتاده بابا را صدا کرده

دلم قیمت گرفته با شکستن، مثل آن قلّک
که هر چه داشت را خرج عزادارِ شما کرده

فقیرم؛ آن فقیری که غنی‌تر از سلاطین است
خدا خیرش دهد هرکس مرا اینجا گدا کرده

شبم روز است، با عکسی که از دیوار می‌تابد
خدا رحمت کند هر کس که گنبد را طلا کرده

کبوتر نیستم اما فقط یک آرزو دارم
کلاغ قصه‌ی غربت، هوای کربلا کرده

شاعر:رضا قاسمی

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

باز این چه شورش است كه در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏

باز این چه رستخیز عظیم است كز زمین
بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامى ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست‏
این رستخیز عام كه نامش محرم است

در بارگاه قدس كه جاى ملال نیست
سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است

جن و ملك بر آدمیان نوحه مى‏كنند
گویا عزاى اشرف اولاد آدم است‏

شاعر:محتشم کاشانی

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

ای چاره ساز مردم عالم حسین جان
آرام قلب‌های پر از غم حسین جان

باب نجات مردم درمانده از گناه
شرط قبول توبه ی آدم حسین جان

خواندیم آیه آیه غمت را و سوختیم
تفسیر سرخ سوره ی مریم حسین جان

فرصت کم است روزی چشم مرا بده
آقای گریه های دمادم حسین جان

جان تمام مرثیه خوانان فدای تو
ای شور روضه های محرم حسین جان

در پای روضه های تو جان نذر کوچکی است
ما را ببخش بابت این کم حسین جان

افتاده ای میانه ی گودال روی خاک
تسبیح دانه دانه ی درهم حسین جان

بر روی نیزه های غریبی چه می کنی
خورشید نسل های مکرم حسین جان

شاعر:حسن شیرزاد

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

همیشه عرشِ خدا گرمِ اختلاطش بود
فرشته تشنه ی یک جرعه ارتباطش بود

به جز نگاهِ حسینش پی چه بود؟ بهشت؟!
بهشت باغچه ی کوچکِ حیاطش بود

همیشه “حمد” به لب داشت، مَدّ نام حسین
در امتداد دو تا واژه ی صراطش بود

اگر کنار برادر تبسّمی هم داشت
هزار بغضِ زبان بسته در نشاطش بود

نخواست جان بدهد تا علم به دوشش هست
اگر شکست سرش، حکمِ احتیاطش بود

کریمه بود ولی از شما چه پنهان که
پس از حسین فقط آه در بساطش بود…

شاعر:مسعود یوسف پور

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

تا ابد من زیر دین مادرت هستم حسین
لطف زهرا بوده الآن نوکرت هستم حسین

نوکرت عباس باشد،میکنم این اعتراف
نوکرت نه ، من سیاهی لشگرت هستم حسین

مستی مِی میپرد آخر ز جان مِیگسار
من همیشه مست جام کوثرت هستم حسین

هرکسی را عشق لیلایی به صحرا میکشد
من که سرگردان کوی اکبرت هستم حسین

روسیاهم خوب میدانم ولی ردم مکن
از طفولیت گدای این درت هستم حسین

از همان اول مرا مادر سپرده بر شما
از همان روزاست که دوروبرت هستم حسین

با چه حالی بر در خیمه رسیدی از فرات
اشک ریزِ آن وداع آخرت هستم حسین

من نمیفهمم چه شد بر جسم تو در قتلگاه
دائماً در فکر رأس و پیکرت هستم حسین

خنجر کندی شنیدم ذبح را دشوار کرد
اشک ریزِ پاره های حنجرت هستم حسین

زینبت که پیر شد آنجا به روی تل،ولی من
به فکر زخم گوش دخترت هستم حسین

من به دنیا آمدم تا اشک ریزم در غمت
“زائری” با دست خالی بردرت هستم حسین

شاعر:رامین برومند

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

مکروه اگر بر دیگران بر ما ثواب ست
پیراهنم مشکی ست اما آفتاب ست

در وقت غم این جا نمازم باز گردد
در ماه غم مثل دلم در پیچ وتاب ست

زهرا خودش ما را ملبّس می کند پس
بر سینهٔ دیوانه ، حکمِ انتصاب ست

آنقدر خوش بو می کند پوسیده ها را
آنقدر که مدهوش عطرش هم گلاب ست

چون صورتی که می شود خاکی ، محرم
عمریست با رنگ غم خود در خضاب ست

جوشن کبیرِ ما لباسِ مشکی ماست
هرکس به تن پوشید ذکرش مستجاب ست

یادآور روضه ست ، یادِ شاه عریان
در بازگوییِ مقاتل خود کتاب ست

عریان و خونین داشت بر لبها دعا را
آقای ما پوشاند ، زشتی های ما را

شاعر:حامد آقایی

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

روز ازل که قصه ی عشق تو پا گرفت
دل خون‌شد و بهانه ی کرببلا گرفت

نان حلال و شیر پر از اشک مادرم
این گونه بود در دلم این عشق جا گرفت

یک قطره اشک موجب دریای رحمت است
وقتی که دل ز ماتم خون خدا گرفت

اعجاز میکند به خدا ذکر «یا حسین»
هر جا که عاشق تو به یادت نوا گرفت

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»
باز آمده محرم و باید عزا گرفت

با اذن مادر تو سیه پوش می شوم
این مهر مادری است که دست مرا گرفت

یاد تمام پیر غلامان به خیر باد
این روضه ها به همت آنان بقا گرفت

شد موسفید هر که در خانه ی شما
امضای نوکری ز شه لافتی گرفت

سر میزند به رسم وفا شاه تشنه لب
هر جا که رنگ روضه و‌اشک و بکا گرفت

پروانه های گلشن هیئت ملائکند
وقتی ز شمع یاد شهیدان صفا گرفت

ای لاله ی خزان شده از زخم تیغ ها
باید سراغ آن سر و تن را جدا گرفت

پشت زمین ز پیکر بر خاک تو شکست
قلب زمان از آن سر بر نیزه ها گرفت

شاعر:سعید نسیمی

___________________________________________________________

شعر استقبال از محرم و مناجات با امام حسین (ع)

چه کربلا ست که آدم به هوش می آید
هنوز ناله زینب به گوش می آید

چه کربلاست کز آن بوی سیب می آید
صدای ناله ی مردی غریب می آید

چه کربلاست کز او بوی مشک می آید
هنوز ناله زلب های خشک می آید

چه کربلاست که بوی گلاب می آید
صدای گریه طفل رباب می آید

چه کربلاست که بوی عبیر می آید
صدای کودک نا خورده شیر می آید

چه کربلاست که بانگ صفیر می آید
هنوز ناله طفل صغیر می آید

چه کربلاست از آن ناله ی رباب آید
صدای ناله لالایی علی بخواب آید

جواب طفلک ششماه داده شد باتیر
عد و به تیر جفا داده بود اورا شیر

چرا نگفته کسی آب مهر مادر اوست
برای چیست که عطشان علی اصغر اوست

چه کربلاست که سقای آن شده بیدست
عدو زکینه سرش با عمود کین بشکست

چه کربلاست که آبش به قیمت جان است
به گوش جان همه جا ناله های طفلان است

مگر به کرببلا آب قیمت جان است
چرا نگفته کسی این حسین مهمان است

چرا به تشنه لبان هیچ کس جواب نداد
به کام تشنه شان یک دو جرعه آب نداد

چه کربلاست علی اکبر اربا اربا شد
شهید کینه به پیش دو چشم بابا شد

چه کربلاست که چون نام کربلا ببرند
فلک به ناله ملک در خروش می آید

شاعر:استاد علی انسانی

اشعار مدح امام کاظم (ع) – ۱۴۰۱

1
اشعار مدح امام کاظم (ع) - 1401

شعر مدح امام کاظم (ع)

هر ز پا افتاده ای را ، دست یاری میدهی
بی‌قراری های هر دل را قراری میدهی

دل ، اگر عشقت نباشد،مشت خاکی بیش نیست
این تو هستی که به این دلها عیاری میدهی

ای که روزی میخورد کل زمین از یمن تو
شوق باران را تو بر ابر بهاری میدهی

روی پاهای خودش می ایستد سخت و سترگ
تا به کوه از خاک پای خود غباری میدهی

باز عزراییل در بین فدایی های تو
بانگ سر داده که (اذن جان نثاری میدهی؟)

از نگهبانان زندان وصف تو باید شنید
هرزن بدکاره را چون بند و باری میدهی

من بدهکار توام اما نمی آری به روم
ای که نان سفره ام را هم تو داری میدهی

شاعر:محمد کابلی

______________________________________________

شعر مدح امام کاظم (ع)

از جوار عرش سرزد آفتاب دیگری
وا شد از «اَبوا» به روی خلق، باب دیگری…

بال وا كن لحظه‌ای در زیر باران شهود
از فراز عرش می‌بارد سحاب دیگری

بوی پیراهن شنیدم، دیده بستم تا مگر
یوسف شعرم ببیند باز خواب دیگری

ای غزل! امشب به دریای مدیحش دل بزن
دارد این امواج، گوهرهای ناب دیگری

ما خدا را در جمال چارده تن دیده‌ایم
خوانده‌ام این حرف‌ها را در كتاب دیگری

جمله از شهر و دیار و آب و خاكی دیگرند
این یكی هم می‌رسد از خاك و آب دیگری

بوی احمد، بوی زهرا، بوی حیدر، بوی عشق
بشنوید از این چمن، عطر گلاب دیگری

حضرت خورشید هفتم، آن كه چشم روزگار
با وجود او ندارد انتخاب دیگری

شك ندارم جبرئیل امشب برای عرشیان
وصف او را می‌كند با آب و تاب دیگری

ماه كی بعد از نگاهش آفتابی می‌شود؟
می‌رود از شرم، شب‌ها در حجاب دیگری

شش كتابش را خدا آورد و امشب هم گشود
از كتاب معرفت، فصل‌الخطاب دیگری

یا نمی‌داند بلندای مقامش تا كجاست
یا ندارد منكرش حرف حساب دیگری…

یا بگو باب الحوائج یا بگو باب المراد
نام او حیف است بردن با خطاب دیگری

شاعر:عباس شاه زیدی

______________________________________________

شعر مدح امام کاظم (ع)

ای آفتاب حُسن به زیبایی‌ات سلام
وی آسمان فضل به دانایی‌ات سلام
در صبر شاخصی به شکیبایی‌ات سلام
تنها تو کاظمی که به تنهایی‌ات سلام

هرگه غضب به قلب رئوف تو یافت دست
از آب عفو آتش خشمت فرو نشست

ای صرف گشته عمر گران تو در نماز
دُرِّ خداست اشک روان تو در نماز
مطلوب ایزد است بیان تو در نماز
واجب بُود درود به جان تو در نماز

آن‌سان که نور عشق خدا در وجود توست
از صبح تا به ظهر، زمان سجود توست

تو عبد صالح و به کفَت قدرت خداست
هر ادعا ز قدرت و عزت تو را سزاست
هارون چگونه صاحب این دعوی خطاست
کی ابر هر کجا که بباری ز ملک ماست

قدرت از آن توست که بر ابر پیل‌وار
فرمان دهی و شیعۀ خود را کنی سوار…

ای کشتی نجات به دریای حادثات
دارند شیعیان به شما چشم التفات
لب‌تشنه‌ایم تشنۀ یک جرعۀ فرات
بر ما ببخش از کرم خویشتن برات

در آستان قدس رضا نور عین تو
دل پر زند به سوی تو و کاظمین تو

چون قلب مرده از دم تو جانم آرزوست
چون خاک تشنه، قطرۀ بارانم آرزوست
سر تا به پای دردم و درمانم آرزوست
پا تا به سر نیازم و احسانم آرزوست

بر من ببخش آنچه کند جودت اقتضا
سوگند می‌دهم به جگرگوشه‌ات رضا

شاعر:استاد سید رضا مؤید

______________________________________________

شعر مدح امام کاظم (ع)

مژده ای دل پسر حضرت صادق آمد
ز سرا پرده ی حق مصحف ناطق آمد

نهمین گوهر دین چشم به عالم بگشود
وارث کهف حصین چشم به عالم بگشود

صف کشیدند گداها که کریم آمده است
صاحب سفره ی احسان عظیم آمده است

از همه زندگی ام عشق فقط حاصل شد
عشق حرفی است که از کنج لَبش نازل شد

به قسم هاي خداوند ، به قرآن كريم
ترسی از فقر ندارند گدايانِ كريم

السّلام ای همه ی دار و ندارِ دل ما
حضرت نور ! نگاه تو همه حاصل ما

ای که در هر دو جهان بر همه فریاد رسی
دست خالی نرود از درِ تو هیچکسی

نام تو در خور تو باشد و در تقدیرت
سیرتت فاطمی و فاطمه در تصویرت

لطفِ بی حَدِّ تو در بَند کِشَد انسان را
پر و بالی بدهد هر نَفَست ایمان را

هر کجا هم بروم سائل این درگاهم
از تو اذن حرم کرب و بلا می خواهم

کَرَمت جلوه ای از بارش باران دارد
سفره ی ما ز کرم خانه ی تو نان دارد

لال در محضر تو بودنِ ما ، وصف شماست
ورنه این شعر همان قطره کنار دریاست

دست از عشق محال است که ما برداریم
عشقِ خاک قَدَمَت بود ، اگر سر داریم

می نویسم به تو ای مقصد و مقصود حیات
به جمال و به جلال و به خصالت صلوات

خاندانت ز ازل منشأ نورند همه
منکران تو یقیناً همه کورند همه

ای به فرمان خدا هفت فلک را بانی
چه بگویم که تو حالِ همه را می دانی

هر چه گوییم همه شعر و محبت باشد
همگی زمزمه ای بهرِ ارادت باشد

کمترین سایه ی یک سایه ی تو “خورشید” است
دلم از شوق نسیم تو به سان بید است

ز سرا پرده ی حق مصحف ناطق آمد
مژده ای دل پسر حضرت صادق آمد …

شاعر:علی ساعتچی

______________________________________________

شعر مدح امام کاظم (ع)

قبله شد تنظیم با قبله نمایت هفت بار
کعبه میگردد به دور خاک پایت هفت بار

برده دل از حضرت داوود هر صبح و غروب
آیه هایِ صوتِ قرآنِ صدایت هفت بار

باز شد از حاجتش فوراً گره تا با وضو
گفت «یا باب الحوائج» را گدایت هفت بار

گفت «یا موسی بن جعفر(ع)» اولِ هر کظم غیظ
دور شد از شرّ شیطان با دعایت هفت بار

هفت بارِ «تو» برابر هست با هفتاد سال
پس نگاهی کن به این «بد» با عنایت هفت بار

هر کسی دارد برای عشقبازی شیوه ای
من که می میرم به تنهایی برایت هفت بار

روزهایی را که احساس کسالت میکنم
میخورم از نُقلِ در مشکل گشایت هفت بار

چشم تو دارالشّفای شهره ای در عالم است
میدهد بر مرده جان چونکه دوایت هفت بار

زائرت شد در حقیقت حاجیِ بیت الحرام
با طوافِ کعبهٔ صحن و سرایت هفت بار

سائل آمد کاظمین و ماند و دیگر برنگشت
تا قدم زد بارِ اول در هوایت هفت بار

میروم مشهد به پابوس ِ علی-موسی الرضا(ع)
در طیِ یکسال آینده به جایت هفت بار!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________________

شعر مدح امام کاظم (ع)

روز نخست مُشتِ غباری فرشته‌ها
بُردند با نسیمِ بهاری فرشته‌ها
قدری هم از طُفیلِ نگاری فرشته‌ها
قدری هم از گلاب دیاری فرشته‌ها

برداشتند و آب و گل ما درست شد
گفتند یاعلی و دل ما درست شد

سوگند بر تبسمِ مولای فاطمه
سوگند بر ترنم فردای فاطمه
ما را بیافرید مسیحای فاطمه
با معجزات حضرت موسایِ فاطمه

شُکرِ خدا سرشته به خاکی مطهریم
از خشتهای خانه‌ی موسی‌بن جعفریم

رو برمدینه آهوی چشمم رمیده است
خورشیدی از فراز اُفقها رسیده است
از دامن حمیده* اُمیدی دمیده است
این نو رسیده فاطمه را نورِ دیده است

از شادیِ فرشته زمین در طلاطم است
ساقی بریز باده که این دورِ هفتم است

ای هفت هفته‌های دلم هفتمین امام
ای هفت‌سینِ لطف و کرم هفتمین امام
هفت آسمان عِلم و عَلَم هفتمین امام
هفت است اگر طواف حرم هفتمین امام

در هفتمین طواف سرم زیرِ دِین توست
سوگند بر حرم که حرم کاظمین توست

گرچه در از دحام گدایان این درم
عمری گدای سفره‌ی موسی‌بن جعفرم
واکرده است هر گره‌ام را برابرم
نان و پنیر و سبزیِ نذریِ مادرم

بر دست ما عنایتِ بالحوائج است
با ما همیشه برکت باب الحوائج است

شاعر:حسن لطفی