آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار مدح امام حسن (ع) سال ۱۴۰۲

0
اشعار مدح امام حسن (ع)

متن شعر مدح امام حسن (ع)

با اجازه از خداوند حسن
کیست امشب رب هر بنده؟!حسن!
میروم با ذوق در بند حسن
“هو” نوشتم جای پسوند حسن

آری آری این بود توحید من
سجده کردم بر یکی! آن هم حسن!

کاسه ی تقوایم امشب لب پر است
گوشم از توصیه ی زاهد کر است
جای ساغر خُم بیاری بهتر است
این می از انگور نه! از کوثر است

کیف کن امشب شب سلطانی است
باده ی ناب علی مجانی است

به به از این کوچه بوی نان رسید
اولین فرزند آقاجان رسید
برکت اسمش به هر دکّان رسید
آی نوکرها خبر! سلطان رسید

اولین باری که گفتم یا حسن
دشت اول را گرفتم با حسن

چینی خرد دلم را بند زد
عقل و ایمان مرا پیوند زد
یک حسن گفتم به کامم قند زد
فاطمه بر صورتم لبخند زد

یاحسن گفتم به ما مرهم رساند
پول تو جیبی مارا هم رساند

از علی تا درجمل رخصت گرفت
دشت را آن جذبه و هیبت گرفت
جان لشگر را به یک ضربت گرفت
آن زن از ترس حسن لکنت گرفت

کیف کرد آنجا علی،گفت این سخن
تو معز المومنینی یا حسن!

گرچه نوکر بیشتر دارد حسین
عاشقانی خون جگر دارد حسین
کشته مرده هر قَدَر دارد حسین..
دل به دست یک نفر دارد حسین..

ای حسینی ها حسین کربلا..
بوده خود از شیعیان مجتبی

مجتبی یعنی امام کربلا
سفره دار خاص ‌و عام کربلا
پرشده از او تمام کربلا
صلح او روح قیام کربلا

تربت اعلی اگر شد موتمن..
چون به خاکش‌ خورده دستان حسن!

رسم باشد بهر مردی با کرم..
سنگ قبری خوب و یک صحن و حرم
پس چه شد آن نذرهای مادرم؟!
پس چرا گنبد نداری دلبرم؟!

دادِ ما درآمده از صبر تو
کشت مارا داغ سنگ‌ قبر تو

آفتاب این سمت ها اصلا نتاب
وای از دست تو، وای ای آفتاب
گاه تابیدی مکرر بر رباب
گاه تابیدی سه روز بی حساب

ما قیامت را چو هیات میکنیم
از تو به زهرا شکایت میکنیم

شاعر:سید پوریا هاشمی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

چه شِکّری ست چه طعمی ست عطر هر دهنی ست

که عزّتِ کلمات و شکوهِ هر سخنی ست
قسم به نام حسن ، هر که مهرِ او را داشت
انیس و مونسمانَ ست قوم و خویشِ تنی ست
رسیده نیمهٔ ماه و نگاه ها اینجاست
چقدر این پسرِ خانواده خواستنی ست
به یمنِ آمدنش نرخ ها شکسته شده
بگو به کعبه اذان را، چه ماهِ بت شکنی ست
به روزِ حشر که خوبان حسینی اند همه
حدیثِ عشق بگوید ، حسین خود حسنی ست

چه چشمه ایست دو چشمش چه ابروئیست کمان
عزیزِ فاطمه یعنی عزیزِ هر دو جهان

هر آنچه رزقِ جهان هست آب و دانهٔ اوست
و جود مانده اگر عمرِ جاودانهٔ اوست
همیشه سفرهٔ بذلِ کریم باز بود
همیشه بخششِ بی منّت از نشانهٔ اوست
چنان به مهرِ خودش فقر را بغل گیرد
فقیر حس نکند در میان خانهٔ اوست
خدا تمامِ کرم را به مجتبی داده
کلیدِ خانهٔ فردوس در خزانهٔ اوست
بهشت را به بها می دهد خدا ، آری
بهشت اگر بدهد حتم با بهانهٔ اوست

دلم به سفرهٔ شاهانه دعوت ست امشب
بساط آنکه گدا نیست ، حسرت ست امشب

شاعر:حامد آقایی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

شكسته مى شود امشب سبوى چشمانم

دوباره بر سر اين سفره نيز مهمانم
قلم به دست شدم شعر تازه مى خوانم
غزل به شوق خداوند جود و احسانم

نوشتم از سر شوقم به يك دل آگاه
نوشتم اشهدان حسن كريم الله

به نام نامىِ مولاى ما امامِ حسن
حسن تمام خدا و خدا تمام حسن
خزان بهار شد امشب به احترام حسن
حسن امام من است منم غلام حسن

هر آنچه خواسته ام را خدا به من بخشيد
به من نگاه كريمانه ى حسن بخشيد

به هيبتى علوى و به جلوه اى زهراست
قيام اوست كه بانىِ ظهر عاشوراست
چقدر محترم است و چقدر او آقاست
فقط به روز جزا پرچم حسن بالاست

چقدر دست كريم و گره گشا دارد
چقدر پيش خدايش برو بيا دارد

چكيده ى غزل و شور محتشم هستى
وزير اعظم حق،صاحب كرم هستى
نوشته ى قلم سبز هر علم هستى
كه گفته است كه آقا تو بى حرم هستى؟

تو احتياج ندارى به گنبد و به ضريح
به اين دليل كه باشى به فاطمه تو شبيه

اگر بناست بسوزم،خودت بسوزانم
چنان كه آتش عشقت نشست بر جانم
به دامن تو گره خورده است دستانم
اگرچه پيش شما پر شدست پيمانه م

تو رد نمى كنى از خانه ات گدايى را
على الخصوص دهد بر تو آشنايى را

منم گداى گدايان مادرت آقا
خراب ذبح گلوى برادرت آقا
اسير چادر خاكىِ خواهرت آقا
شكسته بال و پر ياس پر پرت آقا

قسم به جان خودت جز تو را نمى خواهم
به غير نوكرى ات از خدا نمى خواهم

هر آنچه از تو بگويم نگفته ام سخنى
قبول كن كم مارا..شما كجا و منى؟؟
بگويم از لب عطشان پاره پيرهنى
نمانده است برايش سرى و نه بدنى

به سينه ميزنم و از ته دلم فرياد
بلند مرتبه شاهى ز صدر زين افتاد

شاعر:آرمان صائمی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

کیست آقام ، شاه ذوالمنن است

به همه گفته ام که عشق من است
بنویسید روی بابِ نجف
کنیهٔ مرتضی ابوالحسن است
او فقط صاحب کرمخانه است
سفره دارِ تمام پنج تن است
ناقهٔ ام فتنه را پی کرد
پسرِ کعبه زاده ، بت شکن است
خطبه می خواند عین ِ پیغمبر
از همان کودکی چه خوش سخن است
با وجودیکه بی حرم شده است
صاحبِ این همه گدا حسن است

مظهر ِ اسم ِ یا کریم ِ خداست
او بزرگِ همه بنی الزهراست

جلوات خدا نماست حسن
اولین شبهِ مصطفاست حسن
شیر خورده ز سینهٔ زهرا
مَحرَمِ عصمتِ خداست حسن
پسرِ ارشدِ امیرِ نجف
شاهِ ما بعدِ مرتضاست حسن
همه حاجت روا روید امشب
دست هایش گره گشاست حسن
در دو دنیا نگاهِ قاسمِ او
چاره سازِ امورِ ماست حسن
ظاهراً در مدینه بی حرم است
مالکِ کُلِّ کربلاست حسن

بی جهت نیست پرچمش بالاست
حسنی کیست ؟! سیدالشهداست

حلم دارد به وسعت عالم
در کرم دست بوسِ او حاتم
گیسوانِ سپید ِ او دارد
خاطراتی ز روزهای غم
ای بمیرم چه زود پیر شده
روزگارش گذشته با ماتم
قاتلش گشته کوچه ای باریک
کوچه ای تنگ و پُر ز پیچ و خم
دست در دست مادرش می رفت
آمد از روبرو یکی کم کم
جلو آمد دو سه قدم نامرد
مادرش رفت عقب یکی دو قدم
مانده ام من چه نسبتی دارد
رویِ حوریه….سیلی ِ محکم
صورتی که تمام عصمت بود
غرقِ خون شد به دست نامَحرم
یک طرف دست و یک طرف دیوار
چهره از آن به بعد شد درهم

تا قیامت برای ما بد شد
پا به چادرگذاشت و رد شد

شاعر:قاسم نعمتی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

صدا پیچید،دنیا گوش شد،غرق شنیدن شد

اذان پیغمبری کرد و مهیای وزیدن شد‌

طلوعت شمع‌های آسمان را استراحت داد
زمین روشن شد و خورشید مشغول لمیدن شد ‌

کمی تا قد کشیدی شاخه ی انگور از دیوار
به شوق دست‌های تو پذیرای خمیدن شد‌

نوازش کردی و در سینه‌ی چوبی نخلستان
دلی خشکیده از جور زمین سبز از تپیدن شد‌

چقدر آزادگی می‌ریخت از هر بند انگشتش
کنیزی که برایت بی قرار غنچه چیدن شد ‌

صدای پای تو یک شهر را در کوچه ها آورد
در و دیوار هم حتی سراپا محو دیدن شد ‌

چقدر آسوده خاطر بود از  دنیا فقیری که
شبی سرد از غذای سفره‌ات گرم چشیدن شد‌

خدا می‌خواست معنای کرم را جلوه‌گر باشی
همین انگیزه‌ی خوبی برای آفریدن شد ‌

به جز رنگ خدا رنگی نمی‌ماند در این عالم
تو را با رنگ یک‌رنگی خود گرم کشیدن شد‌

برای کوری چشم حسودان قبل بسم الله
خدا ”روحی فداک”ی‌ گفت و مشغول دمیدن شد‌

شاعر:سعیده کرمانی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

زمان زندگی ات روزگار بخشش شد

تمام زندگی ات وقف کار بخشش شد

تویی همان نوه ی آنکه از سر لطفتش
بنی امیه هم امیدوار بخشش شد

تویی همان پسر آنکه تیغ می بخشید
و جنگ با کرمش کارزار بخشش شد

تویی همان که سه دفعه تمام زندگی اش
فقط به راه خدا در مدار بخشش شد

طلا عیار ندارد اگر به دست تو نیست
غبار پای تو حتي عیار بخشش شد

کرم گداي کرم خانه ی تو شد وقتی
که دست با کرمت اعتبار بخشش شد

کریم بودی و بین مورخان به تواتر
خبر رسید حسن سفره دار بخشش شد

کریم بودی و افسانه ساختی از فقر
فقیر با تو خداوندگار بخشش شد

شاعر:علی کاوند

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

باران گرفت و کوچه‌ی دنیا صفا گرفت

دریا به یُمن نورِ وجودش شفا گرفت
روحِ کرم ز فیض قدومش جلا گرفت
سائل همیشه رزق خود از مجتبی گرفت

زیباترین ترانه‌ی لب‌ها خوش آمدی
اول امامزاده‌ی دنیا خوش آمدی

ماهِ خدا ز برکت تو این چنین شده
عشقت دلیل هر نفس مومنین شده
زلف کمند توست که حبل المتین شده
اصلا کرم به نام تو آقا عجین شده

عمری گدایِ سفره و میخانه‌ی توام
عمری خمار باده و پیمانه‌ی توام

سنگ تو را به سینه زده جانم از ازل
ای آبروی شعر و ادب،قطعه و غزل
احسانِ بی‌کرانِ تو در هر زبان مثل
شد قاسم تو وارث احلی من العسل

بی حب تو عسل به دهانم هلاهل است
آخر به جز حسن چه کسی یار سائل است؟

ذکرِ گره گشا ، حسن بن علی مدد
فرزند مصطفی ، حسن بن علی مدد
ای مروه و صفا، حسن بن علی مدد
ای نورِ کبریا، حسن بن علی مدد

هفت آسمان به حیرتِ ذکرِ سجود تو
عزت گرفته‌ پرچم دین با وجود تو

تنها دلیل عزت من ، آبروی من
پر کن پیاله را که تهی شد سبوی من
یک لقمه نان ز دست تو شد آرزوی من
یک بار هم نظر بنما سمت و سوی من

نورِ خدا ز سوی تو شد منجلی حسن
ای ذو الفقار دوم آل علی حسن

سر تا به پایت آیه به آیه پیمبری
تو اولین سلاله‌ی آیات کوثری
آقا میان معرکه کردی چه محشری
دیدند در جمل که تجلّیِ حیدری

جانم به ضربِ دستِ تو ای تیغِ صیقلی
ای فاتح جمل پسر مرتضی علی

شاعر:علی گلچین پور

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

لحظه‌لحظه عمر من فقط گذشته با حسین

چون‌که بر لبم نبوده غیر ذکر یاحسین
دست من به دامن تو بوده هر کجا حسین
چون محل نداده جز تو هیچ‌کس مرا حسین
وقت بی‌کسی فقط تورا زدم صدا حسین
«یا مَنِ‌ اِسْمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شِفا حسین»

حاجت مرا همیشه کرده‌ای روا حسین
پس برای درد من فقط تویی دوا حسین
در نماز صبح‌و‌ظهرومغرب‌و‌عشا حسین
نام نامی تو از لبم نشد جدا حسین
ذکر هرقنوت من به‌جای ربنا، حسین
«یا مَنِ‌ اِسْمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شِفا حسین»

ای تجسم تمام رحمت خدا حسین
لطف تو همیشه بوده شامل گدا حسین
ما گدای بی‌وفا، تو شاه باوفا حسین
هردقیقه می‌کنی نظر به‌حال ما حسین
پس به‌غیر ازاین دعا نمیکنم دعا حسین
«یا مَنِ‌ اِسْمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شِفا حسین»

اشک روضه‌ی تو مثل چشمه‌ی بقا حسین
آمدم به هرکجا که روضه شد به‌پا حسین
گرچه حق روضه‌های تو نشد ادا حسین
گریه‌ام نشد برای تو شبی قضا حسین
عمر من بدون گریه می‌شود فنا حسین
«یا مَنِ‌ اِسْمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شِفا حسین»

جای تو مگر نبوده دوش مصطفی حسین؟
روی خاک کربلا چرا شدی رها حسین؟
روی سینه‌ات نشسته شمر بی‌حیا حسین
کربلا کفن نبوده غیر بوریا حسین؟
مادرت رسیده با دم حسین‌وا‌حسین
«یا مَنِ‌ اِسْمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شِفا حسین»

مادرم گذاشت بر لبم از ابتدا حسین
ریخت بین شیر من از اشک روضه‌ها حسین
گردنم گذاشت شال مشکی عزا حسین
گفته‌ام از ابتدا به‌شوق انتها حسین
پس به‌وقت مردنم به‌دیدنم بیا حسین
«یا مَنِ‌ اِسْمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شِفا حسین»

شاعر:مجتبی خرسندی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

همان طوری که در بخشش رضای دیگری دارد

حسن تیغ کریمش هم صدای دیگری دارد

به وقت خشم ، ابروی حسن برّنده تر می شد
چو حیدر رقص شمشیرش نمای دیگری دارد

کسی که درد مردم داشت بعد هر نماز خود
درون خانه با زهرا دعای دیگری دارد

همه دیدند که بر عهد خود می ماند پا بر جا
میان کل عالم او وفای دیگری دارد

غذای سفره اش را هر کسی می خورد بعدش گفت :
غذای سفره ی شیعه شفای دیگری دارد

چه دلچسب است صوت ربّناهای دم افطار
ولی در نیمه ی ماهش نوای دیگری دارد

به ظاهر قبر او حتّی ضریحی هم ندارد چون
حقیقت در حریم دل بنای دیگری دارد

گمانم یک ورودی حرم عطر عسل می داد
یقیناً باب قاسم جان صفای دیگری دارد

شاعر:فربد افشاری

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

کریم کشور ایران پس از رضا حسن است

کسی که سفره ی او می دهد شفا حسن است

مدینه مشهد بعدی شیعه خواهد شد
و بعد ، ذکر درون اذان ما حسن است

پس از بنای حرم هر دوشنبه وقت اذان
نوای قاری نقاره خانه ها حسن است

به وقت خواهش دل های بی قرار بقیع
همان کسی که گدا می زند صدا حسن است

یمین معرکه قاسم ، یسار عبدالله
« ز من بپرس که سلطان کربلا حسن است »

شاعر:فربد افشاری

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

پیاله را نفسِ شربتِ طهور شکست

نماز آینه ها را هبوط نور شکست
سکوت نیمه ی شب را طنین شور شکست
در ازدحام،پر و بال های حور شکست

تمام عرشِ برین محو چهره ی ماه است
لب ملائکه مشغول؛اَحسَنُ الله…است

تبسمش همه شهر را غزلخوان کرد
کویر خالی از احساس را گلستان کرد
و آسمان خدا را ستاره باران کرد
طراوت رمضان را دَمَش دوچندان کرد

ستاره ای بدرخشید و بی نقاب آمد
دُرُست نیمه ی این ماه،آفتاب آمد

به روحِ آیه ی تطهیرِ خویش،تن بخشید
به پیکر غزل خویش پیرهن بخشید
به حُسن عاطفه ی خویش،ذوالمِنَن بخشید
خدا به حیدر کرار خود حسن بخشید

به آفتاب بگوئید آمده قمرش
هزار جان گرامی فدای گُل‌پسرش

شراب عشق به قربان ساغرش رفته
هزار رود به دریای اطهرش رفته
فرشته وقت تماشاش شهپرش رفته
نگاه بنده‌نوازش به مادرش رفته

دل مرا بخدا بُرده خوی مادری اش
چقدر فاطمه‌وار است ذرّه پروری اش

به نام نامی شاه کرم،به نامِ حسن
قیام کرده کرامت به احترام حسن
شده است مرغ کرم‌خانه جلد بام حسن
هزار حاتم طایی بُوَد غلامِ حسن

گدا،یتیم و گرسنه به برکتش سیرند
جذامیان مدینه به پاش می میرند

شکستگیِ پر و بال را شفا دادن
مس وجودی عُشّاق را جلا دادن
به سائلان و گدایانِ خود بها داد
به دست با کرم خود به سگ غذا دادن

تمام این همه یک شمّه از کرامت اوست
نمی ز قطره ی دریای پُر سخاوت اوست

حسن دلاور آلِ نبیِ دادار است
میان لشکر حیدر امیر و سردار است
اگر که تیغ کِشد،کار دشمنان زار است
دُرُست مثل پدرجانِ خود جگردار است

یلی که بوسه زده جبرئیل دستش را
شتر سوار جمل خورده ضرب شصتش را

چِقَدر زحمت بی حد کشید و همت کرد
هزار بنده ی گمراه را هدایت کرد
برای دین خداوند استقامت کرد
بنای مکتب اسلام را مرمت کرد

چه رنج های فراوان به پای عشقش دید
سه بار مال خودش را برای دین بخشید

درخت خشک غمم،کوهساری از دردم
شبیه فصل زمستان گرفته و سردم
عزا گرفته ی این روزگار نامردم
برای حلم حسن آه می کشم هر دَم

کسی که ماهی دریا به پاش گریه نمود
برای غربت بی انتهاش گریه نمود

هنوز چشم ترم شورِ عشق کم دارد
چِقَدر سینه ی تنگم هوای غم دارد
غمی که ریشه ی دیرینه در دلم دارد
“امامزاده ی آبادی ام حرم دارد”

ولی برادر زینب نه مرقدی دارد
نه زائری،نه ضریحی،نه گنبدی دارد

قسم به باد که زنگار را ز شیشه زدود
قسم به آبی دریا،قسم به چشمه و رود
قسم به بال و پر یا کریمِ خاک آلود
به کوری همه ی آن حرامیان سعود

بقیع،مرکز دیدار شیعه ها گردد
قسم به فاطمه “صحن حسن” بنا گردد

شاعر:بردیا محمدی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

ای نگارِ واجبُ التعظیم آقایِ حسن

ای بساطِ دائم التکریم دنیای حسن

چاکرانت در عَجم داراترینِ مردمند
خوب جایی زندگی دارند، در پای حسن

مادرش را اختیارِ هر دو عالم داده اند
اختیار نار و جنت را به بابای حسن

حا و سین و یا و نونی را که عالم عاشقست
حا و سین و نون آن نامِ دل آرای حسن

هفت شهر عشق را عطّار گشتی بی سبب
آنچه را دیدی ببین در سیرِ سیمای حَسن

شهر را تعطیل میکرد “راه رفتن های” او
راه بندان ، بارها شد از تماشای حسن

بخت یارست در دو دنیا با گدایان کریم
روزی آنهاست در دستِ توانای حسن

نذر کردم پای نذری های مادر تا روم
یکصد و هجده سفر تا صحن زیبای حسن
.
ارث از بابا رسیده بر کریمانِ حرم
کربلا پُر بود از شهدِ گوارای حسن

دست ما و دامنت شه زاده قاسم الدخیل
ای که دستت میرسد بر قدِّ رعنای حسن

گرچه راه انداخته است دنیای امروز مرا
دیدنی تر دستگیری های فردای حسن

شاعر:سید حسین میرعمادی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

مراشبیه عبایت تکان بده آقا

مرابه زیرِکسایت مکان بده آقا
کمی زچهره ماهت نقاب بر افکن
دوباره برتن این مرده جان بده آقا
به دست فیض کریمت طلیعه ی خورشید
گدای پشت درم, آب ونان بده آقا
به دانه هرموژه ات تیرِ زهد برقلب است
زِ ابروانِ هِلالت کمان بده آقا
توراقسم به نفسهای آخرِ قاسم
برای خوب شدن یک زمان بده آقا

به جان فاطمه محجوب میشوم آخر
زخادمان تو محسوب میشوم آخر

چه مزه ای بدهد ازجگر حسن گفتن
زِ مغرب رمضان تا سحر حسن گفتن
خدابه حق حسن, یاحسن به حق خدا
شدم عبیدتو با اینقدر حسن گفتن
تمام روزی نوکر به دست ارباب است
که آب ونان من است بیشتر حسن گفتن
ز بعدذکرِ حسین یاحسین ،میچسبد
قسم به حضرت زهرا دگر حسن گفتن
ببرتونام حسن را که عاقبت بینی
نجات بخش صراط است هرحسن گفتن

تنورعشق حسین ، از دم حسن گرم است
که اشک روضه وسوز،ازغم حسن گرم است

دوگوشواره حسن را چه گوشه گیرش کرد
و گوشه پاره حسن را چه زود پیرش کرد

شاعر:حمید عرب خالقی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

میان ارض و سما بزم شادی و شور است

به روی دست نبی آیه‌هایی از نور است

بغل گرفته نبی سبط اکبر خود را
و ان یکاد بخوان، چشم ابتران شور است

گمان کنم که پیمبر به گوش او میگفت:
خوشا به حال رسولی که با تو محشور است

به رزق خوان حسن عالمی نمک گیرند
عزیز کرده‌ی زهرا “کریم” مشهور است

زدست هیچ کسی لقمه نان نمی‌خواهیم
کرامت حسنی با مزاجمان جور است

گدای کوی کریمیم و نان بهانه‌ی ماست
نظر به منظر جانان مراد و منظور است

چقدر غبطه خورم بر کبوتران بقیع
شکسته بال و پرم… قبر خاکی اش دور است

به قبر خاکی او سایبان بدهکاریم
برای گنبد و گلدسته نقشه‌ها داریم

شاعر:مرضیه نعیم امینی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

بر ماه شب نیمه‌ ی این میکده سوگند

مثل تو ندیده است کسی کودک دلبند

خورده دلم از صبح همان روز نخستین
با مهر تو‌ای دست گل فاطمه پیوند

در لطف و عطا و کرم و بخشش و رحمت
گشتیم و ندیدیم کسی را به تو مانند

هر گوشه‌ای از نام تو حاجات گرفتند
از کوفه بگو تا به بخارا و سمرقند

حاتم که زبانزد شده در جود و سخاوت
یک عمر، بساطش به در خانه ات افکند

در بند توام، عبد توام، نام تو بردم
کوه گنهم را به تو بخشید خداوند

حکاک ازل شیر اُحد، نام حسن را
با خط خوشش سر در تالار دلم کند

تو زندگی ات خرج فقیران شده عمری
هر سائل محزون به کنارت شده خرسند

آن شامی بد خُلق هم از سوی تو حتی
چیزی نشنیده است به جز رحمت و لبخند

در آرزوی وصف تو مردند هزاران
تمثال گر و شاعر و نقاش و هنرمند

هر بار نقاب از رخت افتاد خدا گفت:
جبریلِ امین دود کند بهر تو اسپند

جنگیدن قاسم همه اش از جمل توست
مردانگی ات خوب رسیده است به فرزند

«یا فاطمه»را یاد غمت، خیل شهیدان
با غصه نوشتند به هر پرچم و سربند

آن روز دوشنبه، وسط کوچه و مادر
گریان شده ایم از غم این واقعه هر چند…

هرگز کسی از راز تو آگاه نگشته
آن را که تو دیدی همه در پرده شنیدند

شاعر:محمد جواد شیرازی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

کریم های دو عالم به نام زاده شدند

زبانزد همه ی خاص و عام زاده شدند

اگر که ظرف نباشد توقع مِی نیست
شراب ها همه از فیض جام زاده شدند

چقدر خام شدم تا مرا کمی بپزند
پیاله ها همه از خشت خام زاده شدند

تو امر کردی و تکوینا استجابت شد
و عاشقان تو با یک کلام زاده شدند

جواب دادن تو اشتیاق می آرد
سلام ها ز علیک السلام زاده شدند

چه خوب شد که محبان حلال زاده ی عشق
و دشمنان حسن هم حرام زاده شدند

حسن حسین و یقینا حسین هم حسن است
نشسته ام که ببینم کدام زاده شدند

همین دو تا پسر فاطمه همان اول
امامزاده شدند و امام زاده شدند

چقدر دور و بر تو فرشته ریخته است
بزرگ ها همه با احترام زاده شدند

بساط نوکری ما کنار تو پهن است
از اول ایل و تبارم غلام زاده شدند

عجیب نیست به دنبال گنبدت هستیم
کبوتران همه بالای بام زاده شدند

چه بهتر است که بشینی و سکوت کنی
که از قعود تو صدها قیام زاده شدند

شاعر:علی اکبر لطیفیان

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

از عشق و عاشقی چند ساله بنویسم

و از نیاز خودم از پیاله بنویسم

قلم به دست گرفتم که شرح دل بکنم
زمین دور وبرم را ز اشک گل بکنم

دوباره نیمه ی ماه خدا دلم لرزید
نوا و صوت عجیبی در آسمآن پیچید

خبر رسیده که خیر عظیم در راه است
خبر رسیده که مردم کریم در راه است

من از طفولیتم کاسه لیس این خوانم
بزرگ گشته ام اینجا و از گدایانم

ندار و خانه به دوشم قرار من آقا
امید زندگیم اعتبار من اقا

چقدر سفره ی آقا برو بیا دارد
چه عزتی سر این سفره ها گدا دارد

ذلیل امده بودم عزیز دیر شدم
به لطف نان حسن عاقبت بخیر شدم

غذای بیت الحسن خورده ام که سیر شدم
فقیر امده بودم ببین امیر شدم

به زیر پرچم تو صاحب مقام شدم
به اسم نوکر این خانه احترام شدم

تو امدی و دو چشم حسود ها کور است
همان زنی که لعین است و پست منفور است

تو خنده کردی و بر شاعران غزل دادند
به خیل کاسه به دستان خم عسل دادند

حسن حسن ز روی این لبم نمی افتد
عجب حرارتی دارد تبم نمی افتد

تمام زندگیم را به تو بدهکارم
به جان مادرم آقا که دوستت دارم

شاعر:امیر علوی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

چشم وا کرده شدم دست به دامان حسن

مادر افکند مرا در یم احسان حسن
روزی از دست علی خوردم و از خوان حسن
از همان روز شدم بی سر و سامان حسن

بر جبینم بنویسید مسلمان حسن

دل خود را سر هر بام ، هوایی نکنم
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنم
رو به هر قبله و هر قبله نمایی نکنم
پیش هر سفره که پهن است گدایی نکنم

نان هر سفره حرام است به جز نان حسن

چه مقامی و چه نامی ، چه مرامی دارد
چقدر لطف به بیمار جذامی دارد
خنده در پاسخ آن سائل شامی دارد
وه که ارباب دو عالم چه امامی دارد

همه اینها غزلی هست به دیوان حسن

آنکه نامش شده احلی من عسل کیست ؟ حسن
آنکه بخشندگی اش گشته مثل کیست ؟ حسن
معنی حی علی خیر العمل کیست ؟ حسن
مرد نام آور پیکار جمل کیست ؟ حسن

شتر سرخ زمین خورد ز طوفان حسن

ارث مظلومیت از غربت بابا دارد
قد خم ، سینه ی خون ، دیده ی دریا دارد
جگری سوخته از زخم زبان ها دارد
گر بگوییم غریب الغربا ، جا دارد

خون شد از یاد غمش قلب محبان حسن

زهر آمد به سراغش، جگرش ریخت به هم
بس که پیچیده به خود ، موی سرش ریخت به هم
زینبش آمد و چشمان ترش ریخت به هم
همه ی خاطره ها در نظرش ریخت به هم

دل پریشان شده از موی پریشان حسن

چقدر سخت گذشته است به او در کوچه
چه مراعات نظیریست ، حسن ، در ، کوچه
باز هم خاطره ی گریه و مادر ، کوچه
قاتل جان حسن می شود آخر کوچه

کوچه عمریست که آورده به لب جان حسن

چشم نامرد به ناموس علی تا افتاد
وای بر من ، زد و بر صورت گل ، جا افتاد
ناگهان روی زمین حضرت زهرا افتاد
خواست تا پا بشود ، باز هم امّا افتاد

شعله ی آه کشد سینه ی سوزان حسن

شاعر:رضا تاجیک

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

ای شهریار حسن و صفات حسن، حسن

سالار عشق و یوسف گل پیرهن حسن

نوباوهٔ پیمبر و میر و کریم و راد
نور خدا و زینت هر انجمن حسن

مولای پارسا و حلیم و نبی سیر
شیرین زبان و سرور و صاحب سخن حسن

کوه وقار و بحر شرف ، معدن کرم
زیبای دهر و دلبر سیمین بدن حسن

تندیس حسن و روح ملاحت ، جمیل کون
وجه الحسن ، موقّر و شیرین دهن حسن

بی ادّعا و اورع و ازهد به روزگار
اهل دل و سلیم و سخی ، مؤتمن حسن

میر شباب اهل جنان و فرشته فر
سالار و سرفراز و شه ممتحن حسن

ممتاز و میر و مهتر و بخشنده و جواد
درّ ثمین و گوهر عالی ثمن حسن

خلق عظیم و سیرت طاها به ارث او
وارسته و جلیل و امین الامن حسن

عبد مقرّب حق و والاتر از ملک
مظلوم و دردمند و غریب وطن حسن

مدح تو را نداند (هدایت) یک از هزار
ای مهر پر فروغ و شه ذوالمنن حسن

شاعر:محمد هدایتی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

گدای لطف و جودِ مجتبی باشد کرامت هم

فقیر و ریزه خوار خوانِ او باشد سخاوت هم

حَسن صورت، حَسن سیرت، حَسن خَلق و حَسن خُلق است
که معنا عاجز است از حدّ توصیفش، عبارت هم

چنان افتاده ام بر خاک پای مجتبی امروز
“که فردا برنخیزم بلکه فردایِ قیامت هم”*

کجا او دوستان را از دعا محروم می سازد
دعا می‌کرد بهر آنکه بود اهل اهانت هم

ضمانت می‌کند دنیا و عقبای محبان را
که اینجا دستگیری می‌کند ، آنجا شفاعت هم

شاعر:عاصی خراسانی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

چقَدَر کار حسن بردنِ دل ، دلبری است

چقدَر روز جمل معنی جنگاوری است

در جمل شمّه ای از رزم حسن را دیدند
ورنه بازوی حسن مثل پدر حیدری است

هرکجا نام حسن آمده زهرا هم هست
پسر اولِ زهرا چقدَر مادری است

می شناسند ملائک همگی روی زمین
خانه اش را که شب و روز پر از مشتری است

جبرئیل آمده هربار به پابوسی او
افتخارش درِ این خانه فقط نوکری است

دستِ ما نیست اگر عاشقِ نام حسنیم
همه اش کارِ همان خالقِ بالاسری است

از شب تیره چه غم ، روی حسن را داریم
ماه را ، صورتِ نیکوی حسن را داریم

چه گدایان زیادی که ندارند کریم
ما گدایان حسن کوی حسن را داریم

گفته بودی که بگویم به تو از حبل متین
باز کن چشم و ببین ، موی حسن را داریم

مثل بادیم ، به هر کوی و گذر می گذریم
ذکر برداشته هوهوی حسن را داریم

مثل شمعیم که در عشقِ حسن ذوب شدیم
در دل خود همه سوسوی حسن را داریم

شیعیان حسنی در همه جا معلومند
هرچه باشد همه جا بوی حسن را داریم

شاعر:محسن ناصحی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

پیغمبران دورِ پیمبر(ص) جمعشان جمع است

خیلِ ملائک دورِ حیدر جمعشان جمع است

مادر شده زهرا(س) و آمد ساره با لبخند
حوّا و مریم؛ دورِ مادر جمعشان جمع است

نوزاد نه! نورِ کرامت! حُسنِ نامحدود
در دستهایش درّ و گوهر جمعشان جمع است

یامجتبی(ع) گفتند و بوسیدند پایش را
خورشید و ابر و ماه، دیگر جمعشان جمع است

حاتم به بازو بسته حرزِ یاحسن(ع) را و
در خانه؛ سائل هایِ مضطر جمعشان جمع است

لبریزِ روزه دارها شد امشب این خانه
وقتِ اذان از قبل، بهتر جمعشان جمع است

دارند میگیرند از چشم ِ حسن(ع) حاجت
سلمان و مالک، حُجر و قنبر جمعشان جمع است

شخص ِ کریم ِ اهل بیت(ع) آمد؛ بهشت اینجاست
اینجا که اهلِ دل؛ سراسر جمعشان جمع است

وعّاظ، قاری، مستمع، مداح، شاعرها
اطرافِ حیدر خیلِ نوکر جمعشان جمع است

با، یاحسن(ع) دل میبریم از پنج تن هرآن
روزی که دورِ حوض کوثر جمعِ مان جمع است!

شاعر:مرضیه عاطفی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

غزل،قصیده،رباعی،همه دچار حسن

که هست شعرمن اینجابه افتخار حسن

به نام حیّ تعالی ،یاعلی مددی
شروع میکنم اینجابه اعتبار حسن

درست نیمه ماه صیام،دست خدا
گرفت کودک خودرا زکردگار حسن

فقط به کوری چشمان عایشه،مولا
گذاشت نام خودش رابه انحصار حسن

زمان کشتی اوبا حسین بین همه
فقط سرود پیمبر شده نثار حسن

جمل به رعشه فتادازصدای تکبیرش
ببین چه ولوله ای کرده ذوالفقار حسن

چه گویم از وجنات امامِ خون خدا
که الکن است زبانم ازاین وقار حسن

خوشابحال جذامی شهرپیغمبر
نشست برسرسفره دمی کنار حسن

بگوبه جمع کریمان کریم یعنی او
که هست رسم کرامت به یادگار حسن

هرآنکه گفت زصلح اش بگو نگاه کند
قیام کرب و بلا شد ز ابتکار حسن

‌بخوان به نام پدر تا پسر کند اعجاز
که قاسم است رجزخوان کارزار حسن

چه رمزوراز عجیبی نهفته در نامش
تمام من شده غمخارآن مزار حسن

شاعر:رضا میرزایی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

“حَسن” بگو و ببین اسم محترم این است

هزار شکر مرا ذکر دم به دم این است

بگو همیشه که یا محسن بحقّ حسن
که پیش حضرت حق بهترین قسم این است

سه بار زندگی اش را تمام بخشید او
به هر چه هست کشیدن خط عدم این است

گرفته لقمه برای جذامیان حتی
بگو به مدعیان ، معنی کَرَم این است

به وقت بذل کریم و به وقت رزم دلیر
سخاوت است و شجاعت ، هم آن و هم این است

جمل که رفت به میدان ، علی چنین می گفت :
محمد حنفیّه ببین جَنَم این است

که گفته است حسن بی حرم بُوَد اصلا؟!
میان دل حرمش باشد و حرم این است

شاعر:عاصی خراسانی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

ما را که مُفلِسیم  اگر هم خریده‌اند

لطفِ کریم بوده که دَرهم خریده‌اند
عاشق شدیم اگر همه‌اش کارِ عشق بود
عشاق را بدون نظر هم ، خریده‌اند
ما جنس بنجولیم به دردی نمی‌خوریم
ما را – بدون هیچ ثمر هم – خریده‌اند
حتی قرار نیست دخیلِ درش شویم
آن را که رد شده زِ گذر هم خریده‌اند
پیشِ کریم فرق ندارد  زیاد و کم
از جبرئیل تا دو سه پَر هم خریده‌اند
هِی بنده می‌خرند و هِی آزاد می‌کنند
آزاد کرده‌اند اگر هم خریده‌اند
گفتند ناسزا و ولی عاشقش شدند
از بِین دشمنان چقدر هم خریده‌اند
اصلا به کم نمی‌رود این دستِ با کرم
ما را ببین به قیمت زَر هم خریده‌اند

این عشقِ داغ ، سوختنش فرق می‌کند
در پیش فاطمه حسنش فرق می‌کند

اشراق می‌کنی و همه طور می‌شوند
انگور زاده‌ها همه انگور می‌شوند
اصلا نیاز نیست که ما دست و پا زنیم
اسباب عاشقی خودشان جور می‌شوند
با ابترانِ مکه بگو با همین حسن…
امشب حسودهای علی کور می‌شوند
دنیا به دست نسل خدیجه است ، هر‌که هست
جز بچه‌های فاطمه هاشور می‌شوند
یکجا محمد است و علی هست و فاطمه
با جلوه‌ای که  نور علی نور می‌شوند
برخیز از مسیر برو بند آمده است
گیسو بهم مریز که مسحور می‌شوند
باید که سجده کرد تو را قبلِ روز حشر
یک روز عاقبت همه مجبور می‌شوند

ما را به عشق پاره گریبان نوشته‌اند
بشکاف سینه را که حسن جان نوشته‌اند

باید که چشم‌های تو پیغمبری کند
تو آمدی که فاطمه هم مادری کند
مدیون توست خانه‌ی سادات بعد از این
زهرا نشسته است علی پروری کند
شهر مدینه با تو بهم ریخت حق بده
در کوچه‌ها نبود کسی دلبری کند
در هر سحر نسیم خدا می‌وزد که باز
در بِینِ گیسوان تو خنیاگری کند
کُشتی بگیر تا که بگویند جان حسین
تاکه حسین ، جای تو جلوه گری کن
اینقدر هم بهانه به دست دلم مده
هر روز سجده‌ات کند و کافری کند
این نذر چشم ماست که جارو ببافد و
هر صبح بِینِ صحن تو رفتگری کند

ما را شریک خویش نموده عطای تو
نیمه برای ماست و نیمی برای تو

تا که عوض نکرده علی قبله‌گاه را
پنهان بکن  نقاب بزن  قرصِ ماه را
باید جمل سوار ببیند حسن که هست
پیچانده‌ای به تیغ خودت رزمگاه را
راحت نشسته است علی بین رزم اگر
رفته حسن بهم بزند صد سپاه را
با نیزه‌ای که سینه‌ی لشگر شکافتی
برهَم زدی تو هم آن فتنه‌گاه را
هر جا زدی به پشت سرِ تو حسین بود
دیدند وقت جنگ همه پادشاه را
رم کرده‌اند پیش تو انبوه راه راه
بردار از جماعتِ حیران نگاه را
راهی نمانده است مگر تار و مارِ جهل
بسته است ذوالفقارِ تو هر دو جناح را

دور و بر تو هیمنه‌ای از ملائکه است
فهماند تیغ تو پسر فاطمه که هست

باید برای خاک تو مرقد درست کرد
شهری به وسعت دو سه مشهد درست کرد
با اشکهای عاشق و با خشت‌های دل
شهری به نام آل محمد درست کرد
ایوان طلای شاه نجف را دوباره ساخت
انجا برای فاطمه گنبد درست کرد
با غنچه‌های یاس ضریح تو را کشید
دورش رواقهای زبرجد درست کرد
باید که زائران تو را باخبر کنند
نقاره خانه‌های زبانزد درست کرد
در جمع خادمان مودب به سمت تو
راهی برای رفتن و آمد درست کرد
صحنی برای حضرت ام‌البنین ولی
باید که بهشت سرآمد درست کرد
باید حرم برای تو قبل از ظهور ساخت
پایین پای فاطمه مسند درست کرد

آوای کرببلا ، حرمین است یا حسن
پنجاه هشت سال حسین است با حسن

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

بر شعر زلال شاه بیتی تو حسن

اکسیر قریحه‌ی کمیتی تو حسن
از درگه تو کسی نگردد مأیوس
والله کریم اهل‌بیتی تو حسن

تا جامه ی عاشقی به تن دارم من
با دلبر مه لقا سخن دارم من
هرکس به کسی بنازد اندر عالم
نازم به دو کون چون حسن دارم من

گفتیم که بر در موالی برویم
در ملک ادب حضور والی برویم
ای پایه گذار کاخ احسان و کرم
مارا مگذار دست خالی برویم

در ماذنه نغمه ی اذان پیدا شد
آثار بهار بی خزان پیدا شد
آن ماه تمام آسمان علوی
در نیمه ی ماه رمضان پیدا شد

در گلشن حسن جادوان گل حسن است
گلواژه ی قاموس تکامل حسن است
هرچند علی پدر بود امت را
اما لقب مبارکش بوالحسن است

مولای من از نفس من اولایی تو
معصومی و سروری و آقایی تو
من دست عزیز مصر را می بوسم
او پای تو را، عزیز زهرایی تو

ای حجت جاودان تو جان همه ای
ای فرش نشین تو عرش را قائمه ای
غیر از تو کسی ندارد این نام و نشان
فرزند رشید و ارشد فاطمه ای

شاعر:استاد کلامی زنجانی

_______________________________________________

متن شعر مدح امام حسن (ع)

شد از مدینه‌ی پیغمبر آسمان روشن

ستاره روشن و شب روشن و جهان روشن

((ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد))
ستاره‌ای که از آن است کهکشان روشن

چه ابتهاج عجیبی گرفته دنیا را
که سایه پر شده از نور و ارغوان روشن

اگرچه نیمه‌ی ماه خداست ما مستیم
شده‌ست از می و ساقی تمام جان روشن

چه حکمتی‌ست خدایا مگر شب قدر است
که آیه‌های تو شد اینچنین عیان روشن

شعف که راه ندارد به ساحت ملکوت
چگونه این‌همه شد چشم عرشیان روشن

که آمده‌است به مهمانی خدا که چنین
شده‌ست از قدمش بزم میزبان روشن

همیشه نور ز خورشید می‌رسد با زمین
کنون ز شمس جمالش شد آسمان روشن

علی پدر شده، ای عرشیان به دف بزنید
زمینیان همه با شور و شوق کف بزنید

مبارک است شب و شوق و شادی مولا
خوشا شبی که پسر دار می‌شود زهرا

فرشتگان خدا آمدند روی زمین
رسیده‌اند در خانه‌ی علی چو گدا

بگو به غصه که از سینه‌ام رود بیرون
چو آمده‌است به دنیا امام زاده‌ی ما

که آمده‌است به دنیا؟ جهان حَسَن شده‌است
حسن وجود و حسن سیرت و حسن سیما

فقط سزاست بسوزد در آتش حسدش
هرآنکه دوست ندارد امام دوم را

چراغ خانه‌ی سادات روشن از مهرت
طباطباست یکی از شعاع نور شما

نوادگان تو صاحب حرم یکایکشان
تو غیر سنگ نداری به روی قبر چرا

به امر توست وصال و شهادت قاسم
بزرگی تو عیان است پس در عاشورا

((امام دوم دنیا امام عاشورا
اگر تویی هدف عشق خوش به حال خدا))

پیادگان طریق تو شهسوارانند
به زیر دِین غلام تو تاجدارنند

بگستران ز کرم سفره تا جهان بیند
که حاتم و پسرانش ز ریزه‌خوارانند

بخوان دو مرتبه قران میان جمع و ببین
که از یمین و یسارت چه بی قرارانند

تو شیخ مردم آزاده‌ای ز جور زمان
سیاه لشکر این قصه سربدارانند

نصیب ماست بهشتی که سفره‌ی حسن است
((که مستحق کرامت گناهکارانند))

به جز تو کیست علمدار لشکر علوی
تو را که مالک و عمار دستیارانند

مرنج از اینکه برایت نمانده اصحابی
تو را حسین و اباالفضل جانثارانند

ز صلح توست قیام بلند عاشورا
همیشه‌ قاعده‌ی لاله سبزه‌زارانند

هنوز غربتت ای گل زبانزد باغ است
اگر چه مرثیه خوانان تو هزارانند

حبیب بود و برایش کسی حبیب نبود
به جز حسن احدی این چنین غریب نبود

خوشا مسافر آن راه مستقیم شدن
مدینه آمدن و وارد حریم شدن

حرم؟ کدام حرم؟ سنگ و خاک اما کاش
غبار بودن در کوی تو مقیم شدن

اگر بناست نوازش کند مزارت را
خوشا به کسوت آوارگان نسیم شدن

اگر بناست که محتاج مردمان باشم
خوشا گدای سر کوچه‌ی کریم شدن

نه اینکه خواسته باشم پرنده بود را
ولی به شوق تو خوب است یاکریم شدن

رفیق توست هرآنکس که تَرد عالم شد
خوشا جُذام که از سفره‌ات سهیم شدن

عروس فتنه به دست تو روی خاک افتاد
جمل حکایت سرخی‌ست از دونیم شدن

بدون نسل بماند هرآنکه دشمن توست
سزای خصم حسن چیست جز عقیم شدن

جهان به کام معاویه‌هاست شان تو نیست
قیامت است تورا موسم زعیم شدن

نداشت جعده و زهرش توان قتل تورا
تو را شکست در آن کوچه ها یتیم شدن

به صبر بسته چو دیدند دست حیدر را
چهل نفر همه با هم زدند مادر را

شاعر:سید محمد حسین حسینی

 

اشعار مناجات با خدا و ماه مبارک رمضان – سال ۱۴۰۲

0
اشعار مناجات با خدا و ماه مبارک رمضان - سال 1402

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

هنوز سبز نشد شاخه های بی ثمرت
درخت خشکِ قنوتم..،کجاست برگ و برت

گناه؛ظرفیتِ اشک را گرفت از تو
آهای کاسه ی چشمم!چه آمده به سرت

شکسته‌پر شده ای یاکریمِ بام کریم
هوای نفس چه زخمی زده به بال و پرت

خدا،خدای لبم را ز من مگیر..،خدا
بیا و رحم کن ای رب به عبد بی هُنرت

تمام سود مناجاتِ تو،دم صبح است
ضرر نکرده کسی که نشسته تا سحرت

رفیقِ بنده نوازی و ما فقیر نیاز
نمی شود که بیفتد به حال ما،نظرت؟!

به حرمت رمضان کاسه ی مرا پر کن
ببین گدای قدیمی رسیده پشت درت

امید طفل خطار کار مادر است فقط
فدای فاطمه..،آن باوقارِ معتبرت

زمان مُردن ما می رسد بزرگِ نجف
علی بشارت دیدار داده بر بشرت

به روزه‌دار بگوئید روضه،افطاری‌ست
نه چند دانه‌ی‌ خرما،نه چای پُر شکرت

فدای تشنه لبی که دو قطره گریه بر او
برای وصل خداوند کرده تشنه‌ترت
▪️
▪️
صدای خواهری از روی تل بلند شده:
فدای حنجر خشک تو..،مادر و پدرت

هزار نیزه و شمشیر و تیغ جای خودش…
خدا بخیر کند..،نعل و جسم مختصرت!

شاعر:بردیا محمدی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

شقی رسیده ام اینجا، سعید برگردم

عزا رسیده ام اینجا که عید برگردم

شبیه ابر سیاهی که شد ز گریه سفید
به گریه آمده ام روسفید برگردم

اگر چه دست تهی آمدم، امیدی هست
که دست پُر ز “لَدَینا مَزید” برگردم

منی که دل به هوای تو بسته ام یارب
چگونه از کرمت نا امید برگردم؟!

اگر چه لایق این آرزو نِیَم امّا
بگیر جان مرا تا شهید برگردم

شاعر:عاصی خراسانی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

این زخم کهنه شرحش فی الجمله یک سخن بود

یک عمر بودن ما یک عمر سوختن بود

آزاد شد زلیخا یوسف به بند افتاد
حبسی که رفت یوسف جرمش به پای من بود

زنده به دور ماندم زنده به گور گشتم
دیر آمدی و دیگر پیراهنم کفن بود

رفتم‌ اگر مدینه از خامی دلم بود
اینجا چه کار دارم؟! یارم خودش قرن بود

ای ناز مطلق امشب قلب مرا لگد کن
تا دیگران ببینند پایت براین چمن بود

نه سخت کوشی‌من نه نقشه های تقدیر..
به هر کجا رسیدم از لطف پنج تن بود

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

تا ببینم رحمت پروردگار خویش را

می‌شمارم باز جرم بی‌شمار خویش را

روز و شب فرقی ندارد پیش من چون با گناه
تیره کردم آسمان روزگار خویش را

هر زمستان رفت، آمد یک زمستان دگر
چون به دست خود خزان کردم بهار خویش را

از همان روز ازل باید خدایی می‌شدم
در حریم یار می‌جُستم دیار خویش را

هیچ‌کس مانند تو خیر و صلاحم را نخواست
کاش دستت می‌سپردم اختیار خویش را

کاش دست مهربانت سایه‌بان من شود
تا بپوشانم خطای آشکار خویش را

صحبت از عفو و بزرگی و کرامت می‌شود
تا به سمت تو می‌اندازم گذار خویش را

تو یقیناً می‌شناسی خوب‌تر از من مرا
من نمی‌دانم صلاح کاروبار خویش را

عهد می‌بندم نباشم غافل از اعمال خود
باز یادم می‌رود قول و قرار خویش را

کاش می‌فهمیدم این آلوده‌دل من نیستم
حال که عمری کشیدم انتظار خویش را

بس که سر زد از من رسوا خطا و اشتباه
عاقبت از دست دادم اعتبار خویش را

پیله کرده نفس امّاره به جسم و روح من
کاش روزی بشکنم قفل حصار خویش را

آبرو بخشیدی و من آبرو بردم فقط
در میان خلق کم کردم عیار خویش را

خواب غفلت آمد و خود را به چشمم عرضه کرد
در عوض دادم دل شب‌زنده‌دار خویش را

چندقطره اشک و دست خالی و چشمان تر…
با خودم آورده‌ام داروندار خویش را

بین زندان گناهان یاد تو افتاده‌ام؛
تا مگر پیدا کنم راه فرار خویش را

“یا الهَ العالَمین إِغفِر ذُنوبی بِالحُسِین”
هرچه باشم روی لب دارم شعار خویش را

ای که با لب‌های تشنه قتل صبرت کرده‌اند…
زینب از کف داده بعد از تو قرار خویش را

شاعر:مجتبی خرسندی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

اگر تا به‌حالا نبخشیدی‌ام

بزرگی کن و روز آخر ببخش
گناهان فرزندها را بیا
دمِ آخری جانِ “مادر” ببخش
#قاسم_نعمتی

ای دوست زِ رحمت، دلِ آگاهم ده
در ماه دعا سیرِ الی اللهم ده
ماهِ رمضان و ماه مهمانی توست
در محفلِ مهمانیِ خود راهَم ده
مرحوم #استاد_سید_رضا_مؤید

از اشک، ترم؛ اَاَدخلُ؟ یا الله!
شوقم، شررم؛ اَاَدخلُ؟ یا الله!
گفتند “پذیرایی” و مهمان داری
من پشت درم؛ اَاَدخلُ؟ یا الله!
#جواد_هاشمی_تربت

چون روح که در قالبِ جان می‌آید
باران به کویرِ تشنه‌گان می‌آید
ای آن‌که وصالِ آسمان می‌خواهی
برخیز صدایِ رمضان می‌آید
#حسن_کردی

آوای خوشی از آسمان می‌آید
مهمانی یارِ مهربان می‌آید
برخیز که با نسیم جان‌افزایی
بوی خوش ماهِ رمضان می‌آید
#علی_ساعدی

با سوزِ دل و ناله و با آه بيا
با شرم حضور و دل آگاه بيا
اكنون كه خدا سُفره‌ی رحمت چيده‌ست
ای بنده، سـوي ضيــافت الله بيا

شاعر:سیدهاشم وفایی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

به اذن عالیِ اَعلی، به احترامِ علی

شروع می‌کنم این ماه را به نام علی

ببخش با عجله، دست خالی آمده‌ام
شنیده‌ام که مهیاست بارِ عامِ علی

چقدر نان شبش را به سائلان بخشید
دلم خوش است به الطاف مستدام علی

سلاح ماست ابوحمزه، افتتاح، مجیر
دعای مسجد کوفه شرابِ جامِ علی

دعای ما که دعا نیست…، باز مقبول است
به احترام دعا کردن و صیام علی

دلم هوای نجف کرده اولِ ماهی
هوای باده‌ی انگورِ با دوامِ علی

ز حنجرش نفسِ گرمِ وحی می‌جوشد
نبی شده‌ست به معراج، هم‌کلام علی

یهود و آل سعود از هراس می‌میرند
اگر طلوع کند، تیغ از نیامِ علی

خوشا به روزی زُوّار سیدالشّهدا
به زائران حسین است چون سلامِ علی‌
**
چنان علی شده ممسوسِ حق، علی اکبر
همان علی که شده وارثِ مرام علی

چقدر تشنه‌ی بوسیدنِ پدر شده بود
فدای خشکیِ وقتِ وداعِ کام علی

زدند از سر کینه علیِ اکبر را
زدند یاس حرم را به انتقامِ علی

چقدر بین عَبا‌چیدنش نفس‌گیر است
چگونه جمع شود در عبا تمامِ علی؟!

شاعر:محمد جواد شیرازی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

یکی میخواد صدات کنه

میخواد جوابشو بدی
بهش بگی: “سلام رفیق”
بهش بگی: “خوش‌اومدی”

بهش بگی: “هرچی بودی
حالا دیگه مال منی
خیلی خوبه که جز به من
رو به کسی نمی‌زنی”

من عار تو بودم خدا
ولی تو بودی یارِ من
اگه نباشه لطف تو
سیاهه روزگار من

تمومِ دورامو زدم
تا غم روی دلم نشست
کارد که به استخون رسید
یادم اومد خدایی هست

هزار دفه خوردم زمین
از بس روتو زمین زدم
از بس که قول دادم ولی
سرِ قرار نیومدم

حالام که اومدم پیشت
حقّمه راه ندی منو
میخوام که واسطه کنم
یه آقای بی‌کفنو

حسین منو فرستاده
به من نشون داده راهو
بخاطرِ آقام ببخش
این بنده‌ی روسیاهو

از این به بعد بخاطرِ
حسین گناه نمی‌کنم
با گناهام نوکریمو
دیگه تباه نمی‌کنم

خدا اجازه هست؟… میخوام
برای بخشش گناه
دوخطی روضه بخونم
از بدنِ تُو قتلگاه

تشنه‌تر از حسین کیه؟
غریب‌تر از حسین کجاست؟
پیش چشای خواهرش
سرش بریده از قفاست

شاعر:حمید رمی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

طعنه ی خلق مرا سخت اذیّت کرده

بارها آینه از سنگ شکایت کرده

به گدایی که در این کوچه محبّت نچشید
چه کسی غیر تو این‌قَدر محبت کرده

بهترین کیفیت سجده ی ما”سوختن” است
هرکسی سوخت،بگو خوب عبادت کرده

حکم دادند در این شهر به دیوانگی ام
شهر بی عشق،مرا زود قضاوت کرده

آنقدر گریه برای تو مرا بالا برد
هرکسی بال مرا دید،حسادت کرده

رمضان آمده و سفره ی رحمت پهن است
بشتابید همه..،فاطمه دعوت کرده

تا علی واسطه شد..،بار گناهانم ریخت
پدر خاک ز فرزند حمایت کرده

چشم این عبد گنهکار به دستان رضاست
آن رئوفی که ز یک صید ضمانت کرده

“نام تو نان شب ماست اباعبدالله”
نان ما از قِبَل نام تو برکت کرده

روز محشر نبری نام مرا از یادت
مادرت گفته مرا نیز شفاعت کرده

پدرم آب نخورده است مگر که پس از آن
به لب تشنه ی تو عرض ارادت کرده

ته گودال نگاهت به حرم دوخته بود
پیش چشم تو کسی قصد جسارت کرده

با خداوند مناجات تو را قطع نمود
چکمه ی شمر به لبهات اصابت کرده

ته گودال به پیراهن تو رحم نشد
هرکسی هرچه دلش خواسته.،غارت کرده

شاعر:بردیا محمدی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

وَ إن أدْخَلْتَنِی النّارَ أَعْلَمْتُ أهْلَها انّی اُحِبُّکَ

گر سر طلبی تو، ترک سر خواهم کرد
من بنده ام از تو کی حذر خواهم کرد
گر داخل دوزخم کنی، آنجا را
از آتش عشق خود خبر خواهم کرد

یا عظیم المنّ ، یا قدیم الاحسان…

اسم تو دواست ، راه و رسمت درمان
من طالب نعمت توام ، یا منّان
اشک آمد و اسم اعظمت را دیدم
در نام حسین ، یا قدیم الاحسان

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

یاحبیب الباکین

ای که با آلوده ای چون من مدارا می کنی
دردهایم را به یک ناله مُداوا می کنی

تو کریم ِ سفره داری من گدایِ دوره گرد
باگدایِ خود همیشه با کرم تا می کنی

منکه امروزم همیشه بدتر از دیروز شد
راحتم کن پس چرا امروز وفردا می کنی

تاجوانی دیده گریان عذر خواهی می کند
باملائک مینشینی و تماشا می کنی

هرکسی را دوست داری همنشین خود کنی
پایِ اورا یک سحر صحنِ نجف وا میکنی

لایق لطفت نبودم ، منکه میدانم اگر
لطف بر ما می کنی با عشقِ مولا میکنی

تاکه می گویم حسین، عرشِ تو میریزد بهم
گوئیا درسینه ام شش گوشه بر پا میکنی

هرکه بر پیشانی اش بنوشته «زوّارالحسین»
در قیامت زود میگردی وپیدا می کنی

گریه کن هایِ حسین محشر مُعَطّل نیستند
راهشان را جانب باب ُ الحسین وا می کنی

شک ندارم هرکسی شد بیشتر خرجِ حسین
عاقبت اورا جنان مهمان ِ زهرا می کنی

هرکه آمد صحنِ سلطان ، گوشة باب الجواد
کربلایش را همان لحظه تو امضا می کنی

یعنی امسال اربعین من هم خدائی می شوم؟
از نجف پایِ پیاده کربلایی می شوم

شاعر:قاسم نعمتی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

آبرو داده اى به من اما

آبروى تورا فقط بردم
دست من را گرفته اى عمرى
با گناهم ولى زمين خوردم

سايه ى تو هميشه بر سر من
بود و يك عمر معصيت كردم
رو نگردان ز من تورا به على
يا سريع الرضا!غلط كردم

مهربان!باز هم نگاهم كن
تا شوم آنچه كه تو مى خواهى
تركه ى تر بزن به من از لطف
سر به راهم كن اول ماهى

شك ندارم كه دوستم دارى
سندم عشق سيدالشهداست
بين ما واسطه هميشه فقط
قسم جان حضرت زهراست

ربنا!از تو خواهشى دارم
بيشتر به من وجود بده
راهىِ مشهدم بكن هر ماه
كربلا را تو زود به زود بده

آه! كربلا..دلم تنگ است
سر افطار ياد اربابم
تشنگى از نگاه من پيداست
ياد ارباب،خيره بر آبم!

“با توام!آى حضرت باران
تو به درد دلش دوا بودى
حال و روز رباب را ديدى
ظهر روز دهم كجا بودى؟”

شاعر:آرمان صائمی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

من زنده ام اگر چه، ولی زنده نیستم

من بندگی نکرده ام و بنده نیستم

در سایه سار رحمت تو قد کشیده ام
جز با نگاه لطف تو پاینده نیستم

خیلی گناه کرده ام اما هنوز هم
از صبر بی حساب تو شرمنده نیستم

رویم سیاه و نامه ی اعمال من سیاه
شرمنده از سیاهی پرونده نیستم

یادی ز خوف قبر و قیامت نمی کنم
خیلی به فکر توشه ی آینده نیستم

دنیا و زرق و برق، دلم را ربوده است
از عشق خالی ام، ز تو آکنده نیستم

از راه و رسم شیعه فقط حرف می زنم
اصلا به نام شیعه برازنده نیستم

دل بسته ام به فاطمه و بچه های او
اما برای فاطمه زیبنده نیستم

مولا چه دیده بود که هنگام غسل گفت:
من مردِ غسل دادن این دنده نیستم

شاعر:وحید محمدی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

تو اونجوری که می بخشی

گناه من که درخور نیست
یه جوری چشم می پوشی
که هیچکی از تو دلخور نیست

تو اونقد مهربونی که
به روم هیچی نمیاری
واسه هر لطفی که کردی
سرم منت نمیزاری

آدم توو زندگیش باخته
اگه دم خور نشد با تو
کی از تو چیزی رو خواسته
که کاسه ش پر نشد با تو

یه جوری کار گذاشتی که
همه چی روبرا باشه
کی با تو فکر امروزه
کی با تو فکر فرداشه

من و لنگم نمی زاری
نگفته خواستم و میدی
نمی دونم چرا هیچوقت
گناهامو نمی دیدی

چرا هیچ وقت نزاشتی که
یه بار محتاج مردم شم
تو حتی بم نمی گفتی
که از جلو چشات گم شم

درسته خیلی بد کردم
درسته خیلی سربارم
به جون مادرم میگم
خدا خیلی دوست دارم

شاعر:علی کاوند

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

پُر شده در سفره‌های پاک، نان شبهه‌ دار

از عبادت، از خدا خالی ست جان شبهه دار

بی گمان دست دعا هم از اجابت خالی است
با نگاه شبهه دار و با زبان شبهه دار

جانمازی از پر جبریل هم بی فایده ست
تا نمازت را بخوانی در مکان شبهه دار

دانه‌ی تسبیح حتی، دور باطل می زند
ذکر، می‌گرید به حال ذاکران شبهه دار

نَفْس چون گرگی‌ست، گرگی در لباس میش ها
زخم‌ها خوردیم از‌ آن مهربان شبهه دار

“يَا رَجَاءَ الْمُذْنِبِين” گفتیم و او مارا گرفت
بین آغوش خودش دور از جهان شبهه دار

مِی فروش شهر هرشب نان مستی می‌خورد
رزق او را می‌دهد بین دکان شبهه دار

تلخ بود و تلخ بود و تلخ، ای ساقی نریز
چای شیرین را درون استکان شبهه دار

شاعر:احمد ایرانی نسب

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

ای در پی گنج، گنج و گنجینه علی‌ست

ای اهل‌عمل، دست پر ازپینه علی‌ست

ای آن که به دنبال خدا می‌گردی
دنبال علی باش که آیینه علی‌ست

شاعر:مجتبی خرسندی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

″ لا تمکر بی″ به نام دلجوی حسین

بگذر ز خطایم به گل روی حسین
″ من أین لی النجاة ″ جز کرببلا
″ من أین لی الخیر ″ به جز کوی حسین

شاعر:علی سلطانی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

پیچیده نیست مساله، بر ما مُسَلّم است

دنیا  بدون  روضه  شبیه  جهنم  است

هنگام نا امیدی و در موقع بلا
دلگرمی همه به همین رقص پرچم است

در بین سفره های کریمانه ات حسین
روزیِ  سالِ  عالم  و آدم فراهم است

بر دردهای نوکرت این روزها فقط
اذن زیارت است که ارباب، مرهم است

یا أیها الغریب!  برای  عزای  تو
دریایِ اشک هم بشود چشم مان کم است

در واژه های خنجر و گودال و بوریا
آری تمامِ روضه ات آقا مجسم است

«وَالشِّمرُ جالِسٌ» ، نَفَسَت را بُریده است
این ضربه های آخرش از بس که محکم است

شاعر:علی علی بیگی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

ماهِ رحمت آمد و طومارِ ماتم بسته شد

سفرهٔ بیچارگی و فقر؛ کم کم بسته‌ شد

سربه راهم کرد ذکرِ «یاعلیُ یاعظیمْ»
راهِ بیراهه سحرگاهان منظم بسته‌ شد

بعدِ هر «ألعفو» با لبخند بخشیدی مرا
لطفِ تو جاری شد آنقدری که زمزم بسته‌ شد

هر نفَس تسبیح، خوابم هم عبادت شد حساب
غرق در غفران شدم تا پلکهایم بسته‌ شد

اشک میخواهم! نباید خرج نامحرم شود
چشمهایم در محرّم زیرِِ پرچم بسته‌ شد

چشم پوشاندم به عشقِ تو همینکه از حرام
دم به دم راهِ ورودِ غم به قلبم بسته‌ شد

لحظهٔ افطار، استغفار؛ دردم را گرفت
رویِ زخم ِ معصیت با توبه؛ مرهم بسته شد

خوب شد حال مناجاتم، به خاک افتاد نفْس
در غل و زنجیرها ابلیس محکم بسته شد

پاک شد از جُرم و عصیان نامهٔ اعمال من
تا که با دستِ علی(ع) درب جهنم بسته شد

خانه غرقِ دود بود و پیش چشم فاطمه(س)
دستهایِ اولین مظلوم ِ عالم بسته شد!

شاعر:مرضیه عاطفی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

یکسال خطا کرده به امّید امانت

امّید به بخشندگی و فضل کلانت
باز آماده با کوله از بار گناهش
مهمان خطاکار به ماه رمضانت

شاعر:سید حسین آقا میری

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

گر بنا نیست که نوبت به گدایان برسد

چه نیازی که دگر این همه مهمان برسد؟

چند روز است که من پشت درم، رحم کنید
یک نفر نیست به داد من گریان برسد؟!

گاهگاهی به خودم گریه کنان می‌گویم
کار و بار تو بنا نیست به سامان برسد

آنکه یک شهر، در خانه به رویش بستند
بهتر آن است که با حال پریشان برسد

دامن لطف شما، قسمت هرکس نشود
کاش این دست بر آن گوشه دامان برسد

من برای همه‌ی شهر، حرم می‌گیرم
بگذارید که پایم به خراسان برسد

دوست دارم دم آخر که شهادت خواندم
قبل رفتن به لبم ذکر «رضا جان» برسد

یاد آقای خراسان، دو سه خط روضه بخوان
و ثوابی هم اگر هست، به ریّان برسد:

داشت میگفت: کمی آب … که خنجر نگذاشت
سخن حنجر خشکیده به پایان برسد …

فکر می‌کرد کسی، آن حرم پرده نشین
نزد تو، گریه کنان … پاره گریبان برسد؟!

خواهرت رفت ولی موقع رفتن میگفت:
یک نفر کاش به داد تن عریان برسد

شاعر:رضا نظاری

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

اگرچه باد مَعاصی مهاجم است هنوز

نسیم مرحمت تو ملایم است هنوز

صدای زمزمه ی “لا اِلٰهَ اِلّا اَنْت”
طنین توبه‌ی اَهلِ عوالم است هنوز

به حُرمت رمضان هاست..،گر زمان بلا
دلی که وَقفِ سحر شد مقاوم است هنوز

قبول..،بنده ی تو دل به حُبِّ دنیا داد
هنوز عشق تو در سینه حاکم است..،هنوز

تو پافشاری من در گناه را دیدی
ببخش..،گرچه گناهم مُداوم است هنوز

همین دو قطره ی اشکی که پیشکش کردم…
برای توبه ی من از علائم است هنوز!

بیا وُ کاسه ی چشم مرا خودت پُر کن
فقیر پشت درت گریه‌لازم است هنوز

تمام عمر سر سفره ی علی بودم
گداییِ من از این خانه دائم است هنوز

برای آنکه نرفته نجف چه سنگین است
میان خواب ببیند که عازم است هنوز

قسم به چادر آن مادری که سیلی خورد…
قسم به فاطمه این بنده نادم است هنوز

گناه‌کارم اگر..،نوکر حسینِ تواَم
بگیر دست همانی که خادم است هنوز

سه‌شعبه از گلوی لاله ای گلاب گرفت
گلی که باد برایش مزاحم است هنوز

به حنجر پسرت ای رباب فکر نکن
بیا خیال کن این نای سالم است هنوز

حرام‌لقمه که در پشت خیمه ها می گشت
گمان کنم که به فکر غنایم است هنوز

شاعر:بردیا محمدی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

تب تنهایی من بود که تاب از تو گرفت

فکر نوشیدن یک جرعه ی آب از تو گرفت

به جمال حسنی دست درازی کردند
تازه داماد حرم نیزه نقاب از تو گرفت

هرکسی از پدرم از پدرت بغضی داشت
انتقامی عوض آن دو جناب از تو گرفت

پدر تو شتر مادرشان را پِی کرد
کینه ی جنگ جمل خُرده حساب از تو گرفت

تا به حالا نشده بود جوابم ندهی
من صدایت زدم و سنگ جواب از تو گرفت

بوی خونِ بدنت کرب و بلا را بر داشت
گل نیلوفری ام نعل گلاب از تو گرفت

ورمِ پلکِ لگد خورده دو چشمت را بست
ورنه فکر حرم آرامش و خواب از تو گرفت

گریه ی تازه عروست وسط صدتا مرد
گریه ها در وسط بزم شراب از تو گرفت

شاعر:گروه یا مظلوم

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

مردمی که به تو نظر کردند..

چشم بر روی دیگران بستند
محتضرها به عشق دیدن تو
عوض احتضار، سرمستند

لقمه ی چرب و نرم بسیار است
نان خشک تورا هوس کردم
چشم و دل سیرهای این عالم
مست افطار ساده ات هستند

تیغ تو در نبرد میچرخید
آبروی حریف را میبرد
ملخک های آمده به مصاف
فوق فوقش دوبار میجَستند

ما که در ابتدای عشق توایم
ابتداهم که هیچ،قبل تریم
عاشقان تو مثل تمارند
سر سپردند و عهد نشکستند

دوستانت تقیه میکردند
دشمنانت دروغ میگفتند
دوست و دشمن تو آقا جان
همه در غربت تو هم دستند

کشتنت کار ابن ملجم نیست
ماجرا ماجرای ناموس است
شعله و سیلی و در و دیوار
بهر قتلت به میخ پیوستند

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

درد من قیمت دوا رو نداشت

آخه دل شوق وصل یار و نداشت

من زمستونم و بهار اونه
این هوا عطر اون هوا رو نداشت

این غباری رو که به‌پا کردم
ارزش اشک اون چشارو نداشت

نکنه توی غربت اینو بگه
شیعه‌ی ما هوای ما رو نداشت

دل من واسه هرکسی جا داشت
جا برا خلوت خدا رو نداشت

شدم اونی که درد دنیا داشت
غصه‌ی غربت آقا رو نداشت

غافل از عشق میشدم گاهی
عشق ، از من این انتظار و نداشت

بر میگردم به اون روزایی که
تو دلم این برو بیا رو نداشت

روزایی که بگم عزیز دلم
جون ما قابل شما رو نداشت

برمیگردم به روزایی که دلم
تاب دوری کربلا رو نداشت

برمیگردم به روضه های حسین
آخه دنیا هوای ما رو نداشت

ته گودال جوری آروم بود
تو نماز مومن این قرار و نداشت

سر پیراهنش هیاهو بود
اون ولی غصه‌ی عبا رو نداشت

خامس خاندان آل کسا
نای پیکار با ناکسا رو نداشت

جای سالم نموند رو بدنش
حتی قدر نگین یه جا رو نداشت

شمر فهمید مادرش اومده
نانجیب اما اون حیا رو نداشت

نتونس تو چشش نگاه کنه
چاره جز ذبح از قفا رو نداشت

خیلی آروم بود حسین اما
تاب آتیش تو خیمه ها رو نداشت

شاعر:وحید عظیم پور

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

خاتم نبی باشد که شانش هر نگینی نیست

دست خدا اصلا که در هر آستینی نیست

مانند زهرا که فقط هم‌کفو حیدر بود
غیراز خدیجه مصطفی را هم نشینی نیست

حجب و حیا اعلی، حجابش نور ، دامن پاک پس
با عفتش غیر از ” مُطهر ” ها قرینی نیست

آن خانه که روح الامینش خادم در بود
جای زنانی جز زنان اینچنینی نیست

هرکس که شک دارد به دختر بودن این زن
حتی اگر علامه هم باشد ، ” امینی ” نیست

از دامن زن مرد تا معراج خواهد رفت
من مطمئن هستم که این بانو زمینی نیست

مال خدیجه ، تیغ حیدر ، هر دو لازم بود
این دو نباشد گفت پیغمبر که دینی نیست

مادر به دختر رفته این فصل الخطاب ماست
جز این دو بانو دیگر ام المومنینی نیست

شاعر:علی کاوند

________________________________________________

متن شعر حضرت خدیجه (س)

همراه هر وحی از تو جبریل امین گفته

ای مادر! ای وصف کمالت بهترین گفته

اسلام را مدیون انفاق خودت کردی
مکتب به ایثارت “خدیجه”، آفرین گفته

“تهلیل” و “تکبیر”ی که بعد از مصطفی گفتی،
آیا زنی قبل از تو بر روی زمین گفته؟!

ایمان کامل بودی و سی سال بعد از تو_
تازه خدا در مُصحَف از “اِکمالِ دین” گفته

آنکه “امیرالمؤمنین” را از “علی” دزدید
به دخترش جای تو “اُمّ المؤمنین” گفته

تو مقصد ذکر سلام خالقت بودی…!
وَالله! در فضل تو بس باشد همین گفته

شاعر:علی بیرقدار

________________________________________________

متن شعر حضرت خدیجه (س)

آورده ام امشب غم پنهانی خود را

بر شانه شب قدرِ پریشانی خود را

رفتی و نگفتیم همین قدر که داریم
از برکت دست تو مسلمانی خود را

در سجده نبخشیده کسی جز تو به این خاک
در راه خدا گرمی پیشانی خود را

آیا چه بر اسلام گذشته است که بُرده_
از خاطر خود خاطره ی بانی خود را

ایمان به تو و مادری‌ات هر که ندارد
فریاد زده وسعت نادانی خود را

پنهان مکن ای ماه دعا در دل این شب
از قبله‌ی دل صورت بارانی خود را

یک عمر به امید عطای تو نشستیم
پس جمع مکن سفره ی مهمانی خود را

بر چهره‌ی زهرای خودت خوب نظر کن
بسپار به خاطر غم پایانی خود را

شاعر:عاطفه سادات موسوی

________________________________________________

متن شعر حضرت خدیجه (س)

ای عاشق هر آیه‌ی قرآنِ پیغمبر

ای اولین آرایه‌ی ایمانِ پیغمبر

آرامشِ قلبِ قرارِ قلبِ این عالم
سنگ صبور و مرهم هر آنِ پیغمبر

ای باسلیقه، بامحبت، مادر باران
بانوی خانه، شاخه‌ی ریحانِ پیغمبر

تا آخر دنیا نمک‌گیر مرامِ توست
هر کس که خورده لقمه‌ای از نانِ پیغمبر

مهمان‌نوازِ مهربانِ خانه‌ی رحمت
بعد از تو ماتم می‌شود مهمانِ پیغمبر

شعب ابی‌طالب کنارت باغ رضوان است
دور از تو دنیا می‌شود زندان پیغمبر

سخت است بعد از تو تمامِ لحظه‌های وحی
ای نان و خرمایت توانِ جانِ پیغمبر

رنگی دگر دادی تجارت را و عالم دید
با سکه‌هایت ضرب شد احسانِ پیغمبر

از آن همه ثروت نداری یک کفن حتی
دارایی‌ات را کرده‌ای قربانِ پیغمبر
**
جای کفن گفتی عبای همسرت کافیست
گفتی عبا شد چشم ها گریان پیغمبر

گفتی عبا شبه پیمبر یادمان آمد
گفتی عبا، پُر اشک شد دامانِ پیغمبر

شام غریبان حرم بود و عبا می‌سوخت
در شعله‌های خیمه‌ی طفلان پیغمبر

شاعر:سعیده کرمانی

________________________________________________

متن شعر حضرت خدیجه (س)

زن آن زنی که در اسلام، ثروتش همه رو

به ذوالفقارِ یدلله می زند پهلو

زن آن زنی که سلام آورَد بر او جبریل
زن آن زنی که ملک نزد او زند زانو

زنی که هست از القاب او بزرگ قریش
نداشته ست پیمبر زنی به رتبه ی او

زنی که معنی و مصداق صِبغةَ الله است
بدون جلوه ی او دین نه رنگ داشت نه بو

چه زن؟ زنی که تمام پیمبران خدا
برای بردن نامش گرفته اند وضو

خدیجه پشت نبی بسته بود قامت عشق
در آن زمان که کسان داشتند با بت خو

هر آنچه داشت شتر بذل کرد و داد، مکن
شتر سوار جمل را قیاس با بانو

خدیجه بود و علی پیشتاز در اسلام
دوبار آمده السابقون خود از این رو

خدیجه مادر شیعه ست، لفظ مادر را
به آن زنی که سزاوار لعنت است نگو

خدیجه مادر شیعه ست، مادر شیعه
بگو بلند اگر چه کرست گوش عدو

به سال رفتن او گفته است عام الحزن
غم خدیجه و قلب نبی‌ست، سنگ و سبو

خدیجه بود که در هجمه ی حسودان داشت
چنان عبای علی بر دلش نشان رفو

خدیجه بود کز آن ثروت عظیمِ نخست
به قدر یک کفنی هم نداشت رویارو

کفن مرا به کجاها نبرد در این شعر
به یاد داغ عزیزی شکست بغض گلو…

شاعر:مسعود یوسف پور

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

دست سائل در این خانه اگر پر نشود

سنگِ درخواست او جای دگر دُر نشود
سالها هست که دستم به در خانه توست
روزی ام مرحمت سفره ی شاهانه توست
من گدایت که شدم قدر و بهایم دادی
سنگِ دل آینه کردی و جلایم دادی
من فقط اشک بصر خون جگر می‌خواهم
حال روضه دم افطار و سحر می‌خواهم
دوست دارم که گرفتار تر از قبل شوم
اشک ماتم شده سرشار تر از قبل شوم
از همین رنگ سیاهی که به دیوار زدند
در حسینیه ی دل خیمه ی بسیار زدند
من به جز روضه نرفتم به سرای دگری
گوش من نیست بدهکار صدای دگری
همه زندگی ام روضه ، حسینم دین است
گوشه روضه اگر جان بدهم شیرین است
دستم از مرثیه ها جام بلا می‌گیرد
روضه ی یازدهم جان مرا می‌گیرد
.
جای دارد که برون آید از پیکر جان
محملی نیست که زینب بنشیند بر آن
دختران را که خودش برد روی ناقه گذاشت
چاره ساز همه آفاق خودش چاره نداشت
هر طرف را که نظر کرد یکی یار ندید
قاسم و اکبر و عباس علمدار ندید
اشک چشمش به روی پوشیه اش راه کشید
زیر لب گفت اباالفضل و فقط آه کشید
دمی از علقمه ای شیر دلاور برگرد
محض آسودگی خاطر خواهر برگرد
با کسی غیر تو هم گام نبودم برگرد
قبل از این در ملا عام نبودم برگرد
ای خدا دست حرامی به نقابی نرسد
وای اگر راه بیفتند و رکابی نرسد

شاعر:محمد علی بقایی

________________________________________________

متن شعر حضرت خدیجه (س)

گرفته بود هوای دل پریشانش

نشسته بود غبار اجل به دامانش

صبور بود و شکایت ز روزگار نکرد
ولی هزار محن بود بین چشمانش

کنار بستر او فاطمه به سر میزد
خدیجه بود و تب و گریه های پنهانش

چقدر پیر شده بانوی رسول الله
زنی که بود زمین و زمان بفرمانش

قرار شد کفن مصطفی تنش باشد
شکست پشت رسول خدا ز هجرانش

کفن شد و بدنش خاک شد خداراشکر
حسین بود غم سینه سوز پایانش

گذشت دور فلک، عصر روز عاشورا
درآن میانه حسین بود و جسم عریانش

حسین بود و سنان بود و نیزه ای بی رحم
کشید پنجه روی گیسوی پریشانش

هوا ز جور مخالف چون قیرگون گردید
کسی برید سرش را میان طوفانش

هزاربار صدا زد که تشنه آبم
بغیر چکمه نیامد به کام عطشانش

همانکه برد سر شاه را روی نیزه
کشیده زد به رخ خواهر هراسانش

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________

متن شعر حضرت خدیجه (س)

ای مهربان بانوی پیغمبر خدیجه

ای محو خلق و خوی پیغمبر خدیجه
ای قدرت بازوی پیغمبر خدیجه
ای قوت زانوی پیغمبر خدیجه
مداح تو پیغمبر و زهرا و حیدر
تو کیستی بانو!؟ هزار الله اکبر

در اول وصفت زبان از پای افتاد
در مدح تو عقلم به جایی قد نمی‌داد
مثل تو در اسلام الهی بیشتر باد
سلمان، ابوذر، مالک و عمار و مقداد
مدیون تو هستند دینداری‌ِّشان را
از نان تو دارند نام جاودان را

مدح تو را باید که پیغمبر بگوید
یا غیر او صدیقۀ اطهر بگوید
شاعر چرا گوید؟ چرا ابتر بگوید؟
شاعر دگر خاموش تا حیدر بگوید
ای مادر حوریۀ دنیا! خدیجه!
زهرا در آغوش تو شد زهرا؛ خدیجه!

وقتی رسول‌الله در میدان جنگ است،
در پشت جبهه یاوریِّ تو قشنگ است
گفتی به ما دنیای بی اسلام، ننگ است
دل بی علی دل نیست آری تکه‌سنگ است
ثروت اگر که خرج دین باشد می‌ارزد
وقف امیرالمؤمنین باشد می‌ارزد

اسلام اگر بعد از هزار و چارصد سال
امروز بیش از هر زمان دارد پر و بال
امروز اگر داریم حبّ احمد و آل
امروز اگر از ترس، کافر می‌شود لال
امروز اگر تدبیر دشمن بی‌نتیجه‌ست
از لطف نام حیدر و نان خدیجه‌ست

درد رسول‌الله را تسکین تو بودی
در عاشقی هم قابل تحسین تو بودی
بیداری اسلام را تضمین تو بودی
الگوی زهرا در دفاع از دین تو بودی
ایثار تو فاطمه را ایثارگر کرد
جان را برای جان مولایش سپر کرد

زهرا در آتش سوخت تا حیدر بماند
تا فتنه‌های دشمنان ابتر بماند
در شعله‌ور شد، محسن و مادر… بماند
مرثیۀ مکشوف میخ در بماند
اف بر تو ای دنیا که هستم از تو خسته
دستان حیدر بسته شد، زهرا شکسته

زهرا به زینب داد درس استقامت
تا او شود الگوی صبرِ در مصیبت
اما امان از لحظه‌های تلخ غارت
زینب تک و تنهاست؛ آن هم در اسارت
یک دست بر سر داشت تا معجر نیفتد
دست دگر بر ناقه تا دختر نیفتد

شاعر:حمید رمی

________________________________________________

متن شعر مناجات با خدا – ماه رمضان

نصیحت پدرم مانده است در گوشم

که روز فقر، شبش نان روضه نفروشم

غم گرسنگی ات قوت غالب من شد
همیشه در وسط روضه اشک مینوشم

قسم به کتری جوشیده در حسینیه
که با کسی که نخواهد تو را نمیجوشم

گرفت نور خدا زندگی تاریکم
به لطف شعله ی در چلچراغ بر دوشم

حسین گفت پدر جای لای لایی شب
شراب ریخت به جانم هنوز مدهوشم

به چار گوشه‌ی قبرم قسم که بعد از مرگ
برای تنگی قبرم گدای شش گوشم

کفن که دستِ‌ مرا بست؛ دست تو باز است
وَ دست باز تو یعنی بیا در آغوشم

چرا به یاد لب تشنه ات نمیمیرم
مرا ببخش عزیزم که آب مینوشم

مصیبت پدر و مادرم ز یادم رفت
مصیبت پسر تو نشد فراموشم

میان روضه ی بزم یزید فریادم
به یاد شام غریبان اگر که خاموشم

عزیز فاطمه خیلی برای من سخت است
تو پاره پیرهنی، من لباس می پوشم

شاعر:گروه یا مظلوم

________________________________________________

متن شعر حضرت خدیجه (س)

پس از احمد اگر نازل شود پیغمبری دیگر

نمی‌آید شبیه همسرِ او همسری دیگر

زنی از جنسِ «اَعطَیناک» بین نازَنان تنهاست
که محشور است آنجا ابتری با ابتری دیگر

کنار هم‌رکابش «یاعلی» گفت و به جنگ جهل
نرفت از سنگرِ هم‌سنگرش در سنگری دیگر

علی با ذوالفقارش زور بازوی پیمبر شد
و این زن با وفا و مِکنتش شد حیدری دیگر

به دور شمع پیغمبر نمی‌بینیم تا محشر
به جز بال و پرِ پروانه‌اش خاکستری دیگر

به جز دامانِ پاک او که رحلِ نور اعطیناست
نجوشیده‌ست در عرش برین هم کوثری دیگر

به غیر از دفترِ مدح طلاکوبش که قرآن است
نخورده مُهرِ «اُمُّ‌الْمُؤمِنین» بر دفتری دیگر

اگر جا می‌شود دریا میان کاسه‌ای لب‌پَر
بگو داریم غیر از اُمّ‌زهرا مادری دیگر

زنی که می‌فروشد نور عقبی را به دنیایش
نخواهد داشت جز شیطان و آلش مشتری دیگر

زنی که جای «اُمُّ‌الْمُؤمِنین» اُمُّ‌الحَسَد شد رفت
نخواهد رفت بغض بچه‌هایش از سری دیگر

شاعر:رضا قاسمی

________________________________________________

متن شعر حضرت خدیجه (س)

از آن عشقِ بدونِ نقص در حیرت اگر بودی

برایش در مقام ِ همسری زینت اگر بودی-

-دلیلش جذبهٔ ایمان و خُلقِ مهربانش بود
پیاپی با پیمبر(ص) عاشقِ صحبت اگر بودی

دلت میخواست اسلام ِ محمد(ص)بهترین باشد
برای دین به فکرِ وقفِ اموالت اگر بودی

مسلمان پروری کارِ خودت بود و به دنبالِ
تجارت، یا که رونق دادنِ ثروت اگر بودی

أمیرالمؤمنین تنها علی(ع) بود و به این علت
موافق با مرامش بوده؛ با حضرت اگر بودی

ولایت در مسیرِ فتنه و شبهه نمی افتاد
اگر بودی و در تبلیغِ آن حجّت اگر بودی

در آن نُه سالگی، ٱم أبیها(س) نیز مادر داشت
در آن نُه سالگی، با قلبِِ پُر مهرت اگر بودی-

-دلش آرام بود و دور بود از بغض و دلتنگی
کنار دخترت زهرا(س)؛ شبِِ «وصلت» اگر بودی

حسن(ع)سیلی به مادر را نمیدید و جوان می ماند
هوادارانه در آن کوچهٔ خلوت اگر بودی

نمیدانم چه حالی داشتی در آتش ِ کینه
گرفتارِ چهل نامردِ بی‌غیرت اگر بودی

زمین افتاد و «در» بر رویِ بارِ شیشه اش افتاد
تو میرفتی به جای فضه(س)آن ساعت اگر بودی

زمان رفت و زمینِ کربلا در انتظارت بود
شبی با کاروانِ خسته در حرکت اگر بودی

فقط میخواستی کام ِحسینت(ع)بی عطش باشد
تمام عمرِ خود، دنبالِ یک حاجت اگر بودی

تک و تنها، عطش، گودال، خنجر، سر، قفا، نیزه
به صورت میزدی لطمه! در آن هیئت اگر بودی

یقیناً میسپردی جان اگر میدیدی اَش عریان
به روی تل پریشان شاهدِ غارت اگر بودی

در آغوش تو زینب(س) زار میزد داغ هایش را
غروبِ روزِ عاشورا در آن غربت اگر بودی

بهشتِ چادرِ تو سرپناهِ کودکان میشد
میانِ خیمه در آن عصرِ پُر وحشت اگر بودی!

شاعر:مرضیه عاطفی

اشعار مناجات با امام زمان (عج) ویژه نوروز ۱۴۰۲

0
اشعار مناجات با امام زمان (عج) ویژه نوروز 1402

شعر مناجات با امام زمان (عج)

ستم کش های عالم را امیدی نیست باور کن
به جز روی گلِ مهدی نویدی نیست باور کن

مپیچ از بهر هیچ ای جان به دور آرزوهایت
که جز گیسوی او صبحِ سپبدی نیست باور کن

به بند انداخته دنیای بی مهری ، عدالت را
که بیتِ عدل را جز او کلیدی نیست باور کن

نقابِ شادمانی این جهان بر چهره اش دارد
بر این لبخندِ مصنوعی که عیدی نیست باور کن

زمین ، کهنه تر و خسته تر از دیروز می چرخد
که حالِ مضطرش چیزِ جدیدی نیست باور کن

یدالله ست نعمت را به عدلش می کند تقسیم
بیاید او دگر دست پلیدی نیست باور کن

اگر حالا نمی آید به جز معدود یارانش
به دریای نگاه او مریدی نیست باور کن

شاعر :حامد آقایی

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

جمعه ی آخر سال است کجایی آقا
مرغ دل بی پروبال است کجایی آقا

شیعه را راه نجاتی زِ بلا ممکن نیست
استرس با تو ، محال است کجایی آقا

خاک بر فرقِ مریدانِ چو من باید کرد
همه جا قحطِ رجال است کجایی آقا

دیده ای نیست به جز دیده ی مولا بیدار
روحِ ما غرق خیال است کجایی آقا

هر کجا می نگرم جذبِ به دنیا بودم
قاتلم خوش خط‌ وخال است ،کجایی آقا

پُر زِ دردیم و سوالی که ندارد پاسخ
پاسخِ هرچه سوال است ، کجایی آقا

سفره ها پُر شده از رنگ تجمّل ، امّا
به کجا مالِ حلال است ، کجایی آقا

جان به قربانِ تو ای یوسفِ زهرا کردن
شهدِ شیرینیِ فال است کجایی آقا

کاش این جمعه شود آخرِ دلتنگی ها
ندبه با شرحِ جمال است ، کجایی آقا

شده پنجاه و دو جمعه نظرم بر راهی
سالِ ما رو به زوال است کجایی آقا

شاعر :حسن نبی جندقی

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

از تو دور افتاده‌ایم و با فراقت راحتیم
باز اما ادعا داریم فکر حضرتیم

فکر بیداری مایی، ما ولی خوابیم خواب…
عفو کن‌ آقا اگر این‌قدر اهل غفلتیم

تو به‌ «گمنامان» نگاهِ بیشتر داری ولی…
ما ز چشم‌افتاده‌ها، از عاشقانِ شهرتیم

پشتِ ابر معصیت ماندیم و نابینا شدیم
«حاضر کامل» شما هستی و ما در غیبتیم

با تمام‌ این بدی‌ها نام‌ مارا خط مزن
با تمام این بدی‌ها باز هم در خدمتیم

جز‌حسین‌ و روضه‌اش راه نجاتی نیست، نیست
ما برای آشتی با تو دخیل هیئتیم

شاعر :سید پوریا هاشمی

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

برای مردم اگر نوبهار نوروز است
برای ما همه‌ی روزگار نوروز است

بیا به دیده‌ی خوش بنگریم در ایام
که هر دقیقه‌ی دنیا هزار نوروز است

اگر رها شدن از خویش عید ما باشد
به حکم آینه‌گی روز دار نوروز است

آهای گل! به جهان ساده‌تر کنار بیا
که در کنار تو هر روز خار نوروز است

شب فراق عزیزان ما؛ شب یلداست
هر آن زمان که در آغوش یار؛ نوروز است

بیار باده‌ی کهنه که عهد تازه کنیم
که از جهان کهن یادگار نوروز است

می‌آید آن که شب عید می‌رسد با او
که روز آمدن آن سوار نوروز است

برای ما که همه عمر در پی وصلیم
همین که ختم شود انتظار، نوروز است

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

راهی که به تو ختم نگردید کج است
بی مرحمت تو کار عالم فلج است
هرسال، بدون تو شده طی، ای کاش
امسال بگویند که سال فرج است

شاعر:سید هاشم وفایی

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

نوروز نداریم مگر روز ظهورت
نوری به جهان نیست مگر نور حضورت

عمریست که اشکت شده جاری به هوایم
عمریست شدم مانع لبخند و سرورت

گمگشته در این ظلمت محضم مددی کن
یک صبح شوم راهیِ سر منزل نورت

ای کاش سعادت ببرم با تو نشینم
یا خاک شوم بوسه زنم جای عبورت

ای بکرترین معجزهء عشق ، بخوانم
پروانه صفت طوف کنم خیمهء دورت

ای شمس ولایت به شب تیره اسیریم
ما روز نداریم مگر روز ظهورت

شاعر:داریوش جعفری

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

رسید فصل بهار و بهار ما نرسید

بهار عمر گذشت و نگار ما نرسید

کجاست مرهم غم های بی شمار علی
دوای زخم دل داغدار ما نرسید

به شوق دیدن رویش به صبح خیره شدیم
چقدر خیره شدیم و سوار ما نرسید

کجاست نور امید نجات این عالم
کجاست صبر و قراری، قرار ما نرسید

چقدر چله گرفتیم تا ببینیمش
ولی به منزل مقصود بار ما نرسید

هزار حرف مگو بین سینه بود و کسی
به داد این دل بیمار و زار ما نرسید

چقدر گریه نوشتیم پای غربت او
چقدر گریه نوشتیم… یار ما نرسید

به جد بی کفنش می کنم توسل، چون
به جز حسین کسی هم به کار ما نرسید

فدای گریه ی آن مادری که می فرمود:
دو قطره آب به این شیرخوار ما نرسید

شاعر:وحید محمدی

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

امتدادِ نسلِ دریا،جانِ زهرا العجل

آخرین منجیِّ مظلومانِ تنها العجل
سالِ نو بی تو برایم مثلِ دردی روی درد
ای بهارِ واقعی و سبزِ دنیا العجل

شاعر:علی گلچین پور

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

بهار، با تو بهار است، بی‌تو پاییز است
بدون روی تو این روز و شب غم‌انگیز است

تو حالِ خوب دلی یا محول الاحوال
دلِ بدون حضورت ز غصه لبریز است

تویی که گوشه‌نگاهت بلا بگرداند
وگرنه خاک زمین بی رُخت بلاخیز است

اگر کِشی تو ز دستان خالی‌ام دامن
برای روز قیامت چه دست آویز است؟

صدا بزن تو مرا وقت مُردنم مولا
که گوش عاشقتان وقت مرگ هم تیز است

اگر که خیل جهانی شوند قربانی
به راه همچو تویی، بی بها و ناچیز است

تو در حجاز بخوان از شهید دشت عراق
بخوان که لحن تو زان غصه اشک‌آمیز است

شاعر:ناصر شهریاری

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

او شد قرارِ عالم و ما بی‌قرارش

نان همه دنیا رسیده از کنارش

هر روز از عُمرش بهار اندر بهارست
هر کس که شد صاحب‌زمانی روزگارش

آن روز نوروز است که برپا نماییم
این سفره‌های هفت‌سین را درکنارش

یک‌سالِ دیگر طی شد و آقا نیامد
یک‌سال رفت و همچنان ما شرم‌سارش

سالِ مبارک هست آن سالی که تنها
خرج اباصالح شود لیل و نهارش

شاعر:محمد حسین رحیمیان

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

غفلت از یار زمین‌گیر شدن هم دارد.

این همه داغ سرازیر شدن هم دارد

تا زمانی که به کار خودمان مشغولیم
رجعت یار کمی دیر شدن هم دارد

گشت موی همه ی شیفتگان تو سفید
داغ دوری شما پیر شدن هم دارد

انتظار تو فقط دم زدن از جانان نیست
منتظر، قبضه به شمشیر شدن هم دارد

راه تو راه جهاد است وگرنه والله
ریشه ی ظلم فراگیر شدن هم دارد

من اسیر دل خویشم تو به دادم برسی
دوری ات پای به زنجیر شدن هم دارد

شاعر:سید رضا حسنی

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

بی توچه سخت میگذردانتظارها

پایان رسیدعمرهمه روزگارها

صدپاره شد قلب زمان ازوفور زخم
خون میچکد زچشم زمین برمدارها

درامتداد ظلمت این فصلهای سرد
جلوه نمیکنند چرا نوبهارها؟

پژمرده ایم درپس این انحطاط محض
جامانده ایم درپس این انحصارها

برگل نشسته زورق دلهای بی شکیب
طوفان زده به ساحل چشم انتظارها

دراین شب سیاه طلاقی خیروشر
گلگون شده حنجر حق روی دارها

درانتظارجلوه ات ای صبح بی بدیل
صبری نمانده بردل این بیقرارها

ماییم وموج فتنه وطوفان حادثات
ازتو ولی رسیده به مااقتدارها

شاعر:لیلا چگینی

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج)

آقا! به جان خستهٔ من هم نگاه کن!

رحمی به‌ حال این دل بی‌سرپناه کن!

گم کرده‌ام مسیر رسیدن به دوست را
ای راه مستقیم! مرا سربه‌راه کن!

تاریک شد دلی که ندیده‌است رویِ تو
خورشید من! بیا و شبم را پگاه کن!

از نور توست روشنیِ ماه و آفتاب
بر جان من بتاب و مرا نیز ماه کن!

عمری تو را صدا زده‌ام بعد هر نماز
لطفی بر این صدای پر از سوز و‌ آه کن!

آقا! گناه من شد اگر مانع ظهور؛
لطفا عزیز! عفو بر این روسیاه کن!

شاعر :جواد محمدی دهنوی

 

اشعار مدح امام زمان (عج) نیمه شعبان ۱۴۰۱

1
اشعار مدح امام زمان (عج) نیمه شعبان 1401

شعر مدح امام زمان (عج)

سر کویت اگر قرار من است
خنده های تو نوبهار من است
به جنون‌ آمده قلم امشب
کلمه..واژه در حصار من است
دست های دلم پر از خالیست
عشق تو بین کوله بار است
پی تو در به در به هر سویم
آری این نیز روزگار من است
زنده ام بی تو…خاک بر سرمن
دفتر شعر سوگوار من است

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

حال و روز دلم زمستان است
ابر چشمم همیشه باران است
رو سیاهم ولی مرا دریاب
به خدا نوکرت پشیمان است
به مسیح دم تو محتاجم
چاره کن حال من پریشان است
نیمی از قصه نیمه ی رمضان
نیمه ی بعد نیمه شعبان است
دائما روز و‌شب خودت آقا
بر لبت ذکر یا حسن جان است

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

سایه ات هست بر سرم آقا
مثل تو نیست در کرم آقا
گر بمیرم به غیر خانه ی تو
عرض حاجت نمی برم آقا
از تو فرمان و از همه عالم
چشم آقا..نوکرم آقا
بوده مهر تو از همان اول
در رگ و شیر مادرم آقا
میرسد روز خنده ی زهرا
ای پناه همه حرم آقا

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

تو حسينى و يا كه تكرارش
جلوه اى از نگاه خَمّارش
بين سجاده ات دعايم كن
بيش از اينها شوم گرفتارش
دستِ من نيست بى قرارىِ من
چه كنم؟دلبرى شده كارش
تو خودت مستِ ساقى اش هستى
اى فداى تو و علمدارش
ماهمه گیر لطف اربابیم
همه درگیر لطف بسیارش

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

از فراقت عجيب مى سوزم
وقت اَمّّن يُجيب مى سوزم
آتش از تو وجود دل با من
امر كن عنقريب مى سوزم
حرف آتش شده،به جان خودت
ياد شيب الخضيب مى سوزم
تا زمانی که جان به تن دارم
از غم بوى سيب مى سوزم
خواب دیدم که در رکاب شما
من شبیه حبیب می سوزم

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

شاعر:آرمان صائمی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

قسم به آب..، به روز نخستِ پیدایِش

قسم به باد..، به طوفانِ عاصیِ سَرکِش
قسم به خاک..، به آن کوه‌های بی جنبش
قسم به شعله‌ی خورشید، وقت هر تابش

دلیل خلقت ربّانی جهان آمد
بگو به اهل زمین، صاحبَ الزَّمان آمد

زبان گشودی و تا عرش ذکر «یارب» رفت
قلم به دست گرفتی، دل مُرَکَّب رفت
نفس کشیدی و بادصبا..، مؤدَّب رفت
دمی که پرده گرفتی ز چهره‌ات..، شب رفت

به یُمن طَلعَت رویِ تو می‌کنم خیرات
به آخرین سحرِ آلِ صُبح‌دم صلوات

نسیم، عطر تو را هر کجاست، می‌جوید
تو آن گُلی که زمانِ بهار می‌روید
خوشا مشامِ تَری که «وصال» می‌بوید
به قول خواجه‌ی شیرازمان که می‌گوید:

«به حُسن و خُلق و وَفا کس به یار ما نرسد
به یارِ یک‌جهتِ حق‌گزارِ ما نرسد»

چه یوسفی‌ست که هجرش کشیدنی باشد!
غم فراق ظهورت چشیدنی باشد
چِقَدر ناز نگاهت خریدنی باشد
علی علیِ لب تو شنیدنی باشد

به عشق ذکر تو، ذاکر شویم..، می‌چسبد
نجف کنار تو زائر شویم می‌چسبد

نیازِ اهل یقین را شکوه ناز، تویی
برای قبله‌ی توحیدیان نماز، تویی
دری که سمت خداوند گشته باز، تویی
قسم به بیتِ خدا، فارس الحجاز تویی

به کعبه تکیه بده صبح روز سروری‌ات
سرم فدای دم ذوالفقار حیدری‌ات

تمام می‌شود این هجر ناتمام آقا
به احترام تو دنیا کند قیام آقا
فقیر سفره‌ی تو می‌شوم مدام آقا
کریم زاده‌ی نسل حسن، سلام؛ آقا

شبیه جد کریمت، سخاوتت علنی است
کرامت تو به قرآن کرامتِ حسنی است

کلام نافذ تو واژه واژه بی همتاست
نگاه آبیِ تو بی کرانه‌ی دریاست
فقیر کوی تو بودن عروج هرچه گداست
محبت تو شبیه محبت زهراست

شبیه فاطمه پُر دامنه است شوکت تو
چقدر حضرت زهرایی است خصلت تو

صدای بانگ اذانِ چهارده معصوم
تپش..، تپش..، ضربانِ چهارده معصوم
ای آخرین جریانِ چهارده معصوم
عزیزِ فاطمه‌جانِ چهارده معصوم

تویی که منتقم خون فاطمه هستی
به داستان خداوند، خاتمه هستی

برای نوح، دمت ساحلی به دریا شد
مسیح، ذکر تو را بُرد..، کور بینا شد
خلیل با مدد تو بلای بت‌ها شد
ولایت تو عصایی به دست موسی شد

شروع نقطه‌ی توحید هر قیام، تویی
رسول‌های اولوالعزم را امام تویی

به شعله می‌کشدم آن غم شب‌افروزم
شبیه شمع، سحرهای هجر می‌سوزم
هنوز چشم به فصل وصال می‌دوزم
تویی مُحول الاَحوالِ عید نوروزم

نوید آمدن تو پیام امّید است
برای شیعه زمان ظهور تو..، عید است

برای قفل ظهورت، کلید بودم کاش
میان لشکر عشق‌ات، شهید بودم کاش
منم همان که به یارش رسید بودم کاش
شبیه شیخِ مفیدت، مفید بودم کاش

چقدر دل به هوس‌ها سپرد نوکر تو
به درد فصل ظهورت نخورد نوکر تو

برای دفع بلا هر زمان که لازم هست
به سوی لشکر کـُفـّار صد مهاجم هست
هنوز سینه‌ی سنگین من مقاوم هست
میان شاهرگم خون حاج قاسم هست

اگرچه رفت علمدار..، این علم برجاست
به روی شانه‌ی ما بیرق خدا بالاست

چه سال‌ها که بدون تو بی بهار گذشت
چه هفته‌ها که به ما در فراق یار گذشت
چه روز‌ها که به این عاشق تو زار گذشت
تمام جمعه‌ی عمرم در انتظار گذشت

بس است دوریِ از ما..، بس است..، خسته شدیم
به فاطمه قسم آقا..، بس است..، خسته شدیم

برای بُردَن نام خوش‌ات دهان برسان
لبی بساز برایم سپس زبان برسان
به دست سینه‌زنِ‌ من کمی توان برسان
مرا به کرببلای «حسین جان» برسان

تو را به جان رقیه..، مخواه غم باشم
فقط اجازه بده اربعین حرم باشم

چقدر آه کشیدی ز دست این اقبال
غروب روز دهم طبق سُنَّت هرسال
شنیده‌ایم..، تو دیدی چه شد در آن گودال…
همان دمی که ز گریه تو می‌روی از حال؛

بهم زند اثر ناله‌ی تو هیئت را
حسین می‌کِشی و می‌کُشی جماعت را

رسید نیمه‌ی شعبان..، دلم پُر آشوب است
نگاه کن به دلی کز گناه معیوب است
چقدر گریه به پای فراق مطلوب است
مرا سحر برسانی به جمکران..، خوب است

میان مسجد تو روضه ای به پا بکنیم
برای مشک علمدار، گریه‌ها بکنیم

خبر رسید به ایمان، ستون دین افتاد
وقارِ بیرق شاهَنشَهی زمین افتاد
امید تشنگیِ خیمه در کمین افتاد
بلند‌مرتبه سقّا ز صدر زین افتاد

کسی که چشم ندارد..، کمین خورَد سخت است
کسی که دست ندارد..، زمین خورد سخت است

شاعر:بردیا محمدی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

دلم افتاده در دامی که هجران است تاوانش

نه دارم پای در راهش نه دستی بر گریبانش

همان که طلعتش امشب نمایان گشت بر عالم
همان که شد زمین آباد از بوی بهارانش

همان که چشمه می‌جوشد به اذن برق چشمانش
همان که موج می آید به رقص از حکم طوفانش

همان که آخرین مرد زمان است و ملک روزی
به بالا می‌برد از سفره ی پر فیض احسانش

غلام حلقه در گوشم به درگاه همان شاهی
که بهجت ها چو موری خوانده اند او را سلیمانش

سلیمان می‌برد حسرت مگر روزی رسد یک دم
در آن چادر که جا دارد شود با فخر دربانش

تفاخر میکنم بر آسمان با این غلامی چون
سلاطین رشک می‌ورزند بر جاه غلامانش

فضای روز روشن می‌شود از روی رخشانش
به زلف تیره اش شب میشود هر شام حیرانش

ز حسن جلوه اش این بس که مه مانده است حیرانش
چه گویم از کمالاتش که خورشید است سوزانش

سمن سوسن شقایق یاس نرگس نسترن هر گل
گرفت از باد عطر و باد از طرف گلستانش

نمیدانم که عنبر یا که مشک و یا گلاب است این
ولی دانم همه ذرات گردیدند خواهانش

غریب و سائلانه پر گرفتم تا سر کویش
خرید و مهربانانه نشاندم بر سر خوانش

نمک گیر عطایش گشتم و غافل که یک عمری
شکستم حرمت هم نان او را هم نمکدانش

رسیدم تا به جایی که به پاس مهر او باید
هزاران جان ناقابل کنم یکجا به قربانش

گرفتم در کف خود دل که می‌گوید تپش هایش
خداوندا رسان بر من هزاران تیر مژگانش

فقط تنها همین که سایه دارد بر سر دنیا
اگر عالم فدا گردد نشاید کرد جبرانش

چنان خورشید می‌تابد به ذره ذره ی عالم
وَ می‌گردد به گِردش آسمان با کل کیهانش

اگر با جوهر دریا نویسم از مقاماتش
نه تفسیرش توان کردن نشاید بود امکانش

هزاران دفتر و دیوان نوشتند از ازل شاید
بگویند این همه شاعر یکی از جمع عنوانش

نمیدانم چه خواهد کرد با دل جلوه ی رویش
کسی که کرده مجنون عالمی را روی پنهانش

هزاران نسخه دارد زخم دل اما یقین دارم
به غیر از او ندارد کس توان از بهر درمانش

نشسته کنجی و دست دعا دارد برای ما
جهان هم این دعا دارد رسد این هجر پایانش

الا ای منتقم ای وارث تیغ دو دم ،آقا
قسم بر اضطرار زینب و حال پریشانش

بیا و انتقام سینه ی مجروح را بستان
که تا جان در بدن داریم ما ، هستیم گریانش

بیا تفسیر کن آیات قرآنی که از نیزه
به گوش آمد ولی خواندند دونان نامسلمانش

خدایا کن مهیا تا که زهرا مادرش گیرد
به دست ساقی بی دست خون از پای چشمانش

شاعر:داریوش جعفری

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

گوش کن گوش که بانگ جرسی می آید

گفت هاتف که ترا همنفسی می آید
از عنایات خدا دادرسی می آید
جام برگیر به کف باده بسی می آید
“مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید”

آمد از عرش خدا مژده که ای بنده خموش
عرش و فرش و ملک و جن و بشر جمله بگوش
میرسد با طبقی نور ز ره باده فروش
ز شعف اهل جنان یکسره در جوش و خروش
“از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریاد رسی می آید”

نه من از سلسله ی غیر جدا گشتم و بس
که هر آنکس زده در وادی طور تو نفس
شد هواییِ وصال تو و شد غرق هوس
این چه سرّیست که مجنون تو باشد همه کس
“ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی می آید”

با تو الحق که سرم گرم به بازاری نیست
خادم کوی توام جز تو مرا یاری نیست
صید دام تو شدم اینکه گرفتاری نیست
سرور عالمی و جز تو که سرداری نیست
“هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هر کس آنجا به طریق هوسی می آید”

خبرت هست که در دل ز تو صد فتنه بپاست
ای که تیغ دو دَمَت منتقم کرببلاست
هر که در بند تو شد بنده ی آزاد خداست
خاک کوی تو شدن حضرت معشوق رواست
“کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می آید”

همه شب مست توام مست میِ ناب کرم
همه شب خواب تو دیدم همه شب خواب کرم
کیست چون من که شود تشنه و بی تاب کرم
بِچِکان در دهنم قطره ای از آب کرم
“جرعه ای ده که به میخانه ی ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می آید”

از غم هجر به هر دیده ی بیدار نم است
جان اگر بر سرِ راه تو سپاریم کم است
خاک راه تو به درگاه خدا محترم است
یا لثارات به لب داری و تیغت دودَم است
“دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بر آن خوش که هنوزش نفسی می آید”

آمده بلبل خوش لهجه ی زهرا به چمن
که کند جلوه گری باز به صحرا و دمن
جلوه اش رونق بستان و لبش مشک ختن
سیرت پاک علی دارد و سیمای حسن
“خبر بلبل این باغ بپرسید که من
ناله ای میشنوم کز قفسی می آید”

اینکه طاووس جنان خوانده شد و فخر زمان
کفو او نیست کسی هم به عیان هم به نهان
چشم نرگس به جمالش شده روشن…ای جان
نیست دیگر پس از این شیعه ی حیدر نگران
“یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می آید”

شاعر:داریوش جعفری

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

مگر آسمان را چراغان نکردیم ؟!

زمین را مگر نورباران نکردیم ؟!

مگر کوچه را آب و جارو نکردیم ؟!
شبِ تار را غرقِ شب‌بو نکردیم ؟!

مگر شهر را غرقِ شربت نکردیم ؟!
سر کوچه را طاق‌نصرت نکردیم ؟!

مگر شاعران از غمش کم سرودند ؟!
قلم‌ها سلاحِ ظهورش نبودند ؟!

مگر مرغِ آمین‌مان در قفس بود ؟!
دم ربّناهایمان بی‌نفس بود ؟!

مگر العجل‌هایمان دیردَم بود ؟!
سرِ سفره‌ی ندبه‌ها چای، کم بود ؟!

مگر صبحِ جمعه سلامش نکردیم ؟!
تهِ هفته‌ها را به نامش نکردیم ؟!

چرا یوسف افتاده در چاهِ غیبت ؟!
چرا برنمی‌گردد از راهِ غیبت ؟!

چرا روز موعود، تاخیر دارد ؟!
کجای عمل‌هایمان گیر دارد ؟!

جوابِ چراهایمان هم سوال است
مگر آرزوی وصالش محال است ؟!

نگو آرزویش محال است، هرگز !
نگو دیدنش در خیال است، هرگز !

زمانش بیاید؛ همین جمعه شاید
اگر حرف‌مان حرف باشد می‌آید

شاعر:رضا قاسمی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

شبی خمار غزل گرم گفتگو بودیم

به وجد و شور و نشاط و به های و هو بودیم
مدام در طلب باده و سبو بودیم
تمام مستی شب را به جستجو بودیم

ندا رسید که امشب طلوع خواهد شد
کسی می آید و فردا شروع خواهد شد

شکوفه زد غزل و روی لب هجا گل کرد
ردیف و قافیه در صورت دعا گل کرد
سحر رسید و اذان آمد و خدا گل کرد
بهار فاطمه در صبح سامرا گل کرد

((رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند))

امین وحی خدا با خودش خبر آورد
خبر برای وصی پیامبر آورد
که نخل عسکری از فیض حق ثمر آورد
عروس فاطمه و مرتضی پسر آورد

جمال مهدویش آنچنان که پیغمبر
ز هیبتش چه بگوییم ، وارث حیدر

زمان به قدرت او اعتراف خواهد کرد
و زیر سایه ی او اعتکاف خواهد کرد
و تیغ دشمن او را غلاف خواهد کرد
و کعبه دور قد او طواف خواهد کرد

بخوان که حضرت صاحب به راه می افتد
که حق می آید و باطل به چاه می افتد

ببخش کوچه ی ما را که مثل میکده است
گلوی شاعرت آقا اسیر عربده است
ز ما هرآنچه نباید اگر چه سر زده است
تمام حسرت ما جمعه ی نیامده است

دخیل بسته ی این نیمه های شعبانیم
به جان فاطمه سوگند که پشیمانیم

شاعر:محسن ناصحی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

الا ای بهاری ترین استعاره

الا موسم غنچه های بهاره

نگاه تو کشف و شهود غزل هاست
صدای تو زیباترین گوشواره

می آیی که تنها نمانیم در راه
که تنهای تنها تویی راه چاره

می آیی پس از سرفه‌های درختان
مزین کنی برکه را با ستاره

می آیی که جاری کنی رود ها را
در این خشک سالی فقط با اشاره

و تقوا لباس جهان می‌شود پس
می‌افتد لباس ریا از قواره

می آیی بگیری غم مادری را
که تا شد قدش زیر بار اجاره

تو باشی که نومید و حیران نماند
کسی بین دهلیزهای اداره

و سیر از گرسنه خبر دارد آن روز
خبر می شود از پیاده ، سواره

به دلداری مادران فلسطین
به آرامش کودکان هزاره

می آیی پس از جنگ و طاعون و وحشت
بنا می کنی شهر ها را دوباره

تو تعبیر رویای شیرین وصلی
بیا بهترین معنی استخاره

شاعر:سعیده کرمانی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

امشب خدا بر خاک؛ باران هدیه داده

بر ظلمتِ دل، ماهِ تابان هدیه داده

خورشید روشن کرده در جشن تولد
در مجلسِ آیینه بندان…هدیه داده

تفسیر کرده آیهٔ پنجِ قصص* را
حُسنِ ختام آورده، قرآن هدیه داده

از نسلِ کعبه رونمایی کرده امشب
عیسی برایش مُرده و جان هدیه داده

یوسف خبر آورده این را که خداوند
بر کلیهٔ احزان گلستان هدیه داده

آمد همان نوری که در آغوشِ نرجس(س)
بر بینوایانِ جهان، نان هدیه داده

امشب امام ِ عسکری(ع)شد میزبان و
یک کربلا بر هر چه مهمان هدیه داده

در سامرا خیلِ أطبّا صف کشیدند
آقا به اهلِ درد؛ درمان هدیه داده

در جمکران دل برده از ادیانِ دیگر
بر کربلا خیلِ مسلمان هدیه داده

عرشِ برین بر اهلِ عالم یک امام ِ
فوقِ ملائک، فوقِ انسان هدیه داده

افلاک؛ ذکرِ یاأباصالح(عج) گرفته
بر خاکیان خیرِ فراوان هدیه داده!

شاعر:مرضیه عاطفی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

شده‌ست آینه‌ی حیّ لایموت، صفاتش

کسی که خورده لبِ خضر هم به آب حیاتش

به غیر او که جمالش إذا تَنَفّسِ صبح است
کدام نور به خورشید می‌رسد برکاتش؟

بگو به کعبه عقب‌تر بایستد که تنِ طور
به لرزه آمده روزی مقابل جلواتش

می‌آید او که جهان روزه‌ی سکوت بگیرد
به زیر سایه‌ی نهج البلاغه‌ی کلماتش

ربیع الاول و آخر… تمام سال بهار است
اگر که ریشه دواند به فصل‌ها نفحاتش

کسی که گفت امام ششم به او “لَخَدِمتُه”
به راستی که محال است وصف کردن ذاتش

در الغدیر شریک است طبق قولِ امینی
کسی که بوی “وَعَجّل” می‌آید از صلواتش

شاعر:مسعود یوسف پور

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

کرامت پیشه‌ای بی مِثل و بی مانند می‌آید

که باران تا ابد پشت سرش یک بند می‌آید

کسی که نسل او را می‌شناسد، خوب می‌داند
که او تنها نه با شمشیر، با لبخند می‌آید

همان تیغی که برقش می‌شکافد قلب ظلمت را
همان دستی که ما را می‌دهد پیوند می‌آید

همه تقویم‌ها را گشته‌ام، میلادی و هجری
نمی‌داند کسی او چندِ چندِ چند می‌آید

جهان می‌ایستد با هرچه دارد روبروی او
زمان می‌ایستد، بوی خوش اسفند می‌آید

ولی الله، عین الله، سیف الله، نورالله
علی را گرچه بعضی بر نمی‌تابند، می‌آید

بله! آن آیت اللهی که بعضی خشک مذهب‌ها
برای بیعت با او نمی‌آیند، می‌آید

برای یک سلام ساده تمرین کرده‌ام عمری
ولی می‌دانم آخر هم زبانم بند می‌آید

بخوان شاعر! نگو این شعربافی در خور او نیست
کلاف ما به چشم یوسف ارزشمند می‌آید

به در می‌گویم این را تا که شاید بشنود دیوار
به پهلوی کبود مادرم سوگند… می‌آید

شاعر:محمد حسین ملکیان

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

در حوالیِّ نیمه شعبان بود

عطرِ یاسی عجیب می‌آمد
سامرا بود و خانۀ پدری
باز طفلی نجیب می آمد

باید اسپند، دود می‌کردند
نوهء ماه، می‌رسید از راه
حاملِ پرچم ابالفضل و
ذوالفقارِ علی ولی الله

گل نرگس که زیرِ پاهایش
باغِ گل فرش شد همان اول
مثلِ جدَّش حسین، قنداقش
شرفِ عرش شد همان اول

بر غمِ اهل بیت در حُکمِ
جرعه‌ای آب بود بر آتش
از همان کودکی به دوشش بود
پرچمِ سرخِ یالثاراتش

وَ ورق خورد صفحۀ تقویم
تا که هنگامِ غیبتش آمد
آسمانِ وجود، ابری شد
دوری از ماه، نوبتش آمد

بیشتر از هزار و صد سال است
جمعه‌ها را شمرده‌ایم آقا
دردش اینجاست بعدِ این مدت
از فراقت نمرده‌ایم آقا

ظاهراً زخمیِ فراقیم و
منتظرهای یازده صده‌ایم
شَرم داریم این همه جمعه
ندبه‌ات را فقط ورق زده‌ایم

در سخن، عهد خوانده‌ایم و فرج
در عمل، کم صداقتیم آقا
مثلِ بحرالعلوم‌ها کم بود
غالباً بی لیاقتیم آقا

از تو غافل شدیم از بس که
ماتِ غربیم و خیره‌ی شرقیم
یادمان می‌رود که تو هستی
بس که در روزمَرِّگی غرقیم

مثل حیدر برای پیغمبر
مردِ بدر و اُحُد نداری تو
سیصد و سیزده نفر، حتی
دور و اطرافِ خود نداری تو

من بمیرم، غریب یعنی تو …
تو که تنها شدیّ و بی لشگر
نه کنارِ تو زینبی هست و
نه ابالفضل و نه علی اکبر

نکند پایِ سفره‌های ظهور
میهمانِ اضافی‌ات باشیم
پسر فاطمه دعایی کن
مثلِ مرحوم کافی‌ات باشیم

باز هم غیرتِ قدیمی‌ها…
اندکی از گناه، پرهیزی
عصرِ جمعه، و یا سه‌شنبه غروب
یک سَماتی، توسلی، چیزی

الغرض، سهله، کوفه یا عرفات
یا که خلوت نشینِ سردابی
هر کجایی خدا نگهدارت
غایبِ قصه‌های بی تابی

دلِ ما تنگِ این دو تا رنگ است
دلِ ما را تو کهکشانی کن
گنبد زرد، گنبد آبی
کربلاییّ و جمکرانی کن

شاه بیتِ همه غزل‌هایم
همه کار و کسم بیا برگرد
به بدیِّ دلم نگاه نکن
جان زهرا قسم بیا برگرد

شاعر:مهدی مقیمی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

بعد سرما بهار می آید

لطف پروردگار می آید
بی قراری؟ قرار می آید
به سر این انتظار می آید

جام اعلاتری دهید امشب
باده ی کوثری دهید امشب
مژده بر عسکری دهید امشب
دلبرِ گل عذار می آید

عید موعودِ نیمه ی شعبان
روز مسعودِ نیمه ی شعبان
برکت و جودِ نیمه ی شعبان
ناجی روزگار می آید

پسر نرجس، آفتاب زمین
بهجت و شور هر دل غمگین
آرزوی تمام صدیقین
نور لیل و نهار می آید

مهر جانانِ خود نگه دارید
در دل، ایمان خود نگه دارید
عهد و پیمان خود نگه دارید
مرد باشیم، یار می آید

لحظه لحظه گناه من را دید
واسطه شد، خدا مرا بخشید
باز چشم از معاصی ام پوشید
با بدی ام کنار می آید

دیده ام اشک بار می بیند
همه را جز نگار می بیند
مثل یعقوب، تار می بیند
مرهمِ چشم تار می آید

از کرامات حضرتش خجلم
مِهر خود ریخت بینِ آب و گلم
نخلِ خشکیده ی کویرِ دلم…
…با نگاهش به بار می آید

شده قلبم به ذکر او مأنوس
مُحرمش نیستم هزار افسوس
خسته ام از فراق، نه مأیوس
مژده بر دل، نگار می آید

چهره اش انعکاسی از مادر
روی دوشش عبای پیغمبر
بر سر خود عمامه ی حیدر
یار با اقتدار می آید

هیبتش مثل هیبت زهرا
وارث نور عصمت زهرا
باز با یادِ غربت زهرا…
… بر دل او فشار می آید

می شود دولتش به نام حسین
سر دهد در جهان، پیام حسین
می رسد روز انتقام حسین
صاحب ذوالفقار می آید

روضه با آه و ناله می خوانَد
روضه از باغ لاله می خواند
گر که از آن سه ساله می خواند
چشم ما هم به کار می آید

یاد عمه رقیه و حالش
یاد آتش گرفتنِ بالش
یاد حال کنار گودالش
اشک، بی اختیار می آید

شاعر:محمد جواد شیرازی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

شب میلادت نشستم سر راه

هیچ کسی منو نخواس، شما بخواه
واسه تو که حاضری، کمه یه جشن
پیش تو اما زیاده یه گناه

وقتی که گذر از این محل کنی
غصه‌هامو به خوشی بدل کنی
راس میگن که تو بابای امتی
باباجون! میشه منو بغل کنی؟

اینکه واسم تو عزیزی، راضی‌ام
تو طبیبی، به مریضی راضی‌ام
چجوری دلیل لبخند تو شم؟
تو واسم اشک نریزی راضی‌ام

بی تو من عبادتم ریا شه چی؟
عاشقیم اگر که ادعا شه چی؟
چی می‌شه ولادتت ببینمت؟
ساله دیگه عاشقت نباشه چی؟؟

گمونم بسته شده دعای من
گره افتاده به کربلای من
امشب آقا کربلا رفتی، میشه
ببوسی شیش گوشه رو بجای من؟

به آقا بگو دلم تنگه براش
کاش که عاشقش براش بمیره، کاش…
شبا تب می‌کنم از داغ غمش
روزامو میگذرونم با روضه‌هاش
**
از هجوم نیزه‌ها نمیگذرم
از سه شعبه به خدا نمیگذرم
شده از تیر یا نیزه بگذرم
ولی از سنگ و عصا نمیگذرم

پیراشون حلقه زدن دور و برش
زدنش تا نفسای آخرش
سرشو وقتی حسابی تشنه شد
بریدن جلو چشای مادرش…

شاعر:مرضیه نعیم امینی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

خوابند و با امید تو بیدار میشوند

سرگشته‌اند و عاشقِ دیدار میشوند

باشد شفای عالم و آدم حضورِ تو
اما ز هجر تو همه بیمار میشوند

این از فراقِ توست ، که هر روز عده‌ای…
در اوج غربتند و گرفتار میشوند

بعد از هزار سال، هزاران نفر هنوز…
از عشقِ تو ابوذر و تمار میشوند

چشمانِ خیسِ منتظرت،صاحب الزمان
آخر چه وقت لایقِ دیدار میشوند؟

مضمونِ نابِ شعر و غزل‌های من تویی
قافیّه‌ها زِ شوقِ تو هموار میشوند

شاعر:علی گلچین پور

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

چه روزها که بدون تو آفتاب نشد

چه چشم‌ها که بدون تو غرق خواب نشد

چه آسمان نجیبی نشست بر سرمان
که با هجوم بدی‌هایمان خراب نشد

تو از تمام عزیزانِ من عزیزتری
که با تو سَرشدن از عمر من حساب نشد

هوای مهر تو در جای جای دل پیچید
چنانچه هیچ دلی غرق اضطراب نشد

بدون روی تو، اندیشه‌هایمان سنگی‌ست
کجاست آن دل سنگی که بی‌تو آب نشد

خودت بیا و برای خودت دعاگو باش
دعای منتظرانت که مستجاب نشد

چنان به باور این کوچه عطر نرگس ریخت
که بی‌حضور تو در شهر انقلاب نشد‌…

شاعر:صفیه قومنجانی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

گمت کردیم تو بازار دنیا

قراره کی نشونیتو بیاره
با اینکه کسب و کارامون شلوغه
ولی بازارمون رونق نداره

آره برکت نداره سفره‌هامون
زمینم بی تو با ما قهر کرده
فقط وقتی تو برگردی به دنیا
دوباره خیر و برکت برمیگرده

دعای ما نمیگیره میدونم
یه جای این دعاها گیر داره
میرم بازم سراغ مادرم چون
دعای مادرا تاثیر داره

توی این خونه رسمه از قدیما
سحر از ندبه مون بارون بباره
کنار سفره ی نذریش ، مادر
یه بشقاب اضافی هم بزاره

خلاصه پیر شدن مادر پدرها
مادر جون خیلی ساله زیر خاکه
دیگه اون سفره داره سینه چاکت
حالا چند وقته که اسیر خاکه

توکه نیستی چهار فصلم خزونه
گرفته ابر غصه آسمونو
دلم میخواد تو آغوشم بگیرم
هوای جمعه های جمکرونو

تو وقتی نیستی پر میکنه کی؟؟؟
جای خالیه جا مونده پیشم رو
می خونن رفتگرهای محله
بازم کوچه لره سو سپمیشم رو

شاعر:گروه شعری یاقوت سرخ

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

صدا زدیم که شاید صدایمان بکُند

عنایتی به دلِ بی نوایمان بکُند

نگاهِ ما همه بر آن نگاهِ نافذ اوست
که تا ببیند و حاجت روایمان بکُند

نشسته بر دلِ ما غصه ی نبودن او
چه می شود که از این غم جدایمان بکُند

از این تسلسلِ محدود و جاده ی مسدود
کجاست بال و پری که رهایمان بکُند

در انتظارِ وصالیم و زخمی از هجریم
چه خوب اگر که بیاید دوایمان بکُند

کجاست آنکه در این حال و وضع نا مطلوب
دعا به سردیِ حال و هوایمان بکُند

و دستِ تک تکِ ما را بگیرد و با عشق
مسافرِ حرمِ کربلایمان بکُند

اسیرِ این قفسِ پُر هوس شدیم ای کاش
میانِ ذکرِ قنوتش دعایمان بکُند

شاعر:وحید اشجع

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

یکی از جمعه ها جان خواهد آمد

به درد عشق درمان خواهد آمد

غبار از خانه های دل بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد

کفن امروز بر تن کن بسیجی
که فردا جان جانان خواهد آمد

زشرق کعبه تابان است خورشید
فروزان پرتو افشان خواهد آمد

قسم بر خطبه غرای زینب
که خونخواه شهیدان خواهد آمد

گروهی منکر حکم ظهورند
ولی مهدی دوران خواهد آمد

((کلامی)) آخرین معصوم عترت
برای نشر قرآن خواهد آمد

شاعر:استاد کلامی زنجانی

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

وقتی که می خواهد دلم سامان بگیرد

باید که چشمانم کمی باران بگیرد

مثل همیشه این غزل تا بیت آخر
حال و هوایی مبهم و پنهان بگیرد

تا اینکه آید ذکر مهدی بر لبانم
شاید که بغضی در گلویم جان بگیرد

با چشم گریان ندبه می خوانم برایت
شاید دعا با دیده ای گریان بگیرد

آقا بیا تا در میان قلب شیعه
این زخم کهنه عاقبت درمان بگیرد

هر جمعه من روی تو را را چشم انتظارم
تا اینکه عصر غیبتت پایان بگیرد…

شاعر:محسن زعفرانیه

___________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

صدای چک‌چک باران به شیشه های فراق

ترق ترق به تن کوه تیشه های فراق

درخت پرثمر چشم انتظار ظهور
به زیر پاش دویدند ریشه های فراق

نشسته‌اند و در آغوش بغض میپرسند
چرا به ته نرسید این همیشه های فراق

صدایی از دل نیزار غیبت آمد و گفت
که شیر وصل نشسته به بیشه های فراق

به هم بزن غزل انتظار را ای عشق
بگیر مثنوی ذوالفقار را ای عشق

صدا صدای غدیر است بشکن این خط را
بده به دست علی باز دست بیعت را

به قلب شبزده‌ها سر زده تولد صبح
که این صدا خود صبح است این صدا خود صبح

وضو بگیر به بیعت به روت آب بریز
و خون عشق لب تیغ آفتاب بریز

بِکَن ز قلعه‌ی شک هات درب خیبر را
بزن به قلب یقین مهر مهر حیدر را

زمان بیعت با نور مطلق آمده است
به روی لب أ و لسنا علی‌الحق آمده است

اگر که گفت کسی حسبنا کتاب الله
بگو که نور خود از آفتاب دارد ماه

امام نور نخستین ، امام خورشید است
امام نور خودش را به ماه تابیده‌ست

همان کتاب که بر مصطفی خدا فرمود
اطاعت از ولی امر را به ما فرمود

ولی امر علی بود و بچه های علی
غلط گذاشت کسی پا گذاشت جای علی

فقط علیست که تدبیر مملکت بکند
کسی نشست به جای علی غلط بکند

اگر تمام جهان پیرو ولایت بود
زمین و هرچه در آن است غرق نعمت بود

ولایتی که برای ظهور افتادش…
زمام کار به دست علی و اولادش

سرم فدای ولی و دو چشم سرمستش
همآن که پرچم اسلام هست در دستش

گرفت محکم و طوفان نبرد پرچم را
به دست مهدی خواهد سپرد پرچم را

به هوش باش که صبح وصال می‌آید
عزیزم آن مه کم سن و سال می‌آید

اگر به سن کم این امام شک داری
به روی آینه‌ی غیرتت ترک داری

نگیر مسلک اغیار را در این باره
مگر مسیح نزد حرف بین گهواره

بگو به آنکه یقین را به این وجود نزد
مگر کلیم عصا را به فرق رود نزد

امام من به مسیح اذن نطق را داده
به دست موسی عمران خودش عصا داده

نه در جنایت فرعون نه پای وحشت نیل
نیاز داشت به موسی همیشه اسراییل

به هود بود همیشه نیاز مردم عاد
نیاز داشت همیشه به والدین اولاد

همیشه دهر نشیب و فراز خواهد داشت
ولی همیشه به مهدی نیاز خواهد داشت

شاعر:وحید عظیم پور

اشعار مدح حضرت علی اکبر (ع) سال ۱۴۰۱

7
اشعار مدح حضرت علی اکبر (ع) سال 1401

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

چو میبینم جمالش را به چشمم مصطفا باشد
چو میبینم جلالش را سرا پا مرتضا باشد

قد و بالاش غوغایی میان لشگر اندازد
جهانی را به یاد مصطفا و حیدر اندازد

به وصفش واژه ها را در صف ابیات بنشاندم
نبی بود و علی بود و علی اکبرش خواندم

شبیه مصطفا نور خدایی بر جبین دارد
و در رگ های خود خون امیرالمومنین دارد

زبان در وصف او عاجز چو طفل مانده در راه است
چه باید گفت در وصفش که او ممسوس فی الله است

ببین که دست و دلبازیش بر خیرالنسا رفته
و رزم او میان معرکه بر مجتبا رفته

ببین سر تا به پا , پا تا به سر او نور قرآن است
جوانان را بگو او سرور کل جوانان است

نمی گردد به درگاهش ارادت های مردم ، گم
بهشت عاشقانش سمت پایین پاست ای مردم

به درگاهش بیاور رو که جان عالمین است او
شبیه کاشف الکرب الحسین باب الحسین است او

جوانی که تماما نور الله الصمد باشد
الهی که قد و بالاش دور از چشم بد باشد

به خاک کربلا در بین چشم شور آن امّت
نظر خورد عاقبت در معرکه آن قد و آن قامت

ز دامان حرم بنگر که قرآن حسین می رفت
علی می رفت و دنبالش ز تن جان حسین می رفت

علی اکبر ز روی اسب ناگه در سجود آمد
میان معرکه تا بر سرش تیغی فرود آمد

چو پهلویش به ضرب نیزه ای از خون چو دریا شد
تمام معرکه انگار پُر از بوی زهرا شد

چنان جسم علی اکبر به مقتل ارباً ارباً شد
تو گویی که تمام نیزه ها بر پیکرش جا شد

کنار اکبرش گریان بیامد پیش ثارالله
علی را چید در بین عبای خویش ثارالله

شاعر:ناصر شهریاری

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

طُفِیل عشق حسین‌اند آدمی و پری

تو آمدی، که دل از دلبر جهان ببری

جوانِ خوش قد و بالا! کریم آل حسین!
چنان حسن، به کرامت در این قبیله، سری

تو قلب نسل جوان را، به خود گره زده‌ای
نشان توست، هر آنجاست از جوان، اثری

برای قلب پریشان مادران شهید
علی‌ِ اکبر لیلا! تو مرهم جگری

به خَلق و خُلق: محمد، مرام و نام: علی
به تو رسیده، چه میراث‌های پر گهری

چه کرده است عبور تو با دلش؟ وقتی
که از مقابل چشم حسین، می‌گذری

ندیده ذات هوالعشق، چون تو مجنونی
فقط حواله‌ی لیلا ست، این‌چنین پسری

تو کیستی؟ که به یک آن، محمدی و علی
تو کیستی؟ که به پا خاست، پیش تو قَمری

به سوی کرب و بلا، راهی است، قافله‌ای
خوشا به حال سوارانِ با تو هم‌سفری

اذان بگو، که نماز وصال یاران است
بگو که نام علی را به کربلا ببری

چگونه شِبه نبی! در کمین جسم تو اَند؟
«تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری»

رسید جان جهان، بر لبش، از این روضه:
که بوسه زد به لبانت، لبان تشنه‌تری

وداع با پسری چون تو، می‌کُشد همه را
دگر ببین، چه کُنَد؟ با دلِ چو او، پدری

قدم بزن، دم آخر، که چشم‌های حسین
دوباره بر قد و بالای تو، کُنَد نظری

سلام کردم و باور نمی‌کنم یارا!
دل شکسته‌ی ما را، به پاسخی نخری

شاعر:قاسم صرافان

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

کلامی را نمیبینم  که شاَنش را عیان سازد

مگر لطف خدا جاری کلامی بر زبان سازد

مقامی را که ممسوس است در ذات خداوندی
چگونه میتواند چون منی آن را بیان سازد

چگونه میتوان گفتن ز مولودی که میلادش
دوباره روی احمد را در این عالم عیان سازد

رُخش احمد قدش حیدر نفسهایش مسیحایی
خدا آورده اورا تاکه رشک انس و جان سازد

از آن خُلق کریمانه که ارث از مجتبی برده
تواند از کرم دریا کران تا بی کران سازد

جنان آمد پدید از گوشه ی لبخند بابایش
در آغوش پدر خندد جنانی در جنان سازد

پِی آب حیاتندو نمیدانند اگر خواهد
جهان پیر را با یک نگاه خود جوان سازد

اگر افتاده از پایی بزن درب سرایش که
زِ هَر افتاده گیرد دست از او یک قهرمان سازد

دلا غافل مشو یکدم ز الطاف علی اکبر
که هر چه از خدا خواهی علی اکبر همان سازد

پدر آمد به بالینش که ای سرو رشید من
مخواه اینگونه داغ تو قد من را کمان سازد

شاعر:محمد جواد مطیع ها

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

رسیده دلبری دیگر علی اکبر علی اکبر

نگو دلبر بگو گوهر علی اکبر علی اکبر

چه مولودی چه فرزندی عجب معشوق دلبندی
کمی از عرش بالاتر علی اکبر علی اکبر

نگاه نافذش حیدر دل آیینه اش کوثر
قد و بالاش پیغمبر علی اکبر علی اکبر

همین که روی پا یا دوش بابا می نشست انگار
نبی می رفت بر منبر علی اکبر علی اکبر

ز نامش هم به سر تا پای دشمن لرزه می افتد
به تنهایی ست یک لشکر علی اکبر علی اکبر

چه می گویند جز این ذکر، روز و شب کبوترها
علی اصغر علی اصغر علی اکبر علی اکبر

به حق این شب اعظم الهی دست ما را هم
بگیرد در صف محشر علی اکبر علی اکبر

شاعر:محمود یوسفی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

و بی مقدمه با رخصت از جناب قمر

نوشتم اول خط سیدی علی اکبر
خدا به حضرت ارباب هدیه داد پسر
خوشابه حال پسر یا خوشا به حال پدر
خوشا به حال هرآنکس که نام خادم داشت
علی رسید،جهان شاهزاده لازم داشت

و جلوه کرد در عالم علی دوباره علی
که برد نام علی را به هر مناره علی
علیست وارث والایی و وقار علی
به دست اوست برازنده… ذوالفقار علی
حسین بر لبش الله اکبر آورده
خدا برای جهان باز حیدر آورده

به سینه مُهر(( انا فاطمی نسب )) دارد
زمان زمان تبراست، پس غضب دارد
به انتقام،سر از دشمنان طلب دارد
همیشه نعره ی یا فارس العرب دارد…
علی کنار ابالفضل مثل جان و تن اند
بگو که جمع ابالقاسم و ابالحسن اند

اگرچه عالم و آدم به شوکتش رو زد
اگرچه هیبت عباس هم دم از او زد
قدش به قامت افلاک اگرچه پهلو زد
ولی مقابل زینب همیشه زانو زد
حسین گفت که بی او دلم شفیق نداشت
اگر نبود…، علمدارمن رفیق نداشت

میان کرببلا خواست تا نشان بدهد_
_علی شده ، که برای حسین جان بدهد
چرا بهانه به دست حرامیان بدهد
نخواست تا به امان نامه ها امان بدهد
نظام لشکر خودکامه را به هم می زد
همین که دور و بر خیمه ها قدم می زد

شاعر:مجید تال

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

شب رحمت ، شب احسان اباعبدالله

باز عالم شده حیران اباعبدالله
عرض تبریک به طه و به یاسین امشب
آمده قاری قرآن اباعبدالله
چه مبارک سحری ! قسمت عالم شده است
دستگیری ِ حسن جان ِ اباعبدالله
عرض تبریک به عباس ِعلمدار آمد
شیر جنگاور گُردان اباعبدالله
آسمان و قمرش سجده کنانند امشب
پیش این شمع شبستان اباعبدالله

حضرت خسرو دین ! نغمه ی شیرین آمد
چشم بد دور ، علی جان ِ نخستین آمد

کیست این بانی ِ الطاف ِ نهانی کردن
عادتش مثل حسن خیر رسانی کردن
طیب الله به این رحمت پیغمبری اش
کار او گشته محبت به جهانی کردن
ما نخواهیم از او غیر خودش را که خطاست
از کریمان طلب لقمه ی نانی کردن
زندگی چیست به جز لحظه ی شیرینی که
به فدای سر و جانش ، سر و جانی کردن
شهدا روز قیامت همگی می گویند
این جوان داد به ما یاد جوانی کردن

با سر و جان سوی این حضرت ِ جان باید رفت
“زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت”

حرکات و سکنات تو تجلای نبی
با تو یک شهر نشسته به تماشای نبی
چشم بد دور که تو آمدی و بار دگر
همه دیدند نشسته است علی ، جای نبی
تو فقط راه برو سرو خرامان حسین
تا مدینه بکند یاد ز زهرای نبی
شهد ِ دیدار دوباره ز پیمبر کردن
نوش جان ِ علی ِ عالی ِ اعلای ِ نبی
ای مسلمان ِ تماشای تو نصرانی ها
فیض روح القدست فیض مسیحای نبی

پسر ِ باب نجاتی و خودت باب نجات
بر تو و این همه فیض و برکاتت صلوات

آفریدند تو را تا که قیامت بکنی
چون پدر بر دل عشاق حکومت بکنی
حسرتی مانده میان دل عالم که نشد
تا بر آن چند صباحی تو امامت بکنی
از کرامات اباالفضل همین ما را بس
که تو زیر علمش مشقِ رشادت بکنی
قصد کردی چو پدر دست بگیری زهمه
تا قیامت به بد و خوب محبت بکنی
آی شهزاده ترین قصد نمودی انگار
به پدر بیشتر از “جَون” تو خدمت بکنی

گرچه بر کون و مکان ، سید و مولا بودی
بیشتر از همه تو ، نوکر بابا بودی

ای که فرموده علی تا ابد همتایت نیست
زینت دوش حسین ، روی زمین‌ جایت نیست
زودتر از همه عازم شده ای چون که تو را
بیش از این طاقت ِ تنهایی ِ بابایت نیست
اف به دنیا که برای پدر بی تابت
جای یک بوسه میان همه اعضایت نیست
عطش و نیزه و شمشیر چه کردند حتی
رمق آه کشیدن روی لب هایت نیست

آه یعقوب حرم ! دل بکن از یوسف خود
محرمی دور و بر زینب کبرایت نیست

یک تنه لشکر ارباب ، شده لشکر ها
ام لیلا شده آه ام ِ علی اکبر ها‌

شاعر:محمد حسین رحیمیان

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

از دست ساقی تا که بوی باده می آید

انگار بوی تربت از سجاده می آید

دل داده هر کس به علی اکبر لیلا
لیلا به مجنونی آن دلداده می آید

حتی اگر مثل حسین آید محال است این
مثل علی اکبر مگر شهزاده می آید

هرکس اسیر زلف تو در توی شهزاده ست
در محضر ارباب چون آزاده می آید

از هر جهت چون به رسول الله می ماند
بابا به استقبال او استاده می آید

پیچیده تحریر اذانش در دل تاریخ
امروز اگر مثل موذن زاده می آید

افزون تر از اغراق و از اندیشه بیرون تر
توصیف او کی در بیانی ساده می آید

مهر غلامی علی اکبر به پیشانی ست
بر گردن سگ بیشتر قلاده می آید

داغ تو سنگین است حق دارد پدر وقتی
تا اربا اربای تنت افتاده می آید

شاعر:علی کاوند

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

باید شنید از دو لبت یا حسین را

باید که دید رویِ تو را با حسین را

از آن شبی که خنده زدی در میانِ مَهد
هرشب علی علی شده لالا ، حسین را

با هیچ چیزِ عالم عوض ، نه نمیکند
اربابِ ما شنیدنِ بابا حسین را

هر پنج وعده تا که اذانِ تو میرسد
مبهوت میکند همه حتیٰ حسین را

اینسان که خیره خیره تو را میکند نگاه
باید که دید وقتِ تماشا حسین را

طوری به رویِ دامن زینب نشسته‌ای
گویا گرفته حضرت زهرا حسین را

باغِ بهشت را گِروِ باده داده‌ایم
دیوانگانِ حضرتِ ارباب زاده‌ایم

روزی که بال میزدم اما پری نبود
روزی که حلقه میزدم اما دری نبود

روزی که باده عربده میزد حریف کو؟
حل میشدم درونِ مِی و ساغری نبود

روزی که در میانِ تمامیِ عقل‌ها
مستانه نعره میزدم و حنجری نبود

روزی که عشق بود و خداوندِ عشق را
غیر از حسین آینه‌ی دیگری نبود

دیدم حسین بود و حسین و حسین هم
وقتی که بود جلوه‌ی بالاتری نبود

میخواستم که دل بسپارم نیافتم
میخواستم که سر بدوانم سری نبود

آنروز لطفِ حضرتِ حق حیدری شدیم
ما را صدا زدند و علی اکبری شدیم

وقتی که باز میکنی از رُخ نقاب را
بیچاره میکنی زِ پِی ات آفتاب را

انگشت بر لب اند تمامیِ قاب‌ها
داری زِ بس که چهره‌ی ختمی مآب را

جبریل هم گمان کنم اینجا مُردَد است
آورده در حضورِ تو اُمُّ الکتاب را

شُکرِ خدا برای گره‌های کورِ ما
آورده‌ای هزار دَمِ مستجاب را

چشم پدر زِ شوق و شعف برق میزند
وقتی سلام میکنی عالیجناب را

میدان برایِ عرضِ ادب سجده میکند
تا دست میکشی سر و یالِ عقاب را

تو حیدری که آمده تکرار میشوی
وقت نبرد تیغ علمدار میشوی

در خاک میروند تمامِ سوارها
با دیدنِ تو ای نفسِ ذوالفقارها

حتیٰ هنوز بین دلیران زبانزد است
یک صحنه از حضور تو در تار و مارها

تو میزدی به سینه‌ی لشکر ولی چه سود
یک تن نبود دور و بَرَت از فرارها

تیغِ تو چرخ میزند و چرخ میزند
صدها هزار دست و سرِ نابکارها

از نازِ ضربِ شصتِ تو بد مست میشود
شمشیر تو که زَهره دَرَد از شکارها

از نازِ ضربِ شصتِ تو تکبیر میکشد
عباس ، وقتِ دیدنِ این کار زارها

نامت حماسه‌ای ست که پیدا نمیشود
هر یوسفی که یوسفِ لیلا نمیشود

شاعر:حسن لطفی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

قاری والشمس و والضحی علی اکبر

حضرت داود کربلا علی اکبر

بود مسیحا حسین ، دم پسرش بود
حضرت موسی حسین ، عصا علی اکبر

قامت حُسنش ضریح اهل حرم بود
یوسف مصری کجا کجا علی اکبر

کربوبلا را جناب کعبه حسین است
مروه ابالفضل شد صفا علی اکبر

جبهه‌ی پیشانی‌اش چراغ هدایت
زلف سیه ، رایة الهدی علی اکبر

حی علی الکربلا نشسته به لبهاش
ماذنه ها را زده صدا علی اکبر

ماه در آیینه از ستاره خبر خواست
آینه فرمود انّما علی اکبر

گفت که افتادگی نشان کمال است
دید که رفته‌ست زیر پا علی اکبر

گر بدهد صد پسر خدا به حسینش
اصغر است ، اوسط است ، یا علی اکبر

پیرها حبیب ، طفل‌ها علی اصغر
هرکه جوان بود گفت یاعلی اکبر

جلوه‌ی  تمثیل ، کربلای معلاست
اکبر اگر احمد است آمنه لیلاست

شاعر:وحید عظیم پور

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

دل گره خورده ست بر طاق دو ابروی علی
هرچه باداباد با سر میروم سوی علی
بر مشامم میرسد امشب فقط بوی علی
آمدم دنیا برای دیدن روی علی

بازهم نام علی در شعر من اعجاز کرد
یا علی اکبر نوشتم روح من پرواز کرد

محو روی ماه او هرشب گل مهتاب بود
بس که گیسویش کمند و صورتش جذاب بود
در قنوتش گریه هایش برکه ی سیلاب بود
او فقط ارباب زاده نه!خودش ارباب بود

چشمه سارش در عبادت چشمه های سلسبیل
میکشیده منتش را در نمازش جبرئیل

هر که او را دیده با خود گفته که پیغمبر است
جمع خوبی هاست..آری..او علیِ اکبر است
این علی اکبر خودش آیینه دار حیدر است
در مسیر عاشقی او از همه عاشق تر است

بر جبینش ردّ لب های امیرالمومنین
مادری کرده برایش حضرت ام البنین

ای خوش الحان حرم…ماه دل آرای حسین
چشم بد دور ز تو خوش قد و بالای حسین
نفست حق و دمت گرم مسیحای حسین
آمدی تا که کنی پر همه جا،جای حسین

جلوه ای کن که خدا تشنه ی دیدار تو است
اهل افلاک!زمین نقطه ی پرگار تو است

خواهش چشمان من وابسته بر دستان تو
دست مارا رد مکن وصل است بر دامان تو
هم من و ایل و تبار من همه قربان تو
جان بابا را گرفته آن لب عطشان تو

در مدار چشم هایت ماه کامل می شود
هرکسی دیوانه ات شد تازه عاقل می شود

سفره ای که پهن کردی سفره ای از مرتضاست
مثل بابای شهیدت رافتت بی انتهاست
خانه ات معروف بر بیت الکرم..دارالشفاست
یعنی این خانه همان بیت امام مجتباست

مدح تو با نام نامی حسن زیباتر است
چون که دستش در کرامت از همه بالاتر است

وقت میدان رفتن و هنگامه ی پیکار شد
وای بر لشکر که حیدر بازهم تکرار شد
با شکوه نعره ات کار همه دشوار شد
لشکر از ترس تو دنیا بر سرش آوار شد

تیغ لازم نیست..چشم تو کفایت می کند
دشمنت را سوی قبر خود هدایت می کند

رفتی و پشت سرت اشک پدر دنبال تو
ای عقاب خیمه ها،چیده ست دشمن بال تو
وای از گودال تو..ای وای از گودال تو
آه از حال حسین و…وای من از حال تو

بعد تو حال عموی تو تماشایی شده
قافیه نه..شعر نه..ساقی تماشایی شده

شاعر:آرمان صائمی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

به صبحِ طلوعِ شکرقندِ تو

چمن می تراود ز لبخندِ تو

نسیمِ دَمت محضِ شادابی است
به عشقِ تو رنگِ جهان آبی است

چه شوری به جانِ تو آکنده است
قلم هم ز وصفِ تو شرمنده است

گلِ باغِ لیلا جمالت بهار
اذان گوی بابا دَمت ذوالفقار

نشسته قمر محوِ سیمای تو
غزلخوانِ تو گشته بابای تو

علی چشمه ی مِهر و جوشان تویی
که یاسین و طاهای قرآن تویی

نوازشگرت عمّه جان زینب است
ز عشقت ثناگوی تو هر شب است

فدایت که سبز است پیمانِ تو
فقط نامِ عشق است عنوانِ تو

شمیمِ نفس های تو طعمِ آب
به دامانِ لیلا عزیزم بخواب

علی هستیّ و مثلِ پیغمبری
تو از هر جوانی علی سرتری

بهشتم بوَد روی زیبای تو
بوَد قدرِ من قدِ رعنای تو

تو شش‌ گوشه‌ کردی‌ حرم‌ را علی
که ذکرِ مجسّم، تویی یا علی

تو اوّل علی، بعدِ حیدر شدی
که در کربلا زود پرپر شدی

به شاهِ شهیدان پسر گشته‌ای
تو اوّل به بابا سِپر گشته‌ای

فدای لبِ تشنه و حنجرت
فدای دو چشمانِ از خون ترت

الا نورِ چشمانِ اهلِ حرم
تو تاجِ همایی به روی سرم

به گلزارِ حیدر گلِ لاله‌ای
به رخسارِ ماهِ ولا ژاله‌ای

تو لیلا و لیلاست مجنونِ تو
بقای شریعت هم از خونِ توست

تو در کربلا شمعِ سوزان شدی
وَ شاگرد رزمِ عموجان شدی

ادب را هم از ساقی آموختی
که سقا شدی و خودت سوختی

تو قبل از علمدار سقا شدی
که با کامِ تشنه چو دریا شدی

تو با اذنِ سقای دشتِ بلا
سقایت نمودی همه خیمه ها

منم زائرِ صحنِ چشمانِ تو
حقیرم به درگاهِ احسانِ تو

نظر کن گدا را ز لطف و کرم
همه دردِ من شد فراقِ حرم

نظر کن به چشمانِ بارانی ام
جوازِ زیارت کن ارزانی ام!

شاعر:هستی محرابی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

فلک یک آسمان خورشید و ماه و اختر آورده

ملک ساغر به بزم عاشقان از کوثر آورده
به مکّه آمنه بار دگر پیغمبر آورده
و یا بنت اسد از جوف کعبه حیدر آورده
و یا امّ البنین ماه محمّد منظر آورده
عروس فاطمه لیلا علیّ اکبر آورده

جمال بی مثال حیّ سرمد زاده ای لیلا
خدا را بهترین عبد مؤیّد زاده ای لیلا
پسر زادی و یا روح مجرّد زاده ای لیلا
به خُلق و خوی و منطق هر سه احمد زاده ای لیلا
محمّد را محمّد را محمّد زاده ای لیلا
قیامت قامتی زادی که با خود محشر آورده

الا ای رهروان حقّ چراغ راه پیدا شد
جوانان جهان را رهبری آگاه پیدا شد
بشارت اهل دل را ملک دل را شاه پیدا شد
به روی شانۀ شمس ولایت ماه پیدا شد
ولیّ الله، فرزند ولیّ الله پیدا شد
زهی مامی که فرزند ولایت گستر آورده

جمال بی مثال حضرت ربّ جلیل است این
حسین و حیدر و زهرا و احمد را سلیل است این
رخش جّنت، لبش کوثر، دهانش سلسبیل است این
کلیم است این، مسیح است این، ذبیح است این، خلیل است این
ز آل الله در دشت بلا اوّل قتیل است این
برای هدیه در راه خدا دست و سر آورده

سزد جبریل از کوثر وضو گیرد زبان شوید
مگر از غنچه ی لبهاش گل در وصف او روید
ملک در مصحف رخسار او روی خدا جوید
بشر عطر محمّد را ز باغ خُلق او بوید
نه تنها یوسف زهرا، که دشمن مدح او گوید
به حیرت خصم را هم این خدایی منظر آورده

سلام انبیا بر غیرت و اخلاص و ایمانش
درود جان و تن تا صبح محشر بر تن و جانش
چه قابل جان من همه عالم به قربانش
حسین ابن علی بگرفته و بوسد چو قرآنش
سزد تفسیر گردد سوره ی والشّمس در شانش
مگو، کز مهر گردون هم رخی زیباتر آورده

رخش جنّت، قدش طوبی، دلش کعبه، لبش زمزم
پیامش روح قرآن و کلامش آیت محکم
به تار طرّه اش بسته حیات عالم و آدم
نه تنها بیت ثارالله جهان از او شده خرّم
ملایک در سما بگرفته اند این ذکر را با هم
که لیلا بر حسین ابن علی پیغمبر آورده

سلام الله بر لیلا و این پاکیزه فرزندش
به بازوی ولی الّلهی وجه خداوندش
ملایک دستبوس و انس و جان تا حشر پابندش
شرافت آستانبوس و شهادت آبرومندش
حسین و مجتبی و زینب و عبّاس بوسندش
سپهر حسن را این پاک مادر محور آورده

نبّوت بر جمال کبریایی منظرش نازد
امامت بر دم گرم شهادت پرورش نازد
بزرگی سر فرود آورده بر خاک درش نازد
شفاعت بر کرامت های روز محشرش نازد
شهادت بر همه گلزخمهای پیکرش نازد
شجاعت بر دو بازویش سلام از حیدر آورده

جوانان جهان آیینه دار خطّ و آیینش
ندیده تا شهادت جز خدا چشم خدا بینش
به وقت حمله دشمن هم گشاید لب به تحسینش
عجب نبود اگر خون بگذرد از عرشه ی زینش
عطش گلبوسه ها بگرفته از لبهای شیرینش
اگر چه بر پدر دریایی از چشم تر آورده

زمین رزمگاه معرکه بدر و پیمبر او
قتال پهندشت کربلا صفّین و حیدر او
به رزم صحنه ی عاشور ثارالله دیگر او
زعیم و اسوه ی رزمندگان تا صبح محشر او
ز آل الله روز جان فشانی پیشروتر او
به حق ایمانی از کوه گران محکمتر آورده

سلام ای آفتاب سرخ عاشورا علی اکبر
درود ای آرزوی یوسف زهرا علی اکبر
گل باغ جنان در دامن صحرا علی اکبر
تویی در بزم جان ماه جهان آرا علی اکبر
کرامت کن برات کربلا ما را علی اکبر
که داغ کربلایت ناله از دلها برآورده

تو قرآنی تو فرقانی تو یاسینی تو طاهایی
تو در کوی ذبیح الله اعظم ذبح عظمایی
تو اوّل کشته در دشت بلا از آل زهرایی
تو از صبح ولادت تا شهادت عشق بابایی
تو در دشت بلا همچون شجر در طور سینایی
که نخل «میثم» از باغ کمالاتت بر آورده

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

چه قیامتی و چه محشری، چه صنوبری و چه سروری

چه محمدی و چه حیدری، شه ماسِواء، علی اکبری

به مقامِ تو همه دم سلام،همه انبیا به درت غلام، نفست صفای علی الدوام ،که تویی شفاء علی اکبری

به فدای خنده‌ی قند تو ، به فدای سرو بلند تو
به فدای زلف کمند تو ، قمرُ السماء علی اکبری

منم آن خمارِ سبوی تو ، وَ اسیر طره‌ی موی تو
به فدای گلشن روی تو ، که تو دلربا علی اکبری

تویی آن دلیل حیات من ، تویی آن صراط نجات من
وَ تو اصل صوم و صلات من ، علم الهداء، علی اکبری

همه مضطرب ز شجاعتت ، متحیر از تو و هیبتت
به فدای شور و صلابتت ، اسدُ الولاء ، علی اکبری

مه کهکشان یل قهرمان ، شه لا مکان شرف الزمان
وجناتِ تو، شعف البیان، جبلُ الوفاء علی اکبری

شاعر:علی گلچین پور

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

نگاه لطف سلیمان کجا و مویهء مور

میان میکده مستی کنم به عشق حضور
بریز باده برایم، بریز باده ز دور
نشسته ام که کند ساقی از خرابه عبور

شدم خراب زیارت یکی مرا ببرد
یکی مرا حرم شاه کربلا ببرد

اگر سبوی شکسته برات آوردم
شمیم تربتی از کربلات آوردم
ز گریهء سحر آب فرات آوردم
مرا بخر که فقط سیئات آوردم

کشیده در بغل خود مرا طواف حبیب
مرا رسانده به یوسف، نخ کلاف حبیب

نگاه من به غبار و به قاب شش گوشه است
سلام دادم و اشکم جواب شش گوشه است
به دست خالیم اینجا، شراب شش گوشه است
مرا ببوس، دلم مست خواب شش گوشه است

مگر ز ساغر ارباب، بهترش هم هست
خراب بادهء او مست اکبرش هم هست

دم ضریح شنیدم حسین گفت اکبر
به پای او که رسیدم حسین گفت اکبر
همینکه ناز کشیدم حسین گفت اکبر
حسن نوشتم و دیدم حسین گفت اکبر

بوی حسن طرف خانهء حسین آمد
بیا برادر ریحانهء حسین آمد

زمان آمدنش عرش، بیقراری کرد
فضای خانهء ارباب را بهاری کرد
دعای فاطمه را در مدینه جاری کرد
کرم ز دست حسن داشت، سفره داری کرد

ببین به صورت او جلوه هایی از ثقلین
علی و احمد و زهرا و مجتبی و حسین

شب علی شده مشکل گشا ابالفضل است
طرف حساب فقیر و گدا ابالفضل است
کسی که اینهمه هم شانه با ابالفضل است
علیّ اکبر لیلاست یا ابالفضل است

نگین درّ نجف را ببین در انگشتش
همان که کرببلا را گرفته در مُشتش

علی اذان خدا و علی صدای حسین
علی کتاب خدا و علی دعای حسین
موذنی که گرفته به دست عبای حسین
پسر شده که بیفتد به روی پای حسین

خدا کند نخورد چشم، قدّ و بالایش
خدا کند که نیفتد پدر به پاهایش

همینکه لختهء خون از روی دهان آمد
حسین با سر زانو کشان کشان آمد
صدای خندهء الوات شامیان آمد
عقیله از حرم خود دوان دوان آمد

شهید جمع شده زیر دست و پا ای وای…
هزار تکّه علی ریخت در عبا ای وای…

شاعر:رضا دین پرور

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

از ازل باده بوده و ساغر

از ازل عشق بوده و دلبر
آفریده شدی، شوی آقا
آفریده شدم، شوم نوکر
هرکه اینجا ندار شد، دارا است!
هرکه اینجا فقیرتر، بهتر…
تا ابد خاک پای تو هستم
تا ابد جان جانی و سرور
محو ذات پیمبریِ تو ام
ای نبی خصلت و نبی منظر!
عشق من! شاهزاده ی ارباب…!
مددی حضرت علی اکبر

نور تابان عالمینی تو
پسر ارشد حسینی تو

بعد از آن که خدا خدا کردم
فقط اسم تو را صدا کردم
بسته ام چشم های خیسم را
بال پرواز خویش وا کردم…
در خیال خودم میان حرم
چقدَر با شما صفا کردم
بارها گفته ام به ثارالله:
به جوان تو اقتدا کردم!
با شما علم کیمیا دارم
با شما خاک را طلا کردم!
دل به هرکس به غیر تو دادم
بچگی بود…، من خطا کردم

ای جوان قبیله ی دریا
یا علی اکبر الدخیل آقا

زیر دِین است قلب من با تو
روح من مرده و مسیحا تو
رود خشکم! کویر بی آبم!
رحمت بی کران تو، دریا تو!
عهد کردم که مال تو باشم
عهد کردم نبینم الا تو
چقدَر فاصله است ای دریا
از کویر وجود من تا تو
کربلا، کربِ وَ البلا شده است
بس که هستی میان صحرا تو
مثل آن گل که پرپرش بکنند
در دل دشت ارباً اربا تو

پدرت داد می زند، جگرم!
آه پاشو، عصای من! پسرم…!

شاعر:علی میر حیدری

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

مسیح بود و اذانش به مرده جان می داد

به هر شکسته پری شوق آسمان می داد
اگر چه با رجزش عرش را تکان می داد
زمان جنگ  به دشمن هم او  امان می داد

به قلب معرکه می زد علی علی گویان
که خاندان علی را چه باکی از طوفان

حذر کنید که از نسل شیر کرار است
علیِ اکبرِ لیلاست ،مرد پیکار است
به حق که آینه ی مجتبی ست ،سردار است
به چهره احمد و در هیبتش علمدار است

شبیه نه خود پیغمبر است این آقا
بنازمش نوه ی حیدر است این آقا

چه کرده است که دنیا شده گرفتارش
خوشا به خالق رویش ،خوشا به معمارش
همیشه شامل ما بوده لطف بسیارش
نبوده  است یلی در جهان جلودارش

دوباره ولوله بر پاست،محشر آمده است
به اهل خیمه بگویید اکبر آمده است

شاعر:احسان نرگسی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

از تو سروده ام غزل و ناز میکنم

بال و پرم به سمت حرم باز میکنم

گفتیم یا علی و اجازه گرفته ایم
با مرتضی به عرش که پرواز میکنم

طبع مرا نگاه تو اقا گشوده است
با نام مرتضی غزل آغاز میکنم

موسی به نام حضرت حیدر عصا زده
از من بعید نیست گر اعجاز میکنم

یا قاهر العدو و و یا والی الولی
یا مظهر العجائب و یا مرتضی علی

بر روی بام تو دل من چون کبوتر است
از هرچه برتر حیدر کرار برتر است

ذکر علی الدوام فقط یاعلی بُود
یک یاعلی به ختم کتابش برابر است

حیدر معلم نبی مرسل است و غیر
جانم علی که ساقی و فتاح خیبر است

کوری چشم این سلفی ها و اجنبی!
روزی خلق بسته به انگشت حیدر است

تصویر شخص حضرت الله حیدر است
تندیس شخص حیدر کرار اکبر است

نام تو از علی معلی درازتر
جای شما ز فردوس اعلی درازتر

یک عالمی‌ دچار به موی شما شده
گیسوی توست از شب یلدا درازتر

دستان شخص حضرت موسی به دامنت
شمشیرتوست از ید بیضا دراز تر

بر روی دوش حضرت بابا که میروی
قد تو گشته از قد سقا درازتر

امید ماست بخشش و رحم و مرام تو
برگشته ام که دست من از پا دراز تر

گر سرو قد کشیده مهم نیست یا علی!
بالای تو از آن قد رعنا دراز تر

امشب صله دهد به جهان حضرت بتول
اکبر نگو بگو که علی ضربدر رسول

شاعر:محمد امین طاهری

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

شد بسته بر هر ماه در عالم

چشمان اخترهای بعد از تو
جز بام تو هرگز نگردد باز
بال کبوترهای بعد از تو

تا آسمانها راه داری تو
نامت بلند و قامتت بالا
سر در گریبانند در پیش ات
سرو و صنوبرهای بعد از تو

آری دلم گرم است بر مهر ات
مهری که تو بر سینه ام دادی
آری ندارد هیچ مفهومی
سرمای آذر های بعد از تو

تو درس مکتب خانه ها گشتی
تو مرجع هر عالم دینی
اکبر شناسی گشته تا امروز
عنوان منبرهای بعد از تو

تو اشبه الناسی به پیغمبر
کافر مسلمان می‌کند لحن ات
آری ادا هرگز نشد صوت
الله اکبرهای بعد از تو

چشم تو مصباح الهدی باشد
در هر دم ات خفته است صد عیسی
مشق تو را دارند رهبرها
در پای دفترهای بعد از تو

بابای تو زیب همه عالم
تو زینت بابای خود بودی
بازار زیورها شکست ، اما
بازار زیورهای بعد از تو

در قحط آب و قحطی غیرت
لب را به روی لعل تو بگذاشت
با اشک مستی کرد و معنا شد
مفهوم ساغرهای بعد از تو

فریاد زد امداد کن زینب
من ناتوانم پیش این پیکر
در ناتوانی ها چه باید کرد
با جسم اکبرهای بعد از تو

زینب برایت روضه می‌خواند
روضه برای غارت خیمه
زینب دلش آشوب می‌گیرد
آشوب معجرهای بعد از تو

وقتی به روی نیزه ها رفتی
یک کاروان گریان تو بودند
هم دیده ی سرهای قبل از تو
هم دیده ی سرهای بعد از تو

شاعر:داریوش جعفری

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

پیمبر می زند رخسارش اما نه پیمبر نیست

پیمبر نیست اما از پیمبر نیز کمتر نیست

به شک افتاده ام یارب ! شباهت اینقدر آیا؟
یقین دارم پس از احمد پیمبرهای دیگر نیست

زمین می لرزد از  طرز قدمهایش ، نمی دانم
چه باید گفت نامش را اگر این مرد، حیدر نیست

زبان مانده است از گفتن قلم عاجز شد از رفتن
دریغا وصف او در بیتهای ما میسر نیست

شگفتا ! مانده ام باید به جز اکبر چه گفت او را
که از اوصاف او گفتن کم از الله اکبر نیست

الا شاعر ! نمی جویی برای وصف او حرفی
فقط یک بیت را در خور اگر داری بیاور ، نیست

علی های حسین بن علی مانند هم هستند
که فرقی این برادر را کنار آن برادر نیست

همین یک بیت را یک روضه می خوانم ؛ عبا پهن است
علی اکبر است این اربن اربا ، آه اصغر نیست

شاعر:محسن ناصحی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

در آن تاریک، دل می‌بُرد ماه از عالم بالا

گرامی باد این رخشنده، این تابان بی‌همتا

شب است و می‌تکاند آسمان از دامنش آرام
همه ته‌مانده‌های نور را بر سفرۀ صحرا

میان چادر شب ماه زیباتر شود آن‌سان
که بین لشکر دشمن جمال یوسف لیلا

خوشا لیلا که در دامان جوانی این‌چنین پرورد
که دارد خوف از پروردگار خویشتن، تنها

تعالی‌الله رویش را که «والفجر» است تفسیرش
تعالی‌الله مویش را که «والیل اذا یغشا»

ملاحت می‌چکد از ساحت پیشانی‌اش هر بار
که در نزد پدر پایین می‌اندازد سر خود را

کسی چون او پر از سُکر خدا گشته‌ست پا تا سر
که نشناسد میان سجده‌های خویش سر از پا

علی اکبر است او یا نبیّ دیگر است او یا
علیّ‌بن‌ابی‌طالب مهیا گشته بر هیجا!

که او تا بر زمین پا می‌گذارد، راه می‌افتد
میان آسمان‌ها بر سر پابوسی‌اش دعوا

«اگر امر خدا جنگ است باید رفت» گفت و رفت
نه از شمشیرها ترس و نه از سرنیزه‌ها پروا

بلاجوی و بلی‌گوی و عطش‌نوش و رجزخوان بود
هجوم آورد بر میدان چه رعدآواز و برق‌آسا

«منم من زادۀ زهرا، منم آیینۀ حیدر!»
ولی نشناختند او را ولی‌نشناس‌ها… دردا!

نقاب از روی خود برداشت تا محشر کند، محشر
گره بر ابروان انداخت تا غوغا کند، غوغا…

امیدم سوی الطاف علی اکبر است، ای کاش
بگیرد دست خالی مرا در محشر کبری

شاعر:رضا یزدانی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

صدانزدیک می آید صدای پای پیغمبر

جوانی می رسد از راه با سیمای پیغمبر

به آغوش نبوت بازگردانده است یثرب را
تو گویی احمدی دیگر نشسته جای پیغمبر

دوباره با اذانش جان گرفته رکن حنانه
نهفته بین لب هایش دم عیسای پیغمبر

نگاهش قطره قطره آیه ی «والشفع و الوتر» است
ندارد صوت قرآنش به جز آوای پیغمبر

به هنگام نظر کردن به آن خلق نکوی او
می افتد هرکسی یاد جوانی های پیغمبر

شنیدن ها به دیدن ختم شد آن هم چه دیداری
نشد برخیزد از جایش به پیش پای پیغمبر

به دنیای تو اول راه می یابند و بعد از آن
جوان ها انس می گیرند با دنیای پیغمبر

شاعر:عباس همتی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

رُخش سبزه ست و مویش مشکی و لب:قرمز اُخرا

کأنّ المصطفی قد عادَ یـولَد مرّةً أخری

یـقـین روح مـحمـد رفـته در جسم علی اکبر
اگـر مـا می پذیرفـتیم مفهوم تناسخ را

هزاران خسرو و فرهاد و یوسف، می شود مجنون
همینکه زادۀ لیلا هویدا می کند رخ را

سپاه شـمرِکافرکیش، مات جلوه ی حُسنش
سوار اسب خود، وقتی نمـایان می کند رخ را

به جُرم چهره اش شد کشته یا اسمش؟ نمی دانم
نمی فهمیم علت را … نمی یابیم پاسخ را

عطش، آتش شد اما با لب بابا گلستان شد
چنانـکه آتش نمرود، ابراهیم تارخ را

شاعر:محسن رضوانی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

فروغ چهرۀ خوبان، شعاع طلعت توست

کمال حُسن تو، مدیون این ملاحت توست

به خَلق و خُلقِ رسول و به منطقِ نبوی
فزون‌تر از همه کس، در جهان شباهت توست

از این شباهت بی‌حد، در اشتباه افتند
که این ولادت طاهاست، یا ولادت توست…

ز احمد و ز حسین و، ز حیدر و زهرا
نشانه‌ای به سراپای سرو قامت توست

به پیکر تو مجسم، لطافت روح است
عجب بُوَد که در این خاکدان، اقامت توست

نگاه مهر تو، غارتگر دل پدر است
عیان به چشم سیاهت، غم شهادت توست…

عجب نباشد اگر، بر «حسان» کنی احسان
که لطف و مرحمت بی‌شمار خصلت توست

شاعر:زنده یاد استاد حبیب چایچیان (حسان)

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

طنین عشق به مافوق کهکشان می رفت

صدای شورِ بشر تا به لامکان می رفت
نفس نفس پر و بال فرشتگان می رفت
خبر به دست ملائک به آسمان می رفت

تمام عرش ز شوق شنیدش پا شد
خبر رسید به بالا..،حسین بابا شد

به رودخانه تمنای وصل دریا داد
به جبرئیل کمی فرصت تماشا داد
به دست مریم اربابمان،مسیحا داد
خدا ودیعه ی خود را به ام لیلا داد

عروس فاطمه با یک ‌گُلَش بهار آورد
برای دلبر کُون و مکان نگار آورد

گلاب های جهان مست عطر شب‌بویند
هزار شانه‌به‌سر لابه‌لای گیسویند
تمام بیشه به دنبال ناز آهویند
به شیرزاده به غیر از علی چه می گویند؟!

حسین در بغل خویش لای‌لایش کرد
برای بار نخستین علی صدایش کرد

ستاره تا که نگاهی به قرص ماه انداخت
نماز بندگی عرش را به راه انداخت
هزار یوسف دلداده را به چاه انداخت
تمام آینه ها را به اشتباه انداخت

دو تیغ ابروی اکبر به مرتضی رفته
چِقَدر خُلقاً و خَلقاً به مصطفی رفته

خبر دهید به خُم ها شراب ناب آمد
به چشمه‌سار بگوئید روح آب آمد
به گوش شب برسانید آفتاب آمد
کریم زاده ای از نسل بوتراب آمد

نبی که نیست ولیکن نبوتش علنی است
اصول تربیت او حسینی و حسنی است

از آن زمان که گِلم را به عشق اَفشُردند
مرا به دست کسی غیر یار نسپردند
تمام شهر ز خوانش طعام می بُردند
هزار جُون سر سفره اش نمک خوردند

فقیرهای درش گرم سروری هستند
غلام های حسین از دم اکبری هستند

به آفتاب بگو خلوتی اجاره کند
به ذره گر نظر لطف،ماه‌پاره کند
اگر به خاک سر کوی خود اشاره کند
به آسمان رود و عرش را نظاره کند

هنوز برکه ی ما عکس ماه را دارد
گدای پشت درش حکم شاه را دارد

شکوه کوه حرا شانه های شهزاده
عبای سبز محمد عبای شهزاده
قیامتی است نماز عشای شهزاده
بلال ها همه مات صدای شهزاده

علی به کنگره ی شهر تا اذان می گفت
حسینِ فاطمه در هر فراز..،جان می گفت

نسیم با سر زلفش همیشه درگیر است
غلاف آهنی اش جایگاه شمشیر است
لب تشهدی اش پرتگاه تکبیر است
درست مثل اباالفضل این پسر،شیر است

همیشه شانه به شانه کنار عباس است
به نام حضرت زهرا چقدر حساس است

عقاب از نفس کرکسی نمی ترسد
و باغ یاس ز خار و خَسی نمی ترسد
رقیه در بغلش از کسی نمی ترسد
ز درد و غصه و دلواپسی نمی ترسد

رشید اهل حرم،رهبر سپاه حسین
پناه فاطمیات است جان‌پناه حسین

بنا بر این شده مثل عمو علم بزند
تمام لشکر کفار را بهم بزند
و قبل از آنکه دمِ رفتن از حرم بزند
کمی برای پدر جانِ خود قدم بزند

چِقَدر با قد و بالاش عشق می کرده
حسین وقت تماشاش عشق می کرده

مخدّرات برایش نقاب آوردند
برای نور جبینش حجاب آوردند
حنای سرخ به قصد خضاب آوردند
برای باز شکاری عقاب آوردند

تمام خیمه در این لحظه اضطراب گرفت
پدر برای علی‌اکبرش رکاب گرفت

دلاورانه به کشتار خصم تیغ گشود
به ضربه ای سر و دست از عدوی پست ربود
به کوری همه ی آن حرامیان حسود
حسین با رجز او به وجد آمده بود

شبیه صاعقه بر فرق کفر می بارد
علی علیِ علی‌اکبر آفرین دارد

چه می شود که کسی ناگهان کمین بخورد
چه می شود که پری تیرِ سهمگین بخورد
چه می شود اگر ابروی ماه چین بخورد
خدا نیاورد این مصطفی زمین بخورد…

قد بزرگ عشیره دم حرم تا شد
خبر رسید که شهزاده ارباًاربا شد

لهوفِ ماه گرفتار پنجه ی شب شد
ورق ورق همه ی دشت از او لبالب شد
رشید خیمه لگدمال سم مرکب شد
چگونه پیکر او در عبا مرتب شد؟!

نپرس اینکه چه آمد به روز اکبر او
هنوز مثل معماست شکل پیکر او

شاعر:بردیا محمدی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

دل حرم می شود سحرگاهی
که شود صحن دیده تر گاهی
قطره ی آب در مرور زمان
می کند در حجر اثر گاهی
دل من سخت تر ز سنگ که نیست
امتحان کن بر این جگر گاهی
ای خریدار بر رضای خدا
جنس پس مانده را بخر گاهی
یعنی آن قدر بی بها هستم
نیستم لایقِ نظر گاهی
بین سجاده دیده بر راهم
نیمه شب می شود خبر گاهی
بنده ای را که دست و پا گیر است
همرهت تا خدا ببر گاهی
قتلگاهی به پا کنی با ناز
گر ازین جا کنی گذر گاهی
پسری که کریم زاده بود
می کند جلوه ی پدر گاهی

تاج اصحاب یا علی اکبر
یابن ارباب یا علی اکبر

تو مطهر شدی ز هر چه بدی
تا بگوئی ز نسل لم یلدی
صد و ده بار هو کشم ز جگر
که تو با کعبه زاده هم عددی
همه دلگرمی ام محبت توست
یابن لیلا «علیک معتمدی»
گر تو شاگرد مجتبی هستی
دست خالی نمی رود احدی
ناز تو فاطمی تر از همه است
راه دل بردن از علی بلدی
نوه ی ارشد دو دریایی
موجی از عشق گاه جذر و مدی
جای مادر بزرگ تو خالی
زود پر زد به وادی ابدی
تو ز هر پنج تن نشان داری
تو حدیث کسای مستندی
جز برای دل ابوفاضل
پرده از روی خویش پس نزدی

تا خدا پرده از رخ تو کشید
چشم عباس مرتضی را دید

تا که بابا تو را صدا می کرد
محشری در حرم به پا می کرد
با نگاهی به قد و بالایت
یاد پیغمبر خدا می کرد
تو که هستی که پیر میخانه
با مناجات تو صفا می کرد
ای دل آرام خوش صدای حجاز
مأذنه بر تو اقتدا می کرد
آتش روی بام خانه ی تو
کوچه ها را پر از گدا می کرد
هر کسی داشت نذر پیغمبر
به در خانه ات ادا می کرد
دور از چشم شور مردم شهر
از رخ تو نقاب وا می کرد
بوسه ای از لب تو هر دردِ
پدری پیر را دوا می کرد
گوشه ای می نشست و با زینب
نظری سوی مجتبی می کرد

بعد می گفت این پسر غوغاست
چقدر شکل مادرم زهراست

تو ز اجداد خود چه کم داری
نسبی پاک و محترم داری
وارث آدم و کلیم و مسیح
بهر احیای مرده دم داری
گشته شش گوشه این حرم یعنی
تو جداگانه یک حرم داری
تو ز پایین پا ولایت بر
کرسی و نون و والقلم داری
ما به نام تو سینه زن شده ایم
حق شاهیِ بر عجم داری
تو که باب الحوائجی بی شک
بس که آقایی و کرم داری
یک قدم تو عقب تر از عباس
بر سر دوش خود علم داری

شانه هایت ز بس مودب بود
دومین تکیه گاه زینب بود

خیز و شمشیر مرتضی بردار
بزن ای شیر بر دل کفار
زره مصطفی بپوش علی
در رکاب عقاب پا بگذار
نعره ای زن منم علی اکبر
نوه ی حق حیدر کرار
هم چو شیری بزن به قلب سپاه
تا بریزی به هم یمین و یسار
ضجه ی کوفه را در آوردی
ای ابر مرد عرصه ی پیکار
هر طرف تاب می دهی تیغت
پشته سازی ز کشته ی بسیار
تشنگی را بهانه فرمودی
رو نمودی به جانب دلدار
لب نهادی بر آن لبان خشک
گفتی آهسته این سخن با یار
کی محاسن سپید در بندم
دست خود از محاسنت بردار

تا که دل کنده از تو بابا شد
بال های شهادتت وا شد

ناگه از دشت یک صدا آمد
ناله ی ای پدر بیا آمد
پدر آمد ولی چه آمدنی
چه کسی گفته روی پا آمد
پیرمردی کنار نعش جوان
با سر زانو از قفا آمد
روضه ات گشته شرح موت حسین
وسط هلهله نوا آمد
آن چنان نعره زد علی ولدی
ناله اش بین که تا کجا آمد
دست خود را گرفته روی سر
زینب از سوی خیمه ها آمد
شد حسین زنده با دم زینب
پای معجر میان تا آمد
با تن ریخته به هم چه کند
نوبت یاری عبا آمد
شب جمعه است بس کن ای شاعر
چون که مادر به کربلا آمد

هر شب جمعه کربلا غوغاست
فاطمه روضه خوان کرب و بلاست

شاعر:قاسم نعمتی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

ماه روزیم و آفتاب شبیم
از قدیم عاشقیم! در طلبیم
ما عجم زادگان منتخبیم…
که گرفتار دلبری عربیم

این که هم‌ احمد است هم علی است
علی بن‌ الحسین اَوَّلی است

بیخیال غم و مصیبت و درد
ام لیلا مسیح را آورد
همه مستش شدند فَردافرد!
پدر از دیدنش چه کیفی کرد…

تا حسین است اسم اعظم علی ست
پدرش هم علی پسر هم علی ست

مثل پروردگارخود اکبر
مثل اجداد خویش پیغمبر
مثل بابابزرگ خود حیدر
مثل زهراست خیر او کوثر

احمد و حیدر و حسن شده  است
حاصل جمع پنج تن شده است

آنچه دارد تمامی اش نوراست
آنچه را خواسته ست مقدور است
آنچه میلش کشیده انگوراست
باعلی جمع کربلا جور است

اهل عالم! بهشت ازین باب است
قبله پایین‌ پای ارباب است

درد دادیم و دارو اورده
باخودش دام گیسو آورده
هرزمان خم به ابرو آورده
دشمنان را به زانو آورده

وقت پیکار عزم او جزم است
علی اکبر معلم رزم است

برکتی را که بوی نان دارد
حکمتی را که امتحان دارد
کعبه ای  را که حق مکان دارد
همه را اکبر جوان دارد

اینکه ایینه جمال خداست
شرف الشمس سیدالشهداست

وسعتش انتها ندارد که
بی علی دل بها ندارد که
جنت حق صفا ندارد که
شاه پایین‌ پا ندارد که

السلام علیک یا دلبر
با ابی انت یا علی اکبر

درغم روضه امتداد تویی
کاف وها یا وعین وصاد تویی
آنکه بی درد جان نداد تویی
انکه خورده لگد زیاد تویی

لحظه ی احتضار جان تو شد
پدرت تشنه ی اذان توشد

چه حیاتی است جاری ازدهنت
چه مماتی است دست وپا زدنت
چه رواقی است وسعت بدنت
چه عبایی است خرج آمدنت

این جوانان تورا که میبردند
توزمین ریختی زمین خوردند

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

قد قامت الصلاة ، نماز آفریده شد
امشب دوباره روی خداوند دیده شد

مژده ، که نور آمده پابوسِ قبله اش
شوق از نگاهِ ماه ترین ها چکیده شد

تا که قرار شد بشود سروِ نشأتین
طوبی به عشق اکبرِ لیلا کشیده شد

یک دل ، نه صد دل از همه عالم ربوده است
تا عاشقی کند به ملک ، دل دمیده شد

نامش علی ست کنیهٔ او هم قیامت است
آیاتِ حشر از لبِ قرآن شنیده شد

هر کس گرفت بوسه از او گفت ، عارفان
قبل از بهشت ، مزهٔ کوثر چشیده شد

دریا گرفت ماهِ خودش را به روی دست
در بین چشمهای عمو هم ، پدیده شد

بابا از اولین دمِ مولودِ این پسر
هر بار خواست بوسه بگیرد خمیده شد

شاعر:حامد آقایی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

سلام ای ماه را جانان؛ سلام ای شاه را نائب
سلام ای درد را درمان؛ سلام ای قلب را صاحب

به مدحت کاری از دست غزل که برنمی‌آید
چگونه وصف تو گویند شاعرها در این قالب

تو قرآن حسینی که خدا تقدیم او کرده
که در هر سوره نه؛ هر آیه داری سجده‌ای واجب

ملائک در دلِ هفت‌آسمان تنها تو را دیدند
فراوانند انجم؛ کیست غیر از روی تو ثاقب؟

گمانم صبح میلاد تو ای پیغمبر ثانی
کسی ناقوس نشنیده؛ اذان می‌گفته هر راهب

هنر زیباتر است آن‌گاه که خرج علی گردد
بخوان مداح؛ بسم‌اله؛ بگو شاعر؛ بزن مطرب

الا ای جارچی‌ها طبل بردارید که آمد
علی ‌بن ‌حسین ‌بن‌ علی ‌بن ‌ابی‌طالب

چه جذابیتی داری که عباس از طلوع صبح
به روی ماه تو مانده‌ست خیره تا دم مغرب

تو از راه آمدی تا پشت حق باشی و حق با تو
که از امروز می‌لرزد به خود هر ظالمِ غاصب

میان معرکه شانه به شانه با اباالفضلی
کدام ابله گمان کرده که بر این دو شود غالب

تو برمی‌گردی ای شیرِ جوانان بنی‌هاشم
تو رجعت می‌کنی با آن امام حاضرِ غائب

شاعر:حمید رمی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

آورده کسی روزیِ سالانه‌ی ما را
کرده متبرک لبِ پیمانه‌ی ما را
تا اینکه نگیریم، شراب از کس و ناکس
برده‌ست به میخانه‌ی خود خانه‌ی ما را
دستی پَرِ پرواز عطا کرده؛ که آن دست
هر روز، رسانده‌ست به ما دانه‌ی ما را
از گرد و غبارِ حرم آورده؛ که با آن
آباد کند خانه‌ی ویرانه‌ی ما را
ما موی پریشان شده از بادِ بلاییم
دادند به سرپنجه‌ی او شانه‌ی ما را

او کیست، به جز رونقِ کاشانه‌ی ارباب
پیغمبرِ حیدر شده‌ی خانه‌ی ارباب

یلدا شده تکثیر، در آیینه‌ی مویش
ماه آمده تعظیم کند محضر رویش
هوهوی بهشت است، نسیمی که وزیده
از های نفس‌های علی آمده بویش
قدقامت سرو آمده از شاخه‌ی طوبی
ارثیّه رسیده‌ست به او قدّ عمویش
گفتند به ما: موسم حج است بیایید
رفتیم به قربانش، با هروله سویش
رودی شده و ریخته در آیه‌ی دریا
هر قطره که نازل شده از آب وضویش

خورده گره اوقات عبادت به اذانش
خورشید، کند عرض ارادت به اذانش

از مأذنه‌ی میکده‌ها نور بریزید
در شعرِ اذان، اشهدی از شور بریزید
ما را سرِ راهِ قدمش کاش نبینید
از خاکِ سلیمان به سر مور بریزید
اصلا نگذارید که لب تر کند اکبر
در مسجدِشان باغی از انگور بریزید
ما ماهی اشکیم به دریای غم او
ای کاش، که روی سرمان تور بریزید
عید آمده؛ پس خانه‌ی دل را بتکانید
غیر از علی‌اکبر همه را دور بریزید

مجنون شدنِ ما؛ همه زیر سر لیلاست
«دل» خانه‌ی موقوفه‌ی پیغمبر لیلاست

جبریل بیا! آمده پیغمبرِ دیگر
نازل شده از سوی خدا کوثر دیگر
تصویر خودش قاب شده بین نگاهش
حیدر شده آیینه‌ی یک حیدر دیگر
سرچشمه‌ی چشمان نجیبش شده کوثر
زهرا متولد شده از منظر دیگر
گفتند، در اوصاف جمالش صد و ده جلد
در مدح کمالش صد و ده دفتر دیگر
تا صاحب یک گوشه‌ی شش‌گوشه عیان شد
وا شد به گدایانِ حرم یک در دیگر

خاکیم، در افلاکِ حریمِ سرِ ارباب
پایینِ قدم‌های علی‌اکبرِ ارباب

شاعر:رضا قاسمی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

دل از ما بُرد و او را حضرتِ دلبر تصوّر کن
جهان را اینچنین با جذبه ای دیگر تصوّر کن

صدایش زد علی، تا چشم دشمن کورتر باشد
دلِ اربابمان را خانه حیدر تصوّر کن

وجودِ این پدر-فرزند ممسوس خدا بوده ست
دو روحِ پاک را در یک تن و پیکر تصوّر کن

سرِ شهزاده ما را به «تاجِ زر» نیازی نیست
به جای خاک؛ زیر هر دو پایش «زر» تصوّر کن

چه مجنونانه میزد شانه موهای جوانش را
از این تصویر، لیلا بودنِ مادر تصوّر کن

تداعی شد علی تا با غضب شمشیر را برداشت
عبایش را به دوش انداخت، پیغمبر تصوّر کن

برادر زاده شیرین است! پس با شوق بی پایان
کنار عمه جان زینب، علی اکبر تصوّر کن

برای آخرین دیدار سمتِ خیمه راهی شد
همیشه روضه ها را اول از آخر تصوّر کن

فرود آمد به روی پیکرش بارانی از نیزه
گُلی را زیر پا افتاده و پرپر تصوّر کن

شاعر:مرضیه عاطفی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

سلام! صبح تجلی خاندان حسین!
سلام! روشنی چشم مهربان حسین!

بدون نور تو خورشید محتضر شده است
پس از تو تیره شود رنگ آسمان حسین

برای اینکه تجلی کنی به نام شهید
چه پیر کرده پدر را غمت، جوان حسین

تو از حسینی و سوی حسین بازآیی
که بازگشت تو باشد به آستان حسین

بنوش جرعه به جرعه جراحت از لب تیغ
بیا و جام عطش نوش، از دهان حسین

تو را بریده بریده صدا زده پدرت
چه خوب شرح نموده تو را زبان حسین

کنار حائر تو آسمان نشسته به خاک
کنار تو به زمین خورده زانوان حسین

در این عبا جگر پاره پاره حسن است
که روی هم همگی میشوند جان حسین

اجازه‌ای بده تا بر حسین سجده بریم
که از گلوی تو جاری شده اذان حسین

شاعر:محسن حنیفی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

علی سیرت، حسن طینت، محمد خو،
علی اکبر
که در صورت نمیزد با پیمبر مو علی اکبر

حسین از بس که بیتاب پیمبر بود حق میخواست
شود پیغمبری دیگر برای او، علی اکبر

دو پایش پلکان عرش بر روی زمین میشد
چو میزد پیش پای عمه اش زانو علی اکبر

و دشمن میهراسد از دَم “اَینَ تَفرّوا”یش
که با سربند حیدر میکند هوهو علی اکبر

برای کشتن لشکر به شمشیر احتیاجی نیست
که جای تیغ دارد تیزی ابرو علی اکبر

شبیه شیشه ی عطری که پاشیده ست در میدان
تمام تیرها را میکند خوش بو علی اکبر

جوانان بنی هاشم به دقت جستجو کردند
که قطعه قطعه پیدا میشد از هر سو علی اکبر

شاعر:مهدی کبیری

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

بعد از تولد، هر كسى كه ديد او را
مى گفت: گويا خواب مى بينم خدايا
الله اكبر! بر سراپاى وجودش
يكجا پيمبر بود و حيدر بود و زهرا

شاعر:اصغر چرمی

بر قامت دلربای دلبر صلوات
بر نور جمال علی اکبر صلوات
او بود خلاصه علی و احمد
بفرست به پیغمبر و حیدر صلوات

شاعر:علی اکبر نازک کار

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

ماه روزیم و آفتاب شبیم
از قدیم عاشقیم! در طلبیم
ما عجم زادگان منتخبیم…
که گرفتار دلبری عربیم

این که هم‌ احمد است هم علی است
علی بن‌ الحسین اَوَّلی است

بیخیال غم و مصیبت و درد
ام لیلا مسیح را آورد
همه مستش شدند فَردافرد!
پدر از دیدنش چه کیفی کرد…

تا حسین است اسم اعظم علی ست
پدرش هم علی پسر هم علی ست

مثل پروردگارخود اکبر
مثل اجداد خویش پیغمبر
مثل بابابزرگ خود حیدر
مثل زهراست خیر او کوثر

احمد و حیدر و حسن شده  است
حاصل جمع پنج تن شده است

آنچه دارد تمامی اش نوراست
آنچه را خواسته ست مقدور است
آنچه میلش کشیده انگوراست
باعلی جمع کربلا جور است

اهل عالم! بهشت ازین باب است
قبله پایین‌ پای ارباب است

درد دادیم و دارو اورده
باخودش دام گیسو آورده
هرزمان خم به ابرو آورده
دشمنان را به زانو آورده

وقت پیکار عزم او جزم است
علی اکبر معلم رزم است

برکتی را که بوی نان دارد
حکمتی را که امتحان دارد
کعبه ای  را که حق مکان دارد
همه را اکبر جوان دارد

اینکه ایینه جمال خداست
شرف الشمس سیدالشهداست

وسعتش انتها ندارد که
بی علی دل بها ندارد که
جنت حق صفا ندارد که
شاه پایین‌ پا ندارد که

السلام علیک یا دلبر
با ابی انت یا علی اکبر

درغم روضه امتداد تویی
کاف وها یا وعین وصاد تویی
آنکه بی درد جان نداد تویی
انکه خورده لگد زیاد تویی

لحظه ی احتضار جان تو شد
پدرت تشنه ی اذان توشد

چه حیاتی است جاری ازدهنت
چه مماتی است دست وپا زدنت
چه رواقی است وسعت بدنت
چه عبایی است خرج آمدنت

این جوانان تورا که میبردند
توزمین ریختی زمین خوردند

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

افتاد مسیرم به در خانه ات امشب
تا اینکه رسد لطف کریمانه ات امشب
بد مست شدم از تب پیمانه ات امشب
آری..شده ام یک سره دیوانه ات امشب

تا اینکه مسیرم به در خانه ات افتاد
شد خانه ام آباد..علی…خانه ات آباد

ای نور رخت شمس جهان تاب..علی جان
چشمان تو سر منشا مهتاب…علی جان
شد محو تماشای تو ارباب…علی جان
آواره ی لب های تو شد آب…علی جان

محصول غم عشق تو شد خون جگری ها
از رایحه ات مست تمام سحری ها

شیرینیِ لب های تو چون قند..مکرر
پیغمبر این خانه تویی بعد پیمبر
مصداق اباالفضلی و آئینه ی حیدر
جبریل به پا بوسی تو آمده با سر

ما چشم فقط جانب منشور تو داریم
دردیم..چه غم؟نور علی نور تو داریم

مجنون شده دیوانه ی تو..خواب ندارد
یک لحظه هم از عشق شما تاب ندارد
این جذبه ی زیبای تو مهتاب ندارد
مانند تو در خانه اش ارباب ندارد

ای نور ازل خلقا و خلقا به که رفتی؟
ای مدح تو با دوست و دشمن به که رفتی؟

سر تا به قدم نیز نشانیِ علی تو
در معرکه ها دست پرانی علی تو
در واقع همان قلعه تکانی علی تو
گفتند و نوشتند جوانی علی تو

ای سرو بلند حرم یار…دمت گرم
شاگرد اباالفضل علمدار…دمت گرم

رفتی و حرم ریخت بهم پشت سر تو
ای وای ز حال پدر خون جگر تو
دیدند همه روی زمین بال و پر تو
از خیمه ی جراحه رسیده خبر تو

این دشت شده پر ز تنت…آه..علی جان
پخش است عزیزم..بدنت..آه…علی جان

شاعر:آرمان صائمی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

بلند مرتبه بود و بلند بالا بود
امامزاده ی آقا چقدر آقا بود

کدام واژه تواناست وصف دریا را
که آنچه بود به اکبر شبیه ، دریا بود

پیمبر است ؟ نه. آیا امام ؟نه ، هردو
که نیم حیدر و یک نیمه نیز طاها بود

همیشه بر سر دیدار او جدل می شد
برای دیدن رویش همیشه غوغا بود

علیّ اکبر لیلاست این ، که مجنون هم
برای دیدن او در صف تماشا بود

علیّ اکبر زهراست این که یوسف هم
به عشق نوکریش خسته از زلیخا بود

برای بردن نامش وضو بگیر ای شعر
قلم بایست که وصفش نه حدّ املا بود

برای گفتن أن علی ولی الله
بگو کدام مؤذّن چنین توانا بود

عصای دست حسین است این پسر اما
شکسته دیدمش آنجا که عشق تنها بود

کدام گرگ ؟ چگونه درید یوسف را ؟
که تکّه تکّه ی او در تمام صحرا بود

حسین بود و عبایی پُر از علی اکبر
حسین بود و عصایی که إرباً إربا بود

شاعر:محسن ناصحی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

با تو فقیرهایِ غنی می‌شویم علی
مجذوب خاتمی یمنی می‌شویم علی
ما را نکرد مست ، شراب کسی فقط…
…مستِ فَمَنْ یَمُتْ یَرَنِی می‌شویم علی
قربان کُنیه‌ای که به نامِ حسن زدند
یعنی فقط ابالحسنی می‌شویم علی
از خاکِ تو سرشته شدیم و به این حساب…
با هم برادرانِ تنی می‌شویم علی
تو از شرابِ حضرتِ حق خورده‌ای و ما
بد مستِ باده‌ای دهنی می‌شویم علی
وقتی که اکبراست امیرِ سپاه تو
روزِ ظهور آمدنی می‌شویم علی

آنکه علی‌است معجزه‌ی ابتدای او
الله‌اکبر است فقط انتهایِ او

حیران توست چشم محمد شناس‌ها
ای فاطمه نگاه ، خداوند یاس‌ها
از آتشی که هست به بامت رسیده‌اند
از شهرهایِ دور همه‌ی آس و پاس‌ها
جز تو حسین هیچ‌کسی را ندیده است
یعنی نمی‌رسند به گَردت قیاس‌ها
ای رفته بر جمالِ حسن ، کوچه را مبند
پَرت است دائما به تو هرجا حواس‌ها
هربار پیشِ عمه‌‌ی خود  مدتی بمان
قدری نگاه کن به همین التماس‌ها
تو مرتضایِ دومی و  تیغ اگر کشی
پیشِ تو می‌دوند همه‌‌ عمر و عاص‌ها

ما عاشقیم قسمتِ ما بی ارادگی است
پس با حسین نسبت ما خانوادگی است*

لیلا نشسته است اگر در مقابلت
مجنون دویده است به دنبالِ محملت
لازم نبود اینهمه لشگر کشی کنی
گیسو نریخته  دلِ باباست منزلت
دریا مُرکب است و درختان قلم ولی
تنها شمرده‌اند نَمی از خصائلت
عباس رفته مِجمرِ اسفند آورَد
از بسکه ریخته همه جا از فضائلت
آدم بهانه بود اگر سجده کرده‌اند
جبریل دیده بود کمی از شمایلت
ام‌البنین به بازوی تو وان‌یکاد بست
وقتی که ذوالفقارِ علی شد حمایلت

ای دومین علی هنرت را نشان بده
بر آلِ فاطمه جگرت را نشان بده

میدان محاطِ صولتِ پروردگاری‌ات
دشتِ نبرد  نعره‌زن  از تیغ‌داری‌ات
آنکه به سر نداشت هوایِ علی گُریخت
جانم فدایِ سر زدن و سر شماری‌ات
کس را ندیده‌ایم از این خیلِ صد سپاه
در گردنش نمانده خط یادگاری‌ات
عباس با حسین و خدا خیره گشته‌اند
باد است و یال و منظره‌ی تکسواری‌ات
سُم می‌زند به سنگ ، زمین داغ می‌شود
عقاب شیهه می‌کشد  اسب شکاری‌ات
پیچیده مدحِ رزم تو در کاخِ شام ، پس
تا شام رفته‌است سپاهِ فراری‌ات*

یک خیمه است منتظرت بی خبر مرو
میدان که می‌روی کمی آرامتر برو

آبی نداشت ، روی زبانت زبان گذاشت
رفتی و دست بر جگرش ناگهان گذاشت
زانو نمی‌کشید  بیاید کنار تو
از خیرِ جان گذشت و قدم نیمه‌جان گذاشت
تیغی نمی‌گذاشت که بابا بخوانی‌اش
سر خم نمود گوش به روی دهان گذاشت
هرکس که تیغ داشت به دورِ تو حلقه زد
هرکس که تیر داشت میانِ کمان گذاشت
هرکس که دور بود خودش را به تو رساند
هرکس رسید نیزه‌ی خود را نشان گذاشت
جایی نماند تا که گذارند زخمّ نو
قومی رسید زخم  روی استخوان گذاشت

ای داغِ مانده بر دلِ بابا بلند شو
یا لااقل به خاطرّ لیلا بلند شو…..

شاعر:حسن لطفی

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

ملک قنداقه اش را با شکوه محشر آورده
و گل از خاک پای شاهزاده سر در آورده
برای شاخه ی سدره خدا برگ و بر آورده
گمانم نسل زهرا باز هم پیغمبر آورده
و بعد از لولو و مرجان خدا یک گوهر آورده

همان که مات خود کرده است ماه آسمانی را
به لبخندش دو چندان کرده شوق زندگانی را
محبت را سیادت را رسول مهربانی را
علم کرده است در تاریخ مفهوم جوانی را
که حرفی از تمام حرف ها زیباتر آورده

زمین از ابر رحمت موج زد مانند دریا شد
دم عیسی بن مریم باد زلف این مسیحا شد
نبی بعد نبی در احترام مقدمش پا شد
حواس عرش محو دست های ام لیلا شد
همان دستی که ماهی چون علی اکبر آورده

علی روح جوانی شد که غم از پیر میگیرد
که خورشید از نگاهش نور عالم گیر میگیرد
وقار از راه رفتن های او تاثیر میگیرد
اذان روزی سه نوبت از لبش تکبیر میگیرد
که اسلام از لبان او اذانی دیگر. آورده

پس از خورشید تشنه میشود مهتاب هم تشنه
برای دیدن لبهای تو شد آب هم تشنه
زبان میگفت گشته مثل تو ارباب هم تشنه
از آن داغی که شد گهواره ی بی تاب هم تشنه
ببخش این شعر ها را که فقط چشم تر آورده

شاعر:احمد حیدری

_________________________________________________

متن شعر مدح حضرت علی اکبر (ع)

انگار علی بود که در معرکه آمد
انگار رسول است به تایید مؤکد

چون منطقاً و خُلقاً و خلقاً نبوی بود
حق است که نازل بشود وحي ، مجدد

از شدت کثرت به نبی بود که حق داشت
جبریل شود در عمل خویش مردد

نیروی علی ریخته در نیروی اکبر
آن حرف که تکرار شود هست مشدد

از شیوه ی جنگیدن او بس که بیان ها
افتاده به اما اگر و باید و شايد

شاید که به وصفش دو سه تا آیه نیاز است
شاید که نه ، حتماً ، که نه اصلا که نه باید

یک سوره مجزا بشود نازل و بعدش
تفسیر شود در صد و ده صفحه مجلّد

در وقت اذان روی عليّ ولی الله
تحریر صدایش شده در حنجره ممتد

این هوهوی برخاسته از مأذنه شهر
تسبیح نسیم است در آن موی مجعد

بر شانه خود سلسله انداخته یا زلف
شد سلسله دار نبوی را یل ارشد

زد قید امیری جهان را پس از آن که
هر کس به غلامی درش گشت مقيد

ما را بنویسید مرید علی اکبر
چون شعر “مؤیِّد” که به ذات است مؤیَّد

حکم است که در معرکه گردانی تیغش
بر خاک بیافتد سر گردن کش مرتد

با هيبت او صلّ علی حیدر کرار
با جلوه ي او صلّ علی آل محمد

شاعر:علی کاوند

اشعار مدح امام سجاد (ع) سال ۱۴۰۱

0
اشعار مدح امام سجاد (ع) سال 1401

شعر مدح امام سجاد (ع)

تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟
تو را شاید آن دورها دیده بودم…

تو را در حرا، در حرم، در مدینه
تو را در صفا، در منا دیده بودم

تو را بین محراب خونین کوفه
تو را در مقام رضا دیده بودم

تو را در همان‌جا که خورشید گل کرد
کنار همان نیزه‌‌ها دیده بودم…

::
من از روز اوّل که محو تو گشتم
تو را نیمی از کربلا دیده بودم

تو را کوهی از صبر، انبوهی از عشق
تو را سوره‌ای از خدا دیده بودم

تو را شیرمردی که در اوج سختی
نشد از خدایش جدا، دیده بودم

تو را باصفا چون بهارِ پرستش
تو را روحِ سبزِ دعا دیده بودم…

شاعر:حامد فخار زاده

____________________________________________

شعر مدح امام سجاد (ع)

تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟

تو را شاید آن دورها دیده بودم…

تو را در حرا، در حرم، در مدینه
تو را در صفا، در منا دیده بودم

تو را بین محراب خونین کوفه
تو را در مقام رضا دیده بودم

تو را در همان‌جا که خورشید گل کرد
کنار همان نیزه‌‌ها دیده بودم…

::
من از روز اوّل که محو تو گشتم
تو را نیمی از کربلا دیده بودم

تو را کوهی از صبر، انبوهی از عشق
تو را سوره‌ای از خدا دیده بودم

تو را شیرمردی که در اوج سختی
نشد از خدایش جدا، دیده بودم

تو را باصفا چون بهارِ پرستش
تو را روحِ سبزِ دعا دیده بودم…

شاعر:محسن ناصحی

____________________________________________

شعر مدح امام سجاد (ع)

آمد و در مقدمش شور و نوا آماده شد

عالمی با نیت مدح و ثنا آماده شد

تا که اربابم صدایش زد علی بن الحسین(ع)
در طوافش کعبه و سعی و منا، آماده شده

منسبش ذرّیة الحیدر، برای وصف او
مسجد و محراب، با قبله نما آماده شد

بیقرارِ بندگی بود و لبش مشغولِ ذکر
تا شود ورد زبانش؛ «ربنا» آماده شد

اسوهٔ عشق و عبادت بود زین العابدین
در قنوتش بهترین حالِ دعا آماده شد

غبطه میخوردند بر حالش تمام انبیا
تا برای ارتباطِ با خدا آماده شد

آیه آیه، نسخه نسخه، صفحه صفحه عشق را
در صحیفه ثبت کرد و پس شفا آماده شد

دردمندان آمدند و در مدینه صف به صف
دانه دانه دانه مُهر کربلا آماده شد

شد نماز شکرِ میلادش به خوبی برگزار
تا به دست سائلان سجاده ها آماده شد!

شاعر:مرضیه عاطفی

____________________________________________

شعر مدح امام سجاد (ع)

به دست تو خاتم به سر نیز تاج کیانی

تو پیوند نیکوی اسلام و ایرانیانی

همه دادمردان گیتی کس و دودمانت
عروس علی هستی و دخت نوشیروانی

بزرگی چنان تخت جمشید یا طاق کسری
سترگی، گرانمایه آن‌سان که رشک جهانی

جهانشاه یا شهربانو کدام است نامت
تورا راد مرد جهان هرچه نامیده آنی

هراست نباشد ز ضحاک‌های عرب هیچ
که هم در پناه فریدون و شیر ژیانی

انیرانیان کی به بندت کشیدند هرگز
تویی را که شه بانوی شاه آزادگانی

تمامی ایل و تبار تو یکتا پرستند
گریزان ز آیین مهری و آیین مانی

تو را پور فرخنده پی آفتاب نیایش
ستایش تویی را که هم ماه و هم مهربانی

نگهبان ایران نگاه تو و شوهر تو
گرامی فروزنده‌ی آتش جاودانی

رهاننده نیز از نژاد اهورایی تو
تو مادربزرگ بزرگ امام زمانی

مزارت کجای جهان است رود است یا کوه
به هر روی از چشم بیگانگانت نهانی

شاعر:سید محمد حسین حسینی

 

اشعار مدح حضرت عباس (ع) سال ۱۴۰۱

1
اشعار مدح حضرت عباس (ع) سال 1401

شعر مدح حضرت عباس (ع)

تو از قبیله ی آبی و برتر از دریا
شبیه و مثل تو هرگز نیامده دنیا

دعا بدون توسل به نام زیبایت
قسم به هستی حیدر نمی رود بالا

و در شجاعت و ایثار و بندگی ات هم
نمی رسند به پای تو انبیا حتی

به جای بازو و دستی که گشته اند قلم
دو بال داده خداوند بر تو ای آقا

از آن زمان که برای تو نوکری کردم
دعا نموده برایم مکرراً زهرا

تمام زندگی ام وقف روضه ات گشته
چرا که تشنه ی عشق تو هستم ای سقا

شنیده ام که سرت را به نیزه ای کردند
شنیده ام که تو گشتی مقطع الاعضا

کنار علقمه با دیده ای پر از حسرت
صدا زدی که بیا ای غریب بی همتا

تمام سعی خودت را نمودی اما حیف
نشد که آب رسانی به خیمه ی زن ها

دلش شکست خدا آن زمان که تو گفتی
عزیز فاطمه شرمنده ات شدم مولا

شاعر:ابراهیم لالی

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

زمین و آسمان را گرم یا قدوس و یا هو کرد
همینکه صحبت از زیبایی آن چشم و ابرو کرد

خدا وقتی بنا بود از رخ خود پرده بردارد
علی را آفرید و مرتضی عباس را رو کرد

جنان خوشبو شد از آن لحظه ای که لحظه ای کوتاه
شمیم گیسوی مشک آفرینش را سحر بو کرد

به هرجا که قدم می زد شمیم یاس می پیچید
بیابان را به حکم کیمیایی غرق شب بو کرد

تمام دشت را آن شیر خفته در نگاه او
به شوق صید بودن پیش چشمش دشت آهو کرد

نمی دانم خدا هنگام نقاشی ابرویش
کمان را آفریده یا که میل دو پرستو کرد

نمی دانم هنر را آفرید اول سپس عباس را یا که
هر آنچه از هنر را بود صرف خلقت او کرد

به اخمی نیمی از لشگر به اخمی نیمه ی دیگر
شمار کشتگان را در نبرد خود ترازو کرد

به توفیق مقام عبد بودن می رسد هر کس
غبار صحن را با توتیای چشم جارو کرد

شاعر:علی کاوند

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

هر درد را کرده دوا بابُ الحوائج
پُر باشد از صدق و صفا بابُ الحوائج
رد کردن از کاشانه اش امکان ندارد
از بسکه می ریزد عطا بابُ الحوائج
سائل شدم تا که بگیرم از کریمان..
قیمت گذارد بر گدا بابُ الحوائج
چنگی بزن تا که بگیری از علمدار..
اِکشف کروبی..کز وفا بابُ الحوائج
هر جا گره افتاد می گویم دمادم..
جانِ حسین رحمی نما بابُ الحوائج

(ای ماهِ بی مثل و مثالِ آل حیدر)
(یک مشگِ آبی هم سراغ ما بیاور)

بابُ الحوائج یک نظر آقا بریدم
افتاده ام آقای خوبیها بریدم
ای زاده ی امّ البنین ای غیرت الله
اِرحم امیری..حضرت سقّا بریدم
غیر از محن..غیر از بلا چیزی ندیدم
باور کن‌ از این عرصه ی دنیا بریدم
دور و برم حالی شد از خیلِ رفیقان
حالا که هستم یکّه و تنها بریدم
ای آبرو دارِ خدا رزقی عطا کن..
از بسکه آقا جان شدم رسوا بریدم

(یا حضرت عباس اندوهم زیاد است )
(لطفت نباشد عمرمان قطعاً بیاد است)

یک دستگیری می کنی با‌گوشه ی چشم
جانا!امیری می کنی با گوشه ی چشم
دارم یقین با بذل و بخشش یابن حیدر
ردّ فقیری می کنی با گوشه ی چشم
کافی ست تا کرببلا دعوت نمایی
مهمان پذیری می کنی با گوشه ی چشم
کارِ گرفتارانِ عالم با تو باشد
تو بی نظیری می کنی با گوشه ی چشم
فضل و کمالاتت زیاد است و دمادم
میلِ فقیری می کنی با گوشه ی چشم

شکر خدا شد ذکرِ لبهایم ابوالفضل
گرم است پشتِ من به آقایم ابوالفضل

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

باد در عرش که پیچید خبر شکل گرفت

از پر و بال ملک فرش گذر شکل گرفت
نور خورشید به شب خورد..،سحر شکل گرفت
آسمان پرده برانداخت..،قمر شکل گرفت

ماه از جلوه ی گیراش چه حظی می برد
علی از فرط تماشاش چه حظی می بُرد

نخل پر برکت توحید ثمردار شده
نسل تابنده ی خورشید،قمردار شده
کهکشان های خداوند خبردارشده
پدر خاکیِ افلاک پسردار شده

صورتش هودج نور است..،پدر می بوسد
دست آب ور خود را چقدر می بوسد

ابرویش جلوه‌ی ربّ است اُبُهَت دارد
زلف او آیه ی نوری است که حرمت دارد
چشم او ابر بهاری است که رحمت دارد
نام او جامِ طهوری است که شربت دارد

صاحب شهد شکرریزِ سبو می آید
چِقَدَر نام اباالفضل به او می آید

گونه ی آینه بر دوده ی آهش خیره
چشم فانوس به پیچ و خم راهش خیره
برکه ی آب به رخساره ی ماهش خیره
پلک باران به تماشای نگاهش خیره

آسمان خیره به چشمان تر این ماه است
چشم او چشمه ی توحیدی آل الله است

رشته‌ ی وصلت عُشاق،نخ دامن او
رختی از جنس پر و بال ملک بر تن او
دَرِ جنّات عَدَن،دُکمه ی پیراهن او
ساقه ی طاقِ فلک بازوی شیر افکن او

غرشش غرش طوفانیِ شاه عرب است
پسر شیر خدا،شیر نباشد عجب است

هرکه در زندگی اش غصه ی بسیاری داشت
اگر از خانه ی مولا طلب یاری داشت
بی گمان با پسرش نیز سر و کاری داشت
سیزده ساله چه رزم علوی واری داشت

سیزده ساله یلِ با جَنَم حیدر شد
وارث بر حق تیغ دو دم حیدر شد

دست عباس به دامان امام حسن است
سند قلب اباالفضل به نام حسن است
سالیانی است که درگیر مرام حسن است
گرچه ساقی است ولی تشنه ی جام حسن است

چِقَدَر خصلت دلدار به دلبر رفته
کرم حضرت ساقی به برادر رفته

ساحل امن یقین بود که دریا را ساخت
شانه اش بود که زُلف شب یلدا را ساخت
کوهی از غیرتِ حساس به زهرا را ساخت
دامن اُمِّ بَنین حضرت سقا را ساخت

گیسویش را به سر زلفِ حسینِ خود دوخت
کاشف الکرب شدن را به اباالفضل آموخت

آفریده شده عباس برای زینب
سینه ی او سپر دفع بلای زینب
جان عشاق اباالفضل،فدای زینب
ما گدایانِ حسینیم،گدای زینب

همگی بنده ی عشقیم به عباس قسم
پاسبانان دمشقیم به عباس قسم

سیل اشکیم به دنبال نمِ دریایش
دست ما را برسانید به اعطینایش
این که خوانده است حسین بن علی آقایش
ارمنی های محلّه اند علم‌کِش هایش

هرکه را جَذبه ی این عشق به زنجیرش کرد
نمک سفره ی عباس نمک گیرش کرد

کاش ما را به ردای کرمش وصل کنند
مثل وصله به نخِ شال غمش وصل کنند
مثل پَر،کنج ستون علمش وصل کنند
دست ما را به ضریح حرمش وصل کنند

تا که آب و گِلمان خرج عزایش باشد
تنمان تکه ای از صحن و سرایش باشد

آبرو داده به سرچشمه،به دریا،دستش
از زمین پُل زده تا عرش مُعَلّی،دستش
مرده را زنده کند همچو مسیحا،دستش
چقدر مُعجزه ها خلق شده با دستش

آن که از خاک درش کور شفا می گیرد
با همان دستِ قلم دست مرا می گیرد

سرو سبز علویّات برومند شده
شانه ی او به بلندای دماوند شده
چهره اش بانی پیدایش لبخند شده
خطبه خوان حرم امن خداوند شده

مکه را شیفته ی عشقِ امام خود کرد
کعبه را بنده ی اعجاز کلام خود کرد

آیه ی نور به پیشانی او مکتوب است
با وجودش بخدا وضع حرم مطلوب است
بین اطفال حسین بن علی،محبوب است
سر دوشش چقدر حال رقیه خوب است

طفل از ذوق تماشای عمو پر می زد
هر زمان بوسه به دست علی اصغر می زد

آه!از لحظه ی شومی که بلا نازل شد
بین مهتاب و حرم ظلمت شب حائل شد
اشک افلاک فرو ریخت زمین ها گِل شد
کار برگشتن سقا به حرم مشکل شد

دامن شیر به سرپنجه ی کفتار گرفت
ناگهان تیغ به بازوی علمدار گرفت

رود فریاد زد ای اهل حرم..،دریا سوخت
مطمئناً جگر تشنه ی دخترها سوخت
وسط معرکه ی جنگ دل بابا سوخت
آخرین مشک که افتاد زمین..،سقّا سوخت

چقدر بعد علمدارِ حرم هق هق کرد
بنویسید رباب از غم اصغر دق کرد

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

درمان شدند پیش تو بیمارها چقدر

از تو گرفته اند گرفتار ها چقدر

رأفت تویی جلال تویی بیکران تویی
کم‌بوده اند پیش تو بسیار ها چقدر

ای آنکه عطر یاس و گلاب از شمیم توست
خیرت رسیده است به عطارها چقدر

بی دست، دست عالمیان را گرفته ای
واشد به نام تو گره از کارها چقدر

شیرینی سه ساله عیان کرد بر همه
پرورده ی تو اند نمکدارها چقدر

سردارها اسیر سرافرازیت شدند
پای تو رفته اند سرِ دارها چقدر

مانند پیکر تو مزار تو آب شد
داغ تو ماند بر دل نیزارها چقدر

زهرا رسید و چشم به خون بسته ی تو گفت
ناگفتنی ست روضه ی دیوارها چقدر

دست حسین بر سر و دست تو بر زمین
آمد به چشم، بی کسی ِ یارها چقدر

بستند با طناب سرت را به نیزه ها
برخورد بر غرور علمدارها چقدر

شاعر:ناصر دودانگه

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

کِی نخل نجف چون تو رُطب داشته است

کِی بنده چنین حضرت رَب داشته است

هنگام تماشای تو و وقت نماز
تکبیر علی به روی لب داشته است

ای ماهِ بلندِ خانه ی اُم بَنین
کِی با تو مدینه رنگِ شب داشته است

گویند نقاب را که از چهره گرفت
یک هفته سپاهِ کُفر تب داشته است

یک روز پس از حسین به دنیا آمد
او قبل تولدش ادب داشته است

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

سیمرغ در غبارِ خودش ایستاده است

خورشید در مدارِ خودش ایستاده است

غرق ادب تمامِ جهان کوچک و بزرگ
هر قُله در دیارِ خودش ایستاده است

در بینِ سینه‌هاست نفس‌ها که دیده‌اند
آری علی کنارِ خودش ایستاده است

رزم آوری رسیده که امروز عَبدو وَد
مبهوت بر مزارِ خودش ایستاده است

میدان به احترام امیرش بلند شد
از هیبتِ سوار خودش ایستاده است

شیرافکنِ قبیله‌ی  آلِ علی است یا…
شیری به بیشه‌زارِ خودش ایستاده است

هرکس که دید گفت یقینا که مرتضی…
با تیغِ ذوالفقارِ خودش ایستاده است

او امتدادِ قلعه‌تکانیِ مرتضاست
عباس خاطراتِ جوانیِ مرتضاست

سمت بهشت جاده نبود و تو آمدی
مستی حریفِ باده نبود و تو آمدی

تو از نژاد حیدری و فرق می‌کنی
چون تو امیرزاده نبود و تو آمدی

سوگند می‌خورند تمامیِ آبها
دریای ایستاده نبود و تو آمدی

پیش از تو ای مدار تمامیِ کیش‌ها
این قدر عشق ساده نبود و تو آمدی

بر خاک آستانه  ماهی  تمام عمر
خورشید سر نهاده نبود و تو آمدی

قبل از تو دل به هیچ جمالی نداده‌ایم
این عشقِ بی اراده نبود و تو آمدی

این خانواده داشت هر آن چیز غیرِ تو
شوری به خانواده نبود و تو آمدی

تو آمدی و از تو علی بوسه چین شده است
از این به بعد فاطمه ام‌البنین شده است

گفتم که جرعه‌ای زنم از آبشارِ تو
لکنت زبان گرفته‌ام اما کنار تو

الکن کَن است آنکه که از هیبت تو گفت
بیچاره خشک ، پیش تو شد شد شکارِ تو

سَرسَرخوشم نـ نـ نذرِ توام تا ابد ابد
هر هر نفس زِزنده‌ام از از بهار تو

از از ازل شده شده‌ام مبتلای تو
دل دل دلم شده شده دل دل دچار تو

من من غلاغلام د در درگه توام
من من کجا کجا و شـ شهـ شهریار تو

الـ الکنم مـ مدح تو گفـ گفتنم خطاست
بگشا گره گره زِ من شرمسار تو

این بار هم زبان مرا باز می‌کنی
تا از تو گویم از طپش چشمه‌سار تو

باب‌الحسین  باب دلی  بو الفضائلی
ای شکل مرتضی چقدر خوش شمایلی

از آن زمان که فیض سحر آفریده‌اند
از جلوه‌های روی قمر آفریده‌اند

شیرانِ بیشه‌های شجاعت نوشته‌اند
از خاکِ مقدم تو جگر آفریده‌اند

در پیش بچه‌های علی خاک زاده‌ای
بالای کعبه سایه‌ی سر آفرینده‌اند

دورِ سرِ حسین و حسن چرخ می‌زنی
از ابتدا به دوشِ تو پَر آفریده‌اند

ام‌البنین گرفته تو را نذر کرده است
بهر حسین چشم نظر آفریده‌اند

جمع است جمع  خاطرِ زهرا از این به بعد
زینب برای توست سپر آفریده‌اند

می‌خواستند تا که بریزیم زیرِ پات
بر روی شانه‌ی همه سر آفریده‌اند

جز گِردِ تو عشیره‌ی زهرا نمی‌رود
زینب جز از رکابِ او بالا نمی‌رود

من دلخوشم همیشه ولی با شما خوشم
تنها به زیرِ سایه‌ی ایوان‌طلا خوشم

در پشت در نیامده‌ام گیرم و روم
من با همین گداییِ بی انتها خوشم

از بینِ در که نه…، درِ این خانه باز کن
من سائلم به دیدنِ روی شما خوشم

تا سُرمه کرده‌ایم به تربت دو چشم خویش
از بین هرچه هست به این خاکِ پا خوشم

گیرم که هیچ چیزم نگیرم  نمی‌روم
تاجر نیَم ، به خاطرِ این اعتنا خوشم

چیزی نداشتم که گذارم برای قبر…
تنها به لطفِ مرحمت مرتضی خوشم

باب الحوائجیِ تو ما را جریح کرد
من با بهشت نه به  شبِ کربلا خوشم

عمری گدای گریه کن این حوالی‌ام
دستم بگیر ساقی بی دست ، خالی‌ام

ای نیزه‌زار زخمِ جگر را چه می‌کنی
با این سه‌شعبه دیده‌ی تر را چه می‌کنی

با من بگو که دست خودت را چه کرده‌ای
با من مگو که درد کمر را چه می‌کنی

گیرم تو را به خیمه برم پیشِ دختران
این زخم‌های تیغ و تبر را چه می‌کنی

قدری بهم نریز رسیده است مادرم
من هیچ گریه‌های پدر را چه می‌کنی

بر روی نیزه هم بِروی بی تعادلی
در بینِ راه  سنگِ گذر را چه می‌کنی

ای غیرتی به خاطر زینب نگاه کن
دور حرم هزار نفر را چه می‌کنی

دیگر کسی برای حرم بردنم نبود
ای تکیه گاه ، وقتِ زمین خوردنم نبود

شاعر:حسن لطفی

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

از عمقِ سینه ی او گرچه آه می ریزد

ز هیبتش دلِ کلِ سپاه می ریزد

برای او شبِ تیره نمی دهد معنی
چرا که از سر و رویش پگاه می ریزد

اگر که گریه کند در ازای هر اشکش
ز چشم های فلک مهر و ماه می ریزد

چه احتیاج به تیغ است تا که چشمش هست
به هر چه او بکند یک نگاه ، می ریزد

هر آنکه را که بخواهد چو کوه می سازد
و هر چه را که بخواهد چو کاه می ریزد

دو چشم و دست و سر و پا که هیچ، دنیا را
اگر اراده کند پای شاه می ریزد

به جای گفتنِ العفو ها بگو، عباس
که وقت گقتنِ اسمش گناه می ریزد

شاعر:وحید اشجع

 

اشعار مدح امام حسین (ع) سال ۱۴۰۱

0
اشعار مدح امام حسین (ع) سال 1401

شعر مدح امام حسین (ع)

مدیح گفتنت از هر دهان بزرگ‌تر است
و نامت از همه‌ی آسمان بزرگ‌تر است

پیاله‌ایم و به دریا نمی‌رسد این درک
که شرح حال تو از هر زبان بزرگتر است

مساحتی‌ست  کران تا کران شش گوشه
بهشت ما اگر از دیگران بزرگتر است

تو سینه سینه رسیدی به قلبمان یعنی
حدود سروری ات از زمان بزرگ تر است

چه ابتلای عزیزیست عاشقت بودن
چه شور عشق تو از شوق جان بزرگ‌تر است

نماز و نیت ما بوده بر خدای حسین
خدای توست که در هر اذان بزرگتر است

و قائلیم به الله اکبر ، اما باز
علی اصغر تو از جهان بزرگ‌تر است

تو کهکشانی و شش ماهه ات به ما فهماند
که راه شیری این کهکشان بزرگتر است

نمانده تاب جدایی ، حرم ببر مارا
غم فراق تو از قلبمان بزرگ تر است

برای هرکه چشیده ست چای موکب را
همیشه تشنگی از استکان بزرگ‌تر است

اگر که شعر به پایان رسید لکنت ماست
وگرنه مدح تو از هر بیان بزرگتر است

ببخش لکنت مارا عزیز آل عبا
همیشه بخشش این خاندان بزرگتر است

شاعر:سعیده کرمانی

_________________________________________________

شعر مدح امام حسین (ع)

بیا از ساحتش تنها و تنها نام را بردار

همانی که همه گفتند آری جام را بردار

دمی با نام او هم مست شو هم پاکِ از لغزش
بیا با نام او پروندهٔ بدنام را بردار

بیا و در نگاه او به جنّت پاگذار اول
همان اول برای خویشتن فرجام را بردار

بیا با یوسفانِ ماتِ چشمانش بخوان این را
الا صیّاد ما صیدِ توائیم این دام را بردار

بخوانش چون خدایی که نمرده ست و نمی میرد
و تنها از خدا بر مدحِ او الهام را بردار

حسین از آن احمد هست برآنکه نمی داند
بگو از نام آئین خودت ، اسلام را بردار

بگیر از سرنوشتِ طفل خود ناکام بودن را
فقط با تربت شاهِ دو عالم کام را بردار

بریز اشک غم خود را فقط بر او فقط بر او
از این سفره از این سفره فقط اطعام را بردار

شاعر:حامد آقایی

_________________________________________________

شعر مدح امام حسین (ع)

رود سمت خانه ی دریا قدم برداشته

دامن دشتِ پر از آلاله نم برداشته
تا که بنویسد به روی پلک او “فَتحًا مُبین”
حضرت حق از پر فطرس قلم برداشته
آهِ حسرت می کشد،هی پشتِ دستش می زند
چون که جبریل از لب او بوسه کم برداشته
چهره ی”قند”و”نمک” پوشیه اش افتاده است
دست حیدر پرده از تیغ دو دم برداشته
عکس لبخند ملیحش قاب ها را شاد کرد
از رخ آئینه ها تصویر غم برداشته
بوی سیبی از پر قنداقه ی او پخش شد…
عالمی را ناگهان عطر حرم برداشته

آسِمان بار امانت را به پیغمبر سپرد
آفتابش را به دست ساقی کوثر سپرد

چشم ما اندازه ی بال مگس نمناک شد
بعد از این نم بود که لوح دل ما پاک شد
کشتی ات تا بادبان عاشقی را باز کرد
با سجودِ بادهای بی امان کولاک شد
مادر تو مادر آب است ای فرزندِ نور
مادر تو همسر بابای اهل خاک شد
مادر تو بانی خلق تمام عالم است
مادرت شان حدیث قدسی لولاک شد
گرچه شیعه مست انگور”ضریح”مرتضی است
چادر خاکیِ زهرا سایه ی این تاک شد
حضرت صدیقه ی کبری دلش می خواست..،پس
یا”حسین بن علی” ذکر لب افلاک شد

این حسینِ روی لب ها از دعای فاطمه است
تا قیامت شیعه مدیون عطای فاطمه است

پنجمین خورشید روی پشت بام پنج تن
نیمه ی شب ها تویی ماه تمام پنج تن
تو نوای نای خاموش حسن گردیده ای
از گلویت پخش می گردد پیام پنج تن
یا حسین و یا حسین و یا حسین و یا حسین…
ذکر شیرین تو شد تکیه‌کلام پنج تن
صبح و ظهر و عصر و شب..،هرلحظه از عرش خدا
می رسد تا کربلا عرض سلام پنج تن
ظاهراً ما را خدا خوانده غلام کوی تو
باطناً ما را خدا خوانده غلام پنج تن
عاشقی وقتی که پایانِ خوشی دارد،خوش است
پس تو باید می شدی حُسنِ ختام پنج تن

سیب را آدم به عشق روضه ی تو چیده است
هفت شهر عشق را عطار در تو دیده است

کهکشان با صدهزار آئینه تزئین می شود
آسمان با آفتاب و ماه آذین می شود
ای که احکام شریعت در وجودت جمع شد
غالباً دین با بیانات تو تبیین می شود
در قیامت رخت شاهی را به تن خواهد نمود
پشت درب خانه ی تو هر که مسکین می شود
نان بچّه‌شیعه ها از دستپخت فاطمه است
رزق ما از سفره ی بابات تأمین می شود
هرکسی قدر پر ارزن برایت خرج کرد
از زبان حضرت صدیقه تحسین می شود
خواهرت در روضه تقسیم وظایف می کند
تحت امرش شغل نوکرهات تعیین می شود
یاد خُشکی لب تو سخت گریه می کنم
سینه ام هرگاه از اندوه سنگین می شود
سرنوشت ما گره خورده است با اشک عزات
عاقبت‌خیری ما در روضه تضمین می شود
چای تلخ اربعین ات را که می نوشد حسین
زندگی زائرت یک عُمر شیرین می شود

نوکران تو به عشق اکبرت بابایی اند
زائران اربعینی تو پائین‌پایی اند

سروِ بی همتا!به شوق تو چمن گردیده ایم
سنگفرش کویِ جَنات عَدَن گردیده ایم
شیر پاک مادران قطعاً موثر بوده که
از طفولیت برایت سینه زن گردیده ایم
ما جنون را در کلاس “هیئت” از بَر کرده ایم
دانش آموزان عشق پنج تن گردیده ایم
در مُحرَّم،در شب قاسم،به همراه شما
دسته جمعی مست ذکر”یا حسن” گردیده ایم
ساربان انگشترت را برد و ما در روضه ها
خون دل خوردیم تا دُرِّ یمن گردیده ایم
کربلا..،نه..،کاش بوریای ما امضا شود
کاش می گفتند ما هم بی کفن گردیده ایم
شمع محفل روضه ی مشک علمدار شماست
تا سحر سرگرم فیض سوختن گردیده ایم

آفتاب،این ماه کارت را چه آسان می کند
“دردها را بیشتر عباس درمان می کند”

شاعر:بردیا محمدی

_________________________________________________

شعر مدح امام حسین (ع)

غیر از تو را زبان من املا نمی کند

جزگفتن از تو را قلم انشا نمی کند
شاعر تو را نوشته و حاشا نمی کند
جز در سرودن از تو زبان وا نمی کند

در دفتری که صحبت از آیینه می شود
هر کس نگفته از تو حسینی نمی شود

آدم ابوالبشر شده اما حسین نیست
از او خلیل سر شده اما حسین نیست
موسی پیامبر شده اما حسین نیست
عیسی گزیده تر شده اما حسین نیست

در جان محمد است که با او برابر است
آری حسین بوده که جان پیمبر است

گیرم پیمبر است که فرقی نمی کنند
همتای حیدر است که فرقی نمی کنند
زهرای اطهر است که فرقی نمی کنند
مثل برادر است که فرقی نمی کنند

فرقی نمی کنند و مرا شور در سر است
آخر حسین فاطمه یک چیز دیگر است

بین حسین و شیعه صمیمیت است و بس
همراهی حسین به سنخیت است و بس
شیعه به یک مرام و به یک نیت است و بس
اسلام بی حسین مسیحیت است و بس

اسلام ما که ثبت شده با شهادتین
کامل نمی شود مگر از ذکر یا حسین

در دین ما خدا یکی و مصطفی یکی است
احمد یکی است پس به یقین مرتضی یکی است
حیدر یکی و حضرت خیرالنسا یکی است
زهرا یکی است پس حسن مجتبی یکی است

این جمع بی حسین که معنا نمی گرفت
یعنی اگر نبود کسا پا نمی گرفت

غیر از خدا نبود و حسین آفریده شد
ارض و سما نبود و حسین آفریده شد
جز کربلا نبود و حسین آفریده شد
قالو بلی نبود و حسین آفریده شد

قالو بلای ما به الست از حسین بود
اصلا هرآنچه بوده و هست از حسین بود

بی اشک ، خاکِ خلقتمان گِل نمی شود
تنها مجسمه است دل و دل نمی شود
دل بی حسین این همه قابل نمی شود
انسان بی حسین که کامل نمی شود

غیر از حسین را به دل خویش حک نکن
ما از اضافه ی گل اوییم ، شک نکن

تاریکم و حسین چراغ هدایت است
وقتی حسین هست به کشتی چه حاجت است
درس من از حسین همین یک عبارت است
عزت برای شیعه ی او در شهادت است

ما شیعه ایم و پای ستم را شکسته ایم
در سایه ی سیوف خذینی نشسته ایم

ای معنی نهفته ی در هل اتی حسین
ان الذین آمنوی سوره ها حسین
حتی خدا برای تو شد خونبها حسین
ماییم و حسرت حرم کربلا حسین

از ما بگیر این همه درد فراق را
اما نگیر از دل ما اشتیاق را

شاعر:محسن ناصحی

_________________________________________________

شعر مدح امام حسین (ع)

بر مشام خاکیان بخشیده جان بوی حسین

شد گلستان کل عالم از گل روی حسین

ماه شعبان را رسول الله خوانده ماه خود
چون نمایان می شود در آن مه روی حسین

دست ِ خالی ، دست ِپر ، افلاکیان و خاکیان
هر که را دیدیم راهی می شود سوی حسین

جبرئیل از آسمان با سر می آید تا زمین
مست ِ مست ِ مست ِ مست از نام دلجوی حسین

آی دنیا ، این حسابش فرق دارد با همه
وای بر تو گر شود کم ، یک سر ِ موی حسین

می کند بر اهل باطل ، خواب را زین پس حرام
زور بازوی علی و زور بازوی حسین

دارد از کار جهان کم کم گره وا می شود
سرور آزادگان تشریف فرما می شود

کرده غوغا مهربانی ِ بدون منتی
هر چه طوفان بود را برده نسیم رحمتی

آمده باب نجات ِ کل دوران ها حسین
میکشد شیطان ز دل امشب چه آه حسرتی

آمده آن کس که دارد مهربانی های او
قدّ ِ سنّ ِ حضرت حوا و آدم قدمتی

هر که هستی ، هر چه هستی همره فطرس بیا
ای گنهکاران نباشد بهتر از این فرصتی

کوری چشم تمام ابتران رو سیاه
فاطمه آورده بهر دوش بابا زینتی

کفر آنهایی که می دانید بالا آمده
یا علی گویید بابای علی ها آمده

آیه والفجر در آغوش کوثر ، دیدنی است
دومین شیر ِ ولی الله ِ اکبر دیدنی است

آسمان جانم حسن ، جانم حسن دارد به لب
شوق دیدار ِ برادر با برادر دیدنی است

عرش و فرش امشب همه هستند سرتا پای چشم
بس که آقازاده ی زهرا و حیدر دیدنی است

اینکه روز اولش کرده شفاعت این چنین
دستگیری هاش در فردای محشر دیدنی است

آن که او را جور دیگر دوست می دارد خدا
لیلی ِ تا روز محشر بی برابر دیدنی است

شیر مردی که شود در کل عالم غیرتش
رمز ماندگاری ِ دین پیمبر، دیدنی است

آی اسلام ِ محمد ، بیمه هستی با حسین
ماندگاری ِ تو را، با خون زَنَد امضا حسین

در زمین و آسمان یکتاست،  ای جانم حسین
مهربانی های او غوغاست  ، ای جانم حسین

می خرد دَرهم ، سوا کردن نباشد عادتش
بس که مثل مادرش زهراست ، ای جانم حسین

هر که با او در بیفتد را خدا خوارش کند
پرچم ارباب ما بالاست ای جانم حسین

هر چه بد کردیم ما ، او خوب بود ، او خوب بود
بیشتر از ما به فکر ماست ای جانم حسین

شک ندارم قاتلش را هم شفاعت می کند
آی مردم او دلش دریاست ، ای جانم حسین

داد سر اما به ذلت زندگی را سر نکرد
بچه شیر حضرت مولاست ای جانم حسین

ما رایت ِ زینب کبری به عالم یاد داد
زندگی با او فقط زیباست ، ای جانم حسین

آبرو خواهی اگر هم در زمین، هم آسمان
با حسین بن علی بن ابیطالب بمان

خانه کعبه به زیر منت ِ کرببلاست
عزت اسلام هم از عزت کرببلاست

هر که گوید روزگار معجزه گردیده سر
بی خبر از کیمیای تربت کرببلاست

اربعین به اربعین عالم همه در حیرت از
سفره داری های اعلی حضرت کرببلاست

هر که در این زندگی یک جور دارد حسرتی
شکر حق که در دل ما حسرت کرببلاست

ما اگر که ای خدا روزی بهشتی هم شویم
بینمان حتی در آنجا صحبت کرببلاست

السلام ای شهر رؤیایی ما ، ای کربلا
آه از حال خوشت ، ای کربلا ای کربلا

ای تمام اعتقادم ، دوستت دارم حسین
حضرت باب المرادم ، دوستت دارم حسین

هم در این عالم ، هم آن عالم ، تو تنها می رسی
وقت تنهایی به دادم ، دوستت دارم حسین

روسیاه و کوچک و بی دست و پا هستم ولی
پای تو من ایستادم،  دوستت دارم حسین

هر چه هستم ، هر چه آمد بر سرم در روزگار
دل به غیر تو ندادم، دوستت دارم حسین

زیر خنجر ، غرق خون ، لب تشنه ، زخمی ، آه آه
باز هم بودی به یادم دوستت دارم حسین

رفت عمر و جان ندادم از غمت واویلتا
جان عباست ببخش این سخت جانی ِ مرا

شاعر:محمد حسین رحیمیان

_________________________________________________

شعر مدح امام حسین (ع)

هرکسی دنبال دنیا رفت عزت را ندید

هرکسی با عشق بد تا کرد جنت را ندید
ساقه های عرش شاهدهای این حرف من اند
چشم هرکس خورد بر نور تو ظلمت را ندید
در زدیم و دستی آمد روزی ما را رساند
سائل اینجا لحظه ای رنگ خجالت را ندید
لطفشان حتی به یک تبعید رفته میرسد
مثل فطرس هیچ کس اینقدر رحمت را ندید
هر نفس پشت نفس مقروض اربابم ولی
این بدهکار از طلبکارش شکایت را ندید
هر سری بر دامنت آمد سعادتمند شد
هر سری محروم فیض ات شد سعادت را ندید
ما به پابوس شبیر از پیش شبّر آمدیم
با چه شوقی از برادر به برادر آمدیم

تو می آیی و به محض آمدن گل میکنی
کربلا را تا ابد میخانه ی کل میکنی
از همین گهواره چشمانت به زهرا خیره شد
از همین آغاز بر زهرا توسل میکنی
در قنوتت ذکر پشت ذکر بالا میرود
دستهایت را به سمت آسمان پل میکنی
بین دو انگشت تو جایی به ما هم میرسد؟
پس بهشتی بودن ما را تقبل میکنی؟
پنجمین خورشید دنیایی و با این آمدن
پنج ضلع نور را رو به تکامل میکنی
ساکتی انگار نه انگار اصلا تشنه ای
شیر مادر خشک شد اما تحمل میکنی
معنی یک روح مانده در دو پیکر میشوی
آخرش سیراب انگشت پیمبر میشوی

شب رسیده وقت تاریکی است ماهت را بده
یک کم از لطف های دل بخواهت را بده
راه دوری آمدم از ری مزاحم میشوم
خسته ام آواره ام لطف پناهت را بده
گر بنا داری بیایی و خریدارم شوی
زودتر از لحظه ی موعود چاهت را بده
خودنمایی کردن من را ریا هرگز نبین
گوشه چشمی از تو میخواهم! نگاهت را بده
آمدم مثل رسول ترک آقایی کنم
فرصت نوکر شدن در خیمه گاهت را بده
سال ها شعبان به شعبان زیر دِینت رفته ام
روزی سال گدای رو سیاهت را بده
خوشه ای انگور داد و از تو باغش را گرفت
شیخ جعفر شد کسی که از شما حلوا گرفت

عرش را دیدیم ما در آسمان کربلا
پس سر ما خاک شد بر آستان کربلا
پیش ما اوقات شرعی از اذان مأذنه است
گوش را دادیم تنها به اذان کربلا
در قیامت میزبانی میکند از کل خلق
هرکسی که بود یک شب میهمان کربلا
از زمین و آسمان آتش ببارد باک نیست
ما همه هستیم یک یک در امان کربلا
از جوان و پیر وقتی نذر گنبد میشویم
اسم‌مان هم میشود پیر و جوان کربلا
چشم ما هر شب برایش میشود نهر فرات
گریه پشت گریه پای داستان کربلا
تو به دنیا آمدی پیغمبر ما گریه کرد
روضه گودال را تا خواند زهرا گریه کرد

جبرئیل آمد خبر آورد بلوا میشود
بر سر پیراهنی بد جور دعوا میشود
آنقدر نیزه می آید آنقدرها میرود
تا تن آقا شبیه یک معما میشود
یا غیاث المستغیثین روی لب می آورد
در جوابش تیر بین حلق او جا میشود
یک طرف با سنگ یا با چوب زخمش میزنند
یک طرف هم باز قد خواهری تا میشود….

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________________

شعر مدح امام حسین (ع)

مجنونم و این عشق تدبُّر شدنی نیست

دیوانه ی کوی تو تمسخُر شدنی نیست

گفتند بهشت است ولی بهتر از آن است
بین الحرمین تو تصوُّر شدنی نیست

وصل تو‌ میسّر شدنی هست ولی تا
من دور نگردم ز تکبُّر ، شدنی نیست

رزق تو کم و بیش به من می رسد ارباب
نانی که به من می دهی آجر شدنی نیست

آبم بدهی یا ندهی ، هرچه تو خواهی
این تشنه لب از دست تو دلخور شدنی نیست

از خانه ی خود دور نینداز گدا را
این کاسه ی خالی همه جا پُر شدنی نیست

این ظرف نجس پاک نشد ای همه پاکی
با بی ادبی هیچ کسی حُر شدنی نیست

باید بپذیریّ و بخواهی تو ، وگرنه
این سنگ سیه دل بخدا دُر شدنی نیست

خاک کف پای تو شدن می شد اگرچه
حالا که شدم اهل تظاهر ، شدنی نیست

می شد دل من نرم شود بشکند اما
وقتی نخورَد شیشه تلنگُر ، شدنی نیست

شاعر:محسن ناصحی

 

اشعار مبعث رسول اکرم (ص) سال ۱۴۰۱

0
اشعار مبعث رسول اکرم (ص) سال 1401

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

در غار حرا سینجلی می‌گویند
از نور نبی و از ولی می‌گویند
تثلیث مسیحیان شکست و زین بعد
الله محمد و علی می‌گویند

انوار شگفت ایزدی می‌آید
با جاه و جلال احمدی می‌آید
آنروز خدیجه دید از غار حرا
یک دسته گل محمدی می‌آید

فرمود خدا که دین حق غالب هست
تا هست نبی برای حق طالب هست
پیروزی از آنِ دینِ احمد باشد
وقتی که علی ابن ابی طالب هست

در آرزوی آل علی می‌گردند
هی آمده دنبال علی می‌گردند
جبریل رسید و گفت در عرش فقط
دورِ سر تمثال علی می‌گردند

لطف ازلیِ بی نهایت این است
توحید و نبوت و امامت این است
باید که به بعثت حقیقی برسیم
معنی ادامه دار بعثت این است

عمریست که دلواپس مهدی هستیم
دلسوخته‌ی بی کَسِ مهدی هستیم
جبریل دوباره  بعثتی می خواهیم
ما منتظر مبعث مهدی هستیم

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

اسلام من آغاز شد با یا رسول الله

من بنده ی ناچیزم و آقا ، رسول الله

من از ازل تا روز آخر عبد درگاهم
از ابتدا تا انتها مولا ، رسول الله

ما ذره ایم از ذره کاری بر نمی آید
می سازد از ما قطره ها دریا ، رسول الله

وقت اذان دست موذن را که می گیرد؟!
الا خدا الا علی الا رسول الله ؟!

نام علی را می برم زیرا که می دانم
راضی است از ما با علی تنها ، رسول الله

پیغام مبعث را که آوردی بمان جبریل
بگذار تا حیدر بگوید با رسول الله

نور علی نور محمد بوده از اول
در صورت حیدر شود پیدا رسول الله

از کعبه و از مسجد الاقصی کجا می رفت؟
با مرتضی در لیله الاسرا رسول الله

هرجا محمد بوده آنجا با علی بوده
با مرتضی بوده است در هر جا ، رسول الله

وقتی منافق ها فراری می شدند از جنگ
می ماند در حصن علی حتی ، رسول الله

من معتقد هستم به تایید علی راحت
پرونده ام را می زند امضا رسول الله

شاعر:محسن ناصحی

__________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

گل داد وقتی شاخه تمرین کرد نام‌ات را

باران به خود پوشاند لحنی از کلام‌ات را

دنیا پر از فهم جدیدی از شنیدن شد
بلبل که اجرا کرد ضربآهنگ گام‌ات را

خوش‌بو شد و در خود نگنجید و وزید آخر
آری نسیم احساس کرد عطر مشام‌ات را

آب از تو معنای طراوت را گرفت و رفت
تا در زمین جاری کند جان سلام‌ات را

کوه از خدا آغوش دل‌خواه حرا را خواست
ورنه خدا می‌ساخت بالاتر مقام‌ات را

دل در دل پیله رهایی را نمی‌دانست
پروانه شد پیدا کند درک پیام‌ات را

وقتی محمد(ص) در اذان گفتیم پس باید
الگو بگیریم از قعودت تا قیام‌ات را

دنیای ما حتما پر از لبخند خواهد شد
آدم اگر مشق خودش سازد مرام‌ات را

هربار می‌گویی علی (ع)خورشید می‌تابد
هر روز می‌تابی به ما مهر مدام‌ات را

گفتی اگر با یاعلی از گور برخیزد
انسان علاجی دارد اندوه قیامت را

شاعر:سعیده کرمانی

__________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

چو بر اریکه سوار آن یگانه فارس شد

پیاده یوسف و یعقوب و نوح و یونس شد
بزرگ مکتب توحید را مؤسس شد
« ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد»

قدم نهاد به خاک احمد فرشته سرشت
گرفت گلشن هستی طراوتی چو بهشت
به مزرع دل عشاق تخم عاطفه کشت
«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرٌس شد»

بسوی او زده پر مرغ فکرت اُدبا
به خوی او گرویده بُتان پاک قبا
ز روی او شده شرمنده مهر و مه عجبا
«ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد»

یگانه گوهر گنجینة طریقت اوست
امیر کشور عشق است و دولتش نیکوست
شکوه معجزه را بنگر و مگو جادوست
«بصدر مِصطَبَه ام می کشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد»

به بام عرش، ملائک زدند پرچم نور
شد از تجلّی او چشم بت پرستان کور
بگو به غصّه و غم دور باش از ما دور
«طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منَش مهندس شد»

دهد منادی غیب از فراز عرش ندا
رسید مظهر حق رکن دین و میر هدا
به پاس مقدمش ای جرعه نوش پاک ردا
«لب از ترشّح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد»

بیا بنازمت ای شهسوار عرصه ی جود
بخوان ترانه ی پرشور حمد یا محمود
تو در قیام و ملائک به سجده اند و قعود
«کرشمه ی تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد»

فرشته آمد و بگریخت دیو با خواری
به جمع دلشدگان مژده داد و دلداری
شدم به رغم رقیبان غلام درباری
«چو زر عزیز وجودست نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد»

چه بیم ث شد و دل ز شوق وحدت نو
«خیال آب خضِر بست و جام کیخسرو
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد»

به عاشقان خبر وصل دوست برسانید
سرود گرم محبت ز نای جان خوانید
به مقدمش چو «کلامی» گلی بیفشانید
«ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که «حافظ» از این راه رفت و مُفلس شد»

شاعر:استاد کلامی زنجانی

__________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

گیسوی تو برای پریشان شدن بس است

چشم ات برای سر به بیابان شدن بس است
دلدار اگر تویی به خدا که برای ما
بیدل‌ترین قبیله ی دوران شدن بس است
هر روز پای “یار” قَبا چاک می زنیم
کِی گفته ایم پاره گریبان شدن بس است
از خیل معجزات تو،یک مهربانی ات
کُفّار را برای مسلمان شدن بس است
قدری ز دستپُخت خدیجه به ما بده
نانش برای بوذر و سلمان شدن بس است
مبعوث می شوی که بگویی به ابتران
دختر برای کوثرِ قرآن شدن بس است
تدریس نکته های ولایت شناسی ات
ما را برای طفل دبستان شدن بس است

تو آمدی نشان بدهی راه و چاه چیست
آئینه دار پرتو خورشید و ماه کیست

قرآن بخوان که سینه به سینه صدا شویم
از گورهای جهل ابوجهل،پا شویم
قرآن بخوان که با نفحات بهشتی ات
قدری عوض شویم،کمی با خدا شویم
این دست ها به شوق قنوتت بلند شد
تا تکّه ای ز پازِل این “ربّنا” شویم
بالی برای پر زدن ما درست کن
تا جبرئیل های مقیم حرا شویم
همراه چار قبله ی توحید آمدی
تا بندگان کعبه ی آل عبا شویم
بر روی شانه ات بنشینیم لحظه ای
لبخند شاد کودکی کوچه‌‌ها شویم
پُشت در حریم تو از اولیا پُر است
ای کاش بین آن همه ما نیز جا شویم
فردای حَشر منصبمان پادشاهی است
امروز اگر قرار بر این شد گدا شویم
فانوسِ راه را به یدالله داده ای
می خواستی که با علی ات آشنا شویم
یک هشتم عدس به علی عشق داشتن…
گفتی که کافی است ز آتش رها شویم

ما را علی علیِ تو اینجا کشانده است
پائین پای غار حرایت نشانده است

بال ملک کجا و بلندای بام تو
از کهکشان بُرون زده حدِّ مقام تو
ای کعبه ی نگاه تو صدها بِلال ساز
“قبله”، نماز خوانده به بیتُ الحرام تو
ذکر مدام اهل وِلا یا محمد است
جان تمام شیعه به قربان نام تو
اما تو آمدی که بگویی علی که بود
این داستان نهفته شده در قیام تو
“هرکس علی شناخت،خدا را شناخته”
این بود جانِ مطلب و اصلِ پیام تو
معراج هم اگر بروی..،دردِدل کنی
جز مرتضی کسی نشود هم کلام تو
“یا اهل بیت پاکِ خداوند لایزال”
هر ثانیه شنیده شد این اَلسَّلام تو
یک نیمه ی تو “فاطمه” شد،آن یکی “علی”
حالا بگو که سجده کنم بر کدام تو!؟
طبق حدیث قدسی لولاک..،گفته اند:
زهراست مقتدای “علی” و امام “تو

از نور این دو ،پرتوِ قرآن  درست شد
با “مرتضی” و “فاطمه” ایمان درست شد

سرمایه ی محبت زهراست دینمان
یعنی که فاطمه است دلیل یقینمان
او بانی تفاخُر حق بر ملائکه است:
“او فاطمه است،بنده ی خلوت گُزینمان”
در حشر او سواره و باقی پیاده اند
آن بی مثال‌بانوی بالا نشینمان
در دست فاطمه است کلید دَر جَنان
از باغ های اوست بهشتِ بَرینمان
حوریّه ای که با دمِ اُمّید بخش خویش
هجده نفس رسیده به داد زمینمان
آن مادری که صبح قیامت یکی یکی
با مِهر مادرانه کُنَد دست چینمان

باید کسی شبیه علی همسرش شود
آئینه دار جلوه ی پیغمبرش شود

امّا پس از تو حرمت حیدر شکسته شد
آیه به آیه سوره ی کوثر شکسته شد
دیگر کسی به عترتتان اعتنا نکرد
این نخل ریشه دار تناور شکسته شد
در کوچه راه فاطمه ات سَد شد ای پدر
در کوچه گوشواره ی دختر شکسته شد
سیلی چنان به صورت زهرای تو گرفت
آورده‌اند گونه ی مادر شکسته شد
آتش به جان لانه ی آل نبی زدند
بال و پر کبودِ کبوتر شکسته شد
او را چنان زدند که “مسمار” سرخ شد
او را چنان زدند که “در” سرشکسته شد

ما در عزای دختر تو گریه می کنیم
عُمری برای دختر تو گریه می کنیم

شاعر:بردیا محمدی

__________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

فارغ از هر گونه اما و اگر آورده ای

برکتِ اسلام را سمتِ بشر آورده ای

صبحِ بعثت فتح کردی قلهٔ توحید را
از خدایِ «لاشریکَ لَه» خبر آورده ای

گنجِ عالم را به تو دادند با پیغمبری
در دلِ غار حرا یک کوهِ زر آورده ای

نورِ «إقرأ بسم ِ ربکْ» باغ را آباد کرد
نوبرانه بر درختِ دین ثمر آورده ای

وحی نازل شد! رسالت های تو جریان گرفت
موجِ دریا را به خاکِ شعله ور آورده ای

جبرئیل از لطفِ دستت باز هم شد نونَوار
چون برایش با محبت بال و پر آورده ای

میشود با دستهایِ تو بساطِ کفر جمع
از برایِ مشرکان بارِ سفر آورده ای

میخورَد امشب تبر بر قامتِ لات و هُبل
خیرِ مطلق را برای اهلِ «شر» آورده ای

با شجاعت جاهلیت را سپردی دستِ گور
دختران را سمتِ آغوش پدر آورده ای

شرط بعثت بود تبلیغِ ولایت در غدیر
اینچنین نام علی(ع) را بیشتر آورده ای

بر درِ خیبر هراس افتاد چونکه با خودت
حیدرِ کرار را نه! شیرِ نر آورده ای

بی‌ در و پیکر شد آری قلعه با دستِ علی(ع)
در میانِ معرکه شور و شرر آورده ای

در غدیرخم علی(ع) را جانشینَت کردی و
یک أمیرالمؤمنینِ معتبر آورده ای!

شاعر:مرضیه عاطفی

__________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

ای ابتدا محمد و تا انتها علی

ای انتها محمد و از ابتدا علی
ای بین کعبه احمد و ای در حرا علی
یعنی که یک حقیقتِ مَحضید با علی
در باطنِ ظهور تو در اِختفی علی

یا مرتضی محمد و یا مصطفی علی
صَلّوا علی محمد و صَلّوا عَلیٰ علی

در جوش آمده‌است خُم خانگی ما
در چشمِ ماست سرمه‌ی مستانگی ما
بیرون زده است  یک  رگِ دیوانگی ما
نورِ نبی است کعبه‌ی پروانگی ما
از مرتضاست نعره‌ی مردانگی ما

اِلّایِ مانده در پسِ اظهار لا علی
صَلّوا علی محمد و صَلّوا عَلیٰ علی

باید به دشتها برود چوپان شود
باید سفر رَود نَفس راهبان شود
تاجر شود مسافرِ یک کاروان شود
باید میانِ مکه امین و امان شود
باید از آنچه فکر کنی بیش از آن شود

تا که شود پیامبرِ مرتضی علی
صَلّوا علی محمد و صَلّوا عَلیٰ علی

چل سال انتظارِ زمین و زمان بس است
چل سال پشت پرده برای جهان بس است
چل سال منتظر شدنِ آسمان بس است
چل سال  بین خلوت کروبیان بس است
حالا خدا نوشت که ای بی نشان بس است

برخیز  با ملائکه  برخیز  با علی
صَلّوا علی محمد و صَلّوا عَلیٰ علی

از عشق از حضور  لبالب نشسته بود
در خلوتی شگفت و مقرب نشسته بود
بین حرا به چله‌ی یارب نشسته بود
اشراقِ نور بود اگر شب نشسته بود
جبریل پیش روش مودب نشسته بود

ای بازویِ نبوتِ تو هرکجا علی
صَلّوا علی محمد و صَلّوا عَلیٰ علی

خورشیدِ مکه بر تنِ ظُلمتکده بتاب
بر مردمان منجمدِ شب زده بتاب
صبرِ زمینِ یخ زده سرآمده بتاب
تنها به مکه نه که بر هر بُتکده بتاب
هرچند مشکل است به دل غم مده بتاب

غم نیست تا که ذوالفقارِ نبی هست با علی
صَلّوا علی محمد و صَلّوا عَلیٰ علی

يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّل اگر کار مشکل است
اصرار در مقابل انکار مشکل است
گیرم  میان مشرک و کفار مشکل است
ماندن ولی مقابلِ کرار مشکل است
بودن به پیش ضربِ علی‌وار مشکل است

مرحب که هست پیش تو ای مرحبا علی
صَلّوا علی محمد و صَلّوا عَلیٰ علی

وقتش رسیده است  از این پس علی بگو
امشب نجف برو شبِ مبعث علی بگو
در  صحنِ آن سرای  مقدس علی بگو
بین رواقهای مُقَرنَس علی بگو
آری کَسم علی است نه هرکس ، علی بگو

نَفسِ محمد است به نَصِ خدا علی
صَلّوا علی محمد و صَلّوا عَلیٰ علی

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

همیشه مبدأم مشهد ولی مقصد نجف بوده

سری که بی علی سرکرده باری بی هدف بوده

علی آنجا که می‌بخشید جان بر عالم امکان
مسیحا آخر و آدم در اول‌های صف بوده

شب معراج از صوت علی دانسته‌ام این را
پیمبر این طرف بوده‌ست و مولا آن طرف بوده

علی صبح بلی گویی، علی شام بلاجویی
اگر چه نفس احمد بوده اما جان به کف بوده

سلامت رفت با نادعلی از فتنه بیرون نوح
چنان دُری که از اول در آغوش صدف بوده

شاعر:مسعود یوسف پور

 

اشعار مرثیه امام موسی کاظم (ع) سال ۱۴۰۱

1
اشعار مرثیه امام موسی کاظم (ع) سال 1401

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

نوری که بر افلاکیان گویی چو اختر بود
پیچیده در زنجیر و غل، موسی بن جعفر بود

تاریک تر از هر کجا، ایام بی پایان
در شوره زار جهل و کین، تابان و گوهر بود

روزی که دیدند جسم او ورد زبان ها شد
باب الحوائج می‌شود آن کس که مضطر بود

گر چه نحیف است جسم او وقتی که ظاهر شد
از اینکه باشد بی کفن پیکر، که بهتر بود

گر این مصیبت بر همه جانسوز و جانکاه است
در پیش جدش این فقط یک بیت دفتر بود

“آنچه همیشه طالبش چندین برابر بود
نان و پنیر سفره موسی بن جعفر بود”

شاعر:رجبی کاشانی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

صدای روضه می آید مهیّا می شود چشمم

خدارا گریه کن ها ! بینتان جا می شود چشمم؟

برای یوسف زندان بغداد اشک می ریزم
به نابیناییم شادم ، زلیخا می شود چشمم

من از زندان و زندانبان و زندانی چه می دانم
بپرس از اشک می بینی که دریا می شود چشمم

عبادتگاه یا زندان ؟ نمی دانم ولی با او
نماز اشک می خوانم ، مصلّی می شود چشمم

بنا بود آنچه می خوانم تسلای دلم باشد
عجب جایی میان روضه ها وا می شود چشمم

شبِ تاریکِ زندان ، ابنِ شاهک ، خشم زندانبان
شب قدر است و با این روضه احیا می شود چشمم

گریزِ کربلا را نیز با خود دارد این زندان
فرات اشک ! جاری شو که سقّا می شود چشمم

تنی در بین زنجیر و تنی بر خاک در گودال
میان روضه حیرانم ، معمّا می شود چشمم

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

چه خیری دارد این روضه، چه حالی، احسن الحال است

عزا و گریه بر موسی بن جعفر، خیرالاعمال است

هر آن کس زد صدا در زندگی، باب الحوائج را
علی رغم تمام مشکلاتِ خود، خوش اقبال است

کسی که اعتقادش بر شفای روضه اش سُست است
اساساً ریشه ی توحید و ایمانش پُر اشکال است

همین که نام او در خاطر بیمار می آید
طبیب از راه می آید، شفایش هم به دنبال است

همیشه کار سائل ها، تمنا از کریمان است
کریمان بینشان همواره بخشش، رسم و منوال است

زن بدکاره را با یک نظاره زیر و رو کرد و…
زن افتاده به سجده، نزد معبودش سبک بال است

کسی که عرشیان مشتاق بر پابوسی اش هستند
چرا منزلگهش بر خاک نمناک سیهچال است؟!

به لب خلصنی یا رب دارد و مانند صدیقه
نمی دانم چرا جسمش شبیه باغ آلاله است

چرا جسم نحیفش از رد شلاق گلگون شد؟!
چرا آخر عبای ریش ریش او لگدمال است؟!

چرا مولای ما افتاده گیر بددهانی پست؟!
چرا هر صبح و شب در دور آقا جار و جنجال است؟!

چگونه ساق پایش را شکسته سندی ملعون؟!
تکان که می خورد پایش، تمام روز بدحال است
**
چکیده اشک روضه بر لبِ خشکیده از زهرش
به یاد غربت لب تشنه ای در بین گودال است

مگر آخر چه شد در وقت غارت کردن ارباب؟!
به دست هر کسی یک تکه از پیراهن و شال است

شاعر:محمد جواد شیرازی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

این تن غرق کبودی آسمان را محور است

این سرِ از تخته آویزان به عالم سرور است

جای او بر روی چشم ماست نه بر تخته چوب
مردم! این محنت کشیده وارث پیغمبر است

آنقدر سنگینی زنجیر زجرش داده است
گردنش از دست‌های لاغرش لاغرتر است

ساق پایش را ببیند دخترش دق می‌کند
خوب شد که نیست اینجا، او ندیده مضطر است

بچه هایش نذرها کردند آزادش کنند
گرچه آزادست حالا، حیف دیگر پرپر است

ای غلامان برروی دوش شما آقای ماست
پس دهید اورا به ما، وقت وداع اخر است

قاتل موسی بن جعفر زهر یا زندان نبود
قاتلش توهین سندی لعین بر مادر است

شیعیان هریک کفن در دستْ، اینجا آمدند
کاظمین از واحسینا واحسینا محشر است

گریه کن با حضرت موسی بن جعفر بر حسین
گریه کن بر آن غریبی که به زیر‌ خنجر است

خنجرش کند است می‌دانم ولی ای تشنه لب
دست و پا کمتر بزن زینب دراین دورو بر است

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

زندان، رواق روشنی شد، غرق نورت

دیوارها، نمناک از شرم حضورت
دهلیزها مستند، هنگام عبورت
زنجیر، تسبیحی به دستان صبورت

این بندها، در بند زلف دلپذیرت
موسای دربندی و هارون‌ها اسیرت

یوسف، که ترس از تنگی زندان ندارد
مصر وجود است او، غم کنعان ندارد
نوح است و بیم از موج و از طوفان ندارد
جان جهان است او، هراس جان ندارد

عاشق، دلش دریاست، حتی کنج زندان
آیینه‌ی دنیاست، حتی کنج زندان

ای هفت دریا، غرق در دریای صبرت!
هفت آسمان یک نقطه، در پهنای صبرت
ای هفت شهر عشق، در معنای صبرت!
زانو زدند ایوبها، در پای صبرت

آقا! به این حجم از بلا، عادت ندارم
باید بگویم، شاعرم، طاقت ندارم

سنگینی شلاق و آن بازو؟ خدایا!
زنجیر بر آن قامت دلجو؟ خدایا!
چنگال زندانبان و آن گیسو؟ خدایا!
خون و شکست طاق آن ابرو؟ خدایا!

هر چند در دستان او، جام بلا بود
از تشنگی، یک‌ریز یاد کربلا بود

معصومه دلتنگ است، چشمانش به راه است
فهمیده‌اند انگار یوسف بی‌گناه است
بر صورتش اما چرا ردی سیاه است؟
پایان این قصه، گمانم اشتباه است

یوسف می‌آید، روی تابوت است اما
از اشک یاران، دجله، مبهوت است اما

موسای ما، از طور سینا، بی‌عصا رفت
این نوح، روی موجی از اشک و دعا رفت
دردا! که با دُردانه‌ی زهرا، چه‌ها رفت
تا پر کشید، اول دلش، پیش رضا رفت

بی او، اگر چه عشق، مشکی‌پوش می‌شد،
نور خدا بود او، مگر خاموش می‌شد؟

در بند بود و عالمی دربند اویند
بسیاری از سادات، از پیوند اویند
شهزادگان، فرزانگان، فرزند اویند
هر گوشه، فرزندان دانشمند اویند

وا می‌کند بر روی ما، بن‌بست‌ها را
باب‌الحوائج شد، بگیرد دست‌ها را

شاعر:قاسم صرافان

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

با گریه،با آه دمادم می نویسند

در ذیل مُصحف،شرحِ ماتم می نویسند
اندوه را با جوهر غم می نویسند
این روضه را مثل مُحَرَّم می نویسند

کوچه به کوچه مجلس ماتم گرفتند
کَرّوبیان با روضه خوان ها دم گرفتند

آیات قرآن حضرت موسی بن جعفر ع
تسبیحِ ایمان حضرت موسی بن جعفر ع
آوای باران حضرت موسی بن جعفر ع
دردی و درمان حضرت موسی بن جعفر ع

لب تشنه ی عشق توام باران عطا کن
از دردمندان توام درمان عطا کن

بویِ دل‌انگیزِ بهارِ مَردُم ما
نورِ چراغِ شام تارِ مَردم ما
بودی همیشه در کنار مَردُم ما
خیلی گره خورده است کار مَردُم ما

گرچه گرفتاریم یا باب الحوائج
امّا تو را داریم یا باب الحوائج

خوشبخت چشمی که خودش را نیل کرده
آیاتِ اشک آلوده ای تنزیل کرده
پای بساطت سال را تحویل کرده
بیچاره آنکه روضه را تعطیل کرده

مشقِ بقای خضر،درسِ حوزه ی توست
آب شفای خلق،اشکِ روضه ی توست

جز ذکر “الله” لبت “بسمی” نداریم
شیرین تر از نام شما اسمی نداریم
با حرز تو از صدبلا قِسمی نداریم
ما ترس از بیماریِ جسمی نداریم

بیماری ما زندگی منهای روضه است
راه علاجِ ما دو قطره چای روضه است

چشم مرا تر کن زمان ربّناها
لطفاً نگاهم کن میان این گداها
پیچیده در هفت آسمان ها این صداها:
یا “فاطمه معصومه”ها و یا “رضا” ها

این خاک شد “ایرانِ” این خواهر_برادر
جانِ همه قربانِ این خواهر_بردار

دریای رحمت!ما به موج‌ات خو گرفتیم
از هرکسی جز خاندانت رو گرفتیم
در اوج بیماری ز تو دارو گرفتیم
ما نسخه را از “ضامن آهو” گرفتیم

صحن رضا جانِ شما دارالشفا شد
پای ضریحش نُطقِ طفل لال وا شد

موسایِ طور غم عصایت را شکستند
با زجر تو قلب رضایت را شکستند
نامردها دست دعایت را شکستند
زیر لگدها ساق پایت را شکستند

چیزی برای تو به جز ماتم نمانده
نای مناجاتی برایت هم نمانده

شیعه هنوز از غُصّه ات تشویش دارد
داغ تو را در سینه بیش از پیش دارد
سِندیِ ملعون بد زبانش نیش دارد
روی لبش دشنام قوم و خویش دارد

با ذکر مادر درد پهلو می کشیدی
داغ حسن را کنج زندان می چشیدی

در این قفس بال و پری دیدم؟ندیدم
جز روضه چیز دیگری دیدم؟ندیدم
زیر عبایت پیکری دیدم؟ندیدم
جز استخوان لاغری دیدم؟ندیدم

داغ تو ما را کُشت ای فرزند زهرا
عَجِّل وفاتی خوانده ای مانند زهرا

با جوهر خون نامه ات توقیع گردید
اندوه تو در روضه ها توزیع گردید
آیه به آیه سوره ات تقطیع گردید
بر تختِ‌پاره پیکرت تشییع گردید

با این همه..،تو بی کفن ماندی؟نماندی
آقا!بدون پیرهن ماندی؟نماندی

اصلاً تنت آماج تیغ و نیزه ها شد؟!
از پشت سر راس تو از پیکر جدا شد؟!
آن‌گونه دور خیمه هایت شر به پا شد؟!
ناموس تو راهیِ شامات بلا شد؟!

پس هیچ دردی مثل درد کربلا نیست
پس هیچ داغی داغ شاه سرجدا نیست

شاعر:بردیا محمدی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

بس کن یهود زاده ،حرم را بهم نریز

هربار، خلوتِ سحرم را بهم نریز

من پا به سِن شدم سرِ زنجیر را نکش
با هر تکان ِ ضربه پرم را بهم نریز

هراستخوانِ لِه شده بد جوش میخورد
ارثیه هایِ پشتِ درم را بهم نریز

من هم شبیهِ مادرِ خود گیر کرده ام
ترکیبِ جسمِ مختصرم را بهم نریز

نامرد نامِ فاطمه را بی وضو مبر
با حرف هایِ بد جگرم را بهم نریز

مویِ سپیدِ من شده بازیِ دستِ تو
با ضربه ، هالة قمرم را بهم نریز

بردار پایِ نحسِ خودت را ز صورتم
تصویرهایِ چشمِ ترم را بهم نریز

گودال هم، نهیب زد عمه،برو سنان
این کشتة بدون سرم را بهم نریز

با نیزه ات عزیز ِ مرا زیرو رو نکن
بس کن حرام زاده حرم را بهم نریز

بر اسبهایِ تازه نفس گفت دختری
بانعلِ تازه ات پدرم را بهم نریز

فریاد زد رباب برو حرمله برو
با نیزه تربت پسرم را بهم نریز

شاعر:قاسم نعمتی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

غم آمده ست رفیقی رسیده پیش رفیقی
چه با مرام طبیبی عجب رفیق شفیقی

سیاه چال هم از او تو را دمی نگرفته
صعود کرده به پایین هلا چه طیِّ طریقی

به ساق پا غل و زنجیر معنی اش شده اینکه؛
به ضرب خنجر اضافه کنند ضربه ی تیغی

چکیده است به زنجیر،خون پای تو یعنی:
مرصع است حدیدی به سنگ های عقیقی

چنان به غیظ خودت کاظمی و کوه ترینی؛
که سطحی است تو را هر سیاه چال عمیقی

به حُسن خلق تو معذور نیست پیش تو مأمور
عجب حضور شگرفی عجب نگاه دقیقی

به جای اینکه شود ناجی جهالت یک قوم
نجات داده خود بحر را نجات غریقی

بعید نیست که در زیر آفتاب پس از حبس
تنت بخار شود وای این قدر که رقیقی

شاعر:مهدی رحیمی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

کیست این مرد که اوصاف پیمبر دارد

از قدم تا به سرش هیبت حیدر دارد

بی عصا آمده و حضرت موسی شده است
ریشه در سلسله ی حضرت جعفر دارد

بی سبب نیست اگر حاجت ما را داده
به لبش زمزمه ی سوره ی کوثر دارد

دلم از سوز غمش در تب و تاب افتاده
دلم از سوز غمش داغ مکرّر دارد

چند وقتی است که دنبال اجل می گردد
کنج زندان بلا روضه ی مادر دارد

چند وقتی است تنش سخت به هم ریخته است
اینقَدَر زخم، روی پیکر لاغر دارد

از روی تخته ی در، پیکر او بردارید
چند تا خاطره ی سوخته از در دارد

با عبا زود بپیچید به هم پایش را
اینکه اینگونه تنش ریخته دختر دارد

پیکرش از چه چنین بین گذر افتاده
یک نفر نیست تنش را ز زمین بر دارد

لااقل چند کفن بهر تنش آوردند
دست کم روی تن سوخته اش سر دارد

پسرش آمده بالای سرش اما باز
روضه خوانِ دل من روضه ی اکبر دارد

همه جا را تن صد چاک علی می بینم
بس که در پیکر خود زخم ز خنجر دارد

شاعر:وحید محمدی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

ای باب حوائجِ الی الله

در ملک خدا امام آگاه

ای بـاب مـراد خلق عالم
سر تا به قدم رسول‌اکرم

در هـر سخنت پیام قرآن
بر هر نفست سلام قرآن

در دیدهء دل چراغ نوری
موسای هزار کوه طوری

قبر تو چراغ اهل بینش
صحن تو بهشت آفرینش

کعبه است هماره زیر دِینت
تعظیم کند به کاظمینت

در حبس، به نُه سپهر ناظم
مشهورتر از همه به کاظم

ارباب کرم گدای کویت
چشم دل اهل دل به سویت

تو دسـت عنـایت خـدایی
از خلق جهان گره گشایی

در حبسی و خلق، پای‌بستت
سررشتۀ آسمان به دستت

حبس تو نهان ز چشم یاران
از اشک شبت ستاره باران

بر خاک، جمال نازنینت
گلبوسهء سجده بر جبینت

پیشانی خود نهاده بر خاک
بگذاشته پا به فرق افلاک

زندان تو محفل دعا بود
میعادگه تو و خدا بود

زنجیـر، سلام بر تو می‌داد
از دوست پیام بر تو می‌داد

اینجا که فراق نیست در بین
بر توست مقام قاب قوسین

اینجا که تجلی خدایی‌ست
تاریکی حبس، روشنایی‌ست

قرآن زده بوسه بر لب تو
العفو، نوای هر شب تو

در حبس به جز خدا ندیدی
خود را ز خدا جدا ندیدی

دردا که بدان جلال و جاهت
زندان تو گشت قتلگاهت

ای روح لطیف رنجه دیده
هر صبح و مسا شکنجه دیده

آب وضوی تو اشکهایت
خون بود روان ز ساق پایت

افسوس که حرمتت شکستند
بازوی تو را به حبس بستند

ای پاسخ مهربانیت قهر
ای قلب تو پاره پاره از زهر

آثار شکنجه در تنت بود
زنجیر ستم به گردنت بود

با آن همه دختـر و پسرها
رفتی ز جهان غریب و تنها

معصومه کجاست؟ تا که آید
زنجیـر ز گـردنت گشاید

ای یوسف عترت پیمبر
تابوت تو بود تختهء در

آخر بدنت به اوج عزّت
تشییع شد ای غریب عترت

کردند ز پیکر تو تجلیل
می رفت به عرش، بانگ تهلیل

بس نوحه که در غمت سرودند
زنجیر ز گردنت گشودند

با آن همه زخم حلقهء غُل
کردند نثار پیکرت گُل

دیگر نزدند بر تنت سنگ
از خون جبین نشد رخت رنگ

دیگر به سرت نخورد شمشیر
دیگر نزدند بر دلت تیر

دیگر نبرید کس سرت را
در خون نکشید پیکرت را

دیگر سر تو نرفت بر نی
در طشت طلا و مجلس می

بردند به دوش پیکرت را
دیگر نزدند دخترت را

دارم به دل آه سینه سوزی
چون روز حسین نیست روزی

تا شیعه توان گریه دارد
باید به حسین اشک بارد

تا از دل شیعه ناله خیزد
«میثم» به حسین اشک ریزد

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

دیگر دلم به سیر چمن وا نمی‌شود

دیگر نشاط، هم نفس ما نمی‌شود

حتی اگر مسیح، طبیب دلم شود
دارد جراحتی که مداوا نمی‌شود

موسی اگر کند گذری سوی کاظمین
دیگر روان به وادی سینا نمی‌شود

از زخم‌های سلسله چون یاد آورم
زنجیر شعله از جگرم وا نمی‌شود

یک تن نگفت سلسله در آن سیاه چال
درمان زخم گردن مولا نمی‌شود

حبس و شکنجه، قعر سیه چال و سلسله
این احترام یـوسف زهرا نمی‌شود

گویی که آن ستمگر حق ناشناس را
جز با شکنجه عقده دل وا نمی‌شود

معصومه تسلیت که نصیب تو بعد از این
دیـگر زیـارت رخ بـابا نمی‌شـود

مولای من کسی است که در حبس سال‌ها
غـافل دمی ز حی تعـالی نمی‌شود

“میثم”هر آنچه بر سر عبد خدا رود
عبد خداست، بنـدۀ دنیـا نمی‌شود

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

ای امید همه ، ای چاره‌ی حیرانی‌ها

ای دوای همه‌ی درد و پریشانی‌ها

سفره‌ات کرد نمک‌گیر همه‌ دنیا را
روضه‌ات راه نجات همه زندانی‌ها

سیدی دست مریزاد ! رسیده یک عمر
کرم ایل و تبار تو به ایرانی‌ها

عاشقی در همه جا دردسری بود ولی
ما رسیدیم از عشق تو به آسانی‌ها

نَفَس گرم تو با آن زن بدکاره چه کرد؟
که گذشت از همه‌ی بی سر و سامانی‌ها

قتلگاه آمده‌ای یا که به زندان آقا؟
ساق پایت چه شده؟ وای ازین جانی‌ها

تازیانه، غل و زنجیر، جسارت، دشنام
چارده سال تو بودی و پریشانی‌ها

یوسف فاطمه و تخته در و چار غلام
کرده تغییر چرا رسم مسلمانی‌ها

پیکرت روی زمین ماند، نماندند اما_
دختر و خواهر تو بین بیابانی‌ها
**
سر جدت که جدا شد، همگی شیر شدند
شمر آمد به حرم، کرد رجز خوانی‌ها

شاعر:محمد حسین رحیمیان

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

فلق در سینه اش آتش فشانِ صبح گاهی داشت

که خون آلوده پیغام از کبوتر های چاهی داشت…

طراوت در هوا از ریشهء زنجیر می روید
زمین در خود سپیداری در اعماق سیاهی داشت

مگر خورشید را هم می توان خاموش کرد آخر
کسی از تیرهء شب در سرش افکار واهی داشت

عبایی روی خاک افتاده بود از خاک خاکی تر
که در آن نخ نما آغوش، اسرار الهی داشت

کدامین گل به جرم عطر افشاندن گرفتار است؟
مگر او نیت دیگر به غیر از خیر خواهی داشت

هماره آه او خرج دعا بر مردمان می شد
اگر در سینه اش یارای آهی گاه گاهی داشت

به تسبیحش قسم زنجیرهء عالم به دستش بود
چنین مردی کجا در سر خیال پادشاهی داشت

چه بنویسم از آن گودال، ازآن قعر السجون، از زخم
از آن زندان که حکم روضه های قتلگاهی داشت

تمام کشور من کاظمین کوچک مردی ست
که در هر گوشه ای از خاک ایران بارگاهی داشت

تمام سرزمینم غرق در موسی بن جعفر شد
تو حول حالنایی، حال و روزم با تو بهتر شد

تو مثل جان درون خاک من هر گوشه پنهانی
تو شیرازی، خراسانی، قمی، آری تو ایرانی

کنون دریای طوفانی ست ایران ناخدایی کن
نمک گیر تبار توست این کشور دعایی کن

شاعر:سید حمید رضا برقعی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

این عشق آخر می کند کار خودش را

این دیده ی تر می کند کار خودش را

با دست خالی بر نمی گردیم،یعنی
موسی بن جعفر می کند کار خودش را

اشکی که جاری می شود در بین روضه
فردای محشر می کند کار خودش را

مستی دو چندان می شود در پای ایوان
الحق که ساغر می کند کار خودش را
**
جان می سپارم آخرش در کاظمینت..
اینبار نوکر می کند کار خودش را

شاعر:احسان نرگسی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

همیشه سهم آب و نان ما چندین برابر بود

چرا که رزق ما از سفره‌ی موسی‌بن‌جعفر بود

اگر باب‌الحوائج خوانده می‌شد علتش این است؛
که با قلب شکسته مرهم دل‌های مضطر بود

زن بدکار و بُشر حافی و مردان زندان‌بان
به لطف او برای هرکسی ایمان میّسر بود

عذاب شیعیان یا قعر زندان؟ انتخاب از او
به دوشش بار جرم دوستان تا روز محشر بود*

اسیری که تمام مدت آزادی‌اش تنها
زمان رفتن از زندان به یک‌زندان دیگر بود

امام مهربانِ مسلمین افطار هر روزش
به دست سندی‌بن‌شاهک ملعون کافَر بود

اگرچه عاقبت آزاد شد، اما همه دیدند
که بر یک تخته‌پاره در غل و زنجیر، پیکر بود

به یاد مادرش افتاد هرکس دید جسمش را
به او گفتند؛ “صارت کالخیال” از بس که لاغر بود

شاعر:مجتبی خرسندی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

ساقم شکست و پا به روی استخوان گذاشت

قدری نفس برای منِ ناتوان گذاشت

چسبیده بود حلقه‌ی زنجیر بر تنم
زنجیر را کشید و نمک جای آن گذاشت

بدکاره هم عوض شد و سَندی عوض نشد
با تازیانه رفت و مرا نیمه‌جان گذاشت

می خواست تا که دادِ مرا دربیاورد
با ناسزا مقابلِ من تکه نان گذاشت

می‌خواستم قنوت بگیرم ولی نشد
این دردِ دست روی لبم  الامان  گذاشت

زیرِ عبا به سجده‌ی من اعتنا نکرد
آمد به دورِ گردن من ریسمان گذاشت

یادِ سه‌ساله بودم و شامی که  در بغل
لب را به زخمهایِ نوکِ خیزران گذاشت

من جای سجده بود به پیشانی‌ام ولی
زخمی به روی صورت او ساربان گذاشت

گودال بود  سجده گَهَم ،  نه سیاه چال
هرکس رسید ،  پا به رویم ناگهان گذاشت

گودال بود و فاصله کم بود و حرمله…
زانو زد و  سه‌شعبه‌ی خود در کمان گذاشت

یک نانجیب نیزه‌ی خود را کشید و رفت
بعدش سنان رسید به جایش سنان گذاشت

این سالها که رفت و رضایم بزرگ شد
در سینه داغِ دیدن معصومه جان گذاشت…

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

آنکه نوری در کنارش قدر یک سوسو نبود

آه ، تب می کرد و غیر از ناله ش دارو نبود

کاش حتی آسمان می شد ملاقاتش کند
کاش زندان این قَدر تاریک و تو در تو نبود

سهمِ این آقاترین شد بدترین روزگار
آنکه با این مهربان ، یک لحظه هم خوش رو نبود

بارها مویش پریشان گشت و یاد از کوفه کرد
کاش نزدش ، یکدم این نامردِ خولی خو نبود

زیر بارِ تازیانه آنقدر وا رفته بود
این که بر تن داشت دیگر شکل یک بازو نبود

ذکرِ غم کن تا رسیدی از درِ باب الجواد
یک نفر هم وقت جان دادن کنارِ او نبود

بعد ، با ابن شبیب این را بخوان و گریه کن
پیکرش یک سو نبود و حنجرش یک سو نبود

شاعر:حامد آقایی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

دارد نشان یوسف از زندان

بر شانه های باد می آید
اما نمیدانم چرا دارد
پیراهن از بغداد می آید

وَجعل مِن اَهلی خواند و هارون را
موسی کنار خود برادر دید
موسی بن جعفر را چرا هارون
با منطق بیداد می آید

سی شب کجا موسی!؟چه میخوانی؟
پایان ده اَتممنا بِعشرت را
موسای ما را چارده سال از
زندان به زندان یاد می آید

هم خشمگین است از ستمکاران
هم کاظمین الغیظ بر یاران
هرکس امام المتقین شد هان !
با جمعی از اضداد می آید

زندان عبادتگاه شد با او
بدکاره هم آگاه شد با او
اصلا از این آقا مگر کاری
جز یاری و امداد می آید!؟

خَلِّصنی از زندان از این آزار
یارب ! چُنان کز سنگ و آهن، نار
وقتی که از در وقتی از دیوار
غم می چکد فریاد می آید

زندانی بغداد ما کارش
با سِندی بن شاهِک افتاده است
سم کار خود را می کند آخر
هر کار از این جلاد می آید

ایرانیان شوق خراسان را
در کاظمینش جستجو کردند
بوی زیارتنامه ی او نیز
از صحن گوهرشاد می آید

باب الحوائج اوست یعنی ما
هر وقت مشهد آرزو کردیم
دیدیم بوی حضرت کاظم
از پنجره فولاد می آید

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

شکر خدا نعش تو را بی سر ندیدند

زخم سنان بر روی آن پیکر ندیدند

شکر خدا که شیعیان بودند آن روز
مردم تو را بی یار و بی یاور ندیدند

شکر خدا آن روز دخترها نبودند
پای تو را آن لحظه ی آخر ندیدند

دوری تو از خانواده بد نبوده_
_وقتی تنت را این چنین لاغر ندیدند

ساقت شکسته بود اما سینه ات را
در زیر پای سرخ یک لشکر ندیدند

آقا خدا را شکر مردم حنجرت را
درگیر با کندی یک خنجر ندیدند

هر چند روی تخته ی در بود جسمت
اما در آن زخمی ز میخ در ندیدند

هم دخترت رنگ اسارت را ندیده
هم خواهرانت غارت معجر ندیدند

هم پیکرت عریان نمانده روی خاک و
هم غارت انگشت و انگشتر ندیدند

جانم فدای آن غریبی که به جسمش
جایی برای بوسه ی خواهر ندیدند

شاعر:وحید محمدی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

آسمان روی زمین جایی به جز زندان نداشت

غربتش را، آشنایی غیر زندانبان نداشت

بی‌ملاقاتی‌ترین زندانی قعر زمین
وقت تنهایی به جز از آسمان مهمان نداشت

ارثِ مَحبس بود، از زندان به زندان می‌رسید
عمرِ زندان‌ سر می‌آمد؛ حبس او پایان نداشت

«ربِّ خَلِّصنی» پرِ پرواز از دیوار بود
جان برای پر کشیدن از تن او جان نداشت

روزهایش شب، شبش شب، کورسویی هم نبود
صفحه‌ی تقویمِ عمرش جز شب هجران نداشت

اشک‌هایش سیلی و شلاق را مغلوب کرد
آسمان در چله‌اش چیزی به جز باران نداشت

نور در زنجیرِ ظلمت هم پر از تنویر بود
آفتابی که فرار از نور او امکان نداشت

در عبایش داشت چترِ «اَلَّذینَ آمَنوا»
می‌گشود آن‌ را برای هر کسی ایمان نداشت

«لَن‌ترَانی» پاسخِ موسای آل‌الله نیست
نورِ مطلق چیزی از آیینه‌اش پنهان نداشت

شاعر:رضا قاسمی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

هر ز پا افتاده ای را ، دست یاری میدهی

بی‌قراری های هر دل را قراری میدهی

دل ، اگر عشقت نباشد،مشت خاکی بیش نیست
این تو هستی که به این دلها عیاری میدهی

ای که روزی میخورد کل زمین از یمن تو
شوق باران را تو بر ابر بهاری میدهی

روی پاهای خودش می ایستد سخت و سترگ
تا به کوه از خاک پای خود غباری میدهی

باز عزراییل در بین فدایی های تو
بانگ سر داده که (اذن جان نثاری میدهی؟)

از نگهبانان زندان وصف تو باید شنید
هرزن بدکاره را چون بند و باری میدهی

من بدهکار توام اما نمی آری به روم
ای که نان سفره ام را هم تو داری میدهی

شاعر:محمد کابلی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

قرعهٔ غربت به یار آشنا افتاده بود

فتنه هایِ زهر در جام بلا افتاده بود

درد غالب شد به قلبش، لحظه لحظه لرزه بر
دستهایِ حضرتِ مشکل گشا افتاده بود

با نفسهایی سرآسیمه جدالی سخت داشت
استخوانِ سینه اش در تنگنا افتاده بود

خورد مظلومانه بر دیوارِ زندان صورتش
حضرتِ باب الحوائج بیهوا افتاده بود

شد عبایش گرد و خاکی؛ خورد لب‌هایش ترک
رنگ و رو از چهرهٔ آقایِ ما افتاده بود

هم کبودی بر تنش، هم روی ساقِ پایِ او
ردّی از زخم ِ غل و زنجیرها افتاده بود

زهر با خود حنجرش را تکه تکه بُرده بود
با عطش یادِ شهیدِ کربلا افتاده بود

پیکرش رویِ پلِ بغداد جانم را گرفت
دل؛ پریشانحال یادِ بوریا افتاده بود

لرزه ها و ضجه ها انداخت بر ارکانِ عرش
خنجر کندی که در کارِ قفا افتاده بود

سنگ می بارید با شمشیرِ برّان بر تنش
در کنارِ خونِ در جریان؛ عصا افتاده بود

آبروی هر دو عالم بی کفن؛ عریان؛ سه روز
بر تنِ صحرایِ ماریه رها افتاده بود!

شاعر:مرضیه عاطفی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

بازهم خورشید پشت ابر پنهان می شود

باز هم مولایمان راهی زندان می شود

آری آن شب زنده دار تا سحر محو سجود
آنکه در وقت عبادت دیده گریان می شود

روزه دار روز ها و روضه دار شب به شب
جای جای صورت او جای باران می شود

ما گدایان را دعا کرده سر سجاده اش
درد نوکرها به لطف اوست، درمان می شود

حاجتش را بی برو برگرد می گیرد گدا
در حریم کاظمین او که مهمان می شود

بر در این خانه حتی انبیا جاروکشند
حضرت موسی درِ این خانه دربان می شود

واژه واژه حرف هایش چون چراغِ روشن است
بُشرحافی با کلامش اهل ایمان می شود

آن زن رقاصه آمد پیش او قدیسه شد
با نگاه لطف او کافِر مسلمان می شود

سِندیِ شاهِک چقدر آقای ما را زجر داد
ناله ی “خلصنی یا ربَ”ش دو چندان می شود

ساق پایش خرد شد در قعر این زندان تنگ
روزهای آخری رنجور و نالان می شود

عاقبت زهر خودش را ریخت زهر لعنتی!
حال آقا روز آخر چه پریشان می شود

روی یک تخته تنش افتاده، اما باز شکر
لااقل دارد لباس، این غُصه جبران می شود

کربلا اما تنی در قتلگاه افتاده بود
غرق تیر و نیزه و زخمی و عریان می شود

شاعر:علی میر حیدری

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

حال زارش را ببین حال بکایش را ببین

بین این زندان بی روزن صفایش را ببین

زحمت زنجیر دارد در قنوت نافله
باهمین دست ورم کرده دعایش را ببین

سرفه های خونی اش بدکاره را‌ هم پاک کرد
در مریضی هم دم مشکل گشایش را ببین

یک نفر میگفت موسی رفته از زندان مگر؟!
یکنفر میگفت نه؟ زیر عبایش را ببین!

آن امامی که‌ به تخت عرش اعلی می نشست
در سیه چالش بیا امروز جایش را ببین

آنقدر زنجیر سنگین بود ساقش خرد شد
دل اگر داری خودت اوضاع پایش را ببین

دست بر دیوار سنگی زد رخش آتش گرفت
نوکر زهرا!گریز روضه هایش را ببین

لیله القدر نبی در پشت در آتش گرفت
دستهای شرمسار مرتضایش را ببین

چادر زهرا پرش به چادر زینب گرفت
از مدینه روضه های کربلایش را ببین

سنگ خورد و مشت خورد و به نماز شب نشست
در سجود این خدای غم خدایش را ببین..

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

غمی ویران‌تر از بغض گلو افتاده در جانش

بزرگی که زبانزد بود در این شهر ايمانش

کسی که از خلیفه تا گدای کوچه‌گرد شهر
نمک‌پرورده بود از سفره‌های فضل و احسانش

به حکمت، آیه آیه از لبش والعصر جاری بود
به رحمت، هر سحر فوج ملک بودند مهمانش

سكوت اشک زهرا بود و باید خواند دریایش
شکوه نام حیدر بود و باید خواند طوفانش

کسی از پشت این در دست خالی برنمی‌گردد
مگر بخشیده باشد حضرت موسی دوچندانش

به عطر ربنای جاری بین قنوت خود
بهشتی آفریده گوشۀ تاریک زندانش

نگاهش قبلهٔ خورشید و از زیبایی‌اش این بس،
بگویم هست ماه آسمان آیینه‌گردانش

دلش آشفته‌تر از تشنه کامی‌های عاشوراست
عطش پشت عطش می‌ریزد از لب‌های عطشانش

گلو می‌داند این بغض نفس‌گیر صدایش را
که حتی کوه باشد می‌کند این داغ ویرانش…

شاعر:مهدی حنیفه

________________________________________________

شعر مرثیه امام موسی کاظم (ع)

ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانی‌ست

درون سینه‌ام از غصّه، آه زندانی‌ست

نه فرصتی نه توانی که راز دل گویم
بیان راز دلم در نگاه زندانی‌ست

ستاره‌ها اگر از آسمان فرو ریزند
بُوَد روا که به زنجیر، ماه زندانی‌ست…

ز تیرگی، شب و روزش تفاوتی نکند
به محبسی که ولیِ اله زندانی‌ست

ز اشک دیده چراغی مگر بر افروزد
سپیده‌ای که به شام سیاه زندانی‌ست

خبر دهید به زهرا که یوسف دگرت
به جُرم اینکه ندارد گناه زندانی‌ست

شاعر:استاد سید رضا مؤید