آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

0
اشعار شب نهم محرم 1445-1402 -

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

خدا کند که دگر خیمه ای بنا نشود
بنا اگر شده بی صاحبش رها نشود

خدا کند که قد و قامت یلان غیور
کنار جسم برادر ز غصه تا نشود

خدا کند که اگر هر که داغ دید و شکست
شبیه آینه ی خُرد کربلا نشود

عموی ساقی من مشک را به دوش انداخت
دعا کنید که دستش ز تن جدا نشود

عمود خیمه که افتاد عمه ام آمد
به معجرم گره ی کور زد که وا نشود

شاعر:محسن ناصحی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

کشید چشمِ تو خورشید کامل ما را
گرفته وسعتی از نور ، محفل ما را

به سمت جَذْبه‌ی داغ تو جذب خواهد شد
هر آنکه خوب ببیند دلایل ما را

همه، بنی اَسَدِ بوریا‌به‌دستِ توائیم
به گُودِ عشق کشاندی قبایل ما را

همیشه پرچم تو روی دوشِ این خانه است
غمت حسینیه کرده ست منزل ما را

هزار روزَنِ اُمّید را در آن وا کن
لباس کهنه ی خود فرض کن دل ما را

چِقَدر تیغ فراقِ تو کُشته‌مُرده گرفت…
خودت قصاص کن این‌بار قاتل ما را

قسم به دامن آتش گرفته ی طفلت
شرارِ هجر تو سوزانده حاصل ما را

منِ نشسته دمِ در..،غذا نمی خواهد
به کربلا برسان دست سائل ما را

اواخر همه ی ما کنارِ جز تو مباد!
تویی که خاطره کردی اوایل ما را

فرات؛ مِلکِ سند خورده‌ی اباالفضل است
سپرده اند به عبّاس ساحل ما را

همین که خورد زمین..،دستگیر عالم شد
هزار مرتبه حل کرده مشکل ما را
▪️
▪️
نوشته اند سرش روی نیزه بند نشد
همین به ضَجّه رسانده مقاتل ما را

عقیله بعد علمدار رو به علقمه گفت:
خدا بخیر کند وضع محمل ما را

سنان یکی دو قدم مانده تا بمن برسد
تو نیستی بِکِشی حدِّ فاصل ما را

شاعر:بردیا محمدی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

در حرم چشم انتظارانِ فراوان داشت حیف
علقمه بی تاب بود آنروز مهمان داشت حیف

سهم آبش را سه روزی سهم طفلان کرده بود
روی لبها از ترک زخمی نمایان داشت حیف

رفت سمت خیمه‌ها  اما هوا تاریک شد
علقمه از تیر و تیغ و نیزه باران داشت حیف

خم شده بر مشک اما دستها را جا گذاشت
این پناه خیمه‌ها ردی شتابان داشت حیف

یک سه‌شعبه آمد و در جا سه جایش را شکست
حیف شد ماه حرم انبوهِ مژگان داشت حیف

مشک را وقتی به دندان داشت چشمش را زدند
مشک را وقتی به دندان داشت دندان داشت حیف

کم‌کم از قد رشیدش در مسیرش ریخت ریخت
کاشکی این ضربه‌های سخت پایان داشت حیف

با سه‌شعبه ناگهان اُفتاد با صورت زمین
بین صدها درد ، این دردی سه چندان داشت حیف

خورد با صورت زمین  پهلویش اما درد کرد
خورد پیش مادری که دست لرزان داشت حیف

می‌زدند و دور می‌گشتند و هی می‌آمدند
لشگری که چند صد قاری قرآن داشت حیف

تا تکان می‌خورد  جمعیت به هرسو می‌دوید
لشگری که تیغ عریان داشت او جان داشت حیف

خواهری از  خیمه دارد روسری می‌آورد
مادری بی شیر هم  طفلی به دامان داشت حیف

دخترک کنج خرابه دست بر مویش کشید
با خودش می‌گفت روزی هم عمو  جان داشت حیف

شاعر:حسن لطفی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

سخت است یل باشی ولی با دستِ بسته
لعنت بر آن کس که غرورت را شکسته

دیدند روی تو حرم حساس هستند
با یک امان نامه غرورت را شکستند

فامیلِ بد را تو نشد ساکت بسازی
با آبرویت پیش ِ زینب کرد بازی

اما تو فرزند امیرالمومنینی
در معرفت آیینهٔ ام البنینی

شمر و امیرش را چه رسوا ساختی تو
آب دهان بر نامه اش انداختی تو

گفتی که من تا آخرش پای حسینم
با نوکری او امیر عالمینم

ای کاش آقا دیده از دریا نبندد
با ریسمان صبر دستم را نبندد

ای کاش وقت حمله رویم را بگیرد
ترسم که حکم صبر ، بازویم بگیرد

سخت است یل باشی ولی با دست بسته
بینی که نا محرم حریمت را شکسته

من مرده باشم دست زینب را ببندند
وقت زمین خوردن به ناموسم بخندند

با تیر چشمانم الهی پاره باشد
اما نبینم خواهرم آواره باشد

من حاضرم نیزه به چشمانم نشیند
اما کسی یک موی زینب را نبیند

بر صورت من آی لشگر پا گذارید
پوشیه را از روی زینب بر ندارید

شاعر:قاسم نعمتی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

بر شانه گرفتیم از اول علم ات را
بر سینه نشاندیم سپس داغ غم‌ات را

در روضه و در سینه زنی های محرم
خواندیم فقط شعر تر محتشم‌ات را

((ای اهل حرم میر و علمدار)) که گفتیم
هی باد نشان داد به عالم علم‌ات را

ما فاصله داریم که احساس نکردیم
آغوش پر از لطف و لطیف حرم‌ات را

هرگز نفروشیم به جنات پر از شور
شیرینی این عشق پر از پیچ و خم‌ات را

شاعر بِنِشین گریه کن از درد فراق‌اش
بگذار زمین دفتر شعر و قلم‌ات را

شاعر:سجاد روانمرد

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

سقا به آب، لب ز ادب آشنا نکرد
از آب پُرس از چه ز سقّا حیا نکرد

تجدید شد وضوی نماز امام عشق
بیهوده دستِ خویش به آب آشنا نکرد

تن چاک چاک دید و به بیداد، تن نداد
سر شد دو تا و قد برِ دونان، دو تا نکرد

«غیر از دمی که مشک به دندان گرفته بود
در عُمرِ خویش خندهٔ دندان‌نما کرد»

دندان کند کمک، چو گره وا نشد ولی
دندان او هم آن گره بسته وا نکرد

معراج او به روی زمین شد ز پشت زین
همچون نَبی عروج به سوی سما نکرد

مسجود را ندیده سر از سجده برنداشت
حقِّ سجود عشق، چو او کس اَدا نکرد

شاعر:استاد علی انسانی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

نوای سینه به هر دم فقط اباالفضل است
یگانه صاحب پرچم فقط اباالفضل است

رعیت‌اند همه خلق و پادشاه است او
بدان که مالک ما هم فقط اباالفضل است

کسی که زینب کبری به او قسم می‌خورد
یقین بدان که در عالم فقط اباالفضل است

کسی که بُرد غم او… نگاه زینب را
میان هاله‌ای از غم فقط اباالفضل است

در آن مکان که دودست بریده افتاده
نوشته صاحب زمزم فقط اباالفضل است

ز چشم پاره ی او می‌توان چنین فهمید
به چشم فاطمه مَحرم فقط اباالفضل است

میان آن همه عاشق که جان فدا کردند
شهید خط مقدم فقط اباالفضل است

شاعر:مجتبی روشن روان

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

رو کرده هر آیینه به آیین اباالفضل
هر کس که مسلمان شده با دین اباالفضل

از جانب خورشید به من مرحمتی شد
چون گوش سپردم به فرامین اباالفضل

لب‌تشنگی آل عبا چیز کمی نیست
از منظر چشمان جهان‌بین اباالفضل

ای کودک شش‌ماهه که در لحظه‌ی رفتن
لبخند تو شد مایه‌ی تسکین اباالفضل

شرمندگی از اهل حرم هست پدیدار
از حالت پیشانی پُرچین اباالفضل

زیباتر از این چیست که در معرکه‌ی عشق
زهرا برسد بر سر بالین اباالفضل

هستیم گدایانِ درِ خانه‌ی عباس
هستیم به عالم همه مسکین اباالفضل

او باعث و بانی شده تا شعر بگویم
دریای معانی شده تا شعر بگویم

شاعر:احمد علوی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

این ریشه‌ی عشق است؛ از دل کندنی نیست
بالاتر از فهم است؛ پس فهمیدنی نیست

هرکس دلش گیر است یکجایی به هرحال
من که دلم این روزها ام البنینی‌ست

با اینکه اصلاً زاده‌ی ام البنین است
آشفته‌تر از فاطمه امشب زنی نیست

این خانواده کلهم نور‌اند، يک نور
پس بچه‌ی این پنج تن که ناتنی نیست

در شهر ما نامش به روی ارمنی‌هاست
هرچند این باب الحوائج ارمنی نیست

ما با فرات کربلایش قهر کردیم
چون بعد او این آب‌ها که خوردنی نیست
**
تیری که به مشکش زدید عباس را کشت
دیگر نیازی به عمود آهنی نیست

 شاعر:گروه یا مظلوم

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

تمام عرش با هفت آسمان افتاده بر پایش
شبانه روز می چرخد زمین دورِ قدمهایش

نگاهش نافذ و گیراست مخصوصا دم ِ پیکار
صلابت پرور است و مردِ میدان! مثلِ بابایش

أباالفضل(ع) است و زانو میزند پیشَش فضیلت ها
به میدانِ جوانمردی و غیرت نیست همتایش

همینکه راه می آید فراری میشود دشمن
أشِدٌاءُ علَیَ الکفّار یعنی قدّ و بالایش

مبادا لحظه ای وقتِ غضب شمشیر بردارد
که عزرائیل می آید به همراهِ بلایایش

دخیلِ دستهایش بود اهل عالمی اما
علمدارِ همه عالم؛ رقیه(س) بود دنیایش

برای دردمندان یک نخی از چادر زینب(س)
به دورِ نسخه می پیچد؛ فدایِ این مداوایش

شنیدم از حسین بن علی(ع) دل برده هر لحظه
تبرّی و توَلّایش ، تولّی و تبرّایش

بنا شد در مصافِ کربلا؛ باشد فقط سقّا
به رویِ هر دو چشمش بود دستوراتِ آقایش

همین شد که نخورد آب و به جایش تیرِ بی وجدان
اصابت کرد بر آن چشم ِ از عصیان مُبرّایش

برایش نیزه ها را کاملا با زهر آغشتند
زدند و کِل کشیدند و مهیّا شد تماشایش

دو دستش شد قلم در علقمه باب الحوائج شد
به دستِ حضرتِ زهرا(س) محوّل شد تسلّایش!

شاعر:مرضیه عاطفی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

رفت از خیمه به دنبالش دل ارباب رفت
رفت از خیمه به دنبالش حرم از تاب رفت

آب باید محضِ پابوسی می‌آمد خدمتش
کار دنیا را ببین، دریا به سوی آب رفت

ریخت از مشک عمو سوغات اصغر بر زمین
گریه کرد عباس اما حرمله شاداب رفت

حیف که ادرک اخایش به کمانداران رسید
قبل از ارباب این صدا تا دشمن ناباب رفت

محضر چشمش سه شعبه تشنه آمد با شتاب
از میان کاسه‌ی چشمش ولی سیراب رفت

با کُلاخودش به روی آسمان خط می‌کشید
علقمه! او را چه شد قد رشیدش آب رفت؟

قطعه قطعه شد که کوچکتر شود پیش حسین
آری از نزد بزرگ قوم با آداب رفت

از مزار کوچکش پیداست با جسمش چه شد
شد پریشان‌خاطر از غم، هر که در سرداب رفت

شاعر:گروه یا مظلوم

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

ریخت بر هم با زمین افتادنت دنیای من
دیدی آخر چشم خوردی، خوش قد و بالای من!

پیشمرگ من شدی و پیشمرگ خواهرم
تیرخوردی، نیزه خوردی، جای زینب، جای من

قید مشکت را بزن با من سوی خیمه بیا
بعد ازین هرکس که حرف از تشنگی زد پای من

مسجد کوفه‌ست اینجا یا کنار علقمه؟!
فرق عباس است یا فرق سر بابای من!

انقدر بازو زمین کوبیدی آبم کرده‌ای
داغ تو پشت مرا خم می‌کند دریای من

این خجالت چه بلایی بر سرت آورده است
قدّ یک طفل است اینجا قامت سقای من

دارد از امروز خولی فکر معجر می‌کند
وای بر امروز من، ای وای بر فردای من…

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

لحظه‌ای آمدی که افتادم
پیشِ پایت نشد که برخیزم
تو برایِ من اشک می‌ریزی
من برایِ تو اشک می‌ریزم

دست‌هایم قلم شد و بی دست
از بلندایِ مرکب افتادم
بگذر از من اگر به محضرِ تو
اینچنین نامرتب افتادم

روزِگاری عجیب دارم من
از حرم شرم می‌کند سقا
من که امیدِ یک جهان هستم
غصه‌ی مَشک می‌خورم حالا

تیرها چون به سَمتِ من آمد
سنگری دورِ مَشکِ خود بودم
آبرویم که ریخت رویِ زمین
شاهدِ سیلِ اشکِ خود بودم

بدتر از این نمی‌شود حالا
قحطِ آب است و من زمین‌گیرم
به سکینه بگو که شرمندم
با همین شرم و غصه می‌میرم

جانِ من فکرِ دیگری بهرِ
آن لبِ خشکِ خردسال کنید
رفتی از من به اهلِ خیمه بگو
این دَمِ آخری حلال کنید

مادرت آمده به بالینم
السلام علیک ای بانو
کمرت را گرفته‌ای، او هم
دستِ خود را گرفته بر پهلو

برو از پیشِ من نمان اینجا
ساعتی بعد، بینِ گودالی
هیچکس پیشِ تو نمی‌ماند
آن زمان که خودِ تو پامالی

من و تو می‌رویم اما من
به فدایِ غمِ دلِ زینب
وَ قرارِ من و شما باشد
رویِ نیزه مقابلِ زینب

شاعر:مهدی قربانی

_________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عباس (ع)

بنویسید ابالفضل، بخوانید حیا
بنویسید علمدار، بخوانید وفا

هیچکس مثل ابالفضل نگیرد دستی
بنویسید زحاجات، بخوانید روا

بنویسد که سقاست، بخوانید خجل
قول دادست که آبی برساند اما

مشک افتاد و تو افتادی  و ارباب افتاد
پای گهواره‌ی طفلش زنی افتاد از پا

بعد تو دشمن تو اهل جسارت بشود
بعد تو زینب تو سوی اسارت برود

شاعر:موسی علیمرادی

اشعار شب هشتم محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

1
اشعار شب هشتم محرم 1445-1402

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

نجف به مضجع پاک توباسلام رسیده
به پایبوسی تومسجدالحرام رسیده

عجب نباشداگرعرش هم زده زانو
چنین به حائر قدسی توامام رسیده

بلندمرتبه شدهرکه برتواشکی ریخت
بلندگریه نموده به این مقام رسیده

کسی کنارتنت دادمی کشدکه خودش
به دادمردم عالم عَلَی الدوام رسیده

تن توبنددل زینب است، پاره شده
پس ازتوجان به لب شاه تشنه کام رسیده

تنت شبیه اذان پخش شد،جگر گوشه!
اذان توسرنیزه به شهرشام رسیده

کنار پیکر تو زینب آمده اما
شمیم حضرت صدیقه بر مشام رسیده

بگو که تیزی مِقراض یا نوک مسمار
بگو به پهلوی زخمیِ تو کدام رسیده

چقدر دشنه تشنه! چقدر زخم عمیق!
صدای هلهله ها هم به بار عام رسیده

برای بردن جسم تو ده نفر کم بود
عبای مصطفوی نیز از خیام رسیده

شاعر:محسن حنیفی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

به چشم اهل حرم علی جان به یک بدن احمدی و حیدر
و پرچم دشمن است خیبر و کربلا غزوه‌ایست دیگر

ز ایل ما اولین قتیلی بزرگی از تیره‌ی خلیلی
برای حق بودنم دلیلی علی ما نائب پیمبر

اذان بگو بر مناره‌‌ی دل تو هم قم اللیل یا مزمل
بگو به الله اکبر تو دوباره الله باشد اکبر

تویی که در خنده‌ات بهشتی تویی که در خشم خود جهنم
بزن به قلب سپاه دشمن که تیغ برّان توست محشر

وداع جانسوزت از حرم را و گریه های برادرم را
مخور غم اشک خواهرم را به پیشوازت رسیده مادر

ز تشنگی آمدی به سویم لب تو بوسیده‌ام که گویم
من از تو شرمنده‌ام که چشمه نداشتم غیر دیده‌ی تر

چه شد تنت در میان دشمن هزار قطعه است در بر من
علی اکبر! علی اوسط! علی اصغر! علی پرپر

فقطعوک فقطعوک فقطعوک فقطعوک
یکی به نیزه یکی به نشتر یکی به قیچی یکی به خنجر

تو با شهادت به باد دادی تمامی زحمت علی را
ببین که ناموس ماست اینگونه ایستاده‌ست بین لشگر

شاعر:سید محمد حسین حسینی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

چه شرافت اینکه گدا شوم به سرای تو که سخا تویی
چه عنایت اینکه به ابتلا تو ببینی ام که شفا تویی

نبوی ثمر علوی پسر دُر فاطمی حسنی کرم
و شجاعتت همه چون پدر که تمام آل عبا تویی

جبروت محو جلال تو ملک است و میل وصال تو
حَسُنَت جمیع خصال تو که ورای مدح و ثنا تویی

به ضریح نزد حسین تو، پدرت چو کعبه و حِجر تو
حرم از وجود تو شش جهت همه قبله‌ی شهدا تویی

تو برای فدیه مرا بخوان به طواف دور سرت کشان
صنما به سعی تو ام چنان که صفا تویی و منا تویی

نه فقط به چهره محمدی تو چنان خلاصه‌ی احمدی
که نگفته آنکه به عمر خود سخنی ز روی هوی تویی

چو پدر در اوج هدایتش چو عمو به وقت سقایتش
تو چو عمه‌ای و حمایتش قمری و شمس و ضحی تویی

به وداع تلخ تو از حرم چه نهیب زد شه محترم
که رها کنید! علی اکبرم! همه غرق ذات خدا تویی

پدرت چو دیده تن تو را به کنار تو متحیرا
چه شده است پیکرت اکبرا که تمام کرب وبلا تویی

ولدی علی ولدی علی ولدی علی ولدی علی
ولدی علی ولدی علی ولدی علی همه جا تویی

شاعر:سید محمد حسین حسینی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

برای روضه‌ی اکبر، بیار امشب دل زارو
باید حتماً پدر باشی، بفهمی حال آقارو

نخ تسبیح و بازش کن‌، میون‌ِ جمعیت بنداز
صدا کن پیرمردی رو، بگو جمعش کن اینارو

نمی‌شه جمع و جورش کرد، تنی که ارباً اربا شه
باید سرهم‌ کنیش آروم‌، بذاری پیش سر، پارو!

شکاف پهلوشو تا دید، به یاد میخ در اُفتاد
حسین بالاسرِ اکبر، دوباره دید زهرارو

پاشو تا معجرم باشه، نذار موهام پریشون شه
داره زینب با این حرفا، به هم می‌ریزه دنیارو

جوونای بنی‌هاشم، کمک‌کارِ حسین بودن
چجوری یه جَوون مُرده، بگرده کل صحرارو؟!

یکی روی عبا می‌رفت، یکی زیر عبا می‌رفت
پسر تشییع شد حالا، ببین تشییع بابارو

تمام صورتش زخمه، تمام صورتش کنده‌ست
یکی پاشه توی خیمه، بگیره دست لیلارو

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

گویا که نگینِ روی انگشترم افتاد
وقتی به روی خاک، علی اکبرم افتاد

با ضربه‌ی نیزه، وسط معرکه دیدم
از پشت فرس، جلوه‌ی پیغمبرم افتاد

هم میوه‌ی دل بود مرا، هم پر پرواز
هم میوه‌ی دل چیده شد و هم پرم افتاد

دیدم که شده خُرد عصایم سر پیری
در هر قدمی تا بدنش پیکرم افتاد

بر صورت خونیِ علی بر سر زانو
با حالت حیرت زده، چشم ترم افتاد

آن قدر که با کینه بر او تیغ کشیدند
هر گوشه‌ای از دشت، گل پرپرم افتاد

شد گریه‌ی من باعث خندیدن دشمن
عمامه، کنار بدنش از سرم افتاد

دلشوره‌ی جان دادنم از خس خس اکبر
بر سینه‌ی پر عاطفه‌ی خواهرم افتاد

در خیمه بنی فاطمه با گریه به لیلا
گفتند که پیغمبر اهل حرم افتاد

شاعر:محمد جواد شیرازی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

سنگ‌ها صورت او را عوضم بوسیدند
تیرها سخت به آغوش علی چسبیدند

داشت می‌رفت به میدان قد و بالایی داشت
عمه‌هایش همگی دور سرش چرخیدند

سرو من تشنه به میدان شهادت می‌رفت
خواهرانش عوض ابر بر او باریدند

پیرمردان همه گفتند رسول‌الله است
جمعیت از نفس افتاد، همه ترسیدند

نمک زندگی من پسرم بود ولی
نمک زندگی‌ام را به زمین پاشیدند

مجلس ختم گرفتیم کنار بدنش
عوض فاتحه‌خوانی همگی رقصیدند

هفت بار از جگر سوخته‌ام ناله زدم
مرد و نامرد همه غربت من را دیدند

آمدم جمع کنم زندگی‌ام‌ را از خاک
دسته‌جمعی به من و گشتن من خندیدند

شاعر:گروه یا مظلوم

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

تو تنت تا شده و تا شده من هم کمرم
مثل تو درد گرفته همه‌ی بال و پرم

گرچه من عین حسن زهر نخوردم اما
پاره پاره شده حالا همه جای جگرم

ترسم این است که زن‌های حرم جان بدهند
گر ببینند که افتاده‌ای از پا پسرم

چشم من تار شده یا که تو کوچک شده‌ای؟
علی اکبر، علی اصغر شده‌ای در نظرم

خبرش پخش شده: پخش شدی روی زمین
خبرش پخش شده: ریخته‌ای دور و برم

من از این چند برابر شدنت فهمیدم
چقدر کینه به دل داشته‌اند از پدرم

بغلت می‌کنم و از بغلم می‌ریزی
آه بابا چه کنم با تو و این دردسرم

با چنین ریخت و پاشی که شدی ممکن نیست
که تو را یک نفری تا دم خیمه ببرم

دارد از سمت حرم عمه‌ی تو می‌آید
ولدی گفتنم انگار رسیده به حرم

شاعر:گروه یا مظلوم

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

کاش که در باغ اضطراب نیفتد
روی زمین شیشه‌ی گلاب نیفتد

چشم‌‌ ابوالفضل در حرم نگران است
پای علی اکبر از رکاب نیفتد

می‌رود ارباب مثل باز شکاری
شیر حرم از روی عقاب نیفتد

کرده کمین نیزه‌ای به قصد تقرب
نقشه کشیده‌ست از ثواب نیفتد!

آمده شیطان ز صحنه‌ عکس بگیرد
حرمله نزدیک‌ شد ز قاب نیفتد

فاطمه‌ی کربلاست حضرت زینب
آمده تا باز ابو تراب نیفتد

خیمه‌ی لیلا غریق اشک حرم شد
خانه‌ی کس اینچنین در آب نیفتد

گفت که از ما‌ گذشت؛ کاش خدایا
ولوله در خیمه‌‌ی رباب نیفتد

شاعر:سید میلاد حسنی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

مجلس ختم حسین است! علی محتضر است!
داغ جان دادن اولاد به قلب پدر است

این علی نیست فقط؛ احمد و حیدر هم هست
روضه‌اش بین محرم، رمضان و صفر است

یا پسر مرده شده یا که برادر مرده…
هرکجا دیدی اگر دست کسی بر کمر است!

سر زخمش سر مولاست که‌رفته به سجود
پهلویش‌ پهلوی زهراست که در پشت در است

یک طرف تیغ زیاد و طرفی نیزه زیاد
یکطرف کم‌شده و یکطرفش بیشتر است

صحبت معجر زینب شد و پا شد آقا
چه کند؟ زینب کبرای حرم در خطر است

ای جوانان بنی هاشمی آماده شوید
که دگر‌ موقع تشییع تن دو نفر است

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

کار من نیست تنت را ز زمین بردارم
مثل این است که از خاک نگین بردارم

عضوهای تو در این بادیه تکثیر شدند
همه‌ی گرگ صفت‌ها ز تنت سیر شدند

تا کنار تو مرا محتضر و گریان دید
پدری در صف دشمن پسرش را بوسید

من کنار تو شکستم؛ همه این را دیدند
نیزه‌ها یک به یک اعضای تو را دزدیدند

شده یک تیر؛ ولی چند نشان کشتن تو
مجلس ختم حسین است کنار تن تو

خیز از جا و ببین سخت‌ترین مرحله‌ها
از حرم آمده عمه وسط حرمله‌ها

نیزه‌ها از کمر تا شده‌اش دور شوید
هر چه از جسم علی برده به من پس بدهید

ترسم این است که در دشت تنش گم بشود
نکند زینتیِ نیزه‌ی مردم بشود

شاعر:حسن کردی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

صحبت از رفتن علی تا شد
کمر شاه کربلا تا شد

هر کجا را نگاه کرد حسین
تکه ای از علی هویدا شد

اشک بر دیده‌ی حسین نشست
زخم بر پیکرش که پیدا شد

چه قدر سنگ خورد سینه‌ی او
چه قدر نیزه بر تنش جا شد

اولین بار بود در تاریخ
پای زینب به معرکه وا شد

گریه کردیم و زخم‌های حسین
غیر یک زخم او مداوا شد

درد اکبر نمی‌شود درمان
چون فقط اکبر ارباً اربا شد

شاعر:شهریار سنجری

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

مثل آهی که نهاد از مصدرش بیرون کشید
نیزه را بابا ز حلق اکبرش بیرون کشید

دشنه‌ای نای اذان‌گویِ حرم را باز کرد…
چندتا اَشهَد ز عُمق‌ حنجرش بیرون کشید

فرض کن شمشیر با فَرقِ جوانی لج کند…
تیغ را باید چگونه از سرش بیرون کشید؟!

آنقَدَر پا خورد..، جلد مصحفش پاشیده شد
بَرگه بَرگه می‌توان از دفترش بیرون کشید

با عبایی که حسین آورد در آن ازدحام…
چند‌عضوی را فقط از پیکرش بیرون کشید

زخم پهلوی پسر را دید..، داغش تازه شد…
میخ را با چه عذابی مادرش بیرون کشید

هر دری زد تا علی “بابا” بگوید که..، نشد
لخته‌ی خون را اگرچه آخرش بیرون کشید
**
روی نعش شاهزاده داشت جان می‌داد..، آه…
شاه را از این مصیبت خواهرش بیرون کشید

شاعر:بردیا محمدی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

می‌نشینیم سر کوی اباعبدالله
به امید رخ نیکوی اباعبدالله

از کریمیِ خودش بوده که ما هم شده‌ایم
همه‌ی عمر ثناگوی اباعبدالله

صحنِ پیشانی ما بوی حسینیه گرفت
از گِل تربتِ خوشبوی اباعبدالله

اهل معراج نشد هیچ رسولی الا…
با توسل به سرِ موی اباعبدالله

نزد پیغمبر ما خوب‌تر از هر عملی‌ست
زدنِ بوسه به بازوی اباعبدالله

دستگیر است اگر از همه‌ی خلق حسین
بوده چون فاطمه الگوی اباعبدالله

رحمت واسعه‌اش، جلوه و یاد حسن است
رفته بر خوی حسن، خوی اباعبدالله

نیست انصاف، نگوییم از ایمانِ رباب
ذوبِ مولا شده بانوی اباعبدالله

فاطمه در صف محشر به سویش خواهد رفت
هر که رفته قدمی سوی اباعبدالله

مُحرمِ کعبه‌ی بی دلبر زینب نشویم
قبله‌ی ماست فقط روی اباعبدالله
**
زودتر خورد زمین، خواهر مظلوم حسین
دید تا، خم شده زانوی اباعبدالله

دست بر پهلوی خود بُرد عقیله، ناگاه…
نیزه‌ای خورد به پهلوی اباعبدالله

آسمانِ رُخش از لطمه غروبین شده بود
سنگ چون خورد به ابروی اباعبدالله

آتش از بام سرش ریخت، سرِ مویش سوخت
دید تا سوخته گیسوی اباعبدالله

شاعر:محمد جواد شیرازی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

رجز بخوان، رجز بخوان، شبیه مرتضی علی
که حیدری دگر شود دوباره سهم ما علی

برو که اولین شهید این قبیله می‌شوی
برو برو عزیز خانواده مرحبا علی

سوارشو به سمت خیمه‌گاه دشمنان برو
عقیق خون خویش را ببخش بر گدا علی

برو به فتح خیبری دوباره و تو هم بده
جواب ظلم قوم بدتر از یهود را علی

هزار بار خورده‌ام زمین و باز پاشدم
خودت بیا به من بگو چقدر مانده تا علی!

جوان من بلند شو، نخواب بین معرکه
بلند شو، بلند شو، بگو دوباره یاعلی

نه پیرهن، که جوشنت شده‌است پاره یوسفم
چگونه این چنین شدی اسیر گرگ‌ها علی

هم این طرف، هم آن طرف، به هر طرف تو هستی و
بیابمت کجا علی ؟ کجا علی ؟ کجا علی ؟

چقدر تکه تکه‌ای، چقدر پاره پاره‌ای
به قول شاعران شدی هجا هجا هجا علی

شاعر:سعیده_کرمانی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

آورده باد از جانب صحرا مصیبت
تا چشم می‌بیند پُر است اینجا مصیبت

از بس به حال و روز من خندید لشکر
گریه به حالم می‌کند حتی مصیبت

سنگینی داغ تو عالم را بهم ریخت
دنیا ندارد بعد تو الا مصیبت

هر تکه از جسم تو یک گودالِ روضه است
دست‌ت مصیبت… سر مصیبت… پا مصیبت…

ای خاک بر دنیا که خاکی شد سر تو
امروز دیدم قدر یک دنیا مصیبت

خندیدن لشگر به من کم بود، حالا
دارد می‌آید عمه پیشت وامصیبت

می‌ترسم اینکه از روی دستم بریزی
تشییع تو حالا شده تنها، مصیبت

چندین نفر دنبال اعضای تو گشتند
شد پیکر تو جمع اما با مصیبت

تا تکه تکه در عبا چیدم تنت را
شد قطره قطره جمع یک‌دریا مصیبت

پیغمبر کرب و بلا این چه مقامی‌ست
بین عبا مبعوث گشتی با مصیبت

مقراض باعث شد که در خیمه بگیرند
از داغ اعضای تنت زن‌ها مصیبت…

شاعر:گروه یا مظلوم

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

قصیده بود و غزل ، انتخاب شد با هم
دوتا لهوف دو مقتل ، کتاب شد با هم

چه آتشی است محبت همین که شعله گرفت
دو دل ز فرط حرارت کباب شد با هم

دو دل که نه ! دو گل سرخ ، غرق خون از غم
که وقت غارت صحرا گلاب شد با هم

دو تشنه لب به تماشا ، اگرچه آب نبود!
به یک نگاه دل هر دو آب شد با هم

پسر اجازه گرفت و پدر اجازه که داد
سوال رفتن و ماندن جواب شد با هم

ستون قامت بابا و خیمه ی لیلا
علی که رفت به میدان خراب شد با هم

شکستن پدر و کشتن پسر یکجا
بنا نبود و در این جنگ، باب شد با هم

اگرچه اکبر و لیلا یکی یکی بی هم
فراق اصغر و داغ رباب شد باهم

نصیب قلب شهیدان جداجدا شمشیر
نصیب دست اسیران طناب شد باهم

تمام کرببلا یک طرف ، امان از شام
که آیه خواندن و بزم شراب شد با هم

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

به زانو می‌رسم  پیشت نفَس دیگر نمی‌آید
خودت را بر عبایم ریز… از من بر نمی‌آید

تو را گُم کرده‌ام … این راه را … حتی رکابم را
علی ، بابای تو بودن به من دیگر نمی‌آید

جوانم دست و پا می‌زد جوانهاشان مرا دیدند
چه کردند این مسلمانها که از کافر نمی‌آید

تو را روی عبایم با مصیبت جمع کردم ؛ وای
علیِ‌اکبرم یارب به این اکبر نمی‌آید

سرِ انگشتهایم را فرو در حنجرت کردم
چرا این تیغِ مانده در گلویت در نمی‌آید

تو داری می‌دهی جان و تماشا می‌کنم ای وای
پدر هستم ولی کاری زِ دستم بر نمی‌آید

عزای بردن تو بود بابا هم اضافه شد
به خیمه بردنِ ماها به این خواهر نمی‌آید

همینکه کوچه وا کردند فهمیدم از این اوضاع
علیِ زنده‌ای بیرون از آن معبر نمی‌آید

کمی از پاره‌هایت گُم شده در وسعتِ صحرا
تو را پاشیده صد لشگر  به یک لشگر نمی‌آید

اگر بیرون کشم این تیغ را می‌پاشی از هم  آه
تنی که دوخته نیزه به یک پیکر نمی‌آید

از این‌سو نیزه خوردی و از آن‌سو نیزه بیرون زد
از این‌سو در نمی‌آید از آن‌سو در نمی‌آید

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

گرفته‌اند، جوان‌دارها جوان مرا
شکسته‌اند، کمان‌دارها نشان مرا

به ساقه‌ی گلِ‌سرخم زدند، اما نه
تبر زدند شکستند، استخوان مرا

غروبِ ظهرِ دَهم را زمینیان دیدند
به خاکِ سرخ کشیدند، آسمان مرا

به روی برگِ درختم قدم زدند، همه
بهارِ لِه شده‌ی من ! ببین خزان مرا

عصای پیریِ بابا ! نلرز، می‌لرزم
ببین ستونِ ترک‌دارِ زانوان مرا

شکستن از تو؛ صدای شکستنت با من
کنار آینه‌ات گوش کن فغان مرا

دواتِ خونِ تو جاری‌ست، روی دفترِ خاک
چقدر نیزه نوشته‌ست، داستان مرا

تمام زندگی‌ام را کنار هم چیدم
بغل گرفته عبایم تمامِ جان مرا

دهان سرخ زمین گفت، هم‌نوا با من
خدایِ من بکُشد مَردمِ زمان مرا

نمازِ مغرب‌مان را بهشت می‌خوانیم
مؤذنِ صفِ محشر ! بگو اذان مرا

شاعر:رضا قاسمی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

شیشه ی عمر پدر خُرد شدی در نظرم
سر پیری چه بلایی‌ست که آمد به سرم

خواستم پر بکشم سمت تو..،خوردم به زمین
طرزِ درهم شدنت چیده همه بال و پرم

لخته‌خون! خواهشاً از حنجره اش دست بکش
تا اگر شد فقط این بار بگوید:پدرم

شمر با هر ولدی‌گفتنِ من می خندد
پسرم ای پسرم ای پسرم ای پسرم

تا به حالا نشده پیش پدر پا نشوی
حیف باشد دم آخر نکنی مفتخرم

نیزه مسمار شد و چنگ به پهلویِ تو زد
داغ زهراییِ تو شعله زده بر جگرم

تیغ‌ها! از بدنِ ریخته پا بردارید
بگذارید که از معرکه او را ببرم

می شمارم همه اعضای تو را..،باز کَم است
تکّه ای از تو کجا مانده؟!..،خودم بی خبرم

آنقَدَر بند به بند بدنت وا شده است
می شود در دل قنداقه تو را بُرد حرم

کار تشییع تو یک روز زمان خواهد بُرد
همه از خیمه بیایید که من یک نفرم

شاعر:بردیا محمدی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

مانده ای در این غریبی ، بی علی اکبر ، پدر
سرو رعنایت شد آخر ،لاله ی پرپر، پدر

صد علی اکبر به قربان سرت آقای من
آه بالای سر من ، کم بزن بر سر پدر

کن حلالم گر نکردم پیش پای تو قیام
جان تو دیگر نمانده جان در این پیکر پدر

وای ای تشنه ترین  ِ تشنه ها من با چه رو
آب نوشم قبل تو از دست پیغمبر پدر

گفته بودم یک تنه من لشکرت هستم ببین :
هر کجای کربلا داری علی اکبر پدر

خوب شد اینجا نبودی کوچه ای وا گشته بود
گشت زنده خط به خط  ِ روضه ی مادر ،پدر

تا که فهمیدند علی هستم ز هر سو آمدند
ابن ملجم ها همه با کینه ی حیدر ،پدر

از خجالت جان سپردم من ،نه از شمشیر ها
تا که دیدم عمه را در بین این لشکر پدر

نه رمق مانده به زانوی تو ، نه زانوی من
با که برگردد به خیمه ، عمه ی مضطر ، پدر….

شاعر:محمد حسین رحیمیان

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

ما در این درگاه دنبال مقامی نیستیم
ما پی چیزی به غیر از این غلامی نیستیم

با تو ما را می شناسند ای کریم مهربان
بی تو ما نزد کسی اصلا گرامی نیستیم

ما کبوترهای جلد کنج باب القبله ایم
خاک درگاهیم ما، دنبال بامی نیستیم

دست ما پیش کسی جز تو نمی گردد دراز
در گدائی پخته ایم و غرق خامی نیستیم

از ازل مُهر غلامی علی بر ما زدند
ما به جز نام علی دنبال نامی نیستیم

این دهه یاد لبت ما آب کمتر خورده ایم
این دهه ناآشنا با تشنه کامی نیستیم

عاقبت از روضه ی روز دهم دق می کنیم
در رفاقت با تو اهل بی مرامی نیستیم

شاعر:وحید محمدی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

چیزی نمونده دیگه از خوش قد و بالای بابا
سیاهه دیگه بعده ازین تموم دنیای بابا

قد بابا تا میشه تا گل پسرش قد بکشه
داغ جوون شک نکنین یه روز بابارو میکشه

عمود چطور دلش اومد به روی فرق سر نشست ؟
بشکنه دست اونی که عصای دستمو شکست

نمیتونم کاری کنم برای جسم درهمش
الهی من کور میشدم تا اینجوری نبینمش

دلم میخواد بالاسرش بلندبلند گریه کنم
به پاره پاره پیکرش بلند بلند گریه کنم

به یوسفم چنگ میزدن ریز و درشت پیر و جوون
خودم دیدم کاکلشو میون دست این و اون

فقط نه من که مادرش تو خیمه ها رنگش پرید
وقتی شنید بالاسرش لشگر جراحه رسید

هر طرفو نگاه کنی پر از علی اکبره
علی اکبرم دیگه چندتا علی اصغره

جوونای اهل حرم همه باهم بیان کمک
نمیتونم که تنهایی جمعش کنم بیان کمک

چه ذره ذره کم شده کمک کنید جمعش کنم
چه ریخت و پاشی هم شده کمک کنید جمعش کنم

کمک کنید جمعش کنم میون صحرا نمونه
برید بگردید توی دشت چیزی ازش جا نمونه

مگه میشه یادم بره وداعشو دم حرم
جوون رعناشو چه طور برای لیلا ببرم

یکی که نه صدتا دارم نبی اکرم میارم
برای تشییع تنش عبا دارم کم میارم

شاعر:علیرضا خاکساری

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

بزن به چوبه محمل فلک کنون سر خود را
حسین راهى میدان نمود اکبر خود را

وداع کرد ولى هشت مرتبه که نفهمیم
چگونه آمد و آرام کرد خواهر خود را

چنان براى لقاء خدا ز خویش برون شد
به چشم هم زدنى ترک کرد محضر خود را

بپرس از همه گبریان, نظیر ندارد
که مسلمین بکشند این چنین پیمبر خود را

پدر محاسن خود را گرفته بود به دستش
پسر شنید صداى فغان مادر خود را

گمان کنم که اگر مانده بود, عمه سکینه
گرفته بود به بر, دختر برادر خود را

گمان کنم که اگر مانده بود, شاه شهیدان
ز نیزه پاره نمى دید گوش دختر خود را

کسى که زد سر او را به نیزه, جایزه اش را
گرفت و خرج پسرهاش کرد این زر خود را

سخن خالصه کنم, عرض روضه این دو سه خط است
حسین گفت که محکم کنید معجر خود را!

شاعر:پیمان طالبی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

دلدار و دل آرام و دلاور علی اکبر
جمع اند همه آل کسا در علی اکبر

آن چیز که خوبان همه دارند در عالم
دارد همه را یک تنه در بر علی اکبر

فهم احدی نیست به یک ذره‌ی علمش
کم رفته اگر بر روی منبر علی اکبر

مضمون چه شعری است برازنده اش آخر
از مدح و ثنا هست فراتر علی اکبر

با گردش شمشیر به دستش همه گفتند
در کرب و بلا ثانی حیدر علی اکبر

حتی نرسیده ملک الموت به گردش
از میمنه زد تا که به مِیسر علی اکبر

در منطق و درخلقت و در خلق شبیه است
بیش از همه بر شخص پیمبر علی اکبر

معصیت آن را که محب است خداوند
بخشد به سخا روز جزا بر علی اکبر

از اسب زمین خورد و پدر گریه کنان گفت
دردا ؛ علی اکبر …علی اکبر …. علی اکبر

می خواست صد و ده پسر ارباب و به یک روز
این خواسته بنمود مُیسّر علی اکبر

از خوردن سر نیزه ای از پشت به پهلو
شد بانیّ مرثیه‌ی مادر علی اکبر

برخیز و اذانی بده هنگام نماز است
یک مرتبه ، یک دفعه‌ی دیگر علی اکبر

برخیز و در این دشت به فکر پدرت باش
خیره است به او دیده‌ی لشکر علی اکبر

از عهده‌ی جمع بدنت بر نمی آید
گشته است همه دشت سراسر علی اکبر

ای روشنی چشم پدر، چشم تو روشن
صحبت شده از غارت معجر علی اکبر

از  روضه همین قدر که گردید مزارش
هم قد مزار علی اصغر علی اکبر

شاعر:عرفان ابوالحسنی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

برای کشتن قبله خدا خدا کردند
هوا هوای مدینه ست کوچه وا کردند

شبیه زخمِ محبت ، نیامده زخمی
تو می روی و از این تن جگر جدا کرده اند

به راه و رسم یهودند این مسلمانان
که باز رسم پیمبر کشی بنا کردند

هرآنچه جسم تو را ریز کرده اند به جاش
مرا به داغ بزرگی ست مبتلا کردند

ببخش موی تو این بار دست دشمن رفت
به خون فرق تو یک دشت را حنا کردند

چقدر روح مرا بد گرفته اند از من
که ذره ذره تو را از دلم جدا کردند

شاعر:حامد آقایی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

دررزمگاه عشق نه فرق پسرشکست
گویی درست،شیشه ی عمرپدرشکست

پشتی که جز مقابل یکتا دوتا نشد
پشت حسین بودو زداغ پسرشکست

تاشدسپر به تیغ، سر شبه مصطفی
سر،شددوتاو رونق شق القمرشکست

شدباسرشکسته ززین سرنگون ولیک
باآن شکست،داد به بیدادگر شکست

سرسبزشدبه اشک،نهالم،ولیک خصم
تاخواست این درخت برآردثمر،شکست

مادر در انتظار، وز این بی خبر که تیغ
ازتوسر وازو دل وازمن کمرشکست

شاعر:استاد علی انسانی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

طاق ابروی تو ای ماه چه غوغا می کرد
دلبری از خود آن گنبد مینا می کرد

دشتِ لم یزرعِ خشکیده ی بی باران را
نَمی از نرگس شهلای تو دریا می کرد

عاشق دلشده ی وادی بی حد جنون
عشق را با رخ زیبای تو معنا می کرد

از مدارِ فلک انگار که بر روی زمین
ای مه افتادی و خورشید تماشا می کرد

هستی ات گشته پراکنده و از هر طرفی
باغبان تکه ی گلبرگ تو پیدا می کرد

این خزان با دل بیچاره همان کرد که با
قلب آن بلبل شوریده شیدا می کرد

خواست تا اینکه به آغوش فلک برگردی
رفرفی* بابت این کار مهیا می کرد

چه کند با غم هجران تو بستان و غزل
رفتنت باغ و چمن را همه صحرا می کرد…….

شاعر:حسن تقی لو

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

ای قد تو سرو ریاض حسین
نور دل فاطمه را نور عین

آینهء تمام‌قد رسول
امید لیلا و عزیز بتول

گرفته در دست، قمر آینه
تا تو کنی نگاه، در آینه

قدرِ شبِ قدر ز گیسوی تو
قبلهء ارباب یقین روی تو

ملاحت روی نبی در رخت
کلیم، دلباختهء پاسخت

گل ز رخ تو رنگ و بو وام کرد
چهر تو روز مهر را شام کرد

جوانی و به رهروان پیر عشق
اکبری و طنین تکبیر عشق

یم چو حبابی ست به پیش نمت
مسیح را چشم شفا از دمت

ماه، خجالت‌زدهء چهر توست
مهر، دلش لبالب از مهر توست

مور تو را فخر سلیمانی است
خضر پی لبت بیابانی است

سرو، سرافکندهء بالای تو
چشم ملائک به کف پای تو

یوسف اگر روی تو را دیده بود
بساط حُسن خویش بر چیده بود

داغ دل لاله به صحرا تویی
مایهء مجنونی لیلا تویی

حسین، خود به عالمی دلبرست
و آن که برَد دل از حسین اکبرست

ای حجرالاسود ما خال تو
قبله نمای کعبه تمثال تو

چشم و دل خامس آل عبا
قامت تو قیامت کربلا

اذن جهاد اگر تو را داده بود
هزار سر به پایت افتاده بود

ز پیش چشم اخترافشان او
رفتی و بردی ز قفا جان او

بانگ خدا حافظی ات چون شنید
موی پدر به لحظه ای شد سپید

شد چو نسیمی به سویت رهسپر
ندید از شکفتن گل اثر

نرگس دیدگان خود چو بستی
سرو قد پدر ز غم شکستی

شاعر:استاد علی انسانی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اکبر (ع)

جای یک بوسه به روی بدنت نیست علی
قدر یک پلک زدن جان به تنت نیست علی

آنقدر غرق به خونی و به هم ریخته ای
اثر از زلف شکن در شکنت نیست علی

باز برخیزو به تکبیر دلم را خوش کن
گر چه از زخم توان سخنت نیست علی

گوش خودرا به کنار لبت آوردم آه …
سهم من بوسه ی خون از دهنت نیست علی

چه خزانی به گل تازه ی باغم زده اند
دلم اماده ی پرپر شدنت نیست علی

وقت آن است در آغوش عبا جمع شوی
وای برمن که مجال کفنت نیست علی

وقت آن است که از معرکه آزاد شوی
بال بگشا،برو اینجا وطنت نیست علی

شاعر:مهدیه نژاد ابراهیم

اشعار شب هفتم محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

1
اشعار شب هفتم محرم 1445-1402

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

این طفل زبان بسته ی من خواب ندارد
از تشنگی اش در بغلم تاب ندارد

گفتم که از آن مشک عمو قطره ی آبی
گفتند که شرمنده عمو آب ندارد

یک مشک تهی، تشنگی و گریه طفلی
دیگر چه کنم قافله میراب ندارد

بُرد آن شه دین زیر عبا کودک خود را
دیدند که تنها شده اصحاب ندارد

گفتند عجب! چیست که بردست حسین است
رخشندگی اش را رخ مهتاب ندارد

در دفتر خود یک مه دیگر بنویسید
اینگونه مهی جز خود ارباب ندارد

از بین همه حرمله گویا پیِ کاریست
اینجا چه بگویم که دلم تاب ندارد

یک تیر سه پر، حنجر نازک، چه سکوتی
گفتند که شاید دلِ پرتاب ندارد

آن سنگ دل اما به دل زاده ی زهرا
زخمی زده که زخمه و مضراب ندارد

با کوچکیِ دست، همین غنچه ی پرپر
وا کرده هزاران گره، اعجاب ندارد

سالک هم از او حاجت خود را طلبیده
زیرا که به دل جز غم احباب ندارد

شاعر:حسن تقی لو

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

ملتهب است حنجرت بس که ندیده آب را
داده به خیمه های ما وضع تو التهاب را

شکر عدالتت خدا اصغر ماست تشنه لب
مرکب شمر میخورد از لب رود آب را

چنگ به سینه میکِشی مادر خویش میکُشی
تشنه ترینِ تشنگان سعی مکن سراب را

مشک گرفت و رفت تا علقمه تا بیاورد
یا که به خیمه آب را یا خبر رباب را

کُشت تمام خیمه را رفتن چشم‌های تو
تا به کجا به مادرت می‌دهی اضطراب را

دست به دست رفته‌ای تا ته خیمه‌ی زنان
گریه‌ی بی امان تو خواب نموده خواب را

آب نمانده در حرم شیر نمانده در برم
گبر و جهود و هم نبیند این چنین عذاب را

رفت و کشید اماممان منت خولی و سنان
حرمله داد آن میان بر سخنش جواب را

شاعر:سید محمد حسین حسینی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

آری اگرچه دستِ هجران بسته بالم را
بستم کنار مرقدت پای خیالم را

روزی که از داغ تو گریه می‌کنم خوبم
از وضع چشمم می‌توان فهمید حالم را

باکی ندارم از تباکی وقت بی اشکی
کافی‌ست که زهرا ببیند قیل و قالم را

سینه‌کبودت‌بودنم هم ماجرا دارد
بر گردنم انداخته زهرا مدالم را

از کل قبرستان عذاب قبر بردارند
با من اگر در قبر بگذارند شالم را

رد می‌شدم از محفلی و می‌شنیدم شمع-
در محضر پروانه‌ها می‌زد مثالم را

از شُستن دیگِ غذای نذریِ روضه
دارم تمامیِ مقاماتِ کمالم‌ را

هرچه که دارم از بساط روضه‌ات دارم
از برکت روضه گرفتم رزق سالم را
**
گفتند از هُرم عطش گل‌های باغت سوخت
داغ گلستان تو سوزانده‌ست عالم را

نیزه کجا و حنجر شش‌ماهه‌ی تشنه؟
عباس گریه می‌کند بر نی سؤالم را

شاعر:گروه یا مظلوم

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

کاش می‌شد با لالا آرومت کنن
یا که بی سرصدا آرومت کنن
تو همینجا بمون و هی گریه کن
نکنه نیزه‌ها آرومت کنن

اخلاق تو و باباتو می‌شناسم
ناله‌های آشناتو می‌شناسم
نگو این صدای گریه‌ی تو نیست
من صدای گریه‌هاتو می‌شناسم

خیمه‌خیمه با شتاب رفتم علی
هرطرف خونه‌خراب رفتم علی
هفت دفعه هاجر دوید، به آب رسید
صددفعه دنبال آب رفتم علی

راستی خندون شدنت مبارکه
مرد میدون شدنت مبارکه
گریه کردی و همه کِل کشیدن
آخ رَجَزخون شدنت مبارکه

از کسی سه شعبه خوردی انگاری
بازه چشمات ولی مردی انگاری
عجله داشتی برا بزرگ شدن
سه تا دندون درآوردی انگاری

ی خبر فقط برام بیاد بسه
خیلی نه! یه خط برام بیاد بسه
حالا که بابات میره پشت خیام
بند قنداقت برام بیاد بسه

کاش بشه تیر و یه گوشه چال کنم
زبون سپاه شام و لال کنم
من اگر هم که ببخشم همه رو
محاله حرمله رو حلال کنم

حالِ من، بی تو دیگه جا نمیاد
سر تو پیشم با دعوا نمیاد
من دلم خوش بود هنوز نَفَس داری
نفساتم دیگه بالا نمیاد

اومدم پشت حرم خاکت کنم
یه گوشه با قد خم خاکت کنم
بابا میگه دیر شده خاک و بریز
چه کنم نمی‌تونم خاکت کنم

روی دست دلاوری کردی علی
مث جدت حیدری کردی علی
آبرومو خریدی بین زنا
روت سفید، چه محشری کردی علی

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

قراره زندگی‌هامون
همش دور و برت باشه
تموم زندگیم روضه‌س
تا حرف اصغرت باشه

صدا پیچیده تو خیمه
صدای اصغره انگار
رباب از غصه دلخونه
بازم اصغر شده بیدار

ببخش ای کودکم، مادر
نداره قطره‌ی شیری
تو که حال منو دیدی
چرا آروم نمی‌گیری

بابات تنها توو مِیدونه
دلش پُر غُصه و درده
صدات‌و بشنوه ای‌کاش
صداش کن بلکه برگرده

اجابت شد دعام، بابات
نشد گریَه‌ت فراموشِش
می‌خواد آبِت بده مادر!
بخواب آروم توو آغوشِش

چه سخته، روضه سنگینه
حسین با کودکش اومد
برای قطره‌ی آبی
حسین به دشمنش رو زد

چی شد اصغر شده خاموش
چرا توو دشت غوغا شد
گلوش خشکیده بود اما
با تیر حرمله وا شد

حسین و اضطرار ای وای
چرا حیرونه توو این دشت
اومد سمت حرم اما
چرا هی اومد و برگشت

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

بنویسید که اینگونه شده سرگشته
یک قدم رفته به خیمه، دو قدم برگشته

روی برگشت ندارد به حرم، حق دارد
چه جوابی بدهد، بی علی اصغر گشته

طفل را زیر عبا برد، همه فهمیدند
پدر پیر خجالت‌زده مضطر گشته

نه فقط خیمه، که از حالت واله شدنش
دیده‌ی لشگر کوفه به خدا، تر گشته

آب می‌داد و نمی‌داد چه فرقی می‌کرد؟!
رفتنی بود دگر غنچه‌ی پرپر گشته

آب می‌خواست اگر، خواست هدایت بشوند
پاسخ خواستنش خنده‌ی لشگر گشته

به دلش تیر سه شعبه دو سه تا داغ گذاشت
داغ این طفل ولی چند برابر گشته

آه! از تیر بزرگی که به حلقومش خورد
آه! از آن بدن کوچک بی سر گشته

آنقدر نیزه زمین زد بدنش پیدا شد
حرمله از همه انگار که بهتر گشته…

شاعر:گروه یا مظلوم

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

خون از لبان چاک‌چاکش پاک می‌کردم
با دست خود شش‌ماهه‌ام را خاک می‌کردم

شرمنده‌ی شش‌ماهه‌ام هستم خبر دارید؟
چشمان بازش را خودم بستم خبر دارید؟

هرگز نکرده هیچ کس کاری که من کردم
با تکه‌ای قنداقه طفلم را کفن کردم

بالای سر مشغول تلقین دادنش بودم
خیره به رگ‌های ظریف گردنش بودم

در گوشش استرجاع را با لحن غم خواندم
آن‌جا به تنهایی نمازش را خودم خواندم

من هم وجودم رنگ و بوی محتضر دارد
بابایِ بچه‌مرده از حالم خبر دارد

چشم انتظار لحن باباگفتنش بودم
از روز میلادش به فکر جوشنش بودم

حالا تمام هستی‌ام در گور خوابیده
داغش به روی خیمه، خاکِ مرده پاشیده

یادم نرفته آن ترک‌هایی که بر لب داشت
یادم نرفته روزهای آخری تب داشت

لرز سرش، ضعف تنش، آتش به جانم زد
با هر تلظی کردنش آتش به جانم زد

از مادرش هم نیز کاری بر نمی‌آمد
از فرط بی حالی صدایش در نمی‌آمد

از وصله‌ی جان دل‌بریدن گریه هم دارد
از این و آن منت کشیدن گریه هم دارد

بیش از بقیه حرمله خیلی عذابم کرد
تیر سه شعبه عاقبت خانه‌خرابم کرد

از کشتن ما حرمله هرگز نشد خسته
آمد برای کشتن طفل زبان بسته

ای کاش مثل اکبرم من را صدا می‌زد
طفل عزیزم روی دستم دست و پا می‌زد

دیگر رباب از فکر او بیرون نمی‌آمد
راحت سه شعبه از گلو بیرون نمی‌آمد

در راه دین، شش‌ماهه مثل مادرم دادم
در راه خیمه بود یاد محسن افتادم

با حسرت دیدار او عمری برادر سوخت
محسن، همان که پشت در همراه مادر سوخت

شاعر:علیرضا خاکساری

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

خیمه‌ها را عجیب‌تر می‌کرد
گریه‌هایِ عجیبِ آن نوزاد
پیشِ گهواره‌اش زمین می‌خورد
مادرِ بی شکیبِ آن نوزاد

همه مشغولِ کودکش بودند
خبر از سمتِ علقمه آمد
که عمو رویِ خاک افتاده
وَ پدر دست، بر کمر می‌زد

نا امیدانه مادرِ اصغر…
رو به زینب، چکار باید کرد؟
دارد از دست می‌رود طفلم
سوخت از تب، چکار باید کرد؟

این‌چنین صحنه را تصور کن
این همه درد را کجا دیدی؟
تا به حالا تمامِ عمر آیا
سُرفه‌ی خشکِ طفل را دیدی؟

پدرش آمد و عبایی خواست
طفل را در عبایِ خود پیچید
نرم و آهسته گام بر می‌داشت
لبِ او را چقدر می‌بوسید

تا عبا را کنار زد بابا
دید طفلش دوباره تب می‌کرد
پسرِ مظهرِ مناعتِ طبع
آب از دشمنش طلب میکرد

اشکِ بابا فقط تمسخر داشت
به علی رحم شد؟ بگو اصلاً
حرمله آمد و نشانه گرفت
یک سه شعبه رسید تا گردن

گره افتاده بود در کارش
پدری مانده بود شرمنده
این طرف گریه‌ی حرم بود و
آن طرف یک سپاه در خنده

وَ گذشت و گذشت و گذشت
روزگاری به مادرش طی شد
اصغرش را ندید تا وقتی
که سرِ او سوارِ بر نِی شد

گفت حالا به رویِ این نیزه
لااقل قد کشیده‌ای، مادر
از کبودیِ پلکِ تو پیداست
چِقَدَر زجر دیده‌ای مادر

شاعر:مهدی قربانی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

بدون معجر هم می‌کند حجاب رباب
ز نور فاطمه دارد به خود نقاب رباب

کدام قافیه خوب است شعر مرثیه را
بدون وقفه دلم داد زد رباب رباب

ز داغ سینه‌ی خشکیده از عطش بی شک
تمام عمر به خود می‌دهد عذاب رباب

به التماس اباالفضل زیر لب می‌خواند
به گوش مشک علی و به گوش آب رباب

از آن زمان که به دنبال آب رفته حسین
ندیده است علی را مگر به خواب رباب

تمام روضه همین است: بعد از عاشورا
خطاب میکندش شمر با عتاب: رباب!

پس از امام که مانده‌ست پیکرش بر خاک
نشسته است فقط زیر آفتاب رباب

نجات بخش حسین است از جفای یزید
چه کرده است در آن مجلس شراب رباب

به گوش او نرسد کاش گریه‌ی نوزاد
که از صداش میوفتد به اضطراب رباب

شاعر:سید محمد حسین حسینی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

آن‌قَدَر لب تشنه و معصوم بود
گریه هم می‌کرد، نامفهوم بود

صورتی کوچک شبیه غنچه داشت
استخوانش نرم، مثل موم بود

مادرش از تشنگی شیری نداشت
در میان خیمه‌ها مغموم بود

جان به قربانِ غریبیِ حسین
از دو قطره آب هم محروم بود

آب را بستن به روی کودکان
در کدام آیین و دین مرسوم بود؟!

شد از این کودک تلظی کردنش_
سهم بابایی که خود مظلوم بود

با سه شعبه، طفل شش‌ماهه زدن
در میان کفر هم مذموم بود

بین دستش یک طرف جسم علی
یک طرف هم صورت و حلقوم بود

گوش تا گوش علی پاشیده شد
چون به جرم عاشقی محکوم بود
**
عصر عاشورا رسید و صحبت از
نبش قبر کودکی معصوم بود

پیش چشم مادرش رأس علی
لا به لای نیزه‌ها معلوم بود

شاعر:محمد جواد شیرازی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

شب و روزام اینطوری سر نمیشه
بدتر از این می‌شه بهتر نمیشه
دلمو به گهواره‌ش خوش نکنین
اینا واسم علی اصغر نمیشه

حرمله وصله‌ی جونمو گرفت
عصای قدّ کمونمو گرفت
مگه من چند تا دیگه پسر دارم
حرمله یکی یدونه‌مو گرفت

اشک ابر تو مگه یادم میره
قتل صبر تو مگه یادم میره
کفْن و دفن تو اگه یادم بره
نبش قبر تو مگه یادم میره

نیزه می‌خواد بی نقابت ببره
بهره از بوی گلابت ببره
وقتی نیزه‌دار داره تابت میده
لالایی می‌گم که خوابت ببره

سندی بودی که رو شدی علی
هق هق بُغض گلو شدی علی
آرزوم بود ببینم بزرگ شدی
حالا هم‌قدّ عمو شدی علی

شاعر:گروه یا مظلوم

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

گفتم از باران ، هوا ابری شد و باران گرفت
گفتم از دریا ، نمی دانم چه شد طوفان گرفت

در دل ساحل نشینان اضطراب افتاده بود
کشتی امن حسین آمد ، امیدم جان گرفت

خسته بودم خسته بودم خسته بودم یا حسین !
خستگی هایم ولی در کربلا پایان گرفت

عارفی آمد ، تو را دید و چراغ راه خواست
سائلی چون من ، از این درگاه آب و نان گرفت

با کلافی می شود از مشتری های تو بود
می شود یک یوسف از بازار غم ارزان گرفت

زیر خنجر چون تو را مشغول یا رب دیده بوده
نیزه مشتاق عبادت شد به سر قرآن گرفت

آیه ی هم راکعون تفسیر شد در کربلا
ساربان ، انگشتری می خواست در پایان گرفت

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

تا تر کند یک لحظه خشکی دهانش را
پیوسته می گرداند دور لب زبانش را

در بین آغوش پدر آرام شد هر چند
هرم عطش می سوخت جسم نیمه جانش را

ناگاه بین خیمه قلب مادری  لرزید
وقتی کسی برداشت در آن سو کمانش را

تیری دویید و خنده های کوچکش را برد
تیری که پایان داد رنج بی امانش را

سنگی رسید و ماهی کوچک به خون غلطید
دریا به خون آمیخت صحن آسمانش را

یک لحظه بعد از آسمانها قاصدک می ریخت
هر قاصدک می برد درد بی کرانش را

می خواست اندوه پدر را کم کند قدری
لبخند زد ته مانده ی تاب و توانش را

زیر عبا می رفت پشت خیمه اما کاش
دشمن نمی فهمید در آنجا نشانش را

جان جهان بادا فدایش که میان تشت
همراه بابا خورد سهم خیزرانش را

شاعر:حسن شیرزاد

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

دیدنِ دشمن و روی تو ندیدن سخت است
جای انگشتِ پدر تیر مکیدن سخت است

خواب بودی و تو را بوسه زدم  امّا زد
ناگهان بی نفَس از خواب پریدن سخت است

جانِ تو سخت‌ترین کارِ جهان آسان است
پیشّ یک مادرِ بی شیر رسیدن سخت است

دست بر تیر زنم حنجرِ تُردت ریزد
تیر از حنجرِ خشکیده کشیدن سخت است

رو زدم ، رو زدم و رو زدم و رو ، اما
عوض‌اش خنده‌ی این قوم شنیدن سخت است

بر رویم خونِ تو پاشید و زمین هم نچکید
در عوض تا حرم از شرم چکیدن سخت است

روی تو سنگِ لحد چیدم و عمداً گفتم :
طفل را از زیر این خاک کشیدن سخت است

لااقل قافله‌ ، ای‌کاش که آرام رود
پا برهنه عقب بچه دویدن سخت است

از تکانهای عبا حرمله فهمید چه شد
نفسِ آخر خود را نکشیدن سخت است

این زبان بسته نشد آب بگوید ، نامرد
آب با لب زدنِ خود طلبیدن سخت است

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

فرات بود ، ولیکن نبود آب اینجا
که بود مهریهٔ فاطمه سراب اینجا

صدایِ گریه ، نمی داد رنجشان انگار
که بی محلیِ بر طفل شد ثواب اینجا

به دست شاه دو عالم که طفل بالا رفت
نسوخت هیچ دلی غیرِ آفتاب اینجا

مگر به گوشِ علی ، تیر خواند لالایی ؟
که بُرد کودکِ معصوم را بخواب اینجا

غروبِ روز دهم زود اتفاق افتاد
سپهر گشت به خونِ گلو خضاب اینجا

حسین تنها شد وای بر دل زینب
خدایِ صبر گرفت از غم اضطراب اینجا

سه روز زخم تنش را که نور تازه گذاشت
حرام کرد به خود سایه را رباب اینجا

شاعر:حامد آقایی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

شبیه هاجرِ دنبالِ آب باگریه
دوید در دل صحرا رباب باگریه

برای مادر اصغر در آسمان آن روز
نشست، روضه گرفت، آفتاب باگریه

به یاد گریه‌ی طفل رباب، ساقی شد…
کنار علقمه از غصّه آب باگریه

شبیه عاشق دلتنگ، تیر از چلّه
دوید سمت علی باشتاب، باگریه

به‌گریه گفت: که سیراب شد علی‌اصغر؟
حسین داد به‌زینب جواب؛ باگریه…

حسین گفت: علی‌جان خدانگهدارت!
رباب گفت: عزیزم بخواب…، باگریه

برای داغ دل مادر علی‌اصغر
دل زمین و زمان شد کباب باگریه

به روی حنجر او فتح باب شد با تیر
اگر چه بسته شد آخر کتاب با گریه

دلی که سوخت به یاد گلوی نازک او
به روسیاهی خود زد نقاب باگریه

شاعر:سجاد روانمرد

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

هِی کتک خورد زنی پشتِ تو و هِی اُفتاد
پشتِ تو  مادرِ بی شیر پیاپی اُفتاد

نگران بود نسیمِ خنکی هم نوَزد
باد هروقت  گذر کرد سر از پی اُفتاد

گرچه بستند سرت را به نخِ قنداقه‌ات
باز تا نیزه تکان خورد سر از نِی اُفتاد

سر در آغوشِ رُباب و دو سه ساعت بعدش
نیزه‌دارِ تو به او گفت : سرش کی اُفتاد؟!

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

السلام آقاجان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان
ای پادشه خوبان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

از آب شدی محروم ، یاسَیّدَنَاالمَظلوم
لب تشنه شدی قربان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

از داغ تو ای بی سر ، ای غریب بی مادر
عالم شده بی سامان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

هرکس که شود امروز ، در عزای تو گریان
فرداست لبش خندان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

هم آب حیاتی تو ، هم فلک نجاتی تو
دیگر چه غم از طوفان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

این خطّ و نشان یک روز ، از داغ تو میمیرم
هستم سرِ این پیمان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

گفتی که بود اشکم ، بر زخم تنت مرهم
گریم به تو چون باران ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

من سینه زنِ شاهم ، پیرهن نمیخواهم
یاد آن تنِ عریان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

سینه میزنم یادِ ، سینه ای که بشکستند
در زیرِ سمِ اسبان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

جبرئیل بر آدم ، روضه عطش خوانده
با اشک و دلِ سوزان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

هیچ جای این عالم ، هیچ کس نمی بندد
آب بر روی مهمان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

بعد کربلا دیگر ، آب هم گوارا نیست
شعله میزند بر جان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

مادرت چه حالی داشت ، آن لحظه که میگفتی
یا قوم اَناَالعطشان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

شمر و مرکبش سیراب ، اصغر از عطش بی تاب
ای دریغ از باران ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

یَابنَ ساقی کوثر ، مجبور شدی آخر
رو زدی به نامردان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

حرمله جوابت داد ، با سه شعبه آبت داد
من بمیرم آقاجان  ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

تیر بوده یا خنجر ، یک لحظه سرِ اصغر
شد به پوست آویزان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

هی سمت حرم رفتی ، هی دوباره برگشتی
حیرانی و سرگردان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

با دست خودت کَندی ، قبر شیرخوارت را
از چشم همه پنهان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

مادرش چه حالی داشت ، روی نیزه وقتی دید
آن ستاره تابان ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

این سر از روی نیزه ، با نسیم می افتاد
سنگی نخورد بر آن ، یاسَیّدَنَاالعَطشان

شاعر:عبدالحسین میرزایی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

از سمت خیمه آمده اخبار تازه ای
از گاهواره آمده سالار تازه ای

عباس هم در علقمه تکبیر می کشد
جای عمو رسیده علمدار تازه ای

نامرد های کوفه بترسید از این پسر
چون آمده است حیدر کرار تازه ای

صد مرده زنده میشود از نام اعظمش
عیساست یا که احمد مختار تازه‌ای

اعجاز طفل ما به کلام و کتاب نیست
رو کرده است بر همه آثار تازه ای

آقا بلند کرد علی‌ را و خطبه خواند
آغاز شد کلام گهربار تازه ای

میگفت رحم بر پسر تشنه ام کنید
“مُنّوا علیَّ” گفت به اصرار تازه ای

ناگاه قاتلش روی زانو نشان گرفت
آماده بود حرمله بر کار تازه ای

تیری که خورد بر گلویش داغ داغ بود
این تیر بود یا نوک مسمار تازه ای؟!

بابا و یک پسر پسری که دو تکه شد
مظلوم تازه ای و گرفتار تازه ای

دیدی دومرتبه ز عبا خون تازه ریخت؟!
بالا گرفت روضه دشوار تازه ای

حجم سه شعبه بیشتر از صورت علی ست
این ضرب تیر ساخته رخسار تازه ای

شاعر:سید پوریا هاشمی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

زِ هر تکانِ لبت هر چه آب ،شرمنده
زتشنگیِ تو قلب کباب ، شرمنده

فقط به مادر تو عرض می کنم که نشد
نشد که آب بنوشد رباب ، شرمنده

کسی ندیده که یک مرد پیشِ همسرِ خود
شود به صورت ِ از خون خضاب شرمنده

سپاهِ کوفه ببین روی من زمین انداخت
شد عاقبت پسرِ بوتراب ، شرمنده

شتابِ تیرزیاد وگلوی تو نازک
به چوبِ تیر، گلو خورده تاب ،.. شرمنده

پسر ببین پدرت را هنوز می لرزد
به پشتِ خیمه روم با شتاب ، شرمنده

اگر مراسمِ دفنت سریع گشته ببخش
شدم ز غصه ای در اضطراب ، شرمنده

اگر که قبر تو پیدا کنند من چه کنم؟
به زیرِ خاک همینجا بخواب ، شرمنده

تنِ تو ، پهنیِ نیزه؟! خدا به خیر کند
اگر به نیزه تنت شد عذاب ، شرمنده

عزیز ِ غیرتی ام ،دیده بسته ای، نشوی
زمحملی که شده بی حجاب ، شرمنده

شاعر:قاسم نعمتی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

غریبانه دستی به مویت کشیدم
پس از آن عبا را به رویت کشیدم

نمیشد که با تیر خاکت کنم
خودم تیر را از گلویت کشیدم

شاعر:محمد جواد مطیع ها

اشعار شب ششم محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

0
اشعار شب ششم محرم 1445-1402

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

سنگ‌ها بر سرِ تو مرثیه خوانی کردند
نیزه‌ها زار زدند اشک فشانی کردند

فصلِ خندیدنِ تو بود نه گُل چیدنِ باد
چهره‌ات را چقدر زود خزانی کردند

نجمه در خیمه رویِ دامن زینب اُفتاد
عمه را اینهمه زخمِ تو کمانی کردند

پا مکش روی زمین ، جان به لبم آورده
آنچه با روی تو نامردمِ جانی کردند

تا که دیدند یتیم حسنی خندیدند
دوره کردند و چه بد سنگ پرانی کردند

هرچه کردند حریفت نشدند و آخر
تشنگی و نظر و نیزه تبانی کردند

خوب پیداست از این وضعِ بهم ریخته‌ات
اسب‌ها رد شده و سینه‌تکانی کردند

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تا لاله‌گون شود کفنم بیشتر زدند
از قصد، روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکر رجز مشکلی نبود
گفتم که زاده‌ی حسنم بیشتر زدند

این ضربه‌ها تلافی بدر و حنین بود
گفتم علی و بر دهنم بیشتر زدند

از جنس شیشه بود مگر استخوان من؟!
دیدند خوب می‌شِکَنم بیشتر زدند

می‌خواستند از نظر عمق زخم‌ها
پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

تا از گلم گلاب غلیظی در آوردند
با نعل تازه بر بدنم بیشتر زدند

دیدند پا ز درد روی خاک می‌کِشم
در حال دست و پا زدنم بیشتر زدند

شاعر:عباس احمدی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

پا بر زمین مکوب عمو در کنار توست
این سرو قد خمیده که دار و ندار توست

ای ماه سیزده شبه‌‌ی دشت کربلا
ماه شب چهاردهم بی قرار توست

دل بردن از امام و سراپا عسل شدن
این کار، کار بی هنران نیست، کار توست

ای جان فدای نغمه‌‌ی ” إن تُنکرونی ”ات
هر کس شهید عشق شود از تبار توست

” لا تَجزعی ” بخوان و برو تا خود بهشت
وقتی بهشت این همه چشم انتظار توست

من فکر می‌کنم که خدا از در بهشت
هرچه کلید ساخته در اختیار توست
**
دارد زره به قامت تو گریه می‌کند
حتی کلاهخود تو هم داغدار توست

حتی به بند کفش تو باید دخیل بست
این بندِ باز مانده گره، یادگار توست

قاسم شدی که روی زمین قسمتت کنند
این تکه‌های تن، سند افتخار توست

در کربلا ضریح برایت نساختند
در سینه‌های مردم عاشق مزار توست

شاعر:احمد علوی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

نیزه پس از نیزه میان پیکرش بود
خنجر پس از خنجر میان حنجرش بود

این سو حسین‌بن‌علی خون گریه می‌کرد
آن سو عزادار عزایش مادرش بود

آن‌گاه که بر پهلویش می‌خورد نیزه
تصویر زهرا پیش چشمان ترش بود

بی شک میان جسم او راهی نمی‌یافت
شمشیر اگر از معرفت چیزی سرش بود

قاسم به زیر دست و پای یک سپاه و
شمر لعین مشغول مدح لشکرش بود

با این همه سختی، خدا را شکر در دشت
تنها نبود و شاه بالای سرش بود

شاعر:شهریار سنجری

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

آمدم محضر تو سر پایین…
سر کنم محضر پدر پایین

حَسَن قافله منم امروز
پرچمم را عمو نبر پایین!

چون‌که آورده نامه از حسنت…
فطرس آورده بال و پَر پایین

پدرم مات جنگ من شده است…
از بهشت آمده خبر پایین

روی مرکب منم که با جگرم
نیست یک مرد با جگر پایین

قاسم بن الحسن به بالا رفت
ازرق و چند تا پسر پایین

سنگ اول به گوش من می‌گفت…
برو از مرکبت دگر پایین

نیزه‌ای رفت بین دنده‌ی من
رفتم از اسب با کمر پایین

بیشتر می‌زدند بر دهنم
بدنم رفت هرقدَر پایین

زخم خوردم ز صد نفر بالا
مشت خوردم ز صد نفر پایین

زیر سم‌ها منم که جاماندم
تو بیانداز یک نظر پایین

خواستی تا مرا بلند کنی
رفت پاهای این پسر پایین

بدنم ریخت بین دستانت
آمد از شاخه‌ات ثمر پایین

بین خیمه تو بر سر مایی
من و اکبر، دوتا گهر پایین!

شاعر:سید پوریا هاشمی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

رکاب از پا عقب مانده
چه کراری، عجب گامی
بلرزان تیغ خود را تا
بلرزد ازرق شامی

پیاپی چون جمل دشمن
تو را سر می‌دهد ناله
دوباره دهر می‌بیند
حسن را سیزده ساله

دو نیم از برق تیغت شد
جیوشُ الإنسِ و الجِنَّه
که جدت بود یا قاسم
قَسیمُ النارِ و الجَنَّه

به برق تیغ بُرّانت
نشان کن هرچه جوشن را
بدین رأیت که می‌بینم
درآور کفر دشمن را

شباهت تا به آنجایی
که در رزم تو سرتاسر
فلک فریاد می‌دارد
علی اکبر…علی اکبر

به بازو نامه‌ای داری
اگر ضرب تو سنگین است
بگو باز از لب تشنه
که طعم مرگ شیرین است

کسی از خیمه سمت تو
به حال اضطراب آمد
چنان شد قامتت آخر
که پایت تا رکاب آمد

شاعر:مسعود یوسف پور

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

ابناءِ مجتبی همه بر این عقیده‌اند
ما را برایِ یاریِ تو آفریده‌اند
پیش از ازل به نامِ تو ما را خریده‌اند
از باغِ لاله غنچه برایِ تو چیده‌اند

اصلاً برایِ کشته شدن برگزیده‌اند

جز نامِ تو نبُردم و آوازه‌ام نشد
چیزی به جز غمِ تو غمِ تازه‌ام نشد
غیر از لباس و جامه که شیرازه‌ام نشد…
غصه نخور اگر زره اندازه‌ام نشد

عمامه بینِ خیمه برایم بریده‌اند

از خیمه تا کنارِ من آقا شتاب کن
حالا که من فِتاده‌ام از پا شتاب کن
مشکل شده‌ست کارِ من اینجا شتاب کن
تا ننگری مقطع الاعضا شتاب کن

این‌ها سواره بر سرِ جسمم رسیده‌اند

نایی نمانده در نفسم بینِ صحبتم
از حد گذشته کارِ من و این مصیبتم
از راهِ دور گرکه ندیدی چه حالتم…
یا سنگ می‌خورد به لبم یا به صورتم

با هر طریق، خونِ مرا هم مکیده‌اند

جانا بیا که خانه‌ام اینجا خراب شد
خُرده حسابِ جنگِ جمل هم حساب شد
از خون، تمامِ دور و برِ من خضاب شد
در زیرِ دست و پا بدنم آسیاب شد

با سُمِّ اسب، قدِ مرا هم کشیده‌اند

شد گرد و خاک و در نظرم مثلِ مِه شده
پیچیده پیکر من و همچون گره شده
دریایِ زخم، این بدنِ بی زره شده
یک استخوان نمانده مگر اینکه لِه شده

جمعی به چکمه طعمِ عسل را چشیده‌اند

یک دم بیا به معرکه در جستجویِ من
قاتل نشسته پیشِ سرم رو به رویِ من
با چنگ می‌زند به سر و روی و مویِ من
خنجر رسیده بر لب و زیرِ گلویِ من

جشنی گرفته‌اند و زِ رویم پریده‌اند

شاعر:مهدی قربانی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

از خیمه بیرون آمده آیینه‌ی قرص قمر
شیری به میدان می‌زند مستانه و شوریده سر

قلب حرم، قلب عمو، قلب همه دنبال او
او غرق در عشق عمو و مست از جام عمو

با اِنْ یَکاد عمه شد راهی به میدان این پسر
در ترس چشم کوفیان، تمثال حیدر را نگر

ابرو گره کرده است فرزند مُعِزُ المؤمنین
از هیبت این نوجوان، لرزید ارکان زمین

گویا مهیا گشته تا برپا نماید محشری
با ذوالفقار حیدر و رزم علیِ اکبری

فریاد زد: ان تَنکرونی، این منم ابن الحسن
فرزند پاک مرتضی، سِبطُ النَّبیِّ المؤتَمَن

شمشیر می‌چرخاند آقا زاده‌ی شیر جمل
زهره درید ابروش از یک لشکر هفتاد یل

با رزم داده خاتمه هر قال را، هر قیل را
از خون دشمن ساخته، صدها فرات و نیل را

می‌شد شنید از غرش او صور اسرافیل را
فریادهای ممتد تکبیر جبرائیل را

دیدند اهل عرش از رزم علی تمثیل را
ردّ عرق بر روی پیشانی عزرائیل را

آیات خشم مرتضی تفسیر شد در کربلا
طرز نبرد مجتبی تکثیر شد در کربلا

پاشیده شد شیرازه‌ی کل سپاه از هیبتش
پاشیده شد قلب یلان از صولت و از شوکتش

در قبضه دارد جنگ را همچون عقابی تیزپر
فریاد سر داده عدو: این المفر؟ این المفر؟

طوفان شده از غرش این شرزه‌شیرِ مجتبی
با هر هجومش می‌شود سرها معلق در هوا

دشمن حریف او نمی‌شد در نبرد تن به تن
یکبار دیگر کوچه و … این‌بار فرزند حسن

از هر طرف سنگی به سوی قامتش پرتاب شد
آنقدر در شهد عسل غلطید تا بی تاب شد

یک بار دیگر دوره‌کردن‌هایشان شد دردسر
در های‌و‌هویِ تیغ‌ها تکرار شد شق القمر

از روی زین افتاد، قلب مادرش آتش گرفت
از هُرم نعل اسب‌هاشان، پیکرش آتش گرفت

گویا مدینه باز هم تکرار شد در کربلا
تا درد سینه باز هم تکرار شد در کربلا

شاعر:حمید رضا عباسی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

همه‌ی عزت دنیای حسین است حسن
به خداوند مسیحای حسین است حسن

بی حسن سوی حسینش بروی باخته‌ای
جان من! صاحب امضای حسین است حسن

این حسن کیست که عالم همه دیوانه‌ی اوست؟
برترین اسم‌ به لب‌های حسین است حسن

هرکسی گفت حسین، از برکات حسن است
تا ابد پرچم بالای حسین است حسن

بنویسید که آقای جهان است حسین
بنویسید که آقای حسین است حسن

زیر قبه همه گفتیم الهی به حسن
باب حاجات گداهای حسین است حسن

همه در کرببلایند، حسین رفته بقیع
چه عجب؟! جنت اعلای حسین است حسن

او علی اکبر اگر داد، حسن قاسم داد
در بلا هم شده، هم پای حسین است حسن

بعد او خنده ندیدند به لب‌های حسین
آی مردم غم عظمای حسین است حسن

شاعر:سید پوریا هاشمی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

طلب می‌کرد از دست ضریحی حاجت خود را
کشیده روی پاهای امامش صورت خود را

دقیقاً سیزده سال است همراه علی اکبر
به سوی کربلا خوانده است هفده رکعت خود را

شمیم شهر یثرب در میان خیمه پیچیده
بقیع آورده اینجا مشک بوی تربت خود را

فدای آن کسی که شور احلی من عسل دارد
که از شیرینی یک نام برده لذت خود را

نقابی بر رخ چون ماه خود بسته است یعنی که
نهان کرده است تا روز قیامت قیمت خود را

قسیم النار والجنة به میدان میزند قاسم
به هرکس میدهد آن تیغ ابرو قسمت خود را

علیٌ حبّه جُنة سپر دیگر نمی خواهد
سپر کرده است وقتی سینه پر محنت خود را

بلای سخت یعنی که در آغوش ضریح او
امام از دست داده با وداعش طاقت خود را

هزاران سنگ بر قاسم مبارک باد می گفتند
برایش نیزه ای می آورد تهنیت خود را

رواق سینه‌اش را نعل ها با هم قُرق کردند
به دست گرگ داده زلف او تولیت خود را

به زیر نعل مرکب رفت تا خواهش کند از آن
کمی کمتر کند از جسم عریان زحمت خود را

به سوی شام رفته دست بسته نوعروس او
به زیر چکمه های شمر دیده غیرت خود را

شاعر:محسن حنیفی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تو دلم رو حیدری کردی عمو
وجودم رو مادری کردی عمو
اصلا احساس یتیمی ندارم
تو برایم پدری کردی عمو

راضیه برادرت بزار برم
جوونیم فدا سرت بزار برم
یه قسم میدم که رد خور نداره
تو رو جون مادرت بزار برم

بگو عمه آینه قران نیاره
بگو نجمه سر به صحرا نذاره
چه زره تن ام کنی چه یک کفن
بخدا فرقی به حالم نداره

اکبرت زره رو شونه داش چی شد؟؟
یا کلاه خود روی سر گذاش چی شد ؟؟
زیر ضربه ی عمود فرق سرش…
زیر تیغ و نیزه دست و پاش چی شد ؟؟

لبم از هرم عطش سوخته ببین
بیا این چهره ی افروخته ببین
نیزه هایی که زدن به پهلوهام
بدنم رو به زمین دوخته بیین

گرچه من شدم اسیر سم اسب
گرچه بودم تو مسیر سم اسب
جای شکرش باقیه بابام نبود
که ببینه منو زیر سم اسب

زیر دست و پا تنم ریخته به هم
ذره ذره بدنم ریخته به هم
نعل اسباشون گواه حرفمه
مهره های گردنم ریخته به هم

شاعر:علیرضا خاکساری

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

خواستم وقتِ تقلایِ تو با شم که نشد
با کمی آب پذیرایِ تو باشم که نشد

هم جوانمُرده‌ام و هم که خجالت زده‌ام
کاش می‌شد که فقط جایِ تو باشم که نشد

باد انداخت نقابت  حسنم را دیدم
خواستم گرمِ تماشای تو باشم که نشد

سیزده سال برایت پدری کردم حیف
وقت آن بود که بابایِ تو باشم که نشد

آمدی ناله کنی  روی لبت نعل زدند
آمدم موقعِ بلوایِ تو باشم که نشد

سیزده بار تو را نعل بهَم زد ، گفتم
مانع خُردیِ اعضای تو باشم که نشد

تا سرِ شانه‌ام انداختمت باز شدی
خواستم قدِّ سراپای تو باشم که نشد

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تا دخیلِ پَرِ دامان حسن می‌گردیم
خیس از شُرشُرِ بارانِ حسن می‌گردیم

ماه و خورشید به دورِ سرمان می‌چرخند
تا که دورِ سرِ طفلانِ حسن می‌گردیم

اَشهدُ اَنَّ حسن  قبلِ تولد گفتیم
ما در اسلام ، مسلمانِ حسن می‌گردیم

ما دوصد بار اگر باز به دنیا آییم
باز هم مومنِ قرآنِ حسن می‌گردیم

نوبتِ ما نشود ، بسکه ملائک هستند
لطف زهراست که قربانِ حسن می‌گردیم

نذری ماه محرم همه لطفِ حسن است
ما  حسینی فقط از نانِ حسن می‌گردیم

مذهبِ عشق تماشای حسین است و حسن
در بهشت آنِ حسین آنِ حسن می‌گردیم

از حسین است که بالای حسن داد کشید
ما اگر پاره گریبان حسن می‌گردیم

همه جا رفته و گشتیم  همین فهمیدیم
همه‌ی عمر در ایرانِ حسن می‌گردیم

آرزو نیست رجز نیست یقینم این است
همه یک روز در ایوان حسن می‌گردیم

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

به نام نامیِ شیرجمل به نامِ حسن
قیام کرده شجاعت به احترام حسن
رسیده پرتو نوری ز اوج بامِ حسن
کشیده باده ی خود را به سمت جامِ حسن

در این پیاله “شرافت” به جوش می آید
صدای غیرت قاسم به گوش می آید

زره به پیکر اِبنُ الکرم،عبایش شد
طنین سبز “حسن جان” نوای نایش شد
خروش رزم علی،بانگ ربنایش شد
بلای ازرق شامی و بچه هایش شد

دوباره زنده نموده است یاد حیدر را
به چار ضربه بهم ریخت ‌چار پیکر را

ز هُرم غُرّشِ قاسم،گلو به وجد آمد
ز آب چشم ترِ او وضو به وجد آمد
ز شربت عسل او سبو به وجد آمد
ز رزم بی مثل او عمو به وجد آمد

همان دمی که دمِ تیغ او به ازرق خورد
حسین وقت تماشای او چه حظی بُرد

خیال کن که قناری به در خورَد..،سخت است
بلند‌مرتبه‌طفلی نظر خورد سخت است
هزار نیزه فقط یک نفر خورد..،سخت است
تنی که بی زره باشد تبر خورد سخت است

حروف حلقیِ او را به آه بندش کرد
رسید نیزه و از روی زین بلندش کرد

امان ز سنگ مهیبی که خورد بر دهنش
گرفت تیغ حرامی به بال پر زدنش
ز بس که مرکبِ شامی گذاشت پا به تنش
شبیه موم عسل حفره حفره شد بدنش

فرات کوچک این دشت،قَدِّ دریا شد
به زیر سم عدو قد کشید..،رعنا شد

حساب کن که سرِ نیزه ای قطور شود
نفس نفس زدنِ راحتت،به زور شود
تنی که هر طرفش فرش صد عبور شود…
گمان نمی کنم آن جسم جمع و جور شود!

چگونه در بغلش جسم را مهار کند
حسین با بدنی له شده چکار کند!

شاعر:بردیا محمدی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

روی ضریحت می‌گذارم تا سرم را
انگار در آغوش خود دارم حرم را

با گریه آمد هرکسی با خنده برگشت
فهمیدم اینجا معنی جود و کرم را

با دست خالی آمدم چیزی ندارم
آورده‌ام با خود فقط چشم ترم را

من رو به روی گنبد تو نذر کردم
تنها النگوهای دست مادرم را

مثل کبوتر های صحنت پهن کردم
در زیر پای زائران بال و پرم را

حالا که دقت میکنم صحنی نداری
هرچند میگردم همه‌ دور و برم را

با این خیالات دلم جای ضریحت
باید به روی خاک بگذارم سرم را

شاعر:سجاد روانمرد

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

پسر فاطمه تنهاست کجایید اصحاب
خون جگر حضرت زهراست کجایید اصحاب

عهد بستید که تنها نگذارید او را
اوج مظلومی آقاست کجایید اصحاب

با لب تشنه زند ناله که هل من ناصر
پاسخش نیزه اعداست کجایید اصحاب

می گرفت آنکه به دامن سرتان را ، حالا
بر روی دامن صحراست کجایید اصحاب

سرِ پیرهن و عمامه و انگشتر او
وسط معرکه دعواست کجایید اصحاب

یک نفر نیست به دادش برسد در گودال
زینب از شمر کمک خواست کجایید اصحاب

هرچه آقای شما داشت که غارت کردند
نوبت خیمه زنهاست کجایید اصحاب

سختی دیشب و امروز گذشت هر چه که بود
سخت تر امشب و فرداست کجایید اصحاب

پسر فاطمه همراه عزیزانش رفت
دختر فاطمه تنهاست کجایید اصحاب

شاعر:عبدالحسین میرزایی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

پا میکشم برخاک آخر نا ندارم..
باید که برخیزم توانش را دارم

یک یک تمام دنده هایم را شکستند
آنقدر تا خوردم که دیگر جا ندارم

روی تن من دو قبیله جنگ کردند
پس حق بده دستی ندارم پا ندارم

نام حسن را بردم و هی سنگ خوردم
یک صورت سالم اگر حالا ندارم

ناله زدم اما دهانم را گرفتند
هم صحبتی جز سم مرکبها ندارم

هرقدر که میشد برایت قد کشیدم
تا که نگویی خوش قد و بالا ندارم

میخواستم دیگر به تو بابا بگویم
میخواستم لب وا کنم اما ندارم!

قاسم که بودم حال قسمت قسمتم من..
واضح تر ازاین که شدم معنا ندارم

مثل قباله پاره پاره هستم اما
یک بوسه بررویم بزن امضا ندارم

دیگر جوانان بنی هاشم نداری
ای بی کس من اکبر و قاسم نداری

شاعر: سید پوریا هاشمی

_______________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع)

بی‌زره رفت به میدان که بگوید حسن است
ترسی از تیر ندارد زرهش پیرهن است…

دست‌خطی حسنی داشت که ثابت می‌کرد
سیزده سال، به دنبال حسینی شدن است!

جان سرِ دست گرفت و به دل میدان برد
خواست با عشق بگوید که عمو، جانِ من است

ناگهان از همه سو نعره کشیدند که آی…
تیرها! پر بگشایید که او هم حسن است

نه فرات و نه زمین، هیچ کسی درک نکرد
راز این تشنه که آمادهٔ دریا شدن است…

شاعر:ایوب پرند آور

اشعار شب پنجم محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

3
اشعار شب پنجم محرم 1445-1402

متن شعر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

نیست چون هیچ‌کسی دور پیمبرزاده…
همه امیدِ عمو کیست؟! برادرزاده!

اکبرت نیست ولی غیرت من مانده هنوز
گرچه افتاده ابالفضل، حسن مانده هنوز

یازده سال عمو جان پدر من بودی
مثل پروانه فقط دور و بر من‌ بودی

بیشتر از علی‌اکبر نظرت بر من بود
جای من مثل پسرهات برآن دامن بود

زودتر از پسرت لقمه به من می‌دادی
با تماشام سلامی به حسن می‌دادی

به تنم قبل همه جامه‌ی نو پوشاندی
تا که خوابم ببرد در بغلم می‌ماندی

خاطرت هست نشستی به کنارم سحری…
قول دادی که مَرا هم ببری هر سفری؟

حال امروز چه رخ داده امیر دوسرا
می‌سپاری به حرم تا که بگیرند مرا؟!

فکر کردی بروی من به حرم می‌مانم؟!
بی‌خیال تن زخم پدرم می‌مانم؟!

دارم از دور به اوضاع تنت می‌نگرم
نیزه‌ای بر کمرت خورد که خم شد کمرم

صورتت زیر لگد مانده و پاخورده شده
سینه‌ات از اثر چکمه‌ای آزرده شده

مست‌ها دوروبرت نعره‌ی مستانه زدند
نیزه‌ها گیسوی خونین تو را شانه زدند

نیزه را داخل پهلوی تو کج می‌کردند
بعد باهم به سر قتل تو لج می‌کردند

قصد دارند سرت را ز قفا قطع کنند
آمدم جای سرت دست مرا قطع کنند
**
حسنی‌ها همه یک روضه‌ی سنگین‌ دارند
همه یک خاطره با بازوی خونین دارند…

شاعر:محمد علی بقایی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

کاش فریاد بر سرش نکشد
به روی خاک، پیکرش نکشد

دشمنش را بگو که حداقل
عمویش را برابرش نکشد

دست خود را دهد ز دست ولی
دست از عشق دلبرش نکشد

گرچه جانی نمانده در بدنش
منت از شمر و لشکرش نکشد

کاش می‌شد که حرمله در سر
نقشه‌ی ذبح حنجرش نکشد

بگذریم از تمام این‌ها، کاش
کار به بردن سرش نکشد

شاعر:شهریار سنجری

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

به غیر از همین خانواده پناهی ندارم
به غیر از حسین و حسن، تکیه‌گاهی ندارم

شدم با امیدی به سوی در شاه، راهی
که جز حب آل علی شاهراهی ندارم

اگرچه دلم لذت بی‌ثمر خواست، گاهی
ولی غیر این روضه‌ها خاستگاهی ندارم

در آن دم که فرزند هم از پدر می‌گریزد
ز مولا تمنا به غیر از نگاهی ندارم

به جز اشک در روز محشر ندارم گواهی
به جز اشک در روز محشر گواهی ندارم
**
برای فدای نگاهت شدن ای عمو جان!
به غیر از همین دست‌هایم سپاهی ندارم

شاعر:محمود یوسفی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

نگاهِ ملتمس‌اش تا به آن کران اُفتاد
زد آنقدر به زمین پا  که نیمه‌جان اُفتاد

حرارتِ جگرِ عمه‌اش  تنش سوزاند
کشید آهی و آتش به استخوان اُفتاد

گرفته بازوی او را ، امانتِ حسن است
به ناله گفت مَرو  عمه از توان اُفتاد

گرفته بود که ناخن  به صورتش  نزند
ولی به چهره‌اش از زخمها نشان اُفتاد

همینکه دید رهایش نمی‌کند عمه
به روی سینه‌ی خود زد  به الامان اُفتاد

نگاه کن که بزرگ قبیله را کشتند
خدایِ من تَهِ گودال آسمان اُفتاد

نگاه کن به تَنِ ذوالجناح نیزه زدند
بلند مرتبه شاهی نفَس زنان اُفتاد

تلاش کرد بماند به زین ، هُلَش دادند
که چند نیزه به او خورد و ناگهان اُفتاد

یتیم گریه کند عرش را بهم بزند
به گریه‌های یتیمانه‌ای چُنان اُفتاد…

که عمه دید حسن را میانِ کوچه‌ی تنگ
کنارِ مادرش  آنجا به سر زنان اُفتاد

کشید بازوی خود را دوید تا گودال
سرش شکست همینکه دوان دوان اُفتاد

در ازدحامِ حرامی چه سخت رد می‌شد
که چند دفعه دراین بِین بی امان اُفتاد

میان شهیه‌یِ اسبان و نعره‌های هجوم
نگاهِ او به عمو بینِ قاتلان اُفتاد

از این و آن چقدر ضربه خود اما رفت
که دید موی عمو دست این و آن اُفتاد

رسید در تَهِ گودال روبروی سنان
میانِ حرمله و شمر و ساربان  اُفتاد

عمو به خاک و سرش روی دامن باباست
کنارِ این دو   زنی با قدی کمان اُفتاد

همینکه خواست بگوید پدر ؛ عمو را دید
همینکه گفت عمو دستش آن میان اُفتاد

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________________

متن شعر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

شب پنجم که می رسد از راه
روضه را غرق آه باید خواند
از یتیم حسن که می گوییم
روضه ی قتلگاه باید خواند

روز آخر نیامده است اما
روضه رفته است داخل گودال
مثل مرغی که بال او کنده است
حسنی زاده می زند پر و بال

لحظه آخر است و این میدان
گرچه مرد نبرد می خواهد
حسنی زاده ! پیش عمه بمان
بعد از این ، خیمه مرد می خواهد

حیف از آن دست حیف از آن بازو
دست خود را به تیغ نسپاری
پیش زینب بمان که بعد عمو
علم و مشک را تو برداری

پیش زینب بمان که می ترسم
روضه ی پشت در شود تکرار
مادرم بازوی کبودی داشت
دست خود را به تیغها نسپار

شیر اگر بچه باز هم شیر است
آن شغال زبون نفهمیده
اینکه دست تو را ز تن انداخت
دست عباس دیده ترسیده

شاعر: محسن ناصحی

اشعار شب چهارم محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

1
اشعار شب چهارم محرم 1445-1402

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

جبریل آمده است که شهپر بیاورد
عودی گرفته است که مجمر بیاورد
اینجا برای خواندن آیاتِ تازه‌ای
رفته است از بهشت که منبر بیاورد
زینب نوشت ، بعدِ همین نام تا ابد
باید سلام‌هایِ مکرر بیاورد
عالم ندیده است که در قامت زنی
مانندِ خویش حضرتِ حیدر بیاورد
باید تمامِ خلق فقط سجده‌اش کنند
او را اگر به عرصه‌ی محشر بیاورد
این فاطمه است آمده تا مادری کند
آری علیست رفته که خیبر بیاورد
دینِ بلیغ ، دین حسین است بعد از او
باید خدا دوباره پیمبر بیاورد
این کوه هم به اَمرِ امامش سکوت کرد
صبری که از جگر دو جگر دربیاورد
از خیمه‌گاهِ فاطمه تا خیمه‌ی علی
زینب رسیده است  دو لشگر بیاورد

کرببلا شگفتیِ طوفانِ زینب است
گریه کنید  گریه پریشانِ زینب است

اینجاست خواهرت دو برادر بیاورد
باید که زینیت دو برابر بیاورد
ای بی کسِ حرم ، حرمت را نگاه کن
حتی رُباب رفته که اصغر بیاورد
بر گردنِ  من است غریبی‌ات ، یاوری
من مرده‌ام مگر کسِ دیگر بیاورد
شرمنده است خواهر و  در خیمه‌گاهِ خود
بهتر از این نداشت که بهتر بیاورد
نگذار تا به موی سپیدت قسم دَهَم
حرفی مزن که اشکِ مرا در بیاورد
میدان دگر مَرو کمرت درد می‌کند
بگذار زینبت دو دلاور بیاورد
از خواهرت مخواه که پیراهنم بیار
باید بجاش  خاک به معجر بیاورد
گفتم : محمدم که بزن روی سینه‌ات
گفتم : که عون  پیشِ تو حنجر بیاورد
گفتم : محمدم  که عبای علی ببَر
گفتم : که عون چادرِ  مادر بیاورد

اشکِ حسین لاله‌ی دامانِ زینب است
گریه کنید  گریه پریشانِ زینب است

رفته حسین تا دو برادر بیاورد
از داغها هزار برابر بیاورد
از قتلگاه تا به حرم خون تازه است
رفته است تا به شانه دو پیکر بیاورد
با تیغ‌های مانده بر آن سینه‌ها رسد
جانی نداشت از تنشان در بیاورد
شرمنده بود ، جای کبودِ کبوتران
مجبور شد دو مُشت فقط پَر بیاورد
از پای‌کوبیِ سُمِ اسبان عجیب نیست
مجبور شد بجای بدن سر بیاورد
زینب به خیمه است مبادا اگر رود
شاید عرق به روی برادر بیاورد
ای کاش عصرِ روز دهم هم به خیمه بود
تا دیگری خبر سوی خواهر بیاورد
در بینِ خیمه بود و نمی‌دید قاتلی
گودال بود حوصله را سر بیاورد
وَالشمرُ جالسٌ نفَسِ مادرش گرفت
می‌خواست دادِ فاطمه را در بیاورد

یک سر به نیزه است که  گریانِ زینب است
گریه کنید  گریه پریشانِ زینب است

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

آه از این غصه‌ی جانکاه فقط آه حسین
می‌کشد فاطمه هرگاه فقط آه حسین

گفتنه‌اند آه هم اسمی است از اسماء خدا*
پس بگو آه فقط آه فقط آه حسین

دو سه باری که بگویی جگرت می‌سوزد
با همین روضه‌ی کوتاه فقط آه حسین

پدرم گفت حسین و پسرم هم با من
اولِ روضه‌ی هرماه فقط آه حسین

گریه و آه برا و حکمِ زیارت دارد
یاد کن وقتِ بزنگاه فقط آه حسین

وای از خیمه و خرگاه فقط وای حرم
آه از تشنگی شاه فقط آه حسین

از شروعِ سفر از شهر مدینه ، زینب
گفت تا آخرِ این راه فقط آه حسین

خواهرش وقت تماشای حسینش هربار
می‌کشید از جگرش آه فقط آه حسین

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

هر چه از روز واقعه می‌رفت
دل عاشق به شور می‌افتاد
داشت کم‌کم غروب می‌آمد
داشت از عشق دور می‌افتاد

یک به یک جمع عاشقان را دید
که چگونه پی لقا رفتند
مثل پروانه‌ها، پرستوها
بهر دیدار با خدا رفتند

با خودش زیر لب سخن می‌گفت:
خیمه‌ها خالی از دلاورهاست
نوبتی هم اگر حساب کند
نوبت انقلاب خواهرهاست

در یم عاشقی شناور شد
دل خود را به موج دریا زد
هر چه از عشق می‌رسد نیکوست
رفت مجنون و رو به لیلا زد

به کمر بست جوشن خود را
مثل مـادر حماسه بر پا کرد
رفت و استاد در برابر شاه
با فغان استغاثه بر پا کرد؛

ای سلیمان به درگه کرمت
سینه‌ای پر ز آه آوردم
گرچه مورم، به پیشگاه شما
بر سر دوش، کاه آوردم

ای که بر دیگران نظــر داری
خاطرت هست خواهری داری؟
خاطرت هست کنج این خیمه
وارث آه مادری داری؟

پیش این چشم‌های خیره به ما
دوست دارم که رو سفید شوم
بنت و اُخت شهیدم و حالا
پیش تو مادر شهید شوم

زِینِ أب هستم و جگر دارم
تا سر جان تو را هوادارم
عاشقی را تمام خواهم کرد
جای یک تیغ، من دو تا دارم

این دو تا پیش‌کش که می‌بینی
هدیه‌ی من به انقلاب توأند
جای جامه به تن کفن کردند
تا بدانی در التهاب توأند

بهر زینب اگر پسر هستند
هر دو تا بهر تو سپر هستند
هر دو شاگرد درس عباسند
اهل رزمیدن و خطر هستند

لب خود تر کن و تماشا کن
رزم این بچه‌شیرهایم را
پیششان یا علی بگو و ببین
غیرت این دلیرهایم را

دست رد کم بزن به سینه‌ی من
کاسه‌ی صبر من سرآمده است
رمز فتح دل تو دست من است
نوبت ذکر مادر آمده است…

دست رد می‌زنی به سینه‌ی من؟
سینه و میخ در که یادت هست!
قصد داری که بگذری از من؟
سیلی در گذر که یادت هست!

روضه خواند و گرفت حاجت خویش
وه که این زن چه باوری دارد
همه گفتند خوش به حال حسین!
چه وفادارخواهـری دارد

…با همان اسم رمز یا زهرا
سوی جبهه شتاب می‌کردند
در دل بی‌قرار مادرشان
گوئیا قند آب می‌کردند

شاعر:مصطفی هاشمی نسب

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

بعد از علی‌اکبر عوض شد کربلایت
حتی عوض شد ناله‌هایت گریه‌هایت

غیر از زمانی که رقیه پیشت آمد
کمتر شنید اهل حرم حتی صدایت

دیدی سکوت تو حرم را زیر و رو کرد
دایی مگر مُردند خواهرزاده‌هایت

اصلا خدا ما را برایت آفریده
تا که کند ما را فدایت خاک پایت

مادر درون خیمه‌ی خود بغض کرده
می‌ترسد اینکه رد کنی ما را، فدایت

زهرا به استقبال ما می‌آید امروز
به شرط اینکه پشت ما باشد دعایت

وقتی بنا باشد اسیر شمر باشیم
بهتر همان که جان دهیم اینجا برایت

حج تو با قربانی ما عاشقانه است
ما را پذیرا باش مولا در منایت

دایی حسین انگار دیگر مهلتی نیست
دیدار بعدی روی نیزه در هوایت

شاعر:مهدی مقیمی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

لشکر کوفه به میدان دو برادر می‌دید
کربلا بار دگر عرصه‌ی محشر می‌دید

وقت تکبیر شد و گفت که ماشاءالله
پسر فاطمه رزم دو دلاور می‌دید

بین میدان بلا رزم ِ نمایان کردند
رزمشان کاش که می‌شد خود مادر می‌دید

عاقبت هر دو نفر را به دم تیغ زدند
بدنی داشت به خود زخم مکرر می‌دید

بی‌هوا نیزه تنی را به زمین دوخت و رفت
حنجری داشت به خود تیغه‌ی خنجر می‌دید

کاکل هر دو به دستان حرامی‌ها بود
دو بدن داشت به خود زخم برابر می‌دید

چشم ارباب پس از اکبر و قاسم به زمین
بار دیگر دو بدن‌پاره و بی‌سر می‌دید

خون‌جگر بین حرم مادرشان بی‌تاب است
شد دلش قرص که هم‌پای غم ارباب است

شاعر:مسعود اصلانی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

وقتی که در دور و برت لشگر نباشد
وقتی برایت یک نفر یاور نباشد
وقتی که هَل مِن ناصر تو بی جواب است
وقتی که شرم از سبط پیغمبر نباشد
خواهر اگر جان را نریزد زیر پایت
دیگر به جان تو قسم خواهر نباشد
باید که قربانی شوند این دو جوانم
باور بکن راهی از این بهتر نباشد
وقتی که عبدالله هم داده رضایت
عذری نمانده صحبتی آخر نباشد
وقتی وهب را مادرش تقدیم کرده
از یک مسیحی خواهرت کمتر نباشد
بگذار تا کامل شود عشق من و تو
بگذار بین ما کسِ دیگر نباشد
کاری بکن ای عشق من در روز محشر
تا خواهرت شرمنده از مادر نباشد
من هر چه را دارم اگر ریزم به پایت
جبران یک موی علی اصغر نباشد
هستند اولاد من ، اما خون اینها
رنگین تر از خون علی اکبر نباشد
گفتی همیشه خواهرت را دوست داری
حالا نباید روی حرفش نه بیاری

از غربتت مولا خبر دارند هر دو
بر حال امروزت نظر دارند هر دو
تنهایی ات اینجا درآورد اشکشان را
از غصه ات چشمان تر دارند هر دو
پوشانده ام بر تن لباس رزمشان را
بنگر چه تیغی بر کمر دارند هر دو
من که حریف بی قراری شان نبودم
شور عجیبی بین سر دارند هر دو
از لحظه ای که گفته ای “نه” ای برادر
حال و هوای محتضر دارند هر دو
از بسکه شوق پَر زدن تا دوست دارند
بر تن به جای دست پَر دارند هر دو
از نسل ابراهیم و اسماعیل هستند
در دستشان تیر و تبر دارند هر دو
وقت رجز خواندن شبیه شیر هستند
وای از دمی که نیزه بر دارند هر دو
مانند خورشیدند و آتش می فشانند
شیران جنگند و شرر دارند هر دو
با خونشان آمیخته شور شجاعت
مانند عباست جگر دارند هر دو
بگذار اینها سوی میدان پر بگیرند
من راضی ام هر دو به پای تو بمیرند

شاعر:مجتبی شکریان

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

بنا نبود بمانی غریب در صحرا
و خواهرت بشود بی نصیب در صحرا

بنا نبود که تکیه به نیزه ات بزنی
مرا برای جهاد عظیم خط بزنی

بنا نبود مهیای سوختن باشی
میان خیمه پی کهنه پیرهن باشی

زمین نیوفت کتاب مقدس زینب
فدای بی کسی ات! ای همه کس زینب

عصای دست شدن رسم خواهری باشد
علی الخصوص که خواهر برادری باشد

براه عشق تو این چشم تر که چیزی نیست
جگر برای تو دادم پسر که چیزی نیست

بیا خودت پسران مرا ببر میدان
که پیشمرگ تو باشند این دو در میدان

بیا که شاهد حاجت روایی ات باشند
بزرگ کردمشان تا فدایی ات باشند

تورا بجان من آقا قبول کن بروند
بحق چادر زهرا قبول کن بروند

چه بهتر است نبینند راه بسته شده
در ازدحام ره قتلگاه بسته شده

چه بهتر است نبییند زخم خنجر را
به سمت خیمه ی زنها هجوم لشگر را

چه بهتر است نباشند و خون جگر نشوند
شبیه من وسط خیمه شعله ور نشوند

چه بهتر است نبینند اوج این غم را
بروی مادرشان ضربه های محکم را

چه بهتر است نبینند آب خواهم شد
اسیر وارد بزم شراب خواهم شد

شاعر:سید پوریا هاشمی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

*جامعُ‌الاَسرارِ خدا زینب است
منبع‌ُالانوارِ خدا زینب است
کاشف‌ُالآیاتِ کتابُ‌لَّه‌و..
اعظمِ اذکارِ خدا زینب است
مُنتهَ‌لآمالِ همه انبیا
کعبه‌ی اَبرارِ خدا زینب است

معنیِ نورُالثَقَلین است او
عینِ حسن عینِ حسین است او

هست اگر بارِ دگر فاطمه
بارِ دگر هست اگر فاطمه
نیست بجز نیست بجز زینبش
نیست مگر نیست مگر فاطمه
جمعِ حسین و حسن و زینبین
هست علی ضرب در فاطمه

اوست که خاتونِ دو عالم شود
فاطمه وقتی که مجسم شود

چادرِ او از جبروت آمده‌است
مقنعه‌اش از ملکوت آمده‌است
رفته به معراج زمانِ نماز
یاکه پیمبر به هُبوط آمده‌است
چشمِ حسین است به دستانِ او
تاکه دو دستش به قنوت آمده‌است

شیرترین حیدرِ بعد از حسین
حضرتِ پیغمبرِ بعد از حسین

ای همه وصفِ تو صفاتِ علی
ای کلماتت کلماتِ علی
عالِمه‌یِ عامِله‌یِ کامِله
جامعِ نورِ جلواتِ علی
ریخته از چادرِ تو بر زمین
جلوه به جلوه برکاتِ علی

در همه اوقات سلامُ علیک
عمه‌ی سادات سلامُ علیک

قامتِ تو قامتِ غم را شکست
دختِ علی را نتوان دست بست
دست به دامانِ تو هر آنچه بود
گوش به فرمانِ تو هر آنچه هست
ای شَرَفُ‌العِشق بتاب و بِبار
تاکه مسلمان بشود بُت پرست

خواست که غم دستِ تو بندَد ولی
غم که بُوَد در بَرِ دُختِ علی

با دو پسر آمده یا ذوالفقار
یا‌که علی آمده با ذوالفقار
چادرِ زهرا به کمر بسته و..
با خودش آورده دوتا ذوالفقار
گفت برادر سه سپر را ببین
گفت که ای شاه بیا ذوالفقار

بیرقِ تو بیرقِ زهرایی است
با دو عَلَم رزم تماشایی است

با کَمری خُرد غمم را ببین
دار و ندارِ حرمم را ببین
موقعِ پیریِ من و هیچ نیست
با نظرِ لطف ، کمم را ببین
ای نفَسَم با دو نَفَس آمدم
آه دم و بازدمم را ببین

هیچ نگفتی و به سر آمدم
جایِ همه با دو جگر آمدم

آه جوانمُرده سه جان با من است
شکرِ خدا این دو جوان با من است
بعدِ علی‌اکبرت آقا چه غم
گفت محمد که اذان با من است
نعره‌ی عبدُالَهِ من را ببین :
بعدِ ابالفضل کمان با من است

آمده هنگامِ جدایی‌شان
هردویشان رفته به داییشان

داغِ جوان دیده‌ای ای مو سپید
آمده‌ام تا که شوم رو سپید
پیر شدی بعدِ علی‌ات چه زود
وای حسینم شده اَبرو سپید
اِذن بده ورنه در این لحظه من
می‌شوم از دردِ تو گیسو سپید

چاک گریبان کُنَمَت رَد مَکُن
موی پریشان کُنَمَت رَد مَکُن

آب اگر نیست دو دریا که هست
نیست کسی زینبِ کبری که هست
باز پس از این دو غمی نیست نیست
مادرشان روزِ مبادا که هست
غصه ندارم اگرم رد کنی
تا قسمِ حضرت زهرا که هست

اِذن گرفتند و به میدان زدند
بوسه بر آن مادرِ گریان زدند

موقعِ رزمِ دو برادر رسید
نیزه ولیکن دوبرابر رسید
پشت به پشتِ هم و رو بر همه
تیزترین تیغِ دو پیکر رسید
تشنگی انداختشان از رَمَق
رزم ولی زود به آخر رسید

لشکر دشمن چقدر نیزه داشت
هرکه رسیده‌است دو سرنیزه داشت

تاکه خجالت نکشد آه ، شاه
مادرشان مانده در این خیمه‌گاه
این یکی از تیغ فقط گفت آی
آن یکی از دِشنه لبش گفت آه
آی حسین است و دوتا نیمه جان
آی حسین است و دوتا قتله‌گاه

مادری از بی پسری سوخت سوخت
در دلِ خیمه جگری سوخت سوخت

شاعر:استاد سید علی_ وسوی گرمارودی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

یک زن آمد که از او عشق مصور شده است
دو پسر داشت ولی صاحب لشکر شده است

دو کفن پوش دو پروانه دو شمشیر به دست
دو ذبیح اند که او حضرت هاجر شده است

داغ فرزند ، که زانوی پدر را لرزاند
سهم این مادر دلخون دو برابر شده است

مادر صبر ، عجب خیمه نشین شد وقتی
غرق در خون بدن آن دو کبوتر شده است

چه خجالت زده گردید برادر از او
چه خجالت زده خواهر ز برادر شده است

صوت مظلوم که برخواست به او خندیدند
همه ی درد همین بود که خواهر شده است

شاعر:میثم مومنی نزاد

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

سلام حضرت دارالسلام‌ها زینب
سلام جامع جمع امام‌ها زینب
شکوه صبر و سکوت و صلابت و فریاد
حماسه‌ی ابدی  و سلام‌ها زینب
سلام ای جگرِ فاطمه  جهادِ علی
سلام خواهر صلح و قیام‌ها زینب
تمامِ پاسخِ پرسش  برای خلقتِ زن
جواب کاملِ این  احترام‌ها زینب
چه کس رسیده به نور نَوافِلت بانو
چه کس رسیده به شانت کدام‌ها زینب
حسین ملتمس یک قنوتِ تو تا که…‌
تمام با تو شود  ناتمام‌ها زینب
سلام زمزمه  هفت مرتبه سوگند
برای دیدن ختم کلام‌ها زینب

فقط نه روضه که باید کلام تو برسد
پیام داری و باید پیام تو برسد

برای خاکِ ترک خورده آب آوردی
هزار چشمه به جای سراب آوردی
تو از بهشت تو از نور از کنار خدا
تو با نهایت عزت حجاب آوردی
فقط تویی که در این روزگارِ پُر تشویش
برای عاطفه‌ی زن جواب آوردی
که جمع عاطفه و عقل و عشق و احساس است
و در کمال شرف انتخاب آوردی
تو نقطه چینی و باید ادامه‌ی تو شوند
تو خواهرانِ مرا در حساب آوردی
فقط خداست که آرامش تو را فهمید
که ایستادی و فصل‌الخطاب آوردی
تو روی دست هرآنچه که داشتی دادی
برای عشق دو عالیجناب آوردی

وداع نکردی و دیدی به شوقِ غم رفتند
خدای من  دو جگرگوشه‌ی حرم رفتند

خدا کند نرسد ناله‌های آخرشان
خدا کند نرسد دادشان به مادرشان
میان خیمه نشسته چسان؟ نمی‌دانم
دعا کنید  نبیند وداعِ آخرشان
نشسته فاطمه اینسو علی هم آنطرفش
نشسته‌اند  بگِریند پیش دخترشان
سوارِ نیزه به دستی بقیه را می‌خواند:
زمانش آمده بازی کنیم با سرشان
سوارهای حرامی چقدر می‌چرخند
که حلقه تنگ شود دورِ حلقِ حنجرشان
که تا نیامده عباس کار خود بکنند
که تا گلاب کشند از تمام پیکرشان
جگرخراش بوَد ناله‌های وا اُمّا
سپاه ساخت خدایا علیِ اکبرشان

حسین آمد و در بِینشان زمین اُفتاد
بلندمرتبه شاهی زِ صدرِ زین اُفتاد

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

سلام احترام مدام خودم
عزیز دلم، هم کلام خودم

نماز من و قبله گاه منی
رخ توست بیت الحرام خودم

علی نفسِ احمد، تو نفس منی
تمام وجودم، تمام خودم

دوتا دسته گل تربیت کرده ام
که هدیه دهم بر امام خودم

نمردم که تنها و بی کس شوی
مرا رد نکن التیام خودم

قسم می خورم بر نخ معجرم
قسم می خورم من به نام خودم

به زینب قسم با دلم بد نکن
کمِ خواهرت را بیا رد نکن

از آن کودکی بی قرارت شدم
شب و روز هر لحظه یارت شدم

مرا هیچ گاه از سرت وا مکن
گره خورده با روزگارت شدم

خودت شاهدی سالیانی حسین
به هر ماتمی غصه دارت شدم

پس از رفتن اکبرت، بی قرار
از این دیده ی اشکبارت شدم

جلوتر بیا بچه ها نشنوند
من آماده بهر اسارت شدم

الهی شهیدان راهت شوند
الهی نبینند غارت شدم

اجازه بده از برت می روم
دگر می نشینم میان حرم

شنیدم که راهی میدان شدند
دوتا شیرمردم رجز خوان شدند

شنیدم چنان حیدری کرده اند
که یل های دشمن گریزان شدند

به یاد رخ فاطمه بوده اند
اگر در دل جنگ گریان شدند

شنیدم که در اوج گرمای جنگ
دوتایی گرفتار و عطشان شدند

گرفتند از هر طرف دورشان
دو تا لاله ام سنگ باران شدند

شنیدم پر از زخم شد جسمشان
سپس طعمه ی نیزه داران شدند

به عون و محمد قسم یا حسین
ندارم غمی بر دل الا حسین

اگر داغ دیدم فدای سرت
شده قامتم خم فدای سرت

محمد سرش رفت بر نیزه ها
زمین خورد عونم فدای سرت

اگر زیر مرکب تن جفتشان
شده نامنظم فدای سرت

دوتا بچه ام نذر تو بوده اند
نکن فکر این غم فدای سرت

نبینم که از شرم گریان شوی
عزیزم دو عالم فدای سرت

اجازه بده تا زره تن کنم
وجود خودم هم فدای سرت

همه می روند و بمان در برم
بگو بار دیگر به من خواهرم

شاعر:محمد جواد شیرازی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

بزرگ آفرینش اوج اعجاز خدا زینب
به یک پیکر تمام خمسه‌ی آل عبا زینب
عبا، یعنی حجاب روی اصحاب کسا زینب
و شد تفسیر کاف و ها و عین و صاد و یا زینب
چی میفهمیم از زینب و ما ادراک ما زینب

چه میفهمیم از آن آیینه‌ی خیر النسا زهرا
از آن پا تا به سر حیدر از آن سر تا به پا زهرا
از آن در کوفه پیغمبر از آن در کربلا زهرا
از آن در خَلق و در منطق از آن خُلق  و صدا زهرا
بلی گفتیم یا زهرا اگر گفتیم یا زینب

کمی از ماتمش اوج مصیبت بود عالم را
به اشکش اشک میریزیم ایام محرم را
کتیبه چادرش، از معجرش داریم پرچم را
از او داریم عزای اشرف اولاد آدم را
بزرگ بانوان ام المصائب ربنا زینب

زنی از خیمه نازل شد زنی سر تا قدم قران
وجودش سوره‌ی توحید روحش سوره‌ی انسان
زنی چون کوه پابرجا زنی در کسوت مردان
که چون خورشید عمری در حجاب نور خود پنهان
قمر آورده با خود سوی میدان بلا زینب

دو ماه آورده همراه خودش چون قاسم و اکبر
دوتا مانند جدهاشان دوتا جعفر دوتا حیدر
که عمری سرفراز از نامشان باشد همین مادر
رجز خواندند شد با این رجز در کربلا محشر
میان خیمه اما دست دارد بر دعا زینب

برایش اشک میریزد فرات و دجله جیحون هم
به گرد عشق او هرگز نخواد بود مجنون هم
که خود آواره اولادش برای عشق در خون هم
برای پیکر طفلان نرفت از خیمه بیرون هم
به بالین علی رفته است اما تا کجا زینب

شاعر:سید محمد حسین حسینی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

اول راه جمع بسیاری
نامه دادند جانب جانان
بی وفاها یکی یکی رفتند
گرچه ماندند بهترین یاران

یک به یک امدند کرب و بلا
دور ارباب عشق جمع شدند
مثل هفتاد و دو گل عاشق
همه پروانه های شمع شدند

زینب آرام میشد ان وقتی
یار سوی غریب می امد
ان طرف سی هزار می رفتند
این طرف هم حبیب می امد

با حبیبان که راه می افتی
عشق را انتخاب باید کرد
مسلم عوسجه به ما اموخت
ریش با خون خضاب باید کرد

زن و فرزند را رها کرد و
رفت با عشق اشنا بشود
عشق یعنی زهیر عثمانی
خواست صد مرتبه فدا بشود

زندگی مرگ دارد و آدم
با شهادت پر از حیات شود
عامر از نسل نوح آمده است
ساکن کشتی نجات شود

بیست سال تمام هر شب و روز
از اجل خواست تا امان بدهد
ارزوی بریر این بوده است
در رکاب حسین جان بدهد

تیزی تیغک مغیلان را
کودک خردسال می داند
راز ان خار کندن شب را
نافع ابن هلال می داند

تیر باران شروع شد بعدش
شد فدایی حجیر با پدرش
دست در دست هم شهید شدند
ای به قربان جندب و پسرش

شاهد زخم های پیغمبر
از احد آمده است کرب و بلا
چه کسی جز کنانه جنگیده است
در رکاب دو سید الشهدا

در میان سواره های یزید
این دلاور پیاده می جنگید
بوی صفین داشت شمشیرش
مثل حیدر جناده می جنگید

رفت عابس برهنه در میدان
مست مست از می سبوی حسین
ما همه عاشقیم اما اوست
شاه دیوانگان کوی حسین

ان زمانی که عشق می اید
هیچ چیزی مقابلش سد نیست
رو سفیدی جون میگوید
رو سیاهی همیشه هم بد نیست

کم کمک ظهر شد اذان گفتند
شد فدای نماز خواندن او
تیر ها را به جان خرید سعید
تا نباشد گزند بر تن او

کربلا ظهر روز عاشورا
یک دم انگار روز محشر گشت
نام زهرا دوباره معجزه کرد
اخرین لحظه بود حر برگشت

کشتگانش اگرچه کم بودند
سهم دارد در ان میان ایران
خوش بحال غلام ترک حسین
پسر فاطمه سن قوربان

وای بر من که در تمام عمر
گریه کم کرده ام برای شما
ای شما ای فداییان حسین
پدر و مادرم فدای شما

شاعر:سید محمد حسین حسینی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

به دست خویش گرفته‌ست هر دو ماهش را
چنان امیر که می‌آورد سپاهش را

پر است هر قدمش از هزار بیم و امید
چو عاشقی که بگیرند از او نگاهش را

عصای پیری مادر جوانی پسر است
برای سوختن آورده تکیه‌گاهش را

به غیر این دو پسر هیچ در بساطش نیست
و در برابر خورشید برده آهش را

قسم به چادر زهرا قسم به اشک علی
برای جلب رضا می‌شناخت راهش را

برای دفع بلا بردشان به قربانگاه
مگر که حفظ کند این چنین پناهش را

به خیمه رفت و نیامد پس از شهادتشان
نخواست تا که ببیند شکسته شاهش را

دو ماه پاره به دست حسین بود و شنید
بگو به خواهر من تن کند سیاهش را

شاعر:سید محمد حسین حسینی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

رضایِ توست رضایِ خدایِ این دو نفر
خداست شاهدِ حالِ رضایِ این دو نفر

همین که قصدِ فداییِ تو شدن دارند
هزار مرتبه جانم فدایِ این دو نفر

به التماس کشیده است کارِ من پیشت
ببین که آبرویم ریخت پایِ این دو نفر

اگر قبول نداری فدایِ تو بشوند
کفن به تن کنم اینک، به جایِ این دو نفر

تو در عبایِ خودت دیده‌ای هزار اکبر
به من نمی‌رسد آیا بلایِ این دو نفر؟

سکوت کردی و حال رضایتت پیداست
دعات بدرقه شد در قفایِ این دو نفر

دو نسلِ حیدر و جعفر به معرکه زده‌اند
ملائک‌اند تمام قُوایِ این دو نفر

یکی زده به یَسار و یکی زده به یمین
غرور می‌چکد از ماجرایِ این دو نفر
**
به ناگه از همه سو سیلِ تیغ و تیر آمد
شکست در نظرِ من صدایِ این دو نفر

اگر چه در پِیِ آنان به معرکه زده‌ای
محال شد که ببینی شفایِ این دونفر

ز دور دیده‌ام آخر به دست آوردی
تو عاقبت بدنِ نخ نمایِ این دو نفر

برون ز خیمه نیایم برایِ دیدنشان
اگر چه پَر زده قلبم برایِ این دونفر

چه اقتدایِ شریفی به رأسِ تو دارند
به نیزه شد سرِ از تن جدایِ این دو نفر

شاعر:مهدی قربانی

_______________________________________________________

متن شعر طفلان حضرت زینب (س)

بیا بنگر که زینب با خودش دو اختر آورده
دو خورشید جهان آرا دو ماهِ انور آورده

به اینان نان عصمت شیر با مهر علی داده
دو سرباز از تبار آستان جعفر آورده

خداوندا پذیرا باش از من همچنان هاجر
که سویت زینب اسماعیل های دیگر آورده

اگر هاجر یکی گل هدیه کرده در ره داور
عزیز حیدر و زهرا دو از گل بهتر آورده

الا ای آسمان بنگر که وقت خیبر ثانی
یکی مادر ز اولاد علی ، دو حیدر آورده

بیا لیلا ببین اینجا دو جان بر کف در این صحرا
برای یاریِ خون خدا و اکبر آورده

عجب بازار سرخی پا گرفته بر سر این خاک
به پیش پای اصغر لاله های احمر آورده

خزان کربلا گر چه رسیده بر بنی هاشم
ز باغ جان زینب دو اقاقی سر در آورده

یکی از شوق جانبازی چو بازی پر در آورده
یکی با رعد شمشیرش شکوه محشر آورده

میان خنده میگریند و میگریند با خنده
تو گویی تیغ ، پیغام وصال دلبر آورده

ببین زینب برایت هدیه از بازار جانبازی
حسین فاطمه دو سرو ، اما بی سر آورده

عجب داغی به دل مانده از این تصویر جانفرسا
شهیدان را حسین با خجلت و چشم تر آورده

شاعر:داریوش جعفری

_______________________________________________________

متن شعر اصحاب الحسین (ع)

تیر می‌آمد ز هر سو، ایستاد امّا سعید
گفت درس عاشقی را این چنین با ما سعید

تیر می‌آمد ز هر سو بی‌محابا می‌گرفت
تیرها را با سر و با قلب و دست و پا سعید

سینه‌اش آماج تیغ و نیزه بود، اما نبود
در دلش دردی به جز تنهایی مولا، سعید

تا نماز عشق در میدانِ خون برپا شود
داد جانش را هزاران بار بی پروا سعید

بر زمین افتاد؟ نه، کوچید سمت آسمان
با پرستوهای سرخ ظهر عاشورا سعید

در جواب این وفاداری، امامش مژده داد:
پیش روی من تویی در جنت الاعلی سعید

شاعر:اعظم سعادتمند

_______________________________________________________

متن شعر اصحاب الحسین (ع)

از جنس حیدر است رجزها که از بر است
با یا علی همیشه دهانش معطر است

در وصف او کتاب فراوان نوشته‌اند
دیگر نوشته‌اند که این مرد، دیگر است

در آسیاب کوفه نکرده‌ست مو سفید
او پیرِ پای منبر اولاد حیدر است

بر دست اگر که نیزه بگیرند، سربلند
در دست اگر که تیغ بگیرند، او سر است

با سنگ و تیر و نیزه و شمشیر آمدند
حق داشتند، جبهه‌‌ی‌شان نابرابر است!

تیغ از غلاف خویش اگر در بیاورد
تنها خودش به منزله‌ی چند لشکر است

با تیغ در غلاف، به میدان قدم گذاشت
گفت آن‌که پای پس کشد از مرد کمتر است

حاشا نفس نفس بزند پیر کارزار!
این‌ها نفس نفس که نه، ذکر مکرر است

وقتی حبیب روی دو زانوی خود نشست
دیدند شیر معرکه دیگر کبوتر است…

وقتی حبیب روی دو زانوی خود نشست
معلوم بود فکر لب خشک اصغر است

وقتی حبیب روی دو زانوی خود نشست
پیچید بوی سیب… وَ این بیت آخر است

شاعر:محمد حسین ملکیان

اشعار شب سوم محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

0
اشعار شب سوم محرم 1445-1402

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

در کوچه‌ام زدند صدایم درآورند
طفلان رسیده‌اند اَدایم درآورند

با گوش‌های پاره نیازی نداشتم
از گوش‌های خویش طلایم درآورند

فهمیده‌اند بچه یتیمم، رسیده‌اند
اشکِ مرا میان دعایم درآورند

سنگی زدند تا که بدانند زنده‌ام
چنگی زدند رختِ عزایم درآورند

دیدند گیسویِ من و رفتند عمه‌ها
مو از میانِ شانه برایم درآورند

دورِ من‌اند زینب و کلثوم با رُباب
شاید که خار از کفِ پایم درآورند

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بابا رسید و آورد  گُل بوسه‌های خود را
عمه بیا درآور  رختِ عزایِ خود را

مَنکه نمرده بودم  بر روی نیزه باشی
آماده کردم از اشک  ویران‌سرای خود را

خوابم اگر نبرده  تقصیرِ عادتم بود
بابا بکش به رویم  امشب عبای خود را

انگشتهای لَمسم  انگار حس ندارند
بر دامنم تو بنشان  رأسِ جُدای خود را

طفلی که داده بودم  دیشب شفای او را
انداخت پیشم امروز  قدری غذای خود را

ای وای خیزران زد  مثل حصیر گَشتی
بدجور بر لبانت  انداخت جای خود

خون  گریه کرد نیزه  بر حالِ دخترانت
داده عمو به نیزه  حال و هوای خود را

تقصیر هیچ کس نیست  در سینه‌ام نفس نیست
زجر امتحان نموده  هِی ضربِ پایِ خود را

چیزی نخورده بودیم  بر حالِ ما دلش سوخت
دیدی تعارفم کرد  ته مانده‌های خود را

فهمیدم از سرِ تو  از وضعِ حنجرِ تو
رفته سنان و داده  بر شمر جای خود را

تا دق کنیم در راه  از دیدنش دوباره
آن بی حیا نَشُسته  خونِ ردای خود را

بویِ تو را گرفته  دستانِ سرخِ خولی
دادی چرا به دستش  مویِ رهای خود را

تنها نه نیزه‌ها را  تنها نه تیغ‌ها را
پیش فرات می‌شُست  پیری عصای خود را

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

دارد این ضرب‌المثل را کُلِّ دنیا می زند
قلب دختر ها فقط با عشق بابا می زند

گرچه کم وزن است امّا جان ندارد دست من
پرده ی روی طبق را عمه بالا می زند

چهره‌ی برگشته را تشخیص دادن مشکل است
این سرِ سرنیزه خورده به پدرها می زند

ارث خود را زود از مادربزرگم بُرده ام
این چنین خَم‌راه‌رفتن‌ها به زهرا می زند

حسرت یک استراحت در دل من مانده است
می روم قدری بخوابم..،شمر با پا می زند

بانی سرگرمی هر روزه‌ی زجرم..،پدر
بی حیا یا می کِشد موی مرا یا می زند

این اواخر دخترت دارد طبابت می کند
بازوی دررفته‌ی خود را خودش جا می زند

شرط بندی کردن این نیزه داران را ببین…
می بَرَد آن کس که با سنگش علی را می زند

هدیه دارد میبرد آنرا برای دخترش
روسری دخترت را یک نفر تا می زند

گوشوارم را که غارت رفته پس خواهم گرفت
دختر تو عاقبت دل را به دریا می زند

بی اراده یاد چوبِ خیزران افتاده ام
هر زمان هرکس که حرفی از معما می زند

آنقَدَر شکل کبودی‌ تنم رعب‌آور است
آن زن غساله وقت غسل من جا می زند

شاعر:بردیا محمدی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بعد از تو هر کس گفت «بابا» گریه کردم؛
با خاطرات مشک و سقّا گریه کردم

با خنده رفتم کربلا اما از آنجا
تا شام را صحرا به صحرا گریه کردم

هم کربلا هم کوفه هم دروازه‌ی شام
نام تو را بردند هر جا گریه کردم

گفتم تو را قدر دو دنیا دوست دارم
آنقدر زد قدر دو دنیا گریه کردم

از کاروان وقتی که جاماندم، برایت
با هر نفس همپای زهرا گریه کردم

دیدم رباب آهسته دارد میکشد باز،
بر خاک با انگشت، دریا ، گریه کردم…

بر داغ گوش و گوشوار و زخم پهلو
تا درد دست و تاول پا گریه کردم

با گریه گفتم ای علی اکبر کجایی؟
بر صورتم زد بیشتر تا گریه کردم

تو روی نی بودی و زجر بی‌مروت
با نیشخند آمد من امّا گریه کردم

شاعر:میثم کاووسی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

گفته بودم که تورا یک روز پیدا می‌کنم
باز می‌آیی و رویت را تماشا می‌کنم

می‌شود نازم کنی؟ یک ذره نازم را بکش
بعد در آغوش تو آرام لالا می‌کنم

من‌ اگر خلخال پایم نیست آن را برده‌اند
تو برایم هدیه خلخالی بخر پا می‌کنم

این همه این‌ها مرا هرروز دعوا می‌کنند
تو که هستی، شمر را امروز دعوا می‌کنم

دست‌های زبرشان آنقدر خورده بر رخم
پلک‌هایم را به زحمت پیش تو وا می‌کنم

زجر گفته گریه کردی قید جانت را بزن
بیخیال زجر، من کار خودم را می‌کنم!

آن‌قدر با مشت می‌کوبم به لب‌های خودم
تا خودم را آخرِ سر مثل بابا می‌کنم

گریه‌ام را ریختم بر صورتت پاکش کنم
صورتت را باز مثل قبل زیبا می‌کنم

از یزید و دوستانش بگذر و حرفی نزن
درد می‌گیرد سرم تا یاد آنها می‌کنم

به عموجانم بگو حرف کنیزی شایعه‌ست
هرچه مردم پشت من گفتند، حاشا می‌کنم

شاعر:سید پوریا هاشمی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

من دختری دلسوزم و معصوم و بابایی
دورم هنوز از روز و شب‌های شکوفایی

سنی ندارم، با عروسک‌ها عجین هستم
شب‌ها نمی‌خوابم بدون زنگ لالایی

دور از تو این شب‌ها چه‌ها دیدم، نمی‌دانی!
موی سفیدم را ببین از رنج تنهایی

چشمی که تا دیروز غرق شادمانی بود
آن‌قدر باریده، شده چشمان دریایی

دیروز پنهان بوده‌ایم از چشم نامحرم
امروز گشته کاروان ما تماشایی

من که ندیدم مادرت را، عمه می‌گوید
پهلو و دست و صورتم گردیده زهرایی

آنقدر سنگین است دستان سنان، دیگر
رفته رمق از دست و از پایم توانایی

حالا که مهمان دارم و چیزی مهیا نیست
با جانم امشب می‌کنم از تو پذیرایی

شاعر:نفیسه سادات موسوی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم
سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

سراغ سرت را من از آسمان و
سراغ تنت از بیابان بگیرم

تو پنهان شدی زیر انبوه نیزه
من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم…

قرار من و تو شبی در خرابه
پیِ گنج را کنج ویران بگیرم…

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل
برای تو از عشق پیمان بگیرم

شاعر:محمد رسولی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

اگه بازم اومدی سرای من
یه عصا هدیه بیار برای من

میدونی چرا نمیتونم پاشم
آخه پا خورده به دست وپای من

ممنونم که اومدی حالا دیگه
به همه میگم اینم بابای من

اِنقدر صدات زدم صدام گرفت
پس ببخش در نمیاد صدای من

یادته که می‌گرفتی دستمو
حالا توو دست توئه شِفای من

خیلی خستم من می‌بندم چشامو
تو  یکم لالا بگو برای من

من فقط تورو می‌خواستم از خدا
حالا مستجاب شده دعای من

می‌بینم عمه رو گریَم می‌گیره
خیلی تازیونه خورد به جای من

یه جاهایی بی تو بردن ماهارو
که نه جای عمه بود، نه جای من

مجلس یزیدو یادم نمیره
کاش می‌زد اون چوبُ رو لبای من

شاعر:محمد جواد مطیع ها

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

رفتنت مثل رفتن خورشید
بعد تو سهم دخترت شامه
توی تاریکی خرابه‌ی شهر
روی ماهت چیزی که میخوامه

حق داری حرف نمی‌زنی با من
خسته‌ای تازه از سفر اومدی
خیلی تحویل گرفتی دختر تو
تا که گفتم بیا با سر اومدی

اومدی و خرابه روشن شد
تو برا ما همیشه نور بودی
طوری که بوش میاد بابای گلم
چن شبی مهمون تنور بودی

نمیشه خوب ببینمت آخه
دشمنا نور چشمامو بردن
خدا می‌دونه مردای شامی
چی به روز سر تو آوردن

همونی که گرفته پیرهن تو
دوتا گوشواره‌ی منم برده
می‌شه از اخم صورتت فهمید
به رگ غیرت تو برخورده

نکنه دیدی دستامو بستن!
نکنه دیدی ماجراها رو!
نگو که دیدی می‌زدن طعنه!
نگو که دیدی می‌زدن ما رو!

شاعر:شهریار سنجری

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

ام ابیها شد رقیه در شب آخر
زهرایی‌اش تکمیل شد آخر، شب آخر

از وضع نامطلوب سر، بر صورت خود زد
دختر چه الهامی گرفت از سر، شب آخر

می‌گفت: بابا این چه رگ‌هایی‌ست داری؟
خیلی شکایت داشت از خنجر شب آخر

شب‌های قبل آشفته‌تر بودم اگر، افسوس
وضعم نشد بابا از این بهتر شب آخر

با ضربه‌های زجر، بابا کاملاً حس شد
اینکه چه دردی داشته مادر شب آخر

با اشک‌هایم فتح کردم شام را بابا
با گریه کردم کار یک لشکر شب آخر

شاعر:حسن معارف وند

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

به ظاهر در شب ویرانه سر آورده بود انگار
به واقع قصه را امشب به سر آورده بود انگار

نسیم از گیسوی بابا به سمت دخترش آمد
برای لیلی از مجنون خبر آورده بود انگار

خبر بسیار سوزان بود از عمق تنوری که
برای دختری بوی پدر آورده بود انگار

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید*
برای شام، رویای سحر آورده بود انگار

چه رویایی؟ سراسر خون! چه رویایی؟ لبالب زخم!
پدر را قطعه قطعه از سفر آورده بود انگار…

لب و دندان خونی حرف می‌زد بی صدا با او
خبر از ماجرای تشت زر آورده بود انگار

نوازش کرد بابا را چنان ام ابیها‌وار
که در آغوش مادر یک پسر آورده بود انگار

اگر چه دردها را یک‌به‌یک در گوش بابا گفت
زمانه بر سر او بیشتر آورده بود انگار

شاعر:عباس جواهری رفیع

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

رنگ آسمون چرا اینجوریه؟
صبحه یا که شب شده، اینجا کجاست؟
عمه من کی خوابیدم تو یادته؟
خواب بد دیدم بگو بابا کجاست؟

خوابه یا بیداریه این لحظه‌ها؟
خیمه‌مون عمه مگه اینجا نبود؟
جمعمون چرا پراکنده شده؟
از کجا داره میاد این بوی دود؟

راستی گهواره چی شد؟ علی کجاست؟
دل من پَرمیکشه واسه نگاش
توی آغوش کی خوابش می‌بره؟
کی الان می‌خونه لالایی براش؟

عمه از علقمه نیمده عمو؟
مشک پُر آب عمو جونم کجاست؟
دل من تنگه برای دیدنش
این سر کیه که روی نیزه‌هاست؟

چی می‌خوای از جون من مرد عرب؟
دیگه من چیزی ندارم به خدا!
شعله‌های دامنم رو می‌بینی؟
خسته‌ام دنبال من دیگه نیا

اومدی خاموش کنی دامنمو؟
لطفتو حتماً به بابا جون میگم
توی مشک تو یه ذره آب هست؟
واسه بابا ببرم تشنه‌اس یه کم

آخه من کار بدی کردم مگه
که منو زندونی کردن کوفیا؟
تو می‌دونی چیه این بزم شراب؟
حرفشون رو من نمی‌فهمم چرا؟

من نمی‌دونم چرا تو شهر شام
نون و خرما یه نفر به ما می‌داد؟
من نخوردم لقمه‌ای از این غذا
آخه خیلی بوی کهنگی می‌داد

کی میگه که من زبونم می‌گیره؟
خیلی هم شیرین زبونم عمه جون
خیلی وقته با کسی حرف نزدم
آخه من بی همزبونم عمه جون

عمه، تو، شطرنج، میدونی چیه؟
یا که اون طشت طلا واسه کیه؟
خیزران دیگه چرا تو دستشه؟
این‌همه گریه دیگه واسه چیه؟

واسه چی به ماها میگن خارجی؟
من مسلمونم، مگه نه عمه‌جون؟
این لباسا خنده داره؟ پس چرا
تا منو دیدن شرو(ع) شد خنده‌شون؟

عمه این سر کیه پیش منه؟
چقدم موی سرش خونی شده
این سر خونیه بابای منه؟
میگما اینجا چراغونی شده!

کی رگای گردن تو رو برید؟
کی یتیمی رو برای من نوشت؟
عمه میگه رفتی تو پیش خدا!
چطوری تنهایی رفتی توو بهشت؟

التماست می‌کنم منو ببر
راحتم کن از غم و از اضطراب
دخترت رو تو دیگه تنها نذار
با یه دنیا از سؤال بی جواب

شاعر:رضا جوان بخت

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

سخت است دختر باشی وماتم ببینی
منزل به منزل در اسیری غم ببینی

از خواب برخیزی بجای ناز بابا
گیسوی خودرا دست نامَحرَم ببینی

آن چادری که سالها محکم گرفتی
در دست ِ این وآن چنان پرچم ببینی

گفتم نزن ،لج کرد،تازه ناسزا گفت:
فریاد زد بدتر از این را هم ببینی

خورده کسی تا حال سیلیِّ دودستی
تا چند ساعت چهره را مُبهَم ببینی

یک دختر شامی به همبازیِ خود گفت :
دختر شده تاحال ، قامت خم ببینی

گفت آن یکی، پیشش نرو از خارجی هاست
باید که مویش را چنین در هم ببینی

امشب سرت را می کشانم تا خرابه
از نِی، نه ، از نزدیک احوالم ببینی

ای سربریده من بغل می خواهم امشب
اصلاً دلت آمد که من را کم ببینی

یا چشم من تار است یا تغییر کردی
چشمان خود واکن که من را هم ببینی

موی بلندی داشتم با معجرم سوخت
یک فاطمیه غم در این چشمم ببینی

عمه نبود امروز می رفتم کنیزی
جای تو خالی بود که ترسم ببینی

شاعر:قاسم نعمتی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

همیشه باز خواهد شد گره از کار با گریه
شفا میگیرد آخر آدم بیمار با گریه

گرفتاری ندارد روز محشر آن که در روضه
سلامی داده سمت تو فقط یک بار با گریه

به یاد تشنگی ها و ترک های لبت با بغض
همیشه آب خوردم لحظه‌ی افطار با گریه

به یاد دخترت با دخترم دیروز با سرعت
گذشتم از میان کوچه و بازار با گریه

همیشه میگذارم در فراق صحن تو سر را
به جای شانه ات بر شانه‌ی دیوار با گریه

دوباره اسمی از دیوار آمد ناگهان در من
نوای روضه های کوچه شد تکرار با گریه

شنیدم از همان روزی که زهرا پشت در افتاد
چَکُش را می‌زند بر میخ در نجار با گریه

شاعر:سجاد روانمرد

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

باز گریانم و سوزانم و لبریز نوا
که به ویرانه ی من باز قمر آمده است

دید چون روز من از غم شده چون شام سیاه
مهر تابنده ی من وقت سحر آمده است

غم یاران و عطش دشت بلا یادش هست
که چنین دَرهم و با اشک بصر آمده است

از سر بام ببینید شما طعنه زنان
پدرم تاج سرم گر چه به سر… آمده است

آه ای عمه بیا قطره ی آبی برسان
با لب تشنه و صد چاک پدر آمده است

زحمتی نیست اگر  جمع شوید همسفران
تا وداعی بکنم وقت سفر آمده است

من خوشم عمه تو هم با من دلخون خوش باش
که دگر عمر من زار به سر آمده است

شاعر:داریوش جعفری

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

گونه هایم رنگ نیلوفر گرفته ..ای پدر
گیسوانت رنگ خاکستر گرفته.. ای پدر

آمدی بر دیدنم الحق که زیبایی هنوز
آتش عشقت دوباره در گرفته.. ای پدر

زخم پیشانی من را هم تماشا می کنی
وقت سیلی ضرب انگشتر گرفته ..ای پدر

جای جای پیکرم دارد به خود خون مردگی
مطمئنم ارث از مادر گرفته… ای پدر

نیست یک ذره تعادل هر دوپایم سست شد
این دو پا هم انس با کوثر گرفته.. ای پدر

با صدای گریه ام شامات را برهم زدم
شام را بنگر تب محشر گرفته ..ای پدر

خوش به حال دخترت بعد از فراقی بی امان
راس پاکت را کنون در بر گرفته.. ای پدر

شاعر:محسن راحت حق

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

دردهایی کشیده ام که مپرس
زهرِ هجری چشیده ام که مپرس

اصلا از حال خسته ام که نگو
از دلِ رنج دیده ام که مپرس

از هراس عدو پدر آنقدر
در بیابان دویده ام که مپرس

با زبانِ کنایه از دشمن
حرف هایی شنیده ام که مپرس

اضطرابِ بدون وصفی داشت
دلِ در خون تپیده ام که مپرس

آنقَدَر تشنه ی پریدن بود
جانِ بر لب رسیده ام که مپرس

از هیاهوی باد و سایه ی زجر
زجرهایی کشیده ام که مپرس

خواب دیدم شبی،برای شما
خاتمی را خریده ام که مپرس

آه بابا شبیه مادرِ تو
آنچنان قد خمیده ام که مپرس

شاعر:محمد معین پوریلان

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

گفتم تویی بابای خوب و مهربان، زد
گفتم من چیزی نگفتم، بی امان زد

تاریک بود، چشمم جایی را نمی دید
تا دید تنهایم، رسیدو ناگهان زد

تا دستهای کوچکم روی سرم بود
با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد

قدم فقط تا زیر زانویش می آمد
از کینه اما تا نفس تا داشت جان زد

شاعر:محمد جواد زمانی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بابا خبرداری که من بیمار بودم ؟
اصلاً خبرداری کمی تب دار بودم ؟

از درد بازوی شکسته هر شبم را
دور خرابه گشتم و بیدار بودم

وقتی برای چند قدم کودکانه
محتاج یاری سرِ دیوار بودم

اول که دوری از تو و دوم صبوری
از اولش از این سفر بیزار بودم

دور از تو و چشم عمو عباس بابا
از صبح امروز تا غروب بازار بودم

از این همه زحمت که من دادم به عمه
دیگر خودم فهمیده ام سربار بودم

شاعر:محسن خانمحمدی

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

رفتی سفر اصلا نگفتی دختر تو
دق می کند بعد از تو و آب آور تو

پای برهنه سر برهنه روی ناقه
منزل به منزل من به دنبال سر تو …

بابای از گل بهترم دیدی چگونه
سیلی زدند بر دخترت در محضر تو

پا میشوم من دست بر دیوار دارم
حالا شدم دیگر شبیه مادر تو

دیدی برای شست و شوی زخم هایم
جانش به لب می آید هرشب خواهر تو

یادم نرفته هرکسی همراه خود داشت
بر روی نی یا دشنه ای بال و پر تو

اصلا نپرس ازمن چه کردم معجرم را
من هم نمی پرسم دگر از حنجر تو

با خنده های ساربان یادم می آید
خیر تو…. انگشت تو و انگشتر تو

حلقه زدند نامحرمان دور و بر من
هجده سر بر روی نی دور و بر تو

فکرش نمیکردم که اینقدر سخت باشد
شرمنده ام بابا شدم دردسر تو

شاعر:علیرضا خاکساری

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

لیله ي قدرم و تنها سحرش را دارم
پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم

دختر شاهم و اما فقط از این دنیا
پای زخمی شده و چشم ترش را دارم

خواستم پر بزنم زود به یادم آمد
من از آن بال فقط چند پرش را دارم

بزند یا نزند فرق ندارد شلاق
طاقت سختی هر دردسرش را دارم

شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم
نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم

سرزده آمده مهمان و در این استقبال
گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم

زیر قولش نزده عمه ببین بالش را
گفت باشد تو برو ! دور و برش را دارم

آن همه حامی من بود ولی از این راه
به تنم ضربه ي چندین نفرش را دارم

من نگویم چه شده چون خبرش را داری
تو نگو از لب خونین خبرش را دارم

عمه باید بروم وقت خداحافظی است
نگرانم نشوی! همسفرش را دارم

شاعر:علیرضا لک

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

بابا سرم ، تنم ، جگرم ، پهلويم ،پرم
يكي دو تا كه نيست كبودي پيكرم

بيشتر مخواه وگر نه به جان تو
بايد همين كنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است بگويم كه اي پدر
از من چه مانده است بگويي كه دخترم

اندازه ي لب تو لبم شد ترك ترك
اندازه ي سر تو گرفتار شد سرم

از تو نمانده است به جز عكس مبهمت
از من نمانده است به جز عكس مادرم

از تو سوال ميكنم انگشترت كجاست؟
كه تو سوال ميكني از حال معجرم

مرد كنيز زاده اي از ما كنيز خواست
بيچاره خواهر تو و بيچاره خواهرم

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

دشت و شب و طفل نابلد واویلا

گر زجر حرامی برسد واویلا
از صاحب روضه معذرت می‌خواهم
پهلوی رقیه و لگد واویلا

شاعر:سید مجتبی شجاع

_______________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

من ازبس غصه دارم که،میشه صدتا کتابش کرد
کدومش رو بگم آخه نمیشه انتخابش کرد

دیدی تنهامو شبهای خرابه سردوتاریکه
سر تو سرزده اومد مثه خورشید تابش کرد

تموم آرزوهامو گذاشتن پیش روم امشب
دعاکردم بیای پیشم خداهم مستجابش کرد

بهم ریخته سر و وضعت رو آوردن برای من
نمیشه که یه دختر رو ازاین بدتر عذابش کرد

میگیرم دستمو بابا،به دور صورت زخمیت
هنوزم میشه روی ماهتو اینجوری قابش کرد

اگه چشمام نمیبینه دلیلش دستای زجرِ
یه دونه سیلی زد اما باید صدتا حسابش کرد

رو خاک داغ صحرا با،سرانگشتِ پر از زخمم
نوشتم اسمتو اما سنان با پا خرابش کرد

گذشت ازمن ولی کاشکی یکی بود یادشون میداد
نباید دختر شاهو بجز خانم خطابش کرد

نمونده معجری اما بجاش که آستینم هست
اگر دستم بیاد بالا میشه اونو حجابش کرد

همه سوختن به پای من،منم واسه تن‌ِ سوخته‌ت
تن‌افتاده رو خاکت دل من رو کبابش کرد

دیگه از هرچی اسبه من بدم میاد آخه اون روز
دیدم‌ که ده تا اسب اومد گل من رو گلابش گرد

میسوزونه منو داغ تنور خونه خولی
کجا رفت اون محاسن که علی اصغر خضابش کرد؟!

رباب امروز طفلش رو توی رویا بغل کردو
خیالی شیرشو دادو لالایی خوندو خوابش کرد

شاعر:گروه یا مظلوم

اشعار شب دوم محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

1
اشعار شب دوم محرم 1445-1402

متن شعر ورود به کربلا

آقاست هر که محضر تو می شود بلند
شد پست آنکه از برِ تو می شود بلند

بر سینه می زنیم همینکه به روضه ات
تا عرش بوی عنبر تو می شود بلند

از سینه آمده ست به یاریِ تو به لب
این ناله نیست ، لشکر تو می شود بلند

ای جان به جانِ هر چه عزیز ست بازگرد
اینجاست ، تیغِ کافر تو می شود بلند

وقت اذان نیامده و بینِ کربلا
از غم صدای اکبر تو می شود بلند

بدجور حرمله به گلو می کند نگاه
بر دستها که اصغر تو می شود بلند

اول سرِ تو را به زمین شمر می زند
بعداً به پنجه حنجر تو می شود بلند

دیگر تمام می شود این لحظه کارِ شمر
وقتی که دستِ مادر تو می شود بلند

نیزه اگر چه دوخت تو را بر زمین ولی
با ضربِ نعل ، پیکر تو می شود بلند

تقصیرِ تازیانه شد از اختیار نیست
گودال اگر که خواهر تو می شود بلند

شاعر:حامد آقایی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

انگار سرنوشتِ  ما را جدا نوشتند
یا آرزوی من را  بر باد‌ها نوشتند
امروز بِینِ این دشت  مرگِ مرا نوشتند
آنان که مقتلت را  در کربلا نوشتند

ای هستی‌ام بگو که  هستی به خواب ، زینب

برخیز مرکبت را  از کربلا بگردان
بگذار یا بمیرم   یا راه را بگردان
هجران بلای ما شد  یارب بلا بگردان
خیمه مزن به صحرا  حکمِ قضا بگردان

تا جان نداده پیشت  از اضطراب زینب

فهمیده‌ام کجایی  از ناله‌های زهرا
من های های گِریَم  با وای وایِ زهرا
فهمیده‌ام کجایی  از جایِ پایِ زهرا
آنجاست جایِ گودال  آنجاست جای زهرا

نگذار تا گذارد  پا بر تُراب زینب

از حال بُرده ما را  هولِ سپاه دشمن
ترسیده‌اند طفلان  پیش نگاه دشمن
جمع حرامزاده  حجم سلاح دشمن
پیداست خیمه‌ی ما  از خیمگاه دشمن

می‌خواهد از لبانت  تنها جواب زینب

می‌ترسم ای برادر  از چشمِ آن کمانگیر
از شومیِ حرامی  از شعبه‌های آن تیر
از خنجران عریان  از تشنگیِ شمشیر
بی اختیار خوردم بر خاک ، دستِ من گیر

عباس‌جان نخواهد  اینجا رکاب ، زینب

ای کاش می‌نوشتی  ما شیرخواره داریم
یا دختران کوچک  در این عِماره داریم
در محملی  عروسی  با گاهواره داریم
نه پایِ راه رفتن  نه راهِ چاره داریم

اینجا نمان نگردد  رویش خضاب زینب

لبهای ما از امروز  از آفتاب خُشکید
هر قدر آب آمد  مثل سراب خُشکید
تا دید حجم لشکر  از اضطراب خُشکید
برگرد ای برادر  شیرِ رُباب خُشکید

دلشوره دارد از او  از قحط آب زینب

اینسو است خار تشنه  آنسو است آبِ جاری
اینسو است تاولِ پا  آنسواست زخمِ کاری
یک مرد باشد ای کاش  در قحط یار و یاری
از حرمله بپرسد  نامرد بچه داری؟

می ترسد از شکارِ  طفل رُباب زینب

منکه نرفته بودم  جز مجلس زنانه
برگرد تا نبینم  دشنام و تازیانه
بگذار تا گلویت  بوسم به این بهانه
سر می‌بُرند اینجا  از پشت ، ناشیانه

خانه خراب زینب  خانه خراب زینب

برگرد ورنه دیدم  اینجا غبار گردد
کوچه به کوچه این سر   با نیزه‌دار گردد
صندوقچه‌ی سرِ تو  میزِ قمار گردد
جای شراب‌خوار و  بی بند و بار گردد°

تو گیرِ نیزه دار و  گیرِ طناب زینب

° در مقاتل آمده روزها رأس مبارک بر نیزه و شامگاه داخل صندوقچه‌ای قرار می‌گرفت .

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

اشکِ ما پاره دلی بود که آبش کردیم
چشمِ ما خانه‌ی ما بود خرابش کردیم

تکه‌ای سنگ در این سینه‌ی ما بود ، شبی
روضه‌اش بُرده و با آه مذابش کردیم

بارها خواست که دنیا ببرد ما را از…
درِ این خانه که هربار جوابش کردیم

آنکه زد طعنه به احوالِ پریشانی ما
شَمّه‌ای از تو نوشتیم و کبابش کردیم

مَلکی خواست که ما را ببرد باغِ بهشت
در حرم مانده و با گریه مُجابش کردیم

عمر آن نیست که از روز و شب ما رفته
گریه کردن به تو را عمر حسابش کردیم…

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

با مدینه چقدر؟ فاصله دارد اینجا
فکر آشفتگی قافله دارد اینجا

کربلا گفتی و یکباره دلم ریخت حسین
از جدائی تو قلبم گله دارد اینجا

این بیابان چقدر خار مغیلان دارد
خبر از پای پُر از آبله دارد اینجا

این سرازیری تل دل نگرانم كرده
همچنان سعی و صفا هروله دارد اینجا

بادهایش دمِ مغرب چه غبار آلوداست
سخن از کف زدن وهلهله دارد اینجا

تو بیا زیرِ زره پیرُهن تنگ مپوش
عده ای قاتل بی حوصله دارد اینجا

حیف ِ ترکیبِ رخت نیست که تغییر کند؟
سر بریدن ز قفا مسئله دارد اینجا

ترسم آخر سرِ یک بوسه مرا پیر کنی
خبر از نیمه شب و نافله دارد اینجا

پایِ گیسویِ تو موهام همه گشته سپید
گیسوان من وتو قائله دارد اینجا

از نظر بازی این قوم دلم می لرزد
غارت چادر و معجر صله دارد اینجا

غبغب ناز علی را زنظر پنهان كن
وای بر حال رباب حرمله دارد اینجا

شاعر:قاسم نعمتی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

علت اين حج ناتمام بزرگ است
از طرفي هم سپاه شام بزرگ است
بغض فرو خورده ي امام بزرگ است
پشت سر كاروانش آب نپاشيد
آه نمك بر دل كباب نپاشيد

ماند، وگفتند حاضر است كه باشد
رفت، وگفتند عابر است كه باشد
گريه ندارد مسافر است كه باشد
آب نپاشيد مي رود كه نيايد
دل به بيابان تشنه زد كه نيايد

رفت و پي اش آمدند نامه رسان ها
باز همان وعده ها و خط و نشان ها
كندي شمشيرها و نيش زبان ها
آب نباشيد كه به آب نياز است
كوفه اگر مقصد است راه دراز است!

قافله اي مي رسد غبار ندارد
قافله سالار آن قرار ندارد
از همه يك جور انتظار ندارد
هركسي از بين راه، راه جدا كرد
گاه به او دل سپرد گاه جدا كرد

صلح كه هرگز! جهاد هم برسد هيچ
لشگر ابن زياد هم برسد هيچ
اين كه نسيم است، باد هم برسد هيچ
آب نريزيد، جام ها پر خون است
عقل نشسته، ميانه دار جنون است

نسبت اين دو سپاه، يك به هزار است
مشك هنوز آنطرف به دست سوار است
با ترك لب چقدر مثل انار است
از سر مشكش عمو ولي نگذشته
آب هنوز از سر علي نگذشته

دشت پر از بوي نافه مي شود امروز
گرگ از آهو كلافه مي شود امروز
بر هنر عشق اضافه مي شود امروز
اين سر آزاد عشق بود كه افتاد
در سر ما باد عشق بود كه افتاد

سوختنِ در چرا به چشم نيامد؟
خطبه ي حيدر چرا به چشم نيامد؟
گريه ي اصغر چرا به چشم نيامد؟
پاسخ چندين هزار مسئله سرخ است
آب بريزيد دست حرمله سرخ است

شاعر:محمد حسین ملکیان

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

جانا ! ببین فکر مرا مشغول کرده
این سرزمین فکر مرا مشغول کرده

ناگفتنی ها را ز چشمان تو خواندم
“هل من معین…” فکر مرا مشغول کرده

میترسم از خنّاس های شهر کوفه
درّ و ثمین فکر مرا مشغول کرده

دلواپسی من فقط محض رباب است
آری همین فکر مرا مشغول کرده

محکم گره زد معجرم را در مدینه
ام البنین فکر مرا مشغول کرده

ای وای اگر سنگی به ابرویت بگیرد
زخم جبین فکر مرا مشغول کرده

رأس به روی نی به مویی بند باشد
باد اینچنین فکر مرا مشغول کرده

انگار مادر نوحه میخواند برایت
صوتی حزین فکر مرا مشغول کرده

انگشترت را در بیاور جان زینب
برق نگین فکر مرا مشغول کرده

گودی حنجر نه فقط کندی خنجر
جانا ! ببین فکر مرا مشغول کرده

شاعر:علیرضا خاکساری

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

آخرش چشم تر تو خواهرت را میکشد
غربت نا باور تو خواهرت را میکشد

آن سیاهی مقابل ازدحام دشمن است
خلوت دور و بر تو خواهرت را میکشد

هم جوان هم نوجوان هم کودک و هم پیرمرد
سن و سال لشکر توخواهرت را میکشد

من خودم غمگینم و لبریزم ازدلشوره ها
اضطراب دختر تو خواهرت را میکشد

بر تمام اسب هاشان آب دادی منتها
تشنگی اصغر تو خواهرت را میکشد

شد رکابم پای او هنگام پایین آمدن
غیرت آب آور تو خواهرت را میکشد

کرد اسفندی برایم دود و دستم راگرفت
عمه جان اکبر تو خواهرت را میکشد

باورش سخت است پایان قرار ما دوتاست
روزهای آخر تو خواهرت را میکشد

بیگمان این خاک تعبیرِهمان خواب من است
بر فراز نی سر تو خواهرت را میکشد

از دم شمشیرها سهمی به جسمت میرسد
پاره های پیکر تو خواهرت را میکشد

روزگاری بوسه اش می زد پیمبر آه آه
سرنوشت حنجر تو خواهرت را میکشد

واقعاًسخت است فکرش رانمیخواهم کنم
ناله های مادر تو خواهرت را میکشد

شاعر:محمد حسین بیات او

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

این کاروان هفتاد و دو عشق آفرین دارد
از بهترین های دو عالم بهترین دارد

این شیرمردی که به گِرد شاه می گردد
با خود سفارش هایی از ام البنین دارد

زینب رسیده کربلا، دورش بنی هاشم
یعنی نگین اینجا رکابی از نگین دارد

نامحرمی هرگز ندیده سایه اش را هم
صدیقه ی صغری وقاری اینچنین دارد

حتی غبار راه روی چادرش ننشست
محمل حجابی از پر روح الامین دارد

این سو تمامی شان عزیز بن عزیز اما
آن سو سپاهی از لعین بن لعین دارد

تا می توانید اشک و آه و ناله بردارید
یک گوشه از صحرا کمان داری کمین دارد

غم نامه ی این قافله سربسته اش این است
خولی به همراه خودش یک خورجین دارد

شاعر:مرضیه نعیم امینی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

ای همیشه شبیه مادر من
کوه ایمان،عقیله خواهر من

جاری کوثر است چشمانت
عصمتی دیگر است چشمانت

قلب تو تا همیشه با من هست
نظرت مثل صبح روشن هست

ای که چشمت دوباره بارانی ست
کربلا ایستگاه پایانی ست

خسته ی راه آمدی خواهر
دیگر اینجاست منزل آخر

لشکر چشم ها کنار روید
خواهرم خواهشأ پیاده شوید

خاطرت جمع محرمان هستند
سایه ات را نگاه بان هستند

آب هم در دلت تکان نخورد
پرده ی محملت تکان نخورد

یک بیابان اسیر پیش شماست
باد هم سربه زیر پیش شماست

اینکه دارد رکاب می گیرد…
از نگاهت ثواب می گیرد…

آسمان بلند احساس است
روشنی دل تو عباس است

چادرت را غبار ننشیند
سایه ات را کسی نمی بیند

استوار همیشگی زینب
ذولفقار همیشگی زینب

ای پناه کبوتران حرم
ملجأ آه دختران حرم

خاک این دشت را مزین کن
کربلا را حریم ایمن کن

مریم خانواده ی زهرا
انتخاب قیام عاشورا

عشق بی تو چه بی بها بشود
کربلا با تو کربلا بشود

با جدایی بساز از این لحظه
کربلا را بساز از این لحظه

فکر روز دهم کن از حالا
فکر گودال و عصر عاشورا

تو مرا بی سپاه میبینی
خیمه را بی پناه میبینی

سنگ هایی که پرتوان هستند
نیزه هایی که خون چکان هستند

عشق خود را غریب میبینی
آه شیب الخضیب میبینی

باورت می شود حسینت را
نیزه ها میبرند از اینجا

از جسارت تو خسته خواهی شد
بعد من دست بسته خواهی شد

شاعر:حسن کردی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

قلم شدم بنویسم قسم به باور زینب
قسم به عشق ، حسین است نامِ دیگر زینب
حسین اول زینب حسین آخر زینب

دخیلِ چادر او آسمان و هفت فلک هم
فقیرِ درگَهِ او تا همیشه نان و نمک هم
نَه ما که مُلک و مَلک هم به زیر شهپرِ زینب

ملیکه‌ی ملکوت و جلیله‌ی جبروت و
بهشتِ هر بَرَهوت و تمام ، غرق ثبوت و
و روشن است عَوالم به نورِ انورِ زینب

اگر به خُطبه نشیند علیست در کلماتش
اگر که جلوه کند فاطمه است در جلواتش
که زنگِ قافله‌ی عشق هم مسخر زینب

خداست مَحوِ حجابش نبی‌است ماتِ نقابش
حسن زمانِ نمازش گرفته است به قابش
تمامِ خانه‌ی زهرا به گِردِ محورِ زینب

اگر که پَرده تکانَد زمین به خاک نشاند
و هرچه هست در عالم به دورِ خویش دَوانَد
که می‌بَرند همه روزی از در زینب

حمایل است برایش دو تیغِ اَبروی عباس
نشسته نقشِ قدومش به رویِ زانوی عباس
به سینه است دو دستش همیشه در بَرِ زینب

صدای اکبرش آمد دَمِ اذان که رسیدیم
قدم گذار بر این خاک عمه جان که رسیدیم
دلش گرفت از اینجا دلِ مطهر زینب

برادران همه هستند در این زمان همه هستند
هزار شکر به گِردش که مَحرمان همه هستند
دو صف شدند رَوَد خیمه لشکرِ زینب

رسید و دید بلا را شنید همهمه‌ها را
نشست و ریخت به معجر غبارِ کرببلا را
به گریه گفت مَرو آه حسین از سرِ زینب

چقدر حول و هیاهو چقدر نیزه در آنسو
چقدر تیغِ بلند و چقدر تیرِ سه پهلو
قسم به اینهمه بانو قسم به مادرِ زینب

بجای آب فقط سنگ و خار و سراب است
صدای ناله‌ی من نَه که التماس رُباب است
بیا بزن دو سه باره گِره به معجرِ زینب

گذشت روزِ دهم شد دو طفلِ سوخته گُم شد
دوباره شانه‌ی خانم اسیرِ زخمِ صدم شد
میانِ خیمه و گودال دویده یکسره زینب

چقدر نیزه کشیده میان دشت دویده
چقدر خورده زمین و گمان کنم که بُریده
و خیره مانده به جایی نگاهِ آخر زینب

دوید شیرزن آمد به جنگ تن به تن آمد
رسید موقعِ غارت برای پیرهن آمد
ولی چه دیر رسید و شکست پیکر زینب

میان آنهمه دشمن صدا زد ای سرِ بی تن
حرامی است و حرامی حسین چشم تو روشن
هزار دشمن و یک زن همه برابر زینب

به ناله گفت نخندید به خاک و خون ننشانید
به داد گفت نَدُزدید به هر طرف نکشانید
زد آنقدر زِ جگر داد سوخت حنجرِ زینب

“سری به نیزه بلنداست در برابر زینب
خداکند که نباشد سر برادر زینب”
رسیده ناقه* کجایی امیر لشکرِ زینب

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

دیده‌ام بر نینوا افتاد ، دلواپس شدم
بارها از ناقه تا افتاد،دلواپس شدم

نام این صحرا حسین، با قلب زینب آشنا‌ست
بر لبانت کربلا افتاد دلواپس شدم

خاکِ سرخ این بیابان بوی کوچه می‌دهد
گوئیا مادر ز پا افتاد دلواپس شدم

این دمِ پیری مرا آواره صحرا مکن
راهمان دیدی کجا افتاد، دلواپس شدم

من کنارِ تو نباشم زود می‌میرم حسین
تا عمود خیمه جا افتاد، دلواپس شدم

این دلم از کودکی بر گیسویت حساس بود
باد در موی شما افتاد دلواپس شدم

حنجر تو معجر من هر دو پاره می‌شود؟
حرف بین ما دو تا افتاد دلواپس شدم

حنجرت را بازیِ دستان این و آن نکن
چشم من بر نیزه‌ها افتاد، دلواپس شدم

حرمله زانو زده، ای وای بیچاره رباب
صحبت شش ماهه تا افتاد دلواپس شدم

دردِ گوشِ پاره کمتر از شکافِ نیزه نیست
دیده‌ام بر بچه‌ها افتاد، دلواپس شدم

شاعر:قاسم نعمتی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

بهتر که این دل دست تو دلبر بیفتد
ای کاش دل در دام تو با سر بیفتد

این دل بمیرد بهتر از آنکه مبادا
در بند دام دلبری دیگر بیفتد

هر کس ادب کرده به تو تاج سر ماست
هر کس به پایت پا نشد، بهتر بیفتد

در کار ما اصلا گره بنداز، شاید
دست تو روزی کار این نوکر بیفتد

فردا تمام حشر دنبال تو هستند
ای کاش راه ما به تو، محشر بیفتد

ای کاش که پرونده ی اعمال من هم
آن روز دست حضرت مادر بیفتد

این بیت های آخرم را روضه بِنْویس
تا اشک از این چشم های تر بیفتد
……
اینجا همان جایی است که فرمود حیدر:
روی زمین هفتاد و دو سرور بیفتد

برگرد آقا قبل از آنکه چشم شومی
بر قد و بالای علی اکبر بیفتد

برگرد قبل از آن که راه تیرهاشان
با حنجر پاک علی اصغر بیفتد

برگرد آقای غریبم قبل از آنکه
این ساربان در فکر انگشتر بیفتد

برگرد آقا قبل از آنکه شمر دون با
خنجر به جان گودی حنجر بیفتد

برگرد قبل از آنکه جسمت روی سینه
در گودی گودالشان بی سر بیفتد

طاقت ندارد خواهرت زینب ببیند
در چنگ های گرگ این پیکر بیفتد

ای وای اگر بی دست از مرکب، سواری …
ای وای اگر از ناقه ای دختر بیفتد

شاعر:وحید محمدی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

راه بود و راه بود و راه بود
کاروان همراه ثارالله بود

کاروان نه قبله گاه عالمین
مرد یا زن جمله عشاق الحسین

پاسدار قافله عباس ماست
روی دوشش پرچم یا مجتبی ست

اینکه چون‌خورشید روی مرکب است
حضرت زهرای ثانی زینب است

زینب است این اقتدارش بارز است
عقل از درک عقیله عاجز است

پرده های محملش نور جلیست
یارب این دخت علی یا که علیست؟

هم علی و هم حسین و هم حسن
تکیه میکردند بر این شیر زن

سالها مستور مانده آیه اش
چشم همسایه ندیده سایه اش

قامتش دور از نگاه شوم بود
آفتاب از دیدنش محروم بود

قاسم و اکبر به دور محملش
با ابوفاضل نمی لرزد دلش

بار بگشایید اینجا کربلاست
لحظه موعود زینب با خداست

بارالها خسته ام جان بر لبم
زینبم من زینبم من زینبم

نیست جز شهد بلا در باده ام
بر همان عهد ازل اماده ام

این سر و این چادر و این معجرم
این دو دستم این رخم این پیکرم

تو اگر خواهی بیابان میروم
پا برهنه بر مغیلان میروم

راضیم آواره گردم از حرم
آتش خیمه بیوفتد بر سرم

هرچه میگویی به چشم ای نور عین
هرچه اما جز جدایی از حسین

میشود آیا خوش اقبالم کنی
جای او راهی گودالم کنی

میشود خنجر ببرد گردنم
زیر سم اسبها باشد تنم

خوب‌ میدانم که غارت میشوم
در شلوغی هتک حرمت میشوم

از غریبه فحش و توهین میخورم
از سنان سیلی سنگین میخورم

آنچه میترسم میاید بر سرم
دست نامحرم میوفتد معجرم

من که‌ یک دفعه نرفتم در گذر
میشوم با شمر و خولی همسفر

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

کاروان در مدار می آید
بر سر آن قرار می آید
فخر این روزگار می آید
وه! چه با اقتدار می آید

شیر بهر شکار می آید

هان خبر دار! این سپاه علی‌ست
مست از جذبه نگاه علی‌ست
کودک و پیر در پناه علی‌ست
تحت فرماندهی ماه علی‌ست

او که با ذوالفقار می‌آید

تیغ در دست، یاعلی به زبان
پادشاه زمین، امیر زمان
تحت فرمان او هم این و هم آن
لشکرش مثل رود در جریان

وه! چه با افتخار می آید

دشت انگار غرق احساس است
عطر سیب و شمیمی از یاس است
این که تصویر اشجع الناس است
پسر فاطمه است، عباس است

حیدر آشکار می آید

محضر آفتاب عالمتاب
لشکری مثل کوه، پا به رکاب
جان نثاران حضرت ارباب
همه از شوق وصل در تب و تاب

لشکری جان نثار می آید

می رسد کاروان به شور و نوا
دل اهل حرم پر از غوغا
نام این دشت چیست اهل ولا؟
ماریه غاضریه کرب و بلا

غصه ای ناگوار می‌آید

دل هفت آسمان پر از خون شد
خاک عالم به چرخ گردون شد
نفس جبرئیل محزون شد
که چرا در حصیر مدفون شد؟

صحبت از اضطرار می آید

بعد از آن وای بر یتیم حسین
چشم نامحرم و حریم حسین
وای از ماتم عظیم حسین
لعن بر دشمن لئیم حسین

که پی گوشوار می آید

چارده قرن آسمان خون است
کفن نسل شیعه گلگون است
حال شیعه اگر دگرگون است
به همین چای روضه مدیون است

شیعه پای قرار می آید

شاعر:محمد جواد خراشادی زاده

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

دیدم بیابانی پُر از خار مغیلان را
بالای محمل آفتابی سخت سوزان را

《انا الیه راجعونت》کُشت زینب را
نسپار دست باد گیسوی پریشان را

پنداشتم از دور نخلستان به چشمم خورد!
از ناقه هامان دور کن این نیزه داران را

دلواپسم! این شیوه ی مهمان نوازی نیست!
دیدی ببندد میزبانی راه مهمان را !؟

با نیتِ عرض خوش آمدگویی آوردند
یک لشکر از شمشیرهای مست و بُران را

انگار خوبی های تو از یادشان رفته!
یادآوری کن قصه ی دیروز باران را

سربسته می گویم! یقین دارم که می بینی
در چشم های دخترت ترس از بیابان را

از حج نیمه کاره ی دیروز دانستم
در کربلا باید بگیری عید قربان را

شاعر:وحید قاسمی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

با خودش دارد امیرِ مهربان این کاروان
زیر پا حس می‌کند هفت آسمان این کاروان

با حرارت دورشان گرم طواف است آفتاب
از پرِ جبریل دارد سایه بان این کاروان

میرود منزل به منزل مادرانه پشتِ سر
میخورد با دست زهرا(س) آب و نان این کاروان

خسته شد هرگاه، فوراً با نگاهی بر حسین(ع)
بیشتر از پیش می‌گیرد توان این کاروان

از حبیب بن مظاهر تا به طفل شیرخوار
دلبری کرده ست با پیر و جوان این کاروان

با صدای شبه پیغمبر مهیّا میشود
در صفوف عاشقی با هر اذان این کاروان

از امامش یک قدم هرگز نمی افتد جلو
از علمدارِ وفا دارد نشان این کاروان

هست لبخندِ رقیه(س) التیام خستگی
با خودش آورده یک آرام ِ جان این کاروان

چیست تقدیرش؟چه ها خواهد شد و با زینب‌(س) است
غرقِ در دلشوره های بیکران این کاروان

عده ای سرهایشان بر نیزه خواهد رفت و بعد…
خیمه ها می‌سوزد و بر سر زنان این کاروان

میرود ده روز دیگر دست-بسته، داغدار…
تا به شهر شام با شمر(لع) و سنان(لع) این کاروان!

شاعر:مرضیه عاطفی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

گریه می کرد حضرت آدم
سال ها سر به زیر و شرمنده
با دلی تنگ و سینه ای غمبار
بی امیدی برای آینده

دور بود از بهشت و حس میکرد
روزگار سیاه دنیارو
توی گریه میدید دو تا چشم
غصه دار حضرت حوا رو‌

تا یه روزی خدا نگاهی کرد
رحمتش رو نصیب آدم کرد
جبرییل اومد به اذن خدا
معبر توبه رو فراهم کرد

حوا تو خواب دید دستی رو
که مسیر بهشتو میده نشون
پنج تا اسمو یاد گرفت آدم
که خدارو قسم بده بهشون

(یا حمید بحق محمد
یا عالی بحق علی
یا فاطر بحق فاطمه
یا محسن بحق الحسن
یا قدیم الاحسان بحق الحسین )

اسم هارو یکی یکی گفت و
گره چند ساله رو وا کرد
بعد چن سال رو زمین بودن
بوی ناب بهشتو پیدا کرد

بعد رو کرد سمت جبراییل
گفت راز این عاشقونه چیه
اسم آخر چقدر غمگین بود
این حسینو به من بگو‌ که کیه

مثل چشمای آدم و حوا
آسمون میزبان بارون شد
روضه ای پا گرفت با دست
جبرییلی که مرثیه خون شد

روزگاری یه کاروان غریب
میرسه به زمین کرب و بلا
اضطرابی میاد و میندازه
مادرا رو میون هول و ولا

چکمه ی‌ ظلم می‌رسه از راه
گلای لاله رو لگد میکنه
دشمن بی حیا جلو راه
کاروان حسینو سد می‌کنه

رو زمین غیر خون نمی ریزه
آسمون جز عطش نمی باره
تیغ بی رحم دهر سربازی
تو رکاب حسین نمی‌ذاره

کمرش میشکنه تو سیل غمو
داغ فرزندهاش عصاش میشه
هر چقد تیر و نیزه و سنگه
تشنه ی خون تو رگاش میشه

وحشیونه گلوشو میبُرّن
خواهرش رو‌ی تل می‌ره از حال
سنگ و چوب عصا و سر نیزه
جمع میشن همه توی گودال

پیرهن و خاتم حسین می مونه
توی دست یه عده لا مذهب
تیرهایی که مونده توی تنش
می‌شکنه زیر پاهای مرکب

شاعر:سعیده کرمانی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

بلای جون هرچی دختره دشت
چقد خاکش مغیلان پروره دشت
شریعه تا فرات از داغ عباس
هنوزم هر دو تا چشمش تره دشت

رسیدن کاروانِ اشک و ماتم
پر از غم شد دل ماه محرم
حسین جان! چشم از انگشتر تو
الهی ساربون برداره کم کم

از این غم شیعه جا داره بمیره
تموم عمرش و ماتم بگیره
بگو بابای این آقا که کشتن
هنوز انگشترش دست فقیره

غمات پایان ندارن…آه زینب
دو چشمت خون میبارن…آه زینب
ابالفضل و که زانوش شد رکابت
به زانو در میارن…آه زینب

غروب کربلا زینب اسیره
جهان باید از این ماتم بمیره
ابالفضل و علی اکبر که رفتن
رکاب محملش رو کی میگیره

شاعر:مسعود یوسف پور

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

از حج ناتمام به سعی و صفا رسید
مداح گریه کرد، حسین (ع) از منا رسید

در پیشواز مقدمش از لطف کوفیان
تیر از مقابل آمد و تیغ از قفا رسید

بستند آب را و به گوش کر جهان
فریاد «هل من» از عطش کربلا رسید

«امن یجیب» خاک بلا ریخت بر سرش
وقتی به استغاثه ی آل عبا رسید

جن و ملک به زانوی غم سر گذاشتند
وقتی که کار روضه به این بیت ها رسید:

از غم بسوز ای دل و ای چشم خون ببار
دیگر حسین فاطمه به کربلا رسید

هرقدر هم که اشک بریزم بر آن کم است
این تازه روز اول ماه محرم است…

شاعر:سیده تکتم حسینی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

یا غیاث المستغیثین آه از کرب و بلا
از فلک آمد ندا: واویلا واویلتا
تا ابد لعنت به هر چه کینه هست از مرتضی
کوفه زد بر طبلِ جنگ و عرش بر طبل عزا

بر سر و سینه‌ زنان با عرشیان روح الامین
آسمان خون گریه کن، زینب شده صحرا نشین

وای از مکر حرامی‌ها حرم آواره شد
آسمان از دل کشید آه و زمین بیچاره شد
کعبه مشکی پوش از این حج نیمه‌کاره شد
تا ابد شرمنده از حاجیِ در گهواره شد

از منا آید ندایی: خوش به حال کربلا
بهر قربانی حسین آورده اسماعیل‌ها

روبرو شد عاقبت با طور سینایش حسین
دارد اینجا وعده با رب تعالایش حسین
مانده با یک کوفه تنها، مثل بابایش حسین
روضه‌خوانی می‌کند با هاهُناهایش حسین

باغبان سر بسته گوید با گلستان از خزان
کس ندیده بود زینب را چنین دل ناگران

کس نگفته خیر مقدم این چنین بر میهمان
با کمان، با تیر، با شمشیر، با سنگ و سنان
شد رقیه دل پریشان، شد سکینه بی امان
بر عقیق دست آقا، خیره مانده ساربان

ساربان! قدری بچش از لطف این نعم الامیر
تا نگشته دیر از او هر چه می‌خواهی بگیر

آه دارد می‌رسد فصل زمستانِ رباب
لرزه افتاده است در این خاک بر جان رباب
کمتر از ده روز اصغر ، هست مهمان رباب
حرمله، تیر سه شعبه، چشم حیران رباب

بیشتر از اصغرش دلواپس آقاست او
رفته زیر آفتاب و فکر فرداهاست او

در مدینه کن خبر ام البنين را ای صبا
کمتر از ده روز دیگر می‌شود حاجت روا
تا ابد عباس گردد ساقی آب بقا
هست آماده برای دیدنش خیرالنسا

ای صبا اصلاً نگو بر او حسین تنها شده
او نفهمد که امامش ساکن صحرا شده

چند روزی مانده تا در این جهان غوغا شود
ارباً اربا شبه پیغمبر در این صحرا شود
همچو سروی، سیزده ساله گلی، رعنا شود
دختر شیرین زبانی کاملاً زهرا شود

مرتضی‌ها روی نی قاری قرآن می‌شوند
فاطمه‌ها روی ناقه سنگ باران می‌شوند

شام را دارند از امروز تزئین می‌کنند
خویش را پیش خلیفه خوب شیرین می‌کنند
خوب مردم را به حق دارند بدبین می‌کنند
کودکان زخم زبان در خانه تمرین می‌کنند

نامه‌ای آمد: حسین بن علی شد رفتنی
باید آماده شود بزم شرابی دیدنی

شاعر:محمد حسین رحیمیان

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

“آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد”
دختر مرتضی علی، فاطمه‌وار می‌رسد

زانوي شاهزاده‌ها هست ركاب محملش
با چه شكوه و شوکتی کوه وقار می‌رسد

هاشمیان به گرد او، فاطمیات پشت سر
قامت عصمتش در این حصن و حصار می‌رسد

دار و ندار فاطمه، گوهر ناب مصطفی
به كربلا حسين با دار و ندار می‌رسد

خامس آل پنج تن، همره طفل شیرخوار
زودتر از روز دهم سر قرار می‌رسد

شانه‌ی آسمانیان، محمل دختران شده
چه نازدانه دختری به این دیار می‌رسد

گرد و غبار این زمین تا نرسد به معجری
بال فرشته از یمین یا که یسار می‌رسد

رونق کار مأذنه، رکن شباب هاشمی
وارث هیبت نبی، یکّه‌سوار می‌رسد

“رونق باغ می‌رسد، چشم و چراغ می‌رسد”
“عنبر و مشک می‌دمد” دولت يار می‌رسد

وزير اعظم حسين آيه‌ی محكم حسين
صاحب پرچم حسین آن جلودار می‌رسد

آن سوی دیگر از زمین، نیزه و تیغ آبدار
ارتش زمهریرها چند هزار می‌رسد

رفت قرار ناگهان، از دل خواهر حسین
در نظرش همه جهان تیره و تار می‌رسد

پرده کنار می‌رود، واقعه‌ی روز دهم
صحنه به صحنه از دل گرد و غبار می‌رسد

“چاک شده است آسمان غلغله‌ای‌ست در جهان”
ديد ز هر طرف غمی همچو شرار می‌رسد

ديد كه از جور فرس، چه استخوان‌ها كه شكست
ناله و بانگ قاسمِ لاله عذار می‌رسد

حلقه زدند کوفیان دور حسین و اکبرش
صداي طبل شادی و داد و هوار می‌رسد

طفل به دست آسمان، بود و صدای خنده از
لشكر شاميان بر اين طرز شكار می‌رسد

لحظه‌ی تلخ حادثه چکمه‌ی نونوار شمر
همره کهنه خنجری سرکش و هار می‌رسد

گوشه به گوشه آسمان سرخ‌تر از خون گلو
پنجه‌ی شمر و زلف او! آخرکار می‌رسد

وقت نفس نفس زدن، زمان دست و پا زدن
ناله‌ی “یا بُنَیَّ” از گوشه کنار می‌رسد

“آب زنيد راه را”، مادر او به قتلگاه
با پر و بال زخمی و حالت زار می‌رسد

گوش زمین و آسمان می‌شنود در آن زمان
آه صدای پای آن چند سوار می‌رسد

چشم حسین بسته شد، قوم هراس شد جسور
موقع غارت از حرم، وقت فرار می‌رسد

شاعر:رضا جوان بخت

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

لحظۀ پر زدن ما به نظر نزدیک است
راه عرش از دل صحرا چقَدَر نزدیک است

در دل خیمه بیایید همه جمع شوید
همه را سیر ببینم که سفر نزدیک است

مادرم زودتر از ما زده خیمه اینجا
چقَدَر بوی گل یاسِ پدر نزدیک است

تا سری هست به سجده بگذارید امروز
لحظۀ بال درآوردن سر نزدیک است

تا توانید به شش‌ماهۀ من بوسه زنید
بوسه‌های لب یک تیر سه پر نزدیک است

گریه‌ای کرد و غریبانه به زینب فرمود:
دخترم پیش تو باشد که خطر نزدیک است

گفت آسوده بخوابید همین شب‌ها را
وقت بیداری شب تا به سحر نزدیک است

گریه کرد و به علمدار اشاره فرمود:
که فدای تو شوم درد کمر نزدیک است

بر سر و روی یتیمان حسن دست کشید
گفت قاسم که: عمو مرگ مگر نزدیک است؟

قد و بالای جوانش جگرش را سوزاند
ای خدا صبر بده، داغ پسر نزدیک است

شاعر:مجتبی شکریان همدانی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

چه شد که ریخت دلم بی هوا، نمی‌دانم
چقدر دلهره دارم، چرا پریشانم
من از شلوغی این نخل‌ها هراسانم
حسین گریه نکن جان من، نسوزانم

چه بوی سیب عجیبی گرفته این صحرا
چقدر نام حزینی‌ست نام کرب و بلا

بیا و مرهم غم‌های بی شمارم باش
قرار، رفته ز جان و دلم، قرارم باش
همیشه روشنی چشم‌های تارم باش
شبیه فرصت این سال‌ها کنارم باش

به زیر سایه‌ی لطفت، خیال من تخت است
نبودنت به کنارم، تصورش سخت است

نبین که در دل این دشت اسیر خَناسیم
نبین که در به درِ خلقِ قدر نشناسیم
اگرچه آینه هستیم اگرچه حساسیم
هزار شکر که ما در پناه عباسیم

به سوی تشنه لبان با شتاب می‌آید
به هیبت پدرم بوتراب می‌آید

دلم خوش است به دیدار روی پیغمبر
بگو قدم بزند باز هم علی اکبر
صدای رحمت وحی است گریه‌ی اصغر
سکینه‌ات چقدر رفته است بر مادر

فدای روی رقیه که مثل خورشید است
گمان کنم کمی از اهل کوفه ترسیده است

نگاه کن همه مهمان قوم نامردیم
دروغ بود همه نامه‌ها و دلسردیم
اگر صلاح بدانی بیا که برگردیم
خودت ببین که عزیزم، کفن نیاوردیم

نصیب پیکرت اینجا حصیر خواهد شد
به دست حرمله، زینب اسیر خواهد شد

شاعر:محمد جواد شیرازی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

قدری به سینه آه برایم بیاورید
پیراهن سیاه برایم بیاورید
اخبار بین راه برایم بیاورید
تربت ز قتلگاه برایم بیاورید

دارد حسین می‌رود انگار کربلا

دارد دل رسول خدا می‌شود مذاب
می‌ریزد اشک روضه ز چشم ابوتراب
شد نوحه‌های فاطمه هم‌ نالۀ رباب
کودک چقدر می‌خورد از نهر آب، آب

دارد عجیب قصۀ غمبار، کربلا

این نالۀ دمادم زهرای اطهر است
زینب بدان که کرب و بلا پر ز لشگر است
تا چند روز بعد، حسینِ تو بی سر است
آن‌روز روز غارت خلخال و معجر است

بدتر ز روضۀ در و دیوار، کربلا

گریان توست مادر تو ای حسین من
بر نیزه می‌رود سر تو ای حسین من
گردد اسیر، خواهر تو ای حسین من
گردد یتیم، دختر تو ای حسین من

تا شام و کوفه همره اغیار، کربلا

عباس من! تو دور و بر کاروان بمان
همراه زینب و کمک بانوان بمان
پشت و پناه لشگر و پیر و جوان بمان
پیش حسین من به تمام توان بمان

بی تو نداشت سید و سالار، کربلا

این قافله به سوی شهادت روانه است
شب‌نامه‌های مردم کوفه بهانه است
از غربت حسین هزاران نشانه است
در انتظار زینب من تازیانه است

زینب کجا و کوچه و بازار، کربلا

شاعر:محمود ژولیده

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

چنان ز خون من این خاک سیر خواهد شد
که از تمام جهان دستگیر خواهد شد

علیِ اکبرم امروز مثل دریایی‌ست
که قطره قطره نصیب کویر خواهد شد

به جای آب و نوازش، به جای جرعهٔ شیر
گلوی اصغر من سهمِ تیر خواهد شد

چه بگذرد به دل ساقی حرم وقتی
که چشم مشک به باران، نظیر خواهد شد

به ساربان بدهم خرج این سفر را چون
به نرخ خاتم خونین، اجیر خواهد شد

میان خلعت غم خواهرم در این طوفان
به دست بادِ مخالف اسیر خواهد شد

سپرده‌ام به بیابان و خار، طفلم را
سه‌ساله‌ای که به یک روز پیر خواهد شد

شاعر:احمد حیدری

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

انگار سرنوشتِ، ما را جدا نوشتند
یا آرزوی من را، بر باد‌ها نوشتند
امروز بِینِ این دشت، مرگِ مرا نوشتند
آنان که مقتلت را، در کربلا نوشتند

ای هستی‌ام بگو که: هستی به خواب، زینب

برخیز مرکبت را، از کربلا بگردان
بگذار یا بمیرم، یا راه را بگردان
هجران بلای ما شد، یارب بلا بگردان
خیمه مزن به صحرا  حکمِ قضا بگردان

تا جان نداده پیشت از اضطراب، زینب

فهمیده‌ام کجایی، از ناله‌های زهرا
من های های گِریَم، با وای وایِ زهرا
فهمیده‌ام کجایی، از جایِ پایِ زهرا
آن‌جاست جایِ گودال، آن‌جاست جای زهرا

نگذار تا گذارد، پا بر تُراب، زینب

از حال بُرده ما را، هولِ سپاهِ دشمن
ترسیده‌اند طفلان، پیش نگاهِ دشمن
جمع حرامزاده، حجم سلاحِ دشمن
پیداست خیمه‌ی ما، از خیمه‌گاهِ دشمن

می‌خواهد از لبانت، تنها جواب، زینب

می‌ترسم ای برادر، از چشمِ آن کمان‌گیر
از شومیِ حرامی، از شعبه‌های آن تیر
از خنجران عریان، از تشنگیِ شمشیر
بی اختیار خوردم بر خاک، دستِ من گیر

عباس‌جان! نخواهد، اینجا رکاب، زینب

ای کاش می‌نوشتی، ما شیرخواره داریم
یا دختران کوچک، در این عِماره داریم
در محملی عروسی با گاهواره داریم
نه پایِ راه رفتن، نه راهِ چاره داریم

اینجا نمان نگردد، رویش خضاب، زینب

لب‌های ما از امروز، از آفتاب خُشکید
هر قدر آب آمد، مثل سراب خُشکید
تا دید حجم لشکر، از اضطراب خُشکید
برگرد ای برادر، شیرِ رُباب خُشکید

دلشوره دارد از او، از قحط آب، زینب

این‌سو ست خار تشنه، آنسو ست آبِ جاری
این‌سو ست تاولِ پا، آنسو ست زخمِ کاری
یک مرد باشد ای کاش، در قحط یار و یاری
از حرمله بپرسد، نامرد بچه داری؟

می ترسد از شکارِ طفل رُباب، زینب

منکه نرفته بودم، جز مجلس زنانه
برگرد تا نبینم، دشنام و تازیانه
بگذار تا گلویت، بوسم به این بهانه
سر می‌بُرند اینجا، از پشت، ناشیانه

خانه خراب زینب، خانه خراب زینب

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

کربلا مهمونا از راه اومدن
آب و جارو کن مسیر حرمُ
می دونی واجبِ که نگهداری
حُرمت این حرمِ محترمُ

قدماشونُ رویِ چشات بذار
اهل بیت عترت و نَبُوَتن
دامنِ پاکشونُ رها نکن
اینا خانوادهَ‌ی سخاوتن

عزت و کرامتِ الهی‌شون
هر امیر و شاهُ بنده می‌کنه
یه سه‌ساله توی این قافله هست
که نگاش مُرده رو زنده می‌کنه

حواست باشه که هیچ نامحرمی
سایه‌ی مخدراتُ نبینه
کربلا کاش که می‌شد کاری کنی
تا رُباب، شط فراتُ نبینه

خسته‌ی راهِ و دور از وطنه
به دلش غصه نذاری بشینه
روی چادرِ عقیله نباید
سرِ سوزنم غباری بشینه

خاطرت باشه که زینب از حسین
نباید یه لحظه هم جدا باشه
وقتی از ناقه می‌خوان پیاده شن
حواست خیلی به بچه‌ها باشه

حواست خیلی به بچه‌ها باشه
گم نشن ! مسیرُ اشتباه نرن
حواست باشه زمانِ بازی‌شون
طرفِ گودیِ قتلگاه نرن

خدا اون روزُ نیاره بچه‌ها
طرفِ گودیِ قتلگاه برن
با پاهایی که مثِ گُل نازکه
روی خارایِ بیابون راه برن

شاعر:وحید قاسمی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

عباس آمده‌است و علی اکبر آمده‌است
وقتی رباب هست، علی اصغر آمده‌است

جمعند خانواده‌ی زهرا کنار هم
اینجا برادری‌است که با خواهر آمده‌است

یک‌سو رسیده لشکری از کوفه (سی‌هزار)
یک‌سو عزیز فاطمه بی‌لشکر آمده‌است

صفین دیده‌اند که با دیدن حسین
آه از نهاد این همه لشکر برآمده‌است

اکبر رسید و دشمنش از روی بهت گفت:
«ایمان بیاورید که پیغمبر آمده‌است!»

حرف از فدک که نه؛ سخن از غصب مهریه‌است!
با بچه‌های فاطمه، آب‌آور آمده‌است

گیرم فرات بخل کند، چشم ما که هست
رودی کشیده‌ایم که از کوثر آمده‌است

زینب پیاده شد، وسط دشت رفت و گفت:
«اینجا چقدر خار مغیلان درآمده‌است»

شاید به شام می‌رسد این ره که هر زنی
در این مسیر با دو سه تا معجر آمده‌است…

شاعر:محسن ناصحی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست…
راه بستند روی قافله‌اش دشمن و دوست

هرکجا هست خدایا به‌ سلامت دارش
گره افتاده حسین بن علی در کارش

کودکان در بغل مادرشان خوابیده
دختران هم گل‌ِسَر بر سرشان خوابیده

رد خورشید عراق است روی صورتشان
از غریبی به خدا طاق شده طاقتشان

دخترانی که به‌روی پَر قو خوابیدند…
موقع دیدن لشکر چقدر ترسیدند

ناگهان گفت ابالفضل به آوای جلی…
کور باشند همه محضر ناموس علی!

زینب از ناقه چه بی‌واهمه آمد پایین
زینب آمد نه! بگو فاطمه آمد پایین

گرد بر چادر بانو بنشیند هیهات
قد او را کسی از دور ببیند هیهات

آه زینب به ملاقات خدا آمده‌ای
کربلایی شده‌ای، کرببلا آمده‌ای

تو که دور و بر خود چند برادر داری…
پرده‌دار حرمی چون علی‌اکبر داری…

تو که در امر حیا بین زنان منتخبی
چون علی شیر خدا، شیرِ خدای عربی

چند روز دگر آزرده‌ی هجران هستی
بی ابالفضل گرفتار بیابان هستی

سخن آهسته بگویم که سفر خواهی کرد
سخت از کوچه‌ی اوباش گذر خواهی کرد

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________

متن شعر ورود به کربلا

من از لبت شنیدم، تا اسم کربلا را
دادند دست روحم، درد و غم و بلا را

مانند تو ز من هم، پوشیده نیست اسرار
می‌بینم ابتدا را ، می‌خوانم انتها را

روز ده محرم، روز قرارتان بود
تو زود آمدی تا، راضی کنی خدا را

گفتند میهمانید، اما چه میهمانی؟
فعلا که تا به امروز، با ما نشد مدارا!

در ابتدا که یا رب، مهمان نیزه‌هاییم
ختم به خیر فرما، پایان ماجرا را

این‌ها که راه ما را، در کربلا گرفتند
دیروز در مدینه، بستند راه ما را

من عهد بسته‌ام با، مادر که با تو باشم
بفرستشان مدینه، زنها و بچه‌ها را

ای کاش قبل از آنکه، خیمه به‌پا نمایی
می کَندی ای برادر، در دشت قبر ما را

لب تر کنی عزیزم، سر می‌دهم به جایت
تغییر می‌دهم من، تقدیر را، قضا را

تا قتله‌گاه از تل، من راه می‌گشایم
خواهند دید اینجا، موسای بی عصا را

بر دوش تو شهادت، بر دوش من اسارت
بسپار دست زینب، اولاد مصطفی را

صد قطعه از تن تو، در چشم زینب آمد
وقتی نگاه کردم، هر جای نینوا را

ای کاش بین گودال، عصر دهم عزیزم
حداقل ندزدند، از پیکرت عبا را

حق دارم ای برادر، دلواپس تو باشم
آورده کوفه با خود، خولیِ بی حیا را

شاعر:گروه یا مظلوم

اشعار شب اول محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

0
اشعار شب اول محرم 1445-1402

شعر مرثیه حضرت مسلم بن عقیل (ع)

ای در اندیشه‌ات هوای حسین
ای که در کوفه‌ای صدای حسین

از تمام جهان گذر کردی
از همه ماسوا سوای حسین

بعد ساقی تشنگان هستی
صاحب پرچم و لوای حسین

بچه های بزرگ و کوچک تو
همه قربان بچه های حسین

تو اسیری فدای خواهر او
بی کس و خسته‌ای فدای حسین

با غریبی خویش خرسندی
هست اگر غربتت رضای حسین

گیسوان تو بر سر نیزه
اولین پرچم عزای حسین

خبر توست اول مقتل
مقتل توست مبتدای حسین

خیر پیش و خدا نگهدارت
بود پشت سرت دعای حسین

نامه دادی بیا، نیاید کاش
بعد تو چیست ماجرای حسین

با زنان سوی کوفه می‌آید
بود در گوش تو ندای حسین

مردمانی که پیش از این بودند
در همین کوچه ها گدای حسین

حال دنبال غارتش هستند
نقشه دارند اگر برای حسین

پی خلخال دختران هستند
گرچه هستند آشنای حسین

همه که سیم و زر نمیخواهند
عده ای را هدف عبای حسین

سنگ و شمشیر و نیزه ‌می‌بارد
کوفه‌ی‌ توست کربلای حسین

دوره ات کرده اند وحشی ها
آمده بر سرت بلای حسین

با تو تمرین ذبح میکردند
مُثله ات کرده‌اند جای حسین

به قفای تو خورد تا شمشیر
گفتی ای وای از قفای حسین

از سر بام تا زمین خوردی
بند بند تو گفت وای حسین

پ‌ن: شاعر به ایراد قافیه‌ی بیت آخر واقف است

شاعر:سید محمد حسین حسینی

____________________________________________________

شعر شب اول محرم

صیحه‌ای فاطمه زد شیونِ عالم برخواست
خیمه از اشک زد و بیرقِ ماتم برخواست

بازهم پیرهن خونی‌اش آویخته شد
مادرش ناله زد و دادِ محرم برخواست

مُشتی از تربتِ گودال به سر ریخت حسن
از لب فاطمه تا وای حسینم برخواست

نذریِ هرشبِ ما جور شد از لطفِ کریم
دَم حسن داد اگر  ذکرِ دمادم برخواست

آستان بوسیِ  هر تکیه مقامیست شریف
هرکه زد بوسه بر این خاکِ معظم برخواست

دَم کشیده است  نشستم به بساط چایی
که به پیشش به ادب چشمه‌ی زمزم برخواست

رحمتِ واسعه‌ای زیر پرش ما را بُرد
تا حسین  از جگرِ مردمِ عالم  برخواست

روضه‌ی کرببلا مجلس اجدادی ماست
بینِ این روضه نشست آدم و  آدم برخواست

به فدای غمِ او که نفَسِ عاشقی است
هرکه این عشق چشید از جگرش غم برخواست

آی ای قوم ببینید هنوز عریان است
ضجه‌ی خواهری از یک تَنِ درهم برخواست…

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات با امام زمان (عج)

آسمان ! فانوس..،روشنگر نخواهد شد..،نگرد

شام تار بی کسی ها سر نخواهد
شد..،نگرد

ابرها را خشکسالِ دوری از او سر بُرید
جز به خون،دامان صحرا تر نخواهد شد..،نگرد

تا سحر پروانه را دنبال کن..،پِی می‌بری
سوختن را هیچ‌کس از برنخواهد شد..،نگرد

دیده‌ی “یعقوب” و دستان “زلیخا” شاهدند
جامه ای پیراهن دلبر نخواهد شد..،نگرد

بانیِ پروازِ در معراج ها “اشک” است..،”اشک”
غیر گریه هیچ “بالی” ، “پر” نخواهد شد..،نگرد

دست فرزند گُنَه‌کار خودش را هم گرفت
مثل زهرا هیچ کس مادر نخواهد نشد..،نگرد

نوکریِ آل حیدر اوج قُرب بندگی است
دُورِ آن که قنبر حیدر نخواهد شد نگرد

رزق ما از سفره‌ی بابای عالم می رسد
با کسی که سائل این در نخواهد شد نگرد

این دلم تنگ‌است..،تنگ دیدن صحن نجف
هیچ دیداری از این بهتر نخواهد شد..،نگرد

عاقبت لات محل بیرق‌کش عباس شد…
طِیِّب ما نیز جز نوکر نخواهد شد..،نگرد!

مثل اکبر چندتا عضوش نشد پیدا…،حسین!
این تن‌پاشیده ” آب‌ور” نخواهد شد..،نگرد

قد عباس تو از قنداقه هم کوچک تر است
ساقی ات اندازه ی اصغر نخواهد شد..،نگرد

غیرتِ‌بالانشین!دلواپس زینب مباش
بین کوفه قحطی معجر نخواهد شد..،نگرد

شاعر:بردیا محمدی

____________________________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات با امام حسین (ع)

به غیرِ غصهٔ ارباب ، غم نباید خورد
به جز هوای حسینیه دم نباید خورد

مسیر اشکِ روان می رسد دوباره به چشم
از این پیاله از این چشمه کم نباید خورد

به وقت خوردنِ آب از حسین یاد کنیم
اگر چه با یادش آب هم نباید خورد

به جز به چایِ حسینیه لب نباید زد
دمی که آب حیات ست ، سم نباید خورد

در اولین شبِ مستی کتیبه باز کنید
به دیده غیرِ میِ محتشم نباید خورد

شاعر:حامد آقایی

____________________________________________________

شعر مرثیه حضرت مسلم بن عقیل (ع)

خسته‌ام خسته در این شهرِ مسلمان کُشها

میهمانم به مهمانیِ مهمان کُشها

من دعا کرده‌ام اما به اجابت نرسید
هِی نوشتم که نیا  حیف جوابت نرسید

فکرِ آوارگی‌ات بُرده توانم  چه‌کنم
آه ؛ شرمنده‌ترین مردِ جهانم  چه‌کنم

یک نفر نیست که گیرد پَرِ طفلانِ مرا
روی دامان بگذارد سرِ طفلانِ مرا

هیچ‌کس نیست که بر این سه نفر جا بدهد
لااقل کاسه‌ی آبی به لبِ ما بدهد

خواب دیدم نفَسِ خواهرشان خواهد رفت
بعدِ من بر لبِ آبی سرشان خواهد رفت

کاش از دور نبینند  به  دام اُفتادم
دست بسته  پُرِ خون از لبِ بام اُفتادم

کاش با باد در این لحظه که سرگردانم
رویِ دروازه نبینند که آویزانم

همه‌ی اهل و عیالم به فدایت برگرد
بچه‌هایم شود آواره به جایت برگرد

آنقدر فکرِ تو هستم که بهم ریخته‌ام
پای قنّاره ببین زیر قدم ریخته‌ام

خواستم نامه نویسم که بمان حیف نشد
یا صدایم برسد  گریه‌کنان حیف نشد

نامه با اشک نوشتم  بفرستم   دیدم
بِینِ راهی و تو را نیست نشان  حیف نشد

رفته‌ام خانه به خانه زده‌ام رو ، شاید
که بمانند سرِ بیعتشان حیف نشد

آمدم داد زنم حرمله با شمر رسید
خنجری آمده با تیر و کمان حیف نشد

کاش می‌گفتم از اول که در این حلقه‌ی چشم
دخترانِ تو ندارند امان حیف نشد

نفَسم بُرد  زمین خوردم و گفتم  گویم
می‌زند از نفَسَت خون فوران حیف نشد

تیغ را بر لبِ من زد که نگویم برگرد
چکمه‌ای بر لبم آمد که نگویم برگرد

به دهانم زد و دندان مرا ریخت بهم
یادِ طفلِ تو گریبانِ مرا  ریخت بهم

شعله از بام سرم ریخت سرم را سوزاند
ناسزا گفت حرامی  جگرم را سوزند

ناسزا گفت و دلم  گفت امان از زینب
مُسلم‌ات زیرِ قدم  گفت امان از زینب

وای از زینب اگر شهر به حالت خندد
آنکه خندید به حالم به عیالت خندد

ای پریشانِ غمت مویِ سرِ دخترکم
جای من دست بکش رویِ سرِ دخترکم

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات با امام حسین (ع)

ارمنی ها هم‌ ارادتمند درگاه تواند
دیده ام ماه محرم در کلیسا پرچمت

من یقین دارم بساط روضه حاجت می دهد
پس مدد یا فرش روضه پس مدد یا پرچمت

اولین پرچم همان پیراهن خونی توست
بوی مقتل می دهد نصب است هر جا پرچمت…

شاعر:گروه یا مظلوم

____________________________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات با امام حسین (ع)

یک سال گریه کردم، یک ماه را ببینم
عرض ادب دوباره… ارباب نازنینم

این چند روز آخر، عمری به من گذشته
عشق است و اضطرابش، من عاشق همینم!

آغوش باز کردی، مارا بغل گرفتی
یعنی میان هیئت، پیش تو می‌نشینم

از کودکی برایت، زنجیر می‌زدم من
ای عشق اول من! ای عشق راستینم!

هر سجده‌ای که کردم، خون تو بانی‌اش بود
با گریه بر غم تو، شد استوار دینم

یک‌ جمله است ایمان…گریه برای ارباب!
گریه کن تو هستم، پس جزء مؤمنینم

با گریه‌ی رفیقان، شستند نامه‌ام را
برکت ز دوستان بود، من نیز خوشه‌چینم

خوب است روزگارم، پیش تو گرمِ کارم
در روضه‌ات عزیزم! در جنت برینم

آب و گِلم حسین جان! مخلوط با گِل توست
من اهل کربلایم، آنجاست سرزمینم

بر نیزه تکیه دادی، گفتی که یار من کو؟!
لبیک گفته‌ام من، با ناله‌ی حزینم

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات با امام حسین (ع)

به استعانتِ اشکِ عَلَی الدَّوامِ حسین
شروع می کنم این ماه را به نام حسین

دوباره چشمه ی خون بین عرش جوشیده
تمام عالمِ امکان سیاه پوشیده

هزار شکر عجینیم با غم تو حسین
رسیده ایم به ماه محرم تو حسین

هزار شُکر که درگیر ماتمت شده ایم
دوباره مُحرِم ماهِ مُحَرَّمت شده ایم

قَبای بندگیِ خویش را کفن کردیم
لباس نوکری شاه را به تن کردیم

اجازه داده خدا تا ثواب کسب کنیم
سیاهه های عزا را دوباره نصب کنیم

میان سینه ی ما آهِ تازه..،دم شده است
بساط چایی و اسپند هم علم شده است

چقدر فرش حسینیّه جا به جا کردیم
چقدر پادویی روضه ی تو را کردیم

بقای نوکری از ربَّنای فاطمه است
به روضه آمدن ما دعای فاطمه است

در این حسینیه تحت لوای مولائیم
به زیر سایه‌ی چادر نماز زهرائیم

خوشا به حال دو چشمی که غرقِ دریا شد
کسی که گریه‌کُن‌ات شد..،عزیز زهرا شد

قسم به کوثر و زمزم،شفاست گریه ی تو
برای هرچه مریضی،دواست گریه ی تو

قسم به تذکره‌ی قدسی خدای جهان
“حسین”..،راه علاج است..،آی بیماران

اسیر معصیتِ ممتدم نکن ارباب
تو را به جان رقیه ردم نکن ارباب

مرا فقیر نگاهت بدانی ام خوب است
گدای شاه خراسان بخوانی ام خوب است

رکوع اشک شدم،گریه‌ی نماز شدم
به جان دختر تو کربلا‌نیاز شدم

چه می شود که به سمتت قدم قدم برسم
چه می شود که دم اربعین حرم برسم

چراغ سرخ دم قتلگاه روشن بود…
هزار نیزه‌ی خونین درون یک تن بود

نفس نفس زدن او به آه بند شده
صدای چکمه ی یک بددهن بلند شده

به خشکی لب آقا لگد نزن ای شمر!
به پیش مادر او حرف بد نزن ای شمر

سنان کشانده عقب جمع نیزه‌داران را…
خدا بخیر کند حلق شاه عطشان را

شاعر :بردیا محمدی

اشعار استقبال از محرم ۱۴۴۵-۱۴۰۲

2
اشعار استقبال از محرم 1445-1402

متن شعر استقبال از محرم

شاید امسال به این بادیه باران برود
شاید امسال به این دشت، بهاران برود

شاید امسال خدا را تو چه دیدی، شاید
یوسف گمشده اینبار به کنعان برود

شاید امسال حسین از سفر کرب‌وبلا
منصرف گردد و شاید به خراسان برود

شاید امسال کسی آب نبندد به کسی
یا اگر بست، از این کرده پشیمان برود

شاید امسال اباالفضل نیفتد از اسب
شاید امسال اباالفضل به میدان برود

شاید امسال اذان علی‌اکبر در شهر
تکیه در تکیه، شبستان به شبستان برود

شاید امسال علی‌اصغرِ آغوش حسین
سوی گهواره‌ی خود با لب خندان برود

شاید امسال حبیب و وهب و جُون و زهِیر
نگذارند که آتش سوی طفلان برود

شاید امسال نه از گوش کسی خون آید
و نه در پای کسی خار مغیلان برود

شاید این قافله تا کوفه و از کوفه به شام
تازیانه نخورد دیگر و آسان برود

خیزران شرم کند از همه شاید امسال
چه رسد اینکه بسوی لب و دندان برود

روضه‌خوان! از دم دروازه‌‌ی ساعات نرو
دختر شیر خدا ازچه پریشان برود؟…

شاعر:مهدی جهاندار

_______________________________________________

متن شعر استقبال از محرم

سلام ای طلوعِ هلالِ شکسته
تو ای فجرِ قرآنِ در خون نشسته

چنان در پسِ غم پُر از بُغض و آهی
نشد باورم که تو آن روی ماهی

الا ای هلالی که هم رنگِ خونی
ز داغِ شقایق چِه مست جنونی

شده قامتت از غمِ کربلا خم
چو دریا شدی موجی از هاله ی غم

سلام ای قدم های خورشید عالم
حسین ای  همه شور و حالِ محرم

گِلِ جانِ ما را ز خونت سرشتند
به بزمِ ولایت محبت نوشتند!

شاعر:هستی محرابی

_______________________________________________

متن شعر استقبال از محرم

همیشه عرشِ خدا گرمِ اختلاطش بود
فرشته تشنه ی یک جرعه ارتباطش بود

به جز نگاهِ حسینش پی چه بود؟ بهشت؟!
بهشت باغچه ی کوچکِ حیاطش بود

همیشه “حمد” به لب داشت، مَدّ نام حسین
در امتداد دو تا واژه ی صراطش بود

اگر کنار برادر تبسّمی هم داشت
هزار بغضِ زبان بسته در نشاطش بود

نخواست جان بدهد تا علم به دوشش هست
اگر شکست سرش، حکمِ احتیاطش بود

کریمه بود ولی از شما چه پنهان که
پس از حسین فقط آه در بساطش بود…

شاعر:مسعود یوسف پور

_______________________________________________

متن شعر استقبال از محرم

مسلمان نیست هر کس که مسلمان محرم نیست
میان سفره ی شیعه به جز نان محرم نیست

فدای میزبانی که هزار و چارصد سال است
نگفته هر که آلوده است مهمان محرم نیست

مبارک تر از این غم را ،نمی بیند دگر دنیا
پشیمان می شود آنکه پریشان محرم نیست

در آن ماهی که جان داده ، به خلق الله جان بخشد
کسی با دست و دلبازی ِ سلطان محرم نیست

الا کشتی آرامش ، نیا دور و برم اصلا
مرا آرامشی خوش تر ز طوفان محرم نیست

تمام خاطرات بی نظیر من از این شبهاست
برایم هیچ دورانی،  چو دوران محرم نیست

ندیدم در تمام عمر شیرین تر ازین اشکی
برایم هیچ بارانی چو باران محرم نیست

نوشته سر در جنت خدا : اينجا حسینیه است
و اصلا جای جز خانه به دوشان محرم نیست

چه دیده مادرش در قتلگاه ، اینگونه می گرید
کسی چون حضرت زهرا پریشان محرم نیست

شاعر:محمد حسین رحیمیان