آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار وداع با محرم – سال ۱۳۹۹

0
اشعار وداع با محرم -سال 1399

شعر وداع با محرم – امام حسین (ع)

ماه صفر رسیده و وقت سفر شده
با کاروان گریه دلم خونجگر شده

یک کاروان ستاره که خورشید شام بود
با دختری که مرثیه خوان پدر شده

از بس به یاد روضه ی بابا دلش شکست
بغضی که داشت از غم دل، پر ثمر شده

از اربعین نگو که سراپا خجالتم
از اربعین نگو که دلم در به در شده

پای پیاده، صحن نجف تا به کربلا
در این مسیر فصل عزا تازه تر شده

هر کس برای داغ نبی گریه می کند
از الطفات فاطمه صاحب اثر شده

هر جا دلم گرفت حسن را صدا زدم
عمرم فقط به حرمت این عشق سر شده

مشهد، مدینه، یا نجف و شهر کربلا
گریه برای اهل سفر بال و پر شده

ماه محرّم آمد و با هرچه داشت رفت
حسرت به روی سینه ی عالم گذاشت؛ رفت

شاعر:اسماعیل شبرنگ

_______________________

شعر وداع با محرم – امام حسین (ع)

ما هر چه بود پای محرم گذاشتیم
در چَشم ها دو چِشمه ی زمزم گذاشتیم

قطعاً دعای فاطمه پشت و پناه ماست
وقتی دم حسینیه پرچم گذاشتیم

ما ارث گریه از پدر خویش برده ایم
پا جای پای حضرت آدم گذاشتیم

این اشک ها برای تو باشد ، حسین جان
شاید به روی زخم تو مرهم گذاشتیم

تفسیر روضه هاست ، حروف مقطعه
جان را میان سوره ی مریم گذاشتیم

خیلی حسین زحمت مارا کشیده ای
خیلی برای روضه ی تو کم گذاشتیم

یک عمر دم حسن شده و بازدم حسین
این عشق را به سینه دمادم گذاشتیم

یک اربعین زیارت مارا ردیف کن
ما هر چه بود پای محرم گذاشتیم

شاعر: احمد ایرانی نسب

_______________________

شعر وداع با محرم – امام حسین (ع)

اگر چه مثل محّرم نمی‌شوم هرگز
جدا ز. روضه و ماتم نمی‌شوم هرگز

مرا ببخش مرا، چون که خوب می‌دانم
که توبه کردم و آدم نمی‌شوم هرگز

اسیر جاذبۀ حُسن یوسف یاسم
که محو در گل مریم نمی‌شوم هرگز

گناه کارم و حتی بدون اذن شما
بدان نصیب جهنم نمی‌شوم هرگز

به جان عشق قسم غیر چهارده معصوم (ع)
به پای هیچ کسی خم نمی‌شوم هرگز

قسم به قلب سپیدت سیاهپوش کسی
بجز شهید محّرم نمی‌شوم هرگز

نَمی فُرات بیاور چرا که من قانع
به سلسبیل و به زمزم نمی‌شوم هرگز

در انتهای غزل من دوباره می‌خواهم
فقط برای تو باشم نمی‌شوم هرگز

شاعر: حمیدرضا برقعی

_______________________

شعر وداع با محرم – امام حسین (ع)

وقتش رسیده با شما معنا بگیریم
با عشق تو در هر محرّم پا بگیریم

کوچک ترین ها با شما خیلی بزرگ است
قطره شدیم اندازه ی دریا بگیریم

تنها دلیل زندگی حبّ الحسین است
خوب است بین مجلس تو جا بگیریم

لیلا تو باشی عالمی اهل جنون است
باید که ماهم راه صحرا را بگیریم

دیوانگی از عشق تو تحکیم عقل است
ما حکم خود از عالم بالا بگیریم

دستان ما خالی ست پیش ماه بی دست
تا خرجی یک سال از سقا بگیریم

سی روز ماه روضه دیگر وقت آن است
ما مزد خود از حضرت زهرا بگیریم

باشد تمام آرزویم صاف و ساده
این اربعین تا کربلا پای پیاده

شاعر: اسماعیل شبرنگ

 

اشعار امام حسین (ع) – سال ۱۳۹۹

0
اشعار امام حسین (ع) - سال 1399

شعر درباره امام حسین (ع)

سوخت از داغِ تو و غرق حرارت شده بود
پیش ِ مادر به گلویِ تو جسارت شده بود

آسمان تیره شد و سخت زمین-لرزه گرفت
شمر(لع) آن ثانیه که دست-به کارَت شده بود

عرش ِ حق را چه به هم ریخت «بُنیّ قَتلوک»
چونکه مکشوف ترین متن و عبارت شده بود

غرقِ خون! در دل گودال! غریب و تنها
خاکِ صحرا نگرانِ تو و یارت شده بود

سر و انگشتر و پیراهن و دستار و کفن…
دست و پا میزدی و لحظۂ غارت شده بود

حرمله(لع) در پیِ گهواره لبِ خیمه رسید
خیمه ها سوخت و هنگام شرارت شده بود

خیره شد سمتِ سرت زینبِ(س) مضطر! ای وای…
صحبت از بستنِ دستان و اسارت شده بود!

شاعر: مرضیه عاطفی

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

فکر کن ظهر شود روز به آخر برسد
لحظه ها بگذرد و ساعت خنجر برسد

لحظه ی آخر گودال به کندی برود
خنجر شمر سراسیمه به حنجر برسد

فکر کن بین اجانب به چه وضعی به چه حال؟
زینب از تل به تماشای برادر برسد

هرچه بوده است به غارت برود ، در گودال
بوسه ای از رگ خشکیده به خواهر برسد

ازدحام است و در این معرکه زینب مانده
به برادر برسد یا که به معجر برسد

قد خم دارد از این غم چه کسی می دانست؟
ارث مادر وسط دشت به دختر برسد

شاعر: محسن ناصحی

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

غروبی لخته لخته صبح را در خود به غارت برد
چه پیش آمد که تاریکی، کواکب را اسارت برد

بگو آن بی حیا از تو مگر غیر از کرامت دید
که هم انگشت و هم انگشترت را با جسارت برد

چه رزقی زرفروش پست از بازار گرمت داشت
چقدر او گوشواره با خودش بهر تجارت برد

چه بايد گفت با طفلت اگر از سرخي ات پرسد؟
گرفت آيينه را خون يا كه رنگت را حرارت برد؟

سرت انشگشترت پیراهنت عمامه ات را آه…
یکی با فکر گندم دیگری حرص عمارت برد…

از آن بالا که میبینی بگو طفلت کجا مانده ست
که آرام دل از زینب نگاه بی قرارت برد

به خون فریاد زد گر دین نداری باش آزاده
سپاه کوفه اما آبرو از این عبارت برد

غزل مصرع به مصرع واژه واژه قتلگاه توست
من آن هیچم، نگاهت بود، شعرم را زیارت برد

شاعر: فاطمه معصومی

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

هر جا که روضه های تو برپاشود حسین
بابی است که به کرببلا وا شود حسین

دعوت شدم به مجلس روضه هزار شکر
چون رزق میهمان تو تقوا شود حسین

هر کس که عاشق تو شود عاشق خداست
توحید با محبتت امضا شود حسین

چشمی که گریه کرد برای عزای تو
مشمول لطف حضرت زهرا شود حسین

آن کس که شد گدای تو آقای عالم است
هر قطره وصل شد به تو دریا شود حسین

حب الحسین یجمعنا یعنی ای عزیز
بیگانه هم به عشق تو منّا شود حسین

هرجا گره به کار من افتاده از قدیم
تنها گره گشای من آن جا شود حسین

آیا شود چو جون غلام سیاه تو
هنگام مرگ هر نفس ما شود: حسین…

شاعر: سعید نسیمی

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

دوباره بغض و کمی آه، علتش این است
حرم نرفته بمیرم… خجالتش این است

«سلام می دهم از بام خانه سمت حرم
ببخش نوکرتان را بضاعتش این است»

هنوز توبه نکرده، مرا خرید آقا
محبت و کرم یار سرعتش این است

به ذکر و نام قشنگش لبم شده شیرین
تمام لذت فرهاد و خلوتش این است

رقیق شد دل آلوده از گناهم باز
کمی ز معجزه ی چای هیئتش این است

به قطره قطره ی اشکم ملک خورَد غبطه
که اشکِ روضه ی ارباب قیمتش این است

شفای هر مرضی گشت، خاک تربت دوست
چه ها کند نظرش آنکه تربتش این است

عجیب نیست که بدکاره هم شود زاهد
که جذبه ی نظر یار، قدرتش این است

محبتش ز ازل با گلم شد آغشته
که ماجرای من و عشق قدمتش این است

خوشا میان عزا جان دهم، همه گویند:
غلام کویِ حسینیه قسمتش این است

شاعر:محمدجواد شیرازی

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

چه اضطراب و چه باکى ز آفتاب قيامت
که زير سايه اين خيمه کرده ايم اقامت

شفيع گريه کنانش ائمه اند يکايک
به اين دليل که جمع است در حسين امامت

کسى که آه ندارد چه سود آه خجالت
کسى که اشک ندارد چه سود اشک ندامت

چه نعمتی است نشستن میان مجلس روضه
که جبرییل در آنجا فکنده رحل اقامت

کسى که بارعلم را به شانه اش نکشيده ست
بعيد نيست بميرد به زير بار ملامت

کسى که در پى کار حسين نيست, محال است
که پشت سر بگذارد صراط را به سلامت

“”کسی که اسم حسین را شنید و اشک نبارید
ز دوستی چه نشانی زشیعگی چه علامت

کسی که در کفنش تربت حسین نباشد
چه خاک بر سر خود میکند به روز قیامت

کسی که قبر حسین را ندید و رفت زدنیا
به نزد فاطمه ریزد زدیده اشک ندامت””

به روزحشر که جمله فقير وکاسه بدستند
خدا به زائر تو ميدهد مقام زعامت

غبار خاک عزاى تو را که بر سر ما شد
برابرش نکنم با هزار تاج کرامت

چه نابجاست به وصف شهادت تو شهادت
چه نارواست به وصف شهامت تو شهامت

پس از قیامت عظمای تو به دشت غریبی
خدا قيامت خود را سند زده ست به نامت

شاعر: علی اکبر لطیفیان

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

بهـار گل به جراحـات پیکـرت پیداست
چقـدر زخـم بر اندام بی‌سـرت پیداست

به مـادر تـو «زیـارت قبـول» باید گفت
که جای بوسۀ گرمش به حنجرت پیداست

تو راست قـامت تاریخـی و خمیده قدت
خمیـدگیـت ز داغ بــرادرت پیــداست

اگر چـه گم شده‌ای در هجوم کثرت زخم
بـه پاره‌هـای جگر داغ اکبرت پیـداست

مگـر کـه فاطمـه الان کنــار مقتل بود
که روی سینه، گلِ ‌اشک مادرت پیداست؟

مگـر نشـان سنان‌هـا به پیکرت کم بود
که جای سیلی بر روی دخترت پیداست؟

تبسمـی کـه زدی بر فراز نی می‌گفت
که در نگاه تو لبخند اصغرت پیداست

هنـوز می‌بـری از زخـم کشتگانت دل
هنـوز خنـدۀ گل‌های پرپرت پیداست

به خواهر از گلـوی پاره‌پاره حرف بزن
کـه روح در نفس روح‌پرورت پیداست

شـرار نالـۀ «میثم» ز آتش دل توست
همیشه در نگهش زخم پیکرت پیداست

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

انگار کسی در نظرت غیر خدا نیست
این مرحله را غیر امام الشّهدا نیست

آئینه تر از روی تو خورشید ندیده
این روی برافروخته جز رنگ خدا نیست

آرامِ دلم، خیمه به هم ریخته بی تو
برگرد که بعد از تو مرا غیر بلا نیست

با این همه لشگر چه کنی ای گل زهرا
این دشت به جز نیزه و شمشیر بلا نیست

ای یوسفم از غارت این گرگ صفت ها
جز پیرهن کهنه تو را چاره گشا نیست

دستی به دلم گر بنهی زنده بمانم
ورنه پس از این چاره به جز مرگ مرا نیست

هرچند که دل داده ای ای ماه به رفتن
والله که جز ماندن تو حاجت ما نیست

تا بر سر معجر ننهم دست اسیری
کار تو برایم به جز از دست دعا نیست

از غارت خیمه به دلم شور عجیبی است
سجّاد اگر هست علمدار وفا نیست

ای کاش که انگشتر تو زود درآید
در سنّت غارتگر انگشت حیا نیست

شاعر: محمود ژولیده

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

صبح تا عصر پیکر آورده
چه قدر جسم بی سر آورده

لیک با آنکه اصغر آورده
خستگی را زپا درآورده

کوه غم روی دوش و چون کوهی
عزم میدان نمود نستوهی

با همه تشنگی بی حدش
بست برسر عمامه جدش

شد قیامت چو راست شد قدش
سیلی از اشک و آه شد سدش

می کند با هزار افسوسش
غیرت الله ترک ناموسش

میخورد بوسه بر سر و روها
دستها در نوازش موها

کس نداند چه گفت زانسوها
که درآورده شد النگوها

او چه گفته که میشود با هم
گره معجر همه محکم

حرف تاراج را زدن سخت است
گریه مرد پیش زن سخت است

رفتن روح از بدن سخت است
از یتیمی خبر شدن سخت است

همه طی شد اگرچه جان برلب
روبرو شد حسین با زینب

دو خدای وفا مقابل هم
دو دل آرام آگه از دل هم

چاره مشکلند و مشکل هم
دو مسیح اند یا دو قاتل هم

هردو یک روح در دو جسم پاک
یک نفر با دو جسم و اسم پاک

هردو هستند جان یکدیگر
آشنا با زبان یکدیگر

شدبه شرح بیان یکدیگر
اشکشان روضه خوان یکدیگر

کس نشد جز خدایشان آگاه
زانچه گفتند بازبان نگاه

چشم هریک شده دوکاسه خون
اشک ریزان به حالشان گردون

دور لیلا قبیله ای مجنون
قبله میرفت از حرم بیرون

گوییا در تبار خون جگری
زنده تشییع میشود پدری

هم به لبهاش ذکر یارب داشت
هم انا بن العلی روی لب داشت

هم به دستش مهار مرکب داشت
هم به کف بند قلب زینب داشت

عرش حیران زبانگ تکبیرش
فرش لرزان ز برق شمشیرش

به کفش گرچه تیغ آتش بار
لیک دیگر عطش دهد آزار

شیر پیر و قبیله ای کفتار
هست معلوم آخر پیکار

پای تا سر تنش پر از تیر است
به سراپاش زخم شمشیر است

موج خون بر تن و به اوج جلال
داشت حالی که هرکه داشت سوال

رفته از حال یا شده سرحال؟
شد به هر حال راهی گودال

تا زکف داد جان جولان را
دوره کردند فخر دوران را

میرسد بر تنش زهر تکبیر
تیر با نیزه سنگ با شمشیر

روی هر عضو او هزاران تیر
خورد اما یکی نمیشد سیر

شک ندارم جبین او که شکست
چشم خود را خدای اوهم بست

برسرم خاک شاه بر خاک است
غرقِ درخاک و خون تنی پاک است

بـخدا این عزیز افلاک است
که تن پاک او پر از چاک است

این چه شرحی است خاک بردهنم
کاش صحت نداشت این سخنم

وای برمن خواهرش هم بود
خواهرش بود، مادرش هم بود

غیراز آنها برادرش هم بود
پدرش جد اطهرش هم بود

بس که گفت العطش عطش کردند
شمرآمد تمام غش کردند

آنکه ننگ ابد برایش ماند
آنکه شیطان برادرش میخواند

شمر پستی که عرش را لرزاند
جسم پاک حسین برگرداند

پیش چشمان اشک ریز خدا
سر برید از تن عزیز خدا

سراو تا برید مظهر ظلم
نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم

تن مظلوم ماند و لشگر ظلم
اول غارت است و آخر ظلم

لشگری گرگ و یوسفی بی سر
هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر

هرکسی خسته می شد از زدنش
می ربود آنچه میشد از بدنش

این یکی برد جوشنش ز تنش
آن یکی برد کهنه پیرهنش

سنگها که بر جنازه زدند
تازه بر اسبها نعل تازه زدند

پیش تر از بریدن سراو
بیش تر از شرار پیکر او

می زد آتش به جان خواهر او
ناله جانخراش مادر او

چون عزادار هر دو دلبر بود
ذکر مادر غریب مادر بود

زینب آن بی مثال در آفاق
قبله عشق و قبله عشاق

رفته از خویش و مرگ را مشتاق
به خود آمد ز اولین شلاق

جنگ او گشت خود به خود آغاز
یا علی گفت و عشق شد آغاز

شاعر: حسن لطفی

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

عشق، سر در قدمِ ماست اگر بگذارند
عاشقان را سر سوداست اگر بگذارند

ما و این کشتی طوفان‏‌زده در موج بلا
ساحل ما دل دریاست اگر بگذارند

دشت از هُرم عطش سوخته و هالۀ غم
سایه‌بانِ گل زهراست اگر بگذارند

آب بر آتش لب‌های عطشناک زدن
آخرین نیّت سقاست اگر بگذارند

دوش در گلشن ما بلبل شیدا می‏‌گفت:
باغ گل، وقف تماشاست اگر بگذارند

هرچه گل بود، ز تاراج خزان پرپر شد
وقت دلجویی گل‌هاست اگر بگذارند

طفل شش‌ماهۀ من زینت آغوشم شد
جای این غنچه همین‏‌جاست اگر بگذارند

این به خون خفته، که عالم ز غمش مجنون است
تشنۀ بوسۀ لیلاست اگر بگذارند

چهره‌‏اش آینۀ حُسن رسول‏‌الله است
آری این آینه زیباست اگر بگذارند

این گل سرخ که از گلبُن توحید شکفت
آبروی چمن ماست اگر بگذارند

در عقیق لب من موج زند دریایی
که شفابخش مسیحاست اگر بگذارند

یوسف مصر وجودم من و، این پیراهن
جامۀ روز مباداست اگر بگذارند…

شاعر: محمدجواد غفورزاده

_______________________

شعر درباره امام حسین (ع)

ای سایه سار گیسوی تو سرپناه ما
ای صبح و شب شمایل تو مِهر و ماه ما

مِهر تو آتشی ست به شدّت گُناه سوز
ماه تو ماه بخشش جُرم و گُناه ما

تا سهم اشک ما برسد باز دوخته ست
با صد هزار امید به چشمت نگـاه ما

تا بر جبینِ مان عَرقِ نوکری توست
هرشب مُعطّر است لباس سیاه ما

مثل همیشه باز ندیده گرفته شد
با لطف گریه هـای عزا ، اشتباه ما

مقصود،اگر خُداست‌ومقصد اگرکه‌عرش
باید به کربلا برسد ختم راه ما

تمرین کنیم بلکه کمی مُخلصت شویم
شاید اثر کند به دل خَلق ، آه ما

با ذاکرت بگو به بیان احتیاج نیست
وقتی که هست روضه ی تو قتلگاه ما

شاعر: محمد قاسمی

 

اشعار مناجات با امام حسین (ع) – شب زیارتی – سال ۱۳۹۹

2
اشعار مناجات با امام حسین (ع) - شب زیارتی ارباب

شعر مناجات با امام حسین (ع)

آب روی ماست گریه آبروداریم ما..
با لباس مشکی ات عمریست خو داریم ما

باطهارت بودن از ارکان مجنون بودنست
حرف لیلا میشود هرجا وضو داریم ما

چشم ما بی اشک بی خیراست،بی خیرش نکن!
که فقط از دار دنیا دو سبو داریم ما..

حرف ما در روضه ها با اشک گفته میشود
درمیان گریه باهم گفتگو داریم ما

دامن آلوده شدیم اما تو پاکش میکنی
روسیاه از غفلتیم اما رفو داریم ما

حضرت عباس حامی علمداران توست!
چه هراس از این و آن وقتی عمو داریم ما

هرکسی دل را بدستت داد از مردم برید
تا که دریا هست کی سودای جو داریم ما؟!

خوب و بد ما به حسینیه پناه آورده ایم!
خوب و بد از پرچم تو رنگ و بو داریم ما!

آرزوی کربلا بر پیرها که عیب نیست..
کربلایی نیستیم و آرزو داریم ما!

شهر با یک یاحسین ما معطر میشود
هرکجا نام تو باشد های و هو داریم ما

لحظه های آب خوردن هم بفکر روضه ایم..
بغض خشکی لب و بغض گلو داریم ما..

در غمت آیات قرآن روضه خوانی می‌کنند
آب دریا و بیابان روضه خوانی می‌کنند

شاعر: سیدپوریا هاشمی

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع)

ذکر نزول عطا، یا حسن و یا حسین
علت لطف خدا، یا حسن و یا حسین

تا که خدایی شوم، کرب و بلایی شوم
می زنم از دل صدا، یا حسن و یا حسین

بانی اشک دو چشم، رحمت جاری حق
آبروی چشم ها، یا حسن و یا حسین

قبله ی حاجات ما، اوج عبادات ما
روح مناجات ما، یا حسن و یا حسین

یکی بدون حرم، یکی بدون کفن
سرم فدای شما، یا حسن و یا حسین

هر دو شهید مادر، هر دو غریب مادر
کشته ی یک ماجرا، یا حسن و یا حسین

حسن امام حسین، حسین اسیر حسن
هردو به هم مبتلا، یا حسن و یا حسین

تاب و قرار زینب، ذکر فرار زینب
در وسط شعله ها، یا حسن و یا حسین

شاعر: علی اکبر لطیفیان

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

هرجا غم تو هست، بجز غم عزیز نیست
پای غمت خوشی دو عالم عزیز نیست

از اهل روضه های تو حاجت گرفته ایم
گریه کن تو پیش خدا کم عزیز نیست

تا گریه بر تو مانده چه حاجت به دیگران؟
کوثر که هست چشمه ی زمزم عزیز نیست

اثبات کرده اند شهیدان کربلا
در امتحان عشق تو جان هم عزیز نیست

عمری که با تو می گذرد سال ها خوش است
اما بدون لطف تو یک دم عزیز نیست

ما اهل گریه ایم و کتابی برای مان
اندازه ی لهوف و مقرّم عزیز نیست

چون ماه عشق بازی با توست، پیش ما
ماهی شبیه ماه محرم عزیز نیست…

شاعر: مجتبی خرسندی

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

گریه کردم بس که از داغ تو بیمارم حسین(ع)
تار می بیند دو چشمانِ عزادارم حسین(ع)

می نشیند با شروعِ روضه چشمانم به اشک
تا ابد این رزق را از مادرت دارم حسین(ع)

پای کارت ایستادم! چون بدون فوتِ وقت-
آمدی! تا که گره افتاد در کارم حسین(ع)

دست هایت را رها کردم، زمین خوردم! ببخش…
بد نمک نشناسم آقا، سهل انگارم حسین(ع)

جا نمانم! این بلا از هر بلایی بدتر است
جا نمانم اربعین! مشتاقِ دیدارم حسین(ع)

مشکلات من فقط کنج حرم حل میشود
دعوتم کن کربلا! خیلی گرفتارم حسین(ع)

جانِ آن خواهر که با دستانِ بسته رفت و گفت:
راهیِ دروازۂ ساعات و بازارم حسین(ع)

سنگباران بود و نامحرم! خدا صبرش دهد
گفت چشم از چشمهایت برنمیدارم حسین(ع)!

شاعر: مرضیه عاطفی

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

ای کشتی نجات بشر دستمان بگیر
ماییم غرق موج خطر دستمان بگیر

بر ما که در کمین بلا گیر کرده‌ایم
با چشم مرحمت بنگر دستمان بگیر

شیعه کم و محب گنهکارتان زیاد
درهم محب و شیعه بخر دستمان بگیر

ما؛ ای‌حسین، مسلم و هانی نمی‌شوییم
ما و همین دو دیده‌ی تر دستمان بگیر

از دست غیر دشنه‌ی دشنام می‌خوریم
از دست دوست خون‌جگر دستمان بگیر

راهی که پیش روست، دراز است و پای لنگ
ای روی نیزه رفته سفر دستمان بگیر

زینب اشاره کرد به سر، گفت “یاحسین”
ای بر خیام سایه‌ی سر دستمان بگیر

از قامت رشیده‌ی زن‌های خیمه‌ات
جز سایه‌ای نمانده اثر دستمان بگیر

رو کرد بعد بر سر عباس و گفت آه
ماه منیر، قرص قمر دستمان بگیر

هم بر لباس پاره‌ی ما سایه‌سار باش
هم بر رخ سه‌ساله سپر دستمان بگیر

شاعر: امیر عظیمی

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

مست اند از نسیمِ دمش عطر سیب ها
دارند شوق نوحه گری ، عندلیب ها

در روز حشر با نفسش زنده می شویم
عمر دوباره می دهد او بر حبیب ها

پیچید ، اگر که کار جهانی چه باک تا
پیچیده اند ، نسخهٔ ماتم طبیب ها

در روضه ای که سنگ در آن آب می شود
سینه دریده اند از این غم شکیب ها

آه از تنش که زخم‌ به بوسه امان نداد
مات اند در شمارش زخمش حسیب ها

با شوق سکه بر تن پاک که تاختند؟
بر پاسخ تضرعِ امن یجیب ها

افتاد تا که روی زمین ، قامتِ حیا
کَندند پیرهن ز تنش ، نانجیب ها

«از آب هم مضایقه کردند کوفیان»
دق کرده اند از غمِ آقا غریب ها

با یاد جسمِ بی کفنش زار عقیله زد
هر جا که دید گودی و هر جا که شیب ها

شاعر: حامد آقایی

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

دوباره بغض و کمی آه، علتش این است
حرم نرفته بمیرم… خجالتش این است

«سلام می دهم از بام خانه سمت حرم
ببخش نوکرتان را بضاعتش این است»

هنوز توبه نکرده، مرا خرید آقا
محبت و کرم یار سرعتش این است

به ذکر و نام قشنگش لبم شده شیرین
تمام لذت فرهاد و خلوتش این است

رقیق شد دل آلوده از گناهم باز
کمی ز معجزه ی چای هیئتش این است

به قطره قطره ی اشکم ملک خورَد غبطه
که اشکِ روضه ی ارباب قیمتش این است

شفای هر مرضی گشت، خاک تربت دوست
چه ها کند نظرش آنکه تربتش این است

عجیب نیست که بدکاره هم شود زاهد
که جذبه ی نظر یار، قدرتش این است

محبتش ز ازل با گلم شد آغشته
که ماجرای من و عشق قدمتش این است

خوشا میان عزا جان دهم، همه گویند:
غلام کویِ حسینیه قسمتش این است

شاعر: محمدجواد شیرازی

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

کفاف داد اگر عمر من به ماتم تو
دعا بکن که بمیرم به زیر پرچم تو

بهشت را وسط سینه تو می یابد
کسی که در همه عمرش شده ست آدم تو

به سوز دل به دلم چای این حسینیه گفت
که دم به دم نفسش زنده است از دم تو

حدیث چشم ترم در عزات این گونه است
گیاه خشک که وابسته شد به شبنم تو

چه می توان بنویسد بشر ز نام تو چون
غدیر رفته به قربان اسم اعظم تو

ربیع الاول و ثانی، رجب و شعبانم
همه فدایی یک روز از محرم تو

چه خوش شبیه پدربذل و بخششی داری
به دست دیگری افتاده است خاتم تو

خوشا اصابت سر بر اصالت محمل
خوشا که سر زند از خواهر مکرم تو

مصیبت همه اولیا یکی است ولی
امان ز ماتم تو، الامان ز ماتم تو

شاعر: پیمان طالبی

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

چه اضطراب و چه باکى ز آفتاب قيامت
که زير سايه اين خيمه کرده ايم اقامت

شفيع گريه کنانش ائمه اند يکايک
به اين دليل که جمع است در حسين امامت

کسى که آه ندارد چه سود آه خجالت
کسى که اشک ندارد چه سود اشک ندامت

چه نعمتی است نشستن میان مجلس روضه
که جبرییل در آنجا فکنده رحل اقامت

کسى که بارعلم را به شانه اش نکشيده ست
بعيد نيست بميرد به زير بار ملامت

کسى که در پى کار حسين نيست, محال است
که پشت سر بگذارد صراط را به سلامت

“”کسی که اسم حسین را شنید و اشک نبارید
ز دوستی چه نشانی زشیعگی چه علامت

کسی که در کفنش تربت حسین نباشد
چه خاک بر سر خود میکند به روز قیامت

کسی که قبر حسین را ندید و رفت زدنیا
به نزد فاطمه ریزد زدیده اشک ندامت””

به روزحشر که جمله فقير وکاسه بدستند
خدا به زائر تو ميدهد مقام زعامت

غبار خاک عزاى تو را که بر سر ما شد
برابرش نکنم با هزار تاج کرامت

چه نابجاست به وصف شهادت تو شهادت
چه نارواست به وصف شهامت تو شهامت

پس از قیامت عظمای تو به دشت غریبی
خدا قيامت خود را سند زده ست به نامت

شاعر: علی اکبر لطیفیان

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

روز ازل که قصه ی عشق تو پا گرفت
دل خون‌شد و بهانه ی کرببلا گرفت

نان حلال و شیر پر از اشک مادرم
این گونه بود در دلم این عشق جا گرفت

یک قطره اشک موجب دریای رحمت است
وقتی که دل ز ماتم خون خدا گرفت

اعجاز میکند به خدا ذکر یا حسین
هر جا که عاشق تو به یادت نوا گرفت

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»
نزدیک شد محرم و باید عزا گرفت

با اذن مادر تو سیه پوش می شوم
این مهر مادری است که دست مرا گرفت

یاد تمام پیر غلامان به خیر باد
این روضه ها به همت آنان بقا گرفت

شد موسفید هر که در خانه ی شما
امضای نوکری ز شه لافتی گرفت

سر میزند به رسم وفا شاه تشنه لب
هر جا که رنگ روضه و‌اشک و بکا گرفت

پروانه های گلشن هیئت ملائکند
وقتی ز شمع یاد شهیدان صفا گرفت

ای لاله ی خزان شده از زخم تیغ ها
باید سراغ آن سر و تن را جدا گرفت

پشت زمین ز پیکر بر خاک تو شکست
قلب زمان از آن سر بر نیزه ها گرفت

شاعر: سعید نسیمی

____________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – شب جمعه؛ شب زیارتی ارباب

عزیز فاطمه جان جهان به قربانت
سلام بر لب عطشان و چشم گریانت

سلام بر تن مجروح و حلق مذبوحت
سلام بر سر خونین و جسم عریانت

سلام بر جگر خون و داغ های دلت
سلام بر شرف و غیرت جوانانت

سلام بر در دندان و غنچۀ دهنت
سلام بر لب خونین و صوت قرآنت

سلام بر علی اصغر که وقت جان دادن
به خنده داد تسلاّ به قلب سوزانت

سلام بر لحظات وداع اکبر تو
که وقت رفتن او رفت از بدن جانت

سلام بر دل زینب که پیش دیدۀ او
عدو ز چار طرف کرد سنگبارانت

سرت بریده شد امّا هنوز جاری بود
به چهره اشک روان از دو چشم گریانت

سلام باد به شیری که سایه بانت شد
برون کشید به دندان ز سینه پیکانت

عجیب نیست اگر خصم را کنی سیراب
سجیّه ات کرم و عادت است احسانت

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

اشعار دروازه کوفه – سال ۱۳۹۹

0
اشعار دروازه کوفه - سال 1399

شعر دروازه کوفه – حضرت زینب (س)

از سنگ شکوفه است اینجا
دروازه ی کوفه است اینجا

بر بام تمام خانه ها سنگ
در دست همه نشانه ها سنگ

اینجا همه مردمش عجیبند
بی غیرت و پست و نانجیبند

این شهر بوی خدا ندارد
چشمان کسی حیا ندارد

یک قافله از بلا رسیده
از سختیِ کربلا رسیده

پیشانیِ سنگ خورده آمد
یک عمّه ی نیمه مرده آمد

بر نیزه سرود نور دارد
یک همسفر از تنور دارد

از شوق گل به نی نشسته
پیشانی خویش را شکسته

نیلی به نگاه خسته دارد
غم در نگه شکسته دارد

آغاز روایت جنون کرد
در شهر بلا کُن فیکون کرد

شاعر: علی اشتری
__________________________

شعر دروازه کوفه – حضرت زینب (س)

بر خاک کربلاست اگر پیکر حسین
امشب رسیده است به کوفه سرحسین

ای آسمان بنال که از ظلم کوفیان
خاکستر تنور شده بستر حسین

سرخ است گرکه خاک ز خون گلوی او
خاکستری شده ست رخ انور حسین

امشب شب زیارت و شام عزا بُود
بنشسته در محیط غمش مادر حسین

آهسته تر بنال دل من، که فاطمه
احیاگرفته است کنار سرحسین

خون از لبان اطهر او پاک می کند
گلبوسه می زند به رخ اطهر حسین

خوناب می کند به روی خاک غم روان
اشکی که می چکد به روی حنجر حسین

در محفل غمی که به پا کرده فاطمـه
خالی ست جای خواهر غمپرور حسین

پرپر شده ست گرچه«وفائی»وجود او
شاداب مانده است گل باور حسین

شاعر: سید هاشم وفائی

اشعار تنور خولی – سال ۱۳۹۹

4
اشعار تنور خولی - سال 1399

شعر تنور خولی

عجب هواى بدى داشت آن شب غم بار
نفس به سينه ى زينب پر از تلاطم شد
كسى كه جان على بود و چشم ساقى بود
كنار اهل حرم در كنارِ مردم شد…

گذشت هر چه كه بود و گذشت قصه ى غم
همه به فكرِ غنيمت…به فكرِ خلخال اند
چه آمده به سر اهل كاروان حسين؟
همه بريده بريده اسيرِ گودال اند..

ميان دشت سوارى به تاخت مى آيد
چنان كه مركبش انگار پر در آورده
عجب نهيب بدى مى زند بر آن مركب
گمان كنم كه به همراه خود سر آورده..

شب است و آمده از يك سفر پر از قصه
شبى كه بوده گمانم عروسىِ خولى
براى همسر خود بى رقيب آورده
ز دشت كرب و بلا تحفه هاى معقولى…

براى همسر خولى چنان معما بود
تنور خانه خدايا چقدر شعله ور است
گرفت در بغلش آن سر منور را
و گفت ارزش اين سر،سر از طلا و زر است

عجيب در نظرش آمده سرى بى تن
چقدر بر سر و رويش زد آن مظلوم
نشست كنج حياط و گرفته زانوى غم
رسيد در بر او قد خميده اى مغموم…

و گفت همسر خولى كه كيستى بانو؟
بگو كه از چه نگاهت به ماتم و محن است؟
منم كسى كه بُوَد هر دو چشم پيغمبر
سرى كه كنج تنور است سر حسين من است..

شاعر: آرمان صائمی
_________________________________

شعر تنور خولی – امام حسین (ع)

نشسته مادری و دست بر کمر دارد
کمک کنید در از این تنور بردارد

هنوز آه کشیدن برایِ او سخت است
هنوز پهلویِ او دردِ مختصر دارد

چکید اشکی و آمد صدایی و فهمید
تنورِ سرد کمی خاکِ شعله‌ور دارد

کشید شانه‌ای و گفت شانه هم مادر
برای زُلفِ گره خورده دردسر دارد

تو را به معجرِ خود پاک میکنم اما
چقدر کُنجِ لبت لخته‌یِ جگر دارد

هنوز جای تَرَکهای تشنگی پیداست
هنوز رویِ لبت زخمهایِ تر دارد

از این به بعد گلویت نمی‌چکد از نِی
به بند آمدنش شعله هم اثر دارد

به رویِ دامن من تا به صبح مهمان باش
که میزبانِ تو امروز طَشتِ زَر دارد

شاعر: حسن لطفی
____________________________________

شعر تنور خولی – رأس الحسین

تکسواری در بیابانی مخوف
اسب را چون باد صرصر می‏برد

گشته صحرا غرق بوی خوش، مگر
بار عود و مشک و عنبر می‏برد؟

نوری از خورجین اسبش می‏دمد
گوئیا خورشید انور، می‏برد!

می‏زند مهمیز بر پهلوی اسب
می‏شتابد، گوئیا سر می‏برد!

آری، او خولیست، بر مهمانی اش
رأس آواره ز پیکر می‏برد!

همچو نمرودی، که ابراهیم را
تا بسوزاند در آذر، می‏برد!

صد ره از نمرود هم بدتر، بلی
چون ز ابراهیم بهتر، می‏برد!

ناله‏ ای جانسوز می آید به گوش
همره فرزند، مادر می‏برد؟!

شاعر: رضا ثقفی
________________________________

شعر تنور خولی – امام حسین (ع) – مصائب شام

امام بود، ولی پیکرش به مسلخ بود
سر بریدۀ او در میان مطبخ بود

چگونه بود که باید امامِ قرآنی
تنور را کند از روی خویش نوررانی!

چگونه بود که کوفه امام را نشناخت
و یا شناخت ولی دینِ خود بدنیا باخت!

سَری که زینت اسلام و جان زینب بود
چه شد که داخل خورجین خولی آنشب بود

تنورِ گرم، سرِ خسته، هیزمش بِستر
محاسنِ پرِ خون بود، غرقِ خاکستر

تلاوت پسر فاطمه چنان پیچید
که سوز نغمۀ قرآن به آسمان پیچید

پیمبر و علی و مجتبی و زهرا را
نه، بلکه جذب خودش کرد اهل بالا را

ز انبیاءِ ٱولوالعزم، بسته صف اینجا
و تا فحولِ ملائک به گِرد خون خدا

به سر زنان، همه اهل جنان عزادارند
زمین و اهل همه آسمان عزادارند

رسید در وسط آنهمه نوا و خروش
أنابنُ فاطمه از آن سرِ بریده بگوش

أنالحسین، أنابنُ نبی، أناالعطشان
أناالغریب، أنابنُ علی، أناالعریان

صدای نالۀ زهرا بلندتر شده بود
شبی به گریه گذشت و دگر سحر شده بود

و جای زینب کبری در این سحر خالی
نبود تا که ببیند چه حال و احوالی

اگر چه دیدنِ رأس الحسین قسمت شد
هِلال یک شبِ زینب به نیزه رؤیت شد

شاعر: محمود ژولیده
________________________________

شعر تنور خولی – امام حسین (ع)

ماجرا هر چه بود پایان یافت
هر کسی بود عازم کویش

زنی انگار چشم در راه است
از سفر، چه می‌آورد شویش

لحظه‌ها بی‌قرار و دلواپس
غصه‌هایش بدون حد می‌شد

مرد او از سفر نیامده بود
شب هم از نیمه داشت رد می‌شد

آسمان تار و تیره و خونبار
آه آن شب نبود معمولی

نیمهٔ شب پرید زن از خواب
آمده بود از سفر خولی

گفت خولی بگو چه آوردی
که چنین غرق تاب و تب شده‌ام

چیست سوغات تو که این‌گونه
دل‌پریشان و جان‌به‌لب شده‌ام

گفت هر چند تحفهٔ خولی
زر و سیم و طلا و درهم نیست

ولی این بار گنجی آوردم
که نظیرش به هر دو عالم نیست

چیزی از ماجرا نمی‌دانست
چشمش اما اسیر شیون بود

متحیر شد و سراسیمه
دید آخر تنور روشن بود

رفت با واهمه به سمت تنور
به سر و سینه زد نشست و گریست

ناگهان دید صحنه‌ای خونبار
آه این سر، سر بریدهٔ کیست؟

به سر او مگر چه آمده است
شده این گونه غرق خون، پرپر

بر لبش آیه‌های قرآن است
می‌دهد عطر زمزم و کوثر

سر او را گرفت بر دامن
خاک و خون پاک کرد از رویش

گفت بیچاره مادرت، اما
ناگهان حس نمود پهلویش ـ

ـ بانویی قد خمیده، آشفته
که گرفته‌ست دست بر پهلو

ضجه که می‌زند همه عالم
روضه‌خوان می‌شود ز شیون او

گفت بانو تو کیستی که غمت
قاتل این دلِ پر از محن است

گفت من دختر پیمبرم و
این سر غرق خون، حسین من است

با دو چشم ترش روایت کرد
یک جهان درد و داغ و ماتم را

گفت از نیزه‌ها که بوسیدند
بوسه‌گاه نبی اکرم را

گفت از خیمه‌های آل الله
گفت از ماجرای غارت‌ها

گفت با چشم‌های خونبارش
از شروع همه مصیبت‌ها:

آتشی که گرفت راه حرم
پیش از این در مدینه برپا شد

پشت در که شکست بازویم
پای دشمن به خیمه‌ها وا شد

گفت غصه اگر چه بی‌پایان
ولی این قصه انتها دارد

می رسد وارثی به خون‌خواهی
خونِ مظلوم خونبها دارد

شاعر: یوسف رحیمی
________________________

شعر تنور خولی – امام حسین (ع)

آتش چقدر رنگ پریده‌ست در تنور
امشب مگر سپیده دمیده‌ست در تنور؟

این ردّ پای قافلهٔ داغ لاله‌هاست؟
یا خون آفتاب چکیده‌ست در تنور؟!

این گل‌خروش کیست که یک‌ریز و بی‌امان
شیپور رستخیز دمیده‌ست در تنور؟

چون جسم پاره پارهٔ در خون تپیده‌اش
فریاد او بریده بریده‌ست در تنور

از دودمان فتنهٔ خاکستری، خسی
خورشید را به شعله کشیده‌ست در تنور

جز آسمان ابری این شام کوفه‌سوز
خورشیدِ سر بریده که دیده‌ست در تنور؟

دنبال طفل گمشده انگار بارها
با آن سرِ بریده دویده‌ست در تنور!

شاعر: محمدعلی مجاهدی
________________________

شعر تنور خولی – امام حسین (ع)

به خولی بگفت آن زن پارسا
که را باز از پا درآورده‏ ای؟

که در این دل شب چو غارتگران
برایم زر و زیور آورده‏ ای‏

به همراهت امشب چه بوی خوشی ست!
مگر بار مشک تر آورده‏ ای؟

چنان کوفتی در که پنداشتم
ز میدان جنگی سر آورده‏ ای‏

چو دانست آورده سر، گفت آه!
که مهمان بی‏ پیکر آورده‏ ای‏

چو بشناخت سر را بگفت ای عجب!
سری با شکوه و فر آورده‏ ای‏

در این کلبه‏ ی تنگ و بی‏ نور من
ز گردون، مه انور آورده‏ ای‏

بمیرم، در این تیره شب از کجا
سر سبط پیغمبر آورده‏ ای؟

چه حقّی شده در میان پایمال؟
که تو رفته‏ ای داور آورده‏ ای؟

ولی زآنچه من آرزو داشتم
به یزدان قسم، بهتر آورده‏ ای‏

به گلزار جانان زدی دستبرد
به کوفه گلی نوبر آورده‏ ای‏

گل آتش است این که از کوه طور
تو با خاک و خاکستر آورده‏ ای

شاعر: عبدالعلی نگارنده

اشعار مرثیه امام سجاد – مصائب شام – سال ۱۳۹۹

0
اشعار مرثیه امام سجاد (ع) - مصائب شام - سال 1399

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

من از دیارِ غم و روزگارِ بارانم
من از اهالیِ اشک و تبارِ بارانم

کسی نمانده برایم غریب می‌میرم
کسی نمانده بگویم چقدر دلگیرم

کسی نمانده بسوزم که عُقده وا گردد
کسی نمانده زِ قلبم غمی جدا گردد

قسم به سرخیِ چشمم به گرمیِ آهم
نرفته از نظرم خاطراتِ جانکاهم

چگونه با که بگویم غروب غمگین است
غمی که مانده به دوشم چقدر سنگین است

من اشکِ بی کسیِ خیمه‌گاه را دیدم
میانِ خیمه ولی قتلگاه را دیدم

که ذوالجناح پُر از خون ولی سواری نیست
به جای جایِ تو غیرِ زخمِ کاری نیست

حرامیان همه بر گِردِ پیکرش بودند
تمام نیزه به‌دوشان پِیِ‌سرش بودند

به یک طرف به جگر شعله خواهرش می‌زد
به یک طرف به سر و سینه مادرش می‌زد

چگونه با که بگویم غروب را دیدم
به رویِ نیزه سری از بدن جدا دیدم

صدای هلهله‌ها تا به گوش ما آمد
صدای حرمله از پشت خیمه‌ها آمد

به پشتِ خیمه نوکِ نیزه‌ای زمین می‌خورد
کسی به خنده سرِ کوچکی به نِی می‌بُرد

حرامیان نه فقط گاهواره می‌بُردند
لباس را زِ تَنی پاره‌ پاره می‌بُردند

به رویِ دوش همه تازیانه می‌آمد
زِ گوشهای همه گوشواره می‌بُردند

درونِ خیمه زمین‌گیر بودم اما سوخت
تمامِ بستر من با خیام یکجا سوخت

زِ داغ تاول آتش صدای ما می‌سوخت
میان شعله سر و دست و پایِ ما می‌سوخت

چگونه با که بگویم حکایتِ سر را
حکایت عطش و خیزران و پیکر را

زمانِ غارت ما بود و خنده‌ی دشمن
که دید چشم غریبم دو چشمِ خواهر را

نمیرود زِ خیالم دَمی که می‌دیدم
به سمت نیزه‌ی بابا نگاهِ دختر را

دوید کودکی و یک نفر به دنبالش
گرفت پنجه به زلف و کشید معجر را

شاعر: حسن لطفی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

پسر مادرِ آبی؛ پدر اشک شدی
در مسیر غمِ خود همسفر اشک شدی
آسمان خیس شد از بارش بارانِ زمین
تا که بالا برود؛ بال و پر اشک شدی

در دل سوخته‌ات یک غمِ چندین ساله‌ست
چشم تو مقتل مکشوفه‌ای از گودال است
لحظه‌ی شعر نوشتن قلمم می‌لرزد
موقعِ گفتن از این روضه زبانم لال است

تنِ تو تب زده بود و تنِ بابا بر خاک
نیزه‌ای شد قلمِ مقتل و شد دفتر؛ خاک
تا نوشتند، حسین بن علی را کشتیم …
آسمان خورد زمین؛ ریخت زمین بر سر؛ خاک

روی نی رفت، سری؛ دور و برش هلهله شد
دُزدها حمله نمودند، حرم ولوله شد
لرزش شانه‌ی تو قافیه را ریخت بهم
وای، ناموسِ خدا همسفر حرمله شد

مهربان؛ با دلِ تو گردش ایام نشد
گریه کردی همه جا و دلت آرام نشد
کوفه و کرب‌و‌بلا داغ، فراوان دیدی
آه، اما بخدا هیچ کجا شام نشد

وای، از شهرِ بلاخیز و حسودی‌هایش
دست‌های بزنش؛ جای کبودی‌هایش
همه‌ی بغضِ علی جمع شد و خالی شد
بر سر قافله با دستِ یهودی‌هایش

قدّ یک عمر، فقط رنج کشیدن سخت است
آه، هر ثانیه را زهر چشیدن سخت است
قصه‌ی خاطره‌های تو تمامش روضه ست
تو چه‌ها دیده‌ای آخر که شنیدن سخت است ؟!

شاعر: رضا قاسمی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

تا که چشمش به آب می افتد
یادِ طفل رباب می افتد

کوهِ آتشفشان اندوه است
از نگاهش مُذاب می افتد

پلک هایش که بسته می گردند
پرده های حجاب می افتد

نیمه شب خوابِ “شام” می بیند
نیمه شب ها ز خواب می افتد

نمکی چشم شور شامی ها
روی قلبی کباب می افتد

روی گلبرگ یاس های حرم
اثرات طناب می افتد

یاد آن خیزران و تشت طلا
یاد بزم شراب می افتد

شام را قتلگاه می بیند
نیزه ها را،”نگاه” می بیند

مثل کرببلا در اینجا هم
روبه رویش سپاه می بیند

تا تماشا شوند بین گذر
همه جا سدِّ راه می بیند

کوچه کوچه به گریه می افتد
کوچه کوچه گناه می بیند

معجری پاره پاره افتاده
یا که او اشتباه می بیند؟

تنِ دخترسه ساله ای را،آه..
از کبودی سیاه می بیند

بین آن ازدحام جان فرسا
عمه را گاه گاه..،می بیند

عمه را بین آن همه نامرد…
عمه را بی پناه می بیند

شاعر: بردیا محمدی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

خیال کن که پر از زخم ، پیکرت باشد
شکسته در غل و زنجیرها پرت باشد

خیال کن هدف سنگ های کوفه و شام
به روی نیزه سر دو برادرت باشد

فقط تو باشی و هشتاد و چار ناموست
و جمله های”حواست به معجرت باشد”

خیال کن حرمت بی پناه مانده و بعد
به روی نی سر سردار لشگرت باشد

کنار عمۀ سادات، یکطرف، شمر و
سنان و حرمله هم سمت دیگرت باشد

خیال کن که علی باشی و به مثل علی
دو دست بسته کماکان مقدرت باشد

خیال کن همه اینها که گفته ام هستند
علاوه بر همه توهین به مادرت باشد

یزید باشد و بزم شراب باشد و وای
به تشت زر سر بابا برابرت باشد

و بدتر از همه اینکه میان بزم شراب
نگاه باشد و باشیّ و خواهرت باشد

و باز از همه بدتر که مدت سی سال
تمام آن جلوی دیدهء ترت باشد

به اشک حضرت سجاد می خورم سوگند
که دیده هر چه که گفتیم ، باورت باشد

شاعر: مهدی مقیمی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد

السلام علیک یا سید الساجدین

سجادی و از سجده کن ها برتری تو
از هرکه مشتاق عبادت سرتری تو

اسلام بی حجت نمی ماند که تشنه است
از هرچه عباس است آب آور تری تو

داغ علی های پدر خونین دلت کرد
ای اربن اربا دل ! علی اکبر تری تو

در کربلا شمشیر بود و شام طعنه
در ازدحام سنگ بی سنگر تری تو

روزی علی بودی و خیبر را گرفتی
امروز منبر را مگر حیدر تری تو؟

آن خطبه قرآن یا تو بر منبر پیمبر؟!
اقراء به نام سر که پیغمبر تری تو

ابری است بعد از کربلا چشم تو ، هر روز
با روضه های سیلی و معجر ، تری تو

شاعر: محسن ناصحی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

بعد از آن واقعهٔ سرخ، بلا سهم تو شد
پیکر سوختهٔ کرب‌وبلا سهم تو شد

بعد از آن واقعه، هفتاد و دو آیینه شکست
ناگهان داغ دل آینه‌ها سهم تو شد

بعد از آن واقعه آشوب قیامت برخاست
بر سر نیزه سر خون خدا سهم تو شد

بعد از آن واقعه خون جوش زد از چشمانت
خطبهٔ اشک برای شهدا سهم تو شد

بعد از آن واقعه در هرولهٔ آتش و خون
در شب خوف و خطر خطبهٔ «لا» سهم تو شد

بعد از آن واقعه در فصل شبیخون ستم
خوردن زخم ز شمشیر جفا سهم تو شد

خیمهٔ نور تو در فتنهٔ شب سوخت ولی
کس نپرسید که این ظلم چرا سهم تو شد

بعد از آن واقعه، ای زینت سجادهٔ عشق
از دلت آینه جوشید، دعا سهم تو شد

بعد از آن واقعه، ای کاش که می‌مردم من
مصلحت نیست بگویم که چه‌ها سهم تو شد

بعد از آن واقعهٔ سرخ حقیقت گل کرد
کربلا در تو درخشید خدا سهم تو شد

شاعر: رضا اسماعیلی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

قسمت این بود بال و پر نزنی
مرد بیمارِ خیمه ها باشی
حکمت این بود رویِ نی نروی
راوی رنج نینوا باشی

چقدر گریه کردی آقاجان!
مژه هایت به زحمت افتادند
قمری قطعه قطعه را دیدی!
ناله هایت به لکنت افتادند

سر بریدند پیش چشمانت
دشتی از لاله و اقاقی را
پس گرفتید از یزید آخر
علم با شکوه ساقی را؟؟؟

کربلا خاطرات تلخی داشت
ساربان را نمی بری از یاد
تا قیام قیامت آقاجان
خیزران را نمی بری از یاد

خونِ این باغ، گردنِ پاییز
یاس همرنگ ارغوان می شد
چه خبر بود دور طشت طلا ؟
عمه ات داشت نصفه جان می شد

جمل شام پیش رویت بود
خطبه ات، تیغ ذوالفقارت بود
«السلام علیک یا عطشان»
ذکر لبهای روزه دارت بود

خون خورشید در رگت جاری
از بنی هاشمی، یلی هستی
دستهای تو را بهم بستند
هر چه باشد تو هم علی هستی

کاش می مُردم و نمی خواندم
سرِ بازارها تو را بردند
نیزه داران عبایِ دوشت را
جایِ سوغات کربلا بردند

شاعر: وحید قاسمی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

سر به دریای غم‌ها فرو می‌کنم
گوهر خویش را جستجو می‌کنم

من اسیر توام، نی اسیر عدو
من تو را جستجو کوبه‌کو می‌کنم

تا مگر بر مشامم رسد بوی تو
هر گلی را به یاد تو، بو می‌کنم

استخوانم شود آب از داغ تو
چون تماشای آب و سبو می‌کنم

صبر من آب چشم مرا سد کند
عقده‌ها را نهان در گلو می‌کنم

تا دعایت کنم در نماز شبم
نیمه‌شب با سرشکم وضو می‌کنم

هم‌کلامم تویی روز بر روی نی
با خیال تو شب گفتگو می‌کنم

جان عالم تو هستی و دور از منی
مرگ خود را دگر آرزو می‌کنم

شاعر: استاد حبیب چایچیان

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

مثل من هیچ‌کس در این عالم؛
وسط شعله‌ها امام نشد
در شروع امامتش چون من؛
این‌قَدَر دورش ازدحام نشد

لشکری از مغیره می‌آمد،
خیمه‌ غارت شد و در آتش ‌سوخت
غیر زهرا به هیچ معصومی
این‌قَدَر گرم احترام نشد

به لب تشنۀ‌ علی‌اصغر،
به لب تیز ذوالفقار قسم
تا به امروز هیچ شمشیری؛
این‌قَدَر تشنه در نیام نشد

تلّ و گودال و نعل و علقمه …آه!
ذوالجناح و لب و گلو… انگار
مثل زینب کسی دلش این‌قدر؛
خون ز تکرار حرف لام نشد

آه! زینب کجا و بزم یزید،
او کجا و جواب ابن زیاد
باز هم صد هزار مرتبه شکر
اینکه با شمر هم‌کلام نشد

این چهل سال گریه‌ام شاید
از همان روز اربعین باشد
هر قدر عمّه سعی کرد صبور
به حسینش کند سلام نشد

دیدم از زیر چادرش زینب
گفت طوری که نشنود عباس
رنج‌ها دیده‌ام حسین! اما؛
هیچ‌جایی شبیه شام نشد

چه مسلمانی عجیبی بود
که در آن بر عیال پیغمبر
نان و خرما حلال بود، اما
سنگ‌ انداختن حرام نشد

شاعر: قاسم صرافان

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

مانند ابر پیش یتیمان گریسته
مردی که پای غصه ی جانان گریسته

هر لحظه زندگی خودش را حسین دید
با این حساب از دل و از جان گریسته

از داغ و غصه های اسارت درون شام
با حال زار و موی پریشان گریسته

قطعا به یاد نیزه ی غربت میان دشت
او یا حسین گفته فراوان گریسته

در تشت چوب بود وحروف مقطعه
عمری برای قاری قرآن گریسته

شاید برای دختر دردانه ی حسین
وقتی که دید خار مغیلان گریسته

قطعا درون زندگی اش سود می کند
هرکس که پای عشق تو از جان گریسته

یعقوب چشم خویش برای حسین داد
کی !؟او برای یوسف کنعان گریسته

شاعر: علی اصغر یزدی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

سر می گذارم بر سر دیوار روضه
وقتی که می افتم به یاد یار روضه

عرض ارادت می کنم بر آن مسیحی
که روی دوش خود گرفته دار روضه

مصداق کل یوم عاشوراست این مرد
او شاهدی زنده است در اشعار روضه

زخمی قدیمی از در و دیوار دارد
آزرده او را واژه ی مسمار روضه

سی سال اشک و هق هق و ذکر مصیبت
در چشم او شد زندگی سرشار روضه

بیماری کرببلایش مصلحت بود
بیمار بوده او ولی بیمار روضه

هر شب به روی سفره اش با دیدن آب
می کرد با خون جگر افطار روضه

هر جا که ذبحی را کنارش سر بریدند
افتاد یاد مقتل غمبار روضه

بابای مظلوم مرا لب تشنه کشتند
وقتی که شمر نحس شد آوار روضه

خیلی خجالت می کشم از عمه هایم
از ازدحام کوچه و بازار روضه

بی معجری ها یک طرف، از یک طرف هم
گوش رقیه، غارت گوشوار روضه

شاعر: امیر عظیمی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

غرقِ تب! افتاد از تاب و توان بعد از پدر
شد نگهدار و پناه کاروان بعد از پدر

دست بر مویِ پریشان رقیه(س) میکشید
بود دستانش امیدِ کودکان بعد از پدر

اشکِ پنهانی او را دیده بود و گشت و گشت
مثل پروانه به دورِ عمّه جان بعد از پدر

گر چه دستش بسته بود اما کماکان غیرتی
شد سپر در پیش چشم دیگران بعد از پدر

خطبه اش جنگِ مجسّم بود و هر ثانیه داد-
کاخ دشمن را چنان محکم تکان بعد از پدر

«أشهدُ أنّ علی(ع)»…داغِ برادر تازه شد…
شد پریشان-حال هنگام اذان بعد از پدر

خورد با بغض ِ گلو! دلتنگ! با چشمان خیس
هر کجا که بر دهان بگذاشت نان بعد از پدر

یادِ آن لب های خشک و پیکرِ در بوریا…
سال ها در خلوتش شد روضه خوان بعد از پدر!

شاعر: مرضیه عاطفی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

من چهل سال غم و غصه مکرر دیدم
نرود از نظرم آنچه که آخر دیدم

بلبلان از غم گلها همه بیتاب شدند
غنچه ها را همه پژمرده و پرپر دیدم

کوچه ی تنگ ندیدم چو عمویم امّا
تنگی قتلگه و پیکر بی سر دیدم

مات و مبهوت نظر کردم و فریاد زدم
جای یک زخم هلالی روی پیکر دیدم

آنچه من دیده ام ای کاش نبیند چشمی
من خودم کاکل او در کف لشکر دیدم

از همه سختی گودال همین بس باشد
قتل صبر پدر و نیزه و خنجر دیدم

بوریا جمع تنش را همه بر عهده گرفت
پی انگشت پدر در همه جا گردیدم

با عبا جمع نمودم که نریزد عباس
پاره های تنِ سقای دلاور دیدم

کاش می مردم ازاین غم که نبینم امّا
چادر سوخته وپاره ی خواهر دیدم

وای از شام که ناموس خدا را بردند
خنده و هلهله در مردم کافر دیدم

سخت تر از همه بازار یهودی ها بود
عمه ها را همه در حالت مضطر دیدم

سخن از برده فروشی شد و لرزید رباب
به روی نیزه سرشک علی اصغر دیدم

شاعر: محمود اسدی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

من سلاحم گریه و با گریه طوفان می
کنم
سنگ را حتی به وقت گریه ، گریان می کنم

مثل زهرا مادرم ، مثل رقیه خواهرم
دودمان ظلم را با اشک ویران می کنم

زندگانی مرگ تدریجی است بعد از کربلا
کنج غربت درد را با درد درمان می کنم

بی اراده ذکر لب عجل وفاتی می شود
هر زمان که یاد از شام غریبان می کنم

گاه یاد قاسم و گاهی به یاد اکبرم
هر زمان که قصد رفتن بر گلستان می کنم

حرمله داد مرا بدجور در آورده است
تا توانم لعن بر آن نامسلمان می کنم

هر کجا که حرف کفن و دفن آید در میان
بی اراده یاد از آن جسم عریان می کنم

تا صدای قاری قرآن به گوشم می رسد
یاد از آن مجلس و آن چوب و دندان می کنم

خواهرم آن شب جلوی چشم من دق مرگ شد
شرم از آن ماجرای کنج ویران می کنم

شاعر: محمدحسین رحیمیان

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

دریا به دیدگان ترم گریه می کند
آتش به قلب شعله ورم گریه می کند

خون می چکد زدیده يِ خون بار ِ سلسله
زنجیر هم به بال وپرم گریه می کند

با کعب نی دهند تسلیِّ خاطرش
هر دَم سه ساله همسفرم گریه می کند

وقتی زدند خنده به اشکم زنان ِ شام
دیدم به نی سر ِ پدرم گریه می کند

چشم رباب تا به سر اصغرش فتاد
گفتا هنوزهم پسرم گریه می کند

برداغ جان گداز اسیری عمه ام
هر صبح و شام منتظرم گریه می کند

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

آتش کشیده هستی و دار و ندارت را
یک نصف روز تلخ ،کل روزگارت را

در خیمه ها دیدی چگونه شعله می سوزاند
قلب تو را، جان تورا ، باغ و بهارت را

در کوچه اطفال گریزان را که میبینی
با گریه می گویی دوباره (…بالفرار)ت را

نوزادی آوردند در گوشش اذان گفتی
نوزاد…اصغر…گریه…می دزدد قرارت را

مثل علی بودی و جنگیدی ، چهل منزل
بیرون کشیدی خطبه‌های ذوالفقارت را

از کوفیان میخواستی که:(فحش نه!زن هست!)
اما برآورده نکردند انتظارت را

شاعر: محمد کابلی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد – مصائب شام

شد اسیر غل و زنجیر تنِ بیمارش
سوختم یکسره از غربت و حالِ زارش

چقدر خواند دعا تا که پدر برگردد
رفت دلتنگِ پدر! تازه نشد دیدارش

داشت عادت به اذانِ علي اکبر(ع) امّا…
بی برادر شده بود و غم دل شد یارش

تا در آغوش گرفتش کمی آرام شد و
شد رقیه(س) رمقِ هر نفس ِ تبدارش

او علی(ع) بود و همین داغ برایش بس بود
اینکه عمّه(س) سرِ بازار رسیده کارش

یک نفر خنده زنان هستۂ خرما زد و رفت
گفت با خنده که از روی سرت بردارش

لرزه افتاد به پایش! چه چراغان شده بود
دورِ دروازۂ ساعات و در و دیوارش

مانده هر ثانیه در خاطرِ ویرانۂ شام
چشم ِ گریان شدۂ تا به سحر بیدارش!

شاعر: مرضیه عاطفی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

این ماه کیست همسفر کاروان شده؟
دنبال آفتاب قیامت روان شده

یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش
یک دم نشسته منتظر کودکان شده

یک جا ز پیر کوفه شنیده‌ست ناسزا
یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده

هم شاهد غروب گل ارغوان به خون
هم راوی حدیث لب خیزران شده

با پای خسته راه‌بر خلق آمده
با دست بسته کارگشای جهان شده

ای دیده داغ کودک شش ماهه تا به پیر
آه ای بهار تا گل آخر خزان شده

بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو
تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده

از بس گریسته‌ست چنان شمع در سجود
از خلق، آفتاب مزارش نهان شده

شاعر: محمدسعید میرزایی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

سی سال گریه کرده ام آن ظهر داغ را
چشمم سرود وسعت آن اتفاق را

تنهایی ام صحیفه صحیفه ورق زده ست
یعقوب وار قصه ی اشک و فراق را

هر شب عبور قافله ای باز می کند
در من مسیر تازه ی شام و عراق را

بگذار تا ز خاک سجودم برآورم
هفتاد و دو صنوبر آن کوچه باغ را

بگذار لب به لب شوم از جام تشنگی
در من بریز باده ی لبریز داغ را

در آب و خاک … آتش من گر گرفته است
طوفان ! به حال خود بگذار این اجاق را

حج مرا ببین و فرزدق شو و بخوان
شاعر ! بخوان و گریه کن آن اتفاق را

شاعر: زهراسادات هاشمی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

بگو چرا چنین پر التهاب گریه می کنی
چه دیده ای چقدر بی حساب گریه میکنی

شبیه مادران بچه مرده آه می کشی
شدیدتر ز گریه ی رباب گریه می کنی

سه شعبه شیرخواره را به خواب برد و سال هاست
عبا به سر همیشه قبل خواب گریه می کنی

از آن زمان که دست ساقی حرم بریده شد
همینکه دست می زنی به آب گریه می کنی

به یاد پیکری که روی خاک ها سه روز ماند
نظر که میکنی به آفتاب گریه می کنی

ز مجلس یزید هر زمان سؤال می کنند
چرا به جای دادن جواب گریه می کنی

چه بر نگاه غیرتت گذشت که مقابلت
کنیز اگر کسی شود خطاب گریه میکنی

میان خلوتت به کوفیان که فکر می کنی
برای غربت ابوتراب گریه می کنی…

شاعر: علی ذوالقدر

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

بیرون زده از خیمه چه نوری، چه امامی
بیرون زده در روز، عجب ماه تمامی

می‌آید و در راه قیاماً و قعودا
گامی به زمین خورده و برخاسته گامی

می‌آید و پیشانی او صبح، چه صبحی
می‌آید و پیش نظرش شام… چه شامی

شمشیر به دست آمده لبیک بگوید
بی‌آنکه بگوید پدر از جنگ، کلامی

او تشنۀ سیب است، چه سیبی، چه نصیبی
این بوی حبیب است، چه عطری، چه مشامی

یک مرد به جا مانده، چه آغاز غریبی
یک مرد به جا مانده، عجب حسن ختامی

دل‌ها همه هستند اسیرش، چه اسیری
شاهان همه هستند فقیرش، چه امیری

با تشنه لبان دم زدن از آب، عذاب است
شرمنده‌ام از رویت اگر قافیه آب است

شرمنده‌ام از روی تو تنها نه فقط من
از شرم تو بر صورت خورشید، نقاب است

زینب سر بالین تو با گریه نشسته
تر کردن پیشانی بیمار، ثواب است

در خیمه برای عطشت نیست جوابی
از خیمه که بیرون بروی تیر جواب است

درد تو به تشریح، مضامین مقاتل
آه تو به تفسیر، خودش چند کتاب است

چشمان تو بسته‌ست، عجب روضۀ بازی!
با تربت گودال که سرگرم نمازی

ای هر سخنت هر عملت آیۀ قرآن
ای کوثر جاری شده در سورۀ انسان…

هر سجدۀ تو یک شب یلدای خلایق
هر ذکر تو یک سنگ به پیشانی شیطان

در گودی و بر نیزه و در طشت چه دیدی؟
ای موی تو هر سال در این ماه پریشان؟

بر پشت شتر، در غل و زنجیر چه دیدی؟
ای بی سر و سامان شدۀ سر به گریبان!

در قصر چه کردند؟ چه دیدی؟ چه شنیدی؟
ای روضۀ سر بسته در این مصرع عریان!

افتاده‌ای از پشت شتر از غم سرها؟
با نیزه رسیده‌ست به این شهر، خبرها

شاعر: محمدحسین ملکیان

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

امام مقتل و روضه، امام اشك و بكا
امام سجده و محراب امام ذكر و دعا

امام وارث آلاله‌های بی‌سر عشق
امام شبنم گلواژه‌های سرخ بلا

امام واقعهء حرّه، ای پناه همه
امام غربت شيعه، امام خوف و رجا

امام ناقهء عريان، امام شام‌ستيز
كه كرد خطبهء شامت يزيد را رسوا

امام روضهء «الشّام» وسنگ وآتش وبام
زنان و معجر و سرها، نظارهء اعدا

چقدر آينهء ريسمان و دست عليست
ميان اين غل و زنجير دست‌های شما

فدای غيرت چشمان بسته از شرمت
كه همسر تو ز سيلی فتاد چون زهرا

امام روضهء سختِ «زحرمله چه خبر؟»
امام گريهء مشك دريدهء سقا

امام پيرو خورشيد سرخ نيزه‌نشين
امام بوسه به حلق مقطّع‌الاعضا

تمام عمر زآب وغذا وطفل وجوان
گريز روضه زدی ياد ظهر عاشورا

هجوم اين همه گرگ و دريدن يوسف
به تير ونيزه وخنجر، به تيغ وسنگ وعصا

امام نالهء شب‌های بی‌چراغ بقيع
كه بی‌صداست چو فرياد زائران شما

شاعر: سعید نسیمی

____________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع)

همان وقتی که خنجر از تن خورشید سر می‌خواست
امامت از دل آتش چنان ققنوس برمی‌خاست

علی باشی و در میدان نجنگی، داغ از این بدتر؟
خدا او را به بزم عشق‌بازی شعله‌ور می‌خواست

علی در خونِ خود پرپر، علی با تیرِ در حنجر
علی از شعله سوزان‌تر، علی بودن هنر می‌خواست

نباید شعلۀ این ماجرا یک لحظه بنشیند
عبایش سوخت در آتش که آتش بال و پر می‌خواست

به پاهای کبوتر نامه‌ای از جنس زنجیر است
که فریاد بلند تشنگان، پیغامبر می‌خواست

مصیبت تازه بعداز کربلا آغاز شد یعنی
به غیر از خونِ تن، دشمن از او خون جگر می‌خواست

امامت را زنی با جان و دل می‌برد آهسته
که زینب بود، اگر او زیر دست و پا سپر می‌خواست

پدر لب‌تشنه جان داد و گذشت اما تمام عمر
صدای شرشر باران چه از جان پسر می‌خواست

غریب است آنچنان کعبه میان آشنایانش
که استعلام حقانیتش را از حجر می‌خواست

شاعر: سیدحمیدرضا برقعی

 

اشعار عصر عاشورا – سال ۱۳۹۹

0
اشعار عصر عاشورا - سال 1399

شعر عصر عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

بین میدان غارت و جنجال میبینم فقط…
لشکری ، گِرد تنی بی حال میبینم فقط…

دیگران رفتند ، مانده شمرِ پست و خنجرش
روی سینه چکمه‌ی دجال میبینم فقط…

از روی تل که مشخص نیست ، سویَت آمدم
هر طرف از پیکرت گودال میبینم فقط…

مصحفِ نورانیِ زینب که در خون خفته ای
آیه‌ها را بر تنت پامال میبینم فقط…

گفت با من دخترت: عمه چرا اینگونه ای؟
قامتت را من شبیه دال میبینم فقط…

ذوالجناحت غرقِ خون ، از خونِ تو برگشته بود
مُردم از این صحنه ، خون در یال ، میبینم فقط…

آه… ، رفتی و کمی بعد از تو بیچاره شدیم
غارتِ گهواره و خلخال میبینم فقط…

شاعر: محمدحسین چاوشی
___________________________

شعر عصر عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

لب تشنه غرق خون شدی آخر! زبانم لال
پا میکشی بر خاکِ دور و بر! زبانم لال

سرنیزه ها در پیکرت محکم فرو رفتند
محکم! چنانکه زرد شد پیکر! زبانم لال

میکرد اثر زهری که بر سرنیزه ها دادند
هر لحظه میشد حال تو بدتر! زبانم لال

شمر(لع) آمد و شد قتلگاهت گوشۂ گودال
زد بیهوا بر حنجرت خنجر! زبانم لال

افتاد بی رحمانه موهایِ تو در دستش
افتاد یک گوشه تنت بی «سر»! زبانم لال

انگشتِ تو افتاد زیر تیغِ یک نامرد
شد غرقِ در خونِ تو انگشتر! زبانم لال

یک لحظه بین خاک و خون چشمت تکانی خورد
از داغ تو افتاد تا خواهر! زبانم لال

می بُرد با خود خاطراتِ خوبِ مادر را
پیراهنت را بُرد! ای مادر! زبانم لال…

رفتند و برگشتند! دیدم حرمله(لع) هر بار…
انداخت نعلِ تازه ای دیگر! زبانم لال!

شاعر: مرضیه عاطفی
___________________________

شعر عصر عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

روضه سنگین شده ای کاش که لب وا بشود
بهرِ روضه همه اسبابِ ..مهیّا بشود

سینه ات جای بلندی ست نبینم که کسی
دور از شان و ادب روی تنت پا بشود

زیرِ چکمه که فتادی نفَسم سخت گرفت
به کمک آماده ام تا دمت احیا بشود

تشنه لب ناله نزن مادرم از راه رسید..
نگرانِ نَفَست حضرت زهرا بشود..

تیرها را که شکست روی تنت جای گرفت
قاتل است آمده تا صاحبِ سودا بشود

بدنت را که به رو کرد دلم ریخت بهم..
کاش می شد که کمی با تو مدارا بشود

اشکِ چشمانِ مرا کاش پذیرا بشوی
زخم با اشک گمانم که مداوا بشود

دست و پا می زنی و زینبِ تو کرده دعا
کاش محشر به همین ثانیه برپا بشود

بعد از این خوردنِ آب است حرام ای تشنه
خواهرت کاش شهیدِ لبِ دریا بشود

شاعر : محسن راحت حق
___________________________

شعر عصر عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

مقتل آورده است ظهر دهم
از بلندای مرکب افتادی
آه!در ازدحام تیر و سنان
پیش چشمان زینب افتادی

از بلندی که بر زمین خوردی
آسمان ها شنید آهِ تو را
نامروت گرفت عبایت تا
بکشد سمت قتلگاه..،تو را

تهِ گودال گیر کردی حسین
نیزه ها بر پر تو می خوردند
تا که قلب تو را بسوزانند
سمت خیمه هجوم می بردند

دور و اطراف پیکر تو شلوغ…
روی جسم تو رفت و آمد بود
بارش سنگ های وحشی ها
سمت پیشانی تو بی حد بود

پیر مردی عصا به دست آمد
بندِ قلبِ حرم گسست آخر
به سر و صورت مطهر تو
آنقَدَر زد..،”عصا” شکست آخر

هرکسی هرچه داشت در گودال
به روی جسم نیمه جانت کاشت
این سنان مست بود که نیزه
جای جسم تو در دهانت کاشت

مقتل آورده است دست عدو
پنجه در آیه های مویت کرد
آه از آن دمی که شمر رسید
با نوک چکمه پشت و رویت کرد

فاطمه لحظه ای رسیده که شمر
حوصله اش از گلوت سر رفته
وای از گردن تو..،کنترلِ
خنجر از دست شمر در رفته

چِقَدَر ذبح تو زمان برده
مادرت چندبار رفت از حال!
شمر هنگام ظهر آمده بود…
دم مغرب درآمد از گودال

هرکه یک تکّه از تو را می خواست
سر پیراهن تو بلوا شد
بین خولی و دار و دسته ی شمر
سَرِ سر بُردن تو دعوا شد

خاتَمَت گیر می کند آقااا
زیر سُم پیکر تو را بِبَرَند
قبل از آنی که ساربان برسد
کاش انگشتر تو را بِبَرَند

شاعر: بردیا محمدی
____________________________

شعر عصر عاشورا – شام غریبان  حضرت زینب (س)

عصر دراتش خیمه دل پیغمبر سوخت
آنچنان سوخت که از شعله دل حیدر سوخت

نه فقط دامن طفلان نه فقط معجرها
گوشه ی خیمه عبا سوخت تن اکبر سوخت

وسط سرخی آتش دل زینب اما
یاد مسمار درو سوختن مادر سوخت

بعده ها کنج خرابه به پدر دختر گفت
تو نبودی کمکم روی سرم معجر سوخت

از غم سوختن اهل حرم بود اگر
نیمه شب امدو در کنج تنور آن سر سوخت

خیمه ها سوخت و باد امدو خاکستر رفت
دشت ارام شد اما دل یک مادر سوخت

دید ازاد شده اب ولی طفلش نیست
ناله زد از جگرو یاد لب اصغر سوخت

_______________________________

شعر عصر عاشورا – شام غریبان  حضرت زینب (س)

رفتی ودلم را به غم خیمه سپردی
داغ غم گودال به دل خسته فسردی

بارفتنت ای جان برادر چه نمایم
بس گریه نمودم بگرفته است صدایم

با خشکی لبهاتو نمی دانی چه دیدم
یک منظره ای دیدم و ازخیمه دویدم

دیدم به زیر سم ستوران تن وجانت
له گشته تمام تن وقامت کمانت

لطمه زدم وتا سوی دلبرم دویدم
با این تن مجروح به سوی حرم دویدم

دیدم که نه سرداری ونه دستی عزیزم
برگوبه کدام قطعه ی جان اشکی بریزم

راءست به روی نیزه حسین وقتی که دیدمت
من ازخودم وازتو خجالت می کشیدم

آنقدر که زدم سینه برای تو برادر
دنبال تو آمدم به همراهی مادر

انگشتریت نبود به انگشت یمینت
این بوده حسین سزای دستان کریمت

چشمانی که مادر زده بوسه ها همیشه
حالا زده بیرون زسرت به ضرب تیشه

آن نیزه ای که به گودی گلو نشسته
دیدم که دگر جمجمه ی سرت شکسته

خاکستری دیدم رخ ماه تو حسین جان
فهمیدم ازآن چشم ونگاه تو حسین جان

سوی حرمت حمله وراست سگ درنده
پامال خزان آمده اند هزار دونده

گرگی به گل یاس تو او اشاره میکرد
نامردبه حرم به دختران نظاره میکرد

ناموس تو یا حسین ببین میان اعدا
می گرید ازاین غم بخدا حضرت زهرا

شاعر: رضا اعظمی
______________________________

شعر عصر عاشورا – شام غریبان  حضرت زینب (س)

با صدای روضه‌خوان رفتم به جایی سوخته
روضه‌خوان می‌خواند اما با صدایی سوخته

باز هم شرمنده؛ در دستم ندارم بیشتر
واژه‌هایی آتشین، زلفِ رهایی سوخته

حرف سنگین است، سنگین؛ روضه‌خوان سربسته گفت:
کاش کوچکتر نبود از تیر نایی سوخته…

گفت: «می‌بینم یکی افتاده عریان» بعد گفت:
کودکانی مانده‌اند و خیمه‌هایی سوخته…

کودکان در انتظار ذوالجناح، از دورها
ذوالجناج آمد ولی با یال‌هایی سوخته…

هر چه تابیدی به دنیا، باز هم تاریک ماند
باید از این کوهسار از سر برآیی سوخته

آخر کار است و باید ذکر «یا زهرا» گرفت
عطر زهرا می‌وزد از کربلایی سوخته…

شاعر : جواد شیخ الاسلامی
___________________________________

شعر عصر عاشورا – شام غریبان  حضرت زینب (س)

سوختم، برخاست باز از دل نوایی سوخته
چیست این دل؟ شعله ای از خیمه هایی سوخته

چیست این دل؟ یک نی خاموش خاکستر شده
که حکایت میکند از نینوایی سوخته

بند بندش از جدایی ها شکایت میکند
روضه میخواند به سینه با صدایی سوخته

روضه میخواند ز نی هایی و سرهایی غریب
پیش روی کاروان آشنایی سوخته

روضه میخواند از آن نی، آه، آه…آن نی که خورد
بر لبانی تشنه و بر آیه هایی سوخته

این سر اینجا، چند فرسخ آن طرف تر پیکری
غرقِ در خون در میان بوریایی سوخته

دل ز هم پاشید چون اوراق مقتل، گوییا
نسخه ای خطی ز داغ ماجرایی سوخته

تکه تکه در عبا آیینه روی نبی
آیه تطهیر میخواند کسایی سوخته

دختری چیده ست یک دامن گل از یک بوته خار
گل به گل دامانش آتش… دست و پایی سوخته

بر لبم گاه از دل این آتش زبانه میکشد
آتشی مکتوم از کرب و بلایی سوخته

شاعر: محمدمهدی سیار
__________________________________

شعر عصر عاشورا – شام غریبان  حضرت زینب (س)

ای كه به خشكی لبات
دریا توسل می‌كنه
موندم چه جوری داغتو
دنیا تحمل می‌كنه

سروی كه تنها شاهد
این برگ‌ریزونه منم
كوهی كه می‌خواد پاشه و
دیگه نمی‌تونه منم

گرم طوافن تا غروب
سرنیزه‌ها دور سرت
وقت نمازِ تیرها
سجاده می‌شه پیكرت

این موج كه روی تنت
با گریه می‌ریزه منم
زخمات لب وا می‌كنه
هر بار بوسه می‌زنم

تو كشته‌ی اشكی و من
یک‌چشمه بارونم برات
دیدم كه گریه می‌كنه
گرگ بیابونم برات

دیده میون موج خون
دریای احساسم تو رو
ای آشناتر از همه
حق می‌دی نشناسم تو رو؟

زخمت بهم می‌گه بمون
چشمت بهم می‌گه برو
سنگم بیاد از آسمون
تنها نمی‌ذارم تو رو

با آه شونه می‌كنم
زلف پریشون تو رو
با اشک روشن می‌كنم
شام غریبون تو رو

شاعر: سعید پاشازاده
___________________________________

شعر عصر عاشورا – شام غریبان  حضرت زینب (س)

تازه آتش به رقص آمده و
تن صحرا تب جنون دارد
چوب مَحمل نمیکند گریه
اشکِ شوقی به رنگِ خون دارد

تازه اینجا شروع زیباییست
چه کسی گفته آخر سفراست؟
زینبانه کمی تأمل کن
ازهمیشه حسین زنده تر است

خواهرانه برادری کردی
پشت هم داغ دیده ای بانو
شک ندارم هزار مرتبه هم
به شهادت رسیده ای بانو

درکتاب تو خون مقدمه شد
وقت ایثاروجان فشانی توست
فرق دارد نبرد تو؛ حالا
چشمِ عالَم به خطبه خوانی توست

خطبه یعنی در اوجِ غم ها هم
چشمه سارِ کرامت و فضلی
خطبه یعنی میانِ جنگ و نبرد
پایَش افتَد خودَت ابالفضلی

خطبه یعنی همان زمانی که
اقتدارِ تو زینبی تر شد
آن زمان که صدایِ مادری ات
قدکشید و صدای حیدر شد

آسمان ها فدای چشمانت
از نگاه تو نور می خواهم
دوست دارم غلامتان باشم
شور دارم شعور می خواهم

تا همیشه بدونِ پاییزی
تا همیشه فقط بهاری تو
قبل از این ها که بوده ای بانو
بعدازاین هم ادامه داری تو…

شاعر: محسن کاویانی
_______________________________

شعر عصر عاشورا – شام غریبان  حضرت زینب (س)

بی سرپناه ، سایهٔ بر سر کجا روم
با شمر و با سنانِ ستمگر کجا روم

همراه خواهرت شده چشمان پستِشان
از ترس دستِ دشمن و معجر کجا روم

با گریهاش آخرش از دست می رود
من با ربابِ بی علی اصغر کجا روم

درآتش خیام به صحرا دویده ایم
از بغض شهر شام، برادر کجا روم

زد تازیانه لحظه محمل سواری است
وقتی که نیست شانه اکبر کجا روم

شاعر: حامد آقایی

 

اشعار شب عاشورا – سال ۱۳۹۹

2
اشعار شب عاشورا - سال 1399

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

مقتل نوشته روی تنت پا گذاشتند
در زیر دست و پا ، زده ای دست و پا حسین

مقتل نوشته پیکر تو نرم گشته بود
با هر نسیم جسم تو شد جابجا حسین

مقتل نوشته حد حرم را چهل زراع
رفته تن بدون سرت تا کجا حسین

مقتل نوشته ضربه به پهلوی تو زدند
حتما شبیه مادرتان بی هوا حسین

مقتل نوشته راس تو را بد بریده اند
چون از جلو بریده نشد از قفا حسین

مقتل نوشته دست به گیسوی تو زدند
یک عده گرگ های بی حیا حسین

مقتل نوشته دست تو از مچ بریده شد
با خنجری شکسته و با ضربه ها حسین

مقتل نوشته زیر گلو نحر گشته بود
پهنای نیزه شد به گلوی تو جا حسین

هر ضربه را برای رضای خدا زدند
شمشیر ، نیزه ، سنگ و حتی عصا حسین

شاعر: قاسم نعمتی
_______________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

ناله بزن ؛ با ناله از گودال لشگر را ببر
زینب بیا ، این شمر با پا رفته منبر را ببر

چون مادر خود بر کمر چادر ببند ای شیر زن
از زیر دست و پای این مردم برادر را ببر

این فرصت پیش آمده دیگر نمیاید به دست
دامن کشان، دام‍ن بیاور با خودت سر را ببر

ناله بزن ، فریاد کن ؛ اما همه ش بی فایده است
این شمر- از اینجا نخواهد رفت ؛ مادر را ببر

ای لشگر بی آبرو اینگونه عریانش مکن
پیراهنش را بر زمین بگذار ، معجر را ببر

انگشتری که ضربه خورده درنمیاید ز دست
جایش النگوی من و این چند دختر را ببر

من در میان این شلوغی خیمه را گم کرده ام
از بین نامحرم بیا عباس خواهر را ببر

شاعر: علی اکبر لطیفیان
_______________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

نگران بودم از این لحظه و آمد به سرم
زینب و روز وداع تو!؟ امان از دل من
این همه رنج و بلا دیدم و چشمم به تو بود
تازه با رفتنت آغاز شده مشکل من

شوق دیدار، تو را می‌کِشد اینسان، اما
ای همه هستی زینب! کمی آهسته برو
تو قرار است به میدان بروی … آه ! ولی
جان من آمده بر لب، کمی آهسته برو

خواستی پیرهن کهنه چرا یوسف من؟
گرگ‌های سر راه تو چه دینی دارند؟
این جماعت سرشان گرم کدام اسلام است؟
که از آیینۀ پیغمبرشان بیزارند

تو که از روز تولد شدی آرامِ دلم
نرو اینگونه شتابان و نکن حیرانم
بوسه‌ای زیر گلویت زده‌ام اما باز
بروی، می‌روم از حال، خودم می‌دانم

با تو آمد دم میدان دل آواره‌ی من
پر زد انگار در این فاصله روح از بدم
من که بی عطرت از اول نکشیدم نفسی
می‌شود از تو مگر جان و دلم! دل بِکَنم؟

روی تل بودم و دیدم که چه تنها شده‌ای
نیزه دیدم که به دستان غریبت مانده
همه رفتند، همه … قاسم و عباس و علی
نه برای تو زهیرت، نه حبیبت مانده

سنگ در دست همه آمده‌اند استقبال
مومنانی که به تو نامه نوشتند حسین!
در پی کوثر و جنات، … پیِ ریختنِ
خون آقای جوانان بهشتند حسین!

دیدم از نور خدا گفتی و آغوش نبی
ولی آواز تو را هلهله ها نشنیدند
سنگدل‌ها به خیام تو نظر می‌کردند
سنگ‌ها صورت زیبای تو را بوسیدند

زینت دوش نبی را به چه حالی دیدم
خون پیشانی بر صورت او جاری بود
غیر از این صحنه اگر هیچ نمی‌دید دگر
کار زینب همه‌ی عمر عزاداری بود

تو رجز خواندی و دیدم همگی لرزیدند
یا علی گفتی و دیدم که چه غوغایی شد
کاش عباس و علی اکبرت اینجا بودند
صحنۀ رزم تو لب تشنه! تماشایی شد

هر چه از خیبر و از بدر شنیدم، دیدم
هر کس از خوردن یک تیغ تو بر خاک افتاد
با خدا، عالم و آدم به تماشا بودند
ناگهان ناله‌ای از عرش در افلاک افتاد

مادرت فاطمه بود آه کشید از ته دل
تا تو را دید چنین از سر زین افتادی
من ندیدم که چه شد کارِ تن و آن همه تیر
چشم بستم به خدا! تا به زمین افتادی

ناگهان معرکه‌ی دور و برت ساکت شد
کاش دست از سرت ای دلبر من بردارند
چیست در دست سیاهی؟ نکند …! یازهرا !
یعنی این مردم بی‌رحم چه در سر دارند؟

آن سیاهی به تو نزدیک شد و زانو زد
چشمهای من از این صحنه سیاهی رفتند

شاعر : قاسم صرافان
________________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

اگر خواهی پدر بینی وفای دختر خود را
نگه کن زیر پای اسب و بالا کن سر خود را

نهان از چشم طفلان آمدم دارم تمنّایی
که در آغوش گیری بار دیگر دختر خود را

نرفتی تا به پُشتِ ابرِ سنگ و خنجر و پیکان
به روی دامنت ای ماه بنشان اختر خود را

فروشد ناز اگر طفلی خریدارش پدر باشد
بزرگی کن، ببوس این دختر کوچکتر خود را

لبم از تشنگی خشک است و جوهر در صدایم نیست
برو در نهر علقم کن خبر، آب آور خود را

ز دورادور، می دیدم گلویت عمه می بوسید
مگر آماده کردی بهر خنجر – حنجر خود را

به همراه مسافر آب می پاشند،‌من ناچارم
به دونبال تو ریزم اشک چشمان تر خود را

کنار گاهواره رفتم و دیدم که اصغر نیست
چرا با خود نیاوردی، چه کردی اصغر خود را

شاعر: استاد علی انسانی
_______________________________

شعر شب عاشورا – مناجات محرمی امام زمان (عج) – امام حسین – گودال قتلگاه

من از این وضع پریشان نگرانم به خدا
از فراوانی نسیان نگرانم به خدا

پر کشیدند سحر همسفرانم، حالا
مانده ام خسته، هراسان… نگرانم به خدا

بی قراری من از حال خرابم پیداست
چه کنم با دلِ حیران؟ نگرانم به خدا

تو بگو وسعت این فاصله ها را چه کنم؟
ای گرفتار بیابان! نگرانم به خدا

ندبه و ناله ی من سود نبخشید… بیا
کور شد دیده ی گریان، نگرانم به خدا

همه جا بوی فساد و همه جا رنگ گناه
از غریبی شهیدان نگرانم به خدا

کوچه پس کوچه ی این شهر دگر ایمن نیست
از سر و وضع خیابان نگرانم به خدا

هرکه را می نگری دین خودش را دارد!
آه ای مجری قرآن نگرانم به خدا

پسر شیر خدا! شیعه کشی باب شده
باز با دستِ مسلمان! نگرانم به خدا
***
خواهری لحظه آخر به برادر میگفت:
بی تو ای سرو خرامان نگرانم به خدا

پیرهن خواستنت لرزه به جانم انداخت!
به کجا راحتیِ جان؟ نگرانم به خدا

پدرم گفت: به کوفه گذرت میافتد…
من از آن کوفه ی ویران نگرانم به خدا

ای دعای سحر عمه ی سادات بیا
خم شد از غم کمر عمه ی سادات بیا

شاعر: مجتبی روشن روان
________________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

آن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور
قومی در آغوش خدا، قومی ز حق دور

یک سو صف حق، سوی دیگر بود باطل
قومی پی دلدار و قومی بنده ی دل

آن سو خیامِ نار و این سو خیمه ی نور
آن سو سراسر دیو و دد، این سو همه حور

خلقت میان این دو خیمه ایستادند
قومی به آن قومی به این سو رو نهادند

ای دوست خود را در کدامین خیمه دیدی
یار حسینی یا طرفدار یزیدی؟

خود در چه قومی کرده ای احساس، خود را؟
بگشای چشم عبرت و بشناس خود را

آن سو زحق دل ها جدا بود و جدا بود
این سو خدا بود و خدا بود و خدا بود

آزاد مردان دور ثارالله بودند
از سرنوشت خویشتن آگاه بودند

همچون عروسان،مرگِ خون را طوق کردند
غسل شهادت در سرشک شوق کردند

بنوشته بر رخسار خود با اشک دیده
تنها حیات ما جهاد است و عقیده

در انتظار صبح فردا بی شکیبند
هر یک زهیرند و بُریرند و حبیبند

عباس گوید: وقف خاک دوست، هستم
این دیده،این پیشانی،این سر،این دو دستم!

من زاده ی آزاده ام البنینم
مشتاق شمشیر و عمودِ آهنینم

فردا کنم دریای خون، دشت بلا را
چون روی خودگلگون کنم کرب وبلا را

اکبر که از سر تا قدم پر از خدا بود
ممسوس در ذات خدا، از خود جدا بود

پیش از شهادت حال با شمشیر می کرد
آیینه ی دل را نشان تیر می کرد

دریای خون آغوشِ مولا بود بر او
زیباتر از دامان لیلا بود بر او

قاسم عروس مرگ را در بر گرفته
گویی دوباره زندگی از سر گرفته

ازبس که داردمرگِ خون را چون عسل،دوست
بر قامتِ رعنا زره پوشیده از پوست

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
______________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

غروبی لخته لخته صبح را در خود به غارت برد
چه پیش آمد که تاریکی، کواکب را اسارت برد

بگو آن نانجیب از تو مگر غیر از کرامت دید
که هم انگشت و هم انگشترت را با جسارت برد

چه رزقی زرفروش پست از بازار گرمت داشت
چقدر او گوشواره با خودش بهر تجارت برد

چه بايد گفت با طفلت اگر از سرخي ات پرسد؟
گرفت آيينه را خون يا كه رنگت را حرارت برد؟

سرت انشگشترت پیراهنت عمامه ات را آه…
یکی با فکر گندم دیگری حرص عمارت برد…

از آن بالا که میبینی بگو طفلت کجا مانده ست
که آرام دل از زینب نگاه بی قرارت برد

به خون فریاد زد گر دین نداری باش آزاده
سپاه کوفه اما آبرو از این عبارت برد

غزل مصرع به مصرع واژه واژه قتلگاه توست
من آن هیچم، نگاهت بود، شعرم را زیارت برد

شاعر: فاطمه معصومی
__________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

انگار کسی در نظرت غیر خدا نیست
این مرحله را غیر امام الشّهدا نیست

آئینه تر از روی تو خورشید ندیده
این روی برافروخته جز رنگ خدا نیست

آرامِ دلم، خیمه به هم ریخته بی تو
برگرد که بعد از تو مرا غیر بلا نیست

با این همه لشگر چه کنی ای گل زهرا
این دشت به جز نیزه و شمشیر بلا نیست

ای یوسفم از غارت این گرگ صفت ها
جز پیرهن کهنه تو را چاره گشا نیست

دستی به دلم گر بنهی زنده بمانم
ورنه پس از این چاره به جز مرگ مرا نیست

هرچند که دل داده ای ای ماه به رفتن
والله که جز ماندن تو حاجت ما نیست

تا بر سر معجر ننهم دست اسیری
کار تو برایم به جز از دست دعا نیست

از غارت خیمه به دلم شور عجیبی است
سجّاد اگر هست علمدار وفا نیست

ای کاش که انگشتر تو زود درآید
در سنّت غارتگر انگشت حیا نیست

شاعر: محمود ژولیده
______________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

عشق، سر در قدمِ ماست اگر بگذارند
عاشقان را سر سوداست اگر بگذارند

ما و این کشتی طوفان‏‌زده در موج بلا
ساحل ما دل دریاست اگر بگذارند

دشت از هُرم عطش سوخته و هالۀ غم
سایه‌بانِ گل زهراست اگر بگذارند

آب بر آتش لب‌های عطشناک زدن
آخرین نیّت سقاست اگر بگذارند

دوش در گلشن ما بلبل شیدا می‏‌گفت:
باغ گل، وقف تماشاست اگر بگذارند

هرچه گل بود، ز تاراج خزان پرپر شد
وقت دلجویی گل‌هاست اگر بگذارند

طفل شش‌ماهۀ من زینت آغوشم شد
جای این غنچه همین‏‌جاست اگر بگذارند

این به خون خفته، که عالم ز غمش مجنون است
تشنۀ بوسۀ لیلاست اگر بگذارند

چهره‌‏اش آینۀ حُسن رسول‏‌الله است
آری این آینه زیباست اگر بگذارند

این گل سرخ که از گلبُن توحید شکفت
آبروی چمن ماست اگر بگذارند

در عقیق لب من موج زند دریایی
که شفابخش مسیحاست اگر بگذارند

یوسف مصر وجودم من و، این پیراهن
جامۀ روز مباداست اگر بگذارند…

شاعر: محمدجواد غفورزاده
______________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

لحظه های آخر است دیگر
هرکسی هر چه داشت رو میکرد

پیرمردی سنگ می آورد
و یکی نیزه را فرو میکرد

دیگری پاره های جسمش را
تیر میزد و رفو میکرد

ویکی هم گرفته پیکان را
در دهان و در گلو میکرد

یک ضریح دیده اند پنداری
هرکسی حاجتی از او میکرد

بهترین جایزه ها را شاید
شمر نامرد آرزو میکرد

از همه بی آبرو تر بود
آنکه او را پشت و رو میکرد

شاعر: حامد اشتری
______________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

شبِ حرم شبِ احرام شامِ تاسوعاست
میان خیمه‌یِ اصحاب روضه‌ی زهراست

شب است و باز به گِردِ خیام می‌گردد
دوباره دورِ خیامِ امام می‌گردد

صدایِ پایِ نگهبان خیمه می‌آید
دوباره خواب به چشمانِ خیمه می‌آید

کسی خیالِ حرم را نمی‌کند تا اوست
سکینه صحبتِ غم را نمی‌کند تا اوست

عَلَم به دوشِ علمدار تا قدم می‌زد
هراس را به دلِ دشمنان رقم می‌زد

اگر صدایِ قدمهاست جایِ غربت نیست
میان لشکرِ دشمن نگرد جرات نیست

به مَشک سمتِ حرم بُرده آب را عباس
حرام کرده به بیگانه خواب را عباس

گذشته نیمه‌ای از شب مدام می‌گردد
شب است و باز به گِرد خیام می‌گردد

که دید بِینِ سیاهیِ شب کسی‌آید
زِ دور سمتِ امیر عرب کسی‌آید

به خشم خیره شده شیرِ هاشمی غُرید
نَهیبِ غُرشِ عباس در فضا پیچید

که هستی اینهمه جرات به خویشتن دادی؟
و دودمانِ خودت را به سوختن دادی؟

عَلَم ندیده ای از دور با علمدار است
چگونه آمده ای چشم خیمه بیدار است

اگر قدم زِ قدم رویِ خاک برداری
قدم به خاک نخورده دو چاک برداری

کلام او که به پایان رسید جانش سوخت
صدایِ ناله‌ی زینب شنید جانش سوخت

به رویِ چشمِ زمین ماهِ خاندان اُفتاد
زمین به پیشِ قدمهایِ آسمان اُفتاد

مرا ببخش چرا آمدید تا اینجا
سلام حضرت بانو شما کجا اینجا

دو چشمِ خسته‌یِ خاتون کربلا وا شد
تمام زمزمه اش ذکرِ واحسینا شد

رسیده‌ام که ببینی مرا قراری تو
وصیتِ پدرم را به یاد داری تو

گرفت دست تو و گفت ای توانِ حسین
همیشه جانِ تو و جانِ کودکانِ حسین

چه شد که خاک به دامان و چنگ بر جامه است
ببین به خیمه‌مان صحبتِ امان نامه است

جهان به چشمِ علمدار تار تر شده بود
تمامِ قامتِ عباس شعله ور شده بود

میانِ شب عرقِ شرم از جبین می‌ریخت
سرش به زیر چه اشکی بر آن زمین می‌ریخت

گرفت چادرِ بانو و بال و پَر میزد
برایِ غربت او داد از جگر میزد

سوار رفرف خود شد توان به مرکب داد
علم به دوش گرفت و توان به زینب داد

کشید تیغ دو سر را به دورِ سر چرخاند
سپاه را به نگاهی به جنبشی لرزاند

رگی به صفحه‌ی پیشانی‌اش تورم کرد
تمام لشکرِ شب دست و پایِ خود گم کرد

دوباره مرکبِ خود را به رقص آورده
شبیه سینه‌ی آتش فشان تلاطم کرد

به بیرقی که به دوشش نهاده موج اُفتاد
امیر سمت حرم آمد و تبسم کرد

کشیده نعره که امشب امانتان بِبُرم
برای حرف امان نامه دودمانتان بِبُرم

به زخم تیغ علی بازوانتان شکنم
به ضربه‌ای همه‌ی استخوانتان شکنم

رسید ظهرِ دهم نوبت علمدار است
تنش به رویِ زمین های گرم خونبار است

وزید سوزِ حزینی به خیمه‌گاهِ رباب
که ای برادرِ تشنه برادرت دریاب

میان علقمه خونش به راه اُفتاده
دو چشم خون شده و از نگاه اُفتاده

کنارِ پیکرِ او بویِ یاس پیچیده
شکسته مادری آنجا به آه اُفتاده

حرامیان همه با نیزه های خود رفتند
امیر مانده و در قتلگاه اُفتاده

حسین می رسد و جمع می‌کند او را
میانِ راه چرا تکه ماه اُفتاده

به پا بخیز که سمت حرم کسی نَرَود
ببین به خیمه ی زینب نگاه اُفتاده

شاعر: حسن لطفی
______________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

ای برادر پیش چشم خواهرت پرپر نزن
با گلوی پاره پاره حرفی از مادر نزن

جان خواهر هی نزن اینگونه پیشم دست و پا
دست و پا پیش منِ درمانده مضطر نزن

شمر ظالم اندکی آهسته تر آرام تر
ضربه ها را بر گلو هر دفعه محکم تر نزن

این گلو باشد حریم بوسه های جدّ من
بی حیا شرمی بکن بر بوسه گه خنجر نزن

او تمام اعتقاد و باور و ایمانم است
اینچنین با ضربه هایت شعله بر باور نزن

دخترش آمد برای بدرقه بی ظرف آب
لحظه ای این دشنه را پیش رخ دختر نزن

ای که بردی پیش چشم من تمام حاصلم
دیگر اکنون هی لگد بر پیکر بی سر نزن

شاعر: حمیدرضا عرب زاده
_________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

روی زمین افتادی و بال و پرت رفت
نا باورانه نیزه در نیزه سرت رفت

تو زینت دوش نبی بودی ولی حیف
خوردی زمین و زیر مرکب پیکرت رفت

عمامه و خُود و سپر ،شمشیر، حتی
در آن هیاهو یادگار مادرت رفت

ترکیب انگشتان دستانت به هم خورد
وقتی به دست ساربان انگشترت رفت

باور ندارم قسمتی از مقتلت را
باور ندارم که اسارت خواهرت رفت

دیگر چرا در آن بیابان پیکرت ماند ؟؟
دیگر چرا در مطبخ خولی سرت رفت…

یادت میاید دفن کردی اصغرت را ؟؟
بر روی نیزه ها چرا پس اصغرت رفت؟؟

حالا که نزدیک فراتی…با خبر باش!!
از کربلا لب تشنه آخر دخترت رفت…

شاعر: علی اصغر یزدی
_____________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

کشید فاطمه آه و نی از نوا افتاد
شراره ای به دل پاک انبیا افتاد

جلال حضرت صدیقه، گوشواره عرش
میان کوچه ی گودال بی هوا افتاد

شهی که تکیه ی او تکیه گاه عرش خداست
به نیزه تکیه زد اما یکی دو جا افتاد

به بارگاه تنش غیر بوسه بار نداشت
به این حرم گذر نیزه و عصا افتاد

رواق سینه ی او جای چکمه هرگز نیست
شکوه عرش خدا زیر دست و پا افتاد

چه شد که خنجر کند جماعتی ناپاک
به جان آیه ی تطهیر و إنّما افتاد

اگر که تولیت زلف اوست با زهرا
چه شد که گیسوی او دست شمرها افتاد

هنوز مردم صحرا نشین عزادارند
سه روز روی زمین پیکرش چرا افتاد

چه کیمیای عجیبی که بعد دفن تنش
حریر هم به تمنای بوریا افتاد

شاعر: محسن حنیفی
____________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

غروبی لخته لخته صبح را در خود به غارت برد
چه پیش آمد که تاریکی، کواکب را اسارت برد

بگو آن بی حیا از تو مگر غیر از کرامت دید
که هم انگشت و هم انگشترت را با جسارت برد

چه رزقی زرفروش پست از بازار گرمت داشت
چقدر او گوشواره با خودش بهر تجارت برد

چه بايد گفت با طفلت اگر از سرخي ات پرسد؟
گرفت آيينه را خون يا كه رنگت را حرارت برد؟

سرت انشگشترت پیراهنت عمامه ات را آه…
یکی با فکر گندم دیگری حرص عمارت برد…

از آن بالا که میبینی بگو طفلت کجا مانده ست
که آرام دل از زینب نگاه بی قرارت برد

به خون فریاد زد گر دین نداری باش آزاده
سپاه کوفه اما آبرو از این عبارت برد

غزل مصرع به مصرع واژه واژه قتلگاه توست
من آن هیچم، نگاهت بود، شعرم را زیارت برد

شاعر: فاطمه معصومی
_____________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

کینه ها چون بود مادرزاد…آمد مادرت
کردی از پهلویِ او تا یاد…آمد مادرت

غربت و تنهایی ات بر هیچکس پوشیده نیست
تا نباشی هیچ دشمن-شاد…آمد مادرت

حُرمتِ خونت حلالِ عدّه ای لقمه حرام
کشتنت چونکه نبود ایراد…آمد مادرت

ضربهٔ شمشیر کاری بود و روی پیکرت
اولین زخمی که شد ایجاد…آمد مادرت

شمر(لع) وقتی در دلِ گودال، محکم پا گذاشت
گفت تا که «هر چه باداباد»…آمد مادرت

عرش تا فریاد زد ای وای بر روی زمین-
زینت دوش نبی افتاد…آمد مادرت

تشنه بودی! بر گلویت رویِ خاکِ کربلا
تا به جای آب، خنجر داد…آمد مادرت

قتلگاهت شد شلوغ و پیکرت از حال رفت
آسمان دق کرد و زد فریاد…آمد مادرت

ای زبانم لال! کو پیراهن و انگشترت
کو «سرت»؟! شد غارتت آزاد…آمد مادرت

این طرف میگفت با گریه «بنیَّ»؛ آن طرف
رفت تا که خیمه ها بر باد…آمد مادرت!

شاعر: مرضیه عاطفی
_____________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

شده گُلبانگ دعا پاسخ توهین کردن
در مرامِ تو نباشد دل نفرین کردن

حرمله در سر خود نقشه ی شومی دارد
چند روزیست که کارش شده تمرین کردن

با سه شعبه، به هدف گیری اصغر آمد!
شمر نامرد شد آماده ی تحسین کردن

خوب سیراب شد از اشک خودت آقاجان
گُل پرپر شده ات لحظه ی تدفین کردن

ما فقط منتظرِ نیم نگاهی هستیم
نظر مرحمتی بر دل مِسکین کردن

عاقبت منتقم کرب و بلا می آید
زخم ما را بدهد مرهم تسکین کردن

شاعر: محسن زعفرانیه
____________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

تن ناشناس بود صدا آشنا ولی
آری حسین بود سر از تن جدا ولی

یک کشته هم شبیه تن زخمی اش نبود
سر را بریده بود عدو از قفا ولی

زینب شنید تا که اخیه الیه را
در پیش او نشست برای عزا ولی

تا خواست با برادر خود شرح غم کند
وا شد دهانِ حنجره ایی بی حیا ولی

آن لحظه دید دور و برش نیست محرمی
پا در رکاب بُرد و پیِ آشنا ولی..

یادش بخیر دور و برش حلقه می زدند
حالا عقیله می رود از کربلا ولی..

در آسمانِ خواهر خود چون هلال رفت
در شام و کوفه بود بر آن نیزه ها ولی

خونِ خدا هر آنچه که در غاضریه برد
بردند و ماند جوششِ خون خدا ولی

شاعر: حامد آقایی

________________________

شعر شب عاشورا – مناجات امام حسین (ع)

از کودکی در روضه هایت پَر گرفتم
من عشق را ، با شیر از مادر گرفتم

هر جا بنوشم آب سرد خوش گواری
آذر زِ کـــام تشــــنه ی اصـــغر گرفتم

با یاد لبهــای علمدارت به هیاْت
صد حاجت از دستان آب آور گرفتم

هرجا پدر در ماتمی از یک جوانست
صد ماتم از قتلِ علی اکبر گرفتم

هرجا که بیماری ببینم توی بستر
غم از تن تبدارِ آن سرور گرفتم

یا بزم دامادی ببینم گشته بر ‌پا
قاسم به یاد آورده غم در بر گرفتم

هر جا ببینم کودکی گم کرده راهش
با یاد طفلت ناله را از سر گرفتم

هر روز عاشورا و هر جا کربلا شد
تا آتشی از عشقِ آن دلبر گرفتم

یا رب نظرکن از اَزل عشقم حسینست
آن را شعارم در صفِ محشر گرفتم

شاعر: حسن نبی جندقی
____________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

دربین هجوم بی امان گیرافتاد
بستندمسیروناگهان گیرافتاد

هل داد یکی حسین را درگودال
بدجور میان دشمنان گیرافتاد

برسینه اونشست ملعونی مست
درهجمه ی نیزه و سنان گیرافتاد

بالاسراونشست یک تیرانداز
تیری به دهان زدو زبان گیرافتاد

بانیزه نشانه رفت پهلویش را
سرنیزه میان استخوان گیرافتاد

سرنیزه که برنگشت تاکرد آن را
درپنجه ی سرد مردمان گیرافتاد…

شاعر: محمد کابلی
________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

چگونه صبر کنم رفتن تورا بینم
نوای وا عطشا گفتن تورا بینم

در این طرف تو صدا می زنی “انا المظلوم”
جواب هلهله دشمن تورا بینم

بپوش زیر زره دست دوز مادر را
مباد لحظه ای عریان تن تورا بینم

چگونه معجر خودرا به سر نگه دارم
چگونه لحظه جان دادن تورا بینم

کویر واین همه لاله حسین خیز وببین
میان دشت فقط گلشن تورا بینم

شود به سم ستوران تن تو حلاجی
میان گرد و غبار ، خرمن تورا بینم

چگونه حفظ کنم چادرم که در مقتل
به دست چند نفر جوشن تورا بینم

خداکند که نیفتی به زیر پای کسی
به چشم خویش لگد خوردن تورا بینم

شاعر: قاسم نعمتی
________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

همه ی قافیه با شمر به هم می ریزد
بدنت را به خدا شمر به هم می ریزد

خواهرت پیش تو صد بار زمین می افتد
وسط معرکه تا شمر به هم می ریزد

ضجّه ی آه بُنیّ به هوا می خیزد
در همان حال و هوا شمر به هم می ریزد

خنجر کند گرفته به میان دستش
حنجر پاک تو را شمر به هم می ریزد

پنجه انداخته در گیسوی تو ای آقا
گیسویت را ز قفا شمر به هم می ریزد

ناله ی زینب کبراست خدایا بنگر
بوسه ی جدّ مرا شمر به هم می ریزد

بین گودال و لب تشنه کنار دریا
پسر فاطمه را شمر به هم می ریزد

شاعر: علی حسنی
________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

ای شاه بی لشکر بگو پس لشکرت کو؟
گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟

ظرف دو ساعت این همه نیزه شکسته؟
بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟

با ناله های فاطمه اینجا دویدم
گر تو حسین مادری پس مادرت کو؟

یک جای بوسه در تنت باقی نمانده
خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟

آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟
سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت کو ؟

گیرم سرت را از قفا آقا بریدند
آن بوسه ای که داده ام بر حنجرت کو ؟

از تو توقع دارم ای تندیس غیرت
برخیزی از زینب بپرسی معجرت کو ؟

این دشت دشت چشمهای خیره سر شد
آقا کمک کن خواهرت را دخترت کو

شاعر: علی اکبر لطیفیان
________________________

شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد
همین که پیکرت افتاد خواهرت افتاد

تو نیزه خوردی و یک مرتبه زمین خوردی
هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد

همینکه از طرف جمعیت دو تا چکمه
رسید اول گودال،مادرت افتاد

تورا به خاطر درهم چه درهمت کردند
چنانکه شرح تن توبه آخرت افتاد

ولی به جان خودت خواهرت مقصر نیست
درآن شلوغی اگر بارها سرت افتاد

خبر رسید که انگشتر تورا بردند
میان راه،النگوی دخترت افتاد

کنارخیمه رسیده است لشگرکوفه
و خواهر توبه یاد برادرت افتاد

شاعر: علی اکبر لطیفیان

اشعار شب تاسوعا – سال ۱۳۹۹

0
اشعار شب تاسوعا - سال 1399

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

باز دور و بر ما معرکه برپا شده است
یا سر قامت رعنای تو دعوا شده است

تو مگر وعده ندادی به حرم آب بری
پس چرا جایگهت سینه صحرا شده است

تیرهایی که همه از پس نخلستان ریخت
با چه نظمی به میان بدنت جا شده است

جگرم پاره نکن پای نکش روی زمین
به خدا پشت و پناهم کمرم تا شده است

چون که در بین حرم خوش قد و بالا بودی
باورم نیست که اینگونه سرت وا شده است

چقدر فاصله افتاد به ابروهایت
از چه رو خورده به هم حالت گیسوهایت

خواستم بعد ظفرهای تو تکبیر کشم
مرهمی بر جگر مادر بی شیر کشم

حال باید بنشینم به کنار بدنت
با دلی سوخته از چشم ترت تیر کشم

مانده ام فرق تو با تکه عبایی بندم
یا که از پیکر تو نیزه و شمشیر کشم

باید اینبار به زینب عوض پاسخ خود
جسم صد چاک در آیینه به تصویر کشم

کودکان تا خبر از حال عمو پرسیدند
عکس شیر حرمم بسته به زنجیر کشم

تیر ها یک به یک از پای درت آوردند
ای برادر چه بلایی به سرت آوردند

باز برخیز که در معرکه گرداب کنی
لب خشکیده بر علقمه سیراب کنی

تو قرار است که با آب حرم برگردی؟
یا دل از زینب ماتم زده بی تاب کنی

یا بچسبان به رکاب علمت را بردار
تا که مشک حرم و قلب مرا آب کنی

چشم بر راه تو بر خیمه رباب است هنوز
تا به آغوش خودت اصغر او خواب کنی

شک ندارم که قرار است تو در خلستان
داغ خود را وسط سینه من قاب کنی

درصدد بود که دشمن بزند هست تو را
قرعه افتاد که اول بزند دست تو را

التماست بکنم تا نروی از بر من
ای امید حرم و قوت بال و پر من

تا که با قامت خم سوی تو را افتادم
هو کشیدند مرا ساقی آب آور من

باید اینبار تو را جمع کنم بین عبا
ارباً اربا شده ای مثل علی اکبر من

بوی یاس بدن و خنده بر لب از چیست؟
مادرت آمده دیدار تو یا مادر من؟

ای برادر غضب گوشه چشمت کافی است
تا که دشمن نرود دور و بر خواهر من

باید اول بدنت دور ز مرکب بکنم
فرصتی نیست تنت را که مرتب بکنم

شمر اینجاست که با خنده تماشات کند
قد رعنای تو در علقمه خیرات کند

سر ماهت ترکی دارد و ماندم که چه سان
زینبم با تو سر نیزه ملاقات کند

غیرت الله رجز سر بده شاید دشمن
نتواند به حرم چشم خودش مات کند

این جماعت به سرش نیت بد دارد تا
خواهرم راهی دروازه ساعات کند

شمر در دور و برت پرسه زنان میخندد
مادرم آمده ای کاش مراعات کند

زخم های بدنت با چه مداوا بکنم
کاش میشد کفنی بر تو مها بکنم

شاعر: مجید قاسمی
________________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

تا نور قمر هست به سر، سایه سری هست
هر جا که علم رفته به بالا، خبری هست

هر جا که خط و خال و قد و قامت و ابروست
دنبال سرش چشم و نگاه و نظری هست

وقتی که تو را پور اباالغوث نوشتند
یعنی که برای دل زهرا ثمری هست

گفتند تو را کاشف کرب دل ارباب
با بودن تو از غم و غصه اثری هست؟

تا پشت و پناهش تویی قامت نکند خم
تا هست علمدار کنارش، کمری هست

یک لحظه کنار تو دل خیمه نلرزید
عباس اگر هست، یقینا سپری هست

شاعر: حسین ایزدی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت
لبی به وسعت مهریه های زهرا داشت

کنار علقمه در سجده گاه چشمانش
نداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشت

اگر چه قطره آبی میان مشک نبود
ولی کرانه­ی چشمش هزار دریا داشت

هدر نرفت ز پرتاب چله ها، تیری
امیر علقمه از بس که قدّ و بالا داشت

همین که در وسط گیر و دار، گیر افتاد
عمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشت

درست وقت نزولش؛ همه نگاه شدند
رشید بود و زمین خوردنش تماشا داشت

حسین بود و علی اصغر شهید شده
کنار علقمه اما هنوز سقا، داشت…

شاعر: علی اکبر لطیفیان
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی‌اش آب کـند دریا را

آب روشن شد و عکـس قمر افتاد در آب
ماه می‌خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می‌خواست ببیند لـب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تـا خجالت بکشد، سرخ شود چهره آب
زخم می‌خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریّه ی گل بود والّا خـورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

روی دست تو ندیده است کسی دریا را
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

شاعر: سیدحمیدرضا برقعی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

حتی نرنجاند از خودش یک مشت ترسو را
بخشید از روی سخاوت دست و بازو را

تا خاطراتی را نهان سازد بر آن میگشت
پنهان بسازد از برادر زخم پهلو را

عباس ماهی خنده رو بودست، اخمو نیست
تا کی ببخشم حرف آدمهای بدگو را

او غیر وقت جنگ لبریز تبسم بود
هرگز نگفته شاعری این وصف نیکو را

خوردند تیغ از او ولی زخم زبان هرگز
اما فراوان طعنه خورد او ظهر عاشورا

وقتی که دیگر هر دو دستش بر زمین افتاد
وقتی که دورش دید صدها گرگ صد رو را

تا صورت نیلی مادر را نبیند او
تقدیر زد بالای چشمش زخم ابرو را

وقتی عمو افتاد گویا دختری کوچک
با ترس زیر معجرش میکرد گیسو را

زینب مروری کرد کل خاطراتش را
عباس را می دید تا می دید هر سو را

نورٌ علی نور از دهان آسمان می ریخت
تا او رکاب “ماه بانو” کرد زانو را

شمشیرها هی سجده میکردند بر جسمش
خواندند اینگونه نماز رفتن او را

یک قبر کوچک! روضه یعنی این:چطور این قبر
جا داده در خود آن قد رعنا و دلجو را؟!

شاعر: محسن کاویانی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

افتاده ای برای چه از پا؟ بلند شو
خوردم زمین کنار تو، از جا بلند شو

لشکر به قامت خم من خنده می کند
شد علقمه محلِّ تماشا، بلند شو

لب تشنه اصغرم دگر از حال رفته است
گوید رباب؛ حضرت دریا بلند شو

مادر فتاد روی زمین گفت: “یاعلی”
تو هم به اسم اعظم بابا بلند شو

یک جور می دهیم جواب سکینه را
باشد… بیا به خیمه تو حالا… بلند شو…

من قول می دهم که به رویت نیاورد
که خالی است مشک تو سقّا، بلند شو

اکنون که خوانده ای تو برادر حسین را
خواهر بگو به زینب کبری، بلند شو

امّ البنین نیامده، زهرا که آمده
بی دست من، به خاطر زهرا بلند شو

شاعر: رضا رسول زاده
_________________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل ها
به اَمر تو شدم، سقّا، منم عبد و تویی مولا

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
علمدارم چه غم دارم، که از دستم علم افتد

مباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

خدای کعبه جز رویت، نداده قبله ای یادم
نماز آخرم بود، و به سر بر سجده افتادم

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتاده

مگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتاده
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

امیر لشگرت بی دست، میان لشگری مانده
بیا بنگر ز پروانه، فقط خاکستری مانده

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
به تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردم

کمک کن تا که برخیزم، به دور مادرت گردم
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

ببین احسان یک بانو، سرم بگرفته بر زانو
به چشمِ پر ز خون دیدم، گرفته دست بر پهلو

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
گل ام البنین عباس، به دریا تشنه لب پا زد

به دریا پا نهاد اما، لبش آتش به دریا زد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

شاعر: استاد علی انسانی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

ای لشکر حق را سر و سردار اباالفضل
وی دست علی در صف پیکار اباالفضل

هم خون حسین بن علی در تن پاکت
هم روح تو در پیکر ایثار اباالفضل

ریحانۀ دو فاطمه، ماه سه خورشید
آرام دل حیدر کرار اباالفضل

مانند تو در ارتش اسلام که دیده
فرمانده و سقا و علمدار اباالفضل

تو ماه بنی هاشمی و ما شب تاریک
تو لالة عباسی و ما خار اباالفضل

هم کاشف کرب پسر فاطمه هستی
هم خیل بنی فاطمه را یار اباالفضل

بر حاجت خود کرده صد و سی و سه نوبت
هر خسته دلی نام تو تکرار اباالفضل

در مصر ولایت شده بر یوسف زهرا
تو مشتری و علقمه بازار اباالفضل

عشق و ادب و غیرت و ایثار و شهادت
کردند به آقایی ات اقرار اباالفضل

تو رسته ای از خویش و گرفتار حسینی
خلقند به عشق تو گرفتار اباالفضل

ما بهر تو گریان و زند زخم تو خنده
پیوسته به شمشیر شرربار اباالفضل

برخیز سکینه به حرم منتظر توست
جامش به کف و اشک به رخسار اباالفضل

از سوز عطش آب شده طفل سه ساله
مگذار بگرید به حرم زار اباالفضل

تا آن که ببینند به تن دست نداری
یک لحظه سر از علقمه بردار اباالفضل

مگذار رود زینب کبری به اسیری
ای دست علی، دست برون آر اباالفضل

تو چشم حسینی که زده تیر به چشمت
ای دور حرم چشم تو بیدار اباالفضل

کی گفته تن پاک تو در علقمه تنهاست
گردیده تو را فاطمه زوار اباالفضل

خون دل ما را که شده اشک عزایت
زهرا و حسین اند خریدار اباالفضل

مگذار شود خشک دمی دیدة “میثم”
چشمی که بگریم به تو بسیار اباالفضل

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کن
گرچه بی تاب شدی خوب علمداری کن

مشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیست
تو در این معرکه ی درد مرا یاری کن

تیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میا
به هوای سر زلفش تو هواداری کن

تیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشست
عشق! ساکت منشین با دل من زاری کن

چشم! دیدی علم و مشک به خاک افتادند
قطره ی اشک تو در غربت من جاری کن

بانوی تشنه لبان! دست روی سینه مَنِه
لااقل بهر من سوخته دل کاری کن

آب را تا به در خیمۀ اصغر برسان
بعد آن بر من بی دست عزاداری کن

شاعر: سیدمحمد جوادی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – مناجات محرمی امام زمان

ای قلب داغ دیدهٔ عالم بیا بیا
صاحب عزای ماه محرم بیا بیا

خیمه به خیمه، روضه شدم‌ در فراق تو
ای همنشین گریهٔ نم‌نم بیا بیا

اشک فراق، شور شعور آفرین بود
شیرین شود ز فیض تو زمزم بیا بیا

شد شامل دعای تو هر کس به روضه ها
بهر فرج دعا کند هر دم بیا بیا

در خیمه ای که روضه عباس شد به پا
من با امید قول تو ماندم بیا بیا

ما نوکریم، خوب و‌ بد از هم سوا نکن
ما را ببر به علقمه درهم بیا بیا

*
افتاد سرو علقمه و گفت یا اخا
نه مشک مانده است و نه پرچم بیا بیا

گر مشک تیر خورده صدا زد نرو نرو
اما گرفته است حرم، دم بیا بیا

چشم و دو دست و فرق سرش، وای مادرم
طوبای من گسسته شد از هم بیا بیا

شاعر: سعید نسیمی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – مناجات محرمی امام زمان

چشم بر راه تو ماندند پریشانی چند
ناله دارند تو را دست به دامانی چند

کاش باران بزند تا که بشویَد ما را
شرم دارد زِ شما چشم پشیمانی چند

به کجا این سرِ شب خاک به سر میریزی
تا کنارِ تو گشاییم گریبانی چند

گریه کردیم در این خیمه و آرام شدیم
چه لطیف است هوا در پسِ بارانی چند

من که از روضه‌ی تان هیچ نمیفهم هیچ
تا به پایم نرود خار مغیلانی چند

غیر تو حال حرم را چه کسی می‌فهمد
کاش آواره شوم بین بیابانی چند

هرچه داریم حسین است حسین است حسین
خوشبحال جگر بی سر و سامانی چند

حتم دارم که بیایی شب عباسِ شماست
بشنوم از لبت ای کاش ” عموجانی” چند

شاعر: حسن لطفی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

علیُ مع‌الحق و حق با علیست
که ماکو ولی ، بعدش الا علیست
محمد علی است و زهرا علیست
که کارّ خدا دستِ مولا علیست

علی گویم و گفته‌ام بارها
چه کم باشد اینگونه بسیارها

علی جلوه‌ای کرد و تکرار شد
علی عازم قلب پیکار شد
علی بارِ دیگر که کرّار شد
علی شد جوان و علمدار شد

ابالفضل یعنی که مولا علی
صد و سی و سه مرتبه یاعلی

فقط اوست تیغّ دو دَم میزند
و مانندِ حیدر عَلم میزند
همینکه به میدان قدم میزند
چپ و راست هِی بهم میزند

به پیشانیش نقش زرد علیست
که این دستمال نبرد علیست

اگر اینچنین عزمِ میدان کند
پیشمان شوند و پریشان کند
حرم را پِیِ خود رجز خوان کند
زند ضربه و یاحسن جان کند

زند باحسین و زند باحسن
کِشد یاحسین و کِشد یاحسن

میانِ حرم مرکبِ کودکان
به میدان ولی کوه آتشفشان
میان حرم خادم این و آن
به میدان ولی مرد تیغ و کمان

رقیه از این دوش سر برنداشت
که از دوشِ او جایِ بهتر نداشت

امیر است و آواره زینب است
کفیل است و بیچاره زینب است
ولی او فقط چاره زینب است
بگو که همه کاره زینب است

همیشه حرم را بهم میزند
که دل میبرد تا قدم میزند

اگر خیل مژگانِ گیرا نبود
اگربرقِ چشمان آقا نبود
و اینقدر خوش قدّ و بالا نبود
چه میشد که اینقدر زیبا نبود

ببین آخر از دور چشمش زدند
خدایا چه بدجور چشمش زدند

نشان داد چشمان خود را به آب
لب خشک و سوزان خود را به آب
و نوزادِ بی جان خود را به آب
فرو کرد دستان خود را به آب

پُر از آب شد مشکِ آب آورش
خجالت کشید از دو دست ترش

به سوی حرم راه طفلان گرفت
که از بارشر تیر باران گرفت
دو بازوی او تیغ بران گرفت
ولی مَشک را او به دندان گرفت

نفس زد به تاب آمدم صبر کن
که خانم رباب آمدم صبر کن

شد از تیرها خریدار پشت
که خَم شد به مشک و پدیدار پشت
شده زیر رگبار خونبار پشت
به مقتل نوشتند شد خار پشت

ولی حیف تیری به مشکش نشست
و تیر دگر قاب چشمش شکست

چه شد حرمله روی زانو نشست
که تیرش میان دو اَبرو نشست
نوک نیزه‌ای سمتِ پهلو نشست
عمودی به سر خورد و بر او نشست

عمو از سرِ زین زمین ریخت ریخت
سپاهی سرش از کمین ریخت ریخت

سر و وضع او را بهم ریختند
به نیزه عمو را بهم ریختند
به تیغی گلو را بهم ریختند
کشیدند و مو را بهم ریختند

حرامی همه پشت هم آمدند
پس از او ارازل حرم آمدند

پس از او دل زار خواهر شکست
یتیمی زمین خورد و از پر شکست
و سیلی چنان خورد که سر شکست
که دندان شیریِ دختر شکست

یتیمی عمو گفت او را زدند
چه کج رویر نیزه عمو را زدند

شاعر:حسن لطفی
________________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

چشمم از داغ علمدار جوان،تر شده است
بی ابالفضل،حرم بی کس و یاور شده است

آن علمدار رشیدی که غم از دل می برد
حال با قامت یک طفل برابر شده است

گر عبایی به حرم هست بیاور زینب
او پراکنده تر از قامت اکبر شده است

قسمتی از بدن درهم او را چیدم
تازه سقای حرم،چون علی اصغر شده است

زینبم بهر اسیری دگر آماده شوید
بین دشمن سخن از غارت معجر شده است

جان زهرا مکن اصرار چه دیدم،اما
با تو سر بسته بگویم که چه با سر شده است

بگمانم که سرش بر سر نی جا نشود
از تماشای سرش،خون دل مادر شده است

شاعر: محمود اسدی
________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

شرمنده ام نشد که بمانم کنارِ تو
تسکین شوم برایِ دلِ بی قرارِ تو

اشکِ رقیه دیدم و گفتم که میشوم
مرهم به زخم های دلِ غُصِّه دارِ تو

رفتم فُرات را به حضورت بیاورم
تیری به مَشک خورد و شدم شرمسارِ تو

این نیزه ها نذاشت که با خود بیاورم
آبی برایِ کودکِ چَشم انتظارِ تو

تا پایِ دشمنان نرود سمتِ خیمه ها
دست و سر و تمامِ تَنم شد حصارِ تو

با ذکر یا أخا تو به بالینم آمدی
با این حساب من شده ام از تبارِ تو

شاعر: محسن زعفرانیه
____________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

ای بزرگ خاندان آب‌ها
آشنای مهربان آب‌ها

در مقام شامخ سقایی‌ات
بند می‌آید زبان آب‌ها…

بر ضریح دست تو پیچیده‌اند
التماس گیسوان آب‌ها

می‌رسید از دور بر اهل حرم
جملۀ «سقّا بمان» آب‌ها…

مشک و ختم فاتحه هرگز نبود
این تصوّر در گمان آب‌ها

بعد لب‌های تبسم‌ریز تو
گریه افتاده به جان آب‌ها

از وداع تو حکایت می‌کند
دست های پر تکان آب ها

شاعر: علی اکبر لطیفیان
____________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

دریا کشید نعره، صدا زد: مرا بنوش
غیرت نهیب زد که به دریا بگو: خموش

وقتی که آب را به روی آب ریختی
آمد چو موج، در جگرِ بحر، خون به جوش

گفتی به آب، آب! چه بی‌غیرتی برو
بی‌آبرو به ریختن آبرو مکوش!

آوردَمت به نزد دهان تا بگویمت
بشنو که العطش رسد از خیمه‌ها به گوش…

تو موج می‌زنی و علی‌اصغر از عطش
گاهی به هوش آید و گاهی رود ز هوش

از بس که «آب، آب» شنیدم ز تشنگان
دیگر نفس به سینۀ تنگم شده خروش

در آب پا نهادم و بر خود زدم نهیب
گفتم بسوز از عطش و آب را ننوش

بالله بُوَد ز رشتۀ عمرم عزیزتر
این بند مشک را که گرفتم به روی دوش…

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
__________________________

شعر شب تاسوعا – مناجات امام زمان (عج)

قربان تو و محکمهء عذرپذیرت
قربان تو و لطف و مَبرات کثیرت

ای حجت حق، درگذر از بندهء زارت
حالا که پشیمان شده این عبد حقیرت

خالی شده پیمانهء ما «أوْفِ لَنَا الْکَیْل»
ای یوسف زهرا نظری کن به فقیرت

هر لحظهء ما پر شده از عطر دعایت
الحق که تو هستی همه دَم، فاطمه‌سیرت

هرجا که رسیدیم فقط مدح تو گفتیم
بگذار بمانیم همان معرکه‌گیرت

«هرکس به کسی نازد وماهم به تو نازیم»
دلخوش به توایم و همه هستیم اسیرت

گفتیم بیا روضهء عباس گرفتیم
شاید که سوی خیمهء ما خورد مسیرت

ای مادر عباس اجازه بده یک بیت
ما روضه بخوانیم از آن کوه بصیرت

بی‌دست و پُر از تیر زبالای بلندی
افتاد زمین ام‌بنین، ماه منیرت

شاعر: محمدجواد شیرازی
________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

عطش از خشکی لب‌های تو سیراب شده
آب از هُرم ترک‌های لبت آب شده

بعد از آنی که تو لب‌تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه‌جا باب شده

بعد افتادن عکس تو در آیینۀ آب
برکه از شوق رخت خانۀ مهتاب شده

این فرات است که از درد غمت ای دریا
بس که پیچیده به خود یکسره، گرداب شده

تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی‌تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه‌ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری‌ست که در دیدۀ تو قاب شده

شاعر: محسن عرب خالقی
_________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

کارِ ما شد از جفایِ خارها پیچیده تر
در دلم شد حسرتِ دیدارها پیچیده تر

بعدِ تو طوفان به سمتِ خیمه ها خواهد رسید
می شود حالِ همه گلزارها پیچیده تر

کوچکت کردند بدرها شمشیر و تیغ و نیزه ها
پس گره خورده به کلِّ کارها پیچیده تر

رفتی و اصلأ نگفتی باخودت..وضعِ حسین
می شود بی یار وبی سردارها پیچیده تر

نوکری کردی..نصیبت شد برادر گفتنم
مادرم آمد..شد این اسرارها پیچیده تر

بعدِ از این سبِّ علی و فاطمه خواهند کرد
بعد از این قطعاً شود انکارها پیچیده تر

می کند با دستِ خود رَختِ اسارت را به تن
سهمِ خواهر می شود آزارها پیچیده تر

بر سرِ نیزه من وتو شاهدِ غم می شویم
کارِ زینب بر سرِ بازارها پیچیده تر

الامان از چشمِ نامحرم..امان از بیکسی
دردِ ناموس ست در انظارها پیچیده تر

ای علمدارِ رشیدم باز یک قولی بده
تا شوی بر نی چنان قهّارها پیچیده تر

چشمِ خود را لحظه ای هم بر رخِ زینب نبود
باز هم اعجاز کن چون یارها پیچیده تر

رویِ نی یا که سلامت،حفظِ زینب با شماست
هست کار ِ حیدرِ کرّار ها پیچیده تر

شاعر: محسن راحت حق
________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

شکست باورت، ای کوه! پشت خنجر را
نشاند در تب شک، غیرت تو باور را

برادری به وفاداری تو معنی یافت
که از گلوی تو فریاد زد برادر را…

فرات آینه شد، پیش چشم غیرت و آب
مگر نشان بدهد حیرت مصوّر را

نگاه کردی و دیدی حرم در آتش بود
و در طواف حرم، فوجی از کبوتر را

گذشتی از سر آب و به خاک افتادی
که سر به سجده گذاری هر آن مقدّر را

فرات بعد تو عمری‌ست تا که می‌گرید
عطش جز این نشناسد زبان دیگر را

تویی که نام تو با هرچه رود پیوسته‌ست
و بی تو آب نمی‌بیند آن طرف‌تر را

شاعر: ناصر فیض
__________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

شیر افتاد و هزاران گرگ در دور و برش
هر که آمد نیزه ای می کاشت روی پیکرش

کار دنیا را ببین….کارش به مشک افتاده است
او که اقیانوس هم زانو زده در محضرش

مشک را تا خیمه ها هر طور می شد می رساند
حرمله نگذاشت‌‌‌.‌‌.. با تیری که زد بر ساغرش

زینب کبری ، همان کوه حیا، مجبور بود
بعد سقا بیشتر باشد به فکر معجرش

روضه یعنی از کنار خیمه می بیند حسین
در کنار علقمه می پاشد از هم لشکرش

غیرت الله است ، یعنی میرود بر نیزه ها
تا که باشد چند روزی سایه بان خواهرش

شاعر: احسان نرگسی رضاپور
______________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

حرم تشنه‌ی آبشاری که داری
و زینب اسیرِ و قاری که داری
دلِ اهلبیت از حضورِ تو قرص است
از این جذبه‌ی اقتداری که داری
تو هرجا که هستی حرم هم همانجاست
همه گِردِ تو در مداری که داری
علی هستی از اَلفَراری که دارند
علی هستی از تار و ماری که داری

پُر از صولتی تو/پُر از غیرتی تو/پُر از همتی تو/همه ماتِ این ذوالفقاری که داری/همه بنده‌ی اعتباری که داری/ دیاری که داری/بهاری که داری/ دلِ استواری که داری/و دیوانه‌یِ بیشماری که داری/بس است این غباری که داری/ که صاحب نسب تو/امیرِ ادب تو/یل منتجب تو/و واجب تو و مستحب تو/فقط روی لب تو
بگو با دل بی قراری که داری
امیری حسین فنعم الامیری

اگر رویِ دوشش عَلَم را بگیرد
دعاهای زینب حرم را بگیرد
برای سرودن از آقاییِ تو
خدا باید اینجا قلم را بگیرد
زمین تا که چیزی بگیرد زِ دستت
کفِ خاکی از این قدم را بگیرد
گره‌های کور مرا می‌گشاید
اگر چشم اهل کَرَم را بگیرد

به دل جا بگیرد/نفسها بگیرد/و بالِ مرا لطفِ آقا بگیرد/و دستِ مرا پیش زهرا بگیرد/سه ساله به دوشش چه خوش جا بگیرد/نشد در حرم سر به بالا بگیرد/از این سینه‌ها هرچه غم را بگیرد/غبارِ پَرِ چادری محترم را بگیرد/غرورِ حسین است و نورِ حسین / به کف ذوالفقارِ دودَم را بگیرد/و دم را بگیرد
امیری حسین فنعم الامیری

کسی پیش امواج دریا نماند
به پیش تو طوفان صحرا نماند
به لشکر بگویید اگر می‌تواند
که حیرانِ آن قد و بالا نماند
به جبریل گویید اگر می‌تواند
که مبهوت آن چشم زیبا نماند
چه خوش میدهی جان به تیغت به میدان
چنان میزند سر سری جا نماند

چنان میزند سر/چنان میزند پَر/چنان میزنی تو به لشکر مکرر/چو حیدر/از این سر به آن سر/از اول به آخر/که یک تَن در آنجا نماند برای تماشا نماند/و آنکه به ترسی دچار است به فکر فرار است/و زار است بگو زیر این دست و پاها نماند
به رویِ لبت غیرِ این بیتِ غَرا نماند
امیری حسین فنعم الامیری

دگر این برادر برادر ندارد
چرا پیکرِ تو بجز پَر ندارد
تو خوردی زمین خواهرت هم زمین خورد
دعا کُن تَرَک آیِنه بر ندارد
دلت آمد این خیمه‌ها را نبینی
مگر این حرم چند دختر ندارد؟
گرفته است زهرا به دامن سرت را
کسی تا نگوید که مادر ندارد

نفسها پریشان/همه زار و گریان/به فکر عمو جان/رباب است حیران/فقط فکرِ باران/علی تشنه بی جان شده وقت غارت/اسارت /جسارت/نه جانی توانی/بجز خنده آن جمعِ لشکر ندارد/پدر دست بر سر زمین خورده دیگر/و خواهر که می گفت با نوامیس خیمه/کسی با خودش چند معجر ندارد

شاعر: حسن لطفی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

دیده‌‏ام در کربلای دست تو
عالمی را مبتلای دست تو

کربلا این‌قدر شیدایی نداشت
بی‌تو و بی‌ماجرای دست تو

می‏‌کُشد این حسرتم آخر که کاش
بود دست من‌ به جای دست تو…

چشم من با گریه می‌‏بندد دخیل
بر ضریح با صفای دست تو

هر که با دست تو دارد عالمی
من که می‌‏میرم برای دست تو

تا همیشه دست تو مشکل‏‌گشاست
ای خدا مشکل‏‌گشای دست تو

اوفتاد از پا امام عاشقان
تا که خالی دید جای دست تو

خم شد و برداشت و با احترام
بوسه زد بر پاره‌‏های دست تو

سایه هم، همسایۀ نامحرمی‌ست
گر چه می‏‌افتد به پای دست تو

ای به سودای تو اسماعیل‏‌ها
سر نهاده در منای دست تو

کعبه در سوگ تو می‏‌پوشد سیاه
تا نشیند در عزای دست تو

آب پاکی روی دست آب ریخت
ای به قربان صفای دست تو

شاعر: محمدعلی مجاهدی
_______________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

تا خیمه ها عباس دارد غم ندارم
پشتم به تو گرم است ای کوه وقارم

من رحمت الله و تو پرچم دار فضلی
بوسیدن دستان تو شد افتخارم

سلطانی ام در کربلا از توست عباس
در سایه ی قد تو ، صاحب اقتدارم

تنها تویی که سه حرم داری در عالم
دست جدایت را به چشمانم گذارم

تا که صدا کردی برادر یاری ام کن
بند دلم را پاره کردی ای نگارم

هر جا نظر کردم تو را دیدم به صحرا
گرد تن پاشیده ی تو بی قرارم

بوی مدینه می دهد خون لبانت
حس می کنم مادر نشسته در کنارم

شمشیر تیز است و عمود آهنین پهن
آشفته در هم گیسوانت ای بهارم

بر خیمه ها چشم طمع دارد دشمن
جان خودت صاحب علم دلشوره دارم

ترسم شود زینب اسیر بی حیایی
در فکر آن طفلان در حال فرارم

شاعر: قاسم نعمتی
_______________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

هرکس که در معامله با دوست غم خرید
حتی اگر زیاد خریده ست ، کم خرید

قبل از الست بود که ما گریه کن شدیم
ما را برای روضه ی خود در عدم خرید

اصلا دلیل خلقت ما نوکری اوست
این شد که در دل همه ی ما حرم خرید

گفتیم روسیاهی ما را نمی خرد
دیدیم از قضا همه را با کرم خرید

قیمت گرفته بود دل رو سیاه ما
وقتی حسین میوه گندیده هم خرید

یک قطره اشک شافع روز قیامت است
ما را حسین فاطمه با این رقم خرید

در استکان ساده چرا چای می خوریم؟
باید برای مجلس او جام جم خرید

خواهیم دید روز قیامت که فاطمه
یک قوم را به نرخ دو دست قلم خرید

شاعر: مجتبی خرسندی
______________________________

شعر شب تاسوعا – مناجات امام حسین (ع)

بی شک پسرم نیز بدهکارِ حسین است
ارثی شدنِ مستیِ ما کارِ حسین است

عمریست محرم پدرم سَردرِ خانه
حَک می کند این خانه عزادار حسین است

در تکیه ی او تکیه به اغیار نکردیم
دلگرمی ما تکیه به دیوار حسین است

وا شد نفسش هرکه در این شهرِ نفسگیر
بر سینه زد و گفت هوادار حسین است

دیوانگی ما به کسی ربط ندارد
تصمیم در این باره فقط کار حسین است

تربت بگذارید کمی زیر زبانم
در لحظه ی بیچاره گی ام چاره حسین است…!

شاعر: محسن کاویانی
________________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

رفتی ولی فراق تو باور نمی شود
“داغی شبیه داغ برادر نمی شود”

باید چگونه بی تو به خیمه روم، دلم
وقتی حریف گریه ی خواهر نمی شود

خواهم تو را به خیمه رسانم ولی چرا
جسمت جدا ز نیزه و خنجر نمی شود

می خواهم از کنار تنت بگذرم ولی
فکرم رها ز غارت پیکر نمی شود

با رفتنت که آب به دردی نمی خورد
گیرم رسید آب، لبی تر نمی شود

دارد شکاف فرق سرت می کُشد مرا
اصلا گلی شبیه تو پر پر نمی شود

با من بگو چگونه تنت پُر ز تیر شد
با یک “سه پَر” تنت که پُر از پَر نمی شود

خواهم کِشم ز سینه ات این نیزه را برون
اما قسم به حضرت مادر نمی شود

خیزی اگر ز جا به خدا قول می دهم
زینب اسیر این همه لشکر نمی شود

شرح تو را چگونه رسانم به خیمه ها
از مشک پاره خاطره بدتر نمی شود

باید سر تو بند نگردد به روی نی
وقتی سرت به نیزه برابر نمی شود

شاعر: مهدی جلالی
_______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش
یارب او را به سلامت برسان از سفرش

ماه اگر رفت کواکب همه سرگردان اند
ماه رفت از حرم و اهل حرم منتظرش

عهد کرده ست و مهم نیست اگر در میدان
لشکری عهد شکن صف بکشد دور و برش

چه ترک ها که عیان بود به روی لب او
چه شررها که نهان شعله کشید از جگرش

آسمان تیره شد از تیر به آنی، اما
این علمدار حسین است، چه باک از خطرش؟

دست عباس در آخر گره از کار گشود
که یدالله علی بوده و این هم پسرش

دست در آب فرو برد و خنک بودن آن
آتش بیشتری زد به دل شعله ورش

خاک هم خاک به سر ریخت از آهی که کشید
آب هم آب شد از دیدن چشمان ترش

آمد از علقمه با دست پر اما افسوس
چه امید ست به دنیا و قضا و قدرش؟

رفت از دست دو دستش، مگر از پا افتاد؟
گفت ای نفس غمی نیست به دندان ببرش

از چه خم شد؟ به گمانم که کمی چشمانش…
ناگهان آه‌…نگویم که چه آمد به سرش

حکم جان داشت در آن غائله آن مشک، چه سود
گر سر و چشم و دوتا دست نباشد سپرش؟

چه غریبانه زمین خورد به یاری حسین
چه دلیرانه وفا کرد به عهد پدرش

آسمان تاب نیاورد و ز غم خون بارید
چون که می دید چه ها کرده زمین با قمرش

آبرو را اگر از مادر اباالفضل گرفت
بر جهان فخر کند ام بنین با پسرش

ناگهان از کف شاعر قلم افتاد و شکست
به گمانم که حسین آمده، اما کمرش…

شاعر: سیدجعفر حیدری
___________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

با تو می شد که جهان غرقِ ولایت بشود
خاندانِ علوی ..پُر ز صلابت بشود..

ای علمدارِ رشیدِ حرمِ عشق..بمان
تا که از دخترکان خوب حمایت بشود

پشتِ من می شکند گر بروی از پیشم..
بی تو اصلاً چه نیازی ست قیامت بشود

مطمئنم که پس از رفتنِ تو ..ماهِ زمین..
محضرِ زینب کبرا چه جسارت بشود

معجرِ اهلِ حرم را به حراجی ببرند
بعدِ تو زیور هر غمزده غارت بشود

می پسندی پسرِ اُمّ بنین..آلِ علی…
بعدِ پروازِ تو مقهورِ حقارت بشود

مطمئن باش که بعدِ از تو همین خواهر مان
بند بر سلسله و بندِ اسارت بشود

به روی نیزه سرت رفت اگر..دخترِ من
روبروی سرِ تو غرقِ شکایت بشود

شاعر : محسن راحت حق
______________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

آب یعنی که هنوز اشکِ عطش جاری هست
که حسین (ع) تا به ابد منتظرِ یاری هست

آب یعنی که سلام ای لبِ عطشانِ حسین
جانِ نا قابلِ ما باد به قربانِ حسین

آب یعنی که عمو رفت ولی باز نگشت
ظالمی تیر زد و مَشک رها مانده به دشت

آب یعنی که رقیه جگرش می سوزد
بینِ آتش همه ی بال و پرش می سوزد

منتظر هست که سقای حرم بر گردد
عمو از علقمه با مشک و علم بر گردد

آب یعنی که حرم یکسره در هلهله است
بینِ این خیمه و آن خیمه همه هروله است

آب یعنی عطشی در دلِ ما شعله ور است
جگرِ تشنه ی یک دشت همه در شرر است

آن طرفتر بغلِ علقمه ای تشنه لب است
بنَگر ساقیِ ما را که سراپا ادب است

مگر این ساقیِ ما از لبِ دریا نرسید
لبِ او تشنه، چرا قطره ی آبی نچشید

خواهرم ، خوب ببین از سرِ زین افتاده ست
روح و جانم پسرِ امّ بنین افتاده ست

آب یعنی که عطش تا به ابد باقی هست
تبِ آن تشنه لبان زخمِ دلِ ساقی هست

ظالما! آب مگر مهریه ی زهرا نیست؟
بگو آیا پسرش وارثِ این دریا نیست

آب یعنی که لبِ تشنه ی ما محزون است
کربلا یکسره از روزِ ازل در خون است

آب یعنی که از آن نوش و عطش باور کن
یادِ لبهای عطشناکِ علی اصغر کن

دمی از خیمه برون آی تو ای خواهرِ من
این گلِ غرقِ به خون هست علی اکبرِ من

آب، یعنی که گلی از غمِ جانان جان داد
همه ی هستیِ خود را به رهِ پیمان داد

دلِ من رنجِ فراوانِ تو را می داند
خواهرم ، شام قدم های تو را می خواند!

شاعر: هستی محرابی
__________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

شرمنده ام نشد که بمانم کنارِ تو
تسکین شوم برایِ دلِ بی قرارِ تو

اشکِ رقیه دیدم و گفتم که میشوم
مرهم به زخم های دلِ غُصِّه دارِ تو

رفتم فُرات را به حضورت بیاورم
تیری به مَشک خورد و شدم شرمسارِ تو

این نیزه ها نذاشت که با خود بیاورم
آبی برایِ کودکِ چَشم انتظارِ تو

تا پایِ دشمنان نرود سمتِ خیمه ها
دست و سر و تمامِ تَنم شد حصارِ تو

با ذکر یا أخا تو به بالینم آمدی
با این حساب من شده ام از تبارِ تو

شاعر: محسن زعفرانیه
____________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

هرکه گرفتار غمت می شود
زنده به احیای دمت می شود

قطع یقین لطف نگاه شماست
تا که کسی محتشمت می شود

هر که به صحن تو مشرف شود
شیفته ی جام جمت می شود

طعنه به شاهان جهان می زند
هرکه گدای کرمت می شود

می زند آتش همه ی خلق را
تا که کسی شمع غمت می شود

روز قیامت گره اش وا شود
هر که دخیل علمت می شود

در صف عشاق،خریدار او
والده ی محترمت می شود

برگ امان نامه ی زهرا به حشر
دست جدا و قلمت می شود

ریخته بر شانه ی تو آبشار
ماه ز روی تو بُوَد وامدار

حال و هوای حرمش فرق داشت
مثل مسیح است دمش فرق داشت

معترفند کل علمدارها
پرچم و رقص علمش فرق داشت

هرچه گدا آمده بر خانه اش
گفته عطا و کرمش فرق داشت

روضه ی جانسوز زیاد و ولی
روضه ی دست قلمش فرق داشت

وقت سرودن ز غم مشک او
مرثیه ی محتشمش فرق داشت

صاحب منظومه ی احسان تویی
شادی این کلبه ی احزان تویی

شاعر: بردیا محمدی
________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

اگر تیر و عمود و نیزه و شمشیر بگذارد
علمدار از علمداری نباید دست بردارد

سرش پرخون و مشکش خون، تمام پیکرش پرخون
بماند خون دل هائی که از شرم حرم دارد

چرا جان بر لب است از مشک آبی که به دندان داشت
چه شد از مشک پاره پاره خون تازه میبارد

برای صورت ماهش پناهی نیست، آه ای کاش
که دست تکیه گاهش را به تیر و تیغ نسپارد

به خیمه میرسد یک مشت یاس پرپر از آن یل
اگر تیر و عمود و نیزه و شمشیر بگذارد

شاعر: فاطمه معصومی
____________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

اگر زمین بخورد، عرش را تکان بدهد
کسی که سرو قدش سایه بر جنان بدهد

به او همیشه مباهات می کند زینب
به کوه شانه ی او تکیه آسمان بدهد

به بارگاه پرش آسمان پناه آورد
پناه عالمیان را پرش امان بدهد

عجب نباشد اگر از خجالت آب شود
شبیه مشک خودش جرعه جرعه جان بدهد

جواب العطش خیمه را که مشک نداد
جواب کودک بی شیر را کمان بدهد

عقیق سرخ حسین از رکاب افتاده است
نگین سرخ بهانه به ساربان بدهد

بلند شو که پس از تو حسین می میرد
تو دست و پا بزنی و حسین جان بدهد

پس از تو آن که سرت را به دامنش دارد
سر بریده به دامان این و آن بدهد

پس از تو او سر خود را به طشت بگذارد
پس از تو زلف حسین تو بوی نان بدهد

لبی که بوسه روی دستهای تو می‌زد
پس از تو بوسه به لبهای خیزران بدهد

اگر شهید شوی گوشواره دق بکند
رقیه رنگ رخش را به ارغوان بدهد

شاعر: محسن حنیفی
____________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

از نفس افتاد تا آرام ِ جان در علقمه
ایستاد و بر سرِ خود زد زمان در علقمه

مَشک گریان و علَم افتاد بر خاک و چطور
با لبِ تشنه؛ زمین خورد آسمان در علقمه

تیرها چشمش زدند و حضرت ماهِ حرم
غرقِ خون افتاد از تاب و توان در علقمه

در هم-آغوشیِ زخم نیزه ها جا مانده بود
هم برادر، هم عمویی مهربان در علقمه

بغض کرد و تیر خورد و جرعه ای لب تر نکرد
یاد شش ماهه! به یاد کودکان در علقمه

تکّه تکّه «کاشف ٱلکربِ» حرم تکثیر شد
روی خاک کربلا، شد بی نشان در علقمه

داشت می آمد ولی افتاد چندین مرتبه
سید و سالارمان، شد ناتوان در علقمه

از فشارِ «إنکسار» و از غم ِ «أدرک أخا»
شد حسین بن علی(ع) قامت کمان در علقمه

گریه میکرد و گمانم داشت پیش از قتلگاه-
با صدای خنده ها، می داد جان در علقمه!

شاعر: مرضیه عاطفی
_____________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

یا غیاث المستغیثین کاشف الکرب الحسین
با تو دارم عهد دیرین کاشف الکرب الحسین
ای برایم عشق تو دین کاشف الکرب الحسین
زندگی شد با تو شیرین کاشف الکرب الحسین
رحمت ِ الله ، بر شیر حلال مادرم
شکر حق ساعت به ساعت من ابالفضلی ترم

ای مسیحای مسیحا معجزاتت محشر است
هر که بر آقایی ات ایمان ندارد کافر است
بین اصحاب الحسین شان تو چیزی دیگر است
آب دور قبر تو از آب زمزم بهتر است

آب هزار و چهارصد سال است سرگردان توست
غرق دریای وفا و غیرت و ایمان توست

سیدی هستم گدای روز و ماه و سال تو
ماه من یک عمرم کارم گشته استهلال تو
من همان هستم که مستم می کند تمثال تو
گریه بر تو مال من ، من هر چه دارم مال تو

گریه بر تو گریه بر داغ حسین فاطمه است
روضه گودال اصلا ابتدایش علقمه است

این زمانه ناگهان با کوفیان هم دست شد
دست دشمن باز شد تا جسم تو بی دست شد
پای کوبان لشکری ، از حال و روزت مست شد
دوره ات کردند لشکر هر مفر ، بن بست شد

کینه ها از مرتضی داده چه کاری دست تو
آه عجب تیری نشسته بین چشم مست تو

ابن ملجم با عمودی فرق حیدر را شکست
بشکند دستش الهی ، بی هوا سر را شکست
هلهله ها حرمت سردار لشکر را شکست
این زمین خوردن دوباره قلب مادر را شکست

مشک پاره پاره سیرت کرد از این زندگی
بر زمین افتاد علم ، مُردی تو از شرمندگی

یک طرف زهرای اطهر بر سر و سینه زنان
یک طرف آقا نشسته پای جسمت قد کمان
یک طرف آسوده خاطر ، حرمله، شمر و سنان
یک طرف چشم انتظاری رباب نیمه جان

یک طرف از ترس می پیچد به خود صاحب علم
یعنی آقا زنده می ماند که برگردد حرم

از حرم تا علقمه آقا تو را می زد صدا
آه در آن هلهله ، زهرا تو را می زد صدا
با پیمبر از نجف ، مولا تو را می زد صدا
دل پریشان زینب کبری ، تو را می زد صدا

آه سرلشکر بمان ، اوضاع لشکر خوب نیست
حضرت باب الحوائج حال خواهر خوب نیست

ذکر آقا می شود هل من معین بی تو ، نرو
شاهزاده می شود ویران نشین بی تو نرو
سنگ باران می شود ناموس دین بی تو نرو
می خورد در کوچه ها زینب زمین بی تو نرو

تو نباشی بی حیایی ها فراوان می شود
با حرم برخورد مانند کنیزان می شود

شاعر: محمدحسین رحیمیان
_____________________________

شعر شب تاسوعا – حضرت عباس (ع)

علقمه بس کن دگر ، اینقدر طنّازی مکن
اِدّعای بذل وبخشش ، دست ودل بازی مکن

تشنه میمانی خودت از دست و لعلی تشنه لب
پیش دریاها دگر بحثِ سرافرازی مکن

در حَرم ذکر همه اطفال باشد العطش
پس چو مردابی خموش و نغمه پردازی مکن

کلِّ دریاها بُود سرباز دستانش ، تو پس..
از خجالت عزم رفتن بهر سربازی مکن

گشته ساقی گرچه بی دست و سبویش چاک چاک
بهر دشمن رود بودی ، رود ، غمّازی مکن

تیر در چشمان او ، فرقش دوتا ، دستان جدا
جعفر طیّار ، نزدش بحث جانبازی مکن

قبر کوچک خود گواهت شد، یلِ اُمّ البنین
نوحه خوان بس کن دگر تو مستند سازی مکن

یک قلم در دست (تنها) مانده از مدحش خجل
اشک ، قدری صبر کن اینک تو لجبازی مکن

شاعر: حسن نبی جندقی

اشعار شب هشتم محرم – سال ۱۳۹۹

0
اشعار شب هشتم محرم - سال 1399

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

چشم ها چون چشمه ای جوشید و دریا گریه کرد
آسمان لرزید و دل نالید و صحرا گریه کرد

ماه بر سر میزد و ابری پُر از فریاد شد
در زمین غوغا شد اما عرش اعلی گریه کرد

شبه پیغمبر میان خاک و خون غلطیده شد
حضرت روح الامین نالید و طوبی گریه کرد

خیره شد وقتی به سوی خیمه آل عبا
بغض کرد آن لحظه و در بین اعدا گریه کرد

کائنات از هم جدا شد لحظه جان دادنش
نوح بر سر میزد اما خضرو موسی گریه کرد

بند بند پیکرش ازهم جدا افتاده بود
نوحه خوان شد زینب کبری و لیلا گریه کرد

تکه تکه بر زمین میریخت سَرو هاشمی
در میان خیمه ها چشمان سقا گریه کرد

لختهء خون گلو راه نفس را بسته بود
زلف او در دست دشمن بود و تنها گریه کرد

آنقَدَر پا بر زمین کوبید زیر دست و پا
ارباً اربا شد قد رعنا و اعضا گریه کرد

فرق او شقّ القمر شد در بلای کربلا
خنده های دشمن از یک سو و مولا گریه کرد

نیزه ای در بین پهلوی علی جامانده بود
دست بر پهلو رسید آنجا و زهرا گریه کرد

شاعر: سعید مرادی
__________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

سلام! صبح تجلی خاندان حسین!
سلام! روشنی چشم مهربان حسین!

بدون نور تو خورشید محتضر شده است
پس از تو تیره شود رنگ آسمان حسین

برای اینکه تجلی کنی به نام شهید
چه پیر کرده پدر را غمت، جوان حسین

تو از حسینی و سوی حسین بازآیی
که بازگشت تو باشد به آستان حسین

بنوش جرعه به جرعه جراحت از لب تیغ
بیا و جام عطش نوش، از دهان حسین

تو را بریده بریده صدا زده پدرت
چه خوب شرح نموده تو را زبان حسین

کنار حائر تو آسمان نشسته به خاک
کنار تو به زمین خورده زانوان حسین

در این عبا جگر پاره پاره حسن است
که روی هم همگی میشوند جان حسین

اجازه‌ای بده تا بر حسین سجده بریم
که از گلوی تو جاری شده اذان حسین

شاعر: محسن حنیفی
_________________________

شعر شب هشتم محرم – مناجات امام زمان (عج)

حیف دلی صرفِ انتظار نکردیم
کار زیاد است و ما کار نکردیم

زحمت ما با تو بوَد حضرتِ رحمت
غیر گِره رویِ شانه بار نکردیم

این عرقِ شرمِ ماست ریخت که محسن
رفت و سَری خرجِ اقتدار نکردیم

خسته شدم پایِ غمت پیرغلامی…
گفت که یک کار از هزار نکردیم

کاش که پیش تو بگوییم بنامت
هرچه که کردیم اگر ، قمار نکردیم

اهل مناجات بُرد فیضِ ملاقات
سعی کمی هم پِیِ دیدار نکردیم

مَرکب ما نه که ما مَرکب اوییم
نفس نگون را چرا مهار نکردیم

مرقد جدّت دل گریه کنان است
وای اگر سینه را مزار نکردیم

علتش این بود مادرِ تو حرم بود
این شب جمعه اگر هوار نکردیم

ناله‌ی شهزاده بود شاه زمین خورد
گفت که زخم تو در شمار نکریم

وضع تو پیداست از گفتن دشمن:
هیچ کسی را چنین شکار نکردیم

پیکر تو آخرش به روی زمین ماند
آه علی جان بگو چه کار نکردیم

شاعر: حسن لطیفی
__________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

کوفیان منتظر و در صدد آزارند
نکند داغ تورا روی دلم بگذارند

پسرم خیمه همینجاست مرا گم نکنی
پسرم دور نشو سنگ دلان بسیارند

پسرم دستِ خودَت نیست اگر تنهایی
این جماعت همه از اسم علی بیزارند!

این جماعت همه امروز فقط آمده اند
داغِ هفتاد و دوتا گُل به دلم بگذارند

سنگ ها…هلهله ها…پیکر تو…یک لشکر
وای این قوم چرا این همه خنجر دارند؟

عصرِ امروز جوانان حرم جسمت را
باید از هر طرفِ دشتِ بلا بردارند

دیدی آخر تو به معراج رسیدی پسرم
باید انگار تو را پیش خودم بسپارند…

شاعر: محسن کاویانی
____________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بازدلشوره ای افتاده به جانم چه کنم
تندترمیزند آخرضربانم چه کنم

پسرم رفته و چندیست از او بی خبرم
باز هم بی خبری برده امانم چه کنم

آه یا راد یوسف پسرم برگردد
نگرانم نگرانم نگرانم چه کنم

همه ترسم از این است صدایم بزند
دیر خود رابه کنارش برسانم چه کنم

گرگهادور وبر یوسف من ریخته اند
پدری پیرم وافتاده جوانم چه کنم

به زمین خورده انار من وصد دانه شده
جمع باید کنم او راو ندانم چه کنم

جگرسوخته ام را زحرم پوشاندم
مانده ام زار که باقد کمانم چه کنم

شاعر: محسن عرب خالقی
________________________

شعر شب هشتم محرم – مناجات امام حسین (ع)

ذکر نزول عطا، یا حسن و یا حسین
علت لطف خدا، یا حسن و یا حسین

تا که خدایی شوم، کرب و بلایی شوم
می زنم از دل صدا، یا حسن و یا حسین

بانی اشک دو چشم، رحمت جاری حق
آبروی چشم ها، یا حسن و یا حسین

قبله ی حاجات ما، اوج عبادات ما
روح مناجات ما، یا حسن و یا حسین

یکی بدون حرم، یکی بدون کفن
سرم فدای شما، یا حسن و یا حسین

هر دو شهید مادر، هر دو غریب مادر
کشته ی یک ماجرا، یا حسن و یا حسین

حسن امام حسین، حسین اسیر حسن
هردو به هم مبتلا، یا حسن و یا حسین

تاب و قرار زینب، ذکر فرار زینب
در وسط شعله ها، یا حسن و یا حسین

شاعر: علی اکبر لطیفیان
________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بار من را كمرم نه سر زانو برداشت
كاسه ي زانوي من در طلبت مو برداشت

در خداحافظي ات بود كه من افتادم
آه راحت نتوان چشم ز آهو برداشت

آهوي خوش قد و بالاي حرم، ميكُشَمَش
نيزه زن را كه رسيد از رويت ابرو برداشت

هر چه كردم بخدا روي به قبله نشدي
علتش نيزه ي آن بود كه پهلو برداشت

ديدم از دور كسي رَختِ تو را ميپايد
آمدم زودتر از من او همه را او برداشت

زخمهاي بدنت از دو طرف مرتبط اند
هر كسي نيزه اي از پشت زد از رو برداشت

بين ِ ميدان نشد اما وسطِ خيمه كه شد
آخرش عمه ي تو دست به گيسو برداشت

بخدا خسته شدم آه كجايي اكبر
كاسه ي زانوي من در طلبت مو برداشت

عاقبت توي عبايي جگرم را بردم
با چه وضعييتي آخر پسرم را بردم

شاعر: علی اکبر لطیفیان
_________________________

شعر شب هشتم محرم – مناجات امام حسین (ع)

شمشیر می زنی و سپاهی برابرت
طوفان شده به برقِ نگاهِ دلاورت

چندین هزار نامه نوشتند و عاقبت
نا مردمانِ کوفه نبودند یاورت!

نامِ حسین وردِ زبان هایشان ولی
در قلبِ کورِ خویش، نکردند باورت

در ازدحام نیزه و باران سنگ ها
صد زخم اضافه شد به جراحاتِ پیکرت

انگار که گلویِ پُر از لَختِه های خون
بدجور بسته راهِ نفس هایِ آخَرَت

خوردی زمین، به وقتِ هجومِ حرامیان
در پیش چشم های پُر از اشکِ خواهرت

زینب، دوباره زینبِ سابق نمی شود!
تا اینکه دید، پیکرِ در خون شناورت

بی تابی رقیه امانش نمی دهد…
وقتی که می رود به سَرِ نیزه ها، سَرَت

شاعر: محسن زعفرانیه
________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

قصد دارد بدود تاب و توانش رفته
پیرمردی که غریبانه جوانش رفته

هرچه میخواست که با پا برود باز نشد
عجبی نیست سوی معرکه جانش رفته

وقت پیری همه امید پدرها پسراست
تکیه گاه قدو بالای کمانش رفته..

فرصت اینکه کند پا به رکابش هم نیست
دیر راهی شود از دست زمانش رفته

از سر ماذنه افتاد موذن برخاک
تا به خیمه غم هنگام اذانش رفته

باچه ضجری به سر نعش علی می آید
باچه حالی که توان بهر بیانش رفته

آمد و دید پیمبر به زمین افتاده
آمد و دید که حیدر ضربانش رفته

هرچه میدید علی بود علی بود علی
بدنش بیشتر از حد مکانش رفته

آنقدر نیزه به هرجای تنش ریخته اند
که توان از بدن نیزه زنانش رفته

تیرها مثل حسن با بدنت لج کردند
هرچه تیر است دراین دشت نشانش رفته

عصمت الله به بالای سر شاه آمده
دید افتاده کنارش، وَ جانش رفته..

نوبت کار جوانان بنی هاشم شد
کار بسیار جوانان بنی هاشم شد

شاعر: سید پوریا هاشمی
_______________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

قد رعنای تو چون سرو سپیدار شده
کربلا محو رخ احمد مختار شده

دور تا دور سرت آیینه می چرخانم
بسکه گیسوی بلند تو دل آزار شده

تا کمی راه روی این دل من می لرزد
قد طوبایی زهراست پدیدار شده

چشم بد دور از آن قد رشیدت پسرم
قامتت شانه به شانه با علمدار شده

گر ترک خورده لبت غصه مخور ای بابا
تشنه ی وصلی و هنگامه ی دیدار شده

تا صدای تو شنیدم که پدر زود بیا
گفتم ای وای علی بی کس و بی یار شده

نیزه ها رفت چو بالا به سر خویش زدم
وسط معرکه این یاس گرفتار شده

کوچه ای باز شدو هر که زره آمدو زد
ماجرای تو شبیه درو دیوار شده

زشکافی که به پهلوی تو خورده پیداست
نوک نیزه اثرش چون نوک مسمار شده

دشمن آن بغض علی را سر تو خالی کرد
تن تو طعمه هر گرگ جگر خوار شده

بین محراب دو ابروی تو از هم شد باز
صورتت جلوه ای از حیدر کرار شده

خیز و زیر بغلم گیر و سوی خیمه ببر
ای جوانم ز غمت دیده ی من تار شده

اربا اربایی و کس معنی آن کی فهمد
این عبا تا به ابد محرم اسرار شده

شاعر: قاسم نعمتی
_________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

دیدم اعضای تنت را جگرم سوخت علی
پاره های بدنت را جگرم سوخت علی

ناگهان زانویم افتاد زمین چون دیدم
طرز چانه زدنت را جگرم سوخت علی

چه کنم عمه نبیند بدن حمزه ای اَت
مُثله دیدم بدنت را جگرم سوخت علی

لخته خونی که برون از گلویت آوردم
ریخت خون دهنت را جگرم سوخت علی

باورم نیست که جسمت ز نظر پنهان است
نیزه بینم کفنت را جگرم سوخت علی

یوسفم ،کاش که می شد به میان حرمت
ببرم پیرهنت را جگرم سوخت علی

آن لبانی که اذان گفت، بهم ریخته است
خُرد بینم دهنت را جگرم سوخت علی

داغ پرپر شدنت جای خود، امّا بینم
داغ بی سر شدنت را جگرم سوخت علی

این همه نیزه میان بدنت گم شده است
با که گویم محنت را جگرم سوخت علی

از همان دور شنیدم رجزت را پسرم
این حسین و حسنت را جگرم سوخت علی

نعرة حیدری و نالة یا زهرایت
می شنیدم سخنت را جگرم سوخت علی

نشد آخر لب عطشان تو را آب دهم
چه کنم سوختنت را جگرم سوخت علی

گر نیایند جوانان حرم یاری من
که بَرَد خیمه تنت را جگرم سوخت علی

شاعر: محمود ژولیده
__________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

ما را سرشته است گرفتارمان کند
خلق از اضافهء گِل دلدارمان کند

از خاک کربلا و نم اشک فاطمه
خلقت شدیم تا که علی وارمان کند

با یک نگاه، حضرت ارباب زاده ای
ما را خرید تا که خریدارمان کند

یوسف که آفریده شد آن گه نوشته شد
با یک کلاف، راهی بازارمان کند

بازار رفته بندهء یوسف شدیم ما
میثم شدیم تا که سر دارمان کند

هر بار، بارِحسرت ودردی به دل نشست
دستی رسید تا که سبکبارمان کند

نازم به چشم مست همان شاهزاده ای
که یک نگاه کرد که بیمارمان کند

از آن نگاه وصل به دریا شدیم ما
مجنون کوی اکبر لیلا شدیم ما

اى يكه تاز عرصه ى پيكار يا على
اى ترجمان آيه ى ايثار يا على

آيينه ى حسينىِ زهرا كه مى شود
هر لحظه با وجود تكرار يا على

يك لشكراست برق نگاهت كه مى زنى
چون صاعقه به قلب شب تار يا على

پا درركاب و دست به شمشير،كرده اى
در كارزار ، كار همه زار يا على

از رزم حيدرى تو پاشيده شد سپاه
فرياد زد ز شوق، علمدار يا على

بازوى لافتايى تو ذوالفقار شد
اى هيبت تو حيدر كرار يا على

اى قله ى غرور و قرار دل حسين
تنها مؤذن حرم يار يا على

اى حامى رقيه ز خيمه سفر نكن
گر مى روى برو جگرم را خبر نكن

وقتی تن تو طعمهء شمشیر می شود
آیینهء وجود تو تکثیر می شود

هر کس که از هراس هجوم تو می گریخت
برگشته و به کشتهء تو شیر می شود

اى نازنين جوان رشيدم، كمان شدم
داغ تو بر دل پدرت تیر می شود

برخیز ای تمام ادب، پیش پای من
دارد کنار تو پدرت پیر می شود

اى كه مدافع حرمى ، كوه غيرتى
بعد تو خيمه ها همه تسخير مى شود

سرو امید من ، همهء آرزوی من
برخيز خیمه بى تو زمینگیر می شود

بعد تو خاک بر سر دنیای دون علی
بی تو ز زندگی دل من سیر می شود

اى آيه ى مقطعه ى مصحف عبا
اى قاب تكه تكه ى تصويرمصطفى

شاعر : سعید نسیمی
______________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

الا که نور و صفا آفتاب از تو گرفت
ستاره سرعت سِیْر و شتاب از تو گرفت

به جلوه‌های جمال تو ماه خیره شده‌ست
شکوه وحی در آیینه‌ات ذخیره شده‌ست

تو عطر گلشن یاسین، شکوفهٔ یاسی
تو با پیامبر عشق، «اَشبَهُ النّاسی»

نگاه گرم تو باغ بنفشه‌کاری بود
در آبشار صدای تو، وحی جاری بود

کسی به جز تو کجا حُسنِ مهرپرور داشت
ملاحتی که تو داری فقط پیمبر داشت…

الا که سروِ خرامان‌تر از تو، باغ ندید
کسی که روی تو را دید، درد و داغ ندید

تو بازتاب سپهر چهار معصومی
تو سایه‌پرور مهر چهار معصومی

تجلّیات یقینت به اوج می‌زد اوج
امید در دل و جان تو موج می‌زد موج

ظهور و جلوهٔ ایمان مطلق از تو خوش است
ترنم «اَوَلَسنا عَلَی الحَق» از تو خوش است

همین که منطق تو منطق رسول خداست
حساب حُسن تو از دیگران همیشه جداست

بلاغت از سخنت می‌چکد، گلاب صفت
و گرمی از نفست خیزد، آفتاب صفت

کسی به کوی وفا چون تو راست قامت نیست
که قامتی که تو داری کم از قیامت نیست

حسین محو تماشای راه رفتن توست
مرو که خون تماشاییان به گردن توست…

الا که گردش تو در مدار حق‌طلبی‌ست
تو زمزمی و جهان در کمال تشنه‌لبی‌ست

تبارک اللَّه از آن خلقت پیمبروار
که حسن خلق تو آیینهٔ خصال نبی‌ست

بگو جمال جمیل تو را نگاه کند
کسی که عاشق روی پیمبر عربی‌ست

شجاعت تو علی‌گونه بود روز نبرد
شهامت تو نشانِ نماز نیمه‌شبی‌ست

به عزت تو و گل‌های کربلا سوگند
که خال کنج لبت مُهر هاشمی نَسبی‌ست

«هزار مرتبه شُستم دهان به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن نشان بی‌ادبی‌ست»

قسم به آینه‌ها نور مشرقینی تو
سفیر عشق، علی اکبر حسینی تو

شاعر : محمدجواد غفورزاده
________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

لبی که تشنه ترین بود را به اکبر داد
مکید آن لب و شد عشق ، التیام علی

به دیدِ لشگریان گر چه بود پیغمبر
تمام بغض عدو بود بهر نام علی

«هوا ز جور مخالف چو‌ قیرگون گردید»
زدند فرق علی را به انتقام علی

تنش به خاک و به خون تا که از جفا افتاد
رسید عطر خوش مهر بر مشام علی

به روی ماهِ خودش روی شاه را حس کرد
فتاد حضرت صیاد هم به دام علی

برای اینکه نباشد خجل از آن لبها
ز بغض دیده رساند اشک را به کام علی

نمی دهد به بهشت آن بهشتِ مدفن را
که زیر پا شده جای علی الدوام علی

شاعر: حامد آقایی
___________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

سوی میدانِ بلا ، شَه پسری آمده است
اَشهد اَنّ علیّا قَدَری ، آمده است

شده نامش چو علی کوریِ چشمان عدو
یا علی بهر پسر چون سپری آمده است

بس که از جِلوه شبیه است به رخسار رسول
شده شایع که رسول دگری آمده است

بین آن لشکر تاریک دلِ بی همه چیز
صحنه روشن شده ، قرص قمری آمده است

پیش چشمانِ پدر راه برو ، اکبر من
مادرت سوی تو با چشم تری آمده است

داغ عبّاس اگرچه کمرم را بشکست
رفته گیر از همه اعضا ، خبری آمده است

اِرباً اِربا شده اعضای تنت از دمِ تیغ
روی نِی بهر سفر ، همسفری آمده است

خامس آل عبا را برسانید عبا
نه تنی مانده نه پا و نه سری آمده است

این خبر را برسانید به لیلای حزین
با عبا سوی حرم یک پدری آمده است

شاعر: حسن نبی جندقی
____________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

مثل یک پنجه که گیسوی رها جمع کند
عطر دامان تو را باد صبا جمع کند

جز عقیقِ لب سرخ تو لبی قادر نیست
بوسه ها از دهنِ خونِ خدا جمع کند!

بی سبب نیست چُنین بر بدنت جا شده اند…
تیر ها را تنِ انگشت‌نما جمع کند!

آن عمودی که سرت خورد..،کسی قادر نیست
این بهم‌ریختگی را اَبدا جمع کند

خواستی تا ببری لفظِ “پدر” را که..،نشد
حنجرَت کُشت خودش را که قُوا جمع کند

“قاب‌لبخندنبی”..،سنگ شکسته است تو را
دست من آینه..،نه..،آینه ها جمع کند

هر طرف دست به جسمت ببرم..،می ریزی
یک‌نفر ، سخت تو را از سر و پا جمع کند!

قدر يك دشت علی مانده به روی دستم
کارِ یک تکّه عبا نیست تو را جمع کند

سر نعش‌ات پدر از حال اگر رفت..،نترس…
عمه از خیمه می آید که مرا جمع کند

شاعر: بردیا محمدی
______________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

نیزه می بارد به رویش همچو باران وایِ من
رحم در دلها ندارند نیزه داران وایِ من

یکّه و تنها نمانده لشکری همراه او
یک به یک رفتند همراهان و یاران وای من

هر کسی با هرچه دارد می زند حتی سِپر
کینه هاشان آشکار است و فراوان وای من

با لب عطشان و خشک و با گلویی سوزناک
ناگهان افتاد بر خاک بیابان وای من

زخم داران مدینه بر سرش افتاده‌اند
بین عجب نقشی زدند این غم گُساران وای من

او دگر نایی ندارد تا که برخیزد ز جا
میزنندش بی هوا این کینه توزان وای من

او یکی باشد و دشمن لشگری بی انتها
یک تن و صدها نه،بلکه سی هزاران وای من

زینت دوش نبی در زیر پای اَشغیاست
روی قرآن پا نهادند سهل و آسان وای من

زیر پای اسبهاشان نعل تازه می زنند
میرسد نوبت به جولان سواران وای من

شاعر: حمیدرضا عرب زاده
______________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

کربلا دشتِ بلا خوانده و نامیده شده
دلم از داغِ علی(ع) خون شده! رنجیده شده

قامتِ تازه جوانم شده با خاک؛ یکی
جای-جایِ بدنش رفته و ساییده شد

نیزه ها آب-نداده پسرم را کشتند
با لب تشنه به خون خفته و غلتیده شده

روی پیشانی اش افتاده چه ردّ شمشیر
لبش از فرطِ عطش خشک و چروکیده شده

گلِ لیلا شده پرپر، چه به هم ریخته است
نه که با دست! که با تیر و کمان چیده شده

میگذارم نگران! صورتِ خود را با اشک…
به روی صورتِ زیبایِ خراشیده شده

شیشۂ عمر علی اکبرِ(ع) من خورد زمین
کمرم خم شده و… وای چه پاشیده شده

می برم بینِ عبا دار و ندارِ خود را
با همان دست که یخ کرده و لرزیده شده!

شاعر: مرضیه عاطفی
_______________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

گیسویش وقتی پریشان و مجعد می شود
سوگواری شب هشتم زبانزد می شود

چشم های خیس لیلا گفت هنگام وداع
فرصت بوسیدنش آیا مجدد می شود

طبع نازکتر ز گل تا رفت بین داس ها
آه آه لاله های دشت ممتد می شود

عین یک سو لام یک سو یاء یک سو ریخته است
این هجاها روی هم شکل محمد می شود

تاتنش از هم نپاشد باد هم با احترام
دست بر سینه ز اطراف تنش رد می شود

پیکرش مثل فدک نامه است ،در مرثیه اش
غالبا بین دو روضه رفت و آمد می شود

گیسویش را روی نیزه باد هر سو می برد
مثل پرچم اهتزازش نذر گنبد می شود

شاعر: محسن حنیفی
___________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بِهَم آنقدر می‌آمد نمازم با اذانِ تو
گره عمری بِهَم خورده توانم با توانِ تو
تمامِ تو از آنِ من تمامِ من از آنِ تو
بمان پیشم که میمیرد بهارم با خزانِ تو

همیشه با تو می‌گفتم کنارم اکبرم که هست
چه غم از پیریَم وقتی نگاهِ آخرم که هست
کنارش گرچه لیلا نیست اما خواهرم که هست
دلت در گیسوانِ من دلم در گیسوانِ تو

به تو گفتم برو اما پدر پشتت به راه اُفتاد
نگاهِ بر نگاهِ تو ، لبم اما به آه اُفتاد
صدای شیونِ عمه میانِ خیمه‌گاه اُفتاد
کمان اَبرویِ ما رفتی حرم شد قَدکمانِ تو

از این بدتر نمی‌گردد که اسبت اشتباهی رفت
از این بدتر نمی‌گردد که چشمانت سیاهی رفت
میان حلقه‌ی جمعِ سپاهی بی پناهی رفت
انارِ فاطمه دیدم اناری شد لبانِ تو

سبکتر گشته‌ای اما شبیه پَر نمی‌مانی
چرا بر رویِ دستانم علی‌اکبر نمی‌مانی
چرا حرفی نمی‌گویی مگر دیگر نمی‌مانی
کدامین خشک‌تر بوده زبان من زبانِ تو

علی‌جان زندگانی از جوانمرده نمی‌آید
توانِ راه رفتن از زمین خورده نمی‌آید
نفَسهای مرا داغِ پسر برده نمی‌آید
لبت بوسیدم و خون شد دهانِ من دهانِ تو

زمین خوردی زمین خوردم پدر گفتی پدر گفتم
بهَم خوردی بهَم خوردم جگر گفتی جگر گفتم
مفَصل نیزه‌ها خوردی ولی من مختصر گفتم
چرا با فاصله مانده تمامِ استخوانِ تو

نگاهم تار می‌بیند کجا چیدم کجا چیدم
کشیدم دست بر خاک و تو را رویِ عبا چیدم
هزار و نهصد و اندی کنارِ هم تو را چیدم
ولی خیره به من مانده نگاهِ مهربان تو

تمام زخمهای تو تَرک خورده نمک خورده
شدی مانند زهرایی که در کوچه کتک خورده
فقط تنها تویی که ضربه‌های مشترک خورده
رسیده عمه و حالا کم آوردم به جان تو

شاعر: حسن لطفی
_______________________________

شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

پدر آرامش دنیا، پدر فرزند أعطینا
پدر خون خدا اما، پسر مجنون پسر لیلا

به کم قانع نبود اکبر، لبالب گشت از دلبر
به یکدیگر رسید آخر، لب رود و لب دریا

پسر دور از پدر می‌شد، مهیّای خطر می‌شد
پدر هی پیرتر می‌شد، پسر می‌بُرد دلها را

در اين آشوب طوفانی، مسلمانان مسلمانی
مبادا اینکه قرآنی بیفتد زیر دست و پا

پسر زخمی، پدر افتاد، پسر در خون، پدر جان داد
پسر ناله، پدر فریاد، میان هلهله، غوغا

پسر از زخم آکنده، پسر هر سو پراکنده
پدر چون مرغ پرکنده، از این صحرا به آن صحرا

که دیده این‌چنین گیسو چنین زخمی شود پهلو؟
و خاک‌آلوده‌تر از او به غیر از چادر زهرا

شاعر: سیدحمیدرضا برقعی