آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار مدح امام حسن (ع) – سال ۱۴۰۰

0
اشعار مدح امام حسن (ع) - سال 1400

شعر مدح امام حسن (ع)

دارد دلشان حال و هوایی ..حسنیون
دارد سرشان ..شور و نوایی ..حسنیون

در محضرِ کس لب به شڪایت نگشایند
دارند شهِ عقده گشایی ..حسنیون

از عزّتِ نفس است در این خانه دخیل اند
دارند عجب میلِ گدایی..حسنیون

دل را به حسن داده و سر خوش ز همین کار
آقا و امیرند ..خدایی..حسنیون

رخصت برسد پایِ پیاده برسانند…
با گریه و با لطمه چه جایی ..حسنیون

در خاکِ بقیع باز بسازند حرمِ عشق
بر پای ڪنند کرببلایی ..حسنیون

کی می رسد آن روز که بیتوته نمایند
مابین حرم ..صحن و سرایی..حسنیون

کی می رسد آن روز ڪه در صحنِ حیاطش
سازند مگر آب نمایی..حسنیون

یک روز رسد در کنفِ دولتِ مهدی
پیوسته ڪنند نوحه سرایی ..حسنیون

شاعر: محسن راحت حق

___________________________________

شعر مدح امام حسن (ع)

تو آمدی و نفس داده ای سحر به هوا
تو خنده کردی و هی ریختی شِکر به هوا

که بی تو زندگی هیچ کس نمی گیرد
چه قدر رفته ای آقا از این نظر به هوا

زمین به عشق تو خارج شد از مدار،نگو
برای دیدن تو خاک گشته سر به هوا

به جای ماه بگیرند اگر بیندازد
تورا ز شوق رسیدن شبی پدر به هوا

به ذهن هیچ گدایی نماند منّت تو
نمانده چونکه ز بال و پری اثر به هوا

رسید قصه به آن جا که سرخ شد خاک و؛
کشید آتش زرد دری شرر به هوا

چه قدر زود پُر از دود بود یک کوچه
بدون آن که کند یک نفر نظر به هوا

شبیه بیشتر روزها در آن جا هم
چه خوب بود اگر خورده بود در به هوا

بلند گشت ولی پایشان برای دری
و رفت سرزده دست چهل نفر به هوا

شاعر: مهدی رحیمی

___________________________________

شعر مدح امام حسن (ع)

همیشه صبح و شبم غرق صحبت حسن است
که زنده روح من از این محبت حسن است

اگر که بی حسنم سمت دوزخم ببرید
کلید جنت من در رضایت حسن است

به زیر منت دنیا نمی روم هرگز
همیشه گردن من زیر منت حسن است

عجم شدم که شوم شیعه با نگاه حسن
که شیعه گشتن ایران کرامت حسن است

مسیح اگر که دمش مرده می کند زنده
ز گریه بهر حسین و عنایت حسن است

سکوت کردن او عین جنگ رو در روست
که صلح نقطه ی عطف ولایت حسن است

هنوز حک شده در لوح سینه ی تاریخ
جمل نشانه ی خشم و شجاعت حسن است

کجا روی تو برادر سخن به حق بشنو
حسین تحت لوای امامت حسن است

اگر برای حسینش به سینه می کوبیم
حسین گفتن ما تحت دولت حسن است

دعای مادر او بیمه می کند ما را
نگاه فاطمه فردا به امت حسن است

دلم خوش است که گریه به غربتش کردم
چه غم ز بار گنه تا شفاعت حسن است…

شاعر: قاسم اسدی

___________________________________

شعر مدح امام حسن (ع)

مانده بودم بدهم دل به علی یا به حسن
دیدم اصلا گره خورده دل مولا به حسن

شانه اش خالق کوه است تعجب نکنید
تکیه داده است اگر حضرت زهرا به حسن

با علی محکمم و با حسن آرام ، ببین
کوه دل را به علی داده و دریا به حسن

وصف او کردم و در مصر صبا را گفتند
بدهد نامه ای از سوی زلیخا به حسن

مثل قرآن که قسم خورده به روی خورشید
من هم از شوق قسم می خورم اما به حسن

لا اله آمده بر روی زبانم اما
بعدِ لا حول ولا قوّه الا به حسن

ذکر من هر سحر این است : الهی به حسین
دم افطار خرابم که خدایا به حسن

شیعیان حسن از کفر تبرّی جُستند
بیش از آنقدر که جستند تولّا به حسن

شاعر: محسن ناصحی

اشعار مرثیه امام رضا (ع) – سال ۱۴۰۰

0
اشعار مرثیه امام رضا (ع) - سال 1400

شعر مرثیه امام رضا (ع)

ای که مرآت خدایی مددی حضرت سلطان
معدن جود و سخائی مددی حضرت سلطان

هر گدائی که به سویش بنمایی تو نگاهی
رسد آخر به نوایی مددی حضرت سلطان

تو نگفته بدهی حاجت و این رسم رئوف است
مهد احسان و عطایی مددی حضرت سلطان

چه شهیدان که گرفتند برات از حرم تو
که حبیب شهدایی مددی حضرت سلطان

روضه‌های سحر کوی تو دارد چه صفایی
صاحب هر چه بکائی مددی حضرت سلطان

قبله ی کعبه تویی جملۀ شاهان سگ کویت
کی تو حج فقرایی مددی حضرت سلطان

پرچم سبز سر گنبد تو هادی عشق است
چون کند قبله نمایی مددی حضرت سلطان

تحت آن قبه ی زردت که بود عرش الهی
گریه دارد چه صفائی مددی حضرت سلطان

بی خود از خود شده دل هر دمی آید به حریمت
بشود کرببلائی مددی حضرت سلطان

زیر ایوان طلایت چو نجف غرق غرورم
شهریار دو سرائی مددی حضرت سلطان

شاعر: قاسم نعمتی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

کار تو همه مهر و وفا بود، رضا (ع) جان
پاداش تو، کی زهر جفا بود، رضا (ع) جان

آن لحظه که پرپر زدی و آه کشیدی
معصومه مظلومه (س)، کجا بود رضا (ع) جان؟

بر دیدنت آمد چو جوادت (ع) ز مدینه
سوز جگرش، یا ابتا بود رضا (ع) جان

تنها نه جگر، شمع‌صفت شد بدنت آب
کی قتل تو این گونه روا بود، رضا (ع) جان

تو ناله زدی، در وسط حجره و زهرا (س)
بالای سرت نوحه‌سرا بود رضا (ع) جان

یک چشم تو در راه، به دیدار جوادت (ع)
چشم دگرت کرب و بلا بود، رضا (ع) جان

جان دادی و راحت شدی از زخم زبان‌ها
این زهر، برای تو شفا بود رضا (ع) جان

از آتش این زهر، تن و جان تو می‌سوخت
اما به لبت، ذکر خدا بود رضا (ع) جان

روزی که نبودیم در این عالم خاکی
در سینه ما، سوز شما بود رضا (ع) جان

از خویش مران «میثم» افتاده ز پا را
عمری در این خانه گدا بود رضا (ع) جان

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

مسافری که اجل گشت همسفرش
سفر رسیده به پایان در آخر صفرش

هنوز آید از آن حجره غریب به گوش
صدای ناله آهسته پسر پسرش

چه خوب اجر رسالت به مصطفی دادند
که پاره جگرش، پاره پاره شد جگرش

اگر چه کار گذشته، اجل شتاب مکن
جواد آمده از ره به دیدن پدرش

ز اشک‌ها‌ی جوادالائمه پیدا بود
که شسته دست دگر از جهان محتضرش

پسر به صورت بابا نهاد صورت خویش
پدر گرفت به زحمت سرشک از بصرش

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

هر چند ناتوان شدی اما ز پا نیفت
ای هشتمین عزیز، عزیز خدا نیفت

می‌ترسم آن که در بریزد به پهلویت
باشد ز پا بیفت ولی بی هوا نیفت

کوچه به آل فاطمه خیری نداشته
دیوار را بگیر و در این کوچه‌ها‌ نیفت

مردم میان شهر تماشات می‌کنند
این بار را به خاطر زهرا (س) بیا نیفت

دامان هیچ کس به سرت سر نمی‌زند
حالا که نیست خواهر تو پس ز پا نیفت

تکه حصیر خویش از این حجره جمع کن
اما به یاد نیمه شب بوریا نیفت

ای وای اگر به کرببلا بوریا نبود
راهی برای دفن شه کربلا نبود

شاعر: علی اکبر لطیفیان

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

دل همیشه غریبم هوایتان کرده است
هواى گریه پایین پایتان کرده است

وَ گیوه‏‌هاى مرا رد پاى غمگینت
مسافر سحر کوچه‌ها‌یتان کرده است

خداش خیر دهد آن کسى که بال مرا
کبوتر حرم باصفایتان کرده است

چگونه لطف ندارى به این دو چشمى که
کنار پنجره‌ها‌یت صدایتان کرده است؟

چگونه از تو نگیرم نجات فردا را؟
خدا براى همین‏‌ها سوایتان کرده است

چرا امید ندارى مدینه برگردى؟
مگر نه آنکه خدا هم دعایتان کرده است؟

میان شهر مدینه یگانه خواهرتان
چه نذرهاى بزرگى برایتان کرده است

تو آن نماز غریب همیشه‌‏ها هستى
که کوچه‌‏هاى خراسان قضایتان کرده است

سپیده‌‏اى و به رنگ شفق در آمده‌‏اى
کدام زهر ستم جابجایتان کرده است

شاعر: علی اکبر لطیفیان

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

آمد از راه و کشید آرام عبا روی سرش
یعنی امروزست روز ناله‌ها‌ی آخرش

هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت
می‌کشد خود را به سوی خانه مثل مادرش

روی خاک کوچه دنبالش اگر دقت کنی
بنگری آثاری از خاکی‌ترین بال و پرش

او زمین می‌خورد و می‌خندید بر حالش عدو
این هم ارثی بود که برده ز جدّ اطهرش

صحنه جان دادن او روضه مستوره شد
حجره در بسته می‌داند چه آمد بر سرش

بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن
خادمش دید و ولی هرگز نمی‌شد باورش

یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت
از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش

کربلا بابا رسید اما پسر افتاده بود
قلب شاعر آب شد در این دو بیت آخرش

هر چه قدر آغوش خود وا کرد اکبر جا نشد
تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش…

شاعر: قاسم نعمتی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

با سینه‌ای که آتش از آن شعله می‌کشید
ناله برای کشته دیوار و در کشید

او بود و خاک حجره و یک ناله ضعیف
آری نفس نفس زدنش تا سحر کشید

یک روزه زهر بر دل زارش اثر نمود
گاه سحر به جانب جانانه پر کشید

در انتظار آمدن میوه دلش
پا را به سوی قبله چنان محتضر کشید

سینه زنان دریده گریبان پسر رسید
دستی به روی ماه کبود پدر کشید

شمس الشّموس روی زمین اوفتاده و
فریاد ای پدر ز دل خود قمر کشید

آه از دمی که زینب کبرای غم نصیب
آمد تن امام زمانش به بر کشید

با دست زخم خورده خود دختر علی
تیر شکسته از تن ارباب در کشید

گل مانده بود در وسط تیغ و نیزه‌ها‌
آمد ز پای ساقه یاسش تبر کشید

شاعر: حسن لطفی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

کوثر اشک من از ساغر و پیمانه توست
دل آتش‌زده‌ام، شمع عزاخانه توست

جگر سوخته، خاکستر پروانه توست
شعله‌های دلم از آه غریبانه توست

ای تراب قدم زائر کویت گُل من
وی خراسان تو تا صبح قیامت دل من

درد جان را تو طبیبی تو طبیبی تو طبیب
بزم دل را تو حبیبی تو حبیبی تو حبیب

بی تولّای تو دل را نه قرار و نه شکیب
تو غریب الغربایی و همه خلق، غریب

نه خراسان که سماوات و زمین حائر توست
دور و نزدیک ندارد، دل ما زائر توست

ای قبول غم تو گریه ناقابل ما
آتش عشق تو در روز جزا حاصل ما

مایه از خاک خراسان تو دارد گل ما
ما نبودیم که می‌سوخت به یادت دل ما

سال‌ها آتش غم شمع صفت آبت کرد
زهر در سینه شراری شد و بی‌تابت کرد

تو به خلقت پدری و تو به زهرا (س) پسری
مثل جد و پدرت از همه مظلوم‌تری

تو جگر پاره پیغمبر و پاره جگری
بلکه بی‌تاب‌تر از بسمل بی‌بال و پری

میزبان تو شد ای جان جهان قاتل تو
کس ندانست ندانست چه شد با دل تو

تو که سر تا به قدم آینه توحیدی
به چه تقصیر چو بسمل به زمین غلطیدی

مرگ را دور سرت لحظه به لحظه دیدی
همچنان مار گزیده به خودت پیچیدی

که گمان داشت که با آن غم پیوسته تو
قتلگاه تو شود حجره در بسته تو؟

«بابی انت و امی» که چه آمد به سرت
داغ معصومه مظلومه به جان زد شررت

تو زدی بال و پر و کرد تماشا پسرت
بس که بر شمس رُخت ریخت ستاره قمرت

شرر آه بر آمد ز نهادت مولا
صورتت شسته شد از اشک جوادت مولا

طایر روح غریبانه پرید از بدنت
قاتلت اشک‌فشان بود به تشییع تنت

خبر از غربت تن داشت فقط پیرهنت
کرد با خون جگر دست جوادت کفنت

چوب تابوت تو بر شانه جان همه بود
جای معصومه تو اشک‌فشان فاطمه بود

بانوان چشم ز مهریه خود پوشیدند
دور تابوت تو پروانه صفت گردیدند

اشک‌ها بود که بر غربت تو باریدند
لاله از خون جگر بر سر راهت چیدند

مردها مثل زنان شیونشان برپا بود
دور تابوت تو ذکر همه یا زهرا (س) بود

ای خدا سوختم از گریه، دل از کف دادم
کاش می‌سوخت فلک از شرر فریادم

کاش می‌داد غم شام بلا بر بادم
یاد خاکستر و سنگ لب بام افتادم

پای تابوت رضا (ع) چنگ و نی و دف نزدند
همه سیلی زده بر صورت خود، کف نزدند

دور تابوت تو بر چهره اگر چنگ زدند
لیک پای سر جد تو همه چنگ زدند

دور تابوت تو ناله ز دلِ تنگ زدند
دور زینب همه از چار طرف سنگ زدند

تا شرار از جگر و ناله ز دل برخیزد
اشک «میثم» به تو و جد غریبت ریزد

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش
یعنی امروز ست روزِ ناله‌هایِ آخرش

هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت
میکشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش

رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی
بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش

او زمین می‌خورد و میخندید بر حالش عدو
این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش

صحنۀ جان دادن او روضۀ مستوره شد
حجره در بسته میداند چه آمد بر سرش

بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن
خادمش دید و ولی هرگز نمیشد باورش

یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت
از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش

کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود
قلبِ شاعر آب شد در این سه بیت آخرش

هر چه قدر آغوش خود واکرد اکبر جا نشد
تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش

تا قیامت هم نمیفهمند اهل معرفت
از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش

آنکه حتّی تارِ مویش را ندیده جبرئیل
دست بُرده بر سرِ نعش علی بر معجرش

شاعر: قاسم نعمتی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

آقا جون من به فدایِ کرم و صفای تو
بس که دارم تو سرم اون عطشِ هوای تو

متحیّرم از اون ذوقِ کبوترای تو
دمادم پَر می کشن رو گنبدِ طلای تو
دونه دونه می چینن دعای زئرای تو
قصدِ حاجت می برن به ساحتِ خدای تو

اون آغوشِ قشنگِ تو
برای زائرا بازه
هر کی به پا بوست می یاد
چه زود دلش رو می بازه

چه قصه داره غریبیِ تو
کسی ندیدم به خوبیِ تو

ز هر نگاهِ تو گل می باره
فضای صحنت چه سوزی داره

بس که رحمت می باره ز آسمونِ حرمت
دستامو پُر میکنی تو با نگاهِ کرمت
زائرا دخیل می شن بر ضریحِ مطهرت
عطرِ حاجت می گیرن تو روضه ی منورت

آقای مهربونیها، آقای هم زبونیها
بیا وُ دستامو بگیر، منو ز خود نکن جدا

خودت میدونی غرقِ گناهم
به جرمِ عصیان چه رو سیاهم
تو رو خدا کن تو سر به راهم
جونِ جوادت بده پناهم!

شاعر: هستی محرابی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

قطره بودیم و هم مسیر شدیم
با ولای علی کثیر شدیم

دست ما نه… نگاه زهرا بود
پای این عشق اگر اسیر شدیم

یا علی گفت و هو کشیدیم و
راوی خطبه ی غدیر شدیم

ذره بودیم و بی نوا بودیم
دم باب الجواد امیر شدیم

سائل وادی خراسانیم
رعیت زیر دِین سلطانیم

شکر، گاهی به سینه آهی هست
ذوق خشکیده از گناهی هست

آخر کار عشق بازی ما
راه باز است و بارگاهی هست

صوت نقاره خانه می گوید:
بی پناهی؟ بیا پناهی هست

سر این سفره ی کرم حتی
جام کوثر اگر بخواهی هست

از سرم شوق و بیم افتاده
گذرم بر کریم افتاده

با نگاهش دوباره خواند مرا
سوی دارالشفاء کشاند مرا

دید تنها و بی کس افتادم
در رواق حرم نشاند مرا

هر کجا گیرِ دام افتادم
ضامنم شد خودش، رهاند مرا

بیشتر از قدیم ها امسال
حرم کربلا رساند مرا

همه جا در پناه او بودم
نائب روی ماه او بودم

ازدحام صفوف یعنی این
بار عام عطوف یعنی این

بین باب الجواد و گنبد شاه…
….ماندن ما، خسوف یعنی این

بیشتر از خودم به فکرم هست
“یا امامَ الرئوف” یعنی این

دم گرفتم هزار و یک دفعه
عاشقیِ حروف یعنی این

می روم پشت پنجره فولاد
بعد از آن هر چه باد، بادا باد

با رضای دل امام رضا
می رسم محفل امام رضا

موج دل را کشید سوی خودش
جذبه ی ساحل امام رضا

بین آب و گل تمامی ما
ریختند از گل امام رضا

چه مقامی رفیع تر از این؟
شده ام سائل امام رضا

بی بهانه، بهانه می گیرم
روضه ای عاشقانه می گیرم

رنگ، از روی باغ افتاده
گیر دام نفاق افتاده

ترسم از خدعه های مأمون بود
گوییا اتفاق افتاده

از عبایش بخوان که چندین بار
در مسیر رواق افتاده

دست و پا می کشد به روی زمین
گوشه ای از اتاق افتاده

لخته های جگر سرازیر است
اشک های پسر سرازیر است

کربلا عطر جان فزا پیچید
خبری بین خیمه ها پیچید

چقدر یاس خوش بوی لیلا
به خودش زیر دست و پا پیچید

پدرش قطعه های اکبر را
وسط سطح یک عبا پیچید

گریه ها کرد و نسخه ی خود را
با دم “…بَعْدَکَ الْعَفٰا” پیچید

آهِ زینب فقط حیاتش داد
قسم خواهرش نجاتش داد

شاعر: محمدجواد شیرازی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

تیزی شمشیر هم تسلیم ابرو می شود
شیر هم در پای چشمان تو آهو می شود

نیست فرقی بین رب و عبدِ عین رب شده
گاه ذکرم یا رضا و گاه یا هو می شود

مِهر تو در سنگ هم کار خودش را می کند
شیشه در همسایگیِ عطر خوشبو می شود

تو به ما پا می دهی و ما کلیمت می شویم
لال هم در این حرم مرغ سخنگو می شود

دست خالی بودن ما نیست کتمان کردنی
دست ما هر بار سائل می شود، رو می شود

چشم جاری از تمام چشمه ها بالاتر است
آب سقاخانه هم محتاج این جو می شود

این مژه هایم اگر پیش تو باشد بهتر است
لااقل یک گوشه از صحن تو جارو می شود

پنجره پولاد تو آخر شفایم می دهد
باز هم در صحن های تو هیاهو می شود

شاعر: علی اکبر لطیفیان

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

خادمت پشت در قصر خبر می خواهد
از شب مبهم این فتنه سحر می خواهد

کاش آن خوشه مسموم زبانش می گفت:
لب شیرین تو انگور مگر می خواهد؟

تو عبا روی سرت می کشی و پا به زمین
رفتنت تا به در خانه هنر می خواهد

ای جگر گوشه که در حجره غم تنهایی
زهر از جان تو انگار جگر می خواهد

دل تو سوخته از درد به خود می پیچی
لب خشکیده تو دیده تر می خواهد

خوب شد اینکه جوادت به کنارت آمد
پدر از نفس افتاده پسر می خواهد

لحظه رفتن خود در نظرت می آمد
روضه مرد غریبی که نفر می خواهد

یاد آن حرف تو با ابن شبیب افتادم
یاد آن دشنه که از جد تو سر می خواهد

شاعر: محمدامین سبکبار

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

در ظل روزگار شما یا‌ابالحسن
هستیم ریزه‌خوار شما یاابالحسن
چون شمع جان‌نثار شما یا‌ابالحسن
آهوی در حصار شما یا‌ابالحسن

از خیل دوستدار شما یا‌ابالحسن

مشهد زمین نیست ولی آسمان که هست
مشهد بهشت نیست ولی بیش از آن که هست
مشهد کرانه نیست ولی بی کران که هست
شکر خدا برای سرم آستان که هست

شد قبله‌ام دیارِ شما یاابالحسن

باید گرفت زیر پر جبرئیل را
باید که پا برهنه ببینی خلیل را
در صحن انقلاب ، می سلسبیل را
لطف کثیر حضرت و ظرف قلیل را

چشمِ من و غبارِ شما یاابالحسن

عالم علی و در همه جا سر به سر علی
آئینه شد خدا و علی ضرب در علی
دل گفت علی و دیده علی و جگر علی
هشت است روبروی من و جلوه‌گر علی

جانم فدای چار شما یا‌بالحسن

از شوق و عشق تا به قیامت بایستد
هرکس که روبروی ضریحت بایستد
حتی زمان ، زمان زیارت بایستد
دریا از این شکوه به حیرت بایستد

در پای آبشار شما یا‌ابالحسن

وقتی که چشمهام سحر خیز میشود
شبها حرم عجیب دل انگیز میشود
از بس عنایت است سرازیر میشود
حج مشهد است ، قسمت ما نیز میشود

حاجی شدم کنار شما یاابالحسن

یک ذره کم نمیشود این اشتیاق‌ها
شکر خدا دوباره من و این رواق‌ها
امشب نشسته‌ام بنوسيم به طاق‌ها
اینجا پر از شفاست از این اتفاق‌ها

کارخداست کار شما یاابالحسن

پیری رسید و پنجره فولاد را گرفت
یک گریه باز صحن گوهرشاد را گرفت
یک اشک چشم جامع الاضداد را گرفت
عطری وزید و یک دل آباد را گرفت

از سمت کفشدار شما یاابالحسن

بعد از حرم همیشه منم با خماری‌اش
دل تنگ لحظه‌ لحظه‌ی شادی و زاری‌اش
مبهوت شمسه‌های طلا ، نقره کاری‌اش
حس وداع با همه‌ی بی قراری‌اش

ماییم بی قرار شما یاابالحسن

امشب حرم قرق شده دل تا خدا رود
مادر رسیده است به ایوان طلا رود
بالای سر نشیند و پایین پا رود
تا که زیارتی کند و کربلا رود

مردیم در جوار شما یاابالحسن

امشب زیارت تو اگر مادر آمده
عباس آمده‌است و علی‌اکبر آمده
عمه دوباره با دو سه ‌تا دختر آمده
حتی رباب آمد ، علی اصغر آمده

جمع‌اند در مدار شما یا‌ابالحسن

دارالکرامه است اگر با حبیبها
دارالاجابه است برای غریبها
دارالهدایه و شب ابن شبیبها
مانند کربلاست حرم بوی سیب‌ها

می‌آید از مزار شما یاابالحسن

نون و قلم نبیست و ما یسطرون حسین
طاق فلک علیست به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین

ذکر حسین کار شما یا ابالحسن

شاعر: حسن لطفی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

نیلی ترین رنگ ها بر پیکرش بود
معلوم بود امروز روز آخرش بود

معلوم بود آقای ما را زهر دادند
وقتی که می آمد عبایش بر سرش بود

دستی به پهلوی پر از درد خویش داشت
بر شانه دیوار دست دیگرش بود

دختر ندارد تا که دستش را بگیرد
پس لااقل ای کاش آنجا خواهرش بود

پا شد خودش را جمع کرد اما زمین خورد
این ضعف خیلی مایه درد سرش بود

اصلاً زمین خوردن برای او طبیعی است
از بس که دنبال صدای مادرش بود

در حجره بی فرش خود افتاده بود و
تصویری از گودال در چشم ترش بود

می گفت یا جدا چرا خاکت نکردند
حتی کفن بر جسم صد چاکت نکردند

شاعر: علی اکبر لطیفیان

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

زیر ایوان طلایت بخت با من یار شد
شور و حالم قیل و قالِ کوچه و بازار شد

هرکسی عُمّان نخواهد شد مگر در خانه ات
در حرم بودم، دلم گنجینه ی اسرار شد

از گداها شهر ما یکباره خالی تر شد و
در حرم کم کم گداهای شما بسیار شد

چون دلش میخواست راه گفتگویش وا شود
زائرت از عمد پای پنجره بیمار شد

پیش تو فرقی ندارد حال دارا با ندار
هرکسی بار دعا آورد، بارش بار شد

یک ضمانت کردی و صیاد آهو را رهاند
چاقوی صیاد از آن تاریخ،ضامن دار شد

شاعر: محسن ناصحی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

دوش دیدم از لبت پیمانه حاجت می گرفت
از شراب کهنه ات میخانه حاجت می گرفت

عاشقي در گريه می زد حرفهایش را به تو
سرخوشي با نعره ی مستانه حاجت می گرفت

عاقلی سودی نمی بخشید ، در کوی جنون
زودتر از هر کسی دیوانه حاجت می گرفت

بی صدا می سوخت شمع و در طواف شعله اش
تا سحر بال و پر پروانه حاجت می گرفت

با همان یک بار در سالی که آمد تا حرم
نوکرت با نام تو روزانه حاجت می گرفت

آنکه دستش بود کوتاه از توسّل بر ضریح
بیشتر از آب سقّاخانه حاجت می گرفت

شاه شاهان جهان هستی تو، پس با این حساب
سائل از درگاه تو شاهانه حاجت می گرفت

نیمه ی شب رفتم از کنج حرم تا شهر شام
پیش بانويي که در ویرانه حاجت می گرفت

شاعر: محمد قاسمی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

تهی رسید از این جام و لب به لب برگشت
رئوف خواست بدهکار با طلب برگشت

برای عرض ارادت چو نوکری خورشید
چقدر صبح به سوی تو رفت و شب برگشت

چقدر از حرمت لات چاله ی میدان
به شهر خویش که برگشت با ادب برگشت

دلم شبیه به یک هسته پرت شد سویت
به یک نگاه تو نخلی پر از رطب برگشت

پس از ادای رضا مست شد تمام تنم
همین که خواندمش و لب به روی لب برگشت

همین کمال رئوفی ست اینکه در حرمش
هنوز گریه نکرده به من طرب برگشت

دلیل گنبد او هست پس نگو امشب
به سمت طوس چرا قبله بی سبب برگشت

نماز واجب اگر بود پس چرا قبله
برای خاطر یک امر مستحب برگشت

جلوتر از همه ی دیگران بهشتی شد
کسی که از حرم تو عقب عقب برگشت

شاعر: مهدی رحیمی

____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

قطره بودیم و هم مسیر شدیم
با ولای علی کثیر شدیم

دست ما نه… نگاه زهرا بود
پای این عشق اگر اسیر شدیم

یا علی گفت و هو کشیدیم و
راوی خطبه ی غدیر شدیم

ذره بودیم و بی نوا بودیم
دم باب الجواد امیر شدیم

سائل وادی خراسانیم
رعیت زیر دِین سلطانیم

شکر، گاهی به سینه آهی هست
ذوق خشکیده از گناهی هست

آخر کار عشق بازی ما
راه باز است و بارگاهی هست

صوت نقاره خانه می گوید:
بی پناهی؟ بیا پناهی هست

سر این سفره ی کرم حتی
جام کوثر اگر بخواهی هست

از سرم شوق و بیم افتاده
گذرم بر کریم افتاده

با نگاهش دوباره خواند مرا
سوی دارالشفاء کشاند مرا

دید تنها و بی کس افتادم
در رواق حرم نشاند مرا

هر کجا گیرِ دام افتادم
ضامنم شد خودش، رهاند مرا

بیشتر از قدیم ها امسال
حرم کربلا رساند مرا

همه جا در پناه او بودم
نائب روی ماه او بودم

ازدحام صفوف یعنی این
بار عام عطوف یعنی این

بین باب الجواد و گنبد شاه…
….ماندن ما، خسوف یعنی این

بیشتر از خودم به فکرم هست
“یا امامَ الرئوف” یعنی این

دم گرفتم هزار و یک دفعه
عاشقیِ حروف یعنی این

می روم پشت پنجره فولاد
بعد از آن هر چه باد، بادا باد

با رضای دل امام رضا
می رسم محفل امام رضا

موج دل را کشید سوی خودش
جذبه ی ساحل امام رضا

بین آب و گل تمامی ما
ریختند از گل امام رضا

چه مقامی رفیع تر از این؟
شده ام سائل امام رضا

بی بهانه، بهانه می گیرم
روضه ای عاشقانه می گیرم

رنگ، از روی باغ افتاده
گیر دام نفاق افتاده

ترسم از خدعه های مأمون بود
گوییا اتفاق افتاده

از عبایش بخوان که چندین بار
در مسیر رواق افتاده

دست و پا می کشد به روی زمین
گوشه ای از اتاق افتاده

لخته های جگر سرازیر است
اشک های پسر سرازیر است

کربلا عطر جان فزا پیچید
خبری بین خیمه ها پیچید

چقدر یاس خوش بوی لیلا
به خودش زیر دست و پا پیچید

پدرش قطعه های اکبر را
وسط سطح یک عبا پیچید

گریه ها کرد و نسخه ی خود را
با دم “…بَعْدَکَ الْعَفٰا” پیچید

آهِ زینب فقط حیاتش داد
قسم خواهرش نجاتش داد

شاعر: محمدجواد شیرازی

اشعار وداع با محرم و صفر – سال ۱۳۹۹

2
اشعار وداع محرم و صفر - سال 1399

شعر وداع محرم و صفر

اگرچه گریه نمودم دو ماه با غمتان
مرا ببخش نمردم پس از محرمتان

لباس مشکی من یادگاری زهراست
چگونه دل کنم از آن؟ چگونه از غم تان؟

بگیر امانتی ات را خودت نگه دارش
که چند وقت دگر می شویم محرمتان

برای سال دگر نه برای فاطمیه
برای روضه مادر برای ماتمتان

دلم بگیر که محکم ترش گره بزنی
به لطف فاطمه بر ریشه های پرچم تان

هزار شکر که از لطف پنجره فولاد
میان حلقه ماتم شدیم هم دمتان

بیا دوباره بخوان روضه های یابن شبیب
که من دوباره بسوزم دوباره با دمتان

چه شام ها که زدی سر به گریه ام اما
مرا ببخش نمردم به پای مقدمتان

شاعر: مهدی نظری

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

عجیب نیست که در سینه غصّه مهمان است
شب فراق شده؛ حرف حرف هجران است

به چشم‌هم‌زدنی این دو ماه هم رفت و
بهار گریه هم امروز رو به پایان است

از این لباس جدا گشتن آنقدر سخت است
که در برابر این هجر، مرگ آسان است

مرا حلال کن آقا که باز زنده‌ام و
هنوز در تن من بین روضه‌ها جان است

محرم و صفر ما تمام می‌شود و
همیشه ابر نگاه تو غرق باران است

تو فاطمیه‌ات این روزها شروع شده
دلت شبیه دل مادرت پریشان است

همیشه کرب و بلاییم ما ولی امشب
کبوتر دلمان مقصدش خراسان است

شاعر: محمدعلی بیابانی

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

از بس که از فراق تو دل نوحه گر شده
روزم به شام قربت و غم تیره تر شده

آزرده گشت خاطرت از کرده های من
آقا ببخش نوکرتان دَردِسَر شده

تنها خودت برای ظهورت دعا کنی
وقتی دعای من ز گنه بی اثر شده

از شام هجر یار بسی توشه می برد
آنکس که اهل ذکر و دعای سحر شده

بودم مریض و روضه ی تو شد دوای من
حالم به لطفتان چقدر خوب تر شده

رفت از نظر محرّم و آقا نیامدی
حالا بیا که آخرِ ماه صفر شده

بعد از دو ماه گریه به غم های کربلا
حالا زمان ندبه به داغی دِگر شده

یَثرب برای فاطمه نقشه کشیده است
یَثرب چقدر بعدِ نبی خیره سر شده

باید که بعد از این به غم مادرت گریست
فصل شروع ماتم خیرُالبشر شده

از شعله های پشتِ در خانه ی علی است
گر آتشی به کرب و بلا شعله ور شده

آن روز اگر به صورت مادر نمی زدند
لطمه دگر به چهره ی دختر نمی زدند

شاعر: جواد پرچمی

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

بوی جدایی می رسد از گریه هایم
بر داغ هجرانت حسین جان مبتلایم

در این دو ماهی که عزادار تو بودم
آیا قبولم کرده ای ای مقتدایم؟

با این گناهان بزرگ و بی شمارم
لایق نبودم تا کنی آقا صدایم

امّا ز لطف و مرحمت دستم گرفتی
از مجلس روضه نکردی تو جدایم

رزق حلالم گریه بر داغ تو بوده
آن اشک هایی که بُوَد آب بقایم

یادش به خیر در اوّلین روز محرّم
سوز دل و اشک و نوا کردی عطایم

یادش به خیر هنگام هیئت بین گریه
حس می نمودم زائر عرش خدایم

یادش به خیر با هر فراز یا حسین جان
کرب و بلایی می شد این حال و هوایم

وقتی به تن کردم لباس مشکی ام را
گفتم دگر وقف شهید سر جدایم

پیراهن احرام حج کربلا را
حالا چگونه از تنم بیرون نمایم؟

دل کندن از روضه برای من چه سخت است
مشکل بُوَد دوری ز هیئت ها برایم

هر ساله مزد نوکری ام را حسین جان
می گیرم از دست علی موسی الرّضایم

آقا به حق مادر پهلو شکسته
امضا نما دیگر برات کربلایم

شاعر: محمد فردوسی

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

اندازه دوماه عزا غم گرفته ام
چشمم گواه این دل ماتم گرفته ام

پیراهن سیاه تنم را شب فراق
بر سینه ام نهاده و محکم گرفته ام

صاحب عزا بیا که سراغ تورا دوماه
با قطره های جاری اشکم گرفته ام

یک روز مثل چشم تو خون گریه می کند
این دیده های ابری شبنم گرفته ام

هرروز پا به پای تو در بین روضه ها
با نوحه خوان هیئتمان دم گرفته ام

تا فاطمیه دست دلم را رها مکن
من با غم تو انس دمادم گرفته ام

امشب بیا و کرب و بلای مرا بده
دست دخیل بر نخ پرچم گرفته ام

این عطر کربلاست که از مشهدالرضاست
امشب دوباره شور محرم گرفته ام

شاعر: محمدعلی بیابانی

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

پايان ماه روضه شده ، غم گرفته ام
هيئت تمام گشته و ماتم گرفته ام

بعد از دو ماه گرفت صدا هاي ذاكران
تازه دلم شكسته شده دم گرفته ام

بعد از دو ماه كه در مطبت هستم اي طبيب
از درد عشق گفتم و مرهم گرفته ام

مرهم براي درد دلم اشك روضه بود
اينگونه بوده اشك دمادم گرفته ام

شبها چقدر گم شده ام بين كوچه ها
وقتي سراغ هيئت و پرچم گرفته ام

از مادرت بپرس ، نوكريم را قبول كرد ؟
آيا برات كرببلا هم گرفته ام ؟

افسوس مي خورم كه زخيرات سفره ات
از دست مهر مادرتان كم گرفته ام

دلتنگ مي شوم به خدا بر محرمت
خرده مگيريم زچه ماتم گرفته ام

اي روضه خوان ادامه بده اشك و آه را
شعر وداع نه ….. شور محرم گرفته ام

شاعر: یاسر مسافر

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

دو ماه زندگی ام خرج روضه های تو بود
سلامِ روز و شبم سمت کربلای تو بود

دلیل سجده ی ما تربت تو بود فقط
دلیل گریه ی ما مجلس عزای تو بود

نگاه کن به دلی که تپیده با غم تو
دلی که در همه حالات مبتلای تو بود

شبی برای گدایان خود دعا کردی
خدا هر آنچه به ما داد از دعای تو بود

نوشته اند که جبریل هم دلش می خواست
به جای این همه منصب، فقط گدای تو بود

تویی که نور خداوند در تو جلوه نمود
تویی همان که خداوند خونبهای تو بود

چگونه سمت خداوند پر زدی که زمین
سه روز بعدِ تو، دنبال رد پای تو بود

میان گودیِ گودال سجده می کردی
زمین کرببلا محو ربنای تو بود

شاعر: احسان نرگسی

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

بوی فراق می دهد این گریه های من
ماتم گرفته شال سیاه عزای من

شرمنده ام که از غم زینب نمرده ام
آقا ببخش در گذر از این خطای من

با زعفران شهر خراسان نمی شود؟
رنگی دهی امام زمان بر حنای من؟

از بس که پای طشت طلا گریه کرده ام
چیزی نمانده مثل شما از صدای من

با نوحه های این دهه ی آخر صفر
شب ها چقدر سینه زدی پا به پای من

ای خوش حساب مزد مرا زودتر بده
بعد از دو ماه چه شد کربلای من؟

سر زنده ام به عشق حسن، خضر گریه ام
این چشم خیس،چشمه ی آب بقای من

من غصه ی بهشت خدا را نمی خورم
جایی گرفته حضرت زهرا برای من

شاعر: وحید قاسمی

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

من با لباس مشکی تان خو گرفته ام
از طینت پلید خودم رو گرفته ام

با قایق شکسته ی اشک دو دیده ام
بر ساحل عزای تو پهلو گرفته ام

بهر غبار روبی فرش عزایتان
در این دو ماه از مژه جارو گرفته ام

از صحن روضه های پر از عطر سیب تان
شکر خدا حسین کمی بو گرفته ام

هر سال مزد نوکریم آخر صفر
از دست سبز ضامن آهو گرفته ام

شاعر: وحید قاسمی

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

هر آن چه گریه بریزم به قلب شعله ورم
دوباره سر شود آتش از آتش جگرم

غم فراق تو و هجر این دو ماه عزا
دو غصه می شود و بیشتر زند شررم

نمی کند دل من باور ای حبیب دلم
تمام می شود امشب محرم و صفرم

بیا ببخش مرا قول می دهم دیگر
که جان سالم از این روضه ها به در نبرم

کبوترانه ببین جلد بام گریه شدم
از این به بعد کجا سر کنم کجا بپرم؟!

تو چشمه چشمه خروشی منم که خاموشم
تو گریه می کنی و این منم که بی خبرم

مرا جدا نکن از جامه عزا آقا
اگر جدا شوم از روح خویش محتضرم

مقیم روز و شب کوی روضه بودم من
بدون روضه درین روزگار در به درم

خدا کند که زمان زودتر گذر کند و
برای فاطمیه جامه عزا بخرم

بیا و امشبی از مشهد الرضا آقا
به کربلا برسانم مرا ببر به حرم

شاعر: محمدعلی بیابانی

____________________________

شعر وداع محرم و صفر

از بس که از فراق تو دل نوحه گر شده
روزم ز شام غربت و غم تیره تر شده

آزرده گشت خاطرت از کرده های من
آقا ببخش نوکرتان دَردِسَر شده

تنها خودت برای ظهورت دعا کنی
وقتی دعای من ز گنه بی اثر شده

از شام هجر یار بسی توشه می برد
آنکس که اهل ذکر و دعای سحر شده

بودم مریض و روضه ی تو شد دوای من
حالم به لطفتان چقدر خوب تر شده

رفت از نظر محرّم و آقا نیامدی
حالا بیا که آخرِ ماه صفر شده

بعد از دو ماه گریه به غم های کربلا
حالا زمان ندبه به داغی دِگر شده

یَثرب برای فاطمه نقشه کشیده است
یَثرب چقدر بعدِ نبی خیره سر شده

باید که بعد از این به غم مادرت گریست
فصل شروع ماتم خیرُالبشر شده

از شعله های پشتِ در خانه ی علی است
گر آتشی به کرب و بلا شعله ور شده

آن روز اگر به صورت مادر نمی زدند
لطمه دگر به چهره ی دختر نمی زدند

شاعر: جواد پرچمی

 

اشعار مرثیه امام رضا (ع) – سال ۱۳۹۹

0
اشعار مرثیه امام رضا (ع) - سال 1399

شعر مرثیه امام رضا (ع)

آخر ماه صفر، اول ماتم شده است
دیده‌ها پر گهر و سینه پر از غم شده است

آه ای ماه، که داری به رخت گرد ملال!
خون دل خوردن خورشید، مسلّم شده است

آخر ای ماه سفر کرده که سی روزه شدی
رنگ رخسار تو، همرنگ محرّم شده است

عرشیان، منتظر واقعه‌ای جان‌سوزند
چشم قدسی نفسان، چشمهٔ زمزم شده است

شب تودیع پیمبر، شهدا می‌گفتند:
آه از این صبح قیامت، که مجسم شده است

تا که بر چیده شد از روی زمین سایهٔ وحی
آسمان، ابری و آشفته و درهم شده است

مجتبی گلشنی از لاله به لب، کرد وداع
داغ او، داغ دل عالم و آدم شده است

باغ، لبریز شد از زمزمهٔ یاس کبود
لاله، دل تنگ‌تر از حجلهٔ ماتم شده است

میهمانی، که خراسان شد از او باغ بهشت
میزبان غم او عیسی مریم شده است

از همان روز، که زد سکّه به نامش در طوس
شب، پی کشتن خورشید مصمم شده است

تا بسوزد دل ذریهٔ زهرای بتول
زهر در ساغر انگور فراهم شده است

راستی تا بزند بوسه بر ایوان طلا
کمر چرخ به تعظیم شما خم شده است

پایتخت دل صاحب‌نظران است این‌جا
مشهد انگشت‌نمای همه عالم شده است

گر چه بسیار خطا دیده‌ای از ما، اما
سایهٔ مهر تو، کی از سرِ ما کم شده است؟

گر چه من ذرّهٔ ناقابلم ای شمس شموس!
باز پیوند من و عشق تو محکم شده است…

شاعر: محمدجواد غفورزاده

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

مانند مادرت شده ای، قد خمیده ای!
آقا چرا عبا به سرِ خود کشیده ای !؟

با درد کهنه ای به نظر راه می روی!؟
مانند فاطمه چقدر راه می روی!

خونِ جگر به سینه، به اجبار می دهی
راهی نرفته! تکیه به دیوار می دهی

داغ غریبی تو، نمک بر جگر زند
خواهر نداشتی که برایت به سر زند

اینجا مدینه نیست، چرا دلخوری شما !؟
در کوچه های طوس،زمین می خوری چرا ؟

با «یاعلی» به زانوی خسته توان بده
خاک لباس های خودت را تکان بده

مقداری از عبای شما پاره شد، ولی…
نیزه نزد کسی به تو از کینه ی علی

اینجا کسی به پیرهن تو نظر نداشت
فکر و خیال گندم ری را به سر نداشت

اینجا کسی به غارت انگشترت نرفت
چشمی به سمت مقنعه ی خواهرت نرفت

شاعر: وحید قاسمی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

از سوز زهر خسته و از پا نشسته ام
چشم انتظار مقدم زهرا نشسته ام

پا میکشم به خاک و امانم بریده است
یاد اجل – به یاد مداوا نشسته ام

میبینمش که از غم من گریه میکند
اشک جواد را به تماشا نشسته ام

دور از مدینه وتک وتنها عجیب نیست
با قصد پر کشیدن از اینجا نشسته ام

اشک من و جواد و دو چشمان مادرم
در حجره گوئیا که به دریا نشسته ام

شاعر: محمدحسن بیات لو

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

السلام ای چشمه ی فیض و سعادت السلام
هشتمین نورِ خدا برجِ ولایت السلام

السلام ای جلوه ی وَ الطُورِ سِنین السلام
آیه های روشنِ طاها و یاسین السلام

السلام ای ماهِ تابان کوکبِ اقبال ما
آن طلوعِ آستانت قبله ی آمالِ ما

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی مشهدت
جان به قربانِ تو و صحن و سرا وُ مرقدت

زنده ایم از برکتِ مِهر و ولایت یا رضا
چشمِ ما روشن از آن گنبد طلایت یا رضا

در بغل گیریم ضریحِ با صفایت یا رضا
یک زیارت سهمِ ما پایینِ پایت یا رضا

فخرِ ما این بس تو باشی سید و مولای ما
برکتِ دنیای ما وُ شافیِ عقبای ما

ای امام نور و رحمت منبعِ فیضِ خدا
گلشنِ مِهر و محبت مظهرِ جود و سخا

تو به امرِ حق شدی راهی بسوی خاکِ طوس
مقدمت بر چشمِ ما ای حضرتِ شمس الشموس

اقتدار کشورِ ایران همه از نامِ توست
روزیِ ایرانیان از سفره ی انعامِ توست

گر چه گشته دارِ غربت منزل و ماوای تو
شد ولی در قلبِ هر جان حقیقت جای تو!

شاعر: هستی محرابی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

به فکر کربلا بودم در اوردم سر از مشهد
بخوانم هرنفس باشوق بار دیگر از مشهد

اگر که میل حج دارم چه جایی بهتر از اینجا
اگر قصد سفر کردم چه جایی بهتر از مشهد

امیدی به من و این طبع خشکیده نبود اما
به لطفش برده ام با خود غزل های تر از مشهد

گره روی گره زد تا که بخت خواهرم وا شد
سحر شد هر شبم با خاطرات مادر از مشهد

“پدیده” این نمایشگاه الطاف خداوندی ست
ندیدم شهر زیبایی تماشایی تر از مشهد

برادر صبح و ظهر و شب به سوی قم نظر دارد
چرا که چشم خود را برندارد خواهر از مشهد

“به جان مادرت زهرا قسم” رد خور ندارد که
نرفتم دست خالی با نگاهی مضطر از مشهد

اگر روزی شود تنها بلیط رفت میگیرم
چرا که قصد برگشتن ندارم دیگر از مشهد

شاعر: علیرضا خاکساری

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

بس که پر کرده فضای صحن را فرياد ها
نيست پيدا در حريمت های و هوی باد ها

کوربيناشد، فلج پا شد،گداروزی گرفت
پشت هم رخ می دهد اينجا از اين رخداد ها

جمله ای تکرار شد ، هرصحن را پرکرده است:
(کار من با گوشه ی چشم تو راه افتاد) ها

هر کسی در اوج ناآرامی آمد تا حرم
غبطه ها می خورد بر آرامش نوزاد ها

می شود حس کرد از فيروزه کاری های صحن
حسرت ديوار ها را بر دل شمشاد ها

از شفای درد پشت پنجره فهميده أم
نرم شد از اشک زائرها دل فولاد ها

فرق دارد درحرم هرفصل حال زائران
تيرها و مهرها ، اسفندها ، مردادها

دختری آمدبه گوهرشاد ، گوهرشاد شد
ياعلی موسی الرضا گفتند گوهرشاد ها

ضامن آهوشدی ، صياد آهو را رهاند
شک نمی کردند در خوش قولی أت صيّاد ها

شاعری پرسيد:من هم سهم دارم در حرم؟
پاسخش را داد آقا با حسن خوشزاد ها

هرکسی دعبل نخواهد شد ولی اين شعر هم
می تواند حک کند نام مرا در ياد ها

پايتخت کشور دلهاست شهر مشهد و
مانده حسرت در دل تهران و عشق آباد ها

شاعر: مجتبی خرسندی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

ای که مرآت خدایی مددی حضرت سلطان
معدن جود و سخائی مددی حضرت سلطان

هر گدائی که به سویش بنمایی تو نگاهی
رسد آخر به نوایی مددی حضرت سلطان

تو نگفته بدهی حاجت و این رسم رئوف است
مهد احسان و عطایی مددی حضرت سلطان

چه شهیدان که گرفتند برات از حرم تو
که حبیب شهدایی مددی حضرت سلطان

روضه‌های سحر کوی تو دارد چه صفایی
صاحب هر چه بکائی مددی حضرت سلطان

قبله ی کعبه تویی جملۀ شاهان سگ کویت
کی تو حج فقرایی مددی حضرت سلطان

پرچم سبز سر گنبد تو هادی عشق است
چون کند قبله نمایی مددی حضرت سلطان

تحت آن قبه ی زردت که بود عرش الهی
گریه دارد چه صفائی مددی حضرت سلطان

بی خود از خود شده دل هر دمی آید به حریمت
بشود کرببلائی مددی حضرت سلطان

زیر ایوان طلایت چو نجف غرق غرورم
شهریار دو سرائی مددی حضرت سلطان

شاعر: قاسم نعمتی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش
یعنی امروز ست روزِ ناله‌هایِ آخرش

هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت
میکشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش

رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی
بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش

او زمین می‌خورد و میخندید بر حالش عدو
این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش

صحنۀ جان دادن او روضۀ مستوره شد
حجره در بسته میداند چه آمد بر سرش

بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن
خادمش دید و ولی هرگز نمیشد باورش

یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت
از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش

کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود
قلبِ شاعر آب شد در این سه بیت آخرش

هر چه قدر آغوش خود واکرد اکبر جا نشد
تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش

تا قیامت هم نمیفهمند اهل معرفت
از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش

آنکه حتّی تارِ مویش را ندیده جبرئیل
دست بُرده بر سرِ نعش علی بر معجرش

شاعر: قاسم نعمتی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

ببین دربار سلطان را
ببین آیینه بندان را

میان اشک زائرها
ببین لبهای خندان را

یکی با حالت محزون
یکی دیوانه و مجنون

یکی بعد از شفای خود
صدا میزد رضا ممنون

در این شور و هیاهو ها
در این انبوه آهو ها

در این ایوان در آن ایوان
صدا و ذکر یا هو ها

من آن زاغ پریشانم
که بسته با تو پیمانم

کنار دست زائر ها
زیارت نامه میخوانم

به عشقت مایلم کردی
مرا خونین دلم کردی

در این مجموعه ی مستی
چو مجنون عاقلم کردی

دلی آلوده آوردم
ز غم فرسوده آوردم

برای بی ریا سازی
به این محدوده آوردم

خوشا ساعات باران را
تمنای فقیران را

و صد در صد نظر داری
رضا هر جای ایران را

به عشقت پیر می آید
گرسنه ، سیر می آید

به راه پر ز نور تو
پر از تاثیر می آید

ببین آهوی رامت را
که بر لب برده نامت را

خلاصه باز قسمت کن
اذان صبح و شامت را

شاعر: روح الله دانش

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

ای تو شفای عالم امکان دوا بده
قدری به خانه ی دل ما هم صفا بده

ما را بلا گرفته بیا ای دوای درد
حرزی برای خاطرِ دفعِ بلا بده

مثلِ کبوترانِ رهای حریمِ خود
بال و پَرِ پریدن ما را جدا بده

باب الجواد شد که چه بهتر، اگر نشد
اذنِ ورود را ، تو ز باب الرضا بده

ما را شبیهِ شیخِ بهایی و عاملی
یک گوشه در حریمِ ملوکانه جا بده

آقا دعا بکن که ابا صلت تو شویم
ای بهترین بهانه به ما هم بها بده

ما عاشقانت از تو چه پنهان پر از غمیم
ما را نجات از این غمِ بی انتها بده

اصلا مگر نه اینکه زکات امر واجب است
آقا زکات زندگی ات را به ما بده

ما بر ضریحِ پاک شما سبز بسته ایم
لطفا به ما زیارت کرب و بلا بده

ما خاکِ پای زائرِ سلطانِ مشهدیم
از ما بگیر خاک و به جایش طلا بده

تنها میان خیلِ گناهان رها نکن
دل را به لطفِ نورِ وجودت جلا بده

ماها شنیده ایم رضا حضرت وفاست
پاسخ به بی وفایی مان با وفا بده

دل خون و دل شکسته و دل تنگ و دل پُریم
جان جوادت این دل ما را شفا بده

شاعر: وحید اشجع

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

شاید عیار دل به خلوص قدیم نیست
عقلم برای درک مقامت فهیم نیست

ریزه خور مرام تو هستیم گرچه دل
لایق برای نوکری این حریم نیست

راهم بده که توبه کنان باز آمدم
نزد کریم، هیچ خطایی عظیم نیست!

افسوس می خورد دل بی تاب من چرا ؟؟
در خادمی صحن و سرایت سهیم نیست!؟

افسوس می خورد که چرا چون کبوتران
در سایه سارِ گنبد زردت مقیم نیست؟

شاعر: محسن زعفرانیه

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

آسمان است و خسوف قمرش معلوم است
غربت بی حد او از سفرش معلوم است

کوله بار سفر آخرتش را بسته
از مناجات و نماز سحرش معلوم است

موی آشفته و اوضاع به هم ریخته اش
با عبایی که کشیده به سرش معلوم است

دو قدم راه نرفته چقدر می افتد
ناتوان بودنش از زخم پرش معلوم است

به زمین خوردن او ارثیه ی مادری است
درد پیچیده به پهلوش اثرش معلوم است

وسط حجره ی در بسته به خود می پیچد
اثر زهر به روی جگرش معلوم است

خواهرش نیست ببیند چه سرش آمده است
ولی از حالت بغض پسرش معلوم است

لب او سرخ شد اما به خدا چوب نخورد
مجلس شام به چشمان ترش معلوم است

روی خاک است ولی زیر سم اسب نرفت
روضه ی عصر دهم در نظرش معلوم است

شاعر: محمد فردوسی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

ضریحِ تو پُر از نجوای دلهای پریشان است
که اشکِ دیده در بحرِ امانت موجِ حیران است

اگر یک شاخه نورت بینِ خوبان منتشر گردد
پَرِ پرواز تا افلاک اِقامتگاهِ آنان است

حرم را کرده عطرآگین تبسم های شیرینت
مرا مجنونِ خود کردی تو با الطافِ دیرینت

تمامِ دست ها بالا نهالِ آرزوها گل
درونِ صحن می پیچد صدای سبزِ آمینت

سکوتِ چشم ها امشب شده از اشک، آیینه
صدا می آید از سمتِ حرم در خلوتِ سینه

نسیمِ زندگی جاریست از سوی ضریحِ تو
که از خود می رود هر دم رواقت عنبرآگینه

از این آفاق می خواهم دوای زخمِ مبهم را
که بیش ازاین ندارد شانه هایم تابِ این غم را

چنان میسوزم از آهی که هردم شعله می گیرد
نگاهی کن که در آن دیده ام درمانِ دردم را

تویی زیباترین احساسِ من در باورِ جانم
من از این فاصله می گیرم از عطرِ تو درمانم

زبانم مستِ تکرارِ رضا جانم رضا جان است
در این آیینه می بینم بهشتِ جانِ جانانم

هر آنکس که نمک گیرِ سرِ خوانِ شما باشد
دگر در حلقه ی زلفت اسیر و مبتلا باشد

یکی دیدم دعا می کرد با جان و دلی عاشق
خوشا آن دل که در عمرش گرفتارِ رضا باشد

دلم لبریز از خواهش که غرقم در نگاهِ تو
چه پنهان از تو که گشتم اسیرِ چشمِ ماهِ تو

تو جانی ای کریم اِبنِ کریمان ای سفیرِ عشق
که آهوها رهای تو که مسکین در پناهِ تو

همین که می رسم تا اوجِ صبحِ پنجره فولاد
لبم دریای خاموش و نگاهم کوهی از فریاد

دلم خورشید میخواهد فقط از جنسِ لبخندت
از این مشرق ترین نقطه به آن مغرب ترین میعاد

شاعر: هستی محرابی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

سلام ای مشهدِ تو کربلای ما، غریب آقا
تویی روحِ مناجات و دعای ما، غریب آقا

سلام ای جان، وجودت گل، دمت باران، نگاهت عشق
دعا کن حضرتِ دریا برای ما، غریب آقا

نگاهم شمعِ گریانِ همه صحن و سرای توست
نگاهت التیامِ زخم های ما غریب آقا

گرفتار آمدیم، امّا کنارِ پنجره فولاد
افق را می شکافد هر نوای ما غریب آقا

به هر کنجِ ضریحِ تو ، ز سوزِ دل دعا کردیم
تو آمین گوی دستانِ گدای ما غریب آقا

اجابت را فقط امشب ز چشمانِ تو میخواهیم
یقیناً که تویی حاجت روای ما غریب آقا

فدای قلبِ محزونت. فدای چشمِ پُر خونت
حرم مَملوِ ذکرِ یا رضای ما غریب آقا

طلوعِ مشرقِ خورشید از سمتِ نگاهِ توست
تویی تو هدیه ی باغِ خدای ما غریب آقا

به اشکِ چشمِ هر زائر به آن بغضِ فرو مانده
به لطفت می دهی عطرِ شفای ما غریب آقا

در این دنیای وانفسا گرفتاریم و سرگردان
بوَد دستت فقط مشکل گشای ما غریب آقا

اگر جا مانده ایم از اربعین جَدِ تو، امّا
کشاندی سمتِ مشهد ردِ پای ما غریب آقا

همیشه از ضریحِ تو شرابِ سیب می نوشیم
بده امشب براتِ کربلای ما غریب آقا

به روزِ حشر چون دلها همه مدهوش و حیرانند
شفاعت کن همه جرم و خطای ما غریب آقا

تو عشقی ای شهید ابنِ شهیدان، شافیِ محشر
بده اجرِ تولایت در روز جزای ما غریب آقا

شاعر: هستی محرابی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

شاهی که عرش و آسمانها منبرش بود
خورشیدِ عالم پرتویی از اخترش بود

لعنت به آن انگورِ زهر آلوده ای که…
آتش به جانش زد ، شرر در پیکرش بود

گویا اباصلت از عبا فهمید ، آن دم
وقتی که می آمد عبا روی سرش بود

دستی به پهلو داشت مولا ، آن زمان هم
در فکر آن پهلو شکسته ، مادرش بود

با یادِ عاشورا و اَندر شهرِ غربت
بر رویِ خاک آن جسم پاک و اطهرش بود

آمد جوادش لحظه ی آخر کنارش
لَختی به هوش آمد ، پسر اَندر برش بود

جانم فدای شاه مظلومانِ عالم
آن دم که بر بالایِ نعشِ اکبرش بود

ما را طوافی در حَریمت ، حکم حج است
اینجا گدایت را پناهِ آخرش بود

شاعر: حسن نبی جندقی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

خیلی دلم گرفته از این غربتِ زمان
انگار بغض کرده و تب دارد آسمان

گفتم برایت از غم ِ «إن کنتَ باکیا…»
وقتش رسید و شعله گرفته ست استخوان

یابن الشّبیب داغِ دلم تازه شد بیا…
نوحوا علی الحسین(ع) بگو! روضه ای بخوان

از آن وداعِ سخت بگو! از رقیه(س) که-
با گریه گفت یکسره بابا، نرو! بمان

رفت و زدند سنگ به پیشانی اش چرا؟!
میرفت پشتِ هم چقدَر تیر در کمان

لعنت بر آن سه شعبه که در دست حرمله(لع)
فوراً گرفت سینۂ جدّ مرا نشان

گریه کن و بگو که زمین خورد بیهوا
پیش ِ فرات؛ خسته و لب تشنه جدّمان

از آن تنی که مقصدِ سرنیزه شد بگو
از آن عقیقِ خونیِ در دستِ ساربان

لعنت بر آن که با طرَب و هلهله دوید
تا که سرِ به نیزه به زینب(س) دهد نشان

والله عمّه جانِ مرا پیر کرده بود
زخم زبان و طعنۂ یک عدّه بد دهان

یابن الشبیب از سرِ بازارِ شام نه!
چیزی نگو که قاتل من میشود، بدان!

شاعر: مرضیه عاطفی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

تا زنده تر باشی شکستی قُفلِ جانَت را
شُکرِ خدا آسوده خوردی شوکَرانت را

ای جان فدای آبِ سقاخانه ات ،‌ صدشُکر
که تشنگی برآن نشد گیرَد توانت را

شکرِخدا نه خیزران بوسیده رویت را
نه نَعلِ اسبی خُرد کرده استخوانت را

وقتی که جان دادی جوادَت نیز پیشت بود
هرگز ندیدی ارباً اربایِ جوانت را

آقای خوبم خواهَرَت در شهرِ قُم دیده ست
مهمان نوازی های گرمِ میزبانت را

از بام ها گل بر سر معصومه(س) می بارید
این ماجرا بیچاره کرده روضه خوانت را

نه مَعجری غارت شده نه صورتی نیلی
نه طعنه ای آزرده کرده کودکانت را

خورشیدِ هشتُم رفتی اما شکرِ این باقیست
غرقِ شفق هرگز ندیدم آسمانت را

مَن کربلا بودم همین ده روزِ پیش آقا
از بس که می خواهم تمامِ خاندانت را

ای کاش می شد تا که جارو می کشیدم من
با مُژه ام از کربلا تا آستانت را

در آخرِ ماهِ صَفر شورِ سفر داریم
برما بیفکن آن نگاهِ مهربانت را

ای عشق! مشهد لازمیم و باز لطفی کن
مهمان خود کن بارِ دیگر دوستانت را…

شاعر: محسن کاویانی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

آخر ماه صفر شد قلب من پر زد حرم
بین این سیل گرفتاری دلم سر زد حرم

هر چه گشتم غیر مشهد سر پناهی را، نبود
هیچ فردی مثل سلطانم رضا آقا نبود

گرچه دورم باز با عشقت هوایی میشوم
باز با دل راهی صحن و سرایی میشوم

آن سرایی که در آن شاه و گدا مثل هم اند
آن سرایی که گنهکاران و زاهد درهم اند

در دلم میریزیم این سوز دل و فریاد را
در بغل میگیرم آخر صحن گوهرشاد را

می‌نشینم گوشه ای از صحن، بین مرقدت
چشمهایم خیره می‌گردد به سمت گنبدت

هرچه غم دارم همان لحظه فراموشم شود
حسِّ گرمیِّ نگاهت بین آغوشم شود

مرده ای بودم میان صحن تو احیا شدم
قطره ای بودم به اعجاز شما دریا شدم

عادتم این است جای خواندن ذکر و دعا
می‌شوم غرق نگاه سوز و حال زائرا

زائری غرق امین الله بود و زمزمه
(س) دیگری میداد آقا را قسم بر فاطمه

زیر لب میگفت بیمار است آقا مادرم
گر شفایش را دهی می‌آورم او را حرم

دیگری داغ عزیزی داشت بر قلب و دلش
گوییا از دست رفته کل هست و حاصلش

پیرمردی با شکایت آمده بین حرم
می‌نشیند رو به روی چشم سلطان کرم

گریه کرد و شکوه کرد، از عمق دل ناله کشید
طاقتش از دست رفت و اشک امانش را برید

داد زد آقا که راه کربلا را بسته اند
قلب این عشاق با اخلاص را بشکسته اند

اربعین هر سال بین موکبا بودیم ما
با رفیقان بین صحن کربلا بودیم ما

ما غلط کردیم، اما لطف و احسانت کجاست؟
قلب کل زائران در حسرت یک کربلاست

موج غم ما را گرفتار خودش کرده رضا
خسته ایم از این همه بی تابی و رنج بلا

یک نگاهت درد و غم از کل عالم میبرد
ذکر یا سلطان تمام رنج ها را می درد

ضامن آهو بیا و دست ما را هم بگیر
قلبمان شد در میان دام این دنیا اسیر

دست رد بر سینه ات هرگز نخواهد زد خدا
بر ظهور صاحب ما کن دعایی یا رضا(ع)

شاعر: سیدمحمدصدرا صادقی

_____________________________

شعر مرثیه امام رضا (ع)

برای گِرْیِـهْ دلــم یک اِشارِهْ میخواهد
تو هرچه میدهی اما دوباره میخواهد

کنون که راه دلم خوردست به بُنْ بَستَتْ
رهـــا، ز تو نشود راه چــاره میخواهد

میــان دربــدری گـــر به دربِ تو بـخورم
دربدر این سر و وضعش هَمارِهْ میخواهد

از آن دمی که شنیدم دَریــده پیرُهنت
لباس تن بـدنـم پــاره پــاره میخواهد

به هرکسی که رسیدم گدای دست تو بود
که هر که هر چه که دارِهْ نَدارِهْ میخواهد

و من ز نرگس مستت اشاره میخواهم
و دل ز گوشه چشمت نِظاره میخواهد

و هر چه از خم زلفت رسد به جان بخرم
بزن بکش سر من خود شــَراره میخواهد

بجای واژه لُطـــْفُ و کَــرَمْ قلـم از من
نام قَشَنْــگِ رِضــا اِستــعاره میخواهد

به آسمان عمـل چون بداخترم این دل
ز آسمانـیِ گنــبد ستـــاره میخواهد

به پای دل که رسیدم دلم برای ورود
ز کفشْ دارِ حریمت شماره میخواهد

شاعر: وحید کاووسی

 

اشعار مرثیه رسول اکرم (ص) – سال ۱۳۹۹

0
اشعار مرثیه رسول اکرم (ص) - سال 1399

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

لحظه های آخرش بود و به حیدر خیره شد
اشک از چشمش چکید و کنج بستر خیره شد

تا که عزرائیل وارد شد برای قبض روح
بر علی و فاطمه با حال مضطر خیره شد

خوب میدانست بعدش فتنه بر پا می شود
دود و آتش را تصوّر کرد و بر «در» خیره شد

دست هایش را گرفت و سخت بر سینه فشرد
آیه هایی خواند و بر بازوی کوثر خیره شد

روضه از عمق نگاهش داشت جریان میگرفت
پلک زد با ناتوانی؛ سمتِ دیگر خیره شد

آن طرف سر را به زانو داشت غمگین، مجتبی
بر غمش زل زد! به اندوهِ برادر خیره شد

طاقتِ بیتابی و اشک حسینش را نداشت
از نفس افتاد تا چشمش به حنجر خیره شد

رفت تا جایی که زینب بغض کرد از کربلا
تا سرِ بازارِ شهر شام؛ بر «سر» خیره شد

دل ندارم! روضه کاش اینجا به پایان می رسید
وای از وقتی که بر «سر» چشم دختر خیره شد!

شاعر: مرضیه عاطفی

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

کم گریه کن که گریه امانت بریده است
گویا که وقت رفتن بابا رسیده است

حق داری از غمش به سرو سینه می زنی
چون مثل او کسی به دو عالم ندیده است

در روز آخرش چه شده این چنین نبی
جز اهل بیت تو زهمه دل بریده است

بر روی سینه اش حسنین ناله می زنند
اشکش بر ای هر دو زغم ها چکیده است

برگو که مرتضی چه شنیده کنار او
رنگش چنین زطرح مسائل پریده است

اینجا همه برای شما گریه می کنند
چون از سقیفه بوی جسارت وزیده است

این روزها به پشت در خانه ات مرو
گویا عدو که نقشه ی قتلت کشیده است

جان حسین و جان حسن جان مرتضی
کم گریه کن که گریه امانت بریده است

شاعر: کمال مومنی

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

دیگر طبیب بر سر بالین نیاورید
بالینِ من حسین و حسن را بیاورید

این شرحِ صدر، مرهمِ جان کَندَنِ من است
از سینه ام حسینِ مرا از چه می برید؟

ای نور دیدگانِ من این گونه بی قرار
امروز بر رسول گریبان چه می درید؟

روزی رسد که هر دو جگر پاره می شوید
با این که در بهشت شما هر دو سرورید

بوسه اگر به روی لبان شما زنم
روزی ز تشتِ خون، جگر، سر بر آورید

زهرای من! تو اِذنِ دخولِ اَجَل بده
زیرا خدا به غیر تو کوثر نیافرید

او که دری به غیرِ درِ خانه اَت نزد
داند خدا مرا به ولای تو پَروَرید

تا می شود، حبیبۀ من پشت در نرو!
زود است، استغاثه کنان پشت این درید

ای دشمنان فاطمه از من حیا کنید!
بعد از پدر چه بر سر این دختر آورید

دور مرا کسا، بگیرید دخترم!
آخر شما تمامِ امید پیمبرید

بنشین علی! که خوب به رویت نظر کنم
آری خدا جمال تو از خویش آفرید

نعش مرا شبانه چو غسل و کفن کنی
مخفی ز بی کفن کَفَنم را بیاورید

حالا که من وصیّت یک عمر می کنم
کاغذ قَلم برای نوشتن بیاورید

شاعر: محمود ژولیده

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

مثل یک سایه چه زود از سرِ این خانه گذشت
چه غریبانه ، غریبانه ، غریبانه گذشت

چشم را بست ولی صبر نکردند این قوم
پیشِ او بود علی صبر نکردند این قوم

ای دل از غربتِ این لحظه ی تشییع بگو
از غریبانه ترین لحظه ی تشییع بگو

او غریبانه ترین لحظه ی رفتن دارد
روضه ی رفتن او گفتن و گفتن دارد

اندک اندک اثرِ زهر به جانش اُفتاد
رویِ دامانِ علی بود توانش اُفتاد

شهر در مکر و سکوت است علی تنها شد
یک تنه گرم حنوط است علی تنها شد

یک طرف داشت علی آب به پیکر می ریخت
یک طرف داشت جماعت سرِ مادر می ریخت

آب غسلش به تنش بود که هیزم پُر شد
شعله پیچید به در نوبتِ یک چادر شد

بدنش روی زمین بود به زحمت اُفتاد
وای ناموس علی بینِ جماعت اُفتاد

در عزای پدرش بود که سیلی را خورد
سوگوار پسرش بود که سیلی را خورد

تا که مولا کفنش کرد زنش را کُشتند
تا کفن روی تنش کرد زنش را کُشتند

دست بر پهلوی خود داشت پرش خورد به در
درد پهلو که خَم اش کرد سرش خورد به در

شاعر:حسن لطفی

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

گرفته بوی شهادت شب وفاتش را
بیا مرور کن ای اشک خاطراتش را

مورخان بنوشتند با سرشک یتیم
هجوم درد به سر تا سر حیاتش را

سه سال شعب ابیطالب و شکنجه وبعد
چقدر مرگ خدیجه فسرد ذاتش را

چه سنگها که بر آیینهُ وجودش خورد
چه طعنه ها که ابوجهل زد صفاتش را

برای غارت جانش قریش خنجر بست
ولی خدای علی خواسته نجاتش را

دلش چو ماه شکست و دو نیم شد اما
ندید سبزی یِ باران معجزاتش را

حرا شروع رسالت غدیرخم پایان
ادا نمود تمامی یِ واجباتش را

…وبعد غیر علی هر که رفت در محراب
شنید نعرهُ ( لا تقربو الصلاتش ) را

شاعر: میثم مومنی نژاد

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

من که این گونه پدر محو تماشای توأم
دخترت فاطمه ام غمزده زهرای توأم

گریه ام را بنگر خنده بزن بر رویم
باغبانا نه مگر من گل زیبای توأم

دم آخر سخنی گوی تسلایم بخش
زان که افسرده چو آیینه ی سیمای توأم

بارها از شفقت دست مرا بوسیدی
وینت آواز که من ام ابیهای توام

حالیا دست به پیش آر که بوسم دستت
من که پرورده ی این دست توانای توأم

پاسخش داد نبی کای گل زیبای پدر
از همه بیش به فکر تو و غم های توأم

بعد من باز شود باب ستم بر رویت
سخت امروز در اندیشه فردای توأم

صبر کن زآن چه رسد بر تو و بر جان علی
بس جگر سوخته بهر تو و مولای توأم

بینم آن شعله و دیوار و در و اندر بین
شاهد زمزمه ی وا ابتاهای توأم

لیکن از عترت من زودتر آیی به برم
در جنان منتظر دیدن سیمای توأم

شاعر: استاد سیدرضا مؤید

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

اي غريب وطن يابن رسول ا…
سيدي يا حسن يابن رسول ا…

اي که خون شد دلت همسرت قاتلت
يا حسن يا حسن امام مظلوم

تو که حکم خدا از سخنت ريخته
ز چـه خون دلت از دهنت ريخته

اي به ماه صفر پاره پاره جگر
يا حسن يا حسن امام مظلوم

تو که جز لطف و جز کرم نداري حسن
در مـدينه چـرا حـرم نـداري حسن

شاهد صبر تو غربت قبر تو
يا حسن يا حسن امام مظلوم

غمت از کودکي آتشِ دلها شده
شاهـدم چادر خاکي زهرا شده

در دل کوچه‌ها با دلت شد چه‌ها
يا حسن يا حسن امام مظلوم

روز تشييع تو خون دل ياران شده
تنت از تيـر کينـه لالـه‌باران شده

پيش چشم حسين آن شه عالميْن
يا حسن يا حسن امام مظلوم

قبر بي زائرت شد سند غربتت
اشک مهدي روان در حرم خلوتت

شيعه گويد مدام به مزارت سلام
يا حسن يا حسن امام مظلوم

شاعر: ؟؟؟؟

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

زهرا به خانه و ملک الموت پشت در
از بهر قبض روح شریف پیامبر

از هیچ کس نکرده طلب اذن و ای عجب
بی اذن فاطمه ننهد پای پیش تر

با آن که بود داغ پدر سخت، فاطمه
در باز کرد و اشک فرو ریخت از بصر

یک چشم او به سوی اجل چشم دیگرش
محو نگاه آخر خود بود بر پدر

اشک حسن چکیده به رخسار مصطفی
روی حسین بر روی قلب پیامبر

دیگر نداشت جان که کند هر دو را سوار
بر روی دوش خویش به هر کوی و هر گذر

زد بوسه ها به حلق حسین و لب حسن
از جان و دل گرفت چو جان هر دو را به بر

هر لحظه یاد کرد به افسوس و اشک و آه
گاهی ز طشت و گاه ز گودال قتلگاه

شاعر: ؟؟؟

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است
دیدم شروع محشر کبرای دیگر است

گردون شده سیاه و فضا پر زدود و آه
تاریک تر ز عرصه تاریک محشر است

گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین
اشک عزا به دیده زهرای اطهر است

گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر
دیدم که روز، روز عزای پیمبر است

پایان عمر سید و مولای کائنات
آغاز دور غربت زهرا و حیدر است

قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر
اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است

روی حسین مانده به دیوار بی کسی
چشم حسن به اشک دو چشم برادر است

ای دل بیا و گریه زینب نظاره کن
مانند پیروهن جگر خویش پاره کن

شاعر: ؟؟؟؟

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

ای امت رسول، قیامت به پا کنید
لبریز، جام دیده ز اشک عزا کنید

در ماتم پیمبر و تنهایی علی
باید برای حضرت زهرا دعا کنید

داغ پیغمبر است و بلایی‌ست بس عظیم
حیدر غــریب گشتـه و زهـرا شده یتیم

ختم رسل به سوی جنان می‌کند سفر
جان جهانیان ز جهان می‌کند سفر

ریزید خون ز دیده که در آخر صفر
کز پیکر وجود، روان می‌کند سفر

دریای اشک، ملک خداوند سرمد است
بــاور کنیــد روز عــزای محمّد است

جان جهان ز پیکر هستی جدا شده
خاموش، شمع محفل نورالهدی شده

ملک خداست غرق در اندوه و اضطراب
واویلتا عزای رسول خدا شده

عالم ز دود فتنه سیه‌پوش می‌شود
حقّ علـی و آل، فـراموش می‌شود

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

ای در هوای ماتم تو عرش، سوگوار
ای در غم تو چشم سماوات، اشکبار

اسلام در مصیبت تو می شود یتیم
دین در فراق روی تو بی تاب، بیقرار

ما را در اوج گنبد خضرای خود ببر
تا روی گنبدت بنشینیم چون غبار

هرگز ز یاد حضرت زهرا نمی رود
چشمی که شد ز ماتم تو ابر نوبهار

رفتی و از مدینه ی تو رفت دلخوشی
کوچید مرغ عشق و محبت از آن دیار

سر زد پس از تو ای به همه خلق مهربان
از امت تو آنچه نمی رفت انتظار

هرچند از تو غیر محبت ندیده بود
اما به اهل بیت تو بد کرد روزگار

گلچین رسید و بعد تو خشکید پشت در
یاسی که مانده بود ز باغ تو یادگار

گر می گرفت آتش کینه به خانه و
می رفت سمت پهلوی گل دست های خار

آن دست که به بازوی زهرا قلاف زد
انداخت دور گردن مولا طناب دار

در بین کوچه باز همان دست آمد و
دیوار کوچه خون شد و افتاد گوشوار

شاعر: محمدعلی بیابانی

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

وقتی که دردهایت آرامشم بهم زد
رفتی و بی تو داغت تقدیر را رقم زد

رفتی خوشی پس از تو نامِ مرا قلم زد
در شامِ شک و شبهه تابانده‌ای یقین را

نوری و نور کردی تاریکیِ زمین را
اَبری و آب دادی این خشک سرزمین را

از اول قیامت تا آخرین دقایق
ماندی و ساختی با نامردمی منافق

ماندی که تا بسازی این چند مرد عاشق
کارِ علیست کارَت کارِ تو کارِ حیدر

هشتادوچار غزوه شد کارزارِ حیدر
دینِ تو زد جوانه با ذوالفقارِ حیدر

با التهاب ماندی با اضطراب رفتی
با درد پاشدی و با درد خواب رفتی

دیدم میانِ بستر بابا چه آب رفتی
ماییم و هیچکس نیست لبخندِ شهر پیداست

دیدم که در نگاهت با درد صبر پیداست
اما به پیکر تو آثار زهر پیداست

گفتم دعا بفرما حکمِ قضا بگردان
گفتم بمان و غم را از مرتضی بگردان

“هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان”
تب داشتی و می‌برد این تب توانِ من را

دیدم به روی سینه داری دو جانِ من را
خوابانده‌ای حسین و چسبانده‌ای حسن را

گفتی به انتظارت هستند این جماعت
دارند خنجرِ کین در آستین جماعت

تا پشتِ در بیایند تا آخرین جماعت
با پنجه‌های لرزان دستت نوازشم کرد

تا با علی بمانم چشمت سفارشم کرد
تا پایِ او بسوزم با اشک خواهشم کرد

گفتی به پشت او باش من پیش روش رفتم
دشمن به پشت در بود من روبروش رفتم

آنقدر زخم خوردم تا که زِ هوش رفتم
آتش به خانه می‌زد آتش زبانه می‌زد

آن یک به بازویم زد این یک به شانه می‌زد
او با قلاف شمشیر این تازیانه می‌زد

شاعر: حسن لطفی

______________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

صبر و شکیبایی به هر دردی روا است
جز در غمِ فقدانِ تو ای حضرتِ عشق

بعد از تو چشمِ آسمان را خون گرفته
شد روز و شب گریانِ تو ای حضرتِ عشق

هفت آسمان را در عزای خود نشاندی
داد از شبِ هجرانِ تو ای حضرتِ عشق

ای گوهرِ شب تابِ باغِ آفرینش
آیینه اشک افشانِ تو ای حضرتِ عشق

با مویه های یاسِ تو دل همنوا شد
این جانِ ما قربانِ تو ای حضرتِ عشق

مانده ز بعدت فاطمه در بیتُ الاحزان
آن کوثرِ قرآنِ تو ای حضرتِ عشق

جاریترین نورِ الهی گشته خاموش
حیف از رخِ تابانِ تو ای حضرتِ عشق

رفتی علی با فاطمه تنها نشسته
بر پیکرِ بی جانِ تو ای حضرتِ عشق

معراجِ روحانیِ تو سبز است و روشن
جاوید باد ایمانِ تو ای حضرتِ عشق

نورِ مبین ات تا قیامت مشعلِ ماست
دل در تبِ بارانِ تو ای حضرتِ عشق

بعدِ تو زهرا را به جوی خون نشاندند
شد اولین مهمانِ تو ای حضرتِ عشق

از تشتِ زهر و تشتِ زر زینب گواه است
خون بارد از چشمانِ تو ای حضرتِ عشق

بر آستانِ مهربانِ تو دخیلم
دستِ منو دامانِ تو ای حضرتِ عشق

شاعر: هستی محرابی

 

اشعار اربعین حسینی – سال ۱۳۹۹

6
اشعار اربعین حسینی - سال 1399

شعر اربعین حسینی

این چهل روز عدو سنگ به ما زد بد زد
هر که آمد غم من دید مرا زد بد زد

شد چهل روز نه،انگار چهل سال گذشت
غمت آتش به دل ارض و سما زد بد زد

نرود از نظرم صحنه ی گودال حسین
هر که دور از بدنت بود جدا زد بد زد

پیش چشمان ترم حلقه به دور تو زدند
پیرمردی به تنت آه عصا زد بد زد

من خودم از روی تل دیدم و فریاد زدم
شمر بر پهلوی تو ضربه ی پا زد بد زد

تا درآورد عدو جسم علی را از خاک
سر او را به سر نیزه که جا زد بد زد

یک شب از ناقه زمین خورد یتیم تو حسین
زجر آمد چقدر طفل تو را زد بد زد

نشود قسمت کافر لگد زجر ای کاش
که از آن ضربه عزیز تو صدا زد بد زد

سر بازار به ناموس تو می خندیدند
خصم دانی که چرا طعنه به ما زد بد زد

دشمنی داشت عدو با علی از بدر و احد
که نوامیس تو را در همه جا زد بد زد

شاعر:محمود اسدی

___________________________

شعر اربعین حسینی

بخر مقابل چشمانِ خوب‌ها، بد را
نشان بده به همه لطفِ بیش، از حد را

ببخش؛ حاجتِ من کمتر است از کَرمت
خودت بخواه برایم هر آنچه باید را

مسافر حرمم، روی بال سجاده
سلامِ صبح، به مبدأ رسانده مقصد را

به جمعِ گریه‌کنان، بین ابرها بردی
همان‌که چشمِ خودش را به گریه می‌زد را

شهادتِ نفسم شد دَم حسین حسین
نگیر از لب خشکم فراتِ اَشهد را

کلاغ را چه به پرواز با کبوترها !
همان که هیچ ندیده‌ست، رنگِ گنبد را

بحقّ پای سپاهِ پیاده‌ی حرمت
نگیر، از منِ بد، اربعینِ مشهد را

شاعر:رضا قاسمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

اربعینی در دلم حال و هوایت مانده است
در مشامم عطر سیب روضه هایت مانده است

اربعینی گریه کردم من برایت روز و شب
تا به حالا بر تنم رخت عزایت مانده است

می شود اینجا نسیم کربلا را حس کنم
بین هیئت جلوه ی لطف و صفایت مانده است

لحظه هایم پر شده از ماتمی بی انتها
چون به قلبم حسرت کرب و بلایت مانده است…

مادرم از کودکی من را نمک گیر تو کرد
هر که نذری خورد عمری مبتلایت مانده است

شاعر:محسن زعفرانیه

___________________________

شعر اربعین حسینی

برخیز گلم خواهرِ تو از سفر آمد
از شامِ بلا زینبِ خونین جگر آمد

برخیز ببین خواهرت از بندِ اسارت
با آهِ دلِ سوخته و چشمِ تر آمد

او مضطر و ماتم زده از پیشِ رقیه
آن مرغکِ پژمرده ی بی بال و پَر آمد

گر بودی و میدیدی که در کنجِ خرابه
با گریه چگونه پیِ راسِ پدر آمد

تا آن سرِ خونینِ تو بگرفته به دامان
آن شبِ غمِ هجرانِ رقیه سحر آمد

بین زینبِ محزونِ تو با قد خمیده
با هروله از کوفه و شامِ خطر آمد

آمد که بگوید به تو این رنجِ اسارت
هر آنچه که بگذشته به زینب به سر آمد!

شاعر:هستی محرابی

___________________________

شعر اربعین حسینی

چشم های نجیب را بشناس
در غلامی حبیب را بشناس

ملک ری مال بچه های علیست
بن زیاد و فریب را بشناس

با وهب با حسین بالا باش
رازهای صلیب را بشناس

امتحان کن دوای تربت را
وَ فقط این طبیب را بشناس

در کرامات عشق دقت کن
معجزات عجیب را بشناس

کربلا را پیاده تجربه کن
روضه از راه شیب را بشناس

از سر شیب تا ته گودال
ناله های غریب را بشناس

توی گودال ابتدای همه
شاه شیب الخضیب را بشناس

صورتت را به خاک زینت کن
بعد ، خد التریب را بشناس

مادرش روضه خوان که شد حسِّ_
_آه، یابن الشبیب را بشناس

روضه فاطمه تمام که شد
مستی از عطر سیب را بشناس

شاعر:ایمان کریمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

دست من خالی و با چشم ترم خواهم رفت
به در خانه‌ی ارباب کرم خواهم رفت
هرکه دارد هوس کرببلا بسم‌الله
باز با پای پیاده به حرم خواهم رفت

شاعر:امیر عظیمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

نمیخواهم بگویم آنچه دیدم
نمیخواهم بگویم ماجرا را

کجا رفتم چه ها دیدم بماند
نکرده هیچ کس با من مدارا

به روی شانه بار غم کشیدم
میان سینه ام غیر از تبت نیست

همین اندازه می گویم برادر
دگر این زینبت آن زینبت نیست

اگر چه زنده ام-اما به سختی
خودم را تا مزار تو رساندم

مرا با زور از پیش تو بردند
خودم ناراحتم این جا نماندم

تنت روی زمین ماند و سرت هم
فراز نیزه بالای سرم بود

چهل روزه است روز وشب ندارم
غم تو بغض و آه حنجرم بود

رسیدم از سفر آن هم چگونه
پر از دردم، غمینم ،نیمه جانم

شکسته حرمتم در کوچه بازار
شهیدِ طعنه و زخم ِ زبانم

دم دروازه ها یادم نرفته
سرت را نیزه دار تو تکان داد

میان حلقه ی نامحرمان هم
یکی با دست طفلت را نشان داد

همان بهتر که سر بسته بماند
مصیبت های سنگینی که دیدم

اگر چه دور بودم از تو اما
ولی شکر خدا پیشت رسیدم

شاعر:محمدحسن بیات لو

___________________________

شعر اربعین حسینی

منت خدای را که بصیر است و هم علیم
منت خدای را که خبیر است و هم حکیم

از روز اولم به نجف آشنا نمود
گفتا قدم گذار در این راه مستقیم

گفتم چقدر فاصله تا عرش مانده است
گفت از نجف پیاده حدوداً سه روز و نیم

غفران من نصیب کسانی که زائرند
هستند در شفاعت خاصان من سهیم

خسران عالم است یقیناً مقدرش
هر کس نرفت کرببلا و نشد مقیم

آدم نه سیب خورد نه گندم فقط شنید
با بوی سیب می وزد از کربلا نسیم

قید بهشت را زد و آمد به کربلا
تا اشک ریز عشق بخوانندش از قدیم

تا بر حسین نوحه نخواند و نریخت اشک
عیسی نشد پیمبر و موسی نشد کلیم

شاعر:محسن ناصحی

___________________________

شعر اربعین حسینی

اربعین ای کاش میلیونها نفر
بالباس مشکی و چشمان تر

باظهور مهدی صاحب زمان
همچونان سیلی خروشان،بی امان

راه را سوی مدینه واکنند
روبه سوی وادی الزهراکنند

لرزه اندازند برجان یهود
زیرپاها له کنند آل سعود

پرکنند از دسته های سینه زن
گنبدالخضراء تاصحن حسن

گل دهد باغ و بهار فاطمه
تاشود پیدا مزار فاطمه

بعداز آن بااقتداری بی نظیر
میکند جلوه نگاری بی نظیر

میشود درسرزمینها حجاز
پرچم جانم حسن دراحتزار

شاعر:قاسم نعمتی

___________________________

شعر اربعین حسینی

عشق آغاز می شود ساده
اربعین، ابتدای یک جاده

استجابت شده دعایی که
مادرم کرده بین سجاده

موکب عشق، تیر شصت و نهم
چای شیرین تازه دم داده

شب جمعه حوالی دو حرم
آن خیابان خارق العاده

با تمامی مست ها گفتم
لک لبیک حضرت باده

و نریمان دوباره می خواند
ته گودال مادر افتاده

ته گودال مادر افتاده
مادری پشت یک در افتاده

نه،نرو سمت کوچه ها شاعر
بین آن کوچه حیدر افتاده

نه، نرو سمت کوچه ها برگرد
گذرت سوی دیگر افتاده

صحبت از ظهر روز عاشوراست
ظهر روزی که اکبر افتاده

آه ای شمر، کربلا لرزید
تا به دست تو خنجر افتاده

و نریمان دوباره می خواند
ته گودال مادر افتاده

شاعر:محمدجواد مهدوی

___________________________

شعر اربعین حسینی

بر شاهراه آسمان پا می‌گذارم
این کفش‌ها دیگر نمی‌آید به کارم

آورده‌ام آهِ دلِ جامانده‌ها را
سنگینی آن بغض‌ها شد کوله‌بارم

آواره‌تر از رودها، صحرا به صحرا
خود را به امواج خروشان می‌سپارم

پاداش حج، در هر قدم! اجر کمی نیست
شکر خدا این گونه طی شد روزگارم

خرما تعارف می‌کند، لبخند شوقی
از پینه‌های دست‌هایش شرمسارم

تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت است
تا کربلا زخم تنت را می‌شمارم

این ازدحام شهر، خلوتگاه راز است
من هم دلم را با تو تنها می‌گذارم

ذکر مصیبت می‌کند لب‌های خشکت
بر زخم‌های تو چگونه خون نبارم؟

در کربلای غربت تو، تاب ماندن…
از کربلایت پای برگشتن ندارم

من آمدم، بی‌شک تو هم می‌آیی آخر
ای مهربان! ای روشنی‌بخشِ مزارم!

از راه برمی‌گردم اما از تو گرهز

شاعر:عباس همتی

___________________________

شعر اربعین حسینی

هوا پر شد از عطر نام حسین
به قربان عطر پراکنده‌اش

چه سرمست و شورآفرین می‌رود
سپاهی به دیدار فرماندهش

هوایی شدم، مقصدم کربلاست
کجا از همین سرزمین بهتر است؟

برای رسیدن به آغوش تو
هوای خوش اربعین بهتر است

چه باکی‌ست از پای تاول زده
به عشق تو طی می‌شود این مسیر

نمانده‌ست چیزی به کرب‌وبلا
امیری حسینٌ و نعم الامیر

غریبم به آغوش تو دلخوشم
اسیرم به عشقت شدم مبتلا

در این روزها آرزویم شده
فقط کربلا کربلا کربلا

مرا مادرم از همان کودکی
به شیرینی نام تو شیر داد

پدر با خودش برد هیأت مرا
به من مهر و سربند و زنجیر داد

دلم خوش به داروی دیدار توست
حبیبم حسین و طبیبم حسین

غریبانه در کربلا خفته‌ای
نگاهی به من کن، غریبم حسین

قدم می‌گذاری به صحن بهشت
به یاد شهیدان والامقام

بگو با دلی عاشق و بی‌قرار
به لب‌های عطشان مولا سلام

شاعر:ناصر حامدی

___________________________

شعر اربعین حسینی

برای حلقۀ انگشتر گیتی نگین باشد
نجف باید که دُرّ آسمان‌ها و زمین باشد

دهانِ کعبه هم در وصف حالش باز می‌ماند
اگر که روزِ میلادِ امیرالمؤمنین باشد

اگرچه این سفر را دوست دارم، باز می‌خواهم
صفر باشد، به دوشم بار باشد، اربعین باشد

نجف تا کربلا را من پیاده می‌روم حتی
اگر در زیر پایم هر قدم میدانِ مین باشد

غبارِ کربلا بر چهره و دُرّ نجف در چشم
خوش آن صبحِ قیامت که هم آن باشد هم این باشد

بدونِ ترس، سر بر سجده خواهم بُرد ای مولا
اگرچه صد هزاران ابن ملجم در کمین باشد

شاعر:علیرضا الیاسی

___________________________

شعر اربعین حسینی

ای حامیان مکتب هل من معین سلام
جاماندگان قافله اربعین سلام

قومی پیاده بر حرم یار می روند
حسرت کشان قبر امام مبین سلام

زینب چه کرده با دل مشتاق شیعیان
گویند زائران همه، بانوی دین سلام

زینب اگر نبود شکوهِ شرف نبود
او را دهد فرشته ز عرش برین سلام

زینب اگر نبود کنون کربلا نبود
ازاو به ما رسیده شکوه آفرین سلام

آداب اربعین و زیارت نوشته شد
زینب به شه چو داد به صوت حزین سلام

اسلام را سلام جهت دار زنده کرد
لبیک بود معنی آن بهترین سلام

زینب مرام باش که تا مکتبی شوی
لبیک یاحسین بگو زینبی شوی

ای عاشق ولا همه دم “یاحسین”بگو
سرباز کربلا همه دم “یاحسین” بگو

فریاد تو به خرمن وهّابی آتش است
کن آتشی به پا همه دم “یاحسین” بگو

ازعاشقان باشرف بیست میلیونی
بشنو همین ندا همه دم “یاحسین” بگو

هرماه ما محرم و هرشهر کربلاست
کن دین خود ادا همه دم “یاحسین” بگو

فریاد یاحسین شهیدان شنیدنی است
با لشگر خدا همه دم “یاحسین” بگو

آنانکه پیروان وفادار زینبند
گویند ازوفا همه دم “یاحسین” بگو

شاعر:استاد کلامی زنجانی

___________________________

شعر اربعین حسینی

نشد که پر بزنم عشق آن حوالی را
ببخش بر من مسکین شکسته‌بالی را
نشد که پای پیاده به درگهت برسم
و تحفه آورم این دست‌های خالی را

شاعر:سعید سلیمان پور

___________________________

شعر اربعین حسینی

اربعین از راه آمد ، باز من جامانده ام
قطره ای دور از وصال اصل دریا مانده ام

خیل جابرها به سوی مرقدش در حرکتند
چشم تر، حسرت به دل یک گوشه تنها مانده ام

هر که چون من شد مگر او دل ندارد ای خدا
مثل نِی دور از نیستان باز حالا مانده ام

بار دیگر زائران در کربلا سر می رسند
طبق عادت بنده هم غرق تماشا مانده ام

ادّعایم می شودمن عاشقش هستم ، ولی
در عمل همچون خری در گِل رود پامانده ام

یک نظر اربابِ من گر بر گِدایش می نمود
کِی دِگر هر ساله می گفتم فُرادا مانده ام

نیمه شب ، بین الحرم اندر تغزّل بهر او
نصف عمرم غرق در آماج رؤیا مانده ام

شاعر:حسن نبی جندقی

___________________________

شعر اربعین حسینی

از اربعین جا ماندم اما از نگاهت نه
از کاروان جا ماندم اما از سپاهت نه

حالا که بین زائرانت نیستم ، آیا
بیرون شدم از سایه ی مهر و پناهت؟ نه

نوکر در این خانه باشد آبرو دارد
فرق است بین رو سفید و رو سیاهت؟ نه

نام مرا بنویس بین اربعینی ها
من دل به راهت دادم آقا پا به راهت نه

امسال نذر دخترت بودم که جاماندم
من با رقیه جان تو دارم شباهت! نه
.
.
.
ام ابیهای حسین ، ای وارث زهرا
اشک است سهم چشم های بی گناهت؟ نه

دندان شکسته ، گوش پاره ، چشم های تار
یک جای سالم مانده روی ، روی ماهت؟ نه

اشک تمام زائران کربلا هرگز
آیا برابر میشود با سوز آهت؟ نه

من مثل تو جا ماندم اما خوب میدانم
از اربعین جا ماندم اما از نگاهت نه

شاعر:احمد ایرانی نسب

___________________________

شعر اربعین حسینی

هوایی ات شده ام بال و پر به من برسان
چراغ رد شدن از ِ رهگذر به من برسان

از این دقیقه دلم را به باد خواهم داد
خودت نمی رسی آن همسفر به من برسان

بگیر دست مرا هم در این حسینیه
اگر گرفته ای آقا خبر به من برسان

صدای طبل و دهل خسته ام نمود امشب
نوای چاوش بالنده تر به می برسان

بکش تو دست به بالم که فطرست بشوم
شکسته آمده ام یک نظر به من برسان

کم و زیاد ندارد هر آن چه می بخشی
اگر زیاد نشد مختصر به من برسان

قسم نمی خورم اما سماجتم باقی است
برای مرثیه ام شعر تر به من برسان

شب آمدم که به تاری ز گیسویت برسم
اسیرتر شدم امشب، سحر به من برسان

برای هرکه نوشتم غزل قبول کن آن را
قلم بگیر و یک امضا به این اثر برسان

دلی که گیر تو باشد همیشه آزاد است
مرا به بند بکش، این ثمر به من برسان

چقدر نوحه نوشتم برای تو خط خورد
نگاه روشن زهرا( س)نگر به من برسان

من عطش زده هستم مرید عباست
نمی از آب که شد شعله ور به من برسان

رسیده ام به شب روضه ات غزل خشکید
نسیم دعبل مرثیه گر به من برسان

شاعر:سیدعلی میری رکن ابادی

___________________________

شعر اربعین حسینی

نه تنها در وداع تو جدا شد جان من از من
که می آمد صدای ناله های پنج تن از من

از آنجایی که وابسته است جان من به جان تو
جدا کردند سر از تو، جدا کردند تن از من

میان معرکه هم زخم، هم جان باختن از تو
میان خیمه ها هم سوختن، هم ساختن از من

دلم خوش بود با پیراهنت، آن هم به غارت رفت
پس از تو رخت بر بسته است شوق زیستن از من

غریبم آنچنان در سرزمین مادری بی تو
که می پرسد نشانی های زینب را وطن از من

“ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق”
کسی نشنید جز توصیف زیبایی سخن از من

از آن بتخانه ها چیزی نماند آنجا که بر می خاست
طنین تیشهء پیغمبران بت شکن از من

منم حسن ختام باشکوه داستان تو
پس از این اسوه می سازند اساطیر کهن از من

شاعر:سیدحمیدرضا برقعی

___________________________

شعر اربعین حسینی

جهان محو تماشای قیام اربعینی هاست
نجف تا کربلا عرش معلای زمینی هاست

نجف تا کربلا ، تعریف راه عاشقی این است
عبای سبز عاشق انتهای راه خونین است

نجف تا کربلا یعنی برای جنگ قبراقیم
ولی فرمان دهد بهر شهادت سخت مشتاقیم

نجف تا کربلا یعنی بشر دنبال مقصود است
جهان در انتظار رویت مهدی موعود است

در این جاده نشانی از شکوه برج و بارو نیست
و این یعنی زمین لبریز از شوق دگرگونیست

همه با هر نژادی خادم سلطان خوبانند
نجف تا کربلا مستضعف و اشراف یکسانند

همه مانند هم ، پای پیاده ، روزها شب ها
توانی تازه میبخشد به زایر چای موکب ها

تمام خلق در این جاده حسی مشترک دارند
به روی لب دم یا لیتنا کنا معک دارند

در اینجا میشود تنهایی و احساس غربت ، گم
میان داد و فریاد ،هلبیکم … هلبیکم

چه زیبا لحظه لحظه جان تشنه میشود سیراب
به لطف سادگیه بی ریایه ظرفهای آب

در اینجا بیت الاحزان جماعت کنج تنهاییست
هزاران گریه دنبال علمداری و سقاییست

هزاران گریه بی تاب لب خندان دخترهاست
هزاران گریه مخفی در نگاه پشت معجرهاست

برای خوردن نانی هزاران عجز خواهش هست
در این جاده برای پیکر خسته نوازش هست

در اینجا از کسی جز حضرت ارباب نامی نیست
در اینجا خارجی می آید و بی احترامی نیست

به آن اندازه که فرق میان اوست با زینب
نجف تا کربلا میگوید عاشق آه یا زینب

شاعر:حسین محسنات

___________________________

شعر اربعین حسینی

دارد به دل صلابت کوه شکیب را
از لحظه‌ای که بوسه زده زخم سیب را

هر چند دست‌بسته… رقم زد چه با شکوه
در کربلا حماسهٔ أمن یجیب را

با کاروان نیزه چهل منزل آمده
این راه پر فراز بدون نشیب را

کوبید صبح قافله بر طبل روزگار
رسوایی اهالی شام فریب را

با خطبه‌های ناله و اشکش غروب‌ها
تفسیر کرد غربت «شیب الخضیب» را

جانش رسید بر لبش از دست خیزران
طاقت نداشت طعنهٔ تلخ رقیب را

می‌ریخت عطر سیب نفس‌های خسته‌اش
در جان باغ، وعدهٔ صبحی قریب را

شاعر:یوسف رحیمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

ره واکنید قافله سالار میرسد
یک قافله اسیرعزادار میرسد

برخیز یا حسین سری دست و پانما
دلبر برای دیدن دلدار میرسد

حالا که پیرعشق شدم ناز می‌کنی
باشد تو ناز کن که خریدار میرسد

سر الحسین سینه سینای زینب است
آری حقیقت همه اسرار میرسد

بالا بلند بودم و حالا خمیده ام
پرغم ترین زمانه دیدار میرسد

عباس کو که صبرعقیله سر آمده
ناموس حق زکوچه و بازار میرسد

بر روی قبر پیرهنت پهن می‌کنم
جانم به لب زگریه بسیار میرسد

تکرارصحنه‌ها شده درپیش دیده ام
نیزه به دست لشگر اشرار میرسد

گویا هنوز میشنوم زیر دست و پا
فریاد العطش ز لب یار میرسد

آن بار گر نشد بدنت را بغل کنم
قبرت به روی سینه‌ام این بار میرسد

هرجا که شد غرور مرا دشمنت شکست
زینب غمین از آن همه آزار میرسد

آه رباب و قبر بهم خورده ی علی
لالایی اش ازآن دل غمدار میرسد

شاعر:قاسم_نعمتی

___________________________

شعر اربعین حسینی

بالم شكسته ، از پرم چيزی نگويم
از كوچ پُر دردسرم چيزی نگويم

طوفان سختی باغمان را زيرورو كرد
از لاله های پرپرم چیزی نگويم

حق می دهم نشناسی ام؛ اما برادر
از آنچه آمد بر سرم، چيزی نگويم

وقت وداعِ آخرت، عالم به هم ريخت
از شيون اهل حرم چيزی نگويم

آتش گرفتن گرچه رسم وسنت ماست
از دامن شعله ورم چيزی نگويم

بگذار سر بسته بماند روضه هايم
از ماجرای معجرم چيزی نگويم

كم سوتر از چشمان من، چشمان زهراست
از گريه هایِ مادرم چيزی نگويم

آن صحنه هایِ سهمگين يادم نرفته
افتادنت از رویِ زين يادم نرفته

از نعل اسب و بوريا چيزی نگويم
از آن غروب پُر بلا چيزی نگويم

در عصر عاشورا النگوهام گم شد
از غارت خلخالها چيزی نگويم

گفتم به تو انگشترت را در بياور !
از ساربانِ بی حيا چيزی نگويم

در كوچه های كوفه ناموست زمين خورد
اصلاً شبيه مجتبی؛ چيزی نگويم

شهر علی نشناخت بانوی خودش را
از جامه هایِ نخ نما چيزی نگويم

شاگردهايم سنگ بارانم نمودند
از چهره هایِ آشنا چيزی نگويم

بی آبروها ! چادرم را پس ندادند
از اين به بعد روضه را… چيزی نگويم

ای خيزران خورده،لبم بی حس تر از توست
از خاك برخيز و بگو كه اين سر از توست؟

از خاطراتم همسفر چيزی نگويم
حتی كمی هم مختصر ! چيزی نگويم

منزل به منزل، محملم در تيررس بود
از سنگهایِ خيره سر چيزی نگويم

حتماً خبر داری مرا بازار بردند!
آن هم منی كه… !؟ بيشتر چيزی نگويم

از درد پهلو لحظه ای خوابم نمی برد
از گريه هايم تا سحر چيزی نگويم

من در مدينه طشت ديدم،سر نديدم!
از كاخ شام و طشت زر چيزی نگويم

طفلی سكينه داشت جان می داد از ترس
دق می كنم اين بار اگر چيزی نگويم

ديدم كه ملعون تر از آن شامی، يزيد است
از جمله ی -باشد ببر- چيزی نگويم

شرمنده ام كه درد و دل كردم برادر
بی تو چگونه خانه برگردم برادر!؟

شاعر:وحید قاسمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

همه از هر کجا باشند از این راه می آیند
به سویت ای امین الله خلق الله می آیند

صف جن و ملک با زائرانت هم قدم هستند
به عشقت از عوالم خیل خاطرخواه می آیند

زمین سرمست راه افتاد و بر ما راه آسان شد
زمین و آسمان با زائرانت راه می آیند

ببین شانه به شانه هم سفید و هم سیاه اینجا
به شوق دیدن تو پا به پا، همراه می آیند

گروهی غرق توصیفند و مست مدح چشمانت
گروهی روضه خوان، با سیل اشک و آه می آیند

به شهرت میرسند و حال و روز شهر بارانی است
پر از بغضند و نم نم تا دم درگاه می آیند

مدار عاشقی سقاست، آغاز طواف از اوست
به سوی آفتاب آنجا به اذن ماه می آیند

قیامت کرده ای، انگار تصویری است از محشر
که دوشادوش هم نزدت گدا و شاه می آیند

نکیر و منکر از من گرچه زهر چشم میگیرند
به لطف گوشه چشمت آخرش کوتاه می آیند

شاعر:سیدمحمدمهدی شفیعی

___________________________

شعر اربعین حسینی

آورده هرم آه بلا بر سرم حسین
بنشانده بر مزار تو خاکسترم حسین

آهسته گویمت که علمدار نشنود
کن یک نظر که خواهر بی معجرم حسین

دستی برون بیار ؛ تو دستی بکش ببین
مجموع خط کوفی بر پیکرم حسین

از گوشوار و معجر و خلخال ها مپرس
چیزی نمانده در بر اهل حرم حسین

هرجا که دست صاعقه رنگ طمع گرفت
کردم سپر برای تو برگ و برم حسین

این رد ریسمان اسیری به دست من
ارث و هویتی است که از حیدرم حسین

با نوحه های حنجره زخمی ام هنوز
بر سینه می زند زغمت مادرم حسین

شکر خدا شکسته سرم، سرشکسته، نه!!
خواهر شدم فدای سر تو سرم حسین

نقش بر آب زحمت زینب شده حسین
شرمنده از امانتی دخترم حسین

شاعر:سعید محمدی

___________________________

شعر اربعین حسینی

دارم غریب و آشنا را می شمارم
این خیل مشغول عزا را می شمارم

هی خواب می بینم پیاده در طریقش
درجاده دارم تیرها را می شمارم

دل تنگ مشهد می شوم هرگاه در راه
سربندهای یا رضا را می شمارم

اما خدارا شکر با انگشت هایم
جامانده های کربلا را می شمارم

پس سعی خودرا می‌کنم موکب به موکب
این مروه های با صفا را می شمارم

باعقل نه، من با جنون بی شمارم
این لشکر بی انتها را می شمارم

تسبیح من این است در طیِّ طریقش
هر صبح تاول های پا را می شمارم

آن قدر نزدیکم به اوکه دانه دانه
دارم نفس های خدا را می شمارم

هم کربلا هم نوکری هم اشک هم عشق
دارم فقط سود دعا را می شمارم

شاعر:مهدی رحیمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

اربعین شد باز هم از قافله جا مانده ام
گوشه ی هیئت من غمدیده تنهامانده ام

کربلایم گیره یک گوشه نگاهت مانده و
ازخوراک وخواب وازروزوشب آقامانده ام

عطرسیبی از حوالی حرم ها می وزد
آن چنان مستم که ره نارفته ازپامانده ام

بادلم گفتم …حرم باشد برای اربعین
من چگونه تاکنم با این دل وا مانده ام؟

در کف یک جرعه از جام شراب دلبرم
تشنه کام باده ی دلچسب سقا مانده ام

برگه را آورده ام تا اینکه امضایش کنی
مثل برخی دوستانم لنگ امضا مانده ام

با تو نزدیکان ، حرم پای پیاده می روند
انقدر دورم، پسه یک مهر ویزا مانده ام

هیچ ایرادی ندارد با دلم تا می کنم
گرچه زیر بار این زخم زبانها ، مانده ام

من دم درخاک پای مادرت باشم بس است
شکر حق ،درزیر پای مجلس آرا ، مانده ام

اخذ مزد نوکری از دست مادر بهتر است
زین سبب در انتظار دست زهرا ، مانده ام

شاعر:محمدجواد حیدری

___________________________

شعر اربعین حسینی

در مرز خویش ماندن و از مرز رد شدن
با مُهر و مِهر فاطمه اصل سند شدن

این آرزوی سرخ گذرنامه ی من است
در زیر پای مُهر سفارت لگد شدن

راه ورود را مگر آموختن از عشق
راه خروج را ز کبوتر بلد شدن

پیمودن مسیر به فریاد یا علی
یعنی که با حسین، علی را مدد شدن

موکب شدن،مسیر شدن،مبتلا شدن
زائر شدن،گزارش یک مستند شدن

تیر هزار و چارصد و شصت و عشق را
بعد سه روز دیدن و از بیست صد شدن

بد چونکه بخش دوم “گنبد” شده نگو
مارا تمایلی ست جدیداً به بد شدن

تغییر می دهی همه را بعد کربلا
یعنی حسین با تو فقط میشود شدن

شاعر:مهدی رحیمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

نوکر نرود به کربلا پس چه کند…؟
خود را نرساند به شما پس چه کند…؟

قلبش به کرمخانه ارباب خوش است…
گر رو نزند به آشنا پس چه کند… ؟

دارو ز شفاخانه تربت خواهد …
جامانده زکربلا شفا پس چه کند…؟

خاک قدمت بهشت ،با بودن تو…
ماندیم بهشت را خدا پس چه کند…؟

دامن مکش از دست گدایان درت…
بی لطف شما بگو گدا پس چه کند…؟

ارباب شدی که روبه هرکس نزنم
بنده نکند توراصدا… پس چه کند…؟

شاعر:امیر کرد پنجکی

___________________________

شعر اربعین حسینی

دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی‌ست
دوباره حال همه عاشقان تماشایی‌ست

که فصل پر زدن از انزوای تنهایی‌ست
سفر، حکایت یک اتفاق رؤیایی‌ست

ببند بار سفر را که یار نزدیک است
طلوع صبح شب انتظار نزدیک است

ببین که قفل قفس را شکسته، می‌آیند
کبوتران حرم دسته دسته می‌آیند

چو موج از همه سو دلشکسته می‌آیند
غریب، از نفس افتاده، خسته، می‌آیند

که باز بعد چهل شب، کنار او باشند
شبیه حضرت زینب کنار او باشند

تمام پشت سر جابر بن عبدلله
چه عاشقانه قدم می‌زنند در این راه

از اشتیاق حرم راه می‌شود کوتاه
هر آن‌که خواهد از این جام عشق، بسم الله

که این پیاده‌روی برترین عزاداری‌ست
قسم به نور، که این ابتدای بیداری‌ست

دوباره حال من و شعر می‌شود مبهم
دلی که دست خودم نیست می‌شود کم‌کم

در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم
اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم

«غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»

شاعر:محمد غفاری

___________________________

شعر اربعین حسینی

موکب به موکب میروم با کاروان اربعین
عاشق ترینها میشوم من در زمان اربعین

با دست خالی آمدم تا اینکه ارفاقی کنی
حرف از گدایی میزنم در گفتمان اربعین

در بحث عشق و عاشقی اینجا همه عاشقترند
مجنون و شیدا میشوند پیر و جوان اربعین

باشد چنان این داغ تو،این غصه و آوای تو
خون می چکد از آسمان بر عاشقان اربعین

از شهر مولایم علی تا کربلا گردد بهشت
گشتند همه در حسرت این راهیان اربعین

بار سفر را بسته و دیگر شدم راهیه نور
صد شکر بر دوش من است عشق کلان اربعین

مردانه میگویند همه ، لبیک مولاناحسین
در راه تو آقای من حتی زنان اربعین

شاعر:روح الله دانش

___________________________

شعر اربعین حسینی

بلندشو که بگویم فراق یعنی چه!
شرار شعله به گلهای باغ یعنی چه!

بلندشو که بگویند باتو چشمانم
خرابه و شب بی چلچراغ یعنی چه!

بیابگویمت ازآن چهل شب کابوس
که زخم تاول و زنجیر داغ یعنی چه!

بلندشو که بگویم که دختری معصوم
و بزم مستیه کاخ و رواق یعنی چه!

بیا بگویمت ازحال خواهرت جز شمر
کسی اگرکه نگیرد سراغ یعنی چه!!

شاعر:محمد کابلی

___________________________

شعر اربعین حسینی

گرچه گاهی با دلم باید نباید می کنی
گرچه گاهی هم مرا در خود مردد می کنی

مطئنم دوستم داری که در هر اربعین
ناز می آیی و راه مرز را سد می کنی

کُلُکم نورید و کُل ارض هم کرببلا
با همین علت مرا راهی مشهد می کنی

باشد از مشهد برات کربلا می آورم
حل کارم را یقین هشتاد درصد ، می کنی

بیست درصد را هم از پائین پایت خواستم
شک ندارم روزیم را بیش از این حد می کنی

دوستانم گرچه منعم می کنند اما حسین!
باز بی ویزا مرا از مرزها رد می کنی

شاعر: محسن ناصحی

___________________________

شعر اربعین حسینی

صحرا به صحرا، کو به کو، داريم نم نم می‌ر‌ويم
پشت سر هم، دم به دم، آدم به آدم می‌رويم

ما هر دو عالم را به اين معراج دعوت می‌کنيم
از اين سوى عالم اگر آن سوى عالم می‌رويم

راهى‌شدن، دريا شدن، يعنى کمال قطره‌ها
ما هم به راه افتاده‌ايم و جانب يم می رويم

در شعله آتش می شويم، آتش به عالم می زنيم
هم مثل يک پروانه می سوزيم ما، هم می رويم

هم در نجف هم کربلا پرچم به دست زينب است
هر جا که پرچم می رود دنبال پرچم می رويم

عيسى بن مريم، آدم، ابراهيم، موسى، نوح، هود
اين راه را پيغمبران رفتند و ما هم می رويم

ما تشنه‌ی وصليم و دنبال سلوک وصلتيم
پس پابرهنه، تشنه‌لب، تا نهر علقم می رويم

بى‌واسطه اسماء حق در ما تجلى می کند
هر وقت تحت قبه‌ى سلطان عالم می رویم

شاعر: علی اکبر لطیفیان

___________________________

شعر اربعین حسینی

گدای نامه سیاهم ، غلام چهره سیاه
همان کسی ، که به دست خودش شده گمراه

همانکه گریه برای تو کرد و بعد از آن …
نگاه پشت نگاه و … گناه پشت گناه

همانکه حاصل یک عمر ، نوکری اش را
میان چاه گناهان ، تباه کرده تباه

کمیت بختِ منِ زار ، لنگ لنگان است
همیشه رفته سر من ، کلاه ، روی کلاه

برای اینکه قبولم کنی به فرزندی …
تمام کودکی ام را ، گذاشتم سرِ راه

چه روزگار غریبی ست ، نوکرت تنهاست
به روضه می برم از دست روزگار ، پناه

کبوتران تو با “باز” می پردند آقا
غلام خانه ات همسفره میشود با شاه

به برق گنبد زردم عجیب ، دلبسته
به رقص پرچم سرخم عجیب ، خاطرخواه

به اربعینِ تو سوگند … من کم آوردم
دگر مجالِ غزل نیست ، صحبتم کوتاه …

اگر بناست ، پس از مرگ ، کربلا بروم …
” به عزت و شرف لا اله الا الله … ”

شاعر: رضا قاسمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

می گویم از کنار زیارت نرفته ها
بالا گرفته کار زیارت نرفته ها

اشک و نگاه حسرت و تصویر کربلا
این است روزگار زیارت نرفته ها

امسال اربعین همه رفتند و مانده بود
هیات در انحصار زیارت نرفته ها

انگار بین هیات ماهم نشسته بود
زهرا به انتظار زیارت نرفته ها

در روز اربعین همه ما را شناختند
با نام مستعار «زیارت نرفته ها»

اما هزارمرتبه شکر خدا که هست
مشهد در اختیار زیارت نرفته ها

باب الحسین قسمت آنانکه رفته اند
باب الرضا قرار زیارت نرفته ها

غم میخورم برای دل رهبرم که هست
تنها طلایه دار زیارت نرفته ها

گفتند شاعران همه ازحال زائران
این هم به افتخار زیارت نرفته ها

شاعر:علی رضایی

___________________________

شعر اربعین حسینی

سحر چون پیک غم از در درآید
شرار از سینه، آه از دل برآید

ندای کاروانی از وطن دور
به گوش جان ز دیوار و در آید

گمانم کاروان اهل‌بیت است
که سوی کعبه‌ی دل با سر آید

گلاب از چشم هر آلاله، جاری است
که عطر عترت پیغمبر آید

پس از یک اربعین اندوه و هجران
به دیدار برادر، خواهر آید

همان خواهر که غوغا کرده در شام
همان ریحانه‌ی پیغمبر آید

همان خواهر که با سِحر بیانش
به هر جا آفریده محشر آید

همان خواهر که کس نشناسد او را
به باغ لاله‌های پرپر آید

همان خواهر ولی خاطر پریشان
سیه‌پوش و بنفشه‌پیکر آید

اگر از کربلا، غمگین سفر کرد
کنون از گَرد ره، غمگین‌تر آید

نوای «وای وای» از جان زهرا
صدای «های های» حیدر آید

از این دیدار طاقت‌سوز ما را
همه خون دل از چشم تر آید

غم‌آهنگی به استقبال یک فوج
کبوترهای بی‌بال و پر آید

بیا با این کبوترها بخوانیم
سرودی را که شام غم سرآید:

«شمیم جان‌فزای کوی بابم
مرا اندر مشام جان برآید»

«گمانم کربلا شد، عمّه! نزدیک
که بوی مُشک ناب و عنبر آید»

«به گوشم، عمّه! از گهواره‌ی گور
در این صحرا، صدای اصغر آید»

«مهار ناقه را یک دم نگه‌دار
که استقبال لیلا، اکبر آید»

«ولی ای عمّه! دارم التماسی
قبول خاطر زارت گر آید»،

«در این صحرا مکن منزل که ترسم
دوباره شمر دون با خنجر آید»

شاعر:محمدجواد غفورزاده

___________________________

شعر اربعین حسینی

نشد که پر بزنم عشق آن حوالی را
ببخش بر من مسکین شکسته‌بالی را

نشد که پای پیاده به درگهت برسم
و تحفه آورم این دست‌های خالی را

منی که چله‌نشین غم توام مولا
نشدکه همدل و همره شوم موالی را

نشد عراق غمت را بگریم از دل و جان
بدل به آه کنم این شکسته‌حالی را

دوباره چشمه جان‌بخش اربعین جوشید
نشد که درک کنم حال آن زلالی را

بگو بگو “به کدامین دعات خواهم یافت”؟
بگو کجا برم این حسرت سوالی را؟

ببار حضرت باران به شوره‌زار دلم
ببر ز سینه من داغ خشک‌سالی را

چکید قطره اشکی و از غم تو سرود
قبول کن ز من این شعر ارتجالی‌ را

شاعر:سعید سلیمان پور

___________________________

شعر اربعین حسینی

من جابر پیر توام، ‌ای دوست نگاهی
جز تربت پاک تو، مرا نیست پناهی

آرند همه بر شهدا، لاله و من هم
باشد، گلم از سوز جگر، شعله‌ی آهی

گوش که شنیده است، که با نیزه و خنجر
بر یک تن مجروح کند، حمله سپاهی

لب تشنه، سر از پیکر پاک تو، بریدند
آخر به چه جرمی چه خطایی چه گناهی؟

دریا به لبت سوخت و این قوم ستمکار
بر حنجر خشک تو نکردند نگاهی

با داغ تو، لبخند، حرام است به شیعه
بی‌گریه به پایان نرسد، سالی و ماهی

آن کس که زد آتش به حریم تو بسوزد
در آتش دوزخ، ابد الدهر، الهی

خون ریخته از گوش زنی بر روی شانه
جان داده ز کف، دخترکی بر سر راهی

و الله نسوزند خلایق به جهنم
سوزند اگر در غم تو گاه به گاهی

“میثم” همه جا، گفته من از آن شمایم
بسته است خودش را به شما نامه سیاهی

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

___________________________

شعر اربعین حسینی

چل روز می‌شود که شدم جبرئیل تو
ذبح عظیم گشتی و گشتم خلیل تو

چل روز می‌شود که فقط زار می‌زنم
کوچه به کوچه نام تو را جار می‌زنم

چل روز می‌شود که بدون توام حسین
حالا پی نتیجه‌ی خون توام حسین

چل روز می‌شود که حسین همه شدم
حیدر شدم، حسن شدم و فاطمه شدم

مردم به جنگ نائبه الحیدر آمدند
در پیش من، تمام، به زانو در آمدند

آثار مرگ در بدنم هست یا حسین
پس روز اربعین منم هست یا حسین

آبی که‌تر نکرد لب تشنه‌ی تو را
حالا نصیب خاک مزارت شده اخا

چل روز پیش بود همینجا سرت شکست
اینجا دل من و پدر و مادرت شکست

چل روز پیش بود به گودال رفتی و …
از پشت، نیزه خوردی و از حال رفتی و …

از تل زینبیه رسیدم که وای وای
بالا سرت نشستم و دیدم که وای وای

نیزه ز جای جای تن تو در آمده
حتی لباس‌های تن تو در آمده

جمعیتی که بود به گودال جا نشد
یک ضربه و دو ضربه…، ولی سر جدا نشد

دیدم کسی حسین مرا نحر می‌کند
آقای عالمین مرا نحر می‌کند

من را ببخش دست به گیسوی تو زدند
من را ببخش چکمه به پهلوی تو زدند

فرصت نشد ز خاک بگیرم سر تو را
فرصت نشد در آورم انگشتر تو را‌

می‌خواستم ببوسمت، اما مرا زدند
ناراحتم کنار تو با پا مرا زدند

بین من و تو فاصله‌ها سد شدند آه
با اسب از روی بدنت رد شدند آه

در شهر کوفه بود که بال و پرم شکست
نزدیک خانه‌ی پدری‌ام سرم شکست

وای از عبور کردن مثل غلام‌ها
وای از نگاه‌های سر پشت بام‌ها

باور نمی‌کنی که سرم سایبان نداشت؟!
در ازدحام، محمل من پاسبان نداشت؟!

تا شهر شام رفتم و معجر نداشتم
تقصیر من چه بود؟ برادر نداشتم

از بس رسید سنگ به سمت جبین من
نزدیک بود پاره شود آستین من

شاعر:علی اکبر لطیفیان

___________________________

شعر اربعین حسینی

حاجت آورده و در پایِ علَم ریخته ام
باز هم بغض ِ گلو را به قلم ریخته ام

قدرنشناسم و عمریست که در هر پابوس
عرقِ شرم در ایوانِ حرم ریخته ام

وسطِ روضه مکشوف تو یا ثارالله
اشک، از چشم ِ گنهکار چه کم ریخته ام

با غم ِ خاطره تنها بگذارید مرا
باز جامانده ام و طرحِ قسم ریخته ام

بِعَلیٍ بِعَلیٍ بِعَلیٍ بطلب
معصیت کرده! چه خاکی به سرم ریخته ام

در دلم تا به ستونِ صد و هجده برسم …
چند موکب زده ام! چاییِ غم ریخته ام

عکسهای منِ ناقابل و بابُ القبله
حسرتِ هر شبه را دور و برم ریخته ام

کربلا بسته شد و نوکرِ آواره شدم
اربعین را چه کنم؟! سخت به هم ریخته ام!

شاعر:؟؟؟

___________________________

شعر اربعین حسینی

همه شب راه می‌روم در خواب
پای رویای من پُر آبله است

مگر از آسمانِ خانه‌ی ما
تا ضریحت چقدر فاصله است ؟!

تا در این شاهراه، گم نشود
باز، با چشم بسته بیدارم

چند شب مانده است، تا خورشید
چند صد تا ستاره بشمارم ؟!

از مزارِ پدر به سمت پسر
در مسیری که شب به شب رفتم

تا خودِ کربلا به عشق نجف
راهِ خود را عقب عقب رفتم

ساعتم را عقب کشیدم تا
سر ساعت به کربلا برسم

روزها با شمارشِ معکوس
می‌گذشتند زود، تا برسم

یک هزار و چهارصد منزل
یک هزار و چهارصد سال است

سرِ این جاده در زمان ظهور
انتهای مسیر، گودال است

مقتلت را ورق زدم؛ می‌گفت
ته این جاده صحبت از جنگ است

یاری‌ام کن که زودتر برسم
پای رویای من اگر لنگ است

هر شب این دلهره به جان من است
نکند وقتِ خواب، دیر شود

نکند آسمان غروب کند
نکند خواهرت اسیر شود

یاری‌ام کن به یاری‌ات برسم
تا که خنجر به حنجرت نرسد

تا سواری به گَرد پاهای
دخترِ نازپرورت نرسد

پیش‌مرگانِ آسمان بودن
آخرِ راهِ ما زمینی‌هاست

روی زانوی تو شهید شدن
همه شب خوابِ اربعینی‌هاست

شاعر:رضا قاسمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

ما هر چه بود پای محرم گذاشتیم
در چَشم ها دو چِشمه ی زمزم گذاشتیم

قطعاً دعای فاطمه پشت و پناه ماست
وقتی دم حسینیه پرچم گذاشتیم

ما ارث گریه از پدر خویش برده ایم
پا جای پای حضرت آدم گذاشتیم

این اشک ها برای تو باشد ، حسین جان
شاید به روی زخم تو مرهم گذاشتیم

تفسیر روضه هاست ، حروف مقطعه
جان را میان سوره ی مریم گذاشتیم

خیلی حسین زحمت مارا کشیده ای
خیلی برای روضه ی تو کم گذاشتیم

یک عمر دم حسن شده و بازدم حسین
این عشق را به سینه دمادم گذاشتیم

یک اربعین زیارت مارا ردیف کن
ما هر چه بود پای محرم گذاشتیم

شاعر:احمد ایرانی نسب

___________________________

شعر اربعین حسینی

شد کارِ هر روزم دعا، مثل رقیه
داغِ تو دق داده مرا، مثل رقیه

زل میزنم بر خاطراتِ با تو بودن
با گریه های بی صدا، مثل رقیه

بابایِ او بودی! برای من هم ارباب
از تو وفا دیدم! وفا؛ مثل رقیه

نام ِ تو را هر جا زمین خوردم سریعاً-
گفتم به امید شفا، مثل رقیه

کز کرده ام یک گوشه با دستانِ خالی
دستانِ تو مشکل گشا، مثل رقیه

دلتنگ پابوس ِ توام دستِ خودم نیست
لبریزم از حال بکا، مثل رقیه

بیزارم از تقدیر، از قسمت! از آنچه؛
کرده مرا از تو جدا… مثل رقیه

دادی براتِ زائرانت را به جز من
افتادم از پا بی هوا، مثل رقیه

در سینه دردی مشترک داریم با هم
جامانده ام از کربلا، مثل رقیه!

شاعر:مرضیه عاطفی

___________________________

شعر اربعین حسینی

از اربعین جا ماندم اما از نگاهت نه
از کاروان جا ماندم اما از سپاهت نه

حالا که بین زائرانت نیستم ، آیا
بیرون شدم از سایه ی مهر و پناهت؟! نه

نوکر در این خانه باشد آبرو دارد
فرق است بین رو سفید و رو سیاهت؟ نه

نام مرا بنویس بین اربعینی ها
من دل به راهت دادم آقا، پا به راهت نه

امسال نذر دخترت بودم که جاماندم
من با رقیه جان تو دارم شباهت!؟ نه

ام ابیهای حسین! ای وارث زهرا!
اشک است سهم چشم های بی گناهت؟ نه

دندان شکسته ، گوش پاره ، چشم های تار
یک جای سالم مانده روی ، روی ماهت؟ نه

اشک تمام زائران کربلا هرگز
آیا برابر میشود با سوز آهت؟ نه

من مثل تو جا ماندم اما خوب میدانم
از اربعین جا ماندم اما از نگاهت نه

شاعر:احمد ایرانی نسب

___________________________

شعر اربعین حسینی

همه فکر و ذهنم همینه که باز
دوباره به قصدت مسافر بشم

منم طی کنم جاده یِ عشقتو
با پایِ برهنه یه زائر بشم

آقا دست و بالم کمی خالیه
به هر کی سپردم خودش گیر بود

فروختم النگومو دیشب؛ فدات!
واسه قرض کردن دیگه دیر بود

دارم جمع و جور می کنم راهی شم
دوباره من و کوله وُ چادرم

با سنجاق زدم عکسِ حاج قاسم و
کنار شهیدِ دفاع از حرم

دلم لک زده واسه یِ موکبا
برا نذری و شربتِ زعفرون

واسه وعده کردن پایِ هر عمود
“همونجا که هستی، همونجا بمون!”

آقا نذر کردم به جایِ بابام
صد و ده عمود و پیاده برم

دلم تنگشه تازه سالش گذشت
چقد آرزو داشت بیاد تا حرم

آقا از تو پنهون که نیس غصّه هام
دیگه خسته م از حال و روزِ خودم

دوریت کار داده به دستم ببین
چجور بودم، الآن چجوری شُدم

دلم رو گرفتم کفِ دستم و
نواهایِ حاج منصوره توو سرم

داره می سوزه زخمایِ پام ولی
می خوام پا برهنه برم تا حرم

فدا خواهرت، چادرم خاکی شه
بسوزونه آفتاب کمی گونم و

قسم خوردم امسال دیگه اربعین
توو راهت آقاجون بدم جونم و

شاعر:رضا پور اکرمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

صدای قدمها داره میاد به سمت تو پیاده
یه مادر با گریه چایی میده به زائرا توو جاده

قدم قدم میاد با پشت خم میاد
یکی پای برهنه داره تا حرم میاد

غما رو میشوره غبار و میشوره
یکی داره پاهای زائرا رو میشوره

یکی چشاش تره یکی که مضطره
یکی روشونه داره مادرش رو میبره

با حسرت شمردیم عمودای مسیر کربلا رو
که داره مسیرش هوای مشهد امام رضا رو
به یاد اون فضا با پیرهن عزا

قرارمون کنار موکب امام رضا
میرم باخادماش میون زائراش

که اربعینامو دارم از ایوون طلاش
چه ساده تا حرم پیاده تا حرم

به نیت فرج میرم پیاده تا حرم
(هلابیکم هلابیکم یا زوار یا زوار)

شاعر:حسن لطفی

___________________________

شعر اربعین حسینی

دست در دست جاده راهی شو
بیت بیت از نگاه عشق بخوان

سیل عشاق را غزل بنویس
موج موج از سپاه عشق بخوان

در ره خانه ای که لیلا هست
سختی اش را به جان بخر مجنون

راه را تا خودش مرور کن و
کم کم از جان پناه عشق بخوان

خستگی ، جاده ، تشنگی … باده
باده از نور ، از رطب ، انگور …

جرعه جرعه بنوش ای زائر
مست از ایستگاه عشق بخوان

عشق عقل است عشق عاطفه است
عشق یک شیوه رسیدن نیز

زائر اصلاً در این مسیر تو از _
_ زینب و قتلگاه عشق بخوان

بیت بیتی که یک غزل بشود
غزل، احلی من العسل بشود

غزل از حا و سین و یا و نون
غزل از پادشاه عشق بخوان

همقدم پا به پای رود روان
تا رسیدی به ساحل امنش

موج شو ، هروله بپا بکن و
بیتی از بارگاه عشق بخوان

گنبدت نور داده است به ماه
قد گلدسته هات تا عرش است

من کُمیت نوشتنم لنگ است
خودت از دستگاه عشق بخوان …

اربعین است کاروان که رسید
روضه خوان را بگو که اهل حرم

نشده با عمو وداع کنند
چند خطی ز ماه عشق بخوان

شاعر:ایمان کریمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

آه از این روزگار پر حسرت
آه از این سرنوشت، آه از غم

باز دوری دوباره دلتنگی
بازهم بغض و گریه ی نم نم

روز وصل نگار نزدیک و
همه یاران به راه افتادند

منِ جامانده سخت غمگین و
همه ی زائران او شادند

او خودش شاهد است تا امروز
چقدر التماس کردم من

باورم نیست اربعین برسد
دور شش گوشه اش نگردم من

بحثِ خوب و بد است یا همت
مانده ام! علت نرفتن چیست؟

هرچه باشد تحملش سخت است
دوری از کربلا که آسان نیست

زائران حرم خداحافظ!
پسر فاطمه مرا نخرید

چشم من نیست لایق دیدار
دل من را به کربلا ببرید

شاعر:علی ذوالقدر

___________________________

شعر اربعین حسینی

وزیده از همه سو عطر اربعینت باز
دوباره شعله کشیده به سینه ها داغت
ستادِ ملیِ… ؛؛ آقا خودت نگاهی کن!
دوباره بسته شده راه رو به عُشّاقت

شاعر :محمد کابلی

___________________________

شعر اربعین حسینی

معرفت ، در نوکری ام ، قدِ یک ارزن نبود
نور خود را پخش کردی ، چشم من روشن نبود

تو صدایم کردی و گوشم بدهکارت نشد
پیش خود گفتم : یقین دارم که او ، با من نبود

اشتیاق تو به من ، اندازه ی عرش خدا …
اشتیاق من به تو ، قدِ سرِ سوزن نبود

روضه می آیم ، ولی بعدش گناه و هی گناه
زشتیِ اعمال من ، در شأن سینه زن نبود

نفس امّاره زمینم زد ، که جا ماندم حسین
هیچ کس قدِ خودِ من ، با خودم دشمن نبود

از درون ، پیری سراغم آمده ، با هر گناه
باز شد راه حرم … پای حرم رفتن نبود

من شلوغش کرده ام با جمله ی “جا مانده ام”
شور و شوق کربلایی ، در سرم اصلاً نبود

روضه خوان ، “گودال” گفت و اشک من جاری نشد
کاشکی در روضه هایت این دلم ” نشکن” نبود

روضه خوانت میشوم ، با روضه ای تک مصرعی
بر زمین بودی و بر جسم تو پیراهن نبود

شاعر:رضا قاسمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

چشم دل آقای عاشق را نبندید
با بی قراری پای عاشق را نبندید

غیر از تمنای حرم حاجت ندارند
راه تمناهای عاشق را نبندید

این عاشق دلخسته را معشوق باید
با چشم تر لبهای عاشق را نبندید

مستی بدون اربعین معنا ندارد
میخانه زیبای عاشق را نبندید

فریاد دلهای شکسته غیر ازین نیست
این جاده ی دلهای عاشق را نبندید

این راه بسته باز خواهد شد بخواهی
ذکر لب ما بالحسین است و اللهی…

شاعر:محمد حبیب زاده

___________________________

شعر اربعین حسینی

اربعین است و فراقِ لاله ها
سینه ی ما و هزاران ناله ها

آمده جابر به دشتِ کربلا
شوقِ دیدارِ حسینِ سر جدا

غسل بنموده چو با آبِ فرات
آمده گیرد ز شه مُهرِ برات

دست بر سینه نهاد و با ادب
محضرِ آن سیٌدِ عالی نَسب

با خشوع و با فروتن با وقار
این چنین گفتا ز چشمِ اشکبار

السٌلام ای نورِ داور السّلام
زینتِ دوشِ پیمبر السّلام

السّلام ای جانِ حیدر السّلام
زاده ی زهرای اطهر السّلام

السّلام ای وارثِ خونِ خدا
ای حسین ای یوسفِ گلگون قَبا

السّلام ای کشته ی تیغِ جفا
السّلام ای شاهِ مذبوحُ القفا

من به قربانِ تو و ایثارِ تو
بین که جابر آمده دیدارِ تو

خیز از جا ای امامِ تشنه لب
گر چه جانت از عطش در تاب و تب

جان فدایت بین که جابر آمده
بین همان دلخسته زائر آمده

بعد رو کرد سمتِ سقای ولا
با کمالِ احترم و با حیا

السّلام ای ساقیِ دشتِ بلا
السّلام ای حامیِ دینِ خدا

ساقیِ لب تشنه کامان السّلام
کشته ی شمشیرِ عدوان السّلام

خیزو از جا بین که مهمان آمده
بین پیاده جان به جانان آمده

بعد فرمود السٌلام ای روح و جان
السّلام ای اکبرِ رعنا جوان

السّلام ای زاده ی خیرُالانام
السّلام ای هاله ی بدرِ تمام

ای علی، جانم به قربانِ تو باد
جان فدای عهد و پیمانِ تو باد

السّلام ای قاسمِ صد پاره تن
السّلام ای لاله ی باغِ حسن

السّلام ای قامتِ سَروِ چمن
السّلام ای عِطرِ برگِ نسترن

السّلام ای اصغرِ بی شیرِ من
کشته ی بی عذر و بی تقصیرِ من

السّلام ای طفلِ بی شیرِ رباب
ای که کامت حسرتِ یک قطره آب

السّلام ای مونسِ جانم حبیب
بر حسین بودی تو غمخوار و طبیب

السّلام ای بهترین یارِ حسین
کربلا یارِ وفادارِ حسین

السّلام ای عون و جعفر السّلام
مسلم و عون و ابوذر السّلام

السّلام ای جمله یارانِ حسین
بر شما ای جان نثارانِ حسین

السّلام ای لاله های نینوا
ای فدائیانِ دشتِ کربلا

شاعر:هستی محرابی

___________________________

شعر اربعین حسینی

باز باید سر کنم با خاطرات اربعین
خاطرات گریه در صحن یل ام البنین

از مرور خاطراتش نیز لذت می برم
می نشستم رو به ایوان امیر المومنین

خوب یادم هست هر موکب که رفتم ،پهن بود
زیر پای زائرانت بالِ جبریل امین

با چه شوقی تاول پاهای خود را می شمرد
زائری که بود گویا با ملائک هم نشین

دسته دسته وارد کرب و بلایت می شدیم
گوئیا بودیم دستان خدا در آستین

این سفر تا کربلا ای کاش برگشتن نداشت
هاتفی می گفت با ما :فادخلوها خالدین

من تمام سال را با اربعینت زنده ام
ادعایی هم ندارم، عاشقی یعنی همین

با زبان تازیانه هیچکس صحبت نکرد
در میان راه هر جایی که میخوردم زمین

شاعر:احسان نرگسی

___________________________

شعر اربعین حسینی

گر چه دستم بست دشمن…دست خالی نیستم
درد و داغ و شکوه ها از این سفر آورده ام

یاد دارم تشنه بودی زیر تیغ و نیزه ها
هدیه از شام بلا چشمان تر آورده ام

سرو بودم خم شدم تا بوسه بر حنجر زنم
مثل مادر بعد از آن قوس کمر آورده ام

خیز و بنگر لشگر ناموس دین را یک به یک
شام تا کرببلا روی بصر آورده ام

یاد داری میزبانت گوشه ی ویران که بود
شرح دیدارش ز تو در طشت زر آورده ام

در عطش خون شد روان از پیکر عریان تو
جای خون رفته ات خون جگر آورده ام

پرچمت را بر زمین نگذاشتم جان حسین
خیز و بنگر بر تو پیغام ظفر آورده ام

ای معمای هزاران زخم با این ماجرا
از نهاد پیروانت آه در آورده ام

گفت (شاهد) من نه تنها سوختم از داغ تو
زین حکایت شعله بر شمس و قمر آورده ام

شاعر:داریوش جعفری

___________________________

شعر اربعین حسینی

آنگونه که حاجی ست در احرام پیاده
من هم شده ام سوی تو اعزام پیاده

طوفانم و می آیم و در حلقه ی عشاق
بر خویش سوارم ولی از نام پیاده

بر عرش سوارش بکنی روز قیامت؛
هرکس طرفت آمده یک گام پیاده

ای خاص ترین عام،می آیند دوباره
خاصان طرفت در ملاء عام پیاده

ای کاش بگویند که در راه حرم مُرد
یک شاعر ایرانی ناکام،پیاده

زینب شده از ناقه پیاده که بیایند
بر تسلیتش لشکر خُدام پیاده

زینب شده از ناقه پیاده که به هر حال
باران شود از ابر سرانجام پیاده

امروز ز ناقه اگر افتاد به سرعت
یک روز ز ناقه شده آرام پیاده

زانوی قدح بوده و بازوی پیاله
هرجا که شرابی شده از جام پیاده

از کرب و بلا رفته پیاده طرف شام
تا کرب و بلا آمده از شام پیاده

شامی که در آن از پس هفده سر بر نی
خورشید شده بر سر هر بام پیاده

ناموس خدا زینب کبری به زمین خورد
تا بین خلایق شود اسلام پیاده

شاعر:مهدی رحیمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

سَرو رفتم از کنارت؛ قدکمان برگشته‌ام
سبز از باغت سفر کردم؛ خزان برگشته‌ام

راهِ پروازم به دستِ ریسمانی بسته شد
با پَرِ زخمی به بامِ آسمان برگشته‌ام

نیمه‌ام را نیم‌روزِ داغِ عاشورا گرفت
ای تمام جانم! اکنون نیمه‌جان برگشته‌ام

زیر جِلدِ جامه‌ی زخمم، کتابِ مقتل است
گوش کن؛ هم روضه‌ام هم روضه‌خوان برگشته‌ام

بر تنم با کعب‌ِ نی‌ها مُهرِ داغت را زدند
بی‌نشان رفتم از اینجا؛ با نشان برگشته‌ام

از کنارِ نخل‌هایی که پدر با اشک کاشت
از دیارِ نذری خرما و نان برگشته‌ام

داغدارِ قاری قرآنم و بزم شراب
از کنارِ تشت و چوبِ خیزران برگشته‌ام

ای غیورِ رفته زیر خاک! گوشت را بگیر
از میان مجلس نامحرمان برگشته‌ام

___________________________

شعر اربعین حسینی

با کوله‌بارم ایستادم اول جاده
گفتم پس از یک وقفه‌ی کوتاه، بسم الله

با «یا حسینم» گریه کردم؛ راه افتادم
گفتم به پایم ای رفیق راه، بسم الله !

دل کندن از ایوان طلا هر چند، مشکل بود
اما به شوق گنبدِ ارباب، می‌رفتم

چون تشنه‌ی یک بوسه بر شش‌گوشه‌اش بودم
با سیلِ زائرها به سمت آب، می‌رفتم

موکب به موکب مستیِ من بیشتر می‌شد
با جرعه‌ای از چایِ شیرینِ عراقی‌ها

شرمنده می‌کردند، هر موکب مرا؛ انگار …
مهمان پرستی بود، آیینِ عراقی‌ها

دیدم بساط کودکی را گوشه‌ی جاده
با التماسِ گریه‌اش خرما به ما می‌داد

تا ایستادم پیش او دیدم رفیقش داشت
با واکس، روی کفش‌هایم را جلا می‌داد

حالم دگرگون شد؛ به خود گفتم که منصف باش
ای مدعی! نوکر تویی یا این پسر بچه ؟!

دیدم که کلی راه، پیش روی خود دارم
تا نوکری، تا عاشقی، تا این پسر بچه

رفتم جلوتر دختری شیرین زبان آمد
تا ناز کردم صورتش را، گفت: «اِشرِب مای»

یاد سه ساله دخترِ ارباب افتادم
یاد عطش، یاد حرم، تا گفت: 《اِشرِب مای》

نزدیکِ مغرب پیرمردی با «هَلَبیکُم»
انداخت بر جانِ دلم سوزِ صدایش را

آمد جلوتر گفت: «امشب میهمانم باش»
با گریه دیدم التماسِ چشم‌هایش را

از آسمانِ خانه‌ی او فقر می‌بارید
اما برایم سفره‌ی رنگین کمان انداخت

انگار، آن شب گوشه‌ای از عرش خوابیدم
تا رختِ خوابم را میان آسمان انداخت

فردا دوباره روز از نو روزی از نو بود
شد هر عمود انگار یک پله برای من

با پای خود در هر قدم پرواز می‌کردم
بین مسیرِ “پله پله تا خدا رفتن”

زائر شدم بعد از هزار و چارصد پله
عرشِ خدای اربعین را، کربلایش را

من نیز، بین “کاروانی بیست میلیونی”
دیدم سلامِ پرچمِ گنبدْ طلایش را …

شاعر:رضا قاسمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

هزار مرتبه مُردم دوباره جانم داد
تکان پرچم سرخ حرم «تکانم»داد
پیاده آمده بودم سواره برگشتم
حسین از کرمش باز هم امانم داد

شاعر:علی اصغر یزدی

___________________________

شعر اربعین حسینی

جا مانده کوی تـــــوام و قافله ی عشق
پیوسته به زنجیر غمت،سلسله ی عشق

در راه رسیـــدن به حـــریمِ حــــــرم تو
دیوانه دلُ جان به لب از ولوله ی عشق

هرکوی که سفر کرده و هرجا که رسیدم
با ماه صفــــر عزمِ تو کرد، چلچله عشق

در حســــرتِ بین الحرمینت ندهم جان
ویـــــرانه تنم گر همـــــه از زلزله عشق

عشاق جهـــــان چله ی عشق تو بگیرند
تاسررَود ازعشق توهم حوصله ی عشق

در سیل روانِ اربعین توچه رازی است؟
که از رود جهان پر نشود پیالــه ی عشق

افسوسِ همه ماهِ منُ سالِ من این است
کی میطلبد کم شود این فاصله ی عشق

شاعر:حمیدرضا میرزائی

___________________________

شعر اربعین حسینی

با پای خسته راه میرفتیم آن دم
چای عراقی حالمان را جا می آورد

چای عراقی نه شراب مستی آور
بر تک تک ما حضرت زهرا می آورد

فرقی نمی کرد آن زمان اهل کجایی
بهر زیارت هرکسی دل را می آورد

در راه پیمایی نجف تا کربلا عشق
چشمان اشک آلود و زخم پا می آورد

پیر و جوان هم دوش هم بودند در راه
وقت عطش آب از کَفَش سقا می آورد

از آب هم منعت نمودند این جماعت
ما زائران هم منع گشتیم از زیارت

شاعر:محمد حبیب زاده

___________________________

شعر اربعین حسینی

از چه حیران شده ای اهلِ بُکا؟روضه که هست
کربلا قسمت مان نیست..بیا روضه که هست

حسرت و آه همه جای خودش..موج بزن
همّتی..ناله کن از سوز و نوا..روضه که هست

حرم الله شده محفلِ اشک و بپذیر…
که حرم نیست اگر،شکر خدا روضه که هست

همه دنبالِ علاجیم ..علاج است حسین
نرو اینقدر به دنبالِ دوا روضه که هست

همه ی سال بیادِ حرمش ..سینه زنیم…
پُر ز امیّد و رجائیم چرا روضه که هست

فاطمه چادرِ خود را به سرم پهن نمود
می رسد مطمئناً خیرِ نسا..روضه که هست

کشته ی اشک!..هنوز اشکِ بصر می طلبد
چشمه ی اشک بجوشان ز صفا روضه که هست

همه دیدیم چه الطافِ کثیر از هیئت…
گر نشد قسمت مان کرببلا روضه که هست

شاعر:محسن راحت حق

___________________________

شعر اربعین حسینی

رفته از دست..قرارِ من و تو ..زائرِ عشق
فصلِ گریه ست ..بهارِ من و تو زائرِ عشق

اربعین آمد و دوریم ز فیضِ حرمش..
گره افتاده به کارِ من و تو..زائرِ عشق

خاطرت هست نجف در دل مان عشقِ علی
شده بود عینِ حصارِ من و تو زائرِ عشق

پشت مان گرم به الطافِ شهنشاهِ نجف
فاطمه بود کنارِ من و تو زائرِ عشق

راهی جاده شدیم و به تمّنا رفتیم..
وَ هدف بود نگارِ من و تو زائرِ عشق

(همگی گم‌ شده بودیم در آن‌جمعِ کثیر )
(روی دلها همه حک بود حسین نعم الامیر)

واردِ راه شدیم و دلِ آگاه شکست..
هرچه اوهام و خطا بود در این راه شکست

در صراطی که فقط موج زند لطفِ خدا
دیدم انگار که کج فکری گمراه شکست

خاطرت هست عَلَم های به دوشِ من وتو
وَ دلِ هر دو که با نغمه ی ای شاه شکست

در شلوغی چه صفا داشت کمی سینه زنی
وَ غرورِ من و تو رفت سپس جاه شکست

خاطرت هست پسربچه به سر داشت رطب
هر دو خوردیم در این راه..ز ما آه شکست

(جاده ای بود پر از شور و نوا عشق و صفا)
(همه بودند روان با هیجان ..کرببلا)

چه بگویم ز مواکب که همه خاطره است
ز عنایات و مواهب که همه خاطره است

چای شیرینِ عراقی به دهان معجزه کرد
چه بگویم ز عجایب که همه خاطره است

هلبیکم..هلبیکم..چه نواهای خوشی
دیدنِ لطفِ غرایب که همه خاطره است

صاحبِ عصر و زمان هست حضورش قطعی
هر قدم رویتِ غائب که همه خاطره است

چه مسیری که صراط است صراطی به بهشت
منظره ها همه جالب که همه خاطره است

(،اربعین آمد و این خاطره ها مانده فقط)
(داغِ یک تذکره ی کرببلا مانده فقط..،)

شاعر:محسن راحت حق

___________________________

شعر اربعین حسینی

سلام ای جاده پر نور بهشت
سلام ای شاه تموم جاده ها

سلام ای مسیر دلداده شدن
سلام ای عاشقی پیاده ها

سلام ای حس قشنگ گم شدن
توو غروب سرخ شن های رها

سلام ای سنگ ریزه های بی عدد
سلام ای راه بدون انتها

چِقَدَر دلم برات تنگ شده بود
نگو دلتنگ نشدی برای من

تویی که فقط تفاوت می کنی
برای خستگیای پای من

بیا و دوباره با آغوش باز
حال هر ساله ی من رو پس بده

بیا پای هر عمودت دوباره
به منِ دلشده هم نفس بده

بگو از خاطره های خوب و ناب
بگو از دلشوره های بی امون

بگو از غربت و بیقراری و
فرق دل سپردن پیر و جوون

دست به دست آسمون دادی که من
اشکای عاشقیمو پاک نکنم

وقتی بارون میزنه رو گونه هام
بهترین خاطرمو خاک نکنم

قدما رو میشمری با صورتت
تاول پا رو رو چشمات میذاری

بوسه میزنی به پای خسته و
اشکای آسمونو در میاری

توی راه عاشقی، عاشقِ سخت
بایدم برای عشقش بمیره

نگو پیش اومده این خارای سخت
به پای دردونه ها سخت بگیره

اینهمه قدم زدن به روی تو
نگو که فرقی برا تو نداره

میدونم حس میکنی این روزا ماه
کنار زائرا روت پا میذاره
.سلام ای جاده پر نور بهشت
سلام ای شاه تموم جاده ها

سلام ای مسیر دلداده شدن
سلام ای عاشقی پیاده ها

سلام ای حس قشنگ گم شدن
توو غروب سرخ شن های رها

سلام ای سنگ ریزه های بی عدد
سلام ای راه بدون انتها

چِقَدَر دلم برات تنگ شده بود
نگو دلتنگ نشدی برای من

تویی که فقط تفاوت می کنی
برای خستگیای پای من

بیا و دوباره با آغوش باز
حال هر ساله ی من رو پس بده

بیا پای هر عمودت دوباره
به منِ دلشده هم نفس بده

بگو از خاطره های خوب و ناب
بگو از دلشوره های بی امون

بگو از غربت و بیقراری و
فرق دل سپردن پیر و جوون

دست به دست آسمون دادی که من
اشکای عاشقیمو پاک نکنم

وقتی بارون میزنه رو گونه هام
بهترین خاطرمو خاک نکنم

قدما رو میشمری با صورتت
تاول پا رو رو چشمات میذاری

بوسه میزنی به پای خسته و
اشکای آسمونو در میاری

توی راه عاشقی، عاشقِ سخت
بایدم برای عشقش بمیره

نگو پیش اومده این خارای سخت
به پای دردونه ها سخت بگیره

اینهمه قدم زدن به روی تو
نگو که فرقی برا تو نداره

میدونم حس میکنی این روزا ماه
کنار زائرا روت پا میذاره

شاعر:احسان جاودان

___________________________

شعر اربعین حسینی

یک اربعین برای تو حیران شدم حسین
مانند گیسوی تو پریشان شدم حسین

با چند قطره اشک دل من سبک نشد
ابری شدم به پای تو باران شدم حسین

زلفی اگر که ماند برای تو پیر شد
در اول بهار زمستان شدم حسین

کوفه به کوفه کوچه به کوچه گذر گذر
قاری شدی مفسر قرآن شدم حسین

دیدی چگونه آخر عمری دلم شکست
دیدی چگونه پاره گریبان شدم حسین

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم
دارم سر مزار خودم گریه می کنم

ای سایه بلند سرم ای برادرم!
آیینه ی ترک ترک در برابرم

بالم شکسته است و پرم پر نمی زند
اما هنوز مثل همیشه کبوترم

من قول داده ام که بگیرم سر تو را
از دست نیزه ها و برایت بیاورم

حالا سری برای تو آورده ام ولی
خاکستری و خاکی و ای خاک بر سرم!

بگذار اول سخن و شکوه ام تو را
ای ماه زینب از نگرانی درآورم

هر چند کوچه کوچه تماشا شدم ولی
راحت بخواب دست نخورده است معجرم

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم
دارم سر مزار خودم گریه می کنم

هم پیرهن که ماند برایم بدن نداشت
هم که تن تو روی زمین پیرهن نداشت

ای بی کفن برادرم ای بوریا نشین!
این چادرم لیاقت خلعت شدن نداشت؟

آن گونه ای که من وسط خیمه سوختم
پروانه هم دل و جگر سوختن نداشت

گل های باغت از همه رنگی گرفته اند
یعنی کسی نبود که دست بزن نداشت

مردی نبود اگر یل ام البنین که بود
هرگز کسی نگاه جسارت به من نداشت

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم
دارم سر مزار خودم گریه می کنم

هر چند در مسیر سرت ازدحام بود
اما درست مثل همیشه امام بود

بی تو سوار ناقه ی عریان شدم حسین!
من که به روی چشم علمدار جام بود

یادم نمی رود سر بالا نشین تو
بازیچه ی نگاه اهالی شام بود

در حرف های مرد و زن پشت بام ها
چیزی اگر نبود فقط احترام بود

با دست سنگ صورت تو خط خطی شده
از بس که آفتاب تو نزدیک بام شد

تو رفتی کنار خودم گریه می کنم
دارم سر مزار خودم گریه می کنم

دستی که چوب زد لب قرآنی تو را
زیر سوال برد مسلمانی تو را

بالای تخت رفتی و دستم نمی رسید
تا که رفو کنم سر پیشانی تو را

می خواستند پیش همه کوچکت کنند
اما خدات خواست سلیمانی تو را

ای کاش ما برادر و خواهر نمی شدیم
حیران نبودم این همه حیرانی تو را

این سر، شکسته هست ولی سرشکسته نیست
یعنی کسی ندید پشیمانی تو را

تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم
دارم سر مزار خودم گریه می کنم

شاعر:علی اکبر لطیفیان

___________________________

شعر اربعین حسینی

دیوانه و مستیم تماشا داریم
در سینه خویش حب مولا داریم

بستند اگر مسیر حج را غم نیست
ما صاحب ایوان طلا را داریم

جای همهء مدینه ای ها دیگر
یڪجا بقیع و گنبد خضرا داریم

ازتربت بی نشان؛ نشان پیدا شد
در شهر نجف،رواق زهرا داریم

از تنگی جا دگر شڪایت نکنید
اندازهء عرش در حرم جا داریم

بالای سر علی حسینیه بپاست
ما روضهء ڪربلا همانجا داریم

از شهر علی پیاده راه افتادیم
عزم حرم حضرت سقا داریم

شاعر:قاسم نعمتی

___________________________

شعر اربعین حسینی

بدون واسطه در محضر خدا نرویم
مریض عشق تو ایم و پی دوا نرویم

بهای دیدن صحنت مگر به دینار است ؟!!!
که با گران شدنش سمت کربلا نرویم

به اشک روضه قسم! “عشق” می برد ما را
برای خوردن و نوشیدن و ریا نرویم

در آسمان تو عمریست فکر پروازیم
کنون که پنجره باز است، پس چرا نرویم؟

فقط به سوی تو با سر شتافتیم حسین
به هر کجا که به ما گفته شد «بیا»

برای عرض توسل عبارتی کافی ست
نیاز نیست که در بطن روضه ها برویم

تن غریب تو افتاده بود در گودال
رقیه گفت بدون تو ما کجا برویم؟ …

شاعر:علی اصغر یزدی

___________________________

شعر اربعین حسینی

من و دوری ز حرم آه خدایا چه کنم
چشمه چشم ترم آه خدایا چه کنم

اربعین گر به ضریحت نرسم می میرم
مرحمی بر جگرم آه خدایا چه کنم

یاد هر سال بخیر از گذر شاه نجف
سوی تو در گذرم آه خدایا چه کنم

به خدا بی قدمت نیست نفس نای مرا
بی نفس بی اثرم آه خدایا چه کنم

بی تو شب تار شود،راه پر از خاشاک است
دم به دم در خطرم آه خدایا چه کنم

ماه خود شاهد دلتنگی بی حد من است
من و اشک سحرم آه خدایا چه کنم

در فراق تو مرا نای بکا اصلا نیست
بسته راه سفرم آه خدایا چه کنم

اربعین آمد و در خویشتنم جا ماندم
ز خودم بی خبرم آه خدایا چه کنم

تو خودت راه نشان باش که ره تاریک است
نرسانی به حرم آه خدایا چه کنم

شاعر:حمیدرضا عرب زاده

___________________________

شعر اربعین حسینی

سراب آمده ام تا که آب برگردم
قنوت آمده ام مستجاب برگردم

کنار ضلِّ عنایات و بردن نامت
گناه آمده ام تا ثواب برگردم

شبیه خوشهٔ انگور، دست چینم کن
به هوش آمده ام تا شراب برگردم

غبار پایِ تو خورشید را رقم بزند
به خاک آمده ام آفتاب برگردم

به یک نگاهِ تو افلاک می شود آباد
ولی من آمده ام تا خراب برگردم

شاعر:حامد آقایی

___________________________

شعر اربعین حسینی

بوی بهشت دارد اگر سرزمین تو
خیل ملائکند کنون همنشین تو

گل کرده است باز در این فصل عاشقی
جا پای جابرت، قدم زائرین تو

بعد از قیام سرخ تو دیگر عجیب نیست
این محشر به پا شده در سرزمین تو

پیوند خورده تاول پاهای زائرت
با زخم پای دخترک نازنین تو

موکب به موکب آمده تا در عمود عشق
بوسه زند به تربت پاک جبین تو

با واژه های مرثیه اش زائرت شده
این شاعر شکسته ی با غم عجین تو

با پای دل قدم به قدم می روم،اگر
جا مانده ام ز قافله ی اربعین تو

بارانی ام، به شوق تسلایت آمدم
این گونه های خیس من و آستین تو

شاعر:حسین_عرشی

___________________________

شعر اربعین حسینی

می رسد از کربلا هل مِن معینت یا حسین(ع)
دیده ها خون گرید از آهِ حزینت یا حسین(ع)

ناممان خط خورده از فهرستِ زائرهای تو
ما همه جا مانده‌ایم از اربعینت یا حسین

در دلِ شیدای خود شورِ حرم داریم و بس
دستِ ما کوته شد از عرش برينت یا حسین

داغ عاشورا همیشه در دل ما تازه ماند
آسمان رنگين شد از خونِ جبینت یا حسین

ما که از باغِ ضریح ات سیبِ روضه خورده ایم
تا قیامت دستمان شد خوشه چینت یا حسین

سهمِ من سوزِ نهان گشته فقط این اربعین
از همین جا می شوم چله نشینت یا حسین

از همان آغاز در قابِ نگاهم بوده ای
شیرِ مادر کرده با جانم عجینت یا حسین

در خیالم بس که ره پیموده ام تا کربلا
گم شدم هم در یسار و در یمینت یا حسین

وسعتِ دلتنگی ام را خوب میداند حرم
کی نهم سر بر ضریحِ نازنینت یا حسین؟

خط پایانِ همه دلتنگی‌ام کرببلاست
پای دل را می کشد مِهرِ یقینت یا حسین

اربعینِ قبل، رفتم کربلا یادش بخیر
در حرم با روضه های دلنشینت یا حسین

جز نگاهِ غم ندیدم چیز دیگر این سفر
خیمه های سوخته در سرزمینت یا حسین

آه از جا ماندنِ آغاز راهِ قافله
اشکِ شوقِ لحظه های واپسینت یا حسین

دستِ ما خالی و ظرفِ دل پر از کوهِ نیاز
ای که می بخشی ز نورِ راستینت یا حسین

اشکها بر گونه هایم مانده چون باران رها
دستِ ما در حلقه ی حبل المتینت یا حسین

پیکرت صد پاره گردید و کفن شد بوریا
بشکند دستِ عدو، کرد اینچنینت یا حسین

روز و شب سر می نهم بر شانه ی سبزِ ضریح
چون که داری لطفِ حق در آستینت یا حسین

تا ابد عالم ز داغت، قتلگاهِ روضه هاست
تا ابد روشن بماند شمعِ دینت یا حسین

پرسشی داریم از سالارِ دشتِ کربلا
گو چرا جا مانده‌ایم از اربعینت یا حسین

شاعر:هستی محرابی

___________________________

شعر اربعین حسینی

اربعینی در دلم حال و هوایت مانده است
در مشامم عطر سیب روضه هایت مانده است

اربعینی گریه کردم من برایت روز و شب
تا به حالا بر تنم رخت عزایت مانده است

می شود اینجا نسیم کربلا را حس کنم
بین هیئت جلوه ی لطف و صفایت مانده است

مادرم از کودکی من را نمک گیر تو کرد
هر که نذری خورد عمری مبتلایت مانده است

لحظه هایم پر شده از ماتمی بی انتها
چون به قلبم حسرت کرب و بلایت مانده است

شاعر:محسن زعفرانیه

___________________________

شعر اربعین حسینی

بعد یک سال دویدن نرسیدن سخت است
گر پر و بال شود بسته پریدن سخت است

بعد یک سال صبوری ز فراق حرمت
اربعین آید و صحن تو ندیدن سخت است

ما به شیرینی رنج سفر عادت داریم
پای بی تاول و دل از تو بریدن سخت است

ما که یک سال ز نانِ سر سفره زده ایم
جز به راه غم تو توشه خریدن سخت است

حرف ویزا و گذرنامه و “مهران” نزدن
‌نغمه های هَلَبیکُم نشنیدن سخت است

گر حرم روزی ما نیست ولی روضه که هست
روضه ی طفل تو هر چند شدیدا سخت است

گفت بابا حرمت سوخت دویدم اما
پا برهنه به روی خار دویدن سخت است

سر من رفت ز بس بر سر من داد زدند
بر سر دختر تو نعره کشیدن سخت است

دوست دارم بزنم بوسه سرت خوب شود
بر رگ حنجر تو بوسه ولیکن سخت

شاعر:مهدی جلالی

___________________________

شعر اربعین حسینی

از شبِ دلتنگی و اشک سحرگاهی بپرس
خسته ام! حال مرا از هر که میخواهی بپرس

دوستت دارم! سراغم را بگیر از مادرت
حالِ آشوب مرا از شعلۂ آهی بپرس

کربلا دریایِ غفران است و دورافتاده ام
روزگارم را فقط از تُنگ و از ماهی بپرس

حالِ یک جامانده را جامانده میفهمد فقط
خواستی این را اگر از یارِ دلخواهی بپرس

زائرِ هر ساله ات امسال حبس ِ خانگی ست
لااقل ای کوهِ رحمت؛ حالی از کاهی بپرس

لطف کن از بینِ بدها رد شدی احوالی از-
این گدایِ بی سر و پایِ سرِ راهی بپرس

سخت تنبیهم کن و اصلاً از اینکه سال ها
کرده ام در حقّ تو بسیار کوتاهی بپرس

هر چه از تو میرسد عشق است قطعاً یاحسین(ع)
از فراقِ کربلا امّا هر از گاهی بپرس

شاعر:مرضیه عاطفی

___________________________

شعر اربعین حسینی

دوریم و از این دور نمودیم سلام
با عشق تو هم پیاله ایم این ایام

با قافله ی زائر تو همراهیم
حتی به رکوع و سجده و ذکر و قیام

هر چند که روضه های ما تکراریست
این روضه، ولی نشانه ی بیداری ست

همراه شما در اربعین می سوزیم
در نوحه ی ما قافله ی غم جاری ست

گفتیم حسین و بارمان را بستیم
با موکب اربعنینیان همدستیم

ما خانه نشین شدیم، اما هرگز
آن جام بلای عشق را نشکستیم

در خانه نشسته، حال خوبی داریم
با یاد حرم تمام شب بیداریم

در سینه امان شور زیارت نامه است
داریم در اربعین تو می باریم

همراهی اشک دیده داری یا نه
یا همسفری تو با دل دیوانه

مهمانی اربعین که یادت مانده ؟
یک چای و یک زیارت صبحانه

کن رخت عزای اربعین را بر تن
باران برسان ز دیدگان بر دامن

یا قول بده که پیش چشمت باشم
یا زمزمه کن رباعی نارس من

شاعر:سیدعلی میری رکن ابادی

___________________________

شعر اربعین حسینی

سلام آقا! منم آن نوکر بی دست و پای تو
سلیمانی و مثل مور می افتم به پای تو

صدایت میزنم جانا! جوابم می دهی “جانم”
به قربان تو و آن “جانم”ِ مشکل گشای تو

گره افتاده در کارم؛ فقط آقا تو را دارم
طبیب درد من هستی و من هم مبتلای تو

همان بدو تولد شور عشقت در سرم افتاد
همان اول شدم وقف تو و وقف عزای تو …

و من این شور را از شیر پاک مادرم دارم
همان شیری که ممزوج است با اشک عزای تو

دلم آرام شد وقتی که یک اهل دلی می گفت:
سرش بالاست در محشر کسی که شد گدای تو

گنهکارم؛ نگاهم کن؛ برایت نوکری کردم
جواز کربلایم مانده و دست عطای تو

زمانی هم که بال پر زدن هایم مهیا شد
کبوتر می شوم، پر می کشم، اندر هوای تو

به اذن حضرت شاه نجف مبدا ستون یک
و مقصد هم به اذن مادرت پایین پای تو

اذانم را نجف می گویم و با عشق می خوانم
نماز ظهر روز اربعین را کربلای تو

شاعر:محمدجواد صادقی

___________________________

شعر اربعین حسینی – مناجات امام زمان (عج)

عوضِ عمّه ی خود راه برو بینِ مسیر..
پسرِ فاطمه!..با آه برو بینِ مسیر…
به قدم های تو سوگند پُر از خستگی ام
عوضِ من کمی ای شاه برو بینِ مسیر..

(چکنم این همه دلتنگی پُر واهمه را)
(وَ نشد تا که مددکار شوم فاطمه را)

آخرین حجّتِ دوران!..فقرا را ببرید
وَ تصّدق ز کرم ..فوجِ گدا را ببرید
اربعین باشد و در شهرِ خودم کِز بکنم
تذکره داده و این اهلِ خطا را ببرید

(همه ی خواسته هایم شده یک کرببلا)
(وَ تمامیّ ِدعایم شده یک کرببلا )

پسرِ فاطمه!..ای وارثِ دلجوی حسین
یک سلامی بده از جانبِِ ما سوی حسین
لا اقل یک قدمی رنجه نما محفلِ ما..
تا مگر پُر شود از آمدنت ..بوی حسین

(عنقریب است که این عقده مرا هم بکشد)
مطمئن باش گدا را غم و ماتم بکُشد)

پسرِ فاطمه!..خیلی گله دارم ز خودم
نظری کن دلِ بی حوصله دارم ز خودم..
کربلا رفت ز دستم..نکند رانده شوم؟
وامصیبت..چقَدَر فاصله دارم ز خودم..

(دل به دست آر ..الهی که نبینی تو بلا..)
(جانِ زهرا ببرم زود فقط کرببلا…)

شاعر:محسن راحت حق

___________________________

شعر اربعین حسینی

یک چله درعزای شما گریه کرده ایم
همراه وپابه پای شما گریه کرده ایم

محروم مانده ایم زفیض حرم اگر
باسوز روضه های شما گریه کرده ایم

پروانه وارگرد همین خیمه ی عزا
درسوگ غنچه های شما گریه کرده ایم

فرقی نمیکند که کجاییم ودر چه حال
شمعیم وزیرپای شماگریه کرده ایم

این ازدم عشق مسیحایی شماست
درخواب هم برای شما گریه کرده ایم

خشکیده گرکه چشمه ی چشمانمان چه غم
بالطف وبا عطای شما گریه کرده ایم

شبهای جمعه راس قرار همیشگی
بایادکربلای شما گریه کرده ایم

شاعر:لیلا چگینی

___________________________

شعر اربعین حسینی

ای که ارباب شدی که رو به هرکَس نَزَنم
آن که از عالم و آدم شده دلخسته منم

شهره بودم به بدی در همه جا تا اینکه
سیبِ لبخندِ تو شد باعثِ آدم شدنم

هرچه دارم فقط از روضه ی قاسم دارم
من حسینی شده ی دستِ امام حسنم

تلخیِ مردمِ این شهر برایم غم نیست
بس که شیرین شده با بردنِ نامَت دهنم

من اگر گریه برایَت نکنم می میرم
تا ابد در غمِ تو گریه کن و سینه زنم

سینه ام گَشته کبود و سَر و رویَم زخمی
بیمه شد بینِ همین لطمه زدن ها بدنم

پیرهن را ز تنت برد حرامی ، بُگذار
تا که در روضه ی تو پاره شود پیرهنم

ای که بر خاک رها بود تنِ بی کَفنت
کاش باشد کمی از تربتِ تو در کفنم

ای همه هستی عالم به فدای تو حسین
ننگ بر ما که نمردیم برای تو حسین…!

شاعر:محسن کاویانی

___________________________

شعر اربعین حسینی

آری فرات و شر شر آب است وای من
این آتشی به جان رباب است وای من

شش ماه روی شانه مادر بخواب رفت
حالا میان بادیه خواب است وای من

آن کاروان که روز نخستین رسیده بود
از بس که آب رفته سراب است وای من‌

از سر گذشته اند و به تن ها رسیده اند
تازه شروع فصل عذاب است وای من

پوشیده است صورت زنها هنوز هم
سرخی چهره مثل نقاب است وای من

آورده است قافله سوغاتی سفر
بر هر چه دست جای طناب است وای من

زینب اگر چه عصر دهم موسفید شد
اما کمان بزم شراب است وای من

شاعر:حامد آقایی

___________________________

شعر اربعین حسینی

تو ماندی و صحرا، چهل روزِ پیش
غریبانه! تنها…چهل روزِ پیش

تو را با تنی خفته در خاک و خون
سپردم به صحرا، چهل روزِ پیش

زمین بر سر و سینه زد! گریه کرد
برای تو دریا، چهل روزِ پیش

نبودی و بستند دست مرا
به زنجیرِ غم ها، چهل روزِ پیش

ببین که شکسته مرا داغ تو
جوان بودم امّا چهل روزِ پیش

زمین خوردی و بود دور و برت
چه جنجال و دعوا، چهل روزِ پیش

رقم خورد با کینۂ حرمله(لع)
تمام بلایا، چهل روزِ پیش

به تو نیزه زد شمر(لع) و بعدش گذاشت
به روی تنت پا…چهل روزِ پیش

خودم دیدم آبت نداد و برید
سرت را همین جا، چهل روزِ پیش

سرت را که نه! بلکه بر نیزه زد
دلِ زینبت(س) را، چهل روزِ پیش!

شاعر:مرضیه عاطفی

___________________________

شعر اربعین حسینی

باز ایامِ اربعین آمد
آه آقا عجیب دلتنگیم

حالمان حالِ روبه راهی نیست
ای امام غریب ، دلتنگیم

از غم و غصه این دلِ ما را
ای گلِ فاطمه رهایی نیست

همه امیدِ ما فقط به شماست
جز دعای شما دوایی نیست

ما همه بچه هیئتی هستیم
گریه کُن های روضه ی سیلی

کاش ای کاش ما بمیریم و
نَکِشَد روضه ها به تعطیلی

اربعین آمدست و از هر سو
این همه اشتیاق را عشق است

بینِ راهِ نجف به کرب و بلا
چای تلخِ عراق را عشق است

بُعد منزل نمی تواند که
بینِ ماها فراق اندازد

این نرفتن به کربلا حاشا
آتش از این اجاق اندازد

گرچه در غصه و غم و دوری ست
آنکه در این مسیر، عازم نیست

کربلا در وجود عاشق هاست
در زیارت حضور لازم نیست

ما به عشقِ فقط خودت آقا
دل به غیر از تو از همه کَندیم

از همین فاصله به شش گوشه
قلبمان را دخیل می بندیم

عشقِ ما آمدن به سمتِ شماست
سمتِ آن بارگاهِ خونِ خدا

ای امام غریب، اگر که نشد
خانه را می کُنیم کرب و بلا

این همه شوقِ آمدن تا تو
این تب و تابِ با صفا عشق است

این پیاده رویِ تاریخی
از نجف تا به کربلا عشق است

عشقِ تو در تمامِ عالم هست
مست و مجنونِ تو شده دنیا

همه در اربعینِ تو هستند
آری حب الحسین یجمعنا

کربلا در عراق، تنها نیست
کربلا در مکان ، نمی گنجد

کل یومٌ شدست ، عاشورا
کربلا در زمان ، نمی گنجد

بُرده عشقِ تو از خدا هم دل
بُرده عشقِ تو از سَرِ ما هوش

ای گُل فاطمه تو خورشیدی
نورَت ای جان نمی شود خاموش

در فراز و نشیبِ سختی ها
راهِ ما راهِ حضرتِ سقاست

این چِهِلّم هم از عنایتِ حق
پرچمِ یا حسینمان بالاست

گرچه این اربعین ز تو دوریم
گرچه دوری شده به ما تحمیل

ما زیارت به خانه می خوانیم
این زیارت نمی شود تعطیل

گرچه امسال راهِمان بسته ست
گرچه آهی نشسته بر سینه

ما به عشقِ فقط خودت آقا
خانه هامان شده حسینیه

ما در این اربعین پُر از دَردیم
جانِ ما غرقِ در پریشانی ست

گوشه ی پرچمِ سیاهِ عزا
عکسی از قاسم_سلیمانی ست

مرغ دل می زند به سوی تو پَر
می رود در هوای کرب و بلا

ما نشد راهی حرم بِشَویم
از همین فاصله ، سلام آقا

دلِ مجنون و زارِ ما ای عشق
روز و شب در حوالیِ غمِ توست

ما که چیزی نداشتیم ارباب
هر چه داریم از مُحرم توست

شاعر: وحید اشجع

___________________________

شعر اربعین حسینی

پُر تلاطم شده قلبم بخدا از گله ها
دلِ من سخت شکسته ز تو و فاصله ها

بعد تو رفتم اسارت به چه وضعی؟ حالی؟
از کفم رفت عمو جان همه ی حوصله ها

تو مگر قول ندادی که شوی حافظِ ما؟
پس چرا بسته شدم بعدِ تو بر سلسله ها

شمّه ای مویه کنان روضه بخوانم که چه شد
دور و بر پُر شده بود از شعف و هلهله ها

چقدر زجر کشیدیم عموجان در راه
ناسزاها که نگفتند به ما حرمله ها!!!

پا برهنه همه جا و همه جا گرداندند
پایِ ما را تو ببین پُر شده از آبله ها

در حَلب سقط شد از آل حسین یک محسن
کمکی هیچ نکردند بر آن قابله ها

عمّه ام نیمه ی شب باز نشسته می خواند
یادِ تو بود و پدر در همه ی نافله ها

خواهرم مُرد به ویرانه ی شام و عوضش
پُر تلاطم شده قلبم بخدا از گله ها

شاعر:  محسن راحت حق

___________________________

شعر اربعین حسینی

در هر قنوت ، وقت دعا گریه کرده ام
تنها بیاد کرب و بلا ، گریه کرده ام

جایی به غیرِ روضه ی تو ، گریه خوب نیست
در هر کجا ، همیشه به جا گریه کرده ام

پای “هَجا” “هَجای” شما پیرتر شدم
“حا” “سین” و “یا” و “نونِ” تو را گریه کرده ام

با روضه های تو که به جای خودش حسین !!!
با عکس کربلای شما ، گریه کرده ام

روز ازل که مجلس روضه به عرش بود
با روضه های شخصِ خدا ، گریه کرده ام

تا سوز ناله ام نشود زحمتِ کسی
هر نیمه شب ، بدون صدا ، گریه کرده ام

این تیرِ اشکها به هدف خورده غالبا
هر چند ، با تمام خطا گریه کرده ام

کار شبانه روزی من گریه کردن است
یا گریه گریه اشک ، وَ یا گریه کرده ام

خواب و خوراک من به فنا رفت ، بی حرم
گاهی شده بدون غذا ، گریه کرده ام

گفتی به دوستم ، “تو بیا” غبطه خوردم و
با جمله ی “تو نَه ، تو نیا” گریه کرده ام

شاعر: رضا قاسمی

___________________________

شعر اربعین حسینی

من از مشهد، من از تبریز، از شیراز و کرمانم
من از ری، اصفهان، از رشت، از اهواز و تهرانم

نمی دانم کجایی هستم، اما خوب میدانم
هوایی هستم و آواره ای در مرز مهرانم

اگر آواره ام، قلبم در ایوان تو جا مانده
دلم با هر قدم با هر نفس اسم تو را خوانده

غم عشقت بیابان پرورم کرد و میان راه
یکی پرسید: تا کرب و بلا، چندتا ستون مانده؟

چه شیرین است با شوقت دویدن در بیابان ها
به عشقت هم به دل جارو زدن هم در خیابان ها

نه تنها در میان تربتت داری شفا، حتی
به خاک زیر پای زائرت دادند، درمان ها

یکی جارو به دست و دیگری گوشی به گوش آمد
یکی بر شانه مشک و آن یکی پرچم به دوش آمد

دراین موکب سخن ازکوفه، آن موکب سخن از شام
یکی از هوش رفت اینجا، یکی آنجا به هوش آمد

ستون یک هزار و چارصد، یعنی: سلام آقا
سلام ای بی کفن ای تشنه لب ای مانده بر صحرا

به سقای علمدارت قسم، ما پای پیمانیم
به شوق یاریِ آرام جانت، مَهدی زهرا (س)

شاعر: قاسم صرافان

 

اشعار مرثیه امام حسن (ع) – سال ۱۳۹۹

0
اشعار مرثیه امام حسن مجتبی (ع) - سال 1399

شعر مرثیه امام حسن (ع)

حُسن شرح خصائل حسن است
ماه عکس شمایل حسن است

چون کرم لطف کامل حسن است
هرکه شاه است سائل حسن است

با حسن من نمانده ام تنها
پس نماندم به وقت غم تنها

او کریم است؟نه،کرم تنها
کار خدام منزل حسن است

در معانی و در بیان خدا
شد زبان حسن زبان خدا

معجزات پیمبران خدا
قطره ای از فضائل حسن است

در کرامت به شهرت غایی
تا رسیده به عالم آرایی

تازه گفتند حاتم طایی
از گدایان کاهل حسن است

هر که آمد به جنگ او یک بار
در نهایت گذاشت پا به فرار

چاره ی فتنه ی جمل انگار
حکمی از تیغ عادل حسن است

کار دشمن مقابلش شد لنگ
سرشان بعد مرگ خورد به سنگ

آخر کار هر کسی در جنگ
سجده کردن مقابل حسن است

از زمانه چه زود سیر شده
بی سبب نیست گوشه گیر شده

در جوانی اگر که پیر شده
داغ یک کوچه در دل حسن است

در مدینه غریب بود اما…
درد او بی طبیب بود اما..

همسرش نانجیب بود اما…
در و دیوار قاتل حسن است.

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

آن امامی که دلش را داغِ بی پایان گرفت
آخرش زهر آمد و از نیمه جانش..جان گرفت

بی رمق شد ناتوان افتاد بر روی زمین..
خواهری آمد سرش را بر روی دامان گرفت

بر سر و بر سینه زد ..نالید دختِ فاطمه
یاحسن گفت و به روی گونه ها باران گرفت

حضرت امّ المصائب طشت را دید و شکست
بعد از آن امیّدِ خود از دلِ درمان گرفت

موپریشان شد بهم زد محفلِ هجرانِ عشق
از حسین و از ابالفضلش سرو سامان گرفت

گفت قربانِ لبانِ چاک پاکت یا حسن..
چه کسی از زینب کبرا..برادرجان گرفت؟

در دمِ رفتن بیا حرفی بزن از کوچه ها..
کوچه ای که از سراپای وجودت جان گرفت

از سکوتِ خویشتن حرفی بگو یارِ غریب
از گذرگاهی که راهِ مادرم شیطان گرفت

رازِ این گوشواره را با من بگو..باشد حسن؟
قلبِ تو از چه سبب یک راز را پنهان گرفت

شاعر:محسن راحت حق

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

روزه بودی و همسرت ایکاش
با تو روراست بود و می شد قهر

تا مگر کینۂ پدر وَ جمل-
را نمی ریخت در پیالۂ زهر

جعده(لع) بد وعده داشت با ابلیس
کرَمت را چطور بُرد از یاد؟!

تشنه بودی و جای آبِ خنک
آتش ِ زهر را به خوردت داد

رنگت از رخ پرید و افتادی
همسرت بد به تو خیانت کرد

جگرت سوخت! با پریشانی-
خواهرت رفت و تشت را آورد

گریه میکرد و سینه ات شد تنگ
جان او بسته بود بر جانت

بر گلوی حسین(ع) خیره شدی
اشک جاری شد از دو چشمانت

درد پیچیده بود دورِ تنت
لااقل کاش میزدی فریاد

زنده شد در مقابل چشمت
خاطراتِ بدی که دقّ ات داد

بغض کردی و بعدِ چندین سال
بر دلت مانده بود تأثیرش

بعدِ مسجد؛ مقابلت قنفذ(لع)
بوسه زد بر غلافِ شمشیرش

داغ مادر، مزارِ بی زائر
از تمام مدینه سیرت کرد

تکیه زد بر ورودیِ کوچه
خنده های مغیره (لع) پیرت کرد!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

ما از لب مسیح شنیدیم این سخن
«صد مرده زنده می شود از ذکر»یاحسن

شاعر:علی اصغر یزدی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

نا امیدی نبود نزد گدایان حسن
دست ما را برسانید به دامان حسن

نشنیده است کسی خواهش روزی از ما
می رسد روزی ما صبح و شب از خوان حسن

حاجتم نیست در این شهر به احسان کسی
عادتم داده خداوند به احسان حسن

نشکند گوشه ای از نان کسی را همه عمر
آنکه یک روز نمک گیر شد از نان حسن

بنویسید جذامی زمین خورده نشست
سر یک سفره کنار لب خندان حسن

حُسن رفتار چنان داشت که از رحمت او
مرد شامی شده یکباره غزل خوان حسن

حرف او را نخریدند سپاهش غم نیست
آمده خیل ملک گوش به فرمان حسن

سفرایش همه رفتند و یکی بازنگشتت
در عوض این همه نوکر همه قربان حسن

و بدانند همه کوفه صفت های زمان
که فروشی نبود عشق محبان حسن

می رسد صبح ظهوری که بنا خواهد شد
مثل ایوان نجف گنبد و ایوان حسن

شاعر:حسن کردی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

نه فقط ثروت خود را نه،که حاتم گونه
شد کریم آن که کرم داشته خاتم گونه

شد کریم آن که به عالم اثرش را بخشید
حیدری مسلک و پیغمبر اکرم گونه

به تماشای تو آن گونه پُر از شوقم که
گونه ام پُر شده از گریه ی شبنم گونه

مجتبایی؟حسنی؟یا که کریم اللهی؟!
ای خدا سانِ ملک زاده ی آدم گونه

کاش از کوچه و غم های تو عبدالزهرا
مقتلی ثبت کند اِبْن مُقَرَّم گونه

گوش که جای خودش سُرخ تر از سُرخ شود
بی گُمان از اثر سیلی مُحکم،گونه

تحت تاثیر از این ضربه پریشان بشود
هم که چشم و مُژه هم دست و سر و هم گونه

ربط دارد به تو و عشق تو در باب حسین
این که شد ماه صفر نیز مُحرَم گونه

رفته از بین اگر بر اثر سُم گونه
از درون زخم شده بر اثر سَم،گونه

شاعر:مهدی رحیمی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع) مناجات امام زمان (عج)

ماه روشنگر من آینه ی اشک منی
گر نیایی به خدا قلب مرا می شکنی

بین عشاق رخت صحبت وصل است و فراق
چه کند عاشق تو جز تو ندارد سخنی

ساکن کلبه غم ، مویه کنان می گویم
ما چو یعقوب تو هم یوسف گل پیرهنی

گرچه داریم به دل شعله ی هجران آقا
تو فقط مایه ی دلگرمی هر مرد و زنی

این که مشتاق وصال تو بود چشمانم
یاس هر گلشنی و گلشن هر یاسمنی

باغ بی شمع و چراغی رخ تو می طلبد
می روی تا که در آن رحل اقامت فکنی

گریه کن با جگری سوخته در این ماتم
تو که خود جان نبی ، پاره قلب حسنی

دیشب از حنجره ای خون جگر ریخت به طشت
چه لبی غرق به خون بود و چه گلگون لگنی

“یاسر” از خون جگر بر دل آیینه نوشت
ای فدای تو که روشنگر هر انجمنی

شاعر:محمود تاری

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

جذبه و جاذبه و جلوه‌ی اعظم حسن است
علی و عالی و علامه و اعلم حسن است

به خداوند بهشتش حسن آباد خداست
شرف‌الشمس خداوندِ دو عالم حسن است

بنویس از نفَسش فاطمه را می‌فهمند
بسکه آئینه‌یِ پیغمبر اکرم حسن است

از حسن جانِ علی بِینِ جمل فهمیدم
دومین حیدرِ این قوم مُسَلم حسن است

چهارده تَن همه اوصافِ حسن را دارند
دو حسن هست ولیکن همه از دَم حسن است

بیشتر داد به هر کَس که اهانت کردَش
بسکه بخشید که گفتیم خدا هم حسن است

او حسین است و حسین است حسن پس خوب است
بنویسیم که در هر دو مجسم حسن است

بارها گفت حسین اینکه کریم این آقاست
بارها گفت حسین اینکه مقدم حسن است

کیست او قبله‌ی اصحابِ اباعبدالله
نقشِ پُر جذبه ی هفتادو دو پرچم حسن است

شیخ عباس قمی ، مُنتهی الآمالش
گفت در کرببلا سیلِ دمادم حسن است

شش شهیدند از او ، پس به محرم سوگند
صاحبِ بیشترین سهم در این غم حسن است

کاش می شد که بگویم به ضریحِ حرمش
اینهمه غم حسن است اینهمه ماتم حسن است

ابن طاووس بخوان آه مُقَرَم بنویس
روضه‌ی غربتِ شبهای محرم حسن است

شاعر:حسن لطفی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

غربت برای تو به وطن گریه می کند
هر مرد در غم تو چو زن گریه می کند

خونابه ی نگاه تو وقتی تمام شد
بر غصه ی دل تو دهن گریه می کند

باران گرفت و لاله ی عباسی ات شکفت
عباس بر تو سرو چمن گریه می کند

رفتی که حرف دل بزنی رخ خضاب شد
اینجا حنا به طرز سخن گریه می کند

تو روح زینبی، سر جدّت نگاه کن
بر روح زخم خورده، بدن گریه می کند

از شاهکار صلح تو طرحش بلند شد
هفتاد و دو سری که به تن گریه می کند

هفتاد روزن از کفن تو گشوده شد
در ماتم تن تو کفن گریه می کند

در هر کسی برای حسن اشک چشم نیست
معنی، حسین بهر حسن گریه می کند

شاعر:محمد سهرابی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

اگر می آمدی ایران تو مرقد داشتی حتماً
به جز گلدسته و نقاره گنبد داشتی حتماً

شمال شرق ایران یا جنوب غرب یا مرکز
تو هم در بخشی از این خاک مشهد داشتی حتماً

کنار مضجعت در آخرش با شوق با فریاد
پس از صل علی،ٰ آل محمد داشتی حتماً

کسی با کفشهایش در حریم تو نمی آمد
به دور مرقدت از صحن ها حد داشتی حتماً

«مُؤَیِّد» داشتی در مشهدت با شعرهای ناب
و در کل زمین کلی مُؤَیَّد داشتی حتماً

اگر می آمدی ایران شبیه حیدر کرار
تو هم بین اذان یک جفت اَشْهَد داشتی حتماً

همیشه سمت بابُ الْقاسمت غوغای زائر بود
خودت هم از همانجا رفت و آمد داشتی حتماً

شاعر:مهدی رحیمی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست
یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست

بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست
چشمی که گریان عزای مجتبی نیست

وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد
دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست

در کربلا هر چند با دقت بگردی
چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست

کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت
همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست

طوری تمام هستی اش وقف حسین شد
انگار قاسم هم برای مجتبی نیست

او جای خود دارد در این دنیا مجال ِ
رزم آوری بچه های مجتبی نیست

یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم
ما خاک پای خاک پای مجتبائیم

آیا شده بال و پرت افتاده باشد
در گوشه ای از بسترت افتاده باشد

آیا شده مرد جمل باشی و اما
مانند برگی پیکرت افتاده باشد

آیا شده در سن وسال کودکی ات
جایی ببینی مادرت افتاده باشد

آیا شده در لحظه های آخرینت
چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد

من شک ندارم که عروس فاطمه نیست
وقتی به جانت همسرت افتاده باشد

آیا شده سجاده ات هنگام غارت
دست سپاه و لشگرت افتاده باشد

مظلوم و تنها و غریب عالمین است
گریه کن غم های این بی کس حسین است

شاعر:علی اکبر لطیفیان

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد

چشمهایش به در و منتظر آمدنیست
زیر لب زمزمه مادر مادر دارد

جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
داغ ارثیست که در سینه مکرر دارد

زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
یادگاریست که از کینه همسر درد

پیش چشمش که توانسته بروی منبر
_ رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟!

لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
چادری را که بوی یاس معطر دارد

آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
مادرش روی زمین لاله پرپر دارد

گفت با گریه حسینم… تو دگر گریه مکن
که حسن میرود و سایه خواهر دارد

آه… لایوم کیوم تو که در صحرا کیست؟
جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد

شاعر:محمدعلی بیابانی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی! صبح زود بهشت
“اذا تنفس ِ” باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز عِزّةُ للّه نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء”احلی من العسل ” زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو

فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

شاعر:سیدحمیدرضا برقعی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

بالا سر سنگ مزار خاکی تو
باید بسازم گنبدی مانند مشهد
شش گوشه با طرح جدیدی نذر کردم
بر قبر تو کوری چشم هر چه نامرد…

شاعر:محمد حبیب زاده

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

ای در هوای ماتم تو عرش، سوگوار‌
ای در غم تو چشم سماوات، اشکبار

اسلام در مصیبت تو می‌شود یتیم
دین در فراق روی تو بی تاب، بیقرار

ما را در اوج گنبد خضرای خود ببر
تا روی گنبدت بنشینیم، چون غبار

هرگز ز یاد حضرت زهرا نمی‌رود
چشمی که شد ز. ماتم تو ابر نوبهار

رفتی و از مدینه‌ی تو رفت دلخوشی
کوچید مرغ عشق و محبت از آن دیار

سر زد پس از تو‌ای به همه خلق مهربان
از امت تو آنچه نمی‌رفت انتظار

هرچند از تو غیر محبت ندیده بود.
اما به اهل بیت تو بد کرد روزگار

گلچین رسید و بعد تو خشکید پشت در
یاسی که مانده بود ز. باغ تو یادگار

گر می‌گرفت آتش کینه به خانه و‌
می‌رفت سمت پهلوی گل دست‌های خار

آن دست که به بازوی زهرا قلاف زد
انداخت دور گردن مولا طناب دار

در بین کوچه باز همان دست آمد و
دیوار کوچه خون شد و افتاد گوشوار

شاعر: محمدعلی بیابانی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

صحبت از خوان کریم است و تهی دستی ما
دست‌ها گرم قنوتند، زحاجت لبریز

گوش این طایفه آوای گدا نشنیده است
قبل گفتن شده کاسه ز اجابت لبریز

دستهایم دم صبحی به ضریحش نرسید
مثل شمعی به تمنای حرم آب شدم

بیشتر حرف حسن بود میان سخنم
اربعین نزد حسینش که شرفیاب شدم

خاک گر نام حسن داشت به لب، دُر میشد
نام او را به روی سنگ یمن بنویسند

بی کفن بود حسین، ورنه وصیت می‌کرد
تا به روی کفنش نام حسن بنویسند

گرچه لایوم کیومک به روی لب دارد
گرچه او در غم غارت شدن خلخال است

تن غارت زده شاه شهادت بدهد
روز هجر حسنش سخت‌تر از گودال است

طشت تنها شده از خون دل او آگاه
آه که محرم غم‌های حسن چاه نبود

آی کوفی که حسن را به مذلت خواندی
نقش انگشتر او عزتُ لله نبود؟

جگر سنگ شود آب اگر گریه کند
شرح وقتی بدهد او جگر سوخته را

روضه اش کوچه تنگی است نمیداند که
میخ را گریه کند یا که در سوخته را

بیت الاحزان نگاهش شده راوی غم
قصه رد شدن آینه و کینه‌ی سنگ

با کنایه بنویسید که آیینه شکست
دست سنگین و فدکنامه و یک کوچه تنگ

شاعر:محسن حنیفی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

روضه خوان خسته نباشی مادر
روضه خواندی ز شه بی کفنم

شصت روز است حسین می‌گویی
امشبی روضه بخوان از حسنم

روضه خوان روضه غربت سخت است
هیچکس با حسنم یار نبود

خانه هم امن نبوده بر او
همسرش یار وفادار نبود

جعده زهری به حسن خورانده
که از آن فتنه و شر می‌ریزد

روی تشتی که برایش بردند
لخته خون، پاره جگر می‌ریزد

روضه خوان روضه بخوان از حسنم
جگرش گرچه به زهر آغشته

پسرم غیرتی و مادری است
داغ کوچه حسنم را کشته

صورت من که از آن کوچه تنگ
تا دم مرگ فقط نیلی ماند

توی ذهن حسن مظلومم
تا ابد خاطره سیلی ماند

حسنم هیچ نرفت از یادش
آتش و دود چه غوغا می‌کرد

در که افتاد روی پهلوی ام
محسنم داشت تقلّا می‌کرد

شاعر:امیر عظیمی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

گر چه در مظلومیت احساس غربت می‌کنیم‌
می‌رسد از راه، روزی که قیامت می‌کنیم

می‌رسد روزی که می‌سازیم، صحنت را حسن؟!
بعد از آن درباره‌اش هر روز، صحبت می‌کنیم

از مزارت گَردِ غم یک روز، جارو می‌شود
خاک‌های روی آن را مُهر تربت می‌کنیم

ما حصارِ ظلم را از دورِ قبرت می‌کَنیم
زائرانت را از این دیوار، راحت می‌کنیم

عاقبت یک روز، از درگاهِ “باب القاسمت”
پرچمِ گنبدْ طلایت را زیارت می‌کنیم

عاقبت یک روز، رو به گنبدت می‌ایستیم
دست بر سینه به تو عرض ارادت می‌کنیم

لذتِ بوسیدنِ دستِ ضریحت را حسن …
با تمام ساکنان عرش، قسمت می‌کنیم

ما برای روضه خوانی بین جمع زائران …
در حرم هر روز، یک مداح دعوت می‌کنیم

در حیاطِ صحنِ تو آنقدر، سینه می‌زنیم
بعد از آن در سایه سارت استراحت می‌کنیم

در میانِ کوچه‌ی بغضِ تو هیئت می‌زنیم
در عزای مادرت ذکر مصیبت می‌کنیم

بغض کردن از غریبی مزارت کافی است‌
می‌رسد روزی که آخر ترک عادت می‌کنیم

می‌رسد روزی که ما در سرزمین مادری
از ظهورِ حضرت مهدی حمایت می‌کنیم

شاعر:رضا قاسمی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

حق از زلال چشم تو ساغر درست کرد
ازخاک پای تو دُر و گوهر درست کرد

ته مانده‌ی پیاله‌ی آب تو را گرفت
تا سلسبیل و چشمه کوثر درست کرد

از گرد و خاک رزم تو کولاک آفرید
از شیوه‌ی نبرد تو محشر درست کرد

باید برای وقت سکوتت ذبیح داد
باید هزارتا علی اکبر درست کرد

دل روی دل برای تو باید ضریح ساخت
باید حرم برای تو دلبر درست کرد

باید بجای شمع مزار تو آب شد
باید شبیه مضجع پاکت خراب شد

عاشق شدن به گوشه نگاهت عجب نداشت
هرکس که دید روی تو را روز و شب نداشت‌

ای قبله مدینه و درمان درد‌ها
جز خانه تو، شهر مدینه مطب نداشت

با روی باز بر همگان لطف میکنی
حتی به سائلی که رسید و ادب نداشت

سهمش قبول توبه نشد هر که در قنوت
یا محسن و بحق حسن روی لب نداشت

بین صحابه تو کسی خوش مثل نشد
حیف! از زمانه‌ی تو که آقا! وَهَب نداشت

اینجا نواده‌های تو صاحب حرم شدند
یعنی ارادت عجمی را عرب نداشت؟

در شهر ری مزار تو را یاد میکنم
با یاحسن وجود خود آباد میکنم

شاعر: محسن حنیفی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

این نمکـدارترین روضه نمک گیرم کرد
پسرِ فاطمه با دستِ خودش سیرم کرد

روضه یِ کـوچه یِ غمهایِ کـریمِ طا‌ها
در همین اوجِ جوانی به خدا پیرم کرد

مادر افـتاد زمـین و پسر افتاد زمین
مـَردک پست بلافاصله تحقـیرم کرد

چادرِ عصمت و پاکی شده خاکی اِی وای
معجرِ خاکی و خونیشْ زمین گیرم کرد

آمد و زد لگد و بد زد و بد گفت و سَند…
پاره کرد و پس از آن حادثه تکفیرم کرد

پس از آن واقعه هر روز به من گفت: سلام
آن سلام عـاشقِ زَهـر و اَجَل و تیرم کرد

خواهرم داخلِ این تشت اگرخونِ دل است
روضه یِ بند و غلِ کوفه به زنجیرم کرد

ندبه خوان باش که فرزندِ حسن می‌آید
جـمـعه یِ آمدنش عـاشقِ تکـبیرم کرد

شاعر:حسین ایمانی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

سخت است چگونه بنویسم محنت را
آتش زده این زهر تمام بدنت را

آن روز دوشنبه که در خانیتان سوخت
سوزاند تمام دل و باغ و چمنت را

از بغض گلوی تو کسی نیست خبر دار
نشنیده از ان روز کسی هم سخنت را

از کودکیت سوختی و شکوه نکردی
حالا همه دیدند، ولی سوختنت را

هر پاره جگر تکه‌ای از غصه‌ی کوچست
مادر تو کجایی که ببینی حسنت را

تشیع تو هر تیر که از چله برون شد
میدوخت به تابوت نخی از کفنت را

این صحنه خودش گوشه‌ای از کربلا شد
صد حرمله با تیر نشان کرده تنت را

هرچند کفن پاره و گلگون شده،
اما غارت که نکردست کسی پیرهنت را

سنگین که نشد سینه ات از چکمه‌ی شمری
پر خون که نکردست سنانی دهنت را

شاعر: امیر علوی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

در جگر می سوزد آهى در گذر از کوچه ها
خاطراتی دارم اما بیشتر از کوچه ها

آن چه دیدم را نگفتم لحظه ای با مادرم
آن چه دیدم را نگفتم با پدر از کوچه ها

یک کبوتر، نامه ای در دست… بس کن!بگذریم!
جمع کردم بعد از آن یک مشت پَر از کوچه ها

از دوشنبه می رود تا کربلا ، تیر سه سر
می رود بر حلق قاسم نیشتر از کوچه ها

کوچه ها یک روز سیلی، کوچه ها یک روز تیر
دائما می بارد آری دردسر از کوچه ها

شام کوچه، کوفه کوچه، در مدینه کوچه بود
زینب از من بیشتر دارد خبر از کوچه ها

شام اگرچه شام اما صبح محشر می شود
می رود بر نیزه خورشید و قمر از کوچه ها

شاعر:مجید لشکری

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

آنکه دارد به دلش غصه‌ی بسیار ، منم
ساکن غمکده‌ی ماتم دلدار ، منم

همه‌ی شهر ، سر سفره‌ی من نان خوردند
ولی انگار به یک شهر ، بدهکار ، منم

آنکه باران شده شرمنده‌ی باریدن او
شب به شب بارش چشمش شده رگبار ، منم

آنکه یک عمر ، شبش سر شده با کابوسی …
که در آن مادرِ او می‌شود آزار ، منم

وسط کوچه‌ی غم خانه خرابم کردند
آنکه دنیا شده روی سرش آوار ، منم

مقتل اصلی من در وسط آتش بود
آنکه جان داده میان در و دیوار ، منم

اشک هم داغ دلِ خون مرا سرد نکرد
سینه‌ی سوخته از سرخی مسمار ، منم

دست سنگین کسی خورد به روی مادر
ولی آنکه شده نیلی رخش … انگار ، منم

شاعر:رضا قاسمی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

در کوچه ها برای خودت گریه می کنی
یک عمر پا به پای خودت گریه می کنی

سی سال می شود که تو در هیات دلت
با ذکر روضه های خودت گریه می کنی

تنها خودت برای خودت سینه می زنی
در محضر خدای خودت گریه می کنی

سیلی چرا؟ هجوم چرا؟ ناسزا چرا؟
با این چرا چرای خودت گریه می کنی

با تو فقط نه شهر، که این خانه خائن است
از بخت بی وفای خودت گریه می کنی

این روضه های لخته شده داغ مادر است
با تشت در بلای خودت گریه می کنی

تشت وحسین و زینب وذهنت کجا پرید؟!
با یااخا اخای خودت گریه می کنی

شاعر: امیر عظیمی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

در شهرِ غریب ، از وطن می‌گویم
از حسرت کربلا سخن می‌گویم
اما به خدا اگر که زائر بشوم …
در کرب و بلا هم از حسن می‌گویم

شاعر: رضا قاسمی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

ای مرثیه ها اشک بریزید برایش
خون گریه کنید دیده ها بهر عزایش

بر مرد غریبی که به خود یارندیده
ای حنجره ها روضه بخوانید برایش

حتما شده او محترمِ دیدهٔ زهرا
هر کس که حسن گشت به لب شورونوایش

مظلوم ترین زاده زهرا شده مسموم
زهری که بلا گشته ولی گشته دوایش

کشتند ولی دست ز کینه نکشیدند
تیر است که آید عوض دستِ عطایش

در لحظهٔ آخر به برادر نگهش بود
چون نیست عزایی به بزرگیِ عزایش

شاعر: حامد آقایی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

جانم فدای آن بنایی… که نداری
قربان آن گل‌دسته‌هایی… که نداری

هرجا حرم دیدم سرودم زیر لب از
دلتنگی گنبدطلایی… که نداری

باب‌الرضا رفتم نشستم گریه کردم
با یاد باب‌المجتبایی… که نداری

قالیچه‌ی ارثیه‌ی مادر بزرگم
نذر تو و صحن و سرایی… که نداری

من هر شب جمعه سلامی می‌دهم به
شش‌گوشه‌ی کرببلایی… که نداری

ما سینه‌زن‌هایت حسن کم گفته‌ایم آه
در مجلس دارالبکایی… که نداری

دردی که داری در خودت می‌ریزی آقا
حق می‌دهم درد آشنایی… که نداری

شاعر: محمدجواد پرچمی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

مرثیه حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام

علّتِ مرگش شده..آئینه ها ..زخمِ زبان
کشته است قطعاً امامِ مجتبا.. زخمِ زبان

طعنه خورد از کنار و گوشه و دور و بری
دل پریشان می کند آقای ما..زخمِ زبان

صبر می کرد و سکوتش عالمی بیچاره کرد
یک حسن بود و هزاران ناروا..زخمِ زبان

یا مذّل المومنین گفتند این دلداده را‌..
دوستانش هم جفا کردند با زخمِ زبان

همسرِ نامهربانش هم دلِ آقا شکست
با کلامِ ناصواب و باجفا…زخمِ زبان

زهر تنها چاره ی کار است بر قلبِ حسن
وَ شد کارِ دهانِ بی حیا ..زخم زبان

رو به قبله شد..شود راحت از این وضعِ شنیع
علّتِ مرگش شده ای شیعه ها ..زخمِ زبان

شاعر: محسن راحت حق

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

بالِ پروازی بده..چشم انتظاری می کِشم
من غریبِ عالمم، دل ناگرانی می کِشم

مادرِ پهلوشکسته !..یک نگاهی بر حسن..
این منم که سالها دل بیقراری می کِشم

کوچه های شهر باشد قتلگاهِ مجتبا..
خوب می دانی چها از نو جوانی می کِشم
خاطراتی دارم از یک کوچه ی باریک و تنگ

سالها بر دوشِ خود ..قامت کمانی می کِشم
خاطرت باشد..ندادی رخصتِ جنگیدنم.

زان سبب آهی به دل با ناتوانی می کِشم
(مُردم و زنده شدم این سالها پایان گرفت)

(دردهای سینه ام با رفتنت درمان گرفت)
لحظه ی پرواز شد دارم می آیم محضرت
از گلت ..مادر پذیرایی کن بیاید در برت

بعدِ تو غربت کشیدم از زمین و از زمان
با خودت امشب ببر این غم کشیده دلبرت

زینبت مادر پرستارم شده امّا ببین..
طاقتِ دوری ندارد لحظه ای این دخترت

از همین جا پر زدم تا کربلای پُر بلا..
من شدم گریه کُنِ فرزند پاکِ بی سرت

جمله لا یوم را گفتم به آوای جلی…
می شود برپا در آن وادی یقیناً محشرت

برحسینت گریه کردم بر سر و سینه زدم
حال..پروازم شروع شد سمتِ بالا می روم

شاعر: محسن راحت حق

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

دیده اش سرخ شد و سبز تمام بدنش
تکه های جگرش گریه کن و سینه زنش

چقدر حال و هوای بدنش گودالی است
شده پاشیده از آن زهر درون بدنش

پرکشیده است از آن خانه که نه، قربانگاه
کاش می بود به جای دگری جز وطنش

گر چه از غیرتِ خود لب به سخن باز نکرد
در همین موی سفید است تمامِ سخنش

در جوانی همه گفتند شکسته شده است
پیرِ آن ثانیه که انسیه را می زدنش

کوچه وا کرده ملائک که بر او نوحه کنند
روضه خوان، حضرت زهراست برای حسنش

شاعر: حامد آقایی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

تمامِ قلبِ مرا عشقِ تو ز جا کنده
تویی که رشته ی وصلِ خدایی و بنده

کرامتِ تو به روی زبانِ تاریخ است
نبوده مثلِ تو لطفی چنین پراکنده

تویی پناهِ دلِ مستِ آبرو رفته
تویی پناهِ دل مستِ هر سر افکنده

حسن برای تو نامی ست ، در خور شأنت
حسن برای تو نامی ست ، ناب و زیبنده

چقدر پاک و لطیفی، چقدر آقایی
هزار مرتبه احسن به آفریننده

تو را همیشه به این اسم ها صدا کردیم
غریب و بی کس ‌و تنها ، کریم ، بخشنده

بیانِ وصفِ تو قلبی بزرگ می خواهد
برای وصف تو بیچاره این سراینده

نشد هر آنچه که گفتیم و گفته اند از تو
ببخش ای گُل زهرا ، ببخش ، شرمنده

شاعر: وحید اشجع

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

حاجات خویش را دل من از خدا گرفت
تا اینکه برد نام حسن(ع) را، دعا گرفت!

بیمارِ لاعلاج چه بسیار دیده ایم
عرض توسلی به تو کرد و شفا گرفت

هرکه هوای کرب و بلا می کند، چرا؟
با ذکر یا حسن(ع)، سفر کربلا گرفت!

با دیدن مزار غریبت دلم شکست
در جای جای صحن دلم روضه پا گرفت

یک روز می رسد که شوم خادمِ حرم
این هدیه را ز دست کریم شما گرفت

روزی که گنبد و حرمش را بنا کنیم…
باید تمام صحن حسن(ع) را طلا گرفت

شاعر: محسن زعفرانیه

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

جانم فدای سالهای غربتِ تو
بغضِ سکوتِ زخم های تربتِ تو

حقّا که تو داری چه دنیای غریبی
عمقِ جگر را می خراشد محنتِ تو

خانه نشینی و غریبی مثلِ بابا
شد سالهای سال سهم و قسمتِ تو

صبرِ تو برنده تر از تیغِ عدو است
بر ظلم و جور بی حد و بی غایتِ تو

صد لعن بر دنیای پستِ آن زمانه
از قصد بشکستند عهد و بیعتِ تو

روحِ امامت غوطه ور در زهرِ کینه
فرجامِ غم شد سهمِ جانِ راحتِ تو

کفرِ زمانه چاره ای جز این ندارد
از کینه برچیند وجودِ نعمتِ تو

با قتلِ تو هم عاقبت راضی نگردد
باز او اهانتها کند بر ساحتِ تو

تشییعِ تو تکرارِ داغِ کوچه و در
تیر از پیِ تیر آمده بر قامتِ تو

افسوس ای جانِ پیمبر عشقِ زهرا
دشمن نداند قدرِ شان و حرمتِ تو

موجِ غمت احساسِ ما را می خراشد
داد از غمِ زخمِ تن پُر جَرحَت تو

گل می کند خونِ دلِ آلِ محمد (ص)
کرببلا تدوینِ راه و حرکتِ تو

حالا تو و این وسعتِ خوانِ کریمت
الطافِ دو عالم همه از برکتِ تو

سردارِ مظلوم ای سپهرت اشکِ زینب
صد روضه ها دارد مزارِ خلوتِ تو

بالِ کبوترها فقط شد سایبانت
اشکِ ستاره میچکد در حسرتِ تو

بغضِ تو مانده در گلوی شعرهایم
عالم فدای هر چه درد و غربتِ تو

شاعر: هستی محرابی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

ما از تو به جز کرم ندیدیم
جز سفره ی محترم ندیدیم
روزی که بقیعمان کشاندی
گشتیم ولی حرم ندیدیم

شاعر: علی اکبر لطیفیان

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

باز هم دل آمده تا سائلش باشد
روسیاه است و الهی قابلش باشد

از ازل شد خانۂ قلبم حسن(ع)آباد
تا که این ویرانه جا و منزلش باشد

از سیاهی میرود رو به سفیدی مو
بالأخص که داغِ مادر عاملش باشد

بارها دار و ندارش را به سائل داد
تا که خیر هر دو دنیا شاملش باشد

وای از اینکه فاتح جنگ جمل یک عمر
دردِ بی یاری تمام ِ مشکلش باشد

قسمتش این بوده که هر لحظه با غربت
بغض ِ چندین ساله در کنج دلش باشد

مونس و غمخوارِ هر مردی زنِ خانه ست
فکر کن که همسرش هم قاتلش باشد!

شاعر: مرضیه عاطفی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

زهر کاری شد و آخر جگرش ریخت به هم
عاقبت صورت قرص قمرش ریخت به هم

ناله زد ناله که اینبار دگر رفتنی ام
خواهرش آمد و بالای سرش ریخت به هم

گفت خواهر به فدایت چه به هم ریخته ای
چه شد اینبار چنین دور و برش ریخت به هم

قاسمت تکیه به دیوار به تو خیره شده
سخت باشد که ببیند پدرش ریخت به هم

این به هم ریختنِ طایفه شان ارثی بود
مادرش هم ز پس در کمرش ریخت به هم

داد زد فضه خُذینی پسرم را کشتند
بعداز آن ضربه پسر نه سپرش ریخت به هم

ذکر “لا یوم” تو برده همه را کرببلا
کربلا هم قد سرو پسرش ریخت به هم

تا که در معرکه بر قاسم تو چیره شدند
نجمه در خیمه دل پر شررش ریخت به هم

خبر آمد که عسل های لبش ریخت زمین
ز سم اسب همه بال و پرش ریخت به هم

شاعر: مهدی جلالی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

همچنان که یک نشان از مادرت معلوم نیست
هیچ نامی مثل نامت در جهان مظلوم نیست

چون غریبی مثلِ نامِ تو کجا پیدا شود؟
هیچ کس از حق خود قدرِ شما محروم نیست

هر چه می گوییم زین مظلومیت کم گفته ایم
قطره ای از ماجرای کوهی از غم گفته ایم

روضه هایت حاکی از آزرده جانی شماست
از صفر غافل شدیم و از محرم گفته ایم

خاطرات کوچه ها و ماجرای پشتِ در
آتش کین در کشاکش پشت در شد شعله ور

جاده ها گم می شود در ازدحام فتنه ها
دستهای بسته و آهِ نفس گیرِ پدر

جاده ها بی تو کجا می برد جانان تو را
آیه های زخمیِ گلبرگ قرآنِ تو را

کور باشد دیده ای که روشن از خورشید نیست
لعن بادا آن که آزرده چنان جان تو را

می گذاری سر به روی شانه ی تنهاییت
همدمِ جانِ تو باشد خانه ی تنهاییت

سینه ات دلتنگِ مادر شد به یاد کوچه ها
پر شد از دستِ زمان پیمانه ی دلتنگیت

گر چه باشد هر دو عالم از ازل مالِ شما
لیک قبرت راویِ خوبیست از حال شما

وارثِ رنجِ زمینی، شهره ی مظلومیت
هر چه طوفان بلا باشد در اقبالِ شما

ای که قلبت مخزن الااسرارِ نجوای پدر
شاهد سوز و گدازِ اشکِ غمهای پدر

شمعِ جانت ذره ذره آب شد از غربتش
کوچه ها شب تا سحر همراه و هم پای پدر

جان به قربان تو و آن قبر بی شمع و چراغ
سالها در حسرت آغوش جدت از فراق

کاش می شد که عیان بوده مزار مادرت
در دل تو شعله شعله آتش این درد و داغ

ناله هایت غرق ماتم می کند آفاق را
سینه ی تنگت ندارد طاقت این داغ را

وارثِ رنج و غم دنیای زهرا و علی
می خراشد آهِ دردت سینه ی عشاق را

شاعر: هستی محرابی

______________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

صبر از کرامت های او صاحب عَلم شد
آنجا که حتّی سویِ تابوتش ستم شد

سخت است پای منبری حاضر شوی که
بوزینه رویَش پیش مردم محترم شد

با دستِ بسته ، شاهِ مردان را ببینی….
قاضی اَسیر فرقه های متّهم شد!!

پروانه ای می سوخت بینِ آتش و دود
از ماجرای میخِ در ، آغاز غم شد

ای شیعه غربت را ببین ، آنجا که همسر
در خانه اش با دشمنِ او هم قسَم شد

خونی که عمری رفته اندر دل ، به یکجا
در تشت شد صد پاره و نا منتظم شد

گفتیم تشت و تشت سر در خاطر آمد
در پیش عمّه نوگلی دردانه خم شد

ای کاش روزی بشنَوم با لطف مهدی (عج)
اندر مدینه مجتبی (ع) صاحب حرم شد

شاعر: حسن نبی جندقی

 

اشعار مرثیه حضرت رقیه (س) – سال ۱۳۹۹

0
آشعار مرثیه حضرت رقیه (س) - سال 1399

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

من دلم پیش تو هست این جا زمینگیرم نکن
دختری بابایی ام، با دوری ات پیرم نکن

با نگاهم می زنم آتش به جان کاروان
آتشی هستم، به جان عمه، تکثیرم نکن

بر روی نی تا سلامت می کنم بر خود نیپچ
دوری از این اشک های غرق تاثیرم نکن

من به جان کندن دل از گلبوسه هایت کنده ام
رخ نپوشان از من و از جان خود سیرم نکن

با همین خاری که در پایم شکسته، آمدم
صحبتی از دیر کردن یا ز تاخیرم نکن

خواب را پس می زنم خوابم شده بیداری ام
غرق رویای توام با خواب تعبیرم نکن

زیر باران نگاه عمه جاری می شوم
فکر سیلاب بر این گونه سرازیرم نکن‌

قول دادم شام را ویران کنم با ناله ام
شانه ام بفشار اما بیش از این شیرم نکن

با غزالت همسفر بودی تشکر می کنم
باش صیادم ولی درگیر نخجیرم کن

آبرویت را نبردم، عمه جانم شاهد است
آیه ات بودم به جز با عشق تفسیرم نکن

گفته اند الحمدلله می شوی مهمان من
تا در این جایی پدر، با اشک درگیرم نکن

دست و بالم بسته، با جانم پذیرایت شدم
جز نگاه مهر بر این عذر تقصیرم نکن

از تمام عمر من یک تار مویی مانده است
شک به طرح و نقشه و پایان تدبیرم نکن

کم ندارم در شهادت از برادرهای خود
کشته میدان عشقم فکر تطهیرم نکن

مثل عموجان اباالفضلم شدم مشکل گشا
زائرم بودی؛ به چشم طفل تصویرم نکن

کودکی نام آورم، دیوان عشقم خواندنی ست
شعر عاشورایی ام، بی اشک تحریرم نکن

شاعر:سیدعلی میری رکن آبادی

_______________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

از دردهایم با تو میگویم پدرجان
از گوشواره از النگویم پدرجان
تنها نشانی مانده آن هم جای زخم است
دشمن شبیخون زد به گیسویم پدرجان

شاعر:امیررضا قدیری

_______________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

لب های او جز ناله آوایی ندارد
دیگر برایش خنده معنایی ندارد

اکنون که اینجا آمدی باید بگوید
جز این خرابه دخترت جایی ندارد

باید بگوید از غم تنهایی خود
چون هم نشینی غیر تنهایی ندارد

یادش بخیر آن بوسه های گرم بابا
حالا لبش سرد است و گرمایی ندارد

در کوچه های شام هم با گریه می گفت
یک کاروان نیزه تماشایی ندارد!

تفسیری از ایثار و غیرت می شود چون
از نسل زهرا است و همتایی ندارد

هر چه مصیبت بود از آنجا شروع شد
وقتی که فهمیدند بابایی ندارد…

شاعر:محسن زعفرانیه

_______________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

تا ز دل ناله ویرانه نشینان برخاست
خون ز دل ، آه ز لب ، اشک ز مژگان برخاست

طفل هر وقت گرسنه ست نخواهد خوابید
تا رسیدند به ویرانه بوی نان برخاست

چقدر دخترکان با سر زانو رفتند
چونکه با پای پر از آبله نتوان برخاست

وقت و بی وقت سر سوختگان داد زدند
دختر قافله از خواب ، پریشان برخاست

تا ز ویرانه صدایش به لب طشت رسید
در همان طشت به پایش سر سلطان برخاست

هر که بنشست کنار جگر سوخته ام
از کنار جگرم سوخته دامان برخاست

وقت افتادنم از ناقه تماشایی بود
تا که خوردم به زمین خاک بیابان برخاست

گفتم ای دشت به من عرض ادب باید کرد
بهر پابوسی من خار مغیلان برخاست

دست هر که به دهان و به لبم خورد – فقط
به هواداری این طفل تو دندان برخاست

بخداوند قسم یک تنه جان همه بود
او کتک خورد ولی ناله طفلان برخاست

” ابتا یا ابتا … ” … تا نفس آخر گفت
صبح شد ناله ویرانه نشینان برخاست

شاعر:علی_اکبر لطیفیان

_______________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

خیلی دلم تنگ شده واست بابا
دلتنگتم با همه وجودم

چطور دلت میاد پیشم نمیای؟
من که برات دختر خوبی بودم

دلم گرفته بابا از زمونه
دلم گرفته بابا از روزگار

دل ربابم مث من گرفته
داری میای داداش علی رم بیار

اگه بیای حال منم خوب میشه
اگه بیای پائیزمون بهاره

قول بده اومدی برام بخندی
قول میدم اینجا کسی چوب نداره

بابامی با همین سر بریده
منم هنوز دخترتم مگه نه؟

یادته دوس داشتی که زود بزرگ شم
ببین ، مث مادرتم مگه نه؟

سکینه هم دلش برات تنگ شده
عکستو رو خاک می کشید بابایی

عمه میگه شبیه زهرا شدم
اونم شبا درد می کشید بابایی ؟

عروسکم گم شده توی صحرا
هیشکی دیگه ازش خبر نداره

بد نمیشه حالا که مو سفیدم
برام عروسک بخرن دوباره؟

خرابه فهمید که چرا بیدارم
چیکار کنم دلم بابامو می خواد

به عمه گفتم اگه امشب نیاد
برای تشییع جنازم میاد

صدای پا میاد می‌ترسم بابا
صدای پا میاد می‌لرزه تنم

سربازا رفتن پا می‌شم دوباره
خودم رو از ترسه به خواب میزنم

شاعر:مجید رضایی

_______________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

دوباره بوی خوش مُشک ناب می‌آید
شمیم توست که با آب و تاب می‌آید

به صبح دولت من آسمان خورَد غبطه
که نیمه‌شب به برم آفتاب می‌آید

نسیم شام نگشته اگر به دور سرت
چرا به سوی خرابه، خراب می‌آید؟

هنوز در غم بی‌آبی لب تو ببین
که چشمه‌چشمه ز چشمانم آب می‌آید

قرار بود که در خواب بینمت ورنه
«شب وصال به چشم که خواب می‌آید؟»

جز این‌که شویَمَت از اشک خویش، ای گل من!
دگر چه کار ز دست گلاب می‌آید؟

هر آن‌که دید سرت را میان دستم گفت:
چقدر عکس تو امشب به قاب می‌آید

رسید اگر به اجابت تعجبی نکنم
دعای خسته‌دلان مستجاب می‌آید

شاعر:جواد هاشمی تربت

_______________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

خبر آمد که ز معشوق خبر می آید
ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را
آب و آیینه بیارید پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی
نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد
غالبا درد به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!
سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم
نیم عمامه از آن بهر تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم
غیر من از پس کار تو که برمی آید؟

راستی!هیچ خبر دار شدی تب کردم؟
راستی! لاغری من به نظر می آید؟

راستی!هست به یادت دم چادر گفتی
دختر من!به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند
جای آن لخته ی خونم ز بصر می آید

شاعر:محمد سهرابی

_______________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س)

گفت: شأنم نیست رفتن در پی یک دخترک
میروم اما امان از لحظه ای که دیدمش
زجر راهی شد و باخود گفت در زیر لبش
لشکری را ریخته بر هم، به هم میریزمش

شاعر:محمد کابلی

 

اشعار مصائب شام – سال ۱۳۹۹

0
اشعار مصائب شام - سال 1399

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

هلالِ ماه بودن با تو و قدِّ کمان با من
برای حفظ این پرچم امیر عشق جان با من

تلاوت کن قیامت را که منبرها به پا خیزند
بخوان یَحیای من آیات را تفسیر آن با من

تو سایه سار زینب باش حتی بر روی نیزه
حسینی کردن آزادگان این جهان با من

قسم بر آن محاسن که خضابش کرده خاک و خون
بدان بر خاک تیره بردن این دودمان با من

اگر چه آیه هایت را صدای هلهله برده
میان لشگر سرمست ها ، صد دل فغان با من

اگر از نیزه افتادی بیا فورا در آغوشم
بیا تو ، تازیانه خوردن از دست سنان با من

حریف اشک ها و بی قراریَش نخواهم شد
رقیه با تو ، دلداریِ جمع دختران با من

تو هر کس را که می خواهی شفاعت کن ولی بگذار
شکایت کردن از خولی و شمر و خیزران با من

شاعر:حامد آقایی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

سلام ای سر خونین، سر برادر من
سرت چه‌ها که نیامد عزیز مادر من

لبی که بوسه بر آن می‌زده‌ست پیغمبر
یزیدمی‌زندش چوب، خاک بر سر من

صدای شیون و افغان به گوش می‌آید
صدای وا‌ابتا، ناله‌ی برادر من

چه خوب شد سر عباس‌من نبود اینجا
ندید وضع سر‌ تو، لباس و معجر من

یزید مست شد الباقی شرابش را
نریخت بر سر تو، بلکه ریخت بر سر من

همین که حرف کنیزی ما وسط آمد
نشست دختر تو، رو گرفت خواهر من

زنی به طفل خودش شیر می‌دهد، ای وای
رباب زمزمه دارد، بخواب اصغر من

شاعر:امیر عظیمی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

بر زمین افتاده بابا دخترت در ازدحام..
یک مدد کن نشکند تا گوهرت در ازدحام..

رفته ای بالای نیزه..بی خبر هستی ز ما..
یک نظر..قربانِ چشمانِ ترت در ازدحام..

عمّه ام پیچیده خود را در میانِ معجری
غیرتِ مطلق!،فتاده خواهرت در ازدحام

این ربابه می زند لطمه..پی گمگشته ای ست
گم شده راسِ علّیِ اصغرت در ازدحام..

کو سرِ ششماهه ات ..می بینی از نیزه بگو؟
عنقریب ست که بمیرد همسرت در ازدحام..

نیزه دارت رقصِ نیزه می کند ..دیدی چه شد
سر در آمد پاره شد پس حنجرت در ازدحام

این همه برده فروش!! آیا نمی بیند عمو؟
من نمی بینم سرِ آب آورت در ازدحام..

تنگ شد قلبم برای اکبرِ لیلا ..کجاست؟
گم شده آئینه ی پیغمبرت در ازدحام..

مجلسِ نامحرمان!.. خیلی اذّیت می شوم
خیره می گردم سوی طشتِ زرت در ازدحام

شاعر:محسن راحت حق

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

شب گرچه روی نیزه، سرِ آفتاب بُرد
زینب به فتح شام، سپاه شهاب برد

پس درس‌های مادر او بی‌نتیجه نیست
از زخم بی‌حساب، نباید حساب برد

با دست بسته، خسته، غریبانه، خطبه خواند
کاخ یزید را وسط گریه، آب برد

آنسان که تیر و نیزه و تیغ از تن حسین…
آن خیزران هم از لب تشنه، ثواب برد

وقتی که چشم آل علی بر غرور اوست
نتوان که صبر از دل عُلیاجناب برد

جای مدافعان حرم ضجّه می‌زنیم:
ناموس مرتضی که به بزم شراب برد!؟

راضی به بغض دختر احمد نمی‌شویم
ما بی‌تفاوت، از غمتان، رد نمی‌شویم

شاعر:محمد بیابانی

____________________________

شعر مصائب شام

ای فلک آل علی را از وطن آواره کردی
زان سپس در کربلاشان بردی و بیچاره کردی

تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را
پس اسیر پنجهٔ گرگان آدمخواره کردی

جسم پاک شیرمردان را نمودی پاره پاره
هم دل شیر خدا را زین مصیبت پاره کردی

گوشوار عرش رحمن را بریدی سر، پس آنکه
دخترانش را ز کین بی‌گوشوار و یاره کردی

جبههٔ فرزند زهرا را ز سنگ کین شکستی
تو مگر ای آسمان‌! دل‌را ز سنگ‌خاره کردی

تا کنی خورشید عصمت را به ابر کینه پنهان
دشت را ز اعدای دین پرثابت و سیاره کردی

جورها کردی از اول در حق پاکان ولیکن
در حق آل پیمبر جور را یکباره کردی

کودکی دیدی صغیر اندر میان گاهواره
چون ‌نکردی شرم‌ و ازکین قصد آن گهواره کردی

چاره می‌جستند در خاموشی آن طفل گریان
خود تو در یک ‌لحظه از پیکان ‌تیرش چاره کردی

سوختی از آتش کین خانهٔ آل علی را
وایستادی بر سر آن آتش و نظاره کردی

خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت
آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

آسمانا جز به کین آل پیغمبر نگشتی
تا نکشتی آل زهرا را از این ره برنگشتی

چون فکندی آتش کین در حریم آل یسین
ز آه آتش بارشان چون شد که خاکستر نگشتی

چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی‌یار است و یاور
از چه‌رو او را در آن بی‌یاوری یاور نگشتی

چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند ره را
از چه آن گمگشتگان را جانبی رهبر نگشتی

چون به زندان عبیداله فتادند آن دو کودک
از چه‌ رو غمخوار آن دو کودک مضطر نگشتی

چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی‌سر
از چه ‌رو بی‌تن نگشتی از چه‌ رو بی‌سر نگشتی

چون شدند آن کودکان از فرقت مادر گدازان
از چه رو برگرد آن طفلان بی‌مادر نگشتی

چون حسین‌بن علی با لشکرکین شد مقابل
از چه پشتیبان آن سلطان بی‌لشگر نگشتی

چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد
از چه رو ای زورق بیداد! بی‌لنگر نگشتی

خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت
آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

شاعر:ملک الشعرا بهار

____________________________

شعر مصائب شام

گُذرِ روضه از این مرحله زجرآور بود
شرح اوضاعِ بدِ قافله زجرآور بود

ریسمان بود و گلوهای زِ گُل نازك‌تر
بیش از آن هُرم تنِ سلسله زجرآور بود

بیش از آتش و خاكستر و سنگ لب بام
پای كوبی و دَف و هلهله زجرآور بود

چند كودك ز روی ناقه زمین افتادند
بانگ افتادن از آن فاصله زجرآور بود

مثل خُشكیدگی صورتِ نیلوفرها
اشكِ پاهای پُر از آبله زجرآور بود

خارجی خواندنِ اولادِ علی و زهرا
بیش از هرچه در آن غائِله زجرآور بود

به خُدا بیشتر از بددهنی كردنِ شِمر
دیدنِ قَهقَههء حرمله زجرآور بود

گفتم الشّام وَ الشّام وَ الشّام، از بس
طرزِ توضیح در این مسئله زجرآور بود…

شاعر:محمد قاسمی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

چقدر همسفر روی نیزه دشوار است
میان حلقهء نامحرمان سفر کردن

اسیرِخندهء یک مشت بی‌حیا شب و روز
به زیرِ نیزهء تو سر بزیر، سر کردن

چرا؟ چه شد؟ که دگر روی نی نمیخوانی
بخوان دوباره بدانند ما مسلمانیم

چه میزبانی خوبی برای ما کردند
به زیر بارشی از جنس سنگ بارانیم

چه می‌شود که بیایی به دامنم یک دم
که بوسه گیرم از آن زخم روی لب‌هایت

زبسکه خون سرت روی صورتت جاریست
خودت بگو که چگونه کنم تماشایت؟

گمان کنم که بیفتی زروی نیزه زمین
اگر که نیزه‌ات این بار یک تکان بخورد

دویده‌ام نگذارم سه سالهء حرمت
نشان لطمه زدستان این و آن بخورد

چقدر همسفر روی نیزه دشوار است
نمی‌شود که برایت به سینه‌ام بزنم

من ونگاه پرازطعنه‌ای که سوی منست
منی که دارم ازاین کوه درد می‌شکنم

شاعر: محمدحسن بیات لو

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

از طشت دیدم ازدحام دورو بر را
میداد چشمانت به چشمانم خبر را

سربازها بالا سر تو جمع هستند
روی سرت دیدم هجوم صد نفر را

اینها نشستند و تو سرپایی عزیزم
پا درد تو آتش کشیده هر جگر را

چشم سفیران سوی وجه الله مانده
دیدند با خنده زنان بی سپر را

قرآن که خواندم نانجیب مست لج کرد
انداخت با چوب از دهانم دو گهر را

دیدم چگونه سربه زیرت کرد کارش
پیش تو میکوبید بین طشت سر را

گوش مرا باید بگیری نشنوم من
حرف در گوشی مشتی بد نظر را

خطبه بخوان ویران کنی کاخ ستم را
خطبه بخوان زنده کنی یاد پدر را

خطبه بخوان تا خنده هایش زهر گردد
تا که ببیند در بیان تو اثر را

تو ذوالفقاری در زبان داری عقیله
بین غل و زنجیر کراری عقیله

شاعر: سیدپوریا هاشمی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

چشم امید حیدر و زهرا به زینب
خورده گره تفسیر عاشورا به زینب

مثل پیمبرها ملائک میفرستند
صدها سلام از جنت الاعلی به زینب

او زینت دوش امیرالمومنین است
زینب به بابا نازد و بابا به زینب

گر میرسد “صدیقه ی کبری” به زهرا
پس میرسد “صدیقه ی صغری” به زینب

ام النجابت آنقدر پاک و زلال است
عمری حسادت میکند دریا به زینب

” عالِمَةٌ غَیرُ مُعَلَّمَة ” ست یعنی
داده خدا علم لدنی را به زینب

عون و محمد آیه های سجده دار اند
در سوره ی زیبای ” اعطینا بزینب…”

پیش از تولد نوکر این خانه بودیم
وابسته ایم از عالم زر ما به زینب

این خانواده به خدایم میرسانند
دل میدهم یا به رقیه یا به زینب

مثل همیشه حاجتش رد خور ندارد
شیعه توسل میکند هرجا به زینب

” اولسون مؤذن زاده لر قربان بو یولدا”
این است عشق اردبیلی ها به زینب

امر شفاعت را گمانم میسپارد
روز جزا انسیه الحورا به زینب

حرف از صبوری های امُّ الصّابرین است
در مصرعی که میرسد “حلما” به “زینب”

“امُّ المَصائب” را میان جمع القاب
باری تعالی میدهد تنها به زینب

در پاسخ غم ؛ ما رایت الّا جَمیلا
ما هکَذَا القَولِ السَّدید الّا بِزینب

در هرنماز شب برای من دعا کن
هی عرض حاجت میکند آقا به زینب

از خیمه تا گودال دست حق تعالی
گویا سپرد امر امامت را به زینب

در سایه ی لطف خداوندی علم را
بعد از شهادت میدهد سقا به زینب

او به اسیری رفته ما آزاد باشیم
خیلی بدهکاریم در دنیا به زینب

اشکی نمانده تا شود جاری ز چشمش
خون گریه دارد میکند صحرا به زینب

پا جای پای مادر خود میگذارد
روی کبود ارثیه ی زهرا به زینب

نان شبش را بی گمان مدیون بی بی ست
پیرزنی که میدهد خرما به زینب

تنها رباب از حرمله دلخور نباشد
ملعون جسارت میکند حتی به زینب

سر های روی نیزه را رفته نشانه
سنگ ملامت میزند اما به زینب

منزل به منزل در بیابانها رقیه
هرشب پناه اورده از سرما به زینب

شمری که خنجر از قفا زد عصر دیروز
با تازیانه میزند فردا به زینب

سرهای روی نیزه میبارند وقتی
خولی نظر اندازد از بالا به زینب

شاعر:علیرضا خاکساری

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

بازارِ شام و بغض ِ ناب ای وای زینب(س)
یک عدّه نامردِ خراب ای وای زینب(س)

سرهای روی نیزه چوب و سنگ میخورد
با هلهله محض ثواب ای وای زینب(س)

اشک و هراس ِ بچّه های دست-بسته
ذکر لبِ بی بی رباب(س) ای وای زینب(س)

یک عدّه غرق پایکوبی پایِ نیزه
با عشوه و با آب و تاب ای وای زینب(س)

کف میزدند و بود پرچم های رنگی
در دستِ چندین بی حجاب ای وای زینب(س)

بینِ شلوغی رد شدن سخت است خیلی
سخت است! دارد اضطراب! ای وای زینب(س)

با داغِ دل شد ساکنِ ویرانۂ شام
بی سایبان، در آفتاب ای وای زینب(س)

چشم یزیدِ هرزه(لع) و کاخی چراغان…
شد واردِ بزم شراب ای وای زینب(س)!

شاعر:مرضیه عاطفی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س) – مناجات امام زمان (عج)

هزار و چند مُحرم گریستی مهدی
چقدر لحظه، دمادم، گریستی مهدی

هزار و چند طلوع و هزار و چند غروب
به روز و در شب عالم گریستی مهدی

هزار و چند به دوران اُمید پیغمبر
تو ای سلالهء خاتم گریستی مهدی

هزار و چند گذشته که روضه می‌خوانی
فزون زچشمهء آدم گریستی مهدی

هزار و چند برای بَنات آل الله
بر این مصیبت اعظم گریستی مهدی

هزار و چند تمامی نداردت این اشک
بیاد زینب و ماتم گریستی مهدی

غم اسیری زینب، هجوم نامحرم
هزار و چند… بر این غم گریستی مهدی

شاعر:محسن غلامحسینی

____________________________

شعر مصائب شام – مرثیه حضرت رقیه (س)

دیر به دادم رسیدی ای سر زخمی
کاش بمانی کنار دختر زخمی

باز بسوزان مرا به سوز صدایت
باز صدایم بزن زحنجر زخمی

نذر تو کردم تمام بال و پرم را
حال ببین حال این کبوتر زخمی

چیز زیادی نمانده از من خسته
نیمه ی جانی میان پیکر زخمی

طاقت برخاستن ز خاک نمانده
نای پریدن نمانده با پر زخمی

پرپر و پژمرده ام خودم ولی امشب
مست تو ام ای گل معطر زخمی

نور تو در کنج آن تنور چه می کرد
ای سر خاکی ، سرپر خون، سر زخمی

ای به فدای سرت بیا که ببندم
زخم جبین تو را به معجر زخمی

شاعر:هادی ملک پور

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س) – حضرت رقیه (س)

روی نی گیسوی پریشانش
آسمان را به گریه می‌انداخت

گریه‌های سه ساله دختر او
کاروان را به گریه می‌انداخت

سنگ از روی بام می‌آمد
سوی اهل امام می‌آمد

آیه انتقام می‌آمد
این و آن را به گریه می‌انداخت

او علی بود و مثل جدش داشت
خار در چشم و استخوان به گلو

رد زنجیرها به گردن او
استخوان را به گریه می‌انداخت

شانه‌های امام می‌لرزید
تا موذن اقامه سر می‌داد

آن‌چنان اشک ‌بر زمین‌ می‌ریخت
که جهان را به گریه می‌انداخت

می‌پرانید مستی از سر شب
خطبه‌های منور زینب

لبش اسرار بر ملا می‌کرد
خیزران را به گریه می‌انداخت

آه از آن پینه‌های پیشانی
وای از این شیوهء مسلمانی

ناله می‌کرد مرد نصرانی
شامیان را به گریه می‌انداخت

کربلا سر به سر فقط غم بود
هرچه گفتند از غمش کم بود

روضهء شام بیشتر اما
نوحه‌خوان را به گریه می‌انداخت

شاعر:زینب احمدی

____________________________

شعر مصائب شام – مرثیه حضرت رقیه (س)

مرا دشمن به قصد کُشت می‌زد
به جسم کوچک من مُشت می‌زد

هرآن گه پایم از ره خسته می‌شد
مرا با نیزه‌ای از پُشت می‌زد

توئی ماه من و من چون ستاره
غمم گشته پدرجان بی‌شماره

اگر روی کبودم را تو دیدی
مکن دیگر نظر بر گوش پاره

بیا بشنو پدرجان صحبتم را
غم تو بُرده از کف طاقتم را

دو چشم خویش را یک لحظه وا کن
ببین سیلی چه کرده صورتم را

شاعر: سیدهاشم وفایی

____________________________

شعر مصائب شام – مرثیه حضرت رقیه (س)

بر نیزه‌ها از دور می‌دیدم سرت را
بابا! تو هم دیدی دو چشم دخترت را؟

چشمانم از داغ تو شد باغ شقایق
در خون‌‌ رها وقتی که دیدم پیکرت را

ای کاش جای آن همه شمشیر و نیزه
یک بار می‌شد من ببوسم حنجرت را

بابا تو که گفتی به ما از گوشواره
همراه خود بردی چرا انگشترت را

با ضرب سیلی تا که افتادم ز ناقه
دیدم کبودی‌های چشم مادرت را

یک روز بودم یاس باغ آرزویت
حالا بیا با خود ببر نیلوفرت را

شاعر: یوسف رحیمی

____________________________

شعر مصائب شام – مرثیه حضرت رقیه (س)

زخم هایم همه اش گشته مداوا مثلاً
چشم کم سوی من امشب شده بینا مثلاً

آمدی تا که تو همبازی دختر بشوی
باشد ای رأس حنا بسته تو بابا مثلاً…

…مثلاً خانه مان شهر مدینه است هنوز
و تو برگشته ای از مسجد و حالا مثلاً…

…کار من چیست ؟ نشستن به روی زانوی تو…
کار تو چیست ؟ بگو …شانه به موها مثلاً…

یا بیا مثل همان قصه که آن شب گفتی
تو نبی باشی و من ، ام ابیها مثلاً

جسم نیلی مرا حال ، تو تحویل بگیر
مثل آن شب که نبی فاطمه اش را مثلاً…

شاعر:محمدعلی کردی

____________________________

شعر مصائب شام

دلم گرفته و جانم ز زندگی سیر است
هوای شام چرا اینقدر نفس گیر است

لباس عید به تن کرده اند مردم شام
فضای شهر چراغان و غرق تزویر است

نوای هلهلۀ مردمان همانندِ
صدای نیزه و تیر و صدای شمشیر است

ز بام ها ز چه باران سنگ می بارد
به سوی ما همه جا سیل غم سرازیر است

ز دست و پای گلی روی ناقه خون ریزد
حدیث غُربت او ناله های زنجیر است

چه غافلند که بر اشک و آه ما خندند
که در کمان دل خستگان همین تیر است

قسم به آیۀ ناب”لیِذهِبَ عَنکُم”
به روی نیزه سری از تبار تطهیر است

پی هدایت مردم ز روی نی آید
نوای قاری قرآن که غرق تفسیر است

به عرش دوست زده تکیه قدر ما، امّا
هنوز دشمن بیدادگر زمین گیر است

مس وجود «وفایی» اگر که آوردی
غبار درگه این آستانه اکسیر است

شاعر:سیدهاشم وفائی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س) – اربعین حسینی

ماه صفر رسیده و وقت سفر شده
با کاروان گریه دلم خونجگر شده

یک کاروان ستاره که خورشید شام بود
با دختری که مرثیه خوان پدر شده

از بس به یاد روضه ی بابا دلش شکست
بغضی که داشت از غم دل ، پر ثمر شده

از اربعین نگو که سراپا خجالتم
از اربعین نگو که دلم در به در شده

پای پیاده ، صحن نجف تا به کربلا
در این مسیر فصل عزا تازه تر شده

هر کس برای داغ نبی گریه می کند
از التفات فاطمه س صاحب اثر شده

هر جا دلم گرفت حسن را صدا زدم
عمرم فقط به حرمت این عشق سر شده

مشهد ، مدینه و نجف و شهر کربلا
گریه برای اهل سفر بال و پر شده

ماه محرّم آمد و با هرچه داشت رفت
حسرت به روی سینه ی عالم گذاشت…رفت

شاعر:اسماعیل شبرنگ

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

حال من از این خراب ترم بشه
کسی نیس که سایه‌ی سرم بشه

بدون عمه سفر نمیره که
یه چیزی بگید که باورم بشه

دیگه از کسی سوال نمی‌کنم
خودم و دیگه وبال نمی‌کنم

بد جوری موی سرم کشیده شد
عمه من زجر و حلال نمی‌کنم

زخمامو به عمه هام نشون دادم
گوشواره هامو به ساربون دادم

من باید بابامو امشب ببینم‌
نمی‌خوام بیاد ببینه جون دادم

دخترت از عمه شرمنده میشه
روزی صد بار میمیره زنده میشه

بسکه هر کسی رسیده کشیده
دس به موهام میزنم کنده میشه

دردای بی دوا مو چیکار کنم
من نماز شبامو چیکار کنم

هی به من میگن بدو نمیتونم
آبله‌های پامو چیکار کنم

تو ندیدی آخه پژمردن مو
سر به زیر بال و پر بردن مو

وقتی از شتر می‌افتادم بابا
عمه هم ندید زمین خوردن مو

شاعر:حامد خاکی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

از غصه‌ی این فاصله بگذار نگویم
از غربت این قافله بگذار نگویم

از شمر نگو تو، به تلافیش پدر جان
از چشم بد حرمله بگذار نگویم

از قصه‌ی این صورت زخمی که نگفتی
از قصه‌ی این آبله بگذار نگویم

من پیر شدم جان تو آن دم که به پا شد
دور سر تو هلهله… بگذار نگویم

افتاد به بازارِ غلامان و کنیزان
روزی گذر قافله… بگذار نگویم

از بابت این درد سرِ معجر پاره
دارم ز. عمویم گله… بگذار نگویم

بابا صدقه هیچ، ولی خاری و دشنام
دادند به این عائله… بگذار نگویم

هر گاه سرت خورد زمین عمه زمین خورد
دق کرد از این قائله… بگذار نگویم

شاعر: وحید محمدی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

میان كوچه به زحمت به عمه اش می گفت
چقدر بوی غذا بین شام پیچیده

كمی مواظب من باش بین نامَحرم
چه حرف ها كه در این ازدحام پیچیده

برای شانه ی سرخش لباس سنگین است
عجیب زخم تنش بین روز می سوزد

برای بردنِ یك گوشواره دعوا شد
هنوز لاله ی گوشش هنوز می سوزد

چقدر مردم این شهر اهل خیراتند
گرفته است سرش را كه بیشتر نزنند

حواس عمه شده جمع، زیر پا نرود
میان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند

شاعر:حسن لطفی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

دیگر بس است زحمت عمه نمیدم
حتی شده است منت دیوار می کشم

بابا تحمل نفسم مشکلم شده
از پهلویی که خورده زمین کار می کشم

باچوب خیزران پدرهای خود-درست
پیشِ خرابه دخترکان گرم بازی اند

گهوارهی علی،گلسر،کفشهای من
بابا برایشان فقط اسباب بازی اند

از مجلسی که حرف کنیزی ما شنید
احوال خواهرت چقدر ریخته بهم

باید مرتبت کنم که نیزه نیست
رگهای حنجرت چقدر ریخته بهم

شاعر:حسن لطفی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم
گرچه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم

یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم
عظمت، فتح، ظفر، سایه ای از قد کمانم

ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من
چادر عصمت زهراست همانا به سر من

زده از پنجه دل دخت علی شانه به مویم
جای گلبوسه زهرا و حسین است به رویم

مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم

پای تا سر همه آئینه زهراست وجودم
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم

اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه

همه جا گشته عزاخانه من خانه به خانه
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه

خارها بود که می‌رفت فرو بر جگر من
پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من

دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته
دلم از داغ، کباب و سرم از سنگ شکسته

رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته
گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته

به رُخم اشک فراق و به لبم بوده خطابه
نغمه ام “یا اَبَتا” و قفسم گشته خرابه

طوطی وحی ام و پر سوخته ی شام خرابم
لحظه لحظه غم هجران پدر کرده کبابم

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

از طشت دیدم ازدحام دورو بر را
میداد چشمانت به چشمانم خبر را

سربازها بالا سر تو جمع هستند
روی سرت دیدم هجوم صد نفر را

اینها نشستند و تو سرپایی عزیزم
پا درد تو آتش کشیده هر جگر را

چشم سفیران سوی وجه الله مانده
دیدند با خنده زنان بی سپر را

قرآن که خواندم نانجیب مست لج کرد
انداخت با چوب از دهانم دو گهر را

دیدم چگونه سربه زیرت کرد کارش
پیش تو میکوبید بین طشت سر را

گوش مرا باید بگیری نشنوم من
حرف در گوشی مشتی بد نظر را

خطبه بخوان ویران کنی کاخ ستم را
خطبه بخوان زنده کنی یاد پدر را

خطبه بخوان تا خنده هایش زهر گردد
تا که ببیند در بیان تو اثر را

تو ذوالفقاری در زبان داری عقیله
بین غل و زنجیر کراری عقیله

شاعر:سیدپوریا هاشمی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

مادر میان کوچه‌ها یکبار اگر رفت
دختر چهل منزل میان هر گذر رفت

مادر میان آتش در معجرش سوخت
دختر به‌زور آستین معجر بسر رفت

مادر میان‌ چهل نفر افتاد اما
دختر میان حلقه صدها نفر رفت

مادر اگر با درد پهلو رفت مسجد
دختر به کاخ شام با درد کمر رفت

مادر اگر باگوش پاره خانه برگشت
دختر به ویرانه ولی پاره جگر رفت

مادر به پیش دیده انصار افتاد
دختر به پیش چشم قومی بدنظر رفت

شاعر:سیدپوریا هاشمی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

از دم دروازه معلوم است بد تا می‌کنند
خیره سر‌هایی که زینب را تماشا می‌کنند

گاه با شمشیر و نیزه گاه با رقص و طرب
دور بی‌بی‌های روی ناقه بلوا می‌کنند

شمر با اعوان و انصارش دوباره می‌رسند
کربلای دومی را باز برپا می‌کنند

شهر را مانند روز عید آذین بسته‌اند
با صدای پای هر رقاصه غوغا می‌کنند

تا که نرخ هر النگو بیشتر بالا رود
زرگران بالاتفاق این پا و آن پا می‌کنند

کاش تنها سنگ باشد روی پشت بام‌ها
میزنند آیینه را با هر چه پیدا می‌کنند

دختران قافله با ذکر وا أماه خود
پای زهرا را میان کوچه‌ها وا می‌کنند

آستین پاره‌ای دارند جای روسری
باهمان هم ـ آه ـ ناچارا مدارا می‌کنند

در میان این حراجی پیش چشمان رباب
بر سر گهوارهء شش ماهه دعوا می‌کنند

نی اگر که خم شود یکبار دیگر بچه‌ها
بوسه‌هایی هدیه بر لبهای بابا می‌کنند

داغ پشت داغ تنها کار تیر و نیزه نیست
خیزران‌ها هم چه کاری با جگرها می‌کنند

شاعر:علیرضا خاکساری

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

روی نی گیسوی پریشانش
آسمان را به گریه می‌انداخت

گریه‌های سه ساله دختر او
کاروان را به گریه می‌انداخت

سنگ از روی بام می‌آمد
سوی اهل امام می‌آمد

آیه انتقام می‌آمد
این و آن را به گریه می‌انداخت

او علی بود و مثل جدش داشت
خار در چشم و استخوان به گلو

رد زنجیرها به گردن او
استخوان را به گریه می‌انداخت

شانه‌های امام می‌لرزید
تا موذن اقامه سر می‌داد

آن‌چنان اشک ‌بر زمین‌ می‌ریخت
که جهان را به گریه می‌انداخت

می‌پرانید مستی از سر شب
خطبه‌های منور زینب

لبش اسرار بر ملا می‌کرد
خیزران را به گریه می‌انداخت

آه از آن پینه‌های پیشانی
وای از این شیوهء مسلمانی

ناله می‌کرد مرد نصرانی
شامیان را به گریه می‌انداخت

کربلا سر به سر فقط غم بود
هرچه گفتند از غمش کم بود

روضهء شام بیشتر اما
نوحه‌خوان را به گریه می‌انداخت

شاعر: زینب احمدی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

چقدر همسفر روی نیزه دشوار است
میان حلقهء نامحرمان سفر کردن

اسیرِخندهء یک مشت بی‌حیا شب و روز
به زیرِ نیزهء تو سر بزیر، سر کردن

چرا؟ چه شد؟ که دگر روی نی نمیخوانی
بخوان دوباره بدانند ما مسلمانیم

چه میزبانی خوبی برای ما کردند
به زیر بارشی از جنس سنگ بارانیم

چه می‌شود که بیایی به دامنم یک دم
که بوسه گیرم از آن زخم روی لب‌هایت

زبسکه خون سرت روی صورتت جاریست
خودت بگو که چگونه کنم تماشایت؟

گمان کنم که بیفتی زروی نیزه زمین
اگر که نیزه‌ات این بار یک تکان بخورد

دویده‌ام نگذارم سه سالهء حرمت
نشان لطمه زدستان این و آن بخورد

چقدر همسفر روی نیزه دشوار است
نمی‌شود که برایت به سینه‌ام بزنم

من ونگاه پرازطعنه‌ای که سوی منست
منی که دارم ازاین کوه درد میشکنم

شاعر:محمدحسن بیات لو

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

از دم دروازه معلوم است بد تا می‌کنند
خیره سر‌هایی که زینب را تماشا می‌کنند

گاه با شمشیر و نیزه گاه با رقص و طرب
دور بی‌بی‌های روی ناقه بلوا می‌کنند

شمر با اعوان و انصارش دوباره می‌رسند
کربلای دومی را باز برپا می‌کنند

شهر را مانند روز عید آذین بسته‌اند
با صدای پای هر رقاصه غوغا می‌کنند

تا که نرخ هر النگو بیشتر بالا رود
زرگران بالاتفاق این پا و آن پا می‌کنند

کاش تنها سنگ باشد روی پشت بام‌ها
میزنند آیینه را با هر چه پیدا می‌کنند

دختران قافله با ذکر وا أماه خود
پای زهرا را میان کوچه‌ها وا می‌کنند

آستین پاره‌ای دارند جای روسری
باهمان هم ـ آه ـ ناچارا مدارا می‌کنند

در میان این حراجی پیش چشمان رباب
بر سر گهوارهء شش ماهه دعوا می‌کنند

نی اگر که خم شود یکبار دیگر بچه‌ها
بوسه‌هایی هدیه بر لبهای بابا می‌کنند

داغ پشت داغ تنها کار تیر و نیزه نیست
خیزران‌ها هم چه کاری با جگرها می‌کنند

شاعر: علیرضا خاکساری

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

از رقیه به تو ای راس پر از خون سلام
رخصتی ده پدرم تا کنم آغاز کلام

تو که رفتی حرمت رفت به غارت پدرم
شدن آواره صحرا همه ی اهل خیام

به خدا بی پدری درد عجیبی است پدر
ندهد خصم تو بر داغ رقیه التیام

روزه بر طفل و مسافر بخدا واجب نیست
این محرم صفر انگار شده ماه صیام

بعد تو در طی سفر روزه گرفتیم پدر
خورده ایم وعده افطار و سحر ما دشنام

خورده ایم سیر کتک در سر هر وعده غذا
خورده ایم عمه و من خون جگر جای طعام

ای پدر جان دل من سوخته چون موی سرم
بس که آتش زده اند بر دل ما مردم شام

چقدر مردم شام اهل تلافی بودن
از رقیه می گرفتند جای حیدر انتقام

سر و وضعم مرتب نیست،لباسم پاره است
کنج ویرانه شدم انگشت نمای خاص و عام

دختر حرمله بابا چقدر بی ادب است
می کشید او پدرش را به رخم از سر بام

جای لب های تو سنگها،زدن بوسه به من
چقدر بوسه زده خار مغیلان کف پام

خیزران بوسه زده بر لب تو جای لبم
وای از جام می و تشت زر و بزم حرام

اصغرت را تو مگر دفن نکردی به زمین؟
پس چرا مثل عمو بر نوک نی کرده قیام

چه کسی بریده رگ های تو را یا ابتا
چه کسی خاک یتیمی به سرم ریخت مدام

نظر و مرحمتی کن تو به《مداح》پدر
چون که بر غربت و بر داغ تو گرید مدام

شاعر:محمد رستمی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

مرثیه حضرت رقیه خاتون

این همه زخم که بر پیکرِ من جا انداخت
هستی ام را بخدا از نَفَس و نا انداخت

از همان نیزه به من خیره شدی،می دانم
دیدنم خوب تو را یاد دو غمها انداخت

اوّلین غم که اسارت زده ام در پیشت
دوّمین غم که کسی با لگد امضا انداخت

سینه و پهلو و بازو.. همه‌ی اعضایم
یادِ زخمی بدنِ حضرت زهرا انداخت

وقت غارت ، کسی آمد ببرد گوشواره
گوشِ من پاره نمود و طرفم پا انداخت

دیدم از دور که‌ قرآن ز لبت جاری بود
و کسی سنگِ بزرگی ، سویِ لبها انداخت

کاش می مُردم و این صحنه نمی دیدم که
حرمله کعبِ نی ای را طرفِ ما انداخت

شاعر:محسن راحت حق

____________________________

شعر مصائب شام – مرثیه حضرت رقیه (س)

گره افتاده به کارم چه کنم نیمه ی شب
خسته و زار و نزارم چه کنم نیمه ی شب

خواب بودم که ز ناقه به زمین پرت شدم
رفته از درد، قرارم چه کنم نیمه ی شب

کاش می شد که خبردار شود عمّه ی من
دور از ایل و تبارم چه کنم نیمه ی شب

یک بیابان و‌من بیکس و‌تنها و غریب
وای اگر جان بسپارم چه کنم نیمه ی شب

از همان دور، کسی می رسد انگار کمک
مادر آمد به کنارم چه کنم نیمه ی شب

خیلی آرام شدم در بغلش، خوابیدم
سر به زانو نگذارم چه کنم نیمه ی شب

ناگه از خواب پریدم نفسم گیر افتاد
زجر بود و دلِ زارم چه کنم نیمه ی شب

آن چنان زد لگدی ، پخش شدم رویِ زمین
رو به امدادِ که آرم چه کنم نیمه ی شب

لکنت آمد به سراغم دهنم ریخت به هم
گره افتاده به کارم چه کنم نیمه ی شب

شاعر:محسن راحت حق

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س) – حضرت رقیه (س)

نشسته است به محمل، به روی زانویش
نشانده کودک شیرین لب و پری رویش

نشسته است ولی می کند به پا طوفان
شکفته است فراوان لب خدا گویش

کنار ماه ششم، آفتاب سجادش
به پیش می برد آن کاروان حق جویش

صبوری از نفس افتاده، روی پا مانده
قنوت روشن و آن جذبه های هوهویش

چه می کشد؟!! که بگوید ز پا نمی افتد
به پیش دیده ی بارانی پرستویش

دو ماه مست دو خورشید بر فراز دو نی
یکی ست باخبر از قصه ی فراسویش

بخوانی اش تو اگر دختر علی حق است
به خطبه کرده به پا انقلاب، بانویش

همان که دیده به نیزه تمامی خود را
از آن فراز شنیده پیام همسویش

وضو نموده به خونش، ندیده خاکستر
کشیده دست بر آن گونه های نیکویش

یکی ست کوچک سر تا به پای چون عمه
رقیه است که زهرا(س)شده ست الگویش

به روی ناقه از عمه مدام می پرسد:
عمو کجاست؛ ببوسم دوباره بازویش

پدر برای چه بر نیزه داده این سر را
چرا غبار نشسته به طاقت ابرویش

سکوت در جریان است و عمه در جریان
مدام بوسه ببارد به تاب گیسویش

سری به نیزه شده شاهدی که می داند
چه می رسد به دل لاله های خوشبویش

ز کوفه می گذرد کاروان ولی از شام
به خطبه ای نگذارد شکوه بارویش

خدا کند که به وزنی در آید این شعرم
به قدر نقطه ببیند مرا ترازویش

شاعر: ؟؟؟؟

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

من که بعد از تو به کوه دردها برخورده ام
از یتیمی خسته ام از زندگی سرخورده ام

دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود
زهر دوری تو را با دیده تر خورده ام

دست سنگین یک طرف انگشترش هم یک طرف
از تمام خواهرانم مشت بدتر خورده ام

صحبت از مسمار اینجا نیست اما چکمه هست
با همین پهلو چنان زهرای بر در خورده ام!

زیر چشمم را ببین خیلی ورم کرده پدر
بی هوا سیلی محکم مثل مادر خورده ام

حرفهای عمه خیلی سخت بر من میرسد
گوش من سنگین شده از بس مکرر خورده ام

هرطرف خم شد سرم سیلی سراغم را گرفت
گاه ازینور خورده ام گاهی ازآنور خورده ام

ساربان لج کرد با من هی مرا میزد زمین
گردنم آسیب دیده بس که با سر خورده ام

بیشتر که گریه کردم بیشتر سنگم زدند
ایستادم هرکجا تا سنگ آخر خورده ام

آه بابا دخترت را هیچکس بازی نداد
زخم ها از خنده ی این چند دختر خورده ام

دخترت با درد پا طی مسافت میکند
پای من زخم است پای زخم اذیت میکند

شاعر:سیدپوریا هاشمی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

دلخورم از شام آهم را تماشا كرده اند
چشمه­ ي چشمِ مرا از گريه دريا كرده اند

سخت بابا به غرورِ دخترت بر خورده است
با من از بس مردمِ بي خير بد تا كرده اند

كوچه گردي، ريسمان، نانِ تصدق، كعب نِي
خيلي از اين بدترش را بد دهان ها كرده اند

هر كجا در راه افتادم سرم آورده اند
با لگد، كاري كه با پهلويِ زهرا(س) كرده اند

صورتي از من نمانده بسكه خوردم پشتِ دست
هق هقم را از سرِ لج سخت دعوا كرده اند

آه، دندان هايِ من يك در ميان افتاده اند
بي هوا تا آستينِ غيظ بالا كرده اند

تا به حدِّ مرگ بعد از آنكه هر بارم زدند
از سرِ نو از خدا مرگم تمنّا كرده اند

ريشه ريشه فرشِ سرخِ گيسوانم ريخته
بر سرم با پا يهودي ها تقلّا كرده اند

شاميان نازِ يتيمانه نمي دانند چيست!
غيرِ اَخم و قهر و تندي كاري آيا كرده اند؟

دخترت را زَجر كُش كردند هَرزه چشم ها
غربتم را سنگ و خاكستر تسلّي­ا كرده اند

خوب شد بابا عمو با ما نيامد تويِ كاخ
تا نبيند پاي ماها را كجا وا كرده اند

مهربانِ من رفيقِ تازه پيدا كرده اي
خيزرانها بر لبِ تو جشن بر پا كرده اند

زيور آلاتِ حرم بازيچه هايِ دختران
چند سر اسباب بازيِ پسرها كرده اند

شاعر:علیرضا شریف

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

ای از سـفر برگشـته بابا، پیکرت کو؟
سـیمرغ قاف عاشـقی بال و پرت کو؟

بـر روی شــاخ نیـزه ها گل کرده بودی
حـالا که پـائین آمدی برگ و برت کو؟

از من نمی پرسی چه شد این چند روزه؟
از من نمی پرسی نشـاط دخترت کو؟

آوای قـــرآن خـواندنت لالای ام بود
قربان قرآن خواندن تو، حنجرت کو؟

لب های من مثـل لبت دارد ترک ها
با این لب عطشان بگو آب آورت کو؟

کاری ندارم که چه شد موی سر من
اما بگو بـابـای من موی ســرت کو؟

می گفت عمه با عمامه رفته بودی
حـالا بگو عمـامه ی پیغمبــرت کو؟

بـابـا ، سراغ از گوشـوار من نگیری!
من از تو پرسیدم مگر انگشترت کو؟

این چند روزه هر کسی سوی من آمد
فریاد می زد خارجی پس زیورت کو؟

بعد از غروب واقعه همبـازی ام نیست
خیلی دلم تنگش شده، پس اصغرت کو؟

آن شب که افتادم ز نـاقه بر روی خاک
حوریه ای دیدم شبیـه مادرت، کو (که او)

با گوشه ی چادر برایم روسری ساخت
می گفت ای دردانه ی من، معجرت کو ؟

دیگر بس است این غصه ها آخر ندارد
من را ببــر، گــر چه کبــوتر پر ندارد

شاعر:مصطفی هاشمی نسب

____________________________

شعر مصائب شام

روز ما در شامتان جز شام ظلمانی نبود
ای زنان شهر شام این رسم مهمانی نبود

سنگ باران مسلمان آنهم از بالای بام
این ستم بالله روا در حق نصرانی نبود

پایکوبی در کنار رأس فرزند رسول
با نوای ساز آیین مسلمانی نبود

ما که رفتیم ای زنان شام نفرین بر شما
ناسزا گفتن سزای صوت قرآنی نبود

مردهاتان بر من آوردند هفده دسته گل
دستۀ گل غیر آن سرهای نورانی نبود

ای زنان شام، آتش بر سر ما ریختید
در شما یک ذرّه خُلق و خوی انسانی نبود

ای زنان شام، در اطراف مشتی داغدار
جای خوشحالیّ و رقص و دست افشانی نبود

ای زنان شام، گیرم خارجی بودیم ما
خارجی هم گوشۀ ویرانه زندانی نبود

طفل ما در گوشۀ ویران، دل شب دفن شد
هیچکس آگاه از آن سرّ پنهانی نبود

ای سرشک شیعه شاهد باشد بر آل رسول
کار «میثم» غیر مدح و مرثیه خوانی نبود

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

____________________________

شعر مصائب شام

مبهوتم از نظاره ظرف طلای تو
اینجا چرا کشیده شده ماجرای تو

تا این که جای بهتر از اینجا مکان کنی
دامن گرفته اند یتیمان برای تو

اندازه ی تقرب این چوب هم نبود؟
لبهای خشک دخترک باوفای تو

تفسیر آیه های نخستین مریمم
از کاف و ها گذشته،رسیده به “یای”تو

تو سعی می کنی که لبت خوب ادا کند
حق حروف حلقی خود را به جای تو…

…من سعی می کنم وسط جمعیت به من
با لهجه خودت برسد آیه های تو

شکرت حواسها به گلوی تو پرت شد
این معجرم فدای غرور صدای تو

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________

شعر مصائب شام

قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق، ماتم زده از شهر شما می گذرد

آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود:
سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد

روزهاتان همه شب باد که خورشید زمان
بر سرِ نیزه، سر از جسم جدا می گذرد

چشمتان چشمه ی خون باد که بر ریگ روان
کاروان از برتان آبله پا می گذرد

ننگِ پیمان شکنی تا ابد ارزانی تان
که فرات عطش از خون خدا می گذرد

می شناسیدش و از نام و نسب می پرسید؟
وای از این روز که بر آل عبا می گذرد

شاعر:پروانه نجاتی

____________________________

شعر مصائب شام

دخترِ فاطمه ! بازار! خدارحم کند
چادرِ پاره و انظار خدا رحم کند

ما که از کوچه فقط خاطرۀ بد داریم
شود این حادثه تکرار خدا رحم کند

یک زن و قافله و خنده نامحرم ها
بر اسیران گرفتار خدا رحم کند

یک شبه پیر شدی یا ز تنور آمده ای
یک سر و این همه آزار خدا رحم کند

نیزه داران همه مستند نیفتی پایین
حنجرت خوب نگه دار خدا رحم کند

گیسویت کم شده و این جگرم میسوزد
بر من و زلف خم یار خدا رحم کند

ظرفِ خاکسترِ یک عده هنوز آتش داشت
شعله افتاد به گلزار خدا رحم کند

دست انداخت یکی پرده محمل را کَند
جلویِ چشم علمدار خدا رحم کند

راهمان از گذرِ برده فروشان افتاد
این همه چشمِ خریدار خدا رحم کند

زنی از بام صدا زد که کدام است حسین
نوبت من شده این بار خدا رحم کند

یک نفر گفت اگر بغض علی را داری
سنگ با حوصله بردار خدا رحم کند

شاعر: قاسم نعمتی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

پر می کشد دلم به تمنای نیزه ات
دنیای دیگری شده دنیای نیزه ات

جانی بده دوباره… به من نه به دخترت
تا جان نیامده به لبش پای نیزه ات

ترسانده است فاطمه کوچک تو را
خون های جاری از قد و بالای نیزه ات

یک بوسه بود سهم من از آن گلوی خشک
باقیش گشته قسمت لب های نیزه ات

با دست خطِ نیزه و خونِ گلوی تو
افتاده است هر قدم امضای نیزه ات

لج کرده است تیزی سر نیزه با سرت
چیزی نمانده از تو و دعوای نیزه ات

چرخیده است دیده ناپاکشان به ما
این قوم پست بعد تماشای نیزه ات

شاعر:محمد بیابانی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

ویران‌نشین شدم که تماشا کنی مرا
مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا

گفتم می‌آیی و به سرم دست می‌کشی
اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا

آن شب که گم شدم وسط نیزه‌دارها
می‌خواستم فقط که تو پیدا کنی مرا

از آن لبی که دور و برش خیزرانی است
یک بوسه‌ام بده که سر و پا کنی مرا

با حال و روز صورت تغییر کرده‌ات
هیچ انتظار نیست مداوا کنی مرا

معجر نمانده است ببندم سر تو را
پیراهنت کجاست که بینا کنی مرا

وقتی که ناز دخترکت را نمی‌خری
بهتر اسیر زخم زبان‌ها کنی مرا

حالا که آمدی تو؛ به یاد قدیم‌ها
باید زبان بگیری و لالا کنی مرا

عمّه ببخش دردسر کاروان شدم
امشب کمک بده که مهیّا کنی مرا

شاعر:احسان محسنی فر

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

قبل از این بر تن تو برگ و بری بود پدر
قبل از این بر تن من بال و پری بود پدر

خواب بودم که تو رفتی، جگرم سوخت ولی
همه ی غصه ی من بی خبری بود پدر

بعد‌ تو رفت به غارت همه ی حاصل من
بعد تو قسمت من خونجگری بود پدر

سایه ات بر سر نی سایه ی روی سر من
سر تو بر نوک نیزه چه سری بود پدر

من که از شام فقط خاطره ی بد دارم
سفر شام عجب بد سفری بود پدر

سر بازار، سر کوچه، سر هر گذری
بعد تو قسمت ما در به دری بود پدر

کوچه در کوچه، بیابان به بیابان تا شام
قصه ی آبله و پای پَری بود پدر

من اگر زنده ام از معجزه ی زینب توست
همه جا بر تن زارم سپری بود پدر

به سر ما سرِ سرنیزه ی دشمن می خورد
اگر از داغ تو چشمان تری بود پدر

ماجرایی شده پیدا شدن این لب تو
نیمه شب، کاش که نورِ بصری بود پدر

شاعر:وحید محمدی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

باید که از نیزه سرت را پس بگیرم
رگ های سرخ حنجرت را پس بگیرم

آه ای سلیمان زمانه سعیم این است
از ساربان انگشترت را پس بگیرم

باید که ازسرنیزه های تیز و سنگین
ته مانده های پیکرت را پس بگیرم

باید که از غارتگران نا مسلمان
عمامه ی پیغمبرت را پس بگیرم

باید هر آن طوری شده از قاتلانت
آن دست باف مادرت را پس بگیرم

باید که ازآن بی حیای پست و نامرد
خلخال پای دخترت را پس بگیرم

شاعر:محمدحسن بیات لو

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

این قدر دختر بابایی من را نزنید
همه ی هستی و دارایی من را نزنید

قرص ماه است چه جوری دلتان می آید ؟
جلوه ی کامل زیبایی من را نزنید

شده رنگ رخ او مثل کبودی تنش
نازک این لاله ی صحرایی من را نزنید

از غم دختر من عرش به هم می ریزد
بی سبب ماه تماشایی من را نزنید

همه با هم به سوی باغ تهاجم نکنید
آه این یاس مسیحایی من را نزنید

بوی زهراست که پیچیده در این ویرانه
دختر کوچک شیدایی من را نزنید

نانجیبان گل دردانه ی من نورسته ست
این سه ساله گل زهرایی من را نزنید

شاعر:محمد مبشری

____________________________

شعر مصائب شام

ای سایه سرم به سرم باش یاحسین
هر دم فروغ چشم ترم باش یاحسین

من روی ناقه گریه کنم از برای تو
تو روی نیزه نوحه گرم باش یاحسین

قرآن بخوان که دل شده تنگ صدای تو
آرامش دل و جگرم باش یاحسین

ای از مدینه همسفرم ای برادرم
مثل همیشه دور و برم باش یاحسین

همچون هلال گاه عیانی و گه نهان
قدری مقابل نظرم باش یاحسین

منکه نشد به پیکر تو سایبان شوم
اما تو سایبان سرم باش یاحسین

اطراف من ببین ،به علمدار خود بگو
همواره پاسدار حرم باش یاحسین

با دیدن سر علی اصغر رباب گفت…
خیلی مراقب پسرم باش یاحسین

شاعر:حسین میرزایی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

ای چشمهای هرزۀ شامی، حیا کنید
ناموسِ اهلبیت و تماشا! اِبا کنید

این ازدحامِ زشتِ اَراذل برای چیست
بر آل پاک فاطمه کمتر جفا کنید

ما را اسیرِ خارجی و بَرده خوانده اید
شرم از امامِ قافلۀ مصطفا کنید

عمامۀ امام زمان زیر شعله سوخت
رحمی بحال سید مظلوم ما کنید

بارانِ سنگها سرِ ما را نشان گرفت
یک بار هم نشد که هدف را خطا کنید

جای سرِ بریده مگر زیر دست و پاست
بهتر که جایشان به سرِ نیزه ها کنید

دَف میزنید و هدیه به رقاصه ها دهید
خون تا به چند بر جگر هَل اَتا کنید

دورِ کجاوه ها سرِ بابا چه میکند
این داغدیدگان حرم را رها کنید

با آستین حجابِ حرم حفظ شد،چرا
با اهلبیت فاطمه اینگونه تا کنید

یک صبح تا غروب، اهانت بما بس است
دیگر برای قافله یک راه وا کنید

ذکر علی اگر که گناه کبیره است
پس لااقل حقوق پیمبر ادا کنید

از کوچۀ یهود و نصارا حذر دهید
تا چند ناروا به دلِ ما روا کنید

جشن و سرور و خنده و تحقیر و ناسزا
قدری حیا ز قاری قرآن ما کنید

ما را محلِ برده فروشان روا نبود
یک ذره یادِ روز عذاب خدا کنید

شاعر:محمود ژولیده

____________________________

شعر مصائب شام – امام حسین (ع)

امام بود، ولی پیکرش به مسلخ بود
سر بریدۀ او در میان مطبخ بود

چگونه بود که باید امامِ قرآنی
تنور را کند از روی خویش نوررانی!

چگونه بود که کوفه امام را نشناخت
و یا شناخت ولی دینِ خود بدنیا باخت!

سَری که زینت اسلام و جان زینب بود
چه شد که داخل خورجین خولی آنشب بود

تنورِ گرم، سرِ خسته، هیزمش بِستر
محاسنِ پرِ خون بود، غرقِ خاکستر

تلاوت پسر فاطمه چنان پیچید
که سوز نغمۀ قرآن به آسمان پیچید

پیمبر و علی و مجتبی و زهرا را
نه، بلکه جذب خودش کرد اهل بالا را

ز انبیاءِ ٱولوالعزم، بسته صف اینجا
و تا فحولِ ملائک به گِرد خون خدا

به سر زنان، همه اهل جنان عزادارند
زمین و اهل همه آسمان عزادارند

رسید در وسط آنهمه نوا و خروش
أنابنُ فاطمه از آن سرِ بریده بگوش

أنالحسین، أنابنُ نبی، أناالعطشان
أناالغریب، أنابنُ علی، أناالعریان

صدای نالۀ زهرا بلندتر شده بود
شبی به گریه گذشت و دگر سحر شده بود

و جای زینب کبری در این سحر خالی
نبود تا که ببیند چه حال و احوالی

اگر چه دیدنِ رأس الحسین قسمت شد
هِلال یک شبِ زینب به نیزه رؤیت شد

شاعر:محمود ژولیده

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

ای سفر کـرده که صد قافلـه دل پیش تو بود
از چه بر موی سرَت لخته یِ خون مانده و دود

چـه کسـی با تو چنیـن کـرد و مـرا کـرد یتیم
که بُریـده سر تـو؟!… بریـده ای از مـن زود

دیـده ای از سـرِ نیـزه چـه سَـرم آوردنــد
چـه بگـویم که خـبر داری از این روی کـبود

خـوب شد کـرب و بلا جان نـَسـِپـُردم بابا….
پای روضـه کـه بمیـرم به خـدا کـردم سـود

قـدِّ من فاطـمی و مـویِ سـرم زینـبی است
شِبـه این دو شـده ام تا که تو باشی خشنود

حـرف بازار و کـنیـزی رقـیـّه شـده اسـت
دخـترت را بـِبَـر از شامْ دو چشمـم شـد رود

پای سـرْ سه ساله یِ تو الـعـجـل می گـوید
مـی رود شـام غـم و مـی رسد آخـر مـوعود

شاعر:حسین ایمانی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

آمده موسم تنهایی و حیران شده ام
دادم از دست تو را، سخت پریشان شده ام

رفتی و بعد تو من پاره گریبان شده ام
نظری کن چقدر بی سر و سامان شده ام

چشم بد بعد تو دنبال من افتاد حسین
خواهرت را نکند برده ای از یاد حسین؟!

چند مرکب پیِ من پشت سرم تاخته اند
عده ای چشم به سوی حرم انداخته اند

این طرف روی تنت کوه سنان ساخته اند
سنگ دل ها سرفرصت به تو پرداخته اند

یک نفر هستم و از چند طرف درگیرم
به خود فاطمه سوگند که بی تقصیرم

رکن من بودی و از رکن و اساس افتادم
کعب نی خوردم و عشق تو نرفت از یادم

” زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم”
گم شده بین شلوغی سخن و فریادم

شاهدی داد زدم… گریه کنان می گفتم
با صدایی که گرفته سویشان می گفتم:

جوشن مانده به روی بدنش را نبرید
سخت جا رفته… عقیق یمنش را نبرید

با سر نیزه توان سخنش را نبرید
هرچه بردید ولی پیرهنش را نبرید

بگذارید نگاهی به سویش بندازم
لااقل چادر خود را به رویش بندازم

شاعر:محمدجواد شیرازی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت زینب (س)

نه روز عید صیام و نه عید قربان است
چه روی داده که شام این همه چراغان است

زنان شام همه می زنند و می رقصند
به هر که می نگرم سخت شاد و خندان است

چه روی داده که در دست شامیان سنگ است
مگر سه ساله ی زهرا به شام مهمان است

میان هلهله ها هیجده سر است به نی
به هر سری نگرم مثل ماهِ تابان است

سری به نوک سنان می خورد لبش بر هم
عیان زحنجر خشکش صدای قرآن است

نقاب بانویی از گرد و خاک و خون سر است
حجاب دخترکی گیسوی پریشان است

سوار ناقه جوانی است در غل و زنجیر
که چشم سلسله بر ساق پاش گریان است

دلا در آتش غم همچو آفتاب بسوز
که سایبان اسیران سر شهیدان است

تن ضعیف و غل و داغ و گردن مجروح
خدای رحم کند آفتاب، سوزان است

هنوز بر لبش آثار تشنه گی پیداست
هنوز آب به او، او به آب عطشان است

سر حسین به بالای نیزه قرآن خواند
یکی نگفت که این سر سرِ مسلمان است

حرامیان ستم پیشه کعب نی نزنید
به کودکی که تنش مثل بید لرزان است

ز دست دختر زهرا طناب باز کنید
که او بر این اسرا یاور و نگهبان است

زسیل اشک جهان را خراب کن “میثم”
که جای گنج الهی به شام ویران است

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

بابا برایم روزها گرما ضرر دارد
شب هم که شد بر زخم من سرما ضرر دارد

دنیای من بعد از غروب تو برای من
یک لحظه هم ماندن در این دنیا ضرر دارد

دوری از تو دوستی ام را دو چندان کرد
این دوری اما بعد عاشورا ضرر دارد

سیلی که جای خود نسیم داغ صحرا هم
حتما برای گونه ی زیبا ضرر دارد

سیلی نه بعد از اصغرت در غربت شبها
دیگر برای گوش من لالا… ضرر دارد

آن که ز روی ناقه ای افتاده می فهمد
یک عمر این افتادن از بالا ضرر دارد

فهمیده ام از ضربت سنگین سیلی ها
گاهی برایم گفتنِ بابا ضرر دارد

چون حرفِ با لب را به هم چسبانده تکرارِ
بابا برای زخمِ این لب ها ضرر دارد

شاعر:مهدی رحیمی

____________________________

شعر مصائب شام

عبور قافله را بین شام می بینم
و در حوالی آن ازدحام می بینم

مگر چه چیز تماشایی است در اینجا
حضور این همه فرد بنام می بینم

کجاست؟شهر یهود است یا دیار کفر؟
به روی نیزه سر یک امام می بینم

در این زمین پی یک قطره معرفت بودم
ولی چه سود که قحط مرام می بینم

به چشمهای پر از خون مردم شامی
نشان آتش یک انتقام می بینم

مگر چه دین جدیدی میان این شهر است؟
که بر یتیم کمک را حرام می بینم

خرید سنگ در این شهر سنگ دل غوغاست
و هر که سنگ گرفته به بام می بینم

به هر طرف که سر خویش را بچرخانم
غریب تشنه لبی را مدام می بینم

شاعر:محسن عرب خالقی

____________________________

شعر مصائب شام

مبهوتم از نظاره تشت طلای تو
اینجا چرا کشیده شده ماجرای تو

تا این که جای بهتر از اینجا مکان کنی
دامن گرفته اند یتیمان برای تو

اندازه ی تقرب این چوب هم نبود ؟
لبهای خشک دخترک با وفای تو

تفسیر آیه های نخستین مریمم
از کاف و ها گذشته ، رسیده یه “یای” تو

تو سعی میکنی که لبت خوب خوب ادا کند
حق حروف حلقی خود را ، به جای تو

من سعی میکنم وسط جمعیت به من
با لهجه ی خودت برسد آیه های تو

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________

شعر مصائب شام

از پشت بام بر سرمان سنگ مي زنند
بر زخم كهنه ي پرمان سنگ مي زنند

وقت نزولِ سوره ي توحيد بر لبت
ابليس ها به باورمان سنگ مي زنند

وقتي كه سنگشان به سر ني نمي رسد
سمت سكينه خواهرمان سنگ مي زنند

ازپاي نيزه فاطمه را دور كن پدر!
اين كورها به مادرمان سنگ مي زنند

بغض علي بهانه ي خوبي برايشان
حتي به سوي اصغرمان سنگ مي زنند

آن دختري كه با پدرش رفت و دور شد…
در كربلا جهيزيه اش جفت و جور شد

گفتم : كه كاخ مستي تان پايدار نيست
مردم لباس خاكي ما خنده دار نيست

مردان ما به نيزه و در كوچه هاي شهر
گرداندن زنان حرم افتخار نيست

اي بزدلان! ز بام به ما سنگ مي زنيد
در دستهاي بسته ي ما ذوالفقار نيست

در سختي و بلا به خدا تكيه مي كنيم
سر مي دهيم در ره او، اين شعار نيست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس كنيد
پاي سر بريده كه جاي قمار نيست

خون گريه مي كني!؟ به تو حق مي دهم عمو
ديگر وسط كشيده شده حرف آبرو

كار از تمسخر لب يحيي گذشته است
از خيزران بپرس چه برما گذشته است

شاعر:وحید قاسمی

____________________________

شعر مصائب شام

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام
تا ياد غربت مي‌کند: الشام الشام

منزل به منزل درد و داغ و بي کسي را
يک جا روايت مي‌کند: الشام الشام

موي و چهره اي در هم شکست
از چه حکايت مي‌کند: الشام الشام

هر روز با اندوه و آه و بي شکيبي
ياد اسارت مي‌کند: الشام الشام

در اين ديار پُر بلا هر کس به نوعي
عرض ارادت مي‌کند: الشام الشام

يک شهر چشم خيره وقت هر عبوري
ابراز غيرت مي‌کند: الشام الشام

هر سنگ با پيشاني مجروح خورشيد
تجديد بيعت مي‌کند: الشام الشام

قرآن پرپر روي نيزه غربتت را
هر دم تلاوت مي‌کند: الشام الشام

قلب تو را يک مرد رومي با نگاهش
بي صبر و طاقت مي‌کند: الشام الشام

هر جا که دارد خوف از جان تو، عمه
خود را فدايت مي‌کند: الشام الشام

جان مي دهي وقتي به لبهايي مقدس
چوبي جسارت مي‌کند: الشام الشام

کنج تنوري حنجري آتش گرفته
ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

شاعر:یوسف رحیمی

____________________________

شعر مصائب شام

مثل قدیم با دل من ، سر نمیکنی
جانم به لب رسید ، تو لب تر نمیکنی

حرفی بزن ، جواب تو والله سنگ نیست
از چه هوای سوره ی کوثر نمیکنی؟

اینجا خرابه است ، ورودیِّ شام نیست
اینجا تو فکر غارت معجر نمیکنی

اینجا سه شعبه نیست، مرا در بغل بگیر
با من تلافی علی اصغر نمیکنی؟

اینجا فراق هست، عزا هست، غصه هست
اینجا حساب روضه ی دیگر نمیکنی

این دختر نحیف ، همان نازدانه است
فهمیدم از نگات که باور نمیکنی

من هیچ ، سر به عمّه بزن ، اذیت شده
فکری به حال غصه ی خواهر نمیکنی؟

با آن لبی که چوب زدند و حصیر شد
یک بوسه نذر گونه ی دختر نمیکنی؟

روی رگ تو بوسه ی خنجر مشخص است
فکری به حال بوسه ی خنجر نمیکنی؟

دستان زجر و سنِّ مرا در نظر بگیر
دیگر مرا قیاسِ به مادر نمیکنی

فرقی نمی کند که چطوری، فقط بمان
بابا تو فرق، بی سر و با سر نمیکنی

شاعر:حمید رمی

____________________________

شعر مصائب شام

میان شعله ها درد دلم سرکش تر از بادست
همین آهی که مانده در گلویم ، مثل فریادست

علم افتاد و حس کردم که عرش افتاد،امانه
همین آشوب یعنی که ،سرت بر نیزه افتادست
پی تو تا چهل منزل ، پیاده میدویدم من

پر از آهوست این صحرا وسرگردان صیادست

تمنای تو را میکردم و سیلی جوابش بود
دو چشمم تار از تکرارهای بی حسابش بود

نگاهم کرده ای صد بار جای مادرت زهرا
چه شد از من نگه برداشتی بر نیزه ها،بابا

منم آن غنچه ای که روی زانوی تو راحت بود
ببین روییده ام اینبار مثل لاله در صحرا

دویدم در پی نی دار و پایم زخم ها برداشت
ترحم بر من دل خون نکرده دشمنت اما

به نیزه با اشاره سنگ باران شد سرت بابا
زمین میریخت از نی ها چرا خاکسترت بابا؟

تو را بر نیزه ها دیدم،مرا بر خارها دیدی؟
بگو بابا مرا در هجمه ی بیمارها ،دیدی؟

تو را بر خاک ها دیدم ،مرا بر خاکها دیدی؟
بگو بابا مرا در چنگ آدم خوارها دیدی؟

تو بی عمامه ،من معجر ، فدای تار موی تو
بگو بابا مرا با عمه در بازارها ، دیدی؟

پریشانست گیسویم ، ندارم شانه ای بابا
اگرچه مو نمانده در سر پروانه ای بابا

سرت را در طبق دیدم ،لب زخم مرا دیدی؟
بگو بابا گلت را گوشه ی ویرانه ها دیدی؟

تو بی انگشتر و من گوشواره ،مثل هم هستیم
بگو دندان شیری مرا هم جابجا دیدی؟

سه ساله صحنه هایی دیده که جای تصورنیست
بگو چون من کسی در کودکی قامت دوتادیدی

تو و نی ها منو انظار ، بین کوچه و بازار
به بابا میرود دختر ، به بابا رفته ام انگار

شاعر: نرگس غریبی

____________________________

شعر مصائب شام

بغضِ سربسته گلوگیر شدن هم دارد
عشقِ من مایه ی تکفیر شدن هم دارد

زودتر از همه بوسیدنِ من جایز بود
خوابِ بی موقع چنین دیر شدن هم دارد!

دستِ دختر اگر از گردنِ بابا افتاد…
زخمیِ این غل و زنجیر شدن هم دارد

لنگیِ پای برهنه و لباس ِ پاره…
سرِ بازارچه تحقیر شدن هم دارد!

دل اگر آب شدن از سوختنِ تاول ها…
از روی ناقه سرازیر شدن هم دارد!

جای تو ناز مرا زجر خرید و این شد.
ترکِ دنده زمینگیر شدن هم دارد!

هیجده جای سر و صورتِ تو پاره شده
حق بده دیدنِ تو پیر شدن هم دارد!

شاعر: حبیب نیازی

____________________________

شعر مصائب شام

كوچه به كوچه پايِ سرت سنگ خورده ام
پاي سرت، به جايِ سرت سنگ خورده ام

يحيايِ سر بريده ، شبيه سرِ علي
آخر شكست كوفه سر از دخترِ علي

آنان كه بي ملاحظه بر پيكرت زدند
با كعب نيزه بر بدن خواهــرت زدند

شرمنده از توأم كه به سينه نمي زنم
بستند هر دو دست مَرا دورِ گَردنم

دورم نشانده ام ، حرمي دل شكسته را
اين بچّه هاي گوشه ي زندان نشسته را

زندان كوفه بعد تو دارُ العَزاي ماست
شلاّق ، قوت غالب اين روزهاي ماست

از گريه هام ، كوفه تلاطم گرفته است
زينب براي تو شب هفتم گرفته است

اي تشنه لب ، برايِ تو آتش گرفته ام
در مجلس عزايِ تو آتش گرفته ام

پُر كرده كوفه را دَمِ واويلتاي من
گفتم رباب روضه بخواند به جاي من

تشديد كرده درد مرا ، حال انزواش
از فرط گريه جوهره رفته ست از صداش

جاي صدايِ او همگي ضجّه مي زنيم
از ماجـــرايِ او همگي ضجّه مي زنيم

يك جمله گفت و خواهرت از شرم آب شد
با روضه اش دل همه ي ما كباب شد

گفت از وداع هاي تو ، من سوختم حسين
بيش از همه براي تو ، من سوختم حسين

اندوه تشنه رفتن تو قاتل من است
داغِ گُرسنه رفتن تو قاتل من است

شاعر: محمد قاسمی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

سرِ این سَر که قسمتِ ما بود
از حــرمْ تا خــرابه دعـوا بود

آن غروبی که کَعبِ نِیْ خوردم
خیره از نِی به ناقه … بابا بود

به پَـرِ مـعجـر وُ به دامـانم
شعله ی ِ بُغضِ کوفه‌ای‌ ها بود

هرچه گفتم نزن دوباره زد وُ …
اثـر ضربـه‌ها هــُویدا بـود

قـاتلِ جـانِ عمــّه‌ام زینـب
ردّ شـلّاق ‌‌وُ بُغضِ سقـّا بود

زینتِ گـوشهایِ دخـترکی …
که به من طعنه زد چه زیبا بود

چقَدَر آشنا … چه زیبا … نَه!!!
این همانْ یادگـارِ زهـرا بود

پـدرم گفت مثــلِ فاطـمه‌ای
به خــودم آمدم … قَدَمْ تا بود

بینِ این روضـه‌هایِ پُرلـطمه
رویِ لب ندبـه‌هایِ آقــا بود

شاعر: حسین ایمانی

____________________________

شعر مصائب شام – حضرت رقیه (س)

لحظه اي بر پيكرت بابا سرت را فرض كن
سالم و مثل گذشته پيكرت را فرض كن

لحظه اي اوج مصيبت را بيا ناديده گير
محض يك بوسه دوباره حنجرت را فرض كن

گوش كن بابا صداي خنده ي شش ماهه را
روي آغوش ربابت اصغرت را فرض كن

تو شبيه من دلت تنگ علي اكبر است
دور و اطراف خيامت اكبرت را فرض كن

تشنه اي باشد عمويم را صدا كن مثل قبل
با همان مشك پر آب،آب آورت را فرض كن

فرض كن انگشت داري موي من را شانه كن
باز هم در دست خود انگشترت را فرض كن

گريه مال چيست كاري كه شده حالا بيا
بي كبودي صورت اين دخترت را فرض كن

مو سفيدم،قد خميده،هر دوتا چشمم كبود
كار راحت شد ببين و مادرت را فرض كن

شاعر: محسن صرامی

____________________________

شعر مصائب شام

به زحمت تکیه بر دیوار می‌کرد
گهی این جمله را تکرار می‌کرد

الاهی صورتش آتش بگیرد !
که با سیلی مرا بیدار می‌کرد

چه داغی بر جگر بگذاشتی زجـر
عجب دست زمختی داشتی زجـر

که هر کس دید گلبرگ رخم را
به طعنه گفت که گل کاشتی زجـر

چو زینب پیکرش را آب می ریخت
ستاره بر تن مهتاب می ریخت

همه دیدند چون زهرای اطهر
ز هر جای تنش خوناب می ریخت

نه تنها پیکرش بی تاب بوده
که گل زخم تنش خوناب بوده

چه کاری کرد سیلی با دو چشمش؟
که گوئی چند روزی خواب بوده

تمام پیکرش از درد می‌سوخت
لبش از آه آهِ سرد می‌سوخت

اگر چه شمع سـرخ نیمه جان بود
ندانم از چه رنگ زرد می‌سوخت

تمام درد بر جانم نشسته
رد خون روی دستانم نشسته

تو خوردی خیزران و، من ندانم
چرا زخمش به دندانم نشسته

شاعر: یاسر حوتی

____________________________

شعر مصائب شام

مثل پیغمبری سر نیزه
وه چه دل می بری سر نیزه

باز هم از نگات می ترسند
تو خود حیدری سر نیزه

همه جا من سر تو را دیدم
گاه دوری و گاه هم نزدیک

گاه پیش علی اکبر و گاه
در بر اصغری سر نیزه

چشم از روت بر نمی دارم
از سر زخم خورده ات حتی

هر چه باشد برادرم هستی
از همه برتری سر نیزه

چه نیازم به اینکه در این راه
بنشینی به روی دامانم

گرچه بالانشینی اما باز
در بر خواهری سر نیزه

بعد تو ای برادرم دیدی
کعب نی ها مرا نشان کردند

خواهرت که شبیه محتضر است
تو بگو بهتری سر نیزه؟

تا سر نیزه ماه را دیدم
یاد اشک ستاره افتادم

گفتم عباس جان کجا رفتی؟
رفتی آب آوری سر نیزه؟

اکبر و قاسم و حبیب و زهیر
چقدر دور تو ستاره پُر است

ساقی ات هم که هست
کی گفته که تو بی یاوری سر نیزه

خطبه خوانی به پای من اما
از کنارم تکان نخور باشد؟

تو که باشی دگر نمی ترسم
سایۀ این سری سر نیزه

شاعر: مهدی نظری

 

اشعار مناجات امام زمان (عج) – سال ۱۳۹۹

30
اشعار مناجات امام زمان (عج) - سال 1399

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

جمعه جمعه رفت و من پای قرارت بیقرار
مانده‌ام پای قرارت چشمِ من در انتظار

ای جهاندار و جهان‌ بخش زمان مولای من
بی تو دل دارد به لب سازِ پرستوی بهار

کی دهی آن مژده ی وصلت به این سرگشته‌ را
در میانِ باغ بینم روی مجذوبِ نگار

باز دلتنگی تو ما را به هر جا می کشد
گاه در کرببلا و سامرا سردابِ یار

عصرِ جمعه گریه بر شاهِ شهیدان میکنی
همچو بارانِ بهاری بر کویرِ شوره زار

کی رسد عطرِ نسیمت ای گلِ زهرا بیا
تا جهان خرم شود تحتِ لواء شهریار

شاعر: هستی محرابی

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

ای امام و‌ای امیر اربعین یابن الحسن
ای علمدار مسیر اربعین یابن الحسن

میزبان و سفره دار اربعین یابن الحسن
بهترین لبیک بر هل من معین یابن الحسن

اربعین یعنی همان تجدید بیعت با شما
عشق با پای پیاده از نجف تا کربلا

اربعین یعنی قدم بگذاشتن در راه نور
انتظار منجی و آمادگی بهر ظهور

گرکنی امضا دوباره سمت جاده می روم
اربعین، کرببلا، پای پیاده می روم

مشکل مالی چه باشد عاشقت سر می دهد
خرجی این راه را زهرای اطهر می دهد

گرچه عبدی روسیاهم‌ دست من را هم بگیر
پرگناهم بی پناهم دست من را هم بگیر

خوب و بد در هم بخر ما را عزیز فاطمه
کربلا با هم ببر ما را عزیز فاطمه

گربیایم جان خود را را نذر رویت می کنم
کو‌به کو،‌ موکب به موکب، جستجویت می کنم

ای تمام عشق بر هجران رویت مبتلا
در پی روی تو هستم از نجف تا کربلا

میهمانت می شوم با اشک جاری از دو عین
بر لبم جاریست ذکر «یا لثارات الحسین»

اربعین می آید و جوشد سبوی کربلا
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

کربلا و‌مادری که ناله ها می زد حسین
از حرم تا قتلگه زینب صدا می زد حسین

شاعر: سعید نسیمی

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

حالی بده همیشه بخوانم دعا فقط
فهمی به من بده که بخواهم تو را فقط

دردی حواله کن که بفهمم چه میکشی؟
بی فایده ست ناله ی آقا بیا فقط

پایی بده که در به در خیمه ات شویم
فانی شویم در جَلَوات شما فقط

هوشی بده که وقت بلایا و فتنه ها
تکیه کنیم بر غم آل عبا فقط

جانی بده به پای نگاهت فدا کنم
پرپر زدن ز عشق تو دارد صفا فقط…

عزمی بده به دغدغه ی تو عمل کنیم
کی میشود وصال تو با ادّعا فقط؟!

شوری بده شرر بزند بر شعور من
آهی بده به سوی تو باشد رها فقط

سوزی بده به سینه ی من تا که روز و شب
روضه بخوانم از شَه کرببلا فقط

روزی خبر بده به غلام سیاه خود…
یک شب بیا به خیمه ی ما… بی صدا فقط

ما از کسی به جز تو نداریم انتظار
عالم درست میشود… آقا بیا فقط!

شاعر: مجتبی روشن روان

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

ای فلک آل علی را از وطن آواره کردی
زان سپس در کربلاشان بردی و بیچاره کردی

تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را
پس اسیر پنجهٔ گرگان آدمخواره کردی

جسم پاک شیرمردان را نمودی پاره پاره
هم دل شیر خدا را زین مصیبت پاره کردی

گوشوار عرش رحمن را بریدی سر، پس آنکه
دخترانش را ز کین بی‌گوشوار و یاره کردی

جبههٔ فرزند زهرا را ز سنگ کین شکستی
تو مگر ای آسمان‌! دل‌را ز سنگ‌خاره کردی

تا کنی خورشید عصمت را به ابر کینه پنهان
دشت را ز اعدای دین پرثابت و سیاره کردی

جورها کردی از اول در حق پاکان ولیکن
در حق آل پیمبر جور را یکباره کردی

کودکی دیدی صغیر اندر میان گاهواره
چون ‌نکردی شرم‌ و ازکین قصد آن گهواره کردی

چاره می‌جستند در خاموشی آن طفل گریان
خود تو در یک ‌لحظه از پیکان ‌تیرش چاره کردی

سوختی از آتش کین خانهٔ آل علی را
وایستادی بر سر آن آتش و نظاره کردی

خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت
آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

آسمانا جز به کین آل پیغمبر نگشتی
تا نکشتی آل زهرا را از این ره برنگشتی

چون فکندی آتش کین در حریم آل یسین
ز آه آتش بارشان چون شد که خاکستر نگشتی

چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی‌یار است و یاور
از چه‌رو او را در آن بی‌یاوری یاور نگشتی

چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند ره را
از چه آن گمگشتگان را جانبی رهبر نگشتی

چون به زندان عبیداله فتادند آن دو کودک
از چه‌ رو غمخوار آن دو کودک مضطر نگشتی

چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی‌سر
از چه ‌رو بی‌تن نگشتی از چه‌ رو بی‌سر نگشتی

چون شدند آن کودکان از فرقت مادر گدازان
از چه رو برگرد آن طفلان بی‌مادر نگشتی

چون حسین‌بن علی با لشکرکین شد مقابل
از چه پشتیبان آن سلطان بی‌لشگر نگشتی

چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد
از چه رو ای زورق بیداد! بی‌لنگر نگشتی

خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت
آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

شاعر: مرحوم ملک الشعرا بهار

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

عمری گریستی و غمت ناشنیده ماند
در سینه‌ات صدایِ تو ای نورِدیده ماند

هیات تمام شد همه رفتند شام قبل
اما هنوز مادر قامت خمیده ماند

از گریه چشم خون شد و مویت سفید شد
از ناله سینه آتش و رنگت پریده ماند

اینجا همه شبیه تو مشکی است رَخت ما
همرنگ تو شدیم و عبایت ندیده ماند

کاری برای عصر ظهورت نکرده‌ایم
اینجا چقدر میوه‌ی کالِ نچیده ماند

احساس ما به آمدن تو چه فایده
وقتی کلام سیدِ ما ناشنیده ماند

ظرفیت شنیدن یک روضه را بده
عمری گذشت و مقتل آن سر بُریده ماند

حق می‌دهم اگر به سر و سینه می‌زنی
بر روی عمه‌های تو جایِ کشیده ماند

قربان آن دو چشم که گریان زینب است
ای وای از غمت شبِ طفلان زینب است

شاعر:حسن لطفی

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

در عاشقی، تحمّلِ هجران به من رسید
سرگشتگی به کوه و بیابان به من رسید

کشتیِ دل، به نیل و فراتم به گِل نشست
از دوری ات، دو دیده ی گریان به من رسید

هر روز شعله های فراقِ تو گُر گرفت
قلبِ کباب و سینه ی سوزان به من رسید

دندان گرفته ام جگرم را که خون شده
دردی که ره نداشت به درمان، به من رسید

جانم اگر چه هدیه ی با ارزشی نبود
شکر خدا نگاهِ سلیمان به من رسید

باید فقط به سَر بزنم، چاره ای که نیست
دستی که مانده دور زِ دامان، به من رسید

گفتم که می رسی و دل آباد می کنی
آخر چه کردم این دلِ ویران به من رسید

آشفتگی به خاطر تو مَسلکِ من است
من شاکرم که حالِ پریشان به من رسید

قسمت شدند تا که مقاماتِ عالیه
زوزه کشی به دَرگهِ سلطان به من رسید

خون ها به خاک ریخت و سَرها به نیزه رفت
تا اینکه ذکرِ نابِ “حسین جان” به من رسید

شاعر:رضا رسول زاده

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

در هوای وصال دربه درم
شاهدم گریه زاریِ سحرم

جگرت خون شده ز غفلت من
من‌ هم از غصه ی تو خون جگرم

اذن داخل شدن که‌ نیست مرا
از درِ خیمه تو میگذرم

خبرت آنقدر نمی آید
تا به دیوار میخورد خبرم!

یک سلام علیک هم کافیست
حالی از ما بپرس ای پدرم

بی کسم ای کس همه عالم
بخدا خالی است‌ دور و برم

نده دست کسی مرا آقا
که دخیل تواند بال و پرم

به همان‌روضه های ناحیه ات
یک‌ سفر‌ پیش جد خود ببرم

تو که هرشب مسافر حرمی
برسان این حقیر را به حرم

بین‌ مقتل چهارده قرن است
مادرت داد میزند پسرم

شاعر:سیدپوریا هاشمی

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

دلگیرم از تمامی دنیا شتاب کن
مجنونم و به خاطر لیلا شتاب کن

وقتش رسیده صبح طلوعت فرارسد
پایان بده براین شب یلداشتاب کن

در انتظار آمدنت روزها گذشت
ای وعده ی قدیمی فردا شتاب کن

ای وارث عدالت و صبر و غم علی
با ذوالفقار حضرت مولا شتاب کن

جانم به لب رسیدازاین روزگار پست
آقا به جان حضرت زهرا شتاب کن

برآن پدرکه با سر زانو رسیدو دید
نقش زمین جوان خودش راشتاب کن

برآن پدر که پیکر فرزند خویش را
برخاک میسپرد به صحرا شتاب کن

برآن تنی که زخمی تیرسه شعبه شد
برآن سریکه رفت به نی ها شتاب کن

برخانمی که در دم گودال میگرفت
با ناله ذکر”وای حسینا” شتاب کن

روضه گرفته ایم که شاید نظر کنی
روضه برای حضرت سقا شتاب کن

جان سه ساله دخترکی که گرفته بود
بر روی دامنش سر بابا شتاب کن

شاعر:محمدحسن بیات لو

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

از تو يک عمر شنيديم و نديديم تو را
به وصالت نرسيديم و نديديم تو را

روزي ما فقرا شربت وصل تو نبود
زهر هجر تو چشيديم و نديديم تو را

شايد ايام کهن سالي ما جلوه کني
در جواني که دويديم و نديديم تو را

چه قدَر چلّه نشستيم و عزادار شديم
چه قدَر شمع خريديم و نديديم تو را

گاهي اندازه ي يک پرده فقط فاصله بود
پرده را نيز کشيديم و نديديم تو را

سعي کرديم شبي خواب ببينيم تو را
سحر از خواب پريديم و نديديم تو را

مدتي در پي تو رند و نظر باز شديم
همه را غير تو ديديم و نديديم تو را

فکر کرديم که مشکل سر دلبستگي است
از همه جز تو بريديم و نديديم تو را

لا اقل کاش دم خيمه ي تو جان بدهيم
تا بگوييم : رسيديم و نديديم تو را

شاعر: کاظم بهمنی

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

از انتظار خسته شده انتظار هم
تقویم من تویی , تو نباشی بهار هم

تا زنده ام فقط نه تو را جار میزنم
گفتم که حک کنند به روی مزار هم

خوبی چنانکه عاشقی ات انتخاب نیست
عشق تو برده از دل ما اختیار هم

من کفتر حریم تو ام گُم نمیشوم
این احتمال را نده یک در هزار هم

بر عکس مردمان , صدقه دادی و گدا
کوچک نشد که هیچ , گرفت اعتبار هم

من هرچه گفته ام ز تو , شعر و خیال نیست
آورده مجلسی همه را در بِحار هم …

شاعر:حمیدرضا محسنات

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

جز رحمت چشمان تو، دنیا چه می‌خواهد
تشنه به غیر آب، از دریا چه می‌خواهد

حالا که موسایم شدی راهی نشانم ده
غیر از نجات، این قوم از موسی چه می‌خواهد

شاید بپرسی از چه دنبال دَمَت هستم
دل مرده نوعاً از دَم عیسی چه می‌خواهد؟

پیغام و پس پیغام یعنی یاد ما هستی
مجنون جز این پیغام، از لیلا چه می‌خواهد

پیراهنی بفرست شاید زنده ماندم من
جز دل خوشی، یعقوب نابینا چه می‌خواهد

تا کیسه ما پر شود احسان تو کافی است
مسکین به جز خیرات از آقا چه می‌خواهد

چیز مهمی نیست این که ما چه می‌خواهیم
باید ببینیم آن جناب از ما چه می‌خواهد

ای انتقام پهلوی پشت درِ خانه
غیر از ظهور تو مگر مادر چه می‌خواهد

شاعر:علی اکبر لطیفیان

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

آقا قسم به جان شما خوب می‌شوم
باور کن آخرش به خدا خوب می‌شوم

حتی اگر گناه خلایق کشم به دوش
با یک نگاه لطف شما خوب می‌شوم

این روزها ز دست دل خویش شاکیم
قدری تحملم بنما خوب می‌شوم

من ننگ و عار حضرتتان تا به کِی شوم
کِی از دعای اهل بکا خوب می‌شوم

جمعی کبوتر حرم فاطمی شدنم
من هم شبیه آن شهدا خوب می‌شوم

گر چه دلم ز دوری تان پر جراحت است
در چشمه سار ذکر و دعا خوب می‌شوم

من بدترین غلام حقیر ولایتم
ای بهترین امام، بیا، خوب می‌شوم

با این همه بدی به ظهور شما قسم
با یک نسیم کرب و بلا خوب می‌شوم

شاعر:سیدمحمد میرهاشمی

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

گناه ، پشتِ گناهُ و گناه ، پشت گناه
چه توبه ای؟! که فقط هست آه ، پشت گناه

جوانی است زمانِ رسیدنِ به خدا
جوانی ام همه اش شد تباه ، پشت گناه

رجب گذشت … یکی هم به داد من برسد
چرا که نیست دلم رو به راه ، پشت گناه

رسید سوی من آقا و رفت از دستم
دوباره روزی دیدار ماه ، پشت گناه

حکایتی است پر از دردِ خنده ، عاشقی ام
دو چشم خیسِ نشسته به راه … پشت گناه!

دلیل دارد اگر سر به زیر و غمگینم
به پیش یار شدم رو سیاه ، پشت گناه

گناهِ هیچ کسی نیست ، با خودم قهرم
همیشه رفته سر من کلاه ، پشت گناه

چقدر گفتمت ای دل برو به کرب و بلا
حرم نرفته شدی بی پناه پشت گناه

شاعر: ؟؟؟

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

تقویم، بی تو پیر شد یک‌سالِ دیگر هم
سَر شد زمستان و نشد‌ نوروز، آخر هم

شد کاسه‌‌ی صبرِ غزل لبریز از گریه
از قطره‌های شعرِ اشک‌آلود، دفتر هم

عمری‌ست، پیش مایی و هستیم نابینا
گفتی «اناالمظلوم»؛ نشنیدیم؛ پس کَر هم …

شرمنده!‌ بین ادّعاهای دعا بر لب
حتی نخواهی یافت، یک ناچیز لشکر هم

هرچند خوبان کمترند از ما که بدهاییم
اما ببر در لشکرت این قوم را دَرهم

ذکرِ قیامت در رکوعِ خیسِ محراب است
پای رکابِ خطبه‌های توست، منبر هم

«یامنتقم» می‌ریزد از شمشیرِ بابایت
چشم‌انتظارِ انتقامِ توست مادر هم

حَک می‌شود یک روز بر سنگِ مزار ما
مُردند، دور از خیمه‌ات یک قومِ دیگر هم

شاعر:رضا قاسمی

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

برگرد ای مسافر تنهای جاده ها
زیرا به دست توست تمام اراده ها

برگرد ازسفر که ببینی به چشم خویش
تلخی روزگار همه خانواده ها

ماجمعه جمعه مست خیال تو میشویم
هستیم بی خیال تمامی باده ها

جان را فقط به شوق ظهورت نداده ایم
شرمنده ایم از تو برای نداده ها

شاید همین نیامدنت نعمت خداست
ماییم و انتظار تو و استفاده ها

روز فرج سوار به مرکب که آمدی
دستی بکش به روی سر ما پیاده ها

بی خود نزن به این در و آن در،بگو دلم
آقا کدام آرزویت را نداده – ها …؟!

شاعر:محمدحسن بیات لو

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

عمرییست در شعرم پر از , اما , اگر , شاید
خوف و رجائم را بفهمد یک نفر شاید

تا خیمه ی سبزت چه چیزی میبرد ما را ؟
دست دعا , پای زیارت , چشم تر شاید

وقت ملاقتت چه اوقاتیست معمولا ؟
در جمکرانت غرق ندبه یک سحر شاید

نامم به گوشت خورده یا نه ؟ گرچه بشناسی
ما را به نام عاشقان در به در شاید ….

دیگر سراغی از منِ تنها نمیگیری
دور و برت داری کسانی خوب تر شاید

این سالها یا تو جوابم را نمیدادی
یا من شدم چیزی میان کور و کر شاید

من خسته ام من خسته ام من خسته ام خسته
از اینهمه خوف و رجاء اما اگر شاید

شاعر:حمیدرضا محسنات

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

کوچه را آب زدم با نم مژگان تری
تا که شاید ز سفرکرده بیاید خبری

صبح این جمعه نیامد پدرم گفت دگر
انقدَر گریه نکن ، گریه ندارد اثری

اینهمه جمعه به جمعه نگهت بر در ماند
شده یکدفعه بماند به نگاه تو دری

دل اگر همدم یارش نشود سنگ شود
پس در این سینه نمانده است به غیر از حجری

تا خود صبح نشستم دم در تا بلکه
به دماغم بخورد عطر نسیم سحری

لا اقل باد صبا عطر دمش را برسان
که مرا هست ز هجرش غم و سوز جگری

شاعر:جعفر ابوالفتحی

_______________________

شعر امام زمان – مناجات امام زمان (عج)

چه بگویم به تو ای ماهِ شب پنهانی
تو در آیینه ی من یکسره نورافشانی

من که در خلوتِ خود شکوه ی دل وا نکنم
چون که بهتر ز خودم دردِ مرا می دانی

غیرِ تو هیچ دلی محرمِ اسرار نشد
تو فقط دفترِ اسرارِ مرا می خوانی

خواهم ای عشق که روزی به وصالت برسم
غم بشکسته دلان را تو فقط درمانی

تا پُر از شور تماشای تو گردد چشمم
لحظه ای رخ بنما ای شَبحِ نورانی

خسته ام در شب تردید، تو آبادم کن
که نصیبِ دل من بی تو بوَد ویرانی

من به دیدارِ تو از پنجره ها سرشارم
در شبِ سردِ دلم آینه ای تابانی

شاعر:هستی محرابی