آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار مدح امام هادی (ع) – سال ۱۴۰۰

1
اشعار مدح امام هادی (ع) - سال 1400

شعر مدح امام هادی (ع)

خیزید و ببینید تجلای خدا را
در بیت ولا مشعل انوار هدا را

آن عبد خدا وجهۀ معبودنما را
رخسار علی ابن جواد ابن رضا را

در نیمه ذیحجه نـدا داد منادی
تبریک که آمد به جهان حضرت هادی

پیچیده در امواج فضا بوی محمد
گویند خلایق سخن از خوی محمد

بینید عیان طلعت دلجوی محمد
در آینۀ روی علی روی محمد

الحق که جواد ابن رضا را پسر آمد
بر ابن رضا، ابن رضای دگر آمد

دل خانه و چشم همه فرش قدم او
لبریز شده ظرف وجود از کرم او

آورده حرم سجده به خاک حرم او
صد حاتم طایی است گدای درم او

از پارۀ دل در قدمش گل بفشانید
عیدی ز رضا و ز جوادش بستانید

ای طلعت زیبای تو خورشید هدایت
ای گوهر رخشندۀ نُه بحر ولایت

ذات ازلی را ز ازل دست عنایت
فضل و کرم و جود تو را نیست نهایت

بودند امامان همـه هادی ره نـور
بین همه نام تو به هادی شده مشهور

هنگام سخن بوسۀ عیسی به لب تو
با یاد خدا سال و مه و روز و شب تو

دل‌های محبان خدا در طلب تو
نام تو علی آمد و هادی لقب تو

چارم علی از آل رسول دو سرایی
قرآن روی دست جواد ابن رضایی

ای روح دعا از نفس گرم تو زنده
بر اشک دعای تو اجابت زده خنده

تو عبد خداوندی و خلقی به تو بنده
صورت به روی پات نهد شیر درنده

جنت گل روییده‌ای از فیض نگاهت
رضوان چو یکی سائل بنشسته به راهت

ما نور ولایت ز کلام تو گرفتیم
ما وحی خدا را ز پیام تو گرفتیم

ما کوثر توحید ز جام تو گرفتیم
ما خط خود از مشی و مرام تو گرفتیم

تا صبح جزا رو به روی خاک تو داریم
ما جامعه را از نفس پاک تـو داریم

تو گوهر نُه بحری و دریای دو گوهر
سرتا به قدم حیدر و زهرا و پیمبر

بوسیده جوادت چو کتاب الله اکبر
هم یوسف زهرایی و هم بضعۀ حیدر

هم طاهری و هم نسب از طاهره داری
هم در دل هر دلشده یک سامره داری

عیسی دمی و فیض دمت باد مبارک
در دیدۀ هستی قدمت باد مبارک

هر لحظه به خلقت کرمت باد مبارک
تجدید بنای حرمت باد مبارک

کردم چـو بـه دیـدار رواق حرمت سیر
دیدم که در این خانه عدو شد سبب خیر

زیبد که به پای تو سر خویش ببازیم
بر صحن تو و قبر و رواق تو بنازیم

در نار حسد خصم حسودت بگدازیم
این کعبۀ دل را همه چون کعبه بسازیم

تا کور شود دشمن و تا دوست شود شاد
گردیـد دوبـاره حـرم پـاک تـو آبـاد

ای سامره‌ات کرب و بلای دگر ما
بر خاک درت تا ابدالدهر سر ما

وصف تو دعای شب و ذکر سحر ما
مهر تـو بـه بـازار قیامت ثـمر ما

عالم بـه ولای تو ننازد به چه نازد؟
«میثم» به ثنای تو ننازد به چه نازد؟

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

___________________________________

شعر مدح امام هادی (ع)

جلوه‌ای از جبروت آوردند
سوره‌ای از ملکوت آوردند

اَبری از جنسِ بهار و باران
به سرِ این بَرَهوت آوردند

خسته بودیم که ما را از لطف
زیرِ یک سایه‌ی توت آوردند

به درِ خانه‌ی آقا یک شهر
همگی دستِ قنوت آوردند

به تماشای تو آدم را باز
از بهشتش به هبوط آوردند

از سرِ سفره‌ی زهرا امشب
محضِ لبخندِ تو قوت آوردند

آب و آئینه و قرآن این است
نوه‌یِ شاهِ خراسان این است

قبله خوب است همین در باشد
علیِ آلِ پیمبر باشد

چارمین نادِ علی را گفتند
باید این نام مکرر باشد

چار دیواریِ کعبه یعنی…
چارسو جانبِ حیدر باشد

جامعه خواندم و گفتند که آن
با مفاتیح برابر باشد

بگذار از لب بامت نرویم
دلِ ما مثل کبوتر باشد

گیسویی دین و دلِ ما بُرده
خاصه وقتی که معطر باشد

آی همنامِ رضا آمده است
مغزِ بادامِ رضا آمده است

زلفِ تو کاش مجعد نشود
دل در این شام مُردد نشود

تو علی هستی و مانند علی
هیچکس صاحبِ مَسند نشود

هست تا سامره و سردابش
حالِ ما شُکرِ خدا بد نشود

جز نسیمی که پُر از عطرِ شماست
کاش از کوچه‌ی ما رد نشود

دلِ من رفت به کویَت گفتم
رفتِ تو کاش که آمد نشود

گره‌ام دستِ تو بود و واشد
کار دستِ تو نباشد نشود

صد و ده مرتبه مُمتد گفتیم
یا علی ابن محمد گفتیم

دیدنت جامه دَریدن دارد
یا که انگشت بُریدن دارد

مژه‌ام خاکِ مسیرت را خورد
الحق این سُرمه ، کشیدن دارد

ارزشش داشت پریشان باشیم
نازِ این زلف خریدن دارد

دلِ من می‌تپد آقا چه کنم
آهویی مِیلِ رمیدن دارد

ما رسیدیم و زمین اُفتادیم
بوسه از خاکِ تو چیدن دارد

آنچه گفتند در اوصافِ شما
دیدن و دیدن و دیدن دارد

علیِ عالیِ اعلیٰ هادیست
دهمین معنیِ زهرا هادیست

چینی‌ام آینه‌ام می‌شکنم
که تَرَک خورده‌ ترین قلب منم

سامرایِ تو بنا شد اما
من پریشانِ امام حسنم

بعد تو وقف بقیع ، کاش شود
عُمرِ من صرفِ حرم ساختنم

حضرت هادیِ ما مهدی کو
من اویسم به هوایِ قَرنم

گریه‌ام را به مُحرم برسان
کُشته‌ی روضه‌ی یک پیرهنم

خواهری گفت که ای وای حسین
مادری گفت که ای بی کفنم

کاروان آه که آمد از راه
هرکه دارد هوسش بسم‌الله

شاعر: حسن لطفی

___________________________________

شعر مدح امام هادی (ع)

سپاس و حمد خدا را که ناز و نعمت داد
به نسل‌های بشر ذات پاکِ فطرت داد

زبان برای تشکر، دهان برای بیان
نفس برای حیات و بدن به قدرت داد

به عالَم از درِ توحید لطفِ بی حد کرد
به آدم از رهِ تکریم، حکمِ طاعت داد

هدایتِ همه با آیه های قرآنش
به خالصانِ درش هدیه ی نبوت داد

ز حبِّ آل محمد محبتش جاری
به شیعیان علی نعمت ولایت داد

کمالِ عصمت خود را به فاطمه بخشید
تمام هستی خود را به آل عصمت داد

به افتخار نبی و علی به معصومین
و نسل کوثریِ فاطمه امامت داد

پس از حسین و حسن تا علیٍُ الهادی
علیِ چارمِ خود را به آل عترت داد

سخن ز حضرت ابنُ الجواد می گویم
همانکه حضرت حق، بیرقش ز نصرت داد

ز لطف خاصِ خداوندی اَش در این دوران
بدست هادیِ دین پرچم هدایت داد

پس از جواد به ابنُ الرضای دوم نیز
هزارویک سخنِ نغز و بحرِ حکمت داد

ولادتش شده بابُ الغدیر این آقا
چقدر حضرت هادی به شیعه عزت داد

ز هشت سالگی اَش شد امامتَش آغاز
قیام او به همه عاشقان کرامت داد

قیام کرب و بلا را دوباره احیا کرد
بهای تازه ای از شوقِ بر زیارت داد

زیارتی ز غدیریه، جامعه، مبسوط
ز نَصِّ خویش بدست تمام امت داد

مبارزات فراوانِ او همه تعلیم
به شیعه با عملِ خیر، درس عبرت داد

چو از مدینه به تبعیدِ سامرا بُردند
به شیعیان، همه طرحی دراز مدت داد

شیوعِ نهضتِ نامه نگاری اَش زیباست
قیامِ نرم، به یاران عجیب وحدت داد

منافقان به غیابش سعایتَش کردند
هزینه های زیادی از این سعایت داد

حرامیان حرمش را محاصره کردند
ولی خدا به ولی اَش دوباره فرصت داد

هزار نقشه علیهِ امام ما چیدند
ولی مقاومتِ او بما بصیرت داد

دگر ز دشمنیِ دشمنان هَراسی نیست
زمامداریِ هادی به شیعه شوکت داد

هنوز هم حرم او دفاع می خواهد
مدافعِ حرمش درس استقامت داد

دلِ امام زمان را بدست آوردند
به پیر و مرشد ما، حضرتش بشارت داد

به رغمِ خصم، که آینده را برَد در بیم
امام مژده ی آینده را به امت داد

فریب و فتنه و تحریم و خدعه و تهدید
به لطفِ حق به شما ابتکار و همّت داد

لباسِ جنگ به هر رنگ در بیاید، باز…
لباسِ رزم به تن کن که جنگ عزت داد

اسیرِ سامره ی او همیشه در رزم است
به آن امید که شاید بما شهادت داد

غریبِ سامره بود و عزیز زهرا بود
هزار راه نشان در میان غربت داد

اهانتی که به بزم شراب بر او شد
پیام تازه بما در دلِ مصیبت داد

ز شعر خواندنِ خود، کاخ ظلم را لرزاند
شبیهِ خطبه ی زینب، به خصم ذلّت داد

گریزِ روضه ی ما مجلس شرابِ یزید…
چگونه بود که دشمن به خویش جرأت داد

شکستنِ لب و دندان به جای خود، اما
به دخترِ شهِ خوبان چگونه تهمت داد

ز بوسه ای که رباب از سرِ بریده گرفت
برای گریه به آل حسین مهلت داد

شاعر: محمود ژولیده

___________________________________

شعر مدح امام هادی (ع)

ای «سُرّ مَن رَأیٰ»ی * غم ما فقیرها
ای رویش امید، میان کویرها

ای خالق زیارت کلّ ذواتِ نور
ای جامعه سُرای تبارِ کبیرها

یا هادی‌الاُمَم ! اگر انوار تو نبود
بیراهه می‌شدند تمام مسیرها

منت کشیده عرش، برای جلوس تو
اما نشسته‌ای به حصارِ حصیرها

اثبات شد، امامِ تمامِ خلایقی
تا سر گذاشتند، به پای تو شیرها

ای مظهرِ شکوهِ علی؛ چارمین علی !
میلاد توست، مطلع عید غدیرها

یا ایهاالعزیز ! تَصَدَّق عَلیَ الذَّلیل
عشق تو عزت است، برای حقیرها

یکبار هم به گوشه‌ی صحنت نظر بکن
یکدم بیا به دیدن ما گوشه‌گیرها !

بنشین کنار سفره‌ی سائل تبارها
برکت بده به لقمه‌ی نان و پنیرها

* سُرّ مَن رَأیٰ : شاد می‌شود هر که آن را می‌بیند – و همچنین نام قدیم شهر سامرا

شاعر: رضا قاسمی

___________________________________

شعر مدح امام هادی (ع)

ای روشنیِ هر راه؛ یاهادی الائمه(ع)
معشوق ناب و دلخواه؛ یاهادی الائمه(ع)

در آسمان و در عرش پیچیده ذکر خیرت
خورشید گفته با ماه؛ یاهادی الائمه(ع)

تضمین شده هدایت قطعا برایِ هر که
بر دل نوشته با آه… یاهادی الائمه(ع)

یوسف قنوت برداشت محض برادرانش
میگفت در دلِ چاه؛ یاهادی الائمه(ع)

در مرز کفر و ایمان، هنگام درد و درمان
در لحظه های جانکاه؛ یاهادی الائمه(ع)

ذکر توسل هر عاصیِ توبه کرده
ذکر لبان گمراه؛ یاهادی الائمه(ع)

در صحن سامرایت حاجت گرفت زائر
با شوق گفت هرگاه؛ یاهادی الائمه(ع)

شاعر: مرضیه عاطفی

___________________________________

شعر مدح امام هادی (ع)

حدیث فضل تو را روزگار میگوید
چقدر با جبروت و وقار میگوید

چنان ز شان تو تعریف میکند الله
که گویی از علی و ذوالفقار میگوید

تو از قبیله عشقی و عاشقت بسیار
ز حسن خال لبت بیشمار میگوید

تجلی همه ی ذات حق تعالایی
که ذات حق ز تو با افتخار میگوید

تو آن گلی که خدا خود به تو جلا داده
ز هم جواری تو کام خار میگوید

تویی دلیل جنون و هوای بد مستی
که مست نام تو را بی قرار میگوید

در عرصه کرم و جود و یکه تازی تو
برای اهل یقین قبله نمازی تو…

شاعر: محمد حبیب زاده

اشعار مناجات روز عرفه – سال ۱۴۰۰

15
اشعار مناجات روز عرفه - سال 1400

شعر مناجات روز عرفه

دوباره آمده ام ، بنده ای گنهکارم…
تمامِ آبرویم را به تو بدهکارم…

قبول کن عملم را ، بضاعتم این است
قبول دارم همیشه وبال و سَربارم…

ببین نشسته ام حالا کنارِ سفره ی عشق
شبیهِ ابر ، برای حسین میبارم…

حسین یارِ من است و منم غلامِ حسین
خوشا به حالِ منی که حسین شد یارم

قسم به خونِ گلوی حسین ، یا اللّٰه!
ببخش معصیتم را ، ببخش رفتارم

اگر حسین نباشد ، کجا رَوَد دلِ من؟
که بی وجودِ گل فاطمه ، گرفتارم

میان روضه دلم میرود همان جا که ،
دو دست بر کمرش گفت : «ای علمدارم…

بلند شو که سکینه عجیب مضطرب است
بلند شو نفسم ، ای همه کس و کارم

بلند شو ، کمرم تیر میکشد عباس…
ببین که خنده کنان ، میدهند آزارم!

صدای خواهرم از خیمه میرسد بَر گوش
که ناله میزند: عباس… میر و سردارم»

شاعر: پوریا باقری

____________________________________________________________

شعر مناجات با امام زمان در روز عرفه

هر سال عرفه دلم می‌گیره
از هجر تو دم به دم می‌گیره
آشفته و بی‌قرار و خسته
بازم دلامونو غم می‌گیره

توی شب غم سحر نیومد
امید چشای تر نیومد
بازم منم و چشم انتظاری
خورشید من از سفر نیومد

دلتنگی‌مو جمعه‌ها میارم
تو محراب جمکران می‌بارم
اما همه آرزومه آقا
آخر رو پای تو سر بذارم

لب تشنه ولی تشنه‌ی نورم
احساس می‌کنم که از تو دورم
باشه دل من شبیه سنگه
اما برا تو سنگ صبورم

دلخسته‌ام از فراق و غربت
کاشکی دعاهام بشه اجابت
کاشکی یه شب جمعه بیائی
در سایه‌ی تو بریم زیارت

وقتی تو حرم قیامتیه
وقتی که شب زیارتیه
آتیش می‌گیره دل از فراقش
سهم دل من بی‌طاقتیه

بی‌تاب بهشت عالمینم
در حسرت بین‌الحرمینم
دلتنگ طواف کربلا و
دلتنگ زیارت حسینم

روضه می‌گیره بوی گل یاس
قلبم می‌شه غرق شور و احساس
وقتی می‌شه حرف لب تشنه
دل پر می‌زنه تا کف‌العباس

شاعر: یوسف رحیمی

____________________________________________________________

شعر مناجات روز عرفه

لبیک که در دل عرفات است و منایم
لبیک که از خویش نمودند جدایم
لبیک که سر تا به قدم محو خدایم
لبیک که امروز ندانم به کجایم
پرواز کنان زین قفس جسم ضعیفم
گه در جبل الرحمه و گه مسجد خیفم

آن وادی سوزنده که دل راهسپارش
پیداست دو صد باغ گل از هر سرخارش
دارند همه رنگ خدائی زعبارش
هر کس به زبانی شده همصحبت یارش
قومی به مناجات و گروهی به دعایند
از خویش سفر کرده در آغوش خدایند

این جا عرفات است و یا روح من آن جاست
هم شده آتشکده هم دیده دو دریاست
پای جبل الرّحمه یکی زمزمه بر پاست
این زمزمه فریاد دل یوسف زهراست
این سوز حسین است که خود بحر نجات است
می سوزد و مشغول دعای عرفات است

دیشب چه شبی و چه مبارک سحری بود
ما غافل و در وادی مشعر خبری بود
در محفل حجاج صفای دگری بود
اشک شب و حال خوش و سوز جگری بود
هر سوخته دل تا به سحر تاب و تبی داشت
اما نتوان گفت که مهدی چه شبی داشت

ای مشعریان دوش به مشعر که رسیدید
آیا اثر از گمشدهۀ شیعه ندیدید؟
آیاد دل شب نالۀ مهدی نشنیدید
آیا زگلستان رخش لاله نچیدید؟
آن گمشده مه تا به سحر شمع شما بود
دیشب پسر فاطمه در جمع شما بود

امروز به هر خیمه بگردید و بجوئید
گرد گنه از آینۀ دیده بشوئید
در داخل هر خیمه بگردید و بجوئید
یابن الحسن از سوز دل خسته بگوئید
شاید به منی چهرۀ دلدار ببینید
از یار بخواهید رخ یار ببینید

امروز که حجاج به صحرای منایند
از خویش جدایند و در آغوش خدایند
لب بسته سراپا همه سرگرم دعایند
در ذکر خدا با نفس روح فزایند
کردند پر از زمزمه و ناله منی را
یک قافله بگرفته ره کرب و بلا را

این قافله از عشق به جان سلسله دارند
این قافله با قافله ها فاصله دارند
این قافله جا در دل هر قافله دارند
این قافله تا مسلخ خون هر وله دارند
این قافله تا کعبۀ جان خانه بدوشند
از خون گلو جامۀ احرام بپوشند

هفتادو دو حاجی همه با رنگ خدائی
از مکه برون گشته شده کربلائی
از پیر و جوان در ره معشوق فدایی
جسم و سرشان کرده زهم میل جدائی
اصغر که پدر بوسه زند بر سرو رویش
پیداست شهادت زسفیدی گلویش

خیزید جوانان که علی اکبرتان رفت
ریحانۀ ریحانۀ پیغمبرتان رفت
از مکه سوی کرب و بلا رهبرتان رفت
گوئید به اطفال علی اصغرتان رفت
ای اهل منا شمع دل ناس کجا رفت
از کعبه بپرسید که عبّاس کجا رفت

ای اهل منی کعبه پر از نور و صفا بود
دیروز حسین بن علی بین شما بود
سیلاب سرشکش به رخ و گرم دعا بود
از روز ازل کعبۀ او کرببلا بود
امروز به هجرش همه گریان بنشینید
فردا سر او را به سر نیزه ببینید

در مکّه بپرسید ز زن های مدینه
زینب به کجا رفت کجا رفت سکینه
کلثوم چرا ناله برآورده ز سینه
کو دختر مظلومۀ زهرای حزینه
ای دخترکان یکسره با شیون و ناله
خیزید و بپرسید کجا رفته سه ساله

زین قافله روزی به مدینه خبر آید
کرببلا و بلا زینب خونین جگر آید
با آتش هفتادو دو داغ از سفر آید
از منبر و محراب نبی ناله برآید
تا حشر از این شعله بلرزد دل (میثم)
تنها نه دل (میثم) جان همه عالم

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

____________________________________________________________

شعر مناجات روز عرفه – مرثیه حضرت مسلم

هواى وصل تو ما را کشانده تا اینجا
کریم شهر گدا را کشیده تا اینجا

ز بسکه دست گرفتى همین بزرگى تو
گداى بى سر و پا را کشیده تا اینجا

همینکه گفت گنهکار یا کریم العفو
دل شکسته خدا را کشیده تا اینجا

شمیم پیرهن یوسف اید از عرفات
صداى روضه شما را کشیده تا اینجا

یقین کنم که تا دسته ها به راه افتاد
نواى ما شهدا را کشیده تا اینجا

حسین گفتن ما مسلمیه هر سال
نسیم کرب و بلا را کشید تا اینجا

صداى پاى محرم به گوش مى آید
حسین قافله ها را کشیده تا اینجا

بنى گفتن یک مادرى شب جمعه
چقدر اهل بکا را کشیده تا اینجا

سخن ز موى پریشان زینب کبرى
امام صاحب عزا را کشیده تا اینجا

به یار نیزه سوارش به گریه زینب گفت
کمند زلف تو ما را کشیده تا اینجا

ز روى بام کسى ناله زد حسین ببخش
که نامه هام شما را کشیده تا اینجا

عزیز من نگرانم دلم چه بى تاب است
دگر زمانۀ آوارگى ارباب است

شاعر: قاسم نعمتی

____________________________________________________________

شعر روز عرفه – مناجات با امام حسین (ع)

به تپش آمده با یاد تو از نو کلماتم
باز نام تو شده باعث تجدید حیاتم

بیم گرداب به دل داشتم اما تو رسیدی
که شدی “ساحل امن من و کشتی نجاتم”

باز از فرط عطش خشک شده کام من،آری
تشنه ام؛تشنه ی لبهای عطش ناک فراتم

باید احرام ببندم به طواف حرم تو
من که در صحن تو در موقف دشت عرفاتم

با دعای عرفه دست مرا کاش بگیری
مات و مبهوت نمایان شدن جلوه ی ذاتم

با تو هر لحظه مجسم شده یک روضه به چشمم
باز گریان تماشای قتیل العبراتم

شاعر: سیدعلیرضا شفیعی

____________________________________________________________

شعر مناجات روز عرفه – امام حسین (ع)

دلم از غیر شما میل جدایی دارد
پر و بالی بدهی شوق رهایی دارد

لحظه ای رخ بنما ، در عوضش جان بستان…
عالم عشق، عجب حال و هوایی دارد!

سر کوی تو ، گدا هر که شد ، آقایی کرد
هر که شد بی سر و پایت ،سر و پایی دارد!!

روز محشر همه ی مدعیان می بینند…
که غلام در این خانه ، چه جایی دارد!!

دست بر سر مکن اینقدر مرا با مرهم
طالب زخم چه حاجت به دوایی دارد!

اجلم را نرساند گنهم … دل با تو…
وعده ی یک سفر کرب و بلایی دارد!

ای خوشا روزی هر کس عرفه پیش شماست
صحن بین الحرمینت چه صفایی دارد

دل اگر دل بشود ؛ هر قدمش با آقا…
روضه ی دست و علم شور و نوایی دارد!

سر از کاسه شکسته شده دیگر آخر…
بین این پارچه ، بر نیزه چه جایی دارد؟؟!!!

آنطرف جسم به همراه زره غارت شد…
این طرف خواهرش انگار دعایی دارد…

ای خدا بر گره معجر من رحمی کن
حرمله دیده ی تیز و بی حیایی دارد!!

شاعر: حبیب نیازی

____________________________________________________________

شعر مناجات با امام زمان در روز عرفه

آخر نشد شبیه شهیدان دعا کنم
با ناله های خویش دلت را رضا کنم

احرام بسته اَت نشدم مثل حاجیان
دل را چگونه با عرفه آشنا کنم

ای کاش مَحرم جَبَل الرحمه اَت شوم
تا در رکاب آیم و در خون شنا کنم

تَرویه چیست روز گرفتاری شماست
کاش ای غریب درد شما را دوا کنم

یک عمر از عطای تو حاجت روا شدم
روزی رسد که حاجتتان را روا کنم

آخر گدای سامره مَرد خدا شود
یعنی به جای غیر ، شما را صدا کنم

آقا منم غلام سیاه سپاه تو
ناقابل است جان من ، اما فدا کنم

آنانکه بر علیه تو شمشیر بسته اَند
با اذن تو سر از تن آنها جدا کنم

هرگاه تو اجازه دهی می زنم به خط
کز مشرکین برائت خود بر ملا کنم

عمری است ، من که گریه کنِ بی کفن شدم
حیف است بهر خود کفنی دست و پا کنم

با روضه های قافله دل های خسته را
ارباب اگر اراده کند ، کربلا کنم

شاعر: محمود ژولیده

____________________________________________________________

شعر روز عرفه – مناجات با امام زمان – امام حسین

تنگ غروب عرفه غم تو دلم پا مي گيره
دلم هوايي مي شه و بونۀ آقا مي گيره

اين روزايي كه دم به دم غريبي رو حس مي كنم
با گريه ياد غربت عزيز نرگس مي كنم

تا كه بياي تو از سفر تا كه ببيني حالمو
نذر نگاهت مي كنم اين اشكاي زلالمو

ميون طوفان غمت شكسته بال و پر من
كاشكي بياي پا بذاري به روي چشم تر من

كوچه رو صبح جمعه ها هم نفس بوي گلاب
با مژه جارو مي زنيم با اشكامون مي پاشيم آب

كاشكي بياي و سوغاتي برام بياري بوي سيب
يا كه يه مهر و تسبيح از تربت ارباب غريب

كاشكي بياي برامون از تشنگي و آب بخوني
بياي رو منبر بشيني روضۀ ارباب بخوني

مسلميه دم بگيري با گريه و شور و نوا
بياي و با هم بخونيم “حسين من كوفه نيا”

كوفه نيا كه اينجاها قحطي آبه به خدا
حرمله چشم انتظار طفل ربابه به خدا

اينجا تموم مردمش تشنۀ خون لاله اند
با كعب ني منتظر رقيۀ سه ساله اند

همه با فكر انتقام روز مي كنن شباشونو
نعلاي تازه مي زنن تموم مركباشونو

رو خاك گرم كربلا سه روز مي مونه پيكرت
خورشيد نيزه ها مي شه اينجا سر مطهرت

شاعر: یوسف رحیمی

____________________________________________________________

شعر روز عرفه – مناجات با امام زمان – امام حسین

اي امير عرفه دست من و دامانت
جان به قربان تو و گردش آن چشمانت

اي امير عرفه ذكر لبت را قربان
حال پر سوز و غم نيمه شبت را قربان

اي امير عرفه روح مناجات توئي
مشعر و سعي و صفا مروه و ميقات توئي

اي امير عرفه حالِ مناجات بده
بر گداي حرمت وقت ملاقات بده

اي امير عرفه گرچه سراپا دردم
گر بيائي به خدا دور سرت مي گردم

اي امير عرفه ديدۀ پر آب بده
دل بيتاب مرا با نگهي تاب بده

اي امير عرفه فيض دمت را قربان
دل دريايي لبريز غمت را قربان

اي امير عرفه تنگ غروب است بيا
سر زدن بر فقرا سرزده خوب است بيا

اي امير عرفه حاجي زهرا برگرد
جان زهرا دگر از خيمۀ صحرا برگرد

اي امير عرفه خنده بزن بر رخ من
جان زينب بده روز عرفه پاسخ من

اي امير عرفه! ذكر مدام است بيا
كار اين عاشق دلخسته تمام است بيا

اي امير عرفه ديدن رويت عشق است
مردن امشب به خدا بر سر كويت عشق است

اي امير عرفه جان گل ياس بيا
آخر مجلس ما روضۀ عباس بيا

اي امير عرفه در عرفاتي امروز
يا كه در علقمه ی شاه فراتي امروز

اي امير عرفه شرح بده خود بر من
سر عباس كجا ضرب عمود آهن!!

شاعر: مجتبی روشن روان

____________________________________________________________

شعر روز عرفه – مناجات با امام زمان – امام حسین

لب باز می کند غزل این بار با حسین
دارد به لب سروده ی زیبای یا حسین

با چشم دل به سمت حرم می کند نگاه
داده به او اجازه ی تا کربلا حسین

می خواهد این سروده شود گرد راه دوست
شاید کند به لطف بر آن اعتنا حسین

از آب و از عطش ننویسد که دیده است
جان داده است بر سر ادرک اخا حسین

در این سروده، راه رسیده به روشنی
داده به دست شاعرش آیینه را حسین

از بیت بعد شعر عطش نوش می شود
او را اگر دگر ننماید رها حسین

خط می خورد ز مصرع بعدی سروده گو
چون می زند تمام بشر را صلا حسین

آیینه صحیفه ی زهرا که باز شد
با آن صحیفه کرد حرم را بنا حسین

از سر گذشته است و به دل ها گرفته جای
بوده برای اهل نظر آشنا حسین

گاهی نشست بر سر دوش رسول نور
گاهی گرفت جا به حریم کسا حسین

تنها نه نور عرش برین بود، در زمین
شد نور چشم سلسله ی انبیا حسین

پیمانه الست به دستش گرفته بود
می زد مدام جرعه ی قالوا بلی حسین

صلح حسن زمینه ی خوبی به دست داد
با مجبتی(ع) رسید به این نینوا حسین

ایثار جان و هستی و فرزند عاشقی است
عشق است این که کرد خودش را فدا حسبن

می برد اکبر از همگی دل که دل برید
از این جوان آیت حسن القضا حسین

تیغ دعای حضرت سجاد تیز شد
وقتی به نیزه داد سر والضحی حسین

افشاند ذره های وجودش به خاک تف
این گونه کرد حضرت حق را رضا حسین

می سوخت شرحه شرحه و از آب می گذشت
لب بر نداشت از لب جام بلا حسین

سر داد و درس داد و هدف را درست دید
بود آشنا به راه خود از ابتدا حسین

در عصرگاه روز دهم قطعه قطعه خواند
تصنیف عشقبازی و سعی و صفا حسین

با واژه های شسته شنیدم یکی نوشت
خود می دهد به‌ قبه جواب دعا حسین

زینب درست دید جمیل و جمال دوست
چون داده بود آینه ها را جلا حسین

با این ردیف شعر به باران نشسته است
امضا زده به پای همین روضه ها حسین

شاعر: سیدعلی میری رکن آبادی

____________________________________________________________

شعر روز عرفه – مناجات با امام زمان – امام حسین

بیقراریِ تو و اشک روانِ زینب(س)
شد مناجاتِ تو آرامش جانِ زینب(س)

کعبه یک سنگ نشان است و تویی کعبهٔ او
به تو دلبسته! تویی نام ‌و نشانِ زینب(س)

عرفات است و تو نزدیک به قربانگاهی
غرقِ دلشوره ای از بغض ِ عیان زینب(س)

زیر لب خط به خطِ زمزمه ات این شده است
می روم بعدِ تو یارب به امانِ زینب(س)

شیوهٔ راز و نیازت چقدر جانسوز است
غرق آرامشی و تاب و توان زینب(س)

خیره مانده ست پر از اشک به پیراهنِ تو
جگرت سوخت از این داغِ نهانِ زینب(س)

مرثیه خوانِ تو شد عالم و اما تو شدی
تا ابد گریه کن و مرثیه خوانِ زینب(س)

حج و إحرام و طواف تو شده کرب و بلا
وای از روز دهم! فصلِ خزانِ زینب(س)

عرفه خواندن تو حالِ عجیبی دارد
اشک می ریزی و هستی نگرانِ زینب(س)!

شاعر: مرضیه عاطفی

____________________________________________________________

شعر مرثیه مسلم بن عقیل (ع)

نکرده است به عهدش کسی وفا مسلم
رسیده ای به سرانجام ماجرا مسلم

علی ندیده وفا از اهالی این شهر
نشسته ای به امید وفا چرا مسلم؟

نماز مغرب اگر صدهزارتا باشند
دوباره یک نفری موقع عشا مسلم

دوچشم مردم این شهر کور خواهد شد
اگر اشاره کند برقی از طلا مسلم

ببین که مردتر از مردهاست پیرزنی
امید نیست به این قوم بی حیا مسلم

شب نجات تو از دست شبه مردان است
هزار شکر که دیگر شدی رها مسلم

نمانده راهی و تو بی پناهی و باید
فقط بلند کنی دست بر دعا مسلم

رسیده ای به سرانجام و حیله ی کوفی
ببین خیال تو را برده تا کجا مسلم

اگر چه از سر دارالإماره می افتی
سرت نمی رود اما به نیزه ها مسلم

هزار شکر خدا را دگر نمی ماند
تن تو روی زمین زیر دست و پا مسلم

ولی قرار شده تشنه لب شهید شوی
به احترام لب شاه کربلا مسلم

شاعر: مجتبی خرسندی

اشعار ایام مسلمیه – سال ۱۴۰۰

3
اشعار ایام مسلمیه - سال 1400

شعر ایام مسلمیه

کعبه محروم شد ز دیدارت
یابن زهرا خدانگهدارت

کربلا می‌روی و یا کوفه؟
یا به شام اوفتد سر و کارت؟

چه شود ای امام جود و کرم
یک نگاه دگر کنی به حرم

ای ز جام بلا شده سرمست
دست و دل شسته از هرآنچه‌که‌هست

چه شتابان روی به دیدنِ دوست
جای گل سر گرفته‌ای سر دست

از حریمت برون شدی مولا
عازم حج خون شدی مولا

هشتِ ذیحجه مردم عالم
همه رو آورند سوی حرم

تو دل شب ز بیت امن خدا
سر به صحرا نهی قدم به قدم

کعبه تا صبح ناله سر می‌کرد
پسر فاطمه مرو برگرد

کعبه با سوز و اشک و ناله و آه
بر نمی‌دارد از تو چشم نگاه

سفر تیر و نیزه و عطـش است
طفل شش ماهه را مبر همراه

از سفیدی حنجرش پیداست
این پسر ذبح سیدالشهداست

نظری کن به غنچه یاست
ثمر سرخ باغ احساست

اصغرت را بگیر از مادر
بسپارش به دست عباست

چون صدایت زند جوابش ده
از سرشک دو دیده آبش ده

ناله‌ای بر لب سلاله توست
که شبیه صدای ناله توست

ساربان را بگو که تند مرو
آخر این کودک سه ساله توست

قدری آرام ای هدی‌خوانان!
کمی آهسته ای شتربانان!

ناقه‌ها ذکر یا حسین به لب
کوه‌ها ناله می‌زنند امشب

نخل‌ها خم شدند و می‌گویند
السلام علیک یا زینب

غم مخور ای فدای چشم ترت!
هیجده محرمند دور سرت

کاش خورشید واژگون می‌شد
از تن کعبه جان برون می‌شد

کاش از اشک دیده حجّاج
آب زمزم تمام خون می‌شد

کعبه ساکت مباش واویلا
گریه کن بهر لاله لیلا

ای سکینه دگر چه غم داری؟
اشک از دیدگان مکن جاری

که محوّل شده است بر عباس
مشک سقایی و علمداری

بر سماعش دو دست بالا کن
هر چه دانی دعا به سقا کن

ناله دیگر به‌سر نمی‌گردد
این شبِ غم، سحر نمی‌گردد

این مسافر که دل به همره اوست
می‌رود، لیک برنمی‌گردد

عالمی گشته محو اجلالش
چشم «میثم» بوَد به دنبالش

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

سفرت بی خطر مسافر عشق
دست حق باد یار و یاور تو
سایه ات هیچ وقت کم نشود
از سر کاروان و خواهر تو

سفرت بی خطر مواظب باش
شب غم حمله بر سحر نکند
بین این راه پر فراز و نشیب
پسرت را کسی نظر نکند

خواهرت را سوار محمل کن
دور از چشم شهر در شب تار
عصمت الله اعظم است این زن
دور تا دورش آفتاب بکار

آفتابی ز هیبت عباس
آفتابی ز غیرت قاسم
آفتابی ز جذبه ی اکبر
جان فدای شما بنی هاشم

دخترت را به عمه اش بسپار
هر دو مثل ستاره و ماهند
تا کنار هم اند آرامند
باعث روشنایی راهند

چشم های سکینه خیره شده
به شکوه و جلال ناب عمو
هیچکس تشنه لب نمی ماند
از کرامات مشک آب عمو

اوج زیبایی سفر اما
کهکشانی ست که زحل دارد
بین محمل نشسته ست رباب
و گل یاس در بغل دارد

همه آسوده اند غیر حسین
که به فکر غروب عاشوراست
فکر آتش گرفتن خیمه
غارت و هتک حرمت زنهاست

شاعر: سیدپوریا هاشمی

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

حج از حجاز عازم دشت بلا شده
حاجیّ عشق راهی کرب و بلا شده

این حاجیان سلاله ی زهرای اطهرند
یک کاروان نور، سفیر خدا شده

اینها فدائیان تولّای حیدرند
ذبح عظیم، راهی دشت منا شده

پنهان کنید از عرفه خیمه گاه را
این خیمه گاه بازدِهش نینوا شده

نور خدا به ظلمت شب بار بسته است
یعنی که وقت هدیه ی خون خدا شده

ای محرمان رکاب بگیرید عمّه را
زینب پیمبر سفر کربلا شده

رؤیت شده ستاره ی دنباله دار عشق
از آسمان به سوی زمین راه وا شده

اطفالِ خردسالِ زبان بسته را ببین
حالا زبانشان به عمو آب وا شده

شاعر: محمود ژولیده

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

آقا چه شد كه حج شما نيمه كاره ماند
شبهاي شهر مكه چرا بي ستاره ماند

بار سفر مبند، دلم شور مي زند
گويا قيامت است،مَلك صور مي زند

من خواب ديده ام، سرتان را به ني زدند
گرگان تشنه، زوزه كشان لب به مِي زدند

ديدم نسيم شانه به گيسوت مي زند
مَرهم به زخم گوشه ي ابروت مي زند

ديدم تو را به نيزه شه ميگسارها
هو مي كشند دوروبرت ني سوارها

آقاي من،شما كه مسيح عشيره اي
در كوفه متهم به گناهي كبيره اي

اينجا بمان كه حرمت كعبه تويي حسين
آقا مرو، كه عزت كعبه تويي حسين

ديدم كه حاجيان منا لنگ مي زدند
شيطان پرست ها به خدا سنگ مي زدند

حالا كه مي روي سفري پرخطر حسين
پس لااقل سه ساله ي خود را مبر حسين

پاشيدم آب پشت سر محمل رباب
با ظرف اشك ديده ي خونين جگر حسين

فكري به حالِ روز مباداي ايل كن
چندين قواره چادر ديگر بخر حسين

اين ساربان به درد مسيرت نمي خورد
يك ساربان اهل نظر را ببر حسين

او نقشه ها كشيده كه دور وبر شماست
چشمش مدام خيره به انگشتر شماست

با بردنش نمك به جگر مي خورد حسين
شش ماهه ي تو زود نظر مي خورد حسين

با اينكه مست ذكر خوش يارب توأم
اما هنوز مضطرب زينب توأم

يعقوب چشم آينه ها پير مي شود
اين شهر بي حضور تو دلگير مي شود

دارد ز ديده قافله ات دور مي شود
كم كم بساط روضه ي ما جور مي شود

شاعر: وحید قاسمی

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

قرارمون يه چيز ديگه اي بود
نگو نشد كه باورم نميشه
برا تو مهموني تدارك ديديم
حرف نيومدن سرم نميشه

تموم كوچه ها رو ريسه بستيم
همسايه ها سنگ تموم گذاشتن
پرچماي رنگي زدن توو كوچه
توقع پارچه سياه نداشتن

موقع ي برگشتن تو بنا بود
خونه پر از دسته هاي گل باشه
يه گوشه نسترن، يه گوشه مريم
قرار نبود تاج گلايل باشه

منتظر سوغاتي حج بوديم
گفتيم الان با آب زمزم مياي
خبر نداشتيم خودتم تشنه اي
كسي نگف ماه محرم مياي

بشكنه اون دستي كه مانعت شد
تن تورو شبيه قلب من كرد
يه چيكه آب نداد كه جون بگيري
حوله ي احرام تورو كفن كرد

قرار نبود اشكمونو درآري
با چشماي ابري بيايم فرودگاه
خوش اومدي حاجيِ كربلايي
قبول باشه مهاجرِ الى الله

شاعر: محسن رضوانی

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

در دعای عرفه روح دعا میخواهم
من ز دریای کرم کرببلا میخواهم

عرفاتی نشدم کرببلایی نشدم
من ز ساقی بلی جام بلا میخواهم

در دفاع از حرم عمه‌ی سادات امروز
روح سربازی در راه خدا میخواهم

باز در شام سری بر سر نی جلوه گرست
شده تکرار غمی راس جدا میخواهم

خون سقا به رگ شیعه بجوشد هر دم
سر ناقابلم افتاده ترا میخواهم

همه‌ی هستی من باد فدای زینب
در دفاع حرمش شور و نوا میخواهم

کاش میشد که ذبیح حرمت میگشتم
بعد رمی جمره کوی منا میخواهم

شاعر: مرتضی محمودپور

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

در این دیار آمده ام تا ببینمت
آیا نصیب می شود آقا ببینمت

بهر وصال توست حضورم درین دیار
باور کنید آمده ام تا ببینمت

دلخسته تر ز عاشق بیچاره ات منم
لطفی ز توست گر من شیدا ببینمت

احرام عشق بر تن رنجور من ببین
دارم امید بهر مداوا ببینمت

وقتی شناخت از تو ندارم ، چه دم زنم
ای آشناتر از همه بازآ ببینمت

رسوای عشق این دل بیچاره ی من است
باشد بعید با دل رسوا ببینمت

با یک نگاه کسب معارف کنم ز تو
مولا بیا بیا که در اینجا ببینمت

مولا بیا بجان سفیری که شد شهید
در بین اشک و ناله و نجوا ببینمت

مسلم گریست لحظه ی آخر بروی بام
یعنی حسین می شود آیا ببینمت

در کوفه نیست یاور و یاری برای من
ماندم غریب ، با دل تنها ببینمت

اینجا برای کشتنت آماده می شوند
آخر چگونه کشته به صحرا ببینمت

“یاسر” سرود مصرع آخر ، که می شود
در مصر عشق ، یوسف زهرا ببینمت

شاعر: محمود تاری

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

كوفه را با تو حسين جان سر و پيماني نيست
هرچه گشتم به خدا صحبت مهماني نيست

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسيد
آن چه مانده ست مرا غيره پشيماني نيست

كارم اين است كه تا صبح فقط در بزنم
غربتي سخت تر از بي سر و ساماني نيست

جگرم تشنه ي آب و لبِ من تشنه ي توست
بين كوفه به خدا مثل ِ من عطشاني نيست

من از اين وجه ِ شباهت به خودم ميبالم
قابل سنگ زدن هر لب و دنداني نيست

من رويِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟
دلِ من راضي از اين شيوه يِ قرباني نيست

موي من را دم دروازه به ميخي بستند
همچو زلفم به خدا زلف پريشاني نيست

زرهم رفت ولي پيرهنم دست نخورد
روزيِ مسلمت انگار كه عرياني نيست

كاش ميشد لبِ گودال نبيند زينب
بر بدن پيرُهَن ِ يوسفِ كنعاني نيست

سوخت عمامه ام امروز ولي دور و برم
دختر ِ سوخته يِ شام غريباني نيست

هرچه شد باز زن و بچه كنارم نَبُوَد
كه عبور از وسط شهر به آساني نيست

دستِ سنگين، دلِ بي رحم، صفات اينهاست
كارشان جز زدن سنگ به پيشاني نيست

دخترم را بغلش كن به كنيزي نرود
چه بگويم كه در اين شهر مسلماني نيست

شاعر: علی اکبر لطیفیان

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

اينجا به غير از شوره‌زاري نيست ، برگرد
در اين خزان جاي بهاري نيست برگرد

دستم به دامانت مكش دامن ز دستم
آرامشم اينجا قراري نيست برگرد

ديدي تمام نخلها سر نيزه بودند
این باغ جز ابر غباري نيست برگرد

اينجا براي سر بريدن دشت در دشت
تيغ است امّا هيچ ياري نيست برگرد

از تيرهاي حرمله پيداست حتّي
رحمي به طفل شير خواري نيست برگرد

وقتي زدستت آب مي‌نوشيد دشمن
دل گفت اينجا چشمه ساري نيست برگرد

بگذار بوسم بوسه‌گاه مادرم را
آه اين گلوي ني‌سواري نيست برگرد

شاعر: حسن لطفی

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

عبدی که بود پست و هوسران تر از همه
برگشته سر به زیر، پشیمان تر از همه

از خود فرار کرده غلام فراری ات
سوی تو بازگشته گریزان تر از همه

یا که مرا مقابل این خوب ها بزن
یا که مرا ببخش نمایان تر از همه

از روی جهل، حال خوشی را که داشتم
بر معصیت فروختم ارزان تر از همه

وقتی سلاح اشکِ مرا غفلتم گرفت
ماندم میان معرکه حیران تر از همه

غیر از تو ای کریم کسی می خرد مگر؟!
آن را که بی بها شد و ویران تر از همه

من ناامید نیستم از لطف و رحمتت
هستم اگر چه بی سر و سامان تر از همه

خواهی گرفت روز حساب و کتاب خلق
بر نوکران فاطمه آسان تر از همه

دلبسته ام به لطف کریمان، در این میان
بر رحمت حسین فراوان تر از همه

بالای تل زینبیه آه می کشید
اُخت الحسین پاره گریبان تر از همه

بر نیزه تکیه داد ولی باز نیزه خورد
شاهی که بود زخمی و عطشان تر از همه

شاعر: محمدجواد شیرازی

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

هواى وصل تو ما را کشانده تا اینجا
کریم شهر گدا را کشیده تا اینجا

ز بسکه دست گرفتى همین بزرگى تو
گداى بى سر و پا را کشیده تا اینجا

همینکه گفت گنهکار یا کریم العفو
دل شکسته خدا را کشیده تا اینجا

شمیم پیرهن یوسف اید از عرفات
صداى روضه شما را کشیده تا اینجا

یقین کنم که تا دسته ها به راه افتاد
نواى ما شهدا را کشیده تا اینجا

حسین گفتن ما مسلمیه هر سال
نسیم کرب و بلا را کشید تا اینجا

صداى پاى محرم به گوش مى آید
حسین قافله ها را کشیده تا اینجا

بنى گفتن یک مادرى شب جمعه
چقدر اهل بکا را کشیده تا اینجا

سخن ز موى پریشان زینب کبرى
امام صاحب عزا را کشیده تا اینجا

به یار نیزه سوارش به گریه زینب گفت
کمند زلف تو ما را کشیده تا اینجا

ز روى بام کسى ناله زد حسین ببخش
که نامه هام شما را کشیده تا اینجا

عزیز من نگرانم دلم چه بى تاب است
دگر زمانۀ آوارگى ارباب است

شاعر: قاسم نعمتی

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

آرام جانم دسته های مسلمیه است
درمان دردم روضه های مسلمیه است

هرکس به امیدی نفس درسینه دارد
منهم دلم گرم نوای مسلمیه است

آتش بجان میگردد ومیسوزدازعشق
هرکس که در حال وهوای مسلمیه است

دردم فزون است ونمیگریم به دردم
چون اشک من وقف عزای مسلمیه است

هم سینه زن بسیاروهم نوحه فراوان
اما صفادر نوحه های مسلمیه است

گر در محرم رزق سوز واشک دارم
قطعا برای گریه های مسلمیه است

ازکودکی بامسلمیه انس دارم
هرچیزدارم ازدعای مسلمیه است

داغی بجان دارم که این داغ جگرسوز
ازناله ی کوفه میای مسلمیه است

ای خوشبحال آن عزاداری که یکسال
چشم انتظارروزهای مسلمیه است

رزق تمام سال هرسائل که اینجاست
ازنذرهای سفره های مسلمیه است

ازاین حرم تاکربلا پرواز کرده (ازشهرری)
هرکس که درحال هوای مسلمیه است

شخصی تمام خرج هیئت رابه ما داد
دیدم دراین شبها گدای مسلمیه است

ایکاش اینگونه شود برمن فراهم
یامسلمیه جان دهم یادرمحرم

شاعر: علی اکبر خواجه زاده

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

زِراه آمده از خانه ی خدا برگرد
اگر خودم به تو گفتم بیا ٬ نیا برگرد

تُرا به حیدر کرار بگذر از کوفه
برای خاطر خیرالنساء بیا برگرد

برای قامت اکبر ٬ دو تا عبا بردار
که جا نمیشود این تن به یک عبا برگرد

خدا به خیر کُند شمر چکمه پوشیده
در انتظارِ تو اِستاده بی حیا یرگرد

یزید ٬ به دستش گرفته چوب منتظر است
که بر لبت بزند ضربه با عصا برگرد

اگر به کوفه بیایی رُباب می بیند
که می رود سرِ طفلش به نیزه ها برگرد

شاعر: سعید خرازی

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

این کوفیان که دم ز مرام و وفا زدند
هنگام لعن نام علی را صدا زدند

ماندم غریب، مثل عمو بین کوچه ها
اینجا تمام شهر به من پشت پا زدند

گفتم منم سفیر ولی خدا، ولی
آقا مرا برای رضای خدا زدند

شرمنده ام که نامه نوشتم بیا؛ نیا
اینجا کسی به فکر شما نیست، جا زدند

دلواپسم برای رقیه، خدا به دور …
مانند مادر تو مرا بی هوا زدند

آقا نیا که زینب تو پیر میشود
حرف از اسیر و دشمنی مرتضی زدند

این مردمی که نیزه و شمشیر میخرند
قید تو را به خاطر مشتی طلا زدند

پرتاب سنگ بر سر نیزه رواج یافت
تا حرف پیشواز و ورود تو را زدند

اینجا غریب را ته گودال می برند
این قرعه را به نام تو در کربلا زدند

تنها خوشم که بر سر دار الاماره ام
راس مرا به خاطر عشق شما زدند

شاعر: علی اکبر نازک کار

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

عرفه! آی‌ عرفه! آی ‌عرفه!
با همه فرق می‌کنه حساب تو
خوش به حالت که مناجات‌ِحسین
جاریِ توو لحظه های ناب تو

عرفه! خوب می‌دونم که من بدم
تو برا خوبای این جامعه‌ای
بدا رم یادت باشه حالا که تو
منتسب به رحمت واسعه‌ای

عرفه! هیچ میدونی کی اومده؟
مهمون ناخونده از شبای قدر
خودم و معرفی کنم ؟؟ منم
بنده‌ی جامونده از شبای قدر

اون که قرآن به سرش گرفت ولی
حواسش پرت بود و اِقراری نکرد
دعا کرد فقط برا آب و دونه
برا قبرِ تاریکش کاری نکرد

بنده‌ی خودخواهی که به جز خودش
برا هیچ مسلمونی دعا نکرد
فکر چار دیواریِ خودش بود و
گِره‌ی گرفتاری رو وا نکرد

عرفه! حال دلم رو به را نیست
آخه باز جا موندم از مسافرا
نه سعادتِ وُقوف توو عرفات
نه لیاقتِ حضور توو کربلا

عرفه! هیچ میدونی رنگ و بویِ ..
اوّل سوره‌ی مریم و میدی؟
عرفه روزم که باشی برا ما
بوی شبهای محرّم و میدی

تو شبیه شبِ اوّل می‌مونی
که به پا می‌شه تمومِ تکْیه ها
نوکرا خسته‌ی کار تا میشنن
روضه‌خون میگه: حسین کوفه‌میا

بالای دارالاماره یه غریب
لبِ‌زخمی، چشِ‌گریون، دلِ‌خون
میگه‌: فطرس! سلام این نوکر و
از همه زودتر به آقا برسون

بگو: من تنهام و تو با کاروان
جواب سلام و حالا نمی‌خوام
وقتی هیچکسی نموند دور و برت
می‌مونم منتظرِ جوابْ سلام*

شاعر: عبدالله باقری

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

بالای بام از دور می‌بینم
از اولین غم تا به آخر را
در اشک‌هایم کاش می‌دیدی
این صحنه‌های گریه‌آور را

از دور می‌بینم که می‌آیی
اهل و عیالت حالشان خوب است
دارد رباب از ذوق می‌خندد
دید اولین دندان اصغر را

سجاده‌ات را پهن کرد و گفت
«بابا! رقیه دوستت دارد»
چادر نمازش را سرش کردی
اکبر که گفت الله‌اکبر را

دارد سکینه آب می‌نوشد
اصحاب و اهل خیمه‌گاهت هم
سیراب‌ها بعدش دعا کردند
در لشکرت سقای لشکر را

دور سرت هر لحظه می‌گردد
پروانه‌ی شمع وجود تو
می‌بینم اشک شوق زینب را
تا سیر می‌بیند برادر را

این دلخوشی‌ها را نگیر از خود
با آمدن در سرزمینی شوم
از خیر کوفه بگذر و برگرد
از اهل خیمه دور کن شر را

اینجا بهارش هم زمستان است
از ساقه می‌بُرّند گل‌ها را
برگرد، این مردم تبر دارند
بر پیکرِ خود حفظ کن سر را

دلشوره می‌آید سراغ من
با دیدن چشمِ حرامی‌ها
حالا که می‌آیی نیاور پس
همراه خود ناموس حیدر را

شاعر: رضا قاسمی

___________________________________

شعر ایام مسلمیه

روی بامِ قتلگاهش؛ کفترِ نامه‌برت
خواهشش این است، برگردی به شهر مادرت

کاش می‌شد نامه‌ام آتش بگیرد بین راه
یا نه؛ پیکم گم شود؛ اصلا نیاید محضرت

نامه‌های خطّ کوفی را نخوان؛ آتش بزن
کاش می‌شد حرف‌هاشان را نمی‌شد باورت

سر به سر با مردم این شهر نگذار و برو
نقشه‌ها دارند در سر؛ کارها هم با سرت

دلخوشی‌های ربابت را ببین و رحم کن
زودتر برگرد، تا زنده بماند اصغرت

مردمِ شهر علی، نامِ علی را دشمن‌اند
رحم کن بر قدّ و بالای علیِ اکبرت

مشک‌هایت را حسابی پُر کن اینجا آب نیست
تا مبادا آبروی حضرت آب آورت …

پنجه‌های گرگ‌ها را شانه دیدم؛ رحم کن
گنگ می‌گویم؛ زبانم لال؛ موی دخترت …

چشم‌های مردم این شهر، خیلی بی‌حیاست
وای، می‌ترسم بیفتد بر نگاه خواهرت

لااقل خونم، سرم، دفع بلا می‌کرد کاش
از تو و اهل و عیالت، از تمام لشکرت

شاعر: رضا قاسمی

اشعار مرثیه امام محمد باقر (ع) – سال ۱۴۰۰

0
اشعار مرثیه امام محمد باقر (ع) - سال 1400

شعر مرثیه امام باقر (ع)

عاقبت آه کشیدم نَفسِ آخر را
نفسِ سوخته از خاطره‌ای پرپر را

روضه‌خوانیِ مرا گرم نمودی امشب
روضه‌یِ آنهمه گُل ، آنهمه نیلوفر را

آخرین حلقه‌یِ شب‌هایِ محرّم هستم
شُکر اِی زَهر ندیدم سحری دیگر را

باورم نیست هنوز آنچه دو چشمم دیده‌است
باورم نیست تماشایِ تَنی بی سر را

باورم نیست غروب و حرم و آتش و دود
دیدنِ سوختنِ چـارقَدِ دختر را

غارتِ خود و عَلَم ، غارتِ گهواره و مَشک
غـارتِ پیرهن و غارتِ انگشتر را

ذوالجَناحی که زِ یالَش به زمین خون می‌ریخت
نیزه‌هایی که رُبودند سَرِ اکبر را

آه در گوشه‌ی ویرانه که دِق مرگ شدیم
تا که همبازیِ من زد نَفسِ آخـر را

کمکِ عمّه شدم تا بدنَش خاک کنیم
بیـن زنجیر نهان کرد تَنی لاغر را

چنگ بر خاک زدم تا که به رویش ریزم
سرخ دیدم بدنش ، تکّه‌ای از معجر را

شاعر: حسن لطفی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

یکبارِ دیگر هفتِ ذلحجّه
آمد ولی حالا مزارِ تو
خالی شده از جمعِ یارانت
حجاج رفتند ازکنارِ تو

از غربتت هرسال میسوزم
وقتی کمی فرصت نمی ماند
وقتی که حتی یک نفر روزِ
هجرانِ تو پیشَت نمی ماند

صحنِ تو بویِ کربلا دارد
عاشق فقط میفهمد این بورا
بینِ تمام گریه های خود
بینِ زیارت های عاشورا

میخواهم امشب شاعرَت باشم
رخصت بگیرم از نگاهِ تو
هر بَندبَندش نور خواهد شد
شعری که باشد در پناهِ تو

از نسلِ باران از دو خورشیدی
بابایِ تو یک شیر زن دارد
خون رگت تنها حسینی نیست
تو مادرت خونِ حسن دارد

قدرِ تورا خورشید می داند
عطرِ تو در تورات می ماند!
عشق از نگاهَت باده می نوشد
علم از شکوهَت مات می ماند

من شک ندارم بی نگاهِ تو
هر عالِمی خودکامه خواهد شد
من شک ندارم با نگاهِ تو
دیوانه هم عَلامه خواهد شد

از آسمانَت نور می بارَد
بَر دفتر ِ شیخِ کُلینی ها
تاریخ هم پایِ تو می گریَد
در کاروانی از حسینی ها

در کودکی دیدی هزاران غم
حتی تمامِ جنگ ها را هم
از کربلا تا کوفه می دیدی
خون گریه های سنگ ها را هم

آن روزهای سردِ پاییزی
دستِ قضا هَمبازی ات را بُرد
داغِ سه ساله داغِ سنگینیست
سنگین تر از دستی که بر او خورد!!!

شاعر شدم تنها به عشقِ تو
تا شعر من با بودنَت باشد
شعرم کُمیتی می شود آقا
وقتی صِله پیراهنَت باشد…

شاعر: محسن کاویانی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

یا باقر از فرط غمت افسرده گشتیم
از غصه جانسوز تو پژمرده گشتیم

هر شیعه در دل حجله داغ تو بسته
سنگینى داغت دل ما را شكسته

سوز دلت از سینه ات بار سفر ساخت
در سینه ما رفت و ما را دیده‏تر ساخت

پنجم امام و هفتمین معصوم هستى
جانم فدایت پس چرا مسموم هستى

اى صبر مطلق، گشته‏اى بى تاب از چه؟
اى كشتى عدل خدا، گرداب از چه؟

جسم شریفت از چه كم كم آب گشته
بنگر كه صادق از غمت بى تاب گشته

تو یادگار آخرینِ كربلایى
تو داغدار و دل غمینِ كربلایى

تفسیر دشت كربلا در سینه توست
دلها گرفتار غم دیرینه توست

با رفتنت دیگر تو آسوده ز دردى
داغ یتیمى را به صادق هدیه كردى

تاریكى صحن تو بر غربت گواه است
شمعى ندارد قبر تو بى بارگاه است

اى كاش بر قبرت حرم سازیم امامم
بر گنبدش پرچم بیافرازیم امامم

آییم پابوس و تو را زوّار گردیم
ما بى كسان هم لایق دیدار گردیم

شاعر: جواد حیدری

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

منم که زنده نمودم خدا پرستی را
منم که شیخ و مرادم تمام هستی را

منم که زنده نمودم علوم قرآن را
کشانده ام به تماشا بهشت ایمان را

منم که زنده نمودم قیام جدّم را
منم که زنده نگه داشتم محرّم را

در اوج عرش مقامی رفیع دارم من
و غربتی چو غروب بقیع دارم من

منم که سنگ مزارم پر کبوترهاست
منم که زائر تنهای هر شبم زهراست

منم که در نفسم عطر کربلا جاری است
شمیم غربت من در دل منا جاری است

هزار حرف نگفته میان دل دارم
هزار درد نهفته میان دل دارم

هزار حرف نگفته ز ماجرای حسین
چقدر روضه گرفتم فقط برای حسین

هزار حرف نگفته ز ظهر روز عطش
ز ماجرای رباب و ز داغ سوز عطش

سه چار ساله ولی ماجرا که یادم هست
سری که رفت روی نیزه ها که یادم هست

همین که رفت عمو، قامت حسین خمید
همین که رفت عمو، ضرب تازیانه رسید

میان سلسله ها یک به یک قطار شدند
به روی ناقه ی عریان همه سوار شدند

چه زلف ها که در این ماجرا سپیده شدند
چه حرف ها که در این کوچه ها شنیده شدند

هنوز بر تن من جای سلسله است هنوز
هنوز بر کف پا زخم آبله است هنوز

هنوز قصّه ی بازار شام یادم هست
هنوز سنگ سرِ پشت بام یادم هست

چه ناله ها که در این سینه ها بریده شدند
چه موی ها که سر هر گذر کشیده شدند

هنوز قصّه ی آن نیزه دار یادم هست
صدای دخترکی بی قرار یادم هست

هنوز در دل ما بغض حرمله است هنوز
هنوز بر تن من جای سلسله است هنوز

شکست پهلوی آن دختری که خورد زمین
شبیه پهلوی آن مادری که خورد زمین

«سه ساله بود ولی پیر عشق بابا بود»
سه ساله بود ولیکن شبیه زهرا بود

شاعر: وحید محمدی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

بسكه تصويري از اندوه به هر مرحله داشت
خوشي كودكي از خاطر او فاصله داشت

به حسابي كه پسر آينه دار پدر است
او هم از كوفه و از شام، فراوان گله داشت

صنم سلسله مويي كه دل ما با اوست
سالها دور گلويش اثر از سلسله داشت

چون ولي بود بلا ديد ، ولي سنگين تر
پاي او بيشتر از عمّه ي خود، آبله داشت

بعد پنجاه و سه سال از غم جانسوز عطش
جگر سوخته ، با آب خنك مسئله داشت

دل او محفل يك روضه ي زهرايي بود
انس با فاطمه ي سوخته ي قافله داشت

كينه از شمر به دل داشت ولي بيش از آن
نفرت از خولي و بغضي به دل از حرمله داشت

شام ديده ست كه در بزم شراب اموي
نطق كوبنده ي او حالت يك زلزله داشت

لب به نفرين نگشود اين نوه ي شاه كرم
بسكه در صبر همانند حسن حوصله داشت

آه برعكس همه ، موقع طفليش ، اين مَرد
خاطرات بدي از ساز و كف و هلهله داشت

شاعر: محمد قاسمی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

دریا فرو نشست به موجی تلاطمش
تبدیل شد به گریه نسیم تبسمش

زهر آنقدر گذاشت اثر بر وجود او
دیگر نبود قدرت یک دم تکلمش

از بس که دید داغ گرانبار اهلبیت
پشت زمین خمیده ز بار تالمش

تن های غرق خون و رؤوس به روی نی
سخت است سخت بر همه حتی تجسمش

روزی سپهر در غم خورشید چارمین
حالا رسید نوبت خورشید پنجمش

زهر هشام و کودکی و داغ کربلا
اصلا” نبود خصم ولا را ترحمش

جایی که عرش جامه ی نیلی به تن کند
خون می چکد به تیر غم از چشم مردمش

“یاسر” شده ست ظلم فراوان به وی ، فقط
مهدی کند قیام برای تظلمش

شاعر: محمود تاری

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

از شام تا هشام فقط ناامید شد
پیش رقیه آخر سر روسپید شد

از سَم گذشته بود، دلیل شهادتش
این بود که مصائب زینب شدید شد

جا داشت بود عمه رقیه کنار او
این درد هم به علت زهرش مزید شد

روضه شنیدنی ست ولی پشت خیمه او
دیده که گوشواره کجا ناپدید شد

پا می کشید و حجره چو گودال سرخ گشت
از بسکه محو روضه ی «او می کشید» شد

پس می بُرید از بدنش درخیال خود
تا اینکه ظهر نوبت«او می بُرید» شد

او می بُرید و قصه به جایی رسید که
سوم امام کرب وبلا هم شهید شد

شاعر: مهدی رحیمی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

ای جان‌جهان امام باقر
وی قبلۀ جان امام باقر
وی کهف امان امام باقر
وی فوق بیان امام باقر
وی نور عیان امام باقر
مولای زمان امام باقر

تو باقر علم کبریایی
تو آینۀ خدانمایی
تو قبلۀ جان انبیایی
حق است که حجت خدایی
ما یکسره درد و تو دوایی
ما جسم و تو جان امام‌باقر

تو مظهر رب‌العالمینی
تو هستی زین‌العابدینی
عیسای مسیح آفرینی
سر تا قدم آیت مبینی
سلطان جهان، امام دینی
در کون و مکان امام باقر

ای دوستی تو اعتبارم
من آرزوی مدینه دارم
تا روی به درگه تو آرم
تا چهره به تربتت گذارم
شاید به بقیع، جان سپارم
با اشک روان امام باقر

ای قلۀ عرش، خاک پایت
ای جان جهانیان فدایت
گل‌واژۀ وحی در صدایت
تو پادشهی و ما گدایت
چشم همه بر در سرایت
از پیر و جوان امام باقر

افسوس که حرمتت دریدند
بعد از نبی از شما بریدند
در شام، غریبی تو دیدند
ننگ ابدی به خود خریدند
بر قتل تو نقشه‌ها کشیدند
پنهان و عیان امام باقر

بودی ز حقوق خویش محروم
تا شد جگرت به زهر، مسموم
با یاد تو ای امام مظلوم
گردید قلوب شیعه مغموم
از قبر غریب توست معلوم
صد رنج نهان امام باقر

گریه به عزای تو ثواب است
دل‌ها ز مصیبتت کباب است
قبر تو میان آفتاب است
از کینۀ دشمنان خراب است
این حرمت آل بوتراب است؟!
کی بود گمان امام باقر

تو جور و جفای شام دیدی
خاکستر و سنگ و بام دیدی
بر نیزه سر امام دیدی
خوشحالی خاص و عام دیدی
بیداد و ستم مدام دیدی
از خرد و کلان امام باقر

ای وصف تو بار نخل «میثم»
وی خاک رهت به زخم، مرهم
وی ریزه‌خور عطات، آدم
وی لطف و کرامتت مسلم
در حشر ز آتش جهنم
ما را برهان امام باقر

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

در دو روز زندگی غربت فراوان دیده ام
بارها از پیکر خود، رفتن جان دیده ام

از غروب روز عاشورای سال شصت و یک
بر دل زهرایی ام زخمی نمایان دیده ام

حج نیمه کاره ام کامل شد و در کربلا
عصر عاشورا به جای عید قربان دیده ام

در منا آب گوارا دست زائر ها دهید
حاجی ام را در ته گودال عطشان دیده ام

زین اسبم را چرا آلوده بر سم می کنند؟!
من که مرگم را همان شام غریبان دیده ام

شرمساری غیور خیمه را حس کرده ام
بر روی مشک عمویم جای دندان دیده ام

خنده های حرمله خیلی غرورم را شکست
مادر شش ماهه را با چشم گریان دیده ام

کعب نی از شمر و ابن سعد ملعون خورده ام
یک حرم را بین آتش مات و حیران دیده ام

آن قدر در بین صحرا بر زمین افتاده ام
آن قدر در پای خود خوار مغیلان دیده ام

چشم من بر آیه ی شق القمر افتاده است
آیه خواندن بر درخت از شمس تابان دیده ام

خاطرات تلخ شام از خاطرم هرگز نرفت
خیزران را بر لب قاری قرآن دیده ام

یک شب راحت نخوابیدم از آن روزی که من
عمه ام را بین نامحرم پریشان دیده ام

با همین چشم ورم کرده خودم جان کندنِ
عمه ی هم بازی ام را کنج ویران دیده ام

شاعر: محمدجواد شیرازی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

راوی کرببلایم ، جگرم میسوزد
سوز زهرست که پا تا به سرم میسوزد

زهر تسکین شده بر آتش جان و جگرم
از جفا سوخته مادر همه ى بالو پرم

در جگر آتشی از آتش صحرا مانده
جای زنجیر اسارت به برم جامانده

بوی سیبست که از خون لبم می آید
بوی دودست که از سوز تبم می آید

راوی خیمه ی افروخته و نیزارم
خاطرات بدی از آتش و صحرا دارم

من که جامانده ی ویرانه و آن بازارم
بر غم طفل سه سالست چنین میبارم

دامنش در شرر آتش صحرا میسوخت
پیش چشمان ترم چادر زهرا میسوخت

آه ، هم بازی من با لگد از پا افتاد
با تنی سوخته از دوری بابا افتاد

من که جا مانده ی آن خار و خسم میدانم
من که از دود گرفته نفسم میدانم

که چه دردیست به صحرا غم بی بابایی
غم گهواره ی خالی و غم لالایی

زهر میسوزد و خون جگرم میریزد
خاک صحراست که از موی سرم میریزد

دستو پا میزنمو گاه زمین میافتم
یاد آن سوخته ی نیزه نشین میافتم

آتش این جگر از فاجعه ی آن صحراست
از همان روز نفیر لب من یا زهراست

باقر علممو در سایه ی إنا لله
مادرم آمده با ناله و با واویلا

تا ابد هست به لب ، ناله ی هل من ناصر
شیعه حاصل شده از ، مکتب قال الباقر

شاعر: نرگس غریبی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

غم داری و آرامش خاطر نداری
دور و برت یک خادم حاضر نداری

بر خاک قبرت آفتاب افتاده گریان
میسوزد از اینکه چرا زائر نداری؟!

آخر چرا کنجِ بقیعِ سوت و کورت
گریه کن و سینه زن و ذاکر نداری؟!

یا باقرَ العلم ِ النّبي از تو سرودم
تا که نگوید هیچکس شاعر نداری

خیلی غریبی! ذاکر و شاعر بماند…
حتی کنار قبر خود عابر نداری

من در مقاتل خواندم و اما تو دیدی
یک روزِ خوش در باطن و ظاهر نداری

از آتش ِ در خیمه تا خار مغیلان
از کودکی جز داغ در خاطر نداری!

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

امشب تمامِ سینه ها در شور و شین است
شامِ عزایِ باقر آن سبطِ حسین است

انس و مَلک نالان همه از این مصیبت
عالم ز غم ویران همه از این مصیبت

بارانِ خون بارد که آمد موسمِ غم
امشب نشسته فاطمه در سوگ و ماتم

در چهره ی ارض و سما غم آشکار است
از این مصیبت قلبِ زهرا بی قرار است

بین گشته خاموش نورِ ولایت
مهدیِ زهرا سرت سلامت

گردِ عزا بر چهره ی عالم نشسته
در سوگِ او پیغمبرِ خاتم نشسته

ای حضرتِ قائم به سر شالِ عزا کن
مولا بیا جدٌِ غریبت را صدا کن

گو جدٌِ زارم مشعلِ دین گشته خاموش
عرشِ خدا از داغِ او گشته سیه پوش

قلبِ رسولِ عالَمین زار و حزین است
فرزند او باقر به خوردِ زهرِ کین است

بین گشته خاموش نورِ ولایت
مهدیِ زهرا سرت سلامت

امشب بقیع در هاله ای از غم بسوزد
بر غربتِش در نوحه و ماتم بسوزد

آلاله ای پرپر شده از باغِ زهرا(س)
این غربتِ او تازه کرده داغِ زهرا(س)

قبرش به مثلِ مادرش بی سایبان است
بی بارگاه و گنبد و بی روضه خوان است

جانها فدایِ قبرِ بی شمع و چراغش
دلها بسوزد از غمِ داغِ فراقش

بین گشته خاموش نورِ ولایت
مهدیِ زهرا سرت سلامت

ای تو بقیع، امشب به قبرش میزبانی
بنما تو با جسمِ نحیفش مهربانی

بر تربتِ پاکش نشسته مادرِ او
هر دم فغان و ناله دارد بر سرِ او

‍ قلبِ امامِ جعفرِ ما خون گشته
خود در کنارِ بابِ خود مدفون گشته

بین گشته خاموش نورِ ولایت
مهدیِ زهرا سرت سلامت!

شاعر: هستی محرابی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

داغِ تو روشن می کند شمعِ محرم را
در شعله ی غم می کشاند جانِ عالم را

مثلِ پدر میراث دارِ کربلایی تو
چون از مسیرِ کربلا آوردی این غم را

قلبی شکسته داری و لبریزِ از آهی
بر گونه ات داری کماکان اشکِ نم نم را

درد است طفلِ چار ساله از سرِ بغضی
در قلبِ کوچک جا دهد این حزنِ اعظم را

کاری که با گل کرده دردِ کربلا، دیگر
آسوده دیده بر تنش هر جرعه ی سَم را

آقا! زیاد از کربلایِ تو نوشتتد و
اما دریغا درد و غمهای مجسّم را

آن چشم هایت راویِ تصویرِ گودال است
در سینه ات جا داده ای این دردِ مبهم را

پیش از تو بر جدت ملائک روضه ها خواندند
در عرش بر پا کرده اند این بزمِ ماتم را

با خاطراتِ درد می آیی ولی ای عشق
با محنتِ باران نشُستی آهِ زمزم را

دلتنگیِ پاییز در جانِ تو جاری بود
غیرِ تو کس باور ندارد بغضِ شبنم را

صحنِ خرابت در نگاهِ حسرتم آقا!
از خونِ دشتِ کربلا آورده مرهم را

گلدسته های صحنِ تو در چشمِ ما روشن
گل کرده شعرِ کربلایت رنگِ پرچم را

امشب سلامم می رسد خاکِ بقیعِ تو
تا از تو گیرد روضه و اشکِ محرم را!

شاعر: هستی محرابی

_________________________

شعر مرثیه امام باقر (ع)

من باقرالعلمِ علومِ مصطفایم
نورِ دو چشمانِ علیِ مرتضایم
من داغدارِ کشته های کربلایم
همراهِ بابا جانبِ شامِ بلایم

من دیده ام راسِ جدا بالای نیزه
بهرِ زیارت رفته ام تا پای نیزه

حالا دِگر گشته مدینه قتلگاهم
آید ز سوزِ تشنگی فریاد و آهم
از اشکِ دیده بسته شد راهِ نگاهم
من یادِ جدِ تشنه کامِ بی سپاهم

بابای من را بینِ کوفه دشمن آزرد
در شام بر لبهای جدم چوب می خورد

من روضه خوانِ کربلای پُر بلایم
چون نای نی هر دم میانِ نینوایم
بشنو در این غمها صدای آشنایم
من داغدارِ غربتِ راسِ جدایم

در کربلا هر چند من گمنام رفتم
همراهِ عمه کوفه رفتم شام رفتم

این لحظه های آخرِ عمرم رسیده
رنگِ رُخم از زهرِ کین بنگر پریده
اینگونه مظلومی در عالم کس ندیده
پشتم ز داغِ جدِ مظلومم خمیده

بر لب زدم مُهرِ خموشی در دلِ شب
گویم ز غم های نهان با عمه زینب

شاعر: هستی محرابی

اشعار سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) – سال ۱۴۰۰

0
اشعار سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) - سال 1400

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

فرشتگان خدایی به عرش رحمانی
همه به حال شعف در پی چراغانی

به کف زنی شده مشغول بهر پیوندی
و می کنند به سوی زمین گل افشانی

در آسمان مدینه زنند بال و پری
به دور خانه طاها، حبیب ربانی

به روز اول ماهی که هست ذی الحجه
مدینه گشت مهیا برای مهمانی

مدینه غرق سرور است بهر پیوندی
میان دو گل خلقت کمال انسانی

یکی بود گل دردانه رسول خدا
یکی بود علی، آن شهریار ایمانی

بخواند خطبه پیمبر برای این پیوند
و دست به دست بداده، دو یار جانانی

بسی رضایت پروردگار حاصل شد
ز ازدواج پر از سادگی و آسانی

ز وصلتی که شود در تمامی اعصار
نمونه ای ز بهین شیوه مسلمانی

الا تو حضرت صاحب، عطا نما صله ای
به شاعری که کند اینچنین ثناخوانی

شاعر: اسماعیل تقوایی

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

عروس فاطمه داماد فاتح خیبر
شد است عاقد این عقدحضرت داور
رسید ساقی کوثر به سوره‌ء کوثر
اگر تو اهل دلی یک صدا بگو حیدر

سحر رسیده به شکرانه‌اش نماز کنید
(و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید)

ز عرش حضرت جبریل می‌زند فریاد
موالیان علی گشته از جهیم آزاد
به نام حیدر کرار خانه‌ام آباد
خدا به یمن علی مژده بربهشتم داد

شب وصال دو عاشق دو دلبر همراز
تمام خلقت عالم از این دو شد آغاز

دلم خوشست غلام غلامتان هستم
کبوتر حرم روی بامتان هستم
ز لطف دوست جواب سلامتان هستم
همیشه تشنه یک جرعه جامتان هستم

خدا محبت هرکس که در میان انداخت
(مرا به بندگی خواجه جهان انداخت)

شاعر: مرتضی محمودپور

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

می‌رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
می‌فروشد زِرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
«إن یکاد» از نفس فاطمه بر تن دارد

خبر از شوق به افلاک سراسیمه رسید
تا که این نیمهء توحید به آن نیمه رسید

علی وفاطمه در سایهء هم… فکر کنید
شانه درشانه دوتا کعبهء یکدست سفید

عشق تاقبلِ همین واقعه مصداق نداشت
ساز و آواز خدا گوشهء عشّاق نداشت

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه… فاطمه با رایحهء گُل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

آسمان با نفسش رنگ دگر پیدا کرد
دست او پیرهن نو به تن دنیا کرد

ابر مهریهء او بود که باران آمد
نفَس فاطمه فرمود که باران آمد

ناگهان پنجره‌ای رو به تماشا وا شد
هر کجا قافیه «یا فاطمةالزهرا» شد

مثنوی نام تو را برده، تلاطم دارد
چادرت را بتکان، قصد تیمّم دارد

می‌رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام

شاعر: سیدحمیدرضا برقعی

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

در آسمان مدینه ستاره‌باران بود
ستاره بود وهمه کوچه‌ها چراغان بود

خدا دو نور خودش را رسانده بود بهم
عجیب نیست اگر شهر نورافشان بود

ملائکه همگی آمدند روی زمین
از ازدحام ملک شهر راه‌بندان بود

فرشته‌ها هم از آن سفره شام می‌خوردند
ولیمه علی و فاطمه فراوان بود

شبی که صاحب مجلس خود پیمبر بود
چه مجلسی! که در آن جبرئیل مهمان بود

چه افتخار بزرگی نصیب ایران شد
عنان مرکب زهرا به دست سلمان بود

در آسمان وزمین شوروجشن وهمهمه است
شب عروسی و عقد علی و فاطمه است

شب عروسی و عقد دو دُرّ ناب خداست
همه مخارج این جشن با حساب خداست

اگر که هردو جهان خواستگار زهرا بود
علی میان همه اول انتخاب خداست

برای دادن پاسخ اگر تامل کرد
رسول منتظر دیدن جواب خداست

سزات مهریه فاطمه، علی باشد
برای اینکه علی مظهر کتاب خداست

ظهور فاطمه را هیچکس نخواهد دید
چراکه پیش علی هست ودرحجاب خداست

کسی که باعث رنج علی و فاطمه شد
همیشه مستحق آتش عذاب خداست

به پیشگاه خدا مصطفی ستایش کرد
به فاطمه چقدر از علی سفارش کرد

از این به بعد تو همخانه علی هستی
علیست شمع و تو پروانه علی هستی

نبی سپرد به دست وصی نگینش را
از این به بعد تو دردانه علی هستی

اگر که ساقی کوثر علی شده، کوثر…
تویی و صاحب میخانه علی هستی

بخاطر تو علی روزیش دوچندان شد
تو رزق و روزی روزانه علی هستی

اگر که شان تو برتر نباشد از حیدر
بدون شک که تو هم شانه علی هستی

فرشته آمد و قرآن به دورشان چرخاند
خدای عزوجل نیز عقدشان را خواند

خدیجه نیست کنارش که مادرش باشد
شب عروسی او پیش دخترش باشد

خدیجه نیست که یاری کند پیمبر را
خدیجه نیست که همراه همسرش باشد

چه روسری ولباس عروسیش ساده است
خدیجه نیست به فکر گل سرش باشد

کنار چادر او می‌کشد به روی زمین
خدیجه نیست نگهدار معجرش باشد

چقدر جای خدیجه مقابلش خالیست
کنار سفره عقدش برابرش باشد

خدیجه نیست برایش حنا درست کند
برای شام عروسی غذا درست کند

شاعر: آرش براری

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

دست خدا چو دست به سوی خدا گرفت
در اصلْ مصطفی ز علی اذن را گرفت

دیدند خواستگار علی بود ظاهراً
یک روح بود عشق ولی در دو تا بدن

زهرا اگر نشست علی هم به پیش رفت
الحق علی به خواستگاری خویش رفت

زهرا همان علی ست ولی در پس حجاب
غیر از بلی چه چیز به حیدر دهد جواب؟

تو حیدری و هر چه که فریاد زد سروش
پیدا نشد برای تو در عرشْ ساق دوش

بی ساق دوش آمده بر دوش ذوالفقار
دست خدا نموده به پا کفش وصله دار

دنیا شنید گر چه ز لب های مصطفا
در اصل خطبه خواند برای شما خدا

چون در شب زفاف شما فرش می شود
با این دلیل عرش خدا عرش می شود

سابیده اند قند ستاره به تور ابر
در عقد هم شدند دو تا رشته کوه صبر

زَوّجتُ عشق، جزوسپاه علی در آ
اَنکَحتُ فاطمه به نکاح علی در آ

از تو بهشت تا که جوابت بلی شود
با تو علی میان خلایق علی شود

در بند تو زده پدر خاک را خدا
عقد تو کرده جمله ی “لولاک” را خدا

کردند اشک های علی را محاسبه
مهریه ی تو آب شد عند المطالبه

آتش گرفت علقمه و نیل گُر گرفت
هذا موکّلی پر جبریل گُر گرفت

دم رفت توی سینه ولی بازدم رسید
دست علی و فاطمه کم کم به هم رسید…

شاعر: مهدی رحیمی

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

تبریک که روزِ شادمانیست امروز
پیوندِ دو نورِ آسمانیست امروز

از آینه و آب و گل و قرآن مست
در عرش بساطِ گل فشانیست امروز

داماد علی است و عروس کوثرِ عشق
جبریل نوای خطبه خوانیست امروز

الحمد از این نعمتِ عظمی که همی
خوشحال رسولِ مهربانیست امروز!

تبریک که روز شادمانی آمد
پیوند دو نور آسمانی آمد

داماد علی و فاطمه گشته عروس
داود نبی به خطبه خوانی آمد

از آینه و گل و گلاب و قرآن
جبریل برای گلفشانی آمد

با امرِ خدا بساط شادی جور است
دلشاد رسول مهربانی آمد!

شاعر: هستی محرابی

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

با بهترین رخت و لباس میهمانی
امشب بیایید حوریان آسمانی

آری ملائک صف به صف مشغول شادی
غم رفته امشب کاملاً در انفرادی

شهر مدینه نور باران شد سراسر
با چل چراغ ماه و”رقص نور” اختر

پُر گشته دنیا بی نهایت از فرشته
بر روی بال تک تک آن ها نوشته

بنوشته با خط خودش حی تبارک
پیوند یاس و حضرت یاسین مبارک

عاقد خدا و شاهدش پیغمبر او
داماد حیدر گل عروسش کوثر او

در صورت زهرا چه شرم دلنشینی ست
در چهره ی مولا چه شوق بی قرینی ست

لبخند شرم و شوق زهرا را نظر کن
این رخت دامادی مولا را نظر کن

 

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

یک مرد وزن مکمل هم در کنار هم
آیــینه وار هـــر دو یشان بی قرار هم

مـعنای اصـلی لغـت خـانـواده انـــد
مست نگاه یک دلی و می گسار هم

این زندگی بنا شده بر پایه های عشق
بی اعـتنا به ثــروت و دار ونـدار هم

یک خـــانهٔ محقر و یک قطـعهٔ حصیر
سـرمایه های اصلی شان اعتبار هم

کانون گـرم پروش غنچه های یاس
پیــوندشان وقوع و طــلوع بهار هم

در آسـمان عـاطفه این ماه و آفتاب
چرخیـده اند تا به ابد در مدار هم

عاقد خـدا و مهریه آب و سکوت محض
آری شدند هم نــفس روزگار هم

شاعر: وحید قاسمی

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

زیور ببندید آسمان‌ها و زمین را
آذین کنید از یاس‌ها عرش برین را

از پولک براق و زیبای ستاره
برگوش حوران بهشتی گوشواره

با بهترین رخت و لباس میهمانی
امشب بیایید حوریان آسمانی

آری ملائک صف به صف مشغول شادی
غم رفته امشب کاملاً در انفرادی

شهر مدینه نور باران شد سراسر
با چل چراغ ماه و”رقص نور” اختر

پُر گشته دنیا بی نهایت از فرشته
بر روی بال تک تک آن‌ها نوشته

بنوشته با خط خودش حی تبارک
پیوند یاس و حضرت یاسین مبارک

عاقد خدا و شاهدش پیغمبر او
داماد حیدر گل عروسش کوثر او

در صورت زهرا چه شرم دلنشینی ست
در چهره‌ی مولا چه شوق بی قرینی ست

لبخند شرم و شوق زهرا را نظر کن
این رخت دامادی مولا را نظر کن

این ساقی کوثر امیر المومنین است
که ساق دوشش حضرت روح الامین است

لمس وجود فاطمه معراج حیدر
گرمای دست مرتضی جنات کوثر

او زیر چشمی شوهر خود را نظر کرد
با یک نظر قلب علی زیر و زبر کرد

این عشق اوج عشق معنای حضور است
نور علی نور است امشب غرق نور است

 

__________________________________________________

شعر ویژه سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س)

زهرا(س) و علی(ع) دو یارِ عاشق هستند
لبخند لبِ گلِ شقایق هستند
تفسیرِ دقیق سوره ی انسانند
هر دو نفس و نبضِ حقایق هستند!

شاعر : هستی محرابی

 

اشعار مرثیه امام جواد (ع) – سال ۱۴۰۰

0
اشعار مرثیه امام جواد (ع) - سال 1400

شعر مرثیه امام جواد (ع)

از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا زجان ودلم برده تاب را

وای از عناد دختر مأمون که از جفا
مسموم کرد زاده خیر المئاب را

تنها نه جان من که از این شعله سوختند
جان رسول و فاطمه بوتراب را

ای آنکه التهاب عطش را شنیده ای
بنگر به عضو عضو من این التهاب را

افکنده است شعله به جان من و هنوز
ازمن کند دریغ یکی جرعه آب را

من میکنم به العطش از او سؤال آب
او می دهد به هلهله بر من جواب را

یارب تو آگهی که برای بقای دین
بر جان خریدم این ستم بی حساب را

جان می دهم به غربت و عطشان که خون من
تضمین کند تداوم اسلام ناب را

باشد زفیض دوستی ما اگر به حشر
آسان کند خدا به مؤید حساب را

شاعر: سیدرضا موید

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

به دیوار قفس بشکسته ام بال و پر خود را
زدم تنهای تنها ناله های آخر خود را

درون شعله همچون شمع سوزان آتشی دارم
که آبم کرده و آتش زدم پا تا سر خود را

قفس را در گشوده، صید را آزاد بگذارید
که در کنج قفس نگذاشت جز مشتی پر خود را

کنیزان لحظه ای آرام، شاید بشنوم یکدم
صدای نالۀ جانسوز زهرا مادر خود را

لبم خشکیده یارم گشته قاتل حجره در بسته
مگر با قطره اشکی تر نمایم حنجر خود را

بزن کف، پایکوبی کن، بیفشان دست، امّ الفضل
که کشتی در جوانی شوهر بی یاور خود را

بیا و این دم آخر به من ده قطرۀ آبی
که خوردم سال ها خون دل غم پرور خود را

چه گوئی ای ستمگر در جواب مادرم زهرا
اگر پرسد چرا لب تشنه کشتی شوهر خود را

اجل بالای سر، من در پی دیدار فرزندم
گهی بگشوده ام گه بسته ام چشم تر خود را

به یاد شعله های نالۀ ابن الرّضا (میثم)
سزد آتش زنی هم نخل، هم برگ و بر خود را

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

هم آسمان قصیده‌ای از بی کرانی‌اش
هم بی کرانه‌ها غزل آسمانی‌اش

ای کال‌ها کمال سر کوچه باغ اوست
باید رسید تا به خدا با نشانی‌اش

او در مدینه جای پدر را چه پر نمود
در غیبت پدر ، پسر و میزبانی‌اش

باغ معارف است حدیثش ، پیمبران
حظ می‌برند موقع شیرین زبانی‌اش

از جبرئیل تا ملک الموت هرکه هست
نوشیده است از لب جام دهانی‌اش

باب الجواد حاجت ما را چه زود داد
مشهد پر است از نفسِ مهربانی‌اش

شش‌گوشه شد ضریحش اگر بی دلیل نیست
از شش جهت گداست در این میهمانی‌اش

یارب مگیر فیض شب کاظمین را
هرکس خوش است پیش عزیزان جانی‌اش

وقت زیارت است و عباراتش از رضاست
قربان کودکیش فدای جوانی‌اش

حالا کبوتران همه از مشهد آمدند
تا آسمان بام ؛ پی سایبانی‌اش

آقای طوس از جگرش آه می‌کشد
در کنج حجره تا پسرش آه می‌کشد

افتاده است روی زمین و برابرش
لبخند می زند به تقلاش همسرش

افتاده است روی زمین دید مثلِ او
افتاده است در وسط کوچه مادرش

جرعه به جرعه آب زمین ریختند و او
از بس که آب گفت ترک خورد حنجرش

قسمت نبود آب بنوشد بجای آن
خاکی شده است حیف لبان مطهرش

باب‌الحوائج است ولی می‌توان شنید
از بین حجره ناله‌ی موسی بن جعفرش

این دفعه می‌زدند به دَف تا که جان دهد
کَف می‌زدند وقتِ نفسهای آخرش

از پا گرفته و بدنش می‌کشند…وای
تا پشت بام ریخته گلهای پرپرش

خون گریه می‌کند لبه‌ء تخته سنگ‌ها
از بس که خورد بر لبه‌ء پله‌ها سرش

این پشت بام گودی گودال نیست شکر
با پا نیامده است کسی روی پیکرش

سخت است فکر این غم و سخت است باورش
مردی که قاتلش بشود زهر همسرش

شاعر: حسن لطفی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

به لطف خدای جوادالائمّه
گدايم ، گدای جوادالائمّه

غريبم نخوانيد ياايّهاالنّاس
شدم آشنای جوادالائمّه

رسيدم به آزادگي تا دلم شد
اسير ولای جوادالائمّه

ازآن صورت گندمين بوي گندم
گرفته هوای جوادالائمّه

رضاي خداي امام رضا را
بجو در رضای جوادالائمّه

اگر عاشقي هر نفس مثل سايه
برو در قفای جواد الائمّه

تو و جنّت و قصر و حور،آي زاهد
من و خاك پای جوادالائمّه

ملك در لباس كبوتر مي آيد
به ايوانْ طلای جوادالائمّه

نه تنها فلك،عرش هم تكيه داده
به گلدسته های جوادالائمّه

شميم دل انگيز مشهد مي آيد
ز صحن و سرای جوادالائمّه

در اين آخر ماه ذي القعده بايد
بسوزم برای جوادالائمّه

مرا بيمه ام مي كند تا محرّم
لباس عزای جوادالائمّه

زنی بود و ظلم و دف و پايكوبي
عطش بود و نای جوادالائمه

در حجره را بسته اند، آه خانه
شده كربلای جوادالائمّه

بريده بريده ، شكسته شكسته
مي آيد صدای جوادالائمّه

دم العطش شد دم وا حسينا
عوض شد نوای جوادالائمّه

شبيه حسين ، آه آبش ندادند
صدا زد ، بميرم جوابش ندادند

كنيزان شنيدند آهش بلند است
جوابي به حال خرابش ندادند

اگر منع كردند از شرب آبش
ولي جا به بزم شرابش ندادند

تنش را رها بر روي بام كردند
ولي تيغ و نيزه عذابش ندادند

دم آن همه كفتر باوفا گرم
كه تحـويل بر آفتابش ندادند

تنش از سر بام در كوچه افتاد
ولي نعل ها پيچ و تابش ندادند

دگر سنگها بغض خود را نشانِ
گُلِ روی از خون خضابش ندادند

زماني كه تشييع شد،رهگذرهـا
عذابي به عاليـجنابش ندادند

ولي آه ، در گودي قتله گاهي
غروبی ، غريبی پس از بي سپاهي

تنش زير سُمّ ستوران رها شد
به بغض علي يكصد و ده هجا شد

همين كه سرش رفت روي سنان ها
نشستند در موج خون آسمان ها

در آمد ز عمق جگر ، آهِ زنها
كه در بين گودال مي گفت تنها

زني قد خميده : بنيّ بنيّ
گل سر بريده : بنیّ بنيّ

شاعر: محمد قاسمی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

در زیر آفتاب تو ماندی حسین هم
ای تشنه ! دور از آب تو ماندی حسین هم

پیر و جوان نداشت که یک نور واحدید
در قلب شیخ و شاب تو ماندی حسین هم

کم یا زیاد مرثیه فرقی نمی کند
در روضه در کتاب ، تو ماندی حسین هم

گودال و بام ، مرز قبول شهادتند
راضی از انتخاب ، تو ماندی حسین هم

شمشیر و زهر هردو جگر پاره می کنند
دل خون و دل کباب ، تو ماندی حسین هم

در روضه های کرببلا جانگدازتر
داغ از غم رباب ، تو ماندی حسین هم

هرگز نمیرد آنکه از او زنده ایم ما
پس با همین حساب ، تو ماندی حسین هم

شاعر: محسن ناصحی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

دارم از داغ غمت اشک دمادم بیشتر
چشم هایم می زند بارانِ نم نم بیشتر

تو جوادی و کرامت با تو معنا می شود
پس دخیل حاجت باب المرادم بیشتر

همسر نامهربان خیلی اذیت می کند
هرچه او نامهربان تر، شدت غم بیشتر

روی خاک حجره می پیچی به خود آقای من
ناله هایت میشود هر لحظه، کم کم بیشتر

مادرت زهراست آقا آمده بالا سرت
قامتش را کرده این حالات تو خم بیشتر

از به خود پیچیدنت اینگونه حاصل می شود:
زهر هر چه تلخ تر، سوز جگر هم بیشتر

این عطش ، این گریه ها، این خنده های زهر دار
شد بساط روضه ات حالا فراهم بیشتر

یک طرف این ناله ها، یک سو صدای هلهله
می کنم در روضه ات یاد مُحرّم بیشتر

شاعر: وحید محمدی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

گم شد میان هلهله سوز صدایت
لبخند آمد در جواب ناله‌هایت

فصل بهارت طعمه‌ی پاییز می‌شد
آری، اجابت بود پایان دعایت

مظلومی تو چون عمویت حد ندارد
در خانه هم یاری نداری جز خدایت

در خنده‌های زهرآلودش نمی‌دید
یک خاندان را می‌نشاند در عزایت

از بس کرامت داشت چشمت ، قاتلت هم
سهمی طلب می‌کرد از ابر عطایت

آبی ندادند و صدایت خشک می‌شد
یک حجره‌‌ی در بسته می‌شد کربلایت

راحت شدی از دست دنیا، مادر تو
از حوض کوثر آب آورده برایت

شاعر: محمد بختیاری

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

پیکرت از تیر و از سرنیزه مالامال نیست
خنجری دیگر برایت در پر یک شال نیست

گرچه روی پشت بام و زیر خورشیدی، ولی
جسم تو دیگر خدارا شکر در گودال نیست

حیف ام الفضل داری، بی ابالفضلی،ولی؛
موقع تشییع دیگر خواهرت بدحال نیست

بر تنت آرامش بال کبوترهاست و
زیر نعل هیچ اسبی پیکرت پامال نیست

زیر نعل هیچ اسبی نیستی، بااین حساب؛
موقع تقطیع جسمت لشکری خوشحال نیست

سٙم به تو داده ولیکن بی خیال جسم توست
روی سینه قاتل تو این قٙدٙر فعال نیست

خانه ات اما خداراشکر در آرامش است
پیش نامردان به پای دخترت خلخال نیست

زینبی دیگر نداری و نمی بیند دگر
هی سرت در تشت و بر نیزه زبانم لال نیست

وزن نعل اسب از بال کبوتر بیش بود
ذوالجناحت هم کنار خیمه خونین بال نیست

شاعر: مهدی رحیمی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

پیکرت از تیر و از سرنیزه مالامال نیست
خنجری دیگر برایت در پر یک شال نیست

گرچه روی پشت بام و زیر خورشیدی، ولی
جسم تو دیگر خدارا شکر در گودال نیست

حیف ام الفضل داری، بی ابالفضلی،ولی؛
موقع تشییع دیگر خواهرت بدحال نیست

بر تنت آرامش بال کبوترهاست و
زیر نعل هیچ اسبی پیکرت پامال نیست

زیر نعل هیچ اسبی نیستی، بااین حساب؛
موقع تقطیع جسمت لشکری خوشحال نیست

سٙم به تو داده ولیکن بی خیال جسم توست
روی سینه قاتل تو این قٙدٙر فعال نیست

خانه ات اما خداراشکر در آرامش است
پیش نامردان به پای دخترت خلخال نیست

زینبی دیگر نداری و نمی بیند دگر
هی سرت در تشت و بر نیزه زبانم لال نیست

وزن نعل اسب از بال کبوتر بیش بود
ذوالجناحت هم کنار خیمه خونین بال نیست

شاعر: مهدی رحیمی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

کفن برای تو از جنس ناب آوردند
برای درد فراقت گلاب آوردند

چقدر ناله آبم دهید سر دادی
ولی به خنده برایت سراب آوردند

مکررا تو خودت را زمین زدی از درد
چگونه درد تو را دیده تاب آوردند

همینکه مادر خود را صدا زدی آنها
بساط هلهله را با شتاب آوردند

نگاه پر زخدایت پی شهادت بود
اجابت از طرف مستجاب آوردند

به اختیار خودت جام زهر نوشیدی
برای جد غریبت شراب آوردند

برای اینکه بگویند نامسلمانست
برای حضرت قرآن کتاب آوردند

سنان و حرمله و شمر بی نزاکت را
برای زخم زبان و عذاب آوردند

سر بریده طفلی برای لجبازی
به پیش چشم کبود رباب آوردند

برای له شدن غیرت و غرور حسین
بدست اهل و عیالش طناب آوردند

شاعر: محمد حبیب زاده

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

زهری تمامیِّ جگرش را گرفته بود
سیلاب خون دو چشم ترش را گرفته بود

طوبای باغ سبز “رضا” زرد زرد شد
آفت تمام برگ و برش را گرفته بود

از درد مثل حضرت زهرا س خمیده شد
با دستهای خود کمرش را گرفته بود

جان می کند مقابل چشم کنیزها…
یک عده پست دور و برش را گرفته بود

رقص و صدای هلهله های بلندشان
تأثیر آه شعله ورش را گرفته بود

دور از مدینه غربت بغداد را چشید
ارث غریبی پدرش را گرفته بود

شکر خدا نه پیرهنش دست خورده بود
نه نیزه حجم بال و پرش را گرفته بود

در پیش چشم مادر پهلو شکسته ای
شمر از قفا سر پسرش را گرفته بود

با ضربه های ممتد او استخوان شکست
در پیش خواهری که سرش را گرفته بود

ای کاش بیخیال شود ساربان فقط.
انگشترش ولی نظرش را گرفته بود

شاعر: بردیا محمدی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

اُفتاده است رویِ زمین و برابرش
لبخند می زند به تقلاش همسرش

اُفتاده است رویِ زمین دید مثلِ او
اُفتاده است در وسطِ کوچه مادرش

جُرعه به جُرعه آب زمین ریختند و او
از بس که آب گفت تَرَک خورد حنجرش

قسمت نبود آب بنوشد بجای آن
خاکی شده است حیف لبان مطهرش

باب الحوائج است ولی می توان شنید
از بینِ حُجره ناله یِ موسی بن جعفرش

این دفعه می زدند به دَف تا که جان دهد
کَف می زدند وقتِ نفسهای آخرش

از پا گرفته و بدنش می کشند…وای
تا پشتِ بام ریخته گُلهایِ پرپرش

خون گریه می کند لبه یِ تخته سنگ ها
از بَس که خورد بر لبه یِ پله ها سرش

این پشت بام گودی گودال نیست شُکر
با پا نیامده است کسی رویِ پیکرش

سخت است فکر این غم و سخت است باورش
مردی که قاتلش بشود زخمِ همسرش

شاعر: حسن لطفی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

یکبارِ دیگر شد جسارت کنج حجره
مزد محبت شد خیانت کنج حجره

شاگردِ جعده(لع) کار دستِ شیعه داده
فتنه گری کرده سرایت کنج حجره

از زهرِ أمّ الفضلِ ملعون شعله ور شد
قرانِ سرتاسر فضیلت کنج حجره

خیری ندید از همسری که قاتلش بود
انداخت او را بد به زحمت کنج حجره

دور و برش با عشوه ظرفِ آب در دست
کِل می کشید آن بی مروّت کنج حجره

لبهایش از فرط عطش از حرکت افتاد
بیتاب شد در اوج غربت کنج حجره

دلتنگِ بابا بود… دلتنگِ نگاهش
دلتنگِ قدری عشق و رأفت کنج حجره

یخ کرد دستانش، سرش سنگین شد و سخت-
افتاد با پهلو، به صورت کنج حجره

بخشنده بود و تا که محکم بر زمین خورد
ویران شد ارکانِ سخاوت کنج حجره

جان داد در اوج جوانی مثل مادر
میرفت مشتاقِ شهادت کنج حجره

با پای دل میرفت گریان سمت کوچه
با داغ مادر داشت خلوت کنج حجره

شد قاتلش آتش، لگد، قنفذ(لع)،مغیره(لع)
جان داد پایِ این مصیبت کنج حجره!

شاعر: مرضیه عاطفی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

مرهم حریف زخم زبان ها نمی شود
اصلاً جگر که سوخت مداوا نمی شود

گریه مکن بهانه به دست کسی مده
با گریه هات هیچ مدارا نمی شود

خسته مکن گلوی خودت را برای آب
با آب گفتن تو کسی پا نمی شود

این قدر پیش چشم کنیزان به خود مَپیچ
با دست و پا زدن گره ات وا نمی شود

گیسو مکش به خاک ؛دلی زیر و رو شود
در این اتاق عاطفه پیدا نمی شود

باور کنم به در نگرفته است صورتت؟
این جای تنگ و این قد و بالا…نمی شود!

با ضرب دست و پا زدنت طشت می زنند
جز هلهله جواب مهیا نمی شود

با غربتی که هست تو غارت نمی شوی
نیزه به جای جای تنت جا نمی شود

خوبیِ پشت بام همین است ای غریب
پای کسی به سینه تو وا نمی شود

شاعر: علی اکبر لطیفیان

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

یک باغ روضه دارد این لاله در شکفتن
کی می شود خزان را با یک اشاره گفتن
اي جانِ زهر آلود از جامِ زهرِ کینه
باید که شرحِ غم را با گوشِ جان شنفتن

چون خاطراتِ عمرت در طولِ زندگانی
آن هم خلاصه گشته در موسمِ جوانی
از دردِ غربتِ تو آخر کسی نپرسید
دل مردگان کجا و این روحِ آسمانی

بر شانه های کوچک سنگینیِ امامت
دردا یکی نبوده از تو کند حمایت
مظلومی‌ِ تو این بس حتی میانِ خانه
همسر نموده بر تو با زهرِ کین خیانت

دردِ تو دردِ کوچه از رنج های مادر
آن ماجرای تلخ و ظلم و جفای مادر
ديوار و در عذابي ست هر لحظه پيشِ چشمت
یک عمر داری بر لب روضه برای مادر

با هلهله نشستند آری به این بهانه
پای شهادتت ای شاهنشهِ یگانه
غربت حکایتی شد در کاظمینِ چشمم
بردند جسمِ گل را تا روی بامِ خانه

افتاده در دلم تا شورِ غم و عزایت
دارم ز دستِ گردون هر لحظه من شکایت
یادِ شهیدِ دشتِ کرببلا کنم تا
در روضه‌ سیلِ اشکم جاری شود برایت

دیدی که شمر آمد در قتلگاهِ جدت
رفته به عرش اعلی ای وای آهِ….جدت
زینب به مقتل آمد شد قامتش خمیده
شیب‌الخضیب دیده تا روی ماهِ جدت!

شاعر: هستی محرابی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

داغ اين ماه كه تنها پسر خورشيد است
مثل يك درد به جان جگر خورشيد است

دل شب سوخته از شعله زخم جگرش
سينه افروخته از آتش آه سحرش

از همان كودكي آتش به جگر داشته است
كمتر از يك دهه از عمر ، پدر داشته است

سالها مي شود از زندگي اش سير شده است
اول راه جواني چه قدر پير شده است

غمش از طايفه ی آن غم خاكستري است
چون دل خاطره ی سوخته اش مادري است

خلوتش غلغله از مردم چشمان تر است
ميشود گفت كه او كشته ی ديوار و در است

نشد آخر دلي آواره دردش بشود
مرهم مرگ مگر چاره دردش بشود

تا كه آرام شود مرغ دل در قفسش
سرمه ی صبر كشيده است به پلك نفسش

نه كه با آتش اين زهر كنار آمده است
جگرش با نفس سوخته بار آمده است

بي سبب نيست اگر اينهمه بي تاب شده است
حتم دارم كه تمام جگرش آب شده است

حالت خسته چشمش چه ملال انگيز است
دهنش نيز كه از خون جگر لبريز است

ديده را بست كه از درد بپيچد به خودش
ناگزير است كه از درد بپيچد به خودش

اي خدا با كه بگوئيم چه آمد به سرش
دست و پا زد كه بيايد به كنارش پسرش

اي خدا با كه بگوئيم دل حساسش
سوخت با توطئه ی يار نمك نشناسش

آي زنها به غم بي كسي اش دف نزنيد
پاي اين از نفس افتاده چنين كف نزنيد

در نبنديد بمانيد جوابش بدهيد
جگرش سوخته زنها كمي آبش بدهيد

نسبش راه به سر منزل عصمت دارد
آي زنها پسر فاطمه حرمت دارد

روي اين خاك ، غريبانه تنش را نكشيد
گردنش زخم شده پيرهنش را نكشيد

اگر اين شد كه سرانجام به بامش ببريد
آي زنها كمي آرام به بامش ببريد

نکشیدش که تنش لطمه ی دیگر نخورد
یا سرش با لبه ی تیز دری بر نخورد

كمي آرام كه دارد كمرش ميشكند
آخر از تيزي اين پله سرش ميشكند

مادرش گرم تماشاست مواظب باشید
این جگر گوشه ی زهراست مواظب باشید

بر سر بام كه برديد رهايش نكنيد
مثل غارتزده كرب و بلايش نكنيد

بگذاريد بماند به تنش پيرهنش
نكند با تب خورشيد بسوزد بدنش

آي زنها كمي آرام ، رسيده پيغام
او امام است مبادا كه بيافتد از بام

شاعر: حامد خاکی

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

این­ها به جای اینکه برایت دعا کنند
کف می زنند تا نفست را فدا کنند

یا جای اینکه آب برایت بیاورند
همراه ناله­ی تو چه رقصی به پا کنند

باید فرشته ها، همه با بال­های خود
فکری برای چشمِ پراشک رضا کنند

هر چند تشنه ای ولی آبت نمی دهند
تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند

این قدر پیش چشم همه دست وپا مزن
اینها قرار نیست به تو اعتنا کنند

بال فرشته های خدا هست پس چرا؟
این چند تا کنیز تو را جابجا کنند

حالا که می­برند تو را روی پشت بام
آیا نمی­شود که کمی هم حیا کنند

تا بام می­برند که شاید سر تو را
در بین راه، با لبه­ای آشنا کنند

حالا کبوتران پر خود را گشوده اند
یک سایبان برای تنت دست و پا کنند

شاعر: علی اکبر لطیفیان

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

خون شد از غم دلِ خدا جويم
درد بسيار و نيست دارويم
ميفشانم سرشك و ميگويم
يا جواد الائمه ادركني

سينه اي پُر شرار دارم من
دل و جاني فكار دارم من
دو جهان با تو كار دارم من
يا جواد الائمه ادركني

روزگارم ز غم تباه شده
قلبم از معصيت سياه شده
راهِ من منتهي به چاه شده
يا جواد الائمه ادركني

خسته و دلشكسته و زارم
گره افتاده است در كارم
جز به كويت كجا پناه آرم؟
يا جواد الائمه ادركني

اي كه روح عبادتي مارا
عذر خواهِ قيامتي مارا
جانِ زهرا عنايتي مارا
يا جواد الائمه ادركني

تشنه ام تشنه بر من آب بده
گنهم را ببر ثواب بده
به گداي درت جواب بده
يا جواد الائمه ادركني

دردِ من را دوا كني چه شود؟
حاجتم را روا كني چه شود؟
قسمتم كربلا كني چه شود؟
يا جواد الائمه ادركني

عزت عالمين ميخواهم
نجف و كاظمين ميخواهم
طوفِ قبر حسين ميخواهم
يا جواد الائمه ادركني

من كه چون شمع بر فروخته ام
از غم غربت تو سوخته ام
چشم بر رحمتِ تو دوخته ام
يا جواد الائمه ادركني

همسرت كرد نامراد تورا
ساخت مسموم از عناد تورا
اي كه خوانده پدر جواد تورا
يا جواد الائمه ادركني

شاعر: سیدرضا مؤید

____________________________________

شعر مرثیه امام جواد (ع)

میان هلهله سینه مجال آه نداشت
برای گریه شریکی نبود و چاه نداشت

درست مثل فدک پاره پاره شد جگرش
شبیه مادر خود حال رو به راه نداشت

میان حجره کسی وقت احتضار نبود
چرا که فاطمه هم طاقت نگاه نداشت

بگو به آب که پاکی همیشه دعوی اوست
به تشنه ای نرسیدن مگر گناه نداشت

سپاه حرمله در پشت در به صف بودند
حسین بود و عطش ، یک نفر سپاه نداشت

نبود نیزه به دیوار تکیه زد یعنی
پناه عالمیان بود و خود پناه نداشت

برای کشتن او زهر بی اثر می ماند
میان سینه اگر داغ قتلگاه نداشت

برای غربت او چشم هیچ کس نگریست!
کبوتر حرمش اشک ذوالجناح نداشت

شاعر: محسن حنیفی

اشعار مناجات با امام زمان (عج) – سال ۱۴۰۰

4
اشعار مناجات با امام زمان (عج) - سال 1400

شعر امام زمان (عج)

اگر تو لطف کنی فتح باب خواهد شد
سروده های دلم صد کتاب خواهد شد

اگر تو خنده کنی گل دهد طبیعت خاک
فضای کل جهان پر گلاب خواهد شد

به هر کجا تو نباشی چو شام تاریک است
تو هر کجا که روی آفتاب خواهد شد

اگر ز پرده در آید امام عالمیان
وقوع حتمی یک انقلاب خواهد شد

هزار مرتبه گفتیم و باز می گوییم
دعا به ذکر علی مستجاب خواهد شد

اگر علیه علی مسجدی بنا گردد
به دست مهدی زهرا خراب خواهد شد

اگر که با نمکان امتحان حُسن دهند
فقط امام زمان انتخاب خواهد شد

اگر چه خدمت ذره است بی مقدار
به پیش فاطمه اما حساب خواهد شد

شاعر: سیدحسن خوشزاد

_________________________________

شعر امام زمان (عج)

دل از نگاه تو مسرور می شود برگرد
غم زمانه ز دل دور می شود برگرد

چمن شود طرب انگیز با شکفتن تو
حریم کعبه پر از نور می شود برگرد

کرم نمای و به همراه آن مسیح نفس
که در رکاب تو مامور می شود برگرد

به آفتاب جمالت قسم که ماه فلک
به خاک بوس تو مجبور می شود برگرد

دوباره آبروی آب باز می گردد
دوباره آینه مسرور می گردد برگرد

کویر تشنه مبدل به باغ خواهد شد
و نخلها شجر طور می شود برگرد

برادری و عدالت صفا و یک رنگی
پس از ظهور تو مقدر می شود برگرد

شاعر: محمدجواد غفورزاده

_________________________________

شعر امام زمان (عج)

آدینه ها غروب که دلگیر می شوم
در انتظار ماه رخت پیر می شوم

چون شبنمی به شستن گرد و غبار دل
از آبشار دیده سرازیر می شوم

افتاده ام به پای تو در اوج بی کسی
لطفی نما و گرنه زمین گیر می شوم

آئینه ام گرفته به زنگار معصیت
از هرم آفتاب تو تطهیر می شوم

با آیه های روشنی از صبح انتظار
تلفیقی از تلاوتِ تفسیر می شوم

وقتی غزال عشق غزل صید می کند
با مصرع ظهور تو تقریر می شوم

پژواک ناله های غریبانه شماست
آدینه ها غروب که دلگیر می شوم

_________________________________

شعر امام زمان (عج)

ای غایب از نظرها کی می شود بیایی
برقع ز رخ بگیری صورت به ما گشایی

هم دست تو ببوسم هم دور تو بگردم
هم رو نما ستانی هم رو به ما نمایی

آیا به کوه رضوان آیا به طور سینا؟!
آیا به بیت الاقصی آیا به ذی طوایی؟!

در مکه و مدینه یا در نجف مقیمی؟!
در مشهد مقدس یا دشت کربلایی؟!

جانم شود فدایت تا بشنوم ندایت
دائم زنم صدایت یابن الحسن کجایی؟!

تنها مسیح عالم، تنها نجات آدم
تنها وصی خاتم، تنها امید مایی

ای انس و جان فدایت، محتاج یک نگاهت
چشم همه به راهت، شاید ز در درآیی

هم پرچم حسینی بر دوش خود بگیری
هم قبر مادرت را بر شیعیان نمایی

در قلب ما حبیبی، بر زخم ما طبیبی
بر جان ما قراری، بر درد ما دوایی

باشد شعار «میثم» ای شهریار عالم
کی می شود بیایی کی می شود بیایی؟!

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

 

اشعار شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع) – سال ۱۴۰۰

9
اشعار شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع) - سال 1400

شعر شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع)

دست مرا به دست گرفتی همیشه زود
در جانِ من هوایِ تو دارد اگر وجود

جز تو کسی به حال دل من محل نداد
جز تو کسی طریق رفاقت بلد نبود

هرگز به زَرق و برق جهان اعتنا نکرد
آنکس که زیر پرچم تو چشم دل گشود

در کشتی نجات تو صبحِ علی الطلوع
از من سلام و از تو به من میرسد درود

روز جزا مرا بخر و قیمتم بده
طردم نکن به کوری چشم بدِ حسود

نگذار با یزید(لع) و سنان(لع) همنشین شوم
این است حاجتم همۂ عمر در سجود

دورم کن از جهنم و برگ امان بده
با یک نگاهِ ویژه همان لحظۂ ورود

در پیش چشم فاطمه(س) در حشر یاحسین(ع)
دست مرا بگیر و بگو اهل روضه بود
*
در پیش چشم فاطمه(س) بر سینه ات نشست
آن سینه ای که بود پُر از زخم و شد کبود

سرنیزه ها برای سرت ضجه میزنند
خنجر چقدر آمده بر حنجرت فرود!

شاعر: مرضیه عاطفی

_______________________________________________________

شعر شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع)

یاحسین جان من به عشقِ کربلایت زنده ام
هم به عشقِ گنبد و گلدسته هایت زنده ام

از غم و شور عزایت سخت افتادم ز پا
من به لطفِ تربتِ دارالشفایت زنده ام

آگهی از حالِ من آقا که از شوقِ وصال
از نگاهِ مرقد و صحن و سرایت زنده ام

هر شبِ جمعه به یاد مرقد شش گوشه ات
یا به یمنِ روضه، با اشکِ عزایت زنده ام

روز و شب داغِ علمدارِ حرم سینه زنم
یاد سقای حرم زیرِ لوایت زنده ام

تا که عاشورا بیایم در میانِ قتلگه
همرهِ مادر بمیرم من برایت زنده ام

تا که اصغر تیر آمد بر گلوی نازکش
من برای ناله های بیصدایت….زنده ام

زنده ماندم تا که در پایین پایت جان دهم
گاه سر بر خاکِ قبرت گه به پایت…..زنده ام!

شاعر: هستی محرابی

_______________________________________________________

شعر شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع)

ارباب بی کفن کفنت شد حصیرها
کشته شدند پای تو ازبس امیرها

شیران بیشه ی اسد الله غالبند
گشتن فدایی تو همه بچه شیرها

تو کشته ی حقیقت قرآن سرمدی
در پای تو فتاده جوانان و پیرها

شبهای جمعه مادرتان روضه خوان شده
از بس نشسته بر تن پاک تو تیرها

(ای خاک کربلای تو مهر نماز من)
آزاد کرده خاک مزارت اسیرها

سجده کنم به تربت تو در نمازها
آتش گرفته سجده ز سوز و گدازها

حرزه تو را به گردن خود تا نهاده ام
من پای نوکری شما ایستاده ام

هرکس سواره آمده در کربلای تو
در بارگاه قرب تو آقا پیاده ام

آب فرات کرببلا کوثر من است
ساقی بریز جرعه ی آبی به باده ام

من بادیه نشین تو در کربلا شدم
هستم غلام کوی شما گر چه ساده ام

بر روی قبر من بنویسید یا حسین
در این مکان به پای حسینم فتاده ام

تاسینه ام به عشق تو آقا گداختند
مردم مرا بنام حسینم شناختند

هر بند بند من ز نوا نوحه سر دهد
با ناله شبانه خبر بر سحر دهد

اشکم مجال حرف زدن را نمیدهد
اینست سحاب رحمت واشک بصردهد

پای نهال عشق تو اشکم نثار شد
تا روز حشر نخل شود یک ثمر دهد

با این سخاوتی که دهد آب بر زمین
هر شب سماء به صفحه دریا قمر دهد

هرکس شکسته پر شده دربین این حرم
ارباب کائنات به او بال وپر دهد

اخلاص میخرند در این بحر معرفت
هر کس که مخلص است به او چشم تر دهد

ما نوکریم نوکر ارباب تشنه لب
آتش فشان عشق حسینیم روز وشب

زهرا مرا برای حسین انتخاب کرد
بر روضه خوانی پسرش انتصاب کرد

آنقدر ناله کردم وآنقدر گریستم
تا اینکه مادرش بروی من حساب کرد

چون شمع تا سحر به حرم شعله ور شدم
پروانه سوخت در دل من انقلاب کرد

هرکس که زنده نیست دراین مرتبت به عشق
باحال خسته فاطمه او را جواب کرد

دشمن ز بغض حیدر و زهرای مرضیه
دشت بلای کرببلا را سراب کرد

ما میهمان سفره شاه کرم شدیم
سینه زنان شاه کرم در حرم شدیم

شاعر: مرتضی محمودپور

_______________________________________________________

شعر شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع)

اگر بینم تنی عریان به خاک افتاده، می سوزم
وگر دربند نی بینم سر آزاده، می سوزم

برادر! تا سرت بر نیزه هر دم پیش چشمم هست
به آتش نیست حاجت، با نگاهی ساده می سوزم

سر عباس حتی روی نی هم قوّت قلب است
سر اصغر ولی بر نی، نوا سر داده، می سوزم

نمی دانم که سرگرم کدامین داغ دل باشم
چنان پروانه ای در چلچراغ افتاده می سوزم

کدامین داغ را گویم؟ پدر؟ مادر؟ برادرها؟
من آن شمعم، کزآن روزی که مادر زاده می سوزم

به قصد بوسه بر زیر گلویت سجده آوردم
چو رگ های تو مُهرم شد، سر سجّاده می سوزم

گذشت آن روزهایی که زنی پرده نشین بودم
کنون حال مرا بنگر، به بزم باده می سوزم

قرار ما بدون هم سفر رفتن نبود، اینک
به هر گامی که بی تو می نهم بر جاده، می سوزم

شاعر: محمود حبیبی

_______________________________________________________

شعر شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع)

روی جسمَش نیزه وتیر و سِنان افتاده بود
زیر خنجر سر پناه کاروان افتاده بود

شمر،باچَکمه به روی سینه اش می ایستاد
در کنارش مادری قامت کمان افتاده بود

جای خود را با لَگَد های سَنان تعویض کرد
خنجر کُندی که دیگر از توان افتاده بود

یادگار مادر او را به غارت برده اند
جامه ی شاهی به دست این و آن افتاده بود

شمر از گودال بیرون آمد و از بخت بد
برق انگشتر به چشم ساربان افتاده بود

نعل ها طوری عمل کردند که از پیکرش
گوشه ی گودال قدری استخوان افتاده بود

در نگاه تار او اهل حرم می سوختند
قرعه ی آتش به نام کودکان افتاده بود

روی نیزه بستن سَر، کار آسانی نبود
از قضا این کار، دست کاردان افتاده بود

بارش ظلمت بیابان را به خون آغشته کرد
بر زمین آیات ناب آسمان افتاده بود

شاعر: علی اصغر یزدی

_______________________________________________________

شعر شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع)

ملک دلم همین که به نام حسین شد
عبدی گناهکار غلام حسین شد

آرامشی نداشت وجودم به هیچ وجه
تا که به اذن فاطمه رام حسین شد

قند مکرر اسم “حسین” است، والسلام
شیرین ترین کلام، کلام حسین شد

«با یک سلام صبح به ارباب بی کفن »
روزم پر از جواب سلام حسین شد

یادم نمی رود که خدا هر زمان ز من
قهرش گرفت، واسطه نام حسین شد

یک شب دوباره نوکری آمد به خواب من
حرفش دوباره حرف مرام حسین شد

نوکر از آب خوردن خود آب می شود
بین دو نهر؛ آب، حرام حسین شد

شاعر: امیر عظیمی

_______________________________________________________

شعر شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع)

شش دانگ قلب من شده وقف شما فقط
از کودکی به نوکری ات مبتلا فقط

با ذره پروری خودت موج می زند
در روضه ها خِیلِ عظیم گدا فقط

باران گرفت دیده ی من کُنجِ هیئتت
این اشک می دهد دل من را جلا فقط

دنیا و آخرت به خدا میخری حسین
از بینِ خَلق، سینه زنت را جدا فقط

با لطف خود دعای دلم مستجاب کن
عمریست گشته مُلتَمِسِ این دعا فقط

شرطِ بقا و رمزِ حیاتم یک آرزو
چشم انتظاریِ حرمِ کربلا فقط

شاعر: محسن زعفرانیه

_______________________________________________________

شعر شب جمعه شب زیارتی امام حسین (ع)

گُل کرده باز طبعِ خوشِ شاعرانه ام
در وصفِ توست هر غزلِ عاشقانه ام

عشقِ حسین حال مرا خوب می کند
در این مسیر تا به ابد جاودانه ام

با یک سلام پَر زده قلبم به کربلا!
از راه دور شد حرمت آشیانه ام

شکر خدا که با کرم خویش می دهی
شب های جمعه سهم دل پُر بهانه ام

دوری کربلا به خدا می کُشد مرا
با لطفِ خود به سوی حرم کن روانه ام

شاعر: محسن زعفرانیه

03 آگوست 21
بدون دیدگاه
25,171
دانلود

اشعار چهارشنبه های امام رضایی – سال ۱۴۰۰

16
اشعار چهارشنبه های امام رضایی - سال 1400

شعر امام رضا (ع)

آن وقت که تو نبودی ایران شب بود
خورشید کسوف و ماه در عقرب بود

چون جدٌِ غریبِ خود راهی شده ای
این سوی که پژمردگیِ مذهب بود

هر چند که بی پناه و بی کس بودی
جانِ تو برای باغِ دین در تب بود

از چشمِ تو سیلِ اشک و خون جاری شد
در سینه غمِ فراق لب در لب بود

ای کاش چو آن جدٌِ غریبت حسین(ع)
همراهِ تو هم معصومه ی زینب بود!

شاعر: هستی محرابی

___________________________

شعر امام رضا (ع)

کارم همیشه جرم و خطا بوده از قدیم
کارت همیشه لطف و عطا بوده از قدیم

مغلوب نفس گشته ام و خورده ام زمین
تنها سلاحم اشک و دعا بوده از قدیم

می ترسم از عذاب و امیدم به فضل توست
راهِ نجات، خوف و رجا بوده از قدیم

قلاده ام ببند، بمانم کنار تو
بیچاره آن کسی که رها بوده از قدیم

شغل گدایی اش به دوعالم نمی دهد
هر کس گدای آل عبا بوده از قدیم

می ترسم از فشارِ شبِ دفن خود ولی
دلگرمی ام امام رضا بوده از قدیم

نزد کریم هر که فقیر است بُرده است
آقا رئوف با فقرا بوده از قدیم

من عاشق تمام ائمه شدم ولی
در سینه جای دوست سوا بوده از قدیم

شاعر: محمدجواد شیرازی

___________________________

شعر امام رضا (ع)

به کارم گیر افتاده خودت مشگل گشایی کن
در این دریای طوفانی دوباره ناخدایی کن

اجابت با دعای توست، عنایت در عطای توست
کرامت با خدای توست،خدایی کن خدایی کن

به جای تو به مردم رو زدم نومید برگشتم
اگرچه بی وفا بودم تو اما با وفایی کن

ببین خالی تر از هیچم، نه یاری نه کمک حالی
دخیل افتاده ام بر غربت تو آشنایی کن

سلام من به سقاخانه هایت، کفش کن هایت
به شوق گنبدت رنگ نگاهم را طلایی کن

کبوتر بچه قلبم پر پرواز میخواهد
کمی گندم بیاور باز هم ما را هوایی کن

تویی مشهور شرق و غرب در آقایی و احسان
به جان مادرت زهرا، علی موسی الرضایی کن

تو هشت و چهار هستی در عبایت پنج تن پیدا
دلم شش گوشه میخواهد مرا هم کربلایی کن

شاعر: محمد میلانی

___________________________

شعر امام رضا (ع)

کبوترای حرمت ، پر می زنن سوی بهشت
از حرم تو می رسه ، به عاشقا بوی بهشت

مرغ دلا پر می زنه ، بالای گلدسته ی تو
همیشه تُو حریمته ، زائر دل خسته ی تو

دل حرم یاد توِه، طالب امداده توِه
هر کی اسیر تو بشه ، کفتر آزاد توِه

توی رواق عشق تو ، کفتر دل پر می کشه
تا آسمون ضریحت ، بال می زنه سَر می کِشه

تا لب سقا خونه و ، صحن و سرای تو میره
میاد تُو ایوون طلات ، ذکر رضا رو می گیره

میاد می افته دم در ، رو خاک پای زائرات
اینقده پرپر می زنه ، تا این که جون بده برات

هر کی برا تو جون بده ، به عشق تو زنده میشه
کسی که عاشقت باشه ، نمی میره تا همیشه

محبّتِ زندگیه ، معرفتت آب حیات
چه خوبه که هستی ما ، همه ش بشه نذر چشات

تا گوشه چشمی کنی و ، به سوی ما نگاه کنی
نگاه به این گداهای ، غریب و بی پناه کنی

آب حیات مهمونه تُو ، پیاله ی سقا خونَه ت
قسم به نام مادرت ، نمیرم از در خونَه ت

پیچیده تُو هفت آسمون ، صحبت جود و کرمِت
بهشت میاد زیارتِ صحن و سرا و حرمِت

جبرئیل و جمع ملک ، زائر بارگاهتن
ای ضامن آهو همه ، نشسته در پناهتن

تویی غریب الغربا ، ماهم غریبیم به خدا
به بی کَسا مدد کن ای ، رضا معین الضعفا

پنجره فولادت کجاست ، دلم گرفته زمزمه
فدای غربتت بِشم ، رضا عزیز فاطمه

شاعر: محمد مبشری

___________________________

شعر امام رضا (ع)

هر خانه ای حالش به مادر بستگی دارد
در این حرم اما به خواهر بستگی دارد

وصل است آب ناب سقاخانه بر جنت
یعنی شفا اینجا به کوثر بستگی دارد

از مرکز ایران به پایین،دادن حاجت
حتما به تایید برادر بستگی دارد

از بین هرباری که می آیی حرم با اشک
گاهی فقط به دیده ی تر بستگی دارد

از سر به زیری سربلندت می کند، تنها
آقایی عالم به یک سر بستگی دارد

هرکس که تو، هرجا که تو، هرجور می خواهی
هر گونه تغییری به این هر بستگی دارد

دقت بکن گاهی قبول حاجتت حتی
به نوع داخل گشتن از در بستگی دارد

وقتی شدی مانند آهو بی کس و تنها
تازه به توضیح کبوتر بستگی دارد

شاعر: محمد رحیمی

___________________________

شعر امام رضا (ع)

دستی که خورده بر حرمت بال میشود
هر دل شکسته پیش توخوشحال میشود
هرگاه میروم به حرم درد دل کنم
آنجا زبان حاجت من لال میشود

شاعر : سیدحسین میرعمادی

___________________________

شعر امام رضا (ع)

خوشا به حال هر آنکس که مبتلای رضاست
تمام دار و ندار من از دعای رضاست

صفای صحن و حیاط و رواق را عشق است
کنار پنجره فولاد، کربلای رضاست

کجا به غیر سرایش ادب کنم وقتی
که پادشاه جهان سائل و گدای رضاست

قسم به نغمهٔ نقاره و صدای اذان
دلم مجاور آن گنبدِ طلای رضاست

مریض بستر عشقم، شفا نمی خواهم
که مرهم دلم از نسخه و دوای رضاست

در این معامله سودِ زیاد بردم من
حرم برای دل من، دلم برای رضاست

بگو به خادمِ آقا، مرا صدا نکند
که خواب راحت من روی فرشهای رضاست

شاعر: محمد قاجار

___________________________

شعر امام رضا (ع)

کاش میشد پر بگیرم تا حرم
پیش سلطان،پیش آقای کرم

کاش دعوت میشدم با زاءران
در حرم پر میزدم با عاشقان

کاش من را هم صدایم میزدی
یک زیارت را به نامم میزدی

کاش گردد این گدا پا بوس تو
بندهء عاشق تر و مخصوص تو

تا تو را میبینم آقا هر جهت
زد دلم راهی به سوی مزجعت

طفل بودم مادر دستم گرفت
پیش تو آورد و عشقم را سرشت

زنده شد در صحن نوارنی دلم
خاطرات کودکی هم با دلم

صد گره در کار دارم یا رضا
من دلی بیمار دارم یا رضا

درد مند هستم دوایم با شما
دستگیری کن شفایم با شما

من به شوقت اشک دارم مهربان
من ز هجران بی قرارم مهربان

یک دل پر درد شد همپای من
در زمستان یاد تو گرمای من

عکس زیبایت به دلها قاب شد
با نگاهت برف این دل آب شد

حال دستم را به دستت میدهم
روی خود بر سنگ فرشت مینهم

پا برهنه صحن تو طی می کنم
من جدایت از خودم کی می کنم

در شب قبرم کنی من را خطاب
میکنی آقا قدم ها را حساب

با تو عاشق تر شدن عشق من است
عشق زیبای شما رزق من است

من گدایی بیکس و درمانده ام
اربعین از کربلا جا مانده ام

سال دیگر یا رضا رخصت بده
اربعین ، کرببلا فرصت بده

میکنم احساس چون بد بوده ام
از زیارت کرده ها جا مونده ام

خاک پایت میشوم کاری بکن
نوکر بیچاره را یاری بکن

روزی نوکر فقط در دست توست
کربلای عاشقت در دست توست

شاعر: روح الله دانش

03 آگوست 21
بدون دیدگاه
16,231
دانلود

اشعار امام حسین (ع) – سال ۱۴۰۰

1
اشعار امام حسین (ع) - سال 1400

شعر امام حسین (ع)

نوکرِ درباری‌ام ؛ دربار ، مأوای من است
زیر سقف عرشی هیئت فقط جای من است

نان خورِ ارباب ، با ارباب همسفره شده
این هم از رعیت نوازی‌های آقای من است

نسبتم با شاه ؟! ؛ او آقاتر از این حرف‌هاست
بچه‌ی این خانه‌ام ؛ ارباب ، بابای من است

هر چه آقایم بگوید ؛ هر چه که باشد قبول
«چشمِ» بی چون و چرا تفسیر تقوای من است

«مَن مَنم» را در حریم نوکری «مِن مِن» بخوان
اصلا اینجا «هیچ بودن» اوج معنای «من» است

بی سوادم ؛ می‌نویسم عشق، می‌خوانم حسین
«حا و سین و یا و نون» کل الفبای من است

غیرِ جمعِ نوکرانِ او نرفتم هیچ جا
روز محشر سربلندم ؛ شاهدم پای من است

ابر رحمت قطره قطره می‌خرد اشک مرا
بارشش در خشکسالی‌های فردای من است

آرزوهایم فقط یک جا خلاصه می‌شوند
«کربلا» رویای قصر آرزوهای من است

هر کسی حاجات خود را گفت و از آقا گرفت
«نوکر ارباب ماندن» هم تقاضای من است

شاعر: رضا قاسمی

____________________________________

شعر امام حسین (ع)

انيس خاطر عاشق نگاه معشوق است
اسير دام بلا در پناه معشوق است

اگر وصال ميسر نشد يقين دارم
مزار سوخته دل بين راه معشوق است

دمي که شهپر پروانه سوخت دانستم
که اين نشانه يک سوز آه معشوق است

به وقت گريه فقط لرزشي به شانه مبين
که شانه لحظه ي غم تکيه گاه معشوق است

به تاري از سر گيسو هزار دل ! چه عجب؟
که اين ستون کمي از سپاه معشوق است

حسين کعبه ي عشق است و من به طوف حسين
به دين عشق خدايم اله معشوق است

اگر که تربت ما کربلا شود چه شود؟
که خاک کرببلا قتلگاه معشوق است

به سينه هاي محبان سلام بايد داد
که قلب گريه کنان بارگاه معشوق است

شاعر: قاسم نعمتی

____________________________________

شعر امام حسین (ع)

به درگه احدی خم نمی کنم سر را
مگر به جز تو که داری هوای نوکر را

رسد به هرچه که خیراست بی برو برگرد
هرآنکه بر کرم تو سپرد باور را

تو دست خیر خدایی برای جملهٔ خلق
کشانده تا به حرم رحمت تو کافر را

معرفم به همه ، پای ثابت روضه
نوشته اند کنار حرم ، کبوتر را

هوای صحن دلم حال روضه می گیرد
رسید پنجه گرفت از سه ساله زیور را

برای آنکه نگاهش همیشه بود ،حسین
چه مشکل است ببیند حسین بی سر را

نوشتن از عطشت صفحه مرا سوزاند
حرارت لب تو خشک کرده جوهر را

شاعر: حامد آقایی

____________________________________

شعر امام حسین (ع)

در جهان دیگر غریبی نیست بعد از کربلا
زندگی جز ناشکیبی نیست بعد از کربلا

زندگی تکرار دیروز است و امروزی که‌نیست
چون که در فردا نصیبی نیست بعد از کربلا

گر که معیار طبابت تُربت کرب و بلاست
هرچه می گردم طبیبی نیست بعد از کربلا

دوستی ها دشمنی های به ظاهر دوستی ست
واقعا دیگر «حبیبی» نیست بعد از کربلا

«بر مشامم می رسد…هر هفته در هیأت ولی»
در حقیقت بوی سیبی نیست بعد از کربلا

از گلوی کوچک شش ماهه وقتی که گذشت
ظلم هم چیز عجیبی نیست بعد از کربلا

روضهٔ گودال هم تنها همین یک جمله است
«اسب حیوان نجیبی نیست بعد از کربلا»

شاعر : مهدی رحیمی

____________________________________

شعر امام حسین (ع)

بگذار کـه رو بر روی خاک تـو گذارم
با هر دمم از چشمه خورشید دمد گل

یک آه اگر در غمت از سینه برآرم
هر کس هدفی داشته از آمدن خویش

مـن آمده ام درغم تـو اشک ببارم
رضوان مـن و خلد مـن و حور مـن این اسـت

تـو دل ببری از مـن ومن جان بسپارم
مـن زاده فریادم و ذریه اشکم

بی گریه مبادا گذرد لیل و نهارم
هرگز نزنم سینه بـه زیرعلم کس

در سینه فقط عشق علمدار تـو دارم
نه کار بـه شهرم بودو نی بـه دیاری

هر جا کـه غم توست بود شهر و دیارم
با آنکه بود خانه قلبم حرم تـو

شوق حرمت برده زدل صبر و قرارم
بشکن بربا شعله برافروز بسوزان

زیرا کـه تعلق بـه تـو دارد دل زارم
مـن میثمم و وصف شـما میوه نخلم

در حشر همین اسـت همین اسـت شعارم

 

____________________________________

شعر امام حسین (ع)

انگار کسی در نظرت غیر خدا نیست
این مرحله را غیر امام الشّهدا نیست

آئینه تر از روی تو خورشید ندیده
این روی برافروخته جز رنگ خدا نیست

آرامِ دلم، خیمه به هم ریخته بی تو
برگرد که بعد از تو مرا غیر بلا نیست

با این همه لشگر چه کنی ای گل زهرا
این دشت به جز نیزه و شمشیر بلا نیست

ای یوسفم از غارت این گرگ صفت ها
جز پیرهن کهنه تو را چاره گشا نیست

دستی به دلم گر بنهی زنده بمانم
ورنه پس از این چاره به جز مرگ مرا نیست

هرچند که دل داده ای ای ماه به رفتن
والله که جز ماندن تو حاجت ما نیست

تا بر سر معجر ننهم دست اسیری
کار تو برایم به جز از دست دعا نیست

از غارت خیمه به دلم شور عجیبی است
سجّاد اگر هست علمدار وفا نیست

ای کاش که انگشتر تو زود درآید
در سنّت غارتگر انگشت حیا نیست

 

____________________________________

شعر امام حسین (ع)

سگی از صاحبش روزی جدا شد
گرفتار هوس ها و هوی شد

براه افتاد در هر کوی و برزن
گمان می کرد آزاد و رها شد

خوشی زیر دلش را زد ولی زود
به درد بی نوایی مبتلا شد

کنار صاحبش در ناز و نعمت
ولی آخر قرین دردها شد

سگ ارباب وقتی شد گرسنه
برای خوردن نانی گدا شد

سگ بیچاره از هر کس که نان خواست
لگد خورد و نصیبش ناسزا شد

به رویش خار و خس انداخت طفلی
دچار ریشخند بچه ها شد

فراری شد، فراری از جماعت
دلش آشفته ی هول و ولا شد

در این هول و ولا ناگاه چشمش
به درب صاحب خود آشنا شد

کنار خانه ی ارباب خود رفت
کشید آن قدر زوزه، درب وا شد

سگ سرکش، سرافکنده که برگشت
دوباره در بر ارباب جا شد

خوشا آن کس که اربابش حسین است
غلام پادشاه کربلا شد

چقدر ارباب جورم را کشیده
چقدر از من به او جور و جفا شد

چقدر این نفس گردنکش حسین جان
سگ ولگرد شد، سر به هوا شد

به درد غفلتم هر بار آقا
نگاه مهربان تو دوا شد

نگاهی کن ببینم کربلا را
دلم مشتاق آن صحن و سرا شد

شب جمعه – حرم- زهرا می آید
شب جمعه حرم غرق عزا شد

«اگر کشتند چرا خاکت نکردند»
تنت پامال سم اسب ها شد

«اگر کشتند چرا آبت ندادند»
چرا بر سینه ی تو شمر جا شد

چرا در گودی گودال اصلان
حسین من ذبیحً باالقفا شد

شاعر: امیر عظیمی