آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار شب ششم محرم – سال ۱۴۰۰

1
متن شعر شب ششم محرم - حضرت قاسم بن الحسن (ع)

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

به لخته لخته خون در کام شیرینت غزل داری
توئی داماد صحرا که به کامِ خون عسل داری

به مصرع، مصرعِ خون و قدِ بالا بلندِ خود
برای اهل روضه هم قصیده هم غزل داری

گرفتی مستِ مست از بوسه بوسه استجابت را
تو ای شیرین دهانی که سبو را در بغل داری

لباس رزم هم، پیش تو کوتاه آمده در اصل
که در بزم شجاعت ماجرایی بی بدل داری

عجب جنگاوری به به، عجب رزمی، چه پیکاری
تو والحق که نشان از بانی فتح جمل داری

شاعر: فاطمه معصومی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

بگو به هر که برای حسین سینه زن است
به صبح روز جزا با رقیه هم سخن است

به غیر او به کسی جان و دل نخواهم داد
حسین در دو جهان بهترین رفیق من است

نماز و روزه و حج و زکات جای خودش
ولی امید من این یا حسین و یا حسن است

مرا دوباره به آغوش کربلا برسان
کجا برای دل خسته بهتر از وطن است

غم تو تا به قیامت نمی شود کهنه
که شیعه منتقم داغ کهنه پیرهن است

چه گریه ها که نکردیم با همین جمله
کریم بی حرم است و حسین بی کفن است

شاعر: محمود یوسفی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

نامت شفا بخش است ، بر هر درد تسکین است
یادت مسِّرَت بخشِ دلهایی که غمگین است

دنیا و اهلش روز و شب روزی خورت هستند
یعنی همیشه سفره ی لطفِ تو رنگین است

کافر اگر دلبسته ات شد جای حیرت نیست
عشق تو چیزی ماورای دین و آیین است

ما را بخواهی یا نخواهی ، عاشقت هستیم
جای تعجب نیست…رسم نوکری این است

با گریه از روی ضریحت بوسه می چینم
افسوس در خواب است…اما باز شیرین است

تعداد عاشق های تو بالاست ، با این حال
تعداد زائرهای تو اینقدر پایین است

روضه نمی خوانم… فقط یک جمله می گویم
زهرا کجا‌ و دستِ نامردی که سنگین است

شاعر: احسان نرگسی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

نامت شفا بخش است ، بر هر درد تسکین است
یادت مسِّرَت بخشِ دلهایی که غمگین است

دنیا و اهلش روز و شب روزی خورت هستند
یعنی همیشه سفره ی لطفِ تو رنگین است

کافر اگر دلبسته ات شد جای حیرت نیست
عشق تو چیزی ماورای دین و آیین است

ما را بخواهی یا نخواهی ، عاشقت هستیم
جای تعجب نیست…رسم نوکری این است

با گریه از روی ضریحت بوسه می چینم
افسوس در خواب است…اما باز شیرین است

تعداد عاشق های تو بالاست ، با این حال
تعداد زائرهای تو اینقدر پایین است

روضه نمی خوانم… فقط یک جمله می گویم
زهرا کجا‌ و دستِ نامردی که سنگین است

شاعر: احسان نرگسی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تا نیزه‌ای غریب عنان مرا گرفت
پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت

می‌رفت تا که فاش؛ پدر خوانمت عمو!
سُمّ فرس رسید و دهان مرا گرفت

گویند بو کشیدن گل؛ مرگ مؤمن است
بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت

من سینه ام دُکان محبّت‌فروشی است
آهن‌فروش از چه دُکان مرا گرفت

دشمن که چشم دیدن ابروی من نداشت
سنگی رها نمود و کمان مرا گرفت

از پیرهای زخمی جنگ جمل رسید
هرچه رسید و عمر جوان مرا گرفت

لکنت نداشت من که زبانم ز کودکی
مومِ عسل چگونه زبان مرا گرفت؟

چون کندوی عسل بدنم رخنه رخنه است
این نیش‌های نیزه توان مرا گرفت

پر شد ز خاک سُمّ فرس چشم زخم من
ریگ روان، همه جریان مرا گرفت

شاعر: محمد سهرابی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

آمدم جان عمو درک منای تو کنم
خویش را لایق به دیدار خدای تو کنم

پدرم کرده وصیت که به قربانگه عشق
جان ناقابل خود را به فدای تو کنم

مادرم کرده به عشق تو کفن پوش مرا
که ز خون سرخ، رخ کرببلای تو کنم

من که بهتر نِیَم از اکبر گلگون کفَنت
اذن جنگم بده تا جلب رضای تو کنم

سیزده سال نشستم به اُمیدی که سرم
برسر نیزه علمدار لوای تو کنم

من یتیمم ز محبّت دل قاسم مشکن
چه شود گر که مَنم سعی صفای تو کنم

گر تنم زیر سم اسب لگد کوب شود
به از آن است به پا بزم عزای تو کنم

رو سپیدم به بر فاطمه کن جان عمو
تا که در نزد پدر حمد و ثنای تو کنم

شاعر: زنده یاد استاد ژولیده نیشابوری

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

دارد به رویِ چشم خود اَبروی حسن را
جانم ، چقدر می‌دهد او بویِ حسن را
اینقدر عقیله بر سری شانه نمی‌زد
بر شانه‌ی خود ریخته گیسویِ حسن را
ای کاش گره وا شود از بندِ نقابش
ای کاش نشانی بدهد رویِ حسن را
ارث از پدرش برده اگر سفره گشوده
او آمده تا گرم کُند کوی حسن را
بند آمده این راه شبیهِ پدرش باز…
آورده پِیِ خویش هیاهویِ حسن را
هر روز عسل می‌چکد از کنجِ لبانش
دارد همه شیرینیِ کندوی حسن را
ای اَرزقِ شامی چه بلایی سرت آورد؟
دیدی به تنت ضربه‌ی بازویِ حسن را
باید قدمی چرخ زَنَد پیش عمویش
تا بشنود این معرکه هوهوی حسن را

سوگند که خون نَه به رگش غیرت زهراست
ابن‌الحسن است این نوه‌ی حضرت زهراست

مانند حسن هرکه پدر داشته باشد
مانند علمدار جگر داشته باشد
خوب است گُشایند کمی بندِ نقابش
تا اینکه عشیره دو قمر داشته باشد
اصلا به زِره فکر نکرده است محال است
قاسم به زِره نیز نظر داشته باشد
با دست تُهی رفت و رجز خواند و به هم ریخت
ای وای اگر تیغِ دوسَر داشته باشد
با این هنرِ رزم عمو زیرِ لبی گفت :
بایدعَلَم ؛ این ، شیر پسر داشته باشد
دل می‌بَرَد از خیمه و دل می‌دَرَد از خصم
فرزندِ علی چند هنر داشته باشد
باید که کَرَم خانه بسازند برایش
باید که چنین خانه ، دو در داشته باشد
حق بود بسازند ضریحش ، حسنی بود
اما حرمی کاش پدر داشته باشد….

تصمیم حسین است : هر آنچه حسنش گفت
در نامه‌اش از روضه‌ی کوچه ، حسنش گفت…

انگار خودت حلقه‌ی ماتم شده‌ای تو
دورت چه شلوغ است چرا کم شده‌ای تو
یکریز پُر از روضه‌یِ بازی پسر من
مانندِ علی مثل مُحَرَم شده‌ای تو
رفتی نگفتی به منِ سوخته بابا
رفتی و نگفتی که چرا خم شده‌ای تو
بستم به سرت شالِ خودم را که نریزی
ای کاش نبینند مُعَمم شده‌ای تو
من هیچ تو فکرِ جگر نجمه نکردی
اینقدر پُر از زخم مجسم شده‌ای تو
باید که تو را بِکَنَم از خاک عزیزم
در خون و شن و تیر چه محکم شده‌ای تو
صد سنگ چه کردند که این خنده عوض شد
صد نعل چه کردند که دَرهَم شده‌ای تو
خون میزند از پیرهن از هر طرفت وای
بدجور پُر از چشمه‌ی زمزم شده‌ای تو
امیدِ من این است که نجمه نشناسد
ای جان ، چه سرت آمده مُبهم شده‌ای تو

گفتند یتیمی سرِ گیسوت کشیدند
تا من برسم نیزه به پهلوت کشیدند

شاعر: حسن لطفی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

هم پریشانِ حسینم هم پریشان حسن
ای بقربان حسین و ای بقربانِ حسن

روزِ اول مادرم چشمانِ من را نذر کرد
این یکی آنِ حسین و آن یکی آنِ حسن

هرشبی که فاطمه بر روضه‌ها‌مان می‌رسَد
هست گریانِ حسین و هست گریانِ حسن

نه که دنیا ، دینمان را هم کریمان می‌دهند
من که ایمان دارم از اول به قرآنِ حسن

زیرِ ایوانِ نجف دیدم که روزی می‌رسد
یاحسن جان می‌نویسم زیرِ ایوانِ حسن

هرکجا رفتم دیدم کار دستِ مجتبی است
بشکند دستم نباشد گر به دامانِ حسن

نه که تنها این دوشب کُلِ محرم می‌شویم
شب به شب تکیه به تکیه باز مهمانِ حسن

قاسمش وقتی به میدان زد حسین آهسته گفت :
می‌رود جانِ حسین و می‌رود جانِ حسن

نعره شد : إن تَنکرونی فأنا ابنُ المُجتبی”
تیغ را چرخاند و گفت این است طوفانِ حسن

شد حسن یک ضربه زد اَزرق همانجا شد دوتا
نعره زد عباس ؛ ای جانم به قربانِ حسن

روضه‌های ما همه لطفِ امام مجتبی است
شُکر هرشب می‌روم در زیرِ بارانِ حسن

پیشِ زهرا آبرو داری کنیم و آوریم
هِی گلاب و دسته گُل یادِ یتیمانِ حسن

شاعر: حسن لطفی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

در سرخی غروب نشسته سپیده‌‌ات
جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده‌ات

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد
آوای ناله‌های بریده بریده‌ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم
از روی ردّ خونِ به صحرا چکیده‏‌ات…

خون گریه می‌کنند چرا نعل اسب‌ها؟
سخت است روضهٔ تن د‏ر خون تپیده‌ات

بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده‌ام
آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده‌ات

باید که می‌شکفت گل زخم بر تنت
از بس خدا شبیه حسن آفریده‌ات

شاعر: سید محمد جواد شرافت

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

لالۀ سرخی و از خون خودت، تر شده‌ای
بی‌سبب نیست که این‌گونه معطر شده‌ای

دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
‏یک‌تنه باغی از آلالۀ پرپر شده‌ای

تَنِش تیغ و تنت، کرببلا را لرزاند
‏زخمیِ صاعقه خنجر و حنجر شده‌ای…

سنگ بر آینه‌ات خورده و تکثیر شده
مثل غم‌های دلم، چند برابر شده‌ای…

مجتبی دست تو را داد به دستم، دیروز
ولی امروز، تو مهمان برادر شده‌ای

ای به کام تو شهادت ز عسل شیرین‌تر
تو در آیین وفا آینه‌باور شده‌ای…

دست و پا می‌زنی و من جگرم می‌سوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شده‌ای

شاعر: مصطفی متولی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

خدا در شورِ بزمش، از عسل پر کرد جامت را
که شیرین‌تر کند در لحظه‌های تشنه کامت را

رجز خواندی برای مرگ، با لب‌های خشکیده
که عرش و فرش بر لب می‌برد هر لحظه نامت را

نشان دادی که در نسل حسن، جز حُسن چیزی نیست
ندید اما نگاه کوفیان ماه تمامت را

دم رفتن به میدان خنده‌ای کردی و فهمیدی
که شیرین می‌کند لبخند تو کام امامت را

میان کارزار زخم‌ها بردی پناه آخر
به پیغمبر که پاسخ داد بی‌وقفه سلامت را

در آن لحظه که دشت از بوی تو آکنده شد دیدند
ملائک با نگاه تازه‌ای روز قیامت را!

تو حُسن مطلع شیرین زبانی در غزل بودی
رقم زد با شهادت پس خدا حُسن ختامت را

شاعر: میثم داودی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

این جوان کیست كه گل صورت از او دزدیده‌ست؟
سیزده بار زمین دور قدش گردیده‌ست

رو به سرچشمهٔ زیبایی و دریای وفا
ماه از اوست که این‌گونه به خود بالیده‌ست

خاک پرسید که سرچشمهٔ این نور کجاست؟
عشق انگشت نشان داد که او تابیده‌ست

پیش او شور شهادت ز عسل شیرین‌تر
آسمان میوهٔ احساس ز چشمش چیده‌ست

گرچه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار
باغ سرسبزتر از او به جهان کی دیده‌ست؟…

شاعر: حیدر منصوری

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

چون بود انتخاب تو احلی من العسل
شد مرگ در حساب تو احلی من العسل

پرسید: از شهادت؟ و گفتی که: ای عمو
مرگ است در رکاب تو احلی من العسل

ای صاحب رساله مستی ، نوشته در
هر صفحه از کتاب تو احلی من العسل

می خواستی که شاعر کرب و بلا شوی
این گونه شد خطاب تو احلی من العسل

با دیدن تو طعم دهان ها عوض شده است
پس روی در نقاب تو احلی من العسل

ما نیز مست جام تو هستیم تا ابد
ای مزه ی شراب تو احلی من العسل

روزی اگر بقیع شود صاحب حرم
خواهد شد اسم باب تو احلی من العسل

در پاسخ سوال تو شد مرگ رو سیاه
وقتی که شد جواب تو احلی من العسل

شاعر: مجتبی خرسندی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

بی قرار است و کار پیچیده
چشم هایش شبیه باران است
اذن میدان نمی دهد آقا
بر لبش ذکر یا حسن جان است

پیش پایش سری خم آورده
بوسه زد ابتدا به دست عمو
ادب از چشم هاش می بارید
ساقی ارباب و اوست مست عمو

از زمین چشم بر نمی دارد
اشک هایش به روی گونه چکید
قاصد نامه ی پدر شده است
تا عمو دید..نامه را بوئید

چه نوشته است؟بسم رب العشق
ای برادر!فدای تشنگی ات
نیستم من عزیز جانِ حسن
که دهم جان برای تشنگی ات

پسرم مثل اکبرت باشد
پر و بالی بده غزال مرا
قول داده برات می میرد
کرده راحت دگر خیال مرا

نامه را خواند دیده گریان شد
خواهر خسته را مشوش کرد
چندباری حسین وقت وداع
با گل باغ مجتبی غش کرد

حسن عازم شده است بر میدان
تا بگیرد تقاص اکبر را
به سر عمامه ی پدر دارد
همرهش داشت حرز مادر را

مرگ در پیش چشم این آهو
مثل قند است..مثل شهد عسل
رجزی خواند و دشت شد ساکت
فانا بن الحسن..امیر جمل

هر که آمد به روی خاک افتاد
بچه شیر حسن چه غوغا کرد
پسرانِ امیر شامی را
بهر قعر درک مهیا کرد

بچه هایش شدند بازیچه
هدف اصلی اش پدر باشد
گفت با او که پهلوان پنبه
حیف اگر بر تن تو سر باشد

ای بنازم به ناز شست حسن
ضربه ای زد دوتا شد آن ملعون
تا بیاید به خود چه شد،فهمید
سرش از تن جدا شد آن ملعون

چند لحظه بعد اما آه
دوره اش کرد لشکر کوفه
شاخ شمشاد خیمه ها افتاد
خاک کرب و بلا سر کوفه

مادری بود و مادری شده است
قصه ی ا‌و شبیه زهرا شد
چه گریزی زده به عاشورا
کوچه ای بهر کشتنش وا شد

هرکه آمد عسل چشید از او
غزل خیمه ها قصیده شده
چشم نجمه به قد او روشن
چقدر قاسمش کشیده شده

شاعر: آرمان صائمی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

دارم به لب حسین حسین و حسن حسن
پس می روم به هیبت یک مرد بت شکن

دریای اشکِ حسرت قاسم مزاحم است
حرفی به جز فدا شدن من نزن نزن

بگذار تا که بی ادبان را ادب کنم
خالی است در میانهٔ پیکار جای من

دستور رزم از پدرم دارم ای عمو
دیگر به جوش آمده خونِ دل حسن

آنقدر زیر سم ستورانشان روم
تا خاکِ کربلا بشود بر تنم کفن

آنقدر دست و پا بزنم زیر اسبها
شاید به عشق تو بشوم سروِ انجمن

هر چند بوی سیبِ تو یک چیز دیگریست
بر خاک ، یادگار گذارم ز خود ، خُتن

این سینه ام اگر که شود پاره ، باک نیست
ای کاش از تن تو ندزدند پیرهن

شاعر: حامد آقایی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

ايينه روى مجتبايى قاسم
مستغرق ذات کبريايى قاسم

مثل على اکبرى براى ارباب
چشم تو کند گره گشايى قاسم

حالا که پسر دار شده شاه کريم
داغ است بساط هر گدايى قاسم

از گوشه لبهات عسل ميريزد
مدهوش ز باده بقايى قاسم

دل ميبرد از همه مناجات شبت
مانند حسن چه خوش صداى قاسم

قسمت نشده اگر امامت بکنى
معصومى و از گنه جدايى قاسم

تحت الهنکى که بسته اى شاهد بود
زيباى امام زاده هايى قاسم

سوگند به پينه هاى پيشانى تو
با سن کمت پير دعايى قاسم

در کرب و بلا همه حرم دار شدند
اخر تو خودت بگو کجايى قاسم

گويا که حرم نداشتن ارث شماست
بى مرقد و بى صحن و سرايى قاسم

پشت سر تو دعاى نجمه زيباست
از بسکه لطيف و دلربايى قاسم

تو وارث تکسوار جنگ جملى
الحق حسن کرب وبلايى قاسم

زير پر عباس کشيدى شمشير
شاگرد امير خيمه هايى قاسم

گردن زده اى ازرق و اولادش را
زيرا نوه ى شير خدايى قاسم

در عرش براى تو على کف زده است
تو وارث شاه لافتايى قاسم

اى واى گرفتند همه دورت را
چون گل به ميان خارهاى قاسم

پهلوى تو ضربه خورده مثل مادر
افتاده ميان دست و پايى قاسم

زير سم اسب نرم شد پيکر تو
بر داغ عظيم مبتلايى قاسم

بازيچه قاتل است اين کاکل ناز
گيسوى تو شد رنگ حنايى قاسم

از کهنگى نعل کفن پاره نشد
سر بسته شده چه روضه هايى قاسم

جان داشتى و تن تو را کوبيدند
فرق من و توست ماجرايى قاسم

نجمه همه گيسوان خود را مى کند
تو قاتل او به نيزه هايى قاسم

شاعر: قاسم نعمتی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

داغ مدینه دلتو گرفته
پهلوی این نیزه به تو گرفته
نمیشه وایسم و تماشا کنم
دست سیاه کاکُلِتو گرفته

گفتی حسن همین برای تو بد شد
هر چی که شد سر همین حسد شد
زنده بودی هنوز ولی بمیرم
مرکب اومد از رو تن تو رد شد

گلم چقدر خوش قد و بالاشدی
رفتی توی لشگر و تنها شدی
چی شد تو اون شلوغیا که آخه
یه ساعته هم قد سقا شدی

با پر سوخته پر زدی عزیزم
میشه جوابمو بدی عزیزم
چیکار کنم که پیش چشم تارم
مثل عسل کِش اومدی عزیزم

شاعر: محمد کاروان

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تنت از بس كه به دور و برِ من پاشيده
مثل مومی‌ست جدا گشته، به هم چسبيده

ناله‌ات زيرِ سم اسب مرا پيرم كرد
چشمم از بعدِ على اكبر خود ترسيده

خوب شد نيمه‌ى عمامه به چهره‌ت بستم
چه كسى صورت تو از دل من دزديده؟

جاى سالم به تنت نيست عزيزِ دل من
ظاهراً زورِ فرَس بر تن تو چربيده

دنده‌ات خُرد شده، سينه جدا گشته ز هم
استخوان‌هاى شكسته پر و بالم چيده

قد كشيدى چِقَدَر، مرد شدى جان عمو
نفسم حبس شد از آنچه كه چشمم ديده

خواستم بوسه زنم بر رُخت اما جا نيست
بس كه پاهاى فرَس صورت تو بوسيده

شاعر: آرمان صائمی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

برایت دست-خطی با دلِ مضطر فرستاده
به عشقت مجتبی(ع) قربانیِ دیگر فرستاده

نگاهت کرد؛ «لا یومَ کیومَک» خواند در بستر
برایت غصه خورد و اشکِ چشم تر فرستاده

کشیدی آه و خواندی متن بازوبند قاسم(ع) را
حسن(ع) عشقِ خودش را مثل یک مادر فرستاده

در آغوشش گرفتی، عاشقانه گریه می کردید
یتیمش را برادر با همه باور فرستاده

روانه کرده قاسم(ع) را به یاری تو! در واقع-
-به قلب دشمنانت نیزه و خنجر فرستاده

رجزهای لب قاسم(ع) تداعی کرده صفين را
برایت هدیه ای با خصلتِ حیدر فرستاده

عجب فرماندهی کرده به یاریِ سپاه تو
چه سربازِ به نام و یاوری محشر فرستاده

«أنا ابن المجتبی» گفت و گمانم دشمنت میگفت
حسین(ع) اینبار جای یک نفر؛ لشکر فرستاده

برای ازرق شامی(لع) گمانم شمر(لع) هر لحظه
برای کشتنش یک نيزهٔ بهتر فرستاده

زمین خورد و تمام دشت را طعم عسل برداشت
برایش آب کوثر شخص ِ پیغمبر(ص) فرستاده!

شاعر: مرضیه عاطفی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

به بند کفش تو عالم دخیل می بندد
که مقصد تو حسین و مسیر تو حسن است
تن تو مصحف پاک تمام اسماء است
زره نداری و جوشن کبیر تو حسن است

قبای سبز امامت بپوش نجل حسن
به قامتت شده اندازه جامه ی پدرت
به دست خط حسن میخورم قسم ز ازل
خدا نوشته تو را در ادامه ی پدرت

تشرف تو به صحن عتیق آغوشم
بقیع سبز حسن را به کربلا افزود
به دفتر وجناتت حسن تجلی کرد
قلم به لوح غمت داغ کوچه را افزود

شبیه باغ فدک زخمی خزان شده ای
گلی و برگ تو در دست های گلچین است
زبرجد حسنی یا عقیق سرخ حسین؟!
غمت شبیه غم گوشواره سنگین است

چه شد ستاره دنباله دار نجمه شدی
شبیه فاطمه از تو خیال مانده فقط
من از قساوت این نعل ها نمیگذرم
به روی ماه تو نقش هلال مانده فقط

شده است زائر تو باطن امین الله
امانت حسنی و حسین شرمنده است
مرا دوباره بخوان تا اجابتت بکنم
چه ناگوار! پس از تو عموی تو زنده است

شاعر: محسن حنیفی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تویی که از همه خوبان جدایی
چرا- چون نخلِ باغِ مجتبایی

پدر را گر کنارِ خود ندیدی
ولی دامانِ نجمه پروریدی

فدای سایه ی لطفِ عمویت
چو نوری بعدِ بابا بوده رویت

تو داری محرمی چون عمه زینب
به سینه مِهرِ تو دارد لبالب

تو جویی از عسل داری به کامت
خوش آن صهبای عشق افتاده نامت

بوَد پشتِ عمو گرم از وجودت
سرِ ماه و ستاره در سجودت

خرامان می روی ای ماهِ پاره
به وجد آمد جهان از این نظاره

صفِ کرب و بلا جانا چه کردی
که ثابت کرده ای آن شیر مردی

در آن لحظه تنت افتاده بر خاک
شده سیلِ خلایق سینه در چاک

بهارِ عمرِ تو غم بود و کوتاه
سرت بر دامنِ دشتی پُر از آه

نگنجد شعرِ تو در فهمِ خادم
فدای رویت ای شهزاده قاسم!

شاعر: هستی محرابی

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تو که این‌گونه روی خاک ز هم واشده‌ای
وای بر من که دچار غم عُظمیٰ شده‌ای

دیشب از طعم خوش مرگ و عسل می‌گفتی
ظهرِ امروز در این معرکه معنا شده‌ای

بی‌زره رفتی و از هرطرفی سنگ زدند
که چنین سرخ‌ترین لاله‌ی صحرا شده‌ای

هرکسی از تن صدپاره‌ی تو سهمی برد
در کریمی خودت وارث بابا شده‌ای

سمّ مرکب همه جای بدنت را له کرد
بی‌سبب نیست اگر درهم شن‌ها شده‌ای

استخوان قفسِ سینه‌ی تو خرد شده
تازه حالا نوه‌ی حضرت زهرا شده‌ای

شاعر: محمد حسن بیات لو

__________________________________________________________________________

متن شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

حضرت عالی اعلی قاسم ابن المجتبی
در مقام مدح والا قاسم ابن المجتبی

سیزده ساله ولیکن مظهر فرزانگی
اُسوه ی ایمان و تقوا قاسم ابن المجتبی

محضرش هرگز نمی‌خواهد که لب را وا کنی
در کرم مانند بابا قاسم ابن المجتبی

مردها را زنده کردن اولین اعجاز او
از مریدانش مسیحا قاسم ابن المجتبی

اشک بر خون خدا دست علی اکبر است
روزی اشک حسن با قاسم ابن المجتبی

مثل پروانه به گرد عمه زینب می پرد
غیرتی مانند سقا قاسم ابن المجتبی

نوکر او را حسن محشر شفاعت می کند
گر کند یک غمزه تنها قاسم بن المجتبی

معنی لفظ شهادت را به ” احلی من العسل ”
جور دیگر کرده معنا قاسم ابن المجتبی

طرز پیکارش مرکب از حسین و از حسن
شیوه رزمش معما قاسم بن المجتبی

تا به لشکر می زند دشمن فراری می شود
در رگانش خون مولا قاسم بن المجتبی

نعره زد ان تنکرونی ، وارث شیر جمل
در دو عالم نیست الّا قاسم بن المجتبی

کشتن ازرق برایش دستگرمی بوده است
دشمنان را کرد رسوا قاسم ابن المجتبی

تا قیامت برندارم سر از این مستی که شد
باده ریز کاسه ما قاسم ابن المجتبی

من تمام نسلم اندر نسل سائل بوده‌اند
نسلش اندر نسل آقا قاسم ابن المجتبی

شک ندارم گوشه چشمش به آنی می کند
دردهایم را مداوا قاسم بن المجتبی

ذره ای باکی برایم نیست از روز جزا
شافع نوکر به فردا قاسم بن المجتبی

“نام باب اصلی صحن حسن را می‌زنیم
بر طلا با خط زیبا قاسم اب المجتبی”

آنقدر من را خدا حاجت روایم کرده است
هر زمانی گفته ام یا قاسم بن المجتبی

ارث برده از پدر این غربت جانسوز را
بی حرم گشته است حتی قاسم بن المجتبی

شد تنش از زخم تیغ و تیر و شمشیر و سنان
عاقبت هم سطح صحرا قاسم بن المجتبی

مثل یک موم عسل در زیر مرکب قد کشید
بهر قتلش گشت بلوا قاسم بن المجتبی

اربا اربا شد علی اکبر ولی بابا رسید
لحظه جان دادن اما قاسم بن المجتبی…

…بر سر نعشش عمو مثل عقابی سر رسید
گفت با او : دیده بگشا قاسم بن المجتبی

پاسخی نشنید و با چشمان تر گفتا حسین
: پیش بابا رفته گویا قاسم ابن المجتبی

شاعر: عرفان ابوالحسنی

24 نوامبر 21
بدون دیدگاه
1,325
دانلود

اشعار شب پنجم محرم – سال ۱۴۰۰

2
متن شعر شب پنجم محرم - حضرت عبدالله بن حسن (ع)

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

حق بده خیلی هوایِ بوسه‌هایت کرده‌ام
از عموجان بیشتر بابا صدایت کرده‌ام

عمه دستم را گرفته بود اما آمدم…
فکرکردی که عمو جانم رهایت کرده‌ام

مقتل مأثور هستم غارتِ گودال را
ازدحامِ زخمهایت را روایت کرده‌ام

خواست تا دستت زند با دستِ خود نگذاشتم
پیش تو اُفتاد دستی که فدایت کرده‌ام

پیشِ دادِ مادرت پیراهنت را کَند و بُرد
دید لشکر آمدم خود را عبایت کرده‌ام

آنقدر من را کشیدند آخرش مَردی شدم
اینقدر گویم که در آغوش جایت کرده‌ام

هرچه می‌خواهند بر من می‌زنند و می‌روند
شُکر قدری از نوکِ نیزه جدایت کرده‌ام

خواستند از تو جدا سازند من را که نشد
آه شرمنده اگر که جابجایت کرده‌ام

آخرش من را مُشبک کرده‌اند این نعلها
راضی‌ام خود را ضریحِ کربلایت کرده‌ام

من در آغوشِ توام یا تو در آغوشِ منی
دیدی آخر جا میانِ بوریایت کرده‌ام

آخرین تیرش کشید و حرمله نزدیک شد
دیدی وقتی که سپر خود را برایت کرده‌ام

سینه‌ام را سینه‌ات را عاقبت با زور دوخت
حنجرم را حنجرت را روی هم بدجور دوخت

شاعر: حسن لطفی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

می رسد از گوشهٔ مقتل صدای مادرش
ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش

گیسوان مادر ما را پریشان می کنی
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش

تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او
پای خود بردار از روی لبان اطهرش

دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش

دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش

نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه نیزه مگردانید جسم اصغرش

از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش

دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش

شاعر: قاسم نعمتی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

هرکه دیوانه نشد لایقِ ادراک نشد
خاکِ هیئت نشد و راهی افلاک نشد

عَرَقِ سینه زنان رونقِ مَستانگی است
تاکْ بی ذکرِ حسین ابن علی تاک نشد

باده ی اشکْ فزون باد و مداوم بادا
هرکه آلوده ی این باده نشد پاک نشد

چاک چاک است تن شاه و نمی خواهم من
جامه ای را که برای غمِ او چاک نشد

چشم هامان شده نمناک از این رو که کمی
لبِ خُشکِ پسرِ فاطمه نمناک نشد

بود آماده برایَش همه ی عَرش ولی
سهمِ شاهِ دو جهان ‌جز خس و خاشاک نشد

“مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد…”

شاعر: محسن کاویانی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

با عمو همراه شد
با همین سنّش چه سربازی برای شاه شد

طاقت دوری نداشت
یک‌ تنه آمد حریف لشکر بدخواه شد

بی زره آمد به جنگ
ذکر لب هایش علی مولا ولی الله شد

شد فدایی حسین
آه عبدالله در یک روز پیر راه شد

پیش چشمان عمو
دست عبدالله مثل قامتش کوتاه شد

یادگاری حسن
شد کفن افتاد روی جسم شاه بی کفن

بی خبر از دست رفت
مثل آن مادر که قبلا پشت در از دست رفت

بین آغوش عمو
در‌ دل پرواز یک دم بال و پر از دست رفت

خواست تا حائل شود
حیف اما بر روی سینه، سپر از دست رفت

کار یک خنجر نبود
دست عبدالله با ضرب تبر از دست رفت

حرمله آمد جلو
روی پای حضرت ارباب سر از دست رفت

دست از دنیا برید
خوب شد رفت و تنش رخت اسارت را ندید

شاعر: محمود یوسفی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

افتادی و تا خورد به گودال، لبت
با گریه دوید؛ سوخت از تاب و تب

تا پیکر خود را سپرِ جان تو کرد
گفتی که عمو شود فدای ادبت

اینکه نکند خار به دستش برود
هر ثانیه بود؛ فکرِ هر روز و شبت

بی دستش کردند و به پا شد کینه
هم از جمل و هم حسن(ع) و هم نسَبت

با خاک درآمیخته، یکسان شده بود
در زیر قدم هایِ پیاپی رطبت

زد حرمله(لع) تیر بر تنِ عبدالله(ع)
پرپر زد و سخت شعله ور شد غضبت

می سوختی از غم و: «خدایا أَمْسِکْ-
-عَنْهُمْ قِطَرَ السَّماء»* شد ذکر لبت!

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

ز جانش چشمه چشمه خون به باغ باغبان میداد
پناه باغبان بود آن گل سرخی که جان میداد

زمام جان به دست و با تمام کودکی هایش
بزرگی را نشان دوستان و دشمنان میداد

جهان بینی یک عالم به دست او دگرگون شد
که دست پرپرش درس مروت بر جهان میداد

به عطر کهنه پیراهن، چنان جان غزل پیچید
که با هر آه شعر تازه دست شاعران میداد

به دامان که بود این دست نیلی لحظه آخر
که اینگونه شمیم یاس و عطر ارغوان میداد

نشانی از تن در خاک و خون پیچیده پیدا نیست
دوباره غم گواه از یک مزار بی نشان میداد

شاعر: فاطمه معصومی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

این كیست از خورشید، مولا، ماه‌روتر
بی‌تاب‌تر، عاشق‌تر، عبدالله روتر

می‌گفت من دست از حسینم برندارم
اِلا شود بازویم از خون وضو، تر

می‌گفت ای شمشیرها دستم مگیرید
مرگ ار جگر دارد بیاید روبه‌روتر!

می‌گفت و با دست عمویش عهد می‌بست
چشم زمین از حسرت این گفتگو، تر

وای آن گلوی ناز، سیراب عطش بود
شد عاقبت از دست آن صاحب سبو، تر

آنجا حسین افتاد و اینجا كودكی ناز
افتاد در دست یزیدی تندخوتر…

در عالم ای شمشیرها پیدا نكردید
آیا كسی نزد خدا با آبروتر؟!

شاعر: عبدالحمید رحمانیان

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

دُرّ یتیمم و به صدف گوهرم ببین
در بحر عشق، گوهر جان‌پرورم ببین

هفتاد و دومین صدف ساحل توأم
ای روح آب، رشحه‌ای از کوثرم ببین

من سینه‌سرخ عشق عمویم، پرم بده
دست مرا رها کن و بال و پرم ببین

چشمم به قتلگاه و عمو مانده زیر تیغ
تصویر غربتی‌ست به چشم ترم، ببین

با بانگ استغاثهٔ او تیغ می‌شوم
برنده‌تر ز تیغ عدو خنجرم ببین

پروانه‌ام به پیله واماندنم مخواه
در هرم عشق، شعلهٔ خاکسترم ببین

دستم کبوتری‌ست که شوق پریدن است
چون نبض عمه ملتهب و مضطرم ببین

بر من عمو به چشم خریدار بنگر و
دست مرا بگیر و از این برترم ببین

کوچک‌ترم ز قاسم و دارم دلی بزرگ
همچون علی‌اصغر خود اکبرم ببین

من کودک برادر تو بودم و کنون
در هیأت دلاور و جنگاورم ببین

«هل من معین» شنیدم و تکلیف روشن است
در التهاب پاسخت اهل حرم ببین

هرچند دست یاری من‌ کوچک است و خرد
آن حس عاشقانه و جان‌پرورم ببین

احرام بسته‌ام که کنم دور تو طواف
خیل حرامیان همه دور و برم ببین

کوچکتر است قد من از تیغ دشمنان
اما سپر برابر‌شان پیکرم ببین

ته ماندهٔ شراب شهادت که مانده ‌ا‌ست
می‌نوشم و تو مستی از این ساغرم ببین

در دست عمه دست کشیدم ز جان خویش
حالا به روی سینه گل پرپرم ببین

دیشب سرم به شانهٔ آرامش تو بود
اکنون به روی سینهٔ خود بی‌سرم ببین

شاعر: سید مهدی حسینی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

صبرش به سر رسید، چو قصه به سر رسید
از دست عمّه جان و ز جان، دست بر کشید

«واللهِ لا اُفارِقُ عمّی» خروش او
با این رجز به سوی عمو جان خود دوید

گودال رنگ کوچهٔ تنگ مدینه بود
از چشم مجتبایی او اشک می چکید

در ازدحام نیزه و تیر و عصا و سنگ
از ره رسید و جز سر و دستش سپر ندید

دستش فتاد و ‌ناله کشید: «آه مادرم»
قد حرم خمید، چون این ناله را شنید

افتاد و شد دخیل ضریح تن عمو
یک تیر حرمله، دو نشان را به چشم دید

این بار غیر حنجر پاکش سپر نداشت
تیر جفای حرمله را بر گلو‌ خرید

شاعر: سعید نسیمی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

می وزد باد گرم در صحرا
همه ی دشت گرم و سوزان است

یک پسر بچه از تبار حسن
چشم بر راه اذن میدان است

مثل باباش غیرت الله است
در رگش خون مجتبی دارد

دید ارباب با لب تشنه
هی به میدان برو بیا دارد

رفت اکبر صنوبرانه ولی
نیست غیر از خیال تصویرش

آه..ارباب ما چه حالی بود
‌پیر شد پای نعش آن شیرش

یک به یک دید از دم خیمه
صحنه هارا و بیشتر می سوخت

کودکانه خدا خدا می کرد
لب و دندان خود به هم می دوخت

بعد از آن نوبت برادر بود
برود تا که پر بگیرد او

نامه آورده خدمت ارباب
برود جان کند فدای عمو

مشت خود را به دست خود میزد
دلخور از بخت خویش و اقبالش

در حرم مانده بود عبدالله
خیمه ها گشته بود گودالش

گفت با خود که میروم پیشِ
عمه زینب،ضمانتم بکند

قسمش میدهم به جان عمو
تا که شاید شفاعتم بکند

عمه زینب اگر نشد راضی
عمو عباس دست گیر من است

قسمش میدهم به خاک پدر
بسکه او عاشق امام حسن است

ناگهان دید از دل میدان
که عمو دست بر کمر آمد

وای ساقی ز صدر زین افتاد
از لب آب این خبر آمد

همه ی دلخوشیش شد بر باد
دیگر اصلا نبود اورا تاب

بعد ساقی حرم ز هم پاشید
چه خبر بود خیمه گاه رباب…

همه رفتند او فقط مانده
طفل شش ماهه رفت او‌ جا ماند

گفت با خود مگر نمی بینی؟
که عمو بی پناه و تنها ماند

آمد از خیمه اش برون،شاید
عمه اش را کند دگر راضی..

متوسل به حضرت زهرا
شده با گریه بهر اعجازی

گفت عمه،بخاطر مادر…
به خدا طاقت نشستن نیست

لشکر کفر دوره اش کردند
چشم من را قرار دیدن نیست

ناگهان یک صدا به گوش آمد
که نداری مگر تو کینه ی او؟

حرمله!هوش و گوش و با دقت
یک سه شعبه بزن به سینه ی او

آسمان دلش شد ابری و
دست خود را کشید،راهی شد

پا برهنه رسید در گودال
قسمت چشم او سیاهی شد

دید افتاده بر زمین ارباب
چشم هایش به آسمان باز است

مطمئن شد دگر امیدی نیست
مطمئن شد که وقت پرواز است

عمر سعد گفت با لشکر
دست اورا جدا کنید از تن

بزنیدش..امان به او ندهید
که نماند ثمر ز باغ حسن

بغلش کرد لحظه ی آخر
اشک از چشم آسمان افتاد

آخرش هم به آرزوش رسید
به روی سینه ی عمو جان داد

شاعر: آرمان صائمی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

كرده‌ در باغ‌ رخت‌ گشت‌ و گذار عبداللّه‌
داده‌ از دست‌ چو موی‌ تو قرار عبداللّه‌
ریخته‌ در كف‌ خود دار و ندار عبداللّه‌
دیده‌ چون‌ بر رخ‌ تو خون‌ و غبار عبداللّه‌

نیست‌ آن‌ كس‌ كه‌ نشیند به‌ كنار عبداللّه‌

سپر از دست‌ بینداز كه‌ من‌ می‌آیم
به‌ هواداری‌ تو جای‌ حسن‌ می‌آیم‌
منم‌ آن‌ كس‌ كه‌ ز غربت‌ به‌ وطن‌ می‌آیم‌
عوض‌ نجمه‌ كنون‌ من‌ به‌ سخن‌ می‌آیم‌

بسمل‌ یك‌ سر موی‌ تو هزار عبداللّه‌

من كه‌ خورده‌ گره‌ ای‌ دوست‌ به‌ كارم‌ چه‌ كنم‌؟
دست‌ خطی‌ چو من‌ از باب‌ ندارم‌ چه‌ كنم‌؟
من كه‌ در نزد زنان‌ شوق تو دارم‌ چه‌ كنم‌؟
جگرم‌ سوخت‌ بگو ای‌ كس‌ و كارم‌ چه‌ كنم‌؟

سوخت‌ چون‌ شمع‌ شب‌ افروز مزار عبداللّه‌

قاسم‌ امروز كه‌ در حلقۀ‌ آغوش‌ تو بود
پشت‌ خیمه‌ ز غم‌ عشق‌ تو مدهوش‌ تو بود
به‌ گمانم‌ كه‌ دلم‌ پاك‌ فراموش‌ تو بود
منم‌ آن‌ طفل‌ كه‌ دائم‌ به‌ سر دوش‌ تو بود

از چه‌ گویی‌ كه‌ بماند به‌ كنار عبداللّه‌

گر اسیری‌ بروم‌ خصم‌ تواَم‌ خوار كند
وای‌ از آن‌ روز كه‌ دون‌ بر همه‌ آزار كند
خاطر عمه‌ توجه‌ به‌ منِ‌ زار كند
دشمن‌ آن‌ لحظه‌ یتیم‌ تو گرفتار كند

بهتر آن‌ است‌ شود بر تو نثار عبداللّه‌

موسی‌ وادی‌ شوقم‌ ید بیضا دارم‌
بر روی‌ سینۀ‌ تو سینۀ‌ سینا دارم‌
نجمه‌ كو تا كه‌ ببیند چه‌ تماشا دارم‌
عالم‌ امروز به‌ كام‌ است‌ كه‌ بابا دارم‌

پدر این جاست‌ به‌ اغیار چه‌ كار عبداللّه‌

شأن‌ تو نیست‌ كه‌ ره‌ بر روی‌ زانو بروی‌
گه‌ به‌ صورت‌ بروی‌ گاه‌ به‌ ابرو بروی‌
كو اباالفضل‌ كه‌ با قوّت‌ بازو بروی‌
اكبرت‌ كو كه‌ به‌ یك‌ قامت‌ نیكو بروی‌

گشته‌ این‌ لحظه‌ دگر دست‌ به‌ كار عبداللّه‌

تیر خود را بزن‌ ای‌ حرمله‌ بیتاب‌ شدم‌
یاد تابوت‌ شدم‌ غمزدۀ باب‌ شدم‌
از غم‌ عشق‌ عمو، شمع‌ صفت‌ آب‌ شدم‌
من‌ مدال‌ دم‌ جان‌ دادن‌ ارباب‌ شدم‌

همچو اصغر شده‌ با تیر شكار عبداللّه‌

سر اگر در قدم‌ یار نباشد سر نیست‌
خون‌ من‌ سرخ‌ تر از خون‌ علی‌ اصغر نیست‌
ای‌ شه‌ خسته‌ مگر مادر من‌ مادر نیست‌
نجمه‌ را شرم‌ ز گیسوی‌ علی‌ اكبر نیست‌؟

نجمه‌ را می‌دهد امروز وقار عبداللّه‌

شاعر: محمد سهرابی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

گفت رنجور دلش از اثر فاصله‌هاست
آن که دلتنگ رسیدن به همه یکدله‌هاست

از چه در خیمه بماند اگر او می‌داند
چشم در راه غزالان حرم آبله‌هاست؟

آفتاب است که از زین به زمین افتاده‌ست!
شیهۀ اسب یقیناً خبر از زلزله‌هاست

نه که هنگام نماز است، عمو در سجده‌ست
نکند وقت به پا داشتن نافله‌هاست؟

این طرف محفل پر اشک‌ترین زمزمه‌هاست
آن طرف مجلس پر شورترین هلهله‌هاست

به یتیمی ز نوک تیر، محبّت کردن
جلوۀ بارزی از خُلق خوش حرمله‌هاست!

خواستند آینۀ باغ شقایق باشد
سینه‌ای که پر آواز پر چلچله‌هاست

شاعر: محمد جواد زمانی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

دردی به سینه هست که خاکسترم کند
در دستهای محکم تو مضطرم کند

خشکم کند به شعله ی این داغ ماندنم
با ابرهای اشک بیاید ترم کند

آه ای خدا به عمّه چه گویم که لحظه ای
بالم دهد، رها کُنَدم، باورم کند

من می پرم خدا کند او تیغ خویش را
جای عمو حواله ی بال و پرم کند

قیچی زد و برید و مرا تکّه تکّه کرد
اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند

حالا که من به سینه ی زخمش رسیده ام
بگذار، دست های کسی بی سرم کند

شاعر: علیرضا لک

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

دردم ز کودکی است که با روی هم‌چو ماه
ازخیمه شد به یاری آن شاه بی‌سپاه

بی‌تاب چون دل، از برِ زینب فرار کرد
آمد چو طفلِ اشکِ روان، در کنار شاه

کای عمّ تاج‌دار! به خاک از چه خفته‌ای!
برخیز از آفتاب، بیا تا به خیمه‌گاه

نشنیده‌ای مگر سخن عمّه را چو من؟
تنها ز خیمه آمد‌ه‌‌ای، پیش این سپاه

هر کس که آب خواست، دهندش ز آب تیغ
ای عم! بیا به خیمه و آب از کسی مخواه

می‌گفت و می‌گریست که بی‌دینی از ستیز
تیغی حواله کرد به آن شاه دین‌پناه

آن طفل، دست خویش سپر کرد، پیش تیغ
دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه

بی‌دست جان سپُرد به دامان عمّ خویش
چون ماهی به لجّه‌ی خون، مانده در شناه

می‌داد جان به دامن شه، «الغیاث» گوی
می‌کرد شاه تشنه به حسرت، بر او نگاه

شاعر: وصال شیرازی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

از میان خیمه تا گودال … با سر آمده
این برادرزاده که جای برادر آمده

کیست این آزاده که پرواز دارد می کند؟!
کیست این آزاده، انگار از قفس درآمده

هر طریقی بوده از عمه جدا گردیده و
از پس چشمان خیس خواهرت برآمده

با نوای “لا افارق” با نگاهی اشکبار
تا میان معرکه با حال مضطر آمده

خون ابراهیم در رگ هاش جاری گشته است
مثل اسماعیل اگر تا زیر خنجر آمده

مثل سقای حرم، با بوسه ی شمشیرها
دستش آویزان شده … از جای خود درآمده

آه … خنجر پشت خنجر … در میان قتلگاه
تا که تیری آمده، یک تیر دیگر آمده

او به روی سینه ی معشوق مأوا کرده و
صبر تیر حرمله انگار که سر آمده

حق الطاف عمو را خوب جبران کرده است
این برادرزاده که جای برادر آمده

شاعر: مجتبی حاذق

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

ای عمو تا نالۀ هَل مِن مُعینت را شنیدم
از حرم تا قتلگه با شور جانبازی دویدم

آنچنان دل بُرد از من بانگ هَل مِن ناصِر تو
کآستینم را ز دست عمّه ام زینب کشیدم

فرصتی نیکو ز هل من ناصرت آمد بدستم
تو کرم کردی که من در قلزم خون آرمیدم

جای تکبیر اذان ظهر در آغوش گرمت
بانک مادر مادرِ زهرا در این صحرا شنیدم

گرچه طفلی کوچکم امّا قبولم کن عمو جان
بر سر دست تو من قربانی شش ماهه دیدم

کس نداند جز خدا کز غصّۀ مظلومی تو
با چه حالی از کنار خیمه در مقتل رسیدم

دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد
سر چه باشد تیر عشقت را بجان خود خریدم

تا بُرون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد
تو به رفتن رو نهادی من زماندن دل بُریدم

جای بابایم امام مجتبی خالی است اینجا
تا ببیند من به قربانگاه تو آخر شهیدم

ناله ای از سوز دل کردم به زیر تیغ قاتل
شعله ها در نظم عالم سوز «میثم» آفریدم

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

من آمـده ام تا کـه به پای تو بمیرم
امـروز غـریبـانـه بـرای تو بمیرم

غم نیست اگر در قدمت دست من افتد
شادم به خدا تا که به پای تو بمیرم

از خیمه دویدم که کنم جان به فدایت
خواهـم که عمو زیر لوای تو بمیرم

ای کاش ذبیح تو شـوم در ره توحید
تا در ره عشقت به منـای تو بمیرم

این قـوم اگـر تشنـۀ خونند، بیایند
آماده شدم تا که به جای تو بمیرم

بگذار که از خیـل شهیـدان تو بـاشـم
بگـذار که در کرب و بـلای تو بمیرم

کو حرملـه تـا تیـر بینـدازد و من هم
زان تیـر در آغـوش وفای تو بمیرم

از قول من خسته جگر گفت «وفائی»
ای کـاش کـه در راه ولای تو بمیرم

شاعر: استاد سید هاشم وفایی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

از غمِ بی کسیت در دلم اشک و آه است
میزنم بر سر خود ، غم، غمِ عبدالله است

باز لمس عطش و سوزش و واویلا شد
شام در مرثیه ی آن حرم بی ماه است

روی یک نیزه سر و جانِ علیِ اصغر
جای صد تیغ زمان بر بدن این شاه است

منِ بیمار و دلِ زخمی و دستِ مهرت
که شفای دلم ای عشق فقط یک راه است

خون دل خوردم و هر شب شبِ عاشورا شد
که خداوند از احساسِ غزل آگاه است

شاعر: محمد جهان زاد

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

ملاکِ داغ حسین و عیارِ غم حسن است
حسن شبیه حسین و حسین هم حسن است

حسین گفت “اَخی خُیرًُ مِنی ” و دیدند
تمام عمر جلوتر به یک قدم حسن است

همیشه او به گدا کمتر از حسن می‌داد
که خلق ثبت کند صاحب کَرم حسن است

کریمی حسن است اینکه مرثیه گفتند
در اصل بانیِ اشعارِ محتشم حسن است

هرآنکه شد حسنی می‌شود حسینی پس
ببین که ریشه‌ی هفتاد دو عَلَم حسن است

«حسین نهی به قاسم دهد حسن دستور»
چه خوب گفت که سلطان محترم حسن است

تمام آرزوی نقره کار‌ها این است
زمان آن برسد نقش هر قلم حسن است

نوادگانِ حسن صاحبِ ضریح شدند
فقط به خاطرِ زهراست بی حرم حسن است

شهیدِ آب حسین شهید آب حسن
قتیل تیغ حسین و قتیل سَم حسن است

شاعر: حسن لطفی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

بس كه بر پایِ دلم حوصله زنجیر شده
طفلی از هولِ غمِ بی‌كسی‌ات پیر شده

نیزه بر پهلویِ تو نیّتِ قد قامت كرد
ای وضویِ تو ز خون لحظۀ تكبیر شده

دیدم از خیمه به صورت به زمین افتادی
كار از كار گذشته، نكند دیر شده؟

نكند باز عمو دست به خیرات زدی؟
همۀ دشت به سویِ تو سرازیر شده

آب كردی جگرم، آب مگر خواسته‌ای
كه سر و كارِ تو با این همه شمشیر شده

این همه فاصله مابینِ نفسهات ز چیست؟
پنجۀ كیست كه با مویِ تو درگیر شده؟

آمدم رو به سراشیبیِ گودال، مرو
دو قدم مانده، تحمل كن و از حال مرو

آمدم زخم كسی بر بدنت نگذارد
لشكری دست به تركیبِ تنت نگذارد

زینتِ دوشِ نبی ، سینۀ تو پا نخورد
زنده تا هست یتیمِ حسنت، نگذارد

یوسفِ عمّه، به جانِ تو قسم هیچ كسی
دست حتی به پَرِ پیرهنت نگذارد

پسرت بودم، از این پس سپرت خواهم شد
شمر تا چكمه به رویِ دهنت نگذارد

گرچه این تیغ به قصدِ سرِ تو می آید
بازویِ كوچكِ این سینه زنت نگذارد

دستِ من شكر خدا را، كه به كار آمده است
استخوان تا شده، با پوست كنار آمده است

شاعر: علیرضا شریف

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

حال دل خیلی خرابه، کار دل ناله و آهه
شب پنجم محرم، دل ما تو قتلگاهه

چقدر تیر چقدر سنگ، چقدر نیزه شکسته
روی خاک تو موجی از خون، یوسف زهرا نشسته

دل من ترسیدی انگار، که نمیری توی گودال
نمی بینی مگه آقات، چقدر زده پر و بال

اون کیه میره تو گودال، گمونم یه نوجونه
مثه بچه شیر می مونه، وقتی که رجز میخونه

میگه من هنوز نمردم، که عمومو دوره کردید
سی هزار گرگ دور یک شیر، به خدا خیلی نامردید

از امامش مثِ مادر، تو بلا دفع خطر کرد
جلوی طوفان شمشیر، لاله دستشو سپر کرد

توی خون داره می‌خنده، عمو جون دیدی که مَردم
اگه تو خیمه می‌موندم، جون عمه دق می‌کردم

خدارو شکر نمی‌مونم، تو غروب قتل و غارت
مثِ بابام نمی‌بینم، سوی ناموسم جسارت

خدا رو شکر نمی‌بینم، دست عمه رو می بندن
پای نیزه‌ی ابالفضل، به اسیری‌مون می خندن

شاعر: محسن عرب خالقی

_________________________________________________________________________

متن شعر شب پنجم محرم – حضرت عبدالله بن حسن (ع)

من یک تنه سپاه برای تو می شوم
سرباز قتلگاه برای تو می شم

عمه اگر اجازه ی میدان دهد به من
کاری کنم که زنده شود غیرت از حسن

دست مرا عقیله اگر که رها کند
فرزند مجتبی بنگر تا چه ها کند !

باید که دست عمه ی خود را رها کنم
دستان خویش را به رهت من فدا کنم

در خیمه گاهم و روی جسمت برو بیاست
جسم مبارکت هدف تیر و نیز هاست

سر نیزه ها صدای تو را در می آوردند
یک عده ای ادای تو را در می آورند

بر زخم های سینه ی تو نیست التیام
برخیز که سخن شده از غارت خیام

بستم دو چشم خویش و دویدم به سوی تو
افتاده دست شمر چرا تاب موی تو ؟

حالا بگو چگونه به گودال رفته ایی ؟!
از پشت نیزه خوردی و از حال رفته ای

آخر چرا به روی لبان تو ردّ پاست ؟
اطراف قتلگاه پر از تکه ی عصاست ؟

ابروی تو برای چه آخر شکسته است
دشمن برای ذبح سرت شرط بسته است

تار است هر دو چشم تو از بسکه تشنه ای
زخمیّ تیر و نیزه و شمشیر و دشنه ای

آن ها که خویش را به دو سکه فروختند
جسم مرا به جسم تو با نیزه دوختند

جسم به خون شبیه تن تو تپیده شد
دستم شبیه حضرت سقا بریده شد

در خیمه حال عمه ی سادات بد شود
جسمت به زیر یورش مرکب لگد شود

شاعر: عرفان ابوالحسنی

اشعار شب چهارم محرم – سال ۱۴۰۰

4
متن اشعار شب چهارم محرم درباره حر بن ریاحی و طفلان حضرت زینب (س) ویژه محرم 1400

متن شعر شب چهارم محرم درباره طفلان حضرت زینب (س)

وابسته ات هستم، تویی معشوقِ دلخواهِ خودم
آگاهم از حال دلت با قلبِ آگاهِ خودم

خورشید قلب بیقرار زینبت هستی و من
نور از تو میگیرم حسینِ من(ع)؛ تویی ماهِ خودم

داریم خاطرخواهِ بسیاری و جان ها میدهند
یکروز در راهِ تو و یکروز در راهِ خودم

راهی شدیم و خوب می‌دانستم اینجا کربلاست
فهمیدم از دلشوره هایِ گاه و بیگاهِ خودم

زیباییِ انگشترت دارد مرا دق میدهد
تنها خبر دارم خودم از بغض جانکاهِ خودم

بیزارم از آن نامه ها که نقشهٔ قتلَت شدند
از غربتت میسوزم و میسوزم از آهِ خودم

هاجر شدم در پاسخ نجوای هَل مِن ناصرت
آورده ام تنها دو آیه از «فَدَیناهِ» خودم

باید پسرهایم فدایی ات شوند و از خدا-
میخواستم در سجده های هر سحرگاهِ خودم

آورده ام عون و محمد را برایِ یاری ات
آورده ام تیر و سپر از خانه همراهِ خودم!

شاعر: مرضیه عاطفی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم درباره طفلان حضرت زینب (س)

جمع صفات پنج تن یکجاست زینب
اثبات ذات مادرش زهراست زینب

نور حقیقت در شب ظلمت فقط اوست
“اِنّا هَدَیناهُ السَّبیلِ” ماست زینب

او را صداکردم” وَ ما اَدراک” گفتند
از بس مقام و رتبه اش بالاست زینب

دربارگاه قدس، در سیر اِلَی الله
مرکز نشین حلقهء سرهاست زینب

زنجیرهء وصل امامت بر امامت
در امتداد روز عاشوراست زینب

گفتیم ” عَرِّفنی” ندا آمد که حاشا
مثل خدا معروف ناپیداست زینب

بَینی و بَین الله، مجذوب حسین است
زینب نگو که محشر کبراست زینب

دارد گره وا میکند از کار عالم
وقت نماز شب اگر تنهاست زینب

دادند دستم را به دستان ابالفضل
هربار که حاجات من را خواست زینب

محکم گره زد معجر خود را از امشب
یعنی علمدار حرم فرداست زینب

شاعر: رضا دین پرور

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم درباره طفلان حضرت زینب (س)

بهار آورده
ببین دو شاخه گل نو نوار آورده

به افتخار علی
برای یاری تو ذوالفقار آورده

دوتا پسر ها را
فقط برای همین روز بار آورده

حسین غصه نخور
درخت سیب عقیله انار آورده

یکی به حرمله گفت
بیا که زینب کبری شکار آورده

چه پیر شد زینب
از این زمانه بی رحم سیر شد زینب

تن تو را تا دید
برای لطمه زدن ناگزیر شد زینب

تو غیرت اللهی
چه خوب شد که ندیدی اسیر شد زینب

اسیر شد زینب
اسیر چشم صغیر و کبیر شد زینب

مگر چه شد در شام
چه شد که یک شبه صد سال پیر شد زینب

و بعد بزم شراب
چقدر خسته دل و گوشه گیر شد زینب.

شاعر: محمود یوسفی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم درباره طفلان حضرت زینب (س)

صف کشیده می رسد آن حیدر زهرا نشان
تا دهد آداب سر هدیه نمودن را تشان
در دوستش حاصل عمرش دو رعنا نوجوان
در پی اش الله اکبر گو همه هفت آسمان

وه بنازم بر امیر عشق و این سرلشگرش

تا به خرگاه سپه سالار عاشورا رسید
قامت رعنای دلبر پیش پایش قد کشید
از نفیر عصمت الهی به روح دل دمید
رشته ی هرچه محبت بود از طفلان برید

کرد امر عاشقی بر آن امیر و رهبرش

گر که خواهی رزم زینب بنگری اینان نگر
حاصل شیر محبت را به جسم و جان نگر
حیدر و جعفر به دو آیینه تابان نگر
عالمی را در پی گیسویشان حیران نگر

این غریب کربلا و هدیه های خواهرش

خود حمائل کرد شمشیری به روی دوششان
وعده ی دیدار مادر داد بر آغوششان
من نمی دانم چه سری گفت او در گوششان
کرد از جام شهادت واله و مدهوششان

آتش عشق حسینی بود از پا تا سرش

گفت یا ابناء زینب ابرو داری کنید
تا نفس دارید بهر غربتش کاری کنید
از ابوفاضل مدد گیرید سالاری کنید
من زنم امام شما باید علمداری کنید

جانت قربان یک تاری ز موی اکبرش

هستیش تا راهی میدان عاشورا نمود
هرچه مجنون بود مست ساغر لیلا نمود
لشگری را با دو رزمنده دگر رسوا نمود
خود به خیمه رفت و بر امدادشان آوا نمود

دستی از دل بر دعا دستی دگر بر معجرش

مو پریشان بین خیمه ذکر یا حیدر گرفت
بر قبول هدیه هایش دامن مادر گرفت
هر دودست مستجابش را به روی سر گرفت
تا خبر از کودکانش با دوچشم تر گرفت

دیده آوره حسین دو یار خونین پیکرش

به سر دوش حبیبش کعبه ی آمال او
چون همای پر شکسته خون چکد از بال و
تا که دید آن انکسار چهره و احوال او
از حرم بیرون نیامد بهر استقبال او

این اصول عاشقی آموخته از مادرش

شاعر: قاسم نعمتی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم درباره طفلان حضرت زینب (س)

رفت هرچند که عمرم همه بر باد حسین
عوض‌اش بیشتر از عمر به ما داد حسین

من نبودم کسی و او به حسابم آورد
حق بده داد زنم خانه‌ات آباد حسین

قبل از آنیکه شبِ قبر دهانم بندند
نَفسی تا بزنم یکسره فریاد حسین

چند وقتی است که خواب حرمت می‌بینم
می‌روم باز دمِ پنجره فولاد حسین

مادرم گفت حسین و پدرم گفت حسن
نامتان از لبِ ما شُکر نیافتاد حسین

تا مرا دید برای تو سیه پوشیدم
مادرم گفت که آقا ” اوون آباد حسین”

مادرم * چشم ندارد حرمت را بیند
مادرت در عوضش چشمِ دلش داد حسین

دخترت تا که لبِ زخمی بابا را دید
آنقدر زد به لبش از نفس اُفتاد حسین

شاعر: حسن لطفی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم درباره طفلان حضرت زینب (س)

عالم علی و نورِ جهانتاب زینب است
مثلِ علی و مثلِ نبی ناب زینب است
از جلوه‌های فاطمه سیراب زینب است
تشنه حسین تشنه حسن آب زینب است

یعنی که پنج تَن دلِ یک قاب زینب است

این کیست این عقیله‌ی آقای کربلاست
این کیست این که غیرت فردای کربلاست
این کیست این رَاَیتُ جمیلای کربلاست
این کیست حضرت زهرای کربلاست

عصمت کم است صاحب القاب زینب است

آورده رویِ دست خودش جانِ خویش را
آماده کرده است دو قرآن خویش را
رو کرده است بر همه شیران خویش را
دو گِرد باد خویش دو طوفان خویش را

خورشیدِ این دو اختر نایاب زینب است

زخمِ دل شکسته‌ی خود را که هَم گذاشت
اذن دخول خواند به خیمه قدم گذاشت
از خود گذشت و تُحفه‌ای از بیش و کم گذاشت
سنگِ تمام پیشِ امیرِ حرم گذاشت

قبله حسین باشد و محراب زینب است

زینب رسید و باز امام احترام کرد
مثلِ علی ، حسین به پایش قیام کرد
تا او سلام کرد خدا هم سلام کرد
زینب که است؟ آنکه ادب را تمام کرد

در کربلا معلمِ آداب زینب است

دو مرد از قبیله‌یِ خود انتخاب کرد
آئینه بود و رو به سوی آفتاب کرد
با التماس دامنِ خود را پُر آب کرد
بر روی نام مادرش اما حساب کرد

فرمود این شکسته‌ی بی تاب زینب است

بالی اگر نیست برادر دلی که هست
آورده‌ام شعله کشم حاصلی که هست
حل کن به دست خویش مرا مشکی که هست
از من بخر دو هدیه‌ی ناقابلی که هست

باور بکن که اولِ اصحاب زینب است

رفتند سمت معرکه پَر در بیاورند
عباس گشته‌اند جگر در بیاوَرَند
چون ذوالفقار تیغِ دوسر در بیاورند
از یک یکِ سپاه پدر در بیاورند

این دو دو موج بوده و سیلاب زینب است

از دور دید و گفت علمدار مرحبا
بر ضربه‌هایشان صدو ده بار مرحبا
بر دو امیر به دو جگردار مرحبا
زینب شدند و حیدر کرار مرحبا

اما میانِ خیمه‌ی بی آب زینب است

اما رسید لحظه‌ی در خون صدا زدن
خونین نَفَس نَفَس زدن و دست و پا زدن
یک بار تیغ و بار دگر نیزه را زدن
دور از نگاهِ مادرشان بی هوا زدن

در بینِ خمیه شاهدِ گرداب زینب است

یک نانجیب دشنه به اَبرویشان کشید
یک بی حیا دو نیزه به پهلویشان کشید
یک ناصبی که چکمه سَر و رویشان کشید
یک پیرمرد پنجه به گیسویشان کشید

آنکه دو چشم او شده خوناب زینب است

آمد غروب و خنده‌ی دشمن بلند شد
وقتی صدای غارت و شیون بلند شد
دو نیزه در مقابلِ یک زن بلند شد
زینب نظر نکرد ولیکن بلند شد

چشم حسین از سرِ نِی ها به زینب است

شاعر: حسن لطفی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم درباره طفلان حضرت زینب (س)

به شوق محو نگاه دو شانه به شانست
کبوتری که فدای سرت، پریشانست

دلیل اینهمه غم جان طفل هایش نیست
اگر عقیله چنین بی امان بارانست

میان خیمه اگر آیه آیه میگرید
به جان تو نگران عزیز قرآنست

ز چشم تو چه بخواند قصیده ای پرشور
غم خجالت تو صدهزار دیوانست

خوشا به راه تو تقدیم جان دلبندان
به راه دوست اگر دوست سیرِ از جانست

شاعر: فاطمه معصومی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم درباره طفلان حضرت زینب (س)

بر امیر غریب این لشگر
سخت شد کار، بی علی اکبر

قامتش را غمش مورب کرد
روزگار حسین را شب کرد

بر روی خاکِ بادیه، خسته
اشک می ریخت زار و پیوسته

غیرت خواهرش به جوش آمد
زینب از خیمه با خروش آمد

گفت: باید که روبراه شوی
من نمردم که بی پناه شوی

صبر کن تا کفن به تن بکنم
رزم و پیکار چون حسن بکنم

اشک تو قاتلم شده، بس کن
عقده ای بر دلم شده بس کن

نذر عشق است، نذر خواهر تو
پسرانم فدای اکبر تو

از دلیریِ این دو رزمنده
دشمنت می شود سرافکنده

روی اشکت عجیب حساسند
این دو شاگردهای عباسند

اشک از دیده، شاه افشاند و
اذن میدان نداد بر آن دو

قسمش داد زینب کبری
به علی و به عصمت زهرا

گریه می کرد گریه با اصرار
تا که بُرد از دل حسین قرار

عاقبت از حسین اجازه گرفت
رفت در خیمه، جان تازه گرفت

تا نبیند حسین را محزون
دیگر از خیمه اش نشد بیرون

دل ز عون و محمدش کنده
که نباشد حسین شرمنده

ناگهان هر دو نعره سر دادند
اهل کوفه به لرزه افتادند

بچه های عقیله آمده اند
شیرهای قبیله آمده اند

لشگرِ در فرار، بسیارند
نوه های علی چه کرارند

رزم کردند و حیدری کردند
کربلا را چه محشری کردند

کار دشمن مصیبت و غم بود
ضربه هاشان مکمل هم بود

زیر خورشید، غرق تب گشتند
خسته از جنگ و تشنه لب گشتند

دوره کردند این دو را آخر
ریخت بر خاک، باده ی کوثر

خورد ناگه، در اوج غربتشان
سنگ از هر طرف به صورتشان

بعد باران سنگ و نیزه و تیر
زخم شان می زدند با شمشیر

نیزه خوردند و یاد مسمارند
بس که غیرت به فاطمه دارند

عشق را بر جهان، نشان دادند
پای دایی حسین، جان دادند

خوب شد هر دو روسپید شدند
خوب شد هر دوتا شهید شدند

غرقِ در خون، غروب عاشورا…
خوب شد پر زدند سوی خدا

چشم هاشان ندید آن شب را
بین زنجیر، دست زینب را

شاعر: محمد جواد شیرازی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم – حربن ریاحی

من آن حرم که حریّت عطا کرده است مولایم
مخوانیدم دگـر حــرّ یزیـدی، حــر زهرایم

اگر چـه ذره ام، در دامـن پـرمهـر خورشیدم
اگرچـه قطـره بودم، وصـلِ دریا کرد دریایم

اگر دامـان مهـرش را نگیـرم، اوفتـد دستم
گر از کویش گذارم پای، بیرون، بشکند پایم

اگر عباس گوید دست و سر، سازم به قربانش
وگـر اکبــر پسنـدد، کشتـه ی آن قد و بالایم

ز چشمم اشک خجلت بود جاری، بخت را نازم
که هم بخشید، هـم اذن شهادت داد مولایم

تمنایم فقط ایـن است از ریحـانه ی زهرا
که با خون جبینم آبرو بخشد بـه سیمـایم

صـدای گریـه ی اصغـر ز قحـط آب، آبـم کرد
لـب خشکیده ی عبـاس، آتـش زد بـه اعضایم

چه بی رحمید اهل کوفه! من با چشم خود دیدم
ترک خورده است از هرم عطش لب های آقایم

تماشایی ست لبخندم اگر بـا چشم خود بینم
کـه مولایـم کنـد بـا پیکـر خـونین تماشایم

بسوزانید و خاکستـر کنیـد از پـای تـا فرقم
من آن پروانه ای هستم کز آتش نیست پروایم

ز خجلت خواست تا از تن شود روحم برون «میثم!»
حسین بـن علـی بـا یـک تبسـم کـرد احیایم

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم – حر بن ریاحی

آرامشم ده تا که طوفان تو باشم
آئینه‌ام کن تا که حیران تو باشم
آزاده‌ام امّا گرفتار تو هستم
خارم که خواهم در گلستان تو باشم
من سر به زیر و سرشکسته آمدم باز
تا سربلند لطف و احسان تو باشم
دیشب حواسم را که جمع خویش کردم
دیدم فقط باید پریشان تو باشم
ایمان چشمانت مرا بیدار کرده
باید چه گویم؛ تا مسلمان تو باشم؟
بر گیسوانم گرد پیری هست امّا
من آمدم طفل دبستان تو باشم
دیروز کمتر از پشیزی بودم؛ امروز
باارزشم؛ چون جنس دکان تو باشم
دیروز تحت امر شیطان بودم؛ امروز
از لطف چشمت تحت فرمان تو باشم
دیروز یک گرگِ بیابانگرد و بی عار
امروز می خواهم که اصلان تو باشم
هر چه شما فرمایی؛ امّا دوست دارم
تا در مِنای عشق، قربان تو باشم
شادم نمودی که قبولم کردی آقا
من آمدم تا بیت الاحزان تو باشم
خواهم که خاک پایتان باشم نه اینکه
چون خار در چشمان طفلان تو باشم
آقا اگر راضی نگردد زینب از من
دیگر چگونه بر سر خوانِ تو باشم؟

شاعر: محسن عرب خالقی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم – حربن ریاحی

من خطاکارم؛ جفا کردم به تو؛ اما ببخش
گرچه بد کردم؛ پشیمانم؛ مرا حالا ببخش

راه بستم بر تو و ترسید از من دخترت
علتِ دلشوره ی زینب شدم؛ من را ببخش

دل اگر سوزاندم از اهلِ حرم، در آتشم
یا مرا در آتش این غم بسوزان یا ببخش

احترامِ مادرت را داشتم؛ دیدی حسین
این پشیمان را برای خاطرِ زهرا ببخش

راه را بستم که حالا آب را هم بسته اند
خیمه گاهت تشنه ماند و رفت اگر سقّا، ببخش

ساعتی دیگر به مقتل می روی؛ شرمنده ام
می روی منزل به منزل بر سرِ نی ها؛ ببخش

از تو دوری کردم و دور از خدا ماندم؛ ببین
“هارِبٌ مِنکُم” ولی برگشتم ای مولا ببخش

تا مرا در خون نبینی راضی از خود نیستم
حُر پشیمان آمده؛ ای بهترین آقا ببخش

شاعر: محسن ناصحی

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم – حربن ریاحی

قسمت این بود دلت از همه جا پر باشد
قلبت آماده ی یک چند تلنگر باشد

همه دیدیم کسی سمت حرم می آید
تا مگر در دل دریای جنون، در باشد

«پیرهن چاک و غزلخوان و صُراحی در دست»
باید این بغض پریشان زمان، حر باشد

بعد از آن توبه از شرم پریشان، باید
کاخها در نظرت پاره ای آجر باشد

شام دشنام شود؛ باک نداری ای مرد
سهم چشمان تو از کوفه تمسخر باشد

شادمان باش؛ حسین از تو رضایت دارد
حق ندارد کسی از دست تو دلخور باشد

آمدی سوی حرم ـ آه ـ برایت ای حرّ
بیتی آنگونه نداریم که در خور باشد

شاعر: سید حسن مبارز

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم – حربن ریاحی

حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
خلاص از قفس وعده و وعیدت کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به آئینه، رو سپیدت کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟

به دست و پای تو بار چه قفل‌ها که نبود
حسین آمد و سرشار از امیدت کرد

جنون، تو را به مُرادت رساند ناگهان
عجب تشرّف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد

نه پیشوند و نه پسوند، حرّ حرّی تو
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد

شاعر: استاد مرتضی امیری اسفندقه

___________________________________________________________________________

متن شعر شب چهارم محرم – حربن ریاحی

اگر بر آستان خوانی مرا؛ خاک دَرَت گردم
و گر از در برانی؛ خاک پای لشکرت کردم

به درگاهت غبارآسا نشستم؛ بر نمی خیزم
و گر بفشانی ام چون گَرد بر گِرد سرت گردم

علی شیر خدا، باب تو، شیر خود به قاتل داد
تو ای دلبندِ او مپسند نومید از درت گردم

دل و جانم ز تاب شرم همچون شمع می سوزد
بده پروانه تا پروانه وش؛ خاکسترت گردم

ببین از کرده ی خود سر به زیرم؛ سربلندم کن
مرا رخصت بده تا پیشمرگِ اکبرت گردم

اگر باشد به دستم اختیاری بعد سر دادن
سرم گیرم به دست و باز بر گِرد سرت گردم

به صد تعظیم نام فاطمه آرم به لب یعنی
که خواهم رستگار از فیض نام مادرت گردم

شاعر: استاد علی انسانی

24 نوامبر 21
بدون دیدگاه
1,850
دانلود

اشعار شب سوم محرم – سال ۱۴۰۰

7
متن شعر شب سوم محرم - حضرت رقیه (س)

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

ای کاش جهان بر سرم آوار نمی شد
در سینه غمی کهنه تلمبار نمی شد

یک ذره اگر حرمله رحمی به دلش داشت
این چشم ورم کرده دگر تار نمی شد

در”شام” اگر سایه ی سقا به سرم بود
دردانه ی تو دست به دیوار نمی شد

اینگونه اگر پهلوی من ضربه نمی خورد
تاریخ در این واقعه تکرار نمی شد

ای کاش در آن بزم شرابی که به پا شد
اینقدر اهانت به علمدار نمی شد

این قافله “دروازه ی ساعات”به خود دید
ای کاش دگر وارد بازار نمی شد

شاعر: احسان نرگسی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

بابا خوش‌آمدی
دیر آمدی به دیدنم اما خوش‌آمدی

اینجا خرابه است
ای خاکی، ای مسافر صحرا خوش‌آمدی

ویران‌نشین شدم
مهمان من برای به تماشا خوش‌آمدی

تنهاترین من
حالا به دیدن من تنها خوش‌آمدی

هرچند بی‌سری
اما مشخص است سراپا، خوشامدی

در دشت دیدمش
پس در مقام زائر زهرا خوش‌آمدی

بغضم امان نداد
حرفی دگر بگویمت، الّا؛ خوش‌آمدی

بی‌ما چه می‌کنی؟
بابای من به نیزه‌ی اعدا چه می‌کنی؟

ای ماه شام تار
در آسمان روشن نی‌ها چه می‌کنی؟

اصغر که رفتنی‌ست
بهر دوجرعه آب تمنا چه می‌کنی؟

با گریه کعبه گفت؛
یابن‌الحرم به دیر و کلیسا چه می‌کنی؟

چوب است پاسخت
بر روی نیزه ها مگر آوا چه می‌کنی؟

ای تشنه‌لب بگو
با داغ تشنه مردن سقا چه می‌کنی؟

حالا به هوش باش
گفتی که دخترم تو بگو تا چه می‌کنی!

تا زجر می‌کشم
هی فکر می‌کنم که چرا زجر می‌کشم؟

از کاروان جدا
از اهل کاروان که جدا زجر می‌کشم

در شام و کوفه نه!
بعد از تو – آه – در همه‌جا زجر می‌کشم

از صبح تا به شب
یا زخم می‌شمارم یا زجر می‌کشم

بالا نمی‌رود
دستم، اگر که وقت دعا زجر می‌کشم

از ترس کعب‌نی
آهسته و بدون صدا زجر می‌کشم

این کل روضه است؛
چون زجر می‌کشید مرا زجر می‌کشم

شاعر: مجتبی خرسندی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

دل از زمانه بریدم درست مثل خودت
به غیر غصه ندیدم درست مثل خودت

چقدر وجه شباهت میان ماست پدر
شبیه بید خمیدم درست مثل خودت

تو را دوباره بغل کرده ام عزیز دلم
به آرزوم رسیدم درست مثل خودت

نگاه کن چقدر زخم بر بدن دارم
ببین به عمه کشیدم درست مثل خودت

تو روی نیزه و من پای نیزه میرفتیم
چه حرفها که شنیدم درست مثل خودت

بگو به مادرمان بارقیه بد کردند
اسیر موی سپیدم درست مثل خودت

شاعر: محمود یوسفی 

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

رفتی و بعد از تو این ایام‌ خیلی بد گذشت
آه بابا کربلا تا شام خیلی بد گذشت

روی نی قرآن تلاوت کردی و طعنه زدند
پای نی ای حجه الاسلام خیلی بد گذشت

جای خوبی های پیغمبر فقط ما را زدند
بر من و دیگر ذوی الارحام خیلی بد گذشت

دست در دست پدرها دختران می آمدند
زندگی بر من بر این ایتام خیلی بد گذشت

عمه جان گرچه حواسش بود هر لحظه ولی..
آه بی بابام بی بابام خیلی بد گذشت

شاعر: محمود یوسفی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

ماه شبهای همه، خورشید ناپیدا حسین
هرکسی تنهاست ذکرش میشود تنها حسین

دستگیری میکند از عاشق بی دست و پا
می نشاند نوکر آلوده را بالا حسین

بر کسی دل بسته ام که دل نبسته بر کسی
از همه دل کنده ام در این جهان الاّ حسین

کار من گریه است از بدو تولد تا ابد
خیر دیگر که ندیدم من از این دنیا…حسین

بارها گفتم نمی بخشد ولی بخشید و گفت
بارآفت خورده ات را میخرد یکجا حسین

سیزده نور خدا را دوست دارم مثل هم
چون که میدانم در آنها هست استثنا حسین

باز محتاج خدا بودم که بین روضه ها
وقت یا الله آمد بر زبانم یا حسین

هم امامت، هم قیامت، هم شفاعت میکند
روز محشر هم بیاید کار دارم با حسین

کاف، ها، یا، عین، صاد ِسورهء مریم جدا
سوره والفجر، روی نیزه شد معنا حسین

من فدای دختری که در خرابه بود و گفت:
با همان لکنت به سختی چند تا بابا حسین…

خورده ام از این و آن مشت و لگد حالا بگو
که شدم من پیرتر یا مادرت زهرا حسین؟!

شاعر: رضا دین پرور

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

نمی‌دانم از این ویران نشین داری خبر یا نه
نمی‌دانم که می‌مانم عزیزم تا سحر یا نه

سفر کردی بدونِ من نگفتی پیر می‌گردم
تو که کُشتی مرا می‌آیی آخر از سفر یا نه

از آنچه بر سرم آمد از این کوچه به آن کوچه
نمی‌دانم که بشناسی مرا بارِ دگر یا نه

شنیدی ؟ جانِ بابا گفت این همسایه بر طفلش
تو هم می‌گویی از نیزه به من جانِ پدر یا نه

گرسنه راه می‌رفتم گرسنه خواب می‌رفتم
بگو نان خشک‌ها را دیده‌ای در هر گذر یا نه

چرا در شهر بد هستند با طفلانِ بی بابا
بگو دیدی که می‌خندند بر این خونجگر یا نه

دلم می‌خواست از دستِ عمویم آب می‌خوردم
کمی هم روضه می‌خواندم به گوش مَشک ، دریا نه

عمو با پشت ، چندین بار از ناقه زمین خوردم
نمی‌دانم که می‌میرم از این دردِ کمر یا نه

بیابان بود و تنهایی و ترس و زجر و تاریکی
به من می‌گفت میایی خودت ای دردِسر یا نه

خودم می‌آمدم اما نمی‌دانم چرا می‌زد
بگویم از شبی که زد برایت بیشتر یا نه

چه زود اُفتاد دندانهای شیری‌اَم میان راه
فقط این نه ، ببین مانده برایم مویِ سر یا نه

سرِ سجاده می‌گفتی شبیهِ مادرم هستی
شدم حالا شبیه مادرِ در پشتِ در یا نه

تو هَم آن پیرزن دیدی که مویم را کشید و گفت :
ببینم شانه می‌آید به مویِ شعله‌ور یا نه

شاعر: حسن لطفی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

تا کجا سامان نیابیم و پریشانی کِشیم
تا به کِی تلخیِ این شبهایِ طولانی کِشیم

نوبتِ ما می‌شود آیا ؟ به ما هم سر زنی
رد شو از اینجا که بر راه تو پیشانی کِشیم

ما نفهمیدیم کِی ما را صدا زد فاطمه
مِنَتِ این لطف را با چشمِ بارانی کِشیم

شرط یاری تو را فهمیده‌ام قبل از خودت
باید اول بارِ این یارِ خراسانی کِشیم

می‌شود در وقت جان دادن رضا را دید و مُرد
دست از غیرش اگر چون مَرد سلمانی کِشیم

دست ما را رو نکردی دستِ رد کار تونیست
دستگیری کن که دست از هرچه می‌دانی کشیم

وای بر ما ما نمردیم و شنیدیم از غمت
زخمِ این شرمندگی داغِ گرانجانی کشیم

مادرت غش کرد وقتی وا حسینت را شنید
باید امشب داد زد تا دردِ ویرانی کشیم

تازه می‌فهم اگر طفل یتیمی گم شود
می‌شود صد خار را از بین دامانی کشیم

شاعر: حسن لطفی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

سوی چشمم کم شده ، تاری ، جلوی چشم من
شمر میزد عمه را ، آری ، جلوی چشم من

دختری شامی در این بازار ، با بابای خود
کرده پیراهن خریداری ، جلوی چشم من

بر زمین افتاد صد دفعه ز کوفه تا به شام
رأس زخمی علمداری جلوی چشم من

خواهرم را زجر میزد ، عمه ام را هم سنان
هرزمان ، در خواب و بیداری ، جلوی چشم من

خوب یادم مانده سنگی خورد بر پیشانی ات
خون ز پیشانیت شد جاری جلوی چشم من

در میان کاخ ، گفتم ای یزیدِ بد صفت
با سر بابا نکن کاری… جلوی چشم‌ من

بین مجلس با لب و دندان او بازی نکن
هی نمک بر زخم میزاری جلوی چشم من

شاعر: محمد حسین چاووشی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

‍میکنم جانم فدایت ای پدر
جانب میدان مرو بار دگر

سیل غم جاری شده در گونه ها
میچکد اشکی ز رخسارم پدر

آتشی شعله زده در جان من
از غمت امشب زنم بر جان و سر

یا تو در نزدم بمان شام عزا
«یا مرا با خود ببر ای همسفر »

مثل زهرا (س) من کبود و زخمیم
من گلی پژمرده ام بر من نگر

از قلم نم نم چه خونی میچکد
با غزل چشمم شده خونین و تر

هر دلی بشکست و شد دریای خون
گشته دل زخمی ، شدم خونین جگر

با غمت آتش گرفتم سوختم
ذکر گویم ، میزنم هر دم به سر

من #غریبی بوده ام با یاد تو
میسرایم شعر با اشک از بصر

شاعر: محمد جهان زاد

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

من از لگد بدم میاد
از حرف بد بدم میاد

از اونکه هی تو صورتم
سیلی میزد بدم میاد

من از طناب بدم میاد
از اضطراب بدم میاد

از اونی که نداد بهم
یه ذره آب بدم میاد

من از خزون بدم میاد
از ساربون بدم میاد

از اونکه مارو با چشاش
میداد نشون بدم میاد

من از غذا بدم میاد
از دشمنا بدم میاد

از این روزا که میگذره
هی بی بابا بدم میاد

از آبله بدم میاد
از حرمله بدم میاد

از قاتل بابام حسین،
که سنگ دله بدم میاد

از مرد مست بدم میاد
از زجر پست بدم میاد

از اونی که سیلی زد و..
دستام و بست بدم میاد

از میخونه بدم میاد
از ویرونه بدم میاد

از اونکه با خندش مارو
میسوزونه بدم میاد

از جیغ و داد بدم میاد
از زخم حاد بدم میاد

از اون که عمه مو میزد
خیلی زیاد بدم میاد

من از شرور بدم میاد
از حرف زور بدم میاد

از اونکه برد سر تو رو..
توی تنور، بدم میاد

از جام می بدم میاد
از طبل و نی بدم میاد

از اونکه رأس بابامو
زد روی نی بدم میاد

من از سبو بدم میاد
از سُرخْ مو بدم میاد

از اونکه زَد ما رو پیش
سر عمو، بدم میاد

من از شراب بدم میاد
از تب و تاب بدم میاد

از اونی که سر تو رو..
کرده خضاب بدم میاد

شاعر: مجتبی دسترنج

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

دلم خوش بود بر عمه، که او را دست کم دارم
بیابان است و تاریک است و تازه ترس هم دارم

لباسم پاره و سرما مرا بدجور آزرده
چه بد… گرمای آغوش عمو را باز کم دارم

همیشه وقت مشکل های سخت و وقت تنهایی
توسل بر علی و فاطمه، چون عمه ام دارم

توسل کردم و آمد به سویم مادرم زهرا
رسید و گفتمش باید که فرصت مغتنم دارم

چه میبینم؟! خمیده آمدی؟! من درد یادم رفت
سوال از ماجرای کوچه و درب حرم دارم

نپرس از حال من، بابا ندارم، بعد عاشورا…
دو چشم تار و روی نیلی و آوای بم دارم

خدایا بازهم دارد، صدای زجر می آید
چه ترسی از صدای پای او در هر قدم دارم

به زیر چادرت مادر مرا پنهان کن و برگرد
ازین ملعون، کبودی در تنم چندین رقم دارم

به پهلویم لگد خورد و ببین یا فاطمه دیگر
شبیه تو ازین پس من همیشه قد خم دارم

برو مادر برو اما اگر دیدی تو بابا را
بگو از قول من، بعد از تو هر ثانیه غم دارم

شاعر: محمد جواد شیرازی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

بچه ها منم نشان اقتدار
روسر دخترها تاج افتخار

من پیام دین و درس مذهبم
یادگار فاطمه و زینبم

اونیکه با منه با حجب و حیاست
با حجابش بنده ی خوب خداست

خیابون از چشم نامحرم پره
حافظ گل، تو خیابون چادره

ای برای حضرت زهرا کنیز
دخترِ با حیا دختر عزیز

میخونی شعر حیا رو بیت بیت
با حجاب خود برای اهل بیت

میدونید من رو سر کیا بودم؟
زینت کیا بودم؟ کجا بودم ؟

باید این حرف من و با زر نوشت
من بودم رو سر گلهای بهشت

تار و پود من پر از خاطره هاس
یکی از خاطره هام از کربلاس

میخوام امروز براتون قصه بگم
قصه از یه دل پر غصه بگم

یه روزی بودم سر سه ساله ای
نازنین شبیه برگ لاله ای

هر زمانی که من و سرش میکرد
باباجونش یاد مادرش میکرد

ناز میشد مثل گلای اطلسی
اون رقیه بود که اون و میشناسی

یه روزی تنگ غروب کربلا
رو سرش بودم میون خیمه ها

که یه وقت آتیش زدن به خیمه ها
من دیدم میسوخت لباس بچه ها

گریه میکرد روی خارا می دوید
یکی اومد موهای اون و کشید…

بگذریم یه شبی از همین شبها
که خوابیده بود توی خرابه ها

نصف شب بهونۀ بابا گرفت
صدای گریَش همه جارو گرفت

زخماشو به باباجون نشون میداد
من دیدم چه جور رقیه جون می داد

عهد نامه حجاب :

به همین اشکای چشمامون قسم
وبه هق هق صداهامون قسم

وبه خاک پاک کربلا قسم
وبه این گریه و ناله ها قسم

به جون رقیه که دوسش دارم
نمیذارم بره چادر از سرم

میدونم گوهر تویِ صدف خوبه
میدونم حجاب خوبه شرف خوبه

قول می دم همیشه با حیا باشم
قول میدم تو مسیر خدا باشم

به جون رقیه که دوسش دارم
نمیذارم بره چادر از سرم

عهد میبندم از دلم با شور و شین
کمکم کن با نوای یا حسین

شاعر: محمود قاسمی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

سخت است دختر باشی وماتم ببینی
منزل به منزل در اسیری غم ببینی

از خواب برخیزی بجای ناز بابا
گیسوی خودرا دست نامَحرَم ببینی

آن چادری که سالها محکم گرفتی
در دست ِ این وآن چنان پرچم ببینی

گفتم نزن ،لج کرد،تازه ناسزا گفت:
فریاد زد بدتر از این را هم ببینی

خورده کسی تا حال سیلیِّ دودستی
تا چند ساعت چهره را مُبهَم ببینی

یک دختر شامی به همبازیِ خود گفت :
دختر شده تاحال ، قامت خم ببینی

گفت آن یکی، پیشش نرو از خارجی هاست
باید که مویش را چنین در هم ببینی

امشب سرت را می کشانم تا خرابه
از نِی، نه ، از نزدیک احوالم ببینی

ای سربریده من بغل می خواهم امشب
اصلاً دلت آمد که من را کم ببینی

یا چشم من تار است یا تغییر کردی
چشمان خود واکن که من را هم ببینی

موی بلندی داشتم با معجرم سوخت
یک فاطمیه غم در این چشمم ببینی

عمه نبود امروز می رفتم کنیزی
جای تو خالی بود که ترسم ببینی

شاعر: قاسم نعمتی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

سورة کوثرِ امام حسین
جلوة مادرِ امام حسین
نمکِ لشگرِ امام حسین
نازنین دخترِ امام حسین

ای بزرگ قبیلة عشاق
یا رقیه توئی «هوالرزاق»

دست پروردة عقیله توئی
صاحبِ شوکتی جلیله توئی
نازدارِ همه قبیله توئی
پایِ معشوقِ خود قتیله توئی

صاحبِ صحن وبارگاهی تو
بر گنهکارها پناهی تو

می بری دل ز دلبرانِ حرم
ای میاندارِ دخترانِ حرم
خونِ ما نذرِ آستانِ حرم
ای فدایت مدافعانِ حرم

شود آیا که رو سپید شوم
در دفاع از حرم شهید شوم

رویت آئینه دارِ زهرا بود
گیسوانت ضریحِ بابا بود
اولین چادرت چه زیبا بود
در بغل کردنِ تو دعوا بود

تو خودت قبلگاهِ حاجاتی
دستگیری ، رقیه ساداتی

این عمو ها بد عادتت کردند
رویِ شانه زیارتت کردند

گریه ها بر اسارتت کردند
چون نبودند غارتت کردند
به تو سیلی زدند چند نفر
روبرویِ سرِ علی اکبر

ای زمین خورده ، ضربه ها خوردی
ضربه ها را تو بی هوا خوردی
بی هوا بین کوچه ها خوردی
مثلِ مادر ز چند جا خوردی

چند جا ناقه ات محاصره شد
معجرِ پارة تو مسخره شد

چه کسی گفته خواب بود افتاد؟؟
بی حیا بی هوا تورا هُل داد
نشد آخر کنی کمی فریاد
کاش عمو بود تا کند امداد

بعد از آن پهلویِ تو خوب نشد
سوزش گیسوی تو خوب نشد

چند روزه سپید شد مویت
وارثِ مادراست پهلویت
مانده یک جایِ دست بر رویت
لای دستانِ ضجر گیسویت

تک و تنها تورا زد و آوَرد
بین آغوش عمه پَرتت کرد

همه جا را غبار می دیدی
چهره ها را تو تار می دیدی
همه را نیزه دار می دیدی
پنجه را در شکار می دیدی

لعنتی داد زد سرت را بُرد
چنگ انداخت ، معجرت را بُرد

عمه دیگر سرِ تو را می بست
سِفت تر معجر تورا می بست
زخم هایِ پرِ تورا می بست
چند جا پیکرِ تو را می بست

گفتی عمه، بهم نریز بگو
چیست معنایِ این کنیز بگو

شاعر: قاسم نعمتی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

چون جده‌ی خود فاطمه دست صله دارم
بــعــد از تو دگر نـفـرتِ از هـلـهـلــه دارم

از نیم شب گم ‌شدنم تا دم این تشت
صـد خاطـره‌ی تلخ از این قافله دارم

هر قدر کشیدم قد خود بر روی پنجه
دیـدم کـه دوباره ز لبت فـاصلــه دارم
.
جا مانده‌ام و بس که دویدم پی ناقه
قــدر هــمــه‌ی قــافــله من آبله دارم

ما پرده نشینان حـــرم را چه به بازار ؟!
از دسـت ابالفضل ، عـمویم گـله دارم

همراه خودت دختر خود را ببر امشب
احساس بدی نسبت به حرمله دارم

شاعر: عرفان ابوالحسنی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

بر لبِ بامِ اسارت آفتابم را ببین
مثل این ویرانه احوالِ خرابم را ببین

در جوابِ العطش‌هایت وجودم آب شد
آب رد شد از سرم؛ حالا سرابم را ببین

فکر کن مثل قدیمم؛ چشم‌هایت را ببند
دیدنِ الانِ من روضه‌ست، خوابم را ببین

شب به شب تا چند بشمارم که پیدایت کنم؟!
می‌شمارم؛ زخم‌های بی‌حسابم را ببین!

با چه زوری خواستند و با چه زوری حفظ شد
سرفرازم بعد غارت‌ها؛ حجابم را ببین

روزگار کاخِ سبزِ شام را کردم سیاه
ردّ اشکم را؛ سلاحِ انقلابم را ببین

گرچه طوفانِ بلا فانوسِ عمرم را شکست
بعدها در این خرابه بازتابم را ببین

در قنوت آخرم چیزی به جز پرواز نیست
مرغ آمینِ دعای مستجابم را ببین

شاعر: رضا قاسمی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

“پدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی‌گیرد؟
غروب غربت ما از چه رو پایان نمی‌گیرد؟

پدر! حالا که تو در آسمان هستی بپرس از ابر
که من از تشنگی پرپر زدم، باران نمی‌گیرد؟

علی‌اکبر پس از این شانه بر مویم نخواهد زد
علی‌اصغر سرانگشت مرا دندان نمی‌گیرد

به بازی باز هم خود را به مردن زد عموجانم
ولی با بوسه‌هایم چون همیشه جان نمی‌گیرد

نگاه عمه طعم اشک دارد، امشب تلخی‌ست
دل دریایی او بی‌دلیل این‌سان نمی‌گیرد

نمی‌دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب
تمرّد می‌کند، از هیچ‌کس فرمان نمی‌گیرد

پدر! می‌ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد؟
دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی‌گیرد”

شاعر: آرش شفاعی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

دیر به دادم رسیدی ای سر زخمی
کاش بمانی کنار دختر زخمی

باز بسوزان مرا به سوز صدایت
باز صدایم بزن زحنجر زخمی

نذر تو کردم تمام بال و پرم را
حال ببین حالِ این کبوتر زخمی

چیز زیادی نمانده از من خسته
نیمه ی جانی میان پیکر زخمی

طاقت برخاستن ز خاک نمانده
نای پریدن نمانده با پر زخمی

پرپر و پژمرده ام خودم ولی امشب
مست تو ام ای گل معطر زخمی

نور تو در کنج آن تنور چه می کرد؟
ای سرِ خاکستری شده ،سر زخمی

ای به فدای سرت بیا که ببندم
زخم جبین تو را به معجر زخمی

شاعر: هادی ملک پور

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

وقتی میان طشت زر وجه خدا تصویر شد
آیات توحید لبت با خیزران تکفیر شد

دیدم سرت بر شاخساری خشک جان تازه داد
دیدم که خاک از خون پاکت جان گرفت؛ اکسیر شد

حرهای بسیاری به درگاهت پناه آورده اند
حتی شراب از عطر زلفت مست شد تطهیر شد

آهم به جان نیزه و طشت و تنور افتاده است
آهم سبب شد که سر تو نیز دامن گیر شد

مرثیه هایت را در آغوشم گرفتم نیمه شب
مرثیه هایت در نگاهم موبه‌مو تفسیر شد

نظم جهان بعد از تو چون گیسوی من آشفته است
بی نظمی زخم گلویت علت‌ تغییر شد

هرچند دست کوچکم آزار دید از سلسله
جانم میان سلسله گیسوی تو زنجیر شد

مانند گیسوی تو در داغ علی اکبرت
ریحانه ات بیش از حبیب بن مظاهر پیر شد

چشمان شور شامیان دنیای من را چشم زد
کابوس تلخ دختر شیرین زبان تعبیر شد

مریم ترین آیات قرآن در خرابه جان سپرد
خیلی شکوه شاهدخت کوچکت تحقیر شد

شد قسمت اصغر هم آغوشی تو در بین قبر
هجران آغوشت برای دخترت تقدیر شد

از بس که زخمی شد تنم دیگر رقیه نیستم
بر روی قبرم جای نامم، نام تو تحریر شد

شاعر: محسن حنیفی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

میان قافله من بیشتر یاد پدر کردم
پدر نام تو بردن جرم بود و من خطر کردم

میامد تازیانه بی مهابا سمت ما بابا
شده دستم سیاه از بس که بر صورت سپر کردم

پس از آنشب که از ناقه به روی خاک افتادم
چه شبهایی که با درد کمر تا صبح سر کردم

من از دوش عمو عباس رفتم زیر دست زجر
ببین از کربلا تا شام را با که سفر کردم

تو را با گریه من میخواستم در تشت زر رفتی
لبت را خیزران بوسید من خیلی ضرر کردم

اگرکه سوخته گیسویم و زخمیست ابرویم
از آن باشد که از کوی یهودیها گذر کردم

تو دندانت شکسته من سرم عمه دلش بابا
مپرس از من چرا این‌گفتگو را مختصر کردم

تو را که در بغل دارم دگر بالا چه کم دارم
مرا با خود ببر که چادر رفتن به سر کردم

شاعر: محمد جواد مطیع ها

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

کجایی؟ تو بدون من
نمی‌رفتی آخه جایی…
ببین رو گردنم ردِّ
طناب افتاده بابایی

کجایی تا ببینی که
نمیتونم پاشم از جام
نشستم کنج ویروونه
میگیرم خار از پاهام

هجوم آوردن و بی تو
توو قلب من تلاطم شد
تموم خاطراتمون
میون شعله ها گم شد

کشیدن از پاهام خلخال
نمونده گردن آویزی
سرم ریخت-آتیش ِ خیمه
نمونده از موهام چیزی

کتک از حرمله(لع) خوردم
بدم میاد ازش بی حد
رباب(س) و گریه می انداخت
به عمه حرف بد میزد

گمونم گوشهٔ ابروم
شکسته…مضطرم کرده
یه شب افتادم از ناقه
با پهلویِ ورم کرده

واسه اینکه من از عمه
جداشم زجر(لع) میومد
همش محکم رو دستم با
غلافِ خنجرش میزد

دلم آتیشه بیتابم
برا داغِ عمیقِ تو
سنان(لع) داره یه انگشتر
شبیه اون عقیقِ تو

یه روز گوشواره م و دید و
دوید و زد سرم فریاد
کشید از گوشم و میگفت
به گوش ِ دخترم میاد

می مُردم تا که می دیدم
به جایِ روی ماهِ تو
نشسته شمر(لع) با خنده
به روی ذوالجناحِ تو!

شاعر: مرضیه عاطفی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

ویرانه ام پُر می شود از عطر گیسویت
بابا کجا بودی؟ چرا خاکی شده مویت؟

پیدا نکردم جای سالم در سرت بابا
تا بوسه ای برچینم از مابِین ابرویت

پرواز کردم سوی تو؛ اما زمین خوردم
این روزها زخمی شده بال پرستویت

سجاده ام را پهن کردم کنج ویرانه
من هم شبیه عمه ام هستم دعاگویت

این است روز و شب دعایم: کاش من را باز
یک بار دیگر می نشاندی روی زانویت

شاعر: احسان نرگسی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

عمریست که هستیم مسلمان رقیه
شیعه شدهء موی پریشان رقیه

وصلیم به توحید و نبوت، به امامت
وصلیم به زهرا و به ایمان رقیه

دنبال ملاقات خدائیم و خرابیم
در روضه نشستیم سر خوان رقیه

بیماری دلسوخته ها صعب العلاج است
باید برسد دارو و درمان رقیه

هرچند نداریم ز هرکس طلب جان
ما را بخر ارباب، تو را جان رقیه

بالا بنشانی، ننشانی به ابالفضل
هستیم همه بی سر و سامان رقیه

رفتم ز نجف، کرببلا پای پیاده
از برکت الطاف فراوان رقیه

هرکس بشود واله و دیوانه اش امروز
فردای قیامت شده حیران رقیه

زهراست سراپای وجودی که کبود است
زهراست فقط روضهء پایان رقیه

تعمیر نشد زیور آن گوش که پاره است
ترمیم نشد صورت و دندان رقیه

بد زخمِ زبان خورد، زمین خورد، لگد خورد
چه سخت شده صحبتِ آسان رقیه

پیچید به پا چادر و پیچید به او زجر
کی دست زده بر موی دردانه رقیه

شاعر: رضا دین پرور

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

شام سوّم در عزا ،نذر سه ساله دختر است
دستهایش بسته امّا ، دست گیر محشر است

شام ویران است و یک دختر که می خواهد پدر
در جوابِ گریه هایش پیش رو تشت سر است

کاش بودم حائلی در وقت سیلی خوردنش
صورتش از دستهای دشمنش کوچکتر است

هر که دارد دختری کوچک بفهمد حرف من
مِهر بابا نزد دختر ، بیشتر از مادر است

یار و هم بازیِ او خاموش شد ، زان ماجرا
بین اموالی که غارت گشته مهدِ اصغر است

یک شباهت با پدر دارد ، چو بیند راس او
مویِ خود خاکی و زلف او پر از خاکستر است

تا جدا افتاد ، از آن کاروان پر بلا
پای او مجروح و چون عمّه سرش بی معجر است

بس شباهت داشت او با جدّه اش خیر النسا
یک طرف یک گوش زخمی ، یک طرف میخ در است

شاعر: حسن نبی جندقی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

خبرش آمده پیشم خبرت کرده کسی؟
حرفهایی زده پر دردسرت کرده کسی؟

از گرفتاری و از زخم و لگد گفته به تو؟
حرفهایی که نباید بزند گفته به تو؟

جان به‌قربان تو بابا نکند غم بخوری
ای جگرگوشه‌ی زهرا نکند غم بخوری

نکند هرچه که او ساخته باور بکنی
پای این شایعه‌ها دیده‌ی خود تر بکنی

حال من خوبتر از خوب، تنم بی‌درد است
بی‌هوا مشت نخوردم دهنم بی‌درد است

چادر قیمتی‌ام را به روی سر دارم
فکر معجر نکنی معجر بهتر دارم

تو که رفتی به سرم دست نوازش آمد
نکند فکر کنی موی سرم کِش آمد

هر زمان وقت غذا بود غدا میدادند
کاسه‌ی آب به‌دست اسرا میدادند

ناقه‌ی رفتن ما گرچه که پا در گِل داشت
حرف عریان شدنش را نزنی! محمل داشت

پرده‌ی محمل ما هیچ نرفته‌ست کنار
به خدا پوشیه‌ها هیچ نرفته‌ست کنار

گرچه جاماندم از آن قافله امّا حل شد
زود بخشید مرا زَجر همانجا حل شد

نکند فکر کنی ناقه زمینم زد و رفت
یا که دستی به رُخم سیلی محکم زد و رفت

زَجر در دور و برم نیست خیالت راحت
جای پا برکمرم نیست خیالت راحت

شاعر: سید پوریا هاشمی

___________________________________________________________

متن شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

بابامی و حرفی ز تو پنهان ندارم
خسته شدم دیگرپدرجان،جان ندارم

مثل تمام پیرزن های مدینه
من هم ببین بابا دگر دندان ندارم

دندان فقط نه،کل موهایم سفید است
البته مویی هم دگر چندان ندارم

درشعله های خیمه موهای سرم سوخت
آن گیسوی پر پشت را الآن ندارم

از خستگی نای جویدن هم نمانده
بس احتیاجی به غذا ونان ندارم

نان وغذاکه چه بگویم…نان خشک است!
نانی که خیرات است و میل آن ندارم

خشکیده اشکم تاببارم روی لبهات
ابری کبودم من ولی باران ندارم

بابا؟!کنیزی،این کنیزی کارسختیست؟
آخر که من سررشته ای از آن،ندارم

اینجابه من مردی کنیزوخارجی گفت!
من راببر من طاقت بهتان ندارم

شاعر : محمد کابلی

 

24 نوامبر 21
بدون دیدگاه
6,369
دانلود

اشعار شب دوم محرم – سال ۱۴۰۰

3
اشعار شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

من ندانم چه حساب است، بیا برگردیم
که دلم در تب و تاب است؛ بیا برگردیم

نام این دشت زد آتش به غم آباد دلم
این چه خاک است؟ چه آب است؟ بیا برگردیم

جلوه ی روی تو در مردمک چشم من است
تا که این عکس به قاب است، بیا برگردیم

نکند بی تو از این معرکه برگردم من
هجر، سرگرم شتاب است، بیا برگردیم

بین اینان که ز صخره دلشان سنگ تر است
سنگ بر آینه باب است، بیا برگردیم

ما همه تشنه ی دیدار تو و طرح عطش
نقشه اش نقش بر آب است، بیا یرگردیم

دخترت چشم به من دارد و گوید: عمّه
تا عمو پا به رکاب است، بیا برگردیم

دوش در گوش دلم خواند رفیقی بیتی
با ردیفی که چه ناب است: بیا برگردیم

طاقت تیر ندارد گلوی اصغر تو
تا در آغوش رباب است، بیا برگردیم

شاعر: جواد هاشمی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

سحر که ناله پر درد در گلوی من است
زجا بلند شوم وقت گفتگوی من است
مرور می کنم ایام عمر می بینم
هزار راه نرفته است رو بروی من است
همین یکی دو سه قطره ز اشک هم دارم
قسم به چشم تو ته مانده سبوی من است
تو ناز می کنی ومن پی تو سرگر دان
چه بی اثر همه اوقات جستجوی من است
چه گویم از غم هجران همین بس ای اقا
برای نافله با خون دل وضوی من است
به خاک چادر زهرا قسم که اشک حسین
تمام ثروت عمرا ست و ابروی من است
میان روضه خدا شاهد است من می فهمم
نگاه مرحمت مادرت به سوی من است
به این دو دیده گریان خویش می نازم
نمی ز چشمه کوثر میان جوی من است
به هر چه عشق قسم می خورم شب جمعه
زیارت حرم جدت ارزوی من است
غروب سرخ حریم حسین دیدنی است
صدای روضه ز لبهای تو شنیدنی است

شاعر: قاسم نعمتی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

روی پرهای فرشته کعبه‌ای عالی مقام
می‌رود در بینِ صحرا می‌رود بیت‌ُالحرام

می‌رود دریا ، به دنبالش مدینه مثل رود
می‌رود باران ، به دنبالش مدینه تشنه کام

آفتابِ مکه در محمل نشست و بار بست
صبح و شامِ مکه بعد از آن فقط شد شام شام

رد شد از یثرب رسول‌الله فرمود: الوداع
رد شد از سمتِ نجف شاه نجف گفتا سلام

کیست او نورِ مفاتیح‌الجنانی مستجاب
کیست او طوفانی از نهج‌البلاغه در کلام

کیست او وقتی که زهرا را ادامه می‌دهید
حجة‌الله است زهرا دخترش قائم مقام

فاطمه وقتی تجلی کرد زینب نام شد
فاطمه شب‌های قدر و زینبش ماه صیام

کیست: اقیانوس آرام است اما با حسین
مرتضایی در حجاب و ذوالفقاری در نیام

کیست زینب ابتدایِ حاء و سین و یا و نون
کیست زینب انتهای شعرهای ناتمام

حق بده عُمان اگر از زینب‌اللهی نوشت
حیرتش بود و خودش با واژه‌های خام خام

این علی یا فاطمه یا که حسن یا که حسین…
در شگفتم از زنی اینگونه دارد چند نام

آسمان در کُلِ عمرِ آسمانی‌اش ندید
از تمامیِ برادرها کنارش جز قیام

سایه‌اش را چشم همسایه ندیده نیم قرن
سایه‌اش هرچند باشد بر دو عالم مستدام

کَس ندیده کوه را وقتی که می‌آید چنین
کَس ندیده چادری اینگونه غرقِ استلام

کربلا در کربلا آمد اگر زینب رسید
کربلا شد کربلا با نام زینب والسلام

بین عرش و فرش حائل زانویِ عباس بود
ورنه عالم را نباشد طاقتِ آن نیم گام

در شگفتم از زمینی که تحمل می‌کند
تا که او آهسته بگذارد قدم با احترام

جعفر و عون و محمد قاسم و اکبر همه
گِرد او هستند گیرند از دو دستش هرکدام

گِرد گردش از برادرها شلوغ افسوس گفت :
آه از حُسنِ شروع وای از حُسنِ ختام

چار پرده روی محمل داشت اما عاقبت
دید طوفان شد زمین خونین هوا شد سرخ فام

پرده‌های محملش را با حرم آتش زدند
می‌دود دنبال دخترها خدایا در خیام

خوب شد این صحنه را چشم عزیزانش ندید
شاه بانویی زمین اُفتاد در بینِ عوام

هرچه خانم گفت عباسم ولی او پانشد
وای از احوالِ زینب وای از چشم حرام

عاقبت همسایه‌ها دیدند او را بر زمین
عاقبت او دید شاگردانِ خود را رویِ بام

سخت‌تر از هر جراحت دیدن لبخند بود
از مسلمانهای کوفه از یهودی‌های شام

جای طفلان یتیم خسته بی‌بی ، خورد خورد
تازیانه جای آب و خیزران جای طعام

دید وقتی که کنیزش نان تعارف می‌کند
خواست از آنجا رود اما امان از ازدحام….

شاعر: حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

خیره‌ام…از بیرقِ سُرخت نگاهم را نگیر
جز خودت چیزی نمی‌خواهم پناهم را نگیر

باز بارَم را به دیوارِ حرم انداختم
جانِ من از شانه‌هایم تکیه‌گاهم را نگیر

آمدم مانند حُر برخیز راهم را بگیر
میرَوم مانندِّ جُون اینبار راهم را نگیر

اشتباهم را گناهم را گناهم را ببخش
هِق هِقم را گریه‌هایم را سلاحم را نگیر

من به این شبها به این روضه به این غم دلخوشم
بِرکه‌ای غمگینم از من عکسِ ماهم را نگیر

بین هیئت مثل تو یا مثل زهرا می‌شوم
هرچه میخواهی بگیر ای عشق آهم را نگیر

تو میانِ ما نشستی حیف خیسِ گریه‌ام
آه ای اشک اندکی راهِ نگاهم را نگیر

شاعر: حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

تاکه فرمود رسیدیم عَلَم را کوبید
یک علمدار بر این خاک قدم را کوبید
بر رویِ سینه‌ی خود تیِغ دودَم را کوبید
بینِ این دشت ستونهایِ حرم را کوبید

بیرق افراشته شد ، باد تکانش میداد
کیست این مرد که یک دشت نشانش میداد

زانویش خم شده و هست مُهَیا خانوم
با ادب گفت علمدار بفرما : خانوم
آمد از محملِ خود حضرت زهرا ، خانوم
دست بگذاشت رویِ شانه‌یِ سقا خانوم

گِرد او پنج برادر همه می‌چرخیدند
پنج تن دورِ سرِ فاطمه می‌چرخیدند

چو بزرگیش قسم در همه‌ی عالم نیست
پرده‌ی محملش از پرده‌ی کعبه کم نیست
گرچه در سایه‌ی عباس نشان از غم نیست
شُکر مَحرم پُر و یک دیده‌ی نامحرم نیست

گرچه مانند عمو دور و بَرِ زینب بود
هرچه غم بود فقط بر جگرِ زینب بود

مادرش آه امان از دلِ زینب میگفت
همه‌ی راه امان از دلِ زینب میگفت
گاه و بی گاه امان از دلِ زینب میگفت
سخت جانکاه امان از دلِ زینب میگفت

رفت در پیشِ برادر که برادر چه کنم
جگرم سوخته ، با ناله‌یِ مادر چه کنم

میزَند شور دلم تاب ندارد اینجا
دل پریشانی‌ام آداب ندارد اینجا
جانِ من جان رُباب آب ندارد اینجا
بچه بیدار شده خواب ندارد اینجا

به لبش پیشِ تو لبخند نمی‌آید وای
گریه‌ی اصغرمان بند نمی‌آید وای

حرفِ این دخترکان است از اینجا برویم
ساربان تا که نرفته است بگو تا برویم
کوچه‌ی مادرمان خانه‌ی زهرا برویم
باشد آقا همه‌اش حرفِ تو اما برویم

دست ما نیست عطش بِین حرم اُفتاده
مُردم از غم چه کنم بد به دلم اُفتاده

همه‌ی فکر و حواسم به تو باشد برگرد
قبل از آنکه به سَرَت شمر بیاید برگرد
به عروسِ تو قسم حرمله آمد برگرد
کاش بر تیر خودش زهر نمیزد برگرد

کاش دوریِ شما قسمت خواهر نشود
زینبت کاش که بی پنج برادر نشود

عزم کردی نروی کاش خزان برگردد
لااقل گو که از آن جمع سنان برگردد
زودتر از همه آن تیر و کمان برگردد
چشمِ آن جمعیت از سمتِ زنان برگرد

سایه‌ی روی سرم از سرِ اطفال مَرو
تا‌که من زنده‌ام آقا لبِ گودال مَرو

شاعر: حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

این بیرق و سیاهی ماتم مقدس است
آب و هوای تکیه برایم مقدس است

گریه برای تو به خدا ارث مادری ست
این قطره های جاری شبنم مقدس است

«فرمود امام صادق علیه السلام که:»
چون گریه کرد بر غمت آدم مقدس است

در شش شبانه روز زمین آفریده شد
شش گوشه ات برای خدا هم مقدس است

تو انتهای دار و ندار منی حسین
دیدی چقدر دار و ندارم مقدس است

در بین ماه های خدا جور دیگری
برما هلال ماه محرم مقدس است

شاعر: محمود یوسفی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

صد شکر غبار حرمت تاج سر ماست
نامت همه شب ذکر قنوت سحر ماست

گفتند بسوزید…سَمِعنا و اَطَعنا
عمری ست که سرمایه ی ما چشم تر ماست

از نوکری توست به هر جا که رسیدیم
یعنی که غلامیِّ تو تنها هنر ماست

هر جا عَلَمی هست همان جا حرم توست
پس کرب و بلایت همه جا در نظر ماست

از دار جهان هیچ نداریم به جز اشک
اشکی که خودش روز قیامت سپر ماست

ای کشته ی بی غسل و کفن، تشنگی تو
داغی ست که تا روز ابد بر جگر ماست

شاعر: احسان نرگسی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

اگرچه راه بهشت است راه کرببلا
نرو به کرببلا، پادشاه کرببلا
حرم بدون تو بی تکیه گاه می گردد
مرو پناه حرم ای پناه کرببلا
مرو که نیزه و شمشیر و خنجر و سنگ است
به دست اهرمن کینه خواه کرببلا
مرو که بغض علی را درون دل دارد
سپاه اهرمن کینه خواه کرببلا
چه چشمها که به راه علیِ اکبر توست
مباد تیره شود قرص ماه کرببلا
نشان تیر و کمانش گلوی اصغر توست
درنده حرمله ی دل سیاه کرببلا
مرو که دست حرامی مباد لطمه زند
به روی دخترک بی گناه کرببلا
مرو وگرنه میفتد مسیر تو آخر
به سمت گودی خون، قتلگاه کرببلا
خدا نیاورد اما مباد بر بدنت
به نعل تازه بتازد سپاه کرببلا

شاعر: جواد محمودآبادی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

از این در با صفاتر من ندیدم آستانی را
به جز اینجا نمیدانم در این عالم نشانی را

ملایک اذن میخواهند بزرگان آرزو دارند
که در این محفل گریه بشویند استکانی را

تمام عمر دنبال پناه و مامنی بودم
نجستم بهتر از روضه زمانی را مکانی را

امیدم روز محشر هست نشانم میدهی با دست
ملایک را بفرمایی بیاریدش فلانی را

خدایا آرزوی من زمان مردنم این است
که با یک یاحسین ع گویم وداع این دار فانی را

وصیت نامه خود را نوشتم بعد بسم الله
که من بی کربلا دیگر نخواهم زندگانی را

بدون کربلا دیگر نفس بالا نمی آید
بیا ای قاصد مرگم بیاور مرگ آنی را

بنای درد و دل دارم ولی این اشک ول کن نیست
بنا باید کنم دیگر بساط روضه خوانی را :

همه دیدند بابایی بیابان را تفحص کرد
که تا شاید کند پیدا تن و جسم جوانی را

رسید از خیمه ها زینب س به امداد امام خود
وگر نه آن شکسته دل، ز کف میداد جانی را

بمیرم دشمنش خندید ولی او گریه ها سر داد
بیایید ای بنی هاشم بَرید این قدکمانی را

شاعر: اسماعیل روستایی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

با خودش دارد امیرِ مهربان این کاروان
زیر پا حس می‌کند هفت آسمان این کاروان

با حرارت دورشان گرم طواف است آفتاب
از پرِ جبریل دارد سایه بان این کاروان

میرود منزل به منزل مادرانه پشتِ سر
میخورد با دست زهرا(س) آب و نان این کاروان

خسته شد هرگاه، فوراً با نگاهی بر حسین(ع)
بیشتر از پیش می‌گیرد توان این کاروان

از حبیب بن مظاهر تا به طفل شیرخوار
دلبری کرده ست با پیر و جوان این کاروان

با صدای شبه پیغمبر مهیّا میشود
در صفوف عاشقی با هر اذان این کاروان

از امامش یک قدم هرگز نمی افتد جلو
از علمدارِ وفا دارد نشان این کاروان

هست لبخندِ رقیه(س) التیام خستگی
با خودش آورده یک آرام ِ جان این کاروان

چیست تقدیرش؟چه ها خواهد شد و با زینب‌(س) است
غرقِ در دلشوره های بیکران این کاروان

عده ای سرهایشان بر نیزه خواهد رفت و بعد…
خیمه ها می‌سوزد و بر سر زنان این کاروان

میرود ده روز دیگر دست-بسته، داغدار…
تا به شهر شام با شمر(لع) و سنان(لع) این کاروان!

شاعر: مرضیه عاطفی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

« ای تو ای دلبر و دلدار بیا برگردیم»
تا نباشیم عزادار بیا برگردیم

یاد عباس علمدار کنم من امشب
ای تو سردار وفادار بیا برگردیم

تا علمدار بدیدند دگر لرزیدند
جان آن میر علمدار بیا برگردیم

مینوسم  غزلی ناب به یاد عباس
روز روشن که شده تار بیا برگردیم

غم گرفته همه کرب و بلا را امشب
ای‌ مرا سرور و سالار بیا برگردیم

بر دلم باز تو دانی که بسی غم دارم
با دلی  خسته و غمخوار بیا برگردیم

من به چشم دل خود خیمه سوزان دیدم
میچکد اشک ز رخسار بیا برگردیم

من شفایی ز تو خواهم  که دلم بیمار ست
ده شفایی تو به بیمار بیا برگردیم

غم گرفته همه کرب و بلا را امشب
ای مرا سید و سالار بیا برگردیم

شاعر: محمد جهان زاد

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

نگاه می‌‌کنم از هر طرف به دور و برم
پر است چهرۀ نورانی بنی‌هاشم
برای خاطر زینب خدا نگه دارد
علی اصغر و عباس و اکبر و قاسم

اگرچه ناقه بلند است موقع اطراق
کجا برای پیاده شدن غمی ‌‌دارم؟
تبسم از لب من لحظه‌ای نمی‌‌افتد
دلم خوش است به همراه محرمی ‌‌دارم

برای آمدن از محملم به روی زمین
دو دست من، پسر بوتراب می‌‌گیرد
مؤدب است، محبت به خواهرش دارد
برای من قمر من رکاب می‌‌گیرد

ز روز حرکتمان از مدینه تا اینجا
چه غصه‌ایست مرا تا که اکبری دارم
ز دست غصه و غم‌های این زمانه چه باک؟
کنار خویش علمدار لشکری دارم

چه کاروان پر از شور و عشق و امیدی
حرم پر است ز لبخند و مشک‌ها پر آب
و تازه غصه ندارد، فرات نزدیک است
بخواب در بغل آرام ای عزیز رباب

خدا کند که فقط چشم زخممان نزنند
خدا کند که بلا سمت خیمه‌ها نرسد
خدا کند که سرانجام داستان حسین
به تیر و نیزه و طوفان کربلا نرسد

خدا کند که نبینیم در کنار هم
رقیه، زجر، کتک، تازیانه، آبله را
رباب بی پسرش زنده ماندنش سخت است
خدا به خیر کند داستان حرمله را

خدا نظر کند أبن طُفِیل برگردد
که ضرب تیغ خودش را به بازویی نزند
خدا کند نشود باز، پای شمر اینجا
که ضربه با نوک چکمه به پهلویی نزند

شاعر: مهدی مقیمی

__________________________________________________________

متن شعر شب دوم محرم ورود کاروان به کربلا

خیمه بر دوشم ولی من را کجا آورده‌ای
وای بر زینب مگو که کربلا آورده‌ای

آمدی تا قتلگاهت تا کنارت دق کنیم؟
آه می‌بینی چه‌ها بر روزِ ما آورده‌ای

از میان محملم وافاطمه آورده‌ام
از میان قافله واغُربتا آورده‌ای

مادرم را در پیِ خود موپرشان کرده‌ای
خواهرت را در زمینی آشنا آورده‌ای

سایه‌ام را چشم نامحرم ندیده بازگرد
اهلِ خود را پیش جمعی بی حیا آورده‌ای

گَه به اکبر خیره‌ای گاهی به قاسم ، گاه من….
وای فهمیدم چرا چندین عبا آورده‌ای

بازگرد آقا مدینه تا نبینم با عبا…
پیکری را اِرباًاِربا… نخ نما… آورده‌ای

هم مغیلان است هم تیغ است هم شن‌های داغ
مرحمی آیا برای زخم پا آورده‌ای؟

از چه می‌پرسی عزیزم چند معجر پیش ماست ؟
چند پیراهن برای بچه‌ها آورده‌ای ؟

گفتی از زخمِ هزار و نهصد و پنجاه تیغ
ای زبانم لال آقا بوریا آورده‌ای

حرمله آنجاست خولی هست با شمر و سنان
من که هیچ اما رُبابت را چرا آورده‌ای ….

شاعر: حسن لطفی

24 نوامبر 21
بدون دیدگاه
2,535
دانلود

اشعار شب اول محرم – سال ۱۴۰۰

3
اشعار شب اول محرم - سال 1400

متن شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

شکر خدا دیدم دوباره پرچمت را
شکر خدا دیدم سیاهی غمت را
دیدم دوباره روضه های ماتمت را
دیدم دوباره نوحه و شور و دمت را

باور نمی کردم محرم را ببینم
بر سر در این خانه پرچم را ببینم

ما را همین شور عزایت زنده کرده
ما را نوای نینوایت زنده کرده
ما را هوای روضه هایت زنده کرده
ما را نسیم کربلایت زنده کرده

ما در میان روضه ی تو قد کشیدیم
از لطف تو امروز به اینجا رسیدیم

امسال اگر که باز هم این روضه بر پاست
ما که یقین داریم از الطاف زهراست
بی بی دعایش تا ابد پشت سر ماست
زهرا نگه دار تمام سینه زن هاست

دست شکسته اسم ما را هم نوشته
خوب و بد ما را همه با هم نوشته

یادم نخواهد رفت لطف مادرت را
او لطف کرده راه داده نوکرت را
او جمع کرده خادمان محضرت را
پس گرم کرده او تنور منبرت را

از سوزِ آهش قلب این عالم گرفته
ذکر بنی یا بنی دم گرفته

هم ماهی دریا برایت گریه کرده
هم مادرت زهرا برایت گریه کرده
هم زینب کبری برایت گریه کرده
دنیا و ما فیها برایت گریه کرده

جان عزیزت اشک را از ما نگیری
این اشک را از چشم نوکرها نگیری

اسمت دلیل گریه های بی امانم
ای که مرا خواندی بده راهی نشانم
در روضه ات دنبال یک خط امانم
ای کاش قدر روضه هایت را بدانم

با روضه ات آرام می گیرم همیشه
شکر خدا با روضه درگیرم همیشه

من آمدم امشب بسوزم پا به پایت
تا چند خطی روضه بنْویسم برایت
روضه بخوانم از تن در خون رهایت
یادی کنم از ماجرای بوریایت

خورشید بودی بر نوک نی ها نشستی
ای جان زینب، پشت زینب را شکستی

شاعر: وحید محمدی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

در وجودم طنین محتشم است
دیده ام شوق و رقص پرچم را
لطف کردی به من دوباره حسین
نوکری کردنِ محرم را

یاد کردم از آن عزیزانی
که به زیر لحد عزا دارند
پدر و مادران خفته به خاک
که عزا دار روضه ی یارند

پدری که همیشه با اشکش
مشکی روضه را به تن می کرد
شب اول که می رسید از راه
یادی از غربتِ حسن می کرد

مادری که همیشه در طی سال
خانه اش بود با شما آباد
از پس انداز چند ماهه خودش
خرجیِ روضه ی تورا می داد

یاد کردم از آن عزیزانی
که به درد فراق مجبورند
بین بستر سیاه پوشیدند
ولی از روضه های تو دورند

لطف کردی به من دوباره حسین
که رساندی مرا به هیئت و اشک
لطف کردی اجازه ام دادی
بزنم سینه پای صاحب مشک

با خودم فکر می کنم…هیهات
هرچه بر سینه ام زدم کم بود
دوست دارم که خوب گریه کنم
شاید این اخرین محرم بود…

شاعر: آرمان صائمی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مرثیه مسلم بن عقیل (ع)

زحمتی دارم ای نسیم سحر
ببری تو پیام مسلم را
برسی خدمت عزیز دلم
برسانی سلام مسلم را

ابتدا جای من ببوس او را
بعد با او‌ بگو تو از حالم
بگو ای کاش فرصتی میشد
تا بیاید خودش به دنبالم

عرض کن جان مادرت برگرد
کوفیان کینه ی تو را دارند
خواب دیدند بهر گودالت..
و برای تو نقشه ها دارند

این جماعت نه رحم دارند و
نه حیا و نه ترس فرداشان
تا که دیدند سکه های طلا
پرشد از نفرت تو دنیاشان

داد از دست کوفیان..ای داد
تشت بی آبرویشان افتاد
حرمله خنجر و کمانش را
نیش خندی زد و نشانم داد

جان زهرا مرا حلالم کن
شرم دارم ز روی خواهر تو
آه از لحظه ای که می آید
پای نعش علی اکبر تو..

شاعر:آرمان صائمی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

زمین انداختم زیر علم بارِ گناهم را
و شستم با گلابِ گریه‌ام روی سیاهم را

به دیوارِ عزایت میخ‌کوبم مثل بیرق‌ها
نخواهم داد، حتی آجری از تکیه‌گاهم را

هزار و نهصد و پنجاه لشکر اشک آوردم
که شاید مرهمت باشد؛ بگیر از من سلاحم را

دم “هَل‌مِن‌مُعینت” چارده قرن است در گوش است
که باشم لحظه‌ای سرباز، شاه کم‌سپاهم را

هزار و چارصد سال است دنبال تو می‌گردم
بیانداز از مسیر کج به راه راست، راهم را

نگهبانِ حریمِ چشمه‌ی موقوفه‌ات هستم
اگر از سارقانِ اشک، می‌دزدم نگاهم را

همیشه سایه‌ی دست تو را روی سرم دیدم
همیشه آرزو کردم ببوسم سرپناهم را

به دیوار اتاقم نیست تقویمی به جز بیرق
غم روز دَهُم گم کرده روز و سال و ماهم را

شاعر: رضا قاسمی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

در جواب دشمنان روضه سیدالشهدا

عده‌ای نامهربان هر سال ما را می‌زنند
از بلندی تا تهِ گودال ما را می‌زنند

جرم ما عرض ارادت بر حسین‌بن‌علی ست
تا محرم می‌رسد عمّال ما را می‌زنند

آری آن عمالِ سفیانی که ضد حیدرند
بر علیه حق شده فعّال، ما را می‌زنند

سیلی بیگانه چندان هم نباشد دردناک
آشنایانی گهی با قال ما را می‌زنند

چون شنیدند این عزا دارد ادامه تا ظهور
پیروان ملحد دجال ما را می‌زنند

ضربه‌ی غیرخودی ها از عناد است وحسد
این خودی‌ها با چه استدلال ما را می‌زنند؟

تا به عشق دوست می‌بندیم احرام حرم
در مسیر کعبه‌ی آمال ما را می‌زنند

ما چو می‌بینند بیزاریم ز امثال یزید
یا خودِ ما را و یا امثال ما را می‌زنند

ما عزای شاه عطشان را به پا خواهیم کرد
اف به آنان که در این احوال ما را می‌زنند

آن سپاهی که به راه شام زینب را زدند
نسل شان با حربه‌ی قتال ما را می‌زنند

حربه‌ی قتاله اینک حمله‌ی فرهنگی است
تا جوانان را کنند اغفال ما را می‌زنند

دشمنان اهل‌بیت اما بدانند، احمقند
کور خواندند ار به ماه و سال ما را می‌زنند

در مسیر عشقبازی هر که بدعهدی نمود
خود بهانه شد ،که قوم ضال ما را می‌زنند

سینه‌زن! هم سینه زن هم کن مراعات اصول
هان که می بینی یزید و آل، ما را می‌زنند

این مرض از یک طرف اهل غرض از یک طرف
همزبانان هم، زبانم لال ما را می‌زنند

تیر کین میبارد از هر سو سپر باید گرفت
حرمله ها اندرین جنجال ما را می زنند

قوم وهُابیت وقوم بهائیت همه
سینه ها از کینه مالامال ما را می زنند

ماچگونه از بنی‌سفیان بگیریم انتقام
چون بنی‌عباس در هر حال ما را می‌زنند

ضربه‌ای که زد بنی‌عباس بر اسلام و دین
این ریاکاران، بدان منوال ما را می‌زنند

روضه‌ی غارت چو می‌خوانیم در ماه عزا
عده‌ای غارت‌گرِ اموال ما را می‌زنند

آه از آن دم خیمه‌ها آتش گرفت و در فرار
یک‌صدا ناله زدند اطفال : ما را می‌زنند

شاعر: استاد کلامی زنجانی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مرثیه مسلم بن عقیل (ع)

مائیم و شهری که هوایم را ندارد
من نه هوایِ بچه‌هایم را ندارد

نامرد دیدم باز مردی کردم آقا…
با این دو کودک کوچه گردی کردم آقا

دیدم که خوشحالند خوشها جمع هستند
مظلومِ من مظلوم کُش‌ها جمع هستند

طوعه در این نامردها یک شیر زن بود
تنها پناهم خانه‌ی یک پیرزن بود

بیرون زدم تا شعله بر معجر نیفتد
مثل مدینه طوعه پشتِ در نیفتد

در راه‌ها و کوچه‌هایش چال کندند
رسم است اینجا ابتدا گودال کندند

گودال وقتی که بیفتی شیر گردند
دستت اگر زخمی شود شمشیر گردند

از پشتِ سر نامرد آمد گیرم انداخت
تیری به پایم خورد در زنجیرم انداخت

شکرِ خدا خواهر ندارم تا ببیند
این دور و بر دختر ندارم تا ببیند

ای آبرویم آبرویم را که بُردند
از دور با نیزه گلویم را که بردند

نام تو را بُردم لبم را چاک کردند
خون ریخت با چکمه رُخم را پاک کردند

ای کاش سنگی گوشه‌ای پنهان نمی‌ماند
جای شما از من لب و دندان نمی‌ماند

طفلی اگر مهمان کوفه گردد آقا
سرگرمیِ طفلان کوفه گردد آقا

از راه آمد زجر و خوش‌ها جمع هستند
شمر آمد با زجرکُش‌ها جمع هستند

روی زمین بودم که رویم را کشیدند
تا پشت بام از کوچه مویم را کشیدند

طوری کشیدند آنقدر مژگان من ریخت
تقصیر سنگ‌پله شد دندان من ریخت

خورشید جایش در دل شب نیست برگرد
میدانِ کوفه جای زینب نیست برگرد

باخنده می‌آیند وخوش‌ها جمع هستند
سربسته گفتم بچه‌کُش‌ها جمع هستند

شاعر: حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مرثیه مسلم بن عقیل (ع)

نمی‌دانم کجایی ای که از بی‌راهه می‌آیی
همین اندازه می‌دانم که با شش‌ماهه می‌آیی

همین اندازه می‌دانم جدا از چاره‌ات کردم
چرا از خانه‌ی زهرا چنین آواره‌ات کردم

سرِ دارالاماره جان تو جانی ندارم که
تماشایی شدم حالا که دندانی ندارم که

بگو تا کوفه‌ی مولا کُشِ ناخوش نمی‌آیی
به سوی مردمِ نامردِ مِهمان‌کُش نمی‌آیی

اگرچه کوچه کوچه گریه‌ها بر خواهرت کردم
ولی امروز چندین بار یادِ مادرت کردم

همینکه ریختند از در به راه شعله‌ور رفتم
اگرچه طوعه بود اما خودم در پشتِ در رفتم

نه شعله خاک هم بر چادرش دیگر نخورد آقا
خدا را شُکر در کوفه به رویش در نخورد آقا

خبر داری به سنگِ کوچه‌های تنگ می‌خوردم
کشیده می‌شدم هربار و بر هر سنگ می‌خوردم

سرِ زنجیر در پایم طنابی هم به دستانم
غلاف و تیغ و تیر و نیزه بود و سنگ و دندانم

کسی بر پهلوی من زد که خون کرده دهانم را
نوازش‌های یک چکمه شکسته استخوانم را

من از بالای گودالی به شدت بر زمین خوردم
توان از بازویم بُرد و به صورت بر زمین خوردم

از آن گودالِ خون تا این بلندی راه بسیار است
کشیدن‌های زخمی روی صدها پله دشواراست

نه فکرِ دختران خود که فکر دخترت بودم
همین امروز چندیدن بار یادِ مادرت بودم…

شاعر: حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

ده روز دیگر گریه ی ما فرق دارد
ده روز دیگر روضه اما فرق دارد

ده روز دیگر ماجراها فرق کرده
ده روز دیگر قصه ی ما فرق کرده

ده روز دیگر نه حبیبی، نه زهیری
ده روز دیگر نه سعید و نه بریری

ده روز دیگر خواهرش در اضطراب است
ده روز دیگر در حرم قحطی آب است

ده روز دیگر در تب و تاب است زینب
ده روز دیگر دور از ارباب است زینب

ده روز دیگه این حرم سقا ندارد
ده روز دیگر دختری بابا ندارد

ده روز دیگر اکبرِ لیلا نمانده
ده روز دیگر قاسمِ زیبا نمانده

ده روز دیگر مادری در التهاب است
خیمه به خیمه در پی یک جرعه آب است

ده روز دیگر زین اسبی واژگون است
سالار زینب پیکرش در خاک و خون است

ده روز دیگر راهی گودال گشته
ده روز دیگر پیکرش پامال گشته

ده روز دیگر روی سینه می نشیند
از روی تل هم خواهرش زینب ببیند

ده روز دیگر صورتش بر خاک صحراست
ده روز دیگر رأس او بالای نی هاست

ده روز دیگر خواهرش ماتم گرفته
ده روز دیگر زیر نعل تازه رفته

ده روز دیگر روی پیکر سر ندارد
ای وای من … انگشت و انگشتر ندارد

شاعر: وحید محمدی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مرثیه حضرت مسلم بن عقیل (ع)

زبان حال سر جناب مسلم علیه‌السلام

دارم وصیت می‌کنم شاید نیایی
با باد صحبت می‌کنم شاید نیایی

دارد مسیرت را نشانم می‌دهد باد
از روی دروازه تکانم می‌دهد باد

با داغ بی اندازه می‌گِریم که برگرد
از بِین این دروازه می‌گِریم که برگرد

با سر میان کوفیان مهمانم آقا
تا لحظه‌ای که میرسی می‌مانم آقا

روزی که می‌آیی مرا بشناس وقتی
از روی این دروازه آویزانم آقا

هر روز سنگم می‌زنند از دور و نزدیک
بازیچه‌ی تمرین این طفلانم آقا

هر روز یک دندان من کم می‌شود تا
قربان دندانت شود دندانم آقا

شرمنده‌ام اینجایم و بال و پَرم ریخت
دیدی که کوفه خاکِ عالم را سرم ریخت

من با چه رو گویم نیا رویی نمانده
قلبم پُر از درد است و دارویی نمانده

دستی که بیعت داد دستم را شکسته
از بس مرا زد زخم بازویی نمانده

طفلان من از گوشه‌ای دیدند من را
از زخم‌های کوفه اَبرویی نمانده

نزدیک نه از دور کوفی دوره‌ام کرد
آنقدر زد تا دید پهلویی نمانده

تا دق نکرده زینب از بیراهه برگرد
گهوراه تا نشکسته با ششماهه برگرد

هرچیز کم باشد در اینجا غم زیاد است
در کوفه می بینی که نامحرم زیاد است

از خیزران و تازیانه حرف کم نیست
از خار و سنگ و کعب نِی مرحم زیاداست

ششماهه نه حتی برای مردها نیز..
یک تیغه از تیر سه شعبه هم زیاد است

دست نوازش با یتیمی نیست اما
پنجه برای گیسوی درهم زیاد است

آبی برای تشنگان اینجا ندارند
در شهر گویا طفلِ بی بابا ندارند

تنها شدم تا سر به زیری را بفهمم
شد بسته دستم دستگیری را بفهمم

هی سنگ خوردم زخم خوردم فحش خوردم
تا رنج بازار و اسیری را بفهمم

من را به زنجیرش میان کوچه گرداند
تا زخم‌پاهای کویری را بفهمم

دندان من خون شد به یادِ دختر تو
تا درد دندانهایِ شیری را بفهمم

دلها در اینجا سنگ دیوار است برگرد
وقتِ حراجی‌های بازار است برگرد

شاعر: حسن لطفی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

روی من و تو حضرت زهرا حساب کرد
مارا برای بزم عزا انتخاب کرد

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
نام حسین بار دگر انقلاب کرد

دلشوره داشتم که نبینم محرمش
یکسال این فراق دلم را عذاب کرد

توبه شکسته ها همه گویند یاحسین
«ربُّ الحسین» هرچه دعا مستجاب کرد

از کودکی حسینیه دار محرممیم
این روسیاه را خودش عالیجناب کرد

هرکس که ذره ذره به پای حسین سوخت
اورا خدا به وصل خودش کامیاب کرد

گریه غبار سینه ی من داده شستشو
این قلب خاک خورده چنان دُرّ ناب کرد

تفسیر دستگیریه او از رسول ترک
کار هزار منبرو صد ها کتاب کرد

سینه برهنه ها همه از نسل عابس اند
او کربلا طریقهٔ این وصل ؛ باب کرد

هرکس شنید ناله ی« حی علی العزا»
تا خویش را به روضه رساند شتاب کرد

آید به گوش ناله ی محزون فاطمه
مادر به نام یک یک مارا خطاب کرد

ماه محرم آمد و پیچید بوی سیب
صلی علی الحسین و صلی علی الغیب

شاعر: قاسم نعمتی

__________________________________________________________

متن شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

باور نمی کردم که پرچم را ببینم
امسال هم ماه محرم را ببینم

چه نوکرانی بی صدا رفتند امسال
من مانده ام ایام ماتم را ببینم

اهل القری آقای مارا دفن کردند
می خواستی با چشمم این غم را ببینم

قربان یک شب روضه ات دارو ندارم
پرپر زدم جان تو این دم را ببینم

خرج تمام روضه ها با مادر توست
زحمت کشیده فیض اعظم را ببینم

ای کاش چشمم وا شود بالای مجلس
یک مادری باقامت خم را ببینم

همراه مادر آمده از عرش حیدر
بااو رسول الله خاتم را ببینم

موسی عصا در دست دربان حریمت
آن سوی در عیسی بن مریم را ببینم

ذکری که عالم را تکان داده حسین است
من ایستادم شور عالم را ببینم

والله چای روضه مرده زنده کرده
اینجا فقط درمان دردم را ببینم

از خیمه تا گودال زینب داد می زد
سخت است زیر پا امامم را ببینم

فریاد زد مادر گمان می کردی یک روز
جای حسین این جسم درهم را ببینم

شاعر: قاسم نعمتی

24 نوامبر 21
بدون دیدگاه
2,145
دانلود

اشعار روز مباهله

1
اشعار روز مباهله

شعر روز مباهله

قرار شد دو طرف تن به احتجاج دهند
که دین مردم خود را مگر رواج دهند

قرار شد همگی با کسان خود باشند
مگر علاج به یک زخم لاعلاج دهند

نبرد شک و یقین بود و باز، اهل یقین
بنا نبود به اهل لجاج باج دهند

به حکم امر «تعالوا …» قرار بود آن روز
مسیحیان همه پایان به یک لجاج دهند

و در قبال تمام مخالفتهاشان
به رسم روز، به اهل یقین خراج دهند

شعاع نور حقیقت به هر طرف می‌ رفت
که از حجاز به نجرانیان سراج دهند

جهان به نور تو وابسته است، ای خورشید
خوشا که با «تو» به اهلِ تو تخت و تاج دهند

شاعر: مطهره عباسیان

_____________________________________

شعر روز مباهله

حق و باطل در مدینه روبروست
اهل حق را حق پرستی آبروست

حق پرستان همچو انگشتان دست
پرتو این حق پرستان هرچه هست

اهل بیت مصطفی دانی که پنچ
رحمت للعالمین مانند گنج

مصطفی ختم رسل در پیش بود
منزلت از هر پیامبر بیش بود

درگه حق او که برتر از همه
در بغل دارد حسین فاطمه

سبط اکبر در کنار مصطفاست
دست او در دست خیر انبیاست

بعد پیغمبر علی مرتضاست
جانشین و همچو جان مصطفاست

فاطمه خَیرُ نساء العالمین
فاطمه نور سماوات و زمین

مقتدای او پسر عمش علی ست
تا قیامت مرتضی بر حق ولی ست

آیت حق اهل بیت مصطفاست
مستجاب الدّعوه ی ارض و سماست.

او در پایان این شعر چنین سروده است:
هر که را حُبّ محمد در دل است
چلچراغ روشن هر محفل است

تا ابد بر جا بماند این سرود
بر محمّد گو و آل او درود

تا توانی گو«طبیبا» این درود
درگه حق این دعا مقبول بود

شاعر: اکبر بهداد

_____________________________________

شعر روز مباهله

گیرم که آفتاب جهان ذره پرور است
این بس مرا که سایه ی مهر تو بر سر است

ای دل چرا به غیر خدا تکیه می کنی؟
امید ما و لطف خدا از که کمتر است؟

بهر دو نان، خجالت دونان چه می کشی؟
ای دل صبور باش که روزی مقدّر است

خاطر ز گفتگوی مکرّر شود ملول
الاّ حدیث دوست که قند مکرّر است

فرخنده نامه ای که موشّح به نام اوست
زیبنده آن صحیفه که او زیب دفتر است

نامی که با خدا و پیمبر ز فرط قدس
زیب اذان و زینت محراب و منبر است

پشت فلک خمیده که با ماه و آفتاب
در حال سجده روی به درگاه حیدر است

شمس ضحی، امام هدی، نور هل أتی
چشم خدا و نفس نفیس پیمبر است

در آیه ی مباهله این مهر و ماه را
جانها یکی و جلوه ی جان از دو پیکر است

وجهی چنان جمیل که از شدّت جمال
وجه خدا و جلوه ی الله اکبر است

نازم به دست او که یکی ناز شست او
از جای کندنِ درِ سنگینِ خیبر است

با اشک چشم، ابر کَرَم بر سر یتیم
با برق تیغ، صاعقه ای بر ستمگر است

جز راه او به سوی خداوند راه نیست
یعنی که شهر علم نبی را، علی، در است

بر تارک زمان و مکان، تاج افتخار
در آسمان فضل، درخشنده اختر است

کمتر ز ذرّه ایم و فزونتر ز آفتاب
ما را که خاک پای علی بر سر افسر است

وصف علی ز عقل و قیاس و خیال و وهم
وز هرچه گفته اند و شنیدیم، برتر است

شد عرض ما تمام و حدیث تو ناتمام
حاجت به مجلس دگر و وقت دیگر است

طبع لطیف و شعر «ریاضی» به لطف و شهد
شاخ نبات خواجه شیراز و شکّر است

شاعر: محمدعلی ریاضی یزدی

_____________________________________

شعر روز مباهله

محمد(ص) آمد و نورٌ علی نور است همراهش
علی(ع) یک سمت و آن سو حضرتِ زهرای دلخواهش

حسن(ع) محکم گرفته مهربان؛ دستِ حسینش(ع) را
قدم برداشت و رویید گل ها بر سرِ راهش

خدا دلدادۂ این پنج تن بود و سفارش کرد
که بی وقفه بگردد دورشان، خورشید با ماهش

مسیحیانِ نجران آمدند اما عقب رفتند
پیمبر(ص) بود و خانوادۂ از غیب آگاهش

هراس افتاده بر جانِ کلیسا، میزند ناقوس
ترک خورده صلیبِ سنگی از اندوهِ جانکاهش

علی(ع) بر هم گره اندازد ابرو را، همین کافیست
که عیسی میرسد بیتاب و سرگردان به درگاهش

خدا داده به زهرا(س) آنچنان اعجاز که والله
به ویرانی مبدّل میکند یک آهِ کوتاهش

پسرهای علی(ع) هم که اگر نفرین کنند ای وای…
زمین می مانَد و کوهی که نه! آری بخوان کاهش

مبادا لحظه ای بیرون بیاید از غلاف خود
امان از ذوالفقارِ مرتضی(ع) و خشم گهگاهش!

شاعر: مرضیه عاطفی

_____________________________________

شعر روز مباهله

شاهد برای دیدن و امضا بیاورید
دنیا و آخرت به تماشا بیاورید

لازم به جنگ نیست تمام زمانه را
با نام پنج تن به مدارا بیاورید

زانو زده به رسم رسولان که بشنوید
هرکس حریف ماست به اینجا بیاورید

یک سو نشسته کفر به یک سو نشسته دین
حق روشن است هرچه که حاشا بیاورید

تا حق به صاحب حق بی دغل رسد
کافی است نام حضرت زهرا بیاورید

برخیز ای ولی خدا بی مباهله
حکم خدا به عرصه اجرا بیاورید

شاعر: الهه سلطانی

اشعار ولادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (ع) – سال ۱۴۰۰

0
اشعار ولادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (ع)

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

وارث مُلک تبسم ، کاظم است
عشق عالمتاب هفتم ، کاظم است

آفرینش ، سوره ای از مهر او
بر لب هستی ، تبسّم کاظم است

مُصحف اخلاص و قاموس یقین
بحر عرفان را تلاطم ، کاظم است

مُقتدای آسمان مردان سبز
قبله ی آیینه مردم ، کاظم است

ترجُمان وحدت دل های ما
تابش مِهر تفاهم ، کاظم است

مِی پرستان ! وقت سرمستی رسید
در میستان هفتمین خُم ، کاظم است

آسمان ! تبریک ، فصل هفتم است
مِهر عالمتاب هفتم ، کاظم است

شاعر: رضا اسماعیلی

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

ای حیات روح مطهّــر
وی بقـای عالـم اکبــر

هشتمین ستارۀ عصمت
هفتمیـن وصـیّ پیمبر

یـا ولـیّ خالــق منّـان
یـا امام موسی جعفر

درِّ هفـت بحـرِ فـضیلت
بحرِ شش فروزانْ گـوهر

هم ز وصف خلـق، مبرّا
هـم ز حـد مـدح، فراتر

هم قضا تو راست به فرمان
هم قـدَر تـو راست مقـدّر

بـال ده بـه مـرغ عروجم
تـا بـه کاظمیْـن زنـم پر

کاظمیـن: قبلـۀ جان‌هـا
کاظمیـن: خانــۀ دلبــر

کاظمین: خاک دو مولا
کاظمین: شهر دو سرور

تا دهم به بارگهت جان
تا نَهم به خاک درت سر

کـرده‌ام مشــام دلـم را
از ولایــت تــو معطّــر

خاک و باد و آتش و آبند
در ارادۀ تــو مسخّــر

جـز درت پنـاه ندارم
سیّدی مرانم از این در!

گر از این درم برهانی
بـاز آیـم از درِ دیگــر

شیر با ولای تو خـوردم
پیشتـر ز خلقـت مــادر

من کی‌ام که مدح تو گویم
ای همـه خدات ثناگر

مــاه آفتـاب، شمـایل
آفتابِ فاطمـه منظـر

چـون رضات، نور دودیده
همچو فاطمه به تو دختر

او امــام کـلّ خــلایق
ایــن حبیبـــةاللهِ داور

دور بـا اشارۀ چشمت
می‌زنــد سپهــر مـدوّر

آن چنان که با یَدِ موسی
چوب خشک می‌شود اژدر

مهر تو چو خلق مـرا هم
هم چو ذرّه داشته در بر

خـار بـوده‌ام، شده‌ام گل
خاک بـوده‌ام، شده‌ام زر

کظم غیظ تو همه احمد
دست و تیغ تو همه حیدر

جای جـای عالـم هستی
از ذُراری تـــو منــوّر

بس امام‌زاده که دیدم
بود نجلِ موسی جعفر

این بوَد تجلّیِ زهرا
ایــن بـوَد نتیجـۀ کوثر

ای امــام نــور! چگونـه
حبس تیره شد به تو بستر؟

تیرگی تو را شده مونس
سلسله تو را شده یاور

آفتاب و سلسله؟ هرگز
ایــن مـرا نیایـد باور

تـا ولــی‌عصـر نیـاید
آن امیـد اوّل و آخـر

داغ توست بر جگر ما
زخم تو هماره به پیکر

کاش دور حبس تو می‌شد
پـر زنــم بســان کبــوتر

نخل «میثم» است که دائم
می‌دهـد ز اشک غمت بـر

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

اي آفتـاب حُسن به زيبائيت سلام
وي آسمــان فضل به دانائيت سلام
در صبر شاخصي به شکيبائيـت سلام
تنها تو کاظمي که به تنهائيت سلام
هرگه غضب به قلب رئوف تو يافت دست
از آب عفــو آتش خشمت فرو نشست

اي صرف گشته عمر گران تو در نماز
دُرِّ خداست اشک روان تو در نماز
مطلوب ايزد است بيان تو در نمــاز
واجب بُود درود به جان تو در نماز
اي جلوه هاي لطف خدا دودمان تـو
اين دوستي است دوستي خاندان تو

تو عبد صالح و به کفت قدرت خــداست
هر ادعا ز قدرت و عزت تو را سزاست
هارون چگونه صاحب اين دعوي خطاست
کي ابر هر کجا که بباري ز ملک ماست
قدرت از آن توست کــه بر ابر پيــل وار
فرمان دهي و شيعـۀ خود را کني سوار

اي نبض روزگار بـه کفِ با کفايتــت
شيرازۀ کتــاب شفاعــت ولايتت
شمس و قمر دو جلـوه ز نور هدايتت
گر، مي نبود جوشش بحر عنايتت
تبليغ سوء رشتۀ احکام مي گسست
طوفان کفر کشتي اسلام مي شکست

بـاران ابــر دست تو پايــان پذير نيست
دريــاي قلب پاک تو طوفـان پذير نيست
مهر تو گوهري است که نقصان پذير نيست
خصم تو کافري است که ايمان پذير نيست
آن سان که نور عشق خدا در وجود توست
از صبح تا به ظهر، زمان سجـــود توست

اي کشتي نجات به درياي حادثـات
دارند شيعيان به شما چشم التفات
لب تشنه ايم تشنۀ يک جرعۀ فرات
بر ما ببخش از کرم خويشتن برات
در آستــان قدس رضا نور عين تو
دل پر زند به سوي تو و کاظمين تو

چون قلب مرده از دم تو جانم آرزوست
چون خاک تشنه، قطرۀ بارانم آرزوست
سر تا به پاي دردم و درمانـم آرزوست
پا تا به سر نيــازم و احسانـم آرزوست
بر من ببخش آنچه کند جودت اقتضــا
سوگند مي دهم به جگر گوشه ات رضا

شاعر: استاد سیدرضا مؤید

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

می رسد از هر طرف زائر مدام از راهِ دور
سهم من در حدّ یک عرض ِسلام از راه دور

نیستم دور ضریحت! در خیالم بارها-
می روم گم می شوم در ازدحام از راه دور

در طوافت می دوَم با پای شعرم هفت بار
تا کمی زائر شوم با احترام از راه دور

اشک می ریزد دلم! از شوق٬ پرپر می زند
دور گنبد؛ بر فراز پشت بام از راه دور

آیهٔ «وٱلکاظمینَ ٱلغَیظ» راه و رسم توست
کاش دریابی مرا در این مقام از راه دور

حضرت باب ٱلحوائج هستی و تا زنده ام
میگذاری مهربان… سنگ تمام از راه دور

بارها با چشم خود دیدم سپردی از کرم
زخم هایم را به دست التیام از راه دور

بُعد منزل نیست… اما در حرم حالم خوش است
گر چه می دانم نظر دارد امام از راه دور!

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

انفجار نور در عرش خدا رخ داده است
هفتمین خورشید در هفت آسمان افتاده است

عشق در انوار حق او چو حیدر منجلیست
عالمی مبهوت مانده احمدست او یا علیست

این مسیحا انقلابی تازه از پیغمبرست
حیدری سیرت ، علی رو ، کاظم بن جعفرست

لافتی ای تازه از نام آوری های علیست
ذوالفقارش برلبست و دُری از قلب نبیست

آیه هایش در دل قرآن تلاوت میشود
آیه های نور بر صادق عنایت میشود

امشب از گهواره ی ناهید می آید خبر
از میان حاله ی خورشید می آید خبر

در کنار بسترش موسی بن عمران آمده
آسیه زانو زده ، مریم خرامان آمده

با مسیح آمد محمد ، با محمد فاطمه
با حسن آمد حسین و پادشاه علقمه

شد اذان گویش علی و تا به أشهد میرسید
از پر قنداقه اش انگار باران میچکید

خنده هایش فاطمی و گریه هایش زینبیست
در کرامت چون حسن در عشق مانند علیست

هفتمین خورشید از آرایه ی طه پرست
گونه هایش از شمیم مادرش زهرا پرست

رحمت از دست حسن وارش چوباریدن گرفت
سوره ی والشمس بر عالم تراویدن گرفت

دوخته پیراهنش را فاطمه خیرالنساء
اینچنین شد کاظمین او شبیه کربلا

شاعر: نرگس غریبی

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

هر شاعري ست در تب تضمين چشم تو
از بس سرودني ست مضامين چشم تو
چشم جهان به مقدمت اي عشق روشن است
از اولين دقايق تکوين چشم تو
ما را اسير صبح نگاه تو کرده است
آقا کرشمه هاي نخستين چشم تو
از ابتداي خلقت عالم از آن ازل
شيعه شدم به شيوۀ آئين چشم تو
مي شد چه خوب نور خدا را نگاه کرد
از پشت پلکت از پس پرچين چشم تو
امشب شکوه خلد برين ديدني شده
وقتي شده ست منظر و آئينه چشم تو
گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب
امشب به لطف لهجۀ شیرین چشم تو
چشم تو آسمان سخا و کرامت است
آقا خوشا به حال مساکین چشم تو
حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است
در انتظار لحظۀ آمین چشم تو
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند»

چه عالمي ست عالم باب الحوائجي
با توست نورِ اعظم باب الحوائجي
مهر تو است حلقۀ وصل خدا و خلق
داری به دست خاتم باب الحوائجی
در عرش و فرش واسطۀ فیض و رحمتی
بر دوش توست پرچم باب الحوائجی
در آستانۀ تو کسی نا امید نیست
آقا برای ما همه باب الحوائجی
بی شک شفیع ماست نگاه رئوف تو
در رستخیز واهمه باب الحوائجی
دیوانۀ سخای ابا الفضلیِ توام
مانند ماه علقمه باب الحوائجی
صحن و سرات غرق گل ياس مي شود
وقتي که ميهمان تو عباس مي شود

در ساحل سخاوت درياي کاظمين
مائيم و خاک پاي مسيحاي کاظمين
با دست هاي خالي از اينجا نمي رويم
ما سائليم، سائل آقاي کاظمين
رشک بهشتيان شده حال کسي که هست
گوشه نشين جنت الاعلاي کاظمين
نور الهي از همه جا موج مي زند
توحيدي است بسکه سراپاي کاظمين
داریم در جوار حرم، حق آب و گِل
خاتون شهر ما شده زهرای کاظمین
ما ريزه خوار صحن و سرای کريمه ايم
اين افتخار ماست، گداي کريمه ايم

در سايه سار کوکب موسي بن جعفريم
ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم
فيضش به گوشه گوشۀ ايران رسيده است
يعني گداي هر شب موسي بن جعفريم
هستي ماست نوکري اهل بيت او
ما خانه زاد زينب موسي بن جعفريم
قم آستان رحمت آل پيمبر است
در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم
با مهر و رأفتش دل ما را خریده است
ما بندۀ مُکاتَب موسی بن جعفریم
چشم اميد اهل دو عالم به دست اوست
مات مرام و مشرب موسي بن جعفريم
حتي قفس براش مجال پرندگي ست
مديون ذکر و يارب موسي بن جعفريم
دلسوخته ز ندبۀ چشمان خسته اش
دلخون ز ناله و تبِ موسي بن جعفريم
آتش زده به قلب پريشان، مصيبتش
با دست بسته غرق سجود است حضرتش

از طعنه هاي دشمن نادان چه مي‌کشيد
بين کوير، حضرت باران چه مي‌کشيد
در بند ظلم و کينۀ قوي ستمگري
تنها پناه عالم امکان چه مي‌کشيد
خورشيد عشق و رحمت و نور و سخا و جود
در بين اين قبيلۀ عصيان چه مي‌کشيد
با پيکرش چه کرده تب تازيانه ها
با حال خسته گوشۀ زندان چه مي‌کشيد
شکر خدا که دختر مظلومه اش نديد
باباي بي شکيب و پريشان چه مي‌کشيد
اما دلم گرفته ز اندوه ديگري
طفل سه ساله گوشۀ ويران چه مي‌کشيد
با ديدن سر پدرش در ميان طشت
هنگام بوسه بر لب عطشان چه مي‌کشيد
وقتي که ديد چشم کبودش در آن ميان
خونين شده تلاوت قرآن چه مي‌کشيد
مي گفت با لب پر از آهي که جان نداشت:
اي کاش هيچ سنگدلي خيزران نداشت

شاعر: یوسف رحیمی

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

ذره ای در نزد خورشید درخشان تو ایم
تشنه ای در حسرت یک جرعه باران تو ایم

سالها نان خورده ایم از سفره ی اولاد تو
روزی ما می رسد چون بر سر خوان تو ایم

گوشه ای از صحن آیینه و یا صحن عتیق
هرکجا هستیم گویی کنج ایوان تو ایم

زائران دختر تو زائران فاطمه اند
تا ابد ممنون این لطف دو چندان تو ایم

ما غذای خانه هامان هم غذای حضرتی ست
درمیان خانه هم در اصل مهمان تو ایم

بی گمان ایل و تبارت عزت این کشور اند
در حقیقت اهل جمهوری ایران تو ایم

بچه های تو در ایران پادشاهی میکنند
حضرت غربت نشین! مدیون احسان تو ایم

شش امامی نیستیم و نیستیم اهل وقوف
امر، امر توست آقا، تحت فرمان تو ایم

بی گمان بی حب تو اسلام ابتر می شود
دین هر کس پای خود ما که مسلمان تو ایم

ما مسلمان تو؟! نه…از پیر خود آموختیم
پیش شانت در مقام کلب دربان تو ایم

قبله ی ما را کشاندی سوی مشهد، در عوض_
بنده ی ناقابل شاه خراسان تو ایم

عبد صالح بوده ای، باب الحوائج بوده ای
ماهم آقا از مریدان عموجان تو ایم

مست بودیم از غدیر خم، دوباره عید شد
تو به دنیا آمدی مستی ما تمدید شد

شاعر: مجید تال

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

احساس می کردم که درخاک خراسانم
در مِلک طِلق اهل بیتم توی ایرانم

روی لبم هم ذکر یا موسی بن جعفر بود
هم یا جواد العشق بود و هم رضا جانم

از بس فضای صحن ها مانند مشهد بود
شک کرده بودم میزبانم یا که مهمانم

دنبال جسمی تازه بودم بین زائرها
دنبال یک قالب برای روح عریانم

درمحضر باب الحوائج حس من این است
با پهلوان نَفْس پیش هفتمین خوانم

دور ضریحش بود که یک لحظه حس کردم
در نوکری هم شانه با موسی بن عمرانم

یک بار کظم غیظ کردم تازه با سختی
از آن به بعد احساس کردم من مسلمانم

تا که بگردد چرخ بر وِفق مراد من
باید خودم را دور این مرقد بگردانم

شاعر: مهدی رحیمی

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

زیر علم امام کاظم بودن
غرق کرم امام کاظم بودن
خوب است ولی عجب صفایی دارد
یک شب حرم امام کاظم بودن

شاعر : سیدمجتبی شجاع

_________________________________________________

شعر ولادت امام موسی بن جعفر (ع)

شکرخدا که شیعه ی اسلام حیدریم
در نوکری مقلد علامه قنبریم

مااهل سنتیم که در حب مرتضی
عیناً مطیع سنت شخص پیمبریم

برعکس اهل بدعت و آن سه بزرگ خود
سینه به غیر حب ولایت نمی دریم

عمریست سیر سفره ی این خانواده و
عمری گدای رحمت این کوی و این دریم

بی شک به چشم رحمت این خانواده،ما
باهم برابریم ، و باهم برادریم

هرجا گره به زندگی و کارمان نشست
حاجات دل به ساحت این خانه می‌بریم

گر چه کرم ، سجیه این خانواده است
گرچه گدای کل پسر های حیدریم،

اما میان این همه آقای با کرم
ما ریزه خوار سفره ی موسی بن جعفریم

شاعر: محمد کابلی

اشعار استقبال از محرم – سال ۱۴۰۰

1
اشعار استقبال از ماه محرم - سال 1400

شعر استقبال از محرم

شادی برای تو غم عالم برای من
از ماه های سال، محرم برای من

آوای آسمانی داوود مال تو
خاموشی مقدس مریم برای من

از عشق خود جدایم و جای گلایه نیست
این بود ارث حضرت آدم برای من

بی مهری است رسم محبت برای تو
تنهایی است مونس و همدم برای من

این زخم ها معلم خندیدن من اند
حیرانم از ترحم مرهم برای من

یوسف که نیستم ولی آن بنده ام که هیچ
نگذاشته ست صاحب من کم برای من

بگذار عمر در گذر عشق طی شود
حتی اگر نشد که تو یک دم برای من…

شاعر: میلاد عرفان پور

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

شعر زمان تقدیم غدیریان پای در راه محرم

ذکر تو خوش اهنگ تر از لحن اذان است
کوثر به تمنای تو در روضه روان. است
این حرف دل انگیز دل پیر و جوان است
تو عشق منی قیمت این عشق گران است
دل نیست دلی که دل او با دگران است

“زیر علمت امن ترین جای جهان است ”
“چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است”

ما دل به علمدار تو بستیم که هستیم
او ساقی امان بوده که هر ثانیه مستیم
حتی سر سجاده امان جام به دستیم
تو شاهدمان باش که پیمان نگسستیم
در مستی و لامستی امان باورمان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

این بال فراهم شده را باز گشودیم
با کعبه به سمت تو سفر ساز نمودیم
هرچند از اغاز به دنبال تو بودیم
این شعر هم امروز به عشق تو سرودیم
در سینه امان شعله ور این شعر زمان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

فرمان برسد سر بسپاریم به کویت
در بند تو هستیم در ان سلسله مویت
هستیم به صف تا ببریم اب وضویت
ما از رمضانیم به دنباله ی بویت
ذکر لبمان مصرع ان مرثیه خوان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

قدر امد و فطر امد و ما فکر غدیریم
چون مسلم تو بر سر هر کوچه سفیریم
اگاه به لطف تو از این راه خطیریم
با عشق به بند سر زلف تو اسیریم
خواندیم ز خطی که بر ابروی کمان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

تا کرب و بلا مانده اگر چند صباحی
دیدیم که در محضر تو حر ریاحی
پیش از همه دریافته تو روح و ریاحی
ان قدر لطیف است نگاهت که صباحی
شد شاعر این معجزه و در جریان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

باران زده ام کن برسانم به محرم
همدسته ترم کن تو به بیگانه و محرم
از عید در ارم بنشانم به دل غم
تو دم به دمم ده که شوم با همه همدم
این حرف دل شاعر بی نام و نشان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

من مدعی عشق توام اهل ریایم
بیهوده بلند است در این قریه صدایم
با این که تو دانی چقدر بی سر و پایم
بی اذن تو در محفل عشاق نیایم
تو اخر عشقی که خدا اول ان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

بگذار در اخر دو سه خط روضه بخوانم
بگذار بماند سر پا اتش جانم
حق است که بی اکبر. تو زنده نمانم
یاد عطش اصعر تو برده توانم
گفتم به بهاری که بدون تو خزان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

در علقمه دست از دل و جان شسته مدیحت
شرمنده شد از این که نبوسیده ضریحت
شعری که نشد نوحه ی ان طفل ملیحت
ای کاش شبی تحفه بگیرد ز ذبیحت
هر چند که لطف تو در این شعر روان است

زیر علمت امن ترین جای جهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

شاعر: سید علی میری

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

باز هم رزق عزا را برسان ای‌مادر
شد محرم غم ما را برسان ای‌مادر

قابلیت بده، بر چشم گناه‌آلوده
اشک بر خون‌خدا را برسان ای‌مادر

درد‌ما سینه‌زنان دوری از بزم‌عزاست
به عزادار دوا را برسان ای‌مادر

ای که در چای حسینیه شفا می‌ریزی
دفع شر کرونا را برسان ای‌مادر

شب‌اول وسط‌حلقه تو مظلوم بکش
آتش و سوز‌ و نوا را برسان ای‌مادر

بوی پیراهن‌خونین حسینت آمد
پیرهن مشکی ما را برسان ای‌مادر

گریه‌کن‌های حسینت همه حاجتمندند
اربعین، کرببلا را برسان ای‌مادر

وسط‌روضه که حرف از عطش مسلم شد
ناله‌ی واپسرا را برسان ای‌مادر

شاعر: امیر عظیمی

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

اگر دهند به من آبهاي عالم را
نمي دهم نمي از گريه ي محرم را

نماز را كه ملائك هميشه مي خوانند
براي گريه خدا آفريد آدم را

گناهكارم و گر سوي دوزخم ببرند
به آب ديده گلستان كنم جهنم را

عجيب نيست اگر در صف جزا بخشد
خدا به قطره ي اشكي تمام عالم را

تمام عمر عزيزم اگر شود يك دم
كنم نثار عزاي حسين آن دم را

مگو كه شمر سر از پيكر حسين بريد
بگو بريد گلوي رسول اكرم را

بهشت عاشق پيراهن سياه شماست
كفن كنيد به تن، اين لباس ماتم را

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

حی علی العزا که محرم رسیده است
ماه عزا و گریه و ماتم رسیده است

حی علی البکاء، شنیدیم تا که ما
در چشم نوکران تو زمزم رسیده است

باگریه بر تو بود که آدم عزیز شد
گویا که فصل توبه ی آدم رسیده است

این اشک وناله ها همه تسکین درد توست
بنگر برای زخم تو مرهم رسیده است

پشت در حسینه اذن دخول خواست
آقا غریبه نیست ،که محرم رسیده است

جانم به سفره ای که بزم تو پهن شد
شاه و گدا به بزم تودرهم رسیده است

خیل ملائکه همه در پشت این درند
از بهر نوکری تو حاتم رسیده است

این پرچم سیاه تو حبل المتین ماست
کز جانب خدا به دو دستم رسیده است

از لطف حیدر است که مارا خریده اند
لطفش به ما همیشه و هردم رسیده است

در روز حشر فاطمه باشد شفیع ما
برگ امان ز بانوی عالم رسیده است

مارا اگر کسی نخرد میخرد حسین
آقا مگر به داد دلم کم رسیده است؟

این ناله میرسد به دو عالم اناالغریب
گویا به اسمان و زمین هم رسیده است

دربین قتلگاه مادر پهلو شکسته ای
با قامت کمان و قد خم رسیده است

شاعر: میلاد الیاس وند

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

این چه سرّی است که عالم شده مدهوش حسین
همه از پیر و جوانند سیه پوش حسین

بر سر هر گذر و کوی عزا خانه ی اوست
هر کسی لقمه ی خود می خورداز توش حسین

بارش رحمت حقّ است مگر می بارد
که چنان سیل روانند به آغوش حسین

نه کسی واهمه از مرگ و هراس از دشمن
گوئیا نفخه رسد از لب خاموش حسین

نه فقط کر ببلا از غم او می سوزد
که به پا گشته به عالم همه جا جوش حسین

قدم آهسته گذارید به منزلگه عشق
که همه بال ملائک شده مفروش حسین

مرغ وماهی و مَلَک جمله در این واقعه سوخت
آب هم گریه کنان است ز تن پوش حسین

واله در روز جزا باک مدار از دوزخ
می شوی پرده نشین بر در شش گوش حسین

شاعر: زراعت جو

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

اهل عالم باز هم دارد محرم میرسد
در نگاه عاشقان اشکی دمادم میرسد

موجِ خونت گشته جاری ، چشم ها گردیده تر
خیمه ات را غم گرفته ، یا حسینا ، یا پدر

دامنِ اهل حرم آتش گرفت و سرد شد
گفتگوی بچه ها نقلِ روایت ، درد شد

از عمو عباس و مشکی پاره میگوید کمی
از رشادت های اکبر ، زخم پیکرها دمی

کودک شش ساله پرپر شد ز تیر حرمله
نیزه ها ، شمشیرها رنج غریبی قافله

حجله ی داماد با خونِ عزیزش بسته شد
مظهرِ آزادگی مظلوم و تنها گشته شد

دختری ماتم زده بی گوشواره میرود
خواهری صحرا به صحرا غمگنانه میدود

اهل عالم شال ها را سر بسر مِشکی کنید
آب را بستند فکرِ خشکی وُ مَشکی کنید

شاعر: محمد جهان زاد

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

حالا که داری میخری آماده ام کن
آقا برای نوکری آماده ام کن

از مادر خود رزق اشکم را بگیر و
با یک دعای مادری آماده ام کن

سنگم! مرا با دست خود از خاک بردار
مانند زیبا گوهری آماده ام کن

نگذار باشم کمتر از حرّ و زهیرت
با نیّت یاریگری آماده ام کن

تا بر تنِ باطل فرود آیم به شدّت
برّنده ام کن، خنجری آماده ام کن

بگذار از عشق تو در خونم بغلطتم
با گوشه-چشم ِ محشری آماده ام کن

لطفا شهیدم کن! به آن نحوی که از من
اصلا نماند پیکری…آماده ام کن

تا که مرا عاشق تر از سابق بسازی
با داغِ ویرانگرتری آماده ام کن

باید بمیرم سوم ماه محرم
نذر سه ساله دختری آماده ام کن

بر روی تل می ایستم حیران، برای-
گریان شدن با خواهری آماده ام کن

بر سینهٔ عطشانِ تو؛ «ألشمرُ جالسْ»…
با روضهٔ شعله وری آماده ام کن!

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

به پایان آمد آخر اضطراب بی امان ما
رسید از راه ، ماه گریه های بی کران ما

دوباره شد حسینیه مسیر انتهای ما
پناه روزهای سخت و ایام خزان ما

دوباره باز شد دارالشفای عالم و آدم
بیایید ای جهان سوی امام مهربان ما

که خاک فرش صحن تکیه ما هم شفادارد
غلط گفته هر آنکس ناروا گفت از مکان ما

دوای دردهای لاعلاج ما حسینیه ست
ضرر کرده هر آنکس دور شد از آشیان ما

حریم خانه حق هم گَهی شد باز و گه بسته
ولی هرگز نشد بسته ورودی جنان ما

چه یارانی که رفتند و ندیدند این محرم را
خدا رحمت کند اموات و جمله رفتگان ما

نمی گردد ادا حق عزایت هرگز آقا جان
اگر خون جای اشک آید ز چشم و دیدگان ما

دوسالی میشود گشتیم اسیر ابتلائاتی
خودت یاری نما آخر شود این امتحان ما

شروع سال ما با ذکر زیبای حسین جان است
چه خوشبو میشود با نام زیبایت دهان ما

برای بردن نام حسینت داد باید زد
شبیه مادران داغدیده از جوان ما

شبیه خواهری کز روی تل فریاد ها میزد
رها کن جسم بی جانِ بزرگِ خاندان ما

جسارت کرد بر انگشت و بر انگشتری تو
عجب داغی نشانده بر دل ما ساربان ما

شاعر: مهدی جلالی

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

با وفا از سائلانت نوحه و دم را نگیر
هرچه میخواهی بگیر از ما و ماتم را نگیر

حال خوب نوکران تنها میان روضه است
حال خوب ما غم است از ما تو این غم را نگیر

عمر خود را بیشتر در زیر پرچم بوده ایم
از سر ما سایه سار امن پرچم را نگیر

روضه به روضه ، ز روضه فیض دارم میبرم
ای عزیز الله این فیض دمادم را نگیر

سنگ هم روزی ببارد روضه ات تعطیل نیست
روضه قدری کم شده دیگر همین کم را نگیر

اربعین امسال باید زائرت باشم حسین
بی حرم دق میکنم ، اینگونه حالم را نگیر

ما به تو بد کرده ایم آقا ولی بد نیستیم
جان زهرا از گدای خود محرم را نگیر

عمه از تل آمد و فریاد زد برخیز شمر
بی وضو گیسوی آقای دو عالم را نگیر

شاعر: عرفان ابوالحسنی

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

سلام ای طلوعِ هلالِ شکسته
تو ای فجرِ قرآنِ در خون نشسته

چنان در پسِ غم پُر از بُغض و آهی
نشد باورم که تو آن روی ماهی

الا ای هلالی که هم رنگِ خونی
ز داغِ شقایق چِه مستِ جنونی

شده قامتت از غمِ کربلا خم
چو دریا شدی موجی از هاله ی غم

سلام ای قدم های خورشید عالم
حسین ای همه شور و حالِ محرم

گِلِ جانِ ما را ز خونت سرشتند
به بزمِ ولایت محبت نوشتند

شاعر: هستی محرابی

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

آمد محرم بوی غم جان را مکدر می کند
زینب میانِ قتلگه لب را به خون تر می کند
در عرشِ اعلا روضه ی شش ماهه بر پا می شود
داغش زمین و آسمان را شورِ محشر می کند!

شاعر: هستی محرابی

_________________________________________

شعر استقبال از محرم

خروش ظلم افتاد و ، نسیم حق نیفتاده
که از بازار عشقت لحظه ای رونق ، نیفتاده
به سنگ اندازها،«ویروس چی» ها هم بگو این را:
هزار و چهارصد سال است این بیرق نیفتاده!!

شاعر: محمد کابلی

 

اشعار عید سعید غدیر خم در مدح امام علی (ع) – سال ۱۴۰۰

16
اشعار عید سعید غدیر خم در مدح امام علی (ع) - سال 1400

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

در سینه دلیست ، بیقرار نجفت
مستیست که ماندست خمار نجفت

با ما که نساخت آب این خاک غریب
محتاج شدیم بر غبار نجفت

افتاده کنارجاده ای بدحالیم
ما را برسان زود کنار نجفت

تا لحظه ی مرگ میکشیم از ته دل
هم ناز خودت ، هم انتظار نجفت

با مصرع بعد آب افتاد دلم:
باران و شب و من و جوار نجفت…

حالا که قرار است بیایی دم مرگ
بگذار که جان شود نثار نجفت

شاعر: محمد کابلی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

دیدم غدیری را که مولا سرفراز است
من کنت مولا پرچمش در احتزاز است
زهرا بنازد بر امیرالمومنینش
او مست دیدار و علی هم غرق ناز است
برهردعایی پاسخ لبیک آید
باب اجابت بر دعای خیر باز است
اکمال دین حق به نام مرتضی شد
گویا که مُهر یا علی پای جواز است
احمد زند آوا : الا یا اهل العالم
این حیدر است و میر و آقای حجاز است
بهر قبول زحمت راه رسالت
لبیک آغازولایت را نیاز است
حب علی را هرکه دارد در دل خویش
در بارگاه قرب صاحب امتیاز است

اوکیست بیرق دار حق تاروز محشر
سلطان امیر المومنین حق است حیدر

حقت سلامت میرساند یامحمد
خیل ملک تمحید خواند یا محمد
دست علی را گر نگیری روی دستت
راه تو نیمه کاره ماند یا محمد
ابلاغ وحدانیت حق است حیدر
او بار بر منزل رساند یا محمد
هرکس که بر پیشانیش نام علی خورد
حق را شفیع خود بداند یا محمد
هر شیعه اش را تاکنار حوض کوثر
آرَد سر سفره نشاند یا محمد
گو منکرش را وای بر حالش خدا هم
از رحمتش اورا براند یا محمد

اوکیست بیرق دار حق تاروز محشر
سلطان امیر المومنین حق است حیدر

تاپای جان پابند مولای غدیرم
لبیک گو بر میر و آقای غدیرم
با لطف او دریای طوفانی عشقم
از بیکرانها تا به پهنای غدیرم
گر مسلم دین رسول الله هستم
از شیعیان با حکم و امضای غدیرم
از وال من والاه حبش روزیم شد
مجنون صهبای تولای غدیرم
با این وضوح محض در بیعت گرفتن
عمریست در فکر معمای غدیرم
دلمرده بودم با صد و ده بار یاهو
سرزنده از هوی مسیحای غدیرم

اوکیست بیرق دار حق تا روز محشر
سلطان امیرالمومنین حق است حیدر

شد خلق دنیا با صدو ده بار حیدر
بالاتر از بالا صدو ده بار حیدر
در کارزار و جلوه کشف الکروبی
ذکر لب طاها صدو ده بار حیدر
باشد گواهم تربت خونین حمزه
تسبیحة الزهرا صد و ده بار حیدر
ثارالهی تثبیت در کرببلا شد
تکبیر عاشورا صدو ده بار حیدر
تهلیل حجاج حسینی از لبانِ
شهزاده لیلا صدو ده بار حیدر
برروی سربند ابوفاضل نوشته
حق یار سقا با صدو ده بار حیدر

اوکیست بیرق دار حق تاروز محشر
سلطان امیرالمومنین حق است حیدر

روزی نیاید دلبر ما غم ببیند
یک لحظه ای در زندگی ماتم ببیند
سر تاکمر با چاه درد دل نماید
خودرا زبسکه بیکس و همدم ببیند
یا استخوانی در گلویش باشد عمری
یا خار در چشمان پر شبنم ببیند
خاکم بسر بادست بسته بین کوچه
یک چادر خاکی در این عالم ببیند
یارب زبانم لال آن روزی نیاید
ناموس خود را بین نامحرم ببیند
گفت آن یهودی بایقینی غرق ایمان
آن قدرت اله را چودر ماتم ببیند

اوکیست بیرق دار حق تاروز محشر
سلطان امیرالمومنین حق است حیدر

شاعر: قاسم نعمتی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

سرمایه ی عشق علی آب حیات است
تنها علی، تنها علی راه نجات است

ذات علی همسایه ی عرش برین است
مولای ما تنها امیرالمؤمنین است

شکر خدا حب علی در ریشه ی ماست
نام علی در سینه ی و اندیشه ی ماست

هر کس علی دارد چه غم دارد؟ ندارد
حب علی دارد چه کم دارد؟ ندارد

ما با علی و یا علی ها قد کشیدیم
دل از ولای هر که غیر از او بریدیم

خاک نجف دنیای ما را زیر و رو کرد
ایوان او دل های ما را زیر و رو کرد

بین الطلوعین حرم آبادمان کرد
یعنی خدا بین حرم آبادمان کرد

جن و ملک فرمانبر درگاه اویند
عالم غلامِ قنبر درگاه اویند

با اینکه این آقا امیرالمؤمنین بود
اما غذایش لقمه ای نان جوین بود

از مکنت دنیا علی چیزی نمی خواست
جز خنده ی زهرا، علی چیزی نمی خواست

این دلخوشی را زود از مولا گرفتند
این خنده را هم از لب زهرا گرفتند

هیزم رسید و آتشی بالا گرفت و
آتش به جان چادر زهرا گرفت و

آتش به جان دختر پیغمبر افتاد
در سوخت، در افتاد، پشتش مادر افتاد

او را زدند و پیش چشم حیدر افتاد
هفتاد و اندی روز بین بستر افتاد

مولای ما را با همان مسمار کشتند
او را میان آن در و دیوار کشتند

خونی که در دل داشت بیرون ریخت امشب
غم ریخت دنیا باز هم در کام زینب ..

شاعر: وحید محمدی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

دوش به کوی جنون دلبر زیبا
آمد و از جمله برد عقل به یغما

حالت دیوانگی گشت مشدّد
نسبت فرزانگی گشت مبرّا

جمله‌ي دُردی کشان جامه دریدند
داد چو بر باد یار طُرّه‌ ی یلدا

گیسوی مِشکین فشاند مُشک خُتن را
طُرّه‌ي خوش بو رهاند عنبر سارا

ولوله افتاد بر عالم ایجاد
جوش چو در کوزه کرد باده‌ ی حَمرا

باده به پیمانه کرد ساقی مستان
چرخ زند با شتاب ساغر و صهبا

مویه کنان مویه زد مطرب بی دل
نعره زنان شور خواند شاهد شیدا

در صف دُردی کشان پیر خرابات
لرزه در انداخت بر جمله‌ي اشیا

گفت کنون کز جهان جمله رهیدید
فاش کنم سرّی از لیله الاسرا

رفت نبی با بُراق سوی سماوات
تا که ببیند رخ خالق یکتا

رفت به ملکی که جز او و خداوند
ذره ای از غیر را ره نَبُد آن جا

خواست چو بیند ز حق جلوه‌ی اَتمَم
دید علی را عیان خسرو بطحا

جلوه‌ي ربّ جلی داور دنیا
آینه‌ي ذات حق صورت و معنا

معتکف هل اتی معنی یس
مَصدر نون وَالقلم مقصد طاها

حکمت لَولاک بر ارض و سماوات
علّت ایجاد از مقطع و مبدا

قول سَلونی از او صادر و ساتع
امر هو الهو بر او دائم و پویا

دید علی را به طور موسی عمران
چون اَرِنی گفت در وادی سینا

جلوه‌ي قهّار شد فاش وهویدا
چون که علی پا نهاد در صف هَیجا

سر به زمین ریخت از گردش تیغش
قُلزُم خون ساخت از کشته‌ي اعدا

باد خزانی وزید بر صف دشمن
خواند چو احمد ز حق ناد علی را

کفر وَ یا حق بود مذهب (مقداد)
اوست خدای جهان واحد یکتا

بنده‌ي حق و خدا بر دو جهان است
ذکر هو الهو از او گشت هویدا

شاعر: مقداد اصفهانی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

هزار ابوذر و سلمان دچار خود دارد
جهان عاطفه را بی قرار خود دارد

به حکم این که علی گفت «من یمت یرنی»
چقدر سینه سپر در دیار خود دارد

بشر نمی شود او را بخوانم اینگونه
شباهتی که به پروردگار خود دارد

به ذوالفقار ندارد نیاز در میدان
کسی که فاطمه را در کنار خود دارد

فقط نه میثم تمار سر به دارش بود
علیست آنکه جهانی به دار خود دارد

فقط به چاه،به گریه، شبانه می گوید
غمی که در دل این روزگار خود دارد

تمام درد علی زخم صورت زهراست
بماند این که چه در قلب زار خود دارد…

شاعر: علی علی بیگی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

حیدر حیدر گفتم و پرواز کردم تا بهشت
عشقِ مولا می شود قطعاً که در معنا بهشت

در غدیرِ خُم خدا فرمود بی حُبِّ علی
قدرِ یک ارزن نیارزد هیچ جا حتّی بهشت

ما به عشقِ مرتضا دائم خُماری می کشیم
می کِشد این عشقِ مطلق آخرش ما را بهشت

مانده ام ایوان طلایی نجف را دیده ای؟
نیست این صحن و سرای معنوی الّا بهشت

دوری از شیرِ خدا والله قطعاً فاجعه است
گر که دور افتاده ای معطل نکن باز آ بهشت

دل سپردن بر امیر مؤمنان آرامش است
پس تولّای علی گشته مساوی با بهشت

بر علی گویانِ عالم مادری ضامن شده
می دهد بر حیدریون حضرت زهرا بهشت

طبقِ گفتارِ ائمه مجلسی که بی ریا..
ذکرِ مولا می شود حتماً بود آنجا بهشت

شاکرِ خلّاقِ داداریم شیعه آفرید…
شیعه هستیم و دل ما می شود حالا بهشت

غصّه ای دیگر ندارم با ولای مرتضا..
حیدر حیدر گفتم و پرواز کردم تا بهشت

شاعر: محسن راحت حق

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

اگرچه جای پایش در زمین است
صدایش جاری از عرش برین است

هرآنچه خواستید از او بپرسید
به افلاک آشناتر از زمین است

اگر ثروت بخواهید آخرین اوست
اگر ایمان بجویید اولین است

اگرچه مسندش در عرش اعلی ست
ولی با مستمندان همنشین است

به جای نان غم ایتام خورده
غذای هر شب و روزش همین است

اگر تسبیح در دستش بگیرد
مناجاتش طریق العارفین است

اگر شمشیر در دستش بگیرد
ثنایش کار جبریل امین است

چنان از قلعه آن دروازه را کند
که مانندی ندارد، بی قرین است

خبر پیچید بین خیبری ها
یداللهی که می گفتند این است

چقدر اعجاز دارد دست هایش
مگر دست خدا در آستین است؟

اگر بالا روم، پایین بیایم
علی تنها صراط راستین است

دوباره بی خود از خود کرد ما را
که وصفش خود به خود شورآفرین است

علی هم مصطفی را جان شیرین
علی هم مصطفی را جانشین است

به مدحش باکی از تضمین ندارم
فقط حیدر امیرالمومنین است

شاعر: سید جعفر حیدری

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

با امیرالمؤمنین..دنیای دیگر ساختم
از وجودِ مرتضا بوده..پیمبر ساختم

نامِ او را مشتق از نامِ خودم کردم..علی
ذکرِ او را در مجالس زیب و زیور ساختم

با ظرافت خلق کردم،آن چنانکه در جهان
فرد و بی همتا شود،زانرو منّور ساختم

این منم خلّاقِ هستی بخشِ عشق و عاطفه
تشنگانِ عشق را ساقی کوثر ساختم

بهرِ یاریّ ِ گرامی خاتمِ پیغمبران…
با درایت خلقتی مانندِ حیدر ساختم

بهرِ اضمحلالِ دشمن از صغیر و از کبیر
جنگجوی بی بدیلی مثلِ صفدر ساختم

اقتدارم را محبّت کردم از قهّآری ام
در میانِ کلّ ِ عالم از همه سر ساختم

بعدِ پیغمبر برای مردمِ کلّ ِ جهان..
از علی مرتضا سردار و رهبر ساختم

بهرِ پیوندِ رسالت با ولایت..یک زنی
پاکتر از گل..چنان زهرای اطهر ساختم

این زن و شوهر تکان دادند دنیا را به عشق
از وجودِ این دو تا گلهای احمر ساختم

من خدایم فخر می سازم به خلقت کردنم
با امیرالمؤمنین..دنیای دیگر ساختم

شاعر: محسن راحت حق

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

تا علی هست با نسب تر نیست
صحبت از جانشین دیگر نیست
هیچ کس با علی برابر نیست
مرد میدان سخت خیبر نیست

دست بالای دست حیدر نیست

تکیه ی بر تخت کبریا داده
به جنون درس ابتلا داده
اذن افشایِ راز را داده
در ازل دست با خدا داده

دست بالای دست حیدر نیست

تیغِ طوفان سوار می گوید
قبضه ی کهنه کار می گوید
فاتح کارزار می گوید
تا ابد ذوالفقار می گوید

دست بالای دست حیدر نیست

نه فقط ذوالفقار می گوید
کعبه با افتخار می گوید
عاشقی روی دار می گوید
قنبر شهریار می گوید

دست بالای دست حیدر نیست

خسته از فتنه ها نشد جنگید
فارغ از روح و کالبد جنگید
تا که جان داشت،تاکه شد،جنگید
با نود زخم در اُحُد جنگید

دست بالای دست حیدر نیست

این مثل از زبان اغیار است
دست بالایِ دست بسیار است
شرح نقدش، هزار طومار است
شک نکن! عالمی خبر دار است

دست بالای دست حیدر نیست

در نجف، گبر و صوفی و هندو
مست از لا اله ألا هو
چه بگویم از آن خَم ابرو
می شود دست دشمنانش رو

دست بالای دست حیدر نیست

باغ در چنگ خاروخس افتاد
برق تیغش پیِ هرس افتاد
سر به سر، سر به پیش و پس افتاد
ملک الموت از نفس افتاد

دست بالای دست حیدر نیست

فارغ از قیل و قال می گویند
نطفه های حلال می گویند
مستند، با مثال می گویند
از «بحار» و «خصال» می گویند

دست بالای دست حیدر نیست

شاعر: وحید قاسمی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

رسید از جانب حق بر پیمبر
پیام از جبرییلِ ماه ،مَنظر

رسولم زینت عرش برین است
همین حجِّ تو حجِّ آخرین است

پیمبر بر همه کرده تَکلُّف
به امّت داده فرمانِ توقّف

سپس خود،هم،همانجا ایستاده
رسد تا هم سواره،هم پیاده

رسول الله ،غوغایی عَلَم کرد
جهاز ِاُشتران را روی هم کرد

کنارِ بِرکه روزی باشکوه است
جهاز ِاُشتران مانند کوه است

قدم بنهاده بر رویش پیمبـر
صدا زد تا که آید پیشش حیدر

محمد که جهان گردیده مستش
گرفته دست حیدر را به دستش

همان دستی که دستِ کردگار است
همان دستی که صاحب،ذوالفقار است

همان دستی که دلها را ربوده
همان دستی که خیبر را گشوده

بگفتا هر که من مولای اویم…
امید و شافعِ عقبای اویم…

هرآنکس بشنود اکنون صدایم
هرآنکس دل دهد از دل برایـم

بداند که علی همسنگر اوست
علی بعد از پیمبر یاور اوست

علی یار و مددکار ِ اَمینم
علی با امر حق،شد جانشینم

علی خود مظـهر ِ تقواُ و ایمان
دهد پیراهن او بــوی ِقرآن

علی بر کشتی دین است،ناجی
هرآنکس بوده یارش،گشته حاجی

پیمبر هر چه گفت،امّت بَلی گفت
تمام عرشیان هم یا علی گفت

همه کرده ز ِفرمانش اطاعت
جلو آورده امّت ،دست ِ بیـعت

همه بودند ،بر حسب ِ وظیفه
شُرِیحُ و اهل شورای سقـیفه

زجمله تهنیت گویان ِ حـیدر
ابوبکرو عُمر ، اُمّت سراسـر

که خرم از همه قلب ِنبی بود
شعار ِ روز،بَخُّن یا علی بود

شاعر: بهلول حبیبی زنجانی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

هُول و هَراس روز حساب از سرش گذشت
هر زاهدی که فِکرِ ثواب از سرش گذشت

هر کس چشید عشق تو را آبرو گرفت
هرکس چشید عشق تو آب از سرش گذشت

میثم فقط به جرم علی دوست بودنش
تا پای دار رفت و طناب از سرش گذشت

جان ها فدای” موضِعُ الاِصبَعین” در ضریح
بیچاره آنکه تیغ عتاب از سرش گذشت

هر کس مدد گرفت ز دریای لطف تو
با یک اراده موج عذاب از سرش گذشت

انگور بر ضریح تو را هر کسی که دید
فکر و خیال باده ی ناب از سرش گذشت

مولا کریم بود و چنان باده ریخت که
سرریز کرد جام و شراب از سرش گذشت

شاعر: علی اصغر یزدی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟
کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟
صدای کیست که این‌گونه روشن و گیراست؟
که بود و کیست که از این مسیر می‌آید؟
چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟
صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید
خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌ کسی دستگیر می‌آید
کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید
علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری نذیر می‌آید
کسی به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی به نرمی موج حریر می‌آید
کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید
خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید
به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می‌آید
خبر دهید به یاران:‌دوباره از بیشه
صدای زنده یک شرزه شیر می‌آید
خم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی
به آبیاری خاک کویر می‌آید
کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می‌آید
کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبک
کسی که مرگ به چشمش حقیر می‌آید
غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب
کسی سراغ من گوشه‌گیر می‌آید
کسی به کلبهٔ شاعر، به کلبهٔ درویش
به دیده‌بوسی عید غدیر می‌آید
شبیه چشمه کسی جاری و تپنده، کسی
شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید
علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید
به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رود سر به زیر می‌آید
شبیه آیه قرآن نمی‌توان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید؟
مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟
به این محله خبرها چه دیر می‌آید!
بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه‌گاه قیامت اسیر می‌آید
بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید
علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید

شاعر: استاد مرتضی امیری اسفندقه

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

زبان قاصر ما مانده در بیان علی
چقدر فاصله داریم با جهان علی!

علی که بود؟ نفهمیده هیچ کس هرگز
نه در زمان معاصر، نه در زمان علی!

نکرد سجده به درگاهِ جز خدا همه عمر
رواست سجده ی عالم بر آستان علی

کدام رایِ به ناحق! کدام حرف خلاف!
کدام تیر خطا رفته از کمان علی؟!

به جستجوی کدام آیه ای؟ کدام دلیل
که آیه آیه خدا هست در بیان علی

دو پیکرند به یک جان، تفاوتی نکند
قسم به جان پیمبر، قسم به جان علی

غدیر درس بزرگی ست درس این که مباد
که سربلند نباشی در امتحان علی

شاعر: میترا سادات دهقانی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

باید به همان سال دهم برگردیم
با بیعت در غدیر خم برگردیم
تا سوز عطش نکشته ما را باید
تا برکۀ اکملت لکم برگردیم

این بغض هنوز سر به شورش دارد
این چشم هزار چشمه جوشش دارد
این زخم هزار و چارصد سالۀ ما
اندازۀ زخم تازه سوزش دارد

هرجا که غدیر رفته باران رفته
جنگل به کویر و کوهساران رفته
هر جا که امام هست در مکتب او
حیوان هم اگر آمده انسان رفته

بر جای بماند از تو یک رد کافیست
از عشق نشانه ای در این حد کافیست
درک تو فقط حد رسول الله است
یک شیعه اگر تو را بفهمد کافیست

دور و بر نور را که خلوت دیدند
انکار تو را چقدر راحت دیدند
این کوردلان تو را ندیدند اگر
یک عمر فقط از تو کرامت دیدند

چشمی که به یک اشاره بر می خیزد
با دیدن یک ستاره بر می خیزد
شب را به نگاه خیره سنجاق نکن
خورشید تو هم دوباره بر می خیزد

ما با تو به رازهای مکنون زده ایم
همراه تو پای در دل خون زده‌ایم
هر بار که خواست شیعه مدفون بشود
با هیبت یک شهید بیرون زده‌ایم

توصیف تو حال دیگری می خواهد
نیروی خیال دیگری می خواهد
محدودۀ واژه ها برایت تنگ است
این شعر مجال دیگری می خواهد

شاعر: هادی جانفدا

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

نشست بر سر دست نبی به منبر دست
زدند دست شعف آسمانیان بر دست

(روایت است که در حجه الوداع رسول
خبر رسید که جبریل نامه آورده است

نوشته بود بگو دست کیست دست خدا
نوشته بود بگو آنچه را که در پرده است)

برای بیعت او دست ها بلند شدند
شد آسمان و زمین ناگهان سراسر دست

کدام دست یداللهی است این دستی
که پیش آن نمی آید به چشم دیگر دست

رسول رفت به معراج و دید در پرده
نشسته است کسی سیب نیمه ای در دست

گرفته است به تحقیق دست موسی را
شده است در “ید بیضا” اگر منور دست

خلیل هم متوسل به او شد آن وقتی
که برد پیش گلوی پسر به خنجر دست

کدام دست؟ همان دست بی محابایی
که برد یک تنه بر چارچوب خیبر دست

کدام دست؟ که پرورده آنچنان پسری
که پای عهد بشوید ز دست آخر دست

به یک اشارت شق القمر چنان کرده
که مانده است در اعجاز دست او تردست

به کارگاه ازل هرکه رفته می داند
“ابو تراب” نشسته است آب و گل در دست

ز چیره دستی ساقی بس آن که هیچ کسی
نیافته است به جز او به راز کوثر دست

گرفته ام چو گدا دست خود به امیدی
که او بگیرد از این دست روز محشر دست..

شاعر: علی فردوسی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

من ماجرا را خوب یادم هست
چون کاروان ما جلوتر بود
پیکی رسید و گفت برگردید
دستور، دستور پیمبر بود

چرخید سرهای شترهامان
چون با محمد بود دلهامان
فرمانبری از حرف پیغمبر
با حج برای ما برابر بود

خیل عظیم حج گزاران را
گرد درختانی کهن دیدیم
کار بنای سایه بان ها با
عمار و سلمان و ابوذر بود

زنگ شترها از صدا افتاد
از دشت حتی رد نمی شد باد
راوی به حرف خویش پایان داد
یعنی محمد روی منبر بود

«الیوم اکملت لکم دینی…»
« من کنت مولاه علی مولاه…»
بانگ رسایی داشت پیغمبر
هرچند بعضی گوش ها کر بود

آن ها که می دیدند می خواندند
از چشم پیغمبر مرادش را
آن ها که نشنیدند می دیدند
در دست او دست برادر بود

هم برکه هم دریا شهادت داد
هم طور هم سینا شهادت داد
حتی شن صحرا شهادت داد
حکم ولایت دست حیدر بود

از خندق و از بدر تا خیبر
تا لحظه ی آخر که در بستر…
از ابتدا حرف از ولایت بود
آری! ولایت حرف آخر بود

شاعر: محمد حسین ملکیان

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

تا قافیۀ شعر امیر است و غدیر است
برخیز که هنگام مراعاتُ نظیر است

الیوم که أکملتُ لکم دینکم آمد
تا عرش فراخوان تماشای امیر است

افطار در خانۀ مولا بنشیند
هر خسته که مسکین و یتیم است و اسیر است

بر طبل بکوبید نقاره بنوازید
آواز بخوانید که بی مایه فطیر است

مَن ماتَ علی حُبّ علی ماتَ شهیدا
آنانکه نمردند بمیرند که دیر است!

این شیهۀ اسبان ظهور است می آید
هنگامۀ ما یَستوِی الاعمی وَ بصیر است

می چرخم و می رقصم و تقصیر خودم نیست
این شور و جنون را چه کنم عید غدیر است

شاعر: مهدی جهاندار

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

امیرُالحق، امیرُالعشق، امیرُالمومنینی تو
خدایی یا بشر؟ حیدر! نه آنی تو، نه اینی تو

تو را خواندند بی‌همتا و رقصیدند در آتش
علی! تقصیر اینان چیست؟ وقتی این‌چنینی تو

زبان شاعرانت می‌شوم، می‌پرسم از خالق:
چگونه آفریدت؟ کاین‌چنین شورآفرینی تو

گواهی می‌دهد خاتم، که خاتم‌بخشِ عشّاقی
الا یا ایها السّاقی! سخاوت را نگینی تو

من از میلاد تو در کعبه، از معراج، دانستم:
علیِ آسمان‌‌ها اوست، اعلای زمینی تو

تو را نفسِ نبی خواندند و حیرانم، غدیر خم
امیر است او؟ امیری تو؟ امین است او؟امینی تو؟

من از گمراهی بعضی به حیرت آمدم، آخر
گواهی داد حتی دشمنت، که بهترینی تو

فقط بر «لافتی الا علی» باید پناه آورد
چو با «لاسیف الا ذوالفقار»ت در کمینی تو

در ایمان و نبرد و هر فضیلت، اولین هستی
فقط در بازگشت از جنگ، حیدر! آخرینی تو

چه جای حیرت؟ او باید که شیر کربلا باشد
اگر استاد پیکار یل ام‌البنینی تو

امیدت شاید از این چاه کندن، آه! روزی بود
که از نخلی برای کوثرت، خرما بچینی تو

تو را با دست‌های بسته می‌بردند و می‌پرسم:
دلیل خلق عالم! پس چرا تنهاترینی تو؟

فراری‌های خیبر، پیش یک زن، نعره زن، اما
بمیرم فاتح خیبر! بلاگردان دینی تو

چه حکمت‌هاست در این قصه؟ ای مولای نازک دل!
که هر روز، این در و این کوچه را باید ببینی تو

«یمین» را می‌شمارم، تا صد و ده می‌رسم، یعنی:
که معنای یمین، مولای اصحاب‌الیمینی تو

تو فاروقی، تو فرقانی، تو میثاقی، تو میزانی
صراط‌المستقیمی تو، امام‌‌المتّقینی تو

قسیمُ النّار و الجنّت، امیر هیبت و غیرت
امانی تو، امینی تو، علی! حِصن حصینی تو

تو شیر حق، تو کراری، ولی‌‌الله و قهاری
درِ علم نبی و نفس ختم‌المرسلینی تو

یداللهی و سیف‌الله، روح‌الله و سرّالله
امین‌اللهی و یعسوبی و حبل‌المتینی تو

مع‌الحقی و وجه‌الله، نورالله و عین‌الله
چه می‌ماند دگر از حق؟ همین است او، همینی تو

همه یک سو، تویی ساقی، تو در عین‌البقا، باقی
علی! عین‌الحیاتی تو، علی! عین‌الیقینی تو

خراب آباد شعر من کجا؟ ناز قدمهایت؟
چرا اینگونه شاها! با گدایان می‌نشینی تو؟

شاعر: قاسم صرافان

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

«آموخت تا که عطر ز شیشه فرار را
آموختم فرار ز یاران به یار را
دل می‌کشید ناز من و درد و بار را
کاموختم کشیدن ناز نگار را

پس می‌کشم به وزن و قوافی خمار را

گیرم که کرد خواب رفیقان مرا کسل
گیرم که گشت باده ز خشکی ما خجل
گیرم که رفت پای طرب تا کمر به گل
ناخن به زلف یار رسانم به فتح دل

مطرب اگر کلافه نوازد سه تار را

باید که تر شود ز لب من شراب خشک
باید رسد به شبنم من آفتاب خشک
دل رنجه شد ز زهد دوات و کتاب خشک
از عاشقان سلام تر از تو جواب خشک

از ما مکن دریغ لب آبدار را

شد پایمال خال و خطت آبروی چشم
از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم
شد صرف نحوه نگهت گفت‌وگوی چشم
گفتی بسوز در غم من، ای به روی چشم

تا می‌درم لباس بپا کن شرار را

با خود مگو که گیسوی مستانه ریخته
بخت سیاه ماست بر آن شانه ریخته
خون دل است آنچه به پیمانه ریخته
از بس که در طواف تو پروانه ریخته

یاران گذاشتند، همه کسب و کار را

خاکی که تاک از آن نتراوید خاک نیست
تاکی که سر نرفت زدیوار تاک نیست
آن سر که پاک گشت ز عشق تو پاک نیست
در سلک ما ملائکه گشتن ملاک نیست

آدم فقط کشید ز عشق تو بار را

ما سائل توایم و اگر مست کرده‌ایم
انگشتر عقیق تو را دست کرده‌ایم
ما عیش خود چنان چه شد و هست کرده‌ایم
بیت تو را اجاره دربست کرده‌ایم

ساکن شدیم این دِلَکِ بی قرار را

بازار حُسن داغ نمودی برای که؟
چون جز تو نیست پس تو شدستی خدای که؟
آخر نویسم این همه عشوه به پای که؟
ما بهتریم جان علی یا ملائکه؟

ما را بچسب نه ملک بال‌دار را

این دست‌پاچگی ز سر اتفاق نیست
هول وصال کم ز نهیب فراق نیست
شرح بسیط وصل به بسط و رواق نیست
اصلاً مزار انور تو در عراق نیست

معنی کجا به کار ببندد مزار را

دلچسب شد فراق تو با دام چشم تو
خال تو مُهر کرده به احکام چشم تو
زین تیغ کج که هست به بادام چشم تو
ختم به خیر باد سرانجام چشم تو

بادا ز خلق تا که در آری دمار را

با قل هو اللَهَ است برابر علی مدد
یا مرتضاست شانه به شانه یا صمد
هستند مرتضی و خدا هر دو معتمد
جوشانده‌ای ز نسخه عیساست این سند

گر دم کنند خون دم ذوالفقار را

ای آفتاب روز غدیرت شراب‌ساز
ای ذرّه های خاک درت آفتاب‌ساز
ای دست‌های عبد تو عالیجناب ساز
شد خارهای خشک بیابان گلاب ساز

کردی ز بس جلیس گُل روت خار را

ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن
خود را ببین به صفحه آب و ثواب کن
این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن
از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن

پر لاله کن به خون شهیدان بهار را

غم شد بدل به یمن جمال تو بر نشاط
پرداخت قبض برق تو یک دوره انبساط
افتاد تشت ما ز سر بام بر حیاط
من غیر دل نمانده برایم در این بساط

آسی بکش که باز ببازم قمار را

مَن لی یَکونُ حَسبْ، یکونُ لدهره حَسْب
با این حساب هر چه که دل خواست کرد کسب
چسبیده است تیغ تو بر منکر نچسب
از انتهای معرکه بی‌زین گُریزد اسب

دنبال اگر کنی سر میدان سوار را

در معرکه چو تیغ کجت گشت سر فروش
تیغ تو خورد خون و خداوند گفت نوش
مرد قتال هستی و در زهد سخت‌کوش
تیر از نماز نافله‌ات می‌رود ز هوش

ناز طبیب می‌کشد این تیر زار را

تیغت به آبروی خودش آب دیده شد
زلفت به پیچ و تاب خودش تاب دیده شد
رویت هزار مرتبه در خواب دیده شد
هر دفعه لیک چهره اصحاب دیده شد

کو دیده‌ای که حمل کند آن وقار را

کس نیست این چنین اسد بی‌بدل که تو
کس نیست این چنین همه علم و عمل که تو
کس نیست این چنین همه زهر و عسل که تو
احمد نرفت بر سر دوش تو بلکه تو

رفتی به شانه احمد مَکّی تبار را

بیدار و خواب کیست بجز مرتضی علی
شرّ و صواب کیست بجز مرتضی علی
آب و شراب کیست بجز مرتضی علی
عالیجناب کیست بجز مرتضی علی

این هفت تخت و نه فلک بی‌قرار را

از خاک کشتگان تو باید سبو دمد
مست است از نیام تو عمر بن عبدود
در عهد تو رطوبت مِی، زد به هر بلد
خورشید مست کرد و دو دور اضافه زد

دادی ز بس به دست پیاله‌مدار را

مردان طواف جز سر حیدر نمی‌کنند
سجده به غیر خادم قنبر نمی‌کنند
قومی چو ما مراوده زین در نمی‌کنند
خورشید و مه ملاحظه‌ات گر نمی‌کنند

بر من ببخش گردش لیل و نهار را

دل همچو صید از نفس افتاده می‌تپد
از شوق منزل تو دل جاده می‌تپد
تسبیح می‌تپد گِل سجاده می‌تپد
او رفته است و باز دل ِساده می‌تپد

از سادگان مگیر قرار و مدار را

دانی که من نفس به چه منوال می‌زنم
چون مرغ نیم‌کشته پر و بال می‌زنم
هر شب به طرز وصل تو صد فال می‌زنم
بیمم مده ز هجر که تب‌خال می‌زنم

با زخم لب چه سان بمکم خال یار را

قومی به زنگ خفت و دل از ینجلی نخفت
فولاد آبدیده چو شد صیقلی نخفت
مه خفت، مهر خفت، ولیکن علی نخفت
طغیانم از الست به صدها بلی نخفت

با لای لای خویش بخوابان غبار را

امشب بر آن سرم که جنون را ادب کنم
بر چهره تو صبح و به روی تو شب کنم
لب‌لب‌کنان به یاد لبت باز تب کنم
شیرانه سر تصرف ری تا حلب کنم

وز آه خود کشم به بخارا بخار را

افتد اگر انااللَهَت ای دوست بر درخت
ذوق لبت کلیم تراشد ز هر درخت
چون می‌شود ز نار تو زیر و زبر درخت
هر چیز هست، نیست ز من خوب‌تر درخت

در من بدم دوباره برقصان شرار را

خونین‌دلان به سلطنتش بی‌شمار شد
این سلطه در مکاشفه تاج انار شد
راضی نشد به عرش و به دل‌ها سوار شد
این‌گونه شد که حضرت پروردگار شد

سجده کنید حضرت پروردگار را

تا ظلم شعله گشت نهان بین ضعف خس
افتاد ذَنبِ جذبه تو گردن قفس
با این‌همه ز مدح تو کو راهه پیش و پس
مداح ِ مست، یک تنه یک لشگر است و بس

بی‌خود نیافت بلبل نام هزار را

آن که به خرج خویش مرا دار می زند
تکیه به نخل میثم تمّار می زند
تنها نه این که جار تو عمّار می‌زند
از بس که مستجار تو را جار می‌زند

خواندیم مَستِ جار همین مُستجار را

از من دلیل عشق نپرسید کز سرم
شمشیر می‌تراود و نشتر ز پیکرم
پیر این چنین خوش است که من هست در برم
فرمود: من دو سال ز ایزد جوان‌ترم

از صید او مپرس زمان شکار را

با خود شدی میان نمازت چو روبرو
بر خویش سجده کردی و با خویش گفت‌وگو
تاج تو انّماست، نگین تو تنفقوا
چل حلقه نیز اگر به رکوعش دهد عدو

نازل نمی‌شود ملکی این نثار را

دل تاب ندارد که بر هم زنی قرار
با من چنان مباش که با خلق روزگار
اصلاً که گفته بود در آری ز من دمار
صدپاره شد دلم ز حسادت چنان انار

دادی چو بر گدای مدینه انار را

وقتی که خضر می‌چکد از آن دهان تر
هر کس که بیش از تو برد بوسه سبزتر
زلفت سماع داد به چشم و دل و جگر
مطرب اگر دچار تو گردد سر گذر

قرآن به کف به زلف تو بندد سه تار را

از عشق چاره نیست وصال تو نوبتی‌ست
مُردن برای عشق ِتو حکم حکومتی ست
آتش در آب می‌نگرم این چه حکمتی‌ست
رخسار آتشین تو از بس که غیرتی ست

آیینه آب می‌کند آیینه‌دار را

یا رب کجاست حیدر کرار من کجاست
ویران شدم به عشق ِتو، معمار من کجاست
با من ندارباش بگو دار من کجاست
آن نخل آرزوی ثمردار من کجاست

در کربلا بکار برایم تو دار را

احمد تو را ز خلق الی ربنا شمرد
وقتی نبی شمرد یقیناً خدا شمرد
خود را علی شمرد و گهی مرتضی شمرد
جبریل یک شبه به چهل جا تورا شمرد

ای نازم این فرشته حیدرشمار را

زلفت سیاه گشت و شد ختم روزگار
خرما ز لب بگیر و غبار از جبین یار
تا صبح، سینه چاک زند مست و بی‌قرار
خورشید را بگو که شود زرد و داغدار

پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را

یک دست آفتاب و دو جین ماه می‌خرم
یک خرقه از حراجی الله می‌خرم
صدها قدم غبار از این راه می‌خرم
از روی عمد خرقه کوتاه می‌خرم

با پلک جای خرقه بروبم غبار را

یک دست آفتاب و هزاران دو جین بهار
یک دست ماه و بهاران هزار بار
یک دست خرقه انجم پولک بر آن مزار
یک دست جام باده و یک دست زلف یار

وقت است تر کنم به سبو زلف یار را

بی پرده گوشه‌ای بدنم را به خون بکش
کم‌کم مرا به شعله عشقی فزون بکش
تیغی به رویم از غم بی‌چند و چون بکش
بنشین و دفعتاً جگرم را برون بکش

چون ذوالفقار خویش مرقصان شکار را

ذکر علی علی به دو عالم شراب بست
راه نگاه بر همه بیدار و خواب بست
در کربلا علی دگر ره به باب بست
بیچاره مادرش چه امیدی به آب بست

یا رب مریز تو دل امّیدوار را

اصغر، به آب رفت و به تیری شکار شد
پس تارهای صوتی او تار تار شد
زلفش بنفشه زار بُد و لاله‌زار شد
تن پیش شاه ماند و سرش نی‌سوار شد

پر کرد نیزه حجم سر شیرخوار را»

شاعر: استاد محمد سهرابی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

در حقیقت معنیِ دین جلوه ی ایمان علی ست(ع)
بعدِ توحید و نبوت بهترین برهان علی ست

آن همای آفرینش مایه ی فخرِ جهان
اولین تفسیرِ دین، از منظرِ قرآن علی ست

نورِ علم و معرفت از سینه اش جاری بوَد
هم سعادت، هم کرامت، عزٌتِ انسان علی ست

ریشه ی عدل و عدالت از علی شد استوار
صورتِ جاویدِ عدل و معنیِ میزان علی ست

آن که دارد یک جهان آیینه در لبخندِ خویش
آن که فرمانِ خدا را می برد از جان علی ست

بارها قرآن ز شانِ او سخن با خلق گفت
وارثِ نورِ محمّد (ص) گوهرِ یزدان علی ست

بیرقِ توحید را یکسر بر افرازد علی(ع)
شورِ ایمان، نورِ قرآن، چشمه ی رضوان علی ست

قوٌت ‌و قلبِ پیمبر، مقتدای فاطمه
در کتابِ آفرینش آیه ی عرفان علی ست

چشمِ عالم خیره شد تا کعبه را آن گونه دید
در طلوعِ فجرِ صادق، کعبه را مهمان علی ست

علتِ خلقت همانا در علی معنا شود
اولین سنگِ بنای عالمِ امکان علی ست

دل به دریا زن مترس از موج های روبرو
چون در این دریای هول انگیز کشتی بان علی ست!

شاعر: هستی محرابی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

چشمه ی فیاضِ خدایی علی (ع)
آینه ی قبله نمایی علی (ع)

معنیِ قرآن همه در قلبِ توست
معنیِ قرآنِ خدایی علی

پادشه هان در قدمت خاکِ ره
صاحبِ کرسیِّ ولایی علی

مظهرِ لطف و کرمِ کردگار
آخرِ هر لطف و صفایی علی

خضرِ نبی از لبِ تو آب خورد
منشاءِ هر آبِ بقایی علی

خاکِ رهت سجده گهِ عاشقان
بر افقِ عرش همایی علی

نامِ تو در معرفتِ بندگی ست
بر همه الگوی وفایی علی

قبله ی ما قبله ی تکریمِ توست
عافیتِ هر دو سرایی علی

زنده شوَم بارِ دِگر گر به من
گوشه ی چشمی بنمایی علی

ای که تویی جلوه ی پروردگار
وارثِ انوارِ خدایی علی

بر منِ درمانده عنایت نما
شافیِ آن روزِ جزایی علی!

شاعر: هستی محرابی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

عشق، یک راهِ پر از حادثه و یک طَرفه ست
روضه خوانی، وسط حال دعای عرفه ست!
.
یاعلی! بال و پری ده که اسیرت گردم
عید، روزی ست که قربان غدیرت گردم
.
زخم را اقربُ مِن حبلِ وریدی دادند
و فدیناهُ بذبح آمد و عیدی دادند
.
یاعلی! عشق، تویی… عید، تویی… راه، تویی!
اشهد ان علیا ولی الله تویی…
.
عشق، بغضی ست که در راه، گلوگیر شده ست
عشق، یک حاجیِ تشنه ست که تکفیر شده ست
.
فصل یک ذبح عظیم آمده که مست خداست
عشق، چاقوی خلیل است که در دست خداست
.
عید اضحاست! هیاهو به طواف آمده است
و فَدَیناه بخوان… فصل مصاف آمده است
.
عشق، چون گیسوی آئینه، پریشان شدن است
مثل مسلم، وسط دلهره، قربان شدن است
.
نام مسلم، شب عید آمد و عشق، افزون شد
از حرم، قافله ی تشنه لبان، بیرون شد
.
قافله، تشنه… حرم، تشنه… مرا هم ببرید!
راضی ام… در بغل دشنه، مرا هم ببرید!
.
هم وطن! تشنه اگر مانده ای از آه بگو
اشهد ان علیا ولی الله بگو…
.
یاعلی! تشنه ی لبخند ملیحت شده ایم
فصل انگور شده… مست ضریحت شده ایم
.
عشق، یک غمزه، تماشاست… که عیدش کردی
ای به قربان غدیرت که شهیدش کردی
.
ای به قربان غدیرت که فَدَیناهَم داد
آنقدَر نام تو بردم که خدا راهم داد!
.
یاعلی! ما به طواف تو دلیل آوردیم
بوسه ای بر لب چاقوی خلیل آوردیم
.
عید، روزی ست که من خیمه به طف خواهم زد
دل دیوانه به دریای نجف خواهم زد
.
من به دریای نجف، ماهی سرگردانم
رو به دیدار خود، ای آینه! بر گردانم!
.
گفتم از عشق و عطش، منتظر بارانم
چند وقتی ست که بیچاره ی خوزستانم
.
نمک، آن بت که به زخمت بزند مَحرم نیست
هم وطن! مزد شکیبایی تو ماتم نیست
.
گر دلم بهر تو مضطر نشود، شرمم باد!
اگر از شعر، لبی تر نشود، شرمم باد!
.
شاعر غیرتِ تفتیده ی خوزستانم
روضه خوانِ لبِ خشکیده ی خوزستانم
.
شرم بر حیرتِ بی حاصلم آتش زده است
هم وطن! تشنگی ات بر دلم آتش زده است
.
هم وطن! گر تر و گر خشک، در این قافله ایم
من و تو، هر دو، ز فرط گِله، بی حوصله ایم
.
خاک اگر تشنه، ولی چشم، پر از ترسالی ست
حاج قاسم، وسط حادثه، جایش خالی ست
.
حاج قاسم که کنون نزد خدا مهمان است
گفت: امروز، حرم، حرمت خوزستان است
.
گفت قاسم که سرم هدیه ی میهن گردد
عید، روزی ست که چشم “همه” ، روشن گردد
.
حرفم این است! ببین! روز حسابی هم هست…
های… مسند زده! آیات عذابی هم هست…
.
هم وطن! تشنه ای… اما گِله با چاه بگو…
“اشهد ان علیا ولی الله” بگو

شاعر: احمد بابایی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

“غدیر، خاطری از گل شکفته‌تر دارد
غدیر، یک چمن آلاله زیر پر دارد

غدیر، از سفر حجّة البلاغ هنوز
هزار خاطرۀ ناب در نظر دارد

غدیر، چشم به راه حضور مهمانی‌ست
که جان عاشق و چشم خدانگر دارد

چه میهمان عزیزی، که در مدینۀ وحی
غم هدایت و آزادی بشر دارد

غدیر گفت: خدایا چگونه اقیانوس
به سوی «برکۀ خم» نیّت سفر دارد؟…

غدیر، جلوۀ سینا به خود گرفته، مگر
از اتفاق شگفت‌آوری خبر دارد؟

غدیر دید، که یکصد هزار دل لرزید
دل است و صحبت دلبر در او اثر دارد

غدیر و صبر و سکوت نبی مسَلّم بود
که پرده‌دار حرم، بیم پرده‌در دارد

در این مکاشفه، ناگاه دست غیب آمد
که از حقیقت اسلام پرده بردارد

امین وحی خدا گفت: یا رسول الله
بگو که شمس جمال تو یک قمر دارد

کنون که چلّه‌نشینان همسفر جمع‌اند
بگو که جامعه، حاجت به راهبر دارد

بگو به حکم صریح خدا علی مولاست
به هرکسی که ولای پیامبر دارد

عبادت دو جهان، ناز ضرب شصت علی‌ست
بگو کدام جوانمرد، این هنر دارد

حدیث منزلتش را بخوان در این صحرا
تلاوت از لب تو لذّت دگر دارد

بگو به عارف و عامی مراقبت بکنند
از این نهال، که هم سایه، هم ثمر دارد

غدیر و آیۀ «یا اَیُّها الرَّسول» و علی
چه ارتباط عمیقی به یکدگر دارد

دلش رضا نشود جز به دوستی علی
مگر کسی که دل از سنگ سخت‌تر دارد…

شاعر: استاد محمد جواد غفورزاده

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

خاک بودیم و یاعلی گفتیم
جان گرفتیم تا علی گفتیم
ما به ربی که روحمان بخشید
همگی یکصدا علی گفتیم
در قنوت نماز روز ازل
ربنا آتنا علی گفتیم
“یا علی” ذکر اعظم حق را
مصطفا گفت، ما علی گفتیم
روز خندق همین که جبراییل
نعره زد “لا فتی” علی گفتیم

این “علی” من “علی” ولی خداست
ذکر سبحان ربی الاعلی است

شیر پروردگار شد حیدر
شاه دلدل سوار شد حیدر
قدرت الله عرصه های نبرد
صاحب ذوالفقار شد حیدر
آن که “فی الفتنه” هست “عین الله”
چشم شیطان درآر شد حیدر
در شب توطئه علیه رسول
یاور جان نثار شد حیدر
مهر و قهر خداست این مولا
قاسم نور و نار شد حیدر

حک کن ای عرش، روی لوح بصر
ها علی بشر، فکیف بشر

روز محشر نوشته بر میزان
بغض او کفر، حب او ایمان
می درخشد چو ماه در محشر
مومن مرتضی علی عنوان
مژده دادند می رود به بهشت
شیعه ی او علی علی گویان
نغمه ی درب جنت است “علی”
لب حورا به اوست دُر افشان
در مقام مدیحه خوانی او
جبرییل است مرغ خوش الحان

حق خدا، حق علی و حق یاهو
وحده لا علی الا هو

می نویسم قیامت است غدیر
محک نار و جنت است غدیر
کافران را شقاوت است و هلاک
مومنان را سعادت است غدیر
همچو قرآن به ظالمین ضرر و
شیعه را خیر و برکت است غدیر
شیعه یعنی علی ولی خداست
امتداد رسالت است غدیر
برکه ای در دل کویر که نیست
چشمه سار ولایت است غدیر

دین بدون علی کمیت نداشت
وای اگر شیعه اهل بیت نداشت

شیعه باید علی نگر باشد
حیدری وار در خطر باشد
شیعه باید چو مالک و بوذر
دشمن هر چه فتنه گر باشد
شیعه باید سقیفه بازان را
مانع راه و دردسر باشد
شیعه باید شبیه فاطمه بر
رهبر خوشتن سپر باشد
شیعه باید که در دفاع ولی
خود حریف چهل نفر باشد

شیعه با رهبرش “وفا” دارد
ذکر “نفسی لک الفدا” دارد

نوکر مرتضی شدن خوب است
در وجودش فنا شدن خوب است
قنبرش بودن آرزوی همه است
فضه ی این سرا شدن خوب است
پشت درب غریبی حیدر
یار خیرالنسا شدن خوب است
ای گنه کار شرمسار اینجا
حر کرببلا شدن خوب است
پیکری داد زد ته گودال
پای دین سر جدا شدن خوب است

پیکری داد زد که… آه… نیا!
برو زینب … به قتلگاه نیا!

شاعر: امیر عظیمی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

چه‌در هيبت چه‌در غيرت چه‌در عشق اولين هستی
ميان بهترين اولاد آدم بهترين هستی

جهان عمريست درمانده است در ترديدُ شك، اما
تو خود علم اليقين، عین اليقين، حق اليقين هستی

من از فتح در خيبر به دستان تو فهميدم
كه‌تو دست توانمند خدا در آستين هستی

سر در چاه را باور كنم يا ذوالفقارت را؟
كه گاهی آنچنان هستی و گاهی اينچنين هستی

بگو از استخوان‌در گلو، از خار در چشمت
كه پر از خطبه های ناتمام آتشين هستی

بگو چشم نبی‌روشن؛ بگو چشم‌حسودان كور
برای فاطمه تنها تو در عالم قرين هستی

هلا ای‌عشق! ای‌معشوق!‌ای‌عاشق! هلا ای‌جان!
تو رويايی ترين مضمون شاعر در زمين هستی

ازآن روزی كه چشمم‌باز شد در گوش من خواندند:
كه «تو» تا لحظه‌ی آخر «اميرالمؤمنين» هستی

شاعر: سعید تاج محمدی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

کویر مثل گلستان شده ، هوا خوب است
و قدرت نبوی در حجاز مغلوب است
پیام وحی رسید و نبی به مردم گفت:
علی برای امامت چقدر مطلوب است

علی به اذن خدا بعد من امیر شماست
علی چراغ هدایت در این مسیر شماست

علی امیر دوعالم ، علی وصی خداست
علی ولی زمین و علی ولی سَماست
علی همیشه حق است ، حق است با حیدر
و شأن آیه‌ی “اَکمَلتُ” در علی پیداست

همین که گفت علی هست بعدِ من مولا
یکعده از خودِ کفار پس زدند او را

علی که هست؟ همان که چه حرف ها خورده
علی که هست؟ همان که دل مرا برده
علی که هست؟ همان که مسیح با نامش
جلوی چشم همه زنده کرده صد مرده

غدیر آمد و عالَم گرفت بوی علی
خوشا بحال دلم ، گشته رامِ کوی علی

خراب کوی توام میکنی مرا آباد
بمیرد آنکه به غیر از امام خود دل داد
تمام ارثیه ای که به من رسید این است
غلام کوی تو هستم! مکن مرا آزاد

به لطف و رحمت حق ، شد دل گدا روشن
که شمع دل شده با عشق مرتضی روشن

مقام تو دهنِ دشمنِ تو را بسته
علی علی به زبان نبی ‌ست پیوسته
همین که میرود حیدر به جنگ با اعداء
ز سرعتش ملک‌الموت میشود خسته

به یک اشاره و خشمش هزار سر افتاد
زمان‌ جنگ ، ملک هم به دردسر افتاد

کسی که شهره‌ی عام است جنگ و پیکارش
کسی دوش نبی میشود سزاوارش
شبانه کوفه ، شبانه مدینه را میگشت
رسیدگی به فقیران فقط شده کارش

یقین که نان علی ، نانِ مُسکر است آری
ز سائلان علی ، دور باد بیماری

ز درد و غم‌ شوم آزاد تا علی گویم
حوائج دلِ بیمار با علی گویم
به کوریِ همه‌ی دشمنان آل الله
درون مسجد و میخانه یا علی گویم

پیاله پر شده ، ساقی چقدر مست علی ست
که مستیِ همه کون و مکان به دست علی ست

علی ندارد هرآنکس دلش سرای غم است
هزار بار بگو یاعلی ، هنوز کم است
کسی که رفته نجف ، درک میکند این را
صفای جنت الاعلی صفای این حرم است

نجف نرفته چه فهمی ز عاشقی دارد؟
بگو که از سرِ این عشق دست بردارد…

بهشت قلب گدا کوی مرتضی باشد
خوشا به حال دلی که پر از صفا باشد
برای نوکر این خانواده هم کافیست
که زیر سایه‌ی گسترده‌ی شما باشد

سیاه شد سحر من ، سیاه شد روزم
من از فراق حرم مدتی‌ست میسوزم

شاعر : محمدحسین چاوشی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

از زمانی که عاشقت شده ایم
از غمِ عشقِ این و آن رَستیم
پس گرفتیم دل ز خاروخَسان
دلِ خود را فقط به تو بستیم

از ازل در مسیرتان بودیم
بی قرار و اسیرتان بودیم
ما در این راهِ عشق و شور و جنون
لحظه ای هم ز پای ننشستیم

به خرابانِ کوی انگورت
به نجف بازهایتان سوگند
از هر آنچه به غیرِ تو بوده
ما گُسستیم و بر تو پیوستیم

ما نگوییم اگر که از فضلت
ما نمیریم اگر که از عشقت
بی گمان غیرِ از این دو حالت نیست
یا که نا بخردیم یا پَستیم

کمی از باده ی جنونِ خودت
از سرِ معرفت به ما بِچِشان
تا به هر عاقلی بفهمانیم
که سراسر خراب و بد مستیم

وقتِ نامت چرا نگوید هو؟
هر دلی که اسیرِ این عشق است
دستِ ما نیست ای خدای جنون
ما همه بندگانتان هستیم

باده بردار یارِ شب گَردم
باده بردار و پشتِ دَر بگذار
باده بردار و مست گیری کن
ما فقیرانِ تو تهی دستیم

شاعر : وحید اشجع

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

ما عاشق و دلداده ات از روز غدیریم
عمریست که اندر خم یک کوچه اسیریم

از روز ازل تا به ابد ، شکر خداوند….
ما ریزه خور و نوکر دربست امیریم

گر حُبّ علی کم شود از نامه ی اعمال
اندر صف محشر همه بی چیز و فقیریم

بر قرص قمر نام شما حک شده مولا
هر چاردهم منتظر ماه منیریم

مولای مرا گر پدر خاک شناسند
پس ما همگی ذرّه ای از گَردِ مسیریم

یک گوشه ی چشمی ، نظری ساقیِ کوثر
ما جمله مریدان شما همچو کویریم

تبلیغ غدیر است به هر شیعه چو واجب
تا خون به رگ ماست به این امر خطیریم

شاعر : حسن نبی جندقی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

امشب از عرشِ خدا آمد ندای اَلرَّحیل
بر زمین آیند حوران پا به پای جبرئیل

دسته دسته آمده حورانِ جنّاتُ النَّعیم
تهنیت گویند بر احمد رسولِ ذوالکریم

امشب از عرشِ خدا آمد نزولِ هل اتی
یا محمّد(ص) شد وصیِ تو علیِ مرتضی

شکرِ این نعمت خدا را حمد و تسبیح می کنند
گو ولایت را در این آیینه تشریح می کنند

هم زمین هم آسمان یکباره در مدح و ثنا
در مقامِ شامخِ آن ماجدِ خیرُالوَری

نیّرِ اعظم تجلّی می کند در کوهِ طور
در دلِ کعبه درخشد ماهِ مِرآت الظّهور

فوج فوج یکسر ملائک مکه تا سعی و صفا
نور باران می شود هم مشعر و کوهِ منا

حِشمت و جاه و جلالِ آن امیرِ ذالمِنن
ازجلال و جلوه اش روح الاَمین آمد سخن

مرتضی نور ولایش بر همه دلها نشست
این همایون است و بختِ حضرتِ زهرا نشست

در مقامِ انتصابِ پرده دارِ آن حرم
سر فرود آرد لوح و عرش و کرسیّ و قلم

می رسد بانگ ملائک یکسر از عرشِ برین
تهنیت گویند بر مولا امیرالمومنین

سرزمینِ مکه یکسر می شود فرشِ چمن
عنبری شد سینه ها از بویِ یاس و یاسمن

شاعر: هستی محرابی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

روزی شعار کُلِ جهان می شود علی
طبق حدیث امام زمان می شود علی

وقتی که اشهدش بشود مرز شیعگی
باور کنید کُلِ اذان می شود علی

آدم اگر که فرض شود دین برای آن
تن می شود پیمبر و جان می شود علی

در عالم مثال اگر رود شیعه را
سرچشمه شد نبی جریان می شود علی

ای خوش به حال آنکه به هنگام عقد خویش
در سفره اش کلیدِ زبان می شود علی

ذکر حسین آخر مجلس که می شود
دقت کنی دهان به دهان می شود علی

شاعر  : مهدی رحیمی زمستان

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

کسی تیغش چو حیدر صیقلی نیست
به غیر از او کسی حق را ولی نیست

شکاف کعبه یعنی آی مردم
صراط المستقیمی جز علی نیست…!

شاعر : محسن کاویانی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

موسی جمال حضرت حق را بهانه کرد
حق جلوه ای نمودوزمین پاره پاره کرد
ناباورانه موسی عمران به هاله ای
در کوه طور روی (علی) را نظاره کرد

شاعر : سیدحسین میرعمادی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

به ساحتت بپذیر این سلام ساده‌ی ما را
به جبر خویش درآورد علی ، اراده‌ی ما را

سروده ام غزلی را برای روز غدیرت
که بلکه وصف کند حال فوق‌العاده‌ی ما را

به ما به غیر شراب نجف نساخته هرگز
ز تاک های ضریحت بگیر باده‌ی ما را

تو را به حضرت خیرالنسا ز لطف و سخایت
قرار ده ز محبین خود نواده‌ی ما را

“فمن یمت یرنی ” گفته ای ، بگو بنویسند
به احترام شما مرگ ایستاده‌ی ما را

تفاخری که کند کلب پای صاحب آن است
به پای خود بگذارید پس افاده‌ی ما را

شاعر : عرفان ابوالحسنی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

بابام یک عمر حمال علی بود
ننم پیوسته دنبال علی بود
.
خدا رحمت کنه مادر بزرگ و
تموم نذریاش مال علی بود
.
این و جدم می گفتش ” روی اسم …
… همه اسمای اطفال علی بود ”
.
نه تنها خونه ی ما رسم ده بود
نمازا رو به تمثال علی بود
.
از اون اول تا حالا توی گوشم
سخن از مدحت آل علی بود
.
پس از مرگم بگین که حسرت من
تماشا کردن خال علی بود
.
به غیر از سائلی چیزی هدف نیست
بهشتم اینجوری مثل نجف نیست

شاعر : عرفان ابوالحسنی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

آمد آن عید سعیدِ بی نظیر
شد زمانِ دستبوسیِ امیر
آمدم با تاجی از گل؛ سر به زیر
در کنار برکۂ نابِ غدیر

دستِ بیعت دادم و گفتم: بلي
«لا أمیرالمؤمنین إلا علی(ع)»

از خدا موسی زمین را قرض کرد
نوح، خود را خاک پایش فرض کرد
عاشقی را بی حد و بی مرز کرد
حضرت آدم سلامی عرض کرد

توبه کرد و گفت با صوتِ جلی:
«لا أمیرالمؤمنین إلا علی(ع)»

دست او را تا نبی(ص) بالا گرفت
دین تکامل یافت و معنا گرفت
مرتضی(ع) در قلب قران جا گرفت
زیر پایش نورِ عالم پا گرفت

هست در دست محمد(ص) مشعلی
«لا أمیرالمؤمنین إلا علی(ع)»

مرتضی(ع) شاهنشهِ دلخواه شد
آیه نازل شد ولی الله شد
دشمنش از عیدمان آگاه شد
هر که شد بیعت شکن گمراه شد

حفظ وحدت گرچه واجب شد ولی
«لا أمیرالمؤمنین إلا علی(ع)»

نام حیدر داده قیمت بر نگین
بُرده دل از آسمانها و زمین
آمد و با شعر من شد همنشین
میرسد در لحظه های آخرین

وقت جان دادن ندارم مُعضلی
«لا أمیرالمؤمنین إلا علی(ع)»

شد امام ِ اولِ عمارها
عاشقش بودند خوش کردارها
مُرد سلمان از نگاهش بارها
گفت قنبر با تو گل شد خارها

اصلِ قرانی و وحی مُنزَلی
«لا أمیرالمؤمنین إلا علی(ع)»

بی زره میرفت، با غیرت، اصیل
پیش رویش عده ای پست ذلیل
ضربه هایِ ذوالفقارش بی بدیل
پشت سر فریاد میزد جبرئیل:

نیست مثل تو در این میدان یلی
لا أمیرالمؤمنین إلا علی(ع)!

شاعر : مرضیه عاطفی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

بازهم بعد از نمازِ خود شدم
گرمِ قرآن خواندنِ بی قاعده
ناگهان فکرِ مرا مشغول کرد
آیه ی پنجاه و چارِ مائده

غرقِ خود بودم صدوده ثانیه
دین و دنیایَم پُر از ابهام شد
بود غوغایی درونِ سینه ام
یاعلی گفتم دلم آرام شد

آیه مهرومحبت چیست جز
این که ما دورِ وجودِ حیدریم
از محبَّت خارها گُل می شوند
هرکجا نام علی را می بَریم

بر کویرِ سینه ی ما از ازل
بارها باریده بارانِ علی
آن گروهی که خدایَم وعده داد
چیست غیر از وصفِ یارانِ علی

حَق علی ، اوّل علی ، آخر علی
دین علی ، مسجد علی ، منبر علی
دل علی ، دلجو علی ، دلبر علی
مِی علی ، ساقی علی ، ساغَر علی

حَق علی ، کعبه علی ، قرآن علی
سَر علی ، سرور علی ، آقا علی
پس اگر که خسته جانی هی بگو
یاعلی و یاعلی و یاعلی

حیدرِ کرار ، مَردِ بی فرار
صاحبِ یکتای شمشیرِ دو دَم
مردِ خندق ، مردِ خیبر ، مردِ بَدر
قهرمانِ حمله های پُشتِ هم

شاهِ مردان حیدرِ دُل دُل سوار
پهلوانی مهربان و دل رحیم
پادشاهی که قَدِ او هیچگاه
خَم نشد جُز پیشِ طفلانِ یتیم

آن که یارانش همه می ایستند
روبه روی زورگو پُر زورتر
خاکی اند اما همیشه بوده اند
پیشِ مغرور از خودَش مغرورتر

آیه ی پنجاه و پنجِ مائده
مستیِ نابِ مرا تکمیل کرد
وصفِ مولا در دو آیه پُشتِ هم
شکِ من را به یقین تبدیل کرد

بعدِ قرآن خواندنم دیدم که آه
در دلِ این آیه ها او منجلیست
زیرِ لب گفتم که آری راست گفت
آن خداوندِعظیمی که علیست!

شاعر : محسن کاویانی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

بیراهه رفتن خیلی بی معناست
با دوست وقتی هم قدم باشی
کلاً بهشتُ می بری از یاد
وقتی نجف توی حرم باشی

پای ضریحش حالِ دل خوبه
حسِ خوشِ عاشق شدن داری
وابستگی هات تازه می فهمن!
از قبل ها اینجا وطن داری

خیرِ دو عالم رو اگر می خوای
باید نمک گیرِ غدیرش شد
باید به دنبال نگاهش رفت
باید که سلمان مسیرش شد

وقتی که پا میذاری توو راهش
تقدیر بن بست و شکستی نیست
ایمان مونه که یداللهِ
بالای دستش هیچ دستی نیست

میشه خدا رو توو نگاهش دید
قبله به چشماش اقتدا کرده
خیلی عزیزه ساقی کوثر
کعبه براش آغوش وا کرده

به مردی و مردونگی یک عمر
با اسم و رسمش آبرو داده
هر کی خرابِ عشق مولا شد
دنیا و عقبا خونه ش آباده

خواستم بگم از عدل و انصافش
دیدم نشد! حیرت نمیذاره
دنیا هزار و چار صد ساله
خیلی به خوبی هاش بدهکاره

شاعر : وحید قاسمی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

روزی شعار کُلِ جهان می شود علی
طبق حدیث امام زمان می شود علی

وقتی که اشهدش بشود مرز شیعگی
باور کنید کُلِ اذان می شود علی

آدم اگر که فرض شود دین برای آن
تن می شود پیمبر و جان می شود علی

در عالم مثال اگر رود شیعه را
سرچشمه شد نبی جریان می شود علی

ای خوش به حال آنکه به هنگام عقد خویش
در سفره اش کلیدِ زبان می شود علی

ذکر حسین آخر مجلس که می شود
دقت کنی دهان به دهان می شود علی

شاعر : مهدی رحیمی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

کیست این معنی اشراق ازل
کیست این لطف خدا عزوجل
کیست این صوم و صلوة و صلوات
کیست این حی علی خیر العمل
کیست او همهمه‌ی دِیر و کنشت
کیست او زمزمه‌ی تاج محل
کیست او تیغِ اُحُد تیر حُنین
فاتحِ خیبر و صفین و جمل
هرچه در عین علی فکر کنی
می‌رسی باز به جای اول
عقل یا عشق چه پاسخ دارند
به سؤالی که بود لاینحَل

که بشر می شود اینگونه مگر*
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر

عشق باید به جگرها برسد
تا که از یار خبرها برسد
دل که عاشق بشود شوقِ جنون
اثرش زود به سرها برسد
سنگ هم باشی اگر آب شوی
از دمِ عشق اثرها برسد
خطبه‌ی روز غدیر ارث خداست
از پدرها به پسرها برسد
چقدر نام علی می چسبد
از نجف بارِ شکرها برسد
وقت مدحش شده و جامه‌دَران
شعر از بین هنرها برسد

که بشر می شود اینگونه مگر
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر

بر جهاز شتران بالا رفت
نه که از کُون و مکان بالا رفت
دست در دست علی پیشِ همه
حضرت جانِ جهان بالا رفت
چشم حجاج یکی را می‌دید
در دو تن یک دل و جان بالا رفت
از ملک تا به فلک نادِ علی
از کران تا به کران بالا رفت
وَهَنیألک و بَخٕ بَخٕ
از لبِ پیر و جوان بالا رفت
در حدیث است که هنگام غدیر
بانگ جبریل چنان بالا رفت

که بشر می شود اینگونه مگر
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر

شب معراج به بالا که رسید
نوبت سوره‌ی اِسرا که رسید
رفت بر پشت بُراقی تا اوج
از ثرا تا به ثریا که رسید
یک شمایل همه جا دید فقط
یک نفر بود به هرجا که رسید
خویش را دید در آئینه‌ی خویش
این معما به کجاها که رسید
یک صدا بود فقط در گوشش
چشم وقتی به تماشا که رسید
همه جا حرف علی بود علی
گفت در پیش خدا ، تا که رسید

که بشر می شود اینگونه مگر
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر

لشکر کفر پشیمان می‌شد
هرچه صف بود پریشان می‌شد
بانگ حق بود که ماشاالله
لحظه‌هایی که به میدان می‌شد
جمع می‌کرد همه سرها را
ذوالفقاری که به جولان می‌شد
وقت می‌داد اگر ضربِ علی
عَمرووَد نیز مسلمان می‌شد
عمر و عاص است به اوحق بدهید
به خودش دست به دامان می‌شد
آنقدر جذبه‌ی مولا می‌دید
ملک‌الموت رجز خوان می‌شد

که بشر می شود اینگونه مگر
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر

عقل مبهوت از آن جاه و جلال
چشم کور است و زبان الکن و لال
درکِ او بیشتر از حد خلیل
فهم او دورتر از صید خیال
کیست او مغبض هر صُلبِ حرام
کیست او معنی هر نان حلال
م‌ی‌شود عینِ علی آید‌؟ خیر
مثل او نیز؟ نه با فرض محال
ما شرابیم از انگور ضریح
ما گدائیم گدایِ سرِ سال
از ازل روح قُدُس درگیر است
تا ابد هست چنین غرق سوال

که بشر می شود اینگونه مگر
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر

به شکوهِ جبروتش سوگند
به کلامش به سکوتش سوگند
به رکوعش که گدا فیض گرفت
به نماز و به قنوتش سوگند
پدر خاک به خاک نجفش
به بلندی هبوطش سوگند
به همان تکه‌ی نان خشکش
به همین برکت قوتش سوگند
به عرقهای جبینش در کار
به نسیم ملکوتش سوگند
به همان مُصحف نوری که نوشت
به کتابش به خطوطش سوگند

که بشر می شود اینگو نه مگر
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر

آنکه در شرح مقامش قرآن
آنکه از فرط ظهور است نهان
خلوتی داشت خدا با او که
بود از چشمِ دو عالم پنهان
جای آدم اگر او را می‌دید
سجده می‌کرد به پایش شیطان
تیغ او بود برای اسلام
شانه‌اش بود برای طفلان
از مناجات ، علی را بی جان
دید سلمان دلِ یک نخلستان
رفت حیران و به زهرا فرمود
پاسخش داد چنین بی‌بی جان :

که بشر می‌شود اینگونه مگر
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر

چه خیالیست که دشمن داریم
ما که این نام مُطَنطن داریم
خط سرخ من و تو نامِ علی‌است
پای او یک رگِ گردن داریم
حرز زهراست برای این خاک
شُکر از فاطمه جوشن داریم
خاک ما از نجف ، آباد شده
باز هم حسرت رفتن داریم
اربعین آرزوی ماست ببین
شعله‌ایم و همه خرمن داریم
باید او مدح خودش را گوید
به علی دست به دامن داریم

که بشر می‌شود اینگونه مگر
ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر…

*مصرح اول تضمین ازسلیمان امینی تبریزی
مصرع دوم از ملا مهرعلی خویی

شاعر : حسن لطفی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

غلامهای تو ارباب زاده اند همه
به جز شما به کسی دل نداده اند همه

فقیر و تاجر و پیر و جوان ، گداهایت
به عشقتان مَثَل خانواده اند همه

چقدر زائرتان پر بهاست ، ثروتمند
اگر چه مخلص و دلصاف و ساده اند همه

نمای صحن تو زیبا ولی نفس گیر است
سواره ها دم ایوان فتاده اند همه

دهان کنارِ ضریح تو آب می افتد
که سنگ و چوب و طلای تو باده اند همه

مدینه ، کرببلا ، کاظمین ، سامرِّا
به احترامِ نجف ، ایستاده اند همه

مسیرها به شما ختم می شود آخر
کنشت و معبد و محراب جاده اند همه

شاعر : حامد آقایی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

علی را ،از همه سر میشناسند
همانهایی که گوهر میشناسند
خدا را شکر در این روزگاران
مرا با نام حیدر میشناسند

شاعر : سیدحسین میرعمادی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

علی هر جا رود بالا، شود حجّت تمام آنجا
چه باشد شیر میدان و چه باشد طفل بی‌شیرش

شاعر : مرضیه نعیم امینی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

رو به روی بارگاهش تا کمر خم میشوم
با غلامی علی سلطان عالم میشوم

قطره ای نا چیزمو جا ماندم از دریا ولی
یاعلی و یاعلی میگویم و “یم “میشوم

هر دمم باشد علی و باز دم هم یا علی
با علی باشم اگر من,صاحب دم میشوم

تا که احیا میکند نام علی هر مرده را
دست بر دامان عیسی ابن مریم میشوم?

خاک پای نوکرانش توتیای چشم من
خاک پای نوکران حیدر از دم میشوم

فاطمه مارا برای نوکریش خواسته
شامل الطاف زهرا گر دمادم میشوم

یا علی میگویم و زهرا بگوید جان من
تا که میگویم علی گویا که محرم میشوم

ارزو کردم بمیرم در نجف روزی اگر
خاک درگاه ولی الله اعظم میشوم

بعد مردن هم میان قبر میگویم علی
تا که میگویم علی عاری ز هر غم میشوم

حب حیدر هست همچون قلعه ای در عالمین
با ولایش وارد این حصن محکم میشوم

حب حیدر میکند ما را یقین اهل نجات
بی ولای مرتضی اهل جهنم میشوم

شاعر : میلاد الیاس وند

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

خدا جلال دگر داد ای امیر تو را
که داد از خم کوثر، میِ غدیر تو را

امیر! دست تو را دست عشق بالا برد
که اهل کوفه نبینند سر به زیر تو را

جهان به سجده در افتاد و عرشیانِ خدای
به احترام نشاندند بر سریر تو را

کلید سلطنت و گنج عافیت با توست
که هست در دو جهان مسندی خطیر تو را

ز جور خلق، پیمبر ز پای می‌افتاد
اگر نداشت به هر عرصه دستگیر، تو را

پناه پیری و نان‌آور یتیمانی
چگونه دوست ندارد جوان و پیر تو را

تو کیستی که تو را عرش، خاک راه، امّا
به خوابگاه، یکی بافۀ حصیر، تو را…

یقین که تا به ابد پای‌بند مهر تو شد
چگونه بود مگر، رَحم بر اسیر، تو را؟

ز ابر رحمت تو بادها چه دانستند
که خوانده‌اند همه در تبِ کویر، تو را

به جز تو هیچ ولی در همه جهان نشناخت
کسی که دید در آیینۀ غدیر تو را

#مدح_امیرالمومنین_علیه_السلام

شاعر : محمد سعید میرزایی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

اگر ما با علی باشیم در دنیا علی با ماست
نه تنها اندر این دنیا که در عقبا علی با ماست

علی با حق و حق با او گواهم پنج دم یا هو
به ابجد سیر کن تا بنگری معنا، علی با ماست

مسیح از مرتضی پرسید راه آسما نها را
بگو بر پیروان مکتب عیسی علی با ماست

ز لطفش نامه‌ی اعمال شیعه می شود اصلاح
علی پرونده ها را می کند امضا، علی با ماست

خروشان موج در پیش است از طوفان چه میترسی
بگو یک یا علی و بگذر از دریا علی با ماست

تعال الله ولایت بر سر ما سایه گسترده
تو بنشین مدّعی در سایه ی طوبا علی با ماست

شهیدان بر در و دیوار این کاشانه بنوشتند
قسم بر همت مردانه ی زهرا علی با ماست

به عالم تا قیامت کشور ما ناز خواهد کرد
وبر این ناز می نازیم چون مولا علی با ماست

دل اهل ولا را گر هزاران بار بشکافی
در او بینی نوشته با خط خوانا علی با ماست

به شیطان بزرگ و کوچک دوران بگو ما را
هراسی نیست از تهدید آمریکا علی با ماست

به کعبه زاده شد تا قبله دلها شود حیدر
قسم بر احترام مسجد الاقصی علی با ماست

دعای اعتکاف مادرش شد مستجاب آن شب
شنید از هاتف غیبی، مکن پروا علی با ماست

شب معراج طاها مرتضی را در فلک می جست
ندا آمد حبیب ما بیا بالا علی با ماست

“کلامی” با علی بودن به محشر عالمی دارد
بگو ای دل مکن اندیشه ی فردا علی با ماست

شاعر : استاد کلامی زنجانی

_____________________________________________

شعر عید غدیر – مدح امام علی (ع)

نفس تو به خویش داده ترجیح خدا
دارم سند از محضر قرآن کریم
کوری دوچشم دشمنت آمده است:
اول صدق الله العلی بعداً عظیم

شاعر : محمد کابلی

 

04 آگوست 21
بدون دیدگاه
23,429
دانلود