آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار اربعین حسینی ویژه صفر ۱۴۰۰

0
اشعار اربعین حسینی ویژه صفر 1400

متن شعر اربعین حسینی

پر از تلاطم پنهان پر از هراس نهانم
شبیه راه نرفته شبیه برگ خزانم

گذشت سالی و چشمم ندید کرب و بلا را
بگو چه می شود امسال؟ واقعا نگرانم

سپرده ام به خدا پای روضه تو بمیرم
سپرده ام به خدا بی غم تو زنده نمانم

خوشا به حال کسی که شده ست پیرغلامت
خداکند که فدایت شود سر و تن و جانم

خداکند که نگویند آرزو به دلش ماند
مرا ببر به حریمت ببر هنوز جوانم

دلم گرفته و درد فراق درد کمی نیست
خلاصه اینکه دوباره به کربلا برسانم

شاعر: محمود یوسفی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

بوی بهشت دارد اگر سرزمین تو
خیل ملائکند کنون همنشین تو

گل کرده است باز در این فصل عاشقی
جا پای جابرت، قدم زائرین تو

بعد از قیام سرخ تو دیگر عجیب نیست
این محشر به پا شده در سرزمین تو

پیوند خورده تاول پاهای زائرت
با زخم پای دخترک نازنین تو

موکب به موکب آمده تا در عمود عشق
بوسه زند به تربت پاک جبین تو

با واژه های مرثیه اش زائرت شده
این شاعر شکسته ی با غم عجین تو

با پای دل قدم به قدم می روم،اگر
جا مانده ام ز قافله ی اربعین تو

بارانی ام، به شوق تسلایت آمدم
این گونه های خیس من و آستین تو

شاعر: حسین عرشی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

تسکینْ ،دوا ،مُسَکِّنِ قلبم، دوای توست
داروی قلب مضطَرِ من کربلای توست

این دردِ لاعلاجْ، فَلج کرده عضو، عضو
این ناشی از مُفارِقَتِ نینوای توست…

کاری نما طبیب تویی، پر ز درد، من
جانا اُمیدِ اَوَّل و آخر، شفای توست

آقا… دوباره اذن حرم بر عجم بده…
ما را سوا مکن، دِلِ ما هم گدای توست

از ما بگیر هر چه تو را دور میکند،
در نزد ما هر آنچه که هست از برای توست

نزدیک اربعین شده و مضطرم حسین (ع)
دل چشم به راه جود و سخا و عطای توست

در کوی عاشقان که صبوری مُقَدَّم است
شکوه نمیکنم که رضایم رضای توست…

شاعر: عرفان معتمد

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

از کرامت های ربُّ ٱلعالمین قسمت شود
با دعای مؤمنات و مؤمنین قسمت شود

آن شرورِ پُر گناهم؛ این حرم دل می برد
آن بگیر از من بزودی تا که این قسمت شود

شش جهت قران به سر دارم شبِ قدرِ من است
تا حریم طا و ها و یا و سین قسمت شود

در حساب آورده ما را مادرت پای ضریح
قبل دعوت شک نکن باید یقین قسمت شود

تکّه ای محض تبرّک جستن ذکر قنوت
میشود از گنبدت سنگ نگین قسمت شود؟!

زائران بار سفر بستند و اشکم شد روان
کاش روزی گریه در آن سرزمین قسمت شود

آرزو دارم بزودی پا به پای خواهرت
از حرم تا قتلگاهت اربعین قسمت شود!

شاعر: مرضیه عاطفی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

دیگه دارم از تو خیلی دور میشم
دســـــــت بی پناهمو رهــــــا نکن
هرکاری میخوای بکن ولی حسین
منـــو از خودت فقـــــط جدا نکن

مگه کربلا فقط جای خوباس….؟
یکــــــی مثه من حرم جـا نداره؟
بیخیال کربلا دوســــــــــت دارم
عشـــق من که شرط و اما نداره

اربــــــــعین سال قبلــــــی به دلم
قــــــول اربعین امــــــــسالو دادم
امسالم که بستــه شد راه حــــرم
دل من تنگــــه چه گیری افتادم…

کی میفهمه حال جامونده هارو؟
موکب امام رضـــــا یادش بخیر
داره میکُشه منو فـــــــــــراق تو
“اربعیـــن و کربـــلا یادش بخیر”

واسه اون لحظـــه دلم پر میزنه
که یه بچه آب تـــــعارُف میکنه
یا همون صــحنه که میری موکبا
پیرمــــــرده کفـشارو جُف میکنه

با چـه عشقـــی نوکری تو میکنه
اون پسر بچه که روی ویلچــره!
سینی خرمــــا میذاره رو سرش
غصه ی مسافرارو میخوره…

اونی که رفته میدونه چی میگم
شب جمعه کربــــــــلا چه حالیه!
ولی معصیــت یه کاری کرده که
توی خوابــــــم میبینـم دوسالیه

شاعر: رضا حسن زاده

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

عالم اگر قطره است، دریا میشود زینب
اشک علی و اشک زهرا میشود زینب
صبرحسن در اوج، معنا میشود زینب
هرچه حسین گفتیم فردا میشود زینب

عشق علی حتماً بهایش میشود زهرا
حیدر، تمام شب دعایش میشود زهرا
ذکر قنوت و ربّنایش میشود زهرا
سر ریزِ این اوقات، حالا میشود زینب

تا کربلا با پای زخم و پر ورم رفتن…
بین عراقی ها، شریف و محترم رفتن…
شبهای موکب، خواب و رویای حرم رفتن…
تا اربعین پیوسته دنیا میشود زینب

اشکی به پایش ریختیم و زود نافع شد
فوراً نگاهی کرد و سینه زن مدافع شد
راه شهادت بازشد، دعوا مرافع سد
دشمن نخواهد دید تنها میشود زینب

زینب امامت داشته من دیر فهمیدم
در روضه های او که گشتم پیر فهمیدم
قرآن کلام اوست، از تفسیر فهمیدم
اصلاً حسینِ رویِ نی ها میشود زینب

وقتی سری در دست جمعی تیره بخت افتاد
وقتی مسیرش بر کلیسا و درخت افتاد
وقتی که راهش بر تنور و تشت و تخت افتاد
در کاروان انّا هدینا میشود زینب

با خطبه هایش کوفه را زیر و زبر کرده
آنقدر که دشمن هم احساس خطر کرده
چون مادرش در کوچه ها شق القمر کرده
پس ذوالفقار دست مولا میشود زینب

دروازه ء ساعات و ساعت های طولانی
بازار شهر و آن اقامت های طولانی
زخم زبانها و جسارت های طولانی
آنجا دخیل چشم سقا میشود زینب

زیر هجوم سنگ، محور میشود فوراً
در ازدحام شام، حیدر میشود فوراً
پیش یهودی ها پیمبر میشود فوراً
هرجا که دین محو است پیدا میشود زینب

دیدند خیلی دلخُورش، اما نیفتاده
رد می شدند از چادرش، اما نیفتاده
خورده زمین خانه پُرش، اما نیفتاده
با یاحسینی از زمین پا میشود زینب

در دست هاشان روسری بود و نمی دادند
عمّامه و انگشتری بود و نمی دادند
خلخال پای دختری بود و نمی دادند
وای آن وسط پایین وبالا میشود زینب

آنکه رقیه را به روی ماسه ها دیده
قاری خود را مجلس هم کاسه ها دیده
دور و بر خود جمعی از رقاصه ها دیده
با این مصیبتها قدش تا میشود زینب

شاعر: رضا دین پرور

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

امسال دوریم از تو… لابد حکمتی دارد
باشد، ولی عاشق دل کم‌طاقتی دارد

مشتاقی و مهجوری و دلتنگی و دوری
این قسمت ما بود… هر کس قسمتی دارد

جز آه چیزی در بساطم نیست، اما آه…
گویند آهِ دلشکسته قیمتی دارد

نذر زیارت داشتم از جانب «سردار»
اینک ولی او با ضریحت خلوتی دارد

این اربعین دنیا زیارتگاه یار ماست
هر گوشه‌ای یک دلشکسته حاجتی دارد

شاعر: محمد مهدی سیار

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

من خسته بودم بر لبم اما تبسم بود
یک دست پرچم بود یک دست استکانِ چای
یک سو صدای روضه ی عباس می آمد
یک سو صدای گرم یک کودک که : بارِد مای!

بر ابری از اشک و شعف مشتاق می رفتم
هم آبله هم درد، پایم را بغل می کرد
هر بار کامم تلخ می شد از غم دنیا
چای عراقی بود کامم را عسل می کرد

باور نخواهی کرد چیزی را که می گویم
چشمان من بیدار بود آن دم که می دیدند
ما را کسی در خانه مهمان کرد و با اهلش
بر خاک و سرما در حیاط خانه خوابیدند

مشّایه یعنی پیرزن یک کیسه ی کوچک
پر کرده بود از نان و با پای علیل خود
خود را به زائرها رساند و نان تعارف کرد
می ساخت درد و پیری و غم را ذلیل خود

مرد کهنسال رشیدی بین یک موکب
گویا زعیم و شیخ قومی از عشایر بود
گفتند نذری دارد و هر سال می آید
کارش در این جا شستن جوراب زائر بود

مشایه یعنی رنگ هفتاد و دو ملت را
هرجا که حرف عشق شد یکرنگ می سازد
مشایه یعنی هرکه هستی باش عاشق باش
هر چیز غیر از عشق اینجا رنگ می بازد

حیرت گناه ماست مایی که نفهمیدیم
این چیزها در کربلا بسیار عادی بود
ما آنچه می دیدیم را باور نمی کردیم
این ماجرا اصلا برای ما زیادی بود

باید که برگردیم راه کربلا باز است
در کربلا هستیم هر جای زمین هستیم
در خانه ی دل جز حسین ابن علی کس نیست
در خانه ی خود زائران اربعین هستیم

شاعر: سعید تاج محمدی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

بر شاهراه آسمان پا می‌گذارم
این کفش‌ها دیگر نمی‌آید به کارم

آورده‌ام آهِ دلِ جامانده‌ها را
سنگینی آن بغض‌ها شد کوله‌بارم

آواره‌تر از رودها، صحرا به صحرا
خود را به امواج خروشان می‌سپارم

پاداش حج، در هر قدم! اجر کمی نیست
شکر خدا این گونه طی شد روزگارم

لبخند شوقی نان و خرما دست من داد
از پینه‌های دست‌هایش شرمسارم

این ازدحام شهر، خلوتگاه راز است
من هم دلم را با تو تنها می‌گذارم

ذکر مصیبت می‌کند لب‌های خشکت
بر زخم‌های تو چگونه خون نبارم؟

در کربلای غربت تو، تاب ماندن…
از کربلایت پای برگشتن ندارم

من آمدم، بی‌شک تو هم می‌آیی آخر
ای مهربان! ای روشنی‌بخشِ مزارم!

از راه برمی‌گردم اما از تو هرگز…

شاعر: عباس همتی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

هرکجا رفتم شنیدم صحبت جامانده هاست
جای من هم در میان هیئت جامانده هاست

دور هم جمعیم تا ابراز همدردی کنیم
” از حرم جا مانده ای ” هم صحبت جامانده هاست

یک زیارتنامه خواندن ظهر روز اربعین
گوشه ی صحن و سرایت ؛ حسرت جامانده هاست

کربلا روزی هر کس شد گوارای وجود
آرزو ماندن به دل هم قسمت جامانده هاست

در خیالم بارها شش گوشه را بوسیده ام
عشق بازی با تو کار خلوت جامانده هاست

شهر خالی میشد از عشاق تو یادش بخیر
ازدحام شهرمان از کثرت جامانده هاست

گریه شاید درد دوری از تو را تسکین دهد
مثل شمعی سوختیم این عادت جامانده هاست

من یقین دارم به او اجر زیارت می دهند
هرکسی روز جزا در کسوت جامانده هاست

بعد زوار حریمت حالی از ماهم بپرس
نوبتی هم باشد اقا نوبت جامانده هاست

دست مان از پنجره فولاد هم کوتاه شد
این هم آقای غریب از غربت جامانده هاست

تکیه ها را شعبه ای از کربلا خواهیم کرد
تکیه ها چشم انتظار همت جامانده هاست

مادرت حتما به هر جامانده ای سر می زند
این تمام دلخوشی و لذت جامانده هاست

حال و روزم را رقیه خوب می فهمد حسین
حاجت طفل یتیمت حاجت جامانده هاست

” صد پسر در خون بغلطد گم نگردد دختری ”
خواندن از طفل سه ساله سنت جامانده هاست

طفل از روی شتر افتاده را سیلی زدند
از حرم جامانده ای را بی هوا سیلی زدند

شاعر: علیرضا خاکساری

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

از راه آمد خواهرت ای سر بریده
اما بدون دخترت ای سر بریده

دارد رباب از راه مي آید برادر
اما بدون اصغرت ای سر بریده

از گوشه ی مقتل هنوزم که هنوز است
آید صدای مادرت ای سر بریده

از شامیان پیراهنت را پس گرفتم
از ساربان انگشترت … ای سر بریده

من که نفهمیدم، خودت می گفتی ای کاش
خولی چه کرده با سرت ای سر بریده

بالای نیزه ماه من بودی برادر
در کوچه ها همراه من بودی برادر

حتما خودت دیدی دو دستم را که بستند
حتما خودت دیدی غرورم را شکستند

حتما خودت دیدی که بر محمل نشستم
حتما خودت دیدی چهل منزل شکستم

حتما خودت دیدی بساط کوفیان را
حتما خودت دیدی مرام شامیان را

قرآن که می خواندی لبت را سنگ می زد
عمدا کنیزی زینبت را سنگ می زد

حالا دگر هم چیزی از آن لب نمانده
هم جای سالم در تن زینب نمانده

این آخر عمری مرا بازار بردند
من را میان مجلس اغیار بردند

رفتی میان طشت و زینب نیمه جان شد
تو خیزران خوردی و قد من کمان شد

شاعر: وحید محمدی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

ای مسیحا نفس عشق، دمت را بفرست
به مداوای دلم، اشک غمت را بفرست

من مجازات شدم، این همه دوری بس نیست؟
رحم کن زود، جواز حرمت را بفرست

غم شبیخون زده از چار طرف بر قلبم
به پرستاری قلبم کرمت را بفرست

به نفس تنگی ما رحم کن ای حضرت عشق
بر سر شهر غبار قدمت را بفرست

به کمک حالی این شانه ی زخمی صبور
تکیه گاهی، پرِ شالی، علمت را بفرست

شاعر: حسن کردی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

یک اربعین برای شماگریه کرده ایم
همراه وپابه پای شماگریه کرده ایم

محروم مانده ایم زفیض حرم اگر
باسوزروضه های شماگریه کرده ایم

پروانه وارگردهمین خیمه ی عزا
درسوگ غنچه های شما گریه کرده ایم

چون شمع گرگرفته زطوفان دردها
بی پرده دررثای شما گریه کرده ایم

فرقی نمی کندکه کجاییم ودرچه حال
درخواب هم برای شماگریه کرده ایم

خشکیده گرچه چشمه ی چشمانمان چه غم
بالطف وباعطای شماگریه کرده ایم

شب‌های جمعه رأس قرارهمیشگی
بایادکربلای شماگریه کرده ایم

شاعر: لیلا چگینی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

باز باید سر کنم با خاطرات اربعین
خاطرات گریه در صحن یل ام البنین

از مرور خاطراتش نیز لذت می برم
می نشستم رو به ایوان امیر المومنین

خوب یادم هست هر موکب که رفتم ،پهن بود
زیر پای زائرانت بالِ جبریل امین

با چه شوقی تاول پاهای خود را می شمرد
زائری که بود گویا با ملائک هم نشین

دسته دسته وارد کرب و بلایت می شدیم
گوئیا بودیم دستان خدا در آستین

این سفر تا کربلا ای کاش برگشتن نداشت
هاتفی می گفت با ما :فادخلوها خالدین

من تمام سال را با اربعینت زنده ام
ادعایی هم ندارم، عاشقی یعنی همین

با زبان تازیانه هیچکس صحبت نکرد
در میان راه هر جایی که میخوردم زمین

شاعر: احسان نرگسی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

بعد یک سال دویدن نرسیدن سخت است
گر پر و بال شود بسته پریدن سخت است

بعد یک سال صبوری ز فراق حرمت
اربعین آید و صحن تو ندیدن سخت است

ما به شیرینی رنج سفر عادت داریم
پای بی تاول و دل از تو بریدن سخت است

ما که یک سال ز نانِ سر سفره زده ایم
جز به راه غم تو توشه خریدن سخت است

حرف ویزا و گذرنامه و “مهران” نزدن
‌نغمه های هَلَبیکُم نشنیدن سخت است

گر حرم روزی ما نیست ولی روضه که هست
روضه ی طفل تو هر چند شدیدا سخت است

گفت بابا حرمت سوخت دویدم اما
پا برهنه به روی خار دویدن سخت است

سر من رفت ز بس بر سر من داد زدند
بر سر دختر تو نعره کشیدن سخت است

دوست دارم بزنم بوسه سرت خوب شود
بر رگ حنجر تو بوسه ولیکن سخت است

شاعر: مهدی جلالی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

صدای کرب‌وبلای حسین می‌آید
به هوش باش، صدای حسین می‌آید..

یکی به پای ترک خورده و پر از تاول
به شوق بوسه به پای حسین می‌آید

یکی به منصب سقّایی است و مشک به دوش
به سوی واعطشای حسین می‌آید

یکی به گردنش انداخته غل و زنجیر
به نیّت اُسرای حسین می‌آید

یکی به هروله با دستۀ طُوَیرجیان
مگر به سعی و صفای حسین می‌آید

توان آمدن کربلا نداشت یکی
به دست کارگشای حسین، می‌آید

یکی خیال نمی‌کرد قسمتش باشد
می‌آید و به دعای حسین می‌آید

مسیحی، اهل تسنّن، سیاه و سرخ و سفید
هرآن‌که هست، برای حسین می‌آید

خوشا زیارت آن‌کس که بعد برگشتن
به پرسشِ فقرای حسین می‌آید..

شهید کوچۀ ما بین کاروان با ماست
به دیدن شهدای حسین می‌آید..

دم ورودی کرب‌وبلا چه غوغایی‌ست
نوای نوحه‌سرای حسین می‌آید

عمود آخر جاده‌ست و روضه‌خوان می‌گفت
جواب أدرک أخای حسین می‌آید

حسین داغ دلش تازه است و عبّاسش
به پیشواز، به جای حسین می‌آید..

به گوش باش، عزیز حسین در راه است
به هوش باش، صدای حسین می‌آید

شاعر: مهدی جهاندار

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

با پای سر به سِیْر سماوات می‌رویم
احرام بسته‌ایم و به میقات می‌رویم
تا بارگاه قبلهٔ حاجات می‌رویم
قسمت اگر شود به ملاقات می‌رویم

میقات ما حسین، ملاقات ما حسین

زانو زدیم پیر و جوان بر زمین تو
ما حلقه بسته‌ایم به دور نگین تو
ما را کشانده است کجاها طنین تو
افتاده‌ایم در گذر اربعین تو

ای واژه واژه نام تو صد ماجرا حسین

ما چون کبوتران حرم پر شکسته‌ایم
از آشیان گذشته و از خود گسسته‌ایم
چون صیدهای زخمی در خون نشسته‌ایم
یعنی که دل به لذت دیدار بسته‌ایم

مرهم حسین، صبر حسین و شفا حسین

ای جان شرحه شرحه بگو ماجرا چه بود
راز به خون تپیدن خون خدا چه بود
آن جوشش صدای تو در کربلا چه بود
دادی بها به خون خودت، خون‌بها چه بود

ای خون پاک تو، همه‌دم خون‌بها حسین

با بادها بگو که هوایم هوای توست
با نای‌ها بگو که نوایم نوای توست
بغضی که در تلاوت در خون رهای توست
سودای آتشی‌ست که بر خیمه‌های توست

ای تا ابد، نوای من بی‌نوا حسین

گل‌زخم‌ها شکفته شده روی پیکرت
چون کعبه فوجِ تیغ گرفته‌ست در برت
بعد از تو دشت، یکسر«إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت»
بالا سرت، بلند سرت، تا خدا، سرت

بر ما چه رفته است به شوق تو «یا حسین»

شاعر: ابراهیم قبله آرباطان

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

جابر! این خاکی که عطرش، از تو زائر ساخته
آسمان‌ها را در این ایوان، مجاور ساخته

از قدم‌هایت بپرس: این راه پایانش کجاست؟
کاین‌چنین از عالم و آدم، مسافر ساخته

نه فقط قلب تو، قلب عالمی را سوخته
نه فقط از من که از هر سنگ، شاعر ساخته

خاک راهش مُحییَ الاموات، عطرش زندگی
از قلوب مرده هم این خاک، عابر ساخته

آن که می‌خوانی برایش: «یا حبیبی یا حسین»
هر نگاهش، یک حبیب‌ابن‌مظاهر ساخته

هر کسی، هر جا، دم از آزادگی زد، خویش را
با امام عصر عاشورا، معاصر ساخته..

کارش از اول همین بود، آن مسیحایی که از،
فُطرس پرسوخته، مرغ مهاجر ساخته

کاش می‌دید، آن که رگ‌های گلویش را برید،
خون جوشانش، چه دل‌ها را که طاهر ساخته

آه! دیدن‌ها چه کرده با دل زینب؟ اگر
این شنیدن‌ها، تو را آشفته‌خاطر ساخته..

شاعر: قاسم صرافان

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

شگفتا راه عشق است این، که مرد جاده می‌خواهد
حریفی پاک‌باز و امتحان پس‌داده می‌خواهد

مسافر را پیاده، داغ‌دیده، صاحب دردی،
ورای درد‌های پیش پا افتاده می‌خواهد

سفر، موکب به موکب، کوله‌پشتی، چای، خرما، اشک
یقین کن میزبانت اربعین را ساده می‌خواهد

دلی آرام و پر غوغا، سری شوریده و شیدا
دلی سرمست جان دادن، سری دلداده‌ می‌خواهد

مسلمان و مسیحی را به حُرّیت فراخوانده
جدا از دین و ایمان، آدمی آزاده می‌خواهد..

هلا جامانده از این راه! آخر تو چه کم داری؟
مگر این جاده غیر از شوق فوق‌العاده می‌خواهد؟

حسین‌بن‌علی تنهاست ای یاران به پا خیزید
که اینک وارث او لشکری آماده می‌خواهد..

شاعر: فاطمه عارف نژاد

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

“ای شوق پابرهنه که نامت مسافر است
این تاول است در کف پا یا جواهر است

راهی شدی به سمت رسیدن به اصل خویش
دور از نگاه شهر که فکر ظواهر است

دل های شست و شو شده و پاک بی شمار
چشمی که تر نگشته در این جاده نادر است

سیر است گرچه چشم و دلت از کرامتش
در این مسیر سفره ی افطار حاضر است

وقتی که در نگاه تو مقصد حرم شود
پاگیر جاده می شود آن دل که عابر است

با آب و تاب سینه زنان گرم قل قل است
کتری آب جوش که در اصل شاعر است

فنجان لب طلا پر و خالی که می شود
هر بار گفته ام نکند چای آخر است”

شاعر: میثم داودی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

شنیده بود که این‌بار باز دعوت نیست
کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست

بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق!
اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست

غمی‌ست در دل جامانده‌های کرب‌وبلا
که هرچه هست یقین دارم از حسادت نیست

میان ما که نرفتیم و رفته‌ها، شاید
تفاوتی‌ست در آغاز و در نهایت نیست

همیشه آن‌که نرفته‌ست بی‌قرارتر است
همیشه آن‌که نرفته‌ست، کم‌سعادت نیست…

خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد
نباید این همه دل دل کند که فرصت نیست

شاعر: مریم کرباسی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

این صحن که بین‌الحرمین عتبات است
در اصل، همان عرشۀ کشتی نجات است

دریاب مرا نور چراغ سر گنبد!
تو نورٌ علی نوری و عالم ظلمات است

آن‌قدر که جان‌بخشی‌و آن‌قدر که جان‌سوز
پابوسی هر سال تو محیا و ممات است

هر نوحۀ زوار، مضامین لهوف است
هر نالۀ زوار، دعای عرفات است

هر آبله در راه تو یک پلۀ عرش است
هر قطرۀ پر شور عرق، آب حیات است…

سوغات من اشک است برای تو و افسوس
نام تو در این شهر قتیل‌العبرات است

گفتم غزلی تازه بخوانم، چه بخوانم
دل‌چسب‌ترین زمزمه این جا صلوات است

شاعر: محمد حسین ملکیان

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

در سرم پیچیده باری، های و هوی کربلا
می‌روم وادی به وادی رو به سوی کربلا

می‌روم افتان و خیزان، از دل بن‌بست‌ها
جاده‌ای پیدا کنم تا جست‎‌وجوی کربلا

تشنگی می‌بارد از ابرِ سترون، می‌روم
تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا

ترسم این بیراهه‌ها با خویش مشغولم کنند
«بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»

من نمی‌دانم کی‌ام یا از کجایم، هر چه هست
آب‌رو می‌آورم از خاک کوی کربلا

مانده در گوشم صدای پای «هل من ناصر»ی
خواهم اکنون تا شوم لبیک‌گوی کربلا

بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم
باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا

در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟
«بر مشامم می‎رسد هر لحظه بوی کربلا»

شاعر:امید مهدی نژاد

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

سترده سایه‌ی شک را فقط یقین حسین
که مومنیم همه بی گمان به دین حسین

نبرده ایم به دامان خلق دست نیاز
که رزق دهر رسیده است از آستین حسین

چه حاجت است به تایید دیگران ما را
که زنده ایم به امید آفرین حسین

خوشا به حال شما که گذشته اید از مرز
نشسته بر تنتان خاک سرزمین حسین

چه لحظه های ملولی‌است روزگار فراق
خوشا به حال دل شاد زائرین حسین

رسیده موسم شوریدگی و آشوبیم
که دستمان نرسیده به اربعین حسین

شاعر: ریحان ابراهیم زادگان

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

یک سال در هوایِ زیارت گریستم
از راهِ دور ، گوشه ی هیئت گریستم

امّا گناه مانعِ قرب و وصال بود
بی آبرو شدم ، ز خجالت گریستم

با التماس هم نشد آخر حرم روم
دیگر نبود فرصت صحبت ، گریستم

یاد تو بوده ام به نماز و دعا ، حسین
حتی اگر میان عبادت گریستم

گفتند : “زائرش نشدی قسمتت نبود”
عاصی ز شوربختیِ قسمت گریستم

شاعر: عاصی خراسانی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

بین شاعر های دربار از قلم افتاده ام
شاید از چشم خدایان کرم افتاده ام

چشمهایم را نمی‌خنداند اشک روضه ها
چند وقتی می‌شود در قاب غم افتاده ام

آه گشته همدم تنهایی ام این روزها
آدمی هستم که بین آه و دم افتاده ام

نیستم در کربلا جای مرا خالی کنید
نیستم، شاید که در چنگ عدم افتاده ام

کاش اشک ابرهای کربلایش میشدم
کاش میدیدم که بر بام حرم افتاده ام

یا حسین! این روزها امید من این گریه هاست
باز در روضه به آغوش علم افتاده ام

شاعری هستم که دور از کربلای اربعین
بین تکیه پای شعر محتشم افتاده ام

شاعر: احمد حیدری

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺣﺮﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺭﻭﺍﻧﻨﺪ
ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ

ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺸﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺧﻄﺮ ﺭﺍ
ﺻﺪ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺜﻢ ﺻﻔﺘﺎﻧﻨﺪ

ﺗﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﺷﻮﺭ ﻋﺮﺍﻕ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ
ﺩﺭ ﻫﺮﻭﻟﻪ ﯼ ﺳﻌﯽ ﺣﺮﻡ ﺟﺎﻣﻪ ﺩﺭﺍﻧﻨﺪ

ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺮﺳﻨﺪ ﺁﻩ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ
ﻣﺎ ﺭﺍ ﻋﻘﺐ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﮑﺸﺎﻧﻨﺪ

ﺟﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﮔﺮ ﻓﺨﺮ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪ ﺑﻪ ﻋﺎﻟﻢ
ﺍﻟﺤﻖ ﮐﻪ ﮔﺪﺍﯾﺎﻥ ﺗﻮ ﺷﺎﻫﺎﻥ ﺟﻬﺎﻧﻨﺪ

ﺑﺎ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﻗﺪﺡ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍز ﻧﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﭽﺸﺎﻧﻨﺪ

ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺑﺴﻮﺯﯾﻢ ﻭ ﺑﺴﺎﺯﯾﻢ
ﺗﺎ ﺁﺗﺶ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪ

شاعر: کمیل کاشانی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

ای سمت خود کشانده خواص و عوام را
دریاب این سپاه پیاده نظام را…

هر کس سلام داد تو را در سفر، گرفت
در موکب نخست، جواب سلام را

از دست خادمان تو نوشید هر که چای
یکجا چشید لذت شُرب مدام را…

گفتم که «السلامُ عَلی مَن بَکَتهُ…» برد
اشک علی‌الدوام ، قوام کلام را

«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش»
ما قابلیم نوکری این امام را

پای پیاده آمدم و روی من سیاه!
پای برهنه نیستم این چند گام را

با دست خالی آمدم و روی من سیاه!
چیزی نبود قابل عرض این مقام را

شاعر: محمد حسین ملکیان

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

مروه زینب صفا امام حسین
کعبه ی بی منا امام حسین

هست ذکر قنوت هر شب من
ربنا آتنا امام حسین

با دوتا 《یا》رسیده ام به خدا
یا اباالفضل یا امام حسین

عشق ما شد پیاده، گریه کنان
اربعین،کربلا،امام حسین

بعد دور ضریح جان دادن
دو قدم مانده تا امام حسین

اول گریه ها اباصالح
آخر گریه ها امام حسین

گریه ی بی صدا امام حسن
گریه ی با صدا امام حسین

می رسد گر سه جا امام رضا
آمده هر سه جا امام حسین

روضه خوان حسین امام رضا
روضه خوان رضا امام حسین

آخر روضه بر امام رضا
گریه کردیم با امام حسین

شاعر: مهدی رحیمی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

باور نمیکنم که رسیدم کنارِ تو
باور نمیکنم من و خاکِ دیارِ تو

یک اربعین گذشته و من پیر تر شدم
یک اربعین گذشت و شدم همجوار تو

یک اربعین اسیرِ بلایَم اسیرِ عشق
یک اربعین دچارِ فراقم دچار تو

یک اربعین دویده‌ام و زخم دیده‌ام
دنبالِ ناله‌های یتیمانِ زارِ تو

یک اربعین بجای همه سنگ خورده‌ام
یک اربعین شده بدنم داغدارِ تو

یک اربعین به گریه‌ی من خنده کرده‌اند
لبهای قاتلانِ تو و نیزه دارِ تو

مثلِ رُباب مثلِ همه تار تر شده
چشمان خسته‌ی منِ چشم انتظارِ تو

روز تولدم که زدم خنده بر لبت
باور نداشتم که شوم سوگوار تو

با تیغ و تیر و دشنه تو را بوریا کنند
با سنگ و تازیانه مرا داغدارِ تو

یادم نمیرود به لبت آب آب بود
یادم نمیرود بدنِ نیزه زار تو

مانده صدای حرمله در گوشِ من هنوز
وقتی که نیزه زد به سرِ شیرخوار تو

حالا سرت کجاست که بالای سر روم؟
گریَم برایِ زخمِ تنِ بی شمار تو

من نذر کرده‌ام که بخوانم در علقمه
صد فاتحه برای یَلِ تکسوار تو

یک مُشت خاک رویِ تو و من دعا کنان
شاید شوم نشانِ تو – سنگ مزار تو

شاعر: حسن لطفی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

برای نوجوان فداکار ایذه ای #علی_لندی

گفتی نخواستم که بسوزانم
بال تورا به شعله این آتش
حتی اگر نخواسته باشی هم
در من گرفته است ببین:آتش-

پرهای خاطرات جوانم را
دیگر نشانده است به خاکستر
دودی غلیظ می بَرَدم تا ماه
می روید از تمام زمین آتش

این شعله از نگاه تو روشن شد
تا در نگاه ساده من افتاد
آتش گرفته ام پس ازین باران
باران گرفته ای پس ازین آتش

از ما چه مانده جز دو دل تنها
دلهای نیمه سوخته،نیمه تر
گاهی بریز بر دل ما آبی
فردای آن بیا و بچین آتش

گفتی: نخواستم که بسوزانم
بال و پر عزیز و جوانت را
می خواستم تو بال و پرم باشی
بال و پرم،عزیزترین!آتش!

می خواستم تو بال و پرم باشی
از هفت شهر عشق که می آیم
می آورم برای تو سوغاتی
انگشتر از حضور، نگین: آتش!

شهید علی لندی

شاعر: نغمه مستشار نظامی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

بهار از چله‌ی داغِ زمستان‌ها خزان برگشت
به باغِ لاله‌های سربریده باغبان برگشت

زمین با گریه دور مقتلِ خورشید می‌گردید
صدای روضه‌ی روزِ دهم آمد؛ زمان برگشت

زمان برگشت، اما رفت رأسِ کُندی خنجر
همان ساعت که روی خاک، جسمِ آسمان برگشت

زنی روی مزارِ مقتلِ مکشوفه‌ دَم می‌داد
به خاکِ استنادِ روضه‌خوانان؛ نوحه‌خوان برگشت

جوان‌تر بود، وقتی ذبحِ اعظم را منا بردند
زنی از نسل ابراهیم، پیر از امتحان برگشت

نمک پاشید، روی زخم‌هایش نوحه‌ی اطفال
امانت‌دار، بی‌شیرین‌زبانِ کاروان برگشت

سفر بی‌همسفر در هر قدم می‌کشت زینب را
ولی هر بار، همراه حسین از آن جهان برگشت

همه گفتند دینِ بی‌حسین از ریشه می‌خشکد
ولی با غیرت این زن؛ ورق‌ها ناگهان برگشت

شاعر: رضا قاسمی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

ما سر نهاده ایم روی زانوی فراق
با روح زخم خورده و قلبی پر اشتیاق

بغضی که مانده بین گلو اشک کال ماست
ابر شکست خورده‌ی در حسرت عراق

این طفل ناخلف که دم در نشسته را
من مطمئن شدم پدرش کرده بود عاق

اما همینکه ما در این خانه آمدیم
از لطف فاطمه ست، نه از روی اتفاق

هرگز نمانده تابش خورشید پشت ابر
هرگز نمانده روشنیِ ماه در مُحاق

پرواز میکنیم که مارا بغل کنی
تکثیر می شویم در آیینه‌ی رواق

با فطرسیم در همه ی شهر هم مسیر
در موکبیم با خودِ جبریل هم اتاق

هرکس رفیق توست ، یقیناً رفیق ماست
با هرکه غیر توست نداریم انطباق

فتوای عالمان دروغین به قتل توست
علامه‌ های صاحب عمامه‌ی نفاق

آه از هزار و نهصد و پنجاه رد خون
نازل شده به جسم تو آیات انشقاق

شاعر: احمد ایرانی نسب

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

◾️بند اول

اربعینت یا حسین، محشر بیاید کربلا
عالمِ اکبر بیاید کربلا

با دلِ خون آه پیغمبر بیاید کربلا
شالِ غم بر سر بیاید کربلا

از جنان ناله کنان حیدر بیاید کربلا
با شکافِ سر بیاید کربلا

مادرت با خاک و خون معجر بیاید کربلا
با دو چشمِ تر بیاید کربلا

شاهِ مذبوح القفا، یا حسین جان یا حسین
کشته ی تیغِ جفا، یا حسین جان یا حسین

◾️بند دوم

مجتبی با سینه ی آذر بیاید کربلا
ساقیِ کوثر بیاید کربلا

سینه کوبان از سفر خواهر بیاید کربلا
بی کس و یاور بیاید کربلا

عابدین با زخمی از پیکر بیاید کربلا
بر سرش خنجر بیاید کربلا

یک جهان شاه و گدا یکسر بیاید کربلا
گریه بر اکبر بیاید کربلا

شاهِ مذبوح القفا، یا حسین جان یا حسین
کشته ی تیغِ جفا، یا حسین جان یا حسین

◾️بند سوم

هر طرف تا این همه لشکر بیاید کربلا
از غمِ اصغر بیاید کربلا

جبرئیل با آن پَرِ شهپر بیاید کربلا
امرِ از داور بیاید کربلا

در عزای آن تنِ بی سر بیاید کربلا
روضه و منبر بیاید کربلا

گریه بر عباسِ نام آور بیاید کربلا
انس و جِن مضطر بیاید کربلا

شاهِ مذبوح القفا، یا حسین جان یا حسین
کشته ی تیغِ جفا، یا حسین جان یا حسین

◾️بند چهارم

عرش و فرش سر در عزا یکسر بیاید کربلا
اَنجُم و اَختر بیاید کربلا

اربعینت یا حسین محشر بیاید کربلا
عالمِ اکبر بیاید کربلا

شاهِ مذبوح القفا، یا حسین جان یا حسین
کشته ی تیغِ جفا، یا حسین جان یا حسین

شاعر: هستی محرابی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

حال دلسوخته ها را چه کسی می فهمد؟
دلِ جامانده ی ما را چه کسی می فهمد؟

در هیاهوی پر از جاذبه ی شهر گناه
هوس کرببلا را چه کسی می فهمد؟

شهر دارد خفه ام می کند از دلتنگی
نوکر سر به هوا را چه کسی می فهمد؟

همه در راه سفر، پای تو در گل مانده
غمِ این بی سر و پا را چه کسی می فهمد؟

تو فراموش شدی از طرف اربابت؟
طعنه و سنگ جفا را چه کسی می فهمد؟

رفقایت بروند و تو بمانی تنها
واژه ی حسرتنا را چه کسی می فهمد؟

غیر چشمان پر از خون امام حاضر
روضه ی شام بلا را چه کسی می فهمد؟

شاعر: حسن کردی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

این روزها چشمِ تری دارم کمک کن
حال و هوای دیگری دارم کمک کن

بی حوصله در گوشه ای مأوا گرفتم
حالِ خراب و مضطری دارم کمک کن

ارباب..من جاماندم از کرببلایت..
من..ناتوان بال و پری دارم کمک کن

بدجور قلبِ خسته ام آتش گرفته..
در دل شرار و آذری دارم کمک کن

دارد مسجّل می شود..بودم اضافه؟
ای شاه..شورِ نوکری دارم کمک کن

تنبیه کردن با نرفتن!!سختِ سخت است
در سینه ی خود محشری دارم کمک کن

از گریه کُن های غمِ صدّیقه هستم
حالا که عِرقِ مادری دارم کمک کن

سوگند بر زهرا دوباره دعوتم کن…
این روزها..چشمِ تری دارم کمک کن

شاعر: محسن راحت حق

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

چشم‌ هایت به همه گفت بیا الّا من
باز شد حاجت یک عدّه روا الّا من

مادرت داده براتِ همه را میدانم
کرده در حقّ همه خلق دعا؛ الّا من

باز هم برگ ‌براتم به کناری افتاد
وعده گاه همه شد کرب و بلا الّا من

دستِ من خالی و از پیش نگاهم رفتند
از نجف تا به حرم٬ خیلِ گدا الّا من

دردم این بود که زائر شوم و خیلی ها
با دعای تو گرفتند شفا الّا من

بارها گریه کنان از کرمت پرسیدم؛
حرمت داشت برای همه جا… الّا من؟!

من به جا ماندن از این قافله عادت دارم
بطلب! عیب ندارد همه را… الّا من!

شاعر: مرضیه عاطفی

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

انگار بین زائرانت جای مانیست
امسال هم‌ گویا نصیبم کربلا نیست

آخر چه خاکی باید از این غم به سر کرد
هجرا ن برای عاشقان کم از بلا نیست

جامانده ها راهی به جز گریه ندارند
جز اشک بر درد فراق ما دوا نیست

رفتندو ما ماندیم با قلبی شکسته
آری شکستن هم یقینا بی صدا نیست

ما از حرم دوریم اما دل که داریم
بُعد مسافت مانع دلداه ها نیست

از دوست هر چه میرسد نیکوست اما
ای دوست مارا طاقت این ابتلا نیست

شاعر: محمد جواد مطیع ها

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

بازهم حال وهوایت به سرم افتاده
قطره اشکی زدوچشمان ترم افتاده
سائلم سائل اولاد بنی فاطمه ام
ومسیرم به سرخوان کرم افتاده

اربعین میرسد ازراه مرایاری کن
بهر این زائر دل خسته خود کاری کن

خواب دیدم که تورادیدم وغرق شعفم
گفتم ای دوست ببین عاشق وهم جان به کفم
قطره بودم تو مرا دست گرفتی مولا
شکر و لله که منم زائرشهرنجفم

بازمن بودم وان سیل خروشان عجیب
باز مشایه و روجانب بستان حبیب

دل من تنگ شده حضرت جانان زفراق
به دل من نگذاری زغم هجر تو داغ
تشنه ام تشنه مدد کن که میان موکب
کام شیرین شود ازتلخی چائی عراق

جان به قربان توکه این همه شیدا داری
انچه خوبان همه دارند تو یکجا داری

دیدم انگار زداغ غم تو درمحنم
پرکشیدم سوی دلدار زشهرو وطنم
موکبی بود و همه پای برهنه در راه
باهمان جمع برای تو حسین سینه زنم

بعدازان سینه زنی میشنوم زمزمه ای
میهمان کرم مادر ما فاطمه ای

یک دوسالی است حرم برروی ماها بسته است
عاشق سینه زنت زین همه دوری خسته است
اربعین میرسدازراه به لطف توحسین
خادم سینه زنت کرببلا سرمست است

همگی چشم به این درگه احسان داریم
چشم بر لطف توای شاه خراسان داریم

شاعر: سعید نصیری

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی

ما را که غیر داغ غمت بر جبین نبود
نگذشت لحظه‌ای که دل ما غمین نبود

هرچند آسمان به صبوری چو ما ندید
ما را غمی نبود که اندر کمین نبود

راهی اگر نداشت به آزادی و امید
رنج اسارت، این همه شورآفرین نبود

ای آفتابِ محمل زینب! کسی چو من
از خرمن زیارت تو خوشه‌چین نبود

تقدیر با سر تو مرا همسفر نبود
در این سفر، مقدّر من غیر از این نبود

گر از نگاه گرم تو آتش نمی‌گرفت
در شام و کوفه، خطبهٔ من آتشین نبود

در حیرتم که بی‌تو چرا زنده‌‏ام هنوز
عهدی که با تو بستم از اول، چنین نبود

ده روزهٔ فراق تو عمری به ما گذشت
یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود

شاعر: استاد محمد جواد غفورزاده

______________________________________________

متن شعر اربعین حسینی – مناجات با امام زمان (عج)

هرکجا رفتم شنیدم صحبت جامانده هاست
جای من هم در میان هیئت جامانده هاست

دور هم جمعیم تا ابراز همدردی کنیم
” از حرم جا مانده ای ” هم صحبت جامانده هاست

یک زیارتنامه خواندن ظهر روز اربعین
گوشه ی صحن و سرایت ؛ حسرت جامانده هاست

کربلا روزی هر کس شد گوارای وجود
آرزو ماندن به دل هم قسمت جامانده هاست

در خیالم بارها شش گوشه را بوسیده ام
عشق بازی با تو کار خلوت جامانده هاست

شهر خالی میشد از عشاق تو یادش بخیر
ازدحام شهرمان از کثرت جامانده هاست

گریه شاید درد دوری از تو را تسکین دهد
مثل شمعی سوختیم این عادت جامانده هاست

من یقین دارم به او اجر زیارت می دهند
هرکسی روز جزا در کسوت جامانده هاست

بعد زوار حریمت حالی از ماهم بپرس
نوبتی هم باشد اقا نوبت جامانده هاست

دست مان از پنجره فولاد هم کوتاه شد
این هم آقای غریب از غربت جامانده هاست

تکیه ها را شعبه ای از کربلا خواهیم کرد
تکیه ها چشم انتظار همت جامانده هاست

مادرت حتما به هر جامانده ای سر می زند
این تمام دلخوشی و لذت جامانده هاست

حال و روزم را رقیه خوب می فهمد حسین
حاجت طفل یتیمت حاجت جامانده هاست

” صد پسر در خون بغلطد گم نگردد دختری ”
خواندن از طفل سه ساله سنت جامانده هاست

طفل از روی شتر افتاده را سیلی زدند
از حرم جامانده ای را بی هوا سیلی زدند

شاعر: علیرضا خاکساری

02 دسامبر 21
بدون دیدگاه
2,241
دانلود

اشعار مرثیه امام حسن (ع) ویژه صفر ۱۴۰۰

0
اشعار مرثیه امام حسن (ع)

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

با خوی تو حتی معاند ، دوست گردید
می گفت دستت خیر دارد کم ولی نه

آقای جنت از غریبی ات بگویم
جبرییل بر تو گریه کرد آدم ولی نه

دیوار و درب خانه ات از غصه می سوخت
در خانه همسر داشتی مَحرم ولی نه

جعده نمی دانست ای افتاده در خاک
می سوختی می سوختی از سم ولی نه

تاریخِ زخم جان تو روز دوشنبه است
زهر است آرام دلت، مرهم ولی نه

شاعر: حامد آقایی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

ای کاش بگیرند دو چشمِ پسرش را
تا در دلِ این طشت نبیند جگرش را

بدجور غریبانه نفَس می‌زند آقا
آتش زده با غربت خود دور و برش را

خوب است که آغوش حسین است کنارش
تا که نزد هِی به زمین بال و پرش را

نه اُم‌ِبنین نه که ابالفضل توان داشت
عباس گرفته است کنارش کمرش را

تا خواهرش اینجا نرسیده است بگویید
بر طشت نریزد جگرِ شعله‌ورش را

از زهر نبود اینهمه خونابه که آمد
آن کوچه نشان داد خدایا اثرش را

صد شُکر سرش بر روی دامان حسین است
تا بر روی حجره نکشد باز سرش را

افسوس حسن نیست به گودالِ حسینش
تا شمر نگیرد روی آن سر تبرش را

شاعر: حسن لطفی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

دوباره زد به سرِ عاشقان هوای حسن
نفس ، نفس، نفسِ سینه زن فدای حسن

در این زمانه که هرکس به هر دَری زده است
خوشا به حال کسی که شده گدای حسن

ببین که روی لَبَش لختهْ خون به جای دعاست
نگاه کن که اجابت شده دعای حسن

چقَدْر یاسِ کبود آمده ست دورِ لَبَش
چقَدْر روضه ی زهراست روضه های حسن

میان کوچه ی تاریخ تا ابد پیداست
چه رازهای مگویی ز ردپای حسن

چه دید در دلِ کوچه که بود تا آخر
همیشه بغضِ غریبانه در صدای حسن

برای مادرِ او روضه خوان بخوان از او
دوباره کرده دل اَبری اش هوای حسن

بگو به مادرِ او ما غریب و تنهاییم
غریب ها همه هستند آشنای حسن

بگو دو غم به دلت ماند حضرتِ مادر
کفن برای حسین و حرم برای حسن

ولی مباد که غمگین شوی که ما هستیم
همیشه مست حسین و همیشه پای حسن…

شاعر: محسن کاویانی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

تویی همان که فاطمه به نامت افتخار کرد
همان که لطف و جود را صاحب اعتبار کرد

تو از تبار مرتضی تو از شکوه حیدری
نه از تبار بزدلی که از جمل فرار کرد

هدف یکی ست پس برای حفظ دین مصطفی
همان نمود صلح تو که تیغ ذوالفقار کرد

نه مومنین نه مسلمین تویی معزالانبیاء
به کوری کسیکه فتنه بر شتر سوار کرد

خدا تورا سر مسیر ما یتیم ها گذاشت
خدا به ما چقدر لطف و مهر بیشمار کرد

تو در جواب فتنه ها سکوت کردی و سکوت
ولی غریبی تو را زمانه آشکار کرد

کسی شبیه تو چنین به صبر امتحان نشد
چه ها میان کوچه با تو چرخ روزگار کرد

چه شد که راه خانه را گل رسول گم نمود
چه شد که کار خانه را به فضه واگذار کرد

نوشته اند بعد از آن حسن دگر حسن نشد
که هرچه کرد با تو میخ درب نابکار کرد

برای دفن پیکرت دو تکه تخته جور شد
همان دو تکه تخته را مدینه تیربار کرد

ارث غریبی تو را حسین روی دوش برد
و چرخ روزگار را دوباره داغدار کرد

بمیرم آن دمی که ناگریز رفت و گوشه ای
نشست و بوسه بر گلوی طفل شیرخوار کرد

ادب رضا نمیدهد که شرح روضه وا کنم
که پیش خواهرش چه ها شمر حیا ندار کرد

شاعر: محمود یوسفی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

تویی امیر جمل، وارث رشادت حیدر
لوای صبر و جهادی به روی دوش پیمبر

حسین هست و ابوالفضل هست و قاسم و زینب
تو را امیر مدینه! چه حاجت است به لشکر؟

به هیچ جا نرسیده است آنکه در همه ی عمر
بدون عشق تو خوانده نماز و رفته به منبر

بپای عشق تو آنکس که سر نداده عجب نیست
که با معاویه در پای چند سکه نهد سر

ستون دینی و قرآن ناطقی چه نیازی
به مدرک است؟ بگو مدرک از مباهله بهتر؟

صدای غرش شمشیر در غلاف، گواه است
که صلح سرخ تو با فتح و عزت است برابر

نه جام زهر، که جان تو را گرفت دمی که
شکست پیش نگاه تو گوشواره ی مادر

امام بی حرم! این دل همیشه بوده حریمت
دلی که بوده به نام حسن همیشه معطّر

شاعر: سعید تاج محمدی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

به هجران و به هر تأخیر در دیدار حساسند
پسرها روی مادرهای خود بسیار حساسند

نباید هیچ چشم ناروایی دورشان باشد
به نامحرم، به حتی خندهٔ أغیار حساسند

تب ناموس دارند و رگ غیرت به تن دارند
به فتنه هایِ بین کوچه و بازار حساسند

امان از لحظه ای که چادر مادر شود خاکی
به ضرب تازیانه، حملهٔ مسمار حساسند

به آتش، بغض، درب سوخته، بر طعنه و توهین
به هر چیزی که مادر را دهد آزار حساسند

به پهلوی لگد خورده، به بازوی ورم کرده
به چشمانش که از سیلی ببیند تار حساسند

به آن لحظه که برمیخیزد از بستر! به وقتی که-
-عصای دست مادر میشود دیوار حساسند

از آنکس که جسارت کرده بیزار و غضبناکند
به حالِ زارِ مادر بینهایت بار حساسند

تمام آنچه را گفتم امام مجتبی(ع) دیده ست
پسرها وقت غم-دیدن به هر اقرار حساسند

جوان بود و محاسن شد سفید از آن غم پنهان
از اینجا میشود فهمید بر اسرار حساسند

مغیره(لع) خوب میدانست احوالِ پسرها را
که روی اشک های مادرِ بیمار حساسند!

شاعر: مرضیه عاطفی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

من کرم زاده ام و شهر کرامت وطنم
گرد و خاک ره ارباب کرم خاک تنم
“روزها فکر من اینست و همه شب سخنم”
چه شد از بین همه بنده کوی حسنم

هاتفی گفت اگر گرد رخ او همه اید
چون در این دایره دعوت شده ی فاطمه اید

با وجود تو کسی را هنری نیست که نیست
تو که باشی ز فقیری اثری نیست که نیست
من تو را دارم و دیگر خطری نیست که نیست
و در این چرخ بجز تو خبری نیست که نیست

زندگی را به تمنای تو خوش می دارم
که من از فکر بجز تو بخدا بیزارم

ای که با آمدن توست ، علی بابا شد
و به لبخند تو غم از دل زهرا وا شد
نوبتی باشد اگر نوبت این رسوا شد
که بگویند به لطف تو گدا دارا شد

آبرو یافته از لطف و عطای حسنم
پس عجب نیست بگویم که برای حسنم

همه را باب حیات است حسین بن علی
ناجی وقت ممات است حسین بن علی
که در اوج درجات است حسین بن علی
تا که کشتی نجات است حسین بن علی

بادبان است در این کشتی امداد حسن
نه ؛ بگو آب حسن ،موج حسن ،باد حسن

نیست بالاتر ازین درد در عالم دردی
بین مردان بنشینی و نباشد مردی
و نفهمند تو را صلح چرا می کردی
همه هستند کنارت و تو تنهاگردی

صبر را برده ای از رو و تمامش کردی
کربلا را تو به تدبیر قیامش کردی

چه سکوتیست تو کردی که چنین فریاد است
و به تدبیر تو بنیاد ستم بر باد است
نام تو لرزه ی بر قامت استبداد است
وارث قدرت مولایی تو اولاد است

قاسمت روز دهم یک تنه غوغا می کرد
کربلا مات شد و خیره تماشا می کرد

خیره گشتند و به ماه تو حسد ورزیدند
صد حرامی همه با نیزه گلت را چیدند
گریه می کرد حسین و همگی خندیدند
بعد ازان پای سرش یکسره می نوشیدند

مرگ مشتاقی او دید و بسی کم آورد
عسل روی گلش چهره او هم آورد

جگرت سوخت ، کنارت تو برادر داری
زینب اینجاست غمی نیست تو خواهر داری
گرچه یک خاطره از کوچه و مادر داری
بی وفایی و حسد از بر همسر داری

لیک مهمان سر نیزه نگشته سر تو
میزبان لبه ی تیغ نشد حنجر تو

شاعر: سید حسین میرعمادی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

چشمت به دام انداخته ترفندها را
مست لبت آورده ایی لبخند ها را

وقتی نظر دارد خدا هم بر نگاهت
باید عوض کرد ای صنم سوگندها را

جایی که بزمت هست نامت هست بی شک
باید که دور انداخت از لب قندها را

ما را غلام حلقه بر گوشت نوشتند
دل پشت گوش انداخته پسوندها را

مهر شما ما را به دورت جمع کرده
معنیِ دیگر داده خویشاوندها را

ما صیدِ دستان نمک دار تو هستیم
فارغ نکن از این قفس دربندها را

رویای گنبد در بقیعت کشت ما را
آرام کن با دیدنش اسفندها را

شاعر: حامد آقایی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

باید که غزل هم ثمری داشته باشد
بر حال خرابم اثری داشته باشد

با شعر فقط عرض ادب می کند این دل
بد نیست گدا هم هنری داشته باشد

ای کاش که آقای کریمان دو عالم
بر نوکر خود هم نظری داشته باشد

هرآنکه مشرف به بقیعش شود امشب
از غربت او چشم تری داشته باشد

حتی نگذارند که بر قبر غریبش
صحن و حرم مختصری داشته باشد!!

شاعر: محسن زعفرانیه

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

لبخند میزنی و عسل خلق می شود
از طرز خنده ی تو غزل خلق می‌شود

بر روی دوش ، زلف تو می گردد آبشار
پا میزنی زمین و گسل خلق می شود

از لطف بی حد تو «ابد» خلق گشته و
از خاک پات روز «ازل» خلق می‌شود

فریاد می‌کشی تو که طوفان به پا کنی
تو اخم می کنی و اجل خلق می شود

دور کمر،تو شال خودت را که می‌کشی
انگار حلقه های زحل خلق می‌شود

از ماجرای بخشش تو بر تمام خلق
صد قصه و حدیث و مثل خلق می‌شود

میراث دار حیدر کرار در نبرد!
شمشیر میزنی و جمل خلق می شود

زانو بغل که میکنی از داغ کوچه ها
معنای واقعی بغل خلق میشود

شاعر: محمد کابلی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

زهر..آتش زد روان را سوختم مثلِ قدیم
برده از جانم توان را سوختم مثلِ قدیم

جرعه ای نوشیدم و بدجور افتادم ز پا
از تنم برده امان را سوختم مثلِ قدیم

درد دلهایم همه در سینه ماند و شاکی ام
نیست یارائی بیان را سوختم مثلِ قدیم

چکنم با این شریکِ بی وفا..یارب ببین
همسرِ مهربان را..سوختم مثلِ قدیم

تکه تکه شد جگرهایم میانِ طشت ریخت
چکنم دردِ نهان را سوختم مثلِ قدیم

آخرش راحت شدم از خاطراتِ کوچه ها
می کِشم قدّ ِ کمان را سوختم مثلِ قدیم

کوچه ای بود و به روی مادرم سیلی زدند
دیده ام زخم زبان را سوختم مثلِ قدیم

قاتلانش یک به یک خنده به رویم می زدند
صبر کردم دشمنان را سوختم مثلِ قدیم

ناجی ام شد بهرِ رفتن گرچه پیچیدم به خود
زهر..آتش زد روان را سوختم مثلِ قدیم

شاعر: محسن راحت حق

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

تویی ضریحِ کرامت؛ تمام خلق، دخیل‌اند
اگر کریم تویی؛ حاتمانِ دَهر، بخیل‌اند

غباری از قطراتِ تیمُّمِ تو طهارت
بُحور، پیشِ نَمِ مسحِ پایت آبِ قلیل‌اند

هزار مَن غزل آن‌سو در آسمانِ ترازو
مناقبِ تو در این‌سو بدون وزن، ثقیل‌اند

به کاسه‌ی مَلَکِ رزق، ریختند کمت را
مجاورانِ گدایت به خرجِ خلق، کفیل‌اند

ملقبی به مُعِزُّالْبَشر؛ مُذِلّ شیاطین
همیشه سنگْ‌عیاران کنار قله ذلیل‌اند

میان آن همه سردارهای جنگ‌ندیده
سپاهیان سکوتِ تو جنگجوی اصیل‌اند

نداده‌اند رضایت؛ به حرمتت به نمکدان
چه سنگ‌ها که به آیینه‌‌ات همیشه گُسیل‌اند

شراره‌های دری که تمام عمر، تو را سوخت
قضای آتشِ نمرودها به جانِ خلیل‌اند

گواهِ غربت صدّیقه پیرْموی سرت شد
قصیده‌های سپیدِ تو آیه‌های دلیل‌اند

نمی‌رسد به کفِ پای مقتلت قد شعرم
قلم خمیده؛ رطب‌های روضه‌ات به نخیل‌اند

شاعر: رضا قاسمی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

هی چشم می چرخانی اما گنبدی نیست
گل دسته ای صحن و سرایی مرقدی نیست
از نوحه خوان و خادم و زائر ردی نیست
یک چندم باب الرضا رفت آمدی نیست

زائر ندارد قدر انگشتان یک دست
آقای ما اینگونه تنها و غریب است

خوابیدم و در خواب سقاخانه دیدم
صحن و سرا و گنبدی شاهانه دیدم
دور و برش شمع و گل و پروانه دیدم
برخاستم از خواب یک ویرانه دیدم

ای کاش قبر خاکی اش تعمیر می شد
ای کاش خوابم زودتر تعبیر می شد

ای کاش او هم مرقد و صحن و سرا داشت
ای کاش یک گلدسته و گنبد طلا داشت
ای کاش دنیایی شبیه کربلا داشت
یا لااقل قدری برای گریه جا داشت

ای به فدای غربتش جان و تن من
یک شمع حتی بر مزارش نیست روشن

جانم فدای او که غم بسیار دیده
در کوچه‌ها با مادرش آزار دیده
آثار خون را بر در و دیوار دیده
هی داغ پشت داغ از مسمار دیده

من شک ندارم مجتبی در کوچه جان داد
تا دید مادر پشت در از پای افتاد

جانم به قربانش که غم شد لشکر او
در اوج غربت قاتلش شد همسر او
ای شیعیان شد تیرباران پیکر‌او
من‌ بعد وای از حال زار خواهر او

در زوزه سگ ها صدای شیر گم شد
آنقدر تیر آمد که روی تیر گم شد

اما خدا را شکر این آقا کفن داشت
یک تکه چوب تیر خورده روی تن داشت
هنگام تشییع جنازه یک بدن داشت
یا لااقل هنگام مردن پیرهن داشت

وقتی کفن دور و برش اقوام بودند
در کربلا اما فقط احشام بودند

غصه نخور آقا که غم می بازد آخر
مظلوم بر ظلم و ستم می تازد آخر
دنیا به آل فاطمه می نازد آخر
شیعه برای تو حرم می‌سازد آخر

من شک ندارم مقصد این راه نور است
ای همسفر برخیز ایام ظهور است

شاعر: محمود یوسفی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

پایان ندارد عشق با آغازِ نامت
باران شده مبهوتِ آن لطف مدامت

ای مصحفِ ناطق که جاری در زمینی
ختمی ز قرآن است پایان کلامت

حتما علیکم با خداوند است جایی
که آمده بر صبح دنیا السلامت

دشمن ، جزامی ، سائل و عاشق نوشتند
از سفرهٔ بی منت تو از مرامت

غیر از کبوترهای عاشق ، مطمئنم
هر شب درآمد ، ماه هم از پشت بامت

چشمِ بصیرت دید جنگت فرق دارد
بیرون درآمد صبر از بین نیامت

در روضه های خلوتت حس می کنم که
انگار لشگر داشتن گشته حرامت

سَم از تو جان دزدید سُم جان از برادر
سَم هم شبیه سُم ندارد احترامت

با این تنِ سبزت اگر لبخند داری
حتما رسیده بوی مادر بر مشامت

ای بغض زخمیِ میان کوچه سوگند
که می شود گریه به زهرا التیامت

سیلی به زهرا زد که تو از پابیفتی
فرزند زهرایی و این شد اتهامت

شاعر: حامد آقایی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

هر قدر که می‌خواست گدا، شاه کرم داشت
آن قدر که پیش کرمش، خواسته کم داشت

در خانهٔ او بود که در اوج غریبی
دل‌های غریبان جهان، راه به هم داشت

دلخوش به نفس‌های مسیحایی او بود
شب‌های مدینه که فقط غربت و دم داشت

داغی شده بر سینه غم‌های وسیعش
یک کوچۀ باریک که بیش از همه غم داشت

راحت شد از اندوه جفاکاری یاران
ای کاش که یاری به وفاداری سَم داشت

ای آینه‌ها آینه‌ها! ذکر بگیرید
ای کاش حرم داشت، حرم داشت، حرم داشت…

شاعر: زهرا بشری موحد

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

کنج دنجی در هیاهوی جهان داریم ما
تا میان سینه از مهرت نشان داریم ما

خانه ی ویران دل با مهر تو قیمت گرفت
در خراب آبادمان، گنج نهان داریم ما

ما نمک پرورده ی خوان کریم عالمیم
شامل لطفیم اگر در سفره نان داریم ما

خاک سرد مرده ایم و تشنه ی یک جرعه نور
دست بر دامان لطف آسمان داریم ما

ما کبوترهای قبر خاکی صحن تواییم
کنج ایوان خیالی آشیان داریم ما

تا گذر کرد از مزارت باد صحرا، گریه کرد
چون نسیم از داغ تو اشک روان داریم ما

از غم تشییع سرخت، ذره ذره سوختیم
تا ابد درسینه مان، داغ گران داریم ما

واژه حیران مانده بین مدح و اشک مرثیه
در بهار شوق، اندوه خزان داریم ما

شاعر:سمیه مومنی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

مست از غم توام غم تو فرق می‌کند
محو توام که عالم تو فرق می‌کند

با یک نگاه می‌کشی و زنده می‌کنی
مثل مسیح، نه، دم تو فرق می‌کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی
باید عوض شد آدم تو فرق می‌کند

تنها کمی به من نظر لطف می‌کنی؟
آقای مهربان! کم تو فرق می‌کند

زخمی‌ست در دلم که علاجی نداشته‌ست
جز مرحمت که مرهم تو فرق می‌کند

اشک غمت برای من أحلی من العسل
گفتم برای من غم تو فرق می‌کند

صلح تو روضه است، حماسه‌ست، غربت است
ماهی تو و محرم تو فرق می‌کند

باید خیال کرد تجسم نمود، نه؟
نه، گنبد تو، پرچم تو فرق می‌کند

لختی بخند قافیه‌ام را به هم بریز
آقای من! تبسم تو فرق می‌کند

شاعر: سید محمد رضا شرافت

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

حسن(ع) شدی که گدا فکر آب و نان نکند
به غیر رو نزند…غصه را عیان نکند

حسن(ع) شدی که بدانند خیلِ گمراهان
خدا به عشقِ دعایت عذابشان نکند

کلام نافذ تو، تا که هست؛ این دل من-
-هوای محفلِ عشاق و عارفان نکند

محبتَت پر از اعجاز و مرد شامی را
کسی به جز تو مسلمانِ مهربان نکند

مدام از کرمت میرسد برایش خیر
هر آنکه تکیه به احسانِ این و آن نکند

جزامیان و فقیرانِ دست-خالی را
کسی به جز تو سرِ سفره میهمان نکند

غریب و خسته و بی سرپناه خواهد ماند
کسی که خانهٔ امنِ تو را نشان نکند!

شاعر: مرضیه عاطفی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

سیاست داشت، اما مثل حیدر بود در میدان
که ضرب تیغ میدان می دهد سیّاس را برهان

سراسر عزت و فتح است و باطل کردن نیرنگ
اگر هم بسته باشد مجتبا با دشمنش پیمان

ولایت چیست؟ رختی که فقط بر او برازنده است
خلافت چیست بعد از او؟ به مشتی چارپا پالان

حسن اصل کرامت بود عالم بر درش سائل
حسن عقل مجسم بود عالم بی حسن نادان

حسن تنها نه در منزل اسیر حیله ی زن بود
که بین لشکر خود بود تنها بین نامردان

حسن البته تنها نیست وقتی در کنار او
حسین و زینبش هستند با عباس یک گردان

به بازو حرز حیدر، بر سرش عمامه ی احمد
بروی لب همیشه ذکر مادر داشت تا پایان

بپرس از کوچه ها بعد از علی ابن ابی طالب
کدامین شانه در تاریکی شب می برد انبان؟

کسی که گرد فرشش را تبرک می برد جبریل
نشسته با موالی روی خاک و خورده آب و نان

معزّ المومنین است او بپرس از مردم نجران
کریم اهل بیت است او بپرس از سوره انسان

خوشا بر من که در عالم امامی این چنین دارم
که پشم اُشترش دارد شرافت بر ابوسفیان

شب و روزم به ذکر یا حسین و یا حسن روشن
سر و جانم فدای این دو سید این دو تا سلطان

شاعر: سعید تاج محمدی

___________________________________________________

متن شعر مرثیه امام حسن (ع)

توفیق بده ای پسر ارشدِ زهرا بنویسم
از نام بلندت که شده مامنِ دلها بنویسم…

آقای جوانانِ بهشتی نظری کن به گدایت
رخصت بده ای جنت الاعلای همه تا بنویسم

با این که زیاد است برایم که بگویم زِ مقامت،
این بار غزل گفته ام از عشقِ شما با بنویسم

از بی حرمیِ تو حرم ساخته ام در دلِ زارم
یک یا حسنِ ناب در آن صحنِ معلی بنویسم…

تصویر و صدای تو پیمبر،جبروتت چو علیست
از عشقِ تو تا روحِ کلامم شود احیا بنویسم

بالاست مقامت وَ منم ریز ترین ذره به کویت
با قطره ی اشکم شود آیا زِ تو دریا بنویسم؟

میترسم از این شعر مبادا که شود روضه ی سنگین
ای دل تو بگو ختم شود شعرِ تَرَم یا بنویسم؟

خورشید نخستینِ علی بودی و خاموش،شکستی
دل گفت که از داغِ تو و همسر مولا بنویسم

با یاد مدینه جگرم سوخته و آتش محضم
باید زِ تو و خاطره ی کوچه به ایما بنویسم

ای ماهِ زمین گیرِ خدا گونه الهی که بمیرم
من با چه دلی از غم تو،بی کس وتنها بنویسم؟

در طشت جگر ریخت و از دیده سرشکی زِ غریبی
در محضرت از داغ و غمِ زینب کبری بنویسم…

شاعر: محمد حسن جنتی

شعر مناجات با امام زمان (عج) ویژه محرم ۱۴۰۰

0
شعر مناجات با امام زمان (عج) ویژه محرم 1400

متن شعر مناجات با امام زمان (عج) – کاروان اسرا – اول مجلسی

با غصه های آل عبا گریه می کنی
در اوج روضه های عزا گریه می کنی

ما با گناه اشک تو را در می آوریم
از سوز بی وفایی ما گریه می کنی

ای صاحب عزا، تو به این روضه های ما
می آیی و بدون صدا گریه می کنی

«گاهی نجف، مدینه، گهی کربلا و گاه»
در مشهد امام رضا گریه می کنی

بر کشته ی فتاده به هامونِ کربلا
بر داغ سید الشهدا گریه می کنی

این روزها به حال دل زینب اسیر
در ماجرای شام بلا گریه می کنی

بر رأس های رفته به بالای نیزه ها
با خیزران و طشت طلا گریه می کنی

حالا دوباره چشم تو را خون گرفته است
با غصه های آل عبا گریه می کنی

شاعر: وحید محمدی

اشعار امام حسین (ع) و مناجات با امام حسین (ع) ویژه محرم ۱۴۰۰

13
اشعار امام حسین (ع) - اشعار مناجات با امام حسین (ع)

متن شعر امام حسین (ع)

برای غربت شاه غریب سینه زدم
برای حضرت شیب الخضیب سینه زدم

گریستم همه ی عمر جای یارانش
میان روضه به جای حبیب سینه زدم

عزیز فاطمه گفتند عجیب کشته شدی
که بین روضه برایت عجیب سینه زدم

شنیده ام که سر صبر کشتنت ، حالا
به قتل صبر تو من بی شکیب سینه زدم

به نوحه خوان تو گفتم بگو از آب فرات
همین که گفت شدی بی نصیب سینه زدم

شاعر: امیر فرخنده

__________________________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – مناجات با امام حسین (ع)

اگر سنگِ مسی را کوه زر کردم ضرر کردم
اگر اینگونه خود را معتبر کردم ضرر کردم

من از “اِلّا جمیلا” یی که زینب گفت دانستم
به غیر از پرچمت هر جا نظر کردم ضرر کردم

منم آن تاجرِ یوسف فروشی که نفهمیدم
در این بازار سودی هم اگر کردم ضرر کردم

مرا جز بی قراری در هوای تو ، قراری نیست
بجز خاک تو هر خاکی به سر کردم ، ضرر کردم

برایم دشمنی با دشمنانت منفعت ها داشت
اگر از دوستان تو حذر کردم ، ضرر کردم

لفی خسری که حق گفته بُوَد توصیف حال من
که هر لحظه بدون روضه سر کردم ضرر کردم

به غیر از خاطراتِ راه تو ، ورد زبانم نیست
به غیر از کربلا ، هر جا سفر کردم ضرر کردم

نکیر و منکر از من هر چه پرسیدند یادم رفت
بجز نام تو هر نامی ز بر کردم ضرر کردم

شاعر: عمران بهروج

__________________________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – مناجات با امام حسین (ع)

انگور گریه کرد برایت شراب شد
گلبرگ گریه کرد ز داغت گلاب شد
خاک سیه به شوق لبت آفتاب شد
خورشید زیر پای غلامت تراب شد
.
اصلا تو کیستی که چنین کار می کنی
ما را به دام گریه گرفتار می کنی
.
باران به پای گریه کنانت نمی رسد
دریا به موج سینه زنانت نمی رسد
بیچاره آن گدا که به نانت نمی رسد
کون و مکان به تیر و کمانت نمی رسد
.
تیر غم تو چلّه نشین کمان ما
ای تربت تو کاسه ی شیرین بیان ما
.
از عطر سیب سرخ تو خوش عطر و بو شدم
دنبال باده بودم و صاحب سبو شدم
من زیر دست و بال خودت زیر و رو شدم
دور و بر تو گشتم و با آبرو شدم
.
داری برای من پدری می کنی حسین
کِی سوی این گدا نظری می کنی حسین
.
من پای بیرق تو خودم را شناختم
من با برادر تو کرم را شناختم
من اربعین مسیر حرم را شناختم
از لحظه ای که من پدرم را شناختم
.
گفتش پسر به سینه بزن از غم حسین
کاری بکن برای غم و ماتم حسین
.
اما حلال کن که به کارت نیامدم
آخر به کار ایل و تبارت نیامدم
با پای دل به سمت مزارت نیامدم
با مادرم اگر به زیارت نیامدم
.
اما دلم همیشه برای تو می تپید
قلبم به عشق کرببلای تو می تپید
.
بیرون مکن مرا که گرفتار می شوم
بیرون کنی به فاطمه بیکار می شوم
دیوارم و سر خودم آوار می شوم
من با اصول عشق تو دین دار می شوم
.
تا اربعین مرا تحمّل بکن حسین
خرج مرا دوباره تقبّل بکن حسین
.
شاید میان صحن تو من هم عوض شدم
من پای روضه های تو کم کم عوض شدم
با گریه زیر سایه ی پرچم عوض شدم
با روضه ی لهوف و مقرّم عوض شدم
.
صلّی علیک زینب تو می کشد مرا
این روضه های هر شب تو می کشد مرا
.
ای کشته ی حسادت دنیا حسین من
ای تشنه مانده در لب دریا حسین من
مانده تن تو گوشه ی صحرا حسین من
آتش گرفت خیمه ی زن ها ، حسین من
.
کم دست و پا بزن که صدایت نمی رسد
دست کسی به خاک عبایت نمی رسد

شاعر: محمد صادق باقی زاده

__________________________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – مناجات با امام حسین (ع)

من ضرر کردم و تو معتمد بازاری
بار ما را نخریدند…تو برمیداری؟!
.
مثل طفلی که زمین خورده دویدم سویت
آمدم گریه کنم، حوصله ام را داری؟
.
داغ یک بوسه دو سال است به جانم مانده
به همین گریه مگر تازه کنم دیداری
.
پدرم گریه کنت بوده و آقا! من هم
به جز از گریه برای تو ندارم کاری
.
کربلایم ببری یا نبری خود دانی
بند قلاده ما را به کسی نسپاری!
.
غزلم در حد یک شاعر درباری نیست
بنویسید مرا گریه کن درباری!

شاعر: رضا وکیل آذر

__________________________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – مناجات با امام حسین (ع)

شهر باید به نفس تنگی اش عادت بکند
روضه ها کم شده باید که وصیت بکند

روضه اکسیژن این شهر پر از بیماری ست
از چه بیچاره از این معجزه غفلت بکند

غفلت از عشق به این روز در آورد تو را
کاش ای شهر تو را عشق هدایت بکند

پرچم روضه که از سر درِ کوچه برود
عوضش درد به هر خانه سرایت بکند

یادمان رفت خداوند دعای ما را
به گل روی حسین است، اجابت بکند
***
کربلا موج خروشان عزاداران و…
مشهد اما به همین وضع قناعت بکند

معرفت را چه کسی غیر “طویرج” فهمید
آنکه با جان و دل از دوست حمایت بکند

عاشق آن است که چون میثم تمار علی
زندگی اش همه را خرج ولایت بکند

شاعر: حسن کردی

__________________________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – مناجات با امام حسین (ع)

در حریمت بغض هایِ آسمان پایان گرفت
باد تا پیچید دور پرچمت، باران گرفت

در ضریحت کلّ حاجات جهان شد مستجاب
غیرممکن ها از اینجا رخصتِ امکان گرفت

جرعه جرعه غصه خورد و تا ابد خیری ندید
هر که غیر از دستِ تو از جای دیگر نان گرفت

آرزوی کربلایت داشت و شبهای قدر
سائل آمد با چه حالی بر سرش قرآن گرفت

هر کسی شد گوشه-گیرِ کعبهٔ شش گوشه ات
بی سر و سامان رسید از تو سر و سامان گرفت

رفته بود از حال، عیسیٰ لحظهٔ اذن دخول
تربتت را بو کشید و زیر ایوان جان گرفت

نوح، کشتیِ نجاتت را تمنّا کرد… تا؛
بادبانِ کشتی اش را حملهٔ طوفان گرفت

خضر چای روضه ات را خورد و مجنونِ تو شد
پس به عشق روضه هایت عمرِ جاویدان گرفت

عارفی از تربتت با اشک، معجون ساخت و
دردمند آمد کمی خورد و از آن درمان گرفت!

شاعر: مرضیه عاطفی

02 دسامبر 21
بدون دیدگاه
14,719
دانلود

اشعار ایام اسارت آل الله و مصائب شام ویژه محرم ۱۴۰۰

4
اشعار ایام اسارت آل الله و مصائب شام ویژه محرم 1400

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

با سری بر نی، دلی پُر خون، سفر آغاز شد
این سفر با کوله‌باری مختصر آغاز شد

کربلا اما برای زینب از این پیش‌تر
از شکاف فرق خونین پدر آغاز شد

کربلا شاید که با تیری به تابوت حسن
کربلا شاید که با خون جگر آغاز شد

خیمه‌ای که سوخت، زینب را به حیرت وا نداشت
کربلا از شعله‌های پشت در آغاز شد

کربلا را دیده‌ای از چشم زینب؟ معجزه‌ست!
وَه! چه اعجازی که با شقّ‌القمر آغاز شد

اربعین، زینب مجال گریه بر این داغ یافت
پس محرم تازه در ماه صفر آغاز شد

کربلا با داغ هفتاد و دو تَن پایان گرفت
کربلای دیگری با یک نفر آغاز شد…

شاعر: محمد حسین ملکیان

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

بیش از ستاره زخم و ، فلک در نظاره بود
دامان آسمان ز غمش پر ستاره بود

لازم نبود آتش سوزان به خیمه ها
دشتی ز سوز سینه زینب شراره بود

می خواست تا ببوسد و برگیردش زخاک
قرآن او ، ورق ورق و پاره پاره بود

یک خیمه نیم سوخته ، شد جای صد اسیر
چیزی که ره نداشت درآن خیمه ، چاره بود

در زیر پای اسب ، دو کودک ز دست رفت
چون کودکان پیاده و دشمن سواره بود

آزاد گشت آب ، ولیکن هزار حیف !
شد شیردار مادر و ، بی شیرخواره بود

چشمی – برآنچه رفت به غارت – نداشت کس
اما دل رباب – پی گاهواره بود

یک طفل با فرات ، کمی حرف زد ولی
نشنید کس ، که حرف زدن با اشاره بود

یک رخ نمانده بود که سیلی نخورده بود
در پشت ابر ، چهره ی هر ماهپاره بود

از دست ها مپرس که با گوش ها چه کرد
از گوش ها بپرس که بی گوشواره بود

شاعر: استاد علی انسانی

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

زمین کربلا تب دارد آیا، یا تو تب داری؟
دل زینب فدایت پا برون از خیمه نگذاری

بخوان در نیمه‌شب‌هایم «الهی لا تؤدّبنی»
بگو صد بار دیگر «ربِّ خلِّصنا من النارِ»

غل و زنجیر بر گردن چهل منزل بیا با من
که فردا باز فردا یوسف تنهای بازاری

تو تبدار اباالفضلی که سقا بود و عطشان بود
تو بیمار حسینی؛ راست می‌گویند بیماری

تو را هر روز عاشوراست… یا سبوحُ یا قدّوس
ملائک بر سر سجاده‌ات جمعند بسیاری…

شاعر: مهدی جهاندار

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

این ماه کیست همسفر کاروان شده؟
دنبال آفتاب قیامت روان شده

یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش
یک دم نشسته منتظر کودکان شده

یک جا ز پیر کوفه شنیده‌ست ناسزا
یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده

هم شاهد غروب گل ارغوان به خون
هم راوی حدیث لب خیزران شده

با پای خسته راه‌بر خلق آمده
با دست بسته کارگشای جهان شده

ای دیده داغ کودک شش ماهه تا به پیر
آه ای بهار تا گل آخر خزان شده

بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو
تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده

از بس گریسته‌ست چنان شمع در سجود
از خلق، آفتاب مزارش نهان شده

شاعر: محمد سعید میرزایی

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

در آن نگاه عطش‌دیده روضه جریان داشت
تمام عمر اگر گریه گریه باران داشت

گرفت جان تو را ذره ذره عاشورا
که لحظه لحظۀ آن روز در دلت جان داشت

چه سنگ‌ها سرت از دست نانجیبان خورد
چه زخم‌ها دلت از شام نامسلمان داشت

اسیر بودی و از خطبۀ تو می‌ترسید
به روشنای کلامت یزید اذعان داشت

و بر امامت تو سنگ هم شهادت داد
به قبله بودن تو کعبه نیز ایمان داشت…

تو را زمانه نفهمید و خواند بیمارت
و پشت این کلمه عجز خویش پنهان داشت

شاعر: حسین عباسپور

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

دید با چشم خود چهل منزل
اشکِ پنهانِ چشم زینب(س) را
کاروانی که با خودش می برد
تشنگی را و خشکیِ لب را

دست و پاها اسیر سلسله بود
شمرِ ملعون امیرِ قافله بود
یک علی(ع) مانده بود غرق غضب!
چه کند غیرتِ لبالب را؟!

بچّه ها خسته، پابرهنه، نحیف!
زخم شد دستهای کوچکشان
بسکه بر خارها زمین خوردند
گریه کردند تا سحر شب را

روی هر نیزه یک سرِ مظلوم
قاتل جانِ کاروان می شد
تا که با خود تکان تکان میداد
باد موهای نامرتّب را

ناقه ها در کمالِ عریانی
بی کجاوه بدون محمل بود
ساربان ها مقابل نیزه
آب دادند هر چه مرکب را

خسته از راه آمدند امّا
دورشان ازدحام و هلهله بود
همۂ شهر را خبر کردند
تا تماشا کنند زینب(س) را!

شاعر: مرضیه عاطفی

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

آتش کشیده هستی و دار و ندارت را
یک نصف روز تلخ ،کل روزگارت را

در خیمه ها دیدی چگونه شعله می سوزاند
قلب تو را، جان تورا ، باغ و بهارت را

در کوچه اطفال گریزان را که میبینی
با گریه می گویی دوباره (…بالفرار)ت را

نوزادی آوردند در گوشش اذان گفتی
نوزاد…اصغر…گریه…می دزدد قرارت را

مثل علی بودی و جنگیدی ، چهل منزل
بیرون کشیدی خطبه‌های ذوالفقارت را

از کوفیان میخواستی که:(فحش نه!زن هست!)
اما برآورده نکردند انتظارت را

شاعر: محمد کابلی

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

قافله را تا زدند بانگ رحیلا ولوله‌ای شد که یا حسین دخیلا

قافله می‌رفت بی‌حسین ولیکن
دشمن او تا همیشه خوار و ذلیلا

بر سرِ نی‌ها “سری به نیزه بلند است”
سر چه سری، وَه چه با شکوه و جلیلا

خواهر غمدیده رو به سوی برادر
گفت که یارانمان کمند، قلیلا

ناله‌ی قرآن ز روی نیزه برآمد
گفت که خواهر: معَ الرسول ِ سَبیلا

خواهر من! بعد من غریب نمانی
عشق تو سجّاد، فاتّخِذهُ وَکیلا

گفت: هوا گرم و راه شام زیاد است
گفت: لک فِی النّهارِ سبحَ طویلا

گفت: که شب را کجا بدون تو باشم
گفت: قُم الیل را، وَ أقوَمُ قیلا

گفت: که بی تو چگونه خطبه بخوانم
گفت: سنُلقی علیک قولَ ثقیلا

گفت: که از گوشه‌ی خرابه چه‌گویی
گفت: بهشت است، جَنّةً وَ نخیلا

گفت: که با زخم تازیانه چه سازم
گفت: صبوری کنید، صبرَ جَمیلا

گفت حسینش که من شهید تو هستم
گفت: خدا شاءَ أن یَراک قتیلا

شاعر: مهدی جهاندار

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

رفتن برای تو شد و ماندن برای من
بالای نی برای تو ، شیون برای من

هجده سر بریده از الان مال تو
هشتاد و چار دخترک و زن برای من

باران سنگ کاش نیاید به سوی تو
یک شهر تازیانهٔ دشمن برای من

خاکستر از حوالیِ روی تو دور باد
افتاد اگر که شعله به خرمن برای من

من قول داده ام بروم هر کجا تویی
در ماتمِ فراق تو مردن برای من

بر من بتاب ، نور دل دیده ام حسین
با نایِ بوتراب شکفتن برای من

شاعر: حامد آقایی

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

روضه برپا بود هر جا آب بود
روضه هایش ذکر بابا آب بود
مقتل جانسوز آقا آب بود:
تشنه لب بود آه اما آب بود

روضه خوانش گاه ظرفی آب شد
گاه گاهی روضه خوان قصاب شد

ماجرای آب آبش کرده بود
غصه ی ارباب آبش کرده بود
مادری بی تاب آبش کرده بود
دختری بی خواب آبش کرده بود

یا خودش بارید دائم یا رباب
روضه می خواندند هر دم با رباب

پیکری را بر زمین پامال دید
شمر را در گودی گودال دید
عمه را بالای تل بی حال دید
لشکری را در پی خلخال دید

هجمه ی شمشیرها یادش نرفت
سنگ ها و تیرها یادش نرفت

هم به تن رخت اسارت دیده بود
خیمه را در وقت غارت دیده بود
از سنان خیلی جسارت دیده بود
از حرامی ها شرارت دیده بود

آتش بی داد دنیا را گرفت
شمر آمد راه زن ها را گرفت

عمه را با دست بسته می زدند
با همان نیزه شکسته می زدند
بچه ها را دسته دسته می زدند
می شدند آنقدر خسته… می زدند

تازیانه جای طفلان خورده بود
زین جهت خیلی به زینب برده بود

با تنش زنجیرها درگیر بود
در غل و زنجیر امّا شیر بود
از نگاه حرمله دلگیر بود
اوجوان بود آه امّا پیر بود

ماجرای شام پشتش را شکست
غصه های شام پشتش را شکست

کوچه های شام پیرش کرده بود
شهر و بار عام پیرش کرده بود
سنگ روی بام پیرش کرده بود
طعنه و دشنام پیرش کرده بود

بی هوا عمامه اش آتش گرفت
مثل زهرا جامه اش آتش گرفت

درد و رنج و غصه ی بسیار دید
از زبان شامیان آزار دید
خواهرانش را سر بازار دید
عمه را در معرض انظار دید

بزم مِی بود و سر و طشتی طلا
خیزران بود و عزیز مصطفی

نیزه بازی با سرش هم جای خود
بوریا و پیکرش هم جای خود
دست بی انگشترش هم جای خود
ماجرای خواهرش هم جای خود

خاک را همسایه ی افلاک کرد
خواهرش را در خرابه خاک کرد

شاعر: وحید محمدی

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

سپردمت به غم و اشک و درد و آه حسین
سپردمت به غروب و به قتلگاه حسین

سپردمت به دلِ مادرم خداحافظ
سپردمت به شب و نورِ ماه حسین

سپردمت به کمان‌ها به تیر‌های شکسته
به جایِ سوخته‌ی خیمه‌گاه حسین

سپردمت به فراق و سپردیَم به فراق
به گریه‌های یتیمانِ بی پناه حسین

سپردمت به علمدارِ علقمه رفتم
سپردیَم به هزاران نگاه حسین

به خیزران سنان و به تازیانه‌ی شمر
سپردیَم به مغیلانِ راه حسین

نشته خاک غمت بر سرم خداحافظ
بخواب ای پسرِ مادرم خدا‌حافظ

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

پشتِ دروازه رسیدم حالتم تغییر کرد
کوفه بود و بی وفایی،غربتم تغییر کرد

روزگاری ..بینِ کوفه آبرویی داشتم..
از نگاهِ مردمانش‌‌..عزّتم تغییر کرد

خطبه ای خواندم فصیح و با صلابت چون علی
لحنِ من انگار که در صحبتم تغییر کرد

زیر و رو کردم تمامِ قلب ها را با سخن
این چنین شد که تمامِ هیبتم تغییر کرد

ناگهان خولی سرِ پاک حسین بر نیزه زد
چوبه ی محمل زدم سر،صورتم تغییر کرد

می زدم از دل نوا..آخر هلالِ یک شبه
یک دو روزی می شود که عادتم تغییر کرد

آیه ای قرآن بخوان تا که جلا گیرد دلم
در غیابِ تو ..ولیکن همّتم تغییر کرد

تا نَفَس دارم حمایت می کنم از مکتبت
کاش می دیدی چگونه شوکتم تغییر کرد

شاعر: محسن راحت حق

________________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

داخلِ زندانِ کوفه ..یک نوایی داشتم
بهرِ روضه زیرِ لب،یک ته صدایی داشتم

روضه خوان من بودم و روضه..غروبِ کربلا
بهرِ گریه بی امان حال و هوایی داشتم

امّ کلثوم و ربابه..مستمع های من اند
روضه..کوچک بود و من رزقِ بُکایی داشتم

روضه ی درگوشی از آنجا شروع شد جانِ من
در دلِ محبس عجب بزمِ عزایی داشتم

تا که گفتم تشنه لب..لطمه به صورتها زدند
بینِ تاریکیِ زندان‌‌..کربلایی داشتم

دخترانش هم شدند از مستمع های عزا
در هیاهو..حس و حالِ آشنایی داشتم

یک ندا آمد:غریبِ تشنه ی مادر حسین
بینِ این روضه..غمِ خیرالنسایی داشتم

بر سر و سینه زدم ،مدهوش افتادم زمین
آخر..اندوهِ ذبیح بالفقایی ..داشتم

کاش می مُردم میانِ روضه های قتلگاه
در میانِ روضه اش حسّ ِ خدایی داشتم

شاعر: محسن راحت حق

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

زینب و کوچه و بازار ، امان از کوفه
بین جمعیت و انظار ، امان از کوفه

حجة بن الحسن آقا دمِ دروازه ببین
عمه ات گشت گرفتار ، امان از کوفه

حرمله گشته عنان گیر و نگهبان خولی
شمر هم قافله سالار ، امان از کوفه

سنگهایی که ز گودال زیاد آمده بود
خورد او از در و دیوار ، امان از کوفه

آبروریزی این شهر کم از شام نبود
کم ندید از همه آزار ، امان از کوفه

آبرو داشت در این شهر به این روز افتاد
دختر حیدر کرار ، امان از کوفه

نشنود کاش پیمبر ، صدقه میدادند
همه بر عترت اطهار ، امان از کوفه

وسط خطبه او همهمه در شهر افتاد
دید بر نیزه سرِ یار ، امان از کوفه

چه سری خونی و خاکستری و خاک آلود
وای از لحظه دیدار ، امان از کوفه

تا رسید امّ حبیبه زخجالت شد آب
هیچ عزیزی نشود خار ، امان از کوفه

زینبِ پرده نشین حبس نشین شد آخر
داد از کوفیِ بی عار ، امان از کوفه

سختی حبس به دیده نشدن می‌ارزید
سخت تر مجلس اغیار ، امان از کوفه

وامصیبت ، (دَخَلَت زینب علی اِبنِ زیاد)
پس کجا بود علمدار ، امان از کوفه

طعنه ها بود که بر اشک دو عینش میزد
با عصا بر لب و دندان حسینش میزد

شاعر: عبدالحسین میرزایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

برات بیقرارم عزیزم حسین(ع)

به داغت دچارم عزیزم حسین(ع)

توو خوابم نمی دیدم این روز و که
نباشی کنارم عزیزم حسین(ع)

خزونی شدم، قد کمونی شدم
تو بودی بهارم عزیزم حسین(ع)

یه خلوت میخوام که بشینم فقط
برات خون ببارم عزیزم حسین(ع)

بدونِ تو زندونه دنیا برام
دلِ خوش ندارم عزیزم حسین(ع)

واسه خشکیِ حنجرت توو گلوم
چقد بغض دارم عزیزم حسین(ع)

تموم شد روزایِ خوش ِ خواهرت
شبه روزگارم عزیزم حسین(ع)

سرت رویِ نیزه ست و دیگه کجا-
-سرم رو بذارم عزیزم حسین(ع)؟!

کجایی ببینی میخنده سنان(لع)
به این حال زارم عزیزم حسین(ع)

به موهای غرقِ به خونت قسم
گره خورده کارم عزیزم حسین(ع)!

شاعر: مرضیه عاطفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

هفت روز است بی تو گریانم
هفت روز است که پریشانم
هفت روز است که پدر جانم
بی تو آواره بیابانم

خوب شد رفتی و ندیدی که
دخترت بین کوچه ها گم بود
خوب شد رفتی و ندیدی که
عمه این هفته بین مردم بود

هفته نه هفت سال بی پدری
هفته نه هفت سال خونجگری
هفته ای که هزار سال گذشت
بین بازار ها به دربه دری

هفت شب بوسه ام ندادی تو
تن به سم ستور دادی تو
ای سر غرق خون لب پر خون
چقدر از سرم زیادی تو

شاعر: امیر فرخنده

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ، دروازه کوفه

زلف دیوانگی ام باز پریشان شده است
روضه خوان از خبر آینه، حیران شده است

روضه خوان مانده که با معجر زینب چه کند
گویی از آخر این روضه پشیمان شده است

روضه خوان دم نزد اما همگان میدانند
ماه از حادثۀ کوفه، هراسان شده است

مستمع حوصله ی صبرندارد دیگر
بعد از این صاعقه ها نوبت باران شده است

روضه خوان لال شد و مستمع، آهسته گریست
فهم این روضه برای همه آسان شده است

چند سال است که درگیر همین بیدلی ام
“آتش و آب بهم دست و گریبان شده است”

شاه عریان به صلیب است و مسیحا درعرش
ارمنی در عجب از کار مسلمان شده است

روضه ی کوفه نخوانید مگر نیمه ی شب
این تنوری ست که گرم از سر مهمان شده است

شاعر: احمد بابایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

اینجا بریدنِ سر مظلوم عزت است
نایاب بین مردمِ این شهر غیرت است

بهر نگه به قافله ی بی پناه تو
دروازه ی ورودی کوفه قیامت است

اینجا میان این همه نامحرمانِ پست
یک تکه پاره پاره ی معجر غنیمت است

باران سنگ وهلهله یک سو ولی «حسین»
سوزان تر از تمامی اینها اهانت است

خرما و نان برای رقیه می آورند
اینجا چقدر بودنِ عباس نعمت است

فهمیدم از جسارت بر نام مادرم
بالاترین عداوت شان با سیادت است

شاعر: سید حسین میرعمادی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

من زینب غم‌پرورم اُمّ‌ حبیبه
ببین چه آمد بر سرم اُمّ‌ حبیبه

حق داشتی نشناختی که زینبم من
شد پیر بانوی حرم اُمّ‌ حبیبه

باور نمیکردی ببینی بی حسینم
من‌ هم نمیشد باورم اُمّ‌ حبیبه

این سر که بر نی میکند قرآن تلاوت
باشد سر برادرم اُمّ‌ حبیبه

در کربلا لب تشنه او را سر بریدند
در پیش چشمان ترم اُمّ‌ حبیبه

هجده عزیزم را به خاک و خون کشیدند
از اصغرم تا اکبرم اُمّ‌ حبیبه

بگو به اینها صدقه بر ما حرام است
من دختر پیغمبرم اُمّ‌ حبیبه

امروزِ زینب را نبین من روزگاری
بودم در اینجا محترم اُمّ‌ حبیبه

پرده نشین کوفه بودم من که حالا
در کوچه ها دربه درم اُمّ‌ حبیبه

یادت می آید موی ما را شانه میزد
پهلو شکسته مادرم اُمّ‌ حبیبه

یادت می آید در مدینه با تو گفتم
هستی تو مثل خواهرم اُمّ‌ حبیبه

سر بسته میگویم برایم خواهری کن
فکری برای معجرم اُمّ‌ حبیبه

شاعر: عبدالحسین میرزایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

سفر آغاز شد دریا دلی قصد سخن دارد

رسول عشق در زنجیر فکر پر زدن دارد
اگر چه شاهدی دارد که جسمی بی کفن دارد
برای چشم عالم یوسف او پیرهن دارد
سرودن می شود آغاز بانو شور می خواند
زنی این داستان را با صدای نور می خواند

چه بسم الله زیبایی نشانده بانویش برلب
نمی افتد مسلم با چنین عشقی ز تاب و تب
کند روز بداندیشان شهرآشوب را چون شب
قیامت می کند در کوفه و شام بلا زینب
نگاهش می رود سمت حسین و می کند اعجاز
همین جا خطبه خوانی های بانو می شود آغاز

منم زینب، حسین من، اسیر عشق شیرینیت
تمام هستی ام باشد بلاگردان آیینت
گذشتم از سر دنیا برای حرمت دینت
دعایم کن، بمانم در مسیرت، مرغ آمینت
چه کردی با دلم دستت، یداللهی تر از موسی
به اعجاز تو زینب مانده در این دشت، روی پا

شهادت را علم کردی. اسیران را علمدارم
برای لحظه ای این پرچمت را بسته نگذارم
خدا قسمت کند، درد و بلایت را خریدارم
به آب دیده، گرد از چهره آن ماه بردارم
مهیایم نمودی، می روم پیغمبرت باشم
هماوازی هماهنگ و هوادار سرت باشم

خیالت راحت این پرچم ز دوش من نمی افتد
بدان با اربعینت هم خروش من نمی افتد
پیام روشنت، هرگز، ز گوش من نمی افتد
حسینم واحسینم از سروش می نمی افتد
بمان، ای سایه ی بر سر، کنار زینبت دائم
که من دشمن شکن باشم، به هر شهری شوم عازم

منم زینب، تو می دانی؛ دلی پیغمبری دارم
به وقت خطبه خوانی من بیان حیدری دارم
پی احقاق حقت نطق های مادری دارم
خوشم که با سرت در پیش رویم دلبری دارم
می افتم از نفس اما نمی افتم ز پا هرگز
نباشم روی گردان از تو و حسن القضا هرگز

برای بعد از این تدوین کنم دیوان خونت را
به عالم می دهم با خطبه ها درس جنونت را
سرپا می کنم این خیمه های سرنگونت را
مفسر می شوم انا الیه الراجعونت را
من از شور اباالفضلی پرم لبریز احساسم
مطیع امر تو، جان برادر، مثل عباسم

خداحافظ برادر، در مکنون خدا در خون
دل لیلایی ام گردیده دور قامتت مجنون
به من پیغمبری دادی برادر از توام ممنون
تمام خطبه هایم نیز باشد با همین مضمون
حسینی آمدم رفتم حسینی از سر کویت
مرا آزاد می بینی میان بند گیسویت

تمام آبرویم را برایت خرج خواهم کرد
اگر جانی بماند پا به پایت خرج خواهم کرد
قنوتم را برای کربلایت خرج خواهم کرد
دلم را در میان روضه هایت خرج خواهم کرد
برادر، هیچ کوتاهی ز زینب سر نخواهد زد
اگر صبری بماند، او به محمل سر نخواهد زد

مرا آیینه باران در مسیرت کرده ای جاری
به دستم داده ای یک کهکشان خورشید بیداری
نمودی از تمام رازهایت پرده برداری
خبردارم که از فردای زیبایی خبر داری
چه با دل های عالم می کنی، فردا و فرداها
دل و دین می بری از آسمان و دشت و دریاها

دمشقی را پس از مشق سکوت آزاد می سازم
تمام شهر را لبریز از فریاد می سازم
شب این شام را ویرانه از بنیاد می سازم
پس از این هر دل آماده را آباد می سازم
دفاع از حرم را با جوانان می کنم تصویر
کجا خواب حرامی در حرم ها می شود تعبیر

حسینی های بعد از این، مکرر عشق می ورزند
اذان گویت شوند و مثل اکبر عشق می ورزند
به یاد کربلا سنگر به سنگر عشق می ورزند
سری دارند و در راه تو بی سر عشق می ورزند
همین عاشق ترین ها قاسمت را مقتدا گیرند
به سمت کربلایت با نماز عشق می میرند

پس از این کربلا، کرب و بلاها شکل می گیرند
چه عابس ها که با احساس در این راه می میرند
اسیری هم که باشد مثل ما شیری به زنجیرند
مسلح با سلاح نور و با آهنگ تکبیرند
مسلم شور عاشورایی ات پایندگی دارد
محرم بیش از این ها بعد از این بالندگی دارد

زمان روضه خوانی شد، شدم کرب و بلایی تر
فراز ناقه، بی هودج، نشستم بر روی منبر
تویی امن یجیب من که با عشقت شدم مضطر
نما تایید خواهر را بر اوج نیزه ها با سر
به چوب خیزران دادی لبت ای آیه الکرسی
مدام از روی نی از خواهرت احوال می پرسی

خدا قوت برادر پای بند من شدی در راه
هلال من چه می بینم به روی چهره ات ای ماه
نمی سازی چرا ما را از آن راز تنور آگاه
چه صبری داده ای بر زینب دل خسته یا الله
به شاعر می شود لطفی کنی تا زائرت باشد
اگر برگشت، برگردد و بهتر شاعرت باشد

شاعر: سید علی میری

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

عشق تو شد حاصلِ سرمایه ها
طفل دبستانِ تو عرفان شده
دور تو گشتند همه آیه ها
عاشقِ تفسیرِ تو قران شده

هست میانِ تو و حق رابطه
فاطمه(س) از شأن تو دارد خبر
زینبی(س) و جاذبه و ‌دافعه
ارث رسیده ست به تو از پدر

حجب و ‌حیایت شده ورد زبان
چادر تو داده به شب اعتبار
زینت بابایی و ‌برّنده تر-
لحن تو از صاعقهٔ ذوٱلفقار

غیرت و حقّانیتِ مرتضیٰ
با تو دلیرانه تسلسل گرفت
معنیِ کرّاری و از قدرتِ
خطبهٔ تو کوفه تزلزل گرفت

دختر جنگاورِ خیبرگشا
خواهرِ مظلومهٔ نِعم ٱلامیر
هست قیام ِ ‌تو پس از کربلا
حاصل و دنبالهٔ روز غدیر

سجده به درگاهِ تو آورده کوه
پیشِ تو دیده ست خودش را ذلیل
خطبهٔ تو داد به «توحید»، روح
شاهدِ آن؛ جملهٔ «إلا ٱلجمیل»!

شاعر: مرضیه عاطفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

سردار سر سپرده سرگشته زینب است
سر بر سریر شاه سر، افکنده زینب است

بر دفتری که نام شهیدان غزل شود
اول سروده بر سر دیباچه زینب است

بر سرسرای ظلمت و جهل یزیدیان
تنهاترین ستاره رخشنده زینب است

زیبنده بر کلام خدا چون علی بود
آن کس که بر علی شده زیبنده زینب است

از بین قتلگه چو صدا می زند حسین
جان بر لبان و از نفس افتاده زینب است

شمع وجود و گرمی جانش برادر است
گردان به دور شمع چو پروانه،زینب است

در محفل شبانه بت ها، تبر به دوش
ویرانگر دلاور بت خانه زینب است

زینب چنان شده ست چو شاه سخنواران
جای شراب و می که به پیمانه زینب است

زیبا بود هر آنچه ببیند در این مسیر
افسون گر سرادق افسانه زینب است

چون رسم مادرم به شب آهسته گریه کن
سنگ صبور ناله ویرانه زینب است

“هر گز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق”
نام شفا دهنده دلمرده زینب است

از دست نرفته هستی این کاروان هنوز
بر جای مانده، گوهر ارزنده زینب است

در تند باد ریشه کن دشت کربلا
سروی که مانده راست و نشکسته زینب است

از هر طرف چو بشنوی اید صدا به گوش
ذکر لب سران به سرنیزه زینب است

در نینوای پر شده از نای و ناله ها
نجوای مادرانه ای بشنوده زینب است

از سمت علقمه چو که ادرک اخا شنید
خواهر برای آن شه مه پاره زینب است

تن زیر خاک و سر به سر نی سوار شد
هم بر زمین و هم به نی، دلبسته زینب است

در موسم شکفتن این لاله های سرخ
مضمون اولین شعر عیدانه زینب است

شاعر: مهدی رجبی کاشانی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام ، دروازه کوفه و کاروان اسرا

آبروی نوکران هم از نگاه زینب است
نور اگر داریم در دل از پگاه زینب است

پارکابش ، پاسبانش اکبر لیلاست و
حضرت عباس هم میر سپاه زینب است

هر که می گردد حسینی زینبی هم می شود
سوز هر سینه فقط از سوز آه زینب است

در دلش دارد هزار و نهصد و پنجاه زخم
قتلگاه شاه عریان ، قتلگاه زینب است

قول داد و از حسینش یک قدم دوری نکرد
کربلا تا شام چل منزل گواه زینب است

بی جهت در مصر و در سوریه دنبالش نگرد
کربلا ، قطع یقین آرامگاه زینب است

شاعر: حامد آقایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام ، دروازه کوفه و کاروان اسرا

یه جای سالم تو تنت نمونده
به قدر یک نگینه انگشتری
قافله سالار روی نیزه ها
بگو منو داداش کجا میبری

غنچه ما رو با سه شعبه چیدن
به روی نیزه ها شکوفه بردن
باب الحوائجای این عالمو
با دست بست سوی کوفه بردن

تن تو روی خاک گرم صحرا
منو با یک قلب کباب می‌برن
من سند آیه تطهیر مو
من و سوی بزم شراب میبرن

پرده نشین خیمه ی عفاف و
میون محملی بی پرده بردن
روم نمیشه بگم که کاروانو
انگاری که به حرمله سپردن

نجف کجاست می خوام شکایت کنم
به روی چادرم که پا میذارن
حرمت ما رو توی کوفه کشتن
که نون و خرما صدقه میارن

علی رو باز تو کوفه زنده کردم
نهج البلاغه است روی لبهای من
تو رو قسم میدم به مادرم که
از روی نی با دخترت حرف بزن

سرت اگرچه غرق خاک و خونه
رو نیزه ها آیه نور شدی تو
شکسته شیشه غرور زینب
چرا که مهمون تنور شدی تو

شاعر: محسن حنیفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام ، دروازه کوفه و کاروان اسرا

نشسته مادری و دست بر کمر دارد
کمک کنید در از این تنور بردارد

هنوز آه کشیدن برایِ او سخت است
هنوز پهلویِ او دردِ مختصر دارد

چکید اشکی و آمد صدایی و فهمید
تنورِ سرد کمی خاکِ شعله‌ور دارد

کشید شانه‌ای و گفت شانه هم مادر
برای زُلفِ گره خورده دردسر دارد

تو را به معجرِ خود پاک میکنم اما
چقدر کُنجِ لبت لخته‌یِ جگر دارد

هنوز جایِ تَرَکهای تشنگی پیداست
هنوز رویِ لبت زخمهایِ تر دارد

از این به بعد گلویت نمی‌چکد از نِی
به بند آمدنش شعله هم اثر دارد

به رویِ دامن من تا به صبح مهمان باش
که میزبانِ تو امروز طَشتِ زَر دارد

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام ، دروازه کوفه و کاروان اسرا

دگر پایان ندارد دردِ من هجرانِ من ای داد
تو را کم دارد این مَحبَس تو را زندانِ من ای داد

تو رفتی شام و ما ماندیم در زندان کنارِ هم
شده آب از فراقِ تو تنِ بی جانِ من ای داد

به جایِ مجلسِ دَرسَم عجب بد مجلسی دارم
تماشاچیِ من هستند شاگردانِ من ای داد

یتیمت بِینِ راه از ناقه‌اش اُفتاد بد اُفتاد
ببین از درد خوابیده رویِ دامان من ای داد

سرم بر چوبِ محمل خورد تا مثلِ سرت باشد
چه می‌شد می‌شکست از سنگ هم دندانِ من ای داد

تنورِ خانه‌ی خولی برای پُخت روشن بود
وگرنه کم نمی‌شد از سرت سامانِ من ای داد

به ما خرما و نان دادند قدری چادر و روبند
به من خیرات می‌شد بارِ نخلستانِ من ای داد

حرامی با غضب میزد قضیبی” را به روی تو
زد و پاشید از هم صفحه‌ی قرآنِ من ای داد

رُبابت دید اُفتادی بغل کردت در آغوشش
نشد افسوس یک لحظه سرت مهمان من ای داد…

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام ، دروازه کوفه و کاروان اسرا

دنبال نیزه دارِ تو ای یار،میروم…
باشد به عشق تو سر بازار،میروم…

اصلا پی سر تو به بزم شراب و می
اصلا پی ات به مجلس اغیار میروم…

کوفه…خرابه…شام… ،فدای سرت حسین
اصلا به عشق تو به سَرِ دار می روم

یادعلی میفتم و تنهایی خودم
درکوچه های کوفه که هربار میروم

شاعر: محمد کابلی

________________________________________________________________________

متن شعر شهادت امام سجاد (ع) ،مصائب شام

باز هم دارم زبانی که ثناخوانِ علیست

این ثنا گفتن خودش از لطف و احسانِ علیست

من کی ام؟تا دم زنم از خاندانِ محترم
خاندانی که ز نسلِ و ریشه ی جانِ علیست

میل دارم تا بکوبم درگه ِ چارم ولی..
آنکسی که خطّ و ربطش، عهد و پیمانِ علیست

زینتِ سجاده ها بود و امامِ ساجدین
سفره ی او هم تماماً سفره ی نانِ علیست

چون امیرمؤمنان خیبرگشایی کرده است
شام و کوفه عاشقان مانندِ میدانِ علیست

خطبه ای خواند و تمامِ کافران رسوا نمود
داخلِ کاخِ ستم، تصویرِ جولانِ علیست

مثلِ حیدر نعره ای زد دیگران ساکت شدند
ترسِ دشمن باز هم از صوتِ غرّانِ علیست

وارثِ خونِ حسین..کرببلا را زنده کرد
باز هم دارم زبانی که ثناخوانِ علیست

شاعر: محسن راحت حق

________________________________________________________________________

متن شعر شهادت امام سجاد (ع) ،مصائب شام

باز امشب در نگاهت کربلا تصویر شد
مرغِ جانت نوحه خوان و واژه ها تکثیر شد

تا که بابا را به روی نعشِ اکبر دیده ای
سوره ی والفجر او زیباترین تفسیر شد

روی دستانِ غمش شش ماهه پرپر می زند
آه! آندم کامِ خشکش بی قرارِ شیر شد

ناله های جانگدازت می خراشد سینه را
چشمِ تو آیینه دار شعبه شعبه تیر شد

با دلی از خون پیش آید عمو با مشکِ آب
او که می آید چرا پس این رسیدن دیر شد

گو فلک آتش به باغِ آرزوهایت زده
آن زمان تا حلقِ اصغر با سه شعبه سیر شد

پرده ی محمل بلند و دیده ای آنجا زنی
در میانِ شام و کوفه بی گنه تحقیر شد

تنگ آمد راهِ جاده با حضورِ شامیان
هلهله سر داده، ذی‌القربی چنین تعبیر شد

می گریستی همچو باران وا مصیبت بر لبت
تا که بر دستِ زنان و کودکان زنجیر شد

من نگویم مجلسی در مقتلش آورده است
شک نکن که عمه جانت از همین جا پیر شد

قتلگه وصل و فراق دو کبوتر بوده است
از همین جا بود عشقِ داغشان اکسیر شد!

شاعر: هستی محرابی

________________________________________________________________________

متن شعر شهادت امام سجاد (ع) ،مصائب شام

سجاده را پُر از غزلِ سجده‌دار کرد
محراب را به شعرِ رکوعش دچار کرد

از آسمان به ذکرِ لبش خیره می‌شدند
تسبیح را ستاره‌ی دنباله‌دار کرد

با اشک، در بهشتِ مناجاتِ تائبین
در هر قنوت، شیرِ اجابت شکار کرد

بر شانه‌های غرقِ گِلِ تربتِ حسین
تا سر گذاشت، گریه‌ی بی‌اختیار کرد

با لرزه‌های شانه‌ی زخمش؛ مدینه را
با کربلای روزِ دهم هم‌جوار کرد

آنقدر روضه‌ی عطش از چشمِ تشنه ریخت
تا ابرِ دیر آمده را سوگوار کرد

کشتی شکست‌خورده‌ی طوفان کربلا
هر روضه‌ای که دید، به دوشش سوار کرد

یعقوبِ کربلاست، ولی نامِ او علی‌ست
ابری که کارِ صاعقه‌ی ذوالفقار کرد

این مردِ غرقِ درد، زمانی شراب را
با خطبه‌اش به مِی‌زده‌ها زهرمار کرد

در شام، باز هم درِ خیبر شکسته شد
حیدر به حیدربن‌ِحسین افتخار کرد

شاعر: رضا قاسمی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

با وجود خولی و شمر و سنان در راه شام
شام من شد تهمت و زخم زبان در راه شام

آنچه با من کرد حرف ناسزا سیلی نکرد
زیر بار غصه قدم شد کمان در راه شام

تا بیندازد سرت را از نوک نیزه مدام
حرمله با سنگ می کرد امتحان در راه شام

گیسوان دخترت همرنگ دندانت شده
دختر آواره ات شد نصف جان در راه شام

روی ناقه پلک های خسته ام یاری نکرد
خواب بودم لطمه خوردم ناگهان در راه شام

اینکه می لرزم به خود از ضعف هست از ترس نیست
آخرش پیدا نشد یک لقمه نان در راه شام

حرف مرهم را نزن کار از مداوایم گذشت
بسکه خو کردم به درد استخوان در راه شام

سایه ی خیمه نصیب شمر و خولی شد ولی
آه ناموس خدا بی خانمان در راه شام

رفتی و دیگر ندیدی گردش ایام را
یک نفر مثل شبث شد ساربان در راه شام

از تو چه پنهان شبیه ریگ صحرا ریخته
مطرب و آوازه خوان و بد دهان در راه شام

کاش می مردم نمیرفتم ولی بزم شراب
کاش می مردم شبیه بستگان در راه شام

شاعر: علیرضا خاکساری

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

دومرتبه گذرِ سنگ بر جبین افتاد
بلند مرتبه سر ، باز بر زمین افتاد

شکافت ، یک سر و دیدند دختران حرم
به روی صورت عمه ، دوباره چین افتاد

به ناله خواهرِ مظلومه رو به مردم گفت
بدا به حال شما که عمودِ دین افتاد

دوباره نیزه شش ماهه ، دستِ مستی رفت
رکاب نیزه تکان خورد ، پس نگین افتاد

و چون عمو که زمین خورد علقمه ، بی دست
به دستِ بسته ، سکینه ز روی زین افتاد

حسین فاتحهٔ کوثرِ حرم را خواند
سه ساله دختر او دست یک لعین افتاد

شاعر: حامد آقایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

وقتی که تن حسین بی سر شده بود
دلشوره زینب دو برابر شده بود

از خولی و شمر دیرتر می آمد
افتادن و گریه کار خواهر شده بود

تنها نه فقط رقیه، در ظهر عطش…
از غصه ات آفتاب لاغر شده بود

در ظهر دهم حرف سر و خنجر بود
در عصر دهم صحبت معجر شده بود

ابرو به هم آورد ابالفضل…چقدر
با دیدن حرمله مکدر شده بود

با خاطره ی خنده ی معصوم علی
چشمان رباب روز و شب تر شده بود

گیسوی سه ساله کوچه پس کوچه ی شهر
بازیچه ی دختران کافر شده بود

از غربت زین العابدین این بس که
در شام یزید روی منبر شده بود

شاعر: شهریار سنجری

________________________________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) ، دیر راهب ، مصائب شام و کاروان اسرا

در آغوشش کشید و خوب او را بوسه باران کرد
جفای مسلمین را یک مسیحی خوب جبران کرد

فدای راهبی که شانه بر گیسوش زد اول
سپس از ماتم او گیسوی خود را پریشان کرد

سزد اینکه مشایخ شرمسار از راهبان باشند
به پاس آن پذیرایی که انجیلی ز قرآن کرد

چه باک ار مأذنه خاموش از بانگ عزای اوست
که حکم حکمتش ناقوس ها را مرثیه خوان کرد

شاعر: مرتضی روستایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

زنهای شام غصه معجر نداشتند
کمبودی از غنیمت و زیور نداشتند

در کوچه ها نشد سرشان زخم سنگ و چوب
در پیش چشم رأس برادر نداشتند

بر خار، پا برهنه نبودند کل راه
زنجیر هم به گردن مضطر نداشتند

اطرافشان به هلهله نامحرمی نبود
داغ تنور و سوختن سر نداشتند

حین حراجِ سوخته‌ی گاهواره ای
شرمی ز داغ سینه مادر نداشتند

بی شرم های کوچه‌ی برده فروشها
شرم از کنیز خواندن سرور نداشتند

یک زن دلش به حال اسیران کمی گرفت
میگفت کاش کودک دختر نداشتند

نامردهای شام چه مردانه میزدند
جز تازیانه صحبت دیگر نداشتند

از دینشان که خیر ندیدیم کاش که
در شهرشان یهودی کافر نداشتند

در پاسخ تلاوت قرآن نیزه ها
از سنگ و چوب حربه بهتر نداشتند

از سنگ و چوب و آتش عوض شد رخ حسین
دست از سرش هنوز ولی برنداشتند

شاعر: احمد حیدری

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

ای دل مگر نه خاتم ماه محرم است
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

گر ماجرای کوفه و کرب و بلا گذشت
باز این چه نوحه وعزا و چه ماتم است

گویا طلوع کرده به شام آفتاب عشق
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

صبح ورود شام چنان تیره شد کز آن
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

سرهای کشتگان همه بر دوش نیزه ها
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

آن محشری که کرده به پا چوب خیزران
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

رشک ملک خرابه نشین شد که محتشم
گفتا عزای اشرف اولاد آدم است

ویرانه و دل شب و دردانه و پدر
آری بساط عشق به خوبی فراهم است

فردا سپیده چشم در آن بزم تا گشود
بر گرد شمع دید که پروانه ای کم است

شاعر: جواد هاشمی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

بعد از تو برادر جان! بر شام سفر کردم
بر آل ابوسفیان اعلان خطر کردم

دیدم سر تو بر نی، راهت بنمودم طی
تو بر نی و من در پی، بر نیزه نظر کردم

ای خفته به خاکستر! آتش به تو شد بستر
ای خاک مرا بر سر از کوفه گذر کردم

تو کلمه حق بر لب، من از غم تو در تب
ای صبر دل زینب! اینگونه سفر کردم

با بار غم و اندوه، چون شیرزنی نستوه
بر ضد عدو چون کوه پیکار دگر کردم

افتاد یزید از تخت چون کور دلی بدبخت
آن مرکز فحشا را من زیر و زبر کردم

شد گوشه ویرانه بیت الحزن زینب
بر قاتل تو نفرین با خون جگر کردم

شاعر: زنده یاد سید حسن خوشزاد

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

از رنج و محنت، کشتند ما را
با هتک حرمت، کشتند ما را

در ازدحامی قوم حرامی
از روی فرصت کشتند مارا

در آتش و دود، دروازه ای بود
ساعت به ساعت، کشتند ما را

هرکس که آمد سنگی به ما زد
اینان به نوبت کشتند ما را

سر را نبردند قدری جلوتر
در چشم رعیت، کشتند ما را

دُر بود و میریخت از دیده هامان
بهر غنیمت کشتند ما را

شد رستخیزی…آه از کنیزی
ای کوه غیرت! کشتند ما را

****

مداح ناگاه از خیزران گفت
در بین هیئت…کشتند ما را

شاعر: مسعود یوسف پور

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ، امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

بس که خورشید موپریشان است
آفتاب عراق سوزان است
رنگ عوض کرده پیکرت حتما
چونکه در قتلگاه عریان است…

رفت میدان برادری تنها
آمد اما از او سری تنها
باقی قصه بعد تو این است
راه شام است و خواهری تنها

هیچ روزی شبیه شام نشد
دختر حیدر احترام نشد
هر چه رفتیم صبح تا سرشب
کوچه پس کوچه ها تمام نشد

بس که شد کوچه های شام شلوغ
دورمان بود از اتهام شلوغ
معجرم خاک و خون گرفت که بود
سرم از سنگ های بام شلوغ

آبروی قبیله را بردند
بانوان جلیله را بردند
سر عباس تا به نیزه نشست
دست بسته عقیله را بردند

صحبت از معجر و نقاب گذشت
بر سرم کامل آفتاب گذشت
به خدا نصف جان شدم از شرم
تا که آن مجلس شراب گذشت

خواهرت شعله های در دیده
از همان ابتدا خطر دیده
این غبار مبارزه است حسین
معجرم رنگ خاک اگر دیده

من به دلهای مرده جان دادم
به همه راه را نشان دادم
مثل حیدر که فتح خیبرکرد
کوفه و شام را تکان دادم

همه ی خلق در امان من است
عفت و عاطفه نشان من است
کوفه وشام بدر و احزاب است
ذوالفقار علی بیان من است

از یتیمان سپاه آوردم
باغم و سوز و آه آوردم
کاروانی پر از ستاره و ماه
سمت شام سیاه آوردم

شاعر: محمد علی بقایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ، امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

هر چه گفتند همه ، بدتر از آن را دیدم
عمه و دخترکانِ نگران را دیدم

پردهٔ خیمهِ من را عطشی زد به کنار
هم گلو دیدم و هم تیر و کمان را دیدم

پدرم رفت به گودال و میان خیمه
محتضر حال به خود رفتن جان را دیدم

شمر ، بر سینه نشست و نفسش بند آمد
به زمین پا زدنِ جان جهان را دیدم

خیمه ها سوخت دلم سوخت بیابان هم سوخت
بر لب آب فرات آه و فغان را دیدیم

من و هشتاد ، زن و بچه و یک لشگر بغض
تازیانه زدن و بردنشان را دیدم

از روی ناقه مرا کعب نی انداخت زمین
آمدم هوش ولی پای سنان را دیدم

شاعر: حامد آقایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ، امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

ای ز داغ تو روان، خون دل از دیده حور!
بی‌تو عالم همه ماتمکده تا نفخه صور

ز تماشای تجلای تو مدهوش، کلیم
ای سرت سرّ «انا ‌الله» و سنان، نخله‌ طور!

دیده‌ها، گو همه دریا ‌شو و دریا، همه خون
که پس از قتل تو، منسوخ شد آیین سرور

شمعِ انجم، همه گو اشک عزا باش و بریز
بهر ماتم‌زده، کاشانه چه ظلمات، چه نور

پای در سلسله سجاد و به سر تاج، یزید
خاک عالم به سر افسر و دیهیم و قصور!

دیر ترسا و سر سبط رسول مدنی
آه! اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور

تا جهان باشد و بوده است که داده است نشان؟
میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور

سر بی‌تن که شنیده است به لب، آیه‌ کهف؟
یا که دیده است به مشکوه تنور، آیه نور؟

جان فدای تو! که از حالت جان‌بازی تو
در طف ماریه از یاد بشد، شور نشور

قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت
حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور

غرق دریای تحیر ز لب خشک تو، نوح
دست حسرت به دل از صبر تو، ایوب صبور

مرتضی با دل افروخته، «لا حَول» کنان
مصطفی با جگر سوخته، حیران و حصور

کوفیان، دست به تاراج حرم کرده دراز
آهوان حرم از واهمه، در شیون و شور

انبیا محو تماشا و ملائک، مبهوت
شمر، سرشار تمنا و تو، سرگرم حضور

شاعر: آیت حق نیر تبریزی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ، امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

از تیرگی شام دل اسمان گرفت
وقت ورود شد نفس کاروان گرفت

ذریه ی بتول اسیران سلسله
باران سنگ بر سرشان ناگهان گرفت

راسی که بود بر سر نیزه نشان عشق
پیرزن یهودیه اورا نشان گرفت

راهی نبود از در دروازه تا به کاخ
از صبح تا غروب ولیکن زمان گرفت

اشک سر بریده درامد که خواهرش
جا در میان مجلس نامحرمان گرفت

ای دختر علی چقدر داغ دیده ای
این روزگار از تو چه سخت امتحان گرفت

بازجر نانجیب شبی روبرو شُدو
اینگونه شد رقیه که لکنت زبان گرفت

شاعر: محمد جواد مطیع ها

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ،مصائب شام – رباعی

ما نسل پیمبریم و بی همتاییم
مانند پیمبر خدا تنهاییم
ای پیر اگر اهل کتابی برگرد
ما معنی آشکار ذی القربی ایم

افسوس که رحمی به دل دشمن نیست
سوگند که این مسیر جای زن نیست
یک لحظه از این قافله دورم نکنید
ناموس من اند و محرمی جز من نیست

جا دارد اگر شهید الشام شوم
وقتی که بناست بی تو ناکام شوم
ای کاش که ساربان گذارد قدری
رخسار پدر ببینم آرام شوم

سی سال به چشم من عذاب آوردند
هر لحظه که پیش روم آب آوردند
اما همه ی عذاب من از آنجاست
وقتی که کنارمان شراب آوردند

شاعر: امیر فرخنده

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت زینب (س) ، امام سجاد (ع) ،مصائب شام و کاروان اسرا

مردمِ سرمست در شامِ بلا آماده اند
پشتِ دروازه نشسته..بی ریا آماده اند

شهر آذین بسته شد، شادند اهلِ این دیار
سازها آماده و رقاصّه ها ..آماده اند

باز شد دروازه و سرها به روی نیزه ها
سنگ ها در مشت با قصدِ رجا آماده اند

در میانِ هر سری یک محملِ بی پرده است
بر تماشای نوامیسِ خدا ..آماده اند

چشم ها هیز و رُخِ نوباوگان است بی نقاب
دختران می لرزند و اهلِ جفا آماده اند

وای از اهلِ یهود و کوچه ی باریک شان
آتش و هم سنگها هم چوب‌ها آماده اند

کینه های بدر و خیبر موج زد در قلب ها
باز هم این قوم..بهرِ ناسزا ..آماده اند

هتک حرمت می کنند بر حضرت شاهِ نجف
بهر لعنت گفتنِ شیرِ خدا ..آماده اند

روضه خوان!دیگر نخوان که صبرمان لبریز شد
بهرِ مردن مطمئنم شیعه ها آماده اند

شاعر: محسن راحت حق

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

نه غذا می خواستم دیگر نه زیور خواستم
تا در آغوشت بگیرم از خدا پر خواستم

مادرت زهرا میان خواب یادم داد که
هر زمان خوردم زمین با یاعلی برخاستم

دردِ سختی داشت از ناقه زمین خوردن ولی
قبل از آه و ناله ام از عمه معجر خواستم

من سراغت را گرفتم ، کربلا از ذوالجناح
کوفه هم با عجز از گهواره ، اصغر خواستم

آمدی ، ای من به قربان لبان زخمی ات
ای پدر با سر چرا ، من سایهٔ سر خواستم

شاعر: حامد آقایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

در گریه غرق بود ولیكن صدا نداشت
شاید ز ترس دشمن و شاید كه نا نداشت

از میهمان نوازیِ سنگین كوفیان
بر پیكرش نشانه ی ضربت، كجا نداشت؟

با یاد خنده های پدر گریه می نمود
دیگر امید دیدن آن خنده را نداشت

سنش به قدر درك ستم هم نمی رسید
در روح كودكانۀ او كینه جا نداشت

مظلومه ای كه گردش این روزگار زشت
ظلمی نمانده بود كه بر وی روا نداشت

هم سنگ دردهای بدون كرانه اش
عشقش به ذات اقدس حق انتها نداشت

سخت است گر چه باورش اما حقیقت است
عشقی كه غیر ذات خدا خون بها نداشت

او عاشق پدر، پدرش عاشق خدا
هرگز سه ساله عاشقی این سان خدا نداشت

شاعر: سید محمد موسوی گرمارودی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

خبر آمد که ز معشوق خبر می آید
ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را
آب و آیینه بیارید پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی
نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد
غالبا درد به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!
سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم
نیم عمامه از آن بهر تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم
غیر من از پس کار تو که برمی آید؟

راستی! هیچ خبر دار شدی تب کردم؟
راستی! لاغری من به نظر می آید؟

راستی! هست به یادت دم چادر گفتی
دختر من! به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند
جای آن لخته خونی که ز سر می آید

شاعر: محمد سهرابی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

اينجا بهانه های زدن جور می شوند
کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطر زنجیرِ پا کنی

اصلاً نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانه یشان هم تمام شد
امروز هم به نیّت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد

اينجا كه زخم از در هر خانه ميزنند
اينجا كه بند بر پر پروانه ميزنند
با گوشواره هاي خودم ناز ميكنند
اين دختران كه سنگ به ويرانه ميزنند

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند
ما را خلاصه غالب اوقات می زنند
یک در میان به روی من و عمه می خورد
سنگی که سمت خیمه ی سادات می زنند

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد
لکنت زبان من نه مداوا نمی شود
پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:
زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نا مردهای شام چه مردانه می زنند
دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو
دارند حرف کار که در خانه می زنند؟

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيب سرخي براي من چيده

قافله رفته بود ومن بي جان
پشت يك بوته خار خشكيده
بر وجودم سياهي صحرا
بذر ترس و هراس پاشيده

قافله رفته بود و من تنها
مضطرب،ناتوان ز فريادي
ماه گفت:اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي

قافله رفته بودودلتنگي
قلب من را دوباره رنجانده
باد در گوش ماه ديدم گفت:
طفلكي باز هم كه جامانده!

قافله رفته بودو تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي،تشنگي،تب بالا
سد راه رسيدنم بودند

قافله رفته بودو مي ديدم
مي رسد يك غريبه ازآن دور
ديدمش-سايه اي هلالي شكل-
چهره اش محو هاله ای از نور

ازنفس هاي تندو بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمه خاكي بود

بغض راه گلوي من را بست
گفتمش من يتيم و تنهايم
بغض زن زودتر شكست وگفت:
دخترم،مادر تو زهرايم

شاعر: وحید قاسمی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

چشمهای خرابه روشن شد
السلام علیک سر،بابا
می پرد پلک زخمیم از شوق
ذوق کرده است این قدر بابا

در فضای سیاه دلتنگی
چشمهایم سفید شد از داغ
سوختم،ساختم بدون تو
خشک شد چشم من به در بابا

این سفر را چگونه طی کردی؟
با شتاب آمدی تنت جا ماند
گاه با پای نیزه می رفتی
گاه گاهی به پای سر بابا

از نگاهم گدازه می ریزد
اشک نه خون تازه می ریزد
سینه آتشفشانی از داغ است
دخترت کوه خون جگر بابا

گوشه ی این قفس گرفتارم
شور پرواز در سرم دارم
تکه ای آسمان اگر باشد
قدر یک مشت بال و پر بابا

شعله ور شد کبوتر بوسه
سوخته شاخه ی لبان تو
خیزران از لبان شیرینت
قند دزدیده یا شکر بابا؟

شام سر تا به پا همه چشمند
قد و بالای من تماشا شد
من شهید نگاه می باشم
کشته ی این همه نظر بابا

دارم از داغ کوچه می گویم
باغ آتش بهشت پهلویم
با تمام وجود حس کردم
مادرت را به پشت در بابا

قدری آغوش عمه پوشیدم
کاش می مردم و نمی دیدم
یا که معجر بده همین حالا
یا که امشب مرا ببر بابا

عمه در قحط غیرت یک مرد
بین طوفان سنگ و زخم و درد
خم به ابروش هم نمی آورد
شیر زن بود شیر نر بابا

طعنه ها قد کمانی اش کردند
تیر شد در نگاهشان هر بار
تا به من خیره شد نگاه سنگ
سینه ی او شده سپر بابا

نه از این بیشتر نمی خواهم
تا که سربار خواهرت باشم
جان عمه نرو بدون من
قصه ی من رسیده سر بابا

شاعر: سید مسیح شاه چراغی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

بابا سلام گوشه ی ویران خوش آمدی
در محفل غریب یتیمان خوش آمدی

بابا سلام پس تو چرا دیر آمدی
حالا که شد سه ساله ی تو پیر آمدی

اول بیا تو رنگ تنم را نگاه کن
این پاره پاره پیرهنم را نگاه کن

قدری بکش تو ناز من نازدانه را
تا سر کنم حدیث شب و تازیانه را

قلبم ز دست فاصله ها تیر می کشد
پایم ز درد آبله ها تیر می کشد

با عمه پا به پای اسیران دویده ام
دنبال قافله به بیابان دویده ام

بر دامنم گذاشته عمه سر تو را
شد نوبتم که بوسه زنم حنجر تو را

چون صورت تو صورت من زخم خورده است
اصلا تمام قامت من زخم خورده است

چشم انتظار دختر تو شهر شام بود
دیدم که سنگ دست زنان روی بام بود

در زیر خاک و آتش شان سوخت گیسویم
یکباره گر گرفت و بر افروخت گیسویم

بابا نگو به عمه … سرم درد می کند
با او نگو ولی … کمرم درد می کند

من زینب توام به خدا زیور توام
خیلی شبیه مادر غم پرور توام

آبم مکن مپرس ز احوال موی من
بگذر … چرا نیامده با تو عموی من؟

ای از سفر رسیده ز رنج سفر بگو
از روی نیزه رفتن و از چوب تر بگو

خون می چکد هنوز چرا از روی لبت
ای دخترت فدای رخ نا مرتبت

در مجلسی که حرمت طفلان تو شکست
می دیدمت ز گوشه ای دندان تو شکست

دیدم چگونه بر سر تو چوب می زدند
در پیش چشم خواهر تو چوب می زدند

انگار روی چشم من آب مذاب ریخت
وقتی به طشت روی سر تو شراب ریخت

شاعر: رضا رسول زاده

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

بابا بیا دور و برم را نگاه کن
ویرانه ای که گشته حرم را نگاه کن

گرمی شانه های تو یادم نرفته است
سنگی که هست زیر سرم را نگاه کن

امشب بیا زیارت مادر، نه دخترت
از او رخ کـبـودتـرم را نگـاه کـن

من وارث شکسته ترین بازویم پدر
بر بازوی سه ساله، ورم را نگاه کن

گویا تنم به زیر سم اسب رفته است
در هم شکسته بال و پرم را نگاه کن

من مثل تو ز داغ برادر شکسته ام
خم گشته است این کمرم را نگاه کن

محشر شده که کودک تو پیر گشته است
یک سر سفید، موی سرم را نگاه کن

چوب یزید را به سرش خُرد می کنم
چون صبح می شود اثرم را نگاه کن

شاعر: جواد حیدری

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

بابا اگر آیی برم ، سوز نهانت می دهم
شرحی مفصل ازغم و درد وفغانت می دهم

درکربلا دشمن اگر از راه کین ابت داد
ای تشنه لب باز آکه من آب روانت می دهم

بابا گر از چوب جفا ، لب های تو باشد کبود
گلبوسه هااز جان و دل من برلبانت می دهم

گر مادرت برتو نشان ، رخسار نیلی را نداد
من جای سیلی را نشان ، درآستانت می دهم

با تازیانه پیکرم، گردیده بابا نیلگون
باز آ که بر تو مختصر؛ شرحی زآنت می دهم

پاهای من از آبله، گردیده خونین چوسرت
باسر اگر آیی برم، پارا نشانت می دهم

دیدم که عمه می زند؛ گلبوسه در زیر گلو
توبوسه ای برمن بده؛ من نقد جانت می دهم

شاعر: زنده یاد استاد ژولیده نیشابوری

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

باب خود امشب در این ویرانه مهمان می کنم
زینت دوش نبی را، زیب دامان می کنم

موی من در خردسالی گر پریشان شد چه غم
عالمی را زین پریشانی، پریشان می کنم

میزبان گردد خجل گر بی خبر مهمان رسد
عذرخواهی ز تو ای فرخنده مهمان می کنم

ماه رویت چون به زیر ابر خون پنهان شده
چهره ات را شستشو با آب چشمان می کنم

قصدم اینست از جنایات یزید آگه شوی
ورنه ای بابا، رخم را از تو پنهان می کنم

گر تو کردی کربلا را مرکز عشق و وفا
منهم این ویرانه را یک شعبه از آن می کنم

کُنج ویران، با سپاه اشک و آه خویشتن
کاخ ظلم خصم را با خاک یکسان می کنم

این جوابی بود «انسانی» به آن شاعر که گفت
عمه جان، امشب ز هجر باب افغان می کنم

شاعر: استاد علی انسانی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

ای کاش اشک دیدۀ من بسترم نبود
می سوختم چو شمعی و خاکسترم نبود

بود اول مصیبت من غصۀ فراق
دردا که داغ هجر غم آخرم نبود

ای ماه من، به کلبۀ احزان خوش آمدی
بی روی تو فروغ به چشم ترم نبود

خون جگر به خوان پذیرایی من است
شرمنده ام که سفرۀ رنگین ترم نبود

ای روشن از جمال تو صبح امید من
در کودکی یتیم شدن باورم نبود

منزل به منزل آمدم امّا هزار حیف
در راه شام سایۀ تو بر سرم نبود

شد خورد استخوان من از تازیانه چون
تاب تحمل این همه در پیکرم نبود

ناز مرا به ضربت سیلی کشید خصم
بابا گمان نبر که نوازشگرم نبود

تا زنده ام، به جان تو مدیون زینبم
جز او کسی به فکر من و خواهرم نبود

افتادم آن شبی که ز ناقه به روی خاک
از ترس، مرده بودم اگر مادرم نبود

جز دیدن جمال امام زمان «شفق»
در روزگار آرزوی دیگرم نبود

شاعر: استاد سید محمد جواد غفورزاده

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

مُرد در ویرانه و ویرانه را آباد کرد
دید بس بیداد و بر پا رسم عدل و داد کرد

مرگ این دُخت سه ساله شامیان و شام را
با خبر از راه حق، چون خطبۀ سجاد کرد

کس نبود در شام آگه از علی و از حسین
مکتب آل علی با مرگ خود ایجاد کرد

در دل شب شد سر شه شمع و او پروانه اش
شور عشقش سوخت هم خاکسترش بر باد رفت

بود رأس شه گل و او بلبل و آن سرخ گل
بلبل بشکسته پر را از قفس آزاد کرد

هدیه کس از بهر دختر می فرستد رأس باب؟
آل سفیان خوب اولاد علی را شاد کرد

کرد کار خون بابش، اشک آن طفل یتیم
واژگون بر فرق دشمن کاخ استبداد کرد

بهر غسلش حاجت آبی نبود غسّاله را
چون ز اشک زینب و کلثوم استمداد کرد

برد او جای کفن رخت اسیری زیر خاک
بین وفاداری او کز بی کفن ها یاد کرد

آهنین بندی که با خود برد همره زیر خاک
در فنای خصم، کار پتکی از پولاد کرد

در رثایت ای سه ساله دختر شاه شهید
«خوشدل» از سوز جگر این ناله و فریاد کرد

شاعر: زنده یاد استاد علی اکبر خوشدل تهرانی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

با اینکه در خرابۀ شام است جای من
زهـراست زائــر حـرم با صفــای من

قیمت‌گذار گوهر اشکش فقط خداست
هر دل‌شکسته‌ای که بگرید برای من

طفل سه‌ ساله را که توان فرار نیست
دیگر چرا به سلسله بسته است پای من؟

دیشب نماز خوانده‌ام و اشک ریختم
شاید پـدر سـری بزنـد بر سرای من

جان را به کف گرفته‌ام و نذر کرده‌ام
امشب اگر رسد بـه اجابت دعای من

در شام هم که جان بدهم کربلایی‌ام
این گوشـۀ خرابه شـده کربلای من

کارم رسیده است به جایی که کعب نی
گریــد بــرای زمزمــۀ بی‌صــدای مـن

از بس گریستم، دگر از اشک، خیس شد
خشتـی کـه در خرابـه شـده متکای من

یک لحظه در خرابه دو چشمم به خواب رفت
دیـدم کـه روی دامـن باباست جـای من

«میثم!» غریب جان دهم و نیست هیچ کس
جـز تـازیانـه با خبــر از دردهــای مــن

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

فریادها چو راه سفرها کشیده اند
شب ها کشیده اند، سحرها کشیده اند

سنگینی ام به قدر دو تا بوسه مانده است
وزن مرا نسیم سحرها کشیده اند

فکرم پس از تو دست کشیدن ز زندگی ست
دست مرا ز بس به سفرها کشیده اند

نائب گرفته ام که کشد آه جای من
آه مرا نسیم سحرها کشیده اند

این قوم بسته اند به ناخن حنای عید
ناخن ز بس به روی جگرها کشیده اند

پوشیدنی نمانده برایم به غیر چشم
هر چیز را که بود به سرها کشیده اند

سنگین تر است از همه ی بار کائنات
نازی که دختران ز پدرها کشیده اند

حرف و حدیث موی سر من دراز شد
در شام و کوفه بس که خبرها کشیده اند

نقش تو را به نوک سنان ها کشانده اند
نقشه برای من به گذرها کشیده اند

آمد به حرف طفل تو با خال و خط تو
زیر زبان من به هنرها کشیده اند

هم پرده نیست با کمی از گوش درد من
دردی که گوش ها ز خبرها کشیده اند

چشمم هنوز منتظر دست های توست
زآن سرمه ها که وقت سحرها کشیده اند

شد سایه ام بلندتر از من به پای نی
چون سایه ها به نور قمرها کشیده اند

معنی، لب حسین کرامت نمود، اگر
از خیزران تلخ شکرها کشیده اند

شاعر: محمد سهرابی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

ماجرایست ماجرای سرت
به لبم بود روضه های سرت
همه جاپشت نیزه ی سرتو
دخترت رفت پابه پای سرت
حسرت دخترت فقط این است
سرمن بود کاش جای سرت
نیزه دارتو باهمه لج کرد
دردسرشد پدربرای سرت
لب نی، سنگ، بی هوا سیلی
هرچه آمد سرم فدای سرت
چقدر مشکل است تشخیصت
نا مرتب شده نمای سرت

چه به این روز دختر آوردی
از سر نیزه سردر آوردی

جای سالم نمانده در تن من
آه زجر آوراست ماندن من
پاره شد تا لباس من خندید
چقدر بی حیاست دشمن من
چقدر وحشیانه می انداخت
غل وزنجیر رابه گردن من
بازوی من شکست وبی حس شد
مثل عمه شده شکستن من
غیرت عمه رابه جوش آورد
به روی خاک ها نشستن من
پدرم با سر آمده یعنی
شده نزدیک وقت رفتن من

شانه ام تیر می کشد بابا
بار زنجیر می کشد بابا

از روی ناقه دخترت افتاد
مثل افتادن پرت افتاد
سرت از روی نیزه های بلند
تاکه افتاد خواهرت افتاد
سر اصغر کنار ناقه من
از روی نیزه با سرت افتاد
او یک تازیانه وحشی
به سروروی دخترت افتاد
بی هوا تاکه زجر من را زد
دخترت یاد مادرت افتاد
گفتم ای شمر بشکند دستت
چشم من تا به حنجرت افتاد

شب آخر رسیده می دانم
عمر من سر رسیده می دانم

شاعر: مسعود اصلانی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

تمام می شوم امشب در آخر قصه
بخواب بانوی احساس! دختر قصه!

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت
یکی یکی همه رفتند از در قصه

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!
میان شعله ی آتش سراسر قصه…

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب
بدون آب بیاید دل آور قصه

بده امانت شش ماهه را به دست پدر
که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست
نپرس از تن در خون شناور قصه

بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح
نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-
پری بماند و دیو ستمگرقصه

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید
بخواب کودک تنها! قلندر قصه!

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!
که پیر می شوی امشب از آخر قصه:

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه…
بگیر اگرچه که سخت است باور قصه

شاعر: حسن اسحاقی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

زنده هستم به امیدی که بیایی بابا
باز هم مرغ دلم گشته هوایی بابا
ذکر هر روز و شبم گشته کجایی بابا
شام یا کوفه و یا کرب و بلایی بابا

رخ نما و دل ما را به نگاهی بنواز
ناز کم کن قدمی رنجه کن ای چشمه ناز

بی گل روی تو از جان و جهان سیر شدم
بی فروغ رخ تو زار و زمین گیر شدم
آری از داغ غم دوری تو پیر شدم
باورت نیست و لی بسته به زنجیر شدم

نفسم تنگ شده بسکه دویدم بابا
بسکه از دوری تو ناله کشیدم بابا

یاس بودم من و از جور خزان افسردم
وقتی از ناقه فتادم چو گلی پژ مردم
هر کجا نام تو را روی لبم می بردم
بی امان زدشمن تو تازیانه خوردم

دیدها بگشا به سویم ای زاده خیر الورا
ترس آن دارم گشایی چشم و نشناسی مرا

دیده بگشا و ببین عمه قدش خم گشته
رزق روز و شب من ناله و ماتم گشته
دیده ام از غم تو همچو دو زمزم گشته
سوی چشمان ترم ز دوریت کم گشته

روزها تیرها شده پیش دو چشم تارم
مدد از عمه گرفتم که قدم بردارم

شهر آذین شده بود وهمه جا همچون عید
نه تو بودی نه عمو بود تنم می لرزید
خواهرت ناله کشید و به گمانم فهمید
دختر حرمله از دور به من می خندید

بی سبب نیست که اینگونه زمین گیر شدم
بی تو هرجا هدف طعنه و تحقیر شدم

شاعر: مجید رجبی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

من این ویرانه را از اشک دریا می کنم امشب
ز دریا گوهر مقصود پیدا می کنم امشب

سحرگاهان که در خواب است چشم زاده سفیان
به زاری سر به سوی حق تعالی می کنم امشب

ندارم تاب هجران پدر زین بیشتر برجان
زحق دیدار رویش را تمنّا می کنم امشب

اگر چندی پدر پنهان بود از چشم ما لیکن
من آن گم گشته را ای عمّه! پیدا می کنم امشب

چو دانم ناله شب زنده داران بی اثر نبود
به آه نیمه شب این عقده ها وا می کنم امشب

اگر منت گذارد بر من و آید به بالینم
بدین شکرانه جان قربان بابا می کنم امشب

به گرد شمع رویش همچنان پروانه می سوزم
زمرگ خود در این ویرانه غوغا می کنم امشب

ز دشمن هرچه دیدم من نگفتم تاکنون با کس
ولی نزد پدر راز دل افشا می کنم امشب

من آن مرغ شباهنگم که از این لانه ویران
به ناگه آشیان برشاخ طوبی می کنم امشب

من آن طفل صغیر شاه دینم کز بر طفلان
به جنت جای در دامان زهرا می کنم امشب

همان درِّ یتیم زاده زهرا حسینم من
که همچون گنج در ویرانه مأوا می کنم امشب

رقیّه، آخرین قربانی شاه شهیدانم
که خود طومارمرگ خویش امضا می کنم امشب

تأسّی کرده ام در کودکی بر مادرم زهرا
که با رخسار نیلی، ترک دنیا می کنم امشب

منم دُخت حسین و قبله حاجات اهل دل
همه درد “مؤید” را مداوا می کنم امشب

شاعر: استاد سید رضا مؤید

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

بابا نبودی بعد تو بال و پرم ریخت
آتش گرفتم سوختم برگ و برم ریخت

بابای خوبم تا تو بودی خیمه هم بود
تا چشم بستی دشمنت سوی حرم ریخت

عمه صدا می زد همه بیرون بیایید
جا ماندم و آتش به روی چادرم ریخت

بابا، عمو، داداش، عموزاده، کجایید؟
مشتی حسود بد دهن دور و برم ریخت

چشمم، سرم، دستم، کف پاها و پهلوم …
بابا سپاهِ درد روی پیکرم ریخت

موهای من بابا یکی هست و یکی نیست
ازبس که دست و سنگ و آتش بر سرم ریخت

هم گوشواره هم النگوی مرا برد
میخواست معجر را برد موی مرا برد

با سر رسیدی پس چرا پیکر نداری؟
تو هم که جای سالمی در سر نداری!

این موی آشفته چرا شانه نخورده؟
بابا بمیرم من مگر دختر نداری؟

مثل خودم خیلی مصیبت ها کشیدی
اما تو مَردی و غم معجر نداری

قرآن نخوان بر روی نیزه، می زنندت
بنشین به زانویم اگر منبر نداری

هربارکه رفتی سفر چیزی خریدی
بابا از آن سوغات ها دیگر نداری؟

شاعر: داوود رحیمی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

از دشت پربلا و مکانش که بگذریم
از ظهر داغ و بحث زمانش که بگذریم

یک راست می رسیم به طفل سه ساله ای
از انحنای قد کمانش که بگذریم

از گم شدن میان بیابان کربلا
یا از به لب رسیدن جانش که بگذریم

تازه به زخم های کف پاش می رسیم
از زخم های گوش و دهانش که بگذریم

حتی زنان شام به حالش گریستند
از حال عمه ی نگرانش که بگذریم

خیلی نگاه حرمله آزار می دهد
از خاطرات تیر و کمانش که بگذریم

با روضه ی کشیده ی گوشش چه می کنند
از گوشواره های گرانش که بگذریم

دروازه کودکان بدی داشت لااقل
از ازدحام پیر و جوانش که بگذریم

در مجلس یزید زبانش گرفته بود
از حرف های سخت و بیانش که بگذریم

حالا به گریه کردن غساله می رسیم
از دستهای زجر و توانش که بگذریم…

شاعر: سعید پاشازاده

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

رانده ام از دیده ی مجروح امشب خواب را
میهمان دیده کردم تا سحر مهتاب را

گرچه بی فیض از حضور یار بودم مدتی
کرده ام آرام با یادش دل بی تاب را

در دریای ولایم ساحل امید کو ؟
مردم از بس خورده ام شلاق این گرداب را

شد حدیث رزم من افزون تر از جنگاوران
گرچه طفلم من ندارم قدمت اصحاب را

پای مجروحم ندارد تاب، برخیزم ز جا
ای پدر سیلی نبرده از سرم آداب را

باغبان عشق رفتی تا بهشت آرزو
دست گلچین از چه دادی غنچه ی شاداب را

اجر ذکرت را رخم از ضربه ی سیلی گرفت
پاک کن با دست خود از چهره ام خوناب را ؟

طاق ابروی تو محراب نماز عمه بود
ای پدر جان کی شکسته حرمت محراب را ؟

تشنه می میرم به یاد کام عطشانت پدر
تا کنم رسوای داغ تو به عالم آب را

شاعر: سید محمد میر هاشمی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

خوابش نمی گرفت خودش را به خواب زد
دیگر توان نداشت بسوزد به آب زد

بغضی شد و شکست زرویای صادقش
برعکسهای خواب خوشش چند قاب زد

پلکش پرید، خواب خوشش نیمه کاره ماند
پاشد زجا و بر گل روی خود آب زد

زحمت چقدر داد به خود تا که پا شود
خود را چقدر کشت که بر آب و تاب زد

یک حلقه از دو دست ورم کرده اش که ساخت
یاقوت سرخ دیدنی اش را رکاب زد

پیش غریب غربت خود را بساط کرد
دور بساط درد دلش یک طناب زد

ته مانده های ناله خود را که جمع کرد
باباچرا تو را…؟ دو سه داد خراب زد

با موی خود برای پدر ترمه پهن کرد
بر زخم های او زسرشکش گلاب زد

غم های پابرهنگی اش را نوشته کرد
با نام درد آبلــــه چنــدین کتـــاب زد

مجبورشد که لب به ترک های لب نهد
از جام لب پر لب ساقی شراب زد

طوفان آتش دل دریایی اش ولی
وقتی نشست ولوله شد آفتاب زد

جان داد آخر و همه گفتند طفلکی
خوابش نمی گرفت، خودش را به خواب زد

شاعر: رضا دین پرور

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

دیگر بس است زحمت عمه نمیدهم
حتی شده است منت دیوار می کشم
بابا تحمل نفسم مشکلم شده
از پهلویی که خورده زمین کار می کشم

با چوب خیزران پدرهای خود-درست
پیشِ خرابه دخترکان گرم بازی اند
گهوارۀ علی، گلِ سر، کفشهای من
بابا برایشان فقط اسباب بازی اند

از مجلسی که حرف کنیزی ما شنید
احوال خواهرت چقدر ریخته بهم
باید مرتبت کنم که نیزه نیست
رگهای حنجرت چقدر ریخته بهم

یک سنگ از از میان دو نیزه عبور کرد
شکر خدا بجای سرت خورد بر سرم
جان رباب، شکر خدا سنگ دومی
جای سرِ پسرت خورد بر سرم

یک چند بار را که خود من شمرده ام
افتاده ای ز نیزه به روی زمینشان
جز نیزه دار همسفری داشتی مگر؟
بوی تو می دهد چقدر خورجینشان

پیشانی تو را که مداوا نکرده اند
قدری چکید خونِ جبینت به روی من
انگشتر تو داشت و زد روی گونه ام
افتاد نقشِ رویِ نگینت به روی من

دندان شیری ام که شکست و سرم شکست
هر کس که دید روی مرا اشتباه کرد
عمه به معجرم دو گره زد،کشیدنش
روی مرا کشیدن معجر سیاه کرد

ته مانده های گیسوی نازم تمام شد
در بین مشت پیر زنی گیر کرده است
لقمه به دست، حرمله می خورد نان ولی
با پشت دست، طفل تو را سیر کرده است

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

غیر اِحیا نمی کنم امشب
جز خدایا نمی کنم امشب
قُرب دختر به بوسه ی پدر است
جز تمنّا نمی کنم امشب
باید امشب کنار من باشی
بی تو فردا نمی کنم امشب
چند بوسه به من بدهکاری
صبر از آنها نمی کنم امشب
نوبتی هم بُود زمان من است
پس تماشا نمی کنم امشب
ناز طفل مریض بیشتر است
بی تو لالا نمی کنم امشب

خواب، بی بوسه ی پدر تا کی؟
دور از آن کام، در به در تا کی؟

الله الله عجب سحر دارم
سحری در بر پدر دارم
آنچه دیشب به طشت زر دیدم
حالیا در طَبق به بر دارم
دست افکنده ام به گردن او
عمه جان عمه جان پدر دارم
لیک چشمی نمانده بنگرمش
لیک دستی نمانده بردارم
آمده همرهش مرا ببرد
من از این ماجرا خبر دارم
تو مپندار ای پدر که کنون
سُرمه بر دیدگان تر دارم
لخته ی خون گرفته چشم مرا
لخته خونی که از سفر دارم
گِرِه در موی من چو ابروی توست
تو ز سنگ و من از شرر دارم

شمع هرجا که انجمن دارد
پر پروانه سوختن دارد

شاعر: محمد سهرابی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

تا دوش تو سَریر مُقام رقیه بود
عالم شبانه روز به کام رقیه بود

تا روی زانوی تو سه ساله قرار داشت
آغوش تو دوام و قوام رقیه بود

هرجا که صحبت از عمو عباس می شنید
بر عالمی تفاخُر نام رقیه بود

گاهی به لَحن با نمک و بچه گانه ای
بازیِ تو به خنده سلام رقیه بود

بالا نشین قافله بر شانه های تو
یعنی فراز عرش به نام رقیه بود

تنها ز جانبِ عمو عباس هم نبود
این همنشینیِ تو مرام رقیه بود

می گفت العطش، ولی این هم بهانه بود
نام تو ذکر و وردِ کلام رقیه بود

وقتی ستون خیمۀ تو بر زمین فتاد
تازه شروع روز قیام رقیه بود

دیگر ز مشک، آب سراغی نمی گرفت
انگار حرف، آب حرام رقیه بود

وقتی به خیمه دست عدو بازِ باز شد
حکمِ فرار، حکمِ امام رقیه بود

بر گوش او عدو که دو تا گوشواره دید
عمه به فکر حُسن ختام رقیه بود

شاعر: محمود ژولیده

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

دستگیر عالمم اما دو دستم بر سر است
من چهل منزل رخم نیلی و چشمانم تر است

گر به من گویند بابا را نخوان سیلی نخور
صورتم سازم سپر گویم که بابا بهتر است

شام را ویران کنم ورنه رقیه نیستم
ذکر صبح و شام اینان سب جدم حیدر است

غائبین کوچه بر من عقده خالی میکنند
هرکه دیدم گفت رویت مثل روی مادر است

می شود فهمید از این حمله ی مرکب سوار
آمده گیسو کشد کی در شکار معجر است

یک نسیم از این همه طوفان که من دیدم اگر
در گلستانی فتد بر یک اشاره پر پر است

قد و بالای سه ساله دختری زانو بغل
از کف یک چکمه زجر حرامی کمتر است

گر زمین گیرم به عمه اقتدا خواهم نمود
چاره ی دردم فقط یک بوسه ای از حنجر است

وجه تشبیه سر من با سر تو این بود
هر دو صورت سوخته گیسو پر از خاکستر است

شاعر: قاسم نعمتی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد
حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد

حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی
در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد

دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید،
موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد

ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا …
یا لااقل پیراهن سالم‌تری باشد

سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت
پیش عموی تشنه‌ی آب آوری باشد

با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است
سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد

شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه
اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد

اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد
دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد

خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد،
چشمش به دنبال علی اصغری باشد

وای از دل زینب که باید روز و شب انگار
در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد

وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب
«بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد

بابا ! مرا با خود ببر، می‌ترسم آن بدمست
در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد

باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم
در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد

باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه
شاید برای او شب راحت تری باشد؟

شاعر: قاسم صرافان

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

چشم تارم شبیه دریا شد
قامتم زیر غصه ها تا شد
ماه شبهای من هویدا شد
دیده ام فرش راه بابا شد

انتظارم به سر رسید عمه
پاشو پاشو پدر رسید عمه

شب شده، ماه آمده پیشم
حضرت شاه آمده پیشم
یوسف از چاه آمده یشم
پدر از راه آمده پیشم

تا که همراه خود مرا ببرد
تا به هر جا که شد مرا ببرد

ای پدر آمدی ولی با سر
سرت آسیب دیده سرتاسر
شد برایم چنان معما،سر
که چه سان رفت روی نی ها،سر

ای پدر کاش جای این سر تو
پاره می شد گلوی دختر تو

بیش از این زنده ماندنم حرج است
پاسخ ناله ام دهان کج است
دنده هایم شکسته رج به رج است
پیکر من ز چند جا فلج است

شام مثل مدینه یا مکه
استخوان بندزن ندارد که

وای از درد کاسهء زانو
وای از تازیانه و پهلو
کاش در کوچه های تو در تو
سر من می شکافت تا ابرو

کی به پیشانی تو سنگ زده
کی ز خون بر رخ تو رنگ زده

دختر آنکه بر تو سنگ زده
آن که با خون بر تو رنگ زده
دو سه باری به روم چنگ زده
گفته ای بینوای جنگ زده

کیف کردی چه ناخنی دارم؟
من پدر دارم از تو بیزارم

تنم از زخم پر ستاره شده
دامنم طعنهء شراره شده
چادرم در نزاع پاره شده
آستینهام چند کاره شده

یکی از پیش تو نقاب شده
یکی از روی سر حجاب شده

شامیان صدجفا به من کردند
خنده بر اشک یاسمن کردند
رخت غارت شده به تن کردند
سر معجر بزن بزن کردند

پس تو دیگر مپرس موت چه شد
یا زر آویزهء گلوت چه شد

سر پاکت چگونه بند شده
روی این نیزهء بلند شده
گیسوی دخترت کمند شده
لبم ای دوست مستمند شده

پس بیا و دوباره بوسم کن
خود بزرگم کن و عروسم کن

بار غمها کشیده ام بابا
کنج ازلت گزیده ام بابا
مثل زهرا خمیده ام بابا
پیرو آن شهیده ام بابا

کاش گل محترم شود روزی
این خرابه حرم شود روزی

غصه ها تاب از دلش برده
همه دیدند زار و افسرده
روی لبهای خیزران خورده
دخترک لب نهاده و مرده

از تن زار خسته اش جان رفت
قصهء دخترک به پایان رفت

شاعر: حسین قربانچه

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا – رباعی

از دردهایم با تو میگویم پدرجان
از گوشواره از النگویم پدرجان
تنها نشانی مانده آن هم جای زخم است
دشمن شبیخون زد به گیسویم پدرجان

****
دیشب گلت از روی ناقه بر زمین خورد
انگار که در کوچه ها مادر زمین خورد
از زخمهای صورتم بابا گمانم
فهمیده ای که دخترت با سر زمین خورد

****
درد شدید مفصل زانو بماند
سوز ورمهای سر بازو بماند
دیشب نبودی حرمله بدجور میزد
لبها بماند…گوشه ی ابرو بماند

****
هی لا به لای رد شدنها سنگ خوردیم
از هیزها از بد دهنها سنگ خوردیم
در بین کوچه از جوان و کودکان و
بالای بام از پیر زنها سنگ خوردیم

****
مرد یهودی سوی چشمان مرا برد
خولی لگد زد نیمی از جان مرا برد
بابا! تلفظ کردن نام تو سخت است
بدجور مشت زجر دندان مرا برد

شاعر: امیر رضا قدیری

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

نوه حضرت زهرا و امین اللهم
در تمام سفرم بوده پدر همراهم

دست در دست عمویم ؛ همه جا عالی بود
چشمه های خنک از دامنه ها جاری بود

کاش بودند همه ؛ جای عزیزان خالی
شده از ما دم هر شهر چه استقبالی

چه بساطی است به بازار همه در کارند
بیشتر از همه اجناس ؛ عروسک دارند

سفره ها پهن شد و نان و رطب آوردند
قبل از آنی که کنم آب ؛ طلب ؛ آوردند

گرم بازی شدم و خستگی از یادم رفت
دختری خواست النگوی مرا ؛ دادم رفت

خاطرات خوشی از شام به یادم مانده
نشود باورتان زجر کنیزم خوانده

آرزوهای قشنگی که شده حسرت من
به فدای پدرِ کشته ی بی غسل و کفن

شاعر: حسین فتحی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

غیر از بیابان ها دگر جایی ندارم
آن قدر سیلی خورده ام نایی ندارم

باید بیایند و تو را اینجا ببینند
آن ها که می گفتند بابایی ندارم

در بین صحرا می کشیدم زجر و حالا
می خواهم از جا پا شوم پایی ندارم

مانند هجده سالگی مادر تو
سرو کمانم قد و بالایی ندارم

با چشم دل روی تو را باید ببینم
من تازگی چشمان بینایی ندارم

این روزها گیسوی زیبایی نداری
این روزها گیسوی زیبایی ندارم

تنها یک امشب را شدی مهمانم اما
شرمنده اسباب پذیرایی ندارم

شاعر: شهریار سنجری

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

الهی زخم رو بالش نیفته
گذار غم به احوالش نیفته
تموم راه سنگ و خار دیدم
الهی زجر دنبالش نیفته

کف پاش داشت باغ لاله میشد
هوا لبریز آه و ناله میشد
غمو “سر بسته” میگم…با قد خم
سه ساله داشت هجده ساله میشد

قدش کوچیکه و ناقه بلنده
غمش قلب منو از سینه کنده
هنوز از کوچه داغ تازه داریم
الهی زجر راهش رو نبنده

پای این درد، غم اشکش در اومد
خرابه دم به دم اشکش دراومد
همین که دید زخمای تنت رو
زن غساله هم اشکش دراومد

تموم روضه ی امشب همینه
واسه غسلت نیومد تا بشینه
هنوزم یادشه زخمای مادر
چطوری زخمتو زینب ببینه

شاعر: مسعود یوسف پور

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

تازه می‌فهمم الف ‌چون‌ دال ‌می‌ریزد ‌چرا
از دل این بیت ها جنجال می ریزد چرا

روزگار فتنه جو مشتِ بلا و درد را
بیشتر بر دامن اطفال می ریزد چرا

غالبا گودال در خود آب می گیرد ولی
تشنگی‌ دارد در این گودال‌ می‌ریزد چرا

آه از این‌ مهمان‌ نوازی‌های ‌دخترهای ‌شام
سنگ دارد وقت استقبال می ریزد چرا

بخت‌ دنیا مثل‌ عمر من اگر کوتاه نیست
برگ آه از شاخه اقبال می ریزد چرا

بر نی و در بین تشت و بر سر زانوی من
خون لب های‌تو در هر حال می ریزد چرا

زود می بینم که می پرسند اطفال حرم
عمه جان اشک زن غسال می ریزد چرا

شاعر: سید ابوالفضل مبارز

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

قربان دستهات نبودی در این سفر
دردانه ات به ضربه شلاق ناز شد

هم ضرب خورده هم پر زخم است و آبله
بابا ببخش پیش تو پایم دراز شد

بعدازتو جز تو هیچ تمنا نداشتم
این ناز دخترانه تماما نیاز شد

تو رفتی و زمانه چه ها کرد بعد تو
زینب سوار بر شتر بی جهاز شد

اوج مصیبت است پدر جان در این دیار
بی حرمتی به آل پیمبر مجاز شد

از ضرب دست حرمله ها بسته شد ولی
چشمم برای دیدن چشم تو باز شد

شاعر: محمد علی بقایی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

گل تو گم شد و زخمی، اگر هر بار پیدا شد
شبیه لاله بین بوته های خار پیدا شد

سر چنگی به گیسویم اگرچه معجرم گم شد
ولی با زحمت و سوسوی چشمی تار پیدا شد

خداراشکر پیدا شد، خداراشکر پیدا شد
اگرچه بین آن نامحرمان دشوار پیدا شد

عبایت کو؟ نشانت کو‌؟ عقیق دلربایت کو
چرا انگشترت در دکه بازار پیدا شد

پس از آنقدر گریه از غمِ گم گشته ام بابا
نمیبینم درست اما، سرت انگار پیدا شد

شاعر: فاطمه معصومی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

بی تو پنهان کردن بغض گلو مشکل شده
زندگی دور از تو و دور از عمو مشکل شده

گریه کردم! آمدی با «سر»…خدایا حاجتم-
-شد برآورده، اگر چه آرزو مشکل شده

جانِ من بابا کجا بودی که مویت سوخته؟!
دست-بردن بین مویَت؛ مو به مو مشکل شده

عمه زینب(س) تازیانه خورد جای ما همه
نا ندارم! گفتنِ راز مگو مشکل شده

زجر(لع) بسکه بر دهانِ من زده با پشتِ دست
زخم بر لب دارم و این گفتگو مشکل شده

میگذارم این سرت را آنطرف پهلوی خود
چون برایم دیدنِ از روبرو مشکل شده

سنگ خورده روی چشمانم سرِ بازار شام
تار می بینم! برایم جستجو مشکل شده

میکشم دست کبودم را به روی صورتت
بوسه بر پیشانی و زخم ِ گلو مشکل شده!

شاعر: مرضیه عاطفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

نگاه شامیان مرا پر از شراره می کند
حسرت بوسه دیده را غرق ستاره می کند

باز نموده ام بغل تا که بگیرمت به بر
مگر کسی به کار خیر استخاره می کند ؟!

تاب مخور به روی نی که تاب بازی سرت
بند دل مرا به پای نیزه پاره می کند

خواب نرفته چشم من ، پلک ورم نموده است
بر نوک نیزه دیده ام تو را نظاره می کند

عمه نگفت تو بگو ، قدح به دست حرمله
به سویم اینقدر پدر چرا اشاره می کند ؟

بر تن لاله گون من پیرهنم کفن شده
غارت دشمنانت این کفن قواره می کند

به دختران شهر گفته ام پدر میاید و
شبی به گوش پاره ام دو گوشواره می کند

شاعر: عرفان ابوالحسنی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

دخترِ گیسو بلندت را تماشا کن فقط
ذکرِ مادر گفتنت را باز معنا کن فقط

با همین سنِ کمم،گیسو سپیدم کرده اند
قامتم را تا که دیدی دیده دریا کن فقط

رنجِ چل ساله کشیدم در سه سالِ زندگی
با سرِ خونین رسیدی روضه برپا کن فقط

اندکی هم گوش کن بر درددل های گلت
بعد..اسبابِ سفر را هم مهیّا کن فقط

ماندنم اصلاً ندارد فایده..شیب الخضیب
با سفر بردن مرا هم زود احیا کن فقط

درد دارم عضو عضوم را شکسته یک نفر
زخم هایم را کمی بابا مداوا کن فقط

نو نبودی زجر خیلی زد به روی صورتم
این گله از جانبم در پیشِ سقّا کن فقط

گیسوانم سوخته پژمردگی دارم پدر..
دخترِ گیسو بلندت را تماشا کن فقط

شاعر: محسن راحت حق

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

خواب دیدم تولدم شده بود
و نشستم کنار بابایم
عمه زینب مرا بغل میکرد
شانه میزد به روی موهایم

خواب دیدم دوباره مثل قدیم
بوسه می گیرم از گل رویت
تو بغل باز کردی و من هم
می نشستم به روی زانویت

دیدم آنجا عمو ابالفضلم
با دو دستش مرا بغل کرده
کادوییِ تولدم گویا
گوشواره برایم آورده

خواب دیدم علی اصغرمان
شیر میخورد و سیر می‌خوابید
حرفی از آتش و سه شعبه نبود
قاتلی هم به او نمی خندید

خواب دیدم که مادرت آمد
دست روی سرم کشید اما
ناگهان پا شدم ز خواب خوشم
ز لگد های قاتلت بابا

گرم و پر نور کرده ای امشب
کلبه ی سوت و کور سردم را
آمدی جان من به قربانت
نوش داروی مرگ من بابا

چه عجب ای تمام زندگی ام
این دل شب خرابه سر زده ای
بی پر و بالی و بمیرم کاش
پا نداری که با سر آمده ای

جای سالم نمانده در تن من
بازویم جای رد زنجیر است
بی تو دنیا جهنم است ببین
طفل نو پای تو زمین گیر است

در بیابان میان هر کوچه
از سنان و شَبَث کتک خوردم
همه مدیون عمه ام هستم
جان سالم اگر به در بردم

بالش خواب هر شبم بوده
سنگ سختی که زیر سر دارم
شانه هایم مدد کند شاید
جای رگهات بوسه بگذارم

باورت میشود که سر کرده
بی تو شبها گرسنه دختر تو
ز کجا آمدی که می آید
بوی نان برشته از سر تو

شاعر: مجید مراد زاده

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

ترسیده بودش و یهو هول شد
پا شدش از جا واسه ی احترام
به سختی لب هاشو تکون دادوگفت:
سَ ، سَ ، سلام ، نزن با ، باشه میام

دستمو ول کن آخه نامحرمی
موهامو ول کن بخدا درد داره
بچه اگه داری ازش سوال کن
طاقت سیلی های یک مرد داره؟

باشه میام داد نکش اینقد سرم
همینجوریشم پُرِ درده گوشام
توروخدا اینقده دعوام نکن
بسه دیگه فحش نده هی به بابام

میام ولی گفته بابام که هرگز
سوار مرکب نامحرم نشم
دنبال اسبت بدوأم بهتره
تا اینکه شرمنده ی بابا بشم

میگم یخورده آب داری کنارت؟…
فکر نکنی برا خودم پرسیدم
می‌خوام وقتی به کاروان رسیدیم
به داداشم رو نیزه ها آب بدم

راستی آقا میدونی که من کی ام؟
اسم عمومو تا حالا شنیدی؟
بذار همون عَموم بیاد از سفر
بهش میگم موی منو کشیدی

چیه چرا همش بهم میخندی؟
این خنده هات دلم رو می سوزونه
نقشه نکش برا خودت بیخودی !!!
ما خودمون کنیز داریم تو خونه…

شاعر: محمد کابلی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

می‌کشم روی زمین پای پر از آبله را
تا میان من و تو کم کنم این فاصله را

سرِ نیزه ، وسط تشت طلا ، کنج تنور
فرصتی نیست بگیرم سر پر مشغله را

کاش دست تو کمی موی مرا شانه کند
بلکه آرام کنی دختر بی حوصله را

علت لکنت من را که خودت می بینی
ورم صورت و زخم لب و خون لثه را

جان من فکر نکن قافیه را باخته ام
خواستم پیش تو راحت بنویسم گله را

بین بازار به اشکم همه می‌خندیدند
دوست دارند چرا گریه ی در هلهله را

کاش بودی و مرا باز بغل می کردی
کاش بودی که بگیری يقه ی حرمله را

عمه در هلهله ها گفت کجایی عباس؟
غیرت الله بیا ختم کن این غائله را

عمه کوهیست که ما تکیه به او میکردیم
مادری کرد ، که آرام کند قافله را

خطبه ای خواند که بند دلشان را لرزاند
شام حس کرد دم صحبت او زلزله را

راستی واژه‌ی “یابن طلقا” یعنی چه؟
عمه آتش زده این سلسله ی باطله را

او عقیله ست، صبور است، خدا حفظ کند
دختر فاطمه ی عالمه ی فاضله را

حسم این است که من دردسر قافله ام
کاش با خود ببری دردسر قافله را

می کشم منت اگر ناز مرا هم بکشی
می کشم روی زمین پای پر از آبله را

شاعر: احمد ایرانی نسب

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

میان قافله من بیشتر یاد پدر کردم
پدر نام تو بردن جرم بود و من خطر کردم

میامد تازیانه بی مهابا سمت ما بابا
شده دستم سیاه از بس که بر صورت سپر کردم

پس از انشب که از ناقه به روی خاک افتادم
چه شبهاییی که با درد کمر تا صبح سر کردم

تو را با گریه من میخواستم در تشت زر رفتی
لبت را خیزران بوسید من خیلی ضرر کردم

من از دوش عموعباس رفتم زیر دست زجر
ببین از کربلا تا شام را با که سفر کردم

اگرکه سوخته گیسویم و زخمیست ابرویم
از ان باشد که از کوی یهودیها گذر کردم

تو دندانت شکسته من سرم عمه دلش بابا
مپرس از من چرا این‌گفتگو را مختصر کردم

تو را که در بغل دارم دگر بابا چه کم دارم
مرا با خود ببر که چادر رفتن به سر کردم

شاعر: محمد جواد مطیع ها

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

لب های او جز ناله آوایی ندارد
دیگر برایش خنده معنایی ندارد

اکنون که اینجا آمدی باید بگوید
جز این خرابه دخترت جایی ندارد

باید بگوید از غم تنهایی خود
چون هم نشینی غیر تنهایی ندارد

یادش بخیر آن بوسه های گرم بابا
حالا لبش سرد است و گرمایی ندارد

در کوچه های شام هم با گریه می گفت
یک کاروان نیزه تماشایی ندارد!

تفسیری از ایثار و غیرت می شود چون
از نسل زهرا است و همتایی ندارد

هر چه مصیبت بود از آنجا شروع شد
وقتی که فهمیدند بابایی ندارد…

شاعر: محسن زعفرانیه

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

پدر تا شام رفتن با تو حیران کردنش با من
پریشان کردنش با تو پشیمان کردنش با من

اگر این شهر تاریک است من از آلِ خورشیدم
اگر شب پُر شده اینجا چراغان کردنش با من

به نیزه آیه خواندن با توو تفسیر با زینب
به محمل خطبه‌ها با عمه طوفان کردنش با من

همین‌ که پایِ من وا شد به کاخش با عمو گفتم
خیالت تخت از این کاخ ویران کردنش با من

به جانت کم نیاوردم به اَبرو خَم نیاوردم
اگر می‌خندد آن نامرد‌ گریان کردنش با من

من از این شهر و این ویران زیارتگاه میسازم
مزارم گنجِ شام است و نمایان کردنش با من

پدر در این سفر خیلی به عمه زحمتم اُفتاد
بجای من بگو با او که جبران کردنش با من

شنیدم که سراغت را رُباب از عمه می‌گیرد
به گوشِ مادرم گفتم که مهمان کردنش با من

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

آمدى جانم به قربانت ولى حالا چرا؟
آمدى كنج خرابه آمدى..اينجا چرا؟

نيزه دارت با همه لج كرد اى بالا نشين
بر زمين مى زد سرت را هى از آن بالا چرا؟

عمه ام مى گفت تو آئينه ى مادر شدى
من نفهميدم شبيه حضرت زهرا چرا؟

من كه اسمش را نميدانم..ولى خيلى بد است
مى شود از او بپرسى مى زند من را چرا؟

تشنه بودم..مثل تو بابا…ولى نه..مثل تو
تا كه گفتم آب،زد…هى زد…زدم…بابا چرا؟

شاعر: آرمان صائمی

________________________________________________________________________

متن شعر حضرت رقیه (س) ،مصائب شام و کاروان اسرا

نور خورشیدم که در ظلمت سرا افتاده ام
دختر شاهم که در ویرانه ها افتاده ام

روزگاری بالش زیر سرم دست تو بود
اُف به این دنیا کجا بودم کجا افتاده ام

از سر دست عدو دندان شیری ام شکست
روضه خوانت بودم اما از صدا افتاده ام

صورت و دستم کبود و پای من پر آبله
از شب جاماندنم از دست و پا افتاده ام

نه غذایی خورده ام نه آب عمّه شاهد است
بعد تو بابا من از آب و غذا افتاده ام

شاعر: نوید طاهری

25 نوامبر 21
بدون دیدگاه
3,728
دانلود

اشعار عصر عاشورا و شام غریبان ویژه محرم ۱۴۰۰

0
اشعار عصر عاشورا ، شام غریبان و حضرت زینب (س)

متن شعر عصر عاشورا – شام غریبان و حضرت زینب (س)

سوختم، برخاست باز از دل نوایی سوخته

چیست این دل؟ شعله ای از خیمه هایی سوخته

چیست این دل؟ یک نی خاموش خاکستر شده
که حکایت میکند از نینوایی سوخته

بند بندش از جدایی ها شکایت میکند
روضه میخواند به سینه با صدایی سوخته

روضه میخواند ز نی هایی و سرهایی غریب
پیش روی کاروان آشنایی سوخته

روضه میخواند از آن نی، آه، آه…آن نی که خورد
بر لبانی تشنه و بر آیه هایی سوخته

این سر اینجا، چند فرسخ آن طرف تر پیکری
غرقِ در خون در میان بوریایی سوخته

دل ز هم پاشید چون اوراق مقتل، گوییا
نسخه ای خطی ز داغ ماجرایی سوخته

تکه تکه در عبا آیینه روی نبی
آیه تطهیر میخواند کسایی سوخته

دختری چیده ست یک دامن گل از یک بوته خار
گل به گل دامانش آتش… دست و پایی سوخته

بر لبم گاه از دل این آتش زبانه میکشد
آتشی مکتوم از کرب و بلایی سوخته

شاعر: محمدمهدی سیار

____________________________________________________________

متن شعر عصر عاشورا – شام غریبان و حضرت زینب (س)

دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را
بر فراز نیزه می دیدم سر خورشید را

آسمان گو تا بشوید با گلاب اشک ها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را

بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریان تر خورشید را

چشم های خفته در خون شفق را وا کنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را

نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را

کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها
ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را

آه، اشترها چه غمگین و پریشان می روند
بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را

شاعر: سعید بیابانکی

___________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده
در فضا رایحه‌ای روح‌فزا افتاده

سر تو می‌رود و پیکر تو می‌ماند
از هم آیاتِ وجودِ تو جدا افتاده

آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند
آتش آن است که در خیمۀ ما افتاده

دم گودال دلم ریخت که انگشتت کو؟
حق بده خواهرت اینگونه ز پا افتاده

عاقبت دید رباب آنچه نباید می‌دید
آنقدر زار زده تا ز صدا افتاده

من به میل خود از اینجا نروم، میبَرَدَم
تازیانه که به جانِ تن ما افتاده

می شمارم همه طفلان حرم را دائم
وای که دخترکت باز کجا افتاده؟

زجر رفته ست سراغش که بیارد او را
آمد اما به رویش پنجه به جا افتاده

هق هقش پاسخ من شد که از او پرسیدم
دو سه دندانِ تو ای عمه چرا افتاده؟

شاعر: محمد رسولی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

ندارد وسعت داغم مساحت
ندیدم بعدِ تو یک روز راحت
مرا از کربلا بردند اما
دلم جا ماند بین قتلگاهت

ندارد شام غم هایم سپیده
من و یک کاروان قد خمیده
رسیده وقت آغاز جدایی
خداحافظ تن در خون تپیده

خزان شد پیش چشمم باغی از یاس
منم تنها در این هنگام حساس
مهیای سفر هستم ولی آه
ندارم محرمی برخیز عباس

شاعر: یوسف رحیمی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

گفتند از او بگذر و بگذار به ناچار
رفتم نه به دلخواه، به اجبار به ناچار…

در حلقه‌ای از اشک پریشان شده رفتم
آنگونه که انگشترت انگار به ناچار…

شهری همه خواب و به لبت آیه‌ای از کهف
تنها تو و یک قافله بیدار، به ناچار-

ماندیم جدا از تو و با اشک گذشتیم
از هلهله‌ی کوچه و بازار به ناچار

سوگند به لب‌های تو صد بار شکستم
هر بار به یک علت و هر بار به ناچار

تو نیستی و ماندن من بی تو محال است
هر چند به ناچار به ناچار به ناچار

شاعر: محمد غفاری

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

از عشق بپرسید، که با یار چه کردند؟
با آن قد و بالای سپیدار، چه کردند…

از چاه بپرسید، همان چاه مقدس!
با ماه، همان ماه شب تار چه کردند؟

اصلاً بگذارید خود آب بگوید
با چشم و دل و دست علمدار چه کردند؟

اصلا بگذارید، که خورشید بگوید
خورشید! بگو با سرِ سردار چه کردند؟

نیزار گواه است که با خوبترین‌ها
این قوم خطا رفتۀ تاتار چه کردند؟

بیعت‌شکنان، نقشه کشیدند و دوباره
با ذریۀ حیدر کرار چه کردند؟

ای قامتِ افراشته در سجدۀ بسیار
لب‌های عطش با تب بسیار چه کردند؟

نیلوفر پژمردۀ شب‌های خرابه!
با بغض تو ای ابر سبکبار چه کردند؟

در ماتم شمع و گل و پروانه و بلبل
ای اشک به یاد آر، به یاد آر چه کردند

در طاقت من نیست که دیگر بنویسم
با قافله و قافله‌سالار چه کردند

شاعر: سارا جلوداریان

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

شبی که بر سر نی آفتاب دیدن داشت
حدیث دربه‌دری‌های من شنیدن داشت

بسیط دشت، چنان لاله‌زار حسرت بود
که سبزه نیز سر سرخ بر دمیدن داشت

هدف چه بود در این کارزار خون‌آلود
که شعله شوقِ به هر خیمه سرکشیدن داشت

چه بود در سر گل‌های باغ سبز رسول
که دشت فتنه هنوز آرزوی چیدن داشت

به اوج آبی آن آسمانِ خونین‌رنگ
کبوترِ دل من شوق پرکشیدن داشت

ستارگان چمن پیش تیغ صف بستند
خدا دوباره مگر عزم گل گُزیدن داشت

ننالم از خط تقدیر خویش در زنجیر
که سرنوشت تو در خاک و خون تپیدن داشت

صبور ثانیه‌های غم و بلای تو بود
دلم که وعدهٔ بسیار داغ دیدن داشت

پیام پرپرِ گل‌های باغ را می‌برد
نسیم صبح که بر خاک و خون وزیدن داشت

شاعر: جواد محقق

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماری ام آتش پرستارم شده

ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده

پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین
امشب اما جای او آتش علمدارم شده

ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز
مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده

جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند
در شب تنهایی ام تنها همین یارم شده

من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع
از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده

بس که اشک آید به چشمم خواب شب را راه نیست
دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟

جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت
مردم چشمان من تنها وفا دارم شده

گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی
سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده

شعله های کربلا آتش به جانم زد “حسان”
آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده

شاعر: زنده یاد استاد حبیب الله چایچیان

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

از صدای «الیّ…» گفتن تو
جگرم از غمت کباب شده

چند ساعت شبیه عمری رفت
بدنم را ببین چه آب شده

نیزه‌ها را یکی یکی … ای وای
از تنت ای برادرم … ای وای

چند تا تیر بد قلق اما …
جان شیرین مادرم ای وای

سر نداری به پیکرت اما
چند جمله ز خواهرت بشنو

حرف‌هایی به قلب من مانده
که نگویم به هیچکس جز تو

خیمه‌ها را یکی یکی گشتم
با همین حال زار و پر دردم

همه را جمع کردم آخر، وای …
جز دو تا کودکی که گم کردم

دست‌هاشان به هم گره کرده
پای یک بوته خار خوابیدند

عاقبت ترس … یا نمی‌دانم
آن دم آخری چه می‌دیدند

من شنیدم که یک نفر میگفت
زدن دختران مباح شده …

سپر کودکان شدم تو ببین
صورتم را، چطور سیاه شده

شعله‌ها را ز دامن همه‌ی
کودکانت گرفته‌ام اما

آنقدَر سوخت دستم آخر که
ضعف سختی گرفت جانم را

به خودم آمدم وَ دیدم که
رفته بودم دقایقی از هوش

دختری گفت زیر لب با بغض
«عمه مویم نمی‌کنی خاموش؟»

کودکان را چه سخت خواباندم
ولی اما رباب را چه کنم

هر دقیقه ز خواب میپرد و
ناله‌ی آب آب را چه کنم

شاعر: حسین کریمی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

سوخت از داغِ تو و غرق حرارت شده بود
پیشِ مادر به گلویِ تو جسارت شده بود

آسمان تیره شد و سخت زمین-لرزه گرفت
شمر آن ثانیه که دست-به کارَت شده بود

عرشِ حق را چه به هم ریخت «بُنیّ قَتلوک»
چونکه مکشوف ترین متن و عبارت شده بود

غرقِ خون، در دل گودال، غریب و تنها
خاکِ صحرا نگرانِ تو و یارت شده بود

سر و انگشتر و پیراهن و دستار و کفن …
دست و پا میزدی و لحظه غارت شده بود

حرمله در پیِ گهواره لبِ خیمه رسید
خیمه ها سوخت و هنگام شرارت شده بود

خیره شد سمتِ سرت زینبِ مضطر؛ ای وای
صحبت از بستنِ دستان و اسارت شده بود!

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

بگذار ناله از جگر خود برآورم
جانم بگیر تا شبِ غم را سرآورم

وقتی برای گریه ندارم،نگاه كن
باید كه كودكانِ تو را دربرآورم

جسمی نمانده تا كه سپر بیشتر شود
چشمی نمانده تا كه دو چشمی تر آورم

باید دو طفل بی نفسِ زخم خورده را
از زیر خارهای بلا پرپر آورم

باید كه چند كودك ترسیده ی تو را
از خیمه های مانده در آتش در آورم

تا ساربان نیامده انگشت را بلند كن
باید روم زِ دست تو انگشتر آورم

باید برای دختركانِ یتیم تو
قدری بگردم و دو سه تا معجر آورم

پیراهن امانتی مادرم كجاست
گشتم نبود تا كه بر این پیكر آورم

نامحرمی به ناقه‌ی عریان اشاره كرد
باید روم به علقمه آب آور آورم

گیسوی مادرت زِ گلوی تو سرخ شد
باید كه چادری به سر مادر آورم

تا باز هم نگاه كنم بر حسین خویش
باید باز هزار نیزه شكسته درآورم

شاعر: حسن لطفی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

دلش آتش بگیرد آن که بر نیزه سرت را برد
بسوزد قلب آن نامرد که انگشترت را برد

خدا لعنت کند او را که اسبان قوی آورد
تنت را خورد کرد و انسجام پیکرت را برد

برای کیسه ای زر قوم خواری بر سر نیزه
سر خونین عباس و حبیب و اکبرت را برد

به طفل غرقِ خون در خاک هم رحمی نکردند آه…
یکی از پشت خیمه سیب سرخِ اصغرت را برد

دل اهل زمین میسوخت، از غم آسمان میسوخت
بسوزاند خدا او را که روی نی سرت را برد

شاعر: فاطمه معصومی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست
به تن این همه سردار سری نیست که نیست

بنویسید که خورشید به گودال افتاد
و پس از شام غریبان سحری نیست که نیست

آتش از بال و پر سوخته جان می‌گیرد
زیر خاکستر ما بال و پری نیست که نیست

یک نفر سمت مدینه خبرش را ببرد
پس از این ام بنین را پسری نیست که نیست

یا به آن مادر سرگشته بگویید: نگرد.
چون ز گهواره‌ اصغر اثری نیست که نیست

تازیانه به تسلای یتیمی آمد
تازه فهمید که دیگر پدری نیست که نیست

شاعر: مهدی زنگنه

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

ناگهان دشت بلاخیز پر از هلهله شد
کوفه با شام سر غارت ما یک دله شد

تب غارت به همه دشت سرایت می‌کرد
با سرت خولی نامرد تجارت می‌کرد

از خدا بی خبران هیچ ندارند احساس
معجرم دل نگران است کجایی عباس؟

آتش و دود که سمت حرمت می‌آمد
نیزه‌ای بود که سمت حرمت می‌آمد

جای یک نیزه به پهلوی سکینه می‌سوخت
خیمه در آتش کینه‌ مدینه می‌سوخت

دست از جیب خیانت همه بیرون کردند
گوش‌ها را به خشونت پر از خون کردند

هر که در غائله بی بهره ز گودال شده
دست او طالب ارزانی خلخال شده

در هیاهوی حرم پیرهنت را بردند
نیمه شب بود عقیق یمنت را بردند

قطره‌ای آب حرم را چه مشوش کرده
این رباب است سر قبر علی غش کرده

گرد خیمه خبر تلخ تری می‌گردد
نیزه‌ حرمله دنبال سری می‌گردد

شاعر: حسن کردی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

بیش از ستاره زخم و ، فلک در نظاره بود
دامان آسمان ز غمش پر ستاره بود

لازم نبود آتش سوزان به خیمه ها
دشتی ز سوز سینه زینب شراره بود

می خواست تا ببوسد و برگیردش زخاک
قرآن او ، ورق ورق و پاره پاره بود

یک خیمه نیم سوخته ، شد جای صد اسیر
چیزی که ره نداشت درآن خیمه ، چاره بود

در زیر پای اسب ، دو کودک ز دست رفت
چون کودکان پیاده و دشمن سواره بود

آزاد گشت آب ، ولیکن هزار حیف !
شد شیردار مادر و ، بی شیرخواره بود

چشمی – برآنچه رفت به غارت – نداشت کس
اما دل رباب – پی گاهواره بود

یک طفل با فرات ، کمی حرف زد ولی
نشنید کس ، که حرف زدن با اشاره بود

یک رخ نمانده بود که سیلی نخورده بود
در پشت ابر ، چهره ی هر ماهپاره بود

از دست ها مپرس که با گوش ها چه کرد
از گوش ها بپرس که بی گوشواره بود

شاعر: استاد علی انسانی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

مرا در لحظه‌ی خوشحالی‌اش زد
مرا در موقعِ بی‌حالی‌اش زد
کسی که تیغِ خود را بر تنت کرد
مرا هم با غلافِ خالی‌اش زد

امیدم رفت تا بازوی تو رفت
اباالفضلم چه‌شد اَبروی تو رفت
سرم را ضربِ یک نیزه شکسته
همان نیزه که بر پهلویِ تو رفت

امان از ضربه‌ی سنگینِ نامرد
امان چکمه‌ی خونینِ نامرد
همین امروز در آغوشِ من بود
سری که رفت با خورجینِ نامرد

کمک کن تا رَدایت را نَدُزدَد
حصیرت بوریایت را نَدُزدَد
حواسم هست امشب در خیامت
حرامی بچه‌هایت را نَدُزدَد

بیا رحمی به این دختر بیاور
برایم یک دو تا معجر بیاور
سنان نگذاشت تا مقتل بیایم
خودت انگشترت را در بیاور

به زحمت می‌دویدم دیر شد حیف
بریدند و بریدم دیر شد حیف
به پایم چادرم پیچید صدبار
حلالم کن رسیدم دیر شد حیف

شاعر: حسن لطفی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

عصرِ دهم است و کربلا خاموش است
زینب که به گردابِ بلا مدهوش است

شد باغِ گلِ یاس تمامی پَرپَر
خون از رگِ هفتاد و دو تن در جوش است

با نیزه روَد راسِ شهیدان تا شام
از عرش صدای زمزمِ چاووش است

گویا که شده محشر کبرا بر پا
بین منظره ی عرض و سما مخدوش است

از یک طرفی دامن طفلی می سوخت
از یک طرفی زمزمه ای در گوش است!

هر خیمه بسوزد ز شرارِ آتش
عصرِ دهم است و کربلا خاموش است

شاعر: هستی محرابی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

شد غرق در غم روزگارت عمه جانم
خیلی دلم شد بیقرارت عمه جانم

در پیش چشمت زیر خنجر دست و پا زد
در خاک و خون دار و ندارت عمه جانم

بر روی تل، در غربتِ شام غریبان
ایکاش بودم در کنارت عمه جانم

تنها و بی محرم شدی دیگر ندیدی
مرهم برای حال زارت عمه جانم

جانم فدایت! عصرِ عاشورا به سختی
دیدم گره خورده به کارت عمه جانم

مانند قلبت چند جای چادرت سوخت
در شعله هایِ پُر حرارت عمه جانم

چشم عمو عباسمان را دور دیدند
شد پیش چشمت خیمه غارت عمه جانم

لعنت بر آنکه بست دست خسته ات را
در بین آتش؛ با جسارت…عمه جانم

بین تمام داغ هایی را که دیدی
می سوزم از داغ اسارت عمه جانم!

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

حرم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
در این دنیا دگر مانند من مضطر نمی آید

رسانید این خبر را بر سر آشفته روی نی
که خار رفته در پای رقیه در نمی آید

نمی دانم چه باید کرد کار خواهر تو نیست
میان دیده ی انظار بی معجر نمی آید

عقیقی از تو غارت رفته و خلخال هم از ما
به دست و پای اولاد علی زیور نمی آید

بیا آرام کن قلب ربابت را بگو بانو
رها کن فکر آن قنداقه را اصغر نمی آید

خبر بردن به لیلا از علی اکبر بود مشکل
خودت هر طور می خواهی بگو اکبر نمی آید

تو را هر طور باشد می برم آخر به جایی که
دگر نعل سُتوری بر تن بی سر نمی آید

سری را که به روی دامن زهراست جای او
تنور خانه ی خولی و خاکستر نمی آید

شاعر: مهدی جلالی

_________________________________________________________

متن شعر شام غریبان و حضرت زینب (س)

بابا حسین بعد تو دنیا تمام شد
رفتی و روزهای خوش ما تمام شد

آنجا که شمر آمد و بر سینه ات نشست
زینب شبیه شمع همانجا تمام شد

تو ظهر جان سپردی و رفتی عزیز من
اما غروب بود که دعوا تمام شد

نیز عمیق بود سه شعبه دقیق بود
عمر تو پیش دیده زهرا تمام شد

یادت که هست موی مرا شانه میزدی
باباحسین گیسوی زیبا تمام شد

باید رباب فکر جدیدی کند پدر
دیگر گذشت، دوره لالا تمام شد

بابا بیا به مردم این کوچه ها بگو
خلوت کنید وقت تماشا تمام شد

شاعر: محمود یوسفی

25 نوامبر 21
بدون دیدگاه
2,345
دانلود

اشعار شب عاشورای حسینی ویژه محرم ۱۴۰۰

1
اشعار شب عاشورای امام حسین (ع) و گودال قتلگاه

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

میزند آتش به قلبم ماجرای نیزه ها
دیده میشد محشری از لا به لای نیزه ها

مصحفی که جای آن بر شانه های عرش بود
عاقبت تقطیع شد در کربلای نیزه ها

نه، مکن باور اگر چه گفت عصر واقعه
دیده میشد پشت خیمه رد پای نیزه ها

میشود سرها به نی منظومه ای دنباله دار
میرود تا آسمانها ناله های نیزه ها

میشود فهمید از خون گریه های محفلی
برگرفته با قلبی در هوای نیزه ها

از چه رو خورشید، بین کوچه های کوفیان
گاه بالا بود و گاهی زیر پای نیزه ها

دختری میگفت با حسرت چه میشد می زدم
بوسه ای بر حنجرت بابا به جای نیزه ها

با ردیف نیزه ها شاعر غزل خوانی نکن
آه میشوزد دلم از های های نیزه ها

شاعر: مجید قاسمی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

ديگر رسيده قصه به آخر، جدا شدن
سخت است خواهري ز برادر جدا شدن

با دلهره كنون كه بغل مي كني مرا
يعني فراق، با دل مضطر جدا شدن

پنجاه سال صبح و شبم با تو سر شده
آهسته رو زمان ز خواهر جدا شدن

تو از مدينه ياد ز يحيي كني چرا؟
يعني رسيده است دم سر جدا شدن؟

بگذار تا گلوي تو را بوسه اي زنم
حيف است حنجر تو به خنجر جدا شدن

تو مي روي و غصه ي من مي شود شروع
از دختران فاطمه معجر جدا شدن…

پيش نگاه غمزده ي كودكان تو
يكسر سر شهيد ز پيكر جدا شدن…

از ما زنان بپرس زماني كه تنگ شد
درد آور است النگو و زيور جدا شدن…

شاعر: رضا رسول زاده

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

اگر خواهی پدر بینی وفای دختر خود را
نگه کن زیر پای اسب و بالا کن سر خود را

نهان از چشم طفلان آمدم دارم تمنّایی
که در آغوش گیری بار دیگر دختر خود را

نرفتی تا به پُشتِ ابرِ سنگ و خنجر و پیکان
به روی دامنت ای ماه بنشان اختر خود را

فروشد ناز اگر طفلی خریدارش پدر باشد
بزرگی کن، ببوس این دختر کوچکتر خود را

لبم از تشنگی خشک است و جوهر در صدایم نیست
برو در نهر علقم کن خبر، آب آور خود را

ز دورادور، می دیدم گلویت عمه می بوسید
مگر آماده کردی بهر خنجر – حنجر خود را

به همراه مسافر آب می پاشند،‌من ناچارم
به دونبال تو ریزم اشک چشمان تر خود را

کنار گاهواره رفتم و دیدم که اصغر نیست
چرا با خود نیاوردی، چه کردی اصغر خود را

شاعر:استاد علی انسانی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

گذار ساعتی ای شمر بدمَنِش به منش
كز آب دیده كنم چاره زخم های تنش

بده اجازه برم سویِ سایۀ پیكر او
كه آفتاب نسوزد جراحت بدنش

در آتشم من از این غم كه از عطش دم مرگ
بلند جای نفس بود دود از دهنش

به كهنه پیرهنی كرد او قناعت و آه
كه بعد مرگ برون آورند از بدنش

به بوی پیرهنی قانعم ز یوسف خویش
ولی نه یوسفم اینك بُوَد نه پیرهنش

طمع بریدم از او آن زمان منِ ناكام
كه دوخت سوزنِ پیكان بهم لب و دهنش

مراست آرزوی گفت و گوی او اما
ز نوك نی شنوم بعد از این مگر سخنش

اگر به تربت”جودی”گذر كنی روزی
عجب مدار اگر نافه آید از كفنش

شاعر: جودی خراسانی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

اینبار بی مقدمه از سر شروع کرد
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد

مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد

از تل دوید مرثیه ی قتلگاه را
از لابلای نیزه و خنجر شروع کرد

از خط به خط مقتل گودال رد شد و
با گریه از اسیری خواهر شروع کرد

اینجا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد

زیر عبا گرفت سرش را و صیحه زد
از روضه ی ربودن معجر شروع کرد

برگشت ، روضه را به تمامی دشت برد
از اربن اربنِ تن اکبر شروع کرد

لب تشنه بود خیره به لیوان و آب شد
از التهاب مشک برادر شروع کرد

هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد

تیر از گلوی کودک من در بیاورید!
هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد

غش کردروضه خوان نفسش با شماره شد
مدّاحی از کناره ی منبر شروع کرد:

ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه ی مادر شروع کرد

یک کوچه وا کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از در شروع کرد

– هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد

وقتی که شعر قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد

شاعر: محسن ناصحی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

هل من معین بی کسی اش تا شنیده شد
رنگ جمال پرده نشینان پریده شد

تا شاه بی رمق شد و افتاد روی خاک
افسار گرگ های حرامی دریده شد

چون ماهی فتاده به صحرای خون تنش
بر روی خارهای مغیلان کشیده شد

میگفت تشنه ام جگرم سوخته ولی
با سنگ و نیزه ناز دهانش خریده شد

هر کس رسید زخم به زخمش اضافه کرد
اعمال کشتنش به درازا کشیده شد

وقتی سه شعبه بوسه به قلب حسین زد
دنیا خراب,قامت زینب خمیده شد

شاعر: حسن کردی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

قلبی که با حضور شما پا نمی شود
محبوب خانواده ی زهرا نمی شود

انسان بی حسین چو بیمار لاعلاج
دردش به هیچ وجه مداوا نمی شود

عین هزار سال رکوعش قبول نیست
قدی که سمت کربلا تا نمی شود

تنها نه اینکه زنده کند مرده را حسین
بی مهر او مسیح, مسیحا نمی شود

همچون رسالتی که روی دوش مصطفاست
جز او کسی به دوش نبی جا نمی شود

روزی به روی سینه ی احمد نشسته بود
امروز, شمر از بدنش پا نمی شود

می خواست از گلو سر او را جدا کند
خیلی تلاش می کند… اما نمی شود

جز آن که از قفا ببرد از حسین سر
از کار قاتلش گرهی وا نمی شود

شاعر: امیر عظیمی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

در عجب باشد جهان از وسعت این قتلگاه
جا گرفته در دل آن، هم زمان چندین سپاه

نیمه جان بودی که بر روی تنت می تاختند
نیمه جان بودی که آتش رفت سمت خیمه گاه

زینبت از روی تل می دید بی لشکر شدی
حرف ها با زینب خود می زدی با هر نگاه

اکبر و قاسم، بُرَیر و مسلم و جون و حبیب …
نیست دیگر هیچ سرداری در این آوردگاه

خیمه ها می سوزد و پای برهنه می دوند
روی خاشاک بیابان، کودکان بی پناه

رو سپید عالمی، افسوس در عصر دهم
دوره ات کردند در گودال مشتی روسیاه

گوشه ی گودال مادر بود و جسمی چاک چاک
آسمان با هر “بُنَیّ” زیر لب می گفت: آه

در نگاه تو چه سِرّی بود، کشتی نجات!
هر که می آمد ته گودال، می شد سر به راه

شاعر: احسان نرگسی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

شُده از تیر و نیزه مالامال
پادشاهی که سَخت شُد پامال

تبلِ شادی زدند تا افتاد
از رویِ اسب، خسته و بی حال

شمر خندید و بی محلی کرد
“اَلعَطَشْ” هَر چه گُفت در گودال

خنجر کُند او نمی برید
روی سینه نشست آن قتّال

دست و پا زد حسین مانند
مرغ بسمل، بدون پر، بی بال

با وجود هزار و نهصد زخم
نیست دیگر نیاز به غسّال

ساربان از عقیق او نگذشت
در شلوغی غارت اموال

از تن بی سرش چرا دیگر؟!
سنگ ها می کنند استقبال

مادرش آمد و چه سخت گذشت
ماجرای تنش به این منوال

یادم آمد “غروب فرشچیان”
ذوالجناح آمدست خونین یال

چادر خیمه ها در آتش سوخت
چادر خواهرش … زبانم لال

بود در دست عده ای نامرد
گوشواره، النگو و خلخال

سنگ ها خورد روی نیزه حسین
رفت زینب ز داغ او از حال

داد فتوا شریح، قاضی شهر
شمر را بر قبولی اعمال …

شاعر: علی اصغر یزدی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

کنون که برق نگاه تو در نگاه من است
زبان خموش؛ ولیکن نظر پُر از سخن است

به من مگو که بسازم ز درد دوری تو
پس از تو حالت من لحظه‌لحظه سوختن است

من از شکایت تو از زمانه دانستم
که سرنوشت من و تو ز هم جدا شدن است

نمی‌شود که بسوی مدینه برگردیم؟!
دل غریب من اینجا هوایی وطن است

سپرده کهنه لباسی برای تو مادر
چقدر کرده سفارش: «حسین من بی‌کفن است»

چقدر نیزه برای تن تو ساخته‌اند
چقدر مرکب‌شان بیقرار تاختن است

چقدر چشم جسارت به خیمه می‌افتد
هراس من همه از «سایه‌سر» نداشتن است

شاعر: احسان محسنی فر

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

سایه ات بر سر من هست ولی فردا نه!
احترام پر من هست ولی فردا نه

مشک خالی ست ولی شکر که سقا داریم
دست اب آور من هست ولی فردا نه

چشم بد دور ز قد من و زنهای حرم
دور من اکبر من هست ولی فردا نه!

تاکنون پای غریبه به حرم وا نشده..
حُرمت محضر من هست ولی فردا نه

بقچه ی کهنه ما هست لباست هم هست
هدیه مادر من هست ولی فردا نه

بنشین خوب ببین چادر من را حالا
چادرم بر سر من هست ولی …

ترسم این است که تو دق بکنی از حرفم
به سرم معجر من هست ولی فردا نه

گوشواری که خودت داده ای الان دارم
محرمم! زیور من هست ولی فردا نه

شاعر: سید پوریا هاشمی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

دمی با گریه می بوسید رگ های پریشان را
دمی غمگین به دامن میگرفت آیات قرآن را

اگر از کل صحرا بوی سیب و لاله می آید
معطر کرده ردّ خون تو خاکِ بیابان را

یکی با نیزه میرقصد، یکی عمامه میدزدد
چگونه خواهرت تاب آورد اینقدر عصیان را

سیه پوش غم است آن روزگاری که چنین دیده است
جدا از آسمان، خورشید روشن، ماه تابان را

تو ای خونِ خدا با قافله همراهی و زینب
نبیند کاش ردِّ خونیِ سمِّ ستوران را

برای اشک امت تا دم محشر همین بس که
مسیحی قرض کرد از نامسلمانان مسلمان را

شاعر: فاطمه معصومی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

نگاه کردن اشک تو خواهرم سخت است
صبور باش که این حرف آخرم سخت است

دگر زمان جدایی شده، دعایم کن
سفر بدون تو ای یار و یاورم سخت است

برو برای اسارت دگر مهیّا شو
که شام و کوفه برای تو خواهرم سخت است

نه قاسمی، نه علی اکبری، نه عباسی
غریب ماندن زنهای این حرم سخت است

تویی و جان رقیّه، که بعد من سیلی
برای دخترک ناز پرورم سخت است

بگو رباب حلالم کند که می دانم
به نیزه، دیدن لبخند اصغرم سخت است

به زیر حنجره ام بوسه می زنی، امّا
بدان، بریدن این سر ز پیکرم سخت است

خدا به داد دلت می رسد، که در بر شمر
به قتلگاه، تماشای مادرم سخت است

شاعر: علی صالحی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

غم به غیر از غمِ او این دلِ بی تاب نخورد
چهرهء شامِ غمش رنگ ز مهتاب نخورد
بیش ازین ننگ ، به پیشانیِ اعراب نخورد
ذبح شد تشنه و آب از روی آداب نخورد
« مادر آب کجایی پسرت آب نخورد»

دشمن از پیر و جوان سیر شد از آب ولی…..
مرکبِ لشگریان سیر شد از آب ولی…..
خولی و شمر و سنان سیر شد از آب ولی…..
قطره ای کودک ششماهۀ بی خواب نخورد
« مادر آب کجایی پسرت آب نخورد»

تار می دید همه کرببلا را ز عطش
دود می دید تمامیِّ فضا را ز عطش
خوب تشخیص نمی داد صدا را ز عطش
بود عطشان و از آ ن گوهرِ نایاب نخورد
« مادر آب کجایی پسرت آب نخورد»

هر چه دنبالِ سرش خواهرِ او گشت نبود
به خدا جای سرش بر نی و در تشت نبود
هیچ سنگی به هر اندازه در آن دشت نبود
که در آن ورطه به پیشانیِ ارباب نخورد
« مادر آب کجایی پسرت آب نخورد»

بی غنیمت کسی از کرببلا رفت ، نرفت
بی سرش ، شمر زگودال بلا رفت، نرفت
زآنهمه تیر یکی هم به خطا رفت ، نرفت
چه جراحات که بر پیکر اصحاب نخورد
« مادر آب کجایی پسرت آب نخورد»

سر، پیمبر شدو نی نقطۀ معراج شد و ….
قتلگه خون شد و دریا شد و مَوّاج شد و ….
حرم فاطمه طوفان شد و تاراج شد و ….
هیچ طوفان زده اینگونه به گرداب نخورد
« مادر آب کجایی پسرت آب نخورد»

پدر خاک!

نیست قلبی که ازین حادثه غمناک نشد
نیست چشمی که در این مرثیه نمناک نشد
نیست آهی که ازین داغ به افلاک نشد
عمق این فاجعه واللهِ که ادراک نشد
” پدر خاک کجایی پسرت خاک نشد ”

وقتی افتاد روی خاک نبودش نفسی
نه مُعینی نه کمک حال ، نه فریاد رسی
در میان شهدا وضعیتِ جسم کسی
مثل جسمِ خودِ ارباب اسفناک نشد
” پدر خاک کجایی پسرت خاک نشد ”

یک نفر نیست بگیرد جلوی ملعون را
پُر ز خون شهدا کرد همه هامون را
خون ارباب ز سر ریخت به صورت ، خون را
خواست با پیرهنش پاک کند پاک نشد
” پدر خاک کجایی پسرت خاک نشد ”

ای مصیبات به پیشِ غمِ این تن هیچید
به عبا کاش یکی بود تنش را میچید
گر چه گیرم کفنی بود نمی شد پیچید
بوریا نیز حریفِ تن صد چاک نشد
” پدر خاک کجایی پسرت خاک نشد ”

به کنار اینکه لبش پُر ترک و عطشان بود
یا که آیاتِ تنش زیر سُم اسبان بود
شهریار همه عالم بدنش عریان بود
پوشِشَش غیر غبار و خس و خاشاک نشد
” پدر خاک کجایی پسرت خاک نشد”

شاعر: مهدی مقیمی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

“فردا که بر فراز نِی افتد گذارمان
حیرت‌‏فزای طور شود جلوه‌‏زارمان

فردا که کهکشان تجلّی‌ست، نیزه‏‌ها
گَردش کند زمین و زمان بر مدارمان

فردا که روزِ سرخِ عروج من و شماست
بر روی نیزه‌‏هاست قرار و مدارمان

فردا که سرفرازی ما را رقم زنند
خورشید و ماه می‏‌شود اخترشمارمان

فردا که روز عرضۀ عشق و شهادت است
حیرت کنند، عالم و آدم ز کارمان

فردا که از تبار تبر زخم مانْد و داغ
غیرت، شقایقی بُوَد از لاله‏‌زارمان

فرداست روز وعدۀ دیدار و دیدنی‌ست
بر نیزه‏‌ها، تجلّی پروردگارمان

منظومۀ بلند شهادت، سرودنی‌ست
فردا که عشق، خیمه زند در کنارمان…

در ما عیان جمال خدا جلوه می‏‌کند
چشمی کجاست تا شود آیینه‌دارمان؟

رنگِ پریده‌‏ای‌ست به چشم سپهر، مِهر
وقتی سپیده می‏‌دمد از شام تارمان…
::
ما هر چه داشتیم، به پای تو ریختیم
ای عشق! ای تمامی دار و ندارمان!

چشم امید ماست به فردای دوردست
بر تکسوار مانده به جا از تبارمان”

شاعر: استاد محمد علی مجاهدی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

“گفت: ای گروه! هرکه ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما…

تا دست و رو نشُست به خون، می‌نیافت کس
راه طواف بر حرم کبریای ما

این عرصه نیست جلوه‌گه روبه و گراز
شیرافکن است بادیهٔ ابتلای ما

همراز بزم ما نبوَد طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما

برگردد آنکه با هَوَس کشور آمده
سر ناورد به افسر شاهی، گدای ما

ما را هوای سلطنت مُلک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما

یزدان ذوالجلال به خلوت‌سرای قدس
آراسته‌ست بزم ضیافت برای ما…”

شاعر: نیر تبریزی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

چنان اسفند می‌سوزد به صحرا ریگ‌ها فردا
چه خواهد شد مگر در سرزمین کربلا فردا

تمام دشت را زینب به خون آغشته می‌بیند
مگر باران خون می‌بارد از عرش خدا فردا

برادر، دل گواهی می‌دهد امشب شب قدر است
اگر امشب شب قدر است، قرآن‌ها چرا فردا…

همه در جامۀ احرام دست از خویشتن شستند
شگفتا عید قربان است گویا در منا فردا

ببین شش‌ماهه‌ات بی‌تاب در گهواره می‌گرید
علی از تشنگی جان می‌دهد امروز یا فردا

ببوسم کاش دست و پای اکبر را و قاسم را
همانانی که می‌افتند زیر دست و پا فردا

برادر! وقت جان افشانی عباس نزدیک است
قیامت می‌شود وقتی بگوید یا اخا فردا

برادر! خوب می‌خواهم ببینم روی ماهت را
هراسانم که نشناسم تو را بر نیزه‌ها فردا

به مادر گفته بودم تا قیامت با تو می‌مانم
تمام هستی من، می‌روی بی من کجا فردا؟

شاعر: میلاد عرفان پور

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

در آن میان چو خطبهٔ حضرت، تمام شد
وقت جوابِ هم‌سفران بر امام شد

پاسخ‌دهنده اوّل آنان «زُهیر» بود
كاندر حضورِ سبط نبی در قیام شد

كای زادهٔ رسول! «سَمِعْنا مَقالكَ»
مطلب عیان بَرِ همه از خاص و عام شد

دنیا اگر همیشگی و مرگ آخرش
ما عزممان همین و نه جز این قیام شد

و‌آن‌‌گه «بُریر» دادِ سخن داد آن‌چنان
ظاهر، خلوصِ نیّت او از كلام شد

منّت به ما نهاده خدا با وجود تو
ما را ز لطف، شهد شهادت به جام شد

فخر است قطعه‌قطعه شدن پیش روی تو
طوبی بر آن بدن كه چنینش ختام شد!

پس بهر دل‌نوازیِ فرزند فاطمه
گاهِ سخن ز «نافع» شیرین‌كلام شد

گفتا كنون كه گشته گهِ امتحان ما
با رهبریت، محنت ما بی‌دوام شد

ما دوستیم با تو و با دوستان تو
دشمن به آن‌كه دشمنی‌ات را مرام شد

ما را ببر به هر طرفی خود ز شرق و غرب
حبل ولایت تو، ز ما «لَا انْفِصام» شد…

شاعر: مهدی خطاط

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

بوی پیراهن تو پشت سرت ما را کشت…
گریه ی خواهر تو پشت سرت ما را کشت..

تو چه کردی دَم آخر که پی رفتن تو
ناله ی اهل حرم پشت سرت ما را کشت..

داغ عباس چه آورد شَها بر سر تو
گریه و ناله ی تو بر قمرت ما را کشت…

بین آن هلهله و کف زدن و شادیشان
وَلدی گفتن تو بر پسرت ما را کشت…

هرچه گفتند و شنیدی به کناری اما
ناسزا گفتنشان بر پدرت ما را کشت…

تا که با پیرهنت خون سرت را بردی
خوردن تیر سه سَر بر جگرت ما را کشت…

با وجود همه ی دیو و دَدان در گودال
پرسه شمر و سنان دور و برت ما را کشت…

جلوی مادر و خنجر زدن پی در پی
عوض زیر گلو ، پشت سرت ما را کشت…

شاعر: سید میثم میر غضنفری

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

تاریخ عاشورا به خون تحریر خواهد شد
فردا قلم‌ها تیغۀ شمشیر خواهد شد

هر چند فردا با غروبش می‌رود اما
این داستان یک روز عالم‌گیر خواهد شد

این ماجرا تا روز محشر تازه می‌ماند
هر لحظه‌اش با اشک‌ها تکثیر خواهد شد

سقای تو فردا بدون دست هم باشد
با یک نگاهش کربلا تسخیر خواهد شد

از دیدن حال علی‌اصغر در آغوشت
دریا هم از نامی که دارد سیر خواهد شد

آن‌ها تو را کنج قفس در بند می‌خواهند
اما مگر این شیر در زنجیر خواهد شد

هر بوسۀ جدت محمد روز عاشورا
بر زخم‌های پیکرت تفسیر خواهد شد

این صحنه‌ها تکرار یک تاریخ ننگین است
قرآن به روی نیزه‌ها تکفیر خواهد شد

شاعر برایش گفتن از آن روز آسان نیست
در هر هجا همراه شعرش پیر خواهد شد

دیشب کنار قبر شش‌گوشه غزل خواندم
من حتم دارم خواب من تعبیر خواهد شد

شاعر: محمد رفیعی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

وای اگر امشبِ این دشت به فردا برسد
شیون و گریه و آهم به ثریا برسد

به لب خشكِ تو دِق می كنم از غصه اگر
تیغِ خورشید بر این پهنه صحرا برسد

كوكبِ بختِ جدایی ز تو تقدیرِ من است
چشم از رویِ تو بر هم نزنم تا برسد

به تنِ اصغرِ تو یك سرِ سوزن حس نیست
با كمی آب تلظّیش به لالا برسد

علی ات را بشناسند نخواهند گذاشت
بویی از پیرهنش نیز به لیلا برسد

بدنش مثلِ فدك پخشِ زمین خواهد شد
پای عباسم اگر بر لبِ دریا برسد

گرگ ها یوسفِ خواهر به سرت می ریزند
چاره ام چیست اگر كار به این جا برسد؟

نیزه، خون، چكمه، سراشیبی گودال، سرت
عمرِ زینب به گمانت به تماشا برسد

رویِ تَل دخترِ مضطر شده می میرد اگر
پای اسبی به لبِ تشنه ی بابا برسد

وای اگر پای شقاوت به حرم باز شود
دست بی عاطفه بر چادرِ زن ها برسد

آتش و خیمه و غارت شدن هر چه كه هست
هیچ كس نیست به دادِ منِ تنها برسد

نفسِ سینه ی زینب، نفست می گیرد
وای اگر امشبِ این دشت به فردا برسد

شاعر: علیرضا شریف

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

حمله‌های موج دیدم، لشکرت آمد به یادم
کشتی صدپاره دیدم، پیکرت آمد به یادم

باد تنها بود، اما خار و خس‌ها را عقب زد
تاختن‌های علیِ اکبرت آمد به یادم

بحث عقل و عشق شد، هر کس بیانی، داستانی
من ترک‌های لب آب‌آورت آمد به یادم

«لَن تَنالُوا البِرَّ حَتّی تُنفِقُوا مِمّا تُحِبُّون»
لحظه‌های سرخ بعد از اصغرت آمد به یادم

جویباری بر شکوه کوه مستحکم می‌افزود
اشک‌های از رجز محکم‌ترت آمد به یادم

گفت سعدی دیده با چشم خودش می‌رفت جانش
من وداع آخرت با خواهرت آمد به یادم

باغبان با طفل گفت: این سیب! دیگر شاخه نشکن!
قصهٔ انگشتت و انگشترت آمد به یادم

روضه‌خوان می‌گفت: یا مهدی! محبان تو هستیم
از محبان آنچه آمد بر سرت آمد به یادم…

شاعر: علی کریمان

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

غمی به وسعت عالم نشسته بر جانش

تمام ناحیه خیس از دو چشم گریانش

شبیه ابر بهاری هوای ناحیه را
پر از ترنم غم کرده اشک سوزانش

سلام کرد به جدّش… سلامی از سر صدق
سلام آن‌ که کند جان فدای جانانش

سلام کرد بر آن گونه‌های خاک‌آلود
بر آن تنی که نمودند نیزه بارانش

سلام کرد بر آن بوسه‌گاه نورانی
سلام آن‌ که کند جان خویش قربانش

سلام آن‌ که دلش زخمی مصیبت‌هاست
سلام آن‌ که اگر بود کربلا، جانش،

میان طف، سپر نیزه و سنان می‌کرد
و می‌سپرد به شمشیرها گریبانش…

سلام آن‌ که اگر نینوا حضور نداشت
علی‌الدوام شده نالۀ فراوانش

سلام آن‌ که سرازیر می‌شود هر روز
به جای اشک روان، سیل خون ز چشمانش…

شاعر: مریم سقلاطونی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

اذان بگو که شهیدان همه به صف شده‌اند
که تیرها همه آمادهٔ هدف شده‌اند

پیمبرانه به تکبیر باز کن لب را
که از صدای تو ذرّات در شعف شده‌اند

برای چرخ زدن در حوالی خورشید
مدارهای سراسیمه جان به کف شده‌اند

به یُمن بارش احساس در مساحت ظهر
غبارها ز رُخ دشت برطرف شده‌اند

و کربلا شده دریایی از حماسه و شور
و ریگ‌های بیابان همه صدف شده‌اند

نماز عشق فقط سجده‌ای پر از خون است
اذان بگو که شهیدان همه به صف شده‌اند

شاعر: پروانه نجاتی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

بی یار و بی یاور شدی یک ظهر تا عصر
بی سر شدی بی سر شدی یک ظهر تا عصر

آه ای گل خوش رنگ و بوی باغ زهرا
پرپر شدی پرپر شدی یک ظهر تا عصر

کل تنت را بین هم تقسیم کردند
کمتر شدی کمتر شدی یک ظهر تا عصر

بردند قرآن تنت را آیه آیه
کوثر شدی کوثر شدی یک ظهر تا عصر

یک قبر کوچک سهم عباس علی شد
ای شاه بی لشکر شدی یک ظهر تا عصر

تو یک علی میدان فرستادی ولیکن
بابای صد اکبر شدی یک ظهر تا عصر

با نیزه کندی قبر او را پشت خیمه
بابای بی اصغر شدی یک ظهر تا عصر

زیر گلویت را پیمبر بوسه میزد
هم صحبت خنجر شدی یک ظهر تا عصر

شب تا سحر دست دعایت نور می کاشت
بی دست و انگشتر شدی یک ظهر تا عصر

یک عمر سر بر شانه زینب نهادی
بی سر شدی بی سر شدی یک ظهر تا عصر

شاعر: محمود یوسفی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

یک شکار و آنهمه صیاد فکرش را بکن
یک نفر غمگین بقیه شاد فکرش را بکن

دست و پاهایی کبود و گیسوانی سوخته
این وسط هم در بیاید باد فکرش را بکن

عین آن تیری که سقا را زمین گیرش نمود
خورد زیر حلق یک نوزاد فکرش را بکن

تازه بعد از اینکه لشکر از از دل گودال رفت
ریش و قیچی دست شمر افتاد فکرش را بکن

با چه اوضاعی به استقبال زینب آمدند
سنگ میزد کور مادرزاد فکرش را بکن

یک طرف آیینه‌های حضرت زهرا اسیر
یک طرف اما یزید آزاد فکرش را بکن

آه میزد پیش چشم بچه ها با خیزران
تازه بعدش فحش هم میداد فکرش را بکن

روضه یعنی چشم در چشمان زین العابدین
می کشد میخواره ای فریاد فکرش را بکن

شاعر: محمود یوسفی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

کاش بشه دوباره بر گردی حسین

با همه خدافظی کردی حسین
بعد تو عقیله آواره میشه
غیر تو نمونده هیچ مردی حسین

چرا تو معرض تحقیر افتادی؟
زیر نیزه ها و شمشیر افتادی
باید این رو بپذیری که حسین
بد جوری تو قتلگاه گیر افتادی

به تو اول خنجری از پشت زدن
خیلی بد به صورت تو مشت زدن
ی نفر کمک نکرد به تو ولی
همشون تو رو به قصد کشت زدن

تشنه کشته شمر تو رو باخنجری
خیمه ها سوخته نمونده معجری
ای سر نیزه نشین خبر داری !؟
سهم دخترات شده دربه دری

جای پای شمر رو پیکر تو موند
روی شاخه ی درخت سر تو موند
همه وقتی رفتن از تو قتلگاه
کنار تن تو مادر تو موند

گریه ی اهل حرم رو در آورد
روی نِی سَرِ علی اصغر آورد
خدا لعنت کنه شمرو بین را
با فروختن سرت نون در آورد

تو مسیر شِکسته شُد حُرمت تو
اکثر سنگا شدن قسمت تو
راهب مسیح سرت رو شُست ولی
جای چاقو مونده رو صورت تو

خیلی صورتت برافروخته بابا
خیزران لب تو رو دوخته بابا
تنور خولی مگه خاموش نبود
پس چرا موهات دیگه سوخته بابا

شاعر: علی اصغر یزدی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

الهی سایه‌ات با من بمونه
برام با تو فقط بودن بمونه
لباس کهنتو تَن کردی اما
دعایی کن که پیراهن بمونه

ببین پیرم ببین پیرِ گلوتم
ببین جونم که درگیرِ گلوتم
نرو پنجاه ساله صبر گردم
اسیرِ بوسه‌ از زیرِ گلوتم

گلو بوسیدم اما سوخت زینب
از این آتیش سراپا سوخت زینب
گمونم آتیشِ دیوار و در بود
عزیزم مثلِ زهرا سوخت زینب

می‌خواستم چاک پیرهن رو ببوسم
لباس و خود و جوشن رو ببوسم
زدم بوسه به این حنجر ولی حیف
نذاشتی پشتِ گردن رو ببوسم

دارم دنبال تو بی بال میرم
بدنبالت فقط از حال میرم
بمون پیشه یتیما سخته امشب
بزار من جایِ تو گودال میرم

نه تنها نیزه‌ها شونو آوردن
با چمکه ردپا شونو آوردن
تو اینا چارصدتا پیرمَرده
عصاشونو عصاشونو آوردن*

عزیزم تیرشونو کُند کردند
سلاحِ پیرشونو کند کردند
تو رو باصبر میخوان سر ببرن
لب شمشیرشونو کُند کردند

شاعر: حسن لطفی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

تشنه‌ام دید ولی حرمله آبش را خورد
شمر همراهِ سنان بود شرابش را خورد

خنده‌ی ابن زیاد است خدا رحم کند
مستیِ زجر زیاد است خدا رحم کند

حاضرم جان دهم اما بدنت را نکِشند
دهنم خُرد شود پیرهنت را نکشند

وای در پیشِ حرم داغِ عمو راحت نیست
تیغ اگر کُند شود پشتِ گلو راحت نیست

این همه نعل فقط پشت تو را میشکند
ساربان گفته که انگشت تو را میشکند

شاعر: حسن لطفی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

چه حالِ پُر ملالی داره زینب
اگه دستای خالی داره زینب
میره خیمه به خیمه تا بدونن
برا فرداش چه حالی داره زینب

میون این خزونِ عشق و مردی
یکی داره میره به خیمه گردی
داره میاد بگوشش از رُبابش
چرا مادر چرا باز گریه کردی

بخواب مادر بخواب با خوندن من
بخواب جونِ عمو رو دامنِ من
نزن اینقد زبونت رو رولبهات
نکِش ناخنت و رو گردنِ من

یکی داره تو تنهایی میخونه
یه دختر داره بابایی میخونه
موهاشو عمه می‌بافه دوباره
براش با اشک لالایی میخونه

تویِ خیمَش ببین دلگیره قاسم
زبون میگیره فردا میره قاسم
اگه تو کوچه با بابام نبودم
تقاصِ کوچه رو می‌گیره قاسم

مبادا زیرِ دست و پا بمونی
مبادا زنده بی بابا بمونی
داره قاسم به عبدالله میگه
اگه رفتم مبادا جابمونی

نبودم من تو پَهلویِ عمو باش
کنارش باش بازویِ عمو باش
اگه دیدی که اسبا رو میارن
رویِ سینش فقط رویِ عمو باش

میگه زینب با اون غمهاش عباس
امیدِ خیمه‌هامون ، کاش عباس
یه بار خواهر بگی زینب فدات شه
یه بار خواهر بگو داداش عباس

دلِ گلها میلرزه با عمو نه
همه تو خیمه‌اند اما عمو نه
حرم خواب است بی خوابه حرامی
همه تو خیمه‌هان اما عمو نه

غمی که اوج غمهامه آوردن
یه دردی که رو دردامه آوردن
رُباب خوابونده تازه اصغرش رو
نگید پیشش امون‌نامه آوردن

منو خیمه به خیمه دیدی آقا
برا یاری چه ناامّیدی آقا
ببین خونی شدن دستات عزیزم
چرا شب خارها رو چیدی آقا

بیا بردار از خاکا سرت رو
نگاهی های هایِ خواهرت رو
می‌ترسم بعد این زنده نباشم
بیا امشب ببوسم حنجرت رو

بمیرم بی کسی مادر نداری
مگه خواهر مگه خواهر نداری
بده انگشترت رو تا نگم که
چرا انگشت و انگشتر نداری

بیا ای سایه‌ی اطفال برگرد
از این صحرای بداقبال برگرد
ببین زینب داره میمیره امشب
بیا از سمتِ اون گودال برگرد

شاعر: حسن لطفی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

بعد یک عمر که با بودن تو سر کردم
حال باید تک و تنها به حرم برگردم

من به لبخند سرِ صبح تو عادت دارم
پس نخور غصه شبیه تو رشادت دارم

من بمیرم اگر این عشق هلاکم نکند
سایه ات را ز سرم کاش خدا کم نکند

دشمنت از دل گودال اگر زد سنگم
تو بمان خیمه خودم میروم و مى جنگم

با تو هستم پسر فاطمه! خواهش کردم
از کنارم نرو مثل همه! خواهش کردم

طاقتم نیست ببینم سرت افتاد زمین
اینقدر آه نکش، خواهرت افتاد زمین

خواهرم، عاطفه ى خواهریم را چه کنم؟
پیرهن بافتهء مادریم را چه کنم؟

دیدم از دور کسى چکمهء خود پا مى کرد
زیر حلقوم تو را شمر تماشا مى کرد

حاضرم رو بزنم، چنگ به رویت نزنند
موى خود را بکنم، پنجه به مویت نزنند

شاعر: رضا دین پرور

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

خوابِ سنگین دیده است دنیا..برایِ ما دو تا
لرزشی افتاده گویا در صدایِ ما دو تا

از زمانی که به دنیا آمدم عاشق شدم
آفریده شد جهان اصلاً برایِ ما دو تا

صبر کن تا بوسه ای برگیرم از زیرِ گلو
امر..امرِ مادر است ..خیرالنسایِ ما دو تا

اندکی آهسته تر ..آقایِ مظلومان حسین
عالمی محوِ وداع شد در هوایِ ما دو تا

حرفِ رفتن را نزن ..قربانِ صحبت کردنت
گرچه که افلاکیان هستند فدایِ ما دو تا

یادگاری دارم از مادر برایت ..پیرهن
خاطراتی زنده شد در ذهن هایِ ما دو تا

بی کفن می مانی ای سروِ رشیدم رویِ خاک
می رود غارت ..عزیز دلِ رِدایِ ما دو تا

لحظه هایِ سخت و جانفرسا شده کو مادرم
یک نگاهِ فاطمه باشد دوایِ ما دو تا

می روی..من پرچمت را می برم بالا حسین
هست این وادی یقیناً کربلایِ ما دو تا

شاعر: محسن راحت حق

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

بناست بعد تو با غصه‌هات پیر شوم
برای خاطر تو حاضرم اسیر شوم
مخواه تا به فراق تو ناگزیر شوم
نمی‌شود که من از دیدن تو سیر شوم

بیا کمی بنشین تا تورا نگاه کنم
تورا چگونه روانه به قتلگاه کنم؟

چه عاشقانه گذشته است زندگانی ما
جدا نبود تن و روح آسمانی ما
زبانزد همگان بود مهربانی ما
فقط بخاطر هم خرج شد جوانی ما

برادر و پدر و مادرم شهید شده
حسین گیسوی من پای تو سفید شده

نگاه کن دل از غصه ها لبالب را
کسی ندیده بدون حسین زینب را
ببین به روی لبم یاحسین، یارب را
بگو خدا نرساند به صبح امشب را

کسی خدا نکند جنگ را شروع کند
بگو چکار کنم صبح اگر طلوع کند

عزیز فاطمه‌ای ‌و تمام حاصل من
غم جدایی تو شد حسین قاتل من
چقدر دلهره افتاده است در دل من
سرت به نیزه مبادا رود مقابل من

بیا حسین از این دشت کینه برگردیم
بیا بخاطر من به مدینه برگردیم

چگونه قافله را بعد تو اداره کنم؟
برای دل نگرانی خود چه چاره کنم؟
رواست تا که گریبان صبر پاره کنم
به قتلگاه چگونه تو را نظاره کنم؟

بیا اجازه بده تا که من فدات شوم
غریب مانده‌ای ای بی‌کفن فدات شوم

شاعر: آرش براری

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

مادرم خورده زمین تا که تو را دیده، چرا؟!
قاتلت این همه از قتل تو ترسیده چرا؟

به سر و صورت تو سنگ تراشیده زدند
خورده بر وجه خدا سنگ تراشیده چرا؟

بوسه بر زیر گلوی تو فقط حق من است
نیزه ای حق مرا خورده و بوسیده چرا

مگر این آب روان مهریه زهرا نیست؟
پسر مادر من با لب خشکیده چرا؟

آسمان را لب عطشان تو گریانده و شمر
پیش تو آب زمین ریخته خندیده چرا؟

نکند شمر دوباره به تنت سر زده است
بند بند تن عریان تو پاشیده چرا؟

همه ی حرف من این است که با خنجر کند
گل پرپر شده ی باغ مرا چیده چرا؟!

هر چه کردم نشد آخر که بلندت بکنم
آه بر روی زمین جسم تو چسبیده چرا؟

آفتاب از تن عریان شده ات شرم نکرد؟
به تن بی سر تو یکسره تابیده چرا؟

به تو وابسته ام و بعد تو دق خواهم کرد
به تو احساس مرا کوفه نفهمیده چرا؟!

شاعر: ابراهیم لالی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

نمیدونم چرا دلم آشوبه
دل نگرون حال بچه هاتم
فکر نکنی که زینبت بریده
تا آخر دنیا داداش باهاتم

یه یاعلی بگو رو پا بلند شو
دشتو سره یزیدیا خراب کن
اصلا همین شبی بزن به میدون
اصلا داداش روی منم حساب کن

چادرمو دور کمر میبندم
خودم دفاع از حرم میکنم
غصه نخور هرکی بیاد این طرف
با ذوالفقار پاشو قلم میکنم

نمیدونم چرا دلم گرفته
بیا با هم یه ذره صحبت کنیم
به یاد روزای خوب مدینه
با هم دیگه امشب و خلوت کنیم

یادمه شرط ازواجم بودی
گفتم محاله از حسین جدا شم
حتی اگه یه روز بیاد که با او
مجبور بشم راهی کربلا شم

قرار نبود تنهایی جایی بری
قرار نبود که من تنها بمونم
تو روی نیزه ها سفر کنی و
منم با این نامحرما بمونم

اینقده حرف گودال و پیش نکش
اینقده روضه توی گوشم نخون
یه دل سیر میخوام تو رو ببینم
یه شب دیگه کنار زینب بمون

از این به بعد خواب به چشم نمیاد
از این به بعد با غصه ها مانوسم
نیتم اینه امشبو حسین جان
زیر گلوتو هی تا صبح ببوسم

از نعلای تازه ی مرکباشون
باد خزون برام خبر آورده
خدا کنه دروغ باشه که گفتن
حرمله هم تیر سه پر آورده

از تن زیر نیزه ها که گفتی
میدونی که با دل من چه کردی؟
چرا داری گوشه کنار خیمه
دنبال کهنه پیرهن میگردی؟؟

نفرین به هرچی کوفه و کوفیه
از هرچی بی وفائیه دلخورم
افتاده به دلم داداش که فردا
شبیه مادرم لگد میخورم

دلت میاد فردا کنار گودال
حرمله به چشم ترم بخنده ؟
دلت میاد ببینی از رو نیزه
دستمو خولی با طناب میبنده ؟

شاعر: علیرضا خاکساری

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

ناله بزن ؛ با ناله از گودال لشگر را ببر
زینب بیا , این شمر با پا رفته منبر را ببر

چون مادر خود بر کمر چادر ببند ای شیر زن
از زیر دست و پای این مردم برادر را ببر

این فرصت پیش آمده دیگر نمیاید به دست
دامن کشان, دام‍ن بیاور با خودت سر را ببر

ناله بزن , فریاد کن ؛ اما همه ش بی فایده است
این شمر- از اینجا نخواهد رفت ؛ مادر را ببر

ای لشگر بی آبرو اینگونه عریانش مکن
پیراهنش را بر زمین بگذار , معجر را ببر

انگشتری که ضربه خورده درنمیاید ز دست
جایش النگوی من و این چند دختر را ببر

من در میان این شلوغی خیمه را گم کرده ام
از بین نامحرم بیا عباس خواهر را ببر

شاعر: علی اکبر لطیفیان

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

باطن ترین من، نه خداحافظی مکن
هر چند ظاهراً، نه خداحافظی مکن

من نیمه توام جلویت ایستاده ام
با نیمِ خویشتن، نه خدا حافظی مکن

یک اهل بیت را ته گودال می بری
ای خُمس پنج تن، نه خداحافظی مکن

اصلاً بدون من سفری رفته ای بگو
حالا بدون من؟ نه خداحافظی مکن

پس حرف می‌زنی که خداحافظی کنی
این گونه نه نزن، نه خداحافظی مکن

شاید کسی نبرد خدا را چه دیدی
با کهنه پیرهن، نه خداحافظی مکن

این سمت عزیز، محترم، با کفن، ولی
آن سمت بی کفن، نه خداحافظی مکن

بعد از تو چند مرد به دنبال چند زن
بعد از تو چند زن! نه خداحافظی مکن

شاعر: علی اکبر لطیفیان

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

نوشته اند سنان ها به تو امان ندهند
نوشته اند که ره را به تو نشان ندهند

نوشته اند به یک دیده بنگری همه را
نوشته اند دو روزن به آسمان ندهند

نوشته اند خودت جذبه باش و حکم بران
نوشته اند به این تیرها کمان ندهند

اگر تمامی این رودها تنور شوند
نوشته اند تو را مثل آب نان ندهند

چه مختصر شده ای ای رشید سایه فروش
نگفته ای که به ما هیچ سایه بان ندهند

ز بس شکفته شدی لحظه ای گمان بردم
قرار شد که سرت را به نیزه بان ندهند

لبم نمیرسد این تیرها مزاحم ماست
چرا که فاصله ها بوسه را توان ندهند

نوشته اند که بر نی عمامه دار شوی
تو عالمی و به عالم جز این نشان ندهند

عمو به دیده ی طفلان همیشه سنگین است
خدا کند که سرت را به این و آن ندهند

خبر چو کاسه ی لرزان لب به لب چرخید
خدا کند خبرت را دوان دوان ندهند

نوشته اند که در یک ضریح جا نشویم
به یک مدار دو سیاره را عنان ندهند

گران فروش ترین مردمان دنیایند
که ساقی ام بگرفتند و آبمان ندهند

شاعر: محمد سهرابی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

روایت است كه چون تنگ شد بر او میدان
فتاده از حركت ذوالجناح وز جولان

هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت
نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت

كشید پــا ز ركـاب آن خلاصه ی ایجاد
به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد

بلند مرتبه شاهی ز صدر ِ زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

شاعر: مقبل کاشانی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

آنقدر ناله شدم که جگرم ریخت حسین
آنقدر اشک که مژگان ترم ریخت حسین

موی من تار به تارش شده پیش تو سفید
مثل پائیز شدم برگ و برم ریخت حسین

منکه پیرِ تو شدم پیرتر از این مپسند
به جوانِ تو قسم بال و پرم ریخت حسین

نکن ای صبح طلوع ، کاش نیاد که فقط
غم عالم به دلِ شعله‌ورم ریخت حسین

حق بده خاک به روی سرِ خود می‌ریزم
فکرِ فردات چه خاکی به سرم ریخت حسین

خار در پشت حرم چیدی ودستت خون شد
زخمِ دستِ تو که دیدم جگرم ریخت حسین

در میان حرمت حرفِ امان نامه شده
دیدم اشکی که زِ چشمِ قمرم ریخت حسین

کُشت دلشوره مرا حال رُبابت بد شد
طفلِ بی شیر بهم دور و برم ریخت حسین

زود برگرد مدینه که نگویم فردا
بعدِ تو جمع حرامی به حرم ریخت حسین

تا نگوید لب گودال سکینه با من
آنقدر زخم زدندش ، پدرم ریخت حسین

تا نبینی به کنار دو سه‌تا طفل یتیم
خیمه‌ی شعله وری روی سرم ریخت حسین

تا نبینی که به حال من و تو می‌خندد
آنکه شلاق به پشت و کمرم ریخت حسین

تا رُبابت به سر ِنیزه اشاره نکند
وای از سنگ ببین که پسرم ریخت حسین

حق بده جان بکَنَم پیشِ تو از حال روم
تو بگو من چه کنم جای تو گودال روم

شاعر: حسن لطفی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

دلش آتش بگیرد آن که بر نیزه سرت را برد
بسوزد قلب آن نامرد که انگشترت را برد

خدا لعنت کند او را که اسبان قوی آورد
تنت را خورد کرد و انسجام پیکرت را برد

برای کیسه ای زر قوم خواری بر سر نیزه
سر خونین عباس و حبیب و اکبرت را برد

به طفل غرقِ خون در خاک هم رحمی نکردند آه…
یکی از پشت خیمه سیب سرخِ اصغرت را برد

دل اهل زمین میسوخت، از غم آسمان میسوخت
بسوزاند خدا او را که روی نی سرت را برد

شاعر: فاطمه معصومی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

آسمان شد تیره و شد همهمه دور و برت
بر سرش میزد زمین در لحظه های آخرت

تا به روی زخم های سینه ات قاتل نشست
بر زمین افتاد روی تل پریشان خواهرت

«وا حسینا» گفت و با هر ضجّه میزد بر سرش
شمر(لع) در گودال تا برداشت سر از پیکرت

غرقِ خون بر خاک زیر دست و پا افتاده بود
خواهرت را بیشتر دق داد وضع حنجرت

غارتت کردند و کرده شعله ور جان مرا
بیشتر آن دستِ بی انگشت و بی انگشترت

اسب سرکش نعل های تازه می‌خواهد چه کار؟!
درهم و برهم شدی؛ پاشیده شد سرتاسرت

پیرمردی بر عصایش چند نیزه بسته بود
میزد و میگفت این هم آب و نانِ دخترت

پاک می‌کردند با پیراهنت سرنيزه را
ای زبانم لال! رفت از حال زهرا(س)مادرت!

شاعر: مرضیه عاطفی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

کل یوم عاشورا کل عرض کربلا

از کودکی در روضه هایت پَر گرفتم
من عشق را ، با شیر از مادر گرفتم

هر جا بنوشم آب سرد خوش گواری
آذر زِ کـــام تشــــنه ی اصـــغر گرفتم

با یاد لبهــای علمدارت به هیاْت
صد حاجت از دستان آب آور گرفتم

هر گه پدر دیدم عزادار جوانی
صد ماتم از داغِ علی اکبر گرفتم

هرجا به بستر خفته بیماری ببینم
غم از تن تبدارِ آن سرور گرفتم

یا بزم دامادی ببینم گشته بر ‌پا
قاسم به یاد آورده غم در بر گرفتم

هر جا ببینم کودکی گم کرده راهش
با یاد طفلت ناله را از سر گرفتم

هر روز عاشورا و هر جا کربلا شد
تا آتشی از عشقِ آن دلبر گرفتم

یا رب نظرکن از اَزل عشقم حسینست
آن را شعارم در صفِ محشر گرفتم

شاعر: حسن نبی جندقی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع)

از دور ، نمای صولتش پیدا بود
سرخیِ گل آلود لبش زیبا بود
آن سَر که به روی نیزه قرآن می خواند
مُهر سند قیام عاشورا بود

آن است همین مصیبت پابرجا
این است همان صحنه ی طاقت فرسا
قرآن به روی نیزه ها در صفین
قرآن به روی نیزه در عاشورا

شعرم به میان قصه بی پروا شد
بر هر ورق جنازه ات بلوا شد !
از بس که الفبای تو از هم پاشید
یکمرتبه اعضای تو ناخوانا شد !

دُردانه و از سُلاله ی دریایید !
گلگون کفنان بزم عاشورایید !
حقا به طواف شمع سوزان حسین
هفتاد و دو پروانه ی بی پروایید !

شمشیر به قلب مصحف خاتم خورد
اسلام ، غمی به پهنه ی عالم خورد
از بس که ورق ورق نمودند تو را
ترتیب تمام سوره ات بر هم خورد !

آیات حماسه های جاویدانی !
تفسیر شریف لو‌لو و مرجانی !
بی سابقه قطعه قطعه کردند تو را
انگار که جزء سی اُم قرآنی !

هستی و به مرگ خویش جاوید شدی !
در ظلمت شب ، نشان ناهید شدی !
خاموش شدی به زیر شمشیر ، ولی
یکباره به روی نیزه خورشید شدی !

در دل همه داغ توست ، داغی جانکاه !
داغی که به جز خدا بر آن نیست گواه !
راس تو به روی نیزه و زینب ، هم …
«لا حول ولا قوه الا بالله» !

شاعر: سید روح الله باقری

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

لبخَندِ خُدا بَستہ بہ لَبخَندِ حُسین است
پَس باش پیِ آنچہ خوشایَندِ حُسین است

تَعریفِ مَن از عشْق هـَمان بود ڪہ گُفتَم
در بَندِ ڪَسے باش ڪہ دَر بَندِ حُسین است

دَر مَعرڪہ اَز‌ سَنگدلان حُرّ بِتَراشَد
این ویژگیِ چَشمِ هـُنَرمَندِ حُسین است

شیرین تَر اَز این شور نَدیدیم هـَمہ عُمْر
شورے ڪہ خُدا دَر دلَم اَفڪَندہ حُسین است

آهـَنگِ خوش و رَقصِ خوش و بویِ خوش اصلاً
طَبل و عَلَم و پَرچَم و اِسفَندِ حُسین است

بے روضہ ے او حال خوشے نیست… ، اَگَرهـست
از حال ‌گُذَشتیم ڪہ آیَندہ حُسین است

اَز بَس ڪہ (عَلے) نامِ قَشَنگیست عَجَب نیست
این نام اَگَر رویِ سہ فَرزَندِ حُسین است

دَر جَنگ سَراَفڪَندہ نَبودیم و نَگَردیم
چون بَر سَرِمان یڪسَرہ سَربندِ حُسین است

پَس باش پیِ آنچہ خوشایَندِ دِلِ اوست
لَبخَندِ خُدا بَستہ بہ لَبخَندِ حُسین است

شاعر: محسن کاویانی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

سلام داغ مبارک سلام سوز عزا
سلام شاه‌شهیدان امام کرببلا

سلام ماتم‌مانا سلام آتش‌غم
سلام شعله‌ی زنده به روی سینه‌ی‌ما

سلام صاحب‌ناله کنار نعش‌پسر
سلام قد‌خمیده کنار نعش رها

سلام برتو و بر بوسه‌های پیغمبر
به عضو‌عضو تنت ای مقطع‌الاعضا

سلام بر تو و بر گیسوان خونی‌تو
همان که شمر به دستش گرفت و واویلا

سلام بر تو و بر پاره‌های پیرهنت
همان که رفت به‌غارت به‌ظهر عاشورا

سلام بر تن پاکت به زیر سم ستور
قتیل بی‌کفن و پیرهن، بدون عبا

سلام ای که سرت بر فراز نی نگران
به گریه‌های اسارت، به ناله‌ی اسرا

سلام پای رقیه، سلام روی رباب
به خاک چادر زینب؛ شریکه‌الزهرا

سلام آیه‌ی کهف و رقیم از لب‌تو
همان لبی که ببوسید خیزران آن‌را

سلام بغض‌عقیله به بزم شعر و شراب
سلام بر سر پاکت درون تشت طلا

شاعر: امیر عظیمی

_____________________________________________________________________

متن شعر شب عاشورا – امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

مصحف نوری و در واژه و معنا تازه
وحی آیات تو هر لحظه و هرجا تازه

هرچه تکرار شود، نام تو تکراری نیست
ما و شیرینی این شورِ سراپا تازه

و جهان داغ تو را تازه نگه‌داشته است
نه! نگه‌داشته داغ تو جهان را تازه

موج در موج به سر می‌زند و می‌گرید
مانده داغ لب تو بر دل دریا تازه

آه ای تشنۀ افتاده به هامون، زخمی
آه ای زخم تو در غربتِ صحرا تازه

تازه می‌خواست کمی معرکه آرام شود
نعل‌ها تازه شد و داغ دل ما تازه

کاروان رفت به مهمانی کوفه که در آن
کوچه در کوچه شود غربت مولا تازه

کاروان رفت به مهمانی شام، آه از شام
زخم‌ها کهنه ولی زخم زبان‌ها تازه

کاروان رفت ولی راه تو در عالم ماند
با شکوه قدم زینب کبری تازه

اربعین است و قدم در قدم اعجاز غمت
پر طپش، گرم، پرآوازه، شکوفا، تازه

ای که امروزِ جهان مات شکوه تو شده‌ست
مانده غوغای تو در جلوۀ فردا تازه

تا که غم هست و حرم هست و علم هست و قلم
جلوۀ توست در آیینۀ دنیا تازه

شاعر: سید محمد جواد شرافت

25 نوامبر 21
بدون دیدگاه
1,599
دانلود

اشعار شب تاسوعا محرم – سال ۱۴۰۰

7
متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

گشود جانب دریا، نگاهِ شعله‌ورش را
همان نگاه که می‌سوخت از درون، جگرش را

به دور دست بیابان نگاه کرد، چگونه
گرفته بود عطش، خیمه‌خیمه، دور و برش را

و کوه، یعنی او ـ آن‌که ارث برده به دوران ـ
غرور مادری‌اش را، صلابت پدرش را

کدام کوه‌گران راست، تاب بستن راهش؟
کدام جرأت یاغی‌ست، سد کند گذرش را؟

کفی ز آب، فراروی خود گرفت و فروریخت
کسی ندید در آن لحظه، چشم‌های ترش را

هنوز هم که هنوز، آب، مَهر حضرت زهرا
به صخره می‌زند از داغ دوری تو، سرش را

چه کرده‌ای تو در این پهنهٔ فرات؟ که گویی
هنوز فاطمه فریاد می‌زند، پسرش را

گریست مشک به حالِ همایِ عشق، دمی که
عمودها به زمین ریختند، بال و پرش را

حسین بود، که با قامتی خمیده می‌آمد
شکسته بود غمِ بی‌برادری، کمرش را

عمود خیمهٔ عباس را کشید، که یعنی:
ز دست داده دگر آن امیرِ نامورش را

شاعر: عباس شاه زیدی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

رخصت بده از داغ شقایق بنویسم
از بغض گلوگیر دقایق بنویسم
می‌خواهم از آن ساقی عاشق بنویسم
نم‌نم به خروش آیم و هِق‌هِق بنویسم

دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»

در هر قدمت هر نفست جلوۀ ذات است
وصف تو فراتر ز شعور کلمات است
در حسرت لب‌های تو لب‌های فرات است
عالم همه از این همه ایثار تو مات است

از علقمه با دیدۀ خونبار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»

سقا تویی و اهل حرم چشم به راهت
دل‌ها همه مست رجز گاه به گاهت
هر چند تو بودی و عطش بود و جراحت
دلواپس طفلان حرم بود نگاهت

سقای ادب جلوۀ ایثار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»

افتاد نگاه تو به مهتاب، دلش ریخت
وقتی به دل آب زدی آب، دلش ریخت
فرق تو شکوفا شد و ارباب، دلش ریخت
با سجدۀ خونین تو محراب، دلش ریخت

صد حیف که آن یار وفادار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»

انگار که در علقمه غوغا شده آری
خون‌بارترین واقعه برپا شده آری
در بزم جنون نوبت سقا شده آری
دیگر پسر فاطمه تنها شده آری

این قافله را قافله‌سالار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»

ای علقمه از عطر تو لبریز، برادر!
ای قصۀ دست تو غم‌انگیز، برادر!
بعد از تو بهارم شده پاییز، برادر!
برخیز! حسین آمده برخیز! برادر!

عباس‌ترین حیدر کرار نیامد
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد»

شاعر: ؟؟؟

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

می‌رفت که با آب حیات آمده باشد
می‌خواست به احیای فرات آمده باشد

احساس من این است که با پر شدن مشک
از خیمه خروش صلوات آمده باشد

بشتاب! که در مشک تو این سهم امام است
بشتاب! اگر فصل زکات آمده باشد

برگشت که شیطان به حرم چشم ندوزد
می‌خواست به رمی جمرات آمده باشد

جایی ننوشته‌ست که در علقمه زهرا
اما نکند آن لحظات آمده باشد

نقل است که توفان شد و پیداست که باید
چه بر سر کشتی نجات آمده باشد

طفلی به عقب خیره شده از روی ناقه
شاید عمو از راه فرات آمده باشد

شاعر: حسین بیاتانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

اگر دردمندی اگر بی قراری..
اگر سربه زیری اگر شرمساری…

اگر زخم خوردی اگر پرغباری..
چرا ناامیدی؟ابالفضل داری!

بده دست خود را برو با ابالفضل
بزن روی سینه بگو یا ابالفضل

خوشا این کرامت خوشا این گدایی
نمیپرسد از تو که هستی؟ کجایی؟

به یمن ابالفضل در کربلایی
خیال تو راحت که حاجت روایی

نه تنها خودی ها نه تنها تنی ها
که قرص است بر او دل ارمنی ها

همه با مرامان اسیر مرامش
همه نامداران گرفتار نامش

حسین است امامش فدای امامش
غلامم غلام غلام غلامش

ابالفضل لنگر حسین است کشتی
بقول رفیقان ابالفضل مشتی

هوا داغ داغ و حرم قحط آب است
علی بی قرار و پریشان رباب است

عمو تشنه را آب دادن ثواب است
ببین هرطرف را که دیدم سراب است

بیا مشک بردار جان رقیه
که زخم است دیگر دهان رقیه..

شاعر: سید پوریا هاشمی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

به کام لشکر دشمن شدی شراب ای آب
به چشم تشنه‌لبان می‌شوی سراب ای آب

تو حقّ مادر آبی تو را شبیه فدک
گرفته‌اند، از اولاد بوتراب ای آب

شنیدی العطش کودکان دریا را
و باز هم نشدی از خجالت آب ای آب

شبیه کودک خود مشک را بغل کردم
بمان و در دل گهواره‌ات بخواب ای آب

بگیر، منسب «باب‌الحوائج» از سقا
مرا که رو زده‌ام را نکن جواب ای آب

نریز در غم من سیل اشک‌هایت را
بنای آبرویم را نکن خراب ای آب

ترک‌ترک شدنش را ببین و زود ببار
از آسمان به لب کودک رباب ای آب

نبار‌ دیر شده آبروی رفته به ابر !
بسوز، در عطشم پیش آفتاب ای آب

نگرد، دور مزار کسی که آب شده
تو بین دشمن و من کردی انتخاب ای آب

شاعر: رضا قاسمی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

رفتی از خیمه و پا تا به سرم میسوزد
دل زینب، دل زن های حرم میسوزد

گفتم عباس! فقط مشک و علم را بردار
بغض کردی و از این غم سپرم میسوزد

با لب تشنه، لب علقمه رفتی امّا
جرعه ای آب نخوردی! جگرم میسوزد

نیزه بر مشک زدند آبرویت ریخت زمین
گُر گرفتی و تن شعله ورم میسوزد

با غضب! تیر کجی رفته به خورد چشمت
اشک می ریزم و چشمان ترم میسوزد

آسمانم به زمین خورده چه بد! با صورت!
سر و پیشانی قرص قمرم میسوزد

غرق خون، «أدرک أخا» گفتی و بالای سرت
می نشینم بدن محتضرم میسوزد

بعد تو شعله می افتد به ستون خیمه
چوب گهواره، لباس پسرم، میسوزد

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

برسر نعش گل ام بنین غوغا شد
همه گفتند:حسین بن علی تنها شد

تاکه حیرت زده دردشت دودستت دیدم
گفتم ازیوسف من یک اثری پیدا شد

صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله‌ها
این چه شوریست که درلشگریان برپاشد

تا که دیدم بدنت را کمرم درد گرفت
خیزازجا و ببین پشت حسینت تا شد

از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست
این همه تیر کجای بدن تو جا شد

با چه بغضی زده این ضربه خدا می‌داند
که ز فرق سر تو تا به ابرو واشد

صورت تو اثر از چادر خاکی دارد
گوئیا سجده تو بر قدم زهرا شد

گوئیا لشگری از پیکر تو رد شده اند
زیر پا خطبه ترویه تو امضا شد

بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم
صحنه قتلگهت علقمه نه دریا شد

شاعر: قاسم نعمتی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

طاق ابرویت مرا سمت مصلی می کشد
اشک، چشمان تو را مانند دریا می کشد

از خجالت آب گشتی تا که دیدی دختری
عکس مشکی را به روی خاک صحرا می کشد

ماه جایش آسمان است علتش این است اگر
آسمان دارد تو را بالا و بالا می کشد

یک عمود آهنین آمد سرت پاشیده شد
ناله ات امّ البنین را دارد این جا می کشد

راهزن هایی که دور پیکرت حلقه زدند
کارشان در علقمه دارد به دعوا می کشد

تا رسیدم پیش تو دیدم که یک دست کبود
یک به یک از پیکر تو تیرها را می کشد

سینه و پهلوی تو بوی مدینه می دهد
می کشی درد عجیبی را که زهرا می کشد

رفتی و چشمان هرزه روی زینب باز شد
نا نجیبی بی حیایی را به معنا می کشد

شاعر: محمد فردوسی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

دل داده ام به نغمه ی ادرک اخای تو
با من چه کرد شور برادر بیای تو

ای مسجد وفا بدنت، روی خاک ها
گلدسته است یا که دو تا دست های تو

دست تو روی دست من و جبرییل هم
آورده است بال پریدن برای تو

با تو چه کرد دیدن قد دوتای من
با من چه کرد دیدن فرق دوتای تو

هارون من چگونه شکافد در این دیار
دریای غصه های دلم بی عصای تو

دیگر بس است گفتن روحی لک الفدا
دیدی که مستجاب شد آخر دعای تو

در پیش خیمه گفته ام” إرکب بنفسی انت”
یعنی که بی مبالغه جانم فدای تو

یک چشمه آب اگر که میان خیام بود
صد چشمه خون نبود کنون زیر پای تو

از خنده ها بلند شده های های من
از گریه ام بلند شده های های تو

شاعر: عطیه سادات حسینی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

میانِ خون تنم پرپرم فدای سرت
چنین جراحتِ بال و پرم، فدای سرت

تو را صدا زدم اینگونه تا دمِ رفتن
بگویمت نفسِ آخرم فدای سرت

سرِ شکسته سردارِ سربلندت را
به دامنت بگذار ای سرم فدای سرت

فقط نه ماهِ بلند سپاه امِّ بنین
چهارتن پسرِ مادرم فدای سرت

نبینمت شده ای قدکمان، که سقایت
فدای عشق، فدای حرم، فدای سرت

شاعر: فاطمه معصومی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

شیر افتاد و هزاران گرگ در دور و برش
هر که آمد نیزه ای می کاشت روی پیکرش

کار دنیا را ببین … کارش به مشک افتاده است
او که اقیانوس هم زانو زده در محضرش

مشک را تا خیمه ها هر طور می شد می رساند
حرمله نگذاشت ‌‌‌.‌‌.. با تیری که زد بر ساغرش

زینب کبری، همان کوه حیا، مجبور بود
بعد سقا بیشتر باشد به فکر معجرش

روضه یعنی از کنار خیمه می بیند حسین
در کنار علقمه می پاشد از هم لشکرش

غیرت الله است، یعنی میرود بر نیزه ها
تا که باشد چند روزی سایه بان خواهرش

شاعر: احسان نرگسی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

خواست تا معرکه احساس کند بویش را
به نمایش بگذارد خم ابرویش را
تیغ آزاد کند نعره ی هوهویش را
بچشاند به عدو قدرت بازویش را

تا بفمند که عشق ازلی یعنی چه؟
و بدانند که شاگرد علی یعنی چه؟

رفت تا محضر دلداده اش اقدام کند
عرض آمادگی اش را به وی اعلام کند
با مصافش دل خود را کمی آرام کند
باید او میکده را پر شده از جام کند

خواست تا اذن بگیرد که به میدان برود
یا به بالین سر حضرت باران برود

حضرت ماه زمانی که علم بر می داشت
با ادب جانب خورشید قدم بر می داشت
راوی عشق سراسیمه قلم بر می داشت
باد با لاله می آمیخت و دم برمیداشت

شاه تا یک نظر انداخت به رخساره ی ماه
گفت لاحول و لا قوه الا بالله

ماه در محضر خورشید سرش پایین بود
نگران،خسته،پریشان چقدر غمگین بود
آنقدر صفحه ی پیشانی او پر چین بود
که دعا کرد و سپس روی لبش آمین بود

کاش یک لحظه از آن ثانیه را درک کنم
کاشف الکرب بگویم همه را ترک کنم

شاعر غم زده از بس قلمش خورد زمین
شعر حیران شد و در اوج غمش خورد زمین
تا از آن فاصله مشک و علمش خورد زمین
مادری آمد و با قدِّ خمش خورد زمین

دست هم دست به دامان لب و دندان شد
مشک از گریه سقای حرم گریان شد

آسمان در نظرش آنهمه دلگیر نبود
مشک تا بود که از زندگی اش سیر نبود
خم ابروش کم از تیزیِ شمشیر نبود
کاش یا حرمله یا آن دو سه تا تیر نبود

بیت با ناله ی ای تیر نیا می سوزد
چشم خود را به دو چشم قمرش می دوزد

شاعر: محمد معین پوریلان

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

کنار دل و دست و دریا، اباالفضل!
تو را دیده‌ام بارها، یا اباالفضل!

تو از آب می‌آمدی، مشک بر دوش
و من در تو غرق تماشا، اباالفضل!

اگر دست می‌داد، دل می‌بریدم
به دست تو از هر دو دنیا،‌ اباالفضل!

دل از کودکی از فرات، آب می‌خورد
و تکلیف شب، آب، بابا، اباالفضل!…

فدک مادری می‌کند کربلا را
غریبی تو هم، مثل زهرا اباالفضل!

تو را هر که دارد ز غم بی‌نیاز است
وفا بعد از این نیست تنها اباالفضل!

تو با غیرت و آب و دست بریده
قیامت به پا می‌کنی، یا اباالفضل!

شاعر: ابوالقاسم حسینجانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

این جوان کیست که در قبضۀ او طوفان است؟
آسمان زیر سُم مرکب او حیران است

پنجه در پنجۀ آتش فِکَنَد گاهِ نبرد
دشت از هیبت این معرکه، سرگردان است

مشک بر دوش گرفته‌ست و دلش را در مُشت
کوه‌مردی که همه آبروی میدان است

تا که لب‌تشنه نمانند غریبان، امروز
می‌رود در دل آتش، به سر پیمان است

این طرف، کوه جوانمردی، ایثار، شرف
روبرو قوم جفا پیشه و سنگستان است…

خیره بر خیمۀ زینب شده و می‌نگرد
کودکی را که تمامی عطش و… گریان است

سمت خون: علقمه در آتش و… در سمت عطش:
خیمه‌ها شعله‌ور و بادیه اشک‌افشان است

این که بر صفحۀ پیشانی او حک شده است
آیه‌هایی است که در سورۀ اَلرَّحمان است

شاعر: جلیل دشتی مطلق

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

امیر لشگر من دست من به دامن تو
رباب مانده و امید آب بردن تو

به اهل خیمه سپردم که آب گردن من
بلند گر نشوی خون من به گردن تو

عبای من که نصیب علی شده ماندم
چگونه جمع کنم پاره پاره تن تو

دو تیر با دو کمان و سپاه مژگان کو؟
چه امده سرچشمان مرد افکن تو

بدون چشم تو تکلیف خیمه روشن نیست
حصار امن خیامم نگاه روشن تو

بلند شو که نشیند هر آنکه استاده
برای کسب غنیمت نشسته دشمن تو

بلند شو گره از کار خیمه‌ها وا کن
که چشم بسته حرامی به چشم بستن تو

شاعر: موسی علیمرادی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

درد ناموس استخوان سوز است
فکر ناموس خانمان سوز است

اگر از اولیای حق باشی
غم ناموس سخت جان سوز است

آن امامی که بین دشت بلا
روضه هایش همه عیان سوز است

میشود گفت از نگاه آخر او
ترس ناموس دودمان سوز است

اگر از غصه هاش می میریم
ریشه هایش درون آن سوز است

غیرت الله و ترس از حرمش؟
آتشی سخت آسمان سوز است

از همین رو محرم و صفرش
عالمی آه و یک جهان سوز است

اینکه گفتند نام اوست ملاک
علتش در دل همان سوز است

تو مگو شمر کشت یا که سنان
داغ زینب غمی نهان سوز است

گر نویسی حسین یا زینب
معنی هر کدامشان سوز است

ما که یا دست یار مانع شد
یا که گفتیم که نخوان! سوز است

درد اربابمان همیشه مخفی ماند
زخمهایی که کهکشان سوز است…

شاعر: هادی قهرمانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

عاقبت لشگری ازتیر گرفتارش کرد
به زمین خوردن درعلقمه وادارش کرد

اولین مرتبه اش بود نشد برخیزد
تن بی دست خجالت زده از یارش کرد

دستش افتادونیفتاد علم از دستش
رحم الله به شیری که علمدارش کرد

ترگ خشگ لبش رو نمی انداخت به آب
غم چندین لب تاول زده ناچارش کرد

آبرو درخطرومشک به دندانش بود
تیر نامرد به یک طفل بدهکارش کرد

گرچه خم شدکمرکوه ولی فایده داشت
سجده برهمت دریایی ایثارش کرد

سردرهم شده اش راسرنیزه بستند
زخمش انگشت نمای سربازارش کرد

شاعر: علی ناظمی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

رفتی ولی فراق تو باور نمی شود
“داغی شبیه داغ برادر نمی شود”

باید چگونه بی تو به خیمه روم، دلم
وقتی حریف گریه ی خواهر نمی شود

خواهم تو را به خیمه رسانم ولی چرا
جسمت جدا ز نیزه و خنجر نمی شود

با رفتنت که آب به دردی نمی خورد
گیرم رسید آب، لبی تر نمی شود

با من بگو چگونه تنت پُر ز تیر شد
با یک “سه پَر” تنت که پُر از پَر نمی شود

خواهم کِشم ز سینه ات این نیزه را برون
اما قسم به حضرت مادر نمی شود

خیزی اگر ز جا به خدا قول می دهم
زینب اسیر این همه لشکر نمی شود

می خواهم از کنار تنت بگذرم ولی
فکرم رها ز غارت پیکر نمی شود

شرح تو را چگونه رسانم به خیمه ها
از مشک پاره خاطره بدتر نمی شود

باید سر تو بند نگردد به روی نی
وقتی سرت به نیزه برابر نمی شود

شاعر: مهدی جلالی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

شب به شب ماه به یاد لب عطشان حسین(ع)
میکشد آه به یاد لب عطشان حسین(ع)

شک ندارم که دلِ عرشِ خدا می‌لرزد
گاه و بیگاه به یاد لب عطشان حسین(ع)

آسمان گریه کنان یکسره با هق هقِ ابر
شده همراه به یاد لب عطشان حسین(ع)

کاسه آبی شده خورشید و دلش می‌جوشد
هر سحرگاه به یاد لب عطشان حسین(ع)

مطمئنم شده تر دیده ی یوسف آری!
در تهِ چاه به یاد لب عطشان حسین(ع)

از خجالت شده سرگشته و می‌پیچد رود
راه و بی راه به یاد لب عطشان حسین(ع)

خم شده مثلِ کمانی به شکستن نزدیک
کمرِ ماه به یاد لب عطشان حسین(ع)

تا به “سر” می‌رسد این واقعه لب میبندم
قصه کوتاه! به یاد لب عطشان حسین(ع) …

شاعر: الهه سلطانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

زدی دستِ عطش بر آب و لیک از آن ننوشیدی
خدا داند فقط در آن چها بود و چها دیدی

گلوی پاره اش دیدی، و یا گهواره اش دیدی
که اینگونه حیا کردی بساطِ صحنه را چیدی

کدامین عشق از این بهتر که در قاموسِ دریایی
شرارِ العطش در جان ولی تو فکرِ صحرایی

به چون تو در حجابِ آفرینش نیست موجودی
کدامین وصل بِه از این که تو فرزندِ زهرایی

چرا راضی شدی خالی کنی از پنجه باران را
چرا حیفت نیامد تا دمی راضی کنی جان را

برای آن که بخشیدی تمامِ هستیِ خود را
نبیند با وفائیت غمِ جانسوزِ طفلان را!

شاعر: هستی محرابی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

شرمنده رباب شدم آبها که ریخت
داند خدا کباب شدم آبها که ریخت

من قول دادم آب بیارم برایشان
پیش همه خراب شدم آبها که ریخت

رویی نمانده تا که ببینم رباب را
اصلا خود من آب شدم آبها که ریخت

ام البنین که جای خودش من در این مسیر
مدیون بوتراب شدم آبها که ریخت

دردانه حسین روی من حساب کرد
صد حیف بد حساب شدم آبها ریخت

در خیمه ها برادرم ادرک اخا که گفت
دیدند بی جواب شدم آبها که ریخت

شاعر: امیر فرخنده

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

تا روز محشر پرچمت بالاست عباس
مدیون کام خشک تو دریاست عباس

گرچه به ظاهر مادرت امّ البنین است
اما به باطن مادرت زهراست عباس

پشت و پناه اهل بیتی یا اباالفضل
دلگرم نامت زینب کبراست عباس

یک رکن عاشورا اگر نام حسین است
نام تو هم یک رکن عاشوراست عباس

بر ارمنی ها هم کراماتت رسیده
لطف و کریمی تو یک دنیاست عباس

بابُ الحوائج منسبی شایسته ی توست
محشر دخیلت دستهای ماست عباس

شرمنده ی لبهای تو آب فرات است
کی مثل تو هم تشنه! هم سقّاست؟ عباس

اهل حرم در انتظار تو نشستند
دیدند که در علقمه غوغاست عباس

دیدند که با قدِّ خم برگشته مولا
داغ غم تو از رخش گویاست عباس

آمد حسین و خیمه ات را واژگون کرد
یعنی که افتاده دگر از پاست عباس

گفتا؛ از این پس من علمداری ندارم
بی تو حسین فاطمه تنهاست, عباس

گفتا به زینب؛ زیور از دستت دَرآور
شام غریبان بی تو واویلاست عباس

شش ماهه, لب تشنه, به آغوش رباب و
لبهاش مثل خشکی صحراست عباس

من با سکینه از تو و قولت چه گویم
حال تو را از من اگر که خواست؟ عباس…

شاعر: رضا رسول زاده

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

مرد بر آسمان نظر میکرد
يا مناجات با سحر میکرد
در نگاهش شعاع سرخ طلوع
حس تهديد يا خطر میکرد

غربت مرد، غربت حق بود
غربت پور شیر خندق بود
اشک غلطان روی گونه ی مرد
در دل سنگ هم اثر میکرد

مرد در فکر ظهر فردا بود
سینه اش پر ز شور و غوغا بود
بر علمدار خويش می نگريست
فکر «بشکستن کمر» میکرد

ظهر آن روز، ازدحام سراب
آرزوهای نقش بسته بر آب
تیغ تیز خطابه ی حق را
بیشتر کند و بی اثر میکرد

تا که طومار جنگ را بستند
هرچه عهد و قرار، بشکستند
آن درختی که در مدينه نشست
داشت در کربلا ثمر میکرد

مرد ، هفتاد مرد ديگر داشت
هر يکی شور عشق در سر داشت
زان میان ساقی حرم ، از پیش
عشق ورزيش، بیشتر میکرد

بیرق شاه عشق بر دوشش
پهلوانان دهر مدهوشش
تا قدم در میان میدان داشت
دشمن از هیبتش حذر میکرد

مرد، تنها در آن غريبستان
چشمهايش به سوی نخلستان
تا برادر ز نهر برگردد
ذکر «امن يجیب» سر میکرد

چشم ساقی به آب تا افتاد
پشت مرکب در انحنا افتاد
هُرم گرما و آن تلاطم آب
تشنه را باز تشنه تر میکرد

مشک را در میان آب انداخت
پر شد و پای در رکاب انداخت
بین باران تیر و تیغ و کمند
«دست» را مانع خطر می کرد

دست هايی که شد قلم، هیهات
وقت افتادن عَلَم، هیهات
تیر و مشک و عمود، ساقی را
يک به يک نا امیدتر میکرد

چون «اخا ادرک» ش هويدا شد
شور در قلب مرد پیدا شد
تا خودش را رساند، ديد «سنان»
نیزه در گردن قمر میکرد

ظهر آن روز، ظهر محشر بود
ظهر آلاله های بی سر بود
دست نامرد خصم می لرزيد
تا که «نی» را درون «سر» میکرد

شاعر: مهدی فخار شاکری

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

اى علمدار رشیدم چه بهم ریخته اى
مثل اکبر چقدر دوروبرم ریخته اى

سرو رعناى برادر چقدر کم شده اى
دست و پا میزنى و غم به دلم ریخته اى

چشم هاى تو شده آینه ى مادر من
با اخا ادرک اخا بال و پرم ریخته اى

خودت افتاده و افتاده زمین پیکر تو
متلاشى شده اى و اثرم ریخته اى

تنت افتاد زمین حرمله بر من خندید
میزند داد به خنده…چه بهم ریخته اى

شاعر: آرمان صائمی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

چشم تو بسته شد و چشم حرامی وا شد
تو زمین خوردی دورِ حرمم غوغا شد

مشک تو پاره شد و آبرویت ریخت زمین
سیلِ آن خورد به خیمه همه جا دریا شد

مشک تو پاره شد و خاک , به سر کرد رباب
ذکر او “وای علی” جای “گُلم لالا” شد

عَلَمت خورد زمین و حرمم رفت به باد
دشمنم بعد تو با جرات و بی پروا شد

روسری بود , که در دست حرامی ها بود
خیمه ی سوخته معجر به سر زنها شد

تیرباران شدی و تیرَک خیمه افتاد
زینب آواره شد و دخترکم تنها شد

دست تو شد قلم و خون تنت هم جوهر
حکم قتل من و غارت شدنم امضا شد

آن طرف خود و زره از تن تو غارت شد
این طرف بر سر خلخال حرم دعوا شد

بوی یاس آمده از علقمه یعنی اینکه
زائر جسم زمین خورده ی تو زهرا شد

غیرت اللهِ منی روضه ی تو ناموسی ست
رفتی و روی همه بر روی زینب وا شد

شاعر: رضا قاسمی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

ذکـرِ لاحـول ولا قـوه الا باالله
می کند بدرقه یِ راهت اباعبدالله

تو امـیدِ حـرمِ فاطمـیـونی آری
همه یِ عشقِ منی باید عَلَم برداری

مشک برداشته باذکرِ مدد فاطمه رفت
پسرِ صف شکنِ شیرِ خدا علقمه رفت

صف به صف می شکند لشکرِ روباهان را
اسـدالله به چـَنگ آوَرَد این میـدان را

قول داده به سکینه… به رقیه… به حسین
وَ نَدارد نشدی حرفِ علـمگیر حسین

قبرِ خود کَنده اگر هر که بیاید طرفش
او رسید علقمـه یا علقمـه آمد طرفش

آب می خواست خودش را به لبِ او بزند
مـَرهـَمی بر جگرِ داغ و تبِ او بزند

جهشی کرد و کفِ دستِ اباالفضل نشست
دستها شـُل شد و افتاد و دلِ ماه شکست

یاد لبـهـایِ گلِ فاطـمه بی تابش کرد
یادِ آن غنچه که از تشنگی و غم غش کرد

با خودش زمزمه می کرد و مناجات و دعا
دیگر این دست می آید به چه کارِ سقا؟!

دستِ من خیس شده دستِ رقیه خشک است
بهتر این است که برگردم از اینجا بی دست

یادش افتاد نـظـر کرده به آبِ دریا
گفت جا دارد اگر من بدهم چشمم را

ذکرِ یاحـیدرِ او داغِ دلِ صحرا شد
گـُرز آمد سـرِ او مثلِ سرِ مولا شد

سرِ عباس شبـیهِ سرِ بابا شده بود
فرقِ سر تا دمِ اَبرویِ عمو وا شده بود

بسته شد دیده یِ ماه و کمرِ شاه شکست
چند باری پسرِ فاطـمه در راه نشست

می گذارد به رویِ چشمِ تَرَش قرآن را…
یا که بوسه زده با گـریه به دستِ سقا

پسرِ فاطمه از زندگی اش سیر شده
شیر را روی زمین دیده زمین گیر شده

زینب آمـاده یِ دورانِ اسارت می شد
عمو افتاد و به ارباب جسارت می شد

به زمین خوردنِ ارباب کـرم خندیدند
عمو افتاده و می سوخت حرم… خندیدند

نفسِ عمـّه یِ سادات شده تنگ چرا؟!
گوشواره بِبَر اما… بی حیا چنگ چرا؟!

سرِ سـاقـیِ حـرم بر رویِ نِی پهلو زد
ندبه خوان عمه شد و به محملش اَبرو زد

شاعر: حسین ایمانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

آنکه از جمعِ امامان دو برادر دارد
دلبَری از همه‌یِ ما دو برابر دارد
طرفی اُم‌ِبنین و طرفی فاطمه است
کیست در بینِ عشیره که دو مادر دارد
لشکری زهره ندارد که نگاهش بکند
خاصه وقتی که کنارش علی‌اکبر دارد
چقدر بر رویِ پیشانیِ او می‌آید
دستمالی که به سر حضرتِ حیدر دارد
ایستاده به سرِ کعبه بخواند خطبه
تا بدانند که این طایفه منبر دارد
علمش را بزند کرببلا چیزی نیست
کعبه تا کوهِ اُحُد نیز تَرَک بردارد
وقتِ صفین بزن چند قدم در میدان…
چشم بر تیغِ شما مالکِ‌اشتر دارد
هر امامی که تو را دید دو دستت بوسید
بوسه بر بازویِ تو لذّتِ دیگر دارد
حق بده اینهمه اسفند برایت می‌سوخت
قد و بالایِ تو در سایه دو دختر دارد

مدحِ تو بود دلم از تب و تابش اُفتاد
وای بر معجرِ زینب که رکابش اُفتاد

علقمه موج شد عکسِ قمرش ریخت بِهَم
دستش اُفتاد زمین بال و پَرَش ریخت بِهَم
تا که از گیسویِ او لخته‌یِ خون ریخت به مَشک
گیسویِ دخترکِ منتظرش ریخت بِهَم
تیر را با سرِ زانوش کِشید از چشمش
حیف از آن چشم که مژگانِ تَرَش ریخت بِهَم
خواهرش خورد زمین مادرِ اصغر غَش کرد
او که اُفتاد زمین دور و بَرَش ریخت بِهَم
قبل از آنیکه برادر بِرِسد بالینَش
پدرش از نجف آمد ، پدرش ریخت بِهَم
به سَرَش بود بیاید به سَرَش اُمِ‌بنین
عوضش فاطمه تا دید سرش ، ریخت بِهَم
کتف‌ها را که تکان داد حسین اُفتاد و
دست بگذاشت به رویِ کَمَرَش ریخت بِهَم
خواست تا خیمه رساند بغلش کرد ولی..
مادرش گفت به خیمه نَبَرش ریخت بِهَم
نه فقط ضَربِ عمود آمد و اَبرو وا شد
خورد بر فرقِ سرش پُشتِ سرش ریخت بِهَم
به سرِ نیزه زِ پهلو سرش آویزان بود
آه با سنگ زدند و گذرش ریخت بِهَم

شاعر: حسن لطفی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

دریا دل سپاه محرم بلند شو
باب الحوائج همه عالم بلند شو

نقش زمین، میانه ی صحرا چه می کنی
لب تشنه در میان دو دریا چه می کنی

ای تکیه گاه خیمه ی خواهر بلند شو
ای کاشف الکروب برادر بلند شو

دارد مصیبت از همه جا می رسد اخا
بعد از تو ناله ام به کجا می رسد اخا

باور نمی کنم که سرت را شکسته اند
ای مرغ عشق، بال و پرت را شکسته اند

پشت و پناه اهل حرم پا نمی شوی؟
با این حساب بین عبا جا نمی شوی

پرچم به دوش لشکر زهرا بلند شو
پشت و پناه زینب کبری بلند شو

دارد سپاه حرمله لبخند می زند
بر دست های خواهر تو بند می زند

دستی که نیست تا که مرا یاری ام کنی
فکری به حال زخم دل کاری ام کنی

پشت و پناه خیمه ی ما اینچنین نرو
صد پاره می شود دل ام البنین نرو

دستی بگیر زیر پر خواهرت، بمان
نامحرم است همسفر خواهرت، بمان

باشی کسی برای اسارت نمی رود
دار و ندار خیمه به غارت نمی رود

باشی کسی که دست به چیزی نمی زند
باشی کسی که حرف کنیزی نمی زند

ای غیرت همیشه ی حیدر بلند شو
پشت و پناه غربت خواهر بلند شو

شاعر: وحید محمدی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

دستی که سهم دست تو شمشیر کرده است
سهم رقیه را غل و زنجیر کرده است

مویم سفید بود ، قدم هم خمیده شد
آری مصیبت تو مرا پیر کرده است

ماهِ هزار تکّه! شدی پخش روی خاک
نیزه تو را در علقمه تکثیر کرده است

در حیرتم که قدرت یک ضربه‌ی عمود
سردار را چگونه زمینگیر کرده است

بد جور بین ابرویت از هم شکافته
اصلاً تمام شکل تو تغییر کرده است

آرام باش تا که ز چشمت در آورم
تیر است یا که نیزه؟..چرا گیر کرده است

شاعر: علی صالحی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

در علقمه صدا به صداهم نمی رسد
آخر چرا امید و پناهم نمی رسد

بیرون خیمه منتظرش مانده ام ولی
باور نمی کنم به نگاهم نمی رسد

اینجا به روی من همه شمشیر میکشند
وقتی به داد ناله و آهم نمی رسد

دشمن به فکر حمله فتاده است تا شنید
عباس من به جمع سپاهم نمی رسد

گفتم به زینبم که زمان اسارت است
دیگر به خیمه گاه گواهم نمی رسد

کم کم غروب روز دهم میرسد ز راه
اما زمان رویت ماهم نمی رسد

من گریه میکنم همگی خنده میکنند
در علقمه صدا به صدا هم نمی رسد

شاعر: محمد حسن بیات لو

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

تو زمین خوردی و خوردند زمین اهل حرم
شانه خالی مکن از بار سفر ، همسفرم

انقدر تیر به تو خورده که پاشیده شدی
شده اعضای تو پاشیده شبیه جگرم

حال من مثل غریبی ست برادر مرده
مثل فرق تو شکسته ست برادر ، کمرم

بخداوند که غارت زده ام بعد از تو
سرم آماده ی ذبح است ، فتاده سپرم

آسمان بر سرم آوار شده میبینی ؟
تکه تکه به زمین ریخته ای ، ای قمرم

دوش تو جای رقیه ست پر از تیر شده
رحم بر چشم تر او کن و بر چشم ترم

با جوانان بنی هاشم علی را بردم
دست‌ْتنها تن پاک تو چگونه ببرم

سفت کردند خواتین گره معجر را
همه دلشوره گرفتند ز طرز خبرم

شاعر: علیرضا وفایی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

آرزوی قمرت نقش بر آب است حسین
بعد از این خیمه ی خورشید خراب است حسین

دست عباس که افتاد حرم ریخت به هم
نگرانی پس از این حفظ حجاب است حسین

مشک ساقی هدف تیر و کمان ها شده است
گوئیا بخت علمدار به خواب است حسین

آب پاکی به روی دست ابالفضل که ریخت
ناله ی اهل حرم وای رباب است حسین

عرق شرم چکیده است ز پیشانی او
عرق شرم چه گویم که گلاب است حسین

حرف تاراج حرم در دل لشکر پیچید
گوئیا غارت این خیمه ثواب است حسین

عاقبت خیمه ی خورشید ستونش افتاد
بعد از این ام بنین خانه خراب است حسین

شاعر: امیر خرسند

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

نذار که اسم از قلم بیفته
منم نمیدازم علم بیفته
نیمذارم تا وقتی زنده هستم
چشم حرومی به حرم بیفته

میرم کسی نمی‌رسه به گردم
با بچه‌های تشنه وعده کردم
سکینه و رقیه چش به راهن
خداکنه دس خالی برنگردم

به هر طرف زدم سرابو دیدم
به علقمه رسیدم آبو دیدم
یه لحظه بین موج آب فرات
تصویر بچه ربابو دیدم

آب فرات! چرا تو با ما نیستی؟
چرا مث تموم رودا نیستی؟
بچه های فاطمه تشنه موندن
مگه تو مهریه زهرا نیستی؟

مشکو زدن امیدا نا امید شد
از خجالت محاسنم سفید شد
حسین ازت فقط یه خواهش دارم
به بچه ها نگو عمو شهید شد

خدا ثواب بی‌حسابم میده
ساقی کوثر داره آبم میده
حسین نمون میون این دشمنا
طعنه‌هاشون داره عذابم میده

شاعر: آرش براری

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

تیغ بردار و بگو نامِ علی یعنی چه
کُفر یعنی که و اسلامِ علی یعنی چه
زره‌ات را به رویِ سینه کمی محکم کُن
تا ببینند که احرامِ علی یعنی چه
کوهها را بشکن تا که بفهمد دشمن
معنیِ ضربه‌یِ آرامِ علی یعنی چه

– –
تیغ بردار که بازویِ علی داری تو
وقتِ طوفان شده هوهویِ علی داری تو
مانده در خاطره‌یِ رزم ، خطر یعنی تو
همه گفتند یک کوه ، جگر یعنی تو
از مسلمان شدگانِ درِ خیبر بشنو
مرگ تو صاعقه تو تیغِ دوسَر یعنی تو
خاطرات اُحُد انگار که تکرارِ تو بود
ها علی بَشَر کَیفَ بشر یعنی تو

– –
نفَس اُم بنین شاه‌یلِ زهرایی
تو‌ پسر خوانده‌ی روزِ ازلِ زهرایی
آی ای عشق بخوان جانِ نجف عباس است
آفتابِ لبِ ایوانِ نجف عباس است
به عقیقِ یمنش گرچه تراشید حسین
نقشِ فیروزه‌ی سلطانِ نجف عباس است
بعدِ او کعبه‌ی پیران حرم هست حبیب
بعدِ تو قبله‌ی مردانِ نجف عباس است

– –
هرکه شوقِ تو چشد حسرت محشر نکشد
ای خدا هیچ کسی داغِ برادر نکشد
دختری گفت به زینب که بگو برگردد
عمه با مَشک بگو زود عمو برگردد
گفت تا بوسه بگیری زِ علی می‌آید
بوسه زد جایِ عمو زیر گلو برگردد
گفت در پیشِ رُباب آمدنش گردنِ من
قول داده که برای لب او برگردد

– –
حیف شد حیف که او آنچه که می‌خواست نشد
تا که او خورد زمین پشتِ حرم راست نشد
ای مفاتیحِ حرم باز عَلَم را بردار
باز بر دوشِ خودت بارِ حرم را بردار
تو تکانی بخوری تا خودِ کوفه بروند
نگرانم چه کنم یک دو قدم را بردار
تکیه کردم به عَلَم باز نشد برخیزم
خیز از خاک برادر کمرم را بردار

– –
آه در چشمِ تو خونِ جگرت را دیدم
تو زمین خوردی و من پشتِ سرت را دیدم
تیغ می‌خواست که بازویِ تو را برداد
نیزه می‌خواست که گیسوی تو را بردارد
ای به رو خورده زمین از رویِ تیر و شمشیر
مادرم آمده تا رویِ تو را بردارد
این سه‌شعبه فقط ای کاش که چشمت می‌بُرد
حرمله زد که دو اَبروی تو را بردارد
آتشی بر جگرِ قافله انداخته‌اند
بینِ اَبروی تو بد فاصله انداخته‌اند

شاعر: حسن لطفی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

برخیز و آبروی پدر را بخر، عمو
امّید روزهای بدون پدر، عمو

گویا که بوی شام رسیده، بلندشو
ما را به سمت شهر مدینه بِبَر عمو

باور نمیکنم که تو رفتی زِ پیش من
مگذار با سکینه ی خود سربه سر عمو

از درب کوفه تا در دروازه های شام
بنگر چگونه من شده ام در به در عمو

گل را همیشه در همه جا دست چین کنند،
اینها رسیده اند چرا با تبر عمو؟

قاسم که رفت بند دلم پاره پاره شد
با من چه کرده یک شبه داغ پسرعمو

تا زجر زد به صورت من گفتمش چنین:
ای وای بر تو گر بشود با خبر، عمو

سروی بلند قامت و ماهی تمام بود
ماهی که شد به علقمه شقّ القَمَر، عمو

شاعر: محمد رضا نادعلیان

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

عشق مدیون مهربان ماه است
هست حتی خدا به او حساس
از زبان امام می گویم
“رَحِمَ‏ اللّه عَمّی الْعَبَّاس”

از شجاعت همین قدَر گویم
اسداللّه می شود پدرش
شیر، از چشمه ی ادب خورده
مادر ام البنین و او پسرش

مدح او را چگونه بنویسم
لَنگ مانده کُمیت این کلمات
من که باشم؟ حسین فرموده
ای اباالفضل “جان من به فدات”

شیعه و ارمنی ندارد که
ما همه بر عطاش مسکینیم
یاد شرمندگیش می افتیم
هر کجا طفل تشنه می بینیم

این طرف خیمه منتظر که عمو
زود با مشک آب می آید
وای اگر قامتش نظر بخورد
چه به روز رباب می آید

آن سوی دشت بر جبین عمو
از شتاب عمود چین افتاد
تیر در چشم دارد و بی دست
ماه از آسمان زمین افتاد

تا صدا زد اخا مرا دریاب
طاقت از زانوی حسین ربود
جای “یا سیدی” اخایش خواند
شک ندارم که مادر آنجا بود

آنکه می رفت هر کجا از دشت
چشم می دید قد رعنایش
چه شده که حسین می گردد
تکه تکه بیابد اعضایش

دید بر روی خاک خون آلود
دست از تن جدای دلبر را
چند گام آن طرف کنار علم
غرق خون دید دست دیگر را

بوسه بر دست ساقی اش می زد
جان آقای خیمه بر لب بود
چونکه این دست های افتاده
دست های کفیل زینب بود

نه عبا مانده نه بنی هاشم
نیمه جان جانِ خیمه را چه کند؟
عده ای سمت خیمه ها رفتند
شاه با قوم بی حیا چه کند؟

علقمه شاهد است، شاه غریب
دست از “جان” کشید و راهی شد
من بمیرم که گریه های حسین
باعث خنده ی سپاهی شد

مشک پاره به خیمه ها نرسید
این خجالت برای ساقی ماند
روضه ی دست و دشت را خواندم
روضه ی رأس و تشت باقی ماند

شاعر: مرضیه نعیم امینی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

رفته سقا تا بیارد مشکی آب از علقمه
لحظه به لحظه خبر گیرد رباب از علقمه

مثل اینکه در مسیرش مشکلی پیش آمده
چونکه می‌آید صدای التهاب از علقمه

حمله می‌کردند اما قصد جنگیدن نداشت
خواست برگردد به خیمه با شتاب از علقمه

از همان روزی که آمد کاروان در کربلا
عمه سادات دارد اضطراب از علقمه

ماه افتاد و به بالای سرش خورشید رفت
می‌درخشیدند ماه و آفتاب از علقمه

هرچه می‌گویند طفلان «ای‌عموجان العطش»
بعد از این دیگر نمی‌آید جواب از علقمه

کوه غم روی سر بنت الحسین آوار شد
تا پدر برگشت با حال خراب از علقمه

دخترش گفت ای پدر زهرا مگر در علقمه‌است؟
بر مشامم می‌رسد بوی گلاب از علقمه

شاعر: آرش براری

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش
یارب او را به سلامت برسان از سفرش

ماه اگر رفت کواکب همه سرگردان اند
ماه رفت از حرم و اهل حرم منتظرش

عهد کرده ست و مهم نیست اگر در میدان
لشکری عهد شکن صف بکشد دور و برش

چه ترک ها که عیان بود به روی لب او
چه شررها که نهان شعله کشید از جگرش

آسمان تیره شد از تیر به آنی، اما
این علمدار حسین است، چه باک از خطرش؟

دست عباس در آخر گره از کار گشود
که یدالله علی بوده و این هم پسرش

دست در آب فرو برد و خنک بودن آن
آتش بیشتری زد به دل شعله ورش

خاک هم خاک به سر ریخت از آهی که کشید
آب هم آب شد از دیدن چشمان ترش

آمد از علقمه با دست پر اما افسوس
چه امید ست به دنیا و قضا و قدرش؟

رفت از دست دو دستش، مگر از پا افتاد؟
گفت ای نفس غمی نیست به دندان ببرش

از چه خم شد؟ به گمانم که کمی چشمانش…
ناگهان آه‌…نگویم که چه آمد به سرش

حکم جان داشت در آن غائله آن مشک، چه سود
گر سر و چشم و دوتا دست نباشد سپرش؟

چه غریبانه زمین خورد به یاری حسین
چه دلیرانه وفا کرد به عهد پدرش

آسمان تاب نیاورد و ز غم خون بارید
چون که می دید چه ها کرده زمین با قمرش

آبرو را اگر از مادر اباالفضل گرفت
بر جهان فخر کند ام بنین با پسرش

ناگهان از کف شاعر قلم افتاد و شکست
به گمانم که حسین آمده، اما کمرش…

شاعر: سید جعفر حیدری

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

جهان عشق مرید مرام عباس است
ادب همیشه در عالم به نام عباس است

طبیب درد تمام مذاهب عالم
کبوترانه شفا جلد بام عباس است

شنیده از لب مولای خود به نفسی انت
چه جمله بهتر از این در مقام عباس است

قیامت از همه سرها سر است بی تردید
بهشت باغچه ای زیر گام عباس است

“خدا به طالع او مهر پادشاهی زد”
هرآنکسی که غلام غلام عباس است

قیام کرده به پایش قیامت کبری
قسم به عشق قیامت قیام عباس است

کسی ندیده کنار حسین بنشیند
مطیع محض امامت پیام عباس است

فراز کعبه بلندای خطبه اش فرمود
که طوف بیت به گرد امام عباس است

دوباره سائل هر ساله آمده بر در
و مستمند جواب سلام عباس است

شاعر: حسن کردی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

رفتی از خیمه و پا تا به سرم میسوزد
دلِ زینب(س)، دلِ زن های حرم میسوزد

گفتم عباس(ع)! فقط مشک و علَم را بردار
بغض کردی و از این غم سپرم میسوزد

با لبِ تشنه، لبِ علقمه رفتی امّا
جرعه ای آب نخوردی! جگرم میسوزد

تیر بر مشک زدند و دلم آشوب شده
گُر گرفتی و تنِ شعله ورم میسوزد

با غضب! تیرِ کجی رفته به خوردِ چشمت
اشک می ریزم و چشمانِ ترم میسوزد

آسمانم به زمین خورده چه بد! با صورت!
سر و پیشانیِ قرص قمرم میسوزد

غرقِ خون؛ «أدرک أخا» گفتی و بالای سرت-
مینشینم! بدنِ محتضرم میسوزد

بعدِ تو شعله می افتد به ستونِ خیمه
چوبِ گهواره! لباس ِ پسرم میسوزد!

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

برخیز جان فاطمه اینجا نمان برو
بگذار روی خاک مرا نیمه جان برو

هی آه می کشی و تنم لرزه می کشد
قربان مهربانی ات ای مهربان برو

دستم بریده و کمرت را شکسته اند
برخیز ای شکسته دل قد کمان برو

بیرون مکش یکی و دوتا نیست تیرها
جانم فدات ناله مزن این چنان برو

این هرزه چشم ها به حرم چشم بسته اند
برگرد خیمه زود نمانده زمان برو

خون گریه های چشم ترم نذر زینب است
آقا به جان خواهر تنهایمان برو

برخیز و بی کسی حرم را نظاره کن
زینب کجا و صحبت نامحرمان برو

از من گذشت غربت و در انتظار توست
گودال خون و نیزه و سنگ و سنان برو

من سر به زانوان تو دارم چه ماتم است
الشمرُ جالسٌ…سر تو ناگهان…برو

شاعر: حسن کردی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست

حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست

زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد
کنار آبی و لب‌های تفته ‌ات، تر نیست

به زیر سایه ‌ی دست تو می‌نشست، حسین
چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟

حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بود
که گفته ‌است که دست تو، آب‌آور نیست؟

شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست

حسین مانده و قنداقه‌ ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ‌ای که دیگر نیست

نمانده است به دست حسین از گل‌ها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست

هزار سال از آن ظهر داغ می‌گذرد
هنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیست

قسم به مادرت امّ‌ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست

شاعر: استاد مرتضی امیری اسفندقه

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

یا غیاث المستغیثین کاشف الکرب الحسین
با تو دارم عهد دیرین کاشف الکرب الحسین
ای برایم عشق تو دین کاشف الکرب الحسین
زندگی شد با تو شیرین کاشف الکرب الحسین

رحمت ِ الله ، بر شیر حلال مادرم
شکر حق ساعت به ساعت من ابالفضلی ترم

ای مسیحای مسیحا معجزاتت محشر است
هر که بر آقایی ات ایمان ندارد کافر است
بین اصحاب الحسین شان تو چیزی دیگر است
آب دور قبر تو از آب زمزم بهتر است

آب هزار و چهارصد سال است سرگردان توست
غرق دریای وفا و غیرت و ایمان توست

سیدی هستم گدای روز و ماه و سال تو
ماه من یک عمرم کارم گشته استهلال تو
من همان هستم که مستم می کند تمثال تو
گریه بر تو مال من ، من هر چه دارم مال تو

گریه بر تو گریه بر داغ حسین فاطمه است
روضه گودال اصلا ابتدایش علقمه است

این زمانه ناگهان با کوفیان هم دست شد
دست دشمن باز شد تا جسم تو بی دست شد
پای کوبان لشکری ، از حال و روزت مست شد
دوره ات کردند لشکر هر مفر ، بن بست شد

کینه ها از مرتضی داده چه کاری دست تو
آه عجب تیری نشسته بین چشم مست تو

ابن ملجم با عمودی فرق حیدر را شکست
بشکند دستش الهی ، بی هوا سر را شکست
هلهله ها حرمت سردار لشکر را شکست
این زمین خوردن دوباره قلب مادر را شکست

مشک پاره پاره سیرت کرد از این زندگی
بر زمین افتاد علم ، مُردی تو از شرمندگی

یک طرف زهرای اطهر بر سر و سینه زنان
یک طرف آقا نشسته پای جسمت قد کمان
یک طرف آسوده خاطر ، حرمله، شمر و سنان
یک طرف چشم انتظاری رباب نیمه جان

یک طرف از ترس می پیچد به خود صاحب علم
یعنی آقا زنده می ماند که برگردد حرم

از حرم تا علقمه آقا تو را می زد صدا
آه در آن هلهله ، زهرا تو را می زد صدا
با پیمبر از نجف ، مولا تو را می زد صدا
دل پریشان زینب کبری ، تو را می زد صدا

آه سرلشکر بمان ، اوضاع لشکر خوب نیست
حضرت باب الحوائج حال خواهر خوب نیست

ذکر آقا می شود هل من معین بی تو ، نرو
شاهزاده می شود ویران نشین بی تو نرو
سنگ باران می شود ناموس دین بی تو نرو
می خورد در کوچه ها زینب زمین بی تو نرو

تو نباشی بی حیایی ها فراوان می شود
با حرم برخورد مانند کنیزان می شود

شاعر: محمد حسین رحیمیان

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

یاعلی!پهلوان ما رفته
ماه از آسمان ما رفته
جان نداریم جان ما رفته
ساقی خاندان ما رفته

رفته تا با شتاب برگردد
آب با مشک آب برگردد

قوم و فامیل زحمتش دادند
نیمه شب برگ دعوتش دادند
آشناهاش غربتش دادند
پیش زینب خجالتش دادند

یک امان نامه شرمسارش کرد
تا خود صبح بیقرارش کرد

تا شنیده عمو عموهارا
زده بر دوش آرزوهارا
تا کمی تر کند گلوهارا
بخرد کل آبرو هارا

بچه ها آمدند راهی شد
آنقدر رو زدند راهی شد

تیرها ریختند بر بدنش
از نوک پا گرفته تا دهنش
پاره پاره شدست پیرهنش
سوختم پابه پای سوختنش

شک ندارم که او نظر خورده
شاخ شمشاد ما تبر خورده

تکیه قرص من زمین افتاد
با چه وضعی ز صدر زین افتاد
رد نیزه روی نگین افتاد
روی پیشانیش که چین افتاد

گرزی آمد سرش چه غوغا شد
گره بین ابرویش وا شد

ای علمدار من چه کم شده ای
سرو بودی چقدر خم شده ای
بروی نیزه ها علم شده ای
روضه باز این حرم شده ای

مادرم مادرت شده عباس
چادرش بسترت شده عباس

بی تو فکر اسارتند همه
بچه ها بی حمایتند همه
زخمی از هتک حرمتند همه
لشکری فکر غارتند همه

امنیت دور خواهرم رفته
چشمهاشان سوی حرم رفته

شاعر: سید پوریا هاشمی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

هُو میکنند مرا که زمین خورده ام حسین
با من بگو که آبرویت برده ام حسین ؟؟؟؟

سوگند به موی مادرمان فاطمه – نشد
شرمنده ام که آب نیاورده ام حسین

از ضربه ی عمود نشستم زپا – ببین
مجروح تیغ گشتم و آزرده ام حسین

هرکس که داشت در دل خود بغض مادرت
با چکمه اش لگد زده بر گُرده ام حسین

لطفی کن و مرا به سوی خیمه ها مبر
خجلت زده ز غنچه ی پژمرده ام حسین

این مشک پاره پاره ی من میدهد گواه
این لحظه های آخری افسرده ام حسین

جان میدهم به پای تو اما به هلهله
هُو میکنند مرا که زمین خورده ام حسین

شاعر: علیرضا خاکساری

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

اهل عالم هنر ار خصلت عباس من است
عشق در سایه شخصیت عباس من است

منم آن یار امین حامی دین ام بنین
هرچه دارم همه از دولت عباس من است

همسرم شیر خدا و پسرانم همه شیر
شیر مردان وله از صولت عباس من است

در شب چاردهم، ماه که پرنورتر است
عکسی از نیم رخ صورت عباس من است

هنر آن نیست که لب تشنه بمیری به کویر
هنر آن است که در طینت عباس من است

تشنه لب داخل دریا شد و عطشان برگشت
این همان قطره ای از همت عباس من است

غیرت الله علی بی بدل است، اما گفت
بدل غیرت من غیرت عباس من است

نه فقط یثرب و شامات و نه ایران و عراق
کرده کاری همه جا صخبت عباس من است

هر کسی را نتوان باب الحوائج گفتن
به حقیقت قسم این شهرت عباس من است

کوهها شد متحیر به ثبات قدمش
سروها در عجب از قامت عباس من است

جثه اش گر چه ز شمشیر جفا کوچک شد
این بزرگی است، که از عزت عباس من است

قدرت آن نیست به یک حمله سپاهی بکشی
قدرت لم یزلی قدرت عباس من است

یا علی گفت و امان نامه ز دشمن نگرفت
دین فروشی بری از ساخت عباس من است

هی نگویید چرا ام بنین پیر شده
سبب حالت من حالت عباس من است

دستهای پسرم گشته قلم در لب آب
صفحه سینه پر از محنت عباس من است

این شنیدم زده فریاد، غریبم مولا
غصه قلب حسین غربت عباس من است

شاعر: استاد کلامی زنجانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

عشاق چون به درگه معشوق رو کنند
با آب دیدگان، تن خود شستشو کنند

قربان عاشقی که شهیدان کوی عشق
در روز حشر رتبۀ او آرزو کنند

عباسِ نامدار که شاهان روزگار
از خاک کوی او طلب آبرو کنند

سقای آب بود و لب تشنه جان سپرد
می خواست آب کوثرش اندر گلو کنند

بی دست ماند و داد خدا دست خود به او
آنانکه منکرند بگو روبرو کنند

گردست او نه دست خدائی است پس چرا
از شاه تا گدا همه رو سوی به او کنند

درگاه او چو قبله ی ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفتگو کنند

شاعر: جودی خراسانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل ها
به اَمر تو شدم، سقّا، منم عبد و تویی مولا

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
علمدارم چه غم دارم، که از دستم علم افتد

مباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

خدای کعبه جز رویت، نداده قبله ای یادم
نماز آخرم بود، و به سر بر سجده افتادم

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتاده

مگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتاده
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

امیر لشگرت بی دست، میان لشگری مانده
بیا بنگر ز پروانه، فقط خاکستری مانده

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
به تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردم

کمک کن تا که برخیزم، به دور مادرت گردم
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

ببین احسان یک بانو، سرم بگرفته بر زانو
به چشمِ پر ز خون دیدم، گرفته دست بر پهلو

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
گل ام البنین عباس، به دریا تشنه لب پا زد

به دریا پا نهاد اما، لبش آتش به دریا زد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

شاعر: استاد علی انسانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‌ای

آب از هیبت عباسی تو می‌لرزد
بی عصا آمده‌ای حضرت موسی شده‌ای

به سجود آمده‌ای یا که عمودت زده ‌اند
یا خجالت زده‌ای وه که چه زیبا شده ‌ای

یا اخا گفتی و ناگه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شده ‌ای

منم و داغ تو و این کمر بشکسته
توئی و ضربه‌ای و فرق ز هم وا شده‌ ای

سعی بسیار مکن تا که ز جا برخیزی
کمی هم فکر خودت باش ببین تا شده ‌ای

مانده‌ام با تن پاشیده‌ات آخر چه کنم؟
ای علمدار حرم مثل معما شده ‌ای

مادرت آمده یا مادر من آمده است
با چنین حال به پای چه کسی پا شده ‌ای

تو و آن قد رشیدی که پر از طوبی بود
در شگفتم که در این قبر چرا جا شده ‌ای

شاعر: علی اکبر لطیفیان

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

منم ماه بنی هاشم که عباس است نام من
بود ام البنین مام و، علی باب کرام من

من آن سرباز جانبازم که از لطف خداوندی
لبالب از می حب حسینی گشته جام من

من آن مرد سلحشورم که بهر کشتن دونان
بود شمشیر تیز شاه مردان در نیام من

من آن شیرم که چون افتد به دامم دشمن قرآن
نباشد بهر او راهی که بگریزد ز دام من

من آن علمدارم که اندر عرصۀ هیجا
سر دو نان، چو گویی، نرم گردد زیر گام من

بود این افتخارم بس، که گوید خسرو خوبان
بود عباس نام آور نگهبان خیام من

غلام و جان نثار و چاکر و عبدم به دربارش
که اندر رتبه شاهانند در عالم غلام من

ندادم تن به زیر بار ظلم و ذلت و خواری
که بر ذرات عالم گشته واجب احترام من

نکردم بی وفایی با حسین، آن خسرو خوبان
به عالم گشت ثابت زین فداکاری مقام من

نخوردم آب و، دادم تشنه جان و، در درون آب
ز سوز تشنگی می سوخت بهر آب کام من

نگردد خوار و زار و زیردست ظالمان هرگز
نماید پیروی کردار هر کس بر مرام من

رسان (ژولیدۀ ) محزون درورد گرم و بی پایان
به نزد دوستان من پس از عرض سلام من

شاعر: زنده یاد استاد ژولیده نیشابوری

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

از خواهش لبهای او بی تاب شد آب
از شرم آن چشمان آبی آب شد آب

وقتی که خم شد نخل‌ها یکباره دیدند
لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

آنقدر بر بانوی دریا سجده می‌کرد
تا در قنوت آخرش محراب شد آب

زیباترین طرح خدا بر پرده‌ها رفت
وقتی میان دستهایش قاب شد آب

یک لحظه با او بود اما تا همیشه
از چشمهای تشنه‌اش سیراب شد آب

آن تیرها، شمشیرها بارید و بارید
توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

تیر آمد و … از حسرت مشکی که می‌مرد
مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب

شاعر: قاسم صرافان

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کن
گرچه بی تاب شدی خوب علمداری کن

مشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیست
تو در این معرکه ی درد مرا یاری کن

تیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میا
به هوای سر زلفش تو هواداری کن

تیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشست
عشق! ساکت منشین با دل من زاری کن

چشم! دیدی علم و مشک به خاک افتادند
قطره ی اشک تو در غربت من جاری کن

بانوی تشنه لبان! دست روی سینه مَنِه
لااقل بهر من سوخته دل کاری کن

آب را تا به در خیمۀ اصغر برسان
بعد آن بر من بی دست عزاداری کن

شاعر: سید محمد جوادی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

در حادثه ای اصول گفتار شکست
با سنگ ستم شیشه ی افکار شکست
ارباب دو تا شد کمرش وقتی که
پیشانی و دستان علمدار شکست

بر شمع حسینی همه پروانگی است
ساقی حرمسرای فرزانگی است
سوگند ! به لاله های در خون خفته
او سرو شکوهمند مردانگی است

آشفته ی چشم های شهلایت بود
کف می زد و هی محو تماشایت بود
آن روز که از علقمه بر می گشتی
دریا چقدر تشنه ی لب هایت بود

شاعر: سید روح الله باقری

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

با حسرت و اشک و آه میزد بوسه
با خسته ترین نگاه میزد بوسه
دیدند کنار علقمه ظهر عطش
خورشید به روی ماه میزد بوسه

شاعر: اسماعیل پورجهانی

_________________________________________________________

متن شعر شب نهم محرم – حضرت عباس (ع)

روزی که عطش به جان گل‌ها افتاد
از جوش و خروش خویش، دریا افتاد
وقتی که فرات از لبت دوری کرد
آب از نظر حضرت زهرا افتاد

شاعر: امیرحسین مومنی

24 نوامبر 21
بدون دیدگاه
10,916
دانلود

اشعار شب هشتم محرم – سال ۱۴۰۰

6
متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

جای یک بوسه به روی بدنت نیست علی
قدر یک پلک زدن جان به تنت نیست علی

آنقدر غرق به خونی و به هم ریخته ای
اثر از زلف شکن در شکنت نیست علی

باز برخیزو به تکبیر دلم را خوش کن
گر چه از زخم توان سخنت نیست علی

گوش خودرا به کنار لبت آوردم آه …
سهم من بوسه ی خون از دهنت نیست علی

چه خزانی به گل تازه ی باغم زده اند
دلم اماده ی پرپر شدنت نیست علی

وقت آن است در آغوش عبا جمع شوی
وای برمن که مجال کفنت نیست علی

وقت آن است که از معرکه آزاد شوی
بال بگشا،برو اینجا وطنت نیست علی

شاعر: مهدیه نژاد ابراهیم

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

برو ولی به تو ای گُل سفر نمی آید
که این دل از پس داغ تو بر نمی آید

به خون نشسته دلم اشک من گواه من است
که غیر خون دل از چشم تر نمی آید

تو راه می‌روی و من به خویش می‌گویم
به چون تو سرو رشیدی تبر نمی‌آید

رقیه پشت سرت زار می‌زند؛ برگرد
چنین که می‌روی از تو خبر نمی آید

کسی به پای تو در جنگ تن به تن نرسید
ز ترس توست حریفی اگر نمی آید

نگاه ها همه محو تو بود … نعره زدی
خودم بیایم اگر یک نفر نمی آید

به ناتوانی شان دوره می‌کنند تو را
به جنگ با تو کسی بی سپر نمی آید

غزال من که تو را گرگها نظر زده اند
ز چشم زخم به جز دردسر نمی آید

عمو رسیده به دادم وگرنه بابایی
به پای خود سر نعش پسر نمی آید

کجای دشت به خون خفته ای بگو اکبر؟
صدای تو که از این دور و بر نمی آید

دهان مگو که پر از لخته لخته خون است
نفس مگو نفس از سینه در نمی آید

به پیکر تو مگر جای سالمی مانده
چطور حوصله ی نیزه سر نمی آید

شاعر: هادی ملک پور

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

وَ من موندم و شانِ تو تا کجاست
که پایینِ پایِ تو عرشِ خداست

چه عشقی تو داری در اون سینه که
سرا پات همه غرقِ شور و صفاست

چجوری مگه کشتنت ای گلم_
غمِ روضه ات اعظمِ روضه هاست

چه کردی که اینگونه در پای تو
به هفت آسمون در سلام و ثناست

گلِ باغِ لیلا چی تو جوونته
زمین و زمان مات و حیرونته

تو صورت به چون ماهِ پیغمبری
توو سیرت همون هیبتِ حیدری

اذان گویِ بابا چی اومد سرت
چقد اِرباً اِربا شده پیکرت

بُلن شو گلِ من تنهام مزار
پیشِ چشمِ دشمن ناکام مزار

چرا نخلِ شادم شدی رنگِ خون
کی گفته تو رو من ببینم به چون

علی اکبر ای ماهِ کنعانِ من
دمی سر بزار رو دامانِ من

تو با زخمِ داغت مسوزان منو
به تن رختِ ماتم مپوشان منو

کدوم آهِ خود رو شماره کنم
به زخمِ تنِ تو نظاره کنم؟!

شاعر: هستی محرابی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

سوی میدانِ بلا ، شَه پسری آمده است
اَشهد اَنّ علیّا قَدَری ، آمده است

شده نامش چو علی کوریِ چشمان عدو
یا علی بهر پسر چون سپری آمده است

بس که از جِلوه شبیه است به رخسار رسول
شده شایع که رسول دگری آمده است

بین آن لشکر تاریک دلِ بی همه چیز
صحنه روشن شده ، قرص قمری آمده است

پیش چشمانِ پدر راه برو ، اکبر من
مادرت سوی تو با چشم تری آمده است

داغ عبّاس اگرچه کمرم را بشکست
رفته گیر از همه اعضا ، خبری آمده است

اِرباً اِربا شده اعضای تنت از دمِ تیغ
روی نِی بهر سفر ، همسفری آمده است

خامس آل عبا را برسانید عبا
نه تنی مانده نه پا و نه سری آمده است

این خبر را برسانید به لیلای حزین
با عبا سوی حرم یک پدری آمده است

شاعر: حسن نبی جندقی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

نور چشمم، شبه پیغمبر، نکش پا بر زمین
آمدم بابا! علی اکبر(ع)، نکش پا بر زمین

کینۂ نام ِ تو را دارند این سرنیزه ها
شد عجب دور و برت محشر، نکش پا بر زمین

تیرهایش شد تمام و دید جان داری هنوز
بر تنت شمشیر زد بدتر! نکش پا بر زمین

بسکه با سرنیزه ها بر سینه ات ضربه زدند
از نفس افتاده این حنجر، نکش پا بر زمین

خشکی لب های خود را غرق خون بر هم نزن
پیش من بیتاب و مضطر پا نکش روی زمین

إرباً إربا یعنی افتاده ست از تو رویِ خاک-
تکّه تکّه هایی از پیکر، نکش پا بر زمین

رحم کن بر سنّ و سالم، جان سپردم تا تو را…
جمع کردم در عبا…دیگر نکش پا بر زمین!

غزل دوم :

دارد از جام ولایت باده می‌ریزد زمین
ذره ذره داغِ فوق العاده می‌ریزد زمین

شبه پیغمبر(ع) ندارد جای سالم در تنش
عضو عضوِ این پیمبر-زاده می‌ریزد زمین

إرباً إربا یعنی آنجا که گلاب از برگ گل
قطره قطره میشود آماده می‌ریزد زمین

پاره کرده ضربهٔ نیزه نخ تسبیح را
دانه دانه از دلِ سجاده می‌ریزد زمین

از نفس افتاده و چشمش سیاهی رفته است
جویِ خون از پیکری افتاده می‌ریزد زمین

گل که پرپر شد همه گلبرگهایش بی رمق
با نسیمی، با تکانی ساده می‌ریزد زمین

می‌رساند با سرِ زانو خودش را یک پدر
اشک از چشمانِ یک دلداده می‌ریزد زمین

می‌رود با دست لرزان…دارد از بین عبا
تکه تکه پیکرِ شهزاده می‌ریزد زمین!

شاعر: مرضیه عاطفی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

گر بر چهره‌ی ماهَت قمر بودن نمی‌آید
به من انگار باباجان پدر بودن نمی‌آید

خیالش هم نمی‌کردم که از تو اینقدر ریزد
به قد و قامتِ تو مختصر بودن نمی‌آید

صدایت سویِ چشمم بُرد به زین خوردم زمین خوردم
که بر این پیرِ تنها بی پسر بودن نمی‌آید

تورا اینسو و آنسو باد دارد می‌بَرَد با خود
عزیزِ من به تو مانندِ پَر بودن نمی‌آید

برای اولین بار است می‌خندند بر بابا
به من در پیشِ لشکر خونجگر بودن نمی‌آید

مرا عباس آورد و مرا زینب به خیمه بُرد
به بابایِ غریبت دردِسر بودن نمی‌آید

بمان ای غیرتی اینجا که بر ناموسِ این خیمه
میانِ قاتلانت در به در بودن نمی‌آید

عصایم شانه‌ات بود و عصایم بر زمین اُفتاد
به این دستِ شکسته بال و پَر بودن نمی‌آید

خدایا زحمتِ من را چه بد پاشیده‌اند از هم
به تو اصلا به زیر دشنه و تیغ و تبر بودن نمی‌آید

تو را باید که از دستِ سپاهی جمع سازم آه
زِمن دنبال تیغِ صد نفر بودن نمی‌آید

سرت را خوب شد نگذاشتم با نیزه بردارند
به ما در بینشان دنبال سر بودن نمی‌آید

غزل دوم :

رفت وقتی اسبِ او بینِ کمین پیدا نشد
“اسب زخمی شد رکاب اُفتاد زین پیدا نشد”

حلقه گشتند و سرِ فرصت سرِ او ریختند
حلقه وا شد عاقبت اما نگین پیدا نشد

بی رکاب آمد سرش از هول می‌دانی چه شد ؟
خواست تا خونابه گیرد آستین پیدا نشد
* *
در عبا چیدم تو را از چند جا کم آمدی
از علیِ اکبرِ من جُز همین پیدا نشد

خواستم تا بوسه گیرم بارِ آخر گشتم و..‌
هیچ جایِ سالمی غیر از جَبین پیدا نشد

عمه‌ات آمد نگاهی دور و بر انداختم
غیرِ نامحرم میانِ این زمین پیدا نشد
* *
بعد از این یک نیزه جایِ تو برای من ولی
هیچ جایی بهتر از یک خورجین پیدا نشد

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بازدلشوره ای افتاده به جانم چه کنم
تندترمیزند آخرضربانم چه کنم

پسرم رفته و چندیست از او بی خبرم
باز هم بی خبری برده امانم چه کنم

آه یا راد یوسف پسرم برگردد
نگرانم نگرانم نگرانم چه کنم

همه ترسم از این است صدایم بزند
دیر خود رابه کنارش برسانم چه کنم

گرگهادور وبر یوسف من ریخته اند
پدری پیرم وافتاده جوانم چه کنم

به زمین خورده انار من وصد دانه شده
جمع باید کنم او راو ندانم چه کنم

جگرسوخته ام را زحرم پوشاندم
مانده ام زار که باقد کمانم چه کنم

شاعر: محسن عرب خالقی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بِهَم آنقدر می‌آمد نمازم با اذانِ تو
گره عمری بِهَم خورده توانم با توانِ تو
تمامِ تو از آنِ من تمامِ من از آنِ تو
بمان پیشم که میمیرد بهارم با خزانِ تو

همیشه با تو می‌گفتم کنارم اکبرم که هست
چه غم از پیریَم وقتی نگاهِ آخرم که هست
کنارش گرچه لیلا نیست اما خواهرم که هست
دلت در گیسوانِ من دلم در گیسوانِ تو

به تو گفتم برو اما پدر پشتت به راه اُفتاد
نگاهِ بر نگاهِ تو ، لبم اما به آه اُفتاد
صدای شیونِ عمه میانِ خیمه‌گاه اُفتاد
کمان اَبرویِ ما رفتی حرم شد قَدکمانِ تو

از این بدتر نمی‌گردد که اسبت اشتباهی رفت
از این بدتر نمی‌گردد که چشمانت سیاهی رفت
میان حلقه‌ی جمعِ سپاهی بی پناهی رفت
انارِ فاطمه دیدم اناری شد لبانِ تو

سبکتر گشته‌ای اما شبیه پَر نمی‌مانی
چرا بر رویِ دستانم علی‌اکبر نمی‌مانی
چرا حرفی نمی‌گویی مگر دیگر نمی‌مانی
کدامین خشک‌تر بوده زبان من زبانِ تو

علی‌جان زندگانی از جوانمرده نمی‌آید
توانِ راه رفتن از زمین خورده نمی‌آید
نفَسهای مرا داغِ پسر برده نمی‌آید
لبت بوسیدم و خون شد دهانِ من دهانِ تو

زمین خوردی زمین خوردم پدر گفتی پدر گفتم
بهَم خوردی بهَم خوردم جگر گفتی جگر گفتم
مفَصل نیزه‌ها خوردی ولی من مختصر گفتم
چرا با فاصله مانده تمامِ استخوانِ تو

نگاهم تار می‌بیند کجا چیدم کجا چیدم
کشیدم دست بر خاک و تو را رویِ عبا چیدم
هزار و نهصد و اندی کنارِ هم تو را چیدم
ولی خیره به من مانده نگاهِ مهربان تو

تمام زخمهای تو تَرک خورده نمک خورده
شدی مانند زهرایی که در کوچه کتک خورده
فقط تنها تویی که ضربه‌های مشترک خورده
رسیده عمه و حالا کم آوردم به جان تو

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

علی را میفرستد سمت میدان یا محمد را؟
قلم بنویس با خون شرح این اندوه بی حد را

چه حالی میشوی وقتی میان لشکر دشمن
عزیزت مرکبش گم کرده باشد راه مقصد را

چه حالی میشوی وقتی ببینی که پذیرا شد
تنش شمشیرهای تشنه ی در رفت و آمد را

چه حالی میشوی وقتی بدانی که دمی دیگر
به خون آغشته خواهی دید گیسویی مجعد را

چنان جان اذان را تیغ هاشان اربا اربا کرد
که دیگر در دم آخر فقط می‌خواند اشهد را

رشیدا اکبرا جانا تنت چون آیه ای گشته
که وقت خواندنش قاری فراوان میکشد مد را

به آهی که کشید از سینه راحت شد ولی بگذاشت
به روی سینه ی ارباب عالم آه ممتد را

اگر دنبال مفهومی برای عشق میگردی
بیا در کربلا بنگر علی شِبه محمد را

شاعر: سمانه خلف زاده

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

عصای پیری من میشود نری بابا
بمان به کوری چشم حریص این دنیا

بمان کنار من ای روشنای چشمانم
بمان تو تاب و توان تمام زانو ها

مگر که قول ندادی به دخترم نروی
مگر که قول ندادی به من در این صحرا

بمان که تا نشود خاک بر سر دنیا
بمان که “تا” نشود قد مادرت لیلا

تمام دشت پر از پاره های جسمت شد
خدا کند که نگردد کسی چنین اِربا

ببین که عمه رسیده ست بین نامحرم
ببین که داغ تو کردست پیر بابا را

بیا به جان رقیه ز خاک برخیز و
دوباره راه برو مثل مادرم زهرا

نخواهم از تو دگر زحمت اذان گفتن
فقط دوباره صدا کن فقط بگو بابا

شاعر: مهدی جلالی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

نه كسی دیده دلی بی سر و سامان‌تر از این
نه شنید‌ه‌ست كسی دیدۀ گریان‌تر از این

دیدۀ ابری یعقوب و دل‌سوخته‌اش
نه بیابان‌تر از این بوده، نه باران‌تر از این…

«زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم»
مپسندم كه شوم بی‌تو پریشان‌تر از این

اَشبهُ‌الناس تویی خَلقاً و خُلقاً به رسول
یک نفر نیست بگوید كه مسلمان‌تر از این؟

تو رجز خواندی و در یاد ندارد جنگی
که سپرها شده باشند هراسان‌تر از این

هیچ‌كس چون تو نرفته‌ست سراپا با شوق
جانب مرگ خودش با لبِ خندان‌تر از این

بی‌تو از حال دل سوخته‌ام پرسیدند
خیمۀ شعله‌وری گفت كه سوزان‌تر از این…

شاعر: سیده تکتم حسینی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

تنها اگر ماندم ندارم غم علی دارم
حتی اگر باشد سپاهم کم، علی دارم

شکر خدا که قلب اهل خیمه آرام است
وقتی که هم عباس دارم هم علی دارم

شکر خدا که پرچمم در دست عباس است
از دست او افتاد اگر پرچم، علی دارم

آری عصای دست دارم، قامتم روزی
از داغ عباسم اگر شد خم علی دارم

با خویش می‌گفتم اگر روزی نباشم هم
زن‌ها نمی‌مانند بی‌محرم، علی دارم

دور و برم کم‌کم شد از اصحاب هم خالی
اما دلم خوش بود می‌گفتم علی دارم

می‌خواستم عالم پر از نام علی باشد
حالا به روی خاک یک عالم علی دارم

شاعر: سید محمد مهدی شفیعی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

دلتنگی همیشۀ بابا علی علی!
سردارِ لشکر من تنها علی علی!

قدری بمان، به دل نگران‌های این حرم
مهلت بده برای تماشا علی علی!

باید «وَ إن یکاد» بخوانم که دور باد
چشمان بد از این قد و بالا علی علی!

یک سوی خیره چشم همه: این پیمبر است
یک سوی باز مانده دهان‌ها: علی… علی

این گونه پا مکش به زمین، می‌کُشی مرا
بنگر نفس نفس زدنم را علی علی

از هم گسست رشتۀ تسبیحم آه… آه…
از هم گسست… ارباً… اربا… علی… علی…

جز آب چشم و آتش دل بعد از این مباد
بعد از تو خاک بر سر دنیا علی علی…

شاعر: محمد مهدی سیار

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

چگونه جمع کند پاره‌های جانش را؟
به خیمه‌ها برساند تن جوانش را

شکفت روی لبانش: علی عَلَی الدنیا…
همین که غرق به خون دید پهلوانش را

علی، همان که جهان محو در شمایل اوست
ندیده هیچ‌کجا، هیچ‌کس نشانش را

همان که در شب میلاد او پدر فهمید
پیمبر آمده زیبا کند جهانش را

به آن‌که تشنۀ معنای «قاب قوسَین» است
بگو نظاره کند ابروی کمانش را

میان سجده خدا را فقط صدا می‌زد،
جهان کفر، اگر می‌شنید اذانش را

چقدر زخم مصور، چقدر مصرع سرخ
خبر دهید جوانان نوحه‌خوانش را

به هر طرف که نظر کرد اکبرش را دید
خبر دهید ندارد دگر توانش را…

به خیمه آمدن او دوباره ممکن نیست
نگیرد عمه اگر زیر بازوانش را

شاعر: فائزه زرافشان

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

چه شد از لخته لخته خون بیابان غرق دریا شد
به جای جسم تو صدها هزار آلاله پیدا شد
برای زخمه هایی که بهاران از زمستان خورد
در آن صحرای سوزان غنچه غنچه غم شکوفا شد
به جمع ذره هایت درب چندین کهکشان وا شد
چه شد آیینه هفت آسمان در یک عبا جا شد
بگو خورشید و اهل آسمان خون میکردند
بگو جای عزا در ماتم تو جشن برپا شد

غروب ای کاش لختی جان به پلک خواب بسپارد
که یک دم فجر صورت بر رخ مهتاب بگذارد

چگونه نظم باید داد این سرو پریشان را
تن آشفته را، ذرات جانی نابسامان را
به پا خیز و بخوان الله اکبر، سربلند دهر
که اینگونه شکسته قامت سرو اذان خوان را
چرا اینسان فراوان و پراکنده شدی در دشت
به جسم خویش دشت لاله کردی این بیابان را
چنان داغ تو پیرش کرده، بابا را توانی نیست
برای بردنت باید صدا میزد جوانان را..

غروب ای کاش لختی جان به پلک خواب بسپارد
که یک دم فجر صورت بر رخ مهتاب بگذارد

شدی صد قطعه، شد یک دشت سرتاسر علی اکبر
علی اکبر، علی اکبر، علی اکبر، علی اکبر
چنان پاشیده ای از هم که بابا را توانی نیست
چگونه بی کمک گیرد تو را در بر، علی اکبر
نرو ای خلق و خویت خاتم و رزم آور خیبر
بمان همتای حیدر، شبه پیغمبر، علی اکبر
به جز تو وقت دلتنگی برای مادر و حیدر
که آرام دل بابا شود دیگر، علی اکبر
غروب ای کاش لختی جان به پلک خواب بسپارد
که یک دم فجر صورت بر رخ مهتاب بگذارد

شاعر: فاطمه معصومی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بسوخت آخر جگرم، بگوی با من سخنی
دریغ منما پسرم، چرا دلم می‌شکنی؟

جهان همه رفته زهوش، منم سراپا همه گوش
مگر از آن لعل خموش، رسد بگوشم سخنی

تو صید خونین دهنی، تپیده در خون بدنی
تو میوه قلب منی، عقیق سرخ یمنی

مخور غم ای لاله عذار، خزان ندارد به تو کار
همیشه حسن تو بهار، گل بهشت عدنی

به باغ خلقت گل من، به زندگی حاصل من
زداغ همچون دل من، چراغ بیت‌الحزنی

بریزد اشک از بصرم که رفته عطشان پسرم
همه تویی در نظرم، همیشه در قلب منی

کند فغان طبع «حسان» که بر لب آب روان
تو را به لب آمده جان، تو تشنه دور از وطنی

شاعر: زنده یاد استاد حبیب الله چایچیان

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

با سر نیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

سنگها روی لب خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

تابه حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند

چشم من تار شده به چه مداواش کنم
یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند

عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد
پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند

ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی ست
این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند

شاعر: علی اکبر لطیفیان

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

ثمر دلم که وجود تو شده پاره چون جگرم علی
منم آسمان ولایت و تو ستارۀ سحرم علی
بنگر ز داغ تو ای پسر، که چه آمده به سرم علی

تو بگو چگونه نگه‌کنم، که تو جان دهی به برم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

نه مراست طاقت داغ تو، که تو در جمال، پیمبری
پدرت قتیل غم تو و تو شهید نیزه و خنجری
به کدام زخم تو بنگرم، که قتیل این‌همه لشکری

تو ز زین فتادی و آسمان، شده تیره در نظرم، علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

مه آرمیده به خون من، بدن لطیف تو یکسره
ز هجوم نیزه و تیرها شده حلقه‌حلقه‌تر از زره
همه زخم‌های تن تو را، زده نوک نیزه، به هم گره

به شهادت همه تیغ‌ها، شده سینه‌ات، سپرم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

به صدای گریۀ عمه‌ات، به سرشک دیدۀ خواهرت
به رباب و اشک خجالتش، به گلوی خشک برادرت
که دریده فرق تو را ز هم؟که نشانده نیزه به حنجرت؟

به‌کدام زخم تو خون‌ دل، چکد از دو چشم‌ترم علی؟
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

به کدام عضو تو بنگرم؟ که جدا شدند جدا جدا
تن پاره‌پاره نشان دهد، که هزار بار شدی فدا
ز هزار زخم تو می‌رسد، به فلک صدای خدا خدا

به چه طاقتی بدن تو را، سوی خیمه‌ها ببرم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

میهمان کن به نگه بار دگر بابا را
جمع کن از دل صحرا جگر بابا را

چند گامی به تنت مانده ز اسب افتادم
پیش نعشت علی اکبر بنگر بابا را

چه کنم تا که دوباره تو ز جا برخیزی
ابر خون سخت گرفته قمر بابا را

به خدا داغ جوان سخت تر از هر داغی است
لب خود وا کن و مشکن کمر بابا را

این چنین پیش رود ، پیش تنت می میرم
عمه باید برساند خبر بابا را

اربا اربا شده ای یا که غلط می بینم ؟
اشک و خون بسته ره چشم تر بابا را

دیدن پهلویّ زخمیت زمین گیرم کرد
پاشو اکبر به سوی خیمه ببر بابا را

شاعر: عرفان ابوالحسنی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

کمرم خم شده تا خوش قد و بالا شده‌ای
به‌خدا پیر شدم تا که تو رعنا شده‌ای

ای جوان مرگ حرم مادر تو نیست ولی
باعث و بانی موت من و لیلا شده‌ای

پاشو پاشو پسر سعد به من میخندد
چه کنم تا که ببینم پسرم پا شده‌ای؟

معجر خواهر من بعد تو افتاد زمین
باعث دیدن این زینب کبری شده‌ای

هر طرف می‌نگرم پیکر تو پخش شده
علی‌اصغر شده‌ای، پخش به صحرا شده‌ای

بعد تو سوی دو چشمم به‌خدا رفت علی
باورم نیست که تو ارباً اربا شده‌ای

کفنی نیست عبا را به تنت میپیچم
در عبایم چقدَر خوش قد و بالا شده‌ای

شاعر: حامد جولازاده

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

یک نـفـر بـرخاسـته
یک نفـر در هیبـت یک شـیر نَـر برخاسته

در دفاعِ از حُـسـین
تیـغ بُـرّانی به شـکل یک سِــپر برخاسته

قـبل احـلیٰ مِنْ عَسَل
نغمه‌ شیرینی از کوهِ شکر برخاسته

در غـریبستان درد
قـبل قــومِ خـود، به یاری پـدر برخاسته

وقـت رزمش”یاعلی»
از دهـانِ بـاز شمــشیر دو سر برخاسته

از تماشایش مَلَک
با نـوایِ”هٰا عَلیْ، کیفَ بـشر» برخاسته

مصطفی و مرتضی ست
آمده خورشیدْ میدان، یا قمر برخاسته؟

آمـده خـیر البَشَـر
نالـه‌ واویلتــایِ اهـلِ شَـر برخاستــه

از صفوفِ دشمنان
وقت رویارویی اش”أَیْنَ المَـفَر» برخاسته

تیغ هاشان شد غلاف
چون تصوّر شد، نبی بار دگر برخاسته

آتشی برپا شـده
از مـیان دشـت، بـویِ دردِسـر بـرخاسـته

وای وای از آن عمود
که به قصدِ بوسه بر این فرقِ سر برخاسته

نیزه‌ای در پهلویش
پیش پایِ شاه عطشان تا کمر برخاسته

میخَرد سُـلطانِ عـشق
هرکسی را در غمش آه از جگر برخاسته

شاعر: محمد قاسمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

نازنین حالا که دیدی حرف ؛ حرف ناز شد
جان به لب کردی مرا تا که لبانت باز شد

دست بردم زیر جسمت تا در آغوشت کشم
ناگهان دادم در آمد برملا این راز شد

بس که جسمت ارباً اربا گشته زیر ضربه‌ها
تا کمی دادم تکانت پیکر از هم باز شد

یک فزع کردی تمام صورتم را خون گرفت
هرچه آمد بر سرم با یک نفس احراز شد

می‌شود از زخم‌هایت لشکر دشمن شمرد
باز کن بال و پرت را لحظه‌ی پرواز شد

ای مسیحا مرده بودم پای جسم پاره‌ات
حُرمت گیسوی زینب بود تا اعجاز شد

حالت ترکیب جسمت شد علی در فاطمه
در شکاف فرق و پهلو بغضشان ابراز شد

زیر دست و پای دشمن دنده‌های تو شکست
هرچه آمد بر سرت از کوچه‌ها آغاز شد

شاعر: قاسم نعمتی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

قد رعنای تو، چون سرو سپیدار شده
کربلا محو رخ احمد مختار شده

دور تا دور سرت آیینه می‌چرخانم
بسکه گیسوی بلند تو دل آزار شده

تا کمی راه روی این دل من می‌لرزد
قد طوبایی زهراست پدیدار شده

چشم بد دور از آن قد رشیدت پسرم
قامتت شانه به شانه با علمدار شده

گر ترک خورده لبت غصه مخور‌ای بابا
تشنه‌ی وصلی و هنگامه‌ی دیدار شده

تا صدای تو شنیدم که پدر زود بیا
گفتم‌ای وای علی بی کس و بی یار شده

نیزه‌ها رفت چو بالا به سر خویش زدم
وسط معرکه این یاس گرفتار شده

کوچه‌ای باز شدو هر که زره آمدو زد
ماجرای تو شبیه در و دیوار شده

زشکافی که به پهلوی تو خورده پیداست
نوک نیزه اثرش، چون نوک مسمار شده

دشمن آن بغض علی را سر تو خالی کرد
تن تو طعمه هر گرگ جگر خوار شده

بین محراب دو ابروی تو از هم شد باز
صورتت جلوه‌ای از حیدر کرار شده

خیز و زیر بغلم گیر و سوی خیمه ببر‌
ای جوانم ز غمت دیده‌ی من تار شده

اربا اربایی و کس معنی آن کی فهمد
این عبا تا به ابد محرم اسرار شده

شاعر: قاسم نعمتی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

دیگر استاد شده دشمن‌مان در «کشتن»
آخرین شیوه‌ی قتل است، پیمبر کشتن

کوفیان درس گرفتند، از «ابن ملجم»
تا رسیدند، در این جنگ، به «حیدر کشتن»

مشقِ این قوم، سرِ کشتنت «ارباً ارباست»
با تو آموخته شد «چند برابر کشتن»

سرِ جان دادنِ من پای تنت؛ باور شد
پدری را تَهِ مقتل نه؛ جلوتر کشتن

قصدشان کشتنِ من بود، چه فرقی دارد ؟!
علی‌اصغر کشتن؛ یا علی‌اکبر کشتن

پهلوی زخم، به دستم چه گریزی داده
روضه‌ی «دستِ پدر بستن و مادر کشتن»

اولِ راهِ جدایی؛ پسرم را کشتند
با سرم می‌رسد این قوم، به «دختر کشتن»

شاعر: رضا قاسمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

میانِ خون تنم پرپرم فدای سرت
چنین جراحتِ بال و پرم، فدای سرت

تو را صدا زدم اینگونه تا دمِ رفتن
بگویمت نفسِ آخرم فدای سرت

سرِ شکسته سردارِ سربلندت را
به دامنت بگذار ای سرم فدای سرت

فقط نه ماهِ بلند سپاه امِّ بنین
چهارتن پسرِ مادرم فدای سرت

نبینمت شده ای قدکمان، که سقایت
فدای عشق، فدای حرم، فدای سرت

شاعر: فاطمه معصومی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بخوان به گوش سحرها اذان علی اکبر
بخوان دوباره برایم بخوان علی اکبر

لب ترک ترکت را به هم بزن اما
تکان نخور که نپاشد جهان علی اکبر

دوباره داغ پیمبر تحملش سخت است
نرو جوانی حیدر بمان علی اکبر

به دست غصه نده چشم دخترانم را
تمام دل خوشی کاروان علی اکبر

ببین که تیر فراقت نشسته بر جگرم
ببین قدم ز غمت شد کمان علی اکبر

عصای پیری بابا مقابلم نشِکن
توان بده به منِ ناتوان علی اکبر

کنار جسم تو رسم جهان عوض شده است
نشسته پیر کنار جوان علی اکبر

مسیح زندگی ام روی خاک افتاده ست
عجیب نیست شدم نیمه جان علی اکبر

بریده گریه امانِ مرا کنار تنت
میان هلهله ها الامان علی اکبر

اگر چه پهلوی تو یاد مادرم افتادم
شکسته کوفه سرت را چنان علی… اکبر

شاعر: عطیه سادات حجتی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بیا که خشکی لبهات داده آزارت
بیا بنوش لبم را مگر شود یارت

برای نام تو ابرو گره زدند ، علی
فزون تر از همگان، کوته است دیوارت

عنان اسب بگیر و به این طرف برگرد
که نیست در صف دشمن یکی هوادارت

نیامدند طوافت ، که دوره ات کردند
سواره ها همگی گشتنده اند پرگارت

همینکه لشکرِ نامرد با هم آمده اند
نشان مردیِ تو شد نشان ایثارت

به خط نیزه ی کوفی چقدر پاچیدی
عمودها همه پیچیده اند طومارت

حریف نیزه شدم ، داغ تو زمینم زد
ببین که تا به کجاها کشیده شد کارت

برای بردن تو این دو دست کافی نیست
بگو چگونه از اینجا حسین بردارت

پس از تو وایِ بر این خاک ، اف بر این دنیا
مگر که دهر ببیند به خواب ، تکرارت

در انتظار تو پیغمبر است پروا کن
عصایِ پیری لیلا خدا نگه دارت

شاعر: حامد آقایی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

به میدان آمده شیر نره نسل علی ابن ابی طالب
خدایی هم شبیه مرتضی بر لشکر دشمن شده غالب
به لب نام علی دارد به سر سربند زهرا را
قیامت کرده انگاری زمین و آسمان ها را
سپاه کفر را حیران خود کرده دلاور مردِ این بیشه
شروع کرده رجر خوانی برای نسل بی ریشه
که ای اف بر شما و دین و دنیاتان
بترسید از عذاب قبر و فرداتان
به جنگ آیه ی نور خداوند آمدید اما دریغ از اندکی توحید در بین شما…آری..شمایی که ندارید از خدا ترسی و فکر روز محشر را نکردید و نمی داندید با زهرای مرضیه چه باید کرد از خجلت که مهرش را به روی پاره ی جانش شما بستید و او را خارجی خواندید و‌ قصد کشتنش دارید اما نه…
به نامِ نامی حیدر
مدد از ساقی کوثر
تمام دشت را پر می کنم از سر
منم اولاد پیغمبر
علیِ اصغر کرب و بلایم من که بعد از مرتضی خوانده است بابایم علی اکبر
اگر مردی میان این جماعت هست بسم الله
کسی را ذره ای در دل شجاعت هست بسم الله
بیاید تا ببیند ضرب شست حیدر کرب و بلا را..هان
من از نسل اباالفضل عملدارم
جهانگیرم..جهان دارم
به جان مادرم زهرا سر از جسم سپاه کفر بردارم
یکی آمد که با پای خودش سیری کند قعر جهنم را
غضب دارد علی اکبر
نگاهش کرد پا تا سر

به یک ضربه چنان روی زمین انداخت آن ملعون بزدل را که لشکر بر خودش لرزید از ترس علی و کار مشکل شد
حریفان یک به یک،پرمدعا
بر جنگ اکبر آمدند اما
نماند از هیبت آنها
به جز نعشی بدون سر
بنازم بر علی اکبر..بنازم بر علی اکبر
ندارد چاره ای دشمن به جز نامردی و حیله
علی را دوره اش کردند از هر سو و بستند راه را بر او و با ضرب عمود نانجیبی یک شکاف آمد میان فرق و ابرو و حجاب خون میان او و چشمش نیز حائل شد
ز اشک آسمان خاک زمین گل شد
ز خودش خون فرقش روی چشم اسب را پوشاند و راه خیمه را گم کرد و آمد در دل دشمن
همین اندازه می گویم که اکبر شد علی اصغر..
حسین آمد به یاری اش رود اما بمیرم من که یک لحظه برایش سخت شد دیدن..
به پای نعش اکبر آمده اما به زانویش
پر از خون است گیسویش
بغل کرده علی را می کند بویش
تصور کن جوانت روی خاک افتاده لب تشنه
تنش را جست و جو کردی به زیر چندصد دشنه
چه حالی و چه احوالی
خودت راهیِ گودالی
تصور کن همان موقع بیاید خواهرت از خیمه و افتد به روی نعش بی جان جوانی که نمانده از تنش چیزی به جز جسمی پر از خالی
نمیدانی چه می آید سرت وقتی که میبنی به اشک خواهرت یک عده میخند با شادی و خوشحالی
جوانش اربابا بود و زینب هم پریشان بود و بی تابش
صدا میزد که خیز از جا و زینب راببر تا خیمه بابایت فدای قد و بالایت
ببین دیگر ندارد چاره بابایت
صدای دیگری از عمق دل میزد
جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید

شاعر: آرمان صائمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

تو کیستی که پدر اینچنین اسیر تو شد
جوان ترین قبیله، قبیله پیر تو شد

اذان بگو که اذانت دل از بلال ربود
صفا بده به نمازم، نماز گیر تو شد

تو می روی به سلامت، دعام پشت سرت
نگاه عمه ی تو جوشنِ کبیر تو شد

برای العطشت، کام تشنه ی من و تو
ببین برادرم عباس سربزیر تو شد

چقدر دور و بر تو شلوغ شد ناگاه
چقدر دست اجل راهی مسیر تو شد

چه آمده به سر من که خواهرم زینب
ز خیمه آمده بیرون و مستجیر تو شد

چه آمده به سر تو، علی اکبرمن
کنار این تن پرپر، حسین پیر تو شد

برای بدرقه ی شرحه شرحه‌ی جسمت
ببین پیمبر خاتم عبابگیر تو شد

شاعر: امیر عظیمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

سپاه شمر رسیدند درهمش بکنند
به تیغ و نیزه سپردند تا کمش بکنند

قرار بود که باشد مقطعه بدنش
عیان که شد نوه ی فاطمه ست می زدنش

خدا کند پدرش در زمان خود برسد
به احتضار غریب جوان خود برسد

صدای آه شنید و غرور شاه شکست
رمق نداشت به پایش، به زانو آمده است

به یاری اش که نشد، پس به جستجو برسند
کشیده آه، جوانان به داد او برسند

به آسمان عبایش ستاره می چینند
کنار هم بدنی پاره پاره می چینند

هنوز علی نشده بس که درهم آمده است
گمان کنم دو سه تا تکه اش کم آمده است

هوای بی کسی او هوای بی پسریست
بلند کردن او از زمین چه دردسریست

حسین کرده سفارش به پاره های تنش
که از عباش نریزد به خاکها بدنش

شاعر: ناصر دودانگه

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

به گمانم به سرت هست مهیا بشوی
پیش بابای خودت گرم تمنا بشوی

لحظه ای صبر کن و پیش نگاه پدرت
دو قدم راه برو تا که تماشا بشوی

تا بدانی دل بابات چرا می لرزد
کاش آنقدر زمان بود که بابا بشوی

با قد و قامت طوبات کجا می دیدم
که تو در بین عبای پدرت جا بشوی

این چه پاشیده شدن بود، گمان می کردی
که تو را جمع کنم باز تو منها بشوی

شاعر: محسن ناصحی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

قطعه هایی از تنش قطع یقین پیدا نشد
دشت را گشتند و اکبر بیش از این پیدا نشد

تیر ها اجزای اکبر را به صحرا دوختند
اسب زخمی شد،رکاب افتاد ،زین پیدا نشد

تا عقیقی که سلیمان داشت افتاد وشکست
بر رکاب سبز پیغمبر نگین پیدا نشد

ناگهان شیرازه اش پاشید از هم بعد از آن
شرحی از آیات قرآن مبین پیدا نشد

هر دو عالم را ملایک زیر و رو کردند و هیچ
سرزمینی برتر از این سرزمین پیدا نشد

گشته ام اما برای زائر کویش شدن
بهتر از حال وهوای اربعین پیدا نشد

کربلا را از علی هایش فقط باید شناخت
جز علی در این جهان حبل المتین پیدا نشد

صفحه صفحه بارها تاریخ را خواندم ولی
غیر حیدر یک امیر المومنین پیدا نشد

شاعر: احمد علوی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

گرفته‌اند، جوان‌دارها جوان مرا
شکسته‌اند، کمان‌دارها نشان مرا

به ساقه‌ی گلِ‌سرخم زدند، اما نه
تبر زدند شکستند، استخوان مرا

غروبِ ظهرِ دَهم را زمینیان دیدند
به خاکِ سرخ کشیدند، آسمان مرا

به روی برگِ درختم قدم زدند، همه
بهارِ لِه شده‌ی من ! ببین خزان مرا

عصای پیریِ بابا ! نلرز، می‌لرزم
ببین ستونِ ترک‌دارِ زانوان مرا

شکستن از تو؛ صدای شکستنت با من
کنار آینه‌ات گوش کن فغان مرا

دواتِ خونِ تو جاری‌ست روی دفترِ خاک
چقدر نیزه نوشته‌ست، داستان مرا

تمام زندگی‌ام را کنار هم چیدم
بغل گرفته عبایم تمامِ جان مرا

دهان سرخ زمین گفت، هم‌نوا با من
خدایِ من بکُشد مَردمِ زمان مرا

نمازِ مغرب‌مان را بهشت می‌خوانیم
مؤذنِ صفِ محشر ! بگو اذان مرا

شاعر: رضا قاسمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بچه‌ها با گریه می‌گیرند پاهای تو را
بوسه‌باران می‌کند عمه سروپای تو را

قبل رفتن از حرم بابا کمی قرآن بخوان
عمه خیلی دوست دارد صوت آوای تو را

صبر کن ای سروقامت که خرامان می‌روی
صبر کن تا که ببینم قد و بالای تو را

بین این جنجال پیدا کردنت دشوار نیست
از هجوم نیزه پیدا می‌کنم جای تو را

چشم‌زخم از کافران خوردی رسول الله من
کاش که پوشانده بودم روی زیبای تو را

چشم دنیا دید همتای پیمبر را ولی…
بعد از این دیگر نخواهد دید همتای تو را

گفته بودی با تو اشکم را نمی‌بیند کسی
ای پسر رفتی و دیدند اشک بابای تو را

بی‌جوانان بنی‌هاشم نمی‌شد یک تنه…
…برد سمت خیمه جسم ارباًاربای تو را

از دم شمشیرها و نیزه‌ها و تیرها
یک به یک جمع‌آوری کردیم اعضای تو را

یارسول الله شاهد باش این بی‌رحم‌ها
زجرکش کردند فرزندان زهرای تو را

شاعر: آرش براری

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

دق ام دادند جانم را گرفتند
همه تاب و توانم را گرفتند
جوانی داشتم خوش قدّ و بالا
فلک دیدی جوانم را گرفتند ؟

فلک دیدی چه خاکی بر سرم شد
علی اکبر ؛ علیِ اصغرم شد
برایش کوچه واکردند ای وای
چقدر اکبر شبیه مادرم شد

به چشم خود خزانش را نبیند
غم آرام جانش را نبیند
دعا کردم سر نعش جوانم
کسی داغ جوانش را نبیند

مبادا گلشنی پژمرده باشد
که بی گل باغبان افسرده باشد
کسی میفهمد از حال دل من
که در غربت جوانش مرده باشد

” گلی که خود بدادم پیچ و تابش
به اشک دیدگانم دادم آبش
در این گلشن خدایا کی روا بود
گل از من دیگری گیرد گلابش “

زمین خوردی خزانی شد بهارت
نزارم میکند حال نزارت
ندارد قوتی پاهایم اما
می آیم با سر زانو کنارت

امان از ضربه با شدت علی جان
تو را کشتند با سرعت علی جان
شبیه فاطمه مادربزرگت
زمین خوردی تو با صورت علی جان

ترک خورده شبیه من لبانت
شبیه تکه چوبی شد زبانت
رمق دیگر ندارد دست هایم
بگیرد لخته خون را از دهانت

همین حس و همین حال ات مرا کشت
همین زخم پر و بالت مرا کشت
نمانده جای سالم در سر تو
همین لبهای پامالت مرا کشت

چه آهنگین چه با آواز کشتند
تو را یک عده تیر انداز کشتند
اسیر لشگر جرّاحه بودی
تو را با چندتا مقراض کشتند

علی اکبرم ! دردت به جانم
نبی دیگرم! دردت به جانم
نکش پا بر زمین در پیش بابا
عزیز پرپرم دردت به جانم

” به هرجا بنگرم تنها تو بینم
نشان از روی زیبای تو بینم
به هر جا ردی از جسم تو پیداست
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم “

بنازم لحن باباگفتنت را
نکش از دست بابا دامنت را
نشستم روی خاک و باتحیر
تماشا میکنم جان کندنت را

فراقت میکند پیرم همین جا
به من باشد که میمیرم همین جا
ندارم پای رفتن سوی خیمه
کنار تو زمینگیرم همین جا

نخواهد کرد داغ تو رهایم
بلرزد مثل دستانم صدایم
پس از وقتی که تابوت تنت شد
گرفته بوی تو دیگر عبایم

شاعر: علیرضا خاکساری

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

کار من نیست تنت را ز زمین بردارم
مثل این است که از خاک نگین بردارم

عضو های تو در این بادیه تکثیر شدند
همه ی گرگ صفت ها ز تنت سیر شدند

تا کنار تو مرا محتضر و گریان دید
پدری در صف دشمن پسرش را بوسید

من کنار تو شکستم همه این را دیدند
نیزه ها یک به یک اعضای تو را دزدیدند

شده یک تیر ولی چند نشان کشتن تو
مجلس ختم حسین است کنار تن تو

خیز از جا و ببین سخت ترین مرحله ها
از حرم آمده عمه وسط حرمله ها

نیزه ها از کمر تا شده اش دور شوید
هر چه از جسم علی برده به من پس بدهید

ترسم این است که در دشت تنش گم بشود
نکند زینتیِ نیزه ی مردم بشود

شاعر: حسن کردی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

یا به جایی خبر مرگ پسر را نبرید
یا که بردید به تشییع پدر را نبرید

پدری داغ جوان دید ملامت نکنید
روی زانو اگر افتاد شکایت نکنید

چون‌رمق نیست تکانی بدهد پایش را
پس بگیرید همه زیر بغل هایش را

نکند ناله که زد طبل برایش بزنید
جلوی چشم همه زشت صدایش بزنید

آی مردم جگر سینه زنان غم دارد
غم سنگین شب هشت محرم دارد

غم ان لحظه که ارباب به شهزاده رسید
ولدی گفت نشست و ز جگر ناله کشید..

ای جوانمرد، جوانمرگ شدی یا نشدی؟
پیش پای پدر خویش چرا پا نشدی

خنده ها بیشتر و جسم تو کمتر شده است
نیستی و همه دشت، پیمبر شده است

زرهت حرز علی داشت،دریدند چرا
گرگها چنگ به روی تو کشیدند چرا

داغ سنگین تو را شانه من تاب نداشت
تشنه بودی، پدر تشنه تو آب نداشت

قوت چشم تر من، کمرم را نشکن
حرمت ریش من و اهل حرم را نشکن

نیزه نگذاشت که آه تو پایان برسد
جان به لبهای تو ای محتضر آسان برسد

مانده ام با تو و اینگونه گرفتار شدن
رشته رشته شده ای مثل عبای تن من

آیه ها چیده شد افسوس که کوثر نشده
نه هنوز این تن پاره علی اکبر نشده

زخم های تنت از موی سرت بیشتر است
بردن پیکر تو کارهزاران نفر است

چشم زد قامت طوبای تورا چشم حسود
پای جسم تو می افتادم اگر عمه نبود

شاعر: سید پوریا هوشمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

والا علی اکبر
زیبا علی غوغا علی رعنا علی اکبر

باد موافق را
با گیسویش انداخته ازپا علی اکبر

اصلا به جای زلف
پیچیده دور سر شب احیا علی اکبر

با تیغ ابرویش
جمعِ عدو را میکند منها علی اکبر

یا مظهر الوالی
یا مصطفی، یا مرتضی و یا علی اکبر

تکثیر شد حیدر
اینجا علی آنجا علی هرجا علی اکبر

اعلان ختم جنگ؛
می شد اگر می تاخت با سقا علی اکبر

پس خُلقاً و خَلقاً
پیغمبری گویاست پس گو…یا علی اکبر

الدَّهرُ یومان است:
امروز علی اصغر و فردا علی اکبر

بابا زدنیا و
می برد هرلحظه دل ازبابا علی اکبر

بعد از تو بابا گفت
ای خاک عالم بر سر دنیا علی اکبر!

این آخر روضه ست
مثل علی اصغر شده حالا علی اکبر

شاعر: مهدی رحیمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

هر که از داغ جوان مرد به او حق بدهید
هر که از اشک روان مرد به او حق بدهید

بار داغ پسر از قد پدر معلوم است
هر که از بار گران مرد به او حق بدهید

قامتش خم شده تا قد پسر راست شود
هر که از قد کمان مرد به او حق بدهید

جگرش ریش شده دست خودش نیست که نیست
هر که از حزن نهان مرد به او حق بدهید

می دود سوی پسر گر شنود آهش را
هر که از راه دوان مرد به او حق بدهید

ماتم گل طرفی خنده مردم طرفی
هر که از زخم زبان مرد به او حق بدهید

باید از مرگ جوان آه فقط آه کشید
هر که از آه و فغان مرد به او حق بدهید

شاعر: اسماعیل روستایی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

کاش که در باغ اضطراب نیفتد
روی زمین شیشه ی گلاب نیفتد

چشم‌‌ ابوالفضل در حرم نگران است
پای علی اکبر از رکاب نیفتد

می‌رود ارباب مثل باز شکاری
شیر حرم از روی عقاب نیفتد

کرده کمین نیزه ای به قصد تقرب
نقشه کشیده‌ست از ثواب نیفتد!

آمده شیطان ز صحنه‌ عکس بگیرد
حرمله نزدیک‌ شد ز قاب نیفتد

فاطمه ی کربلاست حضرت زینب
آمده تا باز ابو تراب نیفتد

خیمه‌ی لیلا غریق اشک حرم شد
خانه‌ی کس اینچنین در آب نیفتد

گفت که از ما‌ گذشت کاش خدایا
ولوله در خیمه‌ ی رباب نیفتد

شاعر: میلاد حسنی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بزن به چوبه محمل فلک کنون سر خود را
حسین راهى میدان نمود اکبر خود را

وداع کرد ولى هشت مرتبه که نفهمیم
چگونه آمد و آرام کرد خواهر خود را

چنان براى لقاء خدا ز خویش برون شد
به چشم هم زدنى ترک کرد محضر خود را

بپرس از همه گبریان, نظیر ندارد
که مسلمین بکشند این چنین پیمبر خود را

پدر محاسن خود را گرفته بود به دستش
پسر شنید صداى فغان مادر خود را

گمان کنم که اگر مانده بود, عمه سکینه
گرفته بود به بر, دختر برادر خود را

گمان کنم که اگر مانده بود, شاه شهیدان
ز نیزه پاره نمى دید گوش دختر خود را

کسى که زد سر او را به نیزه, جایزه اش را
گرفت و خرج پسرهاش کرد این زر خود را

سخن خالصه کنم, عرض روضه این دو سه خط است
حسین گفت که محکم کنید معجر خود را!

شاعر: پیمان طالبی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

به پیمبر قسم که چشم زدند!
قد و بالای حیدری ات را
نیزه ای از شکاف پهلویت
می برد عطر کوثری ات را
با چه سختی گرفتی از این زخم
کمی از ارث مادری ات را

یاس های حرم پریشان اند
ای بهارم, اسیر پاییزی
به تنت کافی ست دست زنم!
مثل تسبیح پاره می ریزی
ای جوانم! عصای دستم باش
با امید آمدم که برخیزی

عمرسعد با پسرهایش
به من داغ دیده می خندید
به سر شانه هایشان می زد
به من قد خمیده می خندید
من, بریده بریده ناله زدم
او بریده بریده می خندید

پیکرت را چگونه جمع کنم!؟
دست لرزان سر کمر دارم
کار من نیست خیمه بردن تو!
پیرم, از حال خود خبر دارم
بوریای خودم که دستم نیست
با عبا بایدت که بردارم

به غرورم چه قدر برخورده!
حرمله طبل می زند از شوق
لشکر کوفه کف زنان آن سو
شده دریای جزرومد از شوق
تا کنار تنت زمین خوردم
خنجری کهنه برق زد از شوق

شاعر: وحید قاسمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

سپردمت به خدا اى عزیزِ جان پدر
ترحمى پسرم بر قدِ کمانِ پدر

به باد گفتم اگر شد مرتبت بکند
که بردنِ تنِ تو نیست در توانِ پدر

همینکه خودِ تو افتاد زانویم شُل شد
رسید آتشِ داغت بر استخوان پدر

تمام دشت عزیزم پر از على شده است
بگو چه آمده آخر سرت جوانِ پدر؟

بیا و فرصت یک بوسه را مهیا کن
زبان گذار دوباره تو بر دهان پدر

شاعر: آرمان صائمی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

بار من را کمرم نه سر زانو برداشت
کاسه‌ زانوی من در طلبت مو برداشت

در خداحافظی‌ات بود که من افتادم
آه راحت نتوان چشم ز آهو برداشت

آهوی خوش قد و بالای حرم، می‌کُشَمَش
نیزه‌زن را که رسید از رویت ابرو برداشت

هر چه کردم بخدا روی به قبله نشدی
علتش نیزه‌ آن بود که پهلو برداشت

دیدم از دور کسی رَختِ تو را می‌پاید
آمدم زودتر از من او همه را او برداشت

زخم‌های بدنت از دو طرف مرتبط اند
هرکسی نیزه‌ای از پشت زد از رو برداشت

بین ِ میدان نشد اما وسطِ خیمه که شد
آخرش عمه‌ تو دست به گیسو برداشت

بخدا خسته شدم آه کجایی اکبر
کاسه‌ زانوی من در طلبت مو برداشت

عاقبت توی عبایی جگرم را بردم
با چه وضعیتی آخر پسرم را بردم

شاعر: علی اکبر لطیفیان

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

خواهم که بوسه ات زنم اما نمی شود
جایی برای بوسه که پیدا نمی شود

لب را به هم بزن , نفسی زن که هیچ چیز
شیرین تر از شنیدن بابا نمی شود

این پیرمرد بی تو زمین گیر می شود
بی شانه ی تو مانده اگر پا نمی شود

هر عضو را که دیده ام از هم گشوده است
جز چشم تو که بر رخ من وا نمی شود

خشکم زده کنار تو و خنده هایشان
خواهم بلند گردم از این جا نمی شود

ای پاره پاره تر ز دل پاره پاره ام
گفتم بغل کنم بدنت را,نمی شود

باید کفن به وسعت یک دشت آورم
در یک کفن که پیکر تو جا نمی شود

حجله گرفته پای تنت مادرم ببین
اشکم حریف گریه ی زهرا نمی شود

شاعر: حسن لطفی

________________________________________________________________

متن شعر شب هشتم محرم – حضرت علی اکبر (ع)

آرام کن اهل حرم را با قدمهایت
با آیه‌ی چشمان خود پیغمبری کن باز
لب باز کن حرفی بزن با من علی اکبر!
با لحن شیرینت برایم دلبری کن باز

از شوق تو در عاشقی دارم خبر اما
آرامِ جان! آرامتر رو سوی میدان کن
مویت نمانَد از پَرِ عمامه‌ات بیرون
کمتر پدر را این دمِ آخر پریشان کن

خیلی ندیدم صورتت را خوب در خیمه
وقتی که خود را ماه من! آماده می‌کردی
رو می‌گرفتی از من اما خوب می‌دانم
دل کندن من از خودت را ساده می‌کردی

دیدی خدا ! در عشقت از اکبر گذشتم من
دل کندن از این نور حق, الحق که مشکلبود
می‌دانی از حس پدر بودن نمی‌گویم
عشق است در پرده, تمامش قصه‌ی دل بود

اکبر شبِ سجاده‌اش روشن تر از روزاست
تو خوب می‌دانی که مست نور ذات است او
خُلق محمد دارد و انوار زهرایی
مثل علی تصویر اسما و صفات است او

با دیدنش آه از دل اهل حرم برخاست
تا روبروی خیمه چون آهو قدم می‌زد
میدان نرفته, برق چشمانش رجز می‌خواند
صفهای دشمن را دو ابرویش به هم می‌زند

بر مرکبش بنشست و «لا حول ولا…»ییگفت
با ذکر «یا قهار» تیغش را به کارانداخت
می‌زد چنان انگار شمشیرش دو دم دارد
پیران میدان را به یاد ذوالفقارانداخت

با «یا علی» هر ضربه‌اش یک جان دیگرداشت
با «یا حسین» از میسره تا میمنه می‌رفت
گاهی میان رزم اگر می‌گفت «یا زهرا»
تا قلب لشکر مثل حیدر یک تنه می‌رفت

یک عده مبهوت شجاعتهای بی حدش
یک عده مقهور توان و سرعتش بودند
آنقدر زیبا بود این شمشیر زن, حتی
سرهای روی خاک محو صورتش بودند

آمد به سویم با لب خشکیده از میدان
آمد به جانم آتشی دیگر زد و برگشت
این بار هم تا رفت این قلب پریشانم
پشت سرش یک چند باری آمد و برگشت

دیدم که فرقش چون علی وا شد دلم لرزید
حس می‌کنم «فزت و رب الکربلا» می‌خواند
چه اتفاقی داشت در آن نقطه می‌افتاد؟
یا رب! چرا اعضا و رگهایش مرا می‌خواند؟

در گرد و خاک صحنه اکبر را نمی‌شد دید
از مشرکانِ بدر آنجا هر که بود آمد
وقتی که دیدم نا‌له از هفت آسمانبرخاست
فهمیدم آن شهزاده از مرکب فرود آمد

دیدم دلم را «اِرباً اربا» کرده‌اندانگار
من زودتر از عمه پی بردم به راز تو
اما خودش را زودتر زینب رساند آنجا
من مانده بودم غرق در راز و نیاز تو

می‌خواستم یک بوسه, اما هر چه ‌می‌گشتم
در پیکرت بابا! دریغ از گوشه‌ای سالم
دیدم توانی نیست در پای من و زینب
گفتم: بیایید ای جوانان بنی هاشم

بابا برای بردنت حسرت به دل ماندم
کم بود آغوشم, عبایی پهن لازم بود
تشییع تو زیبا شد آخر این عبا تابوت
در دست عون و جعفر و عباس و قاسم بود

شاعر: قاسم صرافان

24 نوامبر 21
بدون دیدگاه
5,466
دانلود

اشعار شب هفتم محرم – سال ۱۴۰۰

5
متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

ببین به این و به آن رو زدم نشد بابا
که بر زمین و زمان رو زدم نشد بابا

بخاطرِ تو به ناکس بخاطرِ تو به نامرد
به شمر تا به سنان رو زدم نشد بابا

بقدرِ این کفِ دست آب هم نمی‌خواهی
برای کمتر از آن رو زدم نشد بابا

برای آنکه مرا حرمله زَنَد نه تو را
به او به تیر و کمان رو زدم نشد بابا

مقابل من و تو آب را به اسبش داد
چقدر پیشِ همان رو زدم نشد بابا

بگو به مادرِ خود کم نذاشت بابایت
بگو به قدرِ توان رو زدم نشد بابا

ببین که پیر و جوانِ سپاه می‌خندند
علی به پیر و جوان رو زدم نشد بابا

شاعر: حسن لطفی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

در کربلا که موج زند آب روى آب
از قحط آب گشته به پا هاى و هوى آب

در ساحل فرات که خود مهر فاطمه است
دارند کودکان حسین، آرزوى آب

دیگر فرات نیز نیارد به لب، خروش
کز غم، خروش، عقده شده در گلوى آب

پیدا بُوَد ز گریه‌ی لب‌تشنگان که هست
هر مشک آب، خشک و تهى هر سبوى آب

ترسم که شعله در حرم افتد ز گریه‌اش
زینب که از دو دیده گشوده است جوى آب

راه شریعه بسته و طفلى ز راه دور
بگْشوده است دیده‌ی حسرت به سوى آب

اصغر ز هوش رفته که چندی است این رضیع
نشنیده بوى شیر و ندیده است روى آب

تا طفل خود رباب رهاند ز تشنگى
در خیمه‌ها روان شده در جست‌وجوى آب

زین تشنگى که سوخت «مؤید»! دل حسین
بر خاک ریخت تا به ابد آبروى آب

شاعر: استاد سید رضا مؤید

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

عطش به دیده‌ی ناز تو خواب آورده
به عضو عضو تنت التهاب آورده

بخواب و خواب ببین اصغرم عموعباس
به نهر علقمه رفته است و آب آورده

نچیده یاس پدر از چه رنگ لاله شدی؟
چه بر سر تو گُلم آفتاب آورده ؟

چه کرده مال حرام آخر این جماعت را
که تیر ، حرمله بهر ثواب آورده !

تو آب هم بخوری زنده ماندت سخت است
تنت چگونه سه روز است تاب آورده

برای آب تمنّا نمودم و حالا
سه شعبه خواهش من را جواب آورده

به وقت بردنت از چشم مادرت خواندم
تلظّی ات چه به روز رباب آورده

دو گام سوی حرم رفته باز میگردم
غمت به حال پدر اضطراب آورده

شاعر: عرفان ابوالحسنی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

انگار علی مادر تو شیر ندارد
گریه نکن این قدر که تأثیر ندارد

بی حال شدی و دل من ریخته برهم
درمانده شده فرصت تأخیر ندارد

ای مردم کوفه پسرم تشنه‌ی آب است
این کودک بیچاره که تقصیر ندارد

یک مرد بیاید ببرد غنچه‌ی من را
آبش بدهد… مادر او شیر ندارد

گفتند: “حسین آمده خود آب بنوشد”
یک جرعه‌ی آب این همه تفسیر ندارد‌

ای حرمله این بچه سرِ جنگ ندارد
شش ماهه‌ی بی شیر که شمشیر ندارد

تیری که به عباس زدی؟! وای خدایا…
شش ماهه‌ی من طاقت این تیر ندارد

شادی نکنید این همه که مادرش افتاد
شش ماهه زدن این همه تکبیر ندارد

بیچاره ربابه جگرش سوخت و دیگر
کاری بجز اشک و غم شبگیر ندارد

گیرم که شکسته شده، بعد از علی اصغر…
…گهواره دگر حاجت تعمیر ندارد

خوابش شده دامادی اصغر، ولی انگار
خواب دل هجران زده تعبیر ندارد

شاعر: محمد جواد شیرازی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

سر آورده بود
گلش را دم آخر آورده بود

برای نبرد
پدر سوره کوثر آورده بود

یکی طعنه زد
حسین اینچنین لشکر آورده بود؟

سه شعبه رسید
برای علی نوبر آورده بود

و برق گلو
چه بد موقعی سر برآورده بود

بگو نانجیب
علی تازه دندان در آورده بود

خجالت کشید
علی برده بود، اصغر آورده بود

چرا حرمله؟
چرا باز هم بی هوا حرمله؟

چرا هیچ وقت
نرفته ست تیرت خطا حرمله؟

خجالت بکش
زدی طفل شش ماهه را حرمله

و با خنده گفت
شماها کجا و کجا حرمله

گلو را ببین
علی را زده چند تا حرمله

صدا زد رباب
که شیر آمده منتها… حرمله

شاعر: محمود یوسفی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

پی دریا شدن، بیتاب، رود آواره می آیی
به لطفِ موج موج گریه از گهواره می آیی

چرا اینقدر آشوبی، نکن اینگونه بیتابی
کمی دیگر در آغوش پدر آرام میخوابی

کلامی از تو شیرین میکند تلخی دنیا را
بیا و این دم رفتن زبان واکن بگو بابا!

ببوسد زودتر ای کاش گلبرگ دهانت را
که آتش میزند داغ تو قلب باغبانت را

به بزم تیرها، مردانه، بی شمشیر می آیی
تو که جنگی نداری بی کمان و تیر می آیی

عبای باغبان دشت سرخ از ردّ بارانست
گمانم غنچه نشکفته ای درگیر طوفانست

گلو باید بگیرد کام جان از چشمه ای دیگر
نمینوشد به جز خون آسمان از چشمه ای، دیگر

سپاه شب به کام خون کشیده رنگ و رویت را
بگو دیگر نمیبیند سپیدی گلویت را

تویی که از زمین با آرزوی ماه دل کندی
چرا در خواب نازت چشم هایت را نمیبندی

به روی خاک سوزان چشم هایت را ببندی کاش
میان سوختن، در خاک خوابیدن نخندی کاش

به معراج بلا سرمیگذاری روی سرنیزه
سرت آرام میگیرد به جای شانه بر نیزه

شاعر: فاطمه معصومی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

تا طفلی می گه آب گریه‌م میگیره
من از اسم رباب گریه‌م می‌گیره

همیشه وقتی «بابا آب داد»و
میخونم تو کتاب گریه‌م میگیره

تا می‌بینم که بانویی به بچه‌ش
میگه: مادر بخواب! گریه‌م میگیره

اگه مردی جلو روی عیالش
بمونه بی‌جواب گریه‌م میگیره

حساب تا می‌کنم آبی که نوزاد
می‌نوشه، بی حساب گریه‌م میگیره

گلوی طفل شش ماهه چقدره؟
می‌پرسم، از جواب گریه‌م میگیره

همین که مادرم دنبال چیزی
می‌گرده با شتاب گریه‌م میگیره

اگه دیدم زنی رد میشه ظهری
به زیر آفتاب گریه‌م میگیره

جنوب وقتی میبینم خانوما رو
با روبند و نقاب گریه‌م میگیره

نشون مستیه تو شعر اما
تا مینویسم شراب گریه‌م میگیره

به سقاخونه حساسه دل من
تو صحن انقلاب گریه‌م میگیره

تا طفلی گم شده باباشو می‌خواد
اونم با اضطراب … از حال می‌رم

شاعر: قاسم صرافان

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

اى اهل کوفه رحمى این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبان ندارد

دیشب به گاهواره تا صبح دست و پا زد
امروز روى دستم دیگر توان ندارد

هنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد
اشکى که ترکند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پائیز لب چون دو چوبه خشک
این غنچه بهارى غیر از خزان ندارد

اى حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیر و کمان ندارد

شمشیر اوست آهش، فریاد او تلظّى
جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد

رحمى اگر که دارید یک قطره آب آرید
بر کودکى که در تن جز نیمه جان ندارد

با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید
این شیر خواره بر کف تیغ و ستان ندارد

مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها
جز اشک خجلت خود آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه امامش دیگر مکان ندارد

میثم به حشر نبود غیر از فغان و آهش
آن کو از این مصیبت آه و فغان ندارد

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

بَس کُن رُباب نیمه‌ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه‌ای از شب گذشته است

کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دستِ خودت را تکان نده

با دست‌های بسته مَزن چنگ بر رُخَت
با ناخنِ شکسته مزن چنگ بر رُخَت

بس کن رُباب حرمله بیدار می‌شود
اینجا دوباره حلقه‌یِ انظار می‌شود

تَرسم که نیزه دار کمی جابِجا شود
از رویِ نیزه راسِ عزیزت رها شود

یک شب ندیده‌ایم که با غم نیامده
حتی هنوز زخمِ گلو هَم نیامده

گرچه امیدِ چشمِ تَرَت نااُمید شد
بس کُن رُباب یک شبه مویت سپید شد

پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دستِ خودت را تکان مده

با خنده خواب رفته تماشا نمی‌کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی‌کند

اینجا به نیزه کودکِ تو خواب می‌کنند
فرقی نمیکند که چه پرتاب می‌کنند

بر نیزه‌های قافله سنگی اگر خورَد
هر سر که کوچک است بر او بیشتر خورَد

بس کُن رُباب زخمِ گلو را نشان مده
گهواره نیست دستِ خودت را تکان مده

شاعر: حسن لطفی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

رفت و داغ دوریش دامان مادر را گرفت
از دم خیمه سرو سامان لشگر را گرفت

تیر با چه سرعتی آمد بماند قصه اش
آنچنان آمد که آقا جای تن سر را گرفت

تیر با یک شعبه هم کار خودش را میکند
با سه شعبه جوری آمد کل حنجر را گرفت

خطبه اش با گریه بود افسوس لشگر خنده کرد
چند لحظه بعد آن خون کل منبر را گرفت

باغبان چه خون دلها خورد باغش سبز شد
با کمان امد کسی و سیب نوبر را گرفت

خون او گر بر زمین میریخت محشر میرسید
این چه خونی بود داغش کل محشر را گرفت

پشت خیمه نیزه ها رفتند پیدایش کنند
نیزه ای درخاک شد جسمی محقر را گرفت

آنقدر از این و از آن سیلی و شلاق خورد
تا رباب از حرمله قنداق اصغر را گرفت

شاعر: سید پوریا هاشمی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

همینکه نعره ی دشمن بدل به هلهله شد
خبر رسید به مادر که ختم قائله شد

به روی دست پدر میزدی پر و بال و
براش بردن تو تا خیام مسئله شد

چه حال و روز بدی داشت عمه زینب تو
دوباره داغ اضافه به قلب قافله شد

مگر چه داشت سرت که حرامیان انقدر
برای ذبح سرت بینشان مجادله شد؟

سرت به روی نی و مادرت به تو خیره
جواب گریه ی او خنده های حرمله شد

شاعر: آرمان صائمی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

از غمی جانکاه سرشاری عروس مادرم
پا به پای من عزاداری عروس مادرم

داغ دیدی و کنارم می‌نشینی و مرا
میدهی هر روز دلداری عروس مادرم

روضه خوانی کن برایم جان زینب(س)، با همان-
-لحنِ لالاییِ تکراری عروس مادرم

صبح نزدیک است و…تو با حالِ آشفته هنوز
خیره بر قنداقه بیداری عروس مادرم

بر دلت یک زخم کاری از کمانِ حرمله(لع)
یادگاری داری انگاری عروس مادرم

گوش تا گوشِ علیِ اصغرت(ع) را خون گرفت
گریه کن آرام، حق داری! عروس مادرم

هر کجا شش ماهه می بینی در آغوش زنی
اشک هایت میشود جاری عروس مادرم

میدهی آغوشِ خالی را تکان بی اختیار
دست از غم برنمیداری عروس مادرم

تشنه ای بعد ازحسین(ع) و گاه با اصرارِ من
میخوری از آب مقداری عروس مادرم

لااقل این بوریا را زیر سایه پهن کن
سوختی در این وفاداری عروس مادرم!

شاعر: مرضیه عاطفی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی‌زد که چنین سر برسد

پدرش چیز زیادی که نمی‌خواست، فرات!
یک‌دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد؟!

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد

خون حیدر به رگش در تب و تاب است ولی
بگذارید به سنّ علی اکبر برسد!!

شعله‌ور می‌شود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه‌ی بی‌کودک مادر برسد

زیر خورشید نشسته به خودش می‌گوید
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

شاعر: علیرضا لک

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

لحظهٔ سخت امتحان شده بود
چقَدَر خوب امتحان دادی
تا صدای پدر به گوشَت خورد
تن گهواره را تکان دادی

گرچه سمت تو تیر می‌آمد
هدف تیر قلب مادر بود
مادرت داشت نیمه‌جان می‌شد
روی دست پدر که جان دادی

می‌توانی گلو سپر بکنی
تیر حتی اگر سه پر باشد
تیر خوردی و راه و رسمت را
به تمام جهان نشان دادی

حیف خون گلوت بود اگر
قطره‌ای روی خاک می‌افتاد
از زمین دلخوری برای همین
خون خود را به آسمان دادی

گرچه شش‌ماه داشتی اما
یک‌شبه پا گذاشتی بر اوج
لحظهٔ سخت امتحان شده بود
چقدر خوب امتحان دادی

شاعر: سید علی نقیب

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

بال وپرمی‌زنی اما چه کنم پرنکشی؟
ناخنت را به‌روی سینه مادر نکشی

قطره‌ای آب نمانده‌ است بخواب عمر رباب
شدم از خشکی لبهات کباب عمررباب

جگرت سوخت من ازسوختنم افتادم
مثل بابات منم به «چه کُنم» افتادم

روزگار تو چرا اینهمه نامرد شده
ای بمیرم چه قَدَر صورت تو زرد شده

شده‌ای با پر قنداق کفن‌پوشِ پدر
من دگر تاب ندارم برو آغوشِ پدر

روی دستان پدر تاب بخور زود بیا
پسرم زود برو آب بخور زود بیا

مثل اکبر نشود پیش تو زانوبزند
نگذاری که برای عطشت روبزند

نگذاری که بیفتد نفسش گیر کسی
نگذاری که به بابا برسد تیر کسی

هرچه شد زود مرا نیز خبر کن مادر
گلویت را جلوی تیر سپر کن مادر

کوفیان هلهله کردند سپس خندیدند
توشدی بی‌سروزود اهل حرم فهمیدند

پدرت کشته این خونِ جگرمی‌گردد
دو قدم سمت حرم آمده برمی‌گردد

دست‌وپا کم بزن‌ اصغر که پریشان‌ نشود
پدر پیر تو آزرده و حیران نشود

ای جوانه زده‌ی روبخزانم برگرد
جلوی خیمه نشستم نگرانم برگرد

بعد تو بی‌سروسامان شده‌ام ‌ای پسرم
مثل موی تو پریشان شده‌ام‌ ای پسرم

باورم نیست که بااشک پدرپاک شدی
باهمین دست عزیزدل من خاک شدی

تیرخوردی عوض شیرچراخندیدی؟
دردل خیمه نشدپشت حرم خوابیدی

ریسمان‌آمده وقتی‌که‌شدم خسته علی
دست‌من نه شده گهواره توبسته علی

کوچکی سر تو اوج بداقبالی بود
همه گفتند سرِ نیزه تو خالی بود

تو نباشی همه به گریه من می‌خندند
راه را برروی ما خنده‌کنان می‌بندند

شاعر: حامد خاکی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

روی دستان پدر ، جسم پسر می لرزد
لرزش از سوی پسر نیست پدر می لرزد

بعد عباس ، دو دستش به کمر می نالید
حال با دست گرفته به کمر می لرزد

حرمله ! مرگ به تو ، مرگ بر آن تیرت باد
که از آن فاطمه با دیده ی تر می لرزد

دست تو هیچ نلرزید ؟! ولی از این غم
همه ساله بدن جنّ و بشر می لرزد

بی حیا ! فکر نکردی که دل مادر او
تا کند لحظه ای احساس خطر می لرزد ؟

از همان داغ که بر سینه ی ارباب نشست
حضرت زینب کبری چقدر می لرزد !

تا تداعی شود آن واقعه ی تیر و گلو
آسمان ها و زمین ، شمس و قمر می لرزد

نخل ، هر چند تنومند و تناور باشد
باز ، از ضربت بی رحم تبر می لرزد

شاعر: سید روح الله باقری

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

زره پوشیده از قنداقه، بی‌شمشیر می‌آید
شجاعت ارث این قوم است، مثل شیر می‌آید

به روی دست بابا آسمان‌ها را نشان كرده
چقدر آبی به این چشمان بی‌تقصیر می‌آید!

زبانش كودكانه‌ست و نمی‌فهمم چه می‌گوید
ولی می‌خوانم از چشمش كه با تكبیر می‌آید

به چیزی لب نزد جز آه، از لطف ستم اما
نمی‌دانم چرا از دست دنیا سیر می‌آید!

جهانی را شفاعت می‌كند با قطرهٔ اشكی
كه از چشمش تو گویی آیهٔ تطهیر می‌آید

بگو ای آخرین سرباز میدان، چند سالت بود؟
که با خون دارد از زخم تو بوی شیر می‌آید

بخواب ای كودكم، لالا… كه سیرابت كند دشمن
بخواب ای كودكم، لالا… كه دارد تیر می‌آید

شاعر: علی فردوسی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

میان گریه‌ات لبخند ناب است
چرا باور کنیم از قحط آب است؟…

خدا در بند قنداقه تو را خواست
علی همواره دستش در طناب است…

علی هستی تو آخر، حرمله کیست؟
بزن پلکی که وقت فتح باب است

به عکسِ وقتِ تشییع تنِ تو
چقدر انجام دفنت پر شتاب است

چه بهتر دفن بودی و نگفتند
سه روز این جسم زیر آفتاب است…

شاعر: جواد محمد زمانی

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

سعی دارد کودکش را در عبا پنهان کند
باید او تن را جدا ؛ سر را جدا پنهان کند

گریه ی اصغر ، صدای هلهله ، با تیر خود
حرمله باید صدا را در صدا پنهان کند

مشتی از خون علی را ریخت سمت آسمان
خواست تا جرم زمین را در هوا پنهان کند

با غلاف خنجری ، بابا پسر را دفن کرد
کربلا را خواست تا در کربلا پنهان کند

گیرم اصلا طفل خود را پشت خیمه دفن کرد
خنده های آخرش را در کجا پنهان کند..

شاعر: مجید تال

_________________________________________________________________

متن شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

با چه رو خیمه بَرَم این سرِ آویزان را
چه کنم مشکلِ این حنجر خون ریزان را
به سفیدیِ گلوی تو کسی رحم نکرد
رسمِ کوفی‌ست بگیرند هدف، مهمان را

تا که بر روی زمین خیمه‌ی سقا افتاد
پدرت از نفس و مادرت از پا افتاد
به همه رو زدم اما چه کنم، خندیدند
چشم‌ها تا که به چشم تر بابا افتاد

یک تیر سه شعبه با خودش شر آورد
سقای حسین را ز پا در آورد
در حیرتم این تیر که سقا را کشت
حالا چه بلایی سر اصغر آورد

شاعر: ؟؟؟

24 نوامبر 21
بدون دیدگاه
1,747
دانلود