آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار ولادت امام سجاد (ع) سال ۱۴۰۰

0
اشعار ولادت امام سجاد (ع) سال 1400

شعر مدح امام سجاد (ع)

چنین که ماه به این طفل واکنش دارد
برای جاذبه هم چهره اش کشش دارد

کمان ابرویش آرش، دو چشم،لیل عرب
که خون شیعه و خون هخامنش دارد

تمام ادعیه اش راهکار زندگی است
که از «صحیفه»ی خود قصد پرورش دارد

به طرز خمس عَشَر نیز یادمان داده
که خواستن ز خداوند هم رَوَش دارد

خدای بعد تو آن قدر شد به ما نزدیک
که جای نبض،رگ گردنم تپش دارد

به غیر اینکه امامی،چنان شدی سجاد:
که در قضا و قَدَر حرف تو برش دارد

شروع نهضت ادعیه بعد کرب و بلاست
ریاضی است جهان: بعد پنج،شش دارد

و متصل به سجود است این قیام آن قدر؛
که در تمامی ذرات گسترش دارد

شاعر:مهدی رحیمی

___________________________________________________

شعر مدح امام سجاد (ع)

تو را در کجا، در کجا دیده بودم؟

تو را شاید آن دورها دیده بودم…

تو را در حرا، در حرم، در مدینه
تو را در صفا، در منا دیده بودم

تو را بین محراب خونین کوفه
تو را در مقام رضا دیده بودم

تو را در همان‌جا که خورشید گل کرد
کنار همان نیزه‌‌ها دیده بودم….
::
من از روز اوّل که محو تو گشتم
تو را نیمی از کربلا دیده بودم

تو را کوهی از صبر، انبوهی از عشق
تو را سوره‌ای از خدا دیده بودم

تو را شیرمردی که در اوج سختی
نشد از خدایش جدا، دیده بودم

تو را باصفا چون بهارِ پرستش
تو را روحِ سبزِ دعا دیده بودم…

شاعر:حامد فخارزاده

___________________________________________________

شعر مدح امام سجاد (ع)

ناگهان پر می‌کشی دریا به دریا می‌روی

آه ای ابر کرامت تا کجاها می‌روی…

برنمی‌داری سرت را از بهشت سجده‌گاه
کس نمی‌داند که هستی یا ز دنیا می‌روی

آن‌چنان لبریزی از شور مناجات و دعا
کز حضیض خاک تا اوج تماشا می‌روی…

یک صحیفه نور می‌نوشد دلم تا با توأم
من دلم می‌گیرد از این لحظه‌ها تا می‌روی

صبر کن ای چشم بیدار تماشا لحظه‌ای
آه… ما را هم ببر با خویش هرجا می‌روی..

شاعر:عباس شاه زیدی

___________________________________________________

شعر مدح امام سجاد (ع)

“ای خالق راز و نیاز عاشقانه

در پیشگاه عشق مخلوقی یگانه

ای آسمان پیشانی‌ات، ای ابر ای کوه
سجادۀ تو دشت‌های بی‌کرانه

دارند در دستانِ هنگامِ قنوتت
گنجشک‌های بی‌شماری آشیانه

تسبیح می‌گویی تمام طول شب را
با اشک‌هایت دانه دانه دانه دانه

فرزند زمزم! کیستی، اهل کجایی؟
در چشم‌هایت داری از کوثر نشانه

فریاد عاشوراست موج پرچمی که
وادی به وادی می‌بری بر روی شانه

وقتی که در حال مرور کربلایی
عالم سراسر می‌شود پروانه‌خانه

این بیت آخر با خودش دارد درودی
بر مادرت، آن شهربانوی زمانه”

شاعر:اعظم سعادتمند

___________________________________________________

شعر مدح امام سجاد (ع)

شبیهِ سیبِ غلطانی که از جوی تو می‌آید

دلِ سرگشته‌ی ما از شبِ موی تو می‌آید

تو آنقدر از خدا سرشار هستی که نمی‌دانیم
که این عطرِ خداوند است یا بوی تو می‌آید

تو از آن جلوه‌هایِ ذاتیِ حقی که از لاهوت
علی حق و علی حَی از دَمِ هویِ تو می‌آید

حسین آنقدر عادت بر تماشایِ علی دارد
به هرجا میرود تنها دلش سوی تو می‌آید

حسین است و علی اکبر رسول الله را آورد
امیرالمومنینش هم که با روی تو می‌آید

کنارِ شهربانو فاطمه ذوقی دگر دارد
که از این مادرِ ایرانیان بویِ تو می‌آید

خدا می‌خواست میدان داری‌ات پنهان شود وَرنَه
سلحشوری علمداری به بازویِ تو می‌آید

گره بر اَبرویت ای کاش می‌دادی و می‌گفتند
کجیِ ذوالفقار آری به اَبرویِ تو می‌آید

خدا می‌خواست دستت بسته باشد وَرنَه با تیغی
سرِ گردن‌کشان در زیرِ زانویِ تو می‌آید

خدا را شکر در بیچارگیِ ما در این ایام
به دادِ ما دعاهای تو دارویی تو می‌آید

بخوان “یا مَن تُحَلُّ…” تاکه حل گردند مشکل‌ها
که هرجا سائلی باشد سرِ کویِ تو می‌آید

چه خاکی خطبه‌هایت بر سرِ آلِ یزید آورد
هنوز از کاخِ ویرانش هیاهویِ تو می‌آید

دلِ زینب کنارت قرص می‌شد در تمامِ راه
که پایش بعد عباسش‌ به زانوی تو می‌آید

« ندانم دل کجا می‌نالد از دردِ گرفتاری
صدایِ چینی‌ای از چینِ گیسوی تو می‌آید»

نمی‌دانم چه آمد بر سرت از کوفه تا شام
صدایِ فاطمه از دردِ پهلویِ تو می‌آید

شاعر:حسن لطفی

___________________________________________________

شعر مدح امام سجاد (ع)

گفتند که در جاه و جلالت جبروت است

دیدیم که در ماهِ جمالت ملکوت است
سوگند که در باغِ بهشتی که نباشی
آدم همه‌ی عمر به دنبال هبوط است
تو جامع ابعاد کمالات خدایی
یک دست به شمشیری و یک دست قنوت است
آن خانه که قرآن نشنیده است خراب است
آن دل که نخوانده است صحیفه برهوت است
آشفتگیِ روحِ مرا بُرد نسیمت
صد شُکر که روی سرما سایه‌ی توت است

دیدیم در آئینه‌ی تو جانِ علی را
در طاق دو اَبروی تو ایوانِ علی را

می‌خواست خدا ما همه از ایلِ تو باشیم
یعنی که نوشتند که فامیل تو باشیم
یک بار نگاه از تو و یک بال هم از ما
تا فطرسِ تو ، حضرت جبریل تو باشیم
بگذار که ما عین دعاهای تو گردیدم
بگذار که در چشمه‌ی تنزیل تو باشیم
آیات تو دلبازتر از هرچه زَبور است
ای کاش که همسُفره‌ی ترتیل تو باشیم
تا نوح تر از صالح و موسی و مسیحا
یعقوب تر از یوسف و حِزقیل تو باشیم

اَبروی تو محراب و دو چشمت ثقلین است
قربان لبت که شرف‌الشمس حسین است

بر باد مده عقلِ مرا خانه‌ات آباد
فریاد از این جلوه و آن جاذبه فریاد
گفتیم نشان از سرِ راه تو بگیرد
آنقدر که جبریل پرید از نفس اُفتاد
زهرا گره‌اش را زده از اولِ خلقت
هر دل که گره خورده به سجاده‌ی سجاد
سجاده‌ی ما را بتکان تا که بریزند
این خیلِ خیالیِ خدایانِ پری زاد
سجاده‌ی ما را بتکان تا بتکانی
دلهای غم آلوده‌ی آشفته به هر باد

بگذار که در سایه‌ی اوقات تو باشیم
ای کاش سرِ راه مناجات تو باشیم

تا صبح سرا پرده‌ی اشراق رسیدند
آنان که سحر از میِ این چشمه چشیدند
صد پنجره وا شد به تماشای خدا تا…
از خط ابوحمزه‌ی تو نور دمیدند
نام تو که بردیم همان لحظه‌ی اول
بر این دل بیچاره‌ی ما دست کشیدند
چشمان تو چون چشمِ ترِ زینب کبراست
جز عشق نگفتند بجز عشق ندیدند
گفتیم حدیثی و تو گفتی که هلاک‌اند
آنانکه نفسهای حکیمی نچشیدند
“همت طلب از باطن پیرانِ سحرخیز
زیرا که یکی را زِ دو عالم طلبیدند”

بر دوشِ خَمَت کیسه‌ی نان است بمیرم
نانِ تو ولی زخمِ زبان است بمیرم

یکبار بگو با تنِ بیمار چه کردی
ای مرد در آن خیمه‌ی تب‌دار چه کردی
آن لحظه که اُفتاد سرت خیمه‌ی آتش
با خواهر در شعله گرفتار چه کردی
وقتی که غُلِ جامعه پیچید دو دستت
با آنهمه آزار در انظار چه کردی
یک مرد تو و قافله‌ای بانوی بی یار
در کشمکش کوچه و بازار چه کردی
این ظرفِ پُر از آب که شد کاسه‌ی خون باز
با چشم ترت موقع افطار چه کردی

ای تکیه گه خستگیِ دوش تو زینب
ای گریه کن خسته‌ی آغوش تو زینب

شاعر:حسن لطفی

 

اشعار ولادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) سال ۱۴۰۰

0
اشعار ولادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) سال 1400

شعر مدح حضرت عباس (ع)

قسمت شده تا که قدم در جاده بردارم

تسبیح و مهر تربت و سجاده بردارم
قرآن تلاوت میکنم با این لب تشنه
تا رزق هایی که شده آماده بردارم
در بین سجده حاجتم را عرضه خواهم کرد
تا بوسه از پای یک آقا زاده بردارم
ساقی ام از فضل خدا امشب ابالفضل است
مستانه اینجا آمدم تا باده بردارم

تا ریزه خوار سفرهء آن مهجبین باشم
باید دخیل مادرش ام البنین باشم

محتاج، سائل، پادشاه اینجا یکی شد باز
بیت علی و عالم بالا یکی شد باز
گفتم یکی حیدر، صد وسی وسه تا عباس
دیدم صد وسی و سه تا معنا یکی شد باز
چه مجلسی دارند دور بازوی این طفل
اشک علی، ام البنین، زهرا یکی شد باز
قبل حسن، امشب حسین او را بغل کرده
یعنی میان این سه تا، سقا یکی شد باز

درچشم او ظرفیت دریاشدن پیداست
توحید او در انتخاب پنج تن پیداست

خود را رساندم میکده دیدم کمی دیر است
اصلاً مهار این جنون ها کار زنجیر است
گفتم صدای گریه می آید صدایی گفت
که یا عباد الصالحون این بانگ تکبیر است
نان حلال مرتضی تاثیرش اینجا بود
شیر علی در دامن قنداقه هم شیر است
در گاهواره چشم می چرخاند از حالا
این چشم های حیدری دنبال شمشیر است
این کودکی که پای کار روز پیکار است
ذخر الحسینِ روز عاشورا، علمدار است

در چهره خود نوری از انوار رب دارد
این ماه، لطف دائمش را هم به شب دارد

پشت سرش حرفی بغیر خیر و خوبی نیست
از بسکه لیلای بنی هاشم ادب دارد
زینب سر سجاده هر شب شد دعاگویش
چون یاحسین و یاحسن بر روی لب دارد
از چاه و نخلستان بپرسی کار می کرده
عباس هم از نخل ها سهم رطب دارد

هرچه گدا پشت در او مشکلش شد حل
رزق مرا اصلاً خودش داده همان اول

رد کرده ام در عرش اعلا پیچ و خم ها را
دیدم میان آسمان ها پاقدم ها را
عباس تا روز قیامت کاشف الکرب است
دستش سپردند از ازل پایان غم ها را
فوراً سبک تر می شود بار گناهانم
وقتی به شانه می کشم بار علم ها را
چوب گناه خویش را خوردیم و محرومیم
باب الحوائج باز کن امشب حرم ها را

یا دائم الفضلی که دست جود تو باز است
کنج قفس ماندیم، دیگر وقت پرواز است

حرف حرم شد، باز شد پای حرامی ها
شد خیمهء آل عبا جای حرامی ها
چه خوب شد در علقمه افتاده بودی که
نشنیدی آنجا ناسزاهای حرامی ها
معجر کشیدند و سپس خلخال را بردند
دعوای غارت بود، دعوای حرامی ها
موی رقیه در میان شعله ها می سوخت
در ازدحام بی محابای حرامی ها

حالا حرم داریم و اشکی محترم داریم
این ها که داریم از دو تا دست قلم داریم

شاعر:رضا دین پرور

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

شب جنون‌شب لیلی شب خداوند است

شب ارادت و خم گشتن دماوند است
شبی که عطر وجودش ز عشق آکنده ست
شبی که روی لب بوتراب لبخند است

خدای کعبه نظر کرده یار آمده است
برای ساقی ما نوبهار آمده است

چه لعبتی چه نگاری چه دلبری امد
چه هیبتی چه امیری چه حیدری امد
چه خنده ای چه شکوهی چه محشری امد
چه رفعتی چه غلامی چه نوکری امد

علی شده است پریشان برای دستانش
هزار جان‌ گرامی فدای دستانش

ذخیره است برای امام عاشورا
ضمانت است به خونش قیام عاشورا
حسینِ روز نهم در تمام عاشورا
ادامه ی ملکوت سلام عاشورا

امیر عشق میان حرم اباالفضل است
تمام دین من و باورم اباالفضل است

گهی شبیه حسینی گهی شبیه حسن
خروش و طنطنه ی لهجه ی صریح حسن
حسن مسیح حسین و تویی مسیح حسن
دخیل هر شبه ی مضجع و ضریح حسن

شبیه ابر بهاری به من ببار از عشق
قسم به جان تو لایمکن الفرار از عشق

تویی که قافله سالار مهد عشاقی
بلندمرتبه ای صدر زین آفاقی
زبان زد همه!استاد رزم و‌ اخلاقی
تمام قصه پس از تو حدیث مشتاقی

خدای عزوجل هم دم دقایق توست
خوشا به حال تویی که حسین عاشق توست

سپرده ام به تو دل را دگر چه باک از غم؟
چرا که دل به تو قرص است مثل اهل حرم..
تو بودی و دل دریا و گریه ی نم نم..
کنار آب بریدی از این جهان کم کم

چرا که مشک تو خالی و بچه ها عطشان
حرم شبیه درختان زرد در آبان..

شاعر:آرمان صائمی

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

قصیده‌ی ولادت حضرت ابالفضل (ع)

نوشته ام به مقامش دلاور و دلبر
که بارور بشود نطق من از این باور

منِ کویر چه گویم که مدح حضرت آب
مقدس است چنان آیه‌ آیه‌ی کوثر

به واژه واژه‌ی هر بیت میخورم سوگند
شروع منقبت اوست انتهای هنر

چنان به مدحت نامش قلم به وجد آمد
که مست واژه‌ و احساس می‌شود دفتر

علی چه گفت به ام البنین؟ که می‌روید
به دشت دامن گلدار تو چهار پسر

چه کهکشان قشنگی‌ شود به خانه‌ی نور
سه تا ستاره‌ی پر نور در کنار قمر

رسید قصه به آنجا که بعد چندین سال
خدا به نخل ولایت دوباره داده ثمر

زبان علم نجوم از قیاس در مانده‌ست
گرفت حضرت خورشید، ماه را در بر

بغل گرفت کسی را که برق چشمانش
شد از خزانه‌ی الماس عرش زیباتر

گرفت لحظه‌ای آیینه را مقابل خود
صدف چگونه گرفته‌ست در بغل گوهر

بنازمش که فقط طرح سیب لبخندش
به کام عاطفه آورد طعم قند و شکر

چه خنده ها که به روی پدر کند عباس
چه بوسه ها که به بازوی او زند حیدر

علی خودش که یدالله بود و عباسش
به روی دست خداوند بوده انگشتر

روا بود که ملائک به محضرش آیند
چنانکه حضرت جبریل نزد پیغمبر

که جبرئیل سراسیمه با وضو آمد
و ریخت در پر قنداقه‌ی شریفش پر

می‌آورند که خوشبو کنند جان‌ها را
ملائک از ختن عرش یک جهان عنبر

زمان بارش نقل و بلور و نور رسید
که اوست از همه‌ی آسمانیان انور

به صورت ملکوتش که کاشف الکرب است
برادرانه همیشه حسین کرده نظر

همیشه نزد برادر چنان ادب می‌کرد
چنانکه که محضر مولای ما بُود قنبر

همان که کوه ادب بوده است سر تا پا
همان که کوه حیا بوده است پا تا سر

همان که با نگهش کیمیاگری بلد است
اگر ز روی محبت کند به خاک نظر

کسی که گرد و غبار عبا و نعلینش
گران تر است برای جهان ز قیمت زر

فقط نبود اباالفضل صاحب شمشیر
که بود حضرت علامه صاحب منبر

به نور رحمت او ارمنی مسلمان است
به دین معجزه اش نیست یک نفر کافر

چنان کریم که لایمکن الفرار از مهر
چنان رحیم که باران شود به هر آذر

دلم خوش است که در کشتی نجات حسین
به روز حشر اباالفضل می‌شود لنگر

بنازم آن خم ابروش را که در صفین
چگونه لرزه برانداخت بر تن اشتر

قیام کرد و قیامت شده‌ست بسم الله
که تیغ تیغ پسر بود و حکم حکم پدر

چنان علی که چنان درب قلعه را انداخت
نمانده است به دیوار قلعه هیچ اثر

علی عذاب برای یهود آورده‌ست!
خدا به جنگ یهود آمده‌ست یا که بشر؟

صدای اشهد ان لااله الا الله
بلند می‌شود از سوی مردم خیبر

پدر هرآنچه که باشد پسر همانگونه ست
همیشه ارث پدرها رسد به دست پسر

چنان حسن که جمل را ز فتنه خوابانید
چنان حسین که در کربلا کند محشر

رسید قصه به آنجا که در دل تاریخ
امامزاده شود بر امام ها یاور

چه لقمه‌های حرامی که چشم و گوش همه
زمان خطبه‌ی ارباب کور بوده و کر

دوباره قصه به آیات انشقاق رسید
نشست تیر قضا بین چشم‌های قدر

بعید نیست که زهرا به علقمه برسد
همان که از نفس افتاد در حوالی در

بعید نیست که او را صدا زند پسرم
بعید نیست که او را صدا زند مادر

نوشته‌اند سرش رفته بود و قولش نه
گواه اوست لب تشنه‌ی علی اصغر

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
بلند مرتبه ماهی در آن سوی دیگر

بگو که شمر چه کرده؟ چرا نفس تنگ است؟
نشسته بود بر آن سرزمین پهناور

قسم به‌ صفحه‌ی سرخ تمام مقتل ها
قسم به حرمت عباس و غیرت اکبر

حسین سر دهد اما به فاطمه سوگند
نمی‌رود ز سر دختران او معجر

صدا زند رحم الله عمی العباس
که بود کوه وفادار لحظه های خطر

به صفحه صفحه‌ی تاریخ نام او پیداست
از اولین نفس واژه ها الی آخر

هزار سال گذشت و دخیل می‌بندند
به سفره های اباالفضل مردم مضطر

برای از نفس افتاده ها تنفس اوست
به هر کویر ترک خورده اوست آب آور

چه گویمش که کُمیتم همیشه می‌لنگد
که اوست حضرت آب و ز قطره ام کمتر

قسم به کاسه‌ی آبی که دست مادرهاست
که نام اوست موثرتر از دعای سفر

همیشه زندگی‌ام از امید لبریز است
و پر شده‌ست جهانم ز عشق سرتاسر

چرا که در سفر عشق بُعد منزل نیست
رسیده ام به حریمش چنان نسیم سحر

دلم به کرببلا رفت و برنخواهد گشت
نوشته ام به مقامش دلاور و دلبر

شاعر:احمد ایرانی نسب

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

خدا بخشیده بر رویت جهانی از لطافت را

هنرمندانه طرحی نو زده، این قد و قامت را

الا بالا بلندِ سر به زیرِ محضر خورشید
که کامل کرده چشمانت، نشانی نجابت را

تو آن ماهی، که یک ایل عاشقانه خیره ات می شد
به رخسارت خدا گویا، تراشیده ملاحت را

کدامین واژه ات را شرح باید داد ای ساقی
ولایت یا اصالت یا شجاعت یا شرافت را؟

دعای خسته گان قوم را، آمین بگو ای مرد
که با نامت عجین کردند نام استجابت را

به قلب تشنه ام ساقی، به غیر از تو که می بخشد
چنان باران، به جای جرعه، دریای کرامت را؟

کنار نام تو آیینه بگذارند شاعر ها
به جای آنکه بنویسند اوصاف شهامت را

قیامت محشری خواهد شد از حظِ حضورت، پس
به عشق دیدنت من عاشقم، صبح قیامت را

چنان شد پیشکش پای برادر دستهای تو
که اخلاصش عوض کرده ست تعریف سخاوت را

کنار علقمه، سقا ترین تشنه، حسینت خواند
از آن خون گریه های زخم چشمانت، خجالت را

علم افتاد و دست خیمه از دستت جدا
افتاد
و زینب دید از آن لحظه به چشمانش اسارت را

شاعر:حسن کردی

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

نه اينكه سر بزند ماهتاب از دستش

على ست سرزده يك آفتاب از دستش
براى ثبت نگين عقيق عباسى
على ست ساخته امشب ركاب از دستش
على ست ساخته با چهارچوب حيدريش
براى عكس ابالفضل،قاب از دستش
سوال بوسه به صورت به سر به لب رفته
گرفته است وليكن جواب از دستش
كسی كه ساقى مستان گرفته در بغلش
عجيب نيست بريزد شراب از دستش
براى ساغر و ساقى شدن همين كافيست؛
كه حيدر آمده نوشيده آب از دستش
چه غنچه ايست به دست على كه گل نشده
به كوچه آمده بوى گلاب از دستش

كمند صيد ز زلفش بهار از ابرويش
شروع زخم ز پلكش،شكار از ابرويش
به جاى كُشتن فی الفور ميكُشد كم كم
اگر چه ميرود اين انتظار از ابرويش
اگرچه ابروى زيباى او كشيده است ولى؛
كشيده است خودش نيز كار از ابرويش
خدا به خير كند كار آن كسى را كه
شده ست يك تنه زخمى دوبار از ابرويش
فرات سر برود،پا برهنه در برود
اگر كه در برود اختيار از ابرويش
به جنگ، معنی لايُمكن الفِرار اين است؛
نكرده هيچ دليرى فرار از ابرويش
نشسته است دو زانو و درس ميگيرد
در اوج معركه ها ذوالفقار از ابرويش

شروع می شود اين شعر كم كم از چشمش
كسى كه نيست دو ابروى او كم از چشمش
كسى كه در وسط پلک گل به وقت سحر
گرفته الگوى تهذيب،شبنم از چشمش
به جنگ اوست كه دشمن دوبار می ترسد
هم از دليرى ابروى او هم از چشمش
گذاشت بر بدن رود زخم از دستش
گذاشت بر جگر آب مرهم از چشمش
سپيدتر شده شعبان به خاطر رويش
سياه تر شده ماه محرم از چشمش
چكيده گريه ى كاتب به صفحه هرجا كه؛
نوشته مقتل ابن مقرم از چشمش

شاعر:مهدی رحیمی

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

اگر در خاک آذربایجان جانان اباالفضل است
دلیل جان به اسم شهر زنجان جان ابالفضل است

ستون خیمه‌ی کرب و بلا در باد و در طوفان
نمی‌افتد یقین تا تکیه‌گاه آن اباالفضل است

اذا الشمس است چشمانش، لبش در اصل والصبح است
مراد از سوره تکویر در قرآن اباالفضل است

نماز و روزه و اسلام خیلی‌هاست یعنی که؛
امام کربلا بالقُوه در ایران اباالفضل است

رسیده چارم شعبان پس از ارباب در واقع
نخستین منتظر بر نیمهُ شعبان اباالفضل است

بگو روز برادر روز میلاد همامش را
اباالفضلی در این عالم برادرجان اباالفضل است

اگر طوفان یاتار یاتماز حسینین پرچمی گفتی
بگو بعدش که پرچمدار این سامان اباالفضل است

برای آن کسی که جان خود را می‌دهد با عشق
نگو عباس، وقتی بهترین عنوان اباالفضل است

برای مادر پیرم به وقت روضه‌خوانی ها
بالام جان شد علی اکبر، سَنَه قربان اباالفضل است

دلیل نم نم باران علی‌اصغر اگر باشد
یقین دارم دلیل شدت باران اباالفضل است

شاعر:مهدی رحیمی

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

زنده کند نامِ تو دوباره علی را

باز نمایان نما تبارِ علی را
چشمِ بهشت است فرش ، پیش قدمهات
تا که کند توتیا غبارِ علی را
قیمت یوسف شکست اگر ، که هنر نیست
گرم کند رویِ تو بازار علی را
پنج امامِ تو همه گرم ببوسند
دست علی‌وارِ علمدارِ علی را
در صفِ صفین گفت: مالک اشتر
کیست چنین می‌کند او کارِ علی را؟

روی تو داروندارِ اُم‌ِبنین است
فاطمه باتو کنارِ اُم‌ِبنین است

نام تو را تا علی به رزم عَلَم کرد
هرچه سپاه آمد از شکوهِ تو رَم کرد
صحبت رزم تو شد میانه‌ی میدان
لشکرِ پاشیده آرزوی عدم کرد
فکر نبردت عرقِ شام درآورد
کوفه زمین گیرشد و علقمه دَم کرد
مردی و مردانگی و غیرت و همت
نامِ ابالفضل را نقش عَلَم کرد
سایه‌ی تو تا که بود ابر نمی‌خواست
در وسط ظهر هم خواب حرم کرد

اَبروی تو تیغ آبدار حسین است
تا که تو هستی علی کنارِ حسین است

مردِ خطیبِ فصیحِ آل یقین تو
سینه ستبرِ رشیدِ اُم‌ِبنین تو
حضرتِ باب‌الحوائجِ همه عالم
ارمنیان را اُمیدِ روزِ پسین تو
دست تهی من ، فقیرِ خورده گره من
بازوی مشگل گشای کار زمین تو
شهپر جبریل فرش نافله‌هایت
شمسْ جمال علی و ماهْ جبین تو
اهل حرم را پناه و پله‌ی زینب
مایه‌ی آرامش هر پرده نشین تو

با ادب سربه‌زیر سنگر زینب
خاک دوعالم مریز بر سرِ زینب

خیز برادر که داغ و درد زیاد است
خیز ببین گردِ تو نامرد زیاد است
تا که سرت خورد زمین خواهرم اُفتاد
بینِ حرم بعدِ تو سردرد زیاد است
گرچه فقط خرج تو شد هرچه که تیر است
بعد تو سرنیزه‌ی خونسرد زیاد است
گوش کن از اهل خیام از لب طفلان
ناله‌ی -از علقمه برگرد- زیاد است
بعد تو باغارت این قوم چه سازم
دورِ حرم سارق ولگرد زیاد است

دست خودم نیست اگر خم شدم عباس
بر سرِ تو خیمه‌ی ماتم شدم عباس

شاعر:حسن لطفی

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

“یا علی! این کیست می‌آید شتابان سوی تو؟

با قدی رعنا و بازویی چنان بازوی تو؟

او که می‌آید تو احساس جوانی می‌کنی
باز یاد رزم و شور پهلوانی می‌کنی

آمده پیش تو تا مشق سپه‌داری کند
تا به سبک حیدری تمرین کرّاری کند

می‌زند زانو که رسمت را بیاموزد، علی!
با چه شوقی بر لبانت چشم می‌دوزد، علی!

مانده‌ام در بهت شاگردی که استادش تویی
هم چراغ رفتن و هم نور ایجادش تویی

بارها آن اسم زیبا را شنیدم من ولی
چیز دیگر بود عباسی که تو گفتی علی!

با صدایی مهربان گفتی: بیا عباس من!
تیغ را بردار با نام خدا عباس من!

نور چشمان علی! پیش پدر چرخی بزن
شیرِ من! شمشیر را بالا ببر، چرخی بزن

این چنین با هر دو دستت تیغ را حرکت بده
دست چپ را هم به وزن تیغ خود عادت بده

فکر کن هر حالتی بر جنگ حاکم می‌شود
دستِ چپ، عباس من! یک وقت لازم می‌شود

الامان از چشم شور و تیر پنهانی پسر!
کاش می‌شد چشم‌هایت را بپوشانی پسر!

بی‌نقاب ای جلوهٔ حُسن خدادادی نجنگ
سعی کن تا می‌شود بی خُودِ فولادی نجنگ…

تشنه‌ای، فهمیدم از آنجا که شیداتر شدی
تا لبانت خشک شد عباس، زیباتر شدی…”

شاعر:قاسم صرافان

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

“مست‌اند همه، ساقی و ساغر که تو باشی

از سر نپرد مستی، در سر که تو باشی

در هیچ دلی هیچ غمی راه ندارد
دلدار و دلارام و دلاور که تو بای

تکرار اباالفضل اباالفضل اباالفضل
ذکری به من آموخته مادر، که تو باشی

از گرگ هراسی به دلی راه ندارد
بر یوسف این قوم، برادر که تو باشی

بین‌الحرمین امن‌ترین جای جهان است
این سو که حسین و سوی دیگر که تو باشی”

شاعر:محمد حسین ملکیان

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

“اى بسته بر زيارت قدّ تو قامت، آب

شرمندهٔ محبّت تو تا قيامت، آب‏…

دستت به موج، داغ حباب طلب گذاشت
اوج گذشت ديد و كمال كرامت، آب‏

بر دفتر زلالىِ شط خطّ «لا» نوشت
لعلى كه خورده بود ز جام امامت آب‏

لب، تر نكردى از ادب اى روح تشنگى!
آموخت درس عاشقى و استقامت، آب‏

ترجيع درد را، ز گريزى كه از تو داشت
سر می‌‏زند هنوز به سنگ ندامت، آب‏…

سوگ تو را، ز صخره چكد قطره قطره، رود
زين بيشتر سزاست به اشك غرامت آب‏

از ساغر سقايت فضلت قلم چشيد
گسترد تا حريم تغزّل زعامت، آب‏

زينب، حسين را به گل سرخ خون شناخت
بر تربت تو بود نشان و علامت: آب!

از جوهر شفاعت تيغت بعيد نيست
گر بگذرد ز آتش دوزخ سلامت، آب‏

آمد به آستان تو گريان و عذرخواه
با عزم پاى‌بوسى و قصد اقامت، آب‏

مى‌‏خوانمت به نام ابوالفضل و، شوق را
در ديدگان منتظرم بسته قامت، آب”

شاعر:خسرو احتشامی

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

کِی نخل نجف چون تو رُطب داشته است

کِی بنده چنین حضرت رَب داشته است

هنگام تماشای تو و وقت نماز
تکبیر علی به روی لب داشته است

ای ماهِ بلندِ خانه ی اُم بَنین
کِی با تو مدینه رنگِ شب داشته است

گویند نقاب را که از چهره گرفت
یک هفته سپاهِ کُفر تب داشته است

یک روز پس از حسین به دنیا آمد
او قبل تولدش ادب داشته است

شاعر:سید حسین میرعمادی

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

نیست کم مادر، که در عالم پسر دارد

جای آن، ام‌البنین قرص قمر دارد

در میان هاشمی‌ها، شاخ شمشاد است
از جوانی، در کنار پیر و استاد است

هم معلم، هم پدر، وقتی علی باشد
آن پسر باید که یک همچون یلی باشد

کم در این عالم، به غیر از او برادر نیست
هست، از عباس اما، باوفاتر نیست

او نه تنها برده با نامش، دل ما را
عاشق خود کرده حتی، ارمنی‌ها را

این جهان کوچکتر از درک مقام اوست
این که عالم دید، یک مو، از مرام اوست

در جوانمردی، جوانمردی نظیرش نیست
هیچکس چون او، علمدار امیرش نیست

عشق مثل عقل، حیران مقامش بود
این برادر، کاشف الکرب امامش بود

کیست این ساقی؟ که گشته عالمی مستش
او که زد دست خدا هم، بوسه بر دستش

او نمی‌نوشد، از آبی که به لب دارد
چون که یکجا، قد یک عالم، ادب دارد

عشق اگر دارد بهایی، آبرویش اوست
یوسف زهرا، بنازد که عمویش اوست

بر لب مستان عالم، یا اباالفضل است
خوش به حال آن دلی که با اباالفضل است

شاعر:قاسم صرافان

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی‌ست
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حُسن تو را نور می‌برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
وگرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کمتر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آب زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

به خون چو جعفر طیار، بال و پر می‌زد
شنیده بود شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
و زین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همّت مردی که داد آخر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشهٔ چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست…

شاعر:ابوالفضل زرویی نصرآباد

_____________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

به دلبرانه ترین شکل آفریده شدی

تو آن گلی که به دست امیر چیده شدی

خدا به خال تو آغاز کرد خطّش را
به هیبت اسدالله علی کشیده شدی

همین که آب ، حیاتی همیشگی میخواست
دمی کنار لبت آمد و چشیده شدی

تو آن نوای خوشی که به نفخ صور زمین
برای یاریِ شاه ازل دمیده شدی

اگر تو را همگان سرو عشق می نامند
به نزد آل علی دائما خمیده شدی

از اولین لحظات و به آخرین ساعات
فقط کنار قدمهای یار دیده شدی

ادب، چنان به تو بخشید شان والا که
پس از حسین به ذکر همه شنیده شدی

مدیحه ، راه به جایی نمی برد وقتی
به چشمِ آل کسا ، ای قمر پدیده شدی

شاعر:حامد آقایی

 

اشعار ولادت امام حسین (ع) سال ۱۴۰۰

0
اشعار ولادت امام حسین (ع) سال 1400

متن شعر مدح امام حسین (ع)

مژده ای دل که شب سوم شعبان آمد
به تن مرده ی ما روح و دل و جان آمد

جلوه ی خالق دادار به دنیا آمد
سبط پیغمبر مختار به دنیا آمد

به سرای نبوی روشنیِ ماه رسید
دومین میوه ی قلب اسدالله رسید

روشن از نور رُخَش خانه ی زهرا شده است
با قدم های حسین عرش چه زیبا شده است

سید کل جوانان بهشت است حسین
خون حق مظهر حق پاک سرشت است حسین

با حسین ابن علی بیمه شده محشر ما
سایه ی لطف کریمانه ی او بر سر ما

“فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم”
غرق در عشق تو شد پیکره و بنیادم

ای که در لطف و عنایات ، سرآمد هستی
ای که احمد ز تو و تو ز محمد هستی

ای که خون علی و فاطمه در پیکر توست
جان عالم به فدایت که جهان نوکر توست

می دهم باز شهادت که تویی نعم الامیر
زینت باغ رسالت تویی ای شاه شهیر

چقدر نام علی بر پسرانت زیباست
چون که نام علی از جمله ی القاب خداست

ای که عشّاق همه مست و هلاکت ارباب
کل عالم همه افتاده به خاکت ارباب

صحن بین الحرمین تو چه دیدن دارد
نام تو نام عظیم است ، شنیدن دارد

از ازل نقش دل اهل ولا شش گوشه است
آرزوی دل عشّاق شما شش گوشه است

حَرَمت آينه ى عرش معّلاست ، حسين
ذکر تو ذکر لب عالم بالاست ، حسین

ای که خورشید جهان دور سرت می گردد
کهکشان ها و زمان با نظرت می گردد

ماه شعبان شد و عیدی بده یک کرب و بلا
ضامن روز جزا ای پدر روح دعا

دیر یا زود ، ولی جان جهان می آید
می رسد منتقمت ، فخر زمان می آید

شاعر:علی ساعتچی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

در شب میلاد تو بال و پرم وا می‌شود

نوکر بی‌خانمانت مست و شیدا می‌شود
بعد عمری نوکری آموختم در خانه‌ات
هرکه مثل قطره آید با تو دریا می‌شود
مانده‌ام شادی کنم یا ناله و زاری کنم
در شب میلاد تو احوالم افشا می‌شود

آمدی خوش آمدی، ای پاره‌ی قل نبی
ای به قربانت شوم مولا حسین ابن علی

با قدومت خانه‌ی زهرا شده باغ جنان
در جمالت جلوه‌گر باشد امیر‌ِ مومنان
دیدنت چشمان احمد را به دریا می‌کشد
قبله‌ی آمال احمد، خاتم پیغمبران
گفتن از مدحت فراتر از حدود نوکری
خود توانی ده عزیز فاطمه برراین زبان

در شب میلاد می‌گویم دمادم یا حسین
دستگیر ما تو هستی بین عالم، یا حسین

قدسیان مشتاق دیدار تو‌اَند صاحب کرم
با تو تکمیل است در دنیا تمامی نعم
شاهِ من خوش آمدی دنیا مزیّن گشته است
بر دو چشمان گدایانت بِنِه آخر قدم
در شب میلاد می‌گویم دلم تنگت شده
می‌دهی یک تذکره راهی شوم سمت حرم

کربلایی را عنایت کن عزیز عالمین
در تمام لحظه‌ها باشد شعارم یا حسین

شاعر:محسن راحت حق

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

دلی دارم گرفتارِ حسین است

گدای کوچه بازارِ حسین است

دلم دردِ هزاران شعله ی آه
لبم زخمیِ گفتارِ حسین است

ز بس که مِهرِ او در سینه دارم
جهانم رنگِ رخسارِ حسین است

اگر سر را دهم در مسلخِ او
هنوز این تن بدهکارِ حسین است

بیا ای دل بنال از غربتِ او
که این غم کی سزاوارِ حسین است

دلِ شیدای من بی تابِ رویش
گداست امّا خریدارِ حسین است

هزاران جانِ نا قابل نثارِ
فقط یک روی دیدارِ حسین است

خوشا بر من سرا پای وجودم
دو عالم عبدِ دربارِ حسین است

تمامِ هست و نیستم نذرِ عشقِ
دو دستانِ علمدارِ حسین است

به تا روزی که در قبرم گذارند
دلم مرهونِ ایثارِ حسین است

نفس اندر نفس دل بی قرار و
تنم تب دار و بیمارِ حسین است

هزار و چارصد سال است و اکنون
دلِ عالم عزادارِ حسین است!

شاعر:هستی محرابی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

اگر پنج نوبت اذانم علی است

اگر خاکم و آسمانم علی است
اگر قبله‌ی آستانم علی است
اگر روز و شب بر زبانم علی است

علی دردِ عشق است و درمان حسین
علی گفت و گفتیم ای جان حسین

مرا آفریدی که حیران شوم
مرا چشم کردی که باران شوم
مرا جذبه دادی غزل خوان شوم
مرا آینه کردی ایوان شوم

زدم نعره در زیرِ ایوان حسین
که ای جانِ من جانم ای جان حسین

همانکه دلم شعله‌ور آفرید
همانکه مرا در به در آفرید
همانکه به شوقِ تو پَر آفرید
به عشقت برایم جگر آفرید

کسی نیست ما را به قرآن حسین
خدا گفت و گفتیم ای جان حسین

تو هستی محمد، محمد تویی
وَ حَی و علی هم به اَبجَد تویی
براتِ نجف، لطفِ مشهد تویی
فقط آرزویِ مجدد تویی

مدینه شد امشب چراغان حسین
نبی گفت با تو که ای جان حسین

اگر لطف زهرا مسلمان شدیم
اگر ما سلیمان و سلمان شدیم
اگر در حسینیه درمان شدیم
اگر عاشقیم از حسن جان شدیم

حسن جان نوشتیم و جانان حسین
حسن گفت و گفتیم ای جان حسین

نشسته‌ست موسی عصایش دهی
رسیده‌ست یوسف که جایش دهی
دویده‌ست یحیی عطایش دهی
به خاک است عیسی عبایش دهی

حرم شد قُرقُ از گدایان حسین
حرم پُر شد از ذکر ای جان حسین

شبی که حرم مادرم رفته بود
پُر از یادِ تو هر قدم رفته بود
شبی که پُر آه و غم رفته بود
شبی که برایم حرم رفته بود

مرا نذر او کرد گریان ، حسین
که قربان سَنَ طفلیم ای جان حسین

اگر رود یا که کویرت شدم
جوانم ولی زود پیرت شدم
اگر کنج شش‌گوشه گیرت شدم
من از نانِ بابا اسیرت شدم

تو آبی، تو نانی، تو سامان حسین
تویی برکتِ خانه ای جان حسین

اگر آمدم عشق یادم دهید
اگر خواستم کم ، زیاد دهید
مرا منصبِ خانه‌زادم دهید
به بادم دهید و به بادم دهید

منم کاهِ ناچیز و طوفان حسین
مرا می‌کُشی آخر ای جان حسین

سه شب آمدم تا که چیزی بَرَم
بهاری پیِ برگ‌ریزی بَرَم
دعایی برای عزیزی بَرَم
شفایی برای مریضی بَرَم

سه شب آمدم زیر باران حسین
که هرشب بگویم که ای جان حسین

تو بی‌انتها‌… نقطه چین میدهی
که از پشتِ در بیش از این میدهی
چنان میدهی و چنین میدهی
که حتی به قاتل نگین میدهی

نگینت چه شد ای سلیمان حسین
که نالید زینب که ای جان حسین

شاعر:حسن لطفی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

روی شانه بار سبو می کشم

سر راه میخانه هو می کشم

کمی تربت کربلا دستم است
به یاد حرم باز بو میکشم

شبی خواب دیدم کنار فرات
نماز است و مسّ وضو میکشم

اگرچه ز شش گوشه جامانده ام
ولی مستم و زیر و رو میکشم

سری خانهء فاطمه می زنم
فقط منت لطف او می کشم

شراب طهورای من خانگی است
حسین آمده وقت دیوانگی است

گل پنج تن آخرش شد حسین
سفارش ز پیغمبرش شد حسین

دل مادرش فاطمه آب شد
که جاری ترین کوثرش شد حسین

لب ذوالفقار علی شد دو دم
حسن جلوهء دیگرش شد حسین

چه سرمایه ای دست ما آمده
صدف عالم و گوهرش شد حسین

رسد نوکر او نمازش به عرش
اگر ذکر انگشترش شد حسین

اگرچه فقط دردسر داشتیم
چه رزقی از این سفره برداشتیم

اگر جلوهء او در عالم نبود
میان دل ما خدا هم نبود

نمیشد بگرید برای حسین
اگر ترک اولای آدم نبود

به والله فطرس بدون حسین
دلش پیش آن عرش اعظم نبود

اگر دست من را رها کرده بود
دو دستم به نخهای پرچم نبود

همین زندگانی صفایی نداشت
اگر شور و حال محرم نبود

تو را دوست دارم عزیزم حسین
بگو جان به پایت بریزم حسین

چرا بین کوی و گذر میروی
غریبانه داری سفر میروی

سرت را تراشیده ای یا که نه؟
به این حج چرا بی خبر میروی

مسیری که دیدم پر از نیزه است
چرا در پی دردسر میروی

لباس نو و کهنه داری ببر
که داری میان خطر میروی

چه انگشتری دست کردی حسین
از این شهر، تحت نظر میروی

هلالم کمی تاب برداشتی
برای علی آب برداشتی؟

شاعر:رضا دین پرور

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

تکه به تکه دلم حکایت عشق است

شعله به شعله پُر از حرارت عشق است
دست مزن بر دلم وگرنه بسوزی
در جگرم آتش محبت عشق است
هیچم و از هیچِ هیچ ، هیچ نمانده
هرچه که مانده ظهورِ حضرت عشق است
هرچه که پروانه داشت شمع از او برد
غارت عشق است این و ‌عادت عشق است
کاش خلائق ببیند آنچه که دیدیم
حیِ علی‌العشق که قیامت عشق است

حضرت عشق آمده است کیست حسین است
آنکه شبیه‌اش نبود و نیست حسین است

سوخته دل ، در بساط آه ندارد
خرمن آتش زده نگاه ندارد
آه که تقصیر آن حُسنِ حسینیست
عاشق بیچاره که گناه ندارد
زندگیِ بی حسین تلخی محض است
چون غم آن برکه‌ای که ماه ندارد
«شُکر خدا را که در پناه حسینیم
عالم از این خوبتر پناه ندارد»
نام مرا هم در آن صحیفه نوشتند
رحمتِ عشق است کوه و کاه ندارد

گفت پیمبر که سینه چاکِ حسین است
بیشتر از ما خدا هلاکِ حسین است

چشم اگر این است و تابِ زلف اگر این است
آنچه نماند برای ما دل و دین است
نظم کواکب ببین بهم زده زین بعد
گردش خورشید در مدار زمین است
شیشه آن عطرسیب اگر که شود باز
کوچه‌ی ما بهتر از بهشت برین است
محمل لیلی گذشت باز ندیدش
قسمت مجنون نوشته‌اند چنین است
با حرم و بی حرم همیشه اسیریم
عاقبت عاشقی همیشه همین است
دست خودم نیست اگر که عاشق اویم
آنکه سیه کرده روزگار من این است

بسته به زنجیر آن دو زلف دوتائیم
شکر که دیوانه‌های کرببلاییم

مثل حسین علی بجان علی نیست
هیچ کسی اینقدر نشان علی نیست
عاشق او هم شدن به برکت مولاست
بر سر هر سفره‌ای که نان علی نیست
کرببلا را به ما هوای نجف داد
راه حرم جز از آستان علی نیست
جز حسنینِ علی هیچ دو خورشید
لایق جلوه در آسمان علی نیست
کرببلا گفت که هیچ نیرزد
شکل نمازی که با اذان علی نیست

فاطمه گفتا بگو با دل آگاه
اشهد ان علی …. علی ولی الله

خانه خرابیم اگر خراب حسینیم
شُکر دعاهای مستجاب حسینیم
فاطمه ما را به نام کوچکمان خواند
گفت بیایید انتخاب حسینیم
قوتِ این مِی ، اگرچه هستی ما بُرد
جرعه‌ی لاجرعه‌ی شراب حسینیم
خانه‌ی ما کربلاست شارع العباس
معتکف بارگاه باب حسینیم
با ملک الموت هم که کار نداریم
فاطمه فرموده در حساب حسینیم

لطف حرم شامل کبوتر ماشد
مادر سادات باتو مادر ما شد

زخمی لب تشنه در برابر زینب
آه که کشتی مرا برادر زینب
تیغ و سنان تا نشست بر تن زخمیت
خاک دوعالم نشست بر سر زینب
داد زدی بسکه روی سینه ی اکبر
حنجر تو خون شده است وحنجر زینب
روبه یتیمان نگاه آخر تو بود
رو به شریعه نگاه آخر زینب
آمده پایین پای جسم تو خواهر
آمده بالاسرتو مادر زینب

جُون تو هستم که غیر آه ندارد
«خواجه مگر بنده سیاه ندارد»

شاعر:حسن لطفی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

ای سر به زیر تو همه سربلندها

درگیر زلف تو همه گیسوکمندها
زیبا ترین ستاره ی مشکل پسندها
شیرینی غمت شده سر ز قند ها

تفسیر عشق در نظرم کربلای توست
تاکید کرد خدا که دو عالم برای توست

باشد همیشه سایه ی تو بر سرم حسین
با عشق در هوای حرم می پرم حسین
ای مهربان تر از پدر و مادرم حسین
بر من ببخش از سر لطفت حرم حسین

داری شبیه مادرت آقا هوای ما
نقل محافل است دگر ماجرای ما

هرکس که بود غرق تمنا و غرق بیم
مهمان خانه ی پدرت گشت از قدیم
دیدند ما همه بر زیر پرچمیم
گفتند کارتان؟همه گفتیم نوکریم

تا با تو ایم خسته از عالم نمی شویم
جز محضرت برای ادب خم نمی شویم

آماده ایم راهی میخانه ات شویم
قدری پیاله نوش ز پیمانه ات شویم
مدیون لطف های کریمانه ات شویم
آماده ایم حسین که دیوانه ات شویم

پوشیده نیست شدت عشق و جنون ما
باشد ضمانت این حرف خون ما

آتشفشان شدم که تو خاکسترم کنی
آقا چکار کنم که شما باورم کنی؟
قدری دگر اگر که تو عاشق ترم کنی
میترسم آخرش که مرا کافرم کنی

ناز تورا از عالمیان مشتری ترم
بار غم تورا به سر شانه می برم

عصری که بود قد تو رعنا تر از همه
بر روی نیزه رفت راس تو بالاتر از همه
سرو تن تو گشت معما تر از همه
با اینکه بود داغ تو زیبا تر از همه…

پیچید در تمام فلک ماجرای تو
قلب خدا شکست به پایین پای تو

شاعر:آرمان صائمی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

“چقدر مانده به دریا، به آستان حسین
پر از طراوت عشق است آسمان حسین

بگو که نام مرا دل شکسته بنویسند
بگو! که می‌رسد از راه کاروان حسین

همیشه دل‌نگرانم مباد خط بخورد
شناسنامه‌ام از نام دوستان حسین

هنوز حسرت آن روز در دلم جاری‌ست
به کربلا نرسیدیم در زمان حسین

مرور کرده‌ام این قصه را هزاران بار
نمی‌شود به‌خدا کهنه، داستان حسین

به جستجوی چه هستی از آفتاب بپرس!
که هست در همه جای جهان، نشان حسین…

هنوز می‌وزد احساس شرم از هر رُود
قصیده‌ای نسرودند نذر جان حسین

نداشتم به جز این بیت‌ها ره‌آوردی
که پیش‌کش کنم آن را به آستان حسین

بهار بود، که یک شب به خواب می‌دیدم
به کربلا، شده‌ام باز میهمان حسین!”

شاعر:خدابخش صفادل

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

صدای پای خدا می‌رسد به گوش بیا

سبو به دست و غزلخوان و باده نوش بیا
بگیر بیرق میخانه را به دوش بیا
به بزم آمدن پیر می فروش بیا

دوباره صحبت هل من مزید آمده است
خدای عشق در انسان پدید آمده است

صدای پای بهار است، عید می‌آید
به قفل بستهٔ دلها کلید می‌آید
کسی که دل به هوایش تپید می‌آید
خبر دهید به فطرس امید می‌آید

بیا که یأس مرام خدا فروخته‌هاست
شب رسیدن آقای بال سوخته‌هاست

به تشنه‌ای که به دام سراب افتاده‌ست
بگو که کشتی رحمت به آب افتاده‌ست
فقط نه از سر فطرس عذاب افتاده‌ست
دهان هرچه گنهکار، آب افتاده‌ست

پیاله‌ها همه از این شراب پر شده است
به هر کسی که نظر کرده است حر شده است

حسین آمده تا خلق، رستگار شوند
به یمن گریه به او فصل‌ها بهار شوند
حسین آمده تا قلب‌ها شکار شوند
به محض بردن این نام، بیقرار شوند

حسین آمده با یک نگاه دل ببرد
وگرنه کیست از این روسیاه دل ببرد

ز عرش گفت خداوند قادر منان
خموش باش جهنم! که سوم شعبان
بجای آتش تو کرده رحمتم طغیان
حسین مانَد و بس کل من علیها فان

بگو رسول به این خلق تا ابد گمراه
که من احب حسیناً فقد احب الله

اگر چه شیر ز انگشت وحی می‌نوشد
و جبرئیل به جسمش لباس می‌پوشد
شهنشه است ولی با غلام می‌جوشد
مرا بخاطر روی سیاه نفروشد

کسی که رو_ به روی بنده‌اش گذاشته است
هوای نوکر خود را همیشه داشته است

خدا کند که مرا عاقبت بخیر کند
فدایی وهب و مسلم و بریر کند
مرا نگاه، چو راهب میان دیر کند
به خیمه‌اش بکشاند مرا، زهیر کند

چنان حبیب در این خانه موسپید شوم
شبیه جون در آغوش او شهید شوم

اگر نبود حسینیه ما کجا بودیم
چنان کبوتر صد بام و صد هوا بودیم
هزار شکر که با او از ابتدا بودیم
شب ولادتش ای کاش کربلا بودیم

نشد کنار تو باشیم، از بد اقبالی‌ست
دم ضریح تو صد حیف جایمان خالی‌ست

دم ضریح تو اما دلی پریشان است
به روی سینه زند مادری که گریان است
هنوز هم پسرم روی خاک، عریان است
هنوز بین دو تا نهر آب عطشان است

چه کربلاست که آدم به هوش می‌آید
هنوز نالهٔ زینب به گوش می‌آید

شاعر:محمد علی بیابانی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

“که بود این موج، این طوفان، که خواب از چشم دریا برد؟

و شب را از سراشیب سکون تا اوج فردا برد

کدامین آفتاب از کهکشان خود فرود آمد
که این‌گونه زمین را تا عمیق آسمان‌ها برد

صدای پای رودی بود و در قعر زمان پیچید
و بهت تشنگی را از عطشناک دل ما برد

کسی آمد کسی آن‌سان که دیروزِ توهّم را
به سمت مشرق آبی‌ترین فردای زیبا برد

کسی که در نگاهش شعلۀ آیینه می‌رویید
و تا آن سوی حیرت، تا خدا، تا عشق، ما را برد…

به خاک افکند ذلت را شرف را از زمین برداشت،
و او را تا بلندای شکوه نیزه بالا برد

دوباره شادی‌ام آشفت با اندوه شیرینش
مرا تا بی‌کران آرزو تا مرز رؤیا برد

بگو با من، بگو ای عشق اگرچه خوب می‌دانم
که بود این موج، این طوفان، که خواب از چشم دریا برد؟”

شاعر:سید مهدی حسینی رکن آبادی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

دلی برده از دستِ ما جانِ ما را
دلی شعله‌ور کرده سامانِ ما را
دلی داده بر باد از روز اول
دل و دین و عقلِ پریشانِ ما را
دلی که کشیده به سوی مزارش
عنایاتِ شاهِ خراسانِ ما را
دلی که ربوده به گنبد طلایش
نجف در نجف قلب سلطانِ ما را
ببینید آن چشم و آن زلف و اَبرو
نبینید چاکِ گریبانِ ما را
که است آنکه در خون نشانده به چشمش ؟
همیشه دو چشمانِ حیرانِ ما را

دلم کرده امشب هوای نجف را
ببینم مگر کربلای نجف را

تویی قصه‌ی عشقِ طولانیِ ما
تویی چتر شبهای بارانیِ ما
شده روشن این خاک ، حتی بهشت
از این ریسه‌های چراغانیِ ما
نوشتند روز ازل قسمتِ هم
غبارِ تو با خطِ پیشانیِ ما
رفیق قدیمی همانی که بودی
همینی تو یار دبستانیِ ما
به سجاده‌ی سبزِ سجادِ تو شُکر
که خورده گره نسلِ ایرانیِ ما
به فطرس سپردیم ما را بِبَر تا
به دردی خورَد شغلِ دربانیِ ما

به سیلاب دادیم ما خانه‌ی خویش
نگاهی کن آقا به دیوانه‌ی خویش

اگر دل نماده است تقصیرِ ما نیست
که جز تابِ زلف تو زنجیرِ ما نیست
طبیبم نوشته حرم لازم است این
که دیوانه دربندِ تدبیرِ ما نیست
وصیت نمودیم پیشت بمیریم
مبادا بگویی که تقدیرِ ما نیست
کسی غیرِ تو راهمان که نداده
کسی جز تو در فکرِ تطهیرِ ما نیست
دو سال است گفتیم شبهای جمعه
چرا کُنجِ شش گوشه تصویرِ ما نیست
نه عرش و نه کُرسی جنان هم به قدرِ
تماشای صحنت نفسگیرِ ما نیست

من از کودکی گفتم ای جانِ عالم
عزیزم عزیزم عزیزم عزیزم

نشسته است عالم به حیرت لبالب
که حتی خدا هم حسینی است مذهب
نه که پیش تو ، پیش یاران یارت
همه انبیا ایستاده مؤدب
حبیب و بُریر و زُهیر و جُناده
شبیب و حَتوف و سلیمان و شوذب
سعید و جُوین و بشیر و انیس و
عباد و وهب ، عابس و جون و جُندَب
نعیم و رُمَیث و سُوَید و کِنانه
و حُر و عُبَید و ابابکر و قَعنَب
همه زیرِ دستِ امیرِ علمدار
همه تحتِ امرِ فرامینِ زینب

همه غرقِ فریاد با سر به زیری
امیری حسین و نعم الامیری

غمت گر نباشد که بر دل نشیند
در این سینه زهرِ هلائل نشیند
شبیه شرابِ بهشتی است وقتی
به چای عراقیِ تو هِل نشیند
اگر سنگ بارد و اگر تیغ و تیر
و گر پای ما باز در گِل نشیند
حرم می‌رویم و حرم می‌شویم
چو موجی که آخر به ساحل نشیند
“بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند”
تمام عوامل همه سر به زیرند
که تا خواهرِ تو به محمل نشیند
شب جمعه زهراست باید بمیریم
به لبها که اشعار مُقبِل نشیند

تو شاهی و باید که بالا نشینی
که باید به دامان زهرا نشینی

نمی‌شد که اینقدر عطشان نباشی
به دنبال یک جرعه باران نباشی
نمی‌شد که در پشت خیمه خمیده
برای رُبابت پریشان نباشی
چرا دورت از قاتلانت شلوغ است
چرا یاوری نیست بی جان نباشی
کنارِ تو زهرا نشسته عزیزم
نمی‌شد که اینگونه عریان نباشی
نمی‌شد که این‌سو و آن‌سو نگردی
که در بازی نیزه‌داران نباشی
نمی‌شد که از روی نیزه شبانه
به‌دنبالِ یک آهِ سوزان نباشی

چه می‌شد که زینب سرت را نمی‌دید
کنارِ سَرَت مادرت را نمی‌دید

شاعر:حسن لطفی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

وقتی به برگ_ سوم شعبان سررسید_

نام تو را نوشت خدا، غم به سر رسید

“اُدعونی أَستَجِب لَکُم” ازعرش خوانده شد
از بخشش گناه خلایق خبر رسید

روح خدا دمیده به جسم ثواب شد
از هرگناه ناله‌ی “أین المفر؟” رسید

مصراع آخرین مخمّس سروده شد
شعر بلند عشق به اوج هنر رسید

هم نور پرفروغ مسیر هدایت و
هم ناخدای کشتی خیرِ بشر رسید

شش‌ماه خورد از دل کوثر شراب ناب
حالا درخت سیب نبی را ثمر رسید

چشم نبی همین که به رویش گشوده شد
گویا جمال روی خودش در نظر رسید

از جوهر وجودی خود، کاتب‌الرسول
والشمس را نوشت و سر والقمر رسید

هر شعر من به مرحمتش چندبیت هم
از آنچه بود در نظرم بیشتر رسید

فطرس به لطف یک پر قنداقه‌ی حسین
بعد از هزارسال دوباره به پر رسید

نام حسین آمد و قلب قلم شکست
بی‌اختیار شعر به جایی دگر رسید

“افتاده بود زینت دوش نبی به خاک”
باخنجری به قصد سرش یک‌نفر رسید

وقتی که کار غارت خیمه تمام شد
با کاروان نیزه زمان سفر رسید

آقا ببخش! روضه اگر ناتمام ماند…
قصه گذشت از تن و حالا به “سر” رسید

شاعر:مجتبی خرسندی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

تو آمدی زمین و زمان بیقرار شد
توحید در نهایتِ خود آشکار شد

با روی کار آمدن رویت،آفتاب؛
از کار سَروَری جهان برکنار شد

اینگونه صبح سوم شعبان به خاطرت
هر سال از طلوع خودش شرمسار شد

یعنی که با طلوع تو پنجاه و هفت سال
خورشید در غروب خودش خانه دار شد

با علت سپید و سیاهی چشم تو
پلکت دلیل گردش لیل و نهار شد

درمجلسی که گیسوی تو درس میدهد
بوی بهار موی تو شرح بِحار شد

نام حسین پهن شد و بین سین آن
جبریل شد زمینی و فُطرس شکار شد

ترویج گشت در شب میلادت این مَثَل
گاهی گلی بهانه ی فصل بهار شد

گفتم «حسین» پس همه‌ی قُم قُمار شد
گفتم «حسین» مِی وسط خُم خُمار شد

با یا غفور و یا احد و یا صمد نشد
با «یاحسین» نَفْس ولیکن مهار شد

«وحشی بافقی» اگر «اهلی» شد از تو شد
«انسانی» فخیم غمش «سازگار» شد

هم یا حسین بوی «گلاب وگل» آفرید
هم یا حسین ریشه ی «نخل» چهار شد

مجبور بودم از تو بگویم در این غزل
این جبر درنهایتِ امر،اختیار شد

دستی که سجده تکیه برآن کرد پیش تو
درکربلا ز خاک درآمد مِنار شد

نگذاشت هیچگاه عبا روی دوش خویش
هرکس به روضه ی علی اکبر دچار شد

شاعر:مهدی رحیمی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

ای عشق آمدی و تسلای ما شدی

روح و روان و راحت جان های ما شدی
پایان ترسِ روزِ مبادای ما شدی
از عرش نور آمدی آقای ما شدی

حبل المتین اهل ولایت، خوش آمدی
سر سلسله، به خط شفاعت خوش آمدی

قلب بهشت با تو تپیدن گرفته است
فطرس دوباره بال پریدن گرفته است
جبریل وحی نوبت دیدن گرفته است
در شهر، شور عشق وزیدن گرفته است

از روشنای نام تو جنت سراج داشت
دنیا فقط به چون تو کسی احتیاج داشت

تازه شده هوای بهشت و ترنّمش
افتاده است آتش دوزخ تلاطمش
زیباست روی صورت زهرا تبسمش
حالا کسا شناخته خورشید پنجمش

بر طاق عرش نام تو در اهتزاز شد
پرونده ی شفاعت از این لحظه باز شد

شب بودم و به مهر تو اکنون سپیده ام
حالا که آمدی قدمت روی دیده ام
حُسن حسین بوده هر آنچه شنیده ام
عمری فقط به سمت حرم پر کشیده ام

پروانه ایم و حضرت خورشید آمده است
جان دوباره ای به مأذن امید آمده است

عاشق تر است آنکه به تو مبتلا تر است
چشمش به هر چه غیر تو بی اعتنا تر است
هر کفتری به گنبد تو باوفا تر است
در آسمان کرببلایت رها تر است

جنت زمینی است به پاسِ ضریح تو
من زنده می شوم به تماسِ ضریح تو

ای تربتت شراب ترین باده از ازل
کار دلم به دست تو افتاده از ازل
حتی خدا به نور تو دل داده از ازل
ما بوده ایم کرببلا زاده از ازل

دردی دوا نکرده کسی غیر تو ز ما
ما را دوباره پر بده در راه کربلا

بگذر ز کوچه های دلم جان من فدات
تا گل دهد کویر تنم زیر ردِّ پات
اردیبهشت می وزد از پشت پلک هات
با من چه کرده ای تو به دوری ز کربلات

این لطف توست مثل منی از تو دم زده
این شعر را نگاه تو بی شک رقم زده

چشمم ز هر کسی به ضریحت دخیل تر
نام تو هست از همه عالم جمیل تر
باران بزن به آتش نفسم، خلیل تر
دلتنگ کربلام، ز اشکم دلیل تر؟

خوشبخت آنکه پلک دلش خیس روضه هاست
چشمان او تجسم تندیس روضه هاست

نشنیده است جز تو کسی التماس ما
وقف تو بوده است تمام حواس ما
از تو جدا شدن شده تنها هراس ما
بوی حسین می دهد عطر لباس ما

نوکر شدم که رو نزنم من به هر کسی
غیر از تو من نگفته ام ارباب بر کسی

گهواره ات که منبر پیدای روضه شد…
لب های تشنه ات که الفبای روضه شد…
میلاد تو تولد زیبای روضه شد
چشمان خیس فاطمه امضای روضه شد

ای دانه دانه اشک غمت بی بدل ترین
حی علی العزای تو خیرالعمل ترین

ای که ذبیح کرببلایی حسین جان
جسمِ مُرَمَّلٌ البِدمایی حسین جان
زخمی سنگ و چوب و عصایی حسین جان
زیبای سر جدا ز قفایی حسین جان

ای کشته ی فتاده به هامون عزیز دل
ای صید دست و پا زده در خون عزیز دل

شاعر:حسن کردی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

در کام جهان عشق خوشایند حسین است
آنکس که دل از سینه ی ما کند حسین است

گفتیم که کوتاهترین راه به الله
ذرات جهان زمزمه کردند حسین است

آنکس که به خاک وگل ما روح دوانید
با گوشه نگاهی و به لبخند حسین است

در مذهب ما جز قسم راست نباشد
معصوم ترین آیه ی سوگند حسین است

چون دانه ی تسبیح جداییم و کسی که
مارا به خدایش زده پیوند حسین است

عباس و علی اکبر و سجاد و عقیله
این دایره، مجموعه ای از چند حسین است

در باغچه ها شاخه ی خشکیده زیاد است
در باغ خدا سرو تنومند حسین است

ما با احدی غیر خودش کار نداریم
چون خاصترین لطف خداوند حسین است

شاعر:مهدی کبیری ، عالیه رجبی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

غیر از تو را زبان من املا نمی کند

جزگفتن از تو را قلم انشا نمی کند
شاعر تو را نوشته و حاشا نمی کند
جز در سرودن از تو زبان وا نمی کند

جز نام دلربای تو بر لب نمی رود
هر کس نگفته از تو حسینی نمی شود

آدم ابوالبشر شده اما حسین نیست
از او خلیل سر شده اما حسین نیست
موسی پیامبر شده اما حسین نیست
عیسی به عرش بر شده اما حسین نیست

در جان محمد است که با او برابر است
آری حسین بوده که جان پیمبر است

گیرم پیمبر است که فرقی نمی کنند
همتای حیدر است که فرقی نمی کنند
زهرای اطهر است که فرقی نمی کنند
مثل برادر است که فرقی نمی کنند

فرقی نمی کنند و مرا شور در سر است
آخر حسین فاطمه یک چیز دیگر است

بین حسین و شیعه صمیمیت است و بس
همراهی حسین به سنخیت است و بس
شیعه به یک مرام و به یک نیت است و بس
اسلام بی حسین مسیحیت است و بس

اسلام ما که ثبت شده با شهادتین
کامل نمی شود مگر از ذکر یا حسین

در دین ما خدا یکی و مصطفی یکی است
احمد یکی است پس به یقین مرتضی یکی است
حیدر یکی و حضرت خیرالنسا یکی است
زهرا یکی است پس حسن مجتبی یکی است

این جمع بی حسین که معنا نمی گرفت
یعنی اگر نبود کسا پا نمی گرفت

غیر از خدا نبود و حسین آفریده شد
ارض و سما نبود و حسین آفریده شد
جز کربلا نبود و حسین آفریده شد
قالو بلی نبود و حسین آفریده شد

قالو بلای ما به الست از حسین بود
اصلا هرآنچه بوده و هست از حسین بود

بی اشک ، خاکِ خلقتمان گِل نمی شود
تنها مجسمه است دل و دل نمی شود
دل بی حسین این همه قابل نمی شود
انسان بی حسین که کامل نمی شود

غیر از حسین را به دل خویش حک نکن
ما از اضافه ی گل اوییم ، شک نکن

تاریکم و حسین چراغ هدایت است
وقتی حسین هست به کشتی چه حاجت است
درس من از حسین همین یک عبارت است
عزت برای شیعه ی او در شهادت است

ما شیعه ایم و پای ستم را شکسته ایم
در سایه ی سیوف خذینی نشسته ایم

ای معنی نهفته ی در هل اتی حسین
ان الذین آمنوی سوره ها حسین
تنها خدا برای تو شد خونبها حسین
ماییم و حسرت حرم کربلا حسین

از ما بگیر این همه درد فراق را
اما نگیر از دل ما اشتیاق را

شاعر:محسن ناصحی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

در وقت شادی ، لحظهٔ غم گریه کردم

با تو به شعبان و محرم گریه کردم

توکشتهٔ اشکی و من هم مردهٔ اشک
عمری بگریم برغمت ، کم گریه کردم

دستِ مرا این اشک ها بی شک گرفته
آدم شدم با آه و با دم گریه کردم

در چشمهایم بادهٔ چل ساله دارم
مردم اگر دیدند مستم! گریه کردم

ابرم که بارانم به هر جایی نبارد
شادم فقط در زیر پرچم گریه کردم

وقتی شنیدم حرمله خندید بر تو
با واژه شرمندگی هم گریه کردم

شاعر:حامد آقایی

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

بی شک نفوذِ عشقِ تو هر دَم نبوده است
آن دم به غیرِ غصه و ماتم نبوده است

گفتند راه عشقِ تو همواره پُر غم است
اما حکایتِ غمِ تو، غم نبوده است

زینب درست گفت که در کربلای تو
جز بهترین مناظرِ عالم نبوده است

اصلا وجودِ عشق تو ایجادِ شادی است
غم بوده هر زمان که مُحَرم نبوده است

بر روی زخم های همه مرهمی و آه
بر روی زخم های تو مرهم نبوده است

تو ، مادرت عصاره ای از ذاتِ کبریاست
حتی شبیهِ فاطمه، مریم ، نبوده است

ای تکیه گاه عالمِ هستی تکیه ای
مانندِ تکیه گاهِ تو محکم نبوده است

خرج و مخارجِ همه عالم به دستِ توست
لطف و عنایتت به جهان کم نبوده است

آن آدمی که از تو شنید و تو را نخواست
از نسلِ پاکِ حضرتِ آدم نبوده است

وصفِ مقام و منزلتت کار من که هیچ
کار شهیدِ راهِ شما هم نبوده است

شاعر:وحید اشجع

_____________________________________________________

متن شعر مدح امام حسین (ع)

دیگر برای زندگی ام علت آمده است
امشب به دوش کل جهان منت آمده است

خورشید بعد این همه سال از تولدش
فهمیده تازه دور زمین حرکت آمده است

دنیا اگر مشبهِ دریا شود بدان
از گوشه چشم سید ما رخصت آمده است

قطعاً برای گسترش فکر و فهم ما
از جانب خدای احد فرصت آمده است

اندیشه ای‌ جدید که تعریف های آن
جنبش ، قیام ، حرکت و یا نهضت آمده است

حتی زمان خواندن اسم «حسین» هم
سمت زبان لشکریان لکنت آمده است

اما گذشت تا که بفهمند کوفیان
مظلوم ما برای فقط بیعت آمده است

شاعر:فربد افشاری

 

اشعار وفات حضرت ابوطالب (ع) و مبعث رسول اکرم (ص) سال ۱۴۰۰

1
اشعار وفات حضرت ابوطالب (ع) و مبعث رسول اکرم (ص) سال 1400

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

تنزیلِ آیات است یا باران گرفته؟
از بارش اشکت زمین هم جان گرفته

ای «رحمتٌ للعالمین»! روح تو انگار
آیینه‌ رو در روی «الرحمن» گرف ته
.
«إقرأ» که از تو عشق ـ اِی خط نانوشته! ـ
سرمشق‌های «عَلَّمَ الانسان» گرفته
.
«الیوم اَکمَلتُ لَکُم» یعنی که انگار
کار تو هم خاتم! به خُم پایان گرفته

پیمانه از دست علی پر کن محمد!
یادت که می‌آید؟ خدا پیمان گرفته

شاعر: قاسم صرافان

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

دلدار تویی ، عشق تویی حضرت احمد(ص)
پایان رسل ، ختم کلامی تو محمد(ص)

ویران ز قدم های تو شد جهل و خرافه
مدیون تو شد هر که کندبهر خدا حمد

نورت ز ازل تا به ابد هست به عالم
ای خسرو خوبان که به عالم شده سرمد

مبهوت کمالت شده اند جمله خلایق
وقتی که خدا خود ز در وصف تو آمد

در روز جزا چشم امیدم به تو باشد
زیراکه تویی بر همه ی خلق سرآمد

شاعر:الهام نجفی

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

مسلمانیم امّا آه از ،اینگونه مسلمانی
نصیب ما نشد غیر از پریشانی پریشانی

ندانستیم از اسلام جز نفرین و جز نفرت
نفهمیدیم از دین خدا غیر از رجزخوانی

چنان بیگانگان از هم جدا افتاده اند امروز
-به مکر نابرادرها- برادرهای ایمانی

برادرجان! بدان یوسف عزیز مصر خواهد شد
اگرچه چند روزی هم شود در چاه زندانی

مبادا تا برادر را درون چاه اندازیم
«یهودا» که ندارد سرنوشتی جز پشیمانی

قدم بردار با ما در صراط المستقیم اکنون
که از پایان این بیراهه ها چیزی نمی دانی

صدایی از حرا می آید اینک، گوش بسپارید:
«مسلمانان! مسلمانان! مسلمانی! مسلمانی!» *

شاعر:محمد میرزایی

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

این بار آمدم ز دل و جان بخوانمت
پر شور آمدم که فراوان بخوانمت
از جای جای سوره ی انسان بخوانمت
رخصت بده طراوت باران بخوانمت

یا ایّها الرسول سر و جان فدای تو
این خسته ی غریب بیابان فدای تو

من آمدم شکوه سراسر بخوانمت
این بار آمدم که مکرر بخوانمت
عیبم نکن قیامت دیگر بخوانمت
با حشر و دهر و واقعه، محشر بخوانمت

تا کور گردد آن که نبیند شکوه تو
اسلام این تمامت فتح الفتوح تو

عالم سزاست یکسره ارزانی ات شود
دریا به جوش آید و طوفانی ات شود
افتد حرا به لکنت و حیرانی ات شود
دنیا بنا شده ست که نورانی ات شود

باید برای گفتن نامت وضو گرفت
نام تو برده ایم و دهان عطر «او» گرفت

حالا تمام عرش خدا زیر پای توست
جبریل محو قامت و قدّ رسای توست
با خنده ای زمین و زمان مبتلای توست
هفت آسمان برای تو و «هل اتی»ی توست

با آن زبان ناز بخوان با امین وحی
لختی بخند روی جهان، نازنین وحی!

جبریل کرده با کلماتش منوّرت
آورده کهکشان خدا را برابرت
روحی دمیده در تو و کرده ست محشرت
دیدند یک نظر همه آن جا «پیمبر»ت

پیغمبری که کون و مکان پرده دار اوست
حقّا که آسمان و زمین بر مدار اوست

از بهرت آفریده خداوند گوهری
درّی گرانبها و چه دُردانه همسری
از آسیه و مریم و هاجر مصوّری
مستوره ی عفافی و روح مطهّری

اصلاً خدا به شکل مَلَک آفریده اش
مهر تو خورده است به پهنای دیده اش

او لایق است مادر کوثر بخوانمش
از حوریان سزاست که بهتر بخوانمش
با مادر مسیح برابر بخوانمش
رخصت چنان بده که فراتر بخوانمش

تادیده است روی تورا در مقابلش
پر گشت از تو شعب ابی طالب دلش

حالا زمان آن شده تا افسرت دهند
از چشمه سار نور خدا ساغرت دهند
عنوان ناب آخرین پیغمبرت دهند
آن گاه با عنایت او کوثرت دهند

یعنی جمال حضرت جان است فاطمه
دیباچه ی فروغ جهان است فاطمه

شاعر:علی کفشگر

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

نه اینکه سوره ابوطالب است و آیه علی ست
چنانکه قبل علی بوده مبتدای علی ست

همین که لب به سخن باز می کند انگار
هِجا هِجای نبی و صدا صدای علی ست

به استناد حدیث،او‌ پدربزرگ همه است
فقط به خاطر این که پدر برای علی ست

به استناد به اصلاب شامخه،انگار
دلیل پاکی او نیز در ازای علی ست

پدر که جای خودش،جنتش شده تضمین
به روز حشر هر آنکس که آشنای علی ست

بریده باد زبانش کسی که مُشرک گفت؛
به آنکه حد پرستیدنش خدای علی ست

رضایت پسرش در رضایت پدر است
رضای حضرت حق هم که در رضای علی ست

چنانکه بردن نامش گره گشای همه ست
دعا به حق پدر هم گره گشای علی ست

شب مَبیت به بستر،غدیر بر منبر
علی به جای نبی و نبی به جای علی ست

نگو بهشت که عرش است زیر نعلینش
به روی دوش نبی چون که رد پای علی ست

شاعر:مهدی رحیمی

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

“حی علی الفلاح که گل کرده بعثتش
باید نماز بست نمازی به قامتش

این نور از کجاست که همواره روشن است
این شعله چیست در دلمان جز محبتش

جاری شده‌ست چشمۀ آیات در حجاز
گل‌ها شکفته‌اند برای تلاوتش

حسن ختام و نقطۀ آغاز دهر بود
حسن ختام بود شروع نبوتش

از آسمان غار حرا نور می‌رسید
نوری که داد مژده برای رسالتش

دستان اتحاد نباید جدا شوند
آری امید داشت به دستان اُمّتش”

شاعر:عاطفه جعفری

___________________________________________________

شعر وفات حضرت ابوطالب (ع)

عروج، بال و پرش میشود ابوطالب
کمال، برگ و برش میشود ابوطالب

کسی که هست امیرِ تمامیِ عالم
بدون شک پدرش میشود ابوطالب

نگاه کردم و دیدم که از لحاظ نسب
علی، بزرگترش میشود ابوطالب

علیست صاحب بیت خدا و ازاین رو
کلید دارِ درش میشود ابوطالب

درخت دین نبی است و علی یقین دارم
که علت ثمرش میشود ابوطالب

قریش راه به جایی نمیبرد وقتی
رسول حق سپرش میشود ابوطالب

زمان گذشت و تمام معاندان دیدند
که شیعه تاج سرش میشود ابوطالب
_

تمام عمر باید شد غزل خوان ابوطالب
چه شاعرها مسلمان کرده دیوان ابوطالب
.
به سنجش گر که بگذارند ایمان خلایق را
ترازو بشکند از بار ایمان ابوطالب

تبوک‌ این‌ را‌ به‌ ما فهماند، موسی‌ کیست‌ هارون‌ کیست
اشارت هاست پشت نام عمران ابوطالب

علی‌دست‌خدا بوده‌، گمانم پیش از اینها خود
کلید کعبه را داده به دستان ابوطالب

رسالت بار سنگینی ست اما بر رسول الله
از آن سنگین‌تر است انگار‌ فقدان ابوطالب

ز شرح‌ داغ‌ رحلت‌ کردنش این‌ بس‌که‌ در تاریخ
به عام‌ الحزن‌ معروف‌است هجران ابوطالب

شاعر:مسعود یوسف پور

___________________________________________________

شعر وفات حضرت ابوطالب (ع)

“سلام، حامی پیک و پیام، ابوطالب!
سلام، ای ملکوت کلام، ابوطالب!

نبود اگر کرم کامل تو، گُم می‌شد
یتیمِ آمنه در ازدحام، ابوطالب!

به کیش خویش، خدا را نظاره می‌کردی
فراتر از همهٔ ننگ و نام، ابوطالب!

کتیبه‌ای‌ست نگاهت به قدمت انسان
سلام ای جبروتِ تمام، ابوطالب!

نداشت کعبه اگر حفظ حرمت تو، نبود،
میان آن‌همه بت احترام، ابوطالب!

چه گفت با تو بُحَیرا در آن شب شفّاف
چه گفت با تو؟ کجا؟ از کدام؟ ابوطالب!…

چه گفت با تو محمد به او چه گفتی تو؟
که گفته بود سخن از قیام، ابوطالب!؟

پدربزرگِ مُدارا! مُروّت خالص!
کهن‌تر از همه هرچه مرام، ابوطالب!

حسین خون تو دارد به رگ که می‌جوشد
علی گرفته به نام تو نام، ابوطالب!

فقط نبود محمد، که بود سایهٔ تو
مدام بر سر هر خاص و عام، ابوطالب!

تو سایه‌بان سَرِ تشنگان توحیدی
به پشت‌گرمی غیرت مدام، ابوطالب!

سلام ای کلمات کهن… سلام، سلام
سلام ای ملکوت کلام، ابوطالب!”

شاعر:مرتضی امیری اسفندقه

___________________________________________________

شعر وفات حضرت ابوطالب (ع)

کسی از شعر ، از توصیف از اندیشه آن سوتر
کسی از دیگران برتر کسی دیگرتر از دیگر

کسی بشکوه ، همچون بوقبیس و صور و نور است او
نفس گیر است وصف نام او ،صعب العبور است او

به جا مانده است در دوران هزاران رمز و راز از او
سخن گفته است در لفافه تاریخ حجاز از او

به تکلیف ازل باید برون از وزن و از قالب
تمام عمر بنویسم ابوطالب ابوطالب

ابوطالب که آرامش گرفت آرام از لحنش
نمک گیر است دنیا تا ابد از سفره پهنش

برای زنگیان لبخندهایش حکم آزادی است
کلید کعبه دور گردنش میراث اجدادی است

بخوان او را که طعم واژه هایش چون رطب باشد
قلم در دست او چون رقص شمشیر عرب باشد

زمین نشناختش در آسمان پیچیده آوازش
بخوان او را بخوان ابیات لامیه است اعجازش

دلش مانند آتش زیر خاکستر حرارت داشت
که پنهان بر سر سجاده با توحید خلوت داشت

چه توحیدی که در اندیشه انسان نمی گنجد
که ایمانش درون کفه میزان نمی گنجد

به قرآن از صمیم قلب بر این باورم مردم
اگر ایمان او کفر است من هم کافرم مردم

در آن دوران که دوران گرم انکار محمد (ص) بود
ابوطالب به تنهایی هوادار محمد (ص) بود

به توصیف وجودش این سخن از مصطفی کافیست
که در شعب ابوطالب ، ابوطالب مرا کافیست

زمینی نیست آغوشش پر از رمز و پر از راز است
چه دستی دارد او احمد نواز است و علی ساز است

خدایی که علی را با محمد آشنا کرده
مساجد را در آغوش ابوطالب بنا کرده

به قرآن از صراط مستقیمش قبله بود آگاه
به استقبال فرزندش ترک برداشت بیت الله

قدم از او صلابت را به هنگام خطر آموخت
علی ، حیدر شدن را از تماشای پدر آموخت

هلا شاعر هر آنجایی که غم شد بر دلت غالب
بگو آهسته با خود یا علی ابن ابیطالب

تو سلطان نجف هستی ، پر از دُر کن جهانم را
در ایوان طلایت از طلا پر کن دهانم را

خودت تقدیر شعرم را پر از شور و شعف بنویس
برایت از پدر گفتم ، برایم یک نجف بنویس

شاعر:سید حمیدرضا برقعی

___________________________________________________

شعر وفات حضرت ابوطالب (ع)

کفر یعنی همه را دیدن و حاشا کردن
کفر یعنی فقط از دور تماشا کردن!

کفر یعنی به بهای ثمنی بخس، شبی
یوسف خود را تسلیم زلیخا کردن

کفر یعنی به ابوجهلیِ خود مست شدن
بولهب بودن و بیهوده تقلّا کردن

کفر یعنی ولیُ الله تو را می‌خواند،
روی فرمانِ ولی شاید و امّا کردن!

روی فرمان ولی حرف دو پهلو گفتن
روی فرمان ولی امشب و فردا کردن!

اَلذینَ اشترَوُا الکفرَ بِاالایمان یعنی
“آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا” کردن

چیست ایمان؟ وسط معرکه شمشیر زدن
چیست ایمان؟ وسط معرکه غوغا کردن

چیست ایمان؟ وسط شعله گلستان بودن
شعله‌ها را همه بَرداً وَ سَلاما کردن

جان و مال و زن و فرزند و دل و دنیا را
همه را نذر تولّا و تبرّا کردن

زمزمی را که به دست دگران گِل شده بود
به خلیلانه‌ترین شکل، گوارا کردن

به زبان حبشی “أشهدُ أن لا” گفتن
با زبانی که تقیّه است “خدایا” کردن

با دو خط شعر، مسیحیّت نجّاشی را
متمایل به پرستیدن یکتا کردن

عَلم شیعه‌ی سرسختِ علی بودن را
پیش از آنی که غدیر آید، برپا کردن!

به ابوطالب سوگند ضرر خواهد بود
بی علیّ‌بن‌ابی‌طالب، سودا کردن

یاعلی اینهمه از نور ابوطالب توست
پدر توست سرآغاز توَلّا کردن

پدر ساقی کوثر، پدر کیفَ بشر
پدر شیر خدا را چه به پروا کردن؟

“دیدمش خرّم و خندان، قدح باده به دست
واندر آن آینه صد گونه تماشا” کردن

شاعر:مهدی جهاندار

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

چنان که خوانده خداوندت بخوان تو نیز خدایت را
چنان که بشنودت تاریخ که آیه آیه صدایت را

اراده کرده برانگیزد خدا صدای تکامل را
در انعکاس خودت ریزد طنین غار حرایت را

و ما محمدٌ الّا تو که گل نکرده مگر با تو
ازل خروش تو را در خود ابد صدای رسایت را

جهان هرآینه می سوزد اگر که سایه نیندازی
بگیر بر سر این عالم تو سایه سارعبایت را

به راه مانده قیامت را سه سال شعب ابیطالب
زمان رسیده که بگذاری درون حادثه پایت را

بنای کفر براندازی به فتح مکه بپردازی
و تا همیشه برافرازی به روی کعبه لوایت را

هزار لات و هبل از رو هزار بولهب از یک سو
نشسته اند چه فرعونها که بشکنند عصایت را

چقدر مثل اباذرها نشسته دور تو سلمانها
بلالها قَرنی هایت رها نکرده ردایت را

الا مدینه ی دانایی ! نشسته پشت دریم امّا
اجازه ای که درون آئیم ، اجازه ای که ولایت را…!

شاعر:محسن ناصحی

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

“با ریگ‌های رهگذر باد
با بوته‌های خار
در خیمه‌های خسته بخوانید
در دشت‌های تشنه
با اهل هر قبیله بگویید:
لات و منات و عزی را
دیگر عزیز و پاک مدارید
این مهر و ماه را مپرستید
اینک
ماهی دگر برآمد و خورشید دیگری
آه ای امین آمنه، ای ایمان!
باری اگر دوباره درآیی
روی تو را
خورشیدها چنان که ببینند
گل‌ها آفتاب‌پرست تو می‌شوند
ای آتش هزارۀ زرتشت
از معبد دهان تو خاموش!
ای امّی امین!
میلاد تو ولادت انسان است
-انسان راستین –

آن شب چه رفت با تو، نمی‌دانم
شاید
خود نیز این حدیث ندانی
با تو خدا به راز چه می‌گفت؟
باری تو خود اگر نه خداگونه بوده‌ای
یارایی کلام خدا را نداشتی!
گر بعثت تو سبب عصمت تو بود
آنک چگونه کودک عصمت را
تا موسم بلوغ نبوت رسانده‌ای؟
میلاد تو اگر نه همان بعثت تو بود!

هان ای پرنده‌های مهاجر
آنک پرنده‌ای که به هجرت رفت
بی‌آن‌که آشیانه تهی ماند
آن شب مشام خالی بستر
از بوی هجرت تن او پر بود
اما به جای او
ایثار
زیر عبای خوف و خطر خوابید

تا چشم‌های خویش فرو بست
گفتی
آینۀ تمام‌نمای خدا شکست!
آه ای یتیم آمنه ای ایمان!
دنیا یتیم آمدنت بود
دنیا یتیم رفتنت آمد!

خیل فرشتگان
با حسرتی ز پاکی جبرآلود
در اختیار پاک تو حیران‌اند
تو
اسطوره‌ای ز نسل خدایانی؟
یا از تبار آدمیانی؟
تردید در تو نیست
در خویش بنگریم و ببینیم
آیا خود از قبیلۀ انسانیم؟

در وقت هر نماز
من با خدا سخن ز تو بسیار گفته‌ام
بس می‌کنم دگر که تو را باید
تنها همان خدا بسراید!”

شاعر:قیصر امین پور

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

“کيستی ای خنده‌هايت رحمةٌ للعالمين
گيسوانت ليلةالقدر سماوات و زمین

ای اشارت‌های ابروهای تو لا ريب فيه
مهربانی‌های چشمانت هدیً للمتقين

ای شب معراج، سبحان الذی أسرای من
عروة الوثقی‌ست دامان تو يا حبل المتين

ايّها المزّمّل امشب تا سحر بيدار باش
تا طلوع فجر قرآن‌ها بخوانی با یقین

در رکوع کيست آن زيباترين انگشتری
راز بگشا ای نماز اولين و آخرين

نخل‌های سال‌ها خشکيده خرما می‌دهند
می‌نشينی تا کنار اين دل چادرنشين”

شاعر:مهدی جهاندار

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

“بگو چگونه از عروج تو خبر بیاورد؟!
فرشته هر چقدر هم که بال در بیاورد

چگونه ممکن است که پیمبری در این جهان
از آیه‌های چشم تو زلال‌تر بیاورد؟!

تویی تو نور بی‌کران، اشاره کن که آسمان
برای سینه چاک تو شدن قمر بیاورد

هزار مدعی یکی حریف غم نمی‌شود
بگو به هر که مرد عشق شد جگر بیاورد

تو جاده‌های عشق را به انتها رسانده‌ای
خدا چگونه بعد تو پیامبر بیاورد؟!”!

شاعر:سیده تکتم حسینی

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

“به روزگار سیاهی که شب حصار نداشت
جهان جزیرۀ سبزی در اختیار نداشت
گلوی خاک پر از دردهای بغض‌آلود
و انجماد زمین، رنگی از بهار نداشت

از این کویر نسیمی سر عبور نداشت
به غیر تیرگی این‌جا کسی حضور نداشت
صدای عشق به گوش زمین نمی‌آمد
در آن سیاهی سنگین، ستاره نور نداشت

سیاه‌چال زمین جای بت‌پرستی بود
فراز دیده نمی‌شد تمام، پستی بود
نه شوق پرزدنی، پرگشودنی، سفری
نه کورسوی چراغی به بام هستی بود

نه آفتاب به باغ جهان صفا می‌داد
نه ماه جاذبۀ خاک را صلا می‌داد
نه اختران به قناری سلام می‌گفتند
نه باغ، مژدۀ صبحی به شام ما می‌داد

به ‌ناگهان گل وحی از حرا شکوفا شد
به کوه لرزه درافتاد و پُر ز آوا شد
به گوش‌های محمّد صدا صدا پیچید
«بخوان به نام خدا» خواند و خواند و گویا شد

بخوان به نام خدایی که آفرید تو را
میان آینه و آب برگزید تو را
بخوان به نام خدایی که با عنایت خاص
برای زینت گلدان خویش چید تو را

به نام او که قلم را به دست انسان داد
بدین‌ وسیله به اندیشۀ نهان، جان داد
تو را ودیعۀ پیغمبری عطا فرمود
بدین مقام تو را عزّت فراوان داد

بخوان که عالم اندیشه پر ز نور شود
تمام کوچه پر از جلوۀ حضور شود
بخوان که عطر خدا در جهان شود جاری
بخوان که قلب جهان غرق در سرور شود

و خواندی آن‌ همه آیات کبریایی را
پیام‌های روان‌پرور خدایی را
تو آمدی و به پرواز آشنا کردی
تمام سوخته‌بالان استوایی را

تو آمدی و بر این خاکدان بهار شدی
طلوع کردی و خورشید ماندگار شدی
کتاب نور به دست تو داده است خدا
که نوربخش شب تار انتظار شدی

تمام زنده‌دلان، سرخوش از سبوی تواند
همیشه سرخوش آیات مُشک‌بوی تو‌اند
از آسمان و گل و نور آنچه می‌بینم
تمامشان متأثر ز خُلق ‌و خوی ‌تواند

به کائنات! که خورشید کائنات تویی
به جسم مُردۀ عالم گل حیات تویی
قسم به لوح و قلم! عرش و فرش می‌دانند
به روز واقعه، آیینۀ نجات تویی”

شاعر:سیمیندخت وحیدی

___________________________________________________

شعر وفات حضرت ابوطالب (ع)

پر از مدح محمد بود دیوان ابوطالب
که غیر از او نبوده در در دل‌وجان ابوطالب

اگر حتی تمام مکه با او دشمنی می‌کرد
شبیه کوه محکم بود پیمان ابوطالب

چنان دین زیر دِین جان‌فشانی‌های او مانده
که می‌نامند ما را هم مسلمان ابوطالب

کسی حتی اگر فکر جسارت بر نبی می‌کرد
طرف می‌شد به برق تیغ برّان ابوطالب

به دستان خودش پروردگار عشق پرورده‌ست
گلی مثل علی را در گلستان ابوطالب

بنی‌هاشم مسیر رستگاری را نمی‌پیمود
اگر سکّان نمی‌شد تحت فرمان ابوطالب

بدون‌شک بدل می‌شد به ویرانه تمام شهر
نمی‌افتاد اگر در دست عمران ابوطالب

پیام آورده جبریل امین از حق به پیغمبر؛
که “آتش دور باد از حول دامان ابوطالب”

کرامت نسل اندر نسل ارث خانه‌اش می‌شد
اگر می‌شد کسی یک‌بار مهمان ابوطالب

پیمبر سفره‌ی او را نمک‌گیر خودش کرده
چه بنویسیم ما از برکت نان ابوطالب

تمام روزی یکسال خود را با خودش می‌برد
اگر یک‌وعده می‌آمد سر خوان ابوطالب

به یُمن مقدم پاک رسول مهربانی‌هاست
که حتی شعب شد ملک سلیمان ابوطالب

محمد جای خود را داشت، اما در همان دیدار
بحیرا بعد از او مانده‌ست حیران ابوطالب

علی سر نهانش بود و باید پرده برمی‌داشت
شکاف کعبه از این راز پنهان ابوطالب

اگر آن سال را پیغمبر “عام‌الحزن” نامیدند
سبب این شد که سنگین بود هجران ابوطالب

خجالت می‌کشد فردای محشر از رسول‌الله
مسلمانی که شک دارد به ایمان ابوطالب

شاعر:مجتبی خرسندی

___________________________________________________

شعر وفات حضرت ابوطالب (ع)

دین کجا؟ دین کِی؟ کدامین روز، بی صاحب شده است؟
مومنِ صادق کجا کِی کافرِ کاذب شده است؟

کفر یعنی بولهب باشی و بوسفیان ، ولی
کفّه ی اسلام سنگین با ابوطالب شده است

مزد اسلام ابوطالب همین کافی است که
حب فرزندش علی بر انس و جن واجب شده است

شِعب می فهمد چه سروی ایستاد و خم نشد
کوه را آن هجمه ی طوفان کجا غالب شده است

غربت مولای ما با اوست ، بی علت نبود
جان و قلب شیعه ی حیدر به او راغب شده است

از نجف تا جمکران نور است و منشأ ، صُلبِ اوست
او که جدّ آن امامِ حاضرِ غائب شده است

شاعر:محسن ناصحی

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

برس به دادِ دلم ، گشته ام خراب ، محمد
بریز در قَدحِ خالی ام شراب ، محمد

فدای نازکیِ طبع و شیوه ی سکناتت
نمی رسد به زُلالیِ خُلقَت آب ، محمد

همیشه گرم گرفتی به نوکران و ضعیفان
نمی رسد به قَدِ لطفت آفتاب ، محمد

تمام آدم و عالم ، اسیر حُسنِ جمالت
برات جامه دریدست ماهتاب ، محمد

گُل احتیاج ندارد به بوی مُشک و گلابی
زدی به خود که معطّر شود گلاب ، محمد

تلالو نگهت روشنی ده مَه و انجُم
به شامِ تارِ منِ گمشده ، بتاب محمد

به روز حشر شفاعت کنی چنانکه “فتَرضی”
در آن شلوغیِ مَحشَر مرا بیاب محمد

برای دلبری از تو ، خدا به لیله الاسری
نموده است به صوتِ علی خطاب محمد

علیست جانِ محمد به حکم “اَنفُسَنا”، پس
عجیب نیست بگویم “ابوتراب محمد”

به روی کفّه ی میزان به روز حشر نباشد
گران تر از صلوات شما ثواب ، محمد

شاعر:عاصی خراسانی ، علی مقدم

___________________________________________________

شعر مبعث رسول اکرم (ص)

اقرأ… بخوان هر آنچه که از او شنیده‌ای
مهتاب رو! بگو که از آن سو، چه دیده‌ای؟

افسانه بود قبل تو، رویای عاشقان
تو پای عشق را به حقیقت کشیده‌ای

«تبت یدا»… ابی‌لهبان شعله می‌کشند
تا «لا» به لب، به خرمن بت‌ها رسیده‌ای

رويت سپيده‌ايی‌ ست، که شب‌های مکه را…
خالت پرنده‌ای‌ ست، رها در سپيده‌ای

اول خدا، دو چشم تو را آفريد و بعد
با چشمکی، ستاره و ماه آفريده‌ای

باران گيسوان تو، بر شانه‌ات که ريخت
هر حلقه، يک غزل شد و هر چین، قصيده‌ای

راهب نگاه کرد … وَ آرام يک ترنج
افتاد از شگفتی دست بريده‌ای

مستند آیه‌ها، عرق عقلِ اوّلند
یا از درخت معرفت، انگور چيده‌ای

آه ای نگار من! که به مکتب نرفته‌ای
ای جوهر یقین! که مُرکّب ندیده‌ای

بالاتر از بلندی روح‌الامین، امین!
تا خلوت خدا، تک و تنها پريده‌ای

حق با تو، با صدای علی حرف می‌زند
سبحان ربِّنا! چه صدایی شنیده‌ای؟

دستت به دست ساقی و جایی ندیده‌ام
توحید را، چنین که تو در خُم چشیده‌ای

بر شانه‌ی تو رفت و کجا می‌توان کِشد
عالم، چنین که بار امانت کشیده‌ای؟

دريای رحمتی و از امواج غصه‌ها،
سهم تمام اهل زمين را خريده‌ای

حتی کنار اين غزلت هم نشسته‌ای
خط، روی واژه‌های خطايم کشيده‌ای

گاهی هزار بیتِ نگفته، نهفته است
محبوب من! در اشک به دفتر چکیده‌ای

گفتند از جمال تو، اما خودت بگو
از ‌آن محمدی که در آيينه ديده‌ای

شاعر:قاسم صرافان

اشعار مرثیه حضرت زهرا (س) ویژه فاطمیه سال ۱۴۰۰

3
اشعار مرثیه حضرت زهرا (س) ویژه فاطمیه سال 1400

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

ندارد بی تو پایان اشک چشمان ترم انگار
گرفته با همه قوت غریبی در برم انگار

تو که رفتی دگر روز خوشی در زندگانی نیست
فرو رفته به مرداب محن پا تا سرم انگار

مراعات از برای بچه ها کردم اگر گفتم
خدا را شاکرم ، امروز قدری بهترم انگار

خجالت از تو دارم از امانت داری ام اما
پس از تو بیشتر شرمنده‌ی پیغمبرم انگار

کشیدم آب غسلت را ز چاه دیدگان خویش
شب تدفین تو می رفت جان از پیکرم انگار

توان حتی به زانویم برای راه رفتن نیست
منی که فاتح احزاب و بدر و خیبرم انگار

ببین بعد از تو درد دل فقط با چاه می گویم
که می شیند فقط چاهی به پای منبرم انگار

خلاصه غصه‌ی هجر تو دارد می کشد من را
تو در خاکی و من شد خاک بر روی سرم انگار

شاعر:عرفان ابوالحسنی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

به لحظه لحظۀ دوری، به هجر یار قسم،
به دیر پایی شب‌های انتظار قسم،

به باغ سبز شهادت، به خون سرخ شهید
به روشنای سپیده، به نوبهار قسم،

به آشنایی غم با دل صبور علی
به روشنایی قلب امیدوار قسم،

به بی‌صفایی صبح مدینه بی‌زهرا
به بی‌وفایی دنیا، به شام تار قسم…

به آتش دل مسکین، به آه سرد اسیر
به اشک چشم یتیم و به چشمه‌سار قسم

اگر چه قلب جهان غرق در جراحت شد
شبی که فاطمه در خاک خفت، راحت شد

شاعر:استاد محم جواد غفورزاده

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

نام تو را نوشتم و پشت جهان شکست
آهسته از غم تو زمین و زمان شکست

پرسید آسمان چه نوشتی که اینچنین…
گفتم که فاطمه، کمر آسمان شکست

هجده بهار دیدی و در سوگ تو دلم
بعد از هزار و سیصد و چندین خزان شکست

ای دل بسوز و بشکن! تا باورت شود
حتماً دری که سوخته را، می‌توان شکست

بانوی نور در دلتان رنگی از خداست
زیباتر است بر قد رنگین کمان، شکست

با هر دری که بعد نگاه تو باز شد
انگار در گلوی علی استخوان شکست

شاعر:مهدی مردانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

سر می‌گذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بی‌کرانت

محبوب‌تر از هر کسی نزد رسولی
آغوش او همواره می‌شد میزبانت

چون مادری دلسوز، مرهم می‌نشاندی
بر زخم او با دست‌های مهربانت

نور پدر وقتی که شد خاموش دیگر،
تاریک شد، تاریکِ تاریک آسمانت

حق علی را غصب کردند و پس از آن
انداختند آتش به جان آشیانت

می‌سوختی در شعله‌های کینه‌هاشان
آه از دلت آه از دل آتشفشانت…

با دست‌های بسته حیدر را که بردند
با چشم خود انگار دیدی رفت جانت

پشت سر حیدر خودت را می‌کشاندی
آه از تن مجروح و از اشک روانت

هجده بهار از عمر تو تنها گذشت آه
ناگاه دیدی می‌رسد فصل خزانت

پیچید در خانه برای آخرین بار
بوی تنور داغ و بوی عطر نانت

بانو تو حتی بعد از این‌که پر کشیدی
بودی به فکر کودکان نیمه‌جانت

بند کفن وا شد تو با مهری فراوان
آغوش وا کردی به روی کودکانت..

شاعر:فاطمه معصومه شریف

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

“هیچکس اینجا نمی‌فهمد زبان گریه را
بغض می‌گیرد ز چشمانم توان گریه را

تا به جا آرم دو رکعت ناله با هجران، بلال!
بانگ دِه بار دگر امشب اذان گریه را

می‌برد شهر شما را موجی از ماتم به کام
گر رها سازم دمی سیل دَمان گریه را

می‌روم از شهرتان بیرون که ریزم روی خاک
قطره قطره از نگاهم اختران گریه را

می‌گذارم سر به صحرا می‌سپارم دل به دشت
تا پر از خورشید سازم آسمان گریه را

طعنۀ بی‌طاقتی بر من مزن بی‌اختیار
داده‌ام از کف پس از بابا عنان گریه را

گر چه تسکین دلم مرگ است امّا باز هم
دوست دارم لحظه‌های مهربان گریه را…”

شاعر:سید عبدالله حسینی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

رُخت فروغ خداوند دادگر دارد
قَدت نشان ز قیام پیامبر دارد

میان خلق شود چون محبتت تقسیم،
پیمبر از همگان سهم بیشتر دارد

به دانه دانۀ اشک تو می‌خورد پیوند
که ناله، سوز دگر در دل سحر دارد

خدا ثنای تو را در کتاب خود گوید
رسول، مِهر تو را همچو جان به بر دارد…

حدیث وصف تو ننوشته ماند و باز از آن
بسی زمانه روایات معتبر دارد

ز عزم توست ولایت، دوام اگر بگرفت
ز صبر توست رسالت، بقا اگر دارد

نسیم شهر مدینه بِه خُلد ناز کند
که هر شب از حرم مخفی‌ات گذر دارد…

تو با خدا ز ازل بوده، تا ابد هستی؛
که گفته دخت نبی عمر مختصر دارد؟

به هر دلی نگرم از طریق مُلک حجاز
به شوق کوی تو، رو جانب سفر دارد

نبوّت از تو به پا ماند و تا ابد برجاست
ولایت از تو به کف، رایت ظفر دارد…

گذشته است بسی قرن‌ها و، بر دل خصم
هنوز هم سخنت حکم نیشتر دارد

خطابه خواندن تو حیف؛ خاصه در جایی
که اجتماع، دل کور و گوش کر دارد

ندای کفر به نطق تو در گلو خفه شد
همای دین ز قیام تو بال و پر دارد

غم دل تو چه گویم؟ که قصۀ آن را
به صد هزار زبان، شعله‌های در دارد

شهید اوّل راه علی‌ست محسن تو
که جان به کف ز پی ‌یاری پدر دارد…

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

می روی از هوش و گاهی پلک خود وا می کنی
گاه گاهی زیر لب از درد نجوا می کنی

هرچه می گویم دعا کن بهر استشفای خود
از چه رو ای جان من امروز و فردا می کنی؟

می گزی لب را ز فرط درد یک حرفی بزن
زیر معجر می روی و دیده دریا می کنی

من “علی” ام شوهرت ، گویا که نامحرم شدم!
از چه رویت را ز “حیدر” باز اخفا می کنی؟

زهره ی زهرا دوباره بر امیر خود بتاب
اینچنین زهرایی خود را تو معنا می کنی؟

خواهشی دارم حلالم کن اگر مقدور بود
این تویی با بخششت انگار غوغا می کنی

رخصتی ده تا بگیرم زیر بازوی تو را
دست تو بانو شکسته ناله بر پا می کنی

از تنت چیزی نمانده جز شَبَه ای کوثرم
دست و پنجه نرم با اندوه غم ها می کنی

در کنار بسترت خیبر شکن از پا فتاد
می روی از هوش و گاهی پلک خود وا می کنی

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

از زبان حضرت اميرالمومنين(ع)

اين اشك ها براى تو مرهم نمى شود
چيزى ز غصه هاى دلت كم نمى شود

با من بگو عزيز دلم راز كوچه را
یعنی علی به راز تو محرم نمی شود؟

جارو نزن به خانه..براى تو خوب نيست
پهلو شكسته اين همه كه خم نمى شود

زهرا بيا و غصه ى مارا تمام كن
زينب حريفِ اين همه ماتم نمى شود

ظهر دهم حسين تنش زير دست و پاست
لب تشنه مانده است كفن هم نمى شود

شاعر:آرمان صائمی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

چند بیتی در جواب هتک حرمت شیخ گرگیج

گرگیج ِ حرامزاده ، گفتی علنی
حتماً کتکت را علنی خواهی خورد

«یابن الدعیه» به حرمت عبدالله
سیلی ز تباری حسنی خواهی خورد

با دست همین سینه زنِ غیرتمند
تو ضربهٔ دندان شکنی خواهی خورد

خیلی خودمانی به اباالفضل قسم
بدجور ز ما تو‌دهنی خواهی خورد

شاعر:قاسم نعمتی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

نام علی را هر نفس تکرار می کرد
افلاک را از نور خود سرشار می کرد

بر عهده رزق عالم لاهوت را داشت
روح الامین در منزل او کار می کرد

هر روز مانند نبی معراج می رفت
تا خویش را در آینه دیدار می کرد

آیینه بود و در تجلی کمالش
نور حسین خویش را اظهار می کرد

درگاه قدس از مقدم او نور می خواست
پس به غبار راه او اصرار می کرد

درکش برای خاطر خورشید سخت است
آتش چرا با چادرش پیکار می کرد

بی اذن آتش در رواق خانه آمد
ترغیب بی شرمانه ی مسمار می کرد

تا میخ در راه دگر را پیش گیرد
از او تمنا حیدر کرار می کرد

دستار زهرا در تب او سخت می سوخت
خیلی گلایه از در ودیوار می کرد

ای کاش قدری تازیانه نرم خو بود
با دست زهرا مهربان رفتار می کرد

با چارچوب در غمش را قاب کردند
رنگ کبودی، جلوه اش را تار می کرد

باغ فدک گلزار گلهای بنفشه است
یاد از رخ نیلی او بسیار می کرد

شاعر:محسن حنیفی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

اگرچه کاهم از آتش إبا نخواهم کرد
نماز سوختنم را قضا نخواهم کرد

بدون مهر تو خورشید را نمی خواهم
بدون نام تو حتی دعا نخواهم کرد

به کیمیاگری چشم فضه ات سوگند
که غیر خاک تورا توتیا نخواهم کرد

به جز به دشمن مولا،به جز به دشمن تو
نثار هیچ کسی ناسزا نخواهم کرد

در آن مقام که مادر گریزد از فرزند
بگو که نوکر خود را رها نخواهم کرد

بگو چکار کنم تا صدا کنی پسرم
که من به نوکری ام اکتفا نخواهم کرد

تو مادر منی و اختیار دار منی
بگو بیار سرت را…صدا نخواهم کرد

منی که کشته عشق حسین تو هستم
به جز رضای تورا خونبها نخواهم کرد

علی که تکیه عالم به اوست،می فرمود:
که جز به فاطمه ام إتکا نخواهم کرد

تو رو به قبله ترین کعبه و علی قبله ست
به غیر تو به کسی اقتدا نخواهم کرد

چنین که خاطرت آزرده است از کوچه
به حشر کوچه برای تو وا نخواهم کرد

شاعر:محسن عرب خالقی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

تو آن رازی که تا روز جزا افشا نخواهد شد
شب قدری تو! هرگز مثل تو پیدا نخواهد شد

نه آسیه، نه حوا و نه مریم، تا قیامت هم،
کسی هم‌رتبۀ صدیقۀ کبری نخواهد شد

تو را کوثر لقب داده خدا؛ خیر کثیری تو
به غیر از تو کسی تأویل أعطینا نخواهد شد

فقیران و یتیمان و اسیران یک‌صدا گفتند:
رقیب دست بخشایشگرت دریا نخواهد شد

نه خورشید و نه مهتاب و نه فانوس و نه آیینه
زمین روشن بدون زهرۀ زهرا نخواهد شد…

«بحق فاطمه» گفتیم بعد از ذکر «یا فاطر»
که «یا فاطر» بدون «فاطمه» معنا نخواهد شد

خداوند آفرید او را برای تو که می‌دانست
کسی غیر از علی با فاطمه همتا نخواهد شد…

علی که نام او رمز ورود در سماوات است
بدون نام او درهای جنت وا نخواهد شد

دم من حیدر است و بازدم زهراست در هر دم
بدون عشقشان امروزِ من فردا نخواهد شد

به وقت کارزار مرگ تنها دلخوشی این است
که هر کس عاشق این دو شود تنها نخواهد شد

زمانی که همه لال‌اند در محشر، زبان ما
به جز با ذکر زهرا و علی گویا نخواهد شد…

شاعر:سید علیرضا شفیعی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

یکی نبود و یکی بودِ قصه تنها بود
به فکر ناب‌ترین اتفاق دنیا بود

عدم برای شدن ذره ای بهانه نداشت
کسی نبود و خدا حرف عاشقانه نداشت

کسی که مسلک آیینه‌گی بلد باشد
ظهور لطف خداوند، تا ابد باشد

کسی که در همه ی عصرها روان باشد
کسی که چادرش امنیت جهان باشد

بغل کند تن رنجور آفرینش را
دخیل خویش کند دست‌های خواهش را

خدا تغزل خود را به قالب او داد
و ناگهان چقَدَر شعر اتفاق افتاد

گل بهشت از او رنگ و بوی تازه گرفت
طلوع صبح نخستین از او اجازه گرفت

هبوط کرده و دریا به کوزه ای جا شد
و در لباس زمینیِ خویش پیدا شد

زمین،زمینِ خدا گاهوارِ انسان شد
و دست فاطمه اش گاهواره جنبان شد

کدام دست، همان دست ِ زخمی از دستاس
که نان رسانده به نامردم نمک‌نشناس

چه باوری که به درهای بسته می کوبد
چهل شب از دل سنگی غبار می‌روبد

چه مادری که حسینش گرسنه خوابید و
که هل اتی شد و بر شهرِ مرده تابید و

چه دختری که اقالیم راز در مشتش
زدود از رخ آیینه آه انگشتش

زلال از نفس اوست، چشمه چشمه سخن
عجب خیال محالیست شاعرش بودن

توان وصف تو در چنته ی سرودن نیست
«زنی چنان که تویی جز تو هیچ کس زن نیست»

شاعر:شهره انجم شجاع

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

اگر به شکوه، لب خویش وا کند زهرا
مدینه را به خدا کربلا کند زهرا…

مدینه! با چه امیدی پس از پیمبرِ عشق
دل شکستۀ خود را رضا کند زهرا؟

به سوی کلبۀ احزان اگر روان نشود،
علاج عقدۀ دل را کجا کند زهرا؟

به احترام حریم ولایت علوی‌ست،
که سینه را سپر صد بلا کند زهرا

همین که می‌کند آهنگ خطبه در مسجد
قیامت از سخنانش به پا کند زهرا

مدینه! خاطر همسایه کی خبر دارد؟
که در نماز شب، او را دعا کند زهرا

مدینه! باز مکن بال مرغ آمین را
اگر که خواهش مرگ از خدا کند زهرا

مدینه! با چه زبانی به یاس کوچک خود
حکایت دل دردآشنا کند زهرا؟

دعا کنید که یک لحظه هم اگر شده است
ز روی لطف نگاهی به ما کند زهرا…

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

تا که نامت بر زبان آمد زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت

حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غسلت دهد، آب روان آتش گرفت

هان چه می‌پرسی چه پیش آمد؟ زمین را آب برد
بادبانِ کشتی پیغمبران آتش گرفت

یک طرف ماهِ مرا ابرِ سیاهِ فتنه کشت
یک طرف از درد غربت، کهکشان آتش گرفت

رفت سمت آسمان روحت، زمین از شرم سوخت
در زمین جسم تو گم شد، آسمان آتش گرفت

شاعر:علیرضا قزوه

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

هر نسیمی خسته از کویت خبر می‌آورد
چشم تر می‌آورد، خونِ جگر می‌آورد

خارها در چشم دارد، استخوان‌ها در گلو
هر کسی دیوار و در را در نظر می‌آورد

این بهار تازه دارد شاخه‌ای گل در بغل
وایِ من، اینک خزان با خود تبر می‌آورد

یاد تو گل کرده چون داغی به باغ جان مگر؟
هر درختی غنچه‌های شعله‌ور می‌آورد
::
روضه‎خوان می‌برد دل را پیش از این تا کربلا
ناله‌ای اما دلم را سوی در می‌آورد

«بارالها خانۀ همسایه‌ها را گرم کن»
مادری دست دعا انگار برمی‌آورد

شاعر:علی داوودی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

باغ اعتبار یافت ز سیر کمالی‌ات
گل درس می‌گرفت ز اوصاف عالی‌ات

هفت آسمان، مسخّر عرفان ناب تو
هفت آسمان، محیط شهود جلالی‌ات

شب افتخار داشت تماشا کند تو را
در لحظۀ نماز، در اوج زلالی‌ات

با عطر جانماز تو تکریم می‌شوند
صدها فرشته بال زنان در حوالی‌ات

می‌رفت آبروی تجمّل میان خاک
تا شهره شد حکایت ظرف سفالی‌ات…

ای شهر پر ز آینه، ای خانه خانه نور
ما نیستیم عاقبت آیا اهالی‌ات!؟

نسل تو چشمه چشمه در آفاق جاری است
کوری خصم طعنه‌زن لااُبالی‌ات

امّا توان حضرت خورشید را گرفت
صرف تصوّر سفر احتمالی‌ات!

حالا ز غم تهی‌ست دلِ از صفا پُرَت
از یاد تو پر است ولی جای خالی‌ات!

شاعر:جواد محمد زمانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

ماه پیش روی ماهش رخصت تابش نداشت
ابر بی لطف قنوتش برکت بارش نداشت

ظاهراً گردانده زهرا دستۀ دستاس را
باطناً دور فلک بی اذن او گردش نداشت

نیمِ عمرش با نبی بوده‌ست، نیمی با وصی
از ازل عمر کسی اینقدر گنجایش نداشت…

شانه بر گیسوی طفلان پریشان می‌کشید
دست اگر بالا می‌آمد، دست اگر لرزش نداشت

رنج او را روز اگر می‌دید می‌شد شام تار
لحظه‌ای بعد از پدر ریحانه آرامش نداشت…

شاعر:مرضیه نعیم امینی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

دگر آن خرده جان هم پرکشید از نیمهٔ جانش
همینکه رفت شهر آسوده شد از آهِ سوزانش

عجب کوچی پرستو داشت که کابوس آن رفتن
برای مرتضی درد و به زهرا بود درمانش

حیاط خانه هم آب حیاتش را صدا می زد
تنور خانه هم می سوخت بی عطرِ خوش نانش

چگونه شرح باید داد منجی ، محتضر گشته ست
و سامان جهان بار سفر بسته ست سامانش

اگر چه سوخت تنها دربِ این خانه ولی انگار
علی مانده است بین خانهٔ از غصه ویرانش

در و دیوار بیت الله شاهد بود که یک عمر
علی در سینه آتش داشت با یاد گلستانش

شهادت می دهد کوچه شهادت می دهد آتش
نشد زهرای اطهر دست بردارد ز پیمانش

شاعر:حامد آقایی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

مائیم، ما، دو آینه ی روبروی هم
تابانده اند صورت ما را به سوی هم

تا خیره می شویم به هم با نگاهمان
وا می کنیم پنجره ها را به روی هم

من مردِ روزِ رزم و تو بانوی اشک شب
نوشیده ایم سرّ خدا از سبوی هم

سر خم نمی کنیم مگر پیش پای عشق
عالم نمی دهیم به یک تار موی هم

قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من
«یا ایها الذینِ» هم و «امنوا» ی هم

دریا ندیده است، نمی فهمد این کویر،
ما غرق می شویم چرا در وضوی هم؟

قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین
پیچیده بغض غربتمان در گلوی هم

آنها به فکر هیزم خشکند پشت در
ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم

نه دستِ بسته ام و نه بازوی خسته ات
طاقت نداشتند بیایند سوی هم

پروانه ها خوشند، اگر چه در آتشند
پر می کشند در دلشان آرزوی هم

یک روز ما دوباره شبیه دو آینه
می ایستیم رو به خدا روبروی هم

شاعر:قاسم صرافان

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

ترک من خسته ی نالان مکن
اشک مرا گوهر غلتان مکن

صبر و قرار من دلخون مبر
باز مرا بی سر و سامان مکن

روز مرا تیره تر از این مخواه
شام مرا ، شام غریبان مکن

بر جگرم آتش هجران مپاش
چشم مرا چشمه ی جوشان مکن

جمع جگر سوختگان را ز غم
شعله مینداز و پریشان مکن

با من دلخسته بگو داغ خود
درد دل خویش تو پنهان مکن

چهره ی نیلی تو مپوشان ز من
شعله ور این آتش سوزان مکن

کلبه ی احزان شده کاشانه ام
ترک من و کلبه ی احزان مکن

من همه دردم ز غمت فاطمه
درد مرا نیز دو چندان مکن

ساحل دریای دل مرتضی
موج مزن ، این همه توفان مکن

این تن گلگون شده از تیغ غم
وین دل ویران شده ویران مکن

«یاسرم» و با دل خون آمدم
ای دل من روی به بُحران مکن

شاعر:محمود تاری

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

فاطمه برخیز اشرار زمان در می‌زنند
روسیاهان بر علی از پشت خنجر می‌زنند

آن گروهی که قسم خوردند دینداری کنند
روز روشن ضربه بر دین پیمبر می‌زنند

فاطمه برخیز پُشت در هیاهو را ببین
هیزم آوردند، گویا شعله بر در می‌زنند

رفته انصار و مهاجر در سکوتی مرگبار
طعنه بر سلمان و مقداد و ابوذر می‌زنند

فاطمه برخیز از کار علی بگشا گِره
بین دو رویان بر رگِ اسلام نشتر می‌زنند

این صدایی بود گویا از رسول آمد به گوش
دید نا اهلان به باب الوحی آذر می‌زنند

دخترم برخیز ، یاری کن ولی الله را
ورنه دشمن تیر بر قلب مکدّر می‌زنند

دخترم برخیز زینب را بده درس دفاع
رهزنان ور نه رسن بر دست رهبر می‌زنند

فاطمه برخواست از جا، با شعار یا علی
با حیا نسوان گره اینجا به معجر می‌زنند

یار یکتای ولایت پشت در آمد ولی
گویم ار چون شد ، ز غیرت شیعه بر سر می‌زنند

از در و دیوار پرسیدم چه شد آن روز ، گفت
دیدم اعدا طعنه بر فتاح خیبر می‌زنند

این‌طرف یک شیر زن بود ، آن‌طرف سیصد نفر
بارالها یک نفر را چند کافر می‌زنند

آن طرف گردن کشان بی ادب خنجر به دست
چارطفل این سو ندای وای مادر می زنند

سینه ای شد زخمدار آن روز از مسمار کین
کز غمش بر سینه شیعه تا به محشر می‌زنند

فرقه‌ی بی خانواده ، وارد خانه شدند
نانجیبان نعره‌ی الله اکبر می‌زنند

حکم ذالقربای قرآن زیر پا افتاده است
صدمه نامردانه بر آیات کوثر می‌زنند

شاعر:استاد کلامی زنجانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

عاقبت دردم دوا خواهد گرفت
دامنت دست مرا خواهد گرفت

هر شب “اللهم عجل…” خوانده ام
روزی آخر این دعا خواهد گرفت

من اگر مردم غبارم عاقبت
روی دامان تو جا خواهد گرفت

ای ز مادر مهربان تر خوب تر
کی دلت از دست ما خواهد گرفت

چشمت این ایام خون خواهد شد و
قلبت از این روضه ها خواهد گرفت

تو اگر یک بار روضه خوان شوی
روضه ی ما تازه پا خواهد گرفت

روشن است از حال و روز مادرت
زود بیمارت شفا خواهد گرفت

بعد از این همسایه راحت می شود
حیدر از فردا عزا خواهد گرفت

***
فاطمیه عاقبت از دست تو
دست من یک کربلا خواهد گرفت

شاعر:محمد علی بیابانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

چند بیتی در جواب هتک حرمت شیخ گرگیج

نقل زَمَخشَری ست كه روزی ابولهب
یك سنگریزه جانب احمد روانه كرد

ریگی – به طول و عرض نخود- در كَفَش گرفت
از روی كین، نبی خدا را نشانه كرد

تبّت یدا أبی لهب از آسمان رسید
فوراً لهیب خشم الهی زبانه كرد

فرمود: هر دو دست وی از تن بریده باد
نفرین بر آنكه این عمل ظالمانه كرد

یك دست او فقط به كمین نبی نشست
خشم خدا به دست دگر هم كمانه كرد

با این حساب، كیفر اهل سقیفه چیست؟؟
حق كسی كه حمله بر این آستانه كرد؟

قرآن اگر هنوز می آمد چه می نوشت؟
در وصف آنكه خون به دل ” اهل خانه” كرد

با مصطفى نكرد در آنجا ابولهب
با فاطمه هرآنچه كه اهل زمانه كرد

دشمن ، تقاص لات و هبل را ازو گرفت
كار علی و باغ فدك را بهانه كرد

با هر دو دست، بست و شكست و كشید و كشت
جان بتول را هدف تازیانه كرد

“آتش به آشیانه ی مرغی نمی زنند”
نفرین بر آن كه شعله در این آشیانه كرد

شاعر:محسن رضوانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

قهرمان قصه های کوچه،مادر السلام
سرپناه غربت دنیای حیدر السلام

ای زیارتنامه ات یک قطره اشک ازسوز دل
مادر هجده بهاریِ پیمبر ، السلام

مرغ قلبم تا بقیعت بازهم پرمیکشد
میفرستد برشما با دیده ای تر:السلام

«هل اتی» یک قطره از بحر کرامات شماست
آه ای تفسیر ناب قدر و کوثر السلام

برتو ای خیرِ کثیر ای آنکه هرگزسائلی
دست خالی برنگشت از پشت آن در ،السلام

“در” نوشتم،آه مادر،دردلم “در” گُر گرفت
وای برمن شعله ای بر گوشه چادر گرفت

شاعر:محمد کابلی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

دست می گیری بر این پهلو علی را می کشی
خم نمی آری بر این ابرو علی را می کشی

گفته بودم بی تو می میرد علی، تردید نیست؛
با همین دست سر زانو علی را می کشی

بوده ای بازو به بازو با من این ده سال عمر
آخرش با زخم بر بازو علی را می کشی

با سروش روشنت می بردی ام تا اوج عرش
حال با این اشک بی هو هو علی را می کشی

گیسوان لاله ها را شانه افشان می کنی
با پریشانی این گیسو علی را می کشی

رکن خلقت، دختر رحمت، تجلی کسا
می نمایی مخفی از من رو علی را می کشی

خواستی از مجتبی پنهان کند راز تو را
با همین سوزی که دارد او علی را می کشی

آه تو آیینه هایم را به باران خوانده است
سیل جاری کردی از هر سو علی را می کشی

صبر تو بیش از ستم پشت مرا خم می کند
راه را بستی به گفت و گو علی را می کشی

آفتاب از خانه ام پا می کشد بی روی تو
شمع من بی فرصت سوسو علی را می کشی

با دعایت آسمان را می نشانی ‌روی خاک
دست بالا برده، با یا هو علی را می کشی

بند از تسبیح عمرت وا نکن جان علی
می روی در روضه مینو علی را می کشی

بی تو گل کردن برای یاس هایت مشکل است
می شوی پرپر، گل خوشبو علی را می کشی

با وصیت نامه ات عمرم به پایان می رسد
آخرش با صحبتی نیکو علی را می کشی

شاعر:سید علی میری رکن آبادی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

چند بیتی در جواب هتک حرمت شیخ گرگیج

هتک حرمت می‌کنند و هتک حرمت می‌کنیم
اینچنین احکام دینی را رعایت می‌کنیم!

ما شناگرهای خوبی نیستیم، از این جهت
آب که آلوده شد اعلام وحدت می کنیم

در لباس وحدت اسلام تهمت می‌زنند
در لباس وحدت شیعه نجابت می کنیم

دین همیشه حافظ ما بود اما سالهاست
فکر می‌کردیم ما از دین حفاظت میکنیم

این وسط حقی که پامال است، حق مرتضاست
با سکوت خود به مولامان خیانت می کنیم

تا سند میخواست ماهم “الغدیر” آورده ایم
یا که با “شبهای پیشاور” هدایت می کنیم

خطبه‌ی “من کنت مولا” را نفهمیدند که
بعد صدها سال هم احساس غربت می کنیم

خط به خط آیات قرآن مدح مولایم علیست
ما اصولا مدح مولا را تلاوت می کنیم

یاعلی و یاعلی و یاعلی و یاعلی
یاعلی جان ما چقدر آسان عبادت می کنیم

در حقیقت با مناجات امیرالمؤمنین
عاشقانه با خدای خویش صحبت می کنیم

کعبه پیراهن برایش پاره کرد و بعد از آن
ما ولادتگاه مولا را زیارت می کنیم

روز محشر عالمی داریم با نام علی
با قیام او قیامت را قیامت می کنیم

هر که با مولاست ، بسم الله ، پس بیعت کند
ما به جان فاطمه از او شفاعت می کنیم

هر کسی دنبال حق می‌گشت، پاسخ می دهیم
از کتاب اهل سنت هم روایت می کنیم

شبهه ای دارید؟ بسم الله ، پاسخ می دهیم
کینه ای دارید؟ اعلام برائت می کنیم

شاعر:احمد ایرانی نسب

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

“با پا زدند بردر و در را صدا زدند
بی اطلاع آمده و بی هوازدند

دیدند چون حریف نبردش نمیشوند
دستش طناب بسته به او پشت پا زدند

یک عده جاهل متجاهر به فسق هم
لب تشنه آمدند ولی آب را زدند!!

یکدسته مس که رنگ طلا هم ندیده اند
تهمت به بی کفایتی کیمیا زدند

با جمع نا منظمشان سنگریزه ها
سیلی به روی مادر آیینه ها زدند

شیطان پرست های به ظاهر خدا پرست
حتی تو را برای رضای خدا زدند!!

تحریف کرده اند تو را تازیانه ها
از بس که حرفهای تو را نا به جا زدند

حالا که میشود اگر آن سالها نشد
پرسیدن همین که شما را چرا زدند؟؟”

شاعر:سید رضا جعفری

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

خلافت ننگ مطلق بود ‌٬ تو تمکین نمیکردی
و عصمت را فدای بیعتی ننگین نمیکردی

از آوار ستم شاید قد توحید خم میشد
اگر تو دستهایت را ستون دین نمیکردی

تو را بی اخم میبینیم ٬ زخم مهربانیها
که از اندوه پر بودی ولی نفرین نمیکردی

سفر پایان سختیهاست این را خوب میفهمم
ولی ای کاش وقتش را خودت تعیین نمیکردی

یقینا باد عالم را به سمت نیستی میبرد
اگر تو با وجودت خاک را سنگین نمیکردی

و من از شعرهایم مصرعی جایی نمیخواندم
اگر بانو خودت هر بیت را گلچین نمیکردی

شاعر:هادی جانفدا

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

“کنار فضه صمیمانه کار می کردی
به کار کردن خود افتخار می کردی

درخت های بهشتی به پایت افتادند
همان شبی که هوای انار می کردی

فقیر هرچه می آمد اسیر بر می گشت
تمام عالمیان را دچار می کردی

دلیل خنده حیدر! چه شد که بعد پدر
مدام گریه بی اختیار می کردی؟!

چه شد محبت همسایه ها؟ دعایت را
چه مادرانه به آن ها نثار می کردی..!

تمام مردم اگر کور و کر، علی دیده ست
فدک فدک همه جا را بهار می کردی

به روزگار علی خار و تیغ رو آورد
شبی که پشت به این روزگار می کردی

چقدر خانه مرتب شد آن شب آخر
اگر مریض نبودی چکار می کردی؟”

شاعر:عاطفه جوشقانیان

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

ای ماه چراغ پشت بامت
خورشید طلوع صبح و شامت

ای تکیه زده به تخت لولاک
غوغای وجود بار عامت

ای کوثر و سلسبیل و زمزم
ته مانده تبرکی جامت

ای کعبه یکی ز معتکف ها
در خلوت مسجدالحرامت

مقبول نماز در حریمت
واجب شده حج به احترامت

تعقیب نماز صبح احمد
دیدار تبسم و سلامت

قدر است شبی که با تو طی شد
توحید بیانی از مقامت

در ظل ولایتت ولی بود
ماموم تو می شود امامت

هر ناله ی توست شقشقیه
هر آه تو نطق بی کلامت

شمشیر علی برادرت بود
اما غم و گریه یاورت بود

قرآن لفط معانی تو
گویاست به هم زبانی تو

وحی است کنیز خانه زادت
همخانه خطبه خوانی تو

مهمان وجود جمع عالم
بر سفره مهربانی تو

مریم ، حوّا سرایدارت
تا کیست رفیق جانی تو

معصومه ی تو گشوده راهی
تا ساحت بی کرانی تو

دارد قم و آن حرم نشانی
از مدفن بی نشانی تو

پیران طریق عقل و عرفان
حیران تو و جوانی تو

سرخ است همیشه گوش تاریخ
از صورت ارغوانی تو

آرام آرام کشته ما را
افتادن ناگهانی تو

قد راست نکرده ایم از آن روز
قربان قد کمانی تو

با اینکه شکسته ای و مجروح
از پا ننشسته ای چنان کوه

شاعر:هادی جانفدا

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

مادرم خورد زمین و جگرم تیر کشید
از غم بال و پرش بال و پرم تیر کشید

چند گامی به عقب آمد و افتاد و شکست
تا سرش خورد به دیوار سرم تیر کشید

چشم او رفت سیاهی و حرم را گم کرد
در پیِ چشم ترش چشم ترم تیر کشید

دست بر شانه ام انداخت و دیدم مادر
کمرش خم شده من هم کمرم تیر کشید

بعد هر ضربه که آن روز به مادر میخورد
رشته های رگ قلب پدرم تیر کشید

مادرم گفت که از حادثه کوچه به بعد
بند بند بدنم گل پسرم تیر کشید

شاعر:محمد کیخسروی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

در جوابم دیده دریا می کنی ، یعنی تمام؟
پلک خود را بی رمق وا می کنی ، یعنی تمام؟

با منِ “حیدر” نگو که لحظه های آخر است
با سکوتت خوب غوغا می کنی ، یعنی تمام؟

بسترت را رو به قبله کرده ای یعنی که چه؟
رد این خواهش تو آیا می کنی؟، یعنی تمام؟

در دل طوفانی ام جایی نمانده بهر غم
باز آشوبی مهیا می کنی ، یعنی تمام؟

رفتنت خانه خرابم می کند بانو ببین
قلب من را دار غم ها می کنی ، یعنی تمام؟

من “علی” تنها ترین فرد جهانم “فاطمه”
پشت بر “آقای تنها” می کنی ، یعنی تمام؟

دخترت سنی ندارد رحم کن بر “زینبت”
ابروانت از چه بالا می کنی ، یعنی تمام؟

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

در سماوات صحبت زهراست
حرف ها از نجابت زهراست

عرشْ تسبیح عشق در دستش
سخت مشغول مدحت زهراست

“هل اتی” با تمام آیاتش
سفره ای از کرامت زهراست

کلمات معطّرش از نور
عرشْ محو فصاحت زهراست

ما ز نهج البلاغه می فهمیم
که علی با بلاغت زهراست

آبْ مِهر محبتِ او شد
عرش یک تکّه خلعت زهراست

طعم لبخندهای پیغمبر
همه اش با ملاحت زهراست

ماه با آن جمال و زیبایی
محو رخسار و طلعت زهراست

ماه دور مدینه می چرخد
متوسل به حضرت زهراست

جبرئیلی نهان شده در او
شرق تا غرب هیبت زهراست

خلق عالم به خلقت احمد
خلقت او به خلقت زهراست

وَ پیمبر که اشرف الناس است
عاشق یک زیارت زهراست

او به دنبال ماه کامل بود
کار هر روزه رؤیت زهراست

زور بازوی حیدر از او بود
ذوالفقارش عنایت زهراست

ضربه های علی چو گل می کرد
همه اش از محبت زهراست

کوچه های مدینه می دیدند
که علی در حمایت زهراست

وَ علی با تمام اعجازش
متحیّر ز غیرت زهراست

فاطمه شد سپر برای علی
وَ شهادت اطاعت زهراست

در حقیقت امامت مولا
متبرّک به بیعت زهراست

شیعه در اعتکاف او بوده ست
شیعه در ظلّ ساحت زهراست

شیعه ارثی ز مادرش برده ست
به نخ چادرش قسم خورده ست

بر سر خصم تیغ می بارد
ازعلی دست بر نمی دارد

شیعه یعنی چراغ بیداری
شیعه لبریز از وفاداری_

او ز نهج البلاغه می بیند
استخوانی که در گلو مانده ست

ماجرا ماجرای تلخی بود
خطبه هایی که پیش رو مانده ست

اونخواهد گذاشت دیگر بار
استخوان بر گلو اثر بکند

حکم اگر آن جناب فرماید
لب اگر این عزیز تر بکند..

شاعر:علی کفشگر

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

گل شمّه‌ای از آیۀ تطهیر تو باشد
گر آینه در آینه تکثیر تو باشد

خود کیستی ای سورۀ کوثر که حسینت
تا کرببلا رفت که تفسیر تو باشد

بر سفرۀ نان و نمکت دست علی هم
برداشت نمک را که نمک‌گیر تو باشد…

در آب به تصویر کسی زل زده عباس
عشقش فقط این است که تصویر تو باشد

ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس
عالم همه در گردش تقدیر تو باشد

در خوابِ شهیدان جهان یکّه‌سواری‌ست
کی می‌رسد از راه که تعبیر تو باشد

شاعر:مهدی جهاندار

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

زهرا گذشت و خاطره‌‏هایش هنوز هست
در مسجد مدینه، صدایش هنوز هست

شهری که بود شاهد اندوه فاطمه
سرشارِ موجِ گریه، فضایش هنوز هست

در کوچه‌های غم‌زده و بی‌فروغ شهر
هرجا نظر کنی، ردِ پایش هنوز هست

از بوستان عترت یاسین و باغ وحی،
گل رفت و باز، عطر وفایش هنوز هست

سوز مصیبتش نشد از سینه‌ها برون
آن داغ بر دل همه، جایش هنوز هست

در خانه‌ای که فاطمه چون چلچراغ بود
نور و صفا به صحن و سرایش هنوز هست

در آستانۀ‌ درِ آن روضۀ بهشت
بانگ و نوای وا اَبتایش هنوز هست

راز و نیاز فاطمه را تا شود گواه
محراب هست و موج دعایش هنوز هست

گر سر زند به کلبۀ احزان او کسی
پی می‌‏برَد که شور و نوایش هنوز هست

دست ستم اگرچه فدک را از او گرفت،
آن خطبۀ بلیغ و رسایش هنوز هست

رسم شهیدپروری از اوست یادگار؛
شور حسین و کرب‌و‌بلایش هنوز هست

تا انتقام مادر خود را کِشد ز خصم
مهدی- که باد جان به فدایش- هنوز هست

در دست او صحیفۀ زهرا امانت است؛
آیینۀ تما‌م‌نمایش هنوز هست

گر نیستیم قابل دیدار او «شفق»
ما را به سینه، شوق لقایش هنوز هست

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

دستی از راه رسید و به رخت جا انداخت
پایی از راه رسید و جلویت پا انداخت

یک نفر که دلش از بغض علی میجوشید
ضربه ای زد به در خانه و در را انداخت

آتشی را به در خانه ی آب آورد و
بین دیوار و در سوخته دعوا انداخت

ضربه ی پای در و بی ادبی های غلاف
بازویت را دو سه ماهی ز تقلّا انداخت

گره انداخت به کار همه دنیا؛ آن که
ریسمان گردن مولای دو دنیا انداخت

در قیامت جلوی چشم همه می اُفتد
آنکه در کوچه تو را بین تماشا انداخت

شاعر:محمد حسن بیاتلو

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

هستند همه قطره تو هستی دریا
هستی تو تمام مرتضی و بابا
وقتی به کسا در آمدی روشن شد
اسرار تمام کائناتی زهرا (س)
*
تو سر تمام کائناتی زهرا
دریا و سفینته النجاتی زهرا
با صورت تو خدا نمایان تر شد
تو آینه ی جلوه ی ذاتی زهرا
*
زهرا جوان تمام آیینه ی من
جان منی ای مسیح دیرینه ی من
بند نفست بوده نفس های علی
بند آمده این نفس در این سینه ی من
*
می خواست بگوید عاشقی پا برجاست
هرجا که علی به پاست آن جا زهراست
وقتی که غدیر باشد و حق و علی
او را فدکی به وسعت این دنیاست
*
با رفتن فاطمیه هم می بارم
دادم به علی قول که کم نگذارم
در این که بدم فاطمه جان شکی نیست
قطعی ست ولی که دوستت می دارم

شاعر:سید علی میری رکن آبادی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

کار داریم در این شعر فراوان با دَر
گوییا خورده گره با غزلِ مولا ، در

وَ قسم بَر ترکِ کعبه که حتی دیوار
می شد از عشقِ علی پیشِ علی دَرجا در

جانشینِ نبی الله که شد روزِ غدیر
خستگی های پیمبر همه شد یکجا در

شهر علم است نبی شهرِ طرب انگیزی
که برایش به خدا هست علی تنها در

می نشستند یتیمان همه شب منتظرش
خیره بر در همگی تا بزند بابا در

چیره بر قلعه ی قلبِ همِگان شد وقتی
کَنده شد با دَمِ یا فاطمه اش از جا در

شُد دَرِ قلعه ز جا کَنده ولی مرغِ دلم
ناخود آگاه سفر می کُند از در تا در

نکند در غزلم بسته شود دستانش
نکند در غزلم باز شود با پا در

میخِ در داغ شد و مادرمان زخمی شد
او کنون تکیه به دیوار نماید یا در ؟!

آنچنان با لَگدی باز شد آن در که همه
فکر کردند که دیوار یکی شد با در

آه! سادات ببخشند ولی خورد زمین
در همین فاصله هم کنده شد از لولا در

رد شدند آن همه نامرد از آن در با پا
تا که افتاد به رویِ بدنِ زهرا در

بچه سید نشدم دستِ خودم نیست ولی
وسطِ روضه دلم گفت بگویم مادر

کربلا جلوه ی هفتاد وسه تَن می شد اگر
اندکی تاب میاورد در آن غوغا در

آه! ای فاطمه؛ ای علتِ لبخندِ علی
رفتی و بعدِ تو انداخت زِ پا او را در

ما فقیریم و یتیمیم و اسیریم همه
جز تو فریادرسی نیست بیا بُگْشا در

با دعای فَرَجت از خودِ خورشید بخواه
تا کمی باز کند روی همه دنیا در…

شاعر:محسن کاویانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

و قصه خواست ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن‌ها بود

یکی نبود که جانی به داستان بدهد
و مثل آینه او را به او نشان بدهد

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد
یکی که نور خودش را از او عبور دهد

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود
و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود

نوشت آینه و خواست برملا باشد
نخواست غیر خودش هیچ‌کس خدا باشد

نوشت آینه و محو او شد آیینه
نخواست آینه‌اش از خودش جدا باشد

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد
که انعکاس خداوندی خدا باشد

شکفت آینه و شد دوازده چشمه
و خواست تا که در این چشمه‌ها فنا باشد

و چشمه‌ها همه رفتند تا به او برسند
به او که خواست خدا چشمۀ بقا باشد

نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید
که اصلاً از همۀ قیدها رها باشد

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود
که خواست، آینه ناموس کبریا باشد

نشست؛ بر رخ آیینه‌اش نقاب انداخت
و نرم سایۀ خود را بر آفتاب انداخت

در این حجاب، جلال و جمال «او» پیداست
«هزار نکتۀ باریک‌تر ز مو اینجاست»

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را
و داد دستۀ دستاس آفرینش را،

به دست او که دو عالم، غبار معجر او
و داد دست خدا را به دست دیگر او

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از این گنبد کبودش را…

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود
زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش
انار تازه بچیند برای او در عرش

کمی بلندتر از گریه‌های کودکشان
درخت‌های جهان در حیاط کوچکشان

کنار باغچه، زن داشت ربنا می‌کاشت
برای تک‌تک همسایه‌ها دعا می‌کاشت

و بی‌قرارتر از کودکی که در بر داشت
غروب می‌شد و زن فکر شام در سر داشت

چه خانه‌ای‌ست که حتی نسیم در می‌زد
فدای قلب تو وقتی یتیم در می‌زد

صدای پا که می‌آمد تو پشت در بودی
به یاد در زدن هر شب پدر بودی

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود
اسیر لقمۀ نانت فقیر آمده بود

صدای پا که می‌آید… علی‌ست شاید… نه…
همیشه پشت در اما… کسی که باید… نه…

نسیمی از خم کوچه، بهار می‌آورد
علی برای حبیبش انار می‌آورد

خبر دهان به دهان شد انار را بردند
و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند
انار را همه بردند و نار آوردند

قرار بود نرنجی ز خار هم… اما…
به چادرت ننشیند غبار هم… اما…

قرار بود که تنها تو کارِخانه کنی
نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

فدای نافله‌ات! از خدا چه می‌خواهی؟
رمق نمانده برایت… شفا نمی‌خواهی؟

صدای گریۀ مردی غریب می‌آید
تو می‌روی همه جا بوی سیب می‌آید

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی‌ماه
به عزت و شرف لا اله لا الله

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن‌ها بود

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را
سیاه‌پوش کند گنبد کبودش را

شاعر:حسن بیاتانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

بهترین اوقات من در این جهان با فاطمه است
آخرین رزقی که دارم بی گمان با فاطمه است

وحشتی هرگز ندارم از حوادث از کسی
چون امورات منِ بی خانمان با فاطمه است

هست یک آرامشی در ذکر پاکش که نپرس
پس قرار و تاب من ای عاشقان با فاطمه است

خلق می ترسند از هول عظیم آخرت
مطمئنم کار و بار شیعیان با فاطمه است

من پناهنده شدم در زیر معجر تا ابد
بی پناهان را یقین دارالامان با فاطمه است

خاک این در شو ببینی آسمانت می برند
عزت و شان و همه نام و نشان با فاطمه است

مادری ها می کند در هر شرایط هر کجا
مهربانی های عالم باز هم با فاطمه است

طی کنم عمر خودم را در میان روضه ها
بهترین اوقات من در این جهان با فاطمه است

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

تا بسوزد پردهٔ کعبه بسوزد بیت وحی
کینه ، هیزم برد در پشت در بیت رسول
زد ملک آرام این در را ، عمر هم با لگد
نه فقط بر در که بر پهلوی زهرای بتول

میخ هم از شرمساری محمد سرخ شد
پیش آن بانو که در زهد و حیا در قله بود
مالک فردوس فورا سمت انسیه دوید
دید آنکس که شفاعت می کند در شعله بود

چونکه می دانست یاغی جان حیدر ، فاطمه است
در هجوم ظلم ، زهرا قصدِ از این حمله بود
اوکه خاکی کرد چادر را نمی دانست که
آبروی خاک هم این چادر پر وصله بود

شاعر:حامد آقایی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

دنیا چه کرد با غزل عاشقانه‌ات
حال و هوای مرثیه دارد، ترانه‌ات

ای کوه غم که روی زمین راه می‌روی
تابوت کیست نیمۀ شب روی شانه‌ات؟

غم شعله می‌کشد به بلندای آه تو
آتش نشست بر در و دیوار خانه‌ات

بگذار سر به سجده نهم، گریه سردهم
بر ساحل بلند غم بی‌کرانه‌ات

بی‌تو تمام شهر به بن‌بست می‌رسد
بانو چقدر کرده دل من بهانه‌ات

شلاق باد بسته نگاه پرنده را
گم می‌شود مسیر تو و آشیانه‌ات

دستاس چرخ می‌خورد و نوحه می‌کند
با اشک‌های گندمی دانه ‌دانه‌ات…

شاعر:فائزه زرافشان

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

نمرودیان سرکش و اصحاب بولهب
دامن زدند آتش خشم و نفاق را
در سوخت ناگهان و جهان گریه‌اش گرفت
تا خواست بازگو کند این اتفاق را

در سوخت خانه سوخت زمین سوخت عرش سوخت
غمناله های سوره کوثر شنیده شد
وقتی که خون یاس زمین را دچارکرد
پیراهن تمامی گل‌ها دریده شد

ای ریسمان کفر که در فکر بیعتی
حبل المتین علیست کجا می‌کشانی‌اش؟
او راز خلقت است فراموش کرده‌ای؟
ای بی خبر ز منزلت آسمانی‌اش

بعد از تو چاه شاهد بغضی عظیم بود
بعد از تو ماه در دل شب کوچه گرد شد
مردی که بود هر نفسش شادی آفرین
بعد از تو نخل از پس نخل آه و درد شد

مادر چه قدر نام قشنگی برای توست
بانو چه قدر لایق این اسم اعظمی
حتی به بوریای تنش فکر کرده‌ای
اصلا تو نوحه خوان عزای محرمی

بی‌شک فدک مقابل چشم تو کوچک است
وقتی خدا زده ست فلک را به نام تو
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام تو

شاعر:سمانه خلف زاده

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

جرعه جرعه غم چشید و ذره ذره آب شد
آسمان شرمنده از قدّ خم مهتاب شد

گریه‌ها می‌کرد تا اُمّت شود بیدار… حیف
از صدای گریه‌اش اُمّت فقط بی‌خواب شد

پشت در آمد بگوید، گوش عالم بشنود:
«ارث دریا بود آنچه قسمت مرداب شد»…

بشکند دستی که پای شعله را اینجا کشاند
باب را آتش کشید، آتش کشیدن باب شد

حضرت صدّیقه از گستاخی مسمار نه
از طناب دور دستان علی بی‌تاب شد

ما نمی‌دانیم، «نَعلُ السیف» می‌داند چرا
«مرتضایم را نبر…»، «فضه مرا دریاب» شد…

شاعر:مرضیه نعیم امینی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

شبیه درد رفتی و شدی در استخوان پنهان
نمی یابم تو را ای در جهان مانند جان پنهان

فرشته مست دنبال صدایش راه می افتد
کسی که میبرد نام تو را زیر زبان پنهان

رمان آفرینش با علی جذاب شد اما
تو قدرت در تمام جمله های داستان پنهان

زمان جاهلیت هیچ فکرش را نمیکردند
کمال مردها باشد میان دختران پنهان

در اطراف رسول الله آگاهانه میدیدی
چه شیطانی است پشت چهره های مهربان پنهان

همه دیدند حق تنهاست ، پهلوی تو زد فریاد
صدایش ماند اما در سکوتی بی امان پنهان

خزان زودرس وقتی سراغ باغ می آید
که گل خوب است باشد از نگاه باغبان پنهان

تو از قلب علی دلباز تر قبری نمیخواهی
از اول بوده ای در بهترین جای جهان پنهان

تو جان حیدری – یعنی دوتایی یک نفر هستید
پس او خود را درون خاک کرده نیمه جان پنهان

بجز لاهوت هرجا دفن شد کوثر چنان باشد
که دریا را کنی زیر حباب استکان پنهان

قیام تو در اعماق زمین ساکت نمی ماند
که دارد دخترت در حنجره آتشفشان پنهان

و هجده سالگی پایان جریانت نخواهد بود
شدی چون خون به رگها ، زیر جریان زمان پنهان

به حدی گیجم از داغت که پیدایت نمیکردم
اگر میشد تنت در قبر حتی با نشان پنهان…

شاعر:هادی جانفدا

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

هی پیش کمال کوه از کاه بگو
از راه خلیفه های گمراه بگو
راضی نشده فاطمه از او ، حالا
هی تو پس نامش رضی الله بگو

شاعر:امیر فرخنده

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

غبار فرش عزا و گدای زهرایم…
همیشه سایه نشین عطای زهرایم.

به فاطمیه قسم رزق ما ز سفره ی اوست
که فاطمی ام و تحت لوای زهرایم

صفای مجلس او را به خلد نفروشم
جلا گرفته ی بزم عزای زهرایم..

مریض عشق ،طبیب و دوا نمیخواهد
شفاگرفته ی دارالشفای زهرایم

به درگهی که همه انبیا پناه برند
دلم خوش است که گویم گدای زهرایم

به بوی فاطمه شهر مدینه زنده بود
کنار قبر نبی در هوای زهرایم

صفا و شور محرم ز فاطمیه بود
اگر محرمی ام از دعای زهرایم

همیشه نغمه و شعر و شعارم این باشد
غبار کوی علی ، خاک پای زهرایم

شاعر:هادی کبیریان

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

زبانحال حضرت زهرا به امام حسن علیه السلام

می زنی با نگاه پر بغضت
آتشِ سرد بر دلم پسرم
گریه کم کن به خاطر مادر
من که امروز بهترم پسرم

به خدا خوب می شوم مادر
بی قراری نکن عزیزدلم
قول دادی که سِر نگه داری
گریه زاری نکن عزیزدلم

مادرت مرده اینچنین شده ای؟
قلب تو نا امید می بینم
من بمیرم…میان گیسویت
چند تاری سپید می بینم

بگذر از کوچه و خیالاتش
بگذر از آن شلوغیِ بسیار
بگذر از آتش و در و هیزم
بگذر از رد خون بر مسمار

هرچه بوده دگر گذشته حسن
فقط این بر دلم عذاب شده
که غریب است مرد این خانه
که سلامش چه بی جواب شده

عهد بستیم..خاطرت مانده؟
که پدر بو ز ما جرا نبرد..
گریه کم کن..خدای ناکرده
در دلش شک به کوچه ها نبرد

پسرم،جای من تو این شب ها
شانه کن موی زینبین مرا
نیمه شب ها ز یاد تو نرود
تشنگیِ لب حسین مرا

شاعر:آرمان صائمی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

سوز همیشه‌ی جگرم باش یا حسین
من سینه می‌زنم سپرم باش یا حسین

هر روز مادرم سر سجاده گفته است
خیلی مراقب پسرم باش یا حسین

در طول عمر جز تو پناهی نداشتم
مثل گذشته‌ها پدرم باش یا حسین

باشد قرار بعدی ما اربعین حرم
مُهر قبولی گذرم باش یا حسین

سربازهای لشكر یا زینب توأیم
حرز مدافعان حرم باش یا حسین

جان مرا بگیر حوالی قتلگاه
این گونه آخرین خبرم باش یا حسین

شاعر:سعید پاشازاده

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

خانه بودم فاطمه آورد تا اینجا مرا
هرکجا مادر بفرماید گذر دارم حسین

روضه را جارو زدم قلب‌ مرا جارو زدی
حال دیگر داشتم حال دگر دارم حسین

بشنود هرکس که میخواهد ز تو دورم کند
مرگ بر من لحظه ای دست از تو بردارم حسین

تو ته‌ گودال رفتی من شدم بالا نشین
از تو دارم آبرویی هم‌ اگر دارم حسین

چیزی از دستت نمیخواهم خجالت میکشم
چون از انگشت و انگشتر خبر دارم حسین

کربلا سنگ ندارد همه جایش رَمل است
این همه سنگ چرا دور و برت افتاده

شاعر: ؟؟؟

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

عمری‌ست که زیر پرچم زهرائیم
او مادر ماست، مَحرم زهرائیم

از اول عمر در عزایش بودیم
تا آخر عمر در غم زهرائیم

در سن کمیم و قامت خم داریم
ماتم‌زده‌ی قدّ خم زهرائیم

یک‌عمر اگر برای او می‌گرئیم
دلسوخته‌ی عمر کم زهرائیم

ما با دوسه‌قطره اشک در روضه‌ی او
آدم شده‌ایم، آدم زهرائیم

برتر شده‌ایم از همه عالم تا
یک ذرّه‌ی خاک قدم زهرائیم

چون فاطمیه محرم فاطمه است
پس گریه‌کن محرم زهرائیم

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

ناله از چوب برآمد که چرا در شده بود!
کوچه باران زده ی روضه ی مادر شده بود

پیش مردی که دلش سوخته از هُرمِ جفا
زندگی با هوسِ مرگ برابر شده بود

یاسِ یاسین سپرِ حق شد وافتاد زمین
آسمان شاهد بر پاییِ محشر شده بود

نوک مسمار که آرامش از آن خانه گرفت
تیر غم بر جگر فاتحِ خیبر شده بود؛

هیزمِ پشت در و شعله ی بی رحمیِ آن
مجریِ سوختن یاسِ پیمبر شده بود؛

شاعران،با قلمِ بُغض بگویید مُدام
یاد آن گل بنویسید که پرپر شده بود

یاد تنها شدن دستِ خداوندِ وَدود
بنویسید دلِ آینه مضطر شده بود

علی وفاطمه گفتند زِ پیمانِ رسول
ولی افسوس که گوش همگی کر شده بود

کوفه هم راه تو را رفت مدینه به خدا،
وسعت حق طلبی کمتر وکمتر شده بود

میخِ در گریه به پهلوی کسی کرده و بعد،
نیزه هم گریه کن روضه ی آن سر شده بود.

شاعر:محمد حسن جنتی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

زیر غلاف و تازیانه خورد شد بازو
زهرا به مسجد رفت اما دست بر پهلو

زهرا به مسجد رفت ، اما گرم فریاد است
سلمان ! بگو مسجد چرا در لرزه افتاد است

فریادهای فاطمه دیوار را لرزاند
سلمان بگو دیدی که مسجد را صدا لرزاند

زهرا اگر نفرین کند دنیا نمی ماند
مسجد فرو می ریزد و بر پا نمی ماند

تنها نمی ماند علی وقتی که زهرا هست
– پهلوی او‌ هم‌ بشکند – زخمی است ، اما هست

سرباز مولا می شود وقتی علی تنهاست
زهراست حیدر ، ای جماعت ! مرتضی زهراست

وقتی که مسجد در دل لات و هبل شد گم
بتخانه با مسجد چه فرقی می کند مردم!

منبر بدون مرتضی چوب است و جز این نیست
بی مرتضی هرجا که باشی حرفی از دین نیست

مردم ! فدک ارثیه ی قانونی زهراست
آیا غلاف و تازیانه اجر ذی القرباست؟!

زهرای مجروح علی آن روز غوغا کرد
دست علی را فاطمه با خطبه اش وا کرد

حیدر به زهرا گفت ؛ ما بی هم چه می کردیم؟!
زهرا بیا با هم به سمت خانه برگردیم

می دانم از بس درد داری ناتوانی تو
اما عزیزم با علی باید بمانی تو

با من بیا این روزها غوغاست در خانه
زهرا به زینب فکر کن تنهاست در خانه

همپای حیدر ! دست در دست علی بگذار
حالا که اذیت می شوی کم کم قدم بردار

هم صحبت تنهائیم ! تا خانه راهی نیست
باید بمانی ، بی تو حیدر را پناهی نیست

من بی تو بغضم ، گریه ام ، فریاد خاموشم
باید بمانی بار غم برداری از دوشم

زهرا چرا هی دست را بر گونه می گیری
زهرا بگو از مرتضایت رو نمی گیری

الجار ثم الدار می‌خواندی تو قبل از این
حالا چرا عجّل وفاتی می کنی تلقین

هر شب دعایت می کنم ، با من بمانی کاش
زهرا بمان ، شبها تو سقای حسینم باش

شاعر:محسن ناصحی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

اینجا ، در این خانه قنوت آغاز می شد
مرغ دعا آرام در پرواز می شد

همسایه ها هم فیض خود را می گرفتند
وقتی نماز فاطمه آغاز می شد

موی حسن روی حسین و دست زینب
با دست زهرا صبح تا شب ناز می شد

جبریل پیغمبر علی می آمدند و
این در فقط با دست زهرا باز می شد

سِرّ خداوند است و جبرائیل ، آنقدر
می ماند تا از محرمان راز می شد

بیمار را درمان ، یهودی را مسلمان
در خانه زهرا فقط اعجاز می شد

او جای خود ، تفسیر قرآن می نوشته است
هرکس فقط با فضّه اش دمساز می شد

شاعر:محسن ناصحی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

غم که آوار می‌شود اِی وای
درد بسیار می‌شود اِی وای
خواب دُشوار می‌شود اِی وای
سُرفه خونبار می‌شود اِی وای

روضه تکرار می‌شود اِی وای

غربتِ بی حَدَش به یادش هست
هِق هقِ مُمتدَش به یادش هست
پسرِ ارشدش به یادش هست
قاتلی که زَدَش به یادش هست

تا که بیدار می‌شود اِی وای

کُن دعا که دِگَر زمین نَخورَد
هیچ زن در گُذَر زمین نَخورَد
لا اقل بی خبر زمین نَخورَد
پیشِ چشمِ پسر زمین نَخورَد

که چنین زار می‌شود اِی وای

شهر صد رنگ بود و مادر بود
نیَتِ چَنگ بود و مادر بود
کوچه‌ای تَنگ بود و مادر بود
هر طرف سنگ بود و مادر بود

فصل آزار می‌شود اِی وای

خواست پیشَش سپر شود که نشُد
سدِ چندین نفر شود که نشُد
مانعی در گُذَر شود که نشُد
قَدِّ او بیشتر شود که نشُد

حرفِ انظار می‌شود اِی وای

وای از ازدحام و نامحرم
آه بیت الحرام و نامحرم
فاصله یک دو گام و نامحرم
پا به ماهِ امام و نامحرم

چشم خونبار می‌شود اِی وای

کَمَرَش را گرفت برخیزَد
پسرش را گرفت برخیزَد
چادرش را گرفت برخیزَد
تا سرش را گرفت برخیزَد

همه جا تار می‌شود اِی وای

از زمین خوردنش شکسته شده
هفت جایِ تنش شکسته شده
حسن از دیدنش شکسته شده
هم علی هم زنش شکسته شده

وقتِ دیدار می‌شود ای وای

با رُخِ خیس و چهره‌ی زردش
پسرش تا به خانه آوردش
صورتش را گرفته از مَردَش
نه که سیلی دلیلِ سر دَردَش‌‌…

سنگِ دیوار می‌شود ای وای

شاعر:حسن لطفی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

جانی نمانده در تنت از بس گریستی
هم بین بستری و هم انگار نیستی

این بار چندم است به دیوار رو زدی
تا حیدرت به در نرسیده بایستی

این رخت چیست رج به رجش آه میکشی
مادر به فکر روز مبادای کیستی؟

پیراهنت ز فرط تقلا به خون نشست
تا نخ برای پیرهن کهنه ریستی

زینب ببیند آتش اگر، گریه می‌کند
مادر چرا تو آب که دیدی گریستی؟

شاعر:مرضیه نعیم امینی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

نامت همیشه زمزمه ی بی امان ماست
ما اهل خاک و روضه ی تو آسمان ماست

در زیر سقف روضه ات ای صبح بی غروب
تنهاترین مجال تنفس، از آن ماست

محتاج نور نیست هر آنکس تو را شناخت
مهرت چراغ خانه ی هر دو جهان ماست

مادر شدی و لحظه به لحظه حواس تو
در پیش “اعتقاد دل” و “آب و نان” ماست

ذکر شریف فاطمه، ای خیر دستگیر
سنگین ترین عبادت روی زبان ماست

داغ تو را نه اینکه فقط گریه می کنیم
امروز درس فاطمیه، امتحان ماست

واجب ترین فریضه ی ما فاطمیه است
این اعتقاد قاطبه ی دوستان ماست

صورت کبود روضه ی دیوار و کوچه ایم
این زخم های سرخ همیشه نشان ماست

جان داده ای به راه امامت که همچنان
نام علی هنوز بلند از اذان ماست

شاعر:حسن کردی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

آتش در بی مهابا عمر زهرا را گرفت
دود این آتش تمام اهل دنیا را گرفت

ضربه ی سیلی جوان مرتضی را پیر کرد
ضربه ای که روشنی چشم حورا را گرفت

در سکوت شهر، دود و آتش و بی حرمتی
جان زهرا را نه تنها جان مولا را گرفت

پاره کرد افسار خود را مردکی که بی صفت
در خیانت پیشگی جای یهودا را گرفت

صفحه ای خون رنگ در تاریخ دنیا باز شد
یک لگد از مادری فرزند فردا را گرفت

بین کوچه دامن مولا به دست فاطمه
بود تا وقتی که قنفذ راه آنها را گرفت

خانه تا مسجد قلاف پُر به پهلویش زدند
آن قلاف پُر که جان مادر ما را گرفت

جاهلیت در لباس اولی و دومی
انتقام خندق و بدر و احد ها را گرفت

برنخواست از شهر فریادی به یاری علی
باز بُت جای خداوند تعالی را گرفت

شاعر:حسن کردی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

(صدای زبان میخ )

در عالم هرچه میبینم که دارد روح یا پیکر
بنا کرده است تقدیری برایش حضرت داور

درختان،کوه ها،دریاوبرکه،آسمان یا دشت
همه سرگرم تسبیح اند بهرصاحب محشر

زمین میخواند از صبح ازل سبوحُ یا قدوس
به گوشم میرسد از آسمان ها نغمه ای دیگر

ومن در گوشه ای سرگرم تَسبیحات خود بودم
که خود را یافتم در کوره دُکـان آهنگـر

حرارت دیدم و با ضربه ها ی پُـتک فهمیدم
به نقش میخ می باید بشینم بر تنِ یک در

صَباحی مات وحیران ازجمال و بَخت خود بودم
که مُرغِ نیک بختی درحوالی سرم زد پر

از اقبال بلندم می شود نُطق قلم قاصر
و شرحش میشود افزونتر از اوراق صد دفتر

به عالم بارهاکردم تَفاخر چون که من تنها
شدم زیبـنده ی درگاه بیت ساقی کوثـر

چه بیتی !برترازصدمسجد الاقصیٰ وده کعبه
مقامی بی شک اندر شان پاکِ فاتح خیبر

دوصد افسوس از جورِ ستم گردید این مطلب
برای اهل معنی واژه هایم گُنگ و ناباور

سه روز از دفن پیغمبر گذشت و مردم گمراه
کمر بستند اَندر یاری رندان بد اختر

مگر رسم مَودت نیست اینکه خلق گلها را
برد بهـر تـسلای عزادارانِ غـم پـرور؟

صدای اهرمن می آید ! آیا خواب میبینم؟
به جنگ حق به پا کردست شیطان لشکری دیگر

چرا اهل مدینه جای گل بر خانه زهـرا
طناب و هیزم آوردند اندر ختم پیغمبر

به درگاهی که می بوسید آن را عطر شب بوها
به پا شد کینه نَمرودیان با شعله ی آذر

چُنان از شعله های آتش آنجا سرخ شد جانم
که گویی رفته ام در کوره دُکان آهنگر

نمیدانم چه شد گویی به یکباره در آن صَحنه
میان دلهُره پیچید عطر یاس سرتاسر

تمام روضه ی من شد گمانم مصرع آخر
علی ماند وگُلی در لابه لای دود و خاکستر

شاعر:رضا میرزایی همدانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

خبر آمد که دگرگون شده حالت بانو
وای بر من که چه خشکیده نهالت بانو

کوثرم خشک نشو، ماء طهورم #زهرا (س)
با علی (ع) حرف بزن ، سنگ صبورم زهرا (س)

چشمه ی فیض #علی (ع) بر دل من جاری شو
گرچه سخت است، بمان، چیره به بیماری شو

همه ی دلخوشی ام ناخوشم از ناخوشی ات
#کَلِّمینی، به خدا کُشت مرا خامُشی ات

کاش آن روز نمی آمد و دژخیمان هم
کاش تاریک نمی گشت فروغ ماهم

آتش افتاد به در، شعله در این باغ افتاد
تو لگدمال شدی بر جگرم داغ افتاد

سوره ی #کوثر قرآن به زمین شد پامال
آیه ای حذف شد و فاطمه ام رفت از حال

#فتنه و آتش آن روز فراموش نشد
شعله افتاد به جان من و خاموش نشد

اهل این شهرِ دغل، سوختنم را دیدند
سوختم از غم و بر ناله ی من خندیدند

یادشان نیست گشاینده ی #خیبر هستم
یادشان نیست یداللهم و #حیدر هستم

مُشتی الوات که از کشتن تو سرمستند
دست حق کیست؟ منم، بند به دستم بستند

شیر باشی و سگان دور و برت حلقه زنند
پیش چشمان ترم لطمه به #صدیقه زنند

لا فتی غیر علی، وصف علی بوده و هست
سَیف الاسلام فقط سَیف علی بوده و هست

پهلوانان و شهان جمله دخیلش هستند
خلق حیران شده‌ی صبر جمیلش هستند

آه ای صبر چه بر روز #علی آوردی
آه در کوچه چرا نیست خبر از مردی

داغ آن روز به لوح دل من می ماند
چه کشیدم چه بگویم که خدا می داند

از همان روز دگر #فاطمه (س) رخ می پوشد
صبر زینب (س) همه از صبر علی (ع) می جوشد

من همانم که عدو از نسبم می‌ترسد
ولی امروز تمام بدنم می‌لرزد

ترسم از رفتن زهراست، مبادا برود
در دلم ولوله برپاست مبادا برود

دردهایی به دلم هست که ناگفتنی است
راز دل با که بگویم که گلم رفتنی است

شاعر:جواد محمود آبادی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

حرفی بزن ای باصفا.. تا دق نکردم
پلکی بزن خیرالنسا.. تا دق نکردم

سنگین شده این سینه ام از غصه هایت
رحمی در این حال و هوا تا دق نکردم

بدجور در کارم گره افتاده بانو..
بگشا گره.. مشگل گشا تا دق نکردم

کل وجودت را گرفته زخم خونین
دردت بگو با مرتضا تا دق نکردم

از این سکوتت شاکی ام ای عصمت الله
حرفی بزن غم مبتلا تا دق نکردم

فرزند ارشد… گوشه گیری می نماید
رازی بگو از مجتبا.. تا دق نکردم

زهرا مگر که اتفاقی روی داده..
چیزی بگو از کوچه ها تا دق نکردم

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

تکیه گاهی غیر تو مادر ندارم هیچ وقت
آشنایی غیر تو کوثر ندارم هیچ وقت..

خیمه ی امنم شده در زیر معجر فاطمه
من پناهی غیر این معجر ندارم هیچ وقت

رفت و آمد می کنم در روضه هایت، جا بده
نیتی.. بالاتر از نوکر ندارم هیچ وقت

من کجا و این حریم باصفا کهف الحصین
در حریمت جز دل مضطر ندارم هیچ وقت

تو به من آموختی بی بی ولایت پیشه گی
رهبری جز حضرت حیدر ندارم هیچ وقت

آدمم کن.. جان مولا با نگاه رحمتت..
بی نگاهت حالتی بهتر ندارم هيچ وقت

هرچه باداباد وقف تو شدم ام الحسن
تکیه گاهی غیر تو مادر ندارم هیچ وقت

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

قلبِ من کنده شد از جا ، چاه دیدی که چه شد؟
پشتِ دربِ خانه‌ی ما ، چاه دیدی که چه شد؟

گرچه من بی احترامی دیده ام خیلی ، ولی
محضرِ ام ابیها چاه دیدی که چه شد؟

هیزم آوردند گمراهانِ کافر پشتِ در
داغ شد مسمارِ درها چاه دیدی که چه شد؟

محسنم را دومی پشتِ درِ این خانه کشت
آه… با یک ضربه‌ی پا ، چاه دیدی که چه شد؟

دست من را بسته که بودند ، زهرایم رسید
در شلوغی ها و دعوا… چاه دیدی که چه شد؟

پیش چشمان من و نامحرمان و کودکان
بر زمین افتاد زهرا(س) ، چاه دیدی که چه شد؟

داغِ من وقتی دوچندان شد که هنگام وداع
تازه دیدم بازویش را… چاه دیدی که چه شد؟

شاعر:محمدحسین چاوشی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

با رفتن تو جوشن و لشکر ، چه فایده
عالم شود فدائی حیدر چه فایده

وقتی تو نیستی که نگاهت کند علی
گیرم کنم نگاه به اختر چه فایده

از خانه رفته عطر خوشِ نانت ای عزیز
درخانه عود و لاله و عنبر چه فایده

انداخت فضه سفره و گفتند بچه ها
در خانه نیست سایهٔ مادر چه فایده

با یادِ کوچه کاش نخوابد حسن دگر
خوابی که هست دلهره آور چه فایده

بر حیدری که شاهدِ افتادن تو بود
گویند اگر که فاتحِ خیبر چه فایده

در را به اشکِ هر شبه تعمیر کرده ام
مسمار را گرفتم از این در ، چه فایده

گیرم هزار بار که قرآن کنند ختم
وقتی جفا کنند به کوثر چه فایده

شاعر:حامد آقایی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

ای شب قدر! کسی قدر تو را فهمیده ست؟
تا به امروز کسی مرتبه ات را دیده ست؟

خلق از معرفت شان تو عاجز ماندند
بی جهت نیست خدا فاطمه ات نامیده ست

خواستم ذات تو را نور بخوانم، دیدم
نور هم با تو خودش را همه جا سنجیده ست

نور چشمان پیمبر تویی و جلوه ی تو
آفتابی ست که تا غار حرا تابیده ست

حکمتش چیست که ای ام ابیها! پدرت
بارها خم شده و دست تو را بوسیده ست

نخل لب تشنه شد از نام تو سیراب، چقدر
چشمه از عشق تو در قلب علی جوشیده ست

دست در دست تو بود ای شرف الشمسِ علی!
اگر انگشتر خود را به گدا بخشیده ست

سرِ همصحبتِ صدّیقه شدن بود اگر
ملک وحی، هرآئینه به خود بالیده ست

بانی رزق تویی، روح الامین میدانست
سیبی از عرش اگر چیده به اذنت چیده ست

هر زمانی که شدی خسته، به نقل از سلمان
چرخ دستاس تو با دست ملک چرخیده ست

چه بگوییم از انفاق تو، وقتی در شهر
سائلی رخت عروسی تو را پوشیده ست

به فقیر و به یتیم و به اسیر احسان کرد
نان افطار تو وصفش همه جا پیچیده ست

چشم صائب به کرامات تو افتاد و نوشت:
“گوش این طایفه آواز گدا نشنیده ست”

آه باران عطا! رود کرم! خیر کثیر!
از چه همسایه ات از گریه ی تو رنجیده ست

مسجدی هست در این ناحیه که خشت به خشت
سر نفرین تو از ترس به خود لرزیده ست

بشکند دست کسانی که شکستند تو را
چشمت از ضربه ی ناگاه به خون غلتیده ست

سر زخمت نکند وا شده بانوی بهشت
اینهمه لاله چرا دور و برت روئیده ست

پلک آرام بزن، صفحه به نرمی بشمار
مصحف روی تو چندیست ز هم پاشیده ست

شاعر:مسعود یوسف پور

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

حق و ناحق را به شکلی تازه درمی‌آورند
جای ایمان و یقین، اما اگر می‌آورند

بوی آتش می‌دود در کوچه‌باغ نخل‌ها
کیستند اینان که بغضی شعله‌ور می‌آورند؟

این جهنم‌جایگاهان را چه کاری با بهشت؟
خیر مطلق را نمی‌فهمند، شر می‌آورند

جبهه‌ی جنگ جمل اینجاست یا بیت بتول؟
با چه رویی کینه‌ها را پشت در می‌آورند؟

صبر حیدر معجزه‌ست اما ولی‌نشناس‌ها
پشت اعجاز سکوتش حرف درمی‌آورند

بعد پیغمبر مسلم بود زهرا رفتنی‌ست
ناکسان دارند اسباب سفر می‌آورند

کاروان کوچکی در نیمه‌ی شب بعد از این
زیر نور ماه مفقودالاثر می‌آورند

شاعر:فاطمه عارف نژاد

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

صدای گریه خواب از دیده ی همسایه ها برده
همان هایی که مادر نامشان را در دعا برده

همیشه نام این و آن در آغاز دعا گفته
همیشه نام اهل خانه را در انتها برده

نماز فاطمه باریست روی دوش این عالم
همان باری که روی شانه هایش مرتضی برده

نماز فاطمه اشکی ست که هر قطره ی آن را
به قصد فخر، جبرائیل تا عرش خدا برده

نماز فاطمه رودیست جاری در دل دنیا
که هرجا رفته گویی چشمه ی آب بقا برده

نماز فاطمه _وقتی به حیدر اقتدا کرده_
دل از محراب و رکن و کعبه و سعی و صفا برده

بلال! آهسته رد کن اشهد ان محمد را
اذان تو قرار از مادر غمگین ما برده

اذان گفتی نفهمیدی چه کردی با دل زهرا
نفهمیدی اذان تو دل ما را کجا برده

اذان می گفتی و رد می شد از اینجا عزیزی که
سلامش سالها از خانه ی ما غصه را برده

کدامین خانه؟ آری خانه ای که صبح و شب هر روز
ملائک خاک فرشش را به قصد توتیا برده

کدامین فرش؟ آری پوستین پینه داری که
غبارش را مسیحا بابت دارو دوا برده

من از این خانه می گویم که هر کس حاجت خود را
درِ این خانه آورده ست بی چون و چرا برده

درِ این خانه را عمری ملائک سجده آوردند
درِ این خانه را یک روز شیطان زیر پا برده

نه تنها آدمی آتش هم از این در نشد نومید
همان آتش که عمری آبروی اشقیا برده

همان آتش که هُرمش تا جهان باقیست در عالم
نقاب از روی زشت کینه و جور و جفا برده

همان آتش که کوهی مثل حیدر در دلش دارد
همان آتش که رنگ از صورت آل عبا برده

همان آتش که دستی شد میان کوچه ناغافل
که نور از چشم حیران امام مجتبی برده

گرفت از پشت در این شعله ای را دست ناپاکی
غروبی سرخ، آتش را به دشت کربلا برده

در آن شب ماه با دست خدا در خاک پنهان شد
شب قدری که تقدیر جهان را در خفا برده

شاعر:سعید تاج محمدی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

خواستم یاری کنم اما در آن غوغا نشد
خواستم من هم بگیرم دست بابا را نشد

مادرم آن را گرفت و تازیانه پشت هم،
هی فرود آمد، ولی دستان مادر وا نشد

دست مادر آخرش واشد، نمی‌گویم چطور
اینقدر گویم که زهرا دیگر آن زهرا نشد

من فقط می‌دانم آن روز و در آن کوچه، چه شد
من فقط دیدم، چرا افتاد مادر، پا نشد

حال و روزش فکر می‌کردم که بهتر می‌شود
هر چه ماندم منتظر، فردا و فرداها… نشد

هر چه گشتم کوچه را، فردا و فرداها… نبود
هر چه گشتم گوشواره آخرش پیدا نشد…

آخرش خم شد به درگاه علی، ماه علی
آری، آن قامت به جز در پای یکتا، تا نشد…

چشم امید یتیمان! چشم را وا کن ببین
ناله هم سهم یتیمان تو از دنیا نشد

شاعر:قاسم صرافان

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

به شب نشسته چرا آسمان بازویت؟
چه کرده اند مگر با توان بازویت؟

به زور تیغ، دهانِ غلاف را بستند
که برملا نشود داستان بازویت

شبیه بغض و غرور و دل علی انگار
شکسته از دوسه جا استخوان بازویت

تمام چرخه خلقت میفتد از حرکت
همین که درد میفتد به جان بازویت
****
چگونه دق نکنم در عزای بازویت
فدای لرزش دستت، فدای بازویت

جهان که دست به دامان توست جای خودش
دخیل بسته وَرَم هم، به پای بازویت

به فکر موی حسینی ولی چه سخت شده
بلند کردن شانه برای بازویت

برای جان به لب آوردن علی کافیست
مرور هر شبه ی ماجرای بازویت

شاعر:عالیه رجبی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

عطر تن پیمبر از این خانه می‌رود
بال ملک معطر از این خانه می‌رود

از اینکه مهر مادر من آب بوده است
هر چشمی آمده، تَر از این خانه می‌رود

وقتی در آخرین نفسش آه می‌کشد
یک آسمان کبوتر از این خانه می‌رود…

حیف از گلی که خانه‌نشینی نصیب اوست
حیف از گلی که پرپر از این خانه می‌رود

دیدی چه زود گرد یتیمی به دل نشست
دیدی چه زود مادر از این خانه می‌رود…

هر جا که می‌روی برو ای دل ولی بدان
راه بهشت آخر از این خانه می‌رود

شاعر:مهدی مردانی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

در حریم خانه ماندی اعتکاف این است این
سوی مسجد شعله‌ور رفتی، مصاف این است این

خطبۀ تو واژه واژه ذوالفقار دیگری‌ست
جلوۀ آن تیغ پنهان در غلاف، این است این

از امام از کعبه گفتی، بستی احرام دگر
بی‌امان دور علی گشتی! طواف این است این

رو گرفتی پیش نابینا، حیا آن است آن
نیمه‌شب تابوت می‌خواهی، عفاف این است این

می‌رسد روزی که چشم آسمان روشن شود
بر مزارت کعبه می‌گوید مطاف این است این

شاعر:سید محمد جواد شرافت

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

مثل هر شب خواب را در بسترش تنها گذاشت
رفت پای جانمازش؛ روی دنیا پا گذاشت

با قیامش آسمان می‌رفت زیر چادرش
قابِ قوسینِ رکوعش عرش را هم جا گذاشت

سجده‌اش را بُرد آنجایی که جز مسجود نیست
سر به خاکِ سجده‌دارِ مسجدالزهرا گذاشت

با صدای آب آب؛ از عرش، باران شد چکید
رفت بالای سرِ لب‌تشنه‌اش دریا گذاشت

باز تا نان‌آورش برگشت از شب‌گردی‌اش
مرهمِ اشکی به زخمِ شانه‌ی مولا گذاشت

گرچه رویش سرخ بود از ردّ سیلی‌های اشک
گوشه‌ای هم جا برای خنده‌ی حاشا گذاشت

در هجومِ سنگ‌ها با آنکه بار شیشه داشت
پای اینکه نشکند آیینه جانش را گذاشت

مشکِ‌‌ اشکش را غمِ روز مبادا آب کرد
گریه‌هایش را برای روز عاشورا گذاشت

چارده قرن است، می‌گردد زمین دنبال او
آرزوی تربتش را بر دلِ دنیا گذاشت

شاعر:رضا قاسمی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

منو میکشه نگاهت پسرم
لب تشنت ، آه آهت پسرم
این همه راهو خمیده اومدم
پاشو از تو قتلگاهت پسرم

هنوزم گرم تماشای توام
ون یکاد قد و بالای توام
هنوزم که هنوزه مادرم و
نگران تشنگی های تو ام

بزا بال و پرتو درست کنم
غم دور و برتو درست کنم
دوباره عین شبای بچگیت
بزا زیر سرتو درست کنم

نیزه دست ساربون دیدی حسین
کشته توی خاک و خون دیدی حسین
نصف روز این همه پیر شدی چرا
بمیرم داغ جوون دیدی حسین

بمیرم که غرق خونه بدنت
بمیرم پاره شده پیروهنت
عزیز دلم منو حلال کنی
کفنت ، آه کفنت ، آه کفنت

شاعر:امیر فرخنده

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

“گلی که عالم از او تازه بود، پرپر شد
یگانه کوکب باغ وجود، پرپر شد

شب شهادت زهرا علی به خود می گفت:
گل محمدی من چه زود پرپر شد!

خزان چه کرد که در چشم اشکبار علی
تمام گلشن غیب و شهود، پرپر شد

به باغ حسن کدام آفتاب ناب، افسرد
که در مدار افق هر چه بود، پرپر شد؟

برای تسلیت اهل باغ آمده بود
شقایقی که به صحرا کبود، پرپر شد

نشان ز پاکی روح لطیف فاطمه داشت
بنفشه ای که سحر در سجود، پرپر شد

ز فیض صحبت او رنگ و بوی عزت داشت
گلی که تشنه میان دو رود پرپر شد”

شاعر:زکریا اخلاقی

______________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت زهرا (س) – فاطمیه ۱۴۰۰

از خجالت تا ابد پیشانی حیدر تر است
مرگ، بعد از تو برای مرد تو شیرین تر است

رفتی ای ام ابیهای نبی اما بدان
مرتضی هم مثل زینب بعد از این بی مادر است

چشم میدوزد به در هرکس عزیرش میرود
من ولی میسوزم از اینکه نگاهم بر در است

ای وجودت ساحلِ امن دل طوفانی ام
کشتی غم های حیدر بعد تو بی لنگر است

فضه هم دارد از اینجا میرود، حق میدهم
زندگی،در خانه ی بی فاطمه زجر آور است

تو تمام قوت زانوی من بودی ببین
اینکه افتاده است از پا پهلوان خیبر است

هرکه می افتد زمین با ذکر من پا میشود
چاره بیچارگان است اینکه حالا مضطر است

خسته ام دختر عمو حرفی بزن چیزی بگو
این غریبی که سر قبرت نشسته حیدر است

خانه من که نشد، این قبر خاکی لااقل
خانه امنی برای دختر پیغمبر است

محسنم را هم بغل کن جای من زهرای من
بر دلم مانده است داغ غنچه ای که پرپر است

شاعر:علی اکبر نازک کار

 

اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر (ع) سال ۱۴۰۰

1
اشعار شهادت حضرت موسی بن جعفر (ع) سال 1400

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

دارد نشان یوسف از زندان
بر شانه های باد می آید
اما نمیدانم چرا دارد
پیراهن از بغداد می آید

وَجعل مِن اَهلی خواند و هارون را
موسی کنار خود برادر دید
موسی بن جعفر را چرا هارون
با منطق بیداد می آید

سی شب کجا موسی!؟چه میخوانی؟
پایان ده اَتممنا بِعشرت را
موسای ما را چارده سال از
زندان به زندان یاد می آید

هم خشمگین است از ستمکاران
هم کاظمین الغیظ بر یاران
هرکس امام المتقین شد هان !
با جمعی از اضداد می آید

زندان عبادتگاه شد با او
بدکاره هم آگاه شد با او
اصلا از این آقا مگر کاری
جز یاری و امداد می آید!؟

خَلِّصنی از زندان از این آزار
یارب ! چُنان کز سنگ و آهن، نار
وقتی که از در وقتی از دیوار
غم می چکد فریاد می آید

زندانی بغداد ما کارش
با سِندی بن شاهِک افتاده است
سم کار خود را می کند آخر
هر کار از این جلاد می آید

ایرانیان شوق خراسان را
در کاظمینش جستجو کردند
حس زیارتنامه ی او نیز
از صحن گوهرشاد می آید

باب الحوائج اوست یعنی ما
هر وقت مشهد آرزو کردیم
دیدیم بوی حضرت کاظم
از پنجره فولاد می آید

شاعر:محسن ناصحی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

هفت آسمان در دست های مهربانت بود
هرچند عمری سقف زندان آسمانت بود

تسبیحی از ماه و ستاره بین دستانت
خورشید در سجاده هر شب میهمانت بود

تصویر تو در قاب زندان باز می تابید
یا نوریا قدوس وقتی بر زبانت بود

با تازیانه روزه ات را باز می کردند
اشک غریبی آه غربت، آب و نانت بود

وقت قنوت آخرت خون گریه می کردند
زنجیرهایی که به دست ناتوانت بود

طعنه شنیدن، داغ دیدن، خون دل خوردن
هر چند موروثی میان دودمانت بود

اما خدا را شکر این حرمت شکستن ها
دور از نگاه مضطر معصومه جانت بود

شاعر:حسین عباسپور

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

احساس می کردم که درخاک خراسانم
در مِلک طِلق اهل بیتم توی ایرانم

روی لبم هم ذکر یا موسی بن جعفر بود
هم یا جواد العشق بود و هم رضا جانم

از بس فضای صحن ها مانند مشهد بود
شک کرده بودم میزبانم یا که مهمانم

دنبال جسمی تازه بودم بین زائرها
دنبال یک قالب برای روح عریانم

درمحضر باب الحوائج حس من این است
با پهلوان نَفْس پیش هفتمین خوانم

دور ضریحش بود که یک لحظه حس کردم
در نوکری هم شانه با موسی بن عمرانم

یک بار کظم غیظ کردم تازه با سختی
از آن به بعد احساس کردم من مسلمانم

تا که بگردد چرخ بر وِفق مراد من
باید خودم را دور این مرقد بگردانم

وقتی که درهای حرم را خادمان بستند
احساس کردم سیزده شب توی زندانم

شاعر:مهدی رحیمی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

همیشه سهم آب و نان ما چندین برابر بود
چرا که رزق ما از سفره‌ی موسی‌بن‌جعفر بود

اگر باب‌الحوائج خوانده می‌شد علتش این است؛
که با قلب شکسته مرهم دل‌های مضطر بود

زن بدکار و بشر حافی و مردان زندان‌بان
به لطف او برای هرکسی ایمان میّسر بود

عذاب شیعیان یا قعر زندان؟ انتخاب از او
به دوشش بار جرم دوستان تا روز محشر بود

اسیری که تمام مدت آزادی‌اش تنها
زمان رفتن از زندان به یک‌زندان دیگر بود

امام مهربان مسلمین افطار هر روزش
به دست سندی‌بن‌شاهک ملعون کافر بود

اگرچه عاقبت آزاد شد، اما همه دیدند
که بر یک تخته‌پاره در غل و زنجیر، پیکر بود

به یاد مادرش افتاد هرکس دید جسمش را
به او گفتند؛ “صارت کالخیال” از بس که لاغر بود

شاعر:مجتبی خرسندی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

سوز مناجات تو پر کرده زمان را
آتش زده داغت دل هفت آسمان را

هرشب دعاگوی تمام خلق هستی
نفرین نکردی دشمن نامهربان را

بغضی نشسته در گلویت مثل حیدر
داری بخاطر درد خار و استخوان را

دربند هستی شیعیان آزاد باشند
زیرشکنجه میکشی بار گران را

شمع وجودت ذره ذره مي شود آب
داری تحمل میکنی زخم زبان را

روح تو را دشنام ها آزرده کرده
فکری بکن مأمور های بددهان را

وا کرده پای ابن شاهک را به زندان
نفسی که تا گودال برده ساربان را

شکر خدا فردا نمی بیند عزیزت
روی لبان خشک تو خون روان را

دختر ندارد طاقت اینکه ببیند
هر صبح و شب بی حرمتی این و آن را

چشم حرامی سوی ناموست نیفتد
هرگز نبیند خنده ی شمر و سنان را

یا که زبانم لال در بین اجانب…
حتی نبیند سایه ی نامحرمان را!!

بر سینه ی تو رد پای چکمه ای نیست
از تو نمیگیرد سنان تاب و توان را

دیروز اما مرکب دشمن در آورد
زیر و بم تلخ صدای استخوان را

زخم لبان چاک چاکت یادت آورد
بزم شراب و ضربه های خیزران را

اصلا حسین کنج زندانی و با خود
کنج خرابه میبری مرثیه خوان را

بر روی نیزه هم شده برگرد امشب
آرام کن با خنده ای معصومه جان را

شاعر:وحید کردلو

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

قاضی حاجات همه موسی بن جعفر
شور عبادات همه موسی بن جعفر
عشق تو در ذات همه موسی بن جعفر
مهرت مباهات همه موسی بن جعفر

با مهر تو ایمانمان را پروراندیم
بر ما نظر کردی و از عشق تو خواندیم

ای خانه ات آباد یا باب الحوائج
کارم به تو افتاد یا باب الحوائج
از دست دل فریاد یا باب الحوائج
داد آبرو بر باد یا باب الحوائج

اهل گناهیم و نکردیم اعترافی
بیدار کن ما را شبیه بُشر حافی

تو عاشق خلوت نشینی با خدایی
تو روح بخش رویش سبز دعایی
در سجده هایت مست ذکر ربنایی
وقت عبادت از همه عالم جدایی

هفت آسمان مشتاق ذکر یا مجیرت
در کنج زندان هستی و عالم اسیرت

تو در سیاهی های عالم نور هستی
در کنج زندان نه میان طور هستی
دُرّ امام صادقی مستور هستی
یک عمر هست از خانواده دور هستی

آقا همه دلتنگ دیدار تو هستند
یک عمر با گریه به پای تو نشستند

آقا خیال آمدن دارد؟ ندارد
آیا توانی در بدن دارد؟ ندارد
حتی رمق در پا شدن دارد؟ ندارد
جان لبی بر هم زدن دارد؟ ندارد

هر چند غرق جلوه های دوست مانده
از او فقط یک استخوان و پوست مانده

آقا بگو با ما از آن زندان آخر
شد دیده ها دریا از آن زندان آخر
خون شد دل زهرا از آن زندان آخر
خون می چکد از پا از آن زندان آخر

با تو چه کرده دشمن پست یهودی
خورده به روی صورتت دست یهودی

در کنج زندان ظلم ها تکرار می شد
با تازیانه روزه ای افطار می شد
آزارها دادند هر مقدار می شد
در نیمه ی شب با لگد بیدار می شد

دشمن ندارد بهر کار خود دلیلی
یا تازیانه می زند یا ضرب سیلی

آهسته آهسته خودش را جا به جا کرد
اول برای شیعیان خود دعا کرد
معصومه را با گریه های خود صدا کرد
افتاد بر روی زمین یاد رضا کرد

ای میوه ی قلبم ببین بابا چه حالی است
اینجا فقط جای تو با معصومه خالی است

روح تو را تا درگه محبوب بردند
هم زهر خوردی هم تو را مضروب بردند
جسم تو را بر تکه ای از چوب بردند
بد بود اما عاقبت شد خوب بردند

هر چند بر روی زمین مانده تن تو
غارت نکرده هیچ کس پیراهن تو

آقا خدایی بی کفن ماندی ؟ نماندی
در بین گرما پاره تن ماندی ؟ نماندی
آیا بدون پیرهن ماندی؟نماندی
در زیر دست و پا شدن ماندی ؟ نماندی

گرچه عزادار شهید کاظمینم
امشب پریشان پریشان حسینم

آیا کسی با مرکب از روی تو رفته؟
چنگ کسی آیا به گیسوی تو رفته؟
یا نیزه ای مابین پهلوی تو رفته؟
آیا سه شعبه روی بازوی تو رفته؟

قربان آن قامت که بر روی زمین خورد
قربان آنکس که عمود آهنین خورد

شاعر:مجتبی شکریان

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

در دل زندان غم طوری ز پا افتاده ام
گوییا مرغی شدم که از نوا افتاده ام

در سیه چالی که تاریک و نمور ست و مخوف
سال‌های سال.. با حال بکا افتاده ام

روزها را روزه می گیرم به عشق یک نفر
بارها…. یاد شهید کربلا افتاده ام..

با لب تشنه کتک ها خورده ام مثل حسین
پیرمردی خسته ام که بی عصا افتاده ام

حرف بد بر مادرم زد یک یهودی‌‌.. زان سبب
مضطرب روی زمین از ناسزا افتاده ام

تازیانه خورده است بر پهلویم آه ای خدا
من.. به یاد مادرم خیر النسا افتاده ام..

خورده سیلی بارها بر صورتم در بین حبس
من به یاد چشم های مجتبا افتاده ام

شاعر:محسن راحت حق

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

از در و دیوارِ زندان ناله وُ غم می چکد
از قنوتِ دستهایت اشکِ ماتم می چکد

از دلِ خونینِ تو سجاده آگاه است و بس
همدمِ تنهاییِ تو شانه ی ماه است و بس

دست و پایت در غل و زنجیر مسموم از سمیم
آه از زهرِ عدو وُ جسمِ آقای کریم

هی از این زندان به اون زندان تنت بی تاب شد
تا که جسمت مثلِ شمعی ذره ذره آب شد

روضه ی معصومه هر شب از فراقِ روی توست
شعله ی شمعِ نگاهش بی قرارِ کوی توست

میفرستی اشکِ چشمت را به دنبالِ رضا
خون به دل دارد پسر بر گردنش شالِ عزا

مثلِ مادر می شوی وقتی که نالانی ولی
او میانِ کوچه وُ تو بینِ زندانی ولی

در شرارِ تب بسوزد جسمِ آقای غریب
بر سرِ بالینِ او نه همدمی و نه طبیب

گرچه این گل از نفاق و کینه پرپر می شود
قلبِ ما در آسمانِ او کبوتر می شود

تشنه لب بودی تنت عریان نمانده بر زمین
لیک شاهِ دین فتد با ضربتی از صدرِ زین

دست و پا میزد حسین در پیشِ چشمِ خواهرش
دیده آنجا غرقِ خون افتاد از کین پیکرش!

شاعر:هستی محرابی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

ما آل هاشمیم حقارت زما بری است
آئینمان مبارزه با ظلم وخود سری است

ما آل هاشمیم وچه تشویشمان ز حبس
آید به زیر پرچم ما هرکه حيدري است

گر در عراق سکّه ی ما را نمی خرند!
جای شگفت نیست که الله مشتری است

افتاده ذوالفقار اگر از دست اهلبیت
آن تیغ در تصٌرف فرزند عسکری است

مهدیّ ما دمی که بپا خیزد از حجاز
آن روز، روز نصر وقیام سراسری است

درسجده گریه کردم وهارون به طعنه گفت
گریه نشان ضعف وخلاف دلاوری است

او بی خبر ز منزلت آل هاشم است
گریه پس از نماز زِ آداب صفدری است

زد تازیانه سِندِ لعین. گفتمش، بزن
این تازیانه خوردن ما ارث مادری است

ما را به جرم عشق، به زنجیر بسته اند
تقصیرمان حمایتِ دین پیمبری است

این خیمه شُعبه ای بود از خیمه حسین
این انقلاب، ادامه آن راه ورهبری است

نازم به کشته ای که زجان دست شُست
وگفت
معیار سربلندیِ عشاق، بی سری است

بی معرفت مباش “کلامی” به اهلبیت
مولاشناسی از ادب و شرط نوکری است

هر دم حسین را به ابوالفضل ده قسم
این عهد نامه ویژه ی تُرکان آذری است

شاعر:استاد کلامی زنجانی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

خدا از ما نگیرد منت باب‌الحوائج را
غمِ او روضه‌ی او صحبت باب‌الحوائج را

سر هر روضه‌ای که گریه کردم سفره‌ای دیدم
خدا از ما نگیرد هیأت باب‌الحوائج را

سرِ راهش گرفتم کاسه‌ام را کاسه‌ام پُر کرد
گدا باید بداند عادت باب‌الحوائج را

کریمان چشم بر راه‌اند چیزِ کم نباید خواست
خدا پاینده دارد دولت باب‌الحوائج را

از این نان و پنیر و سبزیِ نذریِ مادرهاست
اگر این خانه دارد برکت باب‌الحوائج را

سلامش کردم و دیدم رضایش هم جوابم داد
خدا را شکر دارم حضرت باب‌الحوائج را

برای قُرب لازم بود اگر ما سجده‌ای کردیم
نگیرید از سرِ ما عزت باب‌الحوائج را

وصیت کرده‌ام آنروز بگذارند بر چشمم
کنارِ مُهرِ تربت ، تربت باب‌الحوائج را

تمام زندگی مدیون این آقای مظلومیم
نمی‌دانیم اما قیمت باب‌الحوائج را

خدا لعنت کند سَندیِ شاهک را ، به در بگذاشت
نگاهِ دخترِ بی طاقت باب‌الحوائج را

سیه چال است جای یک نفر ، یعنی که حس می‌کرد
یقینا زیر پایش قامت باب‌الحوائج را

سیه چال آنقدر تاریک زهرا هم نمی‌بیند
کبودی‌های روی صورت باب‌الحوائج را

برای سقفِ کوتاهش شکسته ساق پایش را
حرامی کم نموده زحمت باب‌الحوائج را

دعاکن زیر این زنجیرها شلاق‌ها غُل‌ها
نبیند دختر او حالت باب‌الحوائج را

نمی‌شد پا شود اما زِ حالش خوب پیدا بود
کسی زخمی نموده غیرت باب‌الحوائج را

به روی تخته‌ای اُفتاده گِردش چار حمال است
اما شُکر
نمی‌بیند رضایش غارت باب‌الحوائج را

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

زمین دست توسل زد به پایش آسمان حتی
ستاره در ستاره پیرو اش شد کهکشان حتی

اگر چه دور تا دورش در و دیوار زندان بود
نشد خاموش خورشیدی که بوده نیمه جان حتی

تجلی داشت در والکاظمین الغیظ طوری که
تجری داشت پیش صبر او زخم زبان حتی

معین کرد با یک گوشه چشمش رزق عالم را
کسی که لب نزد آسوده بر یک لقمه نان حتی

کریم است آنچنان که باورم خواهد شد آن دنیا
اگر گویند بخشیده به زندانبان امان حتی

امام و دست بسته قصه تا کی میشود تکرار
مدینه شام یا بغداد؟ ساکت شد زمان حتی

مسیحا بود یا یوسف؟ همان مردی که در زندان
هدایت شد ز انفاسش زن آوازه خوان حتی

همه دیدند از این گل نمانده غیر گلبرگی
بعید است اینکه بشناسد تنش را باغبان حتی

غریبی یعنی آن شاهی که بعد از رنج زندانش
نشد تشییع روی شانه های شیعیان حتی

شاعر:احمد حیدری

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

صدای روضه می آید مهیّا می شود چشمم
خدارا گریه کن ها ! بینتان جا می شود چشمم؟

برای یوسف زندان بغداد اشک می ریزم
به نابیناییم شادم ، زلیخا می شود چشمم

من از زندان و زندانبان و زندانی چه می دانم
بپرس از اشک می بینی که دریا می شود چشمم

عبادتگاه یا زندان ؟ نمی دانم ولی با او
نماز اشک می خوانم ، مصلّی می شود چشمم

بنا بود آنچه می خوانم تسلای دلم باشد
عجب جایی میان روضه ها وا می شود چشمم

شبِ تاریکِ زندان ، ابنِ شاهک ، خشم زندانبان
شب قدر است و با این روضه احیا می شود چشمم

گریزِ کربلا را نیز با خود دارد این زندان
فرات اشک ! جاری شو که سقّا می شود چشمم

تنی در بین زنجیر و تنی بر خاک در گودال
میان روضه حیرانم ، معمّا می شود چشمم

شاعر:محسن ناصحی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

تمام حجم تنت زیر یک عبا مانده
به روی پهلوی تو چند جای پا مانده

نفس کشیده‌ای و بند آمده نَفَست
به سینه‌ات چقدَر استخوان، رها مانده

خدا کند تو دگر مثل فاطمه نشوی
خدای، رحم کند بر تنِ بجا مانده

به سجده می‌روی و مثل بید می‌لرزی
قیام کن که تسلّای ربّنا مانده

به‌فرض‌هم‌که‌خودت ازجهان،خلاص‌شوی
هنوز، غربتِ معصومه و رضا مانده

کمی اگر غُل و زنجیرها امان بدهد
صدا هنوز در این اشکِ بیصدا مانده

دوباره روضۀ جانسوز پنج تن داری
بخوان که روضۀ مکشوفِ کربلا مانده

بخوان که شمر، نشسته به سینه‌ای خسته
اگرچه سینه شکسته ولی صدا مانده

به التماسِ صدای حسین، یا زینب!
برو حرم که غم گوشواره‌ها مانده

شاعر:حمید رمی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

چون کمانداری رها کرده است چشمت تیر را
تا که در چنگ آوَرَد این صید از جان سیر را

در هوای بوسه بر پای تو باید رشک برد
از همان صبح ازل تا به ابد زنجیر را

ای امام بی جماعت، ای که میگوید فلک
پشت هر تکبیرة الاحرام تو تکبیر را

با نگاه تو هدایت شد زنی آوازه خوان
ای بنازم-گوشه چشم تو-این اکسیر را

مثل خورشیدی که بر تاریکی شب چیره شد
سخت رسوا کرده ای این امت تزویر را

گرچه بر یک تخت چوب،اما تنت تشییع داشت…..
یادم اورده است این تشییع آن تصویر را

شد قیامت،آسمان خاموش شد،خورشید سوخت
کرده اند انگار نازل سوره تکویر را

پادشاهی زیر سمّ اسب ها تشییع شد
در حصیری جمع کردند آیه تطهیر را….!

شاعر:عباس جواهری رفیع

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

روایت است که هارون به دجله کاخی ساخت
به وجد و عشرت و شادی خویشتن پرداخت

مغنّیان خوش‌آواز و مطربان، در آن
به گِرد مَسند او پای‌کوب و دست‌افشان…

بگفت تا که بیاید ابوالعطا به حضور
به شعر ناب فزاید بر آن نشاط و سرور

ابوالعطاء که بر شعر و شاعریش درود
ز بی‌وفایی دنیا زبان به نظم گشود

ز مرگ و قبر و قیامت سرود اشعاری
که اشک دیدۀ هارون ز چهره شد جاری

چنان به محفل مستان به هوشیاری خواند
که شعر او تن هارون مست را لرزاند

زبان گشود به تحسین، که ای بلند‌مقام!
کلام نغز تو شعر و شعور بود و پیام

خلیفه را سخنان تو داد آگاهی
ز ما بگو صلۀ شعر خود چه می‌خواهی

بگفت گنج و درم بر تو باد ارزانی
مرا به حبس بود یک امام زندانی

مراست یار عزیزی چهارده سال است
گهی به حبس و گهی گوشۀ سیه‌چال است

ضعیف گشته به زیر شکنجه‌ها تن او
بُوَد جراحت زنجیرها به گردن او

من از تو هیچ نخواهم مقام و مکنت و زر
به غیر حکم رهایی موسی جعفر

چو یافت خواهش آن شاعر توانا را
نوشت حکم رهایی نجل زهرا را

نوشته را به همان شاعر گرامی داد
بگفت صبح، امام تو می‌شود آزاد

ابوالعطاء ز شادی نخفت آن شب را
گشوده بود به شکرانه تا سحر لب را

بدین امید کز او قلب فاطمه شاد است
به وقت صبح، عزیزش ز حبس آزاد است

علی الصباح روان شد به جانب زندان
لبش به خنده و چشمش ز شوق اشک‌افشان

اشاره کرد به سندی که طبق این فرمان
عزیز ختم رسل را رها کن از زندان

به خنده سندی شاهک جواب او را داد
که غم مدار امامت شود ز حبس آزاد

ابوالعطاء نگاهش به جانب در بود
در انتظار عزیز دل پیمبر بود

که در گشوده شد و شد برون چهار نفر
به دوششان بدنی بود روی تختۀ در

هزار جان گرامی فدای آن پیکر
که بود پیکر مجروح موسی جعفر

گشوده بود ستم پیشه‌ای به طعنه زبان
که هست این بدن آن امام رافضیان

امام، موسی جعفر که جان فدای تنش
اگر چهار نفر شد مشیّع بدنش

مشیّعین تن پاک یوسف زهرا
شدند ده تن، هنگام ظهر عاشورا

به اسب‌ها ز ره کینه نعل تازه زدند
چه زخم‌ها که دوباره بر آن جنازه زدند…

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

خورشید هر شب می‌دمد از مشرق پیشانی‌ات
وادی طور است این زمین یا خلوت عرفانی‌ات

جز یاد حق در خلوتت راهی ندارد هیچکس
وقتی که هستی هم‌قسم با سجدۀ طولانی‌ات

هر بار یونس می‌شود مبهوت کظم غیظ تو
چشمی ندیده یک‌دم از این قوم روگردانی‌ات

هر کس اسیر سورۀ والشمسِ رویت می‌شود
از قعر ظلمت می‌رسد تا ساحل نورانی‌ات

عزم تو فولادی‌تر است از میله‌های این قفس
هرگز ندیده دیدۀ فرعونیان حیرانی‌ات

«یا رَبِّ خَلِّصنِی مِنَ السِّجن» از نگاهت می‌چکد
اما همه در حیرت از آرامش طوفانی‌ات

یعقوبی و دارد دلِ تنگت هوای یوسفت
بوی مدینه می‌وزد از گریۀ پنهانی‌ات

با بُشر حافی آمدم امشب به سوی طور تو
آزاد آزاد است از بند جهان زندانی‌ات

شاعر:یوسف رحیمی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد
در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد

روزهای تیره هریک شب‌تر از دیروز تار
در میان دخمه‌ای سر شد ولی نفرین نکرد

هرچه آن صیادها را صید خود کرد این شکار
روزی‌اش یک دام دیگر شد ولی نفرین نکرد

روزهٔ غم، سجدهٔ غم، شکر غم، افطار غم
زندگی با غم برابر شد ولی نفرین نکرد

وای اگر نفرین کند دنیا جهنم می‌شود
از جهنم وضع بدتر شد ولی نفرین نکرد

وقت افطار آمد و دیدم که خرماها چطور
یک به یک در سینه خنجر شد ولی نفرین نکرد

آن دم بی‌بازدم چون آتشی رفت و سپس
آنچه باید می‌شد آخر شد ولی نفرین نکرد

شاعر:انسیه سادات هاشمی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانی‌ست

درون سینه‌ام از غصّه، آه زندانی‌ست

نه فرصتی نه توانی که راز دل گویم
بیان راز دلم در نگاه زندانی‌ست

ستاره‌ها اگر از آسمان فرو ریزند
بُوَد روا که به زنجیر، ماه زندانی‌ست…

ز تیرگی، شب و روزش تفاوتی نکند
به محبسی که ولیِ اله زندانی‌ست

ز اشک دیده چراغی مگر بر افروزد
سپیده‌ای که به شام سیاه زندانی‌ست

خبر دهید به زهرا که یوسف دگرت
به جُرم اینکه ندارد گناه زندانی‌ست

شاعر:استاد سید رضا موید

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

زندان تیره از نفسش روشنا شده
صد یاکریم گاه قنوتش رها شده

تا دیده کنج خلوت زندان، شکسته بال
در سجده آمده همه جانش دعا شده

از فتنه‌های سلسلۀ تیرگی تنش
هر بند، شرح واقعۀ نینوا شده

چون جامه‌ای فتاده به گودال قتلگاه
تصویری از حماسۀ کرببلا شده

هر گوشه صحن و تربت نوباوگان او
آیینه‌دار حرمت دین خدا شده

امروز کیمیای جهان سرزمین ماست
این خاک اگر طلا شده هم از رضا شده

معصومه، کوثری‌ست کز امواج حلم و علم
دریای خفته در دل ایران ما شده

دیدیم اینکه تا به ثریا توان رسید
هر دم به یُمن پنجره‌هایی که وا شده

موسای دیگری‌ست، کنون نیل دیگری‌ست
فرعون‌هاست غرقۀ دام بلا شده

من پابرهنه آمدم از خویشتن برون
ای بُشر! آن بشارت محزون کجا شده؟

دریابمان که دربه‌در نفس سفله‌ایم
ای کز کرامتت فقرا اغنیا شده

یارا دری گشا که تو باب‌الحوائجی
دل در سیاه‌چالۀ دنیا فنا شد

شاعر:علی محمد مودب

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

غمی ویران‌تر از بغض گلو افتاده در جانش
بزرگی که زبانزد بود در این شهر ايمانش

کسی که از خلیفه تا گدای کوچه‌گرد شهر
نمک‌پرورده بود از سفره‌های فضل و احسانش

به حکمت، آیه آیه از لبش والعصر جاری بود
به رحمت، هر سحر فوج ملک بودند مهمانش

سكوت اشک زهرا بود و باید خواند دریایش
شکوه نام حیدر بود و باید خواند طوفانش

کسی از پشت این در دست خالی برنمی‌گردد
مگر بخشیده باشد حضرت موسی دوچندانش

به عطر ربنای جاری بین قنوت خود
بهشتی آفریده گوشۀ تاریک زندانش

نگاهش قبلهٔ خورشید و از زیبایی‌اش این بس،
بگویم هست ماه آسمان آیینه‌گردانش

دلش آشفته‌تر از تشنه کامی‌های عاشوراست
عطش پشت عطش می‌ریزد از لب‌های عطشانش

گلو می‌داند این بغض نفس‌گیر صدایش را
که حتی کوه باشد می‌کند این داغ ویرانش…

شاعر:مهدی حنیفه

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

فلق در سینه‌اش آتش‌فشان صبحگاهی داشت
که خون‌آلود پیغام از کبوترهای چاهی داشت

طراوت در هوا از ریشۀ زنجیر می‌روید
زمین در خود سپیداری در اعماق سیاهی داشت

مگر خورشید را هم می‌توان خاموش کرد آخر
کسی از تیرۀ شب در سرش افکار واهی داشت

عبایی روی خاک افتاده بود از خاک خاکی‌تر
که در آن نخ‌نما آغوش اسرار الهی داشت

کدامین گل به جرم عطر افشاندن گرفتار است
مگر او نیت دیگر به غیر از خیرخواهی داشت

هماره آه او خرج دعا بر دیگران می‌شد
اگر در سینه‌اش یارای آهی گاه‌گاهی داشت

به تسبیحش قسم، زنجیرۀ عالم به دست اوست
چنین مردی کجا در سر خیال پادشاهی داشت

چه بنویسم از آن گودال، از آن قعر سجون، از زخم
از آن زندان که حکم روضه‌های قتلگاهی داشت

تمام کشور من، کاظمین کوچک مردی‌ست
که در هر گوشه‌ای از خاک ایران بارگاهی داشت…

شاعر:سید حمیدرضا برقعی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

از حال و روزش آسمان حالی مکدر داشت
رنگی کبود و دیده ای دلواپسش تر داشت

خورشید در زنجیر بود و نور می افشاند
او چشم هایی نافذ و قدیسه پرور داشت

زندان در آغوشش گرفت و نورباران شد
چون بوریایی که کسی را گرم در بر داشت

پایش شکست و آه زهرا رفت تا بالا
یعنی ستون عرش آن لحظه ترک بر داشت

با چشم نیمه بسته جان می داد؛ یعنی که
شوق وصال دخترش را بار دیگر داشت

زندان به زندان مجلس روضه عوض میکرد
بر لب نوای یاحسین و وای مادر داشت

وقتی کبودی تنش تکثیر شد گفتند:
او هیاتی در سینه اش از داغ کوثر داشت

او ترجمان زخم های کوچه و در بود
بر روی جسمش بیت الاحزانی مصور داشت

مقتل نویسان شرح میدادند عاشورا
آهی که در بین گلو، موسی بن جعفر داشت

زیر گلویش زخم شد، اما جدا هرگز
در لحظه جان دادن خود سایه سر داشت

با روضه های قتلگاه جد خود جان داد
با هفتمین زخمی که جدش روی حنجر داشت

شاعر:محسن حنیفی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست
جز مُشتِ پر از طائر قدسی اثری نیست

در دل اثر از شادی و امّید مجویید
از شاخۀ بشکسته امید ثمری نیست

گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم
امّا به سیه‌چال، صبا را گذری نیست

گیرم که صبا را گذر افتاد، چه گویم؟
دیگر ز من و دردِ دل من خبری نیست

امّید رهایی چو از این بند محال است
ناچار به جز مرگ، نجاتِ دگری نیست

ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی؟
در سینه دگر جز نفس مختصری نیست

«تا بال و پرم بود قفس را نگشودند
امروز گشودند قفس را که پری نیست»

شاعر:استاد علی انسانی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

آسمان را به روی تخته ی در می بردند
تاج سر بود که باید روی سر می بردند

سرو سامان همه بی سر و بی سامان بود
پا به یک سوی، سر از یک طرف آویزان بود

او درست است که یک همدم و غمخوار نداشت
بدنش روی دری بود که مسمار نداشت

جگرش پاره شده اما به دل تشت نریخت
عضو عضو بدنش هر طرف دشت نریخت

بود زندانی و در مجلس اغیار نرفت
همره اهل و عیالش سر بازار نرفت

کسی از دور به پیشانی او سنگ نزد
گرگ درنده به پیرهن او چنگ نزد

کنج زندان خبر از بزم می و جام نبود
دخترش ثانیه ای در ملاء عام نبود

سر سجاده و در حال سجودش نزدند
هر دو دستش به تنش بود و عمودش نزدند

تن او ماند روی خاک ولی چاک نشد
تیغ خونین شده با پیرهنش پاک نشد

بود مظلوم ولی هفت کفن داشت به تن
گریه میکرد به جسمی که نشد و غسل و کفن

شاعر:سعید خرازی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

جهان را، بی‌کران را، جن و انسان را دعا کردی
زمین را، آسمان را، ابر و باران را دعا کردی

تمامِ مردمِ ایران سرِ خوانِ شما هستند
که هم شیراز، هم قم، هم خراسان را دعا کردی

اثر کرده دعایت در زنی آوازه‌خوان حتی
و این یعنی تمامِ روسیاهان را دعا کردی

مبادا آن‌که دِینی باشد از زنجیر بر دوشت
غل و زنجیر را، دیوارِ زندان را دعا کردی

به ضربِ تازیانه روزه‌ات را باز‌ می‌کردند
تو اما قبلِ افطارت نگهبان را دعا کردی

شاعر:سیده فرشته حسینی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

حصار پشت حصار آفتاب در زنجیر
و صبر سجده کند در کجاوه ی تقدیر

و سقف ابری زندان چقدر کوتاه است
برای آن که شود خواب کهنه ای تعبیر

سیاه شب پر از آوازه ی نماز کسی ست
صدای لرزش زنجیرهای دامن گیر

صدای بال قنوتی که زخم ریزان است
زبور آینه هایی که می شود تکثیر

چه سعی ها که نشد تا شکسته اش بینند
برای آن که بریزد به دامنش تقصیر

دو تکّه پوست، دو سه تکّه استخوان نحیف
که در محاصره ی کینه می شود تعزیر

بهار موسوی آشفته می شود در باد
و یک پیاله ی مسموم می کند تأثیر

شاعر:پروانه نجاتی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

بر سر تخته پاره دریا رفت
ناله از تخت سینه بالا رفت

چهار حمّال و آفتابِ فلك
چه بساطیست اینكه با ما رفت

جبرئیل از فلك اذان سر داد
عجّلوا عجّلوا كه آقا رفت

شجر طور ساقه اش بشكست
یا كه بشكسته ساق، موسی رفت

یك تن و این همه كفن چه كند؟
ناله از بوریا به بالا رفت

شاعر:محمد سهرابی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

هركجا مرغ اسیرى است، ز خود شاد كنید
تا نمرده است، ز كنج قفس آزاد كنید

مُرد اگر كنج قفس، طایر بشكسته پرى
یاد از مردن زندانى بغداد كنید

چون به زندان، به ملاقاتى محبوس روید
از عزیز دل زهرا و على یاد كنید

كُند و زنجیر گشایید، ز پایش دم مرگ
زین ستمكارى هارون، همه فریاد كنید

چار حمّال، اگر نعش غریبى ببرند
خاطر موسى جعفر، همه امداد كنید

تا دم مرگ، مناجات و دعا كارش بود
گوش بر زمزمه ی آن شه عبّاد كنید

پسرش نیست، كه تا گریه كند بر پدرش
پس شما گریه بر آن كشته ی بیداد كنید

نگذارید كه معصومه خبردار شود
رحم بر حال دل دختر ناشاد كنید

“خوشدل” از ماتم آن باب حوائج گوید
تا شما نیز پس از مرگ ز وی یاد کنید

شاعر:مرحوم استاد خوشدل تهرانی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

سحر به گوشه‌ی تاريکِ ما نمی‌آيد
كه شام غمزدگان را صفا نمی‌آيد

اجل نشسته به بالینم و دلم گويد
دگر به ديدن بابا رضا نمی‌آيد

كسی برای عيادت به گوشه‌ی زندان
به غيرِ سندیِ‌شاهک چرا نمی‌آيد

به دستِ او همه شب تازيانه می‌بينم
اسير اويم و از او حيا نمی‌آيد

به زيرِ ضربه‌ی هر تازيانه‌اش گويم
نگو به مادرِ ما ناسزا نمی‌آيد

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

برای رزق می آید کنارت صبحگاهان هم
به شوقِ رحمت تو دست بالا برده باران هم

تویی آئینه ایی که قبله در چشمت نمایان است
به روی تو علی و فاطمه پیداست ، یزدان هم

الا یاایها الساقی ، به دور سفرهٔ جودت
نه تنها مشهد و شیراز و قم هستند ، ایران هم

تو را ظرفی ست بی پایان که نامحدودِ از حلم است
ندارد وسعت صبرِ تو را ملک سلیمان هم

تو را محصور کردند و نمی دیدند بی دینان
برای ذکر تسیبحِ تو معراج است زندان هم

اگر چه ابرهای ظلم و کینه دوره ات کردند
به نورت غبطه ها خورده ست خورشیدِ درخشان هم

فقط شیطان ، کنارت بهره از نورت نمی گیرد
وگرنه سجده خواهد کرد همراهِ تو عصیان هم

مگر بی رخصت تو تازیانه می خورد بر تن؟
یقین رفته ست با اذن تو از بین تنت جان هم

شاعر:حامد آقایی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

تنت وقتی که در تشییع با در ربط پیدا کرد
مسیر روضه از اول به مادر ربط پیدا کرد

تو را برروی تخته پاره ای تشییع کردند و
به نوعی روضه با تابوت کوثر ربط پیدا کرد

سه روز آن جا که جسمت ماند در گرما به روی خاک
تنی با سر به آن مظلوم بی سر ربط پیدا کرد

نیاوردند نیمه شب سرت را غرق خاکستر
از اینجا روضه ی بابا به دختر ربط پیدا کرد

گریز روضه را اول زدم،با «نیمه شب» این شعر
درآخر تازه با موسی بن جعفر ربط پیدا کرد

همان«نیمه شبی» که یا رضا گفتی و این مقتل؛
به سطر رفتن جانسوز اکبر ربط پیدا کرد

میان ربط هایی که به هم دادم نفهمیدم
چگونه روضه ی اکبر به اصغر ربط پیدا کرد

نفهمیدم چه پیش آمد فقط دیدم که ملعونی؛
نشست و آخرش خنجر به حنجر ربط پیدا کرد

شاعر:مهدی رحیمی

_______________________________________________

شعر مرثیه امام کاظم (ع)

قصد سفر کردم که باشد مقصدم مشهد
عمری کبوتروار جلد مشهدم مشهد
امیدوارانه همیشه پر زدم مشهد
هربار بعد از کاظمینش آمدم مشهد

باب الحوائج خیرخواهانه دعایم کرد
موسی بن جعفر استان بوس رضایم کرد

دل های مشتاقان همیشه ارزومندش
در محشر فردا همه محتاج لبخندش
او نیست در بند کسی ؛ دنیاست در بندش
اولاد من قربان این بابا و فرزندش

عمری بدهکارم بدهکار رضاجانش
شد بهترین سلطان عالم طفل دامانش

سلطان هوای رعیت اش را بیشتر دارد
ارباب از حال دل نوکر خبر دارد
هرقدر که مهر و محبت این پسر دارد
این رافت اش را یادگاری از پدر دارد

شمسی که خود می پرورد شمس الشموس این است
در چشم خاص و عام ” زین المجتهدین ” است

موسای اهل بیت بود از هرکسی سر بود
گنجینه ی جمع کمالات پیمبر بود
او پنجمین ذریه ی زهرای اطهر بود
جانم به معصومی که خود معصومه پرور بود

مانند او اولاد او با ابرو هستند
سادات ایران بیشتر از نسل او هستند

از نسل زهرا از تبار ” هاشم” اش خواندند
گاهی ” وفیّ” گفتند و گاهی ” قائم ” اش خواندند
اهل ادب اهل تدبر عالمش خواندند
میدانی اصلا از چه بابت کاظمش خواندند ؟

عمری به روی غیظ کردن بست چشم اش را
حتی ندیده دشمن او نیز خشم اش را

دارد نسیم مهرورزی عطر خوشبویش
تنها تبسم می چکد از روی دلجویش
سنی و شیعه گوید از اخلاق نیکویش
هدیه فرستاده برای شخص بدگویش

در هر قنوت خویش مردم را دعا می کرد
با جمع بدگویان خود اینگونه تا می کرد

او با زبان حق در این عالم تکلم کرد
حتی به روی دشمن خود هم تبسم کرد
عمری به هر درمانده ای مولا ترحم کرد
در پیشگاهش بشر حافی دست و پا گم کرد

این دستگیری ها به یمن التفاتش بود
احیای دل ها هم یکی از معجزاتش بود

همراه علم و منطق و برهان امامت کرد
بی مزد و منت بارها قصد هدایت کرد
جای پدر از منظر اسلام صحبت کرد
از پاسخ او بوحنیفه نیز حیرت کرد

در کودکی تندیس درک و فهم کامل بود
از خردسالی نیز حلال مسائل بود

من خرج مدحش میکنم ابیات موزون را
وقف وجودش میکنم طبع دگرگون را
کی چشم پوشی میکنم اینگونه مضمون را؟
باید که یاداور شوم اقرار هارون را

جز او کسی آیینه ی موسی بن عمران نیست
میراث دار دانش جمع رسولان نیست

همچون پدر بر روی منبر درس دین می گفت
با لحن زیبای امیرالمومنین می گفت
تفسیری از فحوای آیات مبین می گفت
شیخ الائمه مدح او را این چنین می گفت :

قطعا رحیم است و علیم است و حکیم است او
مانند اجدادش کریم بن کریم است او

افسوس اسیر دست جمعی بی مروت شد
عمری از این زندان به آن زندان…اذیت شد
سهمش از این دنیا فقط درد و مشقت شد
در هر سیه چالی مکرر هتک حرمت شد

شلاق زندان بان او خیلی به او بد کرد
لعنت به سندی ؛ سندی بن شاهک نامرد

هردفعه که راهی زندان بلا می شد
از دخترش معصومه با حسرت جدا می شد
در دخمه ای با درد غربت آشنا می شد ‌
از بی کسی هر روز دلتنگ رضا می شد

آزرده از تنهایی و رنج مصائب بود
شب تا سحر هم صحبتش تنها مسیب بود

یک عده با نامهربانی خسته اش کردند
با ضربه های ناگهانی خسته اش کردند
با چوب های خیزرانی خسته اش کردند
با ناسزا و بددهانی خسته اش کردند

هرصبح و شب وقتی به سمت قبله رو می کرد
بین قنوتش مرگ خود را آرزو می کرد

مانند زهرا مادر خود درد پهلو داشت
عمری نشان از تازیانه روی بازو داشت
در صورت نیلی خود زخمی به ابرو داشت
مرثیه در لفافه میگویم؛ دو زانو داشت

ساق شکسته در غل و زنجیر تا می‌خورد
سیلی شبیه مادر خود بی هوا می خورد

با اینکه رد سلسله بر پیکرش دارد
شکر خدا یک جای سالم در سرش دارد
حالا که جمعی بی حیا دور و برش دارد
الحمدلله جای امنی دخترش دارد

معصومه اش با چشم تر راهی زندان نیست
در هر دو پای دخترش خار مغیلان نیست

شاعر:علیرضا خاکساری

اشعار شهادت حضرت زینب (س) سال ۱۴۰۰

2
اشعار شهادت حضرت زینب (س) سال 1400

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

صبر از زبان عجز ثناخوان زینب است
عقل بسیط واله و حیران زینب است

ایوب صابر است ولیکن درین مقام
انصاف ده که ریزه خور خوان زینب است

در قتلگاه، جسم برادر به روی دست
بگرفت کای خدای من این جان زینب است

قربانی تو است بکن از کرم قبول
کاری چنین به عهده ایمان زینب است

در خطبه‌اش که‌کوفه از‌آن‌شد سکوت محض
گفتی که ممکنات به فرمان زینب است

ابن زیاد شوم به دار الإماره اش
رسوا ز منطق شرر افشان زینب است

با اینکه با عیال برادر به شهر شام
در دست اهل ظلم، گریبان زینب است

بر هم زن اساس جفاکاری یزید
لحن بلیغ و نطق درخشان زینب است

افزون بود ز حوصله خلق عالمی
درد و غمی که در دل سوزان زینب است

دارد «صغیر» امیدی و از روی اعتقاد
چشمش به لطف بی حد و پایان زینب است

شاعر:استاد صغیر اصفهانی

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

دختر نگو ز دامن زهرا چه دختری
درّ گرانبهایی و دردانه گوهری

در ذات خود نمونه ی زیبای فاطمه ست
یعنی در آفرینش هستی چه جوهری

در هیبت و شکوه علی بود گوئیا
در عزّت و شرف شده زهرای دیگری

در صبر و در سکوت به مانند مجتبی
در کربلا و شام نمود ش پیمبری

در کربلا کسی که برای برادرش
هم خواهری نموده و هم کرد مادری

در شوکت و شهامت و در فضل و اقتدار
سرتا به پا شده ست حسین مکرّری

یعنی که او ادامه ی هر پنج تن شده ست
یعنی نمونه است و ندارد برابری

در عفّت و فضیلت و تقوا چه مریمی
یا در منای قُرب برادر چه هاجری

او شد برای حضرت مادر چه دختری
او شد برای شاه شهیدان چه خواهری

زینب ملیکه ای ست که زهراش مادر است
چون فاطمه ست دیگر و اونیز دیگراست
………………………………………….
زینب اگر نبود یقین هل اتی نبود
بی پرده گر بگویمت دین خدا نبود

قرآن نبود و قبله نبود و نماز نه
سجّاده ی نیایش و ذکر و دعا نبود

قرآن ز زهد و پاکی و تقوا ورق نداشت
حرفی از آن ولیُّکُمِ اِنّما نبود

آن خطبه های کوفه و شامش اگر نبود
شیرازه ای برای کتاب خدا نبود

واللیل و نور و کوثر و والنّجم و فصّلت
والشّمس و طور و واقعه و والضّحی نبود

تاریخ از سکوت علی صفحه ای نداشت
باور کنید صحبت اهل کسا نبود

گر خطبه های حیدری اش گل نمی نمود
یک ذرّه از شهامت و مردی به جا نبود

او گر روایتی ز شهیدان نمی نمود
حرفی ز آفتاب سر از تن جدا نبود

از مَشک و دست و اسب و عَلَم صحبتی نبود
حرف از عموی تشنه لب کربلا نبود

قبر حسین و اکبر او زائری نداشت
یعنی نجف نبوده و کرب و بلا نبود

باب السّلام و باب مناجات و باب عشق
باب الجواد مشهد و باب الرّضا نبود
………………………………………….

ما شیعه ایم شیعه ی این خانواده ایم
سر را به آستانه ی جانان نهاده ایم

ما را مدافعان حرم نام گشته است
با جان و دل برای شما ایستاده ایم

ما را سَری ست هیچ ندارد لیاقتی
آن را برای حضرت معشوق داده ایم

در لشکر بزرگ شما صف کشیده ایم
فرمانده نیستیم سپاه پیاده ایم

مانند خطبه های شما آتشین شدیم
چون ذوالفقار تشنه و رویی گشاده ایم

ما وارثان قبله و خطّ مقدّمیم
ما نیز مردِ آهن و کوه اراده ایم

خطّی که یار بر سر راه ایستاده است
باران خون ببارد اگر ایستاده ایم

شاعر:علی کفشگر

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

زینب اگر نبود حدیث وفا نبود
با رمز و راز عشق کسی آشنا نبود

زینب اگر نهیب نمیزد علیه کفر
نطق مدافعان ولایت رسا نبود

زینب اگر اسیر نمی‌شد به راه دوست
دین خدا ز قید اسارت رها نبود

زینب اگر طلسم ستم را نمی‌شکست
امروز صحبت از شرف اولیا نبود..

در شام و کوفه باز نمی‌کرد اگر زبان
نام رسول بر سر گلدسته‌ها نبود

اُمّ الکتاب اوست «کلامی» به یک کلام
زینب اگر نبود کتاب خدا نبود

شاعر:استاد کلامی زنجانی

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

زینب از تل دید دارد بی برادر می شود
آستین بر سر گرفت و گفت معجر می شود

کاش آن خنجر نمی برّید اما ای دریغ
« ما رأیت إلّا جمیل ِ » کیست بی سر می شود؟

داد از این تقدیر و نفرین بر قضا ، در کربلا
بی برادر ماندن زینب مقدّر می شود

غم یکی نه غم دو تا نه غم پی غم می رسد
با کدامین داغ آیا روز او سر می شود؟!

آن طرف بر خاک افتاده علمدار این طرف
خود علمدار سپاه چند دختر می شود

آه از شام آه از شام آه از شام از ستم
این چه رفتاری است با ناموس حیدر می شود؟!

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

فکر کن ظهر شود روز به آخر برسد
لحظه ها بگذرد و ساعت خنجر برسد

لحظه ی آخر گودال به کندی برود
خنجر کینه سراسیمه به حنجر برسد

فکر کن بین اجانب به چه وضعی به چه حال؟
زینب از تل به تماشای برادر برسد

هرچه بوده است به غارت برود ، در گودال
بوسه ای از رگ خشکیده به خواهر برسد

ازدحام است و در این معرکه زینب مانده
به برادر برسد یا که به معجر برسد

قد خم دارد از این غم چه کسی می دانست؟
ارث مادر وسط دشت به دختر برسد

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

افتاده ام به بستر بی سایبان حسین
از خواهر تو گریه گرفته امان حسین

در زیرآفتاب، سرت را بریده اند
در زیر آفتاب، به رویت دویده اند

دارم حساب می کشم از قطره های آب
تو سوختی و صورت من سوخت بی نقاب

ماندی سه روز بی کفن و بوریا حسین
اصلاً عوض کنیم سر بحث را حسین….

من سختم است پیش تو این روز آخری
از این همه گلایهء خواهر برادری

یاد تو هست مادرمان بستری که شد…
رخسار او کبودی و نیلوفری که شد…

دارم شبیه او پی تابوت می روم
با این پر شکسته به لاهوت می روم

این روزها که سینهء من تنگ میشود
خیلی دلم برای حسن تنگ می شود

ای کربلای من سفرم را چه می کنی؟
داغی که مانده بر جگرم را چه می کنی؟

من را ببخش وقت زیارت نمی شود
دیگر کسی شبیه تو غارت نمی شود

میخواستم ضریح تنت را بغل کنم
یکبار جسم بی کفنت را بغل کنم

جانم به وصل عشق تو با سوختن رسید
این پاره های پیرهنت هم به من رسید

از آن غروب، رنج اسارت کشیده ام
از زیر تیر و نیزه، کنارت کشیده ام

رفتی و گوش ما همه بی گوشواره شد
عمامه رفت و معجر مان پاره پاره شد

سنگت زدند بر سر نی، مرد و زن حسین
از هر دو سنگ، خورده یکی هم به من حسین

اصلاً چه شد که قسمت آن دیگری شدی
بین تنور رفتی و خاکستری شدی

ای وای از رباب، که جانش به لب رسید
هرجا که رفت، حرملهء بی ادب رسید

پیشانی ام شکست و وضویم جبیره بود
بازارهای کوفه پُر از چشم خیره بود

وقت قمار، پای سرت شرط کرده اند
در پیش پای ما صدقه پرت کرده اند

گرچه میان تشت طلا، جام برنگشت
دیگر رقیه از سفر شام برنگشت

حالا شده خرابه دمشق رقیه ات
برگشته ام به شام، به عشق رقیه ات

سر را گرفت و گفت که بابا حلال کن
موی مرا بلندتر از این خیال کن

این رو به قبله را تو نگو روبه راه نیست
اصلاً خیال کن بدن من سیاه نیست

شهدی دوباره از لب قرآنی ات بده
جایی برای بوسه به پیشانی ات بده

شاعر:رضا دین پرور

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

بعد یک سال و نیم بی تابی
زینب است و مصیبت گودال
خاطرش هست ظهر عاشورا
اشتیاق جماعت خوشحال

گریه ای که توان ز او برده
گریه هاییست در فراق حسین
نیست مرهم برای زخم دلش
کمرش را شکسته داغ حسین

زیر نور گرم خورشید است
بسترش رو به قبله تا کرده
یاد گودال کرده،می سوزد
روی خود را به کربلا کرده

بر تنش رد کعب نی دارد
بر دلش هم که داغ عاشوراست
یاد دریا و مشک خالی و
اضطرار و خجالت سقاست

خیره مانده ست بر در خانه
تا بیاید برادرش از راه
حرف اصلا نمی زند خانم
بغض دارد،آه دارد،آه..آه

گفت اورا سکینه:خانم جان
لبتان خشک شد ز بی آبی
آخرش هم ز پا در آمده اید
بعد یک سال و نیم بی تابی…

باز هم در سکوت خود مانده
اشک هایش شبیه سیلاب است
آه!خانم مگر نمی داند
چشم های برادرش خواب است؟

حق بده بی قرار اگر گشته
حرف پنجاه و خورده ای سال است….
حاجتش را گرفته بعد حسین
وقت رفتن رسیده خوشحال است

شاعر:آرمان صائمی

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

این زن که از برابر طوفان گذشته بود
عمرش کنار حضرت باران گذشته بود

صبرش امان حوصله‌ها را بریده بود
وقتی که از حوالی میدان گذشته بود

باران اشک بود و عطش شعله می‌کشید
آب از سر تمام بیابان گذشته بود

آتش گرفته بود و سر از پا نمی‌شناخت
از خیمه‌های بی سر و سامان گذشته بود

اما هنوز آتش در را به یاد داشت
آن روزها چه سخت و پریشان گذشته بود…

می‌دید آیه آیهٔ آن زیر دست و پاست
کار از به نیزه کردن قرآن گذشته بود

یک لحظه از ارادت خود دست برنداشت
عمرش تمام بر سر پیمان گذشته بود

بر صفحه‌های سرخ مقاتل نوشته‌اند
این زن هزار مرتبه از جان گذشته بود

شاعر:احمد علوی

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

صبرت از پای درآورده شکیبایی را
ای که سوزانده غمت لالهٔ صحرایی را

دل به دریا بزند هرکه دلش بی‌تاب است
تو به صحرا زده‌ای آن دل صحرایی را

داغت آنقدر زیاد است که غم کرده علم
در دل سوخته‌ات خیمهٔ تنهایی را

دیده‌ای آنچه تماشا نشود با هر چشم
و کسی چون تو ندید آن همه زیبایی را

دم به دم خطبهٔ غرّای تو تیغ علوی‌ست
بر سر انداخته‌ای چادر زهرایی را

قلم از لحن تو سرمشق متانت برداشت
از تو آموخت سخن شیوهٔ شیوایی را

آه ای سنگ صبور دل بی‌تاب رباب!
باز آرام بخوان نغمهٔ لالایی را

شاعر:سیده تکتم حسینی

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

چه رنج‌ها که به پیشانی تو دیده نشد
که غم برای کسی جز تو آفریده نشد

چه بغض‌ها که گلوی تو را فشرد ولی
صدای گریۀ تو لحظه‌ای شنیده نشد

دلی نبود که هم‌رزم تیغ‌ها نشود
گلی نماند که با دست زخم چیده نشد…

به استواری لحن تو در حماسه قسم!
به قامتت که دمی زیر غم خمیده نشد،

قسم به صبر! به داغی که تازه است هنوز
دلی صبورتر از زینب آفریده نشد

شاعر:مهدیه اکبری

________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

تکیده قامتش و تکیه بر عصا نزده‌ست
همان که غیر خدا را دمی صدا نزده‌ست

شهید داغ حسین است و ما در این فکریم
که سر به چوبۀ محمل زده‌ست یا نزده‌ست

هنوز بر سر تل، دست روی سر دارد
هنوز پای غمش ایستاده، جا نزده‌ست

هنوز چشم به راه است ماه برگردد
و قرن‌هاست کسی سر به خیمه‌ها نزده‌ست

خوشا به شاعر اگر آتشی به دل دارد
بدا بر آن قلمی که دم از شما نزده‌ست

به پای‌بوسی صیدی که بین گودال است
کسی شبیه تو این‌گونه دست و پا نزده‌ست…

شاعر:فائزه زرافشان

اشعار ولادت امام علی (ع) سال ۱۴۰۰

0
اشعار ولادت امام علی (ع) سال 1400

شعر مدح امام علی (ع)

کمانِ ابرویِ دلبر، شکار می خواهد
ذبیح می طلبد؛ جان نثار می خواهد

مجال عرضه ی بی دست و پایی ما نیست
شراب عشق علی کُهنه کار می خواهد

رسیده سائل و از او نگین طَلب کرده
رسیده میثم تمار و دار می خواهد

علی معلم تدریس «قاب قوسین» است
فقیرِ کاهلی از او “انار” می خواهد!؟…

شکوهِ پرچمِ ایوان طلای او از باد
نوای هوهوی بی اختیار می خواهد

چه ظلم ها که بر او روزگار آورده
چه صبرها که از او روزگار می خواهد

علی کسی ست که “مرحب” مقابلش از ترس
به تنگ آمده، راه فرار می خواهد

نخواست دشمن او والی ولایت را
نخواست آن چه که پروردگار می خواهد

علیست نام خدا در شناسنامه ی عشق
مرا ببخش! دلم گَه گُدار می خواهد –

– که جای کعبه به صحن نجف کنم سجده
جنون بندگی ام، سنگسار می خواهد

قسم به لوح و قلم هر بلند بالایی
ز خاک پای علی اعتبار می خواهد

شبیهِ کاه رسیده اُحد مقابل او
برای کوه شدن، اقتدار می خواهد

چهار فصل دلم را خدا به لطف علی
بهار خواسته است و بهار می خواهد

خیال خال علی خواب مَخمَلی را بُرد
که این معادله، شب زنده دار می خواهد

به کوه کندن فرهاد غبطه خواهم خورد
که شهد عشق علی پشتکار می خواهد

فقیر و خسته و درمانده و پریشانم
چه عاشقانه مرا زلف یار می خواهد

تمام هستی خود را که باختم، گفتم:
چه چیز دیگری از من قمار می خواهد؟! …

اگر که پاسخ من را به تیغ هم بدهد
ببوسم آن چه لب “ذوالفقار” می خواهد

چه عیب اگر که به انگور دست ما نرسید
امیر، عاشق خود را خمار می خواهد

ادامه دادن این شعر کار شاعر نیست
حِسان و حِمیَری و شهریار می خواهد

شبیه حضرت آدم همیشه عاشق او
کنار صحن و سرایش مزار می خواهد

دعای آخر عشاق او فقط فرج است
ظهور صاحب مان، انتظار می خواهد …

شاعر:علی اصغر یزدی
_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

هوهوی تو تا دشت را لبریز می کرد !
شمشیر تو اِعلان رستاخیز می کرد !

تو ! آن سلحشوری که هر دَم تیغ خود را
با گردنِ گردن فرازان تیز می کرد !

وقتی به میدان می زدی هر مَرد جنگی
از پنجه ی شیراَفکنت پرهیز می کرد !

«مَرحَب» اگر از زور و بازویت خبر داشت
خود را هزاران بار حَلق آویز می کرد !

ابرو که در هم می کشیدی ذوالفقارت
بر پهنه ی آفاق جَست و خیز می کرد !

جولان بازوهای تو در صحنه ی جَنگ
مرگ سپاه فتنه را تجویز می کرد !

هر مادری شب های طفلان خودش را
با قصّه ی رَزم تو سِحرآمیز می کرد !

اُسطوره ای هستی ! که در تلخی ایام
تاریخ را شیرین و شورانگیز می کرد !

شاعر:سید روح الله باقری

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

باید که تو را عالیِ اعلا بنویسم
در شعر و غزل یکسره زیبا بنویسم

باید بزنم نام تو را بوسه ای از عشق
در هر دو جهان سیّد و مولا بنویسم

از عطرِ نگاهِ تو خدا معجزه ای ساخت
اینکه به ولای تو تولّا بنویسم

باید که تو را از همه ی مردمِ دنیا
غمخوارِ دلِ حضرتِ طاها(ص)بنویسم

شد عطرِ نسیمِ تو پراکنده به عالم
از نازِ نفس های تو زهرا(س)بنویسم

حیدر شده ای تا که تو را با قلمِ نور_
بر پیکره ی عرشِ معلی بنویسم

هر جا که بوَد نامِ تو ما قبله نداریم
من روی تو را قبله ی دنیا بنویسم

تو برکه ی عشقی و جهان تشنه ی جامت
از جامِ غدیرِ تو گوارا بنویسم

ایوانِ طلای تو مرا باغِ بهشت است
در عشق گمم کردی و پیدا بنویسم

در محضرِ والای شما نذرِ من این است
تا هست مرا عمر ز مولا بنویسم

من عشقِ علی(ع)را به دو عالم نفروشم
بر لوحِ دلم عاشق و شیدا بنویسم!

شاعر:هستی محرابی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

در الفبا از الف تا حرف یا یعنی علی
نقطه آغاز قرآن زیر با یعنی علی

آفرینش را علی آغاز و پایان است و بس
ابتدا یعنی علی و انتها یعنی علی

نوح کشتیبان نمی شد ، نوح کشتی ساز بود
کشتی از طوفان گذشت و ناخدا یعنی علی

بی علی آتش جهنم با علی آتش یهشت
با خلیل الله کرد آتش وفا یعنی علی

دستگیر هر اولوالعزم است موسی هم اگر
اژدهای معجز آورد از عصا یعنی علی

اینکه می گوییم : پیغمبر ، شباهنگام بود
در حرا گرم تکلم با خدا یعنی علی

گفت : اقرا باسم ربک ، در جواب جبرئیل
اینکه گفت احمد علی جان پیش آ ، یعنی علی

نفس پیغمبر علی و نفس حیدر مصطفی
مرتضی یعنی محمد مصطفی یعنی علی

پنج تن زیر کسا جمعند یعنی فاطمه
فاطمه در راه حیدر شد فدا یعنی علی

هرچه را حیدر بخواهد می پسندد فاطمه
هل أتی زهراست آری هل أتی یعنی علی

حق علی احمد علی حیدر علی زهرا علی
کُلُهُم نورند از این رو‌ مجتبی یعنی علی

با شکستن می شود تکثیر هر آئینه ، پس
ای برادر ترجمان کربلا یعنی علی

شاعر:محسن ناصحی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

شد در وسط خطبه لبِ خشک تو تر دوش
همّام تو میرفت در این فاصله بر دوش

سرگشته ی عشقت شده گویی، خبر آمد
خورشید در آورده سر از کوه و کمر دوش

گیسوی تو قدریست که در گردش ایام
کس پی به بلنداش نبرده ست مگر دوش

ای نخله ی توحیدِ خلیل از تو ثمر خیز!
سبز است در این بادیه از بارِ تبر دوش

ای صالحِ اعجاز! تکانَد پی تیغت
باری شتر معرکه از محملِ شر دوش

در سیر مقامات تو این بس که نرفته ست
پیغمبر ما را احدی مثل تو بر دوش

رفتی به جهاز شتران ای که تو را هست
همشانه ی جبریل به هر کوی و گذر دوش

ای یکشبه مهمان چهل جا، شده حیران
از حال تو هرکس که گرفته ست خبر دوش

تو صورتِ والای قیامی و قعودی
این تیر حقیر است چه در پا و چه در دوش

ای کوه تحمل! به نود زخم تو سوگند
یکبار نلرزیده تو را گاهِ خطر دوش

با کیسه ی نان شاه به غیر از تو ندیدیم
این بار گران است گران است به هر دوش

یا جای علم بوده و یا کیسه ی اطعام
از زخم پذیرفته اثر روی اثر دوش

زیر علم صبر تو عمریست دمادم
میسوزد و میسوزد مانند جگر دوش

چون‌ مور کشم بار غمت را و محال است
از بردن این بار کند صرف نظر دوش

ای دار و ندارِ دل تمار، در این راه
از دار ندارد همه ی عمر حذر دوش

شاعر:مسعود یوسف پور

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

ای حاجتِ قدیمی دنیا! روا شدی
دنیای عرش بودی و دنیای ما شدی

دنیای بی تو ارزش خالق شدن نداشت
حُسنِ دلیلِ خلق، برای خدا شدی

تو رازِ سر به مُهرِ خداوندِ کعبه‌ای
دیوارِ خانه باز شد و برملا شدی

با تو سکوتِ عُزلتِ پیغمبری شکست
شأنِ نزولِ قاری غارِ حرا شدی

گفتیم ابوتراب و نوشتیم اباالحسین
از بین خاک‌ها پدرِ کربلا شدی

بالابلندِ وادی کوتاه‌قامتان!
ای قله‌ای که نونِ میان لَنا شدی

اوج غریبی است که در این همه زمان
با مردمِ زمانه‌ی خود آشنا شدی

حی‌علی‌الصلوةِ فُراداترین قیام!
آخر میان جهلِ جماعت قضا شدی

شاعر:رضا قاسمی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

تداعی میکند ابروی او نازک خیالی را
منظّم می کند گیسوی او آشفته حالی را

تجلی کرد و از یک جلوه اش عالم پدید آمد
خدا از روی و مویش ساخت ایام و لیالی را

نجف رفته چه داند حال ما دور از نجف ها را
چه داند اهل دریا ، حس و حال خشکسالی را؟!

مسیری نیست غیر از اشک تا دریای لطف او
به گریه جلب میسازد گدا لطف موالی را

به جمع عاشقان عیب است چشم خُشک را بردن
کسی در بزم هرگز برندارد جام خالی را

خجالت از عبادت بیشتر مقبول می افتد
به جای فعل از ما میخرد این انفعالی را

به روی فرش صحنش تا نشستم خوب فهمیدم
سلیمان نیز از صحن علی بردست قالی را

اگر‌ ساقی تو باشی ، جان فدای جام میسازم
که در جنت نخواهم یافت حتی این زلالی را

علی و عالی و اعلی ، علی و عالی و اعلی
که معنا میدهد غیر از تو این اوصاف عالی را؟!

برای گفتن از وصفت زبان شاعران لال است
تقبل کن ز لطف از ما همین اشعار لالی را

شاعر:عاصی خراسانی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

حق با علی‌ست ، با علی و آل اطهرش
این را گواه داده خدا با پیمبرش

دینی که اصل آن به «ولایت» نمی رسد
نفرین به آن نمازش و لعنت به منبرش

در مسجدی که نام علی را نمی برند
باید که گِل گرفت به والله بر درش

ذرات عالمند ترابِ ابوتراب
شاهان عالمند غلامان قنبرش

مهر حلالزادگی ما ولای اوست
آن که محب او نَبُوَد خاک بر سرش

هرکس درون سینه ندارد ولای او
حتما بپرسد علت آن را ز مادرش

شاعر:محمد کابلی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

دل نمی ماند به روی دست، بادلدارها
خاصه وقتی که باشد روی لب، اصرارها

باز تحویلم گرفتند و نوشتند عاشقم
باز در آغوش یارم، تازه شد دیدارها

نیستم تا زنده ام دنبال یاری غیر او
نیستم راضی به این دیدار، این مقدارها

من فدای آنکه دستش نخلها را بار داد
آنکه رویش میدرخشد بین گندم زارها

خاک پای مرتضا هستم که با دست خدا
بخت ها را میگشاید وقت کشت و کارها

ما اگر گل کرده ایم از اشک شبهای علی است
خوبی از مانیست، از خاک قدم های علی است

مرتضا انداخته بر پای صیدش دام را
مرتضا انداخت بر جانم تب احرام را

دیدن روی علی قطعاً ملاقات خداست
کنده ام با ذکر هو هو پرده ابهام را

می روم رکن یمانی سیزده شب در رجب
تا بگیرم از لب ساقی کوثر،کام را

آمده احمد بریزد هرچه دارد پای او
آمده حیدر بیارد یکصد و ده جام را

من گنهکارم، گنهکارم، گنهکارم ولی
او شفاعت میکند بافاطمه فردام را

حلقه بر در میزنم از بسکه چشمانم تر است.
خاصه وقتی که صاحب خانه اسمش حیدر است.

در مقام نوکری منت،مکرر می کشم
جور عشاق علی را صد برابر می کشم

دیده زیر گیوه ی خاکی مولا جای خود
چشم زیر گیوه ی خاکی قنبر می کشم

قاب قوسین و علی را وحی میفهمد،نه من!
من در ایوان طلا عکس پیمبر می کشم

شب نشینی با خدا را دوست دارم چونکه بعد
یک سری هم خانه زهرا و حیدر می کشم

ساغر از دستم نیفتد،من خودم خواهم شکست
کوثر از دست علی باشد فقط سر می کشم

می رسد روزی مان از خیر اوقات علی
میدهد حاجات مان را احتیاجات علی

می خرد من را خدا تا هست دکاّنم نجف
خانه زاد حیدرم، هر روز مهمانم نجف

مدح حیدر روبروی کعبه شک می آورد
مینویسم قبله، اما باز میخوانم نجف

ریخت بین استکانم فاطمه یک قطره اشک
ریخت در روحم، تنم ، در جسم و در جانم نجف

سنگ ریزه در غذای حضرتی دیدم شبی
مزه کرده از همان شب زیر دندانم نجف

تا نگیرد دست من را اعتکافم ناقص است
تا نگیرم کربلا را من که می مانم نجف

هرکسی که در نجف، دستش به دامان خداست
زیر آب ناودان، گریان شود حاجت رواست.

هرکجا حال مناجات است آنجا بهترم
هرکجا که خیمه ای برپاست،خوبم محشرم

مهر حیدر را به من دادند از روز ازل
باامین الله بابا و کسای مادرم

سنگی از در نجف دارم به دستم غالباً
ذکر یا زهرا اگر حک بوده بر انگشترم

صحن زهرا یکطرف، صحن مدینه یکطرف
باز هم این شاخه و آن شاخه دارم می پرم

رو گرفته از علی، پهلو گرفته فاطمه
روضه زهرا بماند یک شب دیگر،حرم

شاعر:رضا دین پرور

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

شاعر به سرش زد غزلی داشته باشد
تاکید به عشقی ازلی داشته باشد

این شعر که با نام علی می شود آغاز
ابیاتِ به طعمِ عسلی داشته باشد

تردید نداریم که در عَرش، خدا نیز
چون حیدرِ کرار، یَلی داشته باشد!

هرچند اذان مدح خدا میکند اما
با ذکرِ تو “خَیرِ العَملی” داشته باشد

در آتشِ دوزخ نرود پای کسی که
یک ذره به دل حُبِّ علی داشته باشد!!

شاعر:محسن زعفرانیه

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

عشق و شور و شوق اگر در آستین داریم شُکر
حال اگر با های و هویی آتشین داریم شُکر
قبله‌ای عین‌ُالیقین حقُ‌الیقین داریم شُکر
در نجف هفت آسمان را در زمین داریم شُکر

از دو عالم ما همین تنها همین داریم شُکر
از دو عالم یک امیرالمؤمنین داریم شُکر

ماهِ نو با یادِ تیغِ آبدارش کج شده
آسمان اصلا به عشقِ ذوالفقارش کج شده
ذوالفقارش کج شده عالم مدارش کج شده
و زمین در زیر پای شهریارش کج شده

از کجیِ ابرویش محرابِ دین داریم شُکر
هرچه داریم از امیرالمؤمنین داریم شُکر

قبل از اینها که فقط تنها خدا بود و خدا
قبل‌تر – از قبل از اینها – مرتضا بود و خدا
گفت در معراج دیدم هرکجا بود و خدا
هرکجا رفتم علی در انتها بود و خدا

نَفسِ احمد نَفسِ زهرا را یقین داریم شُکر
یک نَفَس گوییم امیرالمؤمنین داریم شُکر

عقل حیران است مدحش را شجاعت خوانده است
عشق در بُهت است و وصفش را قیامت خوانده است
پیشِ او جبریل عمری درسِ حیرت خوانده است
با علی گویا خدا عقدِ اُخوت خوانده است

نقشِ ایوانِ طلا را بر نگین داریم شُکر
ذکر مولانا امیرالمؤمنین داریم شُکر

در دل آتش زده شوقش نهان داریم ما
در دل دوزخ بهشت جاودان داریم ما*
بر سر این سفره تنها ، آب و نان داریم ما
ما علی داریم و دیگر هیچ ، آن داریم ما

از پدر نان حلالی دلنشین داریم شُکر
آی مردم ما امیرالمؤمنین داریم شُکر

رمزِ اَنزَلنا علی و سِرِّ اَرسلنا علی
کعبه‌ی احمد علی و قبله‌ی زهرا علی
باعلی رفته است تا حق هرکه رفته تا علی
لا هوَ الا هوَ یا لاعلی الاعلی

از میان خوبرویان دست چین داریم شُکر
یازده نور از امیرالمؤمنین داریم شُکر

ذوالفقارِ خم ببین ، سر پشت سر انداخته
صد سپاه اینجا سر و تیغ و سپر انداخته
آنقدر از جنگویان آنقدر انداخته
باز عزرائیل را در دردسر انداخته

مدح او را بِینِ میدان بیش از این داریم شُکر
مرد مردان و امیرالمؤمنین داریم شُکر

هرکه صید چشم او شد تیر می‌خواهد چکار
کشته‌ی عشق علی شمشیر می‌خواهد چکار
حق بده دیوانه‌اش زنجیر می‌خواهد چکار
با مریض او بگو تدبیر می‌خواهد چکار

نسخه‌ای از دست جبریل امین داریم شُکر
بینِ غمها یاامیرالمؤمنین داریم شُکر

حال ما وقتی گرفته یک زیارت کافی است
مستِ ایوان نجف را یک اشارت کافی است
برگ کاهیم و فقط یک لحظه غارت کافی است
از خوشی‌ها گوشه‌ی دنج اسارت کافی است

حسرت خاک حرم را بر جبین داریم شُکر
چشم بر لطفِ امیرالمؤمنین داریم شُکر

با جزامی‌ها نشست و پیششان خرما گذاشت
لقمه‌ها را دردهانِ مردِ نابینا گذاشت
ظرف شیری را به دست کودکی تنها گذاشت
مرکب طفلان شد و بر روی دنیا پا گذاشت

دست اگر خالی ولی حبل‌ُالمَتین داریم شُکر
ما کرم را از امیرالمؤمنین داریم شُکر

اینکه شبها می‌برد بر دوش ، خرما را علیست
اینکه دارد می‌کشد غمهای زهرا را علیست
آنکه با خود می‌برد اندوهِ دنیا را علیست
آنکه روشن می‌کند تکلیفِ فردا را علیست

مردمی دلداده در این سرزمین داریم شُکر
کهنه عهدی با امیرالمؤمنین داریم شُکر

شیعه یعنی ذوالفقار و راه حیدر مانده است
شیعه یعنی که علی آنسوی معبر مانده است
شیعه یعنی فتح ما یعنی که خیبر مانده است
شیعه یعنی جای پای مالک اشتر مانده است

پیش رو مردی از آفاق یقین داریم شکر
شُکر فرزند امیرالمؤمنین داریم شُکر

صائب‌تبریزی

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

به عشق مرتضی کعبه ترک خورده، خبر این است
خدا هم از علی دم می زند، فوق بشر این است

شبی در پای ایوان “هو کشان” می گفت جبرائیل
یقین دارم که تنها قبله ی اهل نظر این است

نصیب هر کس و ناکس نشد عشق علی آری!
چه دُرّی دردلم جا داده ام، اوج هنر این است

ملائک روز و شب دنبال مولا راه می افتند
تیمم می کنند از خاک نعلینش_گهر این است

به میدان می رود اما به تن جوشن نخواهد داشت
دعای حضرت زهراست پشت او، سپر این است

برای فاتح خیبر فرار از جنگ بی معناست
فلانی و فلانی را بگو مرد خطر این است

مرا هم بینِ زائرهای مولایم پذیرفتند
خدا را شاکرم عیدی من روز پدر این است

شاعر:احسان نرگسی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

سَر سِلسِلة عشق به موی ِتو گره خورد
چرخی زد و آمد سرِ کویِ تو گره خورد
لبهایِ ترک خوردة مستان زخماری
در بوسة اول به سبویِ تو گره خورد
عشق آمد و آنقدر به دورِ سرِ تو گشت
تا بر گِرهِ «لام» زرویِ تو گره خورد
عیسی نَفَسَش قدسی از آن بود که گاهی
آهِ جگرش با دمِ هویِ تو گره خورد
داود اگر مردِ خوش الحان خدا شد
یک تار گلویش به گلویِ توگره خورد
آن آب حیاتی که چکیده به لبِ خضر
بی شک به نمِ آبِ وضویِ تو گره خورد

تو ظاهری وباطنی وسِرِّ وجودی
با رویِ خداوندیِ خود جلوه نمودی

عمری به رَهَت بود دو چشمِ ترِ توحید
تاکعبة گِل را بِکنی مظهرِ توحید
تاپای نهادی تو در این عالمِ خاکی
شد نام علی نقش، به تاجِ سرِ توحید
دیدند همه جایِ قدمهایِ شمارا
بر شانة عرشیة پیغمبرِ توحید
حُبِّ تو جگر داده به ما تاکه بیاییم
بااین دلِ آلوده به دور وبرِ توحید
یک سوّم اوصافِ تو این است علی جان
تنها تو کنی همسری دخترِ توحید
حق است،، بِنامیم اگر« بنت اسد» را
با آمدن تو پس این مادرِ توحید

باید که بدوزم لبِ خود با نخ وسوزن
شایدکه توان گوشه ای از مدح تو گفتن

ما عاشقت از صبح اَلَستیم علی جان
ازبویِ سبویت همه مستیم علی جان
تاروزِ قیامت به همه فخر نماییم
ماساختة دستِ تو هستیم علی جان
هر بار که طوفِ حرم ِ کعبه نمودیم
درراهِ خروجِ تونشستیم علی جان
کردیم اگر سجده سویِ رکنِ یمانی
دل از همه اغیار،گُسَستیم علی جان
دانند همه سجده کُنِ صاحبِ بِیتیم
ما کعبه خالی نَپرَستیم علی جان
قربانی اگر خواست نگاهِ تو، بفرما
ماطایفه ای سر روی دستیم علی جان

بر آدم اگر اشرف مخلوق خطاب است
بی نورِ ولای تو همان مُشت تراب است

حالا که چنین طبعِ غزل خوان سرِحال است
در کفر نَیُفتم سرِ مدحِ تو محال است
اصلا به کسی ربط ندارد تو خدائی
وادیِ خرابات کجا جایِ جدال است
ای سِرِّ «هوالهو» و «هوالحیُّ» و«هوالحق»
روی تو تجلیِّ« هوالعِزُّ »جلال است
این نُطقِ اِلاهیّه جبریل مُقَرُّب
تنها اثر ِ خوردنِ یک غورة کال است
مِی کوثر و ساقی علی و میکده کعبه
شب تا به سحر مستیِ عشاق حلال است
ما با تو مدحِ تو شناسیم خدارا
آئینه نمایشگرِِ کامل ز جمال است

زلفت دلِ آشفته به رنجیر کشیده
کارم سرِ عشقِ تو به تکفیر کشیده

ماصاحبِ اشکیم که گریانِ تو باشیم
هرنیمة شب زائرِ چشمان تو باشیم
زلفِ سرِ دوشیم که در دستِ نسیمیم
پشتِ سرِ تو بی سروسامانِ تو باشیم
مارا زسرت باز مکن لیلیِ لیلا
بگذار همه عمر، پریشانِ تو باشیم
ما پایِ کمیلِ سحرِ جمعه نشستیم
تاریزه خورِ سفرة احسان توباشیم
سوگند به یک بوسه ز انگورِ ضریحت
عمریست که در حلقة مستانِ توباشیم
یا حضرت سلطان ِ نجف حیدرِ کرار
بگذارگدایِ دمِ ایوان تو باشیم
ابرویِ کَجَت را بدهی گر توتکانی
حق است که ما کشتة چشمانِ تو باشیم
از چلة چشمان ِتر ای شیر بزن تیر
چون آهوی سرگشته به جولانِ تو باشیم

بیهوده نبوده ست نبی مستِ تو بوده
نازم به خدائی که علی خلق نموده

هر گوشة میدان ، نظرافتاد توبودی
هر جاکه نبی در خطر افتاد تو بودی
آن لحظة که در حلقة پُر فتنة کُفار
ازدستِ پیمبر سپر افتاد توبودی
در آخر معراج که جبریل درآنجا
تهدید شد، از بال و پر افتاد توبودی
درشهر مدینه که نمودند جسارت
بر دامنِ زهرا شرر افتاد توبودی
باورکن علی جان که چه سخت است بگویم
ناموسِ خدا پُشت در افتاد توبودی
در کرببلاهم که عطش باهمة سوز
چون گرگ پیِ هر جگر افتاد توبودی
وقتی سرِ ششماهه رویِ بازویِ بابا
باضربة تیرِ سپر افتاد توبودی
آندم که رباب آمد و بامویِ پریشان
چشمش به گلویِ پسر افتاد توبودی

امشب شبِ عیداست بیا رحم به ما کن
این قافله را در به در کرببلا کن

شاعر:قاسم نعمتی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

میرود تا به کجا باز ، دلم
میکند زمزمه آغاز ، دلم
یاعلی ذکر لبانم گشته
به درِ او بکند ناز ، دلم

عاقل از عشق تو گشته کافر
سرِ ما خورده به سنگِ حیدر

سالیانیست که بیدار شدم
سالیانیست که هوشیار شدم
از زمانی که شدم مست نجف
سائل حیدر کرار شدم

جان ما با تو‌ گرفته اُلفت
پاک‌ شد قلب همه از لطفت

دهنم باز معطر شده است
خانه ، میخانه‌ی دیگر شده است
مِی خوران ، مست شدند از رهِ گوش
باده شان حضرت حیدر شده است

مستی از نام علی شد هدفم
سخت دلتنگ هوای نجفم

مثل تو‌ هیچ کجا نیست علی
نور حق از تو جدا نیست علی
شب معراج چهل جا بودی
پی‌ آنم که کجا نیست علی؟

حق و‌ میزانِ دو عالم هستی
چاه را بارشِ نم‌نم هستی

خالق از روح تو در ما که دمید
روح از فرط جنون جامه درید
در نجف ، محضر تو می آیند
ماه ، شب ها و سحر ها ، خورشید

ملکوت اند دخیل علمت
جبرئیل است گدای حرمت

خصلت بنده نوازی داری
صوت معروف حجازی داری
شده ثابت به همه در میدان
یدِ طولا و درازی داری

در اُحد یار پیمبر بودی
شیرِ بیدارِ پیمبر بودی

عده ای چون‌ تو به یاری بودند
عده ای غرق خماری بودند
مثل بز گفته شده چند نفر
روی آن کوه فراری بودند

خونِ دل خورد چقد پیغمبر
لعن الله علی چند نفر…

نور ، در دست تو بوده پیدا
بارها دشمن تو‌ شد رسوا
زیر پا رفت ولی حقت ، آه…
لعن الله علی آن شورا

حیدری تا سرِ پیری هستیم
تا دم مرگ غدیری هستیم

شاعر:محمد حسین چاووشی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

بر ممات گرگ خویان شیر بیرون آمده
از نیامِ ذات حق شمشیر بیرون آمده

کعبه را خانه تکانی کرد دست کردگار
مژده بادا آیه تطهیر بیرون آمده

آدمیّت را ولی الله معنا می کند
نور حق را بهترین تصویر بیرون آمده

هر چه می خواهی میانِ چشم جذاب علیست
هرچه در هستی ست را تفسیر بیرون آمده

آیه ها را خواند چون چل سالهٔ غار حرا
مومنون را دستگیر و میر بیرون آمده

برق چشمانش أشِّداءُ عَلَی الکُفار شد
گر چه بهر عاشقان اکسیر بیرون آمده

شاعر:حامد آقایی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

کیست آن نور که شد آینه گردان، ماهش
یازده صورت منظوم خدا همراهش

سوره ای بود که از سوی خدا نازل شد
آسمان گم شده در نقطه ی بسم ا… اش

محکماتی ست بر آیات خدا تشبیهش
عادیاتی ست که شد فتح و ظفر اشباهش

علی آن دَهر و دُخان واقعه ی هورایی
هدیه ای بود به زهرا و رسول ا… اش

با ترک خوردگی کعبه مُعیّن گردید
که خداوند از اوّل شده خاطر خواهش

حَبّذا خانه که شد حضرت زهرا جانش
حَبّذا خانه که شد ساقی کوثر شاهش……

شاعر:علی کفشگر

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

هیچ کس مثل علی یار پیمبر نشود
شاه شیرین دهن و ساقی کوثر نشود
چون علی صاحب عنوان برادر نشود
روی دست نبی و دوش نبی بر نشود

جز علی کیست که بر شهرِ نبی در باشد
مثل آئینه در آئین پیمبر باشد

او فقط لایق آن است که حیدر بشود
اسدالله شود فاتح خیبر بشود
علیِ عالیِ اعلای پیمبر بشود
ز عنایات خدا محشرِ محشر بشود

منکرش را تو بگو دست ز شک بردارد
نگذارد ز غمش کعبه ترک بر دارد

چون خدا خواسته سرّ ازلی اش بشود
در پسِ پرده ی معراج علی اش بشود
وَ علی باشد و آن گاه ولی اش بشود
وارث آن همه اوصاف جلی اش بشود

کیست در خمّ خدا باده ی سرمد جز او
کیست آن کس بشود یار محمّد جز او

راز خلقت همه در سرّ مگوی لب اوست
و خدا مست لب و لهجه ی یک “یا رب” اوست
مست شیرینی حلوای نماز شب اوست
و علی مست خدا بود و خدا مشرب اوست

پادشاهی ست گدای در او گردیدن
همه ی عمر اگر قنبر او گردیدن

شعرِ در شأن تو را حضرت باران گوید
وحی باید برسد تا که نمایان گوید
جبرئیل آید و در وصف تو “انسان” گوید
آیه آیه سخن از لولو و مرجان گوید

اسداللهی و عالم شده از روی تو مست
شب شده یکسره از هِق هِقِ هوهوی تو مست

شاعر:علی کفشگر

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

لب تَر کُن ای خَدیو جهان بارِ دیگرا
دیوانه کن زمین و زمان را سُخنورا

ای طَلعت زبُـور چِلیپات بِه ز شمس
وی روشن ازطَنین نفس هات اخترا

ای قامتت خلاصه ایجاد کائنات
وی معنی ات تمامی آیات دفترا

ای قاید مسـیح در آماج درد ها
وی آبروی نوح به کشتی وسنگرا

ای پـیرِخضر،خضر تمامی عاشقان
وی مُعتَکف به خانِ عطایت پیمبرا

ای همدم رسول به معراجِ آخریـن
وی بهر پاره ی تن احمد تو همسرا

چون شهر علم احمد خاتم بُود بلی
پس جان من فدات که هستی برآن درا

غوغا به پا کن حیدر کــرارِ کردگار
زیرا که نیست همچوتو کرار و صفدرا

در جنگ خندق از شرر تیغ ذوالفقار
افتاده پــهلوانِ یهودی برابرا

از چرخش مکرر تیغت نگر به حَرب
مستانه میدهند یَلان سر ز پیکرا

مدحت چگونه من بسرایم ولی حق؟
چون کار خلق بر نگهت شد مقدرا

سر میدهم خرامه خرامه علی علی
با افتخار نام دگـر نیست در سرا

مهر تو ای ولی خدا عیـن بندگیـست
بالله که نیست ذوق من این هست باورا

ریزد خدای عزوجل می بکام من
گر سر نَهَم به خاک قدمهات آخرا

مستانه میروم به در خُلد زان که من
افتاده ام به بحر ولایت چو عنبرا

برگو بساط،غالی وصُوفی بهم زنند
با این خرافه ها نروم سمت دیگرا

توحید را ملاحظه کردم کنارتو
با تو شناختم خداوند اکبرا

هرگز نرفته است به بیراهه آنکسی
کزجان ودل شنیده سلونی ز منبرا

مستم ز کودکی بخداوند لایزال
می خورده ام ز باده پُستان مادرا

هی میچکد زجوشن من قطره شراب
زیرا که هست در بغـلم عکس حیدرا

آه ای شراب شور بریز از سبوی چشم
از شوق دیدن حـرم شاهِ مَه تَرا

یک لحظه از زیارت ایوان شاه دین
صد بِه به حج ناقص افراد ابترا

شاعر:رضا میرزایی همدانی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

مثل طفلش، دوست می‌دارد گدا را اینچنین
غیر آغوشش گدا دارد کجا را اینچنین؟

عده ای خیره به ایوانند و ما در حسرتش
غیر را آنگونه حیران کرد، ما را اینچنین

کاش بفرستد برایم سرمه از خاک درش
چشم دارم آری آری اعتنا را اینچنین

تیغ ابرو کشت ما را و نگاهش زنده کرد
جمع بسته صولتش خوف و رجا را اینچنین

با قسم بر خاک پایش حاجتم را خواستم
تا سر کوی اثر بردم دعا را اینچنین

دعوی مردانگی جز از علی لاف است و بس
ما که فهمیدیم حکم «لافتی..» را اینچنین

کشته‌ی تیغش ذلیل است و چه کس تفسیر کرد،
جز جناب ذوالفقارش «من تشا» را اینچنین؟

آدم اویم که حتی در زمین گندم نخورد
دوست می‌دارد نگار من خدا را اینچنین

شاعر:مرضیه نعیم امینی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

روحِ دین با نفسِ قُدسی ات احیا شده است
راهِ ما با نظر لطف تو پیدا شده است

چِقَدَر مثلِ خودش ساخته رب،جسمِ تو را
او هنرمند ترین خالقِ دنیا شده است

آنقَدَر خوب به ماجلوه نمودی که همین،
چون خدا بودنِ تو طرح معما شده است

هیچ کس با تو برابر نشد از روزِ ازل
رتبه ی اول دنیا به تو اعطا شده است

با همه زندگی ات وقف شدی در ره حق
پا به پای تو فدا زُهره ی زهرا شده است

به تو تنها نه فقط ارض وسما مدیون اند،
عرش هم با قدمت بکر ومعلی شده است

پدر شیر پسرهای ولایت تویی و
نورِ حق در دل این سلسله معنا شده است

نامِ تو مایه ی آرامشِ پیغمبر ماست،
دلِ هر خسته دلی در نجفت واشده است

امشب از عمق وجودم زِ تو درخواست کنم
چشمم از هجرِ حرم مقصد دریا شده است

حقّ تو صلب شد اما نشدی دور زِ دل
بیشتر بعد تو بد خواهِ تو رسوا شده است

پدرخاک دعا کن که فرج سر برسد
روبراهیِ جهان حسرت ورویا شده است

عذر خواهم من ازین گفته ولی یا مولا،
هدفت بین خلایق تک وتنها شده است

نیستی سهم عدالت شده وظلم به پاست
چشمِ شب منتظر حضرتِ فردا شده است

دستکاری شده دینی که نبی گفته تو را
هرکسی غیر خودت صاحبِ فتوا شده است

بطلب صبح ظهورِ پسرت را که خوشی
از دل مردم بی حوصله منها شده است

شاعر:محمد حسن جنتی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

از طرح ابروان تو محراب میکشم
از روی دلربای تو مهتاب میکشم

لایق نبوده ام که به چشمم ببینمت
منّت برای دیدنت از خواب میکشم

با یای نام خویش بیا صیدمان نما
عمریست انتظار ز قلّاب میکشم

از شوق “من یمت یرنی” صدهزار بار
حنجر به روی خنجر قصاب میکشم

یک بار نام غیر تو بر این زبان گذشت
یک عمر میشود که دهان آب میکشم

شاعر:عاصی خراسانی

_______________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

اولِ هر ماه انگورِ ضریحت نوبر است
ساقیِ ما مست ها ، ساقیِ حوض کوثر است

وارد صحن نجف از هر دری شد سجده کرد
خاکساری در نجف از واجبات نوکر است

اشهد ان علی را گفت ایوان شد شلوغ
خیل سائل آمده در حسرت انگشتر است

پُر نجف باشد الهی سال مولا دوستان
سیر ایوان طلا از سیر عالم خوشترست

قاضی و بحرالعلوم و اردبیلی و قمی
خاک صحرای نجف در اصل ذرّه پرور است

ای لسان اللهُ وجه اللهُ عین اللهُ و حق
ای یدالله یک به یک اعضات خالق منظرست

آسمان کاغذ شود، جنگل قلم، دریا جوهر
هر چه از حیدر بگویند باز از او کمتر است

اختیارم را سپارم دست آقای نجف
طالعم دست علی باشد برآیم بهتر است

اعتقاد هر کسی باشد برایش محترم
سیزده را دوست دارم زادروز حیدر است

شاعر:سید حسین میرعمادی

اشعار ولادت حضرت زینب (س) ویژه سال ۱۴۰۰

3
اشعار ولادت حضرت زینب (س) ویژه سال ۱۴۰۰

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

در سرای عاشقی آه از دلم پا می شود
صورتم با اشک دیده.. باز زیبا می شود

راه تقوا پیشه کن در خدمت آیینه باش
پاکی مطلق در این وادی ست معنا می شود

با ولایت زندگی کن زندگی یعنی همین..
بنده ی خالص مطیع امر مولا می شود

در اطاعت بانویی را می شناسم بی بدیل
مانده ام مانند این زن خلق آیا می شود

با ادب زانو بزن.. تا که بگویم نام او…
در دل اهل خرد.. صبرش معما می شود

نام این زن.. زینب است.. زین علی..
دختر ام ابیها.. عشق بابا می شود

گفته اند صدیقه ی صغرا به این خلق عظیم
این چنین که می رود یک روز زهرا می شود

زنده کرده نهضت کرببلا را با دمش..
مریم آل محمد چون مسیحا می شود..

عاقله ست و عارفه حتی امینه عالمه
ای بنازم بر لقب هایش چه والا می شود

صاحب فضل ست و دانش‌؛ صاحب رزم علی
با کلامش در دل ویرانه.. غوغا می شود

گفته اند در روضه های زینبی بهر فرج
گر دعا کردی.. بدان که زود امضا می شود

شاعر: محسن راحت حق

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

شب اگر مثل امشب است خوش است
اگر از می لبالب است خوش است
هر کسی که به زیر چرخ کبود
آستان بوس زینب است خوش است

شب گرفتار خانه ی علی است
حق پدیدار خانه ی علی است
غصه ای نیست دیگر از امشب
او پرستار خانه ی علی است

آمد و خود قرار فاطمه شد
لحظه ی انتظار فاطمه شد
مثل زهراست صبر و حوصله اش
زینب آئینه دار فاطمه شد

میکده هست مست باده هنوز
دست ما عشق کار داده هنوز
شاهکار است و مادر دنیا
دختری اینچنین نزاده هنوز

او پرستوی در هوای علیست
او طلای پر از بهای علیست
اخم در چهره اش ابهت داشت
صوت خندیدنش صدای علیست

او جواب دعای بی کسی است
ناطق او صدای بی کسی است
با نگاهش به مجتبی فهماند
یاور روزهای بی کسی است

خنده مادرش دلیلی داشت
اول و آخرش دلیلی داشت
طالعش سخت بود و صبر فقط
اشک پیغمبرش دلیلی داشت

از حسن راز را مگو آموخت
باده شد باده شد سبو آموخت
پدرش مرتضی ست پس بی شک
خطبه خوانی خود به او آموخت

به سر سفره ها نمک انداخت
فاطمه پای او فدک انداخت
از همان ابتداش قنداقه ش
لرزه بر جان نُه فلک انداخت

مرد تر از همه ست گرچه زن است
تکیه گاه حسین با حسن است
نطق حیدر ، صلابت زهرا
زینب اصلا تمام پنجتن است

شاعر:امیر فرخنده 

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

خوب است که از زینب کبری بنویسم
از حضرت صدیقه صغری بنویسم

تا نقش ببندد به دلم نام عقیله
از آمدن دختر زهرا بنویسم

از حال و هوای قدم تازه رسیده
از پشت در و جمع گداها بنویسم

با کسب اجازه بنویسم خود زهرا
یا روی زمین شاخه طوبی بنویسم

وقتی شده چون فاطمه سر تا قدم او
شاید بشود ام ابیها بنویسم

تنها نه فقط چشم مدینه شده روشن
از روشنی چشم دو دنیا بنویسم

من منتظرم حضرت جبریل بیاید
یک اسم پر از عطر و مُسما بنویسم

جبریل کنار پر قنداقه رسیده
باید ملکی محو تماشا بنویسم

حالا که رسیده به علی مژده مولود
بگذار که من زینت بابا بنویسم

بانو به خدا زیر قدم‌های تو جنت
دستان تو را عرش مُعلی بنویسم

وقتی که به لبهای حسین آمده لبخند
بد نیست که یک چند تمنا بنویسم

هر چند که دیری ست تمنای من این است
از کربُ و بَلای شده امضا بنویسم

شاعر: سید حجت بحرالعلومی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

امشب علی ولیمه به خلق جهان دهد
امشب زمین فروغ به هفت آسمان دهد
امشب خدا تجلی خود را نشان دهد
با خط نور، بر همه خط امان دهد

میلاد شیر دخت علی، شیر داور است
سر تا قدم حقیقت زهرای اطهر است

باید دوباره خلقت پیغمبری چنین
آرد ز کعبه بنت اسد حیدری چنین
بخشد خدا به ختم رسل کوثری چنین
کز دامنش ظهور کند دختری چنین

فخر رسول و فاطمه «زِینِ اَب» است این
ام الکتاب صبر و رضا، زینب است این

بَدرُ المنیر و شمس ضُحای علی است این
بعد از بتول عقده گشای علی است این
یادآور صدای رسای علی است این
آیینه تمام نمای علی است این

گفتار وحی در سخنش آفریده‌اند
یا صورتی ز پنج تنش آفریده‌اند

این مریم مقدس طاهاست، زینب است
این یادگار ام ابیهاست، زینب است
این نور چشم حضرت زهراست، زینب است
این افتخار عصمت کبراست، زینب است

در وصف او من آنچه بگویم شکست اوست
آثار بوسه‌های علی روی دست اوست

زینب که لحظه‌هاست همه یادواره اش
زینب که سال‌هاست سراسر هزاره اش
زینب که دل برد ز پیمبر نظاره اش
زینب که خلقت است مطیع اشاره اش

زینب که با صدای علی حرف می‌زند
در شهر کوفه جای علی حرف می‌زند

این است بانویی که پیام آوری کند
هنگام خطبه معجزه حیدری کند
یک عمر بر حسین و حسن مادری کند
با دست بسته بر اسرا رهبری کند

باران رحمت است که ریزد ز ابر او
دین زنده از قیام حسین است و صبر او

ای در تن مطهر تو جان پنج تن
ایمان تو حقیقت ایمان پنج تن
از کودکیت شمع شبستان پنج تن
چشم تو آبیار گلستان پنج تن

یادآور تکلم زهرا بیان توست
اعجاز ذوالفقار علی در زبان توست

حیدر ثنات گفته که این حیدر من است
کوثر دعات کرده که این کوثر من است
خون حسین گفته پیام آور من است
قرآن دهد شعار که احیاگر من است

صبر و رضا به مادری‌ات کرده افتخار
خون خدا به خواهری‌ات کرده افتخار

ایثار و صبر جمله ای از مکتب تو اند
آیات نور گوهر لعل لب تو اند
تو آسمانی و شهدا کوکب تو اند
بالای نیزه محو نماز شب تو اند

بسیار زن که صابر و نستوه بوده است
کی مثل تو «رَأیتُ جَمیلا» سروده است

بر شکر قتلگاه تو از داور آفرین
بر استقامت تو ز پیغمبر آفرین
بر ذوالفقار نطق تو از حیدرآفرین
بر خطبه دمشق تو از مادر آفرین

وقتی شدی به کوفه پیام آور حسین
لبخند فتح زد به سر نی سر حسین

از حنجر حسین تو، خنجر شکست خورد
با خطبه تو خصم ستمگر شکست خورد
تنهایی و ز صبر تو لشکر شکست خورد
طغیان و ظلم تا صف محشر شکست خورد

تو یک تنه تمام سپاه ولایتی
حق است این که دختر شاه ولایتی

پیغمبر حسین تویی با خطاب فتح
نازل به سینه‌ات شد از اول کتاب فتح
گردیده امتت سپه بی حساب فتح
روی تو شد به برقع خون آفتاب فتح

میثم هماره با تو مگر گرم گفتگوست
کز معجز تو بار مضامین به نخل اوست

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

وقت نزول رحمت حق از سحاب شد
یعنی که جام دیده ما پُر شراب شد
مستی ما به رتبه اعلی رسیده است
آن گونه که دل همه ما خراب شد
زهراترین ستاره زهرا طلوع کرد
نوری دمید و قبلگه آفتاب شد
بعد از طلوع مِهر رخش دل جلا گرفت
در ذره ذره‌های دلم انقلاب شد
امشب خدا برای علی حیدر آفرید
زیباترین دعای علی مستجاب شد
یک نیمه اش حسن شد و یک نیمه‌اش حسین
از شدت بزرگی‌اش عالی جناب شد
از بس که شأن و منزلتش پر بها بود
وحی خدا به حضرت ختمی مآب شد
آمد ندا که نام دل آراش زینب است
این گونه شد که زینت بابا خطاب شد

قائم مقام فاطمه آمد ادب کنید
از او سعادت دو جهان را طلب کنید

ما از ازل گدای پریشان زینبیم
شکر خدا که ریزه خور خوان زینبیم
با یک دعای او همه عاشق شدیم و بس
یعنی که عاشقانه مسلمان زینبیم
ما را خرید و نوکر اربابمان نمود
ممنون لطف و بخشش و احسان زینبیم
طعم شراب کوثری او زبانزد است
مست و خراب باده جوشان زینبیم
با یک نگاه حیدریش جذبمان نمود
ما قوم در به در، همه سلمان زینبیم
حجب و حیای دختر زهرا زبانزد است
تا روز حشر ما همه حیران زینبیم
مثل خدیجه هستی خود را فدا نمود
مبهوت عزم راسخ و ایمان زینبیم
او یک تنه مقابل دشمن قیام کرد
دلداده‌های رزم نمایان زینبیم

مانند مرد باشد اگر چه که خانم است
خون علی میان رگش در تلاطم است

او آمده زمین و زمان را تکان دهد
مثل مسیح بر تن هر مرده جان دهد
او آمده که با کرم کردگاریش
با نور خویش بر سر ما سایه‌بان دهد
او آمده که آیه‌ای از «هل اتی» شود
بر دست‌های خالی ما آب و نان دهد
او آمده که با نخی از تار چادرش
بر دوستدار فاطمه برگ امان دهد
او آمده پیمبر خورشید طف شود
در ماجرای کرب و بلا امتحان دهد
او آمده که حق خودش را ادا کند
یعنی به راه عشق، دو تا نوجوان دهد
او آمده برای حسین خواهری کند
او آمده که خواهریش را نشان دهد

خواهر ـ برادری که عزیز دل هم‌اند
تنها همین دو عاشق و معشوق عالم‌اند

هرگز کسی شبیه تو خواهر نبود و نیست
در آسمان عاطفه اختر نبود و نیست
دار و ندار تو همه وقف حسین بود
مانند تو به پای برادر نبود و نیست
حتی تو از عصاره جانت گذشته‌ای
در کربلا، شبیه تو مادر نبود و نیست
بر شانه صبور تو بار رسالت است
مانند تو کسی که پیمبرنبود و نیست
در ذیل خطبه‌های فصیح تو گفته‌اند:
اصلاً کسی شبیه تو حیدر نبود و نیست
شیوایی کلام تو را هیچ کس نداشت
از ذوالفقار نطق تو خوشتر نبود و نیست
زینب شدی که زینت شیرخدا شوی
یعنی کسی شبیه تو زیور نبود و نیست

در دفتر ثنای تو ای یاس مریمی
این بس بُوَد که عالمه بی معلمی

هر دختری که دختر زهرا نمی‌شود
هر بانویی که زینب کبری نمی‌شود
دار و ندار حضرت حیدر، مجلله
جز تو کسی که زینت بابا نمی‌شود
وصف و مدایح همه خاندانتان
در فهم و عقل ما به خدا جانمی‌شود
پرونده زمین و زمان،زیر دست توست
بی اذن تو که نامه‌ای امضا نمی‌شود
صبر و ادب به پای تو قد خم نموده‌اند
این واژه‌ها بدون تو معنا نمی‌شود
دریا اگر مرکب وگل‌ها قلم شوند
یک شمه از فضائلت انشا نمی‌شود
عیسی به نام نامی تو می‌دهد شفا
بیخود مقام او که مسیحا نمی‌شود
شأن ومقام حضرت مریم ز مهر توست
بی مهر تو که بانوی دنیا نمی‌شود

صدیقه و زکیه و تندیس عفتی
تو گوهر مقدسه بحر عصمتی

آیینه تمام کمالات مادری
یادآور جلال وکمال پیمبری
مستجمع جمیع صفات علی تویی
یعنی تویی علی و علی تو، چه باوری؟
حیدر اگر به شهر علوم نبی در است
بانو!تو هم به شهر وصال حسین، دری
وقتی به روی دست نبی گریه می‌کنی
چشم انتظار دیدن روی برادری
در پای درس مادر خود پا گرفته‌ای
بیخود نشد که عالمه آل حیدری
علم لدنی تو گواه کمال توست
الحق که از سلاله زهرای اطهری
با هر کلام خود به عدو تیغ می‌کشی
در رزم خود شبیه برادر، دلاوری

با قدرتت به قله دل‌ها علم زدی
فتح الفتوح آل علی را رقم زدی

ای بانویی که اسوه شدی بر ادیب‌ها
مدح و فضائل تو بُوَد از عجیب‌ها
با هر خطابه تو علی زنده می‌شود
مبهوت ذوالفقار کلامت خطیب‌ها
وقتی که با حسین خودت حرف می‌زنی
پیچیده می‌شود همه جا عطر سیب‌ها
ای یادگار فاطمه، علیا مخدره
زهرا نسب شدی که شوی از نجیب‌ها
وقتی که نام توست به دارو چه حاجت است
اصلاً نیاز نیست وجود طبیب‌ها
با نام تو تمامی حاجات ما رواست
ای بهترین تجلی «امن یجیب‌ها»..

اسلام با حضور تو ریشه دوانده است
عالم از این شهامت تو مات مانده است

زینب اگر نبود که زمزم نداشتیم
از ابر دیده بارش نم نم نداشتیم
زینب اگر نبود دگر کعبه‌ای نبود
باور کنید روح دعا هم نداشتیم
زینب اگر نبود، میان کتاب حق
جایی برای سوره مریم نداشتیم
زینب اگر نبود کرم زاده‌ای نبود
مثل حسن کریم دو عالم نداشتیم
زینب اگر نبود به دنباله حسین
جایی برای واژه «جانم» نداشتیم
این حرف آخر است که امشب قلم نوشت
زینب اگر نبود محرم نداشتیم

شاعر:محمد فردوسی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

اي ماه نقره پوش ولا مي شناسمت
وي بيكرانه صبر خدا مي شناسمت

ناموس كبريايي و دست فرشته اي
دائم گرفته دست تو را مي شناسمت

گاهي شبيه مادرت آيينه مي شوي
در چشم آفتاب ولا مي شناسمت

دستت قنوت مي شود و ربّناي تو
يعني تمام روح دعا مي شناسمت

ايوب سجده كرده شكيبايي تو را
با ماجراي كرب و بلا مي شناسمت

بانو چقدر مثل علي حرف مي زني
با خطبه زير درد و جفا مي شناسمت

گاهي كه مي كِشي غزلم را به سمت عشق
با رقص بكر قافيه ها مي شناسمت

بستم دخيل هر گره اش کورِ كور شد
وا مي شود به دست شما مي شناسمت

مثل كبوتري كه به شوق تو مي شود
در آسمان عشق رها مي شناسمت

شاعر:حسین عرشی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

در سینه ام جز مِهر زینب جا نخواهد شد
با او کسی در عاشقی همتا نخواهد شد

عاشق شوی حرف دلم را خوب می فهمی
ذکری شبیه “زینب کبری” نخواهد شد

نوکر که جای خود،غلام نوکرانش هم
درمانده و محتاج در عقبی نخواهد شد

هر کس که گریان شد برای عمه ی سادات
شرمنده پیش حضرت زهرا نخواهد شد

داغ برادرها…اسارت…سیلی و غارت
در چشم بانویی جز او زیبا نخواهد شد

از غیرت و از عفت زهرایی اش پیداست
حتی اگر معجر بسوزد وا نخواهد شد

مِیلش شهادت بود در کرب و بلا،اما
زینب نماند که عدو رسوا نخواهد شد

بعد از ابوفاضل علمدار است و دین حق
جز با اسارت رفتنش برپا نخواهد شد

عمری بلا دیده ولی داغی برای او
مانند داغ عصر عاشورا نخواهد شد

همراه مادر هر چه بر سر می زنیم انگار
قاتل ز روی سینه ی تو پا نخواهد شد

کل تن تو جای زخم نیزه و تیر است
جایی برای بوسه ام پیدا نخواهد شد؟

شاعر:مرضیه نعیم امینی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

آیِنه در آیِنه نورِ مُکَرَم زینب است
جلوه در جلوه تجلیاتِ خاتم زینب است
خطبه در خطبه امیرالمؤمنین دَم زینب است
زُهره در زُهره ظهورِ اسمِ اعظم زینب است
آنکه با عشقِ حسینی گَشته همدم زینب است

با مُسَمَط با قصیده با غزل با مثنوی
صائِبی از اصفهان و بیدلی از دهلوی
جودی و یَغما و نَیِر شهریار و مولوی
می بَرَد اما دلم را مصرعی از مُنزوی
این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است

نامِ او پُر کرده عالم را حجابش بیشتر
خُطبه‌اش بنیان‌کَن و فصلُ الخِطابش بیشتر
غیرتش مبهوت‌ساز است، انقلابش بیشتر
محملش دارد تماشا و رکابش بیشتر
گفت با عباس پُشتیبانِ پرچم زینب است

شمع اگر این است دل پروانه باشد بهتر است
مِی اگر این است پُر پیمانه باشد بهتر است
سر اگر خاکِ درِ میخانه باشد بهتر است
عقل در توصیفِ او دیوانه باشد بهتر است
در شهامت برتر از سارا و مریم زینب است

عشق وقتی می‌تپد عاشق پرستو می‌شود
دستِ عاشق زود از حالِ دلش رو می‌شود
هر که با خورشید شد آیینه‌ی او می‌شود
دخترِ شاهِ نجف هم شاه بانو می‌شود
یک تن اما حامیِ ناموسِ عالم زینب است

از همان اول خدا می‌خواست او را شُد حسین
اصلاً او با اولین پلکِ تماشا شُد حسین
فاطمه شُد مرتضی شُد پیش از آنها شُد حسین
گرچه نامش بود زینب بعدش اما شُد حسین
او حسین است و حسینش هم مُسَلَم زينب است

گرچه بر بال و پرِ خود سلسله دارد هنوز
او که باشد سایبانی قافله دارد هنوز
می‌رود پشتِ برادر فاصله دارد هنوز
با سرِ هر زلفِ او صدها گله دارد هنوز
آنکه ریزد در فراغت اشک ماتم زینب است

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

اکثر اوقات دختر مثل مادر می شود
ارث مادر عاقبت از آنِ دختر می شود

حضرت زهرا اگر انسیة الحورا بود
دختر از این حیث با مادر برابر می شود

عطر یاس و بوی سیب آمیخته با نام او
با حضورش خانه ی حیدر معطر می شود

از دو دریا لؤلؤ و مرجان فقط حاصل نشد
آبشار صبر را سرچشمه کوثر می شود

نام زینب تا گره خوردست با نام حسین
عشق تفسیری از این خواهر برادر می شود

شمه ای از داستان عشق شور انگیزشان
از همه افسانه های عاشقی سر می شود

احسن الحال همه عشاق با امضای اوست
او بخواهد کربلای ما مقدر می شود

ذوالبیان ارثیه ی بابا برای دختر است
با همین ارثیه او در کوفه حیدر میشود

در دفاعِ از حرم عباس درسی داده است
نیزه میگوید فقط این کار با سر می شود

تار و پود چادر مادر اگر خاکی شده
سهم دختر نقش آتش روی معجر می شود

آخر هر روضه و مدحی که از دختر شده
یاد مادر میکنند و صحبت از در می شود

شاعر:سید حسن رستگار

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

امشبم شورِ عجیبی در سر است
شور و مستی در سرم سرتاسر است
جشن میلاد است و می در ساغر است
حالِ من انگار حالی دیگر است

دف بزن این باده مستی آور است

درجهان برپاست غوغایی دگر
می شود تعبیر رویایی دگر
آمده انگار زهرایی دگر
دختری ام ابیهایی دگر

بازهم وقت نزول کوثر است

با گلاب و می ، زمین را تر کنید
کوی و برزن را پر از زیور کنید
خانه ها را مملو از گوهر کنید
آه! دختردارها باور کنید

شاه مردان زینتش یک دختر است

زینت شیرِخدا ، حق را ستون
مثل او عالم ندیده تاکنون
کرده نامش سرکشان را سرنگون
زینب است اما میان جنگ و خون

شک نکن پایش بیوفتد حیدر است

ذولفقار خطبه اش دم دار بود
خون مولا در رگش بسیار بود
دخت حیدر شیر هر پیکار بود
در حقیقت زینب کرار بود

خطبه هایش نیز فتح خیبر است

نه کسی چون او نمی آید دگر
آن جگرداری که شد خونین جگر
کربلا در کربلا می ماند اگر
زینب کبری نمی شد جلوه گر

نطق زینب کربلایی دیگر است

چادرش با عرش پهلو می زند
آبرو دائم به او رو میزند
پیش او خورشید سوسو می زند
حضرت عباس زانو می زند

او ز درک عارفان بالاتر است

برده از من روز و شب دیوانه وار
بیتی از عمان سامانی قرار
((زن مگو مرد آفرین روزگار
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار))

تا ابد این عشق شاعر پرور است

امشب از گل پُر شده دنیا ولی…
مرتضی شد بازهم بابا ولی…
مجلس شادی شده برپا ولی…
نیست وقت روضه خوانی ها ولی…

جشن گاهی از عزا غمگین تر است

جشن گاهی می شود بزمِ شراب
وای از آن وقتی که دختِ بوتراب
بود دستش مثل بابا در طناب
پیش چشمش خیزران خورد آفتاب

خنده ی رقاصه ها زجرآور است

گرچه با سربند یا زینب مدد
هر پرستاری سرآمد می شود
بنده اما ماه بانو ، با سند
معتقد هستم به این که تا ابد

روز میلاد تو روز خواهر است…

شاعر:محسن کاویانی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

دست در عالم ایجاد تو داری زینب
خبر از مبداء و میعاد، تو داری زینب

کلماتی که خداوند به قرآن فرمود
آن معانی همه را یاد، تو داری زینب

چون حسین و حسن و احمد و زهرا و علی
خوب‌تر از همه استاد، تو داری زینب

پسر کعبه علی بود و تویی دختر او
خون آن مرد حَرم‌زاد، تو داری زینب

طینتی فاطمه‌پرور چوحسین است تو را
همّتی عاطفه‌بنیاد، تو داری زینب

چون علی منطق کوبنده و علمی سرشار
چون حسن صبر خداداد، تو داری زینب

همه اجداد تو آقای دو عالم هستند
ارث آقایی اجداد، تو داری زینب

پر شد از عطر تو امشب همه عالم گویا
باغ گل در گذر باد، تو داری زینب

چون گل صبح که شبنم چکد از هر برگش
خنده درگریۀ میلاد، تو داری زینب

گشتی از گریه تو خاموش در آغوش حسین
که به او اُنس خداداد، تو داری زینب

پنج معصوم به میلاد تو حاضر بودند
این‌چنین لیلۀ میلاد، تو داری زینب

ای وفادارترین خواهر عاشورایی
مکتب زنده و آزاد، تو داری زینب

علم و حلم و ادب و عصمت و ایثار و وفا
فضل و بذل و کرم و داد، تو داری زینب

سخن عالمۀ غیر معلّم شرفی است
که ز فرموده سجّاد، تو داری زینب

ز عبادات چنانی که خدا خواسته است
برتری بر همه عبّاد، تو داری زینب

شام تسخیر تو شد، ای مه ویرانه نشین!
تا ابد دولت آباد، تو داری زینب

در اسارت، طلبِ خون شهیدان کردی
در سکوت، این‌همه فریاد، تو داری زینب

شعله زد اشک تو در هستی غارتگر شام
خطبه چون خطبۀ سجّاد، تو داری زینب

راز خود را به تو بسپرد چو دانست حسین
دل سرکوبی بیداد، تو داری زینب

از درا زنگ شترها ز نهیب تو فتاد
که به کف رشتۀ اجساد، تو داری زینب

ذرّه‌ای کاش ببخشند «مؤید» را هم
ز جلالی که به میعاد، تو داری زینب

شاعر: استاد سید رضا موید

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

حسین ماه زمین و ستاره‌اش زینب
که بوده یاور و یار هماره‌اش زینب

حیا و صبر و شکوه و وقار و حلم و شرف
چه واژه‌ها که شده استعاره‌اش زینب

جهان چشیده همیشه حضور فاطمه را
چرا که بوده ظهور دوباره‌اش زینب

لباس عزت شیعه قیام کرببلاست
که بوده‌است تمام قواره‌اش زینب

چه کاخ‌ها که بنا کرده‌اند اهل‌ستم
به هم زده همه را با اشاره‌اش زینب

جهان به مرکبی از چوب فتح خواهد شد
اگر هرآینه باشد سواره‌اش زینب

به خطبه‌اش زده آتش به کاخ کوفه‌وشام
سلاح ‌اوست دم پرشراره‌اش زینب

اگر تمام زمین مسجدالحرام شود
به گوش می‌رسد از هر مناره‌اش؛ زینب

حسین کشته شد و آب خوش ننوشیده
به احترام لب پاره‌پاره‌اش زینب

حسین کشتی دریای درد و داغ که شد
دوباره با دل خون شد کناره‌اش زینب

درون خیمه، دم قتلگاه، در میدان
هزار مرتبه بوده‌است چاره‌اش زینب

چرا که در همه‌ی عمر غوطه‌ور در خون
نکرده بوده دمی هم نظاره‌اش زینب

شاعر:مجتبی خرسندی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

همیشه زنده از آن است نامِ عاشورا
همیشه هست کنارِ امام عاشورا

شهید عصر دهم زنده ماند با زینب
قیام اوست ترازِ قیام عاشورا

بجز حسین مگر چیز دیگری دیده؟
که زینب است پیامش ، پیام عاشورا

به پیش آنکه گرفت از برادرش جان را
گرفت کاخ ستم انتقام عاشورا

دمی به یاد غلام و دمی به یاد علی
هماره بود حزین تمام عاشورا

حسین ، علت اصلی اشک مومن گشت
عقیله اشک فشان مدام عاشورا

شاعر:حامد آقایی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

“شبی كه مطلع مهر از، طلوع زینب بود
فروغ روز نشسته، به دامن شب بود

هزار رود نواگر ز كوثر و تسنیم
روان به خانهٔ زهرا، به بوی زینب بود

هزار چشمۀ خورشید، از كرانۀ شب
دمیده از دل مهتاب و چشم كوكب بود

شكوفه‌بار لب مرتضی به باغ دعا
ستاره‌ریز دم مصطفی، به یا رب بود

شراب نور ز خمخانۀ سحر، جوشید
كه جام سرخ شقایق، ز می لبالب بود

اگرچه «زینِ اَب» او را نهاد نام، رسول
خدای داند، كاو زینت «اُم و اَب» بود…”

شاعر:استاد سید رضا موید

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

“خجسته باد قدوم تو، ای که بدر تمامی
فروغ دیدهٔ ما، مهر جاودانهٔ شامی

شکفتی ای گل صبر و شکیب دامن زهرا
تو زینبی و چو نام تو نیست نادره نامی

اگر پرندهٔ جانم سلام من نرساند
«مَنِ المبلّقُ عَنّی اِلی سُعادَ سلامی»

چگونه وصف تو گویم که در کلام نگنجی
چه از قیام تو گویم، که قامتی ز قیامی

سخن ز صبر نگویم، که خویش اسوهٔ صبری
رسالتت نستایم، که در پیام تمامی

تویی تو، زینت «اَب» زینب ای عصارهٔ عصمت
تو حلم فاطمه، علم علی، تو روح پیامی…

جمال عشق درخشید با پیام تو آن‌سان
که در کمال بدین جلوه کس ندید کلامی

سزد که از تو شود سرفراز رایت قرآن
که زان خطابه بلرزد ز خشم، دشمن خامی

اگر کلام شود هر نفس که شرح تو گوید
کجا ز عهده برآید ز وصف چون تو مقامی

تو سایبان یتیمان، طلایه‌دار حسینی
صلای نهضت حق، قسط و عدل را تو دوامی

چه نوش کرد گل ما، مگر ز جام صبوری
که دسته دسته گل جان نثار کرده، به جامی

به کربلاست روان بی‌امان سپاه حسینی
هلا صبورترین! این سپاه را تو نظامی

مراست آرزوی آن‌که آستان تو بوسم
تو ای فروغ دل ما، تو ای که زینت شامی

خوشا طواف سر کوی دوست کردن و مردن
چنین خوش است «سپیده»! سفر به حُسن ختامی”

شاعر:سپیده کاشانی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

زینب اگر نبود حدیث وفا نبود
با رمز و راز عشق کسی آشنا نبود

زینب اگر نهیب نمیزد علیه کفر
نطق مدافعان ولایت رسا نبود

زینب اگر اسیر نمی‌شد به راه دوست
دین خدا ز قید اسارت رها نبود

زینب اگر طلسم ستم را نمی‌شکست
امروز صحبت از شرف اولیا نبود..

در شام و کوفه باز نمی‌کرد اگر زبان
نام رسول بر سر گلدسته‌ها نبود

اُمّ الکتاب اوست «کلامی» به یک کلام
زینب اگر نبود کتاب خدا نبود

شاعر: استاد کلامی زنجانی

_______________________________________________

متن شعر ولادت حضرت زینب (س)

گفتم از کوه بگویم قدمم می‌لرزد
از تو دم می‌زنم اما قلمم می‌لرزد

هیبت نام تو یک عمر تکانم داده‌ست
رسم مردانگی‌ات راه نشانم داده‌ست

پی نبردیم به یکتایی نامت زینب
کار ما نیست شناسایی نامت زینب

من در ادراک شکوه تو سرم می‌سوزد
جبرئیلم همۀ بال و پرم می‌سوزد

من در اعماق خیالم… چه بگویم از تو
من در این مرحله لالم چه بگویم از تو

چه بگویم؟! به خدا از تو سرودن سخت است
هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است

چه بگویم که خداوند روایتگر توست
تار و پود همه افلاک نخ معجر توست

روبروی تو که قرآن خدا وا می‌شد
لب آیات به تفسیر شما وا می‌شد

آمدی شمس و قمر پیش تو سوسو بزنند
تا که مردان جهان پیش تو زانو بزنند

چشم وا کردی و دنیای علی زیبا شد
باز تکرار همان سورۀ «اَعطینا» شد

عشق عالم به تو از شوق مکرر می‌گفت
به گمانم به تو آرام پیمبر می‌گفت:

بی‌تو دنیای من از شور و شرر خالی بود
جای تو زیر عبایم چقدر خالی بود

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

اشعار ولادت امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع) سال ۱۴۰۰

2
اشعار ولادت امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع) سال 1400

شعر مدح امام جواد (ع)

خوشحال ازین غلامی و عرض ارادتم
همراه با ملائکه مشغول خدمتم
این لطف فاطمه است که داده لیاقتم
عبد علی و آل علی تا قیامتم

من نوکر و محب و فدائی اهل بیت
بیچاره ام بدون گدایی اهل بیت

دارم به سر هوای جگر گوشه رضا
افتاده ام به پای جگر گوشه رضا
ممنونم از عطای جگر گوشه رضا
ای جان من فدای جگر گوشه رضا

عمریست زیر دین جواد الائمه ام
محتاج کاظمین جواد الائمه ام

ای نایب امام رضا حضرت جواد
یابن الرئوف ! شاه وفا !حضرت جواد
پروردگار جود و عطا، حضرت جواد
دریاب روزگار مرا ، حضرت جواد

آقا به مهربانی تو دارم اعتقاد
هستی جواد و ابن جواد و ابالجواد

ای سومین محمد این خانه، السلام
ای سائل تو عاقل و دیوانه السلام
ای صاحب کرامت جانانه السلام
عیسی مسیحِ حضرت ریحانه السلام

تو آمدی و دشمن دین نا امید شد
بار دگر امام رضا رو سفید شد

با بودنِ تو عهد وفا سر نیامده
چیزی به جز کرم که به این در نیامده
وصفت به جز رضا ز کسی بر نیامده
مولود از تو با برکت تر نیامده

تنها امام لایق فرزندی رضا !
وصفت کجا و ذهن گنهکار من کجا

در کودکیت پیر زمین و زمان شدی
آقا نهم ستاره این آسمان شدی
امّید آخر همه بیچارگان شدی
بالاتر از توقع ما مهربان شدی

آنانکه خاک بوسی ابن الرضا کنند
باید که خاک را به نظر کیمیا کنند

ای عادت همیشه ی تو ذرّه پروری
خوب و بدند بر سر کوی تو مشتری
دادی به یاد سائل خود کیمیاگری
حقا که یادگاری موسی بن جعفری

هر کس که برد نام تو حاجت روا شده
درد نگفته در حرم تو دوا شده

ای انتقام کوچه همه آرزوی تو
دل برده از امام رضا خلق و خوی تو
باید گرفت درس برائت ز کوی تو
ای غصه های فاطمه بغض گلوی تو

تو مادری تر از همه ای بعد مجتبی
خیلی عذاب داده تو را داغ کوچه ها

شاعر:محمدحسین رحیمیان
_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

با حضورت ستاره‌ها گفتند
نور در خانۀ امام رضاست
کهکشان‌ها شبیه تسبیحی
دستِ دُردانۀ امام رضاست

مثل باران همیشه دستانت
رزق و روزی برای مردم داشت
برکت در مدینه بود از بس
چهره‌ات رنگ و بوی گندم داشت

زیر پایت همیشه جاری بود
موج در موج دشتی از دریا
به خدا با خداتر از موسی
بی‌عصا می‌گذشتی از دریا

با خداوند هم‌کلام شدی
علت بُهت خاص و عام شدی
«کودکی‌هایتان بزرگی بود»
در همان کودکی امام شدی

رزق و روزی شعر دست شماست
تا نفس هست زیر دِیْن توایم
تا جهان هست و تا نفس باقی‌ست
ما فقط محو کاظمین توایم

من به لطف نگاهت ای باران
سوی مشهد زیاد می‌آیم
دست بر روی سینه هربار از
سمت باب الجواد می‌آیم

شاعر:سیدحمیدرضا برقعی

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

می‌نویسم سر خط نام خداوند رضا
شعر! امروز بپرداز به لبخند رضا

آنکه با آمدنش آمده محشر چه کسی ست؟
از تو در آل نبی با برکت‌تر چه کسی ست؟

آنکه از آمدنش عشق بیان خواهد شد
«عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد»

آسمان! از سر خورشید تو خواب افتاده؟
یا که از چهرۀ این طفل نقاب افتاده؟

آسمان از نفسش یک شبه منظومه نوشت
روزی شعر مرا حضرت معصومه نوشت

عدد سائل این خانه زیاد است امروز
شعر وارد شده از باب جواد است امروز

باز با لطف رضا کار من آسان شده است
کاظمین دلم امروز خراسان شده است

دوست دارم که بگردم حرم مولا را
بوسه باران کنم از یاد تو پایین پا را

بنویسید که تقویم بهاری بشود
روز او روز پسر نامگذاری بشود

خالق از دفتر توحید جناس آورده
جهل این قوم چرا چهره شناس آورده؟

شک ندارم که از این حیلۀ ابترمانده
رو سپیدی‌ست که بر چهرۀ کوثر مانده

به رضا طعنه زدن جای تأسف دارد
گرچه یعقوب شده، مژدۀ یوسف دارد

این جوان کیست که معنای قیامت شده است
سند محکم اثبات امامت شده است

گندمی باشد اگر رخ نمکش بیشتر است
با پیمبر صفت مشترکش بیشتر است

این جوان کیست که سیمای پیمبر دارد
بنویسید رضا هم علی‌اکبر دارد

اهل‌بیت آینۀ بی‌مَثَل قرآنند
این جوان کیست که از خطبۀ او حیرانند؟

نسل در نسل، شما مایۀ ایمان منید
من نفس می‌کشم از اینکه شما جان منید…

آخر شعر من از قلب هدف می‌گذرد
کاظمین تو هم از راه نجف می‌گذرد

تا ز مولا ننویسیم ادب کامل نیست
چون که بی‌نام علی ماه رجب کامل نیست

یا علی یا اسدالله عنان دست تو است
جلوه کن باز یدالله جهان دست تو است

شاعر:مجید تال

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

عاشقم عاشق نامی و رسیدم به امامی
غرق در سرّ جوادم، چه امامی و چه نامی

دف‌زنان، خواند مدینه: «طَلَعَ البَدرُ عَلَینا»
سر زد از خانۀ خورشید، عجب ماه تمامی

نُه کبوتر، دل تنگم به حرم کرده روانه
تا به تو، از قم و مشهد برسانند سلامی

شده‌ای پیرِ جهانی به جوانی و شدم من
بندۀ پیر خرابات و عجب لطف مدامی

آه! اگر نان یتیمی، رسد از خوان کریمی
وای! اگر از تو جوادی، برسد جامه و جامی

با تو، بی‌خود شدن از خویش؛ چه مستی حلالی!
بی‌تو چرخیدن بی‌عشق؛ چه احرام حرامی!

پسر حیدری و خاتم جود است به دستت
شود آزاد، نگاهت اگر افتد به غلامی

عالمی دل به رضا بسته، رضا دل به تو داده‌
برده‌ای خسرو شیرین! دل سلطان به کلامی

باب اگر باب جواد است، در آن گوشه مقیمم
بیش از این در همه آفاق، مگر هست مقامی؟

«من از آن روز که در بند تو» هستم، شدم آزاد
ندهم هرچه رهایی، به چنین حلقۀ دامی

ای محمد! برسد بعد تو، هم‌نام تو بی‌شک
که بر این سلسله نامش بشود حُسن ختامی

نظری کن که دلم را برسانم به طلوعش
که خروش قلمم را، برسانم به قیامی

شاعر:قاسم صرافان

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

ای وجودت حیات‌بخشِ وجود
سائل درگهت کرامت و جود
مظهر کامل امام رضا
آفتاب دل امام رضا
قبلهٔ حاجت همه، حرمت
دشمن و دوست سائل کرمت
ماه، آیینه‌ دار طلعت تو
رخ شمس‌الشموس صورت تو
آیهٔ هشت سورهٔ نوری
به جوادالائمه مشهوری
خلف پاک مرتضایی تو
کوثر حضرت رضایی تو
ملک و جن و انس مهمانت
دو جهانی نشسته بر خوانت
کاظمینت درون سینه ماست
نجف و مکّه و مدینه ماست
تو جوادی و ما گدای توئیم
هر چه هستیم خاک پای توئیم
لطف تو، عجز ما، بود معلوم
هر دو هستیم لازم و ملزوم
کرم و جود تا ادا گردد
هر جوادی پی گدا گردد
من اگر در گدائیم کاهل
تو به جود و کرامتی کامل
تو محمد ، علی است إبن و أبت
کنیهٔ ابن الرضا ، تقی لقبت
تو گلی و وجود گلخانه
ای به ریحانه روح و ریحانه
رنگ رخسار مرتضی داری
نقش گلبوسهٔ رضا داری
پدرت گفت نازنین پسرم!
ای فدای تو مادر و پدرم!
پدران تو برترین پدران
پسران تو بهترین پسران
یم جود و فتوّتید همه
اهلبیت نبوّتید همه
دلتان بحر بی کرانهٔ علم
کیست غیر از شما خزانهٔ علم؟
معدن خیر و مظهر خیرید
اول خیر و آخر خیرید
ابر باریده با ولای شما
خلق خلقت بود برای شما
همگی باب‌های ایمانید
اُمنای خدای رحمانید
تا صف حشر اصل هر کرمید
رکن ارکان و قادَةُ الاُمَم اید
علم‌ ها قطره و تو دریایی
عالمی بنده و تو مولایی
دو جهان ذرّه و تو خورشیدی
که به قلب همه درخشیدی
پیش علم تو علم عالم چیست؟
در حضور تو پور اکثم کیست؟
تو به بزم سخن تکلم کن
تو به روی رضا تبسم کن
نفس حلم زنده از سخنت
بوسة علم بر لب و دهنت
یک کلام تو صد سپهر کمال
یک سؤال تو سی هزار سؤال
تو دهی، ای کرم گدای درت
حِرز مادر، به قاتل پدرت
ای خجل گشته دشمن از کرمت
ای مسیحا نیازمند دمت
تو که در هر دلی حرم داری
تو که با دشمنت کرم داری
تو که بر خشم خصم می‌خندی
به روی دوست در نمی‌بندی
اَنت بابُ المراد ادرکنی
یا امام جواد ادرکنی
سیّدی میثم ام قبولم کن
خاک ذریّهٔ رسولم کن

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

عشق گاهی در جدایی، گاه در پیوندهاست
عشق گاهی لذت اشکی پس از لبخندهاست
عشق گاهی یک اجابت نزد حاجتمندهاست
عشق گاهی بین باباها و تک فرزندهاست

عشق می‌آید که بعد از شب سحر پیدا شود
عشق گاهی می‌رسد تا یک نفر بابا شود

ای زمین از عرش، بر فرش آسمانت را ببین
ای پرستوی مهاجر آشیانت را ببین
ای دل غمگین امام شادمانت را ببین
امشب ای سلطان ولیعهد جوانت را ببین

ای امام مهربان باب المرادت آمده
میوهٔ قلبت، دل آرامت، جوادت آمده

مزد چل سال انتظار و چل شب احیای سحر
می‌شود طفلی که از او نیست طفلی خوب‌تر
سیب سرخ احمد است و باز هم داده ثمر
کوثری دیگر عطا کرده به قرآن این پسر

کوثر و یاس است جاری در رگ و در خون تو
مردمان ری فدای روی گندمگون تو

سبط موسی هستی و کار مسیحا می‌کنی
مثل عیسایی که در گهواره لب وا می‌کنی
بی‌عصا هم معجزه مانند موسی می‌کنی
دیدهٔ کور «موفق» را تو بینا می‌کنی

بر حقیری بنی‌عباس دامن می‌زنی
پور اکثم را به تیغ علم گردن می‌زنی!

شاعر:محمد بیابانی

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

اى ریخته نسیم تو گل‌های یاد را
سرمست کرده نفحهٔ یاد تو باد را

افراشته ولای تو در هشت سالگی
بر بام آسمان، عَلَم دین و داد را

خورشید، فخر از آن بفروشد که هر سحر
بوسیده آستان امام جواد را

خورشیدِ بی‌غروب امامت که جود او
آراسته‌ست کوکبهٔ بامداد را

جود و سخا جواز تداوم از او ستاند
تقوا از او گرفت ره امتداد را

آن سر خط سخا که به جود و کرم زده
بر لوح آسمان رقم اعتماد را

بی‌رنگ کرده بددلی دشمنان او
افسانهٔ سیاه‌دلی‌های «عاد» را

تنگ است دل به یاد امام زمان، مگر
بوییم از امام نُهم عطر یاد را

وقتی که نیست گل ز که جوییم جز نسیم
عطر بهارِ وحدت و باغِ وِداد را؟

جز آستان جود و سخایت کجا برم
این نامهٔ سیاهِ گناه، این سواد را؟

بی یاری شفاعت تو چون کشم به دوش
بار ثواب اندک و جرم زیاد را؟

خط امان خویش به ما ده که بشکنیم
دیوارِ امتحانِ غلاظ و شداد را

ای آنکه هرگز از درِ جودت نرانده‌ای
دلدادگان خسته دلِ نامُراد را

بگذار تا به نزد تو سازم شفیع خود
جدت امام ساجد، زین العباد را

تا روز حشر یار غریبی شوی که بست
از توشهٔ ولای تو زادالمعاد را

شاعر:حسین منزوی

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع)

دوباره سرم در هوای شماست
تمام دلم سر سرای شماست
به سوی خدا رفتم و دیده ام
فقط ردّ پا ردّ پای شماست
خدا هم فقط از شما گفته است
گمانم خدا هم خدای شماست
گدایی برازنده ی ایل ماست
برازنده بودن برای شماست
ندارد تفاوت کجا میرسی
که هر انتها ابتدای شماست
خیالم از این و از آن راحت است
گره هام دست دعای شماست

مرا پای حیدر هلاکم کنید
به عشق رضا سینه چاکم کنید

دلی دارم و خانه زاد رضاست
فقط یاد دارد ز یاد رضاست
کم اینجا ندیده است برایش بد است
دلم مستحق زیاد رضاست
نجف،کربلا رفتم و گفته اند
که راهش دهید از بلاد رضاست
گره می خورد زندگی ام ولی
همین نا مُرادی مراد رضاست
به خود آیم و باز بینم سرم
روی خاک باب الجواد رضاست

جوادش در بسته را باز کرد
گره های من را رضا باز کرد

خبر را مسیح از مسیحا شنید
خبر را ز جبریل موسی شنید
اگر گوش تا گوش دل را دهی می توان
که از کعبه هم ذکر مولا شنید
زمین خشکسالی ترک خورده بود
ولی ناگهان بوی دریا شنید
دل انبیا بر دری می تپید
که از آن صدای شما را شنید
خدا خنده کرد و خدا جلوه کرد
شبی که رضا ذکر بابا شنید
تو هم مادری هستی و می شود
که از قلب تو نام زهرا شنید

فدای نفسهای بابایی ات
فدای تپش های زهراییت

ز تو کوچه ها تا معطر شدند
حسودان این شهر ابتر شدند
به کوری چشمان ناباوران
همه محو روی پیمبر شدند
عسل های کندوی لبهای توست
گر این روزها شهد و شکر شدند
برای تماشای لبخند توست
علی اکبری ها کبوتر شدند
کریمی کرامت،جوادی و جود
چه خوش کُنیه هایت مکرر شدند
شبی که اذان گفت بابا همه
پُر از یاد میلاد اصغر شدند
خدا دید چشم پر احساس تو
از آن ابتدا غرق مادر شدند

کسی را نگاهت معطل نکرد
دو دست مرا هیچ معطل نکرد

تو دریایی و در تماشا رباب
تو در خوابی و غرق لالا رباب
تو تا آمدی آبرو دادی اش
که خندید با تو به زهرا رباب
شبیه حسینی و مات تو اند
همه دور گهواره حتی رباب
تو ذات بزرگی و جایت بلند
تو را داده بر دوش سقا رباب
تبسم کن و خیمه را شاد کن
بیا زنده کن عمه را با رباب
به دستان بابا هواست نبود
که چشمش به راه است آنجا رباب

نگو مادرت را صدا می زدی
به دست پدر دست و پاز میزدی…

شاعر:حسن لطفی

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

با حضورت ستاره ها گفتند
نور در خانه ی امام رضاست
کهکشان ها شبیه تسبیحی
دستِ دُردانه ی امام رضاست

مثل باران همیشه دستانت
رزق و روزی برای مردم داشت
برکت در مدینه بود از بس
چهره ات رنگ و بوی گندم داشت

زیر پایت همیشه جاری بود
موج در موج دشتی از دریا
به خدا با خداتر از موسی
بی عصا می گذشتی از دریا

با خداوند هم کلام شدی
علت بُهت خاص و عام شدی
“کودکی هایتان بزرگی بود”
در همان کودکی امام شدی

شاعر:سیدحمیدرضا برقعی

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع)

روشن تر از روز است خیلی بامرامند
وقتی کریمان با گدایان هم کلامند

الحق که آقازاده ها یک یک امیرند
الحق که نوکرزاده ها یک یک غلامند

در فقرِ محضِ خود غنیِّ محض هستم
وقتی گدای این درم، مردم گدامند!

عین عدم هستیم و با آنان وجودیم
پس ما همان هاییم که آن ها بنامند

سنّ زیاد و سنّ کم، فرقی ندارد
این خانواده از طفولیت امامند

چیزی ندارم جز «سلام الله علیهم»
فرزندهای فاطمه با احترامند

هر صبح خورشیدند و در هر شام ماهند
این چهارده تا روشنی صبح و شامند

این چهارده آیینه از بس که شبیه اند
وقتی ببینی شان نمی دانی کدامند

و الله این پروانگی ما می ارزد
هر چند خاکستر شدیم اما می ارزد

معشوق عالم می شود یک روز، عاشق
مجنون ما اندازه لیلا می ارزد

قلاده ما را همین گوشه ببندید
سگ هم کنار خانه این ها می ارزد

سر می نهم بر پای تو قیمت بگیرم
هر جا نمی ارزد سرم این جا می ارزد

یک جان ناقابل به پایت ذبح کردیم
حالا که شد مال تو از حالا می ارزد

این گریه ها را آیه تطهیر گفتند
یک قطرهٔ آن بیش از دریا می ارزد

با کاظمین تو بهشتی دارم این جا
پس زندگی در عالمِ دنیا می ارزد

پس ارزش گهواره ات کعبه است حتماً
وقتی عصای حضرت موسی می ارزد!

دستی بکش بینا کنی این چشم ها را
با معجزات تو چه نابینا می ارزد!

کافی ست ما را این که بابای تو خندید
لبخند بابای تو یک دنیا می ارزد

آن که «کم»ش را نیمه شب آورد، دادت
دارد زیادش می کند لطف زیادت

آقا منم! آن رختْ پاره، پا برهنه…
آن شب –شب جمعه- مرا که هست یادت!

تو کیستی؟ تو از کریمان بلادم
من کیستم؟ من از گدایان بلادت

من از در این خانه ات جایی نرفتم
پس رو مگردان از گدای خانه زادت

آن که مرا حالا مُرید تو نوشته
حتماً تو را هم می نویسد یا مرادت

تو جان مایی، پس بگیر این حق خود را
نفرین بر آن که جان گرفتی جان ندادت

تو هر کجا پا می نهی هر صبح خورشید
عرض ارادت می کند بر بامدادت

بابای تو با دیدن تو گریه می کرد
با گریه لطف دیگری دارد عبادت

آباء و اجدادت همه یک یک جوادند
پس می نویسیمت جواد بن الجوادت

بر روی پایت می گذارد کعبه سر هم
جبریل حتی می گذارد بال و پر هم

به خاک پایت احتیاجی نیست اصلاً
وقتی دوا می سازم از این خاک در هم

تو کعبه ای! آن کعبه ای که در طوافت
بال و پر ما سوخته حتی جگر هم

با آبروی تو تهجّد آبرو یافت
فیض از مناجات تو می گیرد سحر هم

با این جمالی که تو را دادند، باید
بین خریداران تو باشد پدر هم

نام مرا هم بین این عشاق بنویس
بگذار تا جا خوش کند این یک نفر هم

ای جان به قربان تو و دورِ شلوغت
یوسف شدن بازار دارد، دردسر هم

در کوچه جانِ ما نقابت را بیانداز!
این گونه چشمت می زنند این ها، نظر هم

هستند یک یک شیرها دنبال دامت
چشمان آهوی خراسانِ پدر هم

فهم من از لطف جوادی تو این است:
که آن چه را گفتیم دادی، بیشتر هم

ما را ببر تا کاظمین این بار با هم
ما را بخر در کاظمین این بار درهم

جز عجز، سائل چاره ای دیگر ندارد
وقتی کریمیِ‌ خدا آخر ندارد

ما را برای در زدن معطل نکردند
اصلاً ‌بیوت این کریمان در ندارد

این خانواده کودکش ذاتاً بزرگ است
نام علی که اصغر و اکبر ندارد

طفل رباب ست و ولیکن عادتش بود
از شانهٔ عمه سرش را بر ندارد

بین مقامات رباب این شان کافی ست
که هیچ کس جز او علی اصغر ندارد

وقتی که آمد لشگر کوفه به هم ریخت
میدان علمداری ازین بهتر ندارد

وقتی که آمد لشگر از دور پدر رفت
آخر گمان کردند که لشگر ندارد

طفل است و بابای بلاتکلیف مانده
حیرانی است و کودکی که سر ندارد

گیرم که از فردا دوباره آب وا شد
چه فایده، شش ماهه که دیگر ندارد

شاعر:علی اکبر لطیفیان

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع)

میلادِ غنچه اصغره، او ناشکفته پرپره
وجودِ نازنینِ او، به کربلا مُعطّره

امشب چقد گل میریزن، لاله و سنبل میریزن
سبد سبد از آسمون، رو سرِ بلبل میریزن

نورِ دلِ امام حسین، شمسِ منیرِ مشرقین
چشم و چراغِ عالمین،‌ صفایِ قلبِ زینبین

میلادِ غنچه اصغره، او ناشکفته پرپره

گو غنچه ی بهار اومد، اصغرِ شیر خوار اومد
او کربلا یه محشره، بابا رو افتخار اومد

این شورِ آسمونیه، یا گهواره جنبونیه
بابا لالایی میخونه، آخرِ شادِمونیه

لالا لالا گلِ لالا، بخواب تو آغوشِ بابا
داره میریم کرببلا، کوچکترین یارِ ولا
تو یاوری کنی مرا، یه وقت نگی زوده حالا

میلادِ غنچه اصغره، حیف به زودی پرپره

تو یاسِ قنداقِ منی، سلاله یِ باغِ منی
تو کربلای پُر بلا، سنگینترین داغِ منی

لالا لالا گلِ بهار، داغِتو رو دلم نزار
ای عنچه ی بی برگ و بار،سرت رو آغوشم بزار
اینقد نباشی بی قرار، برام تو اشکِ خون نبار

لالا لالا اصغرِ من، صلابتت باورِ من
بریم به دشتِ کربلا، تو آخرین یاورِ من

میلادِ غنچه اصغره، او ناشکفته پرپره

این هم گلِ گلابِ من، مبارکِ ربابِ من
رُخش چو آفتابِ من، نِگاش توان و تابِ من

هر چی میخوای شیرش بده،‌ یه شکمِ سیرش بده
اگه بازم دوباره خواس، تو رو خدا گیرش نده

به زودی کربلا میره، تو عرصه ی بلا میره
اونجا اگه تشنه باشه، آبِ گلوش دشنه باشه

میلادِ نازِ اصغره، حیف به زودی پرپره

ای نو بهارِ سینه ام، برادرِ سکینه ام
اینجا کجا و کربلا، باغِ گلِ مدینه ام

نازِ تو رو می خرَمت، به کربلا می برَمت
گر اونجا آب و شیر نبود، تیرِ بلا میدهنَت

لالا لالا گلِ امید، بهار اومد تو رو ندید
خزون اومد نگاه تو چید، شدی تو آغوشم شهید

میلادِ غنچه اصغرَه، او ناشکفته پَرپره
وجودِ نازنینِ او، به کربلا معطّره

شاعر:هستی محرابی

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع)

دوباره سر زده از بامِ عشق آثاری
خدا ز نور خودش کرده پرده برداری
طلوع کرده دوباره مسیح رخساری
یقین که خون خدا هست در رگش جاری

ضریحِ قبله خلق است گاهوارهٔ او
رسد به خیر ، دوعالم به یک اشاره او

رسیده است پسر هدیهٔ نکوی خدا
همه به حالت شکر و به گفتگوی خدا
علی به معنی این است، روبه سوی خدا
که نور روی گلش آمده ز کوی خدا

حسین اگر چه شده بر جهانیان رهبر
حسین ، کودکی اش می شود علی اصغر

هرآنچه پیر شده پای بستِ این کودک
هوای خانه دلهاست مستِ این کودک
تمامِ هستی شاه است هستِ این کودک
کلید خانه زهراست دست این کودک

همینکه گفت به چشمان او قمر لبیک
به گریه گفت از اول که ای پدر لبیک

برای دیدن او آفتاب خوشحال است
به شوق دیدن این گل ، گلاب خوشحال است
برای بوسه به لبهاش آب خوشحال است
فراتر از همه دنیا رباب خوشحال است

به مهر مادری اش گشته قافیه نایاب
رباب آه رباب و رباب آه رباب

علی که بردن نامش حلاوت باباست
به حق که حاجت این طفل حاجت باباست
ادای حاجت فرزند بهجت باباست
ادا نگشت دلیلِ خجالت باباست

چو آب کودک او را بخوان تو هست فقط
گلوی نازک او بهر بوسه است فقط

نه بوسه ایی ز سه شعبه نه بوسه ایی ز خدنگ
که نیست جای عزیزی چو این میانهٔ جنگ
خدا کند نرسد روبروی یک دل سنگ
که جای سینهٔ مادر ، زند به خنجر چنگ

جواب تشنگیِ طفل ، آب نیست مگر؟
مگر تر است سه شعبه که رفته در حنجر

تر است آری ولی شد به زهر آغشته…..

شاعر:حامد آقایی

_______________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

اگر دست و بالت کمی خالی است
اگر حال و روز تو بی حالی است

اگر آسمان در قفس میکشی
اگر قسمتت بی پَر و بالی است

اگر کار و بار تو پیچیده و…
اگر چند وقتی بد اقبالی است

اگر تار و پودت گره خورده است
اگر غصه‌ها نقشِ این قالی است

اگر رنگ و روی تو زرد است و سرد
اگر مثل پاییز یک شالی است

علاجش فقط یک نفس یا علیست
خدا هست با آنکه او با علیست

خدا در شکوهِ جلال علیست
خدا در ظهورِ جمال علیست

خدا در نزولش علی می‌شود
خدا در مقامش کمالِ علیست

حرام خدا و حلال خدا
حرام علی و حلال علیست

پیمبر پس از سِیرِ معراج گفت
که ما هرچه دیدیم مال علیست

علی چارده مرتبه آمده
علی عین میلادِ آل علیست

علی گفته و غرق عین اش شدیم
همه راهیِ کاظمینش شدیم

مرا فارغ از قیل و قالم کنید
مرا راحت از خشکسالم کنید

محال است لب را به مِی تر کنم
مرا تشنه‌ی این محالم کنید

مرا بشکنید و بسازید باز
تَرَکهای روی سفالم کنید

فقط روی چشمان خود میکشم
از این خانه هرچه”حوالم”کنید

مرا می‌کشاند دو گنبد طلا
شب رفتنم شد حلالم کنید

ببینید رویای جبریل را
مبارکترین کودک ایل را

شلوغ است اگر آستانِ جواد
پُر از برکت است آسمان جواد

گدایی به شاهی مقابل نشست
چه ها می‌کند تکه نان جواد

پیمبر پدر با خدیجه شد و…
رضا نیز با خیزران جواد

علی‌اکبرش را ببین بعد از این
رضا می شود میهمان جواد

شبیه نماز حسین و علی است
نماز رضا با اذان جواد

فقط شانه‌ات را به دیوار نِه
فقط زیرِ لب گو به جانِ جواد

تو را می‌دهد تا قیامتِ مراد
گره وا کُنَد خاکِ باب الجواد

خدا خواست تا بی کرانش دهند
و در یک افق سه جوانش دهند

علی جان آقای کرببلاست
حسین آمده تا سه جانش دهند

فقط دوست دارد ببیند علی
فقط دوست دارد همانش دهند

علی در سه صورت تماشایی است
علی را سه جلوه نشانش دهند

علی اصغرش هم علی‌اکبر است
اگر فرصت امتحانش دهند

به صف فطرس و جبرئیل و رباب
که نوبت به نوبت تکانش دهند

زمین خوردها را که جان می‌دهند
به باب الحوائج نشان می‌دهند

اگر بارِ ما از کَرَم می‌کشد
برای پدر بارِ غم می‌کشد

رسیده بگوید اگر قد کِشَد
شبیهِ عمویش عَلَم می‌کشد

غریبی ببین تشنگی‌اش ببین
که کارِ پدر بر قسم می‌کشد

گمانم به دنبال گهواره است
کسی که به آتش حرم می‌کشد

فقط مادرش آه دنبال او
در آن راهِ پُر پیچ و خَم می‌کشد

بِبَر نامِ او را خدا بعد آن
به حجم گناهت قلم می‌کشد

رباب است یک فاصله تا حسین
چه‌ها کرده این حرمله با حسین

شاعر:حسن لطفی