آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار وداع با ماه مبارک رمضان سال ۱۴۰۱

0
اشعار وداع با ماه مبارک رمضان سال 1401

شعر وداع با ماه رمضان

خداحافظ ای ماه خوب دلم
خداحافظ ای آبرویِ گِلم

مرا برده ایی تا کنار خدا
خداحافظ ای کعبهٔ حاصلم

گرسنه ولی غرق نعمت شدیم
خداحافظ ای سفرهٔ کاملم

تو نور خدا را نشان می دهی
ولی حائلم حائلم حائلم

تو ماهِ بلندی بلندی بلند
من آن ذرهٔ ناقص و نازلم

بدونِ تولای مولا علی
به حق بندگیِ به کل باطلم

اجازه ندارد به یأس این دلم
که شد با حسن لطف حق شاملم

خروجم نکردی تو از شهر خود
که با اشک بر بی کفن داخلم

محرم که شد از تو خواهم گرفت
بماند امانت کنارت دلم

شاعر:حامد آقایی

________________________________________________

شعر وداع با ماه رمضان

شوّال اگر نشد به محرّم حساب کن
این روسیاه را بخر ، آدم حساب کن

یک عمر گفته ام به همه نان خور توام
فطر آمده ، زکات مرا هم حساب کن

اشکم چکیده در غم تو صبح و ظهر و شام
این چشمه کوچک است تو زمزم حساب کن

یا ایهاالعزیز گناهم اگر زیاد
با عفو خود گناه مرا کم حساب کن

صف بسته اند خیل طلبکارهای من
تو ضامنم شدی خودت از دم حساب کن

یک اربعین مسافر تو می شوم حسین!
با اینکه روسیاه می آیم ، حساب کن

خوبان عالم اند همه زیر سایه ات
من را دخیلِ سایه ی پرچم حساب کن

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________

شعر وداع با ماه رمضان

روبه پایان مے رود این روز و شب ها حیف حیف
مانده ام در گوشه اے تنهاے تنها حیف حیف

مضطرب هستم که بخشیده شدم اے مهربان!!
گرنبخشی..میشوم رسواے رسوا حیف حیف

کاش مے شد لحظه ها را قدر مے دانستم خدا
لحظه ها طے شد،شدم مغبونِ دنیا حیف حیف

ماهِ تو یارب..چه ماهے بود ماهِ مغفرت ..
رفت ازدستانِ من این ماهِ زیبا حیف حیف

توبه کردم ..می پذیرےتوبه هاے ناقصم..
دائمااےکاشمے گفتم خدایا حیف حیف

خسته ام از خویشتن از سستے و از التهاب
واے از بے حالے ام اے حیّ یکتا حیف حیف

من براے فاطمه ناله زدم شب هاے قدر
کے نگاهم مے کنے خلاّق ِ والا حیف حیف

شاعر:محسن راحت حق

________________________________________________

شعر وداع با ماه رمضان

به پایان آمداین ماه وعبادت همچنان باقیست
دوباره من تهیدستم ندامت همچنان باقیست
اگر چه سفره ی ماه مبارک جمع می گردد
در توبه ولی بازست ، اجابت همچنان باقیست

شاعر: سید حسین میرعمادی

 

اشعار ویژه شب قدر و مرثیه امام علی (ع) ماه رمضان سال ۱۴۰۱

1
اشعار ویژه شب قدر و مرثیه امام علی (ع) ماه رمضان سال 1401

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

به مسجد می رود معنا کند روح عبادت را
به مسجد می برد با خود علی امشب شهادت را

دلیل محکمی دارد اگر در داخل محراب
فرادا می کند در سجده ی دوم جماعت را

مگر اینبار در بستر بخوابد ساعتی آرام
که سوزانده است عمری در فراقش خواب راحت را

برای کشتنش از بدر تا محراب ، راه افتاد
ندیدم هیچ جا از تیغ ، تا این حد سماجت را

چنان آغوش واکرده است رفتن را که تا امروز
میان مرگ با انسان ندیدم این قرابت را

سحر ، در کمتر از یک لحظه ارکان هدی لرزید
مگر گویاتر از این بود تفسیر قیامت را ؟!

رها شد نغمه ی فزت و رب الکعبه در عالم
علی می خواست دریابیم معنای سعادت را

بلی گفتیم عشقش را و اینک چارده قرن است
به دوش شیعه می بینم غم بار امانت را

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

از ابتدای کار جهان تا به انتها
دیباچه‌ای نبود و نباشد بِه از دعا…

وقت است اگر به دعوت «أدعونی أستجب»
دستی برآوریم به درگاه کبریا

یارب به حق نقطۀ «أَنّی أنا الغفور»
کاندر بسیط مرکز عالم نیافت جا

یارب به حق آیت «لاتقنطوا» که هست
سرمایۀ سعادت و پیرایۀ رجا…

یارب به حق لوح که بر وی کشیده‌ای
نقش وجود «ما هُو کائن کَما تَشا»…

یارب به حق وسعت کرسی که بر فلک
«تعظیم وُسعِه وَسعَ الأرض و السما»…

یارب به حق قوّت «ذوالقوَّةِ المَتین»
روح‌الامین که سدره بدو داد منتها…

یارب به حق کوثر و تسنیم و سلسبیل
کآن بر حبیب حضرت خود کرده‌ای عطا…

یارب به حق ابر بهاران که می‌رسد
هر شب ز فیض شبنم او خاک را نما

یارب به بوی رنگ گل و لاله بر چمن
کز رنگ و بویشان تو دهی خاک را صفا…

یارب بدان قیام که آزاده سرو راست
چون عابدی که شرط قیام آورد به جا…

یارب به حق خاک که اصل طهارت است
«مِن إبتداءِ خِلقَتِه کان طیِّبا»…

یارب به حق طینت آدم ابوالبشر
مسجود سجدۀ مَلأ قدس برملا…

یارب بدان سفینه که خوف هلاک او
«حقٌّ لّمَن تخلَّفَ عنها و قَد أبی»…

یارب بدان رسول که مِن بعد بعث او
«أُنظُر إلی طَعامِکَ» کردی بدو ندا…

یارب بدان ذبیح که قربان کیش توست
آنجا که کرد در ره تسلیم جان فدا…

یارب بدان مشام که از بوی پیرهن
کرد از فراق دوست چو گل پیرهن قبا…

یارب به حق موسی و آن بقعۀ شریف
«وادٍ مُقدّسٍ بمناجاتِه طُوی»

یارب به حق و حرمت هارون وزیر او
در امر او شریک «بما جاءَ بالهدی»

یارب به حق خضر که چندین هزار سال
در جان او فزودی از آن آب جانفزا…

یارب بدان مبشّر «مِن بعدی إسمُه»
کاو کرد اشارتی به بشارت به مصطفی

یارب به حق سنبل مشکین احمدی
بر گل عبیربیز چو بر لاله مُشک‌سا…

یارب بدان امام مطهر که ذات او
مخصوص «لافتی» بُد و منصوص «هل أتی»

یارب به زهرخوردۀ زهرا که می‌دهد
دل‌های خسته را لب مسموم او شفا

یارب به حق آن گل ریّان که سرخ گشت
از خون حلق تشنۀ او خاک کربلا…

یارب به حقّ حرمت ذریۀ رسول
«هادینَ مُهتَدینَ إلیَ الساعةِ القَضا»

یارب به زاهدان که بهشت است وعده‌شان
آنجا که گفته‌ای «وَ نَهَی النَّفسَ عَن هَوا»

یارب به حق مهد خواتین روز حشر
«الشّافعاتُ هُنَّ تَشَفَّعنَ لِلنِّسا»…

یارب به نُه کواکب رخشان که بوده‌اند
در تحت آفتاب جهان‌تاب «والضحی»…

یارب به دعوتی که اجابت قرین اوست
یارب به حاجتی که کند لطف تو روا…

یارب در آن زمان که تو مانی و ما و بس
رحمت کنی و بازنگیری ز ما عطا…

مستوجب عذاب الیم و عقوبتیم
ما را اگر به شرط عمل می‌دهی جزا…

ما را به خوان جود تو «قُل یا عباد» خواند
چون «یغفرالذنوب» تو درداده‌ای صلا…

ای وای ما که سعی عبادت نکرده‌ایم
«و العَبدُ فی القیامةِ یُجزی بما سَعی»

«ابن حسام» را عملی موجب ثواب
گر نیست هست رحمت عام تو ملتجا

امّید من به رحمت بی‌منتهای توست
یا منتهی الرّجا مکن امّید من هَبا

سهوی که بر زبان من آمد تو عفو کن
گر گفته‌ام به عمد و اگر کرده‌ام خطا

دعوت چو بی‌درود محمد تمام نیست
«صلّوا علیه سیدنا أکرَمُ الوَری»

شاعر:ابن حسام خوسفی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

امشبی چشمِ امیدم به درِ رحمتِ توست
تا سحر منتظرِ بخششِ بی غایتِ توست

ای خدایی که کریمی و مُجیبُ الدَعوات
تو ببخش آنچه که بخشندگی در وسعتِ توست

همه ذراتِ جهان چشم به الطافِ تواند
عرش تا فرش سرِ سفره ی با برکتِ توست

می ستایند همه خلق تو را با دل و جان
عزتم ده که جهانم همه در عزتِ توست

خالقِ هر دو جهانم تویی ای ذاتِ کریم
عالمِ کون و مکان در یدِ با قدرتِ توست

آن که جانش عطشِ نورِ حقیقت دارد
دائماً چشمه ی جانش طلبِ رحمتِ توست

من که جز داده ی تو هیچ ندارم ز خودم
ای خدا هر چه که دارم همه از دولتِ توست

آمدم با تو کمی از تهِ دل حرف زنم
دلِ من تشنه ی یک جره ای از رافتِ توست

رهروِ شب زده‌ام آمده‌ام بهرِ وصال
بعلیِِ بعلی بر لبِ من طاعتِ توست

چقدَر این دلم ایوانِ طلا می خواهد
به تولای علی که غمِ او غربتِ توست

کربلا رفتم و دیدم بدنی بیکفن است
شاهِ لب تشنه‌ی عریان که دور از وطن است!

شاعر:هستی محرابی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

بیا سنگینیِ بارِ گناهم را نبین امشب
مقدّر کن برایم بهترین‌ها را همین امشب

برای استجابت فرصتی بهتر نخواهم یافت
گره خورده‌ست احیا با امیرالمؤمنین امشب

تمام عمر با خود، گرمِ جنگی تن به تن بودم
به دیدارت می‌آیم از جدالی سهمگین امشب

پناهِ من همین سجاده و تسبیح و قرآن است
نگاهی کن به این درماندۀ گوشه‌نشین امشب

شب قدر است و جا خوش کرده بغضی در گلوی من
مقدّر می‌شود آیا برایم اربعین امشب؟

به فردایم امیدی نیست، اکنون دستگیری کن
همین حالا، همین حالا، همین امشب، همین امشب

شاعر:رضا ابوذری

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

“بر عفو بی‌حسابت این نکته‌ام گواه است
گفتی که یأس از من بالاترین گناه است

من غرق در گناهم مسکین و رو سیاهم
تنها تویی پناهم «لا تَقنَطُوا» گواه است

هرگز نمی‌پسندی در بر رویم ببندی
آخر کجا گریزد عبدی که بی‌پناه است

در دیده اشک سُرخم بر چهره رنگ زردم
مویم شده سفید و پرونده‌ام سیاه است

بازآمدم به سویت برگشته‌ام به کویت
این بندۀ فراری محتاج یک نگاه است

من عهد خود شکستم من راه خویش بستم
ور نه به جانب تو هر سو هزار راه است

یک جمله با تو گفتن ذکر هزار سال است
یک لحظه بی‌تو بودن یک‌عمر اشتباه است

یک یا اِلهی اَلْعَفو جبرانِ جُرمِ یک عمر
یک شام قدر با تو بِهْ از هزار ماه است”

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

“کو شب قدر که قرآن به سر از تنگ‌دلی
هی بگویم بِعلیٍّ بِعلیٍّ بِعلی

مطلعُ الفجر شب قدر، سلام تو خوش است
اُدخلوها بسلامٍ ابدیٍ ازلی

اولین پرسش میثاق ازل را تو بپرس
تا الستانه و مستانه بگوییم بلی

همه قدقامتیان را به تماشا بنشان
تا مؤذن بدهد مژدۀ خیر العملی

ای خوشا امشب و بیداری و الغوث الغوث
خوش‌ترش خواب تو را دیدن و بیدار دلی

ای دریغا که شب قدر، علی را کشتند
قدرنشناس‌ترین امت لات و هبلی

کسی آن سوی حسینیّه نشسته‌ست هنوز
همه رفتند، شب قدر تمام است؛ ولی،

باز قرآن به سرش دارد و هی می‌گوید
بحسین بن علیٍ بحسین بن علی”

شاعر:مهدی جهاندار

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

آسمان بود غرق دلشوره
چرخ از گردشش پشیمان بود
حس و حالی غریب حاکم بود
گیسوی نخل ها پریشان بود

شب نمی خواست تا سحر بشود
شب شبیه غروب دلخون بود
در و دیوار ناله می کردند
دم هوهوی باد محزون بود

مقتل کوچه ها قدم به قدم
روضه می خواند و نوحه سر می‌داد
هق هق چاه کوفه هم آن شب
داشت از غصه ای خبر میداد

بانگ “حی علی الصلاة” آمد
پا شد از جای خویش “خیر العمل”
رفت تا صبح را کند بیدار
آنکه خود بود نور صبح ازل

در خانه ز شرم، ساکت بود
در دل ذوالفقار غصه نشست
“ارجعی” خواند و از سر شوقش
گریه کرد و عمامه اش را بست

داخل کیسه را نگاهی کرد
چند خرما و چند تا نان بود
وقت رفتن رسیده بود و غمش
غربت سفره ی یتیمان بود

به کمر شال سبز خود را بست
بود مشغول ذکر، لب هایش
دخترش در نگاه آخر خود
رفت قربان قد و بالایش

در طوافش پرنده ها گریان
آسمان ضجه می زند: برگرد
به سفر میروی و این دنیا
بی تو دیگر صفا ندارد، مرد!

شال او را گرفت حلقه ی در
گویی از قصه ای پریشان بود
در خانه به التماس افتاد
در خانه به فکر جبران بود

فکر جبران زخم سی ساله
زخم آن در که در مدینه شکست
آن دری که نداشت تاب لگد
سوخت و استخوان سینه شکست

وسط خطبه خواندن مادر
آتش افتاد بر دل حیدر
ناله ی “فضة خذینی”، آه …
غنچه ای ناشکفته شد پرپر

مادری یک تنه به عشق علی
در مصاف چهل نفر کافر
لگد و تازیانه یک طرف و
یک طرف دست بسته ی حیدر

دست بسته، طناب، آتش و دود
روضه در بزم واژه ها برپا است
تازه این شد شروع غصه و غم
شیعه دلخون ز دست بستن هاست

آه از داغ عصر عاشورا
ترس و اندوه بی امان حرم
اضطراب امام سجاد و
داغ نامحرم و زنان حرم

بستنِ دستِ مرد می باشد
پیش همسر اگرچه سخت اما
باور من نمیشود دیگر
بستن دستهای زینب را

اهل بیت حسین را در راه
زیر باران سنگ آزردند
زینبی را که سایه اش را هم
کس ندیده، به شام می بردند

شاعر:سید امیرحسین فاضلی ، علی اکبر نازک کار

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

خدایا دامنی آلوده دارم
به درگاه تو باز افتاده کارم
شنیدم مونسی با دل‌شکسته
نظر کن از کرم بر حال زارم

کریما، منعما، پروردگارا
ببین خوبی‌تو بد کرده ما را
گنه کردیم اگر پرده دریدیم
تو اما پرده‌پوشی کن خطا را

خدایا من کی‌ام عبدی که دانی
ز تو غافل، پی لذات آنی
نمی‌آید ز من غیر از خطا، لیک
نمی‌آید ز تو جز مهربانی

نسیم عفو تو امشب وزیده
دو قطره اشک از چشمم چکیده
ملک در نامه‌ی اعمالم امشب
به جز لطفت ندیده که ندیده

الهی محضرت را دوست دارم
تضرع بر درت را دوست دارم
مقرم در بساطم جز گنه نیست
ولیکن حیدرت را دوست دارم

دو دست سائل و دامان حیدر
من و احسان بی‌پایان حیدر
الهی بعلی بعلی
ز من بگدر خدایا، جان حیدر

فقیرم، زیر دین العفو گفتم
به رب عالمین العفو گفتم
شب قرآن‌به‌سر آمد، دوباره
الهی بالحسین العفو گفتم

امام مهربان العفو می‌گفت
لب‌تشنه چنان می‌گفت
به زیر دشنه آقا فکر ما بود
برای شیعیان العفو می‌گفت

شاعر:امیر عظیمی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

کنار من، صدف دیده پر گهر نکنید
به پیش چشم یتیمان، پدرپدر نکنید

توان دیدن اشک یتیم درمن نیست
نثار خَرمن جان علی، شرر نکنید

اگرچه قاتل من کرده سخت بی‌مهری
به چشم خشم،به مهمان من نظر نکنید

اگرچه بال و پر کودکان کوفه شکست
شما چو مرغ، سر خود به زیر پر نکنید

ازآن خرابه که شب‌ها گذرگه من بود
بدون سفرۀ خرما و نان گذر نکنید

به پیرمرد جذامی سلام من ببرید
ولی زمرگ من او را شما خبر نکنید

ز کوچه ای که گرفتند راه مادرتان
تمام عمر شما هم چو من گذر نکنید

شاعر:استاد علی انسانی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

ای کوفه حالا می‌چشی طعم یتیمی را
از دست خواهی‌داد بابایی صمیمی را
از رحمت حق بعد از او بی‌بهره خواهی‌ماند
حتی نمی‌بینی به خود دیگر نسیمی را
شمشیر زهرآلود جهل و کینه می‌کارد
بر روی دل‌ها تا ابد داغ عظیمی را
یک‌عمر از دست شما خون جگر خورده‌ست
با این که بر دل داشته زخمی قدیمی را
حکم علی حکم خدا بود و نفهمیدید
محکوم کرده حکمتان حکم حکیمی را
این چشم‌های خیره بر در تا سحر مانده
باید کجا پیدا کند مرد کریمی را؟
از دست و پا افتاده کوه صبر در محراب
تا حس کند دنیا کمی حال وخیمی را

غیر از غمی جانکاه و زجرآور چه‌خواهد داشت؟
آه! این جهان بعد از علی دیگر چه‌خواهد داشت؟

ارکان دین با رفتن این مرد ویران شد
محراب مسجد قتلگاه شاه‌مردان شد
دیگر صدا از چاه نخلستان نمی‌آید
از‌بس‌که شب‌هایش پر از آه یتیمان شد
حالا جهان بی‌علی دنیای بی‌دین‌هاست
دست بشر کوتاه از دامان ایمان شد
دل‌های ما با رفتن او چون کویری خشک
در آرزوی دیدن یک‌قطره باران شد
مولای مظلومان همین که بار رفتن بست
جولان ظالم‌ها در این عالم فراوان شد
“فُزتُ وَرَبِّ الکَعبه” را وقتی که سر می‌داد
تا روز حشر از محضرش شرمنده انسان شد
خون دلی که از فراق فاطمه می‌خورد
امروز از زخم سرش لعل نمایان شد

لعنت به آن که با مرادش نامرادی کرد
لعنت به آن که تا تو را کشتند، شادی کرد!

دنیا پس از تو می‌شود آیینه‌ی غم‌ها
رنگ عدالت را نمی‌بینند آدم‌ها
دیگر فقیران مانده‌اند و خاطرات تو
هر نیمه‌شب دارند با یاد تو عالم‌ها
کار خلافت می‌رسد در دست نااهلان
دار محبت می‌شود معراج میثم‌ها
راه نجات این است که یار علی باشیم
وقتی که دنیا پر شود از ابن‌ملجَم‌ها
روزی که از نسل علی یک مرد می‌آید
بر زخم‌های کهنه می‌بارند مرهم‌ها
او عاقبت با ذوالفقار از راه می‌آید
تا سرنگون گردند در هر گوشه پرچم‌ها
پر می‌شود از دوستان او بهشت، اما
پر می‌شود از دشمنان او جهنم‌ها

ما چشم‌مان کور است، بین ما ولی هستی
عین علی، عین علی، عین علی هستی

ای منتقم ما شوق دیدار تو را داریم
ما نیز مانند علی مشتاق دیداریم
تو در لباس و سیره مانند علی هستی
ما هم برایت قنبر و سلمان و تماریم
هر روز ما روز قیامت می‌شود بی‌تو
هرشب شب قدر است و با یاد تو بیداریم
در سینه‌ی ما هیچ‌ترسی از شهادت نیست
تا در رکاب یک نفر از نسل کراریم
یا با تو باید بود یا با دشمنان تو
این حرف سنگین است و ما آن روز مختاریم
آن‌جا مشخص می‌شود هر دوست از دشمن
ما دوستان از دشمنانت سخت بیزاریم
حاشا که از این باور خود دست برداریم
ما از سقیفه داغ “مادرکُشتگی” داریم

وقتی بیایی مرهم این درد خواهی شد
راه تمیز مرد از نامرد خواهی شد.

شاعر:مجتبی خرسندی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

مَردمِ كوچه‌های خواب‌آلود، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شب‌گریه‌های نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند

وصله‌های لباس و پاپوشش، و یتیمان مست آغوشش
راز آن كیسه‌های بر دوشش، در شب تار را نفهمیدند

مردمِ دل‌بریده از بعثت كه فقط فكر آب و نان بودند
مثل اشراف عهد دقیانوس، قصهٔ غار را نفهمیدند

با تبر باغ را درو كردند، حالی از باغبان نپرسیدند
خم به ابرویشان نیاوردند، در و دیوار را نفهمیدند

نیمه‌شب بود و سایه‌ها آرام، كوچه را خیس اشک می‌كردند
گفت مولا كه زود برگردیم، تا غم یار را نفهمیدند

لات‌هایی كه عبدود بودند، ابتدا با هبل بلی گفتند
بعد از آن هم كه یاعلی گفتند، «أین عمّار» را نفهمیدند

آخر قصه‌اش بهاری بود، سورهٔ انفطار جاری بود
عالمان قرائت و تفسیر، شوق دیدار را نفهمیدند

كودكانی كه باخبر بودند، از همه روزه‌دارتر بودند
بس كه لب‌تشنه سحر بودند، وقت افطار را نفهمیدند

شاعر:احمد حسینپور علوی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

بخوان که اشک بریزم کمی به حال خودم
دل شکستۀ من! ای شکسته بال خودم

بخوان به لهجۀ اشک و بخوان به لحن سکوت
چقدر خسته‌ام از لحن قیل و قال خودم

اگر رسید صدایت به شور عشق بگو
مرا رها نکند لحظه‌ای به حال خودم

شب معاشقه قرآن به سر بگیر و بخوان
که رزق گریه بگیرم برای سال خودم

قرار بود من و تو به آسمان برسیم
مرا ببخش که این‌گونه خود وبال خودم

شبی به لطف علی می‌رسم به صحن نجف
تمام عمر، خوشم با همین خیال خودم

شاعر:محمد میرزایی بازرگانی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

راه را کاش که اینبار تو پیدا نکنی
گره ای را که زده در به عبا وا نکنی

دست بر دامن تو زد درِ خانه، اما
میشود یاد زمین خوردن زهرا نکنی؟

تو طبیب همه ای…زخم سرت را هم پس
تو خودت خواستی انگار مداوا نکنی

روضه را بازتر از این نکن، اصلا آقا!
شال را میشود از دور سرت وا نکنی؟

کم بزن حرف سفر را و وصیت، بلکه
بیش از این خون به دل زینب کبری نکنی…

روی دامانِ که بگذارد از این غم سر را؟
کاش بودی که نبینند غم دیگر را

آه از خاطره ها…بعد تو هر شب باید
دست اندوه فقط وا بکند این در را

اینکه با تیزی اش افتاده ای از پا، قبلا
با غلافش زده بودند زمین مادر را

رفتنت داغ گرانی ست که زینب بسته ست
بعد تو اینهمه محکم گره معجر را

چاه بسیار تو کندی، همه ی درد اینجاست
قطره ای آب ندادند علی اصغر را

شاعر:مسعود یوسف پور

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

یارب گناهانم ز من ایمان گرفتند
ایمان من را راحت و آسان گرفتند

رودی که دریا را نبیند مرده رود است
شبهای قدر از من فقط باران گرفتند

در دیگران رکعت به رکعت روح امید
در من فقط دلواپسی ها جان گرفتند

شمشیر نه ، این سُبحه ها از من علی را
در سجده با سبحانَ یا سبحان گرفتند

قرآن به سر می گیرم و فرقی ندارم
با نیزه هایی که به سر قرآن گرفتند

از سر گذشته است آب و دیگر فرصتی نیست
سلول هایم بوی الرحمن گرفتند

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

دو لقمه اشک و نان و بغض، خورد از سهم افطارش
نمکدان ریخت بر زخم دلِ از زخم سرشارش

گلویش میزبان استخوان و خار در چشمش
لبش را می‌گَزید از دردهای «حیدر آزارش»

تبسم‌های بغض‌آلود، از درد دلش می‌گفت
نگاهش روضه بود؛ اما لبش می‌کرد انکارش

دو چشمش ابر شد وقتی نگاهش را به بالا دوخت
تمام آسمان‌ شد خیس، از آیات رگبارش

سکوتش را شکست «انا الیه الراجعون»هایش
نمی‌دانم چرا بوی سفر می‌داد اذکارش

قدومش خسته بود از ماندن و رویای رفتن داشت
همان مردی که در دل دردهای مردافکن داشت

پدر از کوچه‌‌های ‌نوحه‌ی «بابا بمان» می‌رفت
زمین همراهِ جانش آسمان تا آسمان می‌رفت

به زخم شانه‌اش فرمود: امشب استراحت کن
به وقت هر شبش؛ این بار بی‌انبان نان می‌رفت

کلون در دخیلش را گره می‌زد به دامانش
و بابا از میان روضه‌ی در؛ روضه‌خوان می‌رفت

تمام شهر، خوش بودند در خوابِ زمستانی
امیرالمومنین از دستِ سرد کوفیان می‌رفت

شهادت داد بر مظلومی‌اش همراه گلدسته
مراد «اشهدُ انّ علی» سمت اذان می‌رفت

قدوم قبله‌ی سیار، مسجد را مزیّن کرد
چراغ روضه‌‌ی خود را به دست خویش روشن کرد

به وقت سجده؛ مسجد اتفاقی را خبر می‌داد
سجود آخر مولا به ذکرش بال و پر می‌داد

به دستی مست، می‌رقصید تیغِ کهنه‌ی کینه
چه شمشیری که زهرش بوی خونِ میخ در می‌داد

خدای روضه از آوار ارکانُ‌الهدیٰ می‌گفت
نمازِ غرق خون «فزتُ و ربّ الکعبه» سر می‌داد

تَرک در تارک خورشیدِ نخلستانی کوفه
خبر از آیه‌ی مکشوفه‌ی «شق‌القمر» می‌داد

شب قدری که قرآن جای قرآن؛ تیغ بر سر داشت
درخت آرزوی دیدن زهرا ثمر می‌داد

محاسن را خضاب و دست خود را شست از دنیا
به جای “یا علی” هنگام رفتن ‌گفت “یا زهرا”

شاعر:رضا قاسمی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

نه در آیینه ابیات می تابد ثنای تو
نه در این واژه های گنگ اوصاف رسای تو

کدامین بال خواهد برد ما را تا بلندایت
پری از نور میخواهد پریدن در هوای تو

پدرها پاک دل بودند و مادرها از آن بهتر
که اکنون پر شده جان و دل ما از ولای تو

چنان صحن و سرای توست قلب عاشقان اما
پر است از عاشقان اینک دل صحن و سرای تو

چه دستانی گره خورده به دامان ضریح آقا
چه دلهایی که جا مانده در ایوان طلای تو

یتیمان میشناسندت تمام درد مندان هم
نگاهی نیز بر ما کن که جان ما فدای تو

گره ها باز خواهد شد به وقت یاعلی گفتن
چه حاجت ها روا کرده ید مشکل گشای تو

عجب زیباست بعد از مرگ بیداری به شرطی که
به پا خیزیم مولا جان به لحن آشنای تو

به پیش هیچ کس دست گدایی بر نخواهم داشت
سرم بالاست وقتی میگذارم سر به پای تو

شاعر:حسن شیرزاد

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

همین که تیغ بَر سر بر جبین خورد
میانِ خانه‌اش زینب زمین خورد
نه تیغ اینقدر‌ها زوری ندارد
غلط گفتم که میخی آتشین خورد

علی را عاقبت از پا درآورد
که با خود تیغ یادِ مادر آورد
چنان زد تیغ هم نالید از درد
چنان زد دادِ زهرا را درآورد

سرِسفره دلِ دختر تَرَک خورد
فقط سه لقمه امشب با نمک خورد
علی امشب هوایِ روضه‌ها داشت
فقط میگفت بودم او کتک خورد

همان‌هایی که بانو را شکستند
خدایا بِینِ اَبرو را شکستند
چنان زد فاطمه اُفتاد از پا
گمانم باز پهلو را شکستند

چه با این مَرد این شمشیر کرده
چه با این فرق این تقدیر کرده
چنان بد زد نشد بیرون کشانَد
گمانم تیغ در سر گیر کرده

حسن با داغِ خود درگیرتر شد
تمامِ مسجد از شمشیر تر شد
علی اُفتاد رویِ دامنِ او
حسن پیر است حالا پیرتر شد

نه مرحم نه دوا آورده بودند
فقط آه و نوا آورده بودند
فقط یک ضربه خورده بود اما
برای او عبا آورده بودند

زمین اُفتاد و می‌نالید بابا
که هر گوشه علی می‌دید بابا
عبا آورده بودند و کمش بود
علی را روی هم میچید بابا

علی جانش علی جانش زمین ریخت
که حتی آه مژگانش زمین ریخت
کشیدش در بغل این بارِ آخر
ولی از بین دستانش زمین ریخت

صدا زد آتشِ دل را نشانید
مرا بر شانه‌های خود کشانید
جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر درِ خیمه رسانید

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

من و دست دعا و روضه ی پر اشک و آه امشب
به درگاه شما آورده ام رویی سیاه امشب

قنوت من پر است از یارب و یا نور و یا قدّوس
کدامین عشق را من آورم نزدت گواه امشب

دلی دارم گناه آلوده و حسرت نصیب اینجا
کدامین دست می گیرد دلم را در پناه امشب

تو ستّارالعیوب ستی و من عبد گنه کارم
به دیدار شما من هستم و کوه گناه امشب

خجالت می کشم چون پرده برداری ز اعمالم
بگو بیرون نیاید لحظه ی دیدار ، ماه امشب

به دیدار شما آورده ام حال خرابی را
مدارایی نما با بنده ات ، آه ای اله امشب

چه کم می گردد از دریای لطفت این که بخشایی
حساب جرم و عصیان مرا کوهی به کاه امشب

خداوندا ، مرا سیراب کن از جان شیرینت
نصیب من شود از سوی مولا یک نگاه امشب

شاعر:علی کفشگر

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

چه دشمنی است که با ذوالفقار هم بوده
برای یاری دین جان نثار هم بوده

کنار ذکر و مناجات و خواندن قرآن
برای گریه شدن بی قرار هم بوده

مگر غریب تر از این ؟! که دشمن حیدر
کنار او وسط کارزار هم بوده

کدام درد ، از این بیشتر که قاتل او
به وقت ضربه زدن روزه دار هم بوده

همیشه شیعه ی حیدر میان معرکه است
به نخل بسته شده سر به دار هم بوده

خدا کند که بگویند بعد رفتنمان
شهید ، شیعه ی چشم انتظار هم بوده

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

امشب افتاد شکاف و خللی در محراب
رفت از حال، امام ِ ازلی در محراب

نائبِ ناخلفِ آن خُلفای باطل-
-إبن ملجم(لع) شد و آمد أجلی در محراب

مُهر و پیشانی را تیغ ستم دوخت به هم
وای! رخ داد چه شرّالعملی در محراب

غرق در سجده و با فرقِ به خون آغشته
با خدا داشت ملاقات علی(ع) در محراب

عاقبت جاری شد پاسخ ایام ِ «ألَست»
عاقبت با سرِ خود گفت: «بلی» در محراب

قلبش آرام شد و «فزتُ و رب» را میخواند
مرد و مردانه و با صوت جلی در محراب

از غمش ضجه زنان قلعهٔ خیبر میگفت
خورده بد ضربهٔ شمشیر؛ یلی در محراب

در خم کوچه علی(ع) ضربتِ اصلی را خورد
ثبت شد در دل تاریخ ولی در محراب!

شاعر:مرضیه عاطفی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

رازقِ من..بعدِ اللهِ تعالے حیدر است
بهترین خلقِ خدا قطعا که مولا حیدر است

کیست جز مولاے ما عابدترین زاهدترین؟
الگوی صدهاهزاران مثلِ عیسا حیدر است

از مقاماتش چه مے دانیم الحق جاهلیم..
فوقِ. ادراڪِ خلایق اصل معنا حیدر است

در شبِ معراج پیغمبر نظاره کرد و دید..
هرطرف تصویرےاز عالیِ اعلا حیدر است

مات و مبهوتم دراین عرصه..خداامدادکن
باعثِ حیرانے ام تنها و تنها حیدر است

نه فلڪ مانندِ یڪ قطره ست در پیشِ علی
مطمئن باشید واسعِ تر ز دریا حیدر است

بعدِ ختم المرسلین..دل رانده. بردیگران
چونڪه تنها جانشینِ شخصِ طاها حیدر است

افتخاراتِ عجیبے داده شد بر مرتضا..
همسرِبانوےما، هم شانِ زهرا حیدر است

فاش مے گویم امینُ اللهِ في ارضه..علیست
حضرت عالیجنابِ ارضِ دلها حیدر است

بے امیرالمؤمنین اصلا ندارم رنگ و بو..
رنگ وبوے شیعیان با نغمه ے یا حیدر است

شاعر:محسن راحت حق

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

شبِ قدر است و دلم کرببلا می خواهد
کربلا هم که دلِ غرقِ صفا می خواهد

یا حسین اِبنِ علی(ع) نوکرِ خود را دریاب
دلِ آلوده ی من از تو جلا می خواهد

روضه ی آب و عطش گر چه ملول است ولی
دلِ بشکسته ی پُر شور و نوا می خواهد

شبِ قدر و به سرم شورِ حرم افتاده است
وا که این صحنه عجب حال و هوا می خواهد

آخر این غرقِ گنه را چه به این حال و هوا
جانِ من جرعه ای از آبِ شفا می خواهد

عاشقم در سرِ خود شوقِ زیارت دارم
زیرِ پرونده ام امضای شما می خواهد

باز پروانه ی دل طالبِ شمعِ رُخ توست
این تبِ عشق مگر چون و چرا می خواهد

کی شود قسمتِ من هم بشود کرببلا
دلم عطرِ حرمِ شاهِ ولا می خواهد!

شاعر:هستی محرابی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

گریه کن لؤلؤ و مرجان، که هوا دم کرده
چاهِ کوفه عطشِ چشمۀ زمزم کرده

ذوالفقاری‌ست که سر خم نکند پیشِ کسی
پشتِ ابروی تو را خونِ جگر خم کرده

شانه‌ای محرمِ غم نیست که این ابرِ حزین
رو به چاه آورده، پشت به عالم کرده:

«آه! ای چاه، به این قومِ وفادار بگو
که علی خوبی در حقّ شما کم کرده؟»

صبر کن صبر، علی! کرب‌وبلا نزدیک است
مزدِ احسانِ تو را کوفه فراهم کرده

مصحف این‌بار به شمشیر ورق خورد و علی
ختمِ قرآنش را نذرِ محرّم کرده

شاعر:مبین اردستانی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

امام رو به رهایی عمامه روی زمین
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک
چکید خون خدا در ادامه روی زمین

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین»..

شاعر:محمد مهدی سیار

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

تو پادشاهی و من مستمند دربارم
مگر تو رحم کنی بر دو چشم خون‌بارم

مرا اگر به جهنم بیفکنی ای دوست
هنوز نعره برآرم که دوستت دارم…

ردای عفو، برازندۀ بزرگی توست
وگرنه من به عذاب تو هم سزاوارم

امید من به خطاپوشی تو آنقدر است
که در شمار نیاید گناه بسیارم

تو را به فضل تو می‌خوانم و امیدم هست
اگر به قدر تمام جهان خطاکارم …

شاعر:سجاد سامانی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

شنیدم آفتابی گریه می کرده است در چاهی
عجب افسوس جانسوزی، عجب اندوه جانکاهی

سکوتِ اهل غم را ترجمانی نیست غیر از اشک
معانی هم نمی گنجند در ظرف بیان گاهی

خدا می خواست خود را بنگرد در چشم او انگار
که خورشیدی تجلی کرد در آیینه‌ی ماهی

عبادت نیست شرک آلود سر بر خاک ساییدن
ندارد مقصد توحید جز حب علی راهی‌

کریمان آنچه را خود نیز می خواهند‌ می بخشند
ز‌ مسکین چشم پوشیدن محال است از چنین شاهی

ز درگاهش کسی با دست خالی بر نمی گردد
از این دریای بخشایش طلب کن هرچه می‌خواهی

شاعر:علی مقیمی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

چندی‌ست تا با چاه خلوت می‌کند مولا
از دردهای خویش صحبت می‌کند مولا

چندی‌ست مولا مانده است و کوه غم‌هایش
شب‌های نخلستان و آهنگ قدم‌هایش

چندی‌ست مولا همزبانی را نمی‌یابد
او شانه‌های مهربانی را نمی‌یابد

دیگر چرا بانگ سلام از در نمی‌آید
دیگر به یاری «مالک اشتر» نمی‌آید…

پیمان‌شکن‌ها فاتحان روز میدان‌اند
آوردگاه است و فقط منزل‌نشینان‌اند

جایی که ایمان در صف اَلحُکمُ‌للهی‌ست
نقل حدیث بیشتر معیار آگاهی‌ست…

هر صبح در چشمانشان رنگ دغل دارند
هر شام یک‌بار دگر عزم جمل دارند

یک روز روی نیزه‌ها قرآن می‌آویزند
یک روز بر پیراهن عثمان می‌آویزند

هربار با یک شیوه او را خون به دل کردند
آبی که آمد از حرا در کوفه گل کردند

در کوفه چیزی از غدیر خم نمی‌دانند
در کوفه تنها مرهم مولا یتیمانند

مولا شب آخر به پا می‌خیزد از بستر
داد از شب آخر، شب آخر، شب آخر

مولا به راه افتاده، نان آورده، برخیزید
قصد وداع با یتیمان کرده، برخیزید

این آخرین شبگرد بیدار است می‌آید
نان‌آور امشب آخرین بار است می‌آید…

این کوچه‌ها مهتاب‌باران‌اند با مولا
آرامش ماقبل توفان‌اند با مولا

از حمد تا والنّاس را مرغان شب‌خوان هم
در چارده تحریر می‌خوانند با مولا

انا الیه راجعون می‌جوشد از هر سو
آیات رحمت رو به پایان‌اند با مولا

این قوم خواب‌آلوده غیر از نارفیقی‌ها
رفتار و کرداری نمی‌دانند با مولا…

حالا که دارد می‌رود مسجد، ملائک هم
«فزت و رب الکعبه» می‌خوانند با مولا

مولا شب آخر به پا می‌خیزد از بستر
داد از شب آخر، شب آخر، شب آخر

فرمود تا بر سفره ظرف شیر نگذارند
مولا سحر مهمانی رنگین‌تری دارند…

از او در و دیوار خواهش کرد، اما رفت
در جامه‌اش «در» چنگ زد برگرد، اما رفت

تو می‌روی و برنمی‌گردی خدا یارت!
اشک ملائک را درآوردی خدا یارت

از روزهای عید زیباتر سراپایش
از لحظه‌های جنگ محکم‌تر قدم‌هایش

دارد در و دیوار می‌گرید برای او
در صحن مسجد بانگ می‌گیرد صدای او

برخیز اعرابی نمک‌گیر توام امروز
بیدار شو مشتاق شمشیر توام امروز

لرزید ارکان زمین تکبیرة‌ الاحرام
الله‌اکبر، آخرین تکبیرة الاحرام…

شاعر:مهدی فرجی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

در همان عصری که فرمان برد خورشید از علی
چشمه چشمه، اشک غربت خیز جوشید از علی

خطبه ی بی نقطه را کوفه شنید اما دریغ
خطبه ی با آه را جز چاه، نشنید از علی

مو به مو آگاه بود از سرّ عالم، حیف حیف…
دشمن از تعداد موی ریش پرسید از علی!!

شان او را روزگار آورد پایین…روزگار
آنچه که باید بفهمد را نفهمید از علی

عدل بود و داد، داد از قوم اشباه الرجال
عدل را این طایفه کِی می‌پسندید از علی

تا قیامت هم عقیل اصرار اگر میکرد…باز
غیر از این برخورد، برخوردی نمی‌دید از علی

آی حاجی های بیعت کرده! از سمت غدیر
خانه برگردید…اما برنگردید از علی

دوخت چندین وصله ی نو بر عبای غربتش
بد به دنیایی که آخر چشم پوشید از علی

شاعر:مسعود یوسف پور

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

دیگر رسید لحظه ی فردای بی علی
پوچیم و هیچ ما پس از این ، (ما)ی بی علی

ای کاسه های شیرِ به صف ننگ بر شما
گَر از علی کنید تمنای بی علی

مُرغ از قفس پرید ندا داد جبرئیل
اینک شما و وحشتِ دنیای بی علی

قرآنِ بی علی ثمرَش ابنِ ملجم است
دارد خطر تلاوتِ هر آیه بی علی

بوی شکافِ کعبه گرفته طوافِ ما
باید گریخت وَرنَه ز هَر جای بی علی

جز یاعلی مگو و مَدد از جهان مجو
شیطان نشسته در پَسِ هر (یا) ی بی علی

با یاعلیست گَر دَمِ او زنده می کُند
بی معجزه ست هر دمِ عیسای بی علی

رَمزِ شکافِ کعبه و دریا علیست ، پس
غرق است بینِ حادثه موسای بی علی

در (عین) و (لام) و (یا) همه ی درس ها گُمند
بیهودگیست مَشقِ الفبای بی علی

یک عده پای غیرِ علی پا گرفته اند
اسلامشان شده ست چه بی پایه بی علی

شیری که خورده اند از آن رو که نیست پاک
ازآنشان شده ست اذان های بی علی

((ما را خدا ز زُهدِ ریا بی نیاز کرد))*
دلخوش بمان تو شیخْ به تقوای بی علی…

شاعر:محسن کاویانی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

مگر مولا بپرسد از کرم حال موالی را
که غیر از او نمی گیرد کسی دستان خالی را

کسی جز او نمی گیرد سراغ دردمندان را
کسی جز او نمی فهمد چنین افسرده حالی را

اگر دست کرم را وا کند انگشتر لطفش
گشاید برخلایق باب فضل لا یزالی را

نگاه مهر او بارانی از جود و کرم دارد
ببارد گر به ما پایان دهد این خشکسالی را

نمی گنجد مضامینش به شعر شاعران آری
صفاتش برده بیرون از تصورها تعالی را

علی علم است یا حلم است یا فضل است یا عدل است
چه تمثیلی سزاوار آید این حد بی مثالی را

ولی و والی و والا ،علی و عالی واعلا
که دارد غیر مولا اینچنین اوصاف عالی را

شراب نام او بخشیده ارزش جان عاشق را
وگرنه بر نمی دارد کسی جام سفالی را

علی حق است حقی آنچنان واضح که خورشیدش
فروزان کرده مثل روز روشن این حوالی را

میان صحن رو در روی ایوان از علی گفتن
خدا از ما نگیرد لطف این نازک خیالی را

به وقت مرگ‌ چون می آید او خوش باد جان دادن
بیا ای مرگ و از ما بر نگیر این نیک فالی را

شاعر:حسن شیرزاد

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

تمام دلخوشی زندگی من این است
که وقت مرگ می آئی و مرگ شیرین است

مگر نگفتی علی جان؛ فَمَن یَمُت یَرَنی
بیا که وقت وفایت به عهد دیرین است

به رغم کوه گناهی که می کِشم بر دوش
سبک شدم چو پَر کاه و سینه سنگین است

شهادتین مرا فاطمه تقبُّل کرد
بیا همه کس و کارم! زمان تلقین است

سلام وادی من؛ وادی السلام علی!
کجاست مسکن امنِ کسی که مسکین است

رسیده جان به لبم یا لبم رسیده به جان
مرا دو بوسه به روی ضریح، تسکین است

کفن کنید مرا رو به قبله ی حرمش
نجف چه جای قشنگی برای تدفین است

فراق و وصل مرا می کُشند یک میزان
سرم به دامن حیدر، به روی بالین است

سرم مقابل ایوان طلای شاه نجف…
سرم مقابل زهرا همیشه پائین است

علی که ابروی او قابِ قوس اَو اَدناست
اگر مرا نرساند به عرش، غمگین است

بخواه روزی از این پادشاه، بنده خدا!
گدای خانه او هر که هست تضمین است

ممات، عین حیات است و نار، عین بهشت
کسی که دل به علی بسته است خوش بین است

شاعر:رضا دین پرور

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

مرهم نزن دوباره، خون روی سرم را
زینب بیا و بردار، با گریه بسترم را

گیرم طبیب امشب زخم مرا دوا کرد
پیش تو می شکافم صد زخم دیگرم را

حال بد یتیمان حال مرا عوض کرد
نگذاشتم ببینند این دیدهء ترم را

گوشم پُر از صدای دشنام پیرزن بود
خانه به خانه بردم، این بار محترم را

یک عمر چاه کوفه، هم نالهء علی بود
با فاطمه گرفتم، احیای آخرم را

سی سال پهلوی من حرمت فقط شکستند
آنها که بد شکستند، پهلوی همسرم را

زهرا میان بستر، رویش کبود بوده
بگذار پای آن غم، زردی پیکرم را

او را که غسل دادم، سر را زدم به دیوار
چه خوب شد ندیدی بازوی پر ورم را

زهرا غم حسن را، در کوچه دید و جان داد
رویش نشد بگوید بردار زیورم را

طبق روال مادر، روضه فقط حسین است
رفتم به کربلایت، پایان منبرم را

از صبح تا غروبی صدبار گریه کردم
گودال را بگویم یا غارت حرم را

اصلا ً بیا ابالفضل؛ جان تو، جان زینب
در بین کوفه تنها نگذار دخترم را

حق می دهم اگر که از نی سرت بیفتد
زینب اگر بگوید، بردند معجرم را

شاعر:رضا دین پرور

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

نگاه مهربان شاه چرخید و به سائل خورد
همین که روی دیوار اتاق من شمایل خورد

نباید غافل از ذکر علی مولا مدد باشیم
که آدم سیب را وقتی شد از این ذکر غافل خورد

علی بی دغدغه از مرز های عرش رد می شد !!!
همان مرزی که جبرائیل هم حتی به مشکل خورد

به شأن خطبه ی بی نقطه اش قرآن ثنا گو بود
که اطراف ضریحش آیه ی پنج مُزَمِل خورد

برای عُروه و کافی دو جامی الغدیرش ریخت
و جامی هم ز مدح مرتضی شرح «وَسائل» خورد

برای ما که مخموریم سلمان جرعه ای آورد
خوشامستی که درپای ضریحش جام کامل خورد

علی عادل ترین مولا ی عالم بود و آخر هم
به اویک ضربه قاتل زد،از اویک ضربه قاتل خورد

غریبی ارث اولاد علی بود و یقین دارم
حسن در فکر مادر بود وقتی که هلاهل خورد…

شاعر:علی اصغر یزدی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

هر چه گشتم در جهان مانند تو پیدا نشد
حضرت کهف الامان مانند تو پیدا نشد

یا ابوالایتام….. مانند یتیمان آمدیم…
تکیه گاهی مهربان مانند تو پیدا نشد

نام زیبایت شده شهد عسل در کام من
با حلاوت بر زبان مانند تو پیدا نشد

تا که با نهج البلاغه انس و الفت یافتم
در دلم.. شیرین بیان مانند تو پیدا نشد

باز هم فرمانروایی می کنی در سینه ها
پادشاه انس و جان مانند تو پیدا نشد

بعد ختم الانبیا گشتم به دنبال وصی..
یا امیر مؤمنان.. مانند تو پیدا نشد..

هرچه گشتم تا شبیهی را بیایم یا علی
در زمین و آسمان مانند تو پیدا نشد

شاعر:محسن راحت حق

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

«نگویی هر ستمگر یاعلی گفت!!»

چوشیرم داد مادر یا علی گفت
زبان و دل مکرر ياعلي گفت

سفر با نام او پرواز عشق است
به معراجش پیمبر یا علی گفت

به ایران انقلابی رخ نمی داد
اگر رخ داد رهبر یا علی گفت

بسیجی دردفاع هشت ساله
گذشت از جان به سنگر یا علی گفت

شب حمله به قلب جبهه دیدم
برادر با برادر یا علی گفت

نوشتند ابن ملجم نیز چون زد
علی را ضربه بر سر ياعلي گفت!

غلّو است این عبارت، کی توان گفت
علی را کشت وکافر یا علی گفت؟

اگر او ياعلي گفت ای مسلمان
برای نفیِ حیدر ياعلي گفت

شعار قهرمانان است این ذکر
به میدان مالک اشتر ياعلي گفت

علم چون زد کنار نهر علقم
ابوالفضل دلاور ياعلي گفت

ملاحت دارد اشعار (کلامی)
چو در آغاز دفتر یا علی گفت

شاعر:استاد کلامی زنجانی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

از دست‌های بی‌رمقم دست برندار
ای عشق،ای عزیزترین خلقِ روزگار

از من بگیر این دلِ بی اعتبار را
دلدار جان! دلی که به کار آیدم بیار

در اوجِ درد و دلهره آرامِ جان شدی
ای قلب‌های خسته و آشفته را قرار

ای آسمان به حال بیابان ترحّمی!
بارانِ من بیا و بر این سرزمین ببار

با اینکه شرمسارِ توام دوست دارمت
از بندِ عشقِ نابِ تو لا یُمکن الفِرار

یٰا سَیّدی أغِثْ و تَصَدَّقْ عَلَی الفَقیر
یٰا أیّها ألّذی بیَدِهْ سَیفُ ذوالفَقار

شاعر:نوید نیری

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

باز هم خانه و یک بستر خون آلوده
زنده شد خاطره ی‌ مادر خون آلوده

شیرمرد اُحُد افتاده کجایی زهرا
تا ببندی سر این حیدر خون آلوده

این سر و صورت خونین شده هم ارثی شد
بعد از آن کوچه و نیلوفر خون آلوده

ریشه ی هرچه بلا آن در و دیوار شده
سینه ی مادر و میخ درِ خون آلوده

مثل پهلو سرِ پاشیده زِ هم خوب نشد
چه کند زینب و این پیکر خون آلوده

دور زینب همه هستند همه مَحرم ها
وای از کرببلا و پَرِ خون آلوده

با لبانی که ترک خورده به گودال آمد
بوسه زد با قد خم حنجر خون آلوده

درسرازیریِ تل رو به روی شمر رسید
چشمش افتاد به موی سرخون آلوده

خوب شد خورد به تاریکی شب غارت ها
جمع شد قافله ای دختر خون آلوده

می فروشند در این کوفه، سرِ بازارش
گوشوار و سپر و معجر خون آلوده

شاعر:قاسم نعمتی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

من یا علی چو ذره به مهر تو زیستم
جز در هوای ماه لقای تو نیستم
فردا ز چشم خویش میفکن مرا که من
تا چَشم داشتم به حسینت گریستم

شاعر :استاد علی انسانی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

ای شیرِ بدر و خیبر رفتی خدا نگهدار

مظلومِ عالم حیدر رفتی خدا نگهدار
ای هم نشینِ غمها دیدی که بیقرارت_
شد دخترِ پیمبر رفتی خدا نگهدار

ای شمعِ جانم امشب از چه تو بیصدایی
چشمانِ کوچه در رَه مانده که تو بیایی
شد پرسشِ یتیمان بابا چرا نیامد؟
اشک از دو دیده جاری آه از غمِ جدایی

قلبِ مرا شکسته فرقِ شکسته ی تو
بازوی ناتوان و از هم گسسته ی تو
ای بیقرارِ ایتام ماندی به بسترو حیف!
دیگر رَمق ندارد پاهای خسته ی تو

وای از غمِ فراقت، اشکِ سحر در آمد
داغی دِگر به قلبِ محراب و منبر آمد
ای ماهِ کعبه پا شو سجاده بی قرار و_
از ماذنه صدای الله و اکبر آمد

عالم سراسر امشب از غم شده سیه پوش
خورشیدِ دین و عترت یکباره گشته خاموش
زینب کنارِ بستر شد روضه خوانِ بابا
جسمِ غریبِ او را هر دم کشد در آغوش!

شاعر:هستی محرابی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

کتاب ما علی و کیمیای ما علی است
حرای ما نجف است هوای ما علی است

“حرام زاده رهش از حلال زاده جداست”
که انتهای نسب نامه‌های ما علی است

برای قرب خدا تا ابد علی کافی است
که راه ما علی و رهنمای ما علی است

به کمتر از علی و آل او دلت مفروش
قسم به فاطمه‌اش که بهای ما علی است

تمام حیثیتِ شیعه از علی باشد
حسینِ ما علی است و رضایِ ما علی است

به حکم محکم لایمکن الفراراز عشق
که آنچه عشق نوشته به پای ما علی است

مرا زمانه‌ی مرگم فقط نجف ببرید
که ابتدا علی و انتهای ما علی است

خوشا به زمزمه‌ی وادی‌الاسلام نجف
که نُقل مجلس شبهای ما علی است

بگو بیاورد آنکه بجز علی دارد
بزن به سینه بگو ادعای ما علی است

بگو چه می‌کند آنکه علی ندارد او
برای او است جهیم و برای ما علی است

چه خاک بر سر خود می‌کند اگر بیند
به حشر کعبه‌ی مشگل گشای ما علی است

شنیده‌ایم صدای درِ بهشت علی است
از آن به بعد سلام و صلای ما علی است

اگرچه درک علی از محالها باشد
به قدر ظرفیت اَدراکَمای ما علی است

من از رسول خدا نقل می‌کنم ، فرمود:
که استجابت هر ربنای ما علی است

بجز خدا  و پیمبر کسی علی نشناخت
حدیث هرشب او باخدای ما علی است

علی مع الحق و حق باعلی است یعنی که
خدای ما نه  ولی ناخدای ما علی است

فقط رسیده‌ایم اینجا که با علی باشیم
هزار شکر فقط ماجرای ما علی است

علی است کارگریِ پدر به خاطر ما
همیشه نان حلال سرای ما علی است

فرشته های خدا شب به شب فقط  دیدند
به دست مادرمان  لای لای ما علی است

کسی که عشق علی را ندارد او به جهنم
که فکر و ذکر و دل و دلربای ما علی است

“حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر ”
برای ما که نگفتند آشنای ما علی است

چه کارمان به سوالات منکر است و نکیر
بجای ماست رضا و بجای ما علی است

قسم به وعده شیرین من یمت یرنی
بهشت عدن خدا نه ، جزای ما علی است

به حلقه‌های ضریحش  دخیلها بستند
گره گشای دل انبیای ما علی است

فقط فقط و فقط فاطمه از او می‌گفت
شفاست فاطمه  دارالشفای ما علی است

من از حسین بگویم حسین فرموده
که نام جمله پسرهای ما علی است

قسم به پنجه‌ی گوهر تراش های بهشت
همیشه قبله‌ی ایوان طلای ما علی است

علیست شاخص حق و علیست معنی خیر
نگاه کن به خود و گو کجای ما علی است

قسم به عین و به لام و به یای نام علی
که درد ما علی است و دوای ما علی است

کنار خانه‌ی مولا یتیم‌ها جمعند
عزایشان علی است و عزای ما علی است

چقدر کاسه‌ی شیر آمده … چه می‌گویند:
دعای ما علی و های‌هایِ ما علی است

و سهم شیر خودش را به قاتلش بخشید
کریمِ زخمیِ صاحب عطای ما علی است

به یاد مادرش اُفتاده پیش بابایش
که پاره‌ی جگر مجتبای ما علی است

به حال زینب خود  رحم کن  نمی‌بینی
پس از تو روضه‌ی کرببلای  ما علی است

میان کرببلا تا علی به میدان رفت
صدا زدند فقط کینه‌های ما علی است

به زورِ نیزه علی را زِ اسب هُل داند
صدا زدند ببین ردِ پای ما علی است

حسین  سمت جوانش رسید اما دیر
به ناله گفت چرا جای جای ما علی است

صدای عمه‌ی سادات بود و بُهتِ حسین
چقدر  پیشِ تو روی عبای ما علی است

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

تو را می‌شوید امشب دستِ دریا
تو را با اشکِ ما با اشکِ زهرا
نمیدانم چرا می‌گویم امشب
بریز آبِ روان آهسته اَسمان

حسن زخمِ سرت را بست اُفتاد
لباسِ آخرت را بست اُفتاد
حسن حالِ مرا می‌دید پیشَت
دو چشمِ دخترت را بست اُفتاد

چگونه سَر کنم شب را عزیزم
چه سازم جانِ بر لب را عزیزم
بجای تو حسن ای کاش امشب
کفن می‌کرد زینب را عزیزم

به مادر گفتم ای جان رو مپوشان
شبیه فصلِ هجران رو مپوشان
خجالت می‌کشد بابا کنارت
تو پهلو را بپوشان رو مپوشان

حسن بگذار رویش را ببوسم
پریشانم که مویش را ببوسم
سفارش کرده بابا جایِ او هم
حسینش را گلویش را ببوسم

دعایی کُن که بی بازو نگردد
لبِ گودال  از پهلو نگردد
زدم بوسه بر این حنجر ولی تو
دعایی کن که پشت و رو نگردد

شاعر:حسن لطفی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

امشب زمین وآسمان را غم گرفته
با نالة محزون زینب دم گرفته

بابای ِ ما حاجت روا می گردی امشب
از داغِ سی ساله رها می گردی امشب

از خونِ سر بر رخ حنا می بندی امشب
چشمانِ خود بستی ولی می خندی امشب

امشب دگر وا می شود دستانِ بسته
چشمِ انتظارت مادرم  پهلوشکسته

باید که امشب زخم، چون مادر بِبَندم
باچادرِ زهرا سرِ حیدر بِبَندم

باآهِ خود آتش کشیدی آسمان را
دورِ دهانِ خود بچرخانی زبان را

اِذنم دهی بایاد کوچه ای عزیزم
خاکِ تمام ِ کوفه را بر سر بریم

من خاطراتی تلخ از بیمار دارم
لبهایِ خود را رویِ زخمت می گذارم

با پاکشیدن بر زمین ،تو در بَرِ خود
بازی نکن با گیسوانِ دخترِ خود

بارِ دگر بر زخمِ ما مَرهَم نیامد
چون پهلویِ مادر سرِ تو هم نیامد

من نذر کردم مثلِ پیشانیت بابا
درشهرِ کوفه بشکند دشمن سرم را

با بودنِ تو حرمت من حفظ گردد
ای کاش دیگر زینب اینجا برنگردد

اصلا بَدَم می آید از این شهرِ ویران
ای کاش بعد از تو بمیرم من پدرجان

در نیزه سازی جمله قهّارند اینان
وقتِ غنیمت گُرگِ بازارند اینان

پرتابِ سنگِ کوفه مشهور است بابا
حتی هدف بر نیزه ای دور است بابا

ترسم غرورِ دخترِ تو لطمه بیند
راسُ حسینم روی خاکستر نشیند

چشمِ حرامی ها ببندد دست و پایم
بوسیدنِ او دردِ سر گردد برایم

می دانم آخر قبلة سیار گردم
آواره بین کوچه و بازار گردم

جز سفره تو دست بر نانی نبُردم
یک تکه حتی نانِ خیراتی نخوردم

می ترسم اینجا کوفیان فکر چه چیزند
درپیش پایم نان و خرمایی بریزند

شاعر:قاسم نعمتی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

چشم، هر لحظه ای به هم زده است
شب معراج را رقم زده است

هر طرف رفت، دید پیغمبر
قبل او مرتضی قدم زده است

بی علی لحظه ای نبوده و نیست
پس نبی در نجف حرم زده است

بی علی سقف خانه کعبه
مثل ایمان خلق، نم زده است

بی علی، نوح غرقه ی دریاست
خضر هم خیمه در عدم زده است

نه فقط دوستان که آوردند
از علی، عمر و عاص دم زده است

در جوانمردی امیر عرب
خواهر عبدود قلم زده است

شده لا، لابه لای نُطقِ دو دم
هرکسی حرفی از جنم زده است

کوری آن دو تا بز کوهی
شیر حق در احد علم زده است

ای به قربان آن یدللهی
که صنم از پی صنم زده است

با همان دست پینه بسته ی خویش
تیشه بر ریشه ستم زده است

نیست پیراهنش دوتا، سندم
وصله هایی که روی هم زده است

بیشتر کاش پیشمان می ماند
دل ما چون یتیم غمزده است

اصبغ بن نباته می گرید
خلوت شهر را بهم زده است

روز رجعت مگر کند جبران
از علی کوفه حرف، کم زده است

شاعر:مسعود یوسف پور

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

آنکه کند فخر به هر حاکم و هرشاه
شیعه    اثنی   عشری    پیرو  آگاه
کوری  چشم   همه   دشمنان   مولا
اشهد     ان     علیا      ولی     الله

آنکه  بود نور  به  هر  جاهل گمراه
آنکه  بود  نوکر   این درگه و درگاه
زیر   لبش    زمزمه    دارد   بدانید
اشهد     ان     علیا     ولی     الله

میشنود  گوش  دلم وقت شبانگاه
مینگرد چشم  دلم  وقت  سحرگاه
ولوله   دارند   همه   عالم   هستی
اشهد     ان     علیا     ولی     الله

بشنو  حدیث  دل  یک  عاشق آگاه
عیسی اگرگشت بدین منزلت وجاه
وقت  تولد  به  دهان  بود  نوایش
اشهد     ان     علیا     ولی     الله

حاصل مطلب بود این جمله کوتاه
ای که بری نام  علی را تو به اکراه
روز    قیامت   خود   الله   بگوید
اشهد     ان     علیا     ولی     الله

شاعر:سید حسین میرعمادی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

یک لحظه دلم زائر ایوان نجف شد
دل رفت به پابوسی ومهمان نجف شد

به به چه جلال وچه شکوه وجبروتی
سر تا قدم من همه حیران نجف شد

ذکر لب هر ذره علی بود در آن شب
دیدم در ودیوار غزل خوان نجف شد

ناد علیً یا علی،  آمد به دل وجان
ذکرش زشعف سلسله جنبان نجف شد

بارید مرا اشک ز چشمان گنه کار
ناگاه دلم غرقه ی باران نجف شد

دل رفت به یادعلی و فرق پر از خون
از غصه فلک دست به دامان نجف شد

یادم به غم و غربتِ مولا علی افتاد
محراب هم از غصه پریشان نجف شد

شاعر:علی زینبی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

شب گذشت و حوالیِ سحر است
کوفه در انتظار یک خبر است
لحظه ی تلخ رفتن قمر است
گله ام از قضا و از قدر است

چه وداعی است این چه پایانی است
شب مهتابِ کوفه ظلمانی است

مردم شهر غرق تردیدند
گرچه وجه خدای را دیدند
صوت حق را اگرچه بشنیدند
ذره ای را از او نفهمیدند

باء را بی حروف می خواهند
ماه را در خسوف می خواهند

حیف از نغمه‌ی مناجاتت
نخلها بود و چاه و اصواتت
بس که والاست جلوه‌ی ذاتت
نیست تفسیر بهر آیاتت

در خور تو میان این دنیا
نیست غیر پیمبر و زهرا

این طنین، ذکر سجده ی مولاست
غرق #سبحان_ربی_الاعلی است
جبهه بر خاک و تیغ کین بالا است
این چه حال است و این چه درد و بلا است

غرق خون است، وجه ماه منیر
فرق شیر است و ضربه‌ی شمشیر

ساعت شوم اتفاق رسید
عاقبت موسم فراق رسید
صحبت از ماه و انشقاق رسید
طاقت آسمان به طاق رسید

همه جا بانگ قد قُتِل پیچید
رفت شیرازه‌ی کتاب مجید

وای من پهلوان بدر و حُنین
دست بر شانه ی حسن وَ حسین
رنگ خون نقش قاب تا قوسین
ردّ زخم است بین لی تا عین

محو در جلوه‌‌ی تعالِی شد
الف از  یار بود و عالی شد

ای نماز شکسته یا مولا
ریسمان گسسته یا مولا
ای عمود نشسته یا مولا
مصحف گشته بسته یا مولا

ای ترازوی مُلک رستاخیز
بی تو امّت یتیم شد برخیز

شاعر:جواد محمودآبادی

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

بدان ردای خلافت فقط سزای علی‌ست
که جایگاه پیمبر فقط برای علی‌ست

که حرف های علی جملگی صدای خداست
که حرف های خدا نیز با صدای علی‌ست

ببین که بین من و او شباهتی‌ست بزرگ
نگاه کن که خدایم همان خدای علی‌ست

نیاز نیست به اثبات اقتدار خدا
همین بس است برایم که مقتدای علی‌ست

قسم به جان علی آیه های قرآن را
اگر درست بخوانیم ماجرای علی‌ست

مگر نه اینکه “یدالله‌ فوق ایدیهم” ؟
مگر نه اینکه یدالله دست های علی‌ست؟

به کفر می‌کشد آیا سوال ساده‌ی من؟؟
“خدا” برای چه در لفظ هم هجای “علی”ست؟

قسم به صاحب عرش عظیم ! عرش عظیم،
بعید نیست بفهمیم بوریای علی‌ست

به نخ نمایی پیراهنش نگاه نکن
ستون اصلی عالم نخ عبای علی‌ست

صفای خانه‌ی پروردگار را بنگر
که ابتدای‌ علی بود و انتهای علی‌ست

پس از ولادت او سر به آسمان سایید
زمین از اینکه زمانی‌ست زیر پای علی‌ست

هوایی کس و ناکس نمی‌شوم هرگز
مرا هوای کسی نیست تا هوای علی‌ست

بگو به آنکه فراری‌ست سمت کوه از جنگ
میان معرکه جای تو نیست! جای علی‌ست

بگو سوار جمل را فرار بیهوده‌ست!
که در قفای شتر اسب تیزپا‌ی علی‌ست

خروج کرده از اسلام هرکسی گفته‌ست:
“مگر ملاک مسلمان شدن ولای علی‌ست؟؟!”

قسم به غربت طولانی اش دل شیعه
هنوز هم که هنوز است آشنای علی‌ست

هنوز یک نفر از خاندان مولا هست
کسی که شادی زهراست(س) ، دلگشای علی‌ست

همان که یوسف گمگشته‌ی زمانه‌ی ماست
همان عزیز که پشت سرش دعای علی‌ست

شاعر:علیرضا نور علی پور

________________________________________________________________

متن شعر مرثیه امام علی (ع) و شب قدر

هرگز نمیرد آنکه حی لایموت است
حیدر وجودش علّتِ اصل ثبوت است

تابوت بر دوش جنابان جهان رفت
دفن نمادین علی در آن زمان رفت

فی الواقع آن واقع برای اهل دین بود
مقصود از آن آینده ی اهل یقین بود

تدفین او ایجاد کعبه در نجف بود
تعیین قبله سمت او از هر طرف بود

جبریل و میکاییل که ره را گشودند
تابوت نه ، در حال حملِ کعبه بودند

حیدر کلامش حرف نه ، اوج بیان بود
صدیق اکبر در زمین و در زمان بود

وقتی قسم خوردست هر کس که بمیرد
در هر مکان هر مذهبی ، من را ببیند

یعنی «الیه راجعون» دیدار با اوست
رفته علی سوی علی ، از دوست تا دوست

نقل است در بعضی کُتب حتی که دارند
تابوت حیدر را به حیدر می سپارند

صدها گواه دیگر از این دست داریم
بر صحت این مدعا صحه گذاریم

هرگز نمیرد آنکه حیّ لایموت است
حیدر وجودش علّت اصلِ ثبوت است

شاعر:سید حسین میرعمادی

 

اشعار جدید ولادت امام حسن مجتبی (ع) سال ۱۴۰۱

2
اشعار جدید ولادت امام حسن مجتبی (ع) سال 1401

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

زبان الکنم از وصف ذاتت ناتوان باشد
که این مدح و ثنا سرمایه ای چون دُر گران باشد

قلم بر دفترم چرخید نامت بر زبان آمد
کرامت کردی و بر پیکر این خسته ، جان آمد

کلید خانه ی لطفی ! امیر فضل و احسانی !
” خلاصه می شود آقا در عشق تو ، مسلمانی ”

معطر کرده گیسویت فضای بیت حیدر را
فقیران و یتیمان ، جمله می کوبند هِی ، در را

قدم رنجه نمودی در جهان تاثیر بگذاری
قدم بر روی چشم آیه ی تطهیر بگذاری

سلام ای رحمت مطلق ! خدای مهربانی ها !
چه لذت بخش تر از این ، شود نذرت جوانی ها ؟

فراوان می دهی بر ما ، به مقداری نمی ماند
به لطف سفره ی سبزت طلبکاری نمی ماند …

تو صاحب منصب جودی ! امام بخشش و بذلی !
تو در جنگاوری و رزم ، استاد ابالفضلی !

تو آن ضرب المثل بین کرامت آفرین هایی
چه غم از بی کَسی وقتی کَسِ بی کَس ترین هایی

بجز عشقت نمی دانم بجز نامت نمی خوانم
حسن جانم حسن جانم حسن جانم حسن جانم …

چقدر از تو گرفته فاصله ، دردا که مغبون* شد
هر آنکه از میان حلقه ی عشق تو بیرون شد

برای با تو بودن هم دلیل محکمی دارم
اگر باشی به روی زخم قلبم ، مرهمی دارم

گرفتارم ، نگاهی کن ، نگاه تو گهربار است
به “خورشیدت” نظر کن سخت درگیر شب تار است

تمام دلخوشی ما به اکرامِ مدام توست
کَرَم کن بر جهانِ ما ، کَرم کردن مرام توست …

شاعر:علی ساعتچی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

این حسن(ع) کیست که نامش سندِ غربت شد
بوسه بر تربتِ او در دلِ ما حسرت شد

این حسن(ع) کیست که تشییعِ عجیبی دارد
تیرها بود که بر پیکرِ او دعوت شد

این حسن(ع) کیست که از روزِ ازل مظلوم است
غمِ عالم همه در طالعِ او قسمت شد

خاندانش همه مصداقِ غریبند و ولی
غربتِ حضرتشان بر همه کس حجت شد

او که هرگز عوضِ خدمتِ خود مزد نخواست
اجرش از مردمِ گمراه فقط محنت شد

چه بگویم که چگونه به وطن تنها بود
همه ی غربتش از تربتِ او پیدا بود

او غریبِ وطن و کشته به دستِ جعده
جرمش این است فقط نورِ دلِ زهرا بود

دشمن و دوست همه بر درِ این خانه گدا
چون کریمِ و کرمش بیشتر از دریا بود

کرمِ بی حدِ او شهره ی آفاق شده است
پست تر از همه چیز از نظرش دنیا بود

وَ چه شبها که طعام از شکمِ خود می زد
این عجب نیست چرا، چون پسرِ مولا بود

وَ سرانجام بگو مزدِ محبت هایش
ظلم از سوی عدو، مزدِ ذوِی القربی بود

آه خاکی شدنِ چادرِ مادر را دید
بعدِ کوچه به لبش نغمه ی واویلا بود

عشق را زنده نگه داشت که پرپر نشود
لیک در چشمِ عدو عشق چه بی معنا بود

به فدای دو جوانش که صفِ کرب و بلا
رقصشان در برِ شمشیر چقدر زیبا بود

یا حسن با تو همه زندگی ام غرقِ صفاست
هستیِ هستی همه از نظرِ لطفِ شماست!

شاعر:هستی محرابی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

نوه ی ارشد طاها یی و طوبا شده ای
پسر ارشد زهرایی و زیبا شده ای

در کمال و ادب و حلم و بلاغت چو نبی
در شجاعت چو علی چهره به زهرا شده ای

خنده کردی و دل از حیدر و زهرا بردی
آمدی دلخوشی ام ابیها شده ای

سفره و نان شبت را به همه بخشیدی
بی جهت نیست که در قلب همه جا شده ای

جان من چهره بپوشان ‌که چشمت نزنند
تا نبینند چنین خوش قد و بالا شده ای

انقدر جود و سخا از تو سرازیر شده ست
ابر رحمت شده ای یا که تو دریا شده ای

لاعلاج آمد و در پیش تو زانو زد و رفت
با نگاهت چقدر خوب مداوا شده ای

رقص شمشیر تو در جنگ جمل دیدنی است
فتنه پاشید ز هم چون تو مهیا شده ای

شتر فتنه و هم فتنه گر از پا افتاد
دیر فهمید تو هم حیدر غرا شده ای

ولی افسوس که در کوچه غرور تو شکست
شاهد سیلی بر صورت حورا شده ای

ضربه بر فاطمه زد صورت تو درد گرفت
از همان کودکیت سیر ز دنیا شده ای

ذکر “لا یوم” تو برده دل ما را گودال
خواهری گفت بمیرم که تو تنها شده ای

قاسمت خوب به جای تو علمداری کرد
نجمه پرسید چگونه تو ز هم وا شده ای

نیزه ها را که همه بر تن اکبر زده اند
تو چرا همچو علی اربن و اربا شده ای

یادگار حسنم زود ز دستم رفتی
میشود باز ببینم که ز جا پا شده ای

شاعر:مهدی جلالی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

از کسی غیر از حسن تاریخ این ها را ندید
او خدا را دید ، زینت های دنیا را ندید

گرچه دارایی عالم را به پایش ریختند
آنقَدَر که دردمند را دیدید دارا را ندید

ما پر کاهی به او دادیم او چون کوه دید
کوه غفلت های بی شرمانه ی ما را ندید

با جزامی ها سر یک سفره مهمان بود او
کور باد هرکس که در آن شهر عیسا را ندید

قرص نانش را شنیدم با سگی تقسیم کرد
هیچ کس با او غم روزی فردا را ندید

تا زمانی که به دامانش یتیمی راه داشت
هیچ طفلی حسرت دستان بابا را ندید

سائلان را خانه آورد گفت نان خور بیش تر!
از کسی غیر از حسن‌ تاریخ این ها را ندید …

شاعر:محمد علی صفائیان

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

سر زده خورشید ولایت ز بام
تبارک الله به ماه صیام
نیمه ماه رمضان آمده
به آسمان ببین تو ماه تمام
ای شرف الشمس امیرکلام
روشنی دیده ی خیر الانام
تو حسن اول پیغمبری
برتو و بر صورت ماهت سلام
کریمی و کرامتت کامل است
مدح توگفته است خداصبح وشام
در رمضان فاطمه مادر شده
جان نبی هستی حیدر شده

سفره‌ی مهمانی حق باز شد
رحمت حق از کرم آغاز شد
دامن زهرا شده آیات نور
حسن ز ره آمد و اعجاز شد
ساقی جام رمضان آمده
شور نوای عاشقی ساز شد
چنگ زند چنگ به بند دلم
تا که لبم قافیه پرداز شد
عشق در این مرحله با عاشقی
همنفسم گشته و دمساز شد
به شور عشق خاتمه آمده
کریم آل فاطمه آمده

جار زنم جار حسن آمده
یوسف مصری به وطن آمده
ذکر لب علیست جانم حسن
عطر جنان تا به چمن آمده
ذکر لب فاطمه یا مجتباست
چونکه گل باغ عدن آمده
صف به صف عشاق اویسش شدند
تا همه از سوی قرن آمده
رسول اکرم چو بغل باز کرد
روح تو گویی به بدن آمده
جنت موعود رخ دلکشش
طور تجلای خدا آتشش

رحمت حق در رمضان کامل است
بر همه لطف ازلی شامل است
این همه اظهار ارادت کنون
بر پسر فاطمه کار دل است
عرض ارادت کنم ای مدعی
این دل خسته به حسن مایل است
کشتی در بحر به طوفان جهل
ز مقدم حسن سوی ساحل است
راه گشودند شب بخشش است
هرکه دلش سوی حسن مایل است
سوی خدا دست دعا آورید
بار گنه سوی خدا آورید

ذکر لب عالمیان یا حسن
ورد لب پیر و جوان یاحسن
مژده رسیده است به اهل زمین
آیه ی علم البیان یا حسن
حای حسن حمد خداوندگار
پس همه جا ورد زبان یا حسن
فاش کنم سر خفی را عیان
برگه رفتن به جنان یاحسن
کوثر قرآن و علی با همند
حاصل این یلتقیان یا حسن
سفره احسان حسن باز شد
جود و کرم از حسن آغاز شد

شاعر:مرتضی محمود پور

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

غزل،قصیده،رباعی،همه دچار حسن
که هست شعرمن اینجابه افتخار حسن

به نام حیّ تعالی ،یاعلی مددی
شروع میکنم اینجا به اعتبار حسن

درست نیمه ماه صیام، دست خدا
گرفت کودک خود را زکردگار حسن

فقط به کوری چشمان دشمنش ، مولا
گذاشت نام خودش رابه انحصار حسن

زمان کشتی اوبا حسین بین همه
فقط سرود پیمبر شده نثار حسن

جمل به رعشه فتاد از صدای تکبیرش
ببین چه ولوله ای کرده ذوالفقار حسن

چه گویم از وجنات امامِ خون خدا
که الکن است زبانم ازاین وقار حسن

خوشابحال جذامی شهر پیغمبر
نشست بر سرسفره دمی کنار حسن

بگو به جمع کریمان کریم یعنی او
که هست رسم کرامت به یادگار حسن

هرآنکه گفت زصلح اش بگو نگاه کند
قیام کرب و بلا شد ز ابتکار حسن

‌بخوان به نام پدر تا پسر کند اعجاز
که قاسم است رجزخوان کارزار حسن

چه رمزوراز عجیبی نهفته در نامش
تمام من شده غمخار آن مزار حسن

خوشابحال کسی که میان منصب ها
شده است نوکر پابستِ بی قرار حسن

شاعر:رضا میرزایی همدانی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

لبخند میزنی و عسل خلق می شود
از طرز خنده ی تو غزل خلق می‌شود

بر روی دوش ، زلف تو می گردد آبشار
پا میزنی زمین و گسل خلق می شود

از لطف بی حد تو «ابد» خلق گشته و
از خاک پات روز «ازل» خلق می‌شود

فریاد می‌کشی تو که طوفان به پا کنی
تو اخم می کنی و اجل خلق می شود

تا شال را به دور کمر حلقه میکنی
انگار حلقه های زحل خلق می‌شود

از ماجرای بخشش تو بر تمام خلق
صد قصه و حدیث و مثل خلق می‌شود

میراث دار حیدر کرار در نبرد!
شمشیر میزنی و جمل خلق می شود

شاعر:محمد کابلی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

همدم یار شدن دیده ی تر می خواهد
پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد
عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست
قدم اول این راه جگر می خواهد
بال و پرهای به دور و بر شمع ریخته گفت:
بشنود هرکه ز معشوق خبر می خواهد
هرکه عاشق شده خاکستر او بر باد است
عاشق از خویش کجا رد و اثر می خواهد
هنر آن نیست نسوزی به میان آتش
پر زدن در وسط شعله هنر می خواهد
در ره عشق طلا کردن هر خاک سیاه
فقط از گوشه ی چشم تو نظر می خواهد
ظرف آلوده ی ما در خور سهبای تو نیست
این ترک خورده سبو رنگ دگر می خواهد
زدن سکه ی سلطانی عالم، تنها
یک سحر از سر کوی تو گذر می خواهد

تا زمانی که خدایی خدا پا بر جاست
پرچم حُسن حَسن در همه عالم بالاست

در کرمخانه ی حق سفره به نام حسن است
عرش تا فرش خدا رحمت عام حسن است
بی حرم شد که بدانند همه مادری است
ورنه در زاویه ی عرش مقام حسن است
بس که آقاست به دنبال گدا می گردد
ناز عشاق کشیدن ز مرام حسن است
دست ما نیست اگر سینه زن اربابیم
این مسلمانی ایران ز کلام حسن است
هرکه خونش حسنی شد ز خودی حرف شنید
غربت از روز ازل باده ی جام حسن است
حرم و نام و وجودش همه شد وقف حسین
هرحسینیه که بر پاست خیام حسن است
او چهل سال بلا دید بماند اسلام
صبر شیرازه ی اصلی قیام حسن است

ما گدائیم ولی شاه کریمی داریم
هرچه داریم ز تو یار قدیمی داریم

تاخدا با همه ی حُسن خود املایت کرد
چون جلالیت خود آیت عظمایت کرد
تا که در صورت تو عکس خودش را بکشد
همچونان روی نبی این همه زیبایت کرد
تا که قرص قمر ماه علی کامل شد
پرده برداشت ز رخسار و هویدایت کرد
تا ثمر داد نهالی که خدا کاشته بود
باهمه جلوه تو را شاخه ی طوبایت کرد
ریخت آب و سر مشک از کف هر ساقی رفت
بسکه مستانه و مبهوت تماشایت کرد
تا که اثبات شود بر همگان ابتر کیست
پسر ارشد صدیقه ی کبرایت کرد
تاشوی بعد علی میر بنی هاشمیان
صاحب صولت و شخصیت طاهایت کرد
بسکه ذات احدی خاطر لعلت می خواست
شیر نوش از جگر حضرت زهرایت کرد

با تو سرچشمه ی کوثر شده زهرا یاهو

انقطاع تو زِ هر سوز و گدازت پیدا
فاطمی بودنت از عشوه و نازت پیدا
سر سجاده تو گوشه ای از عرش خداست
سیر عرفانی ات از حال نمازت پیدا
هرکه آمد به در خانه ی تو آقا شد
هرچه جود و کرم از سفره ی بازت پیدا
گریه دار است چرا زمزمه ی قرآنت
حزن زهرای ات از صوت حجازت پیدا
آتشی بر جگرت مانده که پنهان کردی
ولی آثارش ازین سوز و گدازت پیدا
وارث پیر مناجاتی نخلستانی
این هم از ناله شبهای درازت پیدا
محرم مادری و از سر گیسوی سپید
درد پنهانی و یک گوشه ی رازت پیدا

کاش مهمان تو و چشم پر آبت باشم
روضه خوان حرم وصحن خرابت باشم

روح تطهیر کجا وسوسه ی ناس کجا
دلبری پاک کجا خدعه ی خناس کجا
خون دلها وسط تشت به هم می گفتند
جگری تشنه کجا سوده ی الماس کجا
در چهل غمی که جگرت را سوزاند
ضرب دیوار کجا برگ گل یاس کجا
خانه ای سوخته و دست ز کار افتاده
ورم دست کجا گردش دسداس کجا
ای کفن پاره شده علقمه جایت خالی
بوسه ی تیر کجا دیده عباس کجا
داغ عباس چه آورد سر اهل حرم
غارت خیمه کجا جوری اجناس کجا

چون دل سوخته و جگرم می سوزد
تن و تابوت تو را تیر به هم می دوزد

شاعر:قاسم نعمتی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

صدا پیچید،دنیا گوش شد،غرق شنیدن شد
اذان پیغمبری کرد و مهیای وزیدن شد‌

طلوعت شمع‌های آسمان را استراحت داد
زمین روشن شد و خورشید مشغول لمیدن شد ‌

کمی تا قد کشیدی شاخه ی انگور از دیوار
به شوق دست‌های تو پذیرای خمیدن شد‌

نوازش کردی و در سینه‌ی چوبی نخلستان
دلی خشکیده از جور زمین سبز از تپیدن شد‌

چقدر آزادگی می‌ریخت از هر بند انگشتش
کنیزی که برایت بی قرار غنچه چیدن شد ‌

صدای پای تو یک شهر را در کوچه ها آورد
در و دیوار هم حتی سراپا محو دیدن شد ‌

چقدر آسوده خاطر بود از دنیا فقیری که
شبی سرد از غذای سفره‌ات گرم چشیدن شد‌

خدا می‌خواست معنای کرم را جلوه‌گر باشی
همین انگیزه‌ی خوبی برای آفریدن شد ‌

به جز رنگ خدا رنگی نمی‌ماند در این عالم
تو را با رنگ یک‌رنگی خود گرم کشیدن شد‌

برای کوری چشم حسودان قبل بسم الله
خدا ”روحی فداک”ی‌ گفت و مشغول دمیدن شد‌

شاعر:سعیده کرمانی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچه‌ای نشست که سر منزل تو بود

امشب صدای سبز تو جاری‌ست در فضا
پا در رکاب آمدنت مانده صبح زود

دست نسیم، پنجره‌ها را گشود و رفت
در خانه‌ای که چشم خدا دیده می‌گشود

ما پردۀ نگاه، به یک‌سو زدیم باز
ماندیم، مات خندۀ آیینۀ ودود

این برقِ چشم کیست که در من ترانه ریخت؟
از مشرق کجاست که با من غزل سرود؟

از آن همه شکوه، که در باغ حُسن توست
یک ساغرِ نگاه، عنان از دلم ربود

ای بر بلند سبز شرافت نهاده پا!
چون ذرّه سر به پای تو می‌آورم فرود

از بس به روی صخرۀ صبر ایستاده‌ای!
گیتی تو را به صبر حسن تا ابد ستود

آن قدر، نازک است دل تو که می‌توان
غم را به چشم دید و در آن، ناله را شنود

جز کعبۀ نگاه تو را ای نماز سبز!
بر هیچ قبله‌ای نگذارم سر سجود!

وقتی که اشک فرصت بدرود را گرفت
بر قامت صبور تو صد آسمان درود

شاعر:غلامرضا شکوهی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

یکی از دستبوسان شب و روز تو باران است
ز بسکه روی تو زیبا است راهت راه بندان است
شبیه میزبان است آنکه بر خوان تو مهمان است
که نَقلِ سفره ی تو نُقل جمع مستمندان است

تویی که بعد بابایت امید هر پریشانی
تویی که کیسه بر دوشی و بابای یتیمانی

هلال اول ماه است نقش قوس ابرویت
جمال کامل ماه است قرص کامل رویت
ندارد صبح محشر نور، پیش شام گیسویت
خدا را یافتم از راه چشمان خداجویت

عطا و بخشش و لطف خداوند رحیمی تو
هدایت را تو معنایی؛ صراط المستقیمی تو

تو هستی آنکه شد بسیار در دستان تو هر کم
تویی که سیر کردی از طعام خویش سگ را هم
تویی که گشته حاتم از گدایی درت حاتم …
ای آنکه بوده معراج تو روی شانه ی خاتم

تو در اوجی ولیکن همدم افتاده ها هستی
بزرگی آنقَدَر که همنشین با هر گدا هستی

فدای خاک پایت! سایه ی روی سرم هستی
تو ای شاه عرب! مهمان قلب هر عجم هستی
یقینا مرجع تقلید هر اهل کرم هستی
تو در قلبم حرم داری؛ که گفته بی حرم هستی؟

به گوشه چشم تو وا شد گره از کار مشکل ها
الا یا ایها الساقی اَدر کاساً وَ ناولها

به صلحت هر که شک دارد لعین بن لعین باشد
گرفته عزت از تو هر کسی اهل یقین باشد
یقینا اعتقاد هر مسلمان هم همین باشد
که فرزند علی باید معز المومنین باشد

تو بودی بیشتر از هر کسی مانند پیغمبر
کریم بن کریمی و شدی آیینهٔ ی حیدر

شده از قطره قطره فضل تو “القطره” بارانی
قسم بر “تین و الزیتون” به صدق قول “بَحرانی”
به مروارید “الرحمن”، به آیت های رحمانی
چراغ روی یزدانی، تو برهانی، تو قرآنی

چنان حیدر که جبرائیل از درسش نشد محروم
تویی آموزگار خضر، در فرمایشِ معصوم …

در ایثار و کرامت، تا ابد ضرب المثل هستی
حلاوت دارد اسمت، بسکه احلی من عسل هستی
ندارد فرق صلح و جنگ تو، خیر العمل هستی
علی شیر خدا، تو شیر حیدر در جمل هستی

جمل چون خیبر است و هیبتت آیینه ی مولاست
همه دیدند راه حل به دست زاده ی زهرا است

توکل بر خدا کردی و بردی نام زهرا را
در آورده “انا بن الحیدر” تو کفر اعدا را
خلاصه کردی اینگونه تولی و تبری را
به میدان بازگرداندی جوانی های مولا را

به ذکر یا خدیجه راه را تا فتنه طی کردی
شتر را نه که پای کفر را آن روز پی کردی

برای هر که در دریای غم مانده، تویی ساحل
الا ای شهریار جود، ای امید هر سائل …
ز تو هر کس شنیده، عاشقت گشته، مگر بی دل
هزاران سعدی و حافظ هزاران صائب و بیدل …

توان درک شانت را ندارد هر سخندانی
مگر نازل شود در حد شانت باز قرآنی …

پیاده سمت کعبه رفته ای صحرا به صحرا را
گلستان کرده ای در پشت پای خویش هر جا را
به هر قطره نشان دادی مسیر وصل دریا را
که داریم از تو رسم و سنت این اربعین ها را

همه از جام شهد قاسم و عبدالهت مستیم …
نمک پرورده های شورِ احلی من عسل هستیم

چنان دست کریمت عاشقان را مبتلا کرده
که برق سفره ات شاهان عالم را گدا کرده
برای نوکری ات فاطمه ما را سوا کرده
دعای خیر تو ما را گدای کربلا کرده

خودت میخواستی سهمت ز دنیا مختصر باشد
دلت می خواست بازار حسینت گرم تر باشد

شاعر:علی اکبر نازک کار ، امیر حسین فاضلی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

کبوتریم و پی دانه‌ی امام‌حسن
رسیده‌ایم درِ خانه‌ی امام‌حسن
تمام مردم این شهر، شهرت ما را
شناختند به دیوانه‌ی امام‌حسن
عجیب نیست اگر می‌شوند دشمن و دوست
اسیر لطف کریمانه‌ی امام حسن
اگر تمام جهان میهمان او باشند
هنوز جا دارد خانه‌ی امام حسن
نمی‌رویم سراغ کسی به غیر از او
که رزق ماست به پیمانه‌ی امام حسن
دل شکسته‌ی ما آن‌قدر طوافش کرد
لقب گرفت به پروانه‌ی امام حسن
فقیر بوده ولی پادشاه می‌گردد
گرفته هرکس عیدانه‌ی امام‌حسن

هزارشکر که نام تو بر زبان من است
“حسن” قشنگ‌ترین واژه‌ی جهان من است

تمام شهر سر سفره‌ی ضیافت اوست
که روزی همه‌ی خلق از کرامت اوست
اگر چه خم نشده پیش هیچ‌کس، اما
همیشه گردن ما زیر بار منّت اوست
کریم قابل تعریف نیست، پس چه عجب!
اگر که دشمن او شامل شفاعت اوست
عجیب نیست که لبخند و مهربانی و عشق
جواب آن‌همه بی‌حرمتی به ساحت اوست
“سکوت” حکم خدا و رسول بود، ولی
جمل نمونه‌ای از قدرت و شجاعت اوست
فقط نه این که کرم کرد و رزق ما را داد
نفس کشیدن ما نیز با عنایت اوست
مرا به حج چه‌نیازی‌ست تا حسن دارم
اگر به کعبه بیایم هدف زیارت اوست
وجود عالم امکان به خاطر حسن است
خوشا به حال هر آن‌کس که شاعر حسن است

همان که با ادب و با‌وقار می‌بخشد
فقط به خاطر پرودگار می‌بخشد
به این دلیل غلام حسن خودش آقاست
که گل همیشه به خار اعتبار می‌بخشد
تمام زندگی من فدای مردی که
تمام زندگی‌اش را سه‌بار می‌بخشد
چرا که او پسر ارشد همان مردی‌ست
که بین معرکه‌ی کارزار می‌بخشد
بجز علی که به هنگام جنگ بخشیده‌ست
کدام شیر به وقت شکار می‌بخشد؟
همیشه موقع بخشش که می‌شود این مرد
به رسم فاطمه اول به “جار” می‌بخشد
نمی‌دهم به دوعالم غلامی او را
گرفتم اینکه به من اختیار می‌بخشد

همیشه گفته‌ام از تو ولی کم است حسن
غلام کوی تو آقای عالم است حسن

کریم اوست که در اوج بی‌مرامی‌ها
نشسته است سر سفره‌ی جزامی‌ها
که نیک‌نام‌ترین است و خورده‌اند قسم
به نیک‌نامی او کل نیک‌نامی‌ها
کج است گردن‌شان پیش او، چرا که شدند
به احترام حسن محترم گرامی‌ها
غلام آل علی باش چون که می‌ارزد
به پادشاهی عالم همین غلامی‌ها
در این مقام که شهرت در اوج گمنامی‌ست
همیشه در پی گمنامی‌اند نامی‌ها
به یک نگاه کریم تو می‌شود شیرین
برای دشمن تو اوج تلخ‌کامی‌ها
همیشه گرم بماند به حق حضرت عشق
به شوق دم زدن از او دم “کلامی” ها

” چه مِدحتی بنویسیم در مقام حسن
که هم غلام حسینیم و هم غلام حسن”

تو را که دیده غم از شوق ریشه‌کن شده است
همه اویس شدند و جهان قرن شده است
برای هرکه تو را دیده نیست جای گله
که هم‌ردیف ترانی همیشه لن شده است
زبان شعر کم آورده است هرجایی
که از فضائل بسیار تو سخن شده است
به رمز و راز مسیحایی تو پی بردم
از آن کویر که تا رد شدی چمن شده است
حرام باشد اگر دست بی‌وضو بزنم
به هر نگین که مزین به یاحسن شده است
مگر به خواب ببیند شترسوار جمل
کسی حریف تو در جنگ تن‌به‌تن شده است!
تمام شهر برای حسین سینه زدند
ولی حسین برای تو سینه‌زن شده است‌…

امید ما کرم توست یا امام‌حسن
زیارت حرم توست یا امام‌حسن

شاعر:مجتبی خرسندی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

گذرها را ببندد باز ، چشم ناز و مخمورت
تو را ایزد به زیبائیِ مطلق کرده محشورت

تو هستی عیدیِ ماه خدا بر بندگان ای ماه
مبارک نیست حتی لحظه ای این ماه،بی نورت

به خانه ، روی بازت می پذیرد میهمان ها را
دمی هم درب بسته ره ندارد بین منشورت

تو موسی نیستی ، اما کلیمی هر کجا باشی
خدا هم دوستت دارد ، تکلم کن ، زمین طورت

کتاب رحمتی و بخش بخشت درس بخشایش
هرآنکه سفره داری کرده بی شک هست مامورت

خلایق پیش تو ای حُسن ، تعریفی دگر دارند
که مور تو سلیمان و سلیمان ها همه مورت

تو آرامی ، ولی آرامشی که قبل طوفان است
نظامِ جنگ در روز دهم بوده به دستورت

شاعر:حامد آقایی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

از آن زمان که شده قلبم آشنای حسن
شده است کار شب و روز من ثنای حسن

اگر حسینی ام و سینه میزنم ز غمش
بدون شک بود از سفره ی عطای حسن

به روز واقعه خندان رود به عرصه حشر
کسی‌که گریه نموده است در عزای حسن

به قاسمش نظر افکند هر زمان که حسین
دلش گرفته و دارد به سر هوای حسن

تمام آرزو و حاجتم فقط این است
که شیعه باز بسازد‌ حرم برای حسن

شاعر:یونس وصالی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

تو آمدی که به ظلم و ستم بگویی: نه
به اختلاف عرب با عجم بگویی: نه

تو آمدی که بگویی به شیعیان آری
جلوی فتنه و راه عدم بگویی: نه

ز لطف بی عددش هم نمی‌توان حتی
به روی سفره ی شاه کرم بگویی: نه

پیام آور صلحی شبیه پیغمبر
که در مقابل جنگ هر قدم بگویی: نه

ز کودکی تو که غمخوار مادرت بودی
همین بس است برای حرم بگویی: نه

شاعر:فربد افشاری

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

کریم کشور ایران پس از رضا حسن است
کسی که سفره ی او می دهد شفا حسن است

مدینه مشهد بعدی شیعه خواهد شد
و بعد ، ذکر درون اذان ما حسن است

پس از بنای حرم هر دوشنبه وقت اذان
نوای قاری نقاره خانه ها حسن است

به وقت خواهش دل های بی قرار بقیع
همان کسی که گدا می زند صدا حسن است

یمین معرکه قاسم ، یسار عبدالله
« ز من بپرس که سلطان کربلا حسن است »

شاعر:فربد افشاری

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

حسین گفت:برادر! حدیث طوبی را

بخوان دوباره برایم به یاد مادرمان

بیا دوباره بگو از دلیلِ خَلق جهان
بیا دوباره بگو از شکوه باورمان!

از آن درخت که رنگ خزان نخواهد دید
به باغبانی ذریه ی مطهرمان

کجاست مادرمان تا که افتخار کند
به شور قاسممان و به نور اکبرمان

چه شاعرانه در این خانه نجمه و لیلا
گذاشتند دو آیینه در برابرمان

بیا دمی به تماشای خویش بنشینیم
که جلوه کرده در آیینه نیم دیگرمان

قسم به زینب کبری که زینت پدرست
علیِ اکبر و قاسم شدند زیورمان

زبرجد است و به یاقوت سرخ می آید
کنار هم چه شکیل اند درّ و گوهرمان

وضوی عشق به اهل سما می آموزند
شبیه کودکیِ از خدا سراسرمان…

حدیث شوکتشان را کشیده ایم به دوش
چنانکه دوش نبی بوده است منبرمان

پسرعموی هم و بیقرار هم هستند
درست مثل پدر پیش جد اطهرمان

درست مثل من و تو به پیشگاه علی….
ببین چقدر ادب می کنند محضرمان

به پشتوانه اولاد خویش مثل پدر
چه باک اگر که نباشد زره به پیکرمان

من و تو پیش هم انگار مرتضی هستیم
چنانکه اکبر و قاسم شُبیر و شبَّرمان

به ذوالفقار قسم تیغمان دودم شده است
که یاعلی ست دم این دوتا دلاورمان

دوچشمه ای که به تفسیر نور می جوشند
به کوری همه ی دشمنان ابترمان

یکی به ناز رسانده به جاممان انگور
یکی به شوق، عسل ریخته به ساغرمان

ستاره های حرم نور چشم عباس اند
چه عاشقانه رفیق اند با برادرمان

کنار دست علمدارمان قسم خوردند
که تا همیشه بمانند یارو یاورمان

و گفته اند: که آیین سروری این است
غلام فاطمه ایم و علیست سرورمان

همین که دیدمشان در کنار هم گفتم
هزارشکر که آماده است لشکرمان

یکی، نقاب شود قامتش برای حرم
یکی، رکاب بگیرد برای خواهرمان

به فتح قله ی احلی من العسل رفته
بدون واهمه پرمی زند کبوترمان

شکسست بغض زمان و شکست قلب زمین
حسین گفت رسیده ست روز آخرمان

و گفت: آه برادر! یکی دوساعتِ بعد
بیا به دیدن جسم به خون شناورمان

میان اشک من و خط به خطّ نامه ی تو
رسید رایحه ی آشنای مادرمان

حسین پلک زد و نامه ی حسن را بست…

شاعر:مجید تال

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

آیینه ی جمال جمیل خدا حسن

سر تا به پا حقیقت در حق فنا، حسن
دوم فروغ نور چراغ هدیٰ حسن
آن ابتدای اول بی منتها حسن

جان کرامت است و کرم را بها حسن

مهرش کنار چشمه ی چشمش روان شده
کوه کرم، اَريكه ی آتش فشان شده
“حکمش مدار دایره کُنْ، فَكانْ”۱ شده
خِجلت زده سپهر، کران تا کران شده

بر سفره اش نشسته امیر و گدا، حسن

خاک درش به فرق شهان تاج افتخار
گوید تبارک اللَّه از این خلق، کردگار
چون روی او بدیدم و آن زلف تابدار
“آمَنْتُ بِالَّذي خَلَقَ اللَيلَ وَ النَّهار”۲

سيّد، زَكِيّ، تقی و امین، مجتبی، حسن

افتاده دل به دام سیه زلفِ در شکن
کز عطر او رسیده نصیبی به هر خُتَن
ما را چه جای صحبت از آن شاه پُر مِحَن
کو بر دلش نشسته دو صد داغ در وطن

وِرد لب غریب به هر کوی یا حسن!

نقاش جان! به صفحه خاکش حرم بکش
دستی برآر و خط عدم روی غم بکش
ما را در آستانه ی او محتشم بکش
پشت فلک ز حُسْن حرم نیز خم بکش

هرچند ساکن است در اوجِ سما، حسن

مست شراب جامِ ازل، شاه لَمْ يَزَل
نامش هزار مرتبه “احلی مِنَ العَسَل”
شمشیرِ شيرِ معركه ی شیر با جمل
خيزَد دوباره بانگِ فَفِرُّوا إلَي الجَبَل

تا پا نَهَد به معرکه ی اشقیا، حسن

او را جمال طلعت شمسش زبانزد است
مه رو، کشیده ابرو و گیسو مُجَعّد است
در بُهت رفته عالم و آدم مُردّد است
کاحمد حسن وَ یا حسن آیا محمّداست؟

یا مجتبی محمّد! و یا مصطفی حسن!

ای نور دیدگان علی، فاطمه، نبی!
کز مصطفی و حیدر و زهرا، لبالبی!
گر آفتاب روی تو پیدا شود شبی؛
جز مهر تو مباد دگر هیچ مذهبی

آیینه ای به آیتِ شمس الضّحي، حسن!

محبوس عشق و پادشه فتحِ باب، تو!
سوره به سوره آیه ی اُمُّ الكِتاب، تو!
ای رمز و راز ادعیه ی مستجاب، تو!
کس را نکرده ای پسِ این در، جواب، تو!

دستی ز ما بگیر، شه ذوالعطا! حسن!

عشق تو بود و چشم و شراب طهوری ات
ما را گرفت جذبه ی آفاق نوری ات
با این دلم چه ها که نکرده ست دوری ات
ای کوه صبر! جان به فدای صبوری ات

کز صبر توست قائم، دين خدا، حسن!

آن دم که خصم، گرم به لافِ گزاف بود
صلح تو ذوالفقار برون از غلاف بود
کآنگونه با دورویی و کین در مصاف بود
دین بی تو زخم خورده ی صد انحراف بود

صلح تو بود آینه ی کربلا ، حسن!

شاعر:امیر حسین کمال زارع

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

مرام و معرفتش مادرانه بود حسن

به فکر صحن و سرا و حرم نبود حسن

نجف برای علی، کربلا برای حسین
مدینه خادمی مادرش نمود حسن

تمام راه نجف تا به کربلا دیدم
نوشته اند ملائک به هر عمود…حسن

گمان کنم که به گوشم بجای لالایی
به گریه مادرم آهسته می سرود حسن

کسی که داده همیشه زقعر چاه گناه
مرا به عرش خدا یه شبه صعود حسن

به روی باز شده همدم ِ جزامی ها
کریم شهر مدینه خدای جود حسن

همه زمین و زمان ذکرشان درود، حسین
ولی رسول خدا داد زد درود …حسن

شتر سوارِ جمل پیش پاش زانو زد
نشانده آتش فتنه دراین فرود حسن

زمان دفن چه خالی نمود عقده خویش
خدای نگذرد از آن زن حسود حسن

به تیر و زهر چه حاجت به کودکی کشتند
میان کوچه به آن سیلی ِ یهود ؛حسن

ز کوچه مادر خود جمع کرده و برده
به گوش پاره شده ، صورتی کبود ، حسن

شاعر:قاسم نعمتی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

اندر کرَم شخصی به مانند حسن نیست

چون مجتبی شمعی درون انجمن نیست

تبریک بر مولا و زهرا ، نیمه ی ماه
یک ماه کامل را که وصفش با سخن نیست

ایّوب شاگردی کند در مکتب او…
صبری که مصداقش به جنّات عدن نیست

سخت است پای منبری حاضر شوی که
بوزینه بر صدرش کمی از اهرمن نیست

جانم فدای غربتت ، مولای خوبی…
با قاتلت هم خانه بودن ، کم محن نیست

دیروز جایت دوش پیغمبر، وَ امروز…
جز تیر دشمن سوی تابوت و کفن نیست

امّید بر غیر ازشما ، از منظر من…
جز کار بیهوده چو آبی کوفتن نیست

چون شمع می سوزم که مولایم حسن را
اندر بقیع یک هیئتی یا سینه زن نیست

ای کاش روزی بشنوم با لطف مهدی(عج)
اندر مدینه بی حَرم از پنج تن نیست

شاعر:حسن نبی جندقی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

مرا آفریده خدای حسن

برای خودش نه، برای حسن
میفتم از امشب به پای حسن
گدایم گدایم گدای حسن

حسن اسم رحمان و اسم رحیم
بخوان یاحسن، یاعلی یاعظیم

هوالله روی دهن ریخته
چه شوری در این جان و تن ریخته
شراب مرا بوالحسن ریخته
روی لب، حسن جان من ریخته

خمارم خرابم در این میکده
شب مستی ام با حسن آمده

همه برکت فصل کشتم حسن
از اول فقط می سرشتم حسن
بهشتم حسن، سرنوشتم حسن
نوشتم کریم و نوشتم حسن

حسن پیش حق بود، تنزیل داشت
هوای مرا مثل فامیل داشت

به سوز و به تب های ماه خدا
به خشکی لب های ماه خدا
به قند رطب های ماه خدا
به العفو شب های ماه خدا

من عمریست که هرچه را خواستم
فقط با حسن از خدا خواستم

ابد بود از اول، ازل را شکست
شب خلوت این محل را شکست
به والله، لات و هبل را شکست
حسن، پشت جنگ جمل را شکست

علی گر درِ خیبر آورده است
حسن چشم فتنه در آورده است

اگر جلوه ای از خدا شد حسین
اگر آبرو دار ما شد حسین
اگر هم دوا هم شفا شد حسین
اگر شاه کرببلا شد حسین…

درست است کار ربش بوده است
ولی یاحسن بر لبش بوده است

نشستم زمین، دلبرم خاکی است
چه گنجی است او، گوهرم خاکی است
اگرچه پریدم، پرم خاکی است
نپرسیدم از چه حرم خاکی است

فدای غم هر دو چشم ترش
که خاکی شده چادر مادرش

برای دفاع فدک دیر شد
و آن بزدل بی حیا شیر شد
ته کوچه مادر زمینگیر شد
بمیرم همانجا حسن پیر شد

امان از مسیری که بسته شده
دوتا گوشواره شکسته شده

شاعر:رضا دین پرور

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

حُسنِ مطلع ، حُسنِ یوسف ، حُسنِ زیبای حَسن

شورِ شیرین شیوه ی گُفتار شیوای حسن

حا و سین و یا و نون برده دل ما را اگر
حا و سین و نون آن نامِ دل آرای حسن

هفت شهر عشق را عطار گشتی بی سبب
آنچه را دیدی ببین در سیرِ سیمای حَسن

از دوسر سودست آری با کریمان زیستن
شکل میگیرد حیات ما به مبنای حسن

زندگی باید نمود آری ، بگو سهراب را
تا شقایق هست نه ، تا هست دنیای حسن

شهر را تعطیل میکرد “راه رفتن های” او
راه بندان ، بارها شد از تماشای حسن

با حسن هستم پریشان و پریشان بی حسن
درد و درمان است عاشق را ، مداوای حسن

نذر کردم پای نذری های مادر تا روم
یکصد و هجده سفر تا صحن زیبای حسن

هیچ روزی غصه ی دنیا نخورد این طایفه
روزی آنهاست در دستِ توانای حسن

سرنوشتش را نخواهد داد دست این و آن
طالعش هر کس که دارد مُهر و امضای حسن

بارها گفتم نیازی نیست بر حکم کسی
رتق و فتق کار ما باشد به فتوای حسن

تیغ در دستان او وقت رجز پیدا نبود
سر به سر ، سر بود صحرا وقت غوغای حسن

لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار
قطره ای از فضل اُقیانوس بابای حسن

این همه گفتند از جنگاوری های عرب
هیچ کس پیدا نشد در رزم ، همتای حسن

صد هزاران نقطه چین در مدح او املا شود
باز هم پایان نخواهد یافت معنای حسن

ابتدا باید سوار کشتی ارباب شد
بعد باید رفت در اعماقِ دریای حسن

لحظه ای خاموش ، می آید صدای آشنا
آری آری می شناسم هست آوای حسن
.
از کجا آمد صدا ؟ گویا رسد از کوچه‌ ها؟
روضه یعنی روزگارِ کودکی های حسن

چشم جان را باز کن جانِ قیامش را ببین
کربلا را سیر کن در صبرگویای حسن

اِمتداد او تمام نینوا را سهم داد
کربلا پر بود از شهدِ گوارای حسن

دست ما و دامنت شه زاده قاسم الدخیل
ای که دستت میرسد بر قدِّ رعنای حسن

ما گرفتاریم و ما مجنونِ بابای توایم
لطف کن ما را صدا کن نزدِ آقای حسن

گرچه راه انداخته است دنیای امروز مرا
دیدنی تر دستگیری های فردای حسن

شاعر:سید حسین میرعمادی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

برکت نان بخاطر حسن است، شاطران از قدیم می گویند

تاجران بزرگ،صبح به صبح، زیر لب “یاکریم” می گویند

سائل از شرم در زدن بیگاه، خادم از خاکروبی درگاه
بی نیازند، من نمی گویم! آفتاب و نسیم می گویند

نه دری داری و نه دربانی، نه پس هفت پرده پنهانی
زائران حاجتی اگر دارند به خودت مستقیم می گویند

مرقد ساده ی تماشایی! با تمام وجود تنهایی
از تو با این وجود می ترسند! نرده های ضخیم می گویند

خواستی تا بخاطر زهرا نگذارند خلق پا اینجا
پس تو هم یک مدافع حرمی، عقل های سلیم می گویند

شاعر:محمد حسین ملکیان

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

دوباره زد به سرِ عاشقان هوای حسن

نفس ، نفس، نفسِ سینه زن فدای حسن

خوشم که یک رگِ من می رسد به او ، مادر!
به لطفِ تو شدم امشب غزلسُرای حسن

کریمِ طایفه یعنی که با سگی ولگرد
عجیب نیست که قسمت شَود غذای حسن

در این زمانه که هرکس به هر دَری زده است
خوشا به حال کسی که شده گدای حسن

ببین که روی لَبَش لختهْ خون به جای دعاست
نگاه کن که اجابت شده دعای حسن

چقَدْر یاسِ کبود آمده ست دورِ لَبَش
چقَدْر روضه ی زهراست روضه های حسن

میان کوچه ی تاریخ تا ابد پیداست
چه رازهای مگویی ز ردپای حسن

چه دید در دلِ کوچه که بود تا آخر
همیشه بغضِ غریبانه در صدای حسن

برای مادرِ او روضه خوان بخوان از او
دوباره کرده دل اَبری اش هوای حسن

بگو به مادرِ او ما غریب و تنهاییم
غریب ها همه هستند آشنای حسن

بگو دو غم به دلت ماند حضرتِ مادر
کفن برای حسین و حرم برای حسن

ولی مباد که غمگین شوی که ما هستیم
همیشه مست حسین و همیشه پای حسن…

شاعر:محسن کاویانی

____________________________________________________________

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

شعرِ من واژه ی من لُبِّ کلامم حسن است

شب سلامم حسن و صبح سلامم حسن است

با حسن زنده و با عشق حسن خواهم مُرد
حُسنِ مطلع حسن و حُسنِ ختامم حسن است

هرکسی زنده به عشق است نمیرد هرگز
زنده ی عشقم اگر رمزِ دوامم حسن است

مثلِ رودم که حسن ذکرِ قعود است مرا
مثل کوهم که شب و روز قیامم حسن است

پدرم هرچه مرا نام نهاده است گذشت
من از این لحظه از این ثانیه نامم حسن است

سرِ من سبز ، زبان سرخ ، سرم هم برود
أیُهاالناس بدانید ; امامم حسن است

شاعر:محسن ناصحی

 

اشعار حلول ماه مبارک رمضان سال ۱۴۰۱

0
اشعار حلول ماه مبارک رمضان سال 1401

متن شعر ماه مبارک رمضان

آمد رمضان سفره ی دل باز کنیم
گُلبانگِ دعا به سویش ابراز کنیم

ایامِ مناجات و ثَنا آمده است
تا عَرش خدا دوباره پرواز کنیم

تبریک به اهل معرفت باید گفت
فَرخُنده شویم و خنده آغاز کنیم

هنگامِ سَحَر، به وقتِ افطار و نماز
گوشِ دل خود مَحرَم این راز کنیم:

جز آب و غذا، کِبر و حَسَد هم ممنوع
غیبت نکنیم و عشق اِحراز کنیم

صد شُکر که مهمان خداییم همه
با حال خوشی روزه ی خود باز کنیم

شاعر:محسن زعفرانیه

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان

سحر دمیده و بر شیشه می‌زند باران
هوا مسیح‌نفس شد، به مقدم رمضان

جوانه‌ها همه دست دعا به شاخه بلند
شکوفه‌های بهاری به ذکر الرحمان

وضو گرفته شقایق به جرعه‌ای شبنم
نسیم غرق نیایش، درخت محو اذان

گل محمدی و نغمۀ خوش صلوات
نگاه نرگس سرمست همچنان نگران

خوشا تلاوت قرآن به وقت آمدنت
خوشا دعای سحر در نمازخانۀ جان

اگرچه زخمی صد داغ کهنه است زمین
نگاه لطف تو کافی‌ست تا بگیرد جان

سلام بر تو که اصل سلام دیدن توست
سلام بر سحرستان اول رمضان

شاعر:نغمه مستشار نظامی

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان

می‌دانم آدم بودم و آدم نبودم
محرِم شدم اما دمی محرَم نبودم

دست تو را گاهی رها کردم خدایا
اما به انکارت به قدر نم نبودم

لذت نبردم از گناهم شاهدی تو
آسوده از وجدان خود یک‌دم نبودم

مقصود من گردن‌کشی هرگز نبوده
وقتی که پیش معصیت محکم نبودم

آری نبودم بنده‌‌ی خوبی برایت
اما گنهکار درستی هم نبودم

پروردگار مهربان و پرده پوشم
جز بار عشق تو چه دارم روی دوشم

با من چه خواهی کرد وقتی ناتوانم ؟
وقتی تو باشی من که را باید بخوانم

عمری به رویم سفره‌ی تو باز بوده
در دست تو بوده است عمری آب و نانم

تنها پناهم سایه سار رحمت توست
تنها تو را دارم تو را ای مهربانم

با دوستانت دوستی کردم همه عمر
آیا عذابم می‌کنی با دشمنانم ؟

حکم‌ت اگر دوزخ شود تسلیمم، اما
بر تو خداوندا همیشه خوش گمانم

شاعر:سعیده کرمانی

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان

آمدم با چشم گریانم ,قبولم میکنی?
این منو حال پریشانم ,قبولم میکنی?

من که غیر از خانه ات جایی ندارم ,ای کریم
آمدم با بار عصیانم ,قبولم میکنی?

عمر من در غفلت و در معصیت عمری گذشت
آمده بر لب ببین جانم ,قبولم میکنی?

بال پرواز مرا بار گناهانم شکست
از خطاهایم پشیمانم ,قبولم میکنی?

چشم پوشی های تو من را چنین گستاخ کرد
اگهی از جرم پنهانم ,قبولم میکنی?

ابرو دادی همیشه .ابرو بردم ولی
بر سر این سفره مهمانم, قبولم میکنی?

اشگ چشمم را گرفت و گفتم ای معبود من
تار میبیند دو چشمانم, قبولم میکنی?

رانده از این سو و آن سو امدم ,راهم بده
هر چه باشم از محبانم ,قبولم میکنی?

دست خالی امدم تو دست خالی رد مکن
نوکر شاه خراسانم ,قبولم میکنی?

عاشقی دیدم میان گریه میگفت با خودش
ای رضا جانم, رضا جانم, قبولم میکنی?

آه چیزی در بساطم نیست غیر از این بکا
یاد آن لبهای عطشانم, قبولم میکنی?

تا که هل من ناصرش را بین گهواره شنید
گفت شش ماهه, پدر جانم, قبولم میکنی?

شاعر:میلاد الیاس وند

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان

در بساطم باز چیزی نیست، آهم را نگاه
قطره‌های شرم، در ابرِ نگاهم را نگاه

این زمستان هم گذشت؛ از برفِ پیری بگذریم!
روسپیدان را ببین؛ روی سیاهم را نگاه

بر تن دیوار زندانم به جای پنجره
میله‌های چوب‌خطّ سال و ماهم را نگاه

خاک بر سر ریختم، پای دل ویرانه‌ام
سقفِ خاک‌آلوده‌ام را، سرپناهم را نگاه

با خودم در جنگ بودم، قلعه‌هایم فتح شد
چشم، زهرآلود؛ دل، زخمی؛ سپاهم را نگاه

کور کردم چشمه‌هایی را که غرق نور بود
خشکسالِ چشم‌های بی‌گناهم را نگاه

در بساطم نیست جرمی لایق غفّاری‌ات
کوهِ غفران را ببین، مثقال کاهم را نگاه

چشم‌پوشا! نامه‌ی اعمالِ زشتم را نبین
«یاحسینم» را، گریزِ قتلگاهم را نگاه

شاعر:رضا قاسمی

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان

از من ندیده است کسی بی پناه تر
روزم شده است از شب تیره سیاه تر

دست مرا بگیر که از خود فراری ام
راضی نشو ببینی ام ازاین تباه تر

زانو زدم مقابل تو چون اسیرها
این بار ازهمیشه ولی بی سلاح تر

مولاي انت تعلم ضعفی عن البلا
آری به جزتو کیست به ضعفم گواه تر

هرگز ندیدم از تو کسی را کریم تر
هرگز ندیدم از کرمت دلبخواهتر

با اشک آمدم که شنیدم پسند توست
چشمی که میشود به ازای گناه، تر

یاربِّ انت اکرم مِنْ اَنْ تُضيعُنی
حالا که از همیشه شدم بی پناه تر

شاعر:عالیه رجبی

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان

که می داند چه پایانی است فصل آخر ما را
کدامین باد خواهد بست فردا دفتر ما را

تمام عمر در غفلت گذشت و آه از این حسرت
خدایا صرف خود کن چند روز دیگر ما را

زمین گیریم و جامانده به خاک آلوده، درمانده
به سوی آسمانها باز کن بال و پر ما را

به دنیا مبتلاییم و عطشناکیم، ای دریا
پر از آرامش خود کن سبوی باور ما را

دل ما با حسین توست باب توبه را بگشا
شهادت میدهد این روضه ها چشم تر ما را

لباس نوکری بر تن بگیر ای مرگ جان ما
مگر این جامه در محشر بپوشد پیکر ما را

میان بیم و امیدیم مثل -جوون- شاید که
حسین بن علی بر پای خود گیرد سر ما را

پس از عمری علی گفتن خدایا لحظه مردن
به سیمای علی بگشا نگاه آخر ما را

قیامت پهنه ی بیم است اما من یقین دارم
حسن آرام خواهد ساخت هول محشر ما را

به آتش در مکش ما را تو را سوگند بر زهرا
که آتش سوخته بد جور روزی مادر ما را

شاعر:حسن شیرزاد

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان – مناجات با خدا

صدام کردی که باز، بی تاب باشم
تا با تو باز توی یک قاب باشم
تو گفتی که خوبه اینجایی اما
توو مهمونیت بده که خواب باشم

مثه بارون مثه دریایم امشب
دوسم داشتی که من اینجایم امشب
دلم با گریه آرامش گرفته
چه خوبه فارغ از دنیایم امشب

تموم خواهشام از جنس درده
ببین دنیا با این بنده ت چه کرده
می ترسم خب، نزار تنها بمونم
ببین شیطون داره دورم می گرده

گناه، دست دلم، باز کار داده
دلم دوره ز معراج السعاده
ببخشم، باز قصد توبه دارم
خدا جون می دونی که روم زیاده

اسیر خواهشای بی خودم من
گرفتاره جهان لابدم من
من اینجوری نبودم که میدونی
همونی که نمی خواستم شدم من

شاعر:حسن کردی

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان – مناجات با خدا

بیدارم و اما دل بیدار ندارم
در توشه به جز این دل بیمار ندارم

گفتی که بیا توبه کن و بنده ی من باش
صد حیف که من گوش بدهکار ندارم

صد بار به رویم در این خانه گشودی
اما من بیچاره به تو کار ندارم

این چشم خطاکار شده مایه ی خجلت
در روضه دگر چشم گهربار ندارم

این بار ضرر کن، بخر این عبد گدا را
من جز تو در این شهر، خریدار ندارم

من در دو جهان دل به علی داده ام و بس
جز با علی و آل علی کار ندارم

می سوزم از این سوز که سربار حسینم
سربار شدم، همت عیّار ندارم

می سوزم از این روضه که با گریه حسین گفت:
ای اهل حرم میر و علمدار ندارم

شاعر:وحید محمدی

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان – مناجات با خدا

جز گریه نداریم به پیشِ تو هنر هیچ
تاکیم که جز اشک نداریم ثمر هیچ

هیچیم ، اگر جلوه نماییم به واقع
ماییم ، بگیرد به خودش شکل اگر هیچ

اوهام تو هیچ است و خیالات تو هیچ است
بیهوده چرا دل بنهی اینهمه بر هیچ؟!

بیداریِ دل شرطِ طریق است نه چشمت
جز تیره دلی دزد چه دارد ز سحر ؟ هیچ

بیچاره ی مژگان سیاهش شدم ای دل
تیغ اینهمه بر ما بکشد یار و سپر هیچ

شاعر:عاصی خراسانی

_____________________________________________________

متن شعر ماه مبارک رمضان – مناجات با خدا

من و این نَفسِ گرفتار الهی العفو
تویی و این دل بیمار الهی العفو

عوضم کن عوضم کن عوضم کن اینبار
خسته‌ام زینهمه تکرار الهی العفو

روبروی حرم و چشم به گنبد دارم
سرم و شانه‌ی دیوار الهی العفو

نکند بگذرد این ماه و نبخشی ما را
بُگذر ای حضرت غفار الهی العفو

دلِ ما را بتکان تاکه بریزد جز تو…
آه از غلفت غمبار الهی العفو

چند شب مانده از این سُفره ، الهی ارحم
چند شب مانده به دیدار الهی العفو

نکند آدمِ قبل از رمضان باز شوم
باز نااهل و گنهکار الهی العفو

نگذاری بروم ، رو بزنم بر غیرت
آه از خاری اصرار الهی العفو

به همان حامی تنهای علی در کوچه
به همان مادر تبدار الهی العفو

به همان دست که از شال علی کنده نشد
مگر از ضربه‌ی بسیار الهی العفو

به همان چادر خاکیِ در آتش مانده
در میان در و دیوار الهی العفو

به نفَسهای حسن ، آه حسن داد حسن
-آی لعنت به تو مسمار – الهی العفو

شاعر:حسن لطفی

اشعار مرثیه امام هادی (ع) سال ۱۴۰۰

0
اشعار مرثیه امام هادی (ع) سال 140

شعر مرثیه امام هادی (ع)

«هادی اگر تویی که کسی گم نمی شود»

ای آنکه هستی ام شده ای از قدیم ها
ای عاشقِ تو حضرتِ عبدالعظیم ها

با گَرد و خاکِ صحنِ تو ادغام شد گِلَم
ویران شده چُنان حرمَت بارها دلم

تاریکیِ جهانِ مرا نورِ مُطلقی
ای جان فدایِ رویِ تو یا ایها النقی

در گوشه گوشه ی همه عالَم نوشته اند
بنگَر که در متونِ کُهن هم نوشته اند :

ازبس که سبکِ بَخشش و لطفَش جوادی است
گاهی توکلِ مُتوکِل به هادی است

بی شک همیشه بخششِ تو عاری از چِراست
ثروت همیشه نزدِ گدایانِ سامراست

ای خاکِ پات سُرمه ی چشمِ امیرها
سَر می نهند پای قدومِ تو شیرها

بعد از تو بس که دل به تو حسِ نیاز کرد
(( صوفی نهاد دام و سَرِ حُقه باز کرد ))

یک عده با تو گرچه کمی هم قبیله اند
در پُشتِ دین و اسمِ شما غرقِ حیله اند

بیزارم از تمامیِ ارباب های شهر
دلخسته ام ز جعفرِ کذاب های شهر

با سیبِ سرخِ حیله همه ناتوان شدیم
ننگا به ما که آدمکِ این و آن شدیم

از بس که خیری از همه عالم ندیده است
این جامعه به جامعه خواندن رسیده است

آقا ؛ پدر بزرگِ گُلِ آخرین تویی
یعنی برای خواندنِ او بهترین تویی

تا از قفس تمامِ جهان را رها کنی
باید خودت برای ظهورش دعا کنی

با یک دعای خود غم ما را مَحار کن
با یک دعای خود دلِ ما را بهار کن

بی تو بهار قسمتِ مردم نمی شود
هادی اگر تویی که کسی گُم نمی شود

هادی شدی که بر همگان سَر شویم ما
هادی شدی که از همه برتر شویم ما

هادی شدی که جَلدِ غمِ سامرا شویم
هادی شدی شما که کبوتر شویم ما

گمراه شد هرآنکه از این طایفه جداست
هادی شدی که پیروِ حیدر شویم ما

هادی شدی که فاتحِ دلها شوی و بعد
از عاشقانِ فاتحِ خیبر شویم ما

هرکس غلامِ خانِ شما شد امیر شد
هادی شدی که خود همه دلبر شویم ما

هادی شدی که در همه ی کوچه های شهر
از بانیانِ روضه ی مادر شویم ما

زخمِ زبان زدن به تو جور است دائماً
وقتی که هم علی شده ای هم ابالحسن

آه ای امامِ شاعرِ ما شاعران سلام
ای چارمینِ علی! گُلِ حیدر نشان سلام

ای نامِ دلبرانه ی تو ذکرِ نابِ ما
یک قطره از غدیریه ات شد شرابِ ما

گفتم شراب و ذهنِ من انگار پَر کشید
هی جرعه جرعه روضه ی سَر بسته سَرکشید

دنیای شعر وشاعری ام بی شراب باد
بَزمِ شرابِ دفترِ شعرم خراب باد

شعرم به سَر رسید و به پای تو اشک ریخت
وقتِ گریز شد به کجا میتوان گریخت؟

دندان گرفته ام به جگر! روضه خوان بَس است
تنها برای کشتنِ ما خیزران بس است

ای کشته ی حسادت دنیا حسین جان
ای تشنه ی مُقطَع الاعضا حسین جان…

شاعر:محسن کاویانی

____________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

سهم من از مصیبت جدم حساب شد
پایم همینکه باز به بزم شراب شد

مردانه بود بزمُ دلم یاد عمه سوخت
دیدم چقدر عمه ام آنجا عذاب شد

بسیار گریه کردم از این غصه که چرا
ناموس کبریا به کنیزی خطاب شد

میخواند جد من به لبش آیه های نور
افسوس خیزران به لب او جواب شد

تشتِ زر و شراب و سر و کینه ی یزید
اینها دلیل رفتنِ تاب از رباب شد

وای از دمی که با کمک چادر رباب
راس عزیز فاطمه پاک از شراب شد

شاعر:محمد جواد مطیع ها

____________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

سامرا، امشب مدینه می‌شود مهمان تو
آسمان‌ها اشک می‌بارند بر دامان تو

شمع روشن می‌کند چشم ستاره تا سحر
با گلاب اشک، می‌شوید تن سوزان تو

ای حصار آفتاب، ای آسمان در قفس
یوسفت را می‌برند از گوشۀ زندان تو

گریه کن، خواندند در بزم خدا شعر شراب
گریه کن، آتش گرفته سینۀ قرآن تو

چاک زن پیراهن صبرت، مگر روشن شود
در غبار چشم‌ها، آیینۀ پنهان تو

دست و پایت سرد شد اما سراپای تو سوخت
رو به سمت قبله کن، پرواز کرده جان تو

شاعر:میثم مومنی نژاد

____________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

در دل نگذار این همه داغ علنی را
پنهان نکن از ما غم دور از وطنی را

این شعر مرا کشت، چه باید بنویسم
خورشید شب مکه و ماه مدنی را؟

تا کی به لبانت زده‌ای قفل نگفتن؟
صبر تو به هم ریخته دنیای دنی را

ای ماه دهم! پیش تو آورده‌ام امشب
در هاله‌ای از بُهت، دلی سوختنی را

آن‌ها که جگرسوختۀ سامره هستند
باید بشناسند گدایان غنی را

آن‌قدر دل سوختۀ پشت حصارت
خون کرد دل عبدالعظیم حسنی را

آن‌قدر که آتش شد و رِی سوخت برایت
آن‌قدر که خون کرد عقیق یمنی را

دشمن به خیال غلط خویش کشیده‌ست
دور و بر خورشید، شبی اهرمنی را

اما چه گمان برده که داده‌ست خدایت
مانند علی بازوی لشکرشکنی را

ای عطر دل‌آرای نماز شبت از دور
تا سامره آورده اویس قرنی را

واکن لب نورانی خود را و بیاموز
با جامعه در جامعه شیرین‌سخنی را

بگذار سهیم غم پنهان تو باشیم
نگذار به دل این همه داغ علنی را

شاعر:عباس شاه زیدی

____________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

تا چشم وا کرد این پسر، چشمانِ تر دید
خوب امتحان پس داد اگر داغِ پدر دید…

از بس که دل می‌بُرد از اطرافیانش
یک عمر از دستِ حسودان دردسر دید

این بار «سُرَّ مَن رَأی» مغلوب غم شد
وقتی که مهمان را به کویش دربه‌در دید

در چشم ابراهیمی‌اش اما غمی نیست
باید که این ویرانه را از آن نظر دید

در کوچه‌ها، پای برهنه، سَیّدِ شهر…
اینجا مگر شام است؟ ای مردم! چه کردید؟

قبری که پیشاپیش در این خانه کَندید
تنها به چشمش سجده و آهِ سحر دید

در شهر غربت‌خیزتان بهتر که تنهاست!
از هم‌جواری با شما خیری مگر دید؟

مردی گریبان‌چاک افتاده به خاکش
می‌شد پدر را مو به مو در این پسر دید!

بر خاک، شیون زد کسی: «وای از دوشنبه!»
انگار آنجا مادری را پشت در دید…

شاعر:انسیه سادات هاشمی

____________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

خورشید سامرا و کریم جهان تویی
ما را بده پناه، که کهف امان تویی

هادی تویی در این شب ظلمت، به داد رس
گمگشته‌ایم و مشعلۀ کاروان تویی

کاخ ستم به لرزه فکندی به حرف حق
حقا که جان عدلی و حق را زبان تویی

مستی ربودی از سر بزم شراب، لیک
مستی‌فزای جان و دل عاشقان تویی

جَدّت امام هشتم و سلطان دین رضاست
جَدِّ امام عصر و ولی زمان تویی

با «جامعه کبیره» سلامم شنیدنی‌ست
مهمان هر امام شوم، میزبان تویی

شاعر:محمد مهدی سیار

____________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

کشاندم به بزم محبت خدا را
طلب کرده ام بادهء سامرا را

بنا شد سبوی زیارت بنوشم
چشیدم دو جرعه شراب دعا را

کنار ضریحی که زهرا نشسته
سحر نذر کردم حدیث کسا را

نشستم پس از جامعه زیر گنبد
جماعت بخوانم نماز عشا را

رسیدم به اینجا ولی دست من نیست
خود آورده این جمع حاجت روا را

فدای کریمی که در اوج عزت
خریده است ناز و ادای گدا را

ندیده ز عشاق خود جز اذیت
ولی زائرش دیده جود و عطا را

مسلمان و غیر مسلمان ندارد
عوض کرده عشقش، دو دنیای ما را

بپیچید بین حرم نسخه ام را
گرفتم ز دست طبیبم شفا را

کسی که دلت مست طوس است بنگر؛
از ایوان سلطانش ابن الرضا را

فدای امامی که در سامرایش
کشیده به شانه غم کربلا را

اسیری کشیده ولی تشنگی نه
ندیده به روی لبش ردّ پا را

کسی وقت تشییع جسمش ندیده
تنی پاره پاره تر از بوریا را

خرابه نشین بود و تبعیدی اما
نخورده دگر غصهء عمه ها را

کسی معجری را نبرده به غارت
و نشنیده گوش زنی ناسزا را

گرسنه نخوابیده اهل و عیالش
نشد بالش دخترش سنگ خارا

سری را رقیه بغل کرد و بوسید
سری سنگ خورده، پُر از ربنّا را…

شاعر:رضا دین پرور

____________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

جانم فدای آن امام مهربانی
که عرشیانش دست بر دامان گرفتند

یعنی امامی که گرفتاران دنیا
حاجات مشکل را ازو آسان گرفتند

قطب هدایت شد ازو توحید تابید
هادی شد و مردم ازو ایمان گرفتند

یک عده ای در ذِیل نورش رشد کردند
یک عده ای از دست خیرش نان گرفتند

یک عده، نم بودند و با لطف دعایش
مانند رودی ناگهان جریان گرفتند

یک شب درون خانه اش بی اذن، ناگاه
وارد شدند از دست او قرآن گرفتند

بردند او را بزم مِی با قصد تحقیر
ظرفی سویش با خنده نا اهلان گرفتند

اسکان که نه، در گوشهء خانِ صعالیک
جایی برایش گوشهء ویران گرفتند

کندند قبرش را جلوی چشمهایش
اینگونه ذره ذره از او جان گرفتند

وقت گریز روضه شد که روضه خوانان
با هم دمِ یا سیدالعطشان گرفتند

عمامه و پیراهن و انگشترش را
زینب زِ تل می دید این و آن گرفتند

قربان آقایی که با هم نیزه داران
با نیزه ها از پیکرش تاوان گرفتند

با نعل تازه جانِ زینب را به ناگاه
با رفت و آمد بر تن عریان گرفتند

دیدند که جسمش شده با خاک هم سطح
وقتی که گرد و خاکها پایان گرفتند

شاعر:مهدی مقیمی

 

اشعار ولادت امام زمان (عج) سال ۱۴۰۰

0
اشعار ولادت امام زمان (عج) سال 1400

شعر مدح امام زمان (عج)

سر کویت اگر قرار من است
خنده های تو نوبهار من است
به جنون‌ آمده قلم امشب
کلمه..واژه در حصار من است
دست های دلم پر از خالیست
عشق تو بین کوله بار من است
پی تو در به در به هر سویم
آری این نیز روزگار من است
زنده ام بی تو…خاک بر سرمن
دفتر شعر سوگوار من است

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

حال و روز دلم زمستان است
ابر چشمم همیشه باران است
رو سیاهم ولی مرا دریاب
به خدا نوکرت پشیمان است
به مسیح دم تو محتاجم
چاره کن حال من پریشان است
نیمی از قصه نیمه ی رمضان
نیمه ی بعد نیمه شعبان است
دائما روز و‌شب خودت آقا
بر لبت ذکر یا حسن جان است

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

سایه ات هست بر سرم آقا
مثل تو نیست در کرم آقا
گر بمیرم به غیر خانه ی تو
عرض حاجت نمی برم آقا
از تو فرمان و از همه عالم
چشم آقا..نوکرم آقا
بوده مهر تو از همان اول
در رگ و شیر مادرم آقا
میرسد روز خنده ی زهرا
ای پناه همه حرم آقا

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

تو حسينى و يا كه تكرارش
جلوه اى از نگاه خَمّارش
بين سجاده ات دعايم كن
بيش از اينها شوم گرفتارش
دستِ من نيست بى قرارىِ من
چه كنم؟دلبرى شده كارش
تو خودت مستِ ساقى اش هستى
اى فداى تو و علمدارش
ماهمه گیر لطف اربابیم
همه درگیر لطف بسیارش

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

از فراقت عجيب مى سوزم
وقت اَمّّن يُجيب مى سوزم
آتش از تو وجود دل با من
امر كن عنقريب مى سوزم
حرف آتش شده،به جان خودت
ياد شيب الخضيب مى سوزم
تا زمانی که جان به تن دارم
از غم بوى سيب مى سوزم
خواب دیدم که در رکاب شما
من شبیه حبیب می سوزم

هرکجایی همیشه قلبت شاد
هرکجایی سرت سلامت باد

شاعر:آرمان صائمی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

مژده ای دل که جان جان آمد..
لیله القدر عاشقان آمد..
بی خود از خود شوید خسته دلان
ناجی قلب خستگان آمد..
پدر.. آخرین امت ها..
با دل و جان مهربان آمد
چه بگویم ز گلشن احمد
حضرت صاحب الزمان آمد

آمده جلوه ی رسول اللّه
قاب عکس علی ولی الله

سامرا شد بهشت طاهایی
آمده مقتدای عیسایی
زنده شد با دمش عالم
هر دمش معجز مسیحایی
آمده سروری کند بر دل
هست در طینت ش چه آقایی
نور امید فاطمه آمد..
هست این گل.. نگار زهرایی

آمده حضرت عدالت خواه
هر که بی او شود.. شود گمراه

یوسف آمد شود خریدارش
هر نبی آمده به دیدارش
بسکه زیباست این گل نرگس
رونقی داده حق به بازارش
عاشقان صف کشیده اند یکسر
عالمی شد مگر گرفتارش
لطف حق شاملم شود آیا؟
که شوم عاشق و هوادارش

آسمان‌ها همه چراغان شد
حجه ابن الحسن نمایان شد

می رسد روزگاری آن مولا..
تا که ناجی ما شود آقا…
با قدومش به روز ظهور..
می شود چون بهشت این دنیا
ای بقربان نغمه اش.. جانم
می کند دهر جنت الاعلا
بهر تعجیل او دعایی کن
شادمانی کند.. مگر زهرا..

ما غلامان باب این شاهیم
نوکران… بقیه الله هیم…

شاعر:محسن راحت حق

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

مگر آسمان را چراغان نکردیم ؟!
زمین را مگر نورباران نکردیم ؟!

مگر کوچه را آب و جارو نکردیم ؟!
شبِ تار را غرقِ شب‌بو نکردیم ؟!

مگر شهر را غرقِ شربت نکردیم ؟!
سر کوچه را طاق‌نصرت نکردیم ؟!

مگر شاعران از غمش کم سرودند ؟!
قلم‌ها سلاحِ ظهورش نبودند ؟!

مگر مرغِ آمین‌مان در قفس بود ؟!
دم ربّناهایمان بی‌نفس بود ؟!

مگر العجل‌هایمان دیردَم بود ؟!
سرِ سفره‌ی ندبه‌ها چای، کم بود ؟!

مگر صبحِ جمعه سلامش نکردیم ؟!
تهِ هفته‌ها را به نامش نکردیم ؟!

چرا یوسف افتاده در چاهِ غیبت ؟!
چرا برنمی‌گردد از راهِ غیبت ؟!

چرا روز موعود، تاخیر دارد ؟!
کجای عمل‌هایمان گیر دارد ؟!

جوابِ چراهایمان هم سوال است
مگر آرزوی وصالش محال است ؟!

نگو آرزویش محال است، هرگز !
نگو دیدنش در خیال است، هرگز !

زمانش بیاید؛ همین جمعه شاید
اگر حرف‌مان حرف باشد می‌آید

شاعر:رضا قاسمی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

دوباره مستی من بی حد و عدد شده است
مسیر شوق مرا آسمان بلد شده است
ز بنده های خدا دور، چشم بد شده است
شکوفه های بهشتی، سبد سبد شده است

دوباره عید رسیده، زمان دیدار است
دلم خوش است به اسمی که قاب دیوار است

میان میکده ها غصه استحاله شده
دوباره غورهء نارس هزار ساله شده
سبو و می به لب مست ها حواله شده
چه کوثری است که در کاسه و پیاله شده

رسیدنم درِ میخانه بی معطّلیَ است
شراب، خنده ء زهرا و خندهء علیَ است

ستاره نیست در افلاک! ریسه بندان است
قشنگ تر ز قمر، ماهِ نیمه شعبان است
عروس فاطمه خوش باش، قولِ قرآن است
همین پسر که نمک دارد و نمکدان است…

رسیده نورِ دو دنیای ما همه بشود
همیشه تاج سر آقای ما همه بشود

چه محشری شده والشمس و الضحا شدنت
مبارک است تجلّیِ ربنّا شدنت
شروع غیبت تو نه، بی انتها شدنت
امام حاضرِ سردابِ سامرا شدنت

مدار چرخش این زندگی است، حرکت تو
رسیده روزی عمرم فقط به برکت تو

قناتِ خشک شدم! پس کجایی اقیانوس
جهنم است برایم بهشتِ بی طاووس
حرم همیشه به یاد تو می روم پابوس
توکربلا، تو نجف، مکه و مدینه و طوس

ضریح چشم تَرِ عاشقان پُر از گره است
گدای سامره ات بیقرار تذکره است

چه خوب میشود از تو به ما امان برسد
نشانِ خیمه ات ای یارِ بی نشان برسد
جواب نامه ام از چاه جمکران برسد
قرار بود ظهورت به دادمان برسد

چه قرن ها که شروع و تمام شد بی تو
چه لقمه ها که حلال و حرام شد بی تو

رها شدیم! بیا در حصارمان بکشی
شبیه شیخ مفیدت به کارمان بکشی
دوباره دست به چشمان تارمان بکشی
از این مجالس عصیان کنارمان بکشی

از اشتباه زیادِ همه نرنجیدی
همیشه دردسرت داده ایم و بخشیدی

اگرچه جشنِ تو جای گله گذاری نیست
درون سینهء من قلب بیقراری نیست
ز دوری تو مرا اشک های جاری نیست
بهار آمده اما دلم بهاری نیست

نیامدی و خودم را دگر نمی بخشم
فراق را ز خودم بیشتر نمی بخشم

گدای صاف و صمیمی سابقت نشدم
رفیق بی کلک و خوب و صادقت نشدم
خجالت از تو کشیدم که لایقت نشدم
تو عاشقم شدی اما من عاشقت نشدم

قرارِ آخرِ هفته همیشه یادم رفت
من آبروی ترا هم به باد دادم رفت

فدای تو بشوم که پر از غم و دردی
دروغ گفتن من را به رو نیاوردی
در این زمانهء نامردها، خودت مردی
همیشه بارِ گناه مرا سبک کردی

میان عشق من و تو اگر مغالطه شد
مرا خرید علی و حسین واسطه شد

شاعر:رضا دین پرور

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

بهار آمد و عطری به هر دیار زدند
به جای‌جای زمین نقشی از بهار زدند
فرا رسیدن نوروز و موکب گل را
به نغمه جارچیان بهار جار زدند…
به هر کجای در آید نسیم، عطرافشان
مگر که بر نَفَسش بوی زُلف یار زدند
به روی جامۀ سبزی که بر تنش کردند
هزار برگ به پیراهن چنار زدند
هزارها عَلَم سرخ و زرد و آبیِ گل
به این نوید به گلزار و کوهسار زدند…
شکوه موکب میلاد حضرت مهدی‌ست
که بر زمین و زمان این همه نگار زدند
رسید مهدی موعود کز ولادت او
به فرق عشق و وفا تاج افتخار زدند…

عصارۀ همه گل‌های احمدی مهدی‌ست
گُلِ همیشه بهار محمدی مهدی‌ست

طلایه‌دار سحرگاه نور می‌آید
امير قافلۀ شوق و شور می‌آید…
گشوده پنجرۀ نور بر زمین و زمان
امام نور که در سال نور می‌آید
امام يازدهم را به شادی و تبريک
مَلَک ز هر طرفی در حضور می‌آید
به منزل دل ویران ما بُوَد نزدیک
طنین قافله کز راه دور می‌آید
ز شوق تابش این آفتاب آزادی
ز ذرّه ذرّه سرود سرور می‌آید
پس از سه روز سفر در عوالم ملکوت
ز ميهمانی ربِّ غفور می‌آید
ز غیب یافته اَلواح مهدویّت را
کَلیم عالَم رَجَعت ز طور می‌آید
بود کريم و همين بس کرامتش که مدام
از او عنايت و از ما قصور می‌آید

عصارۀ همه گل‌های احمدی مهدی‌ست
گُلِ همیشه بهار محمدی مهدی‌ست

نظام‌بخش جهان و جهانِ جان مهدی‌ست
امام منتقم و صاحب‌الزمان مهدی‌ست
کسی که عدل علی را به معنی اعلی
برای نوع بشر آرَد ارمغان مهدی‌ست
کسی که با کلماتش به ظاهر و باطن
کتاب حُسن خدا راست ترجمان مهدی‌ست
کسی که رجعت والای صالحان زمین
برای یاری او می‌شود عیان مهدی‌ست
کسی که فیض نگاه ولایتش امروز
نگاهدار زمین است و آسمان مهدی‌ست
وجود او همه لطف است و غیبتش همه لطف
کمال لطف خدا بر جهانیان مهدی‌ست
کسی که زمزمۀ عاشقانه‌اش آرد
نزول بارش رحمت به انس و جان مهدی‌ست
عصارۀ همه گل‌های احمدی مهدی‌ست
گُلِ همیشه بهار محمدی مهدی‌ست

شاعر:استاد سید رضا موید

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

تشنگان را سحاب پیدا شد
رحمت بی‌حساب پیدا شد
در دل این کویر تفیده
بحر جوشید و آب پیدا شد
چشمِ چشم‌انتظارها روشن
روی حق بی‌نقاب پیدا شد
در جمال منورِ یک ماه
چارده آفتاب پیدا شد
همه عالم تراب مقدم او
هیبت بوتراب پیدا شد
چشمتان روشن ای مسلمانان
روح اسلام ناب پیدا شد

اهل ایمان امانتان آمد
که امام زمانتان آمد

او همان وجه ذات ذوالمنن است
عالمی را چراغ انجمن است
او همان کعبۀ وصال خداست
که وجودش مطاف مرد و زن است
نه به بتخانه چون خلیل خدا
او به هر جا بت‌ است، بت‌شکن است
بر لبش دم به دم کلام خداست
با خدا لحظه لحظه هم‌سخن است
گر چه ما دورش از وطن دیدیم
ماه مصر است و یوسف وطن است
هم به دستش زمام ملک وجود
هم امام تو، هم امام من است

آفرینش بود به فرمانش
پدر و مادرم به قربانش

نه زمین باد نه زمان بی‌تو
شده دلگیر آسمان بی‌تو
ذکر ما در هجوم ظلم و ستم
گشته «الغوث و الامان» بی‌تو
شعلۀ «الفراق» جای نفس
خیزد از سینۀ جهان بی‌تو
نه به گل هست چشمِ دیدارم
نه به دل شوقِ بوستان بی‌تو
دور هم صبح جمعه‌ها تا کی
جمع گردند دوستان بی‌تو؟
گرچه باشد چراغ بسیارش
مانده تاریک، جمکران بی‌تو
قبر پنهان مادرت زهرا
همچنان مانده بی‌نشان بی‌تو

تو که خورشید عالم جانی
تا به کی پشت ابر پنهانی

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

یکی از همین روزها، ناگهان
تو می‌آیی از نور، از آسمان

تو می‌آیی و شب زمین می‌خورد
و قد می‌کشد نور، در آسمان

قفس با ظهور تو خط می‌خورد
زمین می‌شود سهم آزادگان

به سر می‌رسد فصل سرد سکوت
ترک می‌خورد بغض فریادمان

تو می‌آیی از فصل عدل علی
به تقسیم لبخند، تقسیم نان

تو از سمت طوفان شبی می‌رسی
به دست تو تیغی عدالت نشان

تو می‌آیی و با سرانگشت تو
ورق می‌خورد سرنوشت جهان

تو در باغ آدینه گل می‌کنی
بهار عدالت، امام زمان!

شاعر:رضا اسماعیلی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

دست خدا پردۀ‌ شب را شکافت
صبح شد و نور خداوند تافت

کبکبۀ موکب سلطان رسید
منتظران نیمۀ شعبان رسید

دست خدا، هیمنۀ ذوالفقار
باز شد از غیب جهان آشکار…

ای ز وجود تو، وجود همه
رشحه‌ای از بود تو، بودِ همه

هستی عالم همه از هست توست
خیر دو عالم همه در دست توست

بودِ همه از تو و بودِ تو لطف
غیبتت از ما و وجودِ تو لطف

واسطۀ فیض خدایی تویی
در دو جهان علّت غایی تویی

خلق خدا را به خدا رهبری
نور دل و دیدۀ پیغمبری

سیّدی و قافله‌سالار ما
دست خدایی و، نگهدار ما

حجّت حق، ‌قطب زمان، روح دین
نور خدا در ظلمات زمین

آیت کبرای خدای جهان
مهدی موعود، امام زمان

ای زده بر بام فلک زآگهی
بیرق توحید خلیل‌اللهی…

پرده‌نشین و همه جا ناظری
غایبی و در همه جا حاضری

خیز و ز رخساره بر افکن نقاب
ای خجل از سایۀ تو آفتاب…

پرده برانداز که بی روی تو
روز همه شد چو شب موی تو

ما همه دلدادۀ روی توییم
خاک‌نشین سر کوی توییم…

طبع «ریاضی» که غزل‌خوان توست
خاک بَرِ رفعت ایوان توست

شاعر:مرحوم استاد محمد علی ریاضی یزدی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

…هر کوچه و هر خانه‌ای از عطر، چو باغی‌ست
در سینهٔ هر اهل دل و دلشده داغی‌ست
آویخته بر سر درِ هر خانه چراغی‌ست
بر هر لبی از موعد و موعود، سراغی‌ست

از شوق، همه رو به سوی میکده دارند
یاری ز سفر، سوی وطن آمده دارند

کی یار سفر کردهٔ ما از سفر آید
بعد از شبِ دیجورِ محبان، سحر آید
از باب صفا، قبلهٔ ما کی به در آید
بی‌بال و پران را پر و بالی دگر آید

کی پرده گشاید ز رخ آن روی گشاده
کز رخ کند از اسب، دو صد شاه، پیاده…

تو در پی خود، قافله در قافله داری
در سلسلهٔ زلف، دو صد سلسله داری
با آن‌که خود از منتظرانت گله داری
سوگند به آن اشک که در نافله داری

با یک نگه خود مس ما را تو طلا کن
آن چشم که روی تو ببیند تو عطا کن

ای گمشدهٔ مردم عالم به کجایی؟
کی از مه رخسارهٔ خود پرده گشایی؟
ما ریزه‌خوریم و تو ولی‌نعمت مایی
هر جمعه همه چشم به راهیم بیایی

یک پرتو از آن چاردهم لمعه نیامد
بیش از ده و یک قرن شد، آن جمعه نیامد…

بشکسته ببین سنگ گنه بال و پر از ما
کس نیست در این قافله، وامانده‌تر از ما
ما بی‌خبریم از تو و تو باخبر از ما
ما منتظِر و خونْ دلت ای منتظَر از ما

ما شب‌زده‌ایم و تو همان صبح سپیدی
تنها تو پناهی، تو نویدی، تو امیدی

عشق ابدی و ازلی با تو بیاید
شادی ز جهان رفته، ولی با تو بیاید
آرامش بین‌المللی با تو بیاید
ای عِدلِ علی! عَدلِ علی با تو بیاید

عمری‌ست که در بوتهٔ عشقت به‌گدازیم
هر کس به کسی نازد و ما هم به تو نازیم

هرچند که ما بهره‌ور از فیض حضوریم
داریم حضور تو و مشتاق ظهوریم
نزدیک تو بر مایی و ماییم که دوریم
با دیدهٔ آلوده چه بینیم؟ که کوریم

در کوه و بیابان ز چه رو دربه دری تو؟
هم منتظِر مایی و هم منتظَری تو…

شاعر:استاد علی انسانی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

از دست داده ام همه کس را ؛ تو را که نه
از غير، دل بريده ام از آشنا که نه

چون بادبادکی نخ اين دل به دست توست
من از تو دور می شوم اما جدا که نه

من را به درد غيبت خود امتحان مکن
می ترسم از شکست خودم از بلا که نه

درمان درد کهنه ي ما ادعا نبود
بايد دعا کنيم؛ نه … تنها دعا که نه

گفتم که در فراق رخش گریه می‌کنم
گفتا که مرهمی ست برایت دوا که نه

گفتم که می شود به نگاهی دوا شود؟
گفتا تو چشمِ باز بياور؛ چرا که نه؟.

بايد تو را صميمی و صادق صدا کنم
با قيل و قال و همهمه و هوي و ها که نه

چشمام دره سفید مره دنیام سیا مره.
” يَک روز بييی ببينُمِت آقا خدا کِنَه”

شاعر:سعید تاج محمدی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

تگرگ در نزند ، باغ مبتلا نشود
شکوفه از بغل شاخه‌اش جدا نشود

زمین به مین ننشیند ، بیافتد از پا جنگ
به دست مرز دل روستا دو تا نشود

به روزنامه خبرهای مضطرب نرسد
و دوربین به تنی کشته آشنا نشود

نصیب کارگران نان گرم سفره شود
به روسری زنی پای گریه وا نشود

اسیر سرفه نباشد صدای لالایی
و خرج نسخه خودش درد بی‌دوا نشود

غذا برای فقیر آرزو نخواهد بود
«و عجل» صلواتم اگر قضا نشود

شاعر:سعیده کرمانی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

منتظر مانده زمین، تا که زمانش برسد
صبح، همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی‌تر شود این قصه، از این نقطه به بعد
ماجرا، تازه به اوج هیجانش برسد

پرده‌ی چاردهم وا شود و ماه تمام،
از شبستانِ دو ابروی کمانش برسد

لَيلةُالقدر، بیاید لبِ آیینه‌ی درک
مَطلَعِ‌الفجر، به تاویل و بیانش برسد

رو کُنَد سوی رُخش، قبله‌نمای دل ما
قبل از آن روز، که از قبله، نشانش برسد

نامه داده‌ست، ولی شیوه‌ی یوسف اینست:
عطر او، زودتر از نامه‌رسانش برسد

خامِ خود بود و به این فکر نمی‌کرد جهان
بی‌تماشای تو، جانش به لبانش برسد

شد جهنم همه‌‌ی شهر ولی شیخ نشَست
تا به اذکار مفاتیح جَنانش برسد

“یوسفش را، به زر ناسره بفروخته بود”
نام تو، گشت دکانش، که به نانش برسد

یار تو اوست، که بی‌واهمه، در راه طلب
می‌دود سوی تو، هر قدر توانش برسد

ای بهارانه‌ترین فصلِ خداوند! بیا
تا که این عالَم دل‌مرده، به جانش برسد

عقل، عاشق بشود، فلسفه، شاعر بشود،
تا که از نور تو، جامی به دهانش برسد

عشق، در عصر تو، از حاشیه بیرون برود
عدل، در عهد تو، پایانِ خزانش برسد

ظهرِ آن روز بهاری، چه نمازی بشود،
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد

شاعر:قاسم صرافان

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

در خودم گم شده ام آه بگو راه کجاست
شب تاریک پر ابری شده ام، ماه کجاست

دورم از ساقی و بی یار شدم مست خودم
گله دارم گله دارم گله از دست خودم

سخت سرگرم رصد کردن مردم شده ام
از خودم دورم و بی قبله نما، گم شده ام

نردبان نرده شد و ساختم از آن قفسی
مرغ باغ ملکوتم شد اسیر هوسی

حسن یوسف گهری بود که ارزان دادیم
چقدر سخت در این فاصله تاوان دادیم

در فراقت چقدر شعر که از بر کردیم
شعر خواندیم از آرامش و باور کردیم

شعر از عشق و جنون خواندن ما، عشق نبود
عشق جاری است، نه جا ماندن ما عشق نبود

عشق شرح پر پروانه در آتش باشد
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

عاشقان تو، شب از شوق سحر بیدارند
روزها بار ز دوش همه برمی دارند

در پی دوست به کوی دگران می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

کاش یک بار بیوفتیم به پای خودمان
جمعه ای ندبه بخوانیم برای خودمان

ای خوش آنها که دمی لایق دیدار شدند
که به خال لبت ای دوست گرفتار شدند

شاعران شعر برای خط و خالی گفتند
چقدر شعر که در وصف خیالی گفتند

زلف محبوب نهان بود ولی شانه زدند
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

من ولی شاعر این حادثه ی واقعی ام
عاشق بیت پر از بارقه ی برقعی ام:

می نویسم که شب تار سحر می گردد
یک نفر مانده از این قوم که برمی گردد

یک نفر مانده که چشم همه بر درگه اوست
یک نفر مانده که صد قافله دل همره اوست

ساقی از عهد و قراری ازلی برگشته
پسر فاطمه با تیغ علی برگشته

پسر پاک حسن برده به لب نام حسین
که بگوید به همه، دین فقط اسلام حسین

که بگوید که زمین مامن مردان خداست
پایتخت همه عشاق جهان کرببلاست

یک گل است او که بهار آمده با عطر تنش
عقل بینا شده از رایحه ی پیرهنش

یوسف ابن الحسن و گمشده ی کنعان اوست
زده فریاد مسیحا : پسر انسان اوست

ساقی آورده قدح تا همه عالم بچشند
بچشند و پس از آن بار امانت بکشند

وقت آرامش این عالم سرگردان است
هان به قرآن قسم این مرد، خود قرآن است

شاعر:قاسم صرافان

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

هرچه که داریم از اعتبار کریم است
شُکرِ خدا کارِ ما کنارِ کریم است
هرچه به ما می‌دهند از اول خلقت
محض گُلِ روی روزگارِ کریم است
روزی ما شُکرِ حق به دست کسی نیست
تا که در این خانه سفره‌دارِ کریم است
ما نه فقط جبرئیل هم سرِ هر صبح
منتظرِ سیبِ آبدارِ کریم است
گر لبِ ما سرخ شد از خونِ جگر نیست
روزی ما شاخه‌ی انارِ کریم است
تا جگری سوخت از آن سرمه کشیدیم
دیده‌ی عشاق وام‌دارِ کریم است

جلوه نما بنگرم جمالِ علی را
تا که ببینم علی و آلِ علی را

وارث قدوسی قداست زهرا
صاحب سجاده‌ی سیادت زهرا
ثانیه‌ها جمعه‌ها زمان طلوع است
تکیه به کعبه بزن به ساحت زهرا
قسمتِ پیر و جوان ما که نگردید
کاش شود دیدن تو قسمت زهرا
دیده‌ی دلدادگان به فتح تو مانده است
تا برسد دست ما به تربت زهرا
زُلف بر افشان که پنج آینه بینیم
محشر کبری نما قیامت زهرا
خانه‌ی عشاق را که سیل غمت برد
بر سر ما مانده لیک منتِ زهرا

عاشقی ما تویی جمال محمد
عشق محمد بس است و آل محمد

چشم به دیدار توست شاه خراسان
تا که بیایی شبی به گوشه‌ی ایوان
کیستی ای آتش وجود پیمبر
کیستی ای مرتضی را همه‌ی جان
گوش به فرمان توست تمامی گیتی
تا که بباری دوباره حضرت باران
گفت که خدمت کند – حجت صادق-*
گر تو بیایی توراست خادم و دربان
حیرت محضیم از این حدیث از آن شأن
بیت فؤاد آورم زِ خطه‌ی کرمان**
“گر مُتِمَسِک شود به ذِیلِ تو ابلیس
باز مقرب شود به درگه رحمان”

سوی تو ما حاملِ سلامِ رضائیم
لشکر ایرانیِ امام رضائیم

غیرتِ حیدر تبارِ فاطمه برگرد
ختم کن این انتظارِ فاطمه ، برگرد
صبح ظهور تو روز گرم تقاص است
بارِ دگر بر مزارِ فاطمه برگرد
لشکر تو لشکرِ علی و حسین است
حضرتِ دُل دُل سوارِ فاطمه برگرد
یک طرفت اکبر است و یک طرف عباس
با دو دمِ ذوالفقارِ فاطمه برگرد
میمنه و میسره‌ها باز بپاشند
با دو یلِ تیغدارِ فاطمه برگرد
زود بیا و جگر شیعه خنک کن
ای همه ، دارو ندار فاطمه برگرد

پیش تو باید که دید قامت عباس
بر سر دوش تو هست رایت عباس

راه تو جمع شهادت است و شهود است
راه خدایی است که آغوش گشوده است
لطف تو آری کرامت حسنین است
خشم تو باری عذاب قوم ثمود است
راه تو روشن تر از طلألؤِ خورشید
وسعتِ تابیدن تو مُلکِ وجود است
عین قعود است یأس و ماندن و تردید
راه سلیمانیِ تو عین صعود است
سایه‌ی تو بر سر است اگر که نوشتیم
سُست تر از تار عنکبوت یهود است
وقت ظهور تو نه که قبل ظهورت
زیرقدم‌های شیعه آل‌سعود است

منتظر تیغ تو ست دولتِ پَستان
تا حَسنستان بسازی از عربستان

معنی اسلام اگر چه صلح و سلام است
آی که در بطنِ انتظار قیام است
منتظر اهلِ دیار بی رمقی نیست
منتظران را دو چشم خفته حرام است
منتظر اهل دعا و عشق و تبسم
تیغه‌ی شمشیر تیز بین نیام است
منتظران خط سرخ قبل ظهورند
امرِ ولی هرچه هست ختم کلام است
منتظر اهل بصیرت است و به گوشش
صحبت آتش به اختیار امام است
باید از این انتظار یاد بگیریم
راه کدامین ره است و چاه کدام است

راه فقط راه عشق راه حسین است
وعده‌ی ما با تو خیمه‌گاه حسین است

*حدیث امام صادق علیه السلام:
لَوْ أَدْرَکْتُهُ لَخَدَمْتُهُ أَیامَ حَیاتِی

** از فؤاد کرمانی

شاعر:حسن لطفی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

فصل بهار و سبزه و سنبل رسیده
بر شاخسار عاطفه صد گل رسیده
از بین بستان نغمه ی بلبل رسیده
آری قیامت را کنون سَمبُل رسیده

جاری شده شور قیامت بین عالم
شوری به دل دارم بهاری گشته حالم

اصل بهار آمد نگار آمد بیایید
بر سینه ی خسته قرار آمد بیایید
ای عاشقان آن تکسوار آمد بیایید
حیدر رسیده ذوالفقار آمد بیایید

رویش نبی خویش علی زهرا خصایل
باشد تمام خوبی و جمع فضایل

او می رسد درد بشر درمان بگیرد
این غربت و این غصه ها پایان بگیرد
ویرانی کل جهان سامان بگیرد
دین خدا از یک دم او جان بگیرد

شکر خدا ما وارثان عاشقانیم
چشم انتظار دولت صاحب زمانیم

بر تشنگان معرفت دریای آب است
او بر ستمکاران این عالم عذاب است
لطفش به مظلومان دنیا بی حساب است
این الحسن ، این الحسینم را جواب است

لیلای شب‌های بلند بی قراری
از حال مجنونت خبر داری ، نداری؟

باران رحمت بر بیابان خواهد آمد
بر پیکر بی جان ما جان خواهد آمد
سامان دلهای پریشان خواهد آمد
مرد خدا منجی انسان خواهد آمد

عطر بهار این زمستان خواهد آمد
( او با سپاهی از شهیدان خواهد آمد )

گفتم شهیدان آه سینه شعله ور شد
هرچند آهم از گناهم بی اثر شد
سهم دل جامانده ام خون جگر شد
حسرت برایم آرزوی یک سفر شد

آری سفر در موج خون اینگونه خوب است
همزاد و همراه جنون اینگونه خوب است

ای خوش به احوال فدایی های راهش
دلداده های کعبه ی خال سیاهش
آن کشته های سر بدار بی گناهش
یاران یار و پارکابان سپاهش

یاد خمینی و شهیدان و رفیقان
یاد سلیمانی کنم در این بهاران

رفتند یاران تا که ما برجا بمانیم
باید وصیت نامه هاشان را بخوانیم
حالا که تبیین است جهاد ما ، برآنیم
این جمله را بر گوش عالم می رسانیم :

این انقلاب آخر رسد بر صاحب آن
بر مهدی صاحب زمان مولای دوران

میدان جنگ ما دگر در بین خانه است
حالا سلاح دشمنان ما رسانه است
تحریم بدخواهان تماماً یک بهانه است
کار و تلاش اقتصادی … عارفانه است

دشمن نشانه رفته دین و نانمان را
از ما نگیرد غیرت و ایمانمان را

لعنت به آمریکا و بر آل سعودش
بر صهیونیست و بر وجود بی وجودش
بر آنکه جز شر و تباهی نیست سودش؟
ننگ است و نیرنگ است کل تار و پودش

با قاتل سردار ما سازش نه هرگز
دشمن ببیند روی آرامش نه هرگز

ما با ولایت تا شهادت بی‌قراریم
ما مردمان با وفای این دیاریم
در اوج سختی ها همیشه سفره داریم
هرچه که پیش آید کماکان پای کاریم

از هفت سین سفره نوروزی ما
سین سعادت با ولایت گشته معنا

ما را حواله داده زهرا بر رضایش
این آخری سالی دلم دارد هوایش
دارم هوای گریه در صحن و سرایش
زانو زدن در محضر گنبد طلایش

صحن رضا بر عالمین دارالشفا هست
آنجا برایم هم نجف هم کربلا هست

باید بخوانم شیعتی مهما شربتم
گریه امان میگیرد از حرف و تکلم
پیش نگاه خواهری غمدیده مردم
در زیر نیزه می شود جسم حسین گم

اینکه تنش مانده به زیر پا حسین است
ذکر لب زهرا و زینب وا حسین است

شاعر:حسین رحمانی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

وقتی که می خواهد دلم سامان بگیرد
باید که چشمانم کمی باران بگیرد

مثل همیشه این غزل تا بیت آخر
حال و هوایی مبهم و پنهان بگیرد

تا اینکه آید ذکر مهدی بر لبانم
شاید که بغضی در گلویم جان بگیرد

با چشم گریان ندبه می خوانم برایت
شاید دعا با دیده ای گریان بگیرد

آقا بیا تا در میان قلب شیعه
این زخم کهنه عاقبت درمان بگیرد

هر جمعه من روی تو را را چشم انتظارم
تا اینکه عصر غیبتت پایان بگیرد…

شاعر:محسن زعفرانیه

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

وقتی جواب ماه در تب شد خلاصه
امشب برایم مثل هر شب شد خلاصه

در غیبتت حجم زمین درهم فروریخت
کل جهان متر مکعب شد، خلاصه

خواندیم درس عاشقی را روز جمعه
جمعه برایم وقت مکتب شد، خلاصه

در جست و جویت راه را بیراهه رفتم
رفتم؛ نصیبم نیشِ عقرب شد، خلاصه

توصیف مظلومیتت از حد گذشت و
آخر کلامم عمق مطلب شد خلاصه

سخت است عاشق روی یارش را نبیند
با اینکه عمرش پای زینب شد خلاصه

شاعر:فربد افشاری

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

شهر شد آذین ، ولی عاشق در این بازار نیست
عشقِ نابی ، تا که گردد لایق اظهار نیست

حضرت عیسی کند بر مهدیِ(عج) ما اقتدا
جز به دستش ، چرخشی بر گنبد دوّار نیست

جمعه جمعه رفت عمرم چشم من هم شد سفید
یک اَنا المهدی ، جواب این دلِ بیمار نیست؟

صبحِ جمعه بر لبم هرچند ذکرِ ندبه است
بی عمل ، قطعاً به جز تکرارِ طوطی وار نیست!

گشته ام شرمنده از افعالِ زشتم نزد او
چاره ای ای همسفر جز توبه ، استغفار نیست

گفته بودی روضه ی عبّاس ، حاضر می شوی
آمدی حتماً ، ندیدم ، دیده ام بیدار نیست

خاک پاهای اُوِیسَت ، سرمه بر چشمان من
یک نظر آیا گدایت لایق دیدار نیست؟

ترسم از آن است عمرم طی شود در انتظار
نامِ زیبایت ولی در سر خطِ اخبار نیست

صد کُرور از شیعه آمد – رفت امّا اَلاَسف
سیصدو اَندی نفر ، مابین این آمار نیست

باز هم افطار آقا ، گریه بر کردارِ ماست
نقش ما در غیبتش ، کمتر زِ استکبار نیست!

همچو شیخ عاملی چشمانِ ما را باز کن
گرچه هر کس شد چو (تنها) ، محرم اسرار نیست

شاعر:حسن نبی جندقی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

یکی از جمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد

غبار از خانه های دل بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد

کفن امروز بر تن کن بسیجی
که فردا جان جانان خواهد آمد

زشرق کعبه تابان است خورشید
فروزان پرتو افشان خواهد آمد

قسم بر خطبه غرای زینب
که خونخواه شهیدان خواهد آمد

گروهی منکر حکم ظهورند
ولی مهدی دوران خواهد آمد

((کلامی)) آخرین معصوم عترت
برای نشر قرآن خواهد آمد

شاعر:استاد کلامی زنجانی

__________________________________________________

شعر مدح امام زمان (عج)

عاقبت روی نهان تو عیان خواهد شد
عالم پیر به یکباره جوان خواهد شد

بهترین خاطره ها در گرو ایامیست
که به گرمای حضورت گذران خواهد شد

دست تقدیر مرا از تو جدا خواسته است
انتظار من و تو وِرد زبان خواهد شد

مهدیه اسم مکان است ولی میدانم
روزگاری برسد اسم زمان خواهد شد

با تو هر ماه سر سفره ی حق مهمانیم
چو بیایی همه سالم رمضان خواهد شد

حرم فاطمه آنروز تماشا دارد
که به دستان شما مشک فشان خواهد شد

رجعت یارِ سفر کرده ی ما نزدیک است
یاعلی(ع) پرچمِ یکتای جهان خواهد شد

شاعر:سید حسین میرعمادی

 

اشعار مدح امام محمد باقر (ع) سال ۱۴۰۰

3
اشعار مدح امام محمد باقر (ع) سال 1400

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

به سر می‏ پرورانم من هوای حضرت باقر
به دل باشد مرا شوق لقای حضرت باقر

ز عشقش جان من بر لب رسیده کس نمی‏ داند
که نبوَد چاره ساز من سوای حضرت باقر

بگوشم هاتف غیبی سرود این نکته را دیشب
که باشد رخش دانش زیر پای حضرت باقر

چنان بگرفته علمش آفاق را یک سر
که پیچیده در این عالم صدای حضرت باقر

پیمبر گفت با جابر که خواهی دید باقر را
سلام از من رسان آنکه برای حضرت باقر

سوالاتی که از وی کرده دانشمند نصرانی
جوابش را شنید از گفته‏ های حضرت باقر

مسلمان گشت راهب ناگهان در محضر آن شه
منور شد دل او از ولای حضرت باقر

شد آسان وضع حمل گرگ وحشی بیابانی
به روی قله ی کوه از دعای حضرت باقر

به رستاخیز اگر خواهی نجات از گرمی محشر
برو در سایۀ ظل همای حضرت باقر

فرد عاجز بود ز اوصاف بی پایان آن سرور
کمیت لفظ لنگ است از ثنای حضرت باقر

جلال و شأن و قدر آن امام پاک بازان را
نمی‏ داند کسی غیر از خدای حضرت باقر

(رضائی) ایستاده بر در دولت سرای او
چو سائل منتظر بهر عطای حضرت باقر

شاعر:سیدعبدالحسین رضایی

_____________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

از آسمان ترّنم باران چه دیدنیست
این بار طعم رویش گلها چشیدنیست

آمد خبر که ازطرف عرش یک پسر
بر جمع خانواده ی مولا رسیدنیست

ناز قدوم این نوه ی حضرت حسین
صدها نفرشبیه خودم سر بریدنیست

او آمد و به نام خداوند لب گشود
تکبیر جمع عرش نشینان شنیدنیست

آرام جا میان دو دست پدر گرفت
با ناز ناز طفلک زهرا کشیدنیست

مستم اگر ز باده ی یک جرعه ازخم است
جشنِ ولادتِ ولی ُالله ِ پنجم است

نام تو نام حضرت پیغمبر خدا
محو توام تو بنده ی زیباتر خدا

هستی برای خلق جهان با علوم خود
بعد از پیام بر – تو پیام آور خدا

یک عالمه طراوت وسرسبزی و بهار
آورده ای برای من از محضر خدا

با آنهمه روایت سبزی که ازتو هست
آسان تر است آمدن ِ بر در ِ خدا

من از کنار خانه ی تو نه – نمی روم
تا که رسانی ام تو به دور و بر خدا

مستم اگر ز باده ی یک جرعه ازخم است
جشنِ ولادتِ ولیُ اللهِ پنجم است

ای یادگار ِ واقعه ی کربلا سلام
با غصه و مصیبت و غم آشنا سلام

بر آن دل شکسته ی دوران کودکیت
از ما همیشه وهمه دم هرکجا سلام

یادت نمی رود دم دروازه های شهر
با سنگ داده اند به روی شما سلام

جابر رسید و گفت که یا باقرالعلوم
بر تو رسانده است رسول خدا سلام

قبر بدون شمع و چراغت بهشت ماست
ما زائر مزار تو هستیم با ” سلام “

مستم اگر ز باده ی یک جرعه ازخم است
جشنِ ولادت ِ ولیُ اللهِ پنجم است

شاعر:محمدحسن بیات لو

_____________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

با پوزش از مقامِ تو، یا باقرالعلوم
آرم سخن به‌ نام تو، یا باقرالعلوم
گفتا نَبی سلام تو، یا باقرالعلوم
وین بس به احترام تو، یا باقرالعلوم

ای نام تو محمّد و خوی تو احمدی
ایثارِ درگهت، صلوات محمّدی

ای روشن از جمالِ تو افلاک، چون زمین
حاکمِ به ممکناتی و عالِم به عالمین
مشمول رحمت تو هم‌ آن باشد و هم ‌این
تو پنجمین امامی و معصوم هفتمین

سیمای تو که مَطلَعُ‌الاَنوار سرمدی‌ست
آیینۀ کمال و جمال محمَّدی‌ست

ای سر نهاده خلق به طوق ارادتت
لطف و کرم سجیّت و جود است عادتت
مِهر فلک پدیدۀ نور سیادتت
ماه رجب طلیعۀ روز ولادتت

ماهی که باب لطف خدا، باز می‌شود
با سالروزِ جشنِ تو، آغاز می‌شود

ای باغ فَرّ و دینِ نبی را تو فرودین
هم آسمان شرعی و هم آفتاب دین
زینت‌فَزای انجمن زین‌العابدین
چشم و چراغ محفل مولای ساجدین

بر دو امام ذات شریف تو مُنتسب
کَاندر ائمه نیست کسی را چنین نسب

آوازۀ عدالت و وجدان، ندای تو
پیک امیدبخش بشر شد صدای تو
در علم و دین نوابغ عالم، گدای تو
ای جدّ و مادر و پدر من، فدای تو

یک جدّ تو حسین و حسن جدّ دیگرت
خوانند سبط خویش، دو سبط پیمبرت

ای در کتاب حق به مَدیحت کلام‌ها
از ما به حضرتت صلوات و سلام‌ها
پیدا ز نسل پاک تو آمد امام‌ها
پروردگان مکتب عِلمت هشام‌ها

هر یک به علم خویش خردپرور عموم
از یُمن دانش تو، شکافندۀ علوم

ای رونق از تو منبر و محراب یافته
علم تو ذره‌های اتم را شکافته
دردا کسی به ایدۀ تو ره نیافته
از اینکه آفتاب به قبر تو تافته

خوناب غم ز دیدۀ افراد می‌رود
با اینکه ایده‌های تو بر باد می‌رود

ای معنی نماز بیا و نماز کن
روی نیاز بر در آن بی‌نیاز کن
دستی برای عرض تمنّا دراز کن
روح دعا تویی، به دعا لب تو باز کن

ز انفاس خود به پیکر ایمان حیات بخش
اسلام را ز چنگ حوادث نجات بخش

من کیستم که وصل تو را آرزو کنم
زین کمترم که با تو دمی گفتگو کنم
اما دقایقی که به سوی تو رو کنم
از خاک دَرگهت طلب آبرو کنم

هر چند رو سیاه ولی من موّحدم
مدّاح اهل‌بیت، غلامت «مؤیّدم»

شاعر:استاد سيّد‌رضا مؤيّد

_____________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

خشکی ام رفت و وصل دریا شد
سردی ام رفت و فصل گرما شد

فارغم از خودم خدار را شکر
آسمانی شدم خدا را شکر

آمدی و دلم نجات گرفت
باز هم مرده ای حیات گرفت

ای حیات مجدّد دنیا
دومین یا محمّد دنیا

یا من ارجوی آستان لبم
پنجمین رکعت نماز شبم

ای که تنها خدا شناخت تو را
مثل بیت الحرام ساخت تو را

قافیه های بیت ما تنگ است
در مقامت کمیت هم لنگ است

ای نسیم پر از بهار حسین
حسنی زاده ی تبار حسین

قبله مردم مدینه تویی
حسن دوم مدینه تویی

ای ظهور پیمبر اکرم
حاصل وصلت دعا و کرم

مادرت دختر کریم خدا
پدرت حضرت کلیم خدا

وسط هفته ها برای منی
التماس سه شنبه های منی

سر شب فکر نور تو بودم
فکر شب های طور تو بودم

خواب سجاده تو را دیدم
صبح دیدم کنار خورشیدم

ای نماز پر از قنوت حسن
حاصل چله سکوت حسن

تو تولای دفترم هستی
قسم نون والقلم هستی

تکیه بر بال جبرئیل زدی
مزرعه داشتی و بیل زدی

بهترین میوه ی تو ایمان بود
گندم کال تو پر از نان بود

بی تو این حوزه ها کمال نداشت
میوه ای غیر سیب کال نداشت

وقت آن است اجتهاد کنی
بی سواد مرا سواد کنی

وقت آن است منبری بزنی
حرف یک حرف بهتری بزنی

عِلم را باز هم شکاف دهی
در کلاست مرا طواف دهی

اگر علم تو را حساب کنند
زندگی تو را کتاب کنند

علم و اخلاق می شود با هم
آدمی می کند بنی آدم

پر جبریل زیر پای تو بود
گردن آویز بچه های تو بود

میوه? بهتر از رطب سیب است
باعث التیام تب سیب است

فاطمه سیب جنت الاعلاست
پس شفای تب تو یا زهراست

چه کسی گفته بی مزاری تو
یا چراغ حرم نداری تو

قبر تو بارگاه توحید است
شمع بالاسر تو خورشید است

چه کسی گفته سایبانت نیست
صحن در صحن آسمانت نیست

عرش که آسمان نمی خواهد
نور که سایبان نمی خواهد

تو خودت سایبان دنیایی
بهترین آسمان دنیایی

مردی از خانواده ی خورشید
امتداد غم امام شهید

انعکاس صدای عاشوراست
روضه های غروب مناست

مرد سجاده، مرد نافله ها
مرد شب زنده دار قافله ها

مردی از جنس آیه ی تطهیر
خستگی های بردن زنجیر

هم سفر با ستاره‌ی غم هاست
کربلا زاده ی محرّم هاست

هم نژاد امام بی کفنان
دومین مرد کاروان زنان

راه طی کرده بیابان ها
قدم زخمی مغیلان ها

یاد خون طپنده گودال
خنده های زننده گودال

زخم بال و پر کبوترها
پا به پای اسارت سرها

بغض غمگین عصر عاشورا
گریه ی پشت پای معجرها

غیرت دست بسته ی محمل
شاهد التماس دخترها

کوچه کوچه، گذر گذر، همه جا
هم رکاب صدای حنجرها

برگ سبزی است با نشانه ی سرخ
کودک زیر تازیانه ی سرخ

طفل رفته، خمیده برگشته
باغ گل رفته چیده برگشته

آفتاب کمی غروب شده ست
گل یاس بنفشه کوب شده ست

آشنای صدای سلسله هاست
سوزش ناگهان آبله هاست

او که آیینه ی محرم بود
گریه هایش به رنگ ماتم بود

از ستاره گرفته تا شبنم
از بنفشه گرفته تا مریم

همه محو صدای او هستند
پای مرثیه های او هستند

شاعر:علی اکبر لطیفیان

_____________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

دل ویرانم امشب آباد است
لحظۂ با شکوهِ میلاد است

پنجمین ماه آسمانِ نبی(ص)
نور چشم امام سجاد(ع) است

شده امشب پدربزرگ ارباب
بیشتر قلب فاطمه(س) شاد است

سائلان لحظه لحظه می آیند
بسکه حاجت به این و آن داده است

شعر لالایی اش شبانگاهان
با نسیم است و نغمۂ باد است

معنیِ حکمت و نجوم رسید
حضرت باقرالعلوم رسید

برکت سفرۂ رجب آمد
شهد و شیرینی رطب آمد

نور در نور، سیرتش علویست
حضرتِ مرتضی(ع) نسب آمد

دشمنش لحظۂ مناظره باخت
در دلش کینه و غضب آمد

مثل دلسوزیِ عمو حسنش(ع)
رفت و با خنده روی لب آمد

بسکه پیمانه را لبالب کرد
سائلش روز رفت و شب آمد

سرِ این سفره میشوم حاضر
با عنایاتِ حضرت باقر(ع)

قلم آمادۂ نوشتن شد
وقت وصفش زبانم الکن شد

شد محمد(ع) برای پنج تن و
نورِ چشم چهارده تن شد

باز هم یک حدیثِ عالی گفت
باز هم چشم شیعه روشن شد

لحن گرم تلاوتش یک عمر
دلبری کرد و صاحبِ فن شد

کارِ هر روز من شده مدحش
شافع روز محشر من شد

باید آوایِ بر لبش باشم
دانش آموزِ مکتبش باشم

مکتبش حیدری ست بسم الله
از خیانت بری ست بسم الله

مکتبش بیعتی ست جانانه
فاطمه(س)محوری ست بسم الله

عِلم او با عمل گره خورده
علم ِ نام آوری ست بسم الله

با ولایت پیِ شهادت باش
در صدف گوهری ست بسم الله

مکتبش مردِ مرد می طلبد
حرف ِ پیغمبری ست بسم الله

پیروانِ دو عالم افروزیم
درس روشنگری می آموزیم!

شاعر:مرضیه عاطفی

_____________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

آن مقتدا كه هستی دارد قوام از او
خورشيد و ماه نور گرفتند وام از او

آن پنجمين امام كه معصوم هفتم است
دارد حريم كعبه ي دين احترام از او

دريا شكاف علم و يقين «باقرالعلوم»
ماهي كه شرمگين شده بدر تمام از او

او باغبان علم و فضيلت شد و به جاست
آن گلشني كه يافته فيض مدام از او

گل هاي باغ معرفت و بوستان علم
دارند رنگ و جلوه گري هر كدام از او

روشن چراغ دانش و بينش ز نور اوست
دارد حياتِ علم و فضیلت دوام از او

دانش به حُسن مطلع او گفت آفرين
بينش رسيده است به حُسن ختام از او

بطحا شده است باغ بهشت از ولادتش
يثرب شده است روضۀ دارالسلام از او

در گردش مدار، فروغ اميد را
منظومه هاي عشق گرفتند وام از او

تا رهنماي خلق شود در ره نجات
بالله گرفته بود خدا التزام از او

قولش هماره قول رسول كريم بود
شد جلوۀ حديث نبي مستدام از او

اين آفتاب عشق كه سوي دمشق رفت
گفتي گرفت روشني روز شام از او

بزم هشام بود به شام و گمان نبود
دعوت كند به «سَبق رِمايه» هشام از او

هر چند عذر خواست ز پرتاب تير و خواست
تا حكم انصراف بگيرد امام از او

اما هشام بر سخن خود فشرد پاي
تير و كمان گرفت امام همام از او

تير و كمان گرفت و هدف را نشانه رفت
تا ضرب شست بنگرد و اهتمام از او

فضل و بزرگواري آن مظهر گذشت
راضي نشد كه خصم شود تلخ كام از او

تير نخست چون به هدف كارگر فتاد
پروانه يافتند يكايك سهام از او

مي دوخت تير را به دل تير در هدف
بود از خداي نصرت و سعي تمام از او

آماج تير شد چو هدف شد بر آسمان
تجليل بي مبالغۀ خاص و عام از او

اين است رهبري كه بهر لحظه قدسيان
در عرش مي برند به تقديس نام از او

همراه اوست عطر شهيدان كربلا
خيزد هنوز رايحه آن قيام از او

«جابر» سلام ختم رُسل را به او رساند
با گوش جان شنيد جواب سلام از او

از سعي او گرفته صفا، مروه و صفا
بر جاي مانده حرمت بيت الحرام از او

از صد هزار بوسه‌ی خورشيد خوشتر است
خال سياه كعبه و يك استلام از او

اصحاب معرفت به ادب گرد آمدند
باشد كه بشنوند حديث و پيام از او

گوهرفشان به خدمت او طبع «حميري» است
شعر «كميت» يافته قدر و مقام از او

در ساحل غدير ولايت نشسته اند
آنان كه چون «فُضيل» گرفتند جام از او

رو تشنگي بجوي «شفق» گر اميد توست
جامي ز حوض كوثر و شرب مدام از او

شاعر:استاد غفورزاده

_____________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

هلال ماه رجب! نـاز کن بـه ماه تمام
ز یازده مـه دیگر تو را سلام سلام

سلام بر تو که در دامن تـو می‌تـابد
فروغ حسن خدا از جمال چار امام

ولادت دو محـمد، ولادت دو عـلی
کدام ماه، چنینش سعادت است و مقام؟

چه ماه ‌روح‌فزایی که درنخستین شب
امـام پنـجم مـا شـد ولادتش اعـلام

خـدا به فاطمه بنـت حسن گلی بخشـید
که عطر باغ حسینی از او رسد به مشام

امـام باقـر یعـنی محـمد دوم
امام باقر پنجم وصی خیرالانام

امـام باقـر یعـنی حقیقت قـرآن
امام باقـر یـعنی تـمامی اسلام

امام باقر یعنی بهشت هشت بهشت
امام باقر یعنی نظـام هفـت نظـام

امام باقر یعنی امام علم و عمـل
امام باقر یعنی رسول خون و قیام

مگـر امام چـهارم مـدد کـند، ورنـه
که‌ راست زهره که در مدح او کند اقدام؟

ز جان و دل ملک و جن و انس و حور اینجا
نفس بـه دوسـتی او بـرآورنـد مـدام

اگر از او نستانند جام در صف حشر
می حلال بهشتی بـه انبیاست حرام

به زائران حریمش در آفتاب بقیع
پـر ملائکه گـردیـده حلّۀ احـرام

ز تشنگی جگرم شعله می‌کشد ساقی!
بیا شراب محبّت مرا بریـز به کام

به غیر بغض عدویش ره نجاتی نیست
به جـز به دوستی‌اش دل نمی‌شود آرام

عجیب نیست اگر در تمـام حادثه‌ها
شود به امرغلامش سمند گردون، رام

به یک اشارۀ او عالمی «زراره» شوند
به یک نظارۀ او خلق، می‌شوند «هشام»

ستانده ‌روح، ز گفتار روح بخشش، روح
گرفته علم، ز لب‌های جانفزایش کـام

مگو درحرمش بسته روز و شب، که ز عرش
پی زیـارت قبـرش مـلک شـوند اعـزام

نگو چـراغ ندارد ببین که هر شب، ماه
چگونه از حرمش نـور می‌ستاند وام

کمال اوست بـه چرخ کمال، اوج کمال
کلام اوست بـه کلّ علوم، جان کـلام

پنـاه برده بـه درگاه او صغیر و کبـیر
شفا گرفته زخاک درش ‌خواص‌ و عوام

هنوز پـای بـه ملک وجـود ننهاده
سلام داده محمد بـه آن امـام همام

چهارساله خروشید آن چنان بـه یزید
که شد به دیدۀ او شام، تیره‌تر از شام

بـه شاهی دو جهان ناز می‌کند میثم
اگـر غلام درش خوانـدش غلامِ غلام

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

_____________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

جلوه می‌بارد از جمالِ علی
جذبه می‌جوشد از جلالِ علی

همه خیراتِ آسمان و زمین
نوشِ جانِ علی و آلِ علی

هرچه دارد خدا به خاطر اوست
هرچه دارد خدا حلالِ علی

مرتضی را چه کار با عالم
هست عالم فقط وَبالِ علی

ای نفسهات در خِصالِ صدوق
ای بزرگیت از خِصالِ علی

همه‌ی حرف توست قالَ نبی
همه‌ی حالِ توست حالِ علی

آمدی تا که با تو ما برسیم
ما همه میوه‌هایِ کالِ علی

لطف زهرا تو را به ما دادند
از کَرَمخانه‌ی عیالِ علی

شب شب عشق آفرین ، علی است
شب لبخندِ پنجمین علی است

ای نمازِ مطهرِ زهرا
سجده‌های معطرِ زهرا

خیره‌ای خیره بر مقاماتش
مثلِ قابی برابرِ زهرا

می‌وزد در هوای گیسویت
عطرِ گلهایِ قمصرِ زهرا

آسمانی و مژده‌ات را داد
به زمین‌ها پیمبرِ زهرا

بیخودی نیست فاطمی هستی
پُری از نورِ کوثرِ زهرا

می‌زند موج در احادیثت
جلوه‌های مُکررِ زهرا

با شما جبرئیل نامِ مرا
می‌رساند به محضرِ زهرا

فاطمه عاشق همین علی است
شبِ لبخندِ پنجمین علی است

ای طلوعِ علی‌الدوامِ حسن
آفتابِ بلندِ بامِ حسن

جابر آورده‌ات سلامِ رسول
مادرت گفته‌ات سلامِ حسن

می‌رسند از تبارِ مادری‌ات
هفت معصوم بر امام حسن

حسنی زاده‌ای از آلِ حسین
ای حسینی ترین کلامِ حسن

دست تو دست مجتبای کریم
به تو زیبنده است نامِ حسن

به عمویت ارادتت پیداست
در بقیعی به احترامِ حسن

چارتا مجتبی کنارِ همید
ای تمامِ شما تمامِ حسن

هم حسن هم حسین این علی است
شبِ لبخندِ پنجمین علی است

ای محمد ترین دعایِ حسین
دومین احمدِ حرایِ حسین

آمدی تا به انتها برسد
امتدادی از ابتدایِ حسین

از پدر ارث بُرده‌ای ، داری
به سرِ شانه‌ات رَدایِ حسین

آنکه روزی “حسینُ مِنی “گفت
گفت مثلَش تویی برایِ حسین

ای علی اکبرِ امام شده
اکبرِ بعدِ کربلایِ حسین

تو حسینیه‌ی خدا هستی
با تو ماندیم در هجایِ حسین

عشق دنبالِ آخرین علی است
شبِ لبخندِ پنجمین علی است

شاعر:حسن لطفی

_____________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

رسیده ماه رجب در سرم هوای مدینه
نوشته اند دوباره مرا گدای مدینه
گرفته است بهانه دلم برای مدینه
فدای چار امام گره گشای مدینه

کبوتر دل من تا بقیع گشته مسافر
سلام مقصد پنجم ! سلام حضرت باقر

نبود این دل ما حیدری اگر تو نبودی
نبود روزی ما نوکری اگر تو نبودی
نداشت دین خدا لشکری اگر تو نبودی
نداشت جسم تشیع سری اگر تو نبودی

بزرگ و کوچک ما زیر دین راه نجاتت
غلام حیدر و زهرا شدیم با زحماتت

تویی همان که پیمبر رسانده است سلامت
تویی که درک خلایق نمی رسد به مقامت
شبیه زینب کبری حماسه داشت کلامت
شده است منبر روضه حیات بخش ز نامت

همیشه کرده حدیث تو گرم روضه ما را
نتیجه های تلاش توایم و صادقت آقا

امام پنجم عالم ، امید پنج تنی تو
بزرگ تر ز تمام تصورات منی تو
فدای عزم بلندت ، امام بت شکنی تو
خودت بگو بنویسم حسین یا حسنی تو

تویی که وارث جمع فضائل حسنینی
امام امتی و میوه دل حسنینی

همیشه مثل حسن بود عادت تو کرامت
زبانزد است در عالم همیشه جود و عطایت
بزرگواری و دارد فقیر پیش تو حرمت
و در مرام شما نیست دین به غیر محبت

تو و کرم ، تو و بخشش ، تو و عطای فراوان
همیشه لطف تو آقا شده است شامل مهمان

تویی که حاصل عمرت همه معارف دین است
به زیر پرچمت آقا کسی که سایه نشین است
به دست او رگ خواب همه زمان و زمین است
بقیع بی حرمت هم بهشت اهل یقین است

به رغم خواسته ی منکران اصل ولایت
حرم نداشتنت هم نکرد کم ز مقامت

تو یادگار شهید غروب حادثه هایی
تو در تمامی حالات ، یاد کرببلایی
ز کودکیت تو دلتنگ سیدالشهدایی
تو داغدار امام ِ مُرَمِّلٌ بِدِمایی

چهار سالگی ات را نمی بری دمی از یاد
رقیه بین خرابه جلوی چشم تو جان داد

شاعر:محمدحسین رحیمیان

 

اشعار وفات حضرت ام کلثوم (س) سال ۱۴۰۰

1
اشعار وفات حضرت ام کلثوم (س) سال 1400

شعر وفات حضرت ام کلثوم (س) و مصائب شام

آه زینب باز هم باید عزاداری کند
ام کلثومم که بعد از تو مرا یاری کند؟

آه ای آیینه ی زینب در عالم الوداع
مونسم ، دلگرمی ِ پنجاه سالم الوداع

رفتی و من همچنان با کوه غم ها مانده ام
ای عصای دست زینب ، دست تنها مانده ام

محرم اسرار من ، دار و ندارم ، خواهرم
با که بعد از تو کنم گریه برای مادرم ؟

شاهد خون گریه ی مسمار آن در الوداع
میزبان آخرین افطار حیدر الوداع

ای دل ِ از دست این دنیا پریشان الوداع
شاهد پیری ِ آنی ِ حسن جان الوداع

آه پاره معجر شام غریبان الوداع
بی برادر مانده در بر و بیابان الوداع

من خبر دارم چه آمد بی حسینم بر سرت
من خبر دارم چه کرده کعب نی با پیکرت

آه خواهر حرمت ما بی برادر ها شکست
پیش سرهایی که شد نیزه نشین، سرها شکست

در بنی هاشم کسی جز ما اسارت دیده بود ؟
در بنی هاشم کسی چون ما جسارت دیده بود ؟

خواهرم ما دو علی را دست بسته دیده ایم
هیجده دسته گل ِ در خون نشسته دیده ایم

ما دو تا را که ندیده بود حتی آفتاب
همسفر با حرمله کردند آن هم بی نقاب

ای بمیرد حرمله از عمر سیرت کرده است
دوری شش ماهه ، این شش ماهه پیرت کرده است

شیر دخت ِ شیر یزدان شد غرورت پایمال
ای زبان آن اراذل های شام و کوفه لال !

مُردم و زنده شدم آن لحظه که شمر لعین
زد سر دروازه ی ساعات رویت را زمین

ای بهاری که شدی رنگ زمستان الوداع
ای شنیده طعنه ها در بزم مستان الوداع

پا به پای من کشیدی ، درد پشت درد آه
نان خیراتی غرورت را به جوش آورد آه

شاعر:محمد حسین رحیمیان

______________________________________________________________

شعر وفات حضرت ام کلثوم (س) و مصائب شام

کمتر کسی‌ست در غم من انجمن کند
از من سخن بیاورد، از من سخن کند

«دل‌های جمع را کند آشفته یاد من
راضی نمی‌شوم که کسی یاد من کند»

یاد آورم ز قاسم و عبّاس و اکبرم
چشمم نظر چو بر گل و سرو و سمن کند

غوغای کربلا، غم کوفه، حدیث شام
جان بر لبم رسانَد و خون، قلب من کند

ما را خرابه، جای شد و هیچ کس نگفت:
باید که لاله جلوه به صحن چمن کند

از بازگشتمان به مدینه کنایتی‌ست
هر کاروانِ خسته که رو در وطن کند

بار مرا اگر چه اجل بسته است و باز
خوش روبه‌رو مرا به حسین و حسن کند

شرمندۀ محبّت زینب شوم که آه!
باید دوباره جامۀ ماتم به تن کند

وقتی کفن برای من آماده می‌شود
او باز گریه بر بدن بی‌کفن کند

شاعر:جواد هاشمی

______________________________________________________________

شعر وفات حضرت ام کلثوم (س) و مصائب شام

هرچند درک‌ ناقص ‌تاریخ کافی نیست
در اینکه حق با توست ‌اما اختلافی ‌نیست

معنای اینکه عده‌ای حق را نمی‌بینند
جز گم‌شدن در یک مسیر انحرافی نیست

باید علی ‌گفت ‌و علی ‌خواند و علی ‌فهمید
فرصت ‌برای ‌گفتن‌ حرف اضافی نیست

کم‌ نقره‌داغش ‌کن‌ ترک‌هایی ‌که ‌در کعبه‌ست
پیش ‌دهان ‌دشمن حیدر شکافی نیست

هذیان ‌نگویید! ‌ازدواج نور با ظلمت
چیزی ‌به‌جز فکر و خیال ‌و قصه‌بافی نیست

بنت‌الهدی در بیت گمراهی معاذالله!
آن وقت می‌گویند باورها خرافی نیست

زخمی اگر خوردید چوب کفرتان بوده
چسباندن‌ این ‌وصله‌ها راه تلافی نیست

حسن‌ختام این غزل با تیغ در راه است
وقتی برای دست بردن ‌در قوافی نیست

شاعر:ابوالفضل مبارز

______________________________________________________________

شعر وفات حضرت ام کلثوم (س) و مصائب شام

چه خوب آموختی تحت لوای مادرت باشی
تمام عمر زیر سایۀ تاج سرت باشی
صدف باشی و بی‌اندازه فکر گوهرت باشی
خودت می‌خواستی تحت‌الشعاع خواهرت باشی

نوشتی در کتاب فاطمیون خط به خط زینب
قدم برداشتی گفتی فقط زینب فقط زینب

مدینه از حسن هم یک نفر مظلوم‌تر دارد
همان خواهر که از حال دل خواهر خبر دارد
فدای ام کلثومی که فرمان از پدر دارد
که جای خویش زینب را همیشه در نظر دارد

برای یاری زهرا، دو دم را مرتضی آورد
علی م

اشعار مدح حضرت زهرا (س) سال ۱۴۰۰

18
اشعار مدح حضرت زهرا (س) سال 1400

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

هميشه در نظرم آب سهم سادات است
چرا كه مهر شما هست و از مهمات است
خداى كعبه گواه است مدح تو بانو
فقط نه شعر كه عيناً خود مناجات است
طلوع نور رخت آنچنان جهان گير است
كه غرق حيرت تو موج نور مشكات است
به سينه ى احدى دست رد نخواهى زد
تو رو زمين بزنى؟نه..از محالات است
چه دخترى..به پدر هم تو مادرى كردى
عجيب نيست…كه كار شما كرامات است
من و تصور درك مقام تو؟هيهات…
زمين به يمن قدومت پراست از بركات
ز پرس و جوى قيامت معاف يعنى تو
على تو و تو على…اعتلاف يعنى تو
به بارگاهِ خياليتان شدم مُحرم
قسم به مضجع تو اعتكاف يعنى تو
چنان كه مرتبه ات صدر سر بلندان است
به معنى كلمه كوه قاف يعنى تو
خدا دميده به روح تو از وجود خودش
به احتساب همين پس عفاف يعنى تو
نشد كه از تو بگويند شاعران زيرا
نبود واژه ى در خور…كلاف يعنى تو
بهشت هستى و عطر معطرى دارى
هميشه حال و هواى مطهرى دارى
هميشه در همه ى عمر سرورى كردى
سخن درست بگويم..پيمبرى كردى
هميشه نان يتيمان شهر را پختى
براى كل يتيمان تو مادرى كردى
نماز خواندى و جبريل محو تو اما
به سجده ات ز خداوند دلبرى كردى
تويى كه پاى ولايت گذشتى از جانت
و پاى حيدر كرار حيدرى كردى
كه گفته است كه زخمىِ كوچه ها شده اى؟
تو را زدند وليكن دلاورى كردى..
تو ساكن ملكوتى ز عقل ما دورى
تو نور و نورٌعلى نور و خالق نورى
نبرده ايم به جز خانه ات گدايى را
به سر نداشته ايم جز شما هوايى را
شنيده ام كه در آن چند روز آخرى ات
به غير مرگ نداشتى به لب دعايى را
تو فكر رفتن و مولا به فكر تنهايى..
خدا نصيب نگرداند اين جدايى را
به سينه غصه ى محسن تو را ز پا انداخت
ولى به گوش شنيدى خودت صدايى را..
صدا،صداى غريبيست پاى يك نيزه
رباب و زمزمه هاى لاى لايى را…
ز ناله هاى دلش آه آه مى ريزد
شبيه برگ خزان گاه گاه مى ريزد

شاعر:آرمان صائمی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

اين آستان كه هست فلك سايه افكنش
خورشيد شبنمي است به گلبرگ گلشنش

تا رخصت حضور نيايد شب طلوع
مهتاب از ادب نتراود به روزنش

جاري است موج معجزه جويبار غيب
در شعله شقايق صحراي ايمنش

اينت بهشت عدن كه دور از نسيم وحي
بوي خدا رهاست به مشكوي و برزنش

كو محرمي كه پرده ز راز سخن كشد
دارد زبان ز سبزه توحيد سوسنش

تا زينت هماره هفت آسمان شود
افتاده است خوشه پروين ز خرمنش

سر مي‌نهد سپيده دمان پاي بوس را
فانوس آفتاب به درگاه روشنش

جاي شگفت نيست كه اين باغ سرمدي
ريزد شميم شوكت مريم ز لادنش

روز نخست چون گل اين بوستان شكفت
عطر عفيف عشق فرو ريخت بر تنش

محتاج نقش نيست كه گردد بلند نام
گوهر، جهان فروز بر آيد ز معدنش

اينجاست نور آينه عصمتي كه بود
بر نقطه نگين نبوت نشيمنش

هم باشدش بهار رسالت در آستين
هم مي‌چكد گلاب ولايت ز دامنش

مرد آفرين زني كه خليلانه مي‌شكست
بتخانه خلاف خلافت ز شيونش

از سدره نيز در شب معراج مي‌گذشت
حرمت اگر نبود عنانگير توسنش

تا كعبه را ز سنگ كرامت نيفكند
از چشم روزگار نهانست مدفنش

احرامي زيارت زهراست اشك شوق
يا رب نگاهدار ز مژگان رهزنش

دارم گواه كوتهي طبع را به لب
بيتي كه هست الفت ديرينه با منش:

“من گنگ خوابدیده و عالم تمام كر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش”

شاعر:خسرو احتشامی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت

شب بود اما اختری سوسو نمی‌زد
دست ترحُّم شانه بر گیسو نمی‌زد

آن شب صبوری در سرشت مادران بود
زنده به گوری سرنوشت دختران بود

ناگاه فجری مژدۀ روشنگر آورد
از خاوران نور محمد سر برآورد…

آن مرد دل را شور محشر گونه‌ای داد
زن را کرامت‌های دیگرگونه‌ای داد

می‌گفت زن چون آسمانی بی‌کران است
آری بهشتی زیر پای مادران است

زیباترین فصل کتاب او تو بودی
والاترین زن در خطاب او تو بودی

ای نور تو شمع دل‌افروز پیمبر
مزد عبادات چهل روز پیمبر…

ای هم‌نشان با چاه در انبوه دردش
ای هم‌نشین ماه با گل‌های زردش

با آن جلالت پای پر آماس؟ آری
دستان پینه‌بسته و دستاس؟ آری

بانو! چقدر این سادگی را دوست داری!
پیش از سفر آمادگی را دوست داری!

بانو چقدر از حسرت دیدار گفتن؟
وقت دعا «اَلجّار ثُمَّ الدّار» گفتن؟…

ای روزه از صبر سه روزت طاقتش طاق
ای سفرۀ افطار تو سرشار انفاق

از بس پی انفاق‌ها لحظه شمردی
تا خانه‌ات رخت عروسی را نبردی…

پلکی بزن اردیبهشتی تو باشیم
سلمان خرمای بهشتی تو باشیم

ای هُرم صحرای عطش غالب به جانت!
ای سختی شعب ابی‌طالب به جانت!

شبنم بپاشان شاخه‌ساران سحر را
آغوش واکن بوسه باران پدر را

بعد از پدر صبر جمیل آرامتان کرد؟
یا گفتگو با جبرئیل آرامتان کرد؟!

ما در مدینه عطر گل‌ها را شنیدیم
اما نشانی از مزار تو ندیدیم…

ای خطبه‌ات مهر دهان یاوه‌گوها
ای ندبه‌ات بنیان کن بی چشم و روها

با خطبه‌ات مرز امید و بیم بودی
آنجا تبر بر دوش ابراهیم بودی

گفتی: مبادا کافری‌ها پا بگیرند
موسی نباشد سامری‌ها پا بگیرند

نگذاشتی که بیشه‌ها در گیر باشند
روباه‌ها فکر شکار شیر باشند…

ای چشمه‌ای که نبض هر دریا و رودی
از دامن خورشید ما تهمت زدودی

یعنی که گفتند ابتر است اما اینچنین نیست
انگشتر پیغمبر ما بی‌نگین نیست

اکنون خدا را شکر بی‌کوثر نماندیم
این انقلاب ماست؛ ما ابتر نماندیم

بانو! جوانانت خط شب را شکستند
با راه فرزندت خمینی عهد بستند

لب تر کنی در معرکه جان می‌سپارند
ای هاجر! اسماعیل‌هایت بی‌قرارند!

بار دگر دل مژده‌ای روشنگر آورد
از خاوران نور محمد سر بر آورد

شاعر:جواد محمد زمانی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

از فاطمه گفتن همان خیرالعمل بود
میلاد او امروز نه، روز ازل بود

نور است او، در لازمان و لامکان است
هرجا که می‌بینیم هست و بی‌نشان است

بی‌فاطمه جبریل هم نازل نمی‌شد
قرآن بدون کوثرش کامل نمی‌شد

سر در نیاوردیم هرگز از مقامش
می‌ایستاد احمد برای احترامش

جان پیمبر، جان مولا بود زهرا
تفسیر پیوند دو دریا بود زهرا

تعریف ما از عشق در یک جمله این است
زهرا فقط کفو امیرالمومنین است

تلفیق عقلانیت و احساس زهراست
خیرالنسا تنها نه، خیر الناس زهراست

در خانه‌ای کوچک هزاران راز دیدیم
از وصله‌های چادرش اعجاز دیدیدم

اذن شفاعت روز محشر در کف اوست
تقدیر عالم لا به لای مصحف اوست

باید برای بردن نامش وضو داشت
دیده‌ست نابینا حجابی را که او داشت

خیر کثیرش می‌رسد از آیه‌هایش
غرق دعایش خانۀ همسایه‌هایش

ما که فقیریم و یتیمیم و اسیرم
باید فقط از دست او روزی بگیریم

یک زن بزرگِ جمله مردان زمین است
دنیا تماشا کن حقوق زن همین است

زن را چنین چشم و چراغ خانه گفتند
در شأن او «اَلمَراَةُ ریحانه» گفتند…

زن نیست آن‌که فطرتش تاراج رفته
زن کیست؟ مرد از دامنش معراج رفته

جز راه دین رفتن برایش بی‌نتیجه است
دنبال الگویید آیا؟ زن خدیجه است

آنکه خدا یک روز دنیا را به او داد
دنیاش را بخشید، زهرا را به او داد

زن را ز مردان هم فراتر می‌شناسند
عیسی بن مریم را به مادر می‌شناسند

زن جلوه‌اش در بطن عاشوراست آری
نور حسین از زینب کبراست آری

او که جهان شد زیر و رو با انقلابش
محدود بوده زینب آیا با حجابش؟

زینب به جای مردها هم امتحان داد
آزاد بودن در اسیری را نشان داد

حالا کمی در بیت‌های آخرینم
باید بگویم از زنان سرزمینم

نام‌آور گمنام، نور در حجاب‌اند
در اصل آن‌ها صاحبان انقلاب‌اند

آن‌‌ها که فردای قیامت روسپیدند
جمع‌اند دور فاطمه، اُم الشهیدند

آن مادران که تا همیشه سرفرازند
با خون فرزندانشان تاریخ سازند

دنیا نمانده بی‌ولی‌الله مردم
فرزند زهرا می‌رسد از راه مردم

تقویم ما عطری دگر دارد بهارش
زهراست بیش از هر کسی چشم انتظارش

از غربتش یک روز بیرون خواهد آمد
با لشکری از فاطمیون خواهد آمد

شاعر:محمد رسولی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

پیغمبر و زهرا و حیدر یک وجودند
روز ازل تصویر یک آیینه بودند

این هر سه یک نورند و دارای سه اسم‌اند
در اصل، یک روح مجرّد در سه جسم‌اند

این بضعۀ طاهاست بلکه روح طاهاست
مرضیّه، زهرا، فاطمه، روحی فداهاست…

این آسمانِ آسمان‌ها در زمین است
محکم‌ترین رکن امیرالمؤمنین است…

مقصود حق در سوره کوثر جز او کیست؟
دخت رسول و همسر حیدر جز او کیست؟

تو کیستی افلاکی افلاکیانی
کز لطف و رحمت هم‌نشین با خاکیانی

فردوس، مسکینِ در کاشانۀ توست
بارِ ولایت همچنان بر شانۀ توست…

آدم چو در امواج غم نام تو را گفت
ذات الهی توبه او را پذیرفت

تو کیستی؟ که ذات پاک بی‌نیازت
نازد به اوج بی‌نیازی بر نمازت

تو کیستی؟ که عقل کلّ گوید فدایت
یا دست بوسد یا که خیزد پیش پایت…

تو کیستی؟ که وحی جوشد از پیامت
بعد از نبی، جبریل گشته هم‌کلامت

تو کیستی؟ که روز و شب ختم نبوّت
کرده زیارت خانه‌ات را پنج نوبت

تو آفتابی و جهان دریایِ نورت
تو نخل نوری، قلب احمد کوهِ طورت

تو عصمة اللّهی و ما غرق گناهیم
تو چشم حقّی، ما اسیر یک نگاهیم

تو بی‌کران دریای رحمت، ما حُبابیم
تو مهری و ما ذرّه‌های بی‌حسابیم

روز قیامت روز وانفساست فردا
ای وای بر آن‌کس که بی‌زهراست فردا

ای وای بر آنان که عهدت را شکستند
هنگام استمدادِ تو ساکت نشستند…

باید بگویم فاطمه یار علی بود
تا پای جان تنها طرفدار علی بود

شیعه جدا از آل پیغمبر نگردد
یک گام از راهی که رفته بر نگردد

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

ای یادگار آدم و ادریس، ای قلم
برکش قلم به صفحۀ تلبیس، ای قلم
کن شست‌وشو به چشمۀ تقدیس، ای قلم
وآن‌گه ثنای فاطمه بنویس، ای قلم

بنویس ای قلم، که خدا خواستار اوست
امر جهانیان همه در اختیار اوست

بنویس این‌که فاطمه، محبوبۀ خداست
مجموعه صفات و، کمالات انبیاست
یک زن، ولی معلم مردان پارساست
او از خدای باشد و از غیر او جداست

بنویس این‌که فاطمه، ناموس اکبر است
خاک رهش به هستیِ عالم، برابر است…

با آن‌که انبیا، غم دنیا نداشتند
دل جز به یاد حیّ توانا نداشتند
چیزی کم از عبادت و تقوا نداشتند
یک غبطه داشتند که زهرا نداشتند!

زهرا عطیه‌ای ز خدا بر پیمبر است
وین افتخار، فوق مباهات دیگر است

ای عصمت خدا، که خدایی‌ست یاد تو
عصمت نهاده است خدا در نهاد تو
عشق و محبت است و ادب، خانه‌زاد تو
در خانه‌داری است کمال جهاد تو

پیداست حُسن تربیت از زینبین تو
صلح حَسن گواه و، قیام حسین تو…

در چهرۀ تو، نور خدا دیده می‌شود
با هل أتی، عطای تو سنجیده می‌شود
در روز حشر، قَدر تو فهمیده می‌شود
آن¬جا به احترام تو بخشیده می‌شود،

جُرم کسی که هست به مِهر تو استوار
با هر که دوست‌دار تو را هست دوست‌دار…

شاعر:استاد سید رضا موید

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

تو کیستی که ز دستت بهار می‌ریزد
بهار در قدمت برگ و بار می‌ریزد

ز چشم گرم تو خورشید، نور می‌گیرد
چو مِهرِ روی تو بر شام تار می‌ریزد

به زیر پای تو، ای یاس گلشن یاسین
نسیم عشق، گل انتظار می‌ریزد

چو عطر آمدنت را به سینه می‌کارند،
ز روی آینۀ دل، غبار می‌ریزد

به باغ، حضرت گل دست و روی می‌شوید
چو طرح یاد تو در جویبار می‌ریزد

نگاه عاطفه از بس به انتظار نشست
ز دست هر مژه‌اش آبشار می‌ریزد

چراغ گل به شبستان باغ می‌تابد
چو اشک شوق تو، بر لاله‌زار می‌ریزد

تو سر رسیدی و از شوق، گیسوان درخت
به روی آینۀ چشمه‌سار می‌ریزد

شمیم نام تو وقتی سفر کند با باد
گلاب از نفس روزگار می‌ریزد

شاعر:غلامرضا شکوهی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

بهار، سفرۀ سبزی‌ست از سیادت تو
شب تولّد هستی‌ست یا ولادت تو؟

تو سرّ مخفی لولاکی و جهان گم بود
اگر نبود گل‌افشانی ولادت تو

شهود، شمّه‌ای از ربّنای شعله‌ورت
حضور، گوشه‌ای از خلوت عبادت تو

تو نورِ نورٌ علی نوری، ای تمامت نور!
کدام ذرّه ندارد سرِ ارادت تو؟…

پُر از جمال و جلالِ جمادی و رجبم
شب ولادت مولاست یا ولادت تو؟!

شاعر:علیرضا قزوه

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

به نام نور، به نام مطهّر زهرا
برای عرض ارادت به ساحت دریا
نشسته‌ام بنویسم به نام مادر، تا
خدا مرا بنویسد به پای نام شما

اگرچه کمتر از آنم که یاورم باشی
خدا به امر خودش خواست مادرم باشی

شبی که سیب خدا از درخت عرش افتاد
خدا به نور خدا هدیه‌ای منوّر داد
به اذن خالق یکتا، زمین، زمان، فریاد:
پیامبر! قدم فاطمه مبارک باد

قیام کرد زمین، نور منجلی آمد
دلیل خلقت پیغمبر و علی آمد

خدا نوشت: بگویید مهربان بانو
خدا که صاحب باغ است، باغبان بانو
قیامت است تمنّای این و آن، بانو
همیشه منبع الطاف بیکران! بانو!

اگر نفس بدهی، دست هم نمی‌خواهم
برای مدح تو گفتن، قلم نمی‌خواهم

عطای دست تو تفسیر کرده انسان را
بخاطر تو خدا وعده داده باران را
دعای نور تو تب‌دار کرده سلمان را
به باد داده دگر دودمان شیطان را

دعای نور بخوان، ما هم اهل ایرانیم
بخوان که ما همه ذریه‌های سلمانیم

دعا بخوان، پر جبریل را منوّر کن
کمی ملائکه را با خودت برابر کن
برای نافله، سجاده را معطر کن
خدا برای پیمبر نوشت: باور کن،

نگاه عرش به راز و نیاز فاطمه است
خلاصه نه، همۀ دین نماز فاطمه است

تمام قافله را وقف مرتضی کردی
همیشه شوهر خود را ز خود رضا کردی
و در جوار خدا، جار را دعا کردی
چه خوب دِین به همسایه را ادا کردی

هرآنچه را تو بخواهی، همان شود تقدیر
برای شیعۀ امروز هم قنوت بگیر

نظر به اینکه خدا بر شما نظر کرده
تو قبل خلقت آدم شدی نظرکرده
خدا وجود تو را منجی بشر کرده
علی کنار شما خستگی بِدَر کرده

غروب بود که خورشید تا سحر غم داشت
طلوع لحظۀ خندیدن تو را کم داشت

در آتشی که تمامیِّ خانه می‌سوزد
به جان خلق بیفتد، زمانه می‌سوزد
در آتشی که نشان، بی‌نشانه می‌سوزد
چرا قلم وسط شعله‌ها نمی‌سوزد؟

برای اینکه مزیّن به نام فاطمه است
و آتش از سرِ جبران، به کام فاطمه است

شاعر:حمید رمی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

شد همه آرزویِ من یک شب و یک خیالِ تو
شد همه عقل و هوش من محو تو و کمالِ تو

ای همه افتخارِ دین،مُهرِ تو اعتبارِ دین
من بِفَدایِ عصمت و شوکت بی مثالِ تو

آینهء صفات حق،جوهرهء ذوات حق
حُسنِ خدا نهفته در جامعهء خصال تو

سوز و گدازها توئی،در پَسِ رازها توئی
کن فیکون شود پس از قرعهء ناب فال تو

شعر کجا،غزل کجا،آیهء لم یزل کجا
مدحِ تو کی بود روا جز لب ذوالجلال تو

لوح توئی،قلم توئی،پیش تر از عدم توئی
خلق توئی،خدا بُوَد آینهء زُلال تو

عرش به جُنبِش آمده؛چرخ به گردش آمده
قلبِ تپنده در یَدِ قدرتِ لایزالِ تو

مال و منال دستِ تو،رزق حلال دستِ تو
روزیِ کُلِّ خلق در دانه ای از نهالِ تو

سِرِّ تو کی شود عیان،بانوی برترین زنان
فوق تصورِ بشر قدرتِ لا زَوالِ تو

قال و مقال میخری،با همه حال میخری
بنده که شرم می کنم،چونکه شدم وبالِ تو

مِهر چه شد،قمر چه شد،میکده را اثر چه شد
بادهء عشق میزنم در قدحِ سفالِ تو

روزِ هراس و واهمه،روزِ حساب؛فاطمه(س)
غبطه خورند عرشیان چوون برسد مجالِ تو

روضهء کوتهی بخوان تا نمکین شود غزل
وِلوِله کرده در دلم صحبتِ قیل و قالِ تو

حرمت من شکسته شد،فاطمه(س) آه خسته شد
آه پدر کنون منم مرغِ شکسته بال تو

اجرِ رسالتت پدر ،ماندنِ در قفایِ در
حجمهء آن چهل نفر،کامَده در جِدالِ تو

شاعر:محمد رضا افشان

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

وقت نزول سوره کوثر رسیده
روح خدا بر عالم و آدم دمیده

گهواره جنبانش شده حوا ومریم
جبریل دم میگیرداز فیضش دمادم

ریحانه یعنی یک گل از باغ بهشت است
حوریه یعنی تحفه ای جنت سرشت است

انسیه یعنی یار مسکین و اسیران
شان نزول هل اتی مصداق انسان

زهره چراغ بی فروغی در اتاقش
خورشید عالم شعله ور شد از اجاقش

زهراکه بر انگشتر خاتم نگین است
خاک کف پایش پیمبر آفرین است

جز او کسی ام ابیها میشود؟نه
دربیشه اش جز شیر پیدا میشود؟نه

درکوه نورش یازده ققنوس دارد
در دامن خود چار اقیانوس دارد

حرزش علی را در شجاعت بی مثل کرد
شیرش حسن راشیر میدان جمل کرد

قلب تپنده در دل قالو بلا اوست
جاری میان لحظه های کربلااوست

روزی به عالم میدهد نان تنورش
زینب شعاع نوری از قلب صبورش

عشق وشرف را تا مرامش درهم آمیخت
شور شهادت شد به قلب خاکیان ریخت

هرکس که راه عاشقی ها را بلد بود
روی سرش سربند یازهرا مدد بود

هرکس که سوز سینه ی او بیشتر شد
دنبال مادر رفت و مفقود الاثر شد

سوریه، ایران و یمن، فرقی ندارند
ابناء زهرا غربی وشرقی ندارند

تاسایه سار چادرش روی زمین است
در جان انسانها حماسه آفرین است

اومادرانه سالها چشم انتظار
برگشت فرزند امیرالمومنین است

بنیان برنداز حکومتهای ظالم
مردی که چون دست خدا در آستین است

مهرش نمود رحمت رحمانی حق
خشمش برای دشمنانش آتشین است

مردی که زیر پرچم عدل الهی
بنیانگذار دولت مستضعفین است

شاعر:عالیه رجبی
سعید حمیدیان فر
سعیده کرمانی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

“تو آن رازی که تا روز جزا افشا نخواهد شد
شب قدری تو! هرگز مثل تو پیدا نخواهد شد

نه آسیه، نه حوا و نه مریم، تا قیامت هم،
کسی هم‌رتبۀ صدیقۀ کبری نخواهد شد

تو را کوثر لقب داده خدا؛ خیر کثیری تو
به غیر از تو کسی تأویل أعطینا نخواهد شد

فقیران و یتیمان و اسیران یک‌صدا گفتند:
رقیب دست بخشایشگرت دریا نخواهد شد

نه خورشید و نه مهتاب و نه فانوس و نه آیینه
زمین روشن بدون زهرۀ زهرا نخواهد شد…

«بحق فاطمه» گفتیم بعد از ذکر «یا فاطر»
که «یا فاطر» بدون «فاطمه» معنا نخواهد شد

خداوند آفرید او را برای تو که می‌دانست
کسی غیر از علی با فاطمه همتا نخواهد شد…

علی که نام او رمز ورود در سماوات است
بدون نام او درهای جنت وا نخواهد شد

دم من حیدر است و بازدم زهراست در هر دم
بدون عشقشان امروزِ من فردا نخواهد شد

به وقت کارزار مرگ تنها دلخوشی این است
که هر کس عاشق این دو شود تنها نخواهد شد

زمانی که همه لال‌اند در محشر، زبان ما
به جز با ذکر زهرا و علی گویا نخواهد شد…”

شاعر:سید علیرضا شفیعی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

“خدا نوشت به اسم شما سپیده‌دمان را
و آفرید به نام شما زمین و زمان را

نوشته بود خدا پیش از آفرینش دنیا
به مهر حضرت صدّیقه آب‌های روان را

به قلب پاک شما ریخت چشمه‌های یقین را
ز کنه ذات شما دور ساخت حدس و گمان را…

همیشه‌های خداوند بوده‌اید از آن رو
که آفرید به پاس شما تمام جهان را…

اشارتی‌ست به دست همیشه سبز شماها
بهارتان که ندیده‌ست رنگ و بوی خزان را…

به اسم اعظم زهرا گشوده‌اند رسولان
اگر به معجزه‌ای قفل دردهای نهان را…

در این همیشه که غربت نشسته بر سر عالم
سپرده‌ایم به دستانتان دل نگران را…”

شاعر:عباس شاه زیدی

______________________________________________

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

شور برپا شده و عشق، به بار آمده است
باز هم رایحۀ فصل بهار آمده است

ماه، چون مُهر شده جانب منبر رفته
سورۀ شمس، به مهمانیِ کوثر رفته

سیبِ معراج، به معراجِ زمین آمده است
بر رکابِ نبی‌الله، نگین آمده است

نور، از عرشِ زمین، سمت سماوات رسید
روی دستان پدر، مادر سادات رسید

بین گهواره که صدیقۀ اطهر باشد
وقت آن است که مدّاح، پیمبر باشد

دخترم، محشر کبراست بدانید همه
سایه‌اش بر سرِ دنیاست بدانید همه

راضیه، مرضیه، طوباست بدانید همه
اصلاً او امّ‌ابیهاست بدانید همه

و نوشتند که انسیۀ حورا باشد
او درخشید و خدا خواست که زهرا باشد

طعمِ لبخندِ بهشت است به روی لب او
بوسه دادن به رسول است، نماز شب او

نام او فتح مبین است که قرآن فرمود
شأن زهرای مرا سورۀ انسان فرمود

نورسیده‌ست ولی بوده از اول با من
علّت خلق جهان فاطمه بوده یا من؟

باغبان بوده‌ام و فاطمه گلشن بوده
فاطمه، خاص‌ترین معجزۀ من بوده

بهترین مادر دنیا که به دنیا آمد
عشق، در هیبت مولا به تماشا آمد

علی از راه رسیده به مبارک بادش
خاتم از دست درآورد و به زهرا دادش

پَرِ گهواره، عقیق علوی را دُر کرد
اشک شوق، آینۀ چشم نبی را پُر کرد

عشق، فرضیه شده، مسأله را می‌جوید
جبرئیل آمده، در گوش نبی می‌گوید:

نور تابنده به نور ازلی می‌آید
چقدَر فاطمۀ تو به علی می‌آید

کعبه، مُحرِم شده و دور علی چرخیده
در سراپای علی وجه خدا را دیده

روی دستان یدالله، خدا تابیده
چون پیمبر به علی دُرِّ نجف بخشیده

هدیه انگار که از باغ جنانش آمد
مدح صدیقۀ کبری به زبانش آمد

باز، مدّاحیِ زهراست، شنیدن دارد
مدح، از جانب مولاست، شنیدن دارد

او رسیده‌ست که افلاک، پر از لبخند است
نَفَس عرش، به یک نیم‌نگاهش بند است

گرچه پیداست ولی جلوۀ مستور شده
فاطمه جلوه‌گرِ نورٌ علی نور شده

او که قبل از همه امضای بلا را داده
چقدَر غصّۀ شیعه به دلش افتاده

«شیعتي» گفت و مماتِ همه بی‌واهمه شد
اینچنین بود که از روز ازل فاطمه شد

سیل می‌خواستم و بارش نم‌نم آورد
مثنوی هم جلوی مدح شما کم آورد

شاعر:حمید رمی

اشعار مرثیه حضرت ام البنین (س) سال ۱۴۰۰

1
اشعار مرثیه حضرت ام البنین (س) سال 1400

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

روزی که پا به عرش معلا گذاشتی!
بر هر چه داشت نقش «تو» را، پا گذاشتی

در هیئت کنیزی اولاد فاطمه
این‌گونه پا به خانهٔ مولا گذاشتی

می‌ریخت از نگاه تو احساس مادری
مرهم به زخم زینب کبری گذاشتی

«مولا صدا بزن، نه برادر! حسین را…»
این جمله را تو بر لب سقا گذاشتی

در کربلا برای دل سنگ کوفیان
چار آینه به رسم تماشا گذاشتی

با تو بقیع داغ دلش تازه شد که تو
پا جای پای غربت زهرا گذاشتی

پیش از تو نوحه، شور حماسی نمی‌گرفت
رسم خوشی‌ست آنچه که بر جا گذاشتی

از خوان نوحه‌خوانی تو آب می‌خورد
چشمان خیس ما که بر آن پا گذاشتی

شاعر:سید جواد میر صفی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

حالا که باید مثل یک مادر بیایم
یارب! کمک کن از پس آن بر بیایم…

داغی مباد از سوز نامم گُر بگیرد
خاموش، باید مثل خاکستر بیایم

شبنم چه خیری می‌رساند بعد دریا؟
سخت است بی‌پروا پس از کوثر بیایم

باید شب و روز از خدا عزت بخواهم
تا اندکی شاید به این همسر بیایم

بانوی من! بانو! شما اُم‌البنینی!
آرامش حیدر! یقین کن بهترینی

بیهوده نامت حک نشد بر طالع من
تو از کرامات کرام الکاتبینی

با عشق پا در خانۀ غربت نهادی
تا سفره‌ای نذرِ شهیدانت بچینی

اصلاً به میدان آمدی تا عاشقانه
تا پای جان، داغی پس از داغی ببینی

حرف مصیبت شد، هوای روضه دارم
ای ذاکر اولاد حیدر! می‌نشینی؟

من تشنه‌ام، تو تشنه‌ای، زیباست آری
حال و هوای روضۀ عباس داری

بغض خودت را می‌خوری و می‌نشینی
از چهره‌ات پیداست خیلی بی‌قراری

گاهی نگاهی می‌کنی آن سوی خانه
داری شهیدان علی را می‌شماری؟

ای آسمان ابری‌ام! چیزی نمانده‌ست
تنها شوی و بر شهیدانت بباری

می‌بینمت روزی که حیران و پریشان
از خانه بیرون آمدی در انتظاری

تیر خبرها می‌خورد یک‌یک به قلبت
تیر چهارم هم رسید و بردباری

اما فرو می‌ریزی از آن تیر آخر
داغی که آن را بر دل خود می‌گذاری

آه ای بشیر! آه ای بشیر! آه از حسینم
نفرین به شمشیری که زد بر «دستِ یاری»

می‌بینمت می‌باری و می‌خوانی آرام
ای روضه‌خوان روزهای سوگواری:

می‌مردم از این بغض اگر شاعر نبودم
بعد از شما دیگر فقط نوحه سرودم

مردم! به من اُم البنین دیگر نگویید
من خیمه‌ای هستم که افتاده عمودم

من سوختم چون خیمه‌های کربلایی
خاکسترم، از هم گسسته تار و پودم…

با من بقیعی را به آه و ناله انداخت
داغی که می‌زد لطمه بر روی کبودم

من نوحه می‌خوانم تمام نوحه فخر است
هم گریه و هم شکر دارم در سجودم

«ویلی علی شبلی»… که می‌گفتند افتاد،
دستش، سرش، مشکش… تمامی وجودم

این روضه را بگذار پیش شط بماند…

شاعر:انسیه سادات هاشمی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

“آغشته با نسیم تو در گفتن آمده
پیک سپیده با خبری روشن آمده

رنگین به خون منتشرت با نسیم صبح
بوی «چهار گم‌شده‌پیراهن» آمده

تا از کدام بادیه، غلتان به خون خویش
بوی «چهار شیر شهید» من آمده

طوفان به داغ کیست؟ که چونان زنی عرب
صورت خراش داده و در شیون آمده

در شیشه، مشت خاک، بدل می‌شود به خون
گریان رسول، آینه بر دامن آمده

بر نیزه چون طلایۀ خونین کاروان
آنک ز گرد راه، سری بی‌تن آمده

ای خیل اشک و آه، سواد سپاه تو!
در خون نشست مردم چشمم به راه تو

تا چون تو را زمانه به ماتم قرین کند
داغی چنان رساند که غربت‌نشین کند

در غربت مدینه بدل می‌شود به خون
خاکی که نقش مهر تو، داغ جبین کند

از ناله‌های گرم تو نای زمان پُر است
تا خود چه‌ها که این نفس آتشین کند

بی‌شک به چلّه با تو نشسته‌ست آسمان
تا گریه پا به پای تو یک اربعین کند

دود از خیام سوخته برخاست، نوحه کن
چندان که تیره آه تو روی زمین کند

«کوه از کمر شکست»، مگر یک دم اقتدا
با شانۀ صبوری «امّ البنین» کند

برآن سرم که «فاطمه» را همرهی کنم
با روضه‌خوان داغ تو قالب تهی کنم

با «فاطمه» مخواه برابر صدا کنند
نام مرا مباد که «مادر» صدا کنند

با کودکان خویش سپردم، مرا مباد
هم‌نام «یادگار پیمبر» صدا کنند

می‌خواستم «حسین و حسن» را به خانه‌ات
باری، امام! «سید و سرور» صدا کنند

می‌گریم از تداعی عصری که خیمه‌ها
«عباس» را به گریه، مکرر صدا کنند

شاید به دیدن زره چاک چاک او
شیر مرا«شقایق پرپر» صدا کنند…

با کاروان خیمگیان حسین ـ اسیر ـ
نالید و گفت: «بند دلم پاره شد، بشیر!»…

از خیمه‌های تشنه، علمدار، تشنه‌تر
سقا لب فرات و لب یار تشنه‌تر

هر بار از مصاف عطش بازگشته بود
عباسِ تشنۀ من و این‌بار تشنه‌تر

قامت به یاد قدّ تو بسته‌ست اگر بر آب
افتاده عکس سرو و سپیدار، تشنه‌تر

مستی تویی که ساغر دریا هر آن‌قَدَر
از جرعه‌های کام تو سرشار، تشنه‌تر

یک‌سوی دشت قافله در موج انتظار
یک‌سو نگاه قافله‌سالار، تشنه‌تر

تیر سه‌شعبه گفت: «از آغاز، جای مشک
بودم بر آن دو دیدۀ خونبار، تشنه‌تر»

راوی نشست و قصۀ دست بریده کرد
با من حکایت تو به آب دو دیده کرد…

از حال روزگار، خبر می‌رسد به من
باری، خبر به حال دگر می‌رسد به من

از داغ‌ها هر آنچه بجویی سترگ‌تر
داغ سترگ چار پسر می‌رسد به من

چشمی به روزگار ندارم، ولی دریغ
از دست او دو دیدۀ تر می‌رسد به من

خشکیده خون بازوی عباس روی آن
وقتی به یادگار، سپر می‌رسد به من

زان حج ناتمام، طواف سر «حسین»
یا استلام دست «قمر» می‌رسد به من؟

خورشید روی نیزه به زینب رسیده بود
مهتاب روی نیزه اگر می‌رسد به من

ابری برآمد و خبر از کاروان رسید
راوی به گریه پیشتر از کاروان رسید…”

ای غربت مدینه به شام تو، نوحه‌خوان
عالم ز ناله‌های مدام تو نوحه‌خوان

شب‌های بی‌شماری از این دست، اختران
بر زخم‌های «ماه تمام» تو نوحه‌خوان

ای چاوشان قافلۀ غربت حسین
در لحظۀ وداع و سلام تو نوحه‌خوان

عرش خدا، نظاره کن! آنک به قتلگاه
بر پیکر غریب امام تو نوحه‌خوان

راوی رسید و نوحه‌کنان گفت: «جان آب
برخیل تشنگان خیام تو نوحه‌خوان»

در من هزار حنجره روزی هزار بار
این‌گونه با شنیدن نام تو نوحه‌خوان

در ماتم حسین تو همدوش فاطمه
گرید بقیع با تو در آغوش فاطمه ‏

شاعر:علیرضا رجبعلی زاده

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

تار می دیدم و به شک بودم
این صدا از گلوی پنج تن اسـت
عطر سیب ات که در هوا پیچید
با خودم گفتم این حسین من است

وقت مرگ آمدی به دیدن من
حاضری پیش جان محتضرم
لطف کردی، به زحمت افتادی
من توقع نداشتم پسرم

جرعه آبی بنوش، خسته راه
نفسی تازه کن، برم بنشین
ساعتی صبر کرده بودی اگر
محضرت می رسید ام بنین

تاج منت گذاشتی به سرم
تو تمنایم از دو دنیایی
من کجا این شکوه و رتبه کجا
من کنیزم تو کنزِ زهرایی

کربلا قسمتم نشد آخر
حسـرت دل شمیم تربت توست
گریه ام از هراس مردن نیست
اشک هایم برای غربت توست

گریه از دست من کلافه شده
از جگر آه می کشم شب و روز
آهِ سردم گواه درد دلی ست
شعله ور تر از آفتاب تموز

روز اول که دیدمت گفتم
در غمت باید امتحان بدهم
چار قل خواندم و قسم خوردم
پای تو چار دفعه جان بدهم

با هدف می گذشت روز و شبم
تلخی روزگار شیرین بود
بچه هایم فدایی ات بشوند
همه آرزوی من این بود

معرفت را به حوصله با ذوق
کاشتم در نهاد تک تک شان
گشت سیراب از اشک های سحر
ریشه اعتقاد تک تک شان

نیمه شب ها به جای لالایی
دائم اسم تو را به لب بردم
قبل هر دفعه شیر دادن شان
جای خرما غم علی خوردم

گرد غربت به صورتت که نشست
تا مسیرت به نینوا افتاد
یک به یک عرضه داشتند ای دوست
با تو هستیم هرچه باداباد

با من از کربلا بگو پسرم
خیمه بی پناه یعنی چه؟
زینت دوش مصطفی تو بگو
گودی قتلگاه یعنی چه؟

گاه کابوس آب می بینم
غرق آشفتگی ست احساسم
گفت راوی که تشنه جان دادی
نکند کم گذاشت عباسم

خواهرت از وفای او می گفت
با سر و چشم و دست شد سپرت؟
آه از روضه عمود اما
هرچه آمد سرش فدای سرت

ساربان در شلوغیِ گودال
خاتمت را ندیده بود ای کاش
شمر جای سرِ مطهرِ تو
سر من را بریده بود ای کاش

گر عبا و عمامه را بردند
غارت پیرهن برای چه بود؟
بدنی با هزار و نهصد زخم
نعل تازه زدن برای چه بود؟

نفسم به شماره افتاده
از عنایت نظر به حالم کن
ملک مرگ هم رسید از راه
این دم آخری حلالم کن

بدنم بر زمین نمی ماند
کفنم خاک و خون نخواهد شد
جانم از تن بُرون شود اما
داغت از دل برون نخواهد شد

شاعر:سید جعفر حیدری

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

عباس من! بشور و بشوران فرات را
آتش بزن به دست خودت ممکنات را

در کربلا به یاد ِ علی خیبر آفرین
با رمزِ مرتضی بتکان کائنات را

تیغ آن چنان به دست و عَلَم آن چنان به دوش
در قاضریّه زمزمه کن عادیات را

عباس من! مباد امان نامه آورند
با خشمِ حیدری بدر آن مهملات را

روز دهم دریغ مدار از برادرت
آن ضربه های خیبری ِ دست هات را

در سوگِ چشم و مشک ِ تو و دست تو خدا
پر میکند ز اشک ِ ملائک دوات را

در وصف جان نثاری وشرحِ برادریت
از عرش آورند برایت لغات را

از عرش آورند طبَق های سبز و سرخ
آنک مخدّرات جمیعِ صفات را

خوانند ابوالفضائل و باب الحوائج ات
خواهند عاشقان ز جناب ات برات را

زهرا ببخش چون پسرِ دیگری نبود
تا بیشتر دهم به مقام ات زکات را…

شاعر:علی کفشگر

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

با اینکه روی دامن خود نور قمر داشت
بر خانه ی خورشید، همه عمر نظر داشت

در کلِ مدینه فقط او بود که یک عمر …
در خانه ی خود، بعدِ سحر نیز قمر دا‌شت

گاهی به لبش (ها قَمَرٌ کَیفَ قَمَر) بود
گاهی به لبش (ها عَلیٌ کَیفَ بَشَر) داشت

هر کس نتواند بشود مادر زینب …
او بود که نقاشِ ادب بود و هنر داشت

تنها نه خودش، بلکه به نور قمر او
از جاده ی او اُمّ وَهَب نیز گذر داشت …

چون تابشِ خورشید به هر خار و به هر سنگ
سوزِ دل او در دلِ مَروان هم اثر داشت

زهرا به کنار پسرش آمد و او نیز
انگار نه انگار خودش چار پسر داشت

سِرّی است که در خاک مدینه ز جهان رفت
از تربتِ زهرا به گمانم که خبر داشت …

شاعر:سید امیر حسین فاضلی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

“ببین باید چه دریایی از ایمان و یقین باشی،
که همراه امیری، چون امیرالمؤمنین باشی

ببین باید چقدر احساس باشد در دل شیرت،
که در بین زنان، تنها تو عباس‌آفرین باشی

شجاعت را، شرافت را، بلاغت را، ولایت را
خدا، یک‌جا به تو بخشید، تا اُمّ البنین باشی

همه عالم، پسر دارند، تو قرص قمر داری
مگر بی‌نور می‌شد، مادر زیباترین باشی؟

مگر بی‌نور می‌شد، در دل خورشید بنشینی؟
تمام عمر با عباس و زینب همنشین باشی

گرفتی دستِ ماهی را که از ما دست می‌گیرد
رسیدی، باغبانِ غیرةٌ للعالمین باشی

رسیدند و فقط پرسیدی از زینب: حسینم کو؟
تویی اُمّ الادب؛ آری! تو باید اینچنین باشی

پسرهای تو را کشتند، اما اِرباً اِرباً، نه!
نبودی شاهد تکرار اکبر، بر زمین باشی

هوای پر کشیدن سوی حق داری و حق داری
پس از کرببلا سخت است که اُمّ البنین باشی

شاعر:قاسم صرافان

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

نگیر از شب من آفتاب فردا را
نبند روی من آن چشمه‌های زیبا را

تو گاهوارۀ ماه و ستاره‌ها هستی
خدا به نام تو کرده‌ست آسمان‌ها را

تو در ادامۀ هاجر به خاک آمده‌ای
که باز سجده کنی امتحان عظمی را

خدا سپرده به دستت چهار اسماعیل
که چشمه چشمه گلستان کنند دنیا را

چه کرده‌ای که به آغوش مهربانی تو
سپرده‌اند جگرگوشه‌های زهرا را

بگو چه بر سر بانوی آب آمده است
که باز می‌شنوم رود رود، دریا را…

بخوان! دوباره بخوان با گلوی مرثیه‌ها
حدیث تشنه‌ترین دست‌های صحرا را…

شاعر:پانته آ صفایی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

شجاع و با ادب… میخواست این زن بهترین باشد
علی می خواست بانویش همان امّ البنیــــن باشد

همان امّ البنینی که جـــواهر سازِ تاریــخ است
برایِ زینـــتِ دســــتِ خـــدا مثلِ نگیــــن باشد

علـی در فکــرِ فــردا بــود … در فکرِ مباداهــا
و قسمت بوده این : امّ البنین ، مردآفرین باشد

خدیجــه وار آرامــش دهد پیغمـــبرِ خــود را
قــرارِ بـــی قـــراریِ امیــرالمؤمنیــــن باشــد

علی را دوست میدارد به زهرا عشق می وَرزد
و باید خانه ی مـــولا برایش دِلنشیــــن باشد

ادب دارد… خودش را فاطمه دیگر نمی خواند
از این بانـــو نباید انتظاری غیر از ایـــن باشد

ازاین بانو که هرلحظه به عبّاسِ خودش میگفت
حسینِ فاطمه از نسلِ ” ختمُ المُرسلیـــن ” باشد

به او هَرگز برادر نه … بگــو آقــا بگــو مــولا
همیشه دست بر سینه ، نگاهت بر زمین باشد

و شاید مادرش روزی تو را فرزندِ خود خواند
اگر جسمـــت کنــارِ علقمه قطعُ الیمیـــن باشد

ببینی مادری قامت کــمان آغـــوش وا کرده
اگرچه از خجالت چشم هایت شرمگین باشد

تو پایِ گریه های مادرش زهرا ، بمـــان شاید
که زهرا دستگیرت لحظه هایِ واپسین باشد

بیا فردایِ محشــر پیشِ زهـــرا روسپیدم کن
فدایِ قدّ و بالایـــت شود امّ البنیــن ، باشد ؟

ادب را شیر داد و … شیرمردش را ادب داد و
ادب یادِ عرب داد و از این پس نقطه چین باشد

شاعر:ابراهیم زمانی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

فدای حُسن دل‌انگیز باغبان شده بود
بهار، با همه سرسبزی‌اش خزان شده بود

چهار دسته گُلش را به پنج تن بخشید
مقیمِ خاکِ درش، هفت آسمان شده بود

چه سربلند و سرافراز امتحان پس داد
برای عرض ادب، سخت امتحان شده بود

به عشق «شیر خدا» از یل دلاور خود
گذشت اگر چه در این راه نیمه‌جان شده بود

چه امتحان بزرگی! که در رثای حسین
-و نه به خاطر فرزند- روضه‌خوان شده بود

اگر چه پیر شد از داغِ بی‌امان، اما
به پشتوانهٔ زینب دلش جوان شده بود

فدای «اُمّ اَبیها» شدن علامت داشت
به این سبب قد «اُمّ البنین» کمان شده بود

شاعر:سید مهدی موسوی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

رسالتت نه فقط صاحب پسر شدن است
تو را کنار علی شأنِ همسفر شدن است

بزرگ مادرِ ماهِ همیشه کامل عشق!
هنوز نور تو در حال بیشتر شدن است

محبتت رقمی در دل علی دارد
که رو به آینه در حال ضربدر شدن است

رسیدن تو به وصل علی به ما آموخت
مهم تر از همه از جانبش نظر شدن است

حسودهای مدینه تو را نمی فهمند
و قلب تیره سزاوار شعله ور شدن است

تمام می شود این غم همین که برگردی
فرشته مشکلش از بابت بشر شدن است

تو آن ضمیر بلندی که راز عرفانت
نتیجه ی گذر از مرز خون جگر شدن است

سکوت کن که ادب یادداشت بردارد
سخن بگو که حیا فکر بارور شدن است

که عشق در تو نه با مهر مادری یکسوست
نه فارغ از غم هفتاد و یک نفر شدن است

دو دست خویش به جای تو داده فرزندت
وگرنه میل تو هم بر شکسته پر شدن است

حسین تا که نماند به روی نیزه غریب
سفارشت به پسرها بدون سر شدن است

خیال مرثیه سازم به روضه می کشدم
ولی تمایلم امشب به برحذر شدن است

به زخمتان دم رفتن نمک نمی پاشم
بشیرم و همه سعیم به خوش خبر شدن است

خیال مرثیه ساز مرا ببخش ای سرو
کبوترست و به دنبال نامه بر شدن است

شاعر:کاظم بهمنی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

ستاره بودی و یکباره آفتاب شدی
برای خانه ی مولا که انتخاب شدی

به آستان عزیزان قدم گذاشتی و
دلیل عزت قوم بنی کلاب شدی

به جای اینکه نهی تاج همسری بر سر
کنیز حلقه به گوش ابوتراب شدی

چه شد عطوفت بی حد! که از همان آغاز
به جای فاطمه ام البنین خطاب شدی

چه با نهایت دین در نهان دعا کردی؟
که آشکار بدین گونه مستجاب شدی

چه شد که راه به درگاه عاشقان بردی؟
چه شد که محرم این خاندان حساب شدی؟

مگر نه اینکه نظر کرده ی خداوندی
چرا که منتخب چشم آن جناب شدی

کدام رایحه ای می رسد به نکهت تو
تو بر مشام امامان شمیم ناب شدی

پس از حسین به سایه نمی نشست دلت
انیس گریه پیوسته ی رباب شدی

به یاد ساقی بی دست مویه می کردی
به یاد تشنه لبی امام آب شدی

شُکوه بود نه شِکوه! حماسه خوانی بود!
اگر که مرثیه خوان گل و گلاب شدی*

شاعر:مهرداد مهرابی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

میان بارش بارانی از ستاره رسید
اگرچه مثنوی… اما چهارپاره رسید

چهار پارۀ تن، نه چهار پارۀ دل
چهار ماه شب بی‌کسی ولی کامل

چهار ابر به باران رسیده در ساحل
چهار رود به پایان رسیده، دریادل

چهار فصل طلایی ولی میان خزان
چهار بغض غم‌انگیز و مادری نگران

چهار مرتبه وقتی به غم دچار شوی
برای دشمن خود نیز گریه‌دار شوی

مدینه، حسرت دیرینۀ دو چشم ترش
چهار قبر غریب است باز در نظرش

چقدر خاطره مانده‌ست در مفاتیحش
و دانه‌ دانۀ اشکی که بوده تسبیحش

نشسته بود شب جمعه‌ای کنار بقیع
کمیل زمزمه می‌کرد در جوار بقیع

غروب، لحظۀ تنهایی‌اش دوباره رسید
غروب‌ها دل او خون‌تر است از خورشید

به غصه‌های جگرسوز می‌زند پهلو
دوباره شعله کشیده‌ست آب وقت وضو

شروع می‌کند او لیلة‌ المصائب را
همین‌ که دست به پهلو نماز مغرب را…

چهار رکعت دلواپسی پس از مغرب
چهار نافله در بی‌کسی پس از مغرب

در آسمان نگاهش که بی‌ستاره شده
چهار آینه مانده، هزار پاره شده

شکست آینه‌هایش میان گرد و غبار
شلمچه، ترکش و خمپاره، کربلای چهار

از آن زمان که پسرهای او شهید شدند
یکی یکی همه موهای او سفید شدند

و همسری که به دل غصه‌ای گذاشت، وَ رفت
نماز صبح سر از سجده برنداشت، وَ رفت

اگرچه بین غم و غصه‌های خود تنهاست
ولی چهارم هر ماه روضه‌اش برپاست

طراوتی که نرفته‌ست سال‌ها از دست
بهشت خانۀ او سفرۀ اباالفضل است

صدای گریه بلند است بین مرثیه‌ها
چه دلنواز شده یا حسین مرثیه‌ها

نشسته گوشۀ ایوان کنار گلدان‌ها
برای بدرقه با اشک خود به مهمان‌ها –

– در التماس دعایش چه حرف‌ها گفته است
به لطف آن کمر خسته کفش‌ها جفت است…

یکی یکی
همه رفتند و
باز هم تنهاست…

شاعر:رضا خورشیدی فرد

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

چگونه وصف کنم، فخر بانوان عرب را
زنی که برده ابالفضل از او به ارث، ادب را

دوان دوان نگرد هاجران تشنه لب از پی
اگر که توسن فضلش کند نگاه، عقب را

سوادِ آینه ی عفت است چادر پاکش
بیاض دیده ی حجب است، بنگرید لقب را

زنی ز قوم رشادت، ز خاندان شجاعت
که شرح داده عقیل از همین قبیل، نسب را

یکی از آنهمه عامر که جدّ مادری اوست
که خود گرفته به بازی سرِ سنان غضب را

کمر به هزم ببندد حِزام، معنی اش این است
ابی که ام بنین پرورد، جلالتِ اب را!

بنی کلاب، همان شرزه شیر کز دم شمشیر
به بزم رزم، قفاخور کند سگان عرب را

مگر ز سفره ام البنین مدد شود این طبع
وگرنه خورده قلم طی کند چگونه تعب را

زنی که بر تن عباس کرده بافه ی غیرت
چنان که یاد علی کرد هر که دید سلب را

مهِ عشیره و عبدلله ست و جعفر و عثمان
هماره چارقد ستر، آن عفیفه ی رب را

یگانه ای ست که بسته ز چارسوی حوادث
چهار فرزندش، راهِ قوم جنگ طلب را

به شرح جنگ ابوفاضلش چه گویمت؟ این بس
که ذوالفقار علی واکند دومرتبه لب را

برید دشمن دون سر، از آن نخیل تناور
که مرگ را خوش می داشت، چون عرب که رطب را

برید دست و نبرید عهد دوست، گواهم
علم که دید یزید و سرود بانگِ عجب را

اگر چه او همه صبر و رضاست، شاکر از آنم
که چشم مادر غیرت ندید بزم طرب را

نگفت جعفر و عباس…گفت وای حسینم
به درک او نرسیدم ز من مپرس سبب را

چنان ز داغ حسینش گریست در همه ی عمر
که پلک زخم، بهم دوخت صبح و تیره ی شب را

شاعر:مسعود یوسف پور

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی
معمای ادب را با همین ابیات حل کردی

رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل کردی

فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را
همان کاری که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی

کشیدی با سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاک طف بدل کردی

چه شیری داده‌ای شیران خود را که شهادت را
درون کامشان شیرین‌تر از شهد و عسل کردی

خودش را در کنار مادرش حس کرد تسکین شد
خدا را شکر بودی زینب خود را بغل کردی

رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشک خود، اعرابشان را بی‌محل کردی

شاعر:محسن رضوانی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

ماه ، می گویند پشت ابر پنهان می شود
ماهت ای بانو شبی بر نیزه تابان می شود

مادر سقا ! اگر باران نمی بارد چه باک
آب درس اول ما در دبستان می شود

دامنت عباس پرور شد تعجب هم نداشت
مور هم باشد کنار تو سلیمان می شود

در عرب را که نمی دانم ولی ام البنین!
هرچه ایرانی است با عباس سلمان می شود

می کند فرزندت ای بانو مگر پیغمبری
ارمنی هم روز تاسوعا مسلمان می شود

خانه ی عباس تو دارالشفای دردهاست
درد بی درمان هم اینجا زود درمان می شود

پیرهن ها خونی اند و یوسفانت رفته اند
این گلستانی که دیدم بیت الاحزان می شود

شاعر:محسن ناصحی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

به جمعیت کفایت کرد امیرالمومنین ما را
پریشانی وداعی کرد زین بحرِ یقین ما را

به ذلت بر زمینش سر نهادیم و ثنا گفتیم
به روز حشر با عزَت برون آرد زمین ما را

غبارِ قبر او با آستین برگیر تا آن بت
کشد بر آستانش در جزا از آستین ما را

ز اعماق قرون از بین جمعیت تو را دیدیم
تو هم ای ناز مطلق از همان بالا ببین ما را

تمنا از علی هم صحبتی با اوست خود ورنه
شفاعت می کند پیش از علی ، ام البنین ما را

شاعر:محمد سهرابی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

هر شب رکابِ چشم‌هایش را نگین می‌شد
با برکه‌ی او ماه، وقتی همنشین می‌شد

می‌خواست، خدمتکارِ اولادِ علی باشد
«ام‌البنین» می‌خواست؛ «ام‌المؤمنین» می‌شد !

از فضلِ مادر بود، شد عباس «ابوفاضل»
باید خدای فضل اباالفضل آفرین می‌شد

هر قطره‌ی اشکش که روی خاک، می‌افتاد
انگار، یک فرزندِ او نقشِ زمین می‌شد

از سنگ‌ها هم اشک می‌جوشید، با آهش
در روضه‌‌هایش دشمنش روضه‌نشین می‌شد

هر وقت، چشمِ اشک‌بارش چشمه‌ای می‌دید
آب از خجالت آب می‌شد؛ شرمگین می‌شد

گفتند، سقایت بلاگردانِ اصغر شد
گفت آه عباسم؛ ولی باید همین می‌شد !

شاعر:رضا قاسمی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

رسید قافلهء عشق از سفر منزل
کبود چشم و تنِ سرورانِ آن محمل

امیر رفته چرا چون اسیر می آید
شکسته بال و پر و بی منیر می آید

از آن شکوه و صلابت فقط همین مانده
رکاب رفته و تنها کمی نگین مانده

به انتظار عزیزان ببین که ام بنین
نشانده عرش را به روی فرش زمین

بشیر بانیِ این شد که پیش تر برود
و از فراق شهیدان کمی خبر بدهد

به نزد ام بنین رفته و رعایت کرد
ز روز حادثه او اندکی روایت کرد

که بود واقعه را یکه تاز عباست
ز معرفت چه بگویم و باز عباست

شبی که سوز غریبی و ساز واهمه بود
مدافعِ حرمِ بچه های فاطمه(س) بود

در آن زمان که عدو وعدهء امان میداد
اگر نبود حسین(ع) او ز غصه جان میداد

چو مادر پسران طعنهء امان بشنید
خروش آمد و غیرت در او زبانه کشید

به من بگو حسین(ع) کو عزیزِ فاطمه(س) کو
سخن خلاصه کن و از امیر قافله گو

بشیر لب ز لب خود گشود و غوغا کرد
شکسته بغض گلو، سفرهء دلش وا کرد

حسینِ فاطمه را تشنه کام پژمردند
یتیمِ قافله را بیشمار آزردند

در آن زمان که زمین سیراز آبِ جاری بود
به تشنه کامیِ اصغر سه شعبه یاری بود

نبود غیرتی از دودمانِ این اسلام
که قبل ذبح عظیمش دهند جرعه به کام

سخن بریده بریده نواست واویلا
دو دوست بر کمر و هم صداست با زهرا

گذشت چندی و خاتون کاروان آمد
چه بی جهاز و چرا اینچنین عیان آمد؟

چه پرجوانه سفر کرد و پیر آمده است
چرا تبارِ علی(ع) چون اسیر آمده است

چو چشم زینب کبری به مادرش افتاد
به یاد غربت چشم برادرش افتاد

امان ز سینهء پر درد زینب کبری
امان ز بی کسیِ او غروب عاشورا

فغان و شیون و زاری دوباره شعله کشید
که باز حجب و حیا را به چشم فاطمه دید

کشید ناله بیا امِ بی بنین گشتی
هنوز روضه نخواندم که اینچنین گشتی

کجاست تا که بگیرد رکاب عباست
کجاست تا که نمیرد رباب عباست

گرفت مشک،کجا رفت،پس کجا مانده؟
کنون که کنج خرابه رقیه جا مانده

ببین که عزت ما رفت همرهِ عباس
جلال و حشمتِ ما رفت همرهِ عباس

بیا بیا که از او نزد تو گله دارم
نگفت خواهر و من هم از او طلبکارم

نه من،فرات هم از او طلبکار است
ز حصرت لب او موج آب تبدار است

دگر بس است خسته شدم جان من رسیده به لب
ادب نکن بغلم کن به من بگو زینب

شاعر:محمد رضا افشان

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

من اگر گریه برایت نکنم پس چه کنم
روضه خوانی به عزایت نکنم پس چه کنم

چه کنم مادرم و داغ جوان سنگین است
تا دمِ مرگ صدایت نکنم پس چه کنم

من که از قبر تو و کرببلا دورم دور
شهر را کرببلایت نکنم پس چه کنم

باز هم سائل هرساله تو پشت در است
یادِ آن دست عطایت نکنم پس چه کنم

ماهِ من ، بعد تو چشمم که می افتد بر ماه
تو بگو باز هوایت نکنم پس چه کنم

پسرم دست تو را دست خدا می بوسید
گریه بر دست جدایت نکنم پس چه کنم

تو سرت خورد عمود و سر من درد گرفت
گریه بر فرق دوتایت نکنم پس چه کنم

تیر بر مشک تو خورد و جگرم تیر کشید
من از آن تیر شکایت نکنم پس چه کنم

میرسید آب اگر خیمه نمی سوخت دلم
من به جای تو سِقایت نکنم پس چه کنم

رفت بر نیزه سرت زودتر از راس حسین
همه عمر دعایت نکنم پس چه کنم

پسر فاطمه عالم به فدای سر تو
پسرم را که فدایت نکنم پس چه کنم

غم بی مادری از بی کفنی سخت تر است
جای او گریه برایت نکنم پس چه کنم

شاعر:عبدالحسین میرزایی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

آری کنیز زهرا،پروردگار عشق است
اُمُ الوفای دوران،آموزگار عشق است

خورشید،پیشِ چشمش،اُمّید سایه بانش
چیزی نخواهد از دل،وقتی کنار عشق است

مهر وادب اَساسش،اخلاص توشه اش بود
دُختِ بنی کَلابی،غرق بهارِ عشق است

با جان ودل رسیده،در این مسیر روشن
زیرا که جانسپاری،اَرج و عیار عشق است

فرمود با پسرها،ذُخرُالحسین هستید
جان را به کف بگیرید،این کارزارِ عشق است

فریاد زد پس از آن،با این که بی بنینم
چیزی جز این نفس نیست،جانم نثارِ عشق است

هرجا شنیدگفتند،عباس تشنه لب بود؛
میگفت پس حسینم؟این از وقارِ عشق است

شاعر:محمد حسن جنتی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

ای علمدارِ نجابت ! الدخیل امُّ البنین
جلوه ی حُجب و اصالت ! الدخیل امُّ البنین

السَّلام ای فاطمه بنتِ حزام ! امُّ الوَفا !
مظهر ایثار و عزت ! الدخیل امُّ البنین

روشنای خانه و سنگ صبورِ حیدری
تاجدارِ استقامت ! الدخیل امُّ البنین

زندگیِ ما فدای همسر و اولاد تو
همدمِ نورِ امامت ! الدخیل امُّ البنین

دامنَت شد مهدِ سقای غیورِ کربلا
مادرِ دریای غیرت ! الدخیل امُّ البنین

چادرت را می تکانی روزیِ ما می رسد
من به تو دارم ارادت ! الدخیل امُّ البنین

دردمندم دردمندم درد من را کن دوا …
مادرِ اَبوابِ حاجت ! الدخیل امُّ البنین

چشم “خورشید” است گریان در غم و در سوگ تو
کن به چشمم یک عنایت ! الدخیل امُّ البنین

شاعر:علی ساعتچی

________________________________________________________

متن شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

تمام عمر من و آستانِ اُم‌ِبنین
که در تمامیِ عمریم میهمانِ اُم‌ِبنین

“هزار دشمنم اَر می‌کنند قصدِ هلاک”
چه غم مرا که منم در امانِ اُم‌ِبنین

اگر هزار گره باشدم خیالی نیست
فقط همین که بگویم به جانِ اُم‌ِبنین

بقیع و خاکِ بقیع سرمه‌های مادرهاست
همان غبار که دارد نشان اُم‌ِبنین

دعای فاطمه با فاطمه اجابت شد
که گشت خانه‌ی او آشیان اُم‌ِبنین

چه برکتی است سرِ سفره‌اش نمی‌دانم
علی شد از همه دنیا از آن اُم‌ِبنین

نشسته پنج امامم کنار سفره‌ی او
و خورده‌اند همه آب و نانِ اُم‌ِبنین

بزرگ ، دُختِ قبیله ، کنیزِ زینب شد
همینکه گشت علی میزبان اُم‌ِبنین

رسید و خانه‌ی زهرا دوباره مادر دید
حسین دید به سر سایبان اُم‌ِبنین

رسید و گیسوی کلثوم شانه شد با هر….
نوازش نَفَسِ مهربانِ اُم‌ِبنین

گرفته است به دامن چهار جانش را
هزار شُکر که آمد به خانه اُم‌ِبنین

ولی چه حیف که غم آمد و زمانه نوشت
جگر خراش بود داستان اُم‌ِبنین

میان قافله خورشید و ماهِ او رفتند
به راه ماند ولی دیدگان اُم‌ِبنین

بشیر آمد و پیغام بی کسی آورد
خراب شد بخدا خانمان اُم‌ِبنین

برای چار جوانش نگفت اما گفت :
بگو حسین کجا هست؟ جانِ اُم‌ِبنین

همینکه دید شده بی حسین اُفتاد و
به روی خاک نشست آسمانِ اُم‌ِبنین

مدینه گفت که اُم‌البنین نمی‌شد پیر
گرفت ناله‌ی زینب توانِ اُم‌ِبنین

نه گاهواره رسید و نه کودک و نه رُباب
ولی رسید بجایش خزان اُم‌ِبنین

خمید و خاکِ دوعالم به رویِ معجر ریخت
عصا گرفت و سیه شد جهانِ اُم‌ِبنین

سکینه خورد زمین وقتِ دادِ زینب شد
میان روضه‌ی اَبرو کمانِ اُم‌ِبنین

عروسِ سوخته‌ی فاطمه رسید از راه
رُباب شد پس از آن روضه‌خوانِ اُم‌ِبنین

مدینه دید که بی‌بی چقدر روضه گرفت
چقدر روضه شنید از زبانِ اُم‌ِبنین :

حسین دست غریبی به روی زانو زد
برای جرعه‌ی آبی به حرمله رو زد…

شاعر:حسن لطفی