آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1402

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس استاد زارع شیرازی سال 1402

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1401

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1401

  • حاج مهدی رسولی

    حاج مهدی رسولی

    مداحی الحمدلله که نوکرتم الحمدلله که مادرمی

اشعار مرثیه حضرت زهرا (س) سال ۱۴۰۱

3
اشعار مرثیه حضرت زهرا (س) سال 1401

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

السلام ای سوره کوثر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای یاس پیغمبر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای لاله ی پرپر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای بهترین مادر چطوری؟ بهتری؟

ای چراغ خانه ی حیدر چنین سو سو نزن
پیش چشمان امیرالمؤمنین سو سو نزن

چند وقتی هست اینجا هم نشین بستری
مثل من لبریز از درد دل و درد سری
گاه بهتر می شوی و گاه گاهی بدتری
با علی حرفی بزن این روزهای آخری

با صدای گریه ات هر بار هق هق می کنم
خوب شو جان علی، با رفتنت دق می کنم

چند وقتی هست که حال و هوایت خوب نیست
گریه کمتر کن گلم، گریه برایت خوب نیست
باز حال بازوی مشکل گشایت خوب نیست
فاطمه برخیز… حال بچه هایت خوب نیست

باز با یک خنده ات این خانه را آباد کن
حیدرت را از غم و رنج و محن آزاد کن

فاطمه بی خوابیِ بسیار پیرت کرده است
کنج بستر این تن تب دار پیرت کرده است
آتش و میخ و در و دیوار پیرت کرده است
تیزی و داغی آن مسمار پیرت کرده است

هیچ کس باری ز روی شانه هایت برنداشت
فاطمه، ای کاش اصلاً خانه ی ما «در» نداشت

بس که اشک از دیده ی کم سو گرفتی فاطمه،
چند روزی هست با غم خو گرفتی فاطمه
زیر چادر دست بر پهلو گرفتی فاطمه
از علی هم چند باری رو گرفتی فاطمه

*زیر چادر دست بر پهلو بگیر اما بمان
باشد اصلا دست بر زانو بگیر اما بمان*

این غمِ همواره همراهت عذابم می دهد
دردهای سخت و جانکاهت عذابم می دهد
سرفه های گاه و بی گاهت عذابم می دهد
این سیاهی بر روی ماهت عذابم می دهد

چند روزی بیشتر مهمان این ویرانه باش
باز هم نانی بپز، گرمای این کاشانه باش

محور هر پنج تن، حال تو بهتر می شود
ای به قربان تو من، حال تو بهتر می شود
با حسین و با حسن، حال تو بهتر می شود
پس نزن حرف از کفن، حال تو بهتر می شود

استراحت کن عزیزم که تنت تب می کند
کارهای خانه را امروز زینب می کند

با دل سوزانِ تو هم سوختم هم ساختم
با نفس های پُر از آهِ تو هر دم ساختم
من برای زخم هایت نیز مرهم ساختم
تا نیفتد… درب را این بار محکم ساختم

تو زمین خوردی، علی افتاد از پا ناگهان
جان حیدر راه اگر دارد بمانی، پس بمان

بعدِ احمد حق تو انکار شد یا فاطمه
غربت و غم بر سرت آوار شد یا فاطمه
میخ در هم مایه ی آزار شد یا فاطمه
“هرچه شد بین در و دیوار شد” یا فاطمه

شاعر:وحید محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

رو به پیری می رود هر روز نوکر بیشتر
گرد پیری می نشیند روی این سر بیشتر

همت حی علی خیر العمل کمرنگ شد
خیر در پرونده ام دارم ولی شر بیشتر

آی آقای عزیز ما بیا برگرد که…
دور از تو می شوم هر روز بدتر بیشتر

از من این من را بگیر و چشم گریانم بده
چون مقرب می شوم با دیده ی تر بیشتر

دیرتر در وا کنی، بر من تفضّل کرده ای
دوست دارم که بمانم پشت این در بیشتر

یا عزیز الله ما را هم به زهرا وصل کن
وصل کن ما را به قدر و نور و کوثر بیشتر

هر کسی دارد ارادت به علیِ مرتضی
پشت او بوده دعای خیر مادر بیشتر

قدر زهرا را کسی نشناخت غیر از مرتضی
قدر او معلوم می گردد به محشر بیشتر

دلخوریم از اهل یثرب، از علی نشناس ها
دلخوریم این روزها از کوچه،… از در بیشتر

آتش اول چوب را سوزاند، اما فکر کن:
عمدتا آتش اثر دارد به معجر بیشتر

شاعر:وحید محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

شبی که ختم خواهد شد دمِ صبحش به دیداری
هزاران ساعتش وَللّهِ می ارزد به بیداری

سحر از تاب گیسوی‌َت به گوش باد گفتم..،گفت:
عجب یاری عجب یاری عجب یاری عجب یاری

منِ بی عُرضه حتی عرضِ حاجت‌هام می لنگد
گره در کار خود انداختم وقت گرفتاری

چه بر می آید از دستِ من درمانده جز گریه
اَقَلّاً دلخوشم با چشم هایم کرده ام کاری

برای سنگ‌ِ طفلان سر کوی‌َت..،سر آوردم
بیا دیوانه ات را مفتخر گردان به آزاری

وبال معصیت بال عروجم را ربود از من
کبوتر را قفس وِل می کند امّا به دشواری

قرار از ابتدا این بود..،بارِ هجر بردارم
ببین حالا چگونه شُهره‌ی شَهرَم به سرباری!

گریز از ناگزیریِ فراق‌اَت کاش ممکن بود…
چه چاره دارد این بیچاره ی تو غیر ناچاری

شهیدان تکلم،کُشتگان نُطق معشو‌ق اند
بیا تکیه بزن بر کعبه..،ذبحم کن به گفتاری

اگرچه ظرف من ظرفیَّتش در حدِّ مِهرَت نیست
ندیدم کاسه ام را خالی از لبخند بگذاری

“خودم خاک کف پای تو هستم حضرت‌عباسی‌ ع”
به قول لات‌های بامرام کوچه‌بازاری

به جز تو رو به هرکس می زدم..،رو می گرفت از من
هوای این گدای رانده از هر خانه را داری

به حق خانمِ‌پهلو‌شکسته خواهشاً برگرد
به حقِّ ردِّ خون مانده بر تیزی مسماری

نه تنها مادر ما سوخت..،بلکه گیر هم افتاد
نه ول کن بود میخ در،نه مهلت داد دیواری

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

فاطمه جلوه ی باقی ازل تا ابد است
آی مردم! بخدای احد! او هم احد است

قامت سرو خودش را به علی داد و خمید..
راز زیبایی دریا به همین جزر و مد است

از غذای حسنینش زد و بخشید به ما
مادر ما به خدا مادری اش را بلد است

جامه نو به تن فضه و اسما میکرد
بانویی که به تنش پیرهنی از نمد است

به فدک کار ندارد هدفش نام علیست
نکند فکر کنی در طلب یک سند است

گر علی پیکر یک عبدود انداخت به خاک
پشت در فاطمه درگیر چهل عبدود است

لال باد آنکه ازو شاهد حرفش را خواست
آنچه صادر بشود از لب او مستند است

نبی از خانه او دست به سینه‌ میرفت
تو ببین خانه ی زهرا شرفش تا چه حد است

شانی از تربت ارباب فراتر دارد
خاک آن چادر خاکی که به زیر لگد است

بین دیوار و در خانه چه آمد به سرش..
مدد از فضه گرفت آنکه به عالم مدد است..

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

این قصه ی پایان رسیده ابتدا هم داشت.
این خانه ی تاریک روزی سرصدا هم داشت

این زن که حالا پوستی بر استخوان ماندست
هر نیمه شب در سجده اش یاربنا هم داشت.

این حیدری که دیر شبها میرود خانه..
یک روز بین خانه اش مشکل گشا هم داشت

خونابه های گوش بانو خوب میدانند
این گوش پاره گوشواری از طلا هم داشت

یاللعجب اوباش زهرا را چه بد کشتند!
در کوچه ای که خانم آنجا آشنا هم داشت!

ثانی لگد میزد بقیه کیف میکردند
نامردِ کوچه دوستانی بی حیا هم داشت

در روی زهرا ماند در را هم لگد کردند
تو فکر کن آن لحظه بار شیشه را هم داشت!

مردان نمیفهمند،بهتر که نمیفهمند..
اوضاع زهرا پشت در (فضه بیا) هم داشت

یک سیلی معروف و صدها سیلی پنهان..
بین شلوغی ضربه هایی بی هوا هم داشت

مولا عبا انداخت بررویش ولی زهرا..
‌یک چادر افتاده زیر دست و پا هم داشت..

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

چند ماه است که رنگ غم و ماتم دارد
خنده ی فاطمه را بیت علی کم دارد

از قنوت سحر فاطمه باید پرسید
گیسوی زینب او را، که منظم دارد؟!

تا که پا می شود از بستر خود، می افتد
چون که جز دیده ی تارش، قد خم هم دارد

آب شد آب ولی باز غم حیدر را
بر تمامیِ غم خویش مقدم دارد

همه ی خانه بهم ریخته، یعنی حیدر
تا ابد، روضه در این بیت مکرم دارد

دردش انداخته از فایده مرهم ها را
شکوه از وضع بد فاطمه، مرهم دارد

هر که آمد به عیادت، دل زهرا خون شد
بس که از مردم این شهر به دل غم دارد

می شود گریه و حسرت همه ی روز و شبش
محسنش را که در آغوش، مجسم دارد

قول داده به حسینش که به جای کفنش
جامه ای با پر زخمی اش فراهم دارد

ساربان کاش نمی دید، میان گودال
بین دستش پسر فاطمه، خاتم دارد

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

در میان خلق با او بوده هم‌سر فاطمه
از ازل ساقی علی بوده ست، کوثر فاطمه

نام زهرا می درخشد در میان اهل بیت
سیزده معصوم ما دُرّند، گوهر فاطمه

چون کلام حق که با “هُم فاطِمَه” آغاز شد
در میان پنج تن هم بوده محور فاطمه

در بهای آفرینش از نبی و از علی
با حدیث قدسی “لولاک” شد سر فاطمه

هردو یک روحند اما در دوتن، با این حساب
فاطمه شد حیدر کرّار و حیدر فاطمه

سیب در معراج با دست پیمبر شد دو نیم
نیم آن شد ذوالفقار و نیم دیگر فاطمه

مرتضی با ذوالفقار انگار جولان می دهد
خطبه خوانی می‌کند تا روی منبر فاطمه

هر خطیبی که دم از فضل و دم از ایثار زد
انتهای منبر او ختم شد بر فاطمه

هرکسی در روضه های بچه هایش کار کرد
پاسخش را می دهد چندین برابر فاطمه

بر قلوب شیعیان مهر شفاعت می زند
می تکاند چادرش را روز محشر فاطمه

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

معجزات چشم زهرا عرش اعظم ساخته
هاجر و آسیه و حوا و مریم ساخته

از ازل بیت الاحرام کعبه ، بیت الفاطمه است
کعبه را تسبیح زهرا قرص و محکم ساخته

آخر پیغمبری بابای زهرا بودن است
نور زهرا مصطفی را نور خاتم ساخته

فاطمه حق و مع الحقش علی مرتضی ست
حق ولایت را میان این دو توأم ساخته

پیش زهرا ذوالفقارش سر فرود آورده است
علتش این بوده که شمشیر را خم ساخته

فاطمه وقتی که پای شوهرش آمد وسط
لشگری را با جلال خویش در هم ساخته

دم نمی آرد؛ مبادا همسرش غمگین شود
فاطمه در شعله ها هم سوخته، هم ساخته

گرچه او مقداد و عمار و ابوذر داشت؛ نه
آخرش از یک عجم سلمانِ محرم ساخته

نیمی از ما را خدا در فاطمیه ساخته
نیم دیگر را خود زهرا محرم ساخته

فاطمه معمار خلق سینه زن ها بوده است
یک حسینیه خودش در بین قلبم ساخته

وصله های چادرش دیروز زحمت داشته
تا برای روضه ها امروز پرچم ساخته

روز محشر ریشه های چادری که سوخته
مایه ی آسایش ما را فراهم ساخته

هر زمان در روضه مادر صدایش می کنی
کیسه ما را پُر از فیض دمادم ساخته

شاعر:محمد جواد پرچمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اشکِ مناجات سحر را می خرد زهرا
گریه‌کُن خونین جگر را می خرد زهرا

وقتی شریک‌‌ات “شمع” باشد، سود خواهی بُرد
پروانه ی بی بال و پر را می خرد زهرا

از عِیش دُنیا باخبر باشی، ضرر کردی
از عِیشِ‌ دُنیا‌ بی‌خبر را می خرد زهرا

هی این‌در، آن‌در، می زنی تا در‌به‌در گردی
وقتی گدای در‌به‌در را می خرد زهرا

باید درِ این خانه کسبِ اعتباری کرد
آن نوکران مُعتبر را می خرد زهرا

هرجا بساط روضه ای برپاست، شرکت کن
خار و خَسِ آن دورو‌بر را می خرد زهرا

گاهی حوالی حسینیّه کمی بنشین
گوشه‌نشینِ این گذر را می خرد زهرا

هرآنچه‌که در چنته داری خرجِ اشکت کن
فردای محشر “چشمِ تر” را می خرد زهرا

اندازه ی بال مگس نذر حسین‌اش کن
این قطره های مختصر را می خرد زهرا

از ساعتی که سینه ی او زیر سُم ها رفت
سینه زنانِ این پسر را می خرد زهرا

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بخوان بلال ! که یاس کبود دل تنگ است
اذان بگو ! که اذان تو ، آسمان رنگ است

اذان بگو ! که پس از رحلت رسول خدا
مصاحب دل من ، ناله ی شباهنگ است

اذان بگو ! به صدای بلند و جار بزن
که پشت پرده ی ایمان فریب و نیرنگ است

اذان بگو ! که بدانند بعد پیغمبر
نصیب آینه های خدانما سنگ است

نه من ، غبار یتیمی نشسته بر رویم
جمال آینه هایم ، مکدّر از زنگ است

بگو که «اشهد ان علی ولی الله»
بگو که لحن مناجات من ، غماهنگ است

تو از سیاه دلی های خلق شکوه مکن
«به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است»

مرا ز گریه چرا منع می کنند ، بپرس
که این چه رسم مسلمانی ؟ این چه فرهنگ است ؟

بگو که فاطمه این یک دو روزه مهمان است
سفر به خیر بگویند وقت ما تنگ است

بگو که فاطمه در حشر اگر که ناز کند
«کمیت جمله شفاعت کنندگان لنگ است»

نماز شام غریبان شد و غروب و شفق
بخوان بلال ! که ماه مدینه دل تنگ است

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

چرا عزمِ سفر داری مگر در خانه مهمانی؟
پس از تو فاطمه ، بستر نشینم خوب میدانی

برای چشمِ زهرا بینِ من نه سال ، یک آن بود
نگو پس چند روزی بیشتر ، پیشم نمی مانی

به پهلویت قسم اشکِ تو را من خوب میفهم
به بازویت قسم بر غربتم ، اینگونه گریانی

از آن وقتی که تا مسجد مرا با زور می بردند
هنوز ای فاطمه جان ، غرقِ در ذکر علی جانی

مفاتیح الجنانِ دستهایت باز شد اما
چرا پس ای حیاتِ من دعای مرگ میخوانی

بمان شیرینیِ این زندگانی ، مادرِ خانه
که بی تو بر علی تلخ ست شیرینیِ هر نانی

به سختی می روی راه و به سختی هم نفس داری
بیا اما از این آزرده ، دل نستان به آسانی

تو تنها ایستادی پیشِ روی جبت وَ الطاغوت
الا ای ذوالفقار خانهٔ من ، مرد دورانی

شاعر:حامد آقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

نمیشود تورا بیان نمود در قیاس ها
شدند ناتوان درک تو خدا شناس ها

تو خود بگو که کیستی حور و یا ملیکه ای
اگرچه نیست قدر تو در خور این حواس ها

گفت نبی که فاطمه روح دو پهلوی من است
حق رسالتش چه شد به دست ناسپاس ها

به یک اشاره غنچه از شاخه جدا شود دگر
نیست نیاز وا شود به باغ پای داس ها

به دست بوسی ات غلاف و تیغ و میخ آمدند
چه بر سر تو آمده از اینهمه تماس ها

فراز عرش جای تو مده دلت به دست غم
عیادتت نیامدند اگر که آس و پاسها

به کودکان خود بگو دوباره خوب میشوی
نمی رود به چشمشان خواب از این هراس ها

آیینه در نگاه تو بسکه ترک ترک شده
داده خبر ز تاری چشم تو انعکاس ها

هر که جفا نموده و عذاب داده حضرتت
در صف حشر میشود منتظر تقاص ها

اگر که میشود بمان نرو تو از بر علی
مکش تو دست مرتضی به پای التماس ها

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

نمی خواهد مرا آن‌ یار که دنیاست خواهانش
همان که کشته ما را ماجرای وصل و هجرانش

از آن روزی که فهمیدیم..،صحرا خیمه‌گاهِ توست
همیشه غبطه میخوردیم بر ریگ بیابانش

دل مجنون شکست و قصه ی لیلی زبانزد شد
همیشه رسم عشق این بوده..؛عاشق داده تاوانش

قفس یا قصر؟! فرقش چیست وقتی یار آنجا نیست
زلیخا هرکجا یوسف نبوده..، بوده زندانش

همین آشفته‌حالی‌ ها نیازِ وصل معشوق است
پشیمان می شود هرکس نمی گردد پریشانش

برای رزق گریه..،چشم‌پوشی کن ز مالِ غِیر
که ابری این چنین پایان نخواهد یافت بارانش

حضور تو میان شهرِ ما حاشا نمی گردد
کدامین سنگ‌فرشِ کوچه خواهد کرد کتمانش؟!

کمال عقل یعنی فقر..،یعنی سائلت‌بودن
که ما هر کس گدایت نیست میخوانیم نادانش

غریبِ بی محلّی‌ها! تو هم مثل حسن هستی
همان مردِ کریم کوچه ها..،جانم به قربانش

امیدِ آخر هر بچّه‌شیعه،چادر زهراست
برای اینکه برگردی گره خوردم به دامانش

تو را جان همان پهلو‌شکسته..،زودتر برگرد
همان خانم که میخِ داغِ در افتاد بر جانش

فقط ای کاش آتش صورت او را نمی سوزاند…
میان آن ‌همه شعله گمانم نیست امکانش

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

مغتنم ديدند صبر رو به پايان مرا
آتش آوردند نمرودان گلستان مرا

بيت من در آتش و مصراع من افتاده بود
بي ادبها خوب سوزاندند ديوان مرا

آرزوهاي مرا در پشت در آتش زدند
كاش ميبستند جاي دست، چشمان مرا

دست من بسته ولي دست مغيره باز بود
زد تو را تا که بگيرد زودتر جان مرا

حرف ناموسش كه شد ايوب صبرش سر رسيد
باتو سنجيدند بين كوچه ايمان مرا

در نهان چشم من اشك است مهمان سالها
ظلم بيرون ميكشد از خانه مهمان مرا

شاعر:محسن عرب خالقی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

دودِ هیزم در حرم آکنده شد
آتش از روی علی شرمنده شد
در چنان با شدت از جا کنده شد
یاس حیدر بر زمین افکنده شد

بانویی که حرمتش مفروض شد
استخوان سینه اش مرضوض شد

نعره ها پیوسته و ممتد شد و
هتکِ حرمت های شان بی حد شد و
حال زهرا پشت آن در بد شد و
یک نفر با ضربه از در رد شد و

قلبِ زهرا را قرار از دست رفت
غنچه ی گل در فشار از دست رفت

غربت شیر خدا شد بی حساب
حمله می کردند سویش با عتاب
دست هایش بسته شد بین طناب
سوخت قلب حق برای بوتراب

فاتح خیبر برای حفظ دین
شد گرفتار دو بی دین لعین

فضه زیر کتف مادر را گرفت
دید حیدر را و قلبش پر گرفت
زود زهرا شال حیدر را گرفت
با نگاهش راه لشگر را گرفت

دور حیدر بود در حال طواف
تا که شد بیهوش با ضرب غلاف

حیدری تنها و شمشیر و گلو
فاطمه برخاست، آمد روبرو
کل عالم می شد آن دم زیر و رو
دست بر معجر اگر می برد او

کار دشمن را علی راحت نکرد
لحظه ای با اولی بیعت نکرد

آه اما از دل زینب که دید
یک نفر موی حسینش را کشید
دیگری از راه با خنجر رسید
لشگری پیراهنش را می درید

دستباف فاطمه بود آن لباس
شد بلند از هر شکافش بوی یاس

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

گل چه کند شب به شب سحر که نباشد
درد به دختر رسد پدر که نباشد

ای پدر آن روزهای خوب چرا رفت؟!
حرمت ما پنج تن بگو که کجا رفت؟!

با تو درِ خانه ام ضریح جهان بود
با تو چه امنیتی به خانه مان بود

با تو  خطر داشت کوچه رفتن من؟نه!
با تو کبودی نشست بر تن من؟نه!

خیز نبی خدا زمانه عوض شد
بعد تو رنگ تمام خانه عوض شد

شاخه ی یاسی که کاشتیم لگد شد
قالی کهنه که داشتیم‌ لگد شد

حمله به ما میکنند گرگ منش ها
دوروبرم ریختند عربده کش ها

پای غریبه به در نشست، نبودی
پهلویم از چندجا شکست، نبودی

میخ همان موقعی که بر کمرم خورد
خیره شدم‌ بر علی و در به سرم خورد

فضه به دادم رسید خیر ببیند
زود به سویم دوید خیر ببیند

اینهمه زخم‌ و هزار درد و ملامت…
میخرم آن‌ را به جان!علی به سلامت!

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اَز اَشک های چَشمِ تو، زَمزَم دُرُست شُد
اَز ناله های نیمه شَبَت، غَم دُرُست شُد

با یاریِ مَلائِکه، دَر هِیئَتِ خُدا
از چادُرِ سیاهِ تو پَرچَم دُرُست شُد

اَوّل تو آفَریده شُدی، شَک نمی کُنَم
زآن پیش تَر، که طَرحِ دوعالَم دُرُست شُد

وَقتی به شِکلِ اِنسیه ی کامِلی شُدی
اَز باقیِ گِلَت گِلِ ما هَم دُرُست شُد

ما را، طَلایه دارِ غَمِ تو نِوِشته اَند
اَز آن زَمان، که غُصّه و ماتَم دُرُست شُد

اَز ما سُوال و، اَز تو جَوابی، گُلِ علی…
…تابوتِ لاغَرِ تو چِرا خَم دُرُست شُد؟!

ما نوکَرِ حُسِینِ غَریبِ شُما شُدیم
اَز فاطِمیّه ای که مُحَرَّم دُرُست شُد

شاعر:رضا رسول زاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ز بس که هست به جسمم جراحتی تازه..
ز لاله ساخته ام باغ جنتی تازه.

به دست لاغر من لقمه نیز سنگین است
کشیدم از علی امشب خجالتی تازه

زنی به نیت خنده عیادتم آمد
خدا کند که نباشد عیادتی تازه

مگر که گریه ی یک زن چه اذیتی دارد؟!
رسیده باز به حیدر شکایتی تازه

علی به حجره ی من هرزمان که سر بزند
به غیر گریه نداریم صحبتی تازه

نفس کشیدن پهلو شکسته آسان نیست
مصیبتی است وَ پشتش مصیبتی تازه

دوماه پیش چنان سیلی بدی خوردم
که هست بررخم انگار ضربتی تازه

لباس های قدیمی بزرگ‌ شد به تنم
بیار جامه ی نو بهر قامتی تازه

سه چهار مرتبه مردم ولی به عشق علی..
خدا به فاطمه اش داد فرصتی تازه!

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

آنکه از اولش به پیش علی
ناسپاس و به کینه می آمد

بی اجازه به خانه آمد و حال
بر عیادت اجازه می خواهد

چقَدر این صحابه خشنود ست
حال که مزد وحی را داده

آمده تا که مطمئن گردد
فاطمه بین بستر افتاده

پس گزارش به شهر خواهد داد
اثرِ ضربه ها به آن در را

تا ببیند که فاطمه دیگر
می زند ناله های آخر را

آه با شوق کشتنِ محسن
می نویسد به کوچه ، مستانه

و بگوید به یمن ضربهٔ من
یک نفر کم شده از این خانه

شاعر:حامد آقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

به لحظه لحظۀ دوری، به هجر یار قسم،
به دیر پایی شب‌های انتظار قسم،

به باغ سبز شهادت، به خون سرخ شهید
به روشنای سپیده، به نوبهار قسم،

به آشنایی غم با دل صبور علی
به روشنایی قلب امیدوار قسم،

به بی‌صفایی صبح مدینه بی‌زهرا
به بی‌وفایی دنیا، به شام تار قسم…

به آتش دل مسکین، به آه سرد اسیر
به اشک چشم یتیم و به چشمه‌سار قسم

اگر چه قلب جهان غرق در جراحت شد
شبی که فاطمه در خاک خفت، راحت شد

شاعر:استاد محمد جواد غفور زاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

نام تو را نوشتم و پشت جهان شکست
آهسته از غم تو زمین و زمان شکست

پرسید آسمان چه نوشتی که اینچنین…
گفتم که فاطمه، کمر آسمان شکست

هجده بهار دیدی و در سوگ تو دلم
بعد از هزار و سیصد و چندین خزان شکست

ای دل بسوز و بشکن! تا باورت شود
حتماً دری که سوخته را، می‌توان شکست

بانوی نور در دلتان رنگی از خداست
زیباتر است بر قد رنگین کمان، شکست

با هر دری که بعد نگاه تو باز شد
انگار در گلوی علی استخوان شکست

شاعر:مهدی مردانی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

خدا نانِ تو را هرگز نگیرد از گدا زهرا
پناه بی پناهیِ منِ بی دست و پا زهرا

چراغ عرش،فانوس حیاط خانه ات بوده
تو آن نوری که جریان داشتی از ابتدا زهرا

کمال ظرف تو بیش از حدِ امِّ اَبیهایی‌ست
به این ترتیب،باید گفت: اُمُّ الاَنبیا؛زهرا

عبا را اعتباری نیست بی حظِّ حضور تو
به زیر سایه ی تو جمع شد اهل کسا زهرا

نخِ چادر نماز وصله‌دارت آبروی ماست
گرفته بیرق ما رنگ از این تارها..،زهرا

اگر درد است درد عشق تو..،دردت به جان من
ز عشاقت نمی آید به جز قالو بلیٰ زهرا

جواز اتصال ما به تو دستِ حسن‌جان است
همین فرزندِ ارشد شیعه را بُرده است تا زهرا

علی نام تو را ورد لب فرزندهایت کرد
صد و ده مرتبه با مرتضی گفتیم یا زهرا

خطای طفل سهل انگار را مادر نمی بیند
همیشه چشم‌پوشی می کنی از خبط ما زهرا

مرا جان حسین‌ات روز محشر گُم نکن مادر
محال است اینکه از دستت شود دستم رها زهرا

غلاف قنفذ نامرد هم،عهد تو را نشکست
چه محکم دستِ بیعت داده ای با مرتضی زهرا

چنان مسمار با شدت به پهلویت اصابت کرد
که چندین استخوان در سینه ات شد جابه‌جا زهرا

چه دید آنجا زمان بردنش حیدر..،که زد فریاد:
بیا فضه..،بیا فضه..،بیا فضه..،بیاااا..،زهرا…

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

در سوخت و با ضرب پا از جا در آمد
از پشت در ناگه صدای مادر آمد

طوری صدا زد فاطمه: “فضه خُذینی”
آه از نهاد فاتح خیبر بر آمد

فضه سراسیمه به روی خاک افتاد
وقتی به سوی دختر پیغمبر آمد

زخمش نشد کهنه دو ماه و نیم اصلا
میخِ دری که از تن زهرا در آمد

مجروح بود اما علی را که کشیدند
زهرا برای جنگ با یک لشگر آمد

با چشم خیسش مرتضی در کوچه می دید
ریحانه اش با قد خم در معبر آمد

قنفذ غلافش را چنان بر بازویش زد
عمر کم زهرا از آن ضربه سر آمد

هر ماتمی را دید مادر در مدینه
در شام و در کوفه سراغ دختر آمد

زینب فقط گریان داغ مادرش بود
هر جا که بوی هیزم و خاکستر آمد

حتی زمانی که به روی خاک افتاد
یا آن زمان که شعله سوی معجر آمد

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

آیات قرآن یک به یک آیات زهراست
آیینه دنیا تماماً مات زهراست

از پای تا سر فاطمه تنها علی بود
اثبات مولا در غدیر اثبات زهراست

دستاس عالم را به دستش داده بودند
هستی سراسر مملو از ذرات زهراست

ما که به جای خود پیمبر هم وجودش
از برکت مولا و از برکات زهراست

تا پای جان پای علی باشید آری
این از سفارش ها و تاکیدات زهراست

می سوخت پای بسترش مولا که چون شمع
می دید دیگر آخرین ساعات زهراست

نان پخت روز آخری با حال زارش
اینها فقط یک گوشه از حالات زهراست

چیزی که کامل می کند دین را نماز است
آن هم که اکمالش به تسبیحات زهراست

شاعر:معین اصغری

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

تو هم تا نفس داشتی سوختی
تو هم پشت در پابه پام اومدی
ولی آرزو داشتم لااقل
میموندی و مادر صدام میزدی

نذاشتن که حتی به دنیا بیای
نذاشتن ولی تو مسیح منی
نشد آخرش هم ببینیم که
شبیه علی یا شبیه منی

چقد زینبم آرزو داشت که
داداش محسنش رو ببینه ..نشد
میدونی حسینم چقد دوس داشت
پا گهواره ی  تو بشینه … نشد

تو هم بی نشونی مث مادرت
نه..قدرت واسه هیشکی معلوم نیست
اینم حکمت با علی بودنه
کی عشقش علی هستو مظلوم نیست

تا دیدی درو بالگد میزنن
تا دیدی غریبم ، شدی غیرتی
تو هم سنگ عشقو به سینه ت زدی
ولی آه…میخ در لعنتی

بمونه واسه بعد حرفای سخت
بمونه واسه چند سال دیگه
واسه روزی که صحبت کربلاس
تو خیمه یه مادر به بچه ش میگه

عزیزم میخام روسفیدم کنی
برو هرچی دارم فدای حسین
نذاری بگن که بابات بی کسه
گلوتو سپر کن برای حسین

سه تا میخ در یا سه شعبه …چی بود
یکی گفت پسر رو نشونه بگیر
علی اصغر اونروز محسن شدو
رباب پیش زهرا نشد سر به زیر

شاعر:مجید تال

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

پای تو اهل بکا کم میارن
صائبا محتشما کم میارن
واسه تو شعر و قصیده کم میگن
واسه مدحت شعرا کم میارن

طبع شعر تازشو باید بده
فیض بی اندازشو باید بده
هرکسی مدح تورو میخواد بگه
فاطمه اجازشو باید بده

مردمو همش مردد میکنن
بخدا به خودشون بد میکنن
دکترای قلابی میشینن و..
با دروغ مقامتو رد میکنن

در شلوغی سپر فاطمه ای
خنکای جگر فاطمه ای
هم حسینی واسه ما هم حسنی
سومین گل پسر فاطمه ای

بذر روسیاهی کاشتی واسشون
ضربه های سختی داشتی واسشون
تورو با لگد گذاشتن بین در
تو هم آبرو نذاشتی واسشون

بغض تو صدای اهل بیت شدی
غم آشنای اهل بیت شدی
جون دادی تا که ولایت بمونه
یک تنه فدای اهل بیت شدی

کار ما تو این شبا با محسنه
سیر عرفانی ما تا محسنه
تپش قلب تموم شیعه ها
” یاحسین” و “یا حسن” “یا محسنه”

کاش همه واسه تو زحمت بکشیم
طعنه بشنویم ریاضت بکشیم
نکنه روز قیامت که میاد
از بابات علی خجالت بکشیم..

خون به قلب هرچی دشمن میکنیم
چراغ روضتو روشن میکنیم
ما برای محسنیه پا میشیم
مشکی فاطمیه تن میکنیم

حجت الله و سر گذر زدن
پیش چشمای علی به در زدن
اول ربیع که تبریک نداره
مادر مارو چهل نفر زدن..

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ای که پیش از خلقت خود امتحان پس‌داده‌ای
از ازل -آری- برای سوختن آماده‌ای

“بَضعَةٌ مِنّی” شدی یعنی خودِ پیغمبری
شأن تو این نیست که تنها پیمبرزاده‌ای

“بَضعَةٌ مِنّی” شدی یعنی تو هم روز اَلَست
اولین فردی که فریاد “بَلَی” سرداده‌ای

فوق عصمت، فوق باور، فوق درک انبیا
فوق هر تعریفی و توصیف، فوق‌العاده‌ای

ای که عرش از چادرت حاجت تمنا می‌کند
از چه سرکردی جهان را با حصیر ساده‌ای؟

درد پهلو، زخم بازو داری اما همچنان
با قنوت گریه‌هایت بر سر سجاده‌ای

مادر سادات! تنها مادر سادات نه
مادر دلسوز هر مرد و زن آزاده‌ای

بغض تلخی در گلوی ماست تا روز ابد
از همان روزی که تو در بسترت افتاده‌ای

لیلةالقدر انتظار دیدنت را می‌کشد
مطلع‌الفجر تماشایی! کجای جاده‌ای؟

شاعر:علی سلیمیان

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

یارب! کمکش کن نَکِشد کار به دیوار
ای کاش نگیرد پرِ دلدار به دیوار

مسمار، اگر داغ شد ای کاش خدایا_
بر او، نه … اصابت کند این بار به دیوار

در خورد به دیوار … امان از ستم و جور
نفرین به شرر، لعنتِ بسیار به دیوار

یک ضربه به او خورد، جهان از نفس افتاد
یک‌بار به در خورد، دگر بار به دیوار

از داغِ پرستو، کمرِ عرش دوتا شد
بگذاشته سر، حیدرکرار به دیوار

از بازوی خونینِ شقایق، چه بگویم؟
مانده‌ست هنوز آن‌همه آثار به دیوار

لطفش به همه شامل و عمری‌ست که بوده
او با همه، همسایه‌ی دیوار به دیوار

شاعر:عادل حسین قربان

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

شِکسته قامَتی اِی یارِ نیمه جانِ علی
چه بی فُروغ شُدی، ماهِ آسمانِ علی

مَرا به خاک نشانده، قَدِ هِلالیِ تو
گِرِفته سوسوی چَشمانِ تو، تَوانِ علی

نَفَس نَفَس زَنی و ذَرّه ذَرّه آب شَوی
چه زود پیر شُدی، هَمسَرِ جَوانِ علی

سه ماه شد، که سُخَن با عَلی نِمی گویی
سه ماه شد، که نَدادی رُخَت نِشانِ علی

هَمیشه بَستَرَت اَز بَرگهای لاله پُر اَست
گُلِ خَزان زده ی سُرخِ بوستانِ علی

کَسی سُراغِ تو را اَز عَلی نِمی گیرَد
مَدینه، مَرگ کُند آرزو، به “جانِ علی”

گِرِفته اَم زِ غریبی، دو زانویَم به بَغَل
که تاب آوَرَد این داغِ بی کَرانِ علی؟

اَگَر چه بِینِ خُسوفی، هَنوز ماهِ مَنی
بِتاب بَر مَن و بَر این سِتارگانِ علی

بیا و این دَم آخَر، بَرای دِلخوشی ام
بَخند تا که نَمُردَم، بِخَند جانِ علی

شاعر:رضا رسول زاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ای کشتی شکسته که پهلو گرفته ای
برگو چرا تودست به پهلو گرفته ای

گل را خدا برای سرور آفریده است
ای گل چرا به غصه وغم خو گرفته ای

گاهی زدرد شانه زدل آه می کشی
گاهی زدرد، دست به بازو گرفته ای

ازماجرای کوچه نگفتی به من بگو
اکنون چرا زمحرم خود رو گرفته ای

دیوار گشته است عصای تو باز هم
بینم که دست برسر زانو گرفته ای

دیشب نماز نافله ی تو نشسته بود
دیدم که دست خویش به پهلو گرفته ای

هرگه که دربه روی علی باز می کنی
خوشحال می شوم که تو نیرو گرفته ای

رنگی زداغ گرکه «وفایی» به شعر توست
چون لاله ها زباغ ولا بوگرفته ای

شاعر:سید هاشم وفایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اما غمی دارم که آن را نیست پایانی
داغی که می سوزاندم شاید نمی دانی

زیر غلاف و تازیانه خورد شد بازو
زهرا به مسجد رفت اما دست بر پهلو

زهرا به مسجد رفت ، اما گرم فریاد است
سلمان ! بگو مسجد چرا در لرزه افتاد است

فریادهای فاطمه دیوار را لرزاند
سلمان بگو دیدی که مسجد را صدا لرزاند

زهرا اگر نفرین کند دنیا نمی ماند
مسجد فرو می ریزد و بر پا نمی ماند

تنها نمی ماند علی وقتی که زهرا هست
– پهلوی او‌ هم‌ بشکند – زخمی است ، اما هست

سرباز مولا می شود وقتی علی تنهاست
زهراست حیدر ، ای جماعت ! مرتضی زهراست

وقتی که مسجد در دل لات و هبل شد گم
بتخانه با مسجد چه فرقی می کند مردم!

منبر بدون مرتضی چوب است و جز این نیست
بی مرتضی هرجا که باشی حرفی از دین نیست

مردم ! فدک ارثیه ی قانونی زهراست
آیا غلاف و تازیانه اجر ذی القرباست؟!

زهرای مجروح علی آن روز غوغا کرد
دست علی را فاطمه با خطبه اش وا کرد

حیدر به زهرا گفت ؛ ما بی هم چه می کردیم؟!
زهرا بیا با هم به سمت خانه برگردیم

می دانم از بس درد داری ناتوانی تو
اما عزیزم با علی باید بمانی تو

با من بیا این روزها غوغاست در خانه
زهرا به زینب فکر کن تنهاست در خانه

همپای حیدر ! دست در دست علی بگذار
حالا که اذیت می شوی کم کم قدم بردار

هم صحبت تنهائیم ! تا خانه راهی نیست
باید بمانی ، بی تو حیدر را پناهی نیست

من بی تو بغضم ، گریه ام ، فریاد خاموشم
باید بمانی بار غم برداری از دوشم

زهرا چرا هی دست را بر گونه می گیری
زهرا بگو از مرتضایت رو نمی گیری

الجار ثم الدار می‌خواندی تو قبل از این
حالا چرا عجّل وفاتی می کنی تلقین

هر شب دعایت می کنم ، با من بمانی کاش
زهرا بمان ، شبها تو سقای حسینم باش

شاعر:محسن ناصحی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

به آتش طعنه زد هیزم که غوغا کردنش با تو
حمایت از من اما فتنه برپا کردنش با تو

زنی می‌آید و در سینه اش مهر علی دارد
پس آن را با نوک مسمار امضا کردنش با تو

جوابش را چنین داد آتش این در را که سوزاندم
تحمل کرد اگر آن زن تقلا کردنش با تو

در و دیوار را بر هم بزن با پای‌کوبیدن
که خون تازه جاری پای لولا کردنش با تو

به لولا گفت میخ در کمی من را تحمل کن
بیا و صبر را این دفعه معنا کردنش با تو

غلافی با غلافی آن سوی در زمزمه کردند
حمایل را ز دست فاطمه وا کردنش با تو

بزن طوری که با صورت بیافتد بر زمین زهرا
علی را پیش چشم مرد و زن تا کردنش با تو

غلافی رو به درب خانه‌ی همسایه کرد و گفت
شکست بازویش با من تماشا کردنش با تو

شنیدم تیغها بین غلاف اینطور میگفتند
سر جسم حسینش نیز دعوا کردنش با تو

شاعر:وحید عظیم پور

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

این زن کسی را ندارد تا سوگواری بیاید؟
یک گوشه اشکی بریزد یا از کناری بیاید؟

پاییز پاییز پاییز اندوه اندوه اندوه
آیا پس از رفتن تو باید بهاری بیاید؟

بعد از تو این حرف‌ها را با چاه باید بگوید
دیگر چگونه به خانه با شرمساری بیاید؟

از این نماز شکسته پهلوی هر کس نگویید
حالا که جمع‌اند گل‌ها حیف است خاری بیاید

ای دشمنان سیه‌رو در خوابی آشفته باشید
ای کوچه‌های مدینه باید سواری بیاید

زینب تو باید بسوزی با داغ مادر بسازی
این اشک‌ها را نگه‌دار شاید به کاری بیاید

شاعر:آرش علیزاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

سرم را اگر که به بالا گرفتم
دمم را مدد را ز زهرا گرفتم

در این سایهٔ چادرِ مادر خود
به گردی ، مقامی ز بالا گرفتم

کسا خواندم و گفتم اینی که هستم
شرف را از این خاکِ پاها گرفتم

شرابِ طهورست این عشق و یعنی
که سبقت از امروز و فردا گرفتم

به هر فاطمیه شدم معتقدتر
از این غم تولی ، تبری گرفتم

در آتش نبودم بسوزم ولیکن
رسیدم از این خانه گرما گرفتم

دلم گُر گرفت از درش تا به کوچه
که این سوختن را ز مولا گرفتم

نشستم به کوچه ببینم حسن را
به دندانِ خود آستین را گرفتم

هوایِ خوشم را در این گریه هایم
به زهرا به زهرا به زهرا گرفتم

شاعر:حامد آقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اگر آتش به دلت هست  اگر حالِ مُشَوَش داری و اگر تب داری

یا شکایت زِ خود و از همه بر لب داری
یا اگر از غم و اندوه و بلا سینه لبالب داری
و اگر زندگیِ سرد و پُر از درد و دل آشوب  مرتب داری،
یا پریشانیِ روز و دل آتش زده  هرشب داری
روز و شب تب داری

چاره‌اش نور علی نور ، دعای نور است
بسم رَبِ نور است
گرچه او مستور است
چاره‌اش زمزمه‌ی نور  دعای زهراست
چاره‌اش یک مدد از چادر بانوی خداست

نور خورشید نه ، مهتاب نه ، اینها همه هیچ
نور می‌خواهی از آن چادر مشکی دریاب ، نور آن عصمت ناب

نور از ریشه‌ی آن چادر قدسی است که قدیسه‌ی صدیقه به سر داشت
که بر افلاک گذر داشت
که از او نور ، سحر داشت
همه شب یا همه روز
نور می‌تابد از آن چادر مشکی تا ماه
نور می‌گیرد از آن نور سرِ صبح ، پگاه

نور می‌جوشد از این چادرِ پُر وصله‌ی خاتون علی ، سِرِ مکنون علی

چادری که نه به هر ریشه فقط  معجزه پنهان کرده
عرش از حسرت آن پاره گریبان کرده

چادری که در آن
جمع اسماء خدا است و خدا

در دلش فاطمه پنهان کرده
چادری که همه افلاک پریشان کرده
زخم کتمان کرده
درد درمان کرده

جمعِ هفتاد یهودی همه یک روز مسلمان کرده

در دل این گرداب
سیره‌اش را  دریاب
ریشه‌اش را دریاب

چادر ارث زهراست
این سلاحِ تقواست
رنگی از نورِ خداست

هرکه دارد ، به سرش سایه‌ی رحمت دارد
حسِ آرامشی از باغِ نجابت دارد

عفّت و عاطفه و لطف و محبت دارد
عطرِ عصمت دارد
چادرِ مشکیِ او ریشه‌ی غیرت دارد
آی عزت دارد

چادرت را دریاب

چیست آن پوشش بیت الله است
مشکی اما به به دلش جوشش بیت الله است

چیست چادر  صدف گوهرهاست
حرم دخترهاست
حافظ باورهاست

چادر مشکی تو شهپر توست

خواهرم سنگر توست

دست زهراست که روی سر توست

وارث نور حجاب
چادرت را دریاب

حاضری  در همه جا
ولی از پلکِ هوس‌هایی دور

مثل قرآن کریم
فی کتابٍ مکنون
فی حجابٍ مَستور

چادر آرامشِ یاس از اثر طوفانهاست
سِتر ناموس خداست
چادر آسودگی لاله از اندیشه‌ی باد

چادر آسایش گلبرگ از احساس نظر بازی‌هاست

خیمه‌ی عاشوراست
صاحبش با زهراست

چادرِ مادرمان دست مرا می‌گیرد
با همان انوارش
با همان اسرارش

با همان حِسِ صمیمیتِ خود
با همان غیرتِ خود

بِینِ راه و بیراه
بِینِ گاه و بیگاه …

تا که لب باز نکرده است دعا می‌گیرد

با همان مادریش فکر من است
روز وشب روضه‌ی او ذکر من است

نه فقط دست من و تو   به پرش هست دخیل
همه از نوح و خلیل
فطرس و جبرائیل
دودمان آدم
سالها هست که حاجات از آن می‌گیرند
از همان مقنعه جان می‌گیرند
ناتوانند و  توان می‌گیرند

قرن‌ها هست زبان می‌گیرند:

چادرت را بتکان لطف خدا را بفرست
چادرت را بتکان روزی ما را بفرست

و خدا نیز از آن نور مباهات کند
فخر بر مادر سادات کند
محورِ اهلِ کسا معنی آل عبا
پنج دفعه به علی جلوه به میقات کند

چادری که به پَرَش
بوسه‌ی ، احمد دارد
روی هر ریشه‌ی آن بوی محمد دارد
چقدر چشم کشیده است علی بر رویش
چادرِ بانویش
نورِ سرمد دارد

ولی افسوس که  یک روضه‌ی پر غُصه‌ی بی حد دارد
روضه‌ای بد دارد

ای مدینه ای داد
دادها از بیداد
از نگاهی سنگین
آه این چادر پُر نور زمین خورد زمین

چه شده ، طعمه‌ی بی باکی شد
یک نفرکاش بگوید که چرا خاکی شد

پشت در بود که آتش سر زد
یک نفر شعله‌ای آورد و به جانِ در زد
در آتش زده را وای که بر مادر زد
زینب اُفتاد  حسن  بر سر زد
دید در کَنده نشد
ضربه‌ی دیگر خورد   وای که محکمتر زد

(قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می‌زد
تازه می کرد نفس را مجدد می‌زد
وای از دست مغیره چقدر بد می‌زد
جای هرکس که در آن روز نمی‌زد می‌زد)

کربلا چادرِ زهرا به سرِ زینب بود
سپرِ زینب بود
لشکری دور و بر زینب بود
در میان گودال
جگر زینب بود
آنطرف‌تر حرمِ شعله‌ورِ زینب بود

اینطرف بر سرِ نِی همسفرِ زینب بود

گرچه زینب از غم غیر خوناب  نخورد
گرچه مانند دلش
جگری چاک نشد

زیر لب گفت ولی

«مادر آب ببین که  پسرت آب نخورد
پدرِ خاک بیا که   پسرت خاک نشد»

چادرش را دو گره بست ، قدم را برداشت
کوهِ غم را برداشت

بی حسین و عباس
دو عَلَم را برداشت
یک تنه بارِ حرم را برداشت
نعره‌اش کاخ ستم را برداشت..‌

شاعر:حسن لطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

صدای گریه از عرش معلّی می‌رود بالا
همین که نیمه‌شب‌ها دست زهرا می‌رود بالا

یکی از پلک‌های زخمی‌أش با دیدن حیدر
به زحمت _تا کند او را تماشا_ می‌رود بالا

گمانم مرکز ثقل زمین را شعله‌ها سوزاند
که آتش از در و دیوار دنیا می‌رود بالا

هنوز از ماجرای کوچه‌ها شرمنده‌اش هستند
اگر دیوارها کج تا ثریا می‌رود بالا

تمام هستی خود را گرفته روی دست، انگار
که روی شانه‌ها تابوت مولا می‌رود بالا

سوال این است؛ قاتل کیست؟ اما در جواب آن
فقط هر آینه دیوار حاشا می‌رود بالا

شفیع محشر خود را در اوج کینه سوزاندند
که دود آتش امروز، فردا می‌رود بالا

به لب در هر قنوت آوای “أَینَ‌المُنتَقِم؟” داریم
که دست لطف مادر نیز با ما می‌رود بالا

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ما میهمان روضه ایم و میزبان زهراست
ما کارمان گریه ست صاحب کارمان زهراست

افلاک را از برکت نامش بنا کردند
در اصل دنیا سفره ای و آب و نان زهراست

آنجا که آیات از بحبل اللّه می گویند
منظور رب العالمین از ریسمان زهراست

فرمود مرد از دامن زن میرود معراج
آنکه نبی را برد تا هفت آسمان زهراست

هر چند نامش را موذنها نمی‌گویند
اما شهادت می دهم اصل اذان زهراست

عباس امان نامه ز نامحرم نمی‌گیرد
چون خوب می داند که در واقع امان زهراست

فرمود پیغمبر به او یا بضعهٌ منی
یعنی به جان احمد محمود جان زهراست

ای کاش قدری شأن او را حفظ می کردند
این زن که تنها مانده با نامحرمان زهراست

شاعر:محمود یوسفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

دل را به دستانش گرفت و جنس زر کرد
سائل پذیرفت و گدا را معتبر کرد

خیلی ضرر کرد آنکه وقت عرض حاجت
این پا و آن پا کرد… امّا و اگر کرد

مادر شد و مِهرش به قلب عالم افتاد
در جانمان حبّ علی(ع) را بیشتر کرد

خود عاشقش بود و به دست خود در این دل
عشق أمیرالمؤمنین(ع) را مستقر کرد

هر کس به بغض فاطمه(س) رغبت نشان داد
با دست خود پرونده اش را شعله ور کرد

وارد نشد آتش به رستاخیزِ دوزخ
تا گوشه ای از چادر خود را سپر کرد

رحمت بر آنکه تا گره بر کارش افتاد
پیش از تمام خلق، مادر را خبر کرد

این نکته شد ثابت به من که در دو عالم؛
هر کس به غیر از فاطمه(س) رو زد ضرر کرد!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

یافاطمه دنیا بدون تو سراب است
خلقت بدون حضرتت نقشی بر آب است
طی زمان بی درک تو، درک عذاب است
عمری که بی تو بگذرد معنا ندارد
هستی انیسی غیر تو زهرا ندارد

از ما به تو محبوبه‌ی داور، ارادت
ای کوثر پیغمبر و حیدر، ارادت
ام‌الائمه حضرت مادر، اردات
تو چیستی، مقصود خلق عالیمنی
تو کیستی، ام‌الحسن، ام‌الحسینی

ای ردّ زهرایی تو محسوس در عرش
با نور تو بوده ملک مانوس در عرش
ذات تو با ذات خدا ممسوس در عرش
تو در حریم کبریایی آبرودار
تو حضرت خیرالنسایی، آبرودار

در خانه‌ی تو چارده گنجینه دیدم
تصویرهایی ناب در آیینه دیدم
حوریه و دستان پر از پینه دیدم
ای حوریه بر سفره‌ات نانی جوین است
دستاس‌گردان تو جبرییل امین است

وقتی که تو کفو امیرالمومنینی
هم مرد میدانی و هم خانه نشینی
در خطبه داری ذوالفقار آتشینی
پای دو دست بسته‌ی شیر خداوند
شد دست‌خالی تو شمشیر خداوند

آخر برای تو در و دیوار شر شد
آتش زبانه زد نوک مسمار شر شد
قنفذ میان کوچه ها این‌بار شر شد
یک روز دور تو نبی گرم طواف است
امروز روی بازویت جای غلاف است

افسوس مشتی دیو و دد از تو گذشتند
با ضربه‌ی مشت و لگد از تو گذشتند
ناله زدی: “بابا مدد!” از تو گذشتند
شاخ و برت بشکست، اما ریشه داری
دشمن چه می‌فهمد که بارشیشه داری

شش‌ماهه‌ای در بطن مادر رفت از دست
با میخ بیرون رفته از در رفت از دست
… در کربلا شش ماهه اصغر رفت از دست
تیر سه‌پر باز از ابالفضل آبرو برد
«وا‌محسنا!» اصغر چه ارثی از عمو برد

شاعر:امیر عظیمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

هَر کُجا نامِ تو بُردیم، فَقَط سوخته ایم
سوختَن را، زِ سَراپای تو آموخته ایم

غَزلی گَرم به یادِ نَفَسِ سوزانَت
روز و شَب زِمزمه کَردیم، که دِلسوخته ایم

گُفتَنی های تو را، هَرچه که می شُد گُفتیم
رازها را، به دِلِ سوخته اَندوخته ایم

هَرکُجا مَجلسِ غَمخوانیِ تو بَرپا بود
خونِ دِل ریخته از دیده و اَفروخته ایم

غَمِ پهلوی تو دَر سینه ی ما عُقده شُده
چَشم را، بر فَرجِ مُنتَقِمَت دوخته ایم

شاعر:رضا رسول زاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

خیال کن پسری مادرش زمین بخورد
به پیش چشم ترش یاورش زمین بخورد

خدا کند که نبینی یگانه مادر تو
همین که پا شود از بسترش زمین بخورد

سر نماز قیامش چونان رکوع شود
هنوز سجده نرفته ، سرش زمین بخورد

بدا به حال مدینه که در نبود نبی
گذاشت دختر پیغمبرش زمین بخورد

اگر چه پشت در از پا نشست مادر ما
نخواست ثانیه ای حیدرش زمین بخورد

شاعر:شهریار سنجری

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

خودت را در میان صحنه محشر تصور کن
خودت را بی کس و بی یارو بی یاور تصور کن

خودت را در میان شعله ها در موجی از آتش
خودت را در میان دود و خاکستر تصور کن

تصور کن خودت را در میان کوچه ی تنگی
و در آن کودکی را پیش یک مادر تصور کن

و بعدش مادری را که گرفته دست کودک را
وآنها را میان خیل یک لشکر تصور کن

و در ذهنت تجسم کن ۴۰ نامرد جنگی را
که صف بستند پشت خانه حیدر، تصور کن-

چهل نامرد جنگی و رخ ناموس پیغمبر
خودت تا انتهای قصه را دیگر تصور کن

بیا و بعد از این مثل علی فردای زینب را
تو از امروز با ساقی بی کوثر تصور کن

و این یعنی به یاد آور دوباره بیت اول را
خودت را در میان صحنه محشر تصور کن

بیا یک بار در عمرت فقط یک بار در عمرت
تمام نخل ها را در سرت بی سر تصور کن

تصور کن تو هم در گودی مقتل زمین خوردی
و حالا شمر را با چکمه اش بهتر تصور کن

بیا مِنْ‌بَعد قاسم را علی اکبر تصور کن
بیا مِنْ‌بَعد اکبر را علی اصغر تصور کن

بماند داستان شام و مهمانی و بزم می
خودت تا انتهای قصه را دیگر تصور کن

شاعر:محمود یوسفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

برای نوحه‌ی «عجّل‌وفاتِ» مادرِ خانه
به سینه خورد دو دستِ دعای دخترِ خانه

نگاهِ پنجره را شست، سیلِ روضه‌ی باران
پر از دخیلِ تماشاست دیده‌ی ترِ خانه

ستونِ خانه‌ی عرش و عصا؟ چه ضد و نقیضی!
شکسته پای ستونش ستونِ دیگرِ خانه

درست لحظه‌ی آوارِ آتشِ در و دیوار
نوشته‌اند که خانه خراب شد سرِ خانه

بهشت و لشکر ابلیس؟! بیت وحی و جهنم؟!
چنین خیال محالی نبود باور خانه

سپر شکسته شد و خانه سرشکسته‌تر از آن
چقدر بغض شکست از شکستنِ درِ خانه

چه دید در عَلمِ اختلافِ لشکرِ فرّار
که رفت حیدر کرار، پشتِ سنگرِ خانه؟!

شاعر:رضا قاسمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

راز آئینه رو برملا نکن
خودتو این همه جابجا نکن
الهی درد و بلات به جون من…
در خونه رو تو دیگه وا نکن

یعنی میشه دوباره صدام کنی
از دل این همه غم رهام کنی
این‌قَدَر به دنده‌هات فشار نیار…
نفست در نمیاد سلام کنی

زندگیمون داره زیر و رو میشه
بودنت داره یه آرزو میشه
زینبت رو تا میرم آروم کنم…
گریه‌ی حسین تو شُرو میشه

گرد غم نشسته روی دامنت
چه بساطی شده جارو کردنت
دیگه جون مرتضی زمین نخور
بخدا داره میبینه حسنت

بغض چشمای ترت کشته منو
زخمای بال و پرت کشته منو
اشکِ بندِ رختِ خونه دراومد
شُستشوی بسترت کشته منو

داغ حیدرِ تو غربتش شده
همه جا نَقلِ مصیبتش شده
دلِ رفتنِ به مسجد ندارم…
قاتلت امام‌جماعتش شده

زخم بازوت دلمو تکون میده
عطر پیرهنِ تو بوی خون میده
منو هرجا میبینه قنفذِ پست
غلاف شمشیرشو نشون میده

مگه حرمتت حریم حج نبود؟!
کاشکی دشمن تو اهل لج نبود
لااقل گیر نمی کردی پشت در…
کاشکی میخِ گُر گرفته،کج نبود

لب من باید خدا خدا بگه
دردِ دل‌هاشو توو ربّنا بگه
حسرتش علی رو داره میکُشه
محسنم نشد یه بار بابا بگه

دلمو عذابِ بی اموون نده
به من اسباب‌بازیشو نشوون نده
لالایی خوندتو عرش‌و سوزوند…
این‌قَدَر گهواره‌اشو تکوون نده

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

مردی یگانه بود و بانویی یگانه
آهسته می‌رفتند از خانه شبانه

همراه هم بودند مثل دو غریبه
پهلو به پهلو، پا به پا، شانه به شانه

سر می‌زدند انصار را کوچه به کوچه
در می‌زدند انصار را خانه به خانه

مظلومشان دیدند، در را وا نکردند
وای از زمانه، وای از دست زمانه

چهل شب تمام شهر را گشتند با هم
اما بدون یار برگشتند خانه

وقتی عزادار رسول الله بودند
از درب خانه می‌کشید آتش زبانه

آتش زدند این لانه را حتی نگفتند
این مرغ چندین جوجه دارد بین لانه

در باز شد وقتی که زهرا پشت در بود
دخت نبی افتاد بین آستانه

دستی ورم کرده ست و دستی هم شکسته
هم با غلاف تیغ… هم با تازیانه….

حتی نگاهی هم به پهلویش نینداخت
محو علی بود عاشقانه، عارفانه

دامان در می‌سوخت، اما داشت می‌سوخت…
…در کربلا دامان چندین نازدانه

افتاد یک دانه از آن دو گوشواره
در کربلا افتاد اما دانه دانه

شب‌های جمعه فاطمه بالای گودال
با ناله، آنهم ناله‌های مادرانه…

…گوید حسینم کشته شد ای داد بیداد
نور دو عینم کشته شد ای داد بیداد

شاعر:علی اکبر لطیفیان

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

گير كرد و به خانه راه نداشت
وسط كوچه ها پناه نداشت

او سر جنگ با مدينه نداشت
بين نامحرمان پناه نداشت

بر روي خاك بي صدا افتاد
مادر ما مجال آه نداشت

غير ديوار كوچه ها آن روز
فاطمه هيچ تكيه گاه نداشت

به چه جرمي ؟ چرا كتك خورده
بخدا مادرم گناه نداشت

كاشكي به مغيره ميگفتند
كه زمين خوردنش نگاه نداشت

كاش ميشد قلاف كاري با
زنِ تنهاي پا به ماه نداشت

شاعر:محمد جواد پرچمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

حمله بعد از قَتل پیغمبر نباشد بهتر است
سوختن را دَر اگر از بَر نباشد بهتر است

در میان شعله آهن می شود مثل مُذاب
پس اگر مسمار رویِ دَر نباشد بهتر است

یا زمانی که شِکَسته می شود دَر بالَگد
دَر میان شُعله ها مادر نباشد بهتر است

مرتضی مَشغول قرآن جمع کردن بود، پس
زیرِ دَر آیاتی از کوثر نباشد بهتر است

کافران را چادُر زهرا مسلمان می کند
زیر دست و پا اگر معجر نباشد بهتر است

در نگاه رَهگُذر ها و اهالی محل
دست بَسته فاتح خیبر نباشد بهتر است

این برای مجلسِ ختم پدر زیبنده نیست
دختر غمدیده در بستر نباشد بهتر است

از غمِ رویِ کَبود و بازویش دِق می کند
وقتِ غسلِ فاطمه حیدر نباشد بهتر است
**
انتهای روضه ی او شعر در گودال رفت
روی حنجر خنجر لب پَر نباشد بهتر است

کاش وقت ذبح در گودالِ خون، مادر نبود
پیش اسماعیل اگر هاجر نباشد بهتر است…

شاعر:علی اصغر یزدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

در حدیث سوختن دل را بگو پر را نگو
شعله ی در را بگو احوال مادر را نگو

بی ادب ها پشت در فریاد مستی میزنند..
حرفهای تندشان در پیش کوثر را نگو

گرمی آتش اذیت میکند حوریه را
این وسط آن شعله ی خورده به معجر را نگو

پای نامحرم‌ اگر بر چادر ناموس خورد
گریه کن بر حالش اما حال شوهر را نگو

میخ نامرد آنقدر کج رفت، پهلو……..
لال باش ای طبع شرح سقط گوهر را نگو

آبرو داری اگر افتاد زیر دست و پا
شرح لبخند اراذل بین معبر را نگو

راز دست بسته مولا قلاف قنفذ است
دست شوهر را بگو و دست همسر را نگو

کوچه‌ی زهرا در آخر کربلای زینب است
پیش مادر روضه ی جانسوز دختر را نگو

روضه گودال و خنجر را بگو، سر را بگو
روضه اوضاع زینب بین لشگر را نگو

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

من دردهای بیشمار از ،میخ  ِدر دارم
باید که از آغوش طفلم دست بردارم

پای  ِبرهنه سیلی از نامردها خوردم
ای کاش میگفتم که مردی در سفردارم

دنیا و اهلش باشد از آن ِشما، مردم
حال  ِتماشا نیست وقتی چشمِ تر دارم

من بی پدر دلبسته ی دنیا نخواهم شد
اُم ِاَبیـــهایم  بــهشتی زیر سر دارم

حالِ پریشان مرا دیـــگر نمیبینید
“یکدست بر دیوار “و “دستی بر کمر” دارم

وقتی عــلی را در کنار چاه میبینم
از نامسلمانییتان خون بر جگر دارم

افسوس دیگر اهل بیتم را نخواهم دید
هر چند از داغ یتیمانم خبر دارم

قبر مرا از مردمان مخفی نگهدارید
من در درونم رنجهای بیشتر دارم…..!

شاعر:صفیه قومنجانی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

یک باغ لاله میچکد از این جراحتت
دریای درد همدم ساعت به ساعتت

دیگر بهشت روی خودش را نشان نداد
از آن زمان که بی ادبی شد به ساحتت

قدقامت االصلوه تو قد قامتم شکست
محراب خم شد از خم این قد و قامتت

حورا به عرش چاک گریبان دریده اند
از حالت قنوت و رکوع عبادتت

روزی هزار مرتبه از جانب خدا
جبریل می رسید به عرض ارادتت

در این سه ماه هیچکسی سر نزد به تو
جز غم کسی نیامده باشد عیادتت

دائم عذاب میکشی و دم نمیزنی
داری دعا کند ملک الموت راحتت

مسماروآتش و لگدو ضربه غلاف
هستند متهم همگی در شهادتت

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست
صفای فاطمیه از صفای مادر توست

اگر که سائلم و نوکر همیشگی ام
فقط به خاطر لطف و عطای فاطمه است

تمام عزت شیعه رهین منت اوست
تمام زندگی ما فدای مادر توست

قسم به مادر و آن احتجاج حیدریش
دوام خدمت ما با دعای مادر توست

ز نور چادر او ما همه مسلمانیم
که اصل طینت ما خاک پای مادر توست

به وقت مرگ که دستم ز هر دری کوتاست
امید دلخوشی من وفای مادر توست

بیا که با تن خونین ، هنوز منتظر است
که انتقام تو تنها دوای مادر توست

شاعر:قاسم نعمتی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

پشتِ در خانه ی علی بلوا شد

با فاطمه بر سر علی دعوا شد

یک ضربه و یک بازو و یک آه بلند
شال از کمر امیر مردان وا شد

دربی که تمام قد در آتش میسوخت
آوار به روی صورت زهرا شد

در حال نفس نفس زدن بود هنوز
یک میخ گداخته سرش پیدا شد

سربسته بگویم سخن از ناموس است
سربسته بگویم که چه در آنجا شد

با طفل زمین خورد در آنجا مادر
بی طفل ولی بود که از جا پا شد

شرحِ غم زهرای جوان را باید
از رنگِ محاسن علی جویا شد

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

وقتی مرا در روضه دعوت میکند زهرا

یعنی کریمانه کرامت میکند زهرا
بیش از پدر‌مادر محبت میکند زهرا
از نان شب خرج رعیت میکند زهرا

تفسیر ناب آیه های هل اتی یعنی…
لطف بدون منت و بی انتها یعنی…
پیراهنش در دست خالی گدا یعنی …
شام زفافش هم عنایت میکند زهرا

غم می زداید از دل سائل به یک لبخند
با دست و دل بازی گدا را میکند خرسند
یک روز نان سفره و یک روز گردن بند
همواره لطف بی نهایت میکند زهرا

هرکس مقیم خانه اش شد اهل ایمان شد
مقداد شد میثم شد و عمار و سلمان شد
از برکتش حتی یهودی هم مسلمان شد
چادر نمازش هم هدایت میکند زهرا

زهرا تر از زهرا ندارد عالم ایجاد
آیات قرآن از مقاماتش خبر میداد
جانم به این عفت که نزد کور مادرزاد
حجب و حجابش را رعایت میکند زهرا

توحید دارد میچکد از سقف ایوانش
اعجاز بیرون میزند از مطبخ نانش
زهرا که جای خود بگویم از کنیزانش …
فضه‌ش پیمبرگونه صحبت میکند زهرا

چیزی نمیخواهد در این دنیا برای خود
فیضی دهد همسایه را با ربنای خود
پهلویش آزرده ست اما با خدای خود
هرشب سر سجاده خلوت میکند زهرا

یک عمر در کنج دلش یاد علی دارد
تصمیم بر یاری و امداد علی دارد
لحظه به لحظه بر لبش ناد علی دارد
با ذکر مولایش عبادت میکند زهرا

با اینکه خلقت را برای او بنا کردند
از عالم هستی حسابش را جدا کردند
هر سیزده معصوم بر او اقتدا کردند
پس بر امامان هم امامت میکند زهرا

از خون که رنگین شد زمین دیگر زمان فهمید
از شور و شوق فاطمیون بی گمان فهمید
از حلقه ی دار “نمر” ها میتوان فهمید
دارد که بر دلها حکومت میکند زهرا

دنیا اسیر عشق پاکش بیشتر ایران
محبوب زهرا میشود از هر نظر ایران
دیروز در شهر نبی امروز در ایران
سیدعلی‌ها را حمایت میکند زهرا

یا قهر و آتش یا دگر تسلیم یعنی چه ؟
در پای طاغوت زمان تعظیم یعنی چه؟
در ریسمان ذلت و تحریم یعنی چه ؟
تفسیر صبر و استقامت میکند زهرا

از هرم آتش صورت پروانه میسوزد
در پیش چشم کودکان کاشانه میسوزد
چون شمع ذره ذره مرد خانه میسوزد
اما صبوری در مصیبت میکند زهرا

وقتی که دل را میدهد در دست دلبر هم…
در پای عهدش میگذارد تا ابد سر هم…
با صاحب و مولای خود یکبار دیگر هم…
بین در و دیوار بیعت میکند زهرا

پا را که داخل میگذارد از در مسجد
از ترس میلرزد به خود سرتاسر مسجد
محو کلام آتشین اش منبر مسجد
با خطبه ای غرا قیامت میکند زهرا

بوی شهادت میرسد از لحن سوگندش
“لبیک یا حیدر” نوشته روی سربندش
جان علی را میخرد با جان فرزندش
از هستی‌اش خرج ولایت میکند زهرا

با صورت نیلی و با چشمان کم سویش
با سینه ی آزرده و با زخم بازویش
با لاله های بسترش با درد پهلویش
از غربت مولا روایت میکند زهرا

هرشب سراغ از مهبط مسمار میگیرد
از پا می افتد , پهلویش هر بار میگیرد
وقتی کمک از شانه ی دیوار میگیرد
یعنی که به سختی حرکت میکند زهرا

از تندی شلاق بی احساس بی دین نه
از بی حیایی غلاف تیغ بدبین نه
از چشم شور و پای شوم و دست سنگین نه
از درد تنهایی شکایت میکند زهرا

اشک مرا پای شب مهتاب بگذارید
تابوت را در گوشه ی سرداب بگذارید
نزد حسینم نیمه شبها آب بگذارید
این روزها دارد وصیت میکند زهرا

همچون پرستویی که بالش گشته آزرده
مانند سرو سیلی از باد خزان خورده
مثل گلی پرپر شبیه یاس پژمرده
در عرش بابا را زیارت میکند زهرا

فردای محشر باز محشر میشود قطعا
مادر می آید دیدنی تر میشود قطعا
با لطف او یک طور دیگر میشود قطعا
از ما گنهکاران شفاعت میکند زهرا

خسران زده در کوله بارش در ندارد که
در روز رستاخیز دست پُر ندارد که
هرچه بگوید فاطمه رد خور ندارد که
نزد خدا از ما ضمانت میکند زهرا

هم سینه زن هم گریه کن هم روضه خوانش را
هم چای ریز بی ریا و بی نشانش را
تا دوستان دوستان دوستانش را
با دست خود راهی جنت میکند زهرا

شاعر:علیرضا خاکساری

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

وا مانده زخم سینه از مسمار وامانده
در حسرت بهبود زخم تو دوا مانده

ما نیز بیماریم از بیماری ات بانو
پس خوب شو زهرا و اینگونه شفامان ده

ای مستجاب الدعوه ام طوری دعا کردی
که در دهان زینب آمینِ دعا مانده

محجوب من، حرف تو را می‌خواندم از چشمت
آن هم که پشت پلک مجروح تو جا مانده

ما هر دوتا مشگل گشا هستیم اما تو
آنقدر مجروحی که این مشگل گشا مانده

حال علي بدتر نباشد بهتر از تو نيست
من مانده ام با اين غرور زير پا مانده

هر بار که میبینمش صدبار میمیرم
حق دارم آخر روی چادر رد پا مانده

داری نفس را نیمه نیمه می‌کشی، پیداست
یک استخوان دنده از باقی جدا مانده

تا صبح مثل زخم تو خون گریه میکردم
وا مانده زخم سینه از مسمار وامانده

شاعر:گروه یا مظلوم

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

چشمان تو دو ماهی در غم شناورند

یا دو پیاله‌ی غم ساقی کوثرند

افسوس ای عروس قلیل الجهاز من
اسباب خانه‌ی تو‌و عمرت برابرند

درد تو درد ماست نشانم به آن نشان
شب سرفه میکنی همه از خواب میپرند

آرامش تو را جلوی در به هم زدند
امشب دگر بخواب ملائک دم درند

در بستری ولی بغلت نیست محسنی
این لخته ها به جاش ولی خوب نوبرند

از در همین که میگذرم بغض میکنم
دیوار و میخ آینه‌ی دق حیدرند

تقصیر تو نبود که چشمت کبود شد
میخواستند اشک مرا در بیاورند

آنها که با غلاف به بازوی تو زدند
یک روز میرسد که به دنبال خنجرند

طوری که میدرند لباس حسین را
یک گله گرگ پیکر آهو نمیدرند

شاعر:وحید عظیم پور

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

گاهی به یک نگاه سخن گفته میشود
ناگفته های شوهر و زن گفته میشود

حالا که ظاهر تو به سنت نمیخورد
راز سه ماهه پیر شدن گفته میشود

دست مرا که بست به دستت قلاف زد!
در این ورم خجالت من گفته میشود

یکروز میرسد که دراین کوچه های تنگ
حتما دلیل بغض حسن گفته میشود

تب کردن از علائم آتش گرفتن است
حال تو از حرارت تن گفته میشود

ای شمع آب رفته ی من!دلخوشم فقط…
به چند استخوان که بدن گفته میشود!

شانه بزن که درد دل بچه ها به تو
درلحظه های شانه زدن گفته میشود

روزی به چادر تو حیا گفته شد ولی..
روزی به چادر تو کفن گفته میشود

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

صدای گریه از عرش معلّی می‌رود بالا
همین که نیمه‌شب‌ها دست زهرا می‌رود بالا

یکی از پلک‌های زخمی‌أش با دیدن حیدر
به زحمت _تا کند او را تماشا_ می‌رود بالا

گمانم مرکز ثقل زمین را شعله‌ها سوزاند
که آتش از در و دیوار دنیا می‌رود بالا

هنوز از ماجرای کوچه‌ها شرمنده‌اش هستند
اگر دیوارها کج تا ثریا می‌رود بالا

تمام هستی خود را گرفته روی دست، انگار
که روی شانه‌ها تابوت مولا می‌رود بالا

سوال این است؛ قاتل کیست؟ اما در جواب آن
فقط هر آینه دیوار حاشا می‌رود بالا

شفیع محشر خود را در اوج کینه سوزاندند
که دود آتشِ امروز، فردا می‌رود بالا

به لب در هر قنوت آوای “أَینَ‌المُنتَقِم؟” داریم
که دست لطف مادر نیز با ما می‌رود بالا

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

در سِلک ما، معراج رفتن، پَر نمی‌خواهد
مؤمن پری بهتر ز چشم‌ تَر نمی‌خواهد

با اشک وقتی حاجت ما را روا کردند
گریه کُن‌ات مشکل‌گُشا دیگر نمی‌خواهد

خاک حسینیه برای شاعر‌ان کافی است
از تو نوشتن جوهر و دفتر نمی‌خواهد

جاروی دستم را نگیر از دست من «خانم»
این روضه‌خانه‌ها مگر نوکر نمی‌خواهد!؟

ذات تو را تمثال “أَعْطَیْنا” بیان کردند
تفسیر دیگر، سوره‌ی کوثر نمی‌خواهد

با دیدن روی تو با خود روبه‌رو می‌شد
آئینه‌ای بعد از تو پیغمبر نمی‌خواهد

تو مستقیماً حامل وحی خداوندی
دیگر خدا جبریلِ نامه‌بر نمی‌خواهد

نور وجودت را «علی» از قبل خِلقَت دید
این مُدَّعا شاهد از این بهتر نمی‌خواهد

وقتی دعای‌ تو نگه‌دار علی باشد
دیگر «سپر» را فاتح خیبر نمی‌خواهد

نان تو خادم‌پرورِ بیتِ یدالله‌ است
نانی به‌جز این سفره را قنبر نمی‌خواهد

ذرات روی چادرت حُکم طلا دارد
تا گرد و خاکش هست، فضّه، زر نمی‌خواهد

چادرنمازت سایه‌سارِ مُلک سَلمان است
جز سایه‌ی امن تو این کشور نمی‌خواهد

این نسل سِوُّم، خوب در پیکار ثابت کرد
حرف دفاع از دین که باشد، سر نمی‌خواهد

تمّار اگر باشی به روی دار خواهی‌گفت:
حرف ولایت را زدن منبر نمی‌خواهد

این انقلاب فاطمی چل سال ثابت کرد
جز نسل زهرا و علی، سرور نمی‌خواهد

چل سال جنگیدیم پای پرچم زهرا
فرزندْ جز خون‌خواهیِ مادر نمی‌خواهد

نجّار کاش از ابتدا بی میخ، در می ساخت
هرگز کسی این‌گونه‌ دردسر، نمی‌خواهد

مادر تقلا می‌کند قدری رها گردد
دیوار پیله کرده، میخ در نمی‌خواهد…

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

سقف این حجره آسمانش بود..
چادر پاره سایبانش بود

گرچه روی لبش تبسم داشت
کارد بر روی استخوانش بود

جان این چهار بچه‌ی کوچک..
بسته بر لقمه‌های نانش بود

آنچه از درد کوچه  بدتر بود
بی وفایی دوستانش بود

یاعلی یاعلی مدد گفتن..
رمق دست ناتوانش بود

سن و سالی علی نداشت ولی
برف بر روی گیسوانش بود

علی کوچه و علی اُحُد!
صبر مبهوتِ امتحانش بود

این زن سال‌خورده در خانه..
روزگاری زن جوانش بود

آن زنی که سرش به در خورد و
پهلوی زخمی‌اش نشانش بود

به بهار علی شرار زدند
بی خبر نوبت خزانش بود

“اشهد اَنَّ مرتضی مظلوم”
زیرِ در نغمه اذانش بود

سخت شد فضه را صدا بزند
لخته‌خون زحمت دهانش بود

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

کوه بودم، بلند و باعظمت
روی دامان دشت جایم بود
قد کشیدم ز خاک تا افلاک
ابرها، فرش زیر پایم بود

شب که چشم ستاره روشن بود
نور مهتاب، دل ز من می‌برد
صبح، چون آفتاب سر می‌زد
اولین پرتوش به من می‌خورد

دفتر وحی حق که روز به روز
جلوه‌اش سبز و سبزتر بادا
در بیان شکوه من، دارد
آیۀ «والجبال اوتادا»

سینه‌ام را اگر که بشکافند
لعل و الماس دیدنی دارم
از گذشت زمان و «دحو الارض»
خاطراتی شنیدنی دارم…

صبح یک روز چشم وا کردم
ضربۀ تیشه بود گوش خراش
تخته سنگی شدم جدا از کوه
اوفتادم به دست سنگ تراش

پتک سنگین و تیشۀ پولاد
سهم من از تمام هستی شد
حکم تقدیر و سرنوشت این بود
نام من «آسیای دستی» شد

گرچه از بازگشت خویش به کوه
پس از آن روزگار نهی شدم
این سعادت ولی نصیبم شد
که جهیز عروس وحی شدم

گوشۀ خانه‌ای مرا بردند
که حضور بهشت آن‌جا بود
برترین سرپناه روی زمین
بهترین سرنوشت آن‌جا بود

دستی از جنس یاس و نیلوفر
شد در آن خانه آسیاگردان
گرچه سنگم، ولی دلم می‌خواست
جان او را شوم بلاگردان

هر زمان گرد خویش چرخیدم
می‌شنیدم تلاوت قرآن
روح سنگین و سخت من کم‌کم
تازه شد از طراوت قرآن

راز خوش‌بختی مرا چه کسی
جز خداوند دادگر داند
کی گمان داشتم مرا روزی
جبرئیل امین بگرداند

به مقامی رسیده‌ام که چنین
بوسه‌گاه فرشتگان شده‌ام
مثل رکن و مقام کعبه عزیز
در نگاه فرشتگان شده‌ام

بارها شد که با خودم گفتم:
ای که داری به کار نان دستی!
کاش هرگز ز خاطرت نرود
وام‌دار چه خانه‌ای هستی؟

خانۀ آسمانی خورشید
خانۀ روشن ستاره و ماه
خانۀ وحی، خانۀ قرآن
خانۀ «انّما یُریدُ الله»

از همین خانه تا ابد جاری‌ست
چشمۀ فیض، چشمۀ احسان
سایبانِ معطّرِ این جاست
سورۀ «هل أتی علی الانسان»

آسیابم ولی یقین دارم
که پناهنده‌ام به سایۀ نور
سرنوشت مرا دگرگون کرد
اشک زهرا و ذکر آیۀ نور

یاس یاسین که با دعای پدر
آیۀ نور بود تن‌پوشش
داشت دستی به دستۀ دستاس
دست دیگر گلی در آغوشش

در محیطی که هر وجب خاکش
فخر بر آفتاب و ماه کند
آرزو می‌کنم که گاه به من
دختر کوچکی نگاه کند

گرچه از بازتاب گردش من
نان این خانه برقرار شده‌ست
شرمسارم از این‌که می‌بینم
دست زهرا جریحه‌دار شده‌ست

رفت خورشید وحی و آمد شب
سر نزد از ستاره سوسویی
صبح از کوچۀ‌ بنی‌هاشم
شد بلند آتش و هیاهویی

تا بدانم چه اتّفاق افتاد
تا ببینم هر آنچه بوده درست
دل به دریا زدم به خود گفتم:
«چشم‌ها را دوباره باید شست»

دیدم آن روز صبح منظره‌ای
که به خود مثل بید لرزیدم
آتشم زد شرار دل وقتی
شعله‌ها را به چشم خود دیدم

در همان آستانه‌ای کز عرش
قدسیان را به آن نظرها بود
اشک چشم ستارگان می‌ریخت
بین دیوار و در خبرها بود

من به حسرت نگاه می‌کردم
باغ گل را میان آتش و دود
جز خدا هیچ‌کس نمی‌داند
که چه آمد به روز یاس کبود

با همان دست عافیت‌پرور
که پرستاری پدر می‌کرد
از امام زمان خود یاری
در هیاهوی پشت در می‌کرد

هیزم آوردن، آتش افروزی
سهم هر رهگذر نبود ای کاش
خبر ناشنیده بسیار است
خبر میخ در نبود ای کاش

دست خورشید را که می‌بستند
شرح این ماجرا کبابم کرد
آنچه پشت در اتّفاق افتاد
سنگم امّا ز غصّه آبم کرد

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

لبخند را بر چهره ام تا به ابد کشت
داغش مرا هر لحظه بی حدّ و عدد کشت

در کوچه با سیلی فدک را غصب کردند
این روضهٔ سنگین مرا تا به ابد کشت

بر سورهٔ مظلوم ِ کوثر، راه را بست
با ذکر نابِ قُل هُوَ اللهُ أحد کشت

آتش هجوم آورد و با کینه خودش را-
-با قصد اینکه مادرم کشته شوَد، کشت…

مسمار شد خنجر برای قلبِ محسن(ع)
با تیزی اش شش ماههٔ ما را، چه بد کشت

باید زمین میخورد و بر بازو نمیخورد
آرامشم را یک غلافِ نابلد کشت

مادر نمازش را به زحمت خواند و هر روز
ابلیس را در ذکرِ أللهُ الصّمد کشت

فریاد خواهم زد کنار کعبه روزی
ای اهلِ عالم مادرم را یک لگد کشت!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بوي بهشت عطر نفس هاي اطهرت
فردوس حجره اي ست ز بيت منورت
باغ جنان نشسته به كنج گلِ سرت
خوانده پيمبر از همه خلق برترت
مدحت خدا نموده به آيات كوثرت
اين گونه خوانده از همه عالم فراترت

دردانه ی پيمبر و جانانه ی علي
رخشان ترين ستاره ی كاشانه ی علي

وجه خدا عيان شده بر روي صورتت
خوی خداست جلوه ي زيباي سيرتت
مستور در لطافت محض است فطرتت
بي فايده است جستجو از بهر كثرتت
در بازوي عليست تجلاي قدرتت
گشته رضاي حضرت حق در مسرتت

داخل شوند اهل جنان از قفاي تو
زانو به محضر تو زده ماسواي تو

بالاتر از فراسوي باور فقط تويي
با شان و قدر خويش برابر فقط تويي
شان نزول سوره كوثر فقط تويي
جان علي و ام پيمبر فقط تويي
آري دليل خلقت حيدر فقط تويي
تنها سواره در صف محشر فقط تويي

روز ظهور مي شود آغازِ عصر تو
از آن به بعد جلوه كند فتح و نصر تو

خلقت به دست رب جلي آفريده شد
با علم و حکمت ازلي آفريده شد
بی هیچ نقص یا خللی آفریده شد
گر چرخ و زهره و زحلی آفریده شد
از برکت نبی و ولی آفریده شد
احمد، خودش براي علي آفريده شد

تنها نه صبح و شام براي تو خلق شد
پيغمبر و امام براي تو خلق شد

غیر از تو کیست آن که بهار علی شود؟
غیر از تو نیست آن که قرار علی شود
چشم و چراغ و نقش و نگار علی شود
آینه ي تمام عیار علی شود
چون تو تمام دار و ندار علی شود
با جان خویش یاور و یار علی شود

قبل از شروع خلقت آدم تو بوده اي
از ابتدا دل از دل حيدر ربوده اي

حوريه اي ز جنس بشر كيست غير تو؟
آيينه اي ز حسن پدر كيست غير تو؟
بر مصطفي فروغ بصر كيست غير تو؟
رشك تمام اهل نظر كيست غير تو؟
آن ممتحن به عالم زر كيست غير تو؟
يار ِشهيدِ در پسِ در كيست غير تو؟

در، سنگرِ تو گشته و تو سنگرِ علي
در، گرچه جا زده است، تو ماندي سپر، ولي

نوريه اي و صابره و هم كريمه اي
بدرِ تمام و دُرَّةُ بَيضا، رحيمه اي
عالِيَةُ المَحَلّ و رئوفه، فهيمه اي
رُكنُ الهُدي، شَفيقِه، زُجاجِه، عليمه اي
عذرایی و رشیده، جلیله، حکیمه ای
محزونه ای و باكيه اي و سليمه اي

ريحانه ي رسولي و محبوبه ي خدا
“مَكسورُ ضِلعُها”يي و “مظلومُ بَعلُها”

اي حضرت بتول كه بي بال و پر شدي!
تنها ميان كوچه تو مرد خطر شدي
با جان خويش جان علي را سپر شدي
گرچه سپر شدي تو ولي بي پسر شدي
با هيزم جهنميان شعله ور شدي
آه نهاد سينه ي خيرالبشر شدي

تنها تو بين خلق علي باوري و بس
با پهلوي شكسته بر او ياوري و بس

تعريف كن ز علت جانسوز ناله ات
از رد خون روي تنت، نقش ژاله ات
از گريه هاي دخترك چهار ساله ات
تعريف كن ز قصه ي نشكفته لاله ات
از اولين شهيد علي از سلاله ات
اصلا بگو تو از فدك و از قباله ات

از نابرادران پيمبر چه ديده اي؟
كين گونه از حسين و حسن دل بريده اي!

از بازگشت عصر جهالت به ما بگو
از اتحاد جهل و قساوت به ما بگو
از غاصبان حق خلافت به ما بگو
از چرخ دنده هاي لجاجت به ما بگو
از موسم سكوت جماعت به ما بگو
از آيه هاي اجر رسالت به ما بگو

حتي اگر سفارش ختم رسل نبود
اين گردباد در رمق برگ گل نبود!

اصلا بيا و از دل زينب بگو سخن
از بغض مانده در وسط سينه حسن
از رازهاي مخفي در قلب خویشتن
از دست دوز آخَرَت آن كهنه پيرهن
اين كه چرا کم است در این بقچه يك كفن
از آن شهيد تشنه لب پاره پاره تن

در قتلگاه موي سپيدت خضاب شد
بي سرپناه عترت ختمي مآب شد

شاعر:رضا جوان بخت

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

از ابتدا قیامت او آشکار بود
آن بانویی که ممتحن کردگار بود

در بندگی خویش خدای بقیه بود
سرتا به پاش مظهر پروردگار بود

در خانه با کنیز خودش همکلام بود
در سجده با خدای خودش همجوار بود

مردان جنگی از پس او برنیامدند
با اینکه بر جراحت پهلو دچار بود

کاری به این نداشت که تنها و بی‌کس است
وقت گذر ز کوچه، چه با اقتدار بود

زهرا عجیب غیرتی عشق حیدرست
پای علی برای بلا بی‌قرار بود

از گرگهای شهر، فدک را گرفته بود
کرار بود، گرچه خودش خانه دار بود

بستند راه کوچه! مگر کم میاورد؟!
غافل ازآنکه چادر او ذولفقار بود

سیلی زدند جا بزند! گفت یا علی!
یک دم عقب نرفت! سراپا وقار بود

رویش کبود شد، رویشان را سیاه کرد
با قامت شکسته عجب پای کار بود

تا حشر، خاک بر سر اهل مدینه کرد
آن معجری که روی سرش پرغبار بود

اصلا نخورد غصه‌ی آن گوشِ…..
اما حسن نشست و پی گوشوار بود

واضح تر از همیشه علی را نظاره کرد
هرچند چشم‌هاش از آن ضربه تار بود
**
ارثیه داد حضرت مادر به دخترش
ارثیه ای که درد و غم بی‌شمار بود

وقتی سر عزیز خدا رفت روی نی
زینب اسیر هلهله‌ی سی هزار بود..

از یک کفن مضایقه کردند کوفیان
بر روی بوریا بدنی آشکار بود

درراه، زینب از همه بدتر عذاب دید
دخت علی به ناقه‌ی عریان سوار بود

دستش شکست و دست ستم را ز پشت بست
با دست بسته فاتح این کارزار بود

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ای وای از آن حدیث به دفتر نیامده
ای وای از آن شروع به آخر نیامده
ای وای از آن یقین به باور نیامده
ای وای از آن مزار کبوتر نیامده
ای وای از آنکه رفته و دیگر نیامده

ای دل حدیث دختر طاها شنیده‌ای؟
یَرضی شنیده‌ای لِرضاها شنیده‌ای؟
هنگامۀ نماز دعاها شنیده‌ای؟
حتی تَوَرَّمَت قَدَماها شنیده‌ای؟
أمّن یُجیب این همه مضطر نیامده

یاللعجب، فصلّ لربّک ولادتش
واحیرتا لِیُذهِبَ عنکم شرافتش
طوبی لهُم وَ حُسن مَآب است مدحتش
جبریل با تمام بزرگی و رتبتش
از عهدۀ ستایش او برنیامده

اما چه سود حرمت قرآن شکسته شد
یک‌باره قلب سورۀ انسان شکسته شد
در را زدند و حرمت مهمان شکسته شد
نان ریخت، سفره سوخت، نمکدان شکسته شد
فصل غریبی تو چرا سر نیامده؟

زهرا هنوز گریه‌ی بی‌گاه می‌کند
مولا هنوز سر به دل چاه می‌کند
پاییز ادعای أنا الله می‌کند
صبح بهار از آمدن اکراه می‌کند
آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟

شاعر:مهدی جهاندار

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

تو زمین گیری و من بی کس و یارم زهرا
خوب بنگر گره افتاده به کارم زهرا

چقدر پیر شدی خانم هجده ساله
حق بده تاب ندارد دل زارم زهرا

خانه ام مقتل تو بوده و من شاهد قتل
با چه رو پای در این خانه گذارم زهرا ؟

همدم چاهمو هم صحبت نخلستانم
بسکه آزرده از این شهر و دیارم زهرا

مرد خیبر جلوی بسترت افتاده زمین
بعد تو کاش منم جان بسپارم زهرا

من صف اول هر غزوه به میدان رفتم
ولی اندازه ی تو زخم ندارم زهرا

یک دل سیر بگو هر چه دلت میخواهد
یک دل سیر برای تو ببارم زهرا

تو قدت خم شده یا چشم علی دید خطا؟
خجل از قد تو با دیده ی تارم زهرا

کفنت را جلوی چشم علی باز نکن
که در آورده عزای تو دمارم زهرا

شب به شب مجلس ختمی‌ست،خصوصی اما
نه سر قبر تو … بالای مزارم زهرا

شاعر:علیرضا وفایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بادِ سردی آمد و برگ و برش را جمع کرد
پُر شد از پاییز تا کوچه ، پرش را جمع کرد

ابرِ تاریکی رسید و کوچه را تاریک کرد
غم وزید و شادمانی دفترش را جمع کرد

شادیِ یک کودکِ زیبا  چرا کوتاه بود؟
غم زد آتش بر دلش خاکسترش را جمع کرد

تکیه‌گاهِ مرتضی را دید از مسجد که رفت
نانجیبی لب گزید و لشکرش را جمع کرد

گِرد او اوباش بودند و برایش بس نبود
از حرامی اولش تا آخرش را جمع کرد

وای ناموسِ علی را پیشِ راهش تا که دید
در دلِ خود کینه‌های همسرش را جمع کرد

کاش می‌شد که حسن هم قَدِ مادر بود کاش
رویِ پا برخاست چشمان تَرش را جمع کرد

یک صدا آمد… صدای سیلی و دیوار بود
چشم وا کرد… از زمین نیلوفرش را جمع کرد

تا که او را زد علی درخانه‌اش بر خاک خورد
تا که نامحرم نبید مادرش را جمع کرد

آه بر خاکِ زمین یک گوشواره پخش شد
وای از زیر قدمها چادرش را جمع کرد

یک پسر در کربلا هم  پیشِ بابایش نشست
عاقبت روی حصیری پیکرش را جمع کرد

پیکرش اینجا و سر  بازیچه‌ی سرنیزه‌ها
بارها عمه کتک خورد و سرش را جمع کرد

آنقدر سرنیزه خورده بود و خنجرهای کُند
دخترش تا دیدش اول  حنجرش را جمع کرد…

شاعر:حسن لطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

مائیم، ما، دو آینه ی روبروی هم
تابانده اند صورت ما را به سوی هم

تا خیره می شویم به هم با نگاهمان
وا می کنیم پنجره ها را به روی هم

من مردِ روزِ رزم و تو بانوی اشک شب
نوشیده ایم سرّ خدا از سبوی هم

سر خم نمی کنیم مگر پیش پای عشق
عالم نمی دهیم به یک تار موی هم

قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من
«یا ایها الذینِ» هم و «امنوا» ی هم

دریا ندیده است، نمی فهمد این کویر،
ما غرق می شویم چرا در وضوی هم؟

قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین
پیچیده بغض غربتمان در گلوی هم

آنها به فکر هیزم خشکند پشت در
ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم

نه دستِ بسته ام و نه بازوی خسته ات
طاقت نداشتند بیایند سوی هم

پروانه ها خوشند، اگر چه در آتشند
پر می کشند در دلشان آرزوی هم

یک روز ما دوباره شبیه دو آینه
می ایستیم رو به خدا روبروی هم

شاعر:قاسم صرافان

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

به شبنم اُنس دارد، لاله‌رخساری که من دارم
سر از بستر نگیرد، سروْرفتاری که من دارم

کنار ماه خود، شب تا سحر با مهر بنشینم
ندارد هیچ اختر، چشم بیداری که من دارم

ز چشم نیمه‌بازش بر ندارم چشم و می‌دانم
«نگاهش عافیت‌بخش است، بیماری که من دارم»

بهشت‌‌آرا گلی بر گلشن من سایه افکنده
که با او رشک فردوس است، گلزاری که من دارم

به زمزم ناز دارد، کوثرِ اشکی که او دارد
ز گردون سر برآرد، آهِ غم‌باری که من دارم

اگر در دل غمی آید؛ وگر غم بر غم افزاید
علی را غم نمی‌شاید، ز غم‌خواری که من دارم

شاعر:جواد هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

کوچه گردی می کنم تنهای تنها مانده ام
بعد پیغمبر ببین بانو که من وامانده ام

در میان کوچه ها پا می کشم با بی کسی
کاش می مردم ز ختم الانبیا جامانده ام

نیست حتی یک نفر تا که کنم بر او سلام
با همین شانه به زیر بار غم ها مانده ام

یک نفر مانده برایم بین این شهر بلا
زنده با عشق سلامت جان زهرا مانده ام

حامی حیدر مبادا خسته از حیدر شوی
خوب می دانی که گریان مثل دریا مانده ام

هفته ها از دیدن رویت گذشته جلوه کن
هفته ها در انتظار روی زیبا مانده ام

خواهشا از درد های خود بگو بانوی شهر
بهر درد دل ولی تنها و رسوا مانده ام

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

برده ای از خانه ام با رفتنت لبخند را
خنده ها و گریه های آخرین فرزند را

ازسفرهای خطیر کوچه ها برگشته ای
ازکجا آورده ای این طرفه بازوبند را

داغ هجران تو بر من آنچنان سخت است که
برجگر باید بریزم بعدازاین اسپند را

تا توبودی یک نفر حرف دلم رامیشنید
بی توبایدبشنوم هرآنچه می گویند را

بند بند پیکرت لرزید وپهلویت شکست
در عوض از دست حیدر باز کردی بند را

شاعر:محمد علی بقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اول هر چیز را حیدر مشخص می کند
آخرش تکلیف را کوثر مشخص می کند

حیدری نیمه ابری یا حسینی شدید
پس هوای خانه را مادر مشخص می کند

چشم می بندم صدای پای مادر درسرم
راه باقیمانده را تا در مشخص می کند

اولش آهسته بعدش با قدم های سریع
روضه را اینگونه تا آخر مشخص می کند

باصدا کردم تجسم صحنه را، ازچشم هم؛
گوش گاهی صحنه را بهتر مشخص می کند

در میان بسترش تکلیف کل شیعه را
فاطمه بایک تکان سر مشخص می کند

درمیان بچه‌های فاطمه ازاین به بعد
سهم غربت را فقط خواهر مشخص می کند

بین آقا زاده هایش هم مسیر روضه را
غالبا فرزند کوچکتر مشخص می کند

سرنوشت عالمی را میخ در معلوم کرد
بعد از این تکلیف را خنجر مشخص می کند

شاعر:مهدی رحیمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اهل مدینه شاهدِ بی یارها شدند
مشهور در زمانه به بی عارها شدند

رفتی تو و کسی به علی تسلیت نگفت
اینگونه همنشین عزادارها شدند

می خواستند قبر تو را زیر ورو کنند
اسباب زحمت من و تو بارها شدند

گفتند تو مریضه شده جان سپرده ای
مُنکِر به زخم ِ سینه و مسمارها شدند

رفتی تو و به روی سرم خانه شد خراب
اینها به فکر شادی و این کارها شدند

یادم نمی رود که چگونه تورا زدند
اسما و فضه مَحرم اسرارها شدند

بارفتن تو زینب و کلثوم وقافله
آماده ورود به بازارها شدند

اینجا تو پیش چندنفر خورده ای زمین
آنها اسیر وارد تالارها شدند

آن گیسوان ِ ناز که مثل ضریح بود
اسباب دستِ لشگریان بارها شدند

شاعر:قاسم نعمتی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بهار زندگی ام را خزان مکن باشد؟
مرا به سوگ خودت امتحان مکن باشد؟

بمان و خانه ی مان را به نور روشن کن
بمان و خون به دل کودکان مکن..باشد؟

غذا که خواست عزیزم؟تو استراحت کن
تو کار با بدن ناتوان مکن…باشد؟

مگیر روی خودت را..علی دلش تنگ است
خراب بر سر من آسمان مکن…باشد؟

که گفته بود که تو رفتنی شدی خانم؟
نگاه بر دهن این و آن مکن..باشد؟

شاعر:آرمان صائمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

تابوت میان خانه تا جا وا کرد
سنگینی اندوه به قلبم جا کرد

دنیا که حریف من نمیشد ، هر چه
با قلب علی کرد غم زهرا کرد

آن روز نمیرود ز یادم هرگز
آن روز که با تو زندگی بدتا کرد

پاچید زهم جمع میان من و تو
دستی که تورا ز زندگی منها کرد

طوفان زده و شکسته گردیدی از
دردی که دو چشم تر تو دریا کرد

فضه کمکت کرد نیفتی به زمین
خوردی به زمین و کمکت اسما کرد

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

چه غم گرهرکسی ازمن بجزغم روبگرداند
مبادا از سرم رو کاسه‌ی زانو بگرداند

رهین منّت دردم که بنشسته به پهلویم
به بستر،اومرا زین سوی،برآن سو بگرداند

نگاه همسر تنهای من این راز می‌گوید
که دیده؟همسری ازهمسر خود رو بگرداند

زبس بیزارم ازدشمن عیادت چون کندازمن
کمک از فضّه گیرم تا رخم از او بگرداند

دلم را مژده دادم تا اجل آید به امدادم
کجا بیمار رو، از کاسه‌ی دارو بگرداند

پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری
مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند

فدایی علی هستم پی حفظش دلم خواهد
اجل دست مرا گیرد به دور او بگرداند

شاعر:استاد علی انسانی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

نه تنها روز، کس بر دیدن زهرا نمی‌آید
که بردیدارچشمم خواب هم شبهانمی‌آید

مریز اینقدرپیش چشم زهرااشک مظلومی
ببین ای دست حق دستم دگر بالا نمی‌آید

نگوید کس چرا بانو گرفته دست بر زانو
به روی پا ستادن دیگر از زهرا نمی‌آید

چو می‌بینندحال مادرخود، کودکان گویند
که می‌سوزیم وغیر ازسوختن ازمانمی‌آید

چراغ عمرکوتاهم،کندسوسو ولی افسوس
که هستم چشم بر راه اجل اما نمی‌آید

شاعر:استاد علی انسانی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بر شانه می‌آورد تا بانو نیافتد
آرام تا این شمع از سوسو نیافتد

پروانه بود و دورِ مادر چرخ می‌زد
حتی نگاهی بر جلالِ او نیافتد

تا دید می‌آید حرامی سویشان گفت
ای کاش راهِ نانجیب این سو نیافتد

خیلی حواسِ مجتبیٰ جمع است اینجا
زخمی دگر این دفعه بر بازو نیافتد

وقتی که زد سیلی تقلا کرد طفلی
یعنی اگر اُفتاد هم با رو نیافتد

پهلویِ او تازه شکسته بود اُفتاد
اما نشد بر خاک از پهلو نیافتد

ای کاش دیوارِ گذر احساس هم داشت
ای کاش جایِ سنگ بر اَبرو نیافتد

یکروز در گودال هم می‌گفت مادر
زینب بیا از رویِ زین با رو نیافتد

قاتل رسید و مادرش فریاد می‌کرد
ای کاش بر این سینه با زانو نیافتد

ای کاش آبی رویِ این لبها بریزد
یا اینکه دستش بر سرِ گیسو نیافتد

شاعر:حسن لطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

هر شب برای گریه هایت ، گریه کردم
ناله به ناله پا به پایت گریه کردم

هر دفعه این نه سال را که یادم آمد
از ابتدا تا انتهایت گریه کردم

تسکین طفلانت اگر چه کار من بود
با بچه هایت هم برایت گریه کردم

ای مستجاب الدعوه ای که رفته از دست
با آرزویت با دعایت گریه گردم

در مجلس ختمِ خودم آندم نشستم
هر کوچه ای که در عزایت گریه کردم

ای که به پشت درصدایت در نیامد
هر بار پشت در به جایت گریه کردم

تو پیرهن میدوختی و در کنارت
با روضه های کربلایت گریه کردم

شاعر:حامد آقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

مرا از لحظه ی پیدایش عالم دعا کردی
همیشه هر کجا نام تو را بردم دعا کردی

هزاران سال طی شد تا خدا بخشید آدم را
یقینا لحظه ی بخشایش آدم دعا کردی

مسیح و حضرت موسی و ابراهیم مدیونت
برای هاجر و اسیه و مریم دعا کردی

جهان را می توانستی به نفرینی بسوزانی
ولی در پاسخ بی مهری عالم دعا کردی

تو معنا کرده ای الجار ثم الدار را وقتی
که آن همسایه های بی وفا را هم دعا کردی

مسلم شد برای اهل خانه رفتنی هستی
از آنجا که برای رفتنت ، هردم دعا کردی

شاعر:سیده فرشته حسینی

لینک کوتاه

اشتراک گذاری

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاه ها

1- تنها دیدگاه هایی که با زبان فارسی نوشته شوند منتشر خواهند شد.

2- دیدگاه هایی که خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران باشند، تائید نخواهند شد.

3- از نوشتن دیدگاه هایی که ارتباطی با این مطلب ندارند خودداری کنید.