آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1402

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس استاد زارع شیرازی سال 1402

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1401

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1401

  • حاج مهدی رسولی

    حاج مهدی رسولی

    مداحی الحمدلله که نوکرتم الحمدلله که مادرمی

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم دهه اول محرم 1399

  • حاج محمود کریمی

    آلبوم فاطمیه 99

اشعار مدح حضرت عباس (ع) سال ۱۴۰۱

1
اشعار مدح حضرت عباس (ع) سال 1401

شعر مدح حضرت عباس (ع)

تو از قبیله ی آبی و برتر از دریا
شبیه و مثل تو هرگز نیامده دنیا

دعا بدون توسل به نام زیبایت
قسم به هستی حیدر نمی رود بالا

و در شجاعت و ایثار و بندگی ات هم
نمی رسند به پای تو انبیا حتی

به جای بازو و دستی که گشته اند قلم
دو بال داده خداوند بر تو ای آقا

از آن زمان که برای تو نوکری کردم
دعا نموده برایم مکرراً زهرا

تمام زندگی ام وقف روضه ات گشته
چرا که تشنه ی عشق تو هستم ای سقا

شنیده ام که سرت را به نیزه ای کردند
شنیده ام که تو گشتی مقطع الاعضا

کنار علقمه با دیده ای پر از حسرت
صدا زدی که بیا ای غریب بی همتا

تمام سعی خودت را نمودی اما حیف
نشد که آب رسانی به خیمه ی زن ها

دلش شکست خدا آن زمان که تو گفتی
عزیز فاطمه شرمنده ات شدم مولا

شاعر:ابراهیم لالی

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

زمین و آسمان را گرم یا قدوس و یا هو کرد
همینکه صحبت از زیبایی آن چشم و ابرو کرد

خدا وقتی بنا بود از رخ خود پرده بردارد
علی را آفرید و مرتضی عباس را رو کرد

جنان خوشبو شد از آن لحظه ای که لحظه ای کوتاه
شمیم گیسوی مشک آفرینش را سحر بو کرد

به هرجا که قدم می زد شمیم یاس می پیچید
بیابان را به حکم کیمیایی غرق شب بو کرد

تمام دشت را آن شیر خفته در نگاه او
به شوق صید بودن پیش چشمش دشت آهو کرد

نمی دانم خدا هنگام نقاشی ابرویش
کمان را آفریده یا که میل دو پرستو کرد

نمی دانم هنر را آفرید اول سپس عباس را یا که
هر آنچه از هنر را بود صرف خلقت او کرد

به اخمی نیمی از لشگر به اخمی نیمه ی دیگر
شمار کشتگان را در نبرد خود ترازو کرد

به توفیق مقام عبد بودن می رسد هر کس
غبار صحن را با توتیای چشم جارو کرد

شاعر:علی کاوند

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

هر درد را کرده دوا بابُ الحوائج
پُر باشد از صدق و صفا بابُ الحوائج
رد کردن از کاشانه اش امکان ندارد
از بسکه می ریزد عطا بابُ الحوائج
سائل شدم تا که بگیرم از کریمان..
قیمت گذارد بر گدا بابُ الحوائج
چنگی بزن تا که بگیری از علمدار..
اِکشف کروبی..کز وفا بابُ الحوائج
هر جا گره افتاد می گویم دمادم..
جانِ حسین رحمی نما بابُ الحوائج

(ای ماهِ بی مثل و مثالِ آل حیدر)
(یک مشگِ آبی هم سراغ ما بیاور)

بابُ الحوائج یک نظر آقا بریدم
افتاده ام آقای خوبیها بریدم
ای زاده ی امّ البنین ای غیرت الله
اِرحم امیری..حضرت سقّا بریدم
غیر از محن..غیر از بلا چیزی ندیدم
باور کن‌ از این عرصه ی دنیا بریدم
دور و برم حالی شد از خیلِ رفیقان
حالا که هستم یکّه و تنها بریدم
ای آبرو دارِ خدا رزقی عطا کن..
از بسکه آقا جان شدم رسوا بریدم

(یا حضرت عباس اندوهم زیاد است )
(لطفت نباشد عمرمان قطعاً بیاد است)

یک دستگیری می کنی با‌گوشه ی چشم
جانا!امیری می کنی با گوشه ی چشم
دارم یقین با بذل و بخشش یابن حیدر
ردّ فقیری می کنی با گوشه ی چشم
کافی ست تا کرببلا دعوت نمایی
مهمان پذیری می کنی با گوشه ی چشم
کارِ گرفتارانِ عالم با تو باشد
تو بی نظیری می کنی با گوشه ی چشم
فضل و کمالاتت زیاد است و دمادم
میلِ فقیری می کنی با گوشه ی چشم

شکر خدا شد ذکرِ لبهایم ابوالفضل
گرم است پشتِ من به آقایم ابوالفضل

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

باد در عرش که پیچید خبر شکل گرفت

از پر و بال ملک فرش گذر شکل گرفت
نور خورشید به شب خورد..،سحر شکل گرفت
آسمان پرده برانداخت..،قمر شکل گرفت

ماه از جلوه ی گیراش چه حظی می برد
علی از فرط تماشاش چه حظی می بُرد

نخل پر برکت توحید ثمردار شده
نسل تابنده ی خورشید،قمردار شده
کهکشان های خداوند خبردارشده
پدر خاکیِ افلاک پسردار شده

صورتش هودج نور است..،پدر می بوسد
دست آب ور خود را چقدر می بوسد

ابرویش جلوه‌ی ربّ است اُبُهَت دارد
زلف او آیه ی نوری است که حرمت دارد
چشم او ابر بهاری است که رحمت دارد
نام او جامِ طهوری است که شربت دارد

صاحب شهد شکرریزِ سبو می آید
چِقَدَر نام اباالفضل به او می آید

گونه ی آینه بر دوده ی آهش خیره
چشم فانوس به پیچ و خم راهش خیره
برکه ی آب به رخساره ی ماهش خیره
پلک باران به تماشای نگاهش خیره

آسمان خیره به چشمان تر این ماه است
چشم او چشمه ی توحیدی آل الله است

رشته‌ ی وصلت عُشاق،نخ دامن او
رختی از جنس پر و بال ملک بر تن او
دَرِ جنّات عَدَن،دُکمه ی پیراهن او
ساقه ی طاقِ فلک بازوی شیر افکن او

غرشش غرش طوفانیِ شاه عرب است
پسر شیر خدا،شیر نباشد عجب است

هرکه در زندگی اش غصه ی بسیاری داشت
اگر از خانه ی مولا طلب یاری داشت
بی گمان با پسرش نیز سر و کاری داشت
سیزده ساله چه رزم علوی واری داشت

سیزده ساله یلِ با جَنَم حیدر شد
وارث بر حق تیغ دو دم حیدر شد

دست عباس به دامان امام حسن است
سند قلب اباالفضل به نام حسن است
سالیانی است که درگیر مرام حسن است
گرچه ساقی است ولی تشنه ی جام حسن است

چِقَدَر خصلت دلدار به دلبر رفته
کرم حضرت ساقی به برادر رفته

ساحل امن یقین بود که دریا را ساخت
شانه اش بود که زُلف شب یلدا را ساخت
کوهی از غیرتِ حساس به زهرا را ساخت
دامن اُمِّ بَنین حضرت سقا را ساخت

گیسویش را به سر زلفِ حسینِ خود دوخت
کاشف الکرب شدن را به اباالفضل آموخت

آفریده شده عباس برای زینب
سینه ی او سپر دفع بلای زینب
جان عشاق اباالفضل،فدای زینب
ما گدایانِ حسینیم،گدای زینب

همگی بنده ی عشقیم به عباس قسم
پاسبانان دمشقیم به عباس قسم

سیل اشکیم به دنبال نمِ دریایش
دست ما را برسانید به اعطینایش
این که خوانده است حسین بن علی آقایش
ارمنی های محلّه اند علم‌کِش هایش

هرکه را جَذبه ی این عشق به زنجیرش کرد
نمک سفره ی عباس نمک گیرش کرد

کاش ما را به ردای کرمش وصل کنند
مثل وصله به نخِ شال غمش وصل کنند
مثل پَر،کنج ستون علمش وصل کنند
دست ما را به ضریح حرمش وصل کنند

تا که آب و گِلمان خرج عزایش باشد
تنمان تکه ای از صحن و سرایش باشد

آبرو داده به سرچشمه،به دریا،دستش
از زمین پُل زده تا عرش مُعَلّی،دستش
مرده را زنده کند همچو مسیحا،دستش
چقدر مُعجزه ها خلق شده با دستش

آن که از خاک درش کور شفا می گیرد
با همان دستِ قلم دست مرا می گیرد

سرو سبز علویّات برومند شده
شانه ی او به بلندای دماوند شده
چهره اش بانی پیدایش لبخند شده
خطبه خوان حرم امن خداوند شده

مکه را شیفته ی عشقِ امام خود کرد
کعبه را بنده ی اعجاز کلام خود کرد

آیه ی نور به پیشانی او مکتوب است
با وجودش بخدا وضع حرم مطلوب است
بین اطفال حسین بن علی،محبوب است
سر دوشش چقدر حال رقیه خوب است

طفل از ذوق تماشای عمو پر می زد
هر زمان بوسه به دست علی اصغر می زد

آه!از لحظه ی شومی که بلا نازل شد
بین مهتاب و حرم ظلمت شب حائل شد
اشک افلاک فرو ریخت زمین ها گِل شد
کار برگشتن سقا به حرم مشکل شد

دامن شیر به سرپنجه ی کفتار گرفت
ناگهان تیغ به بازوی علمدار گرفت

رود فریاد زد ای اهل حرم..،دریا سوخت
مطمئناً جگر تشنه ی دخترها سوخت
وسط معرکه ی جنگ دل بابا سوخت
آخرین مشک که افتاد زمین..،سقّا سوخت

چقدر بعد علمدارِ حرم هق هق کرد
بنویسید رباب از غم اصغر دق کرد

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

درمان شدند پیش تو بیمارها چقدر

از تو گرفته اند گرفتار ها چقدر

رأفت تویی جلال تویی بیکران تویی
کم‌بوده اند پیش تو بسیار ها چقدر

ای آنکه عطر یاس و گلاب از شمیم توست
خیرت رسیده است به عطارها چقدر

بی دست، دست عالمیان را گرفته ای
واشد به نام تو گره از کارها چقدر

شیرینی سه ساله عیان کرد بر همه
پرورده ی تو اند نمکدارها چقدر

سردارها اسیر سرافرازیت شدند
پای تو رفته اند سرِ دارها چقدر

مانند پیکر تو مزار تو آب شد
داغ تو ماند بر دل نیزارها چقدر

زهرا رسید و چشم به خون بسته ی تو گفت
ناگفتنی ست روضه ی دیوارها چقدر

دست حسین بر سر و دست تو بر زمین
آمد به چشم، بی کسی ِ یارها چقدر

بستند با طناب سرت را به نیزه ها
برخورد بر غرور علمدارها چقدر

شاعر:ناصر دودانگه

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

کِی نخل نجف چون تو رُطب داشته است

کِی بنده چنین حضرت رَب داشته است

هنگام تماشای تو و وقت نماز
تکبیر علی به روی لب داشته است

ای ماهِ بلندِ خانه ی اُم بَنین
کِی با تو مدینه رنگِ شب داشته است

گویند نقاب را که از چهره گرفت
یک هفته سپاهِ کُفر تب داشته است

یک روز پس از حسین به دنیا آمد
او قبل تولدش ادب داشته است

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

سیمرغ در غبارِ خودش ایستاده است

خورشید در مدارِ خودش ایستاده است

غرق ادب تمامِ جهان کوچک و بزرگ
هر قُله در دیارِ خودش ایستاده است

در بینِ سینه‌هاست نفس‌ها که دیده‌اند
آری علی کنارِ خودش ایستاده است

رزم آوری رسیده که امروز عَبدو وَد
مبهوت بر مزارِ خودش ایستاده است

میدان به احترام امیرش بلند شد
از هیبتِ سوار خودش ایستاده است

شیرافکنِ قبیله‌ی  آلِ علی است یا…
شیری به بیشه‌زارِ خودش ایستاده است

هرکس که دید گفت یقینا که مرتضی…
با تیغِ ذوالفقارِ خودش ایستاده است

او امتدادِ قلعه‌تکانیِ مرتضاست
عباس خاطراتِ جوانیِ مرتضاست

سمت بهشت جاده نبود و تو آمدی
مستی حریفِ باده نبود و تو آمدی

تو از نژاد حیدری و فرق می‌کنی
چون تو امیرزاده نبود و تو آمدی

سوگند می‌خورند تمامیِ آبها
دریای ایستاده نبود و تو آمدی

پیش از تو ای مدار تمامیِ کیش‌ها
این قدر عشق ساده نبود و تو آمدی

بر خاک آستانه  ماهی  تمام عمر
خورشید سر نهاده نبود و تو آمدی

قبل از تو دل به هیچ جمالی نداده‌ایم
این عشقِ بی اراده نبود و تو آمدی

این خانواده داشت هر آن چیز غیرِ تو
شوری به خانواده نبود و تو آمدی

تو آمدی و از تو علی بوسه چین شده است
از این به بعد فاطمه ام‌البنین شده است

گفتم که جرعه‌ای زنم از آبشارِ تو
لکنت زبان گرفته‌ام اما کنار تو

الکن کَن است آنکه که از هیبت تو گفت
بیچاره خشک ، پیش تو شد شد شکارِ تو

سَرسَرخوشم نـ نـ نذرِ توام تا ابد ابد
هر هر نفس زِزنده‌ام از از بهار تو

از از ازل شده شده‌ام مبتلای تو
دل دل دلم شده شده دل دل دچار تو

من من غلاغلام د در درگه توام
من من کجا کجا و شـ شهـ شهریار تو

الـ الکنم مـ مدح تو گفـ گفتنم خطاست
بگشا گره گره زِ من شرمسار تو

این بار هم زبان مرا باز می‌کنی
تا از تو گویم از طپش چشمه‌سار تو

باب‌الحسین  باب دلی  بو الفضائلی
ای شکل مرتضی چقدر خوش شمایلی

از آن زمان که فیض سحر آفریده‌اند
از جلوه‌های روی قمر آفریده‌اند

شیرانِ بیشه‌های شجاعت نوشته‌اند
از خاکِ مقدم تو جگر آفریده‌اند

در پیش بچه‌های علی خاک زاده‌ای
بالای کعبه سایه‌ی سر آفرینده‌اند

دورِ سرِ حسین و حسن چرخ می‌زنی
از ابتدا به دوشِ تو پَر آفریده‌اند

ام‌البنین گرفته تو را نذر کرده است
بهر حسین چشم نظر آفریده‌اند

جمع است جمع  خاطرِ زهرا از این به بعد
زینب برای توست سپر آفریده‌اند

می‌خواستند تا که بریزیم زیرِ پات
بر روی شانه‌ی همه سر آفریده‌اند

جز گِردِ تو عشیره‌ی زهرا نمی‌رود
زینب جز از رکابِ او بالا نمی‌رود

من دلخوشم همیشه ولی با شما خوشم
تنها به زیرِ سایه‌ی ایوان‌طلا خوشم

در پشت در نیامده‌ام گیرم و روم
من با همین گداییِ بی انتها خوشم

از بینِ در که نه…، درِ این خانه باز کن
من سائلم به دیدنِ روی شما خوشم

تا سُرمه کرده‌ایم به تربت دو چشم خویش
از بین هرچه هست به این خاکِ پا خوشم

گیرم که هیچ چیزم نگیرم  نمی‌روم
تاجر نیَم ، به خاطرِ این اعتنا خوشم

چیزی نداشتم که گذارم برای قبر…
تنها به لطفِ مرحمت مرتضی خوشم

باب الحوائجیِ تو ما را جریح کرد
من با بهشت نه به  شبِ کربلا خوشم

عمری گدای گریه کن این حوالی‌ام
دستم بگیر ساقی بی دست ، خالی‌ام

ای نیزه‌زار زخمِ جگر را چه می‌کنی
با این سه‌شعبه دیده‌ی تر را چه می‌کنی

با من بگو که دست خودت را چه کرده‌ای
با من مگو که درد کمر را چه می‌کنی

گیرم تو را به خیمه برم پیشِ دختران
این زخم‌های تیغ و تبر را چه می‌کنی

قدری بهم نریز رسیده است مادرم
من هیچ گریه‌های پدر را چه می‌کنی

بر روی نیزه هم بِروی بی تعادلی
در بینِ راه  سنگِ گذر را چه می‌کنی

ای غیرتی به خاطر زینب نگاه کن
دور حرم هزار نفر را چه می‌کنی

دیگر کسی برای حرم بردنم نبود
ای تکیه گاه ، وقتِ زمین خوردنم نبود

شاعر:حسن لطفی

______________________________________________________

شعر مدح حضرت عباس (ع)

از عمقِ سینه ی او گرچه آه می ریزد

ز هیبتش دلِ کلِ سپاه می ریزد

برای او شبِ تیره نمی دهد معنی
چرا که از سر و رویش پگاه می ریزد

اگر که گریه کند در ازای هر اشکش
ز چشم های فلک مهر و ماه می ریزد

چه احتیاج به تیغ است تا که چشمش هست
به هر چه او بکند یک نگاه ، می ریزد

هر آنکه را که بخواهد چو کوه می سازد
و هر چه را که بخواهد چو کاه می ریزد

دو چشم و دست و سر و پا که هیچ، دنیا را
اگر اراده کند پای شاه می ریزد

به جای گفتنِ العفو ها بگو، عباس
که وقت گقتنِ اسمش گناه می ریزد

شاعر:وحید اشجع

 

لینک کوتاه

اشتراک گذاری

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید

دیدگاه ها

1- تنها دیدگاه هایی که با زبان فارسی نوشته شوند منتشر خواهند شد.

2- دیدگاه هایی که خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران باشند، تائید نخواهند شد.

3- از نوشتن دیدگاه هایی که ارتباطی با این مطلب ندارند خودداری کنید.