آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

متن روضه و مقتل

متن روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع) – ۱۴۰۱

3
متن روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

آنقدر داغ بود از تب که
آب اگر بود بر لبش می‌سوخت

احتیاجی نبود بر آتش
خیمه هم داشت از تبش می‌سوخت

درد را چاره‌ای اگر بکند
چه کند با غمِ پریشانیش

نیست آبی که دستمالی خیس
بگذارند روی پیشانیش

خویش را می‌خورَد ، ندارد جان
قوَتی نیست جز تقلا حیف

یک به یک می‌روند یاران و
چاره‌ای نیست جز تماشا حیف

بارها شد به دست بی جانش
پرده‌ی خیمه را به بالا زد

شاهدِ مقتل همه ، هربار
به سرِ خویش دستِ خود را زد

دید از خمیه روی یک نقطه
لشکری را که بی هوا می‌ریخت

دید در بین راه تا به حرم
چقدر اکبر از عبا می‌ریخت

بین بستر نشست در خیمه
زد به سر با دو دست در خیمه

تا صدای برادرش آمد
کمرِ او شکست در خیمه

باز هم پرده را کناری زد
قاسمش بود و سنگ باران بود

یک یتیم و هزارها می‌دید
لحظه‌ی پایکوبیِ سواران بود

ناله‌ی دختران به او فهماند
دستهایی میان راه اُفتاد

دید از خیمه خواهرش غَش کرد
مادری بینِ خیمه‌گاه اُفتاد

پرده را زد کنار و گفت: ای وای
حرمله آمده گلو بزند

او خجالت کشید وقتی دید
پدرش رفته است رو بزند

بی برادر شدن چه حسی داشت
کمرش را دو مرتبه خَم کرد

تشنه‌ای بود یک سپاهی که
هرچه آورده بود دَرهَم کرد

چند باری فقط برای وداع
پدرش بوسه‌اش زد و برگشت

دید در قتلگاه خولی را
سمت گودال آمد و برگشت

او گرفت از عصا که برخیزد
تا پدر تکیه داد بر نیزه

او زمین خورد تا حسین اُفتاد
داد می‌زد بجای سرنیزه

گرد و خاکی بلند شد فهمید
آخرش شمر با سنان آمد

غم ناموس دارد او یعنی
عمه‌اش هم نفس زنان آمد

عمه فریاد می‌زند که نزن
چکمه بردار، احترامش کن

چقدر کُند می‌بُرد تیغت
زیر و رویش نکن تمامش کن

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

“صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن”

چندی است که گم گشته ی در نیمه ی راهم
بسته است همه پنجره ها رو به نگاهم

حس می کنم آیینه دل، تیره و تار است
بر روی مفاتیحِ دلم گرد و غبار است

از بس که مناجاتِ سحر را نسرودم
سجاده ی بارانی خود را نگشودم

پای سخن عشق دلم را ننشاندم
یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

یک عده در آغاز به مقصود رسیدن
یعنی همه جا غیرِ خدا هیچ ندیدن

اما منِ بیچاره صدا را نشنیدم
آوازه ی مردانِ خدا را نشنیدم

باید که کمی کم کنم این فاصله ها را
با خمسه عَشَر طی کنم این مرحله ها را

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب
تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت
در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم
عالم همه سجاده شد افتاده به پایت

چون ریخت خدا در رگت خونِ خدا را
بر دوش گرفتی عَلَمِ کرب و بلا را

با خطبه طوفانیِ تو کرب و بلا ماند
ویرانه ای از کوفه و از شام به جا ماند

ای خطبه طوفانی تو شورِ قیامت
در معرکه خون کرده بپا تیغِ کلامت

یعنی زخدا تا که نشان هست در عالم
دستانِ علی را نتوان بست در عالم

بند آمده راه نفس از بغض گلویم
بگذار بگریم کمی از شام بگویم

*آقا زین العابدین همه عُمرش شده بود گریه ی برا حسین، گفتن: آقاجان! شهادت ارثِ شما خانواده است، چرا اینطور گریه می کنید؟ فرمود: درسته اما تا امروز آیا شنیده بودید یکی از زن های ما خانواده به اسارت بره؟ خودم دیدم دستایِ عمه ام زینب رو بستن…*

بند آمده راه نفس از بغض گلویم
بگذار بگریم کمی از شام بگویم

مردان همه وحشی و زنان هندِ جگرخوار
اولاد پیمبر وسطِ کوچه و بازار

وقتی تو شدی کافر و این قوم مسلمان
بر نیزه شکستن سَرِ قاریِ قرآن

*یه وقت بی بیِ دوعالم زینب شروع کرد با سر داداشش حسین بالا نیزه حرف زدن: داداش! از ما رفع تهمت کن، قرآن بخون بالا نیزه، سر حسین شروع کرد قرآن خواندن:” أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا”… یه کاری کردن با این قاریِ قرآن، که بی بی زینب سلام الله علیها صدازد: داداش! بسه دیگه قرآن نخوان… شروع کردن با سنگ به لب و دندان حسین زدن…

کار رو به جایی رساندن، وقتی آقا امام محمد باقر باباش زین العابدین رو تویِ خاک گذاشت، دیدن گریه ی آقا شدت گرفت، گفتن: آقاجان! چی شده؟ فرمود: چشمم افتاد به شونه های بابام، جای کیسه های نان و خرما هنوز به شونه های بابام مونده…

آقایی که بر دوش کیسه های نان و خرما می گرفت، دَرِ خونه ی فقرا می برد، کارش به جایی رسید توی شهر شام، مرحوم جزایری نوشته: یکی اومد خدمت حضرت زینب سلام الله علیها، داشت صدقه میداد به این بچه ها، نان و خرما میداد، حضرت زینب این نان و خرمارو از دهان بچه ها می گرفت، می فرمود: صدقه بر ما حرامِ… میگفت: خانوم! مگه شما کی هستید؟ اینا میگن: شما خارجی هستید، من نمی دونم، اهل و عیال پیغمبر هستید من نمی دونم، اما من از خدا میخوام زن و بچه ی من رو به حال و روز شما دچار نکنه، نگاه میکنم با این معجر پاره ها سرها رو پوشوندید، نگاه میکنم پاها همه آبله زده، نگاه میکنم صورت ها همه زخم شده… “صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا مَظلوم، یَا أَبَا عَبْدِ اللَّه”…

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

غم تو آبروی ماست این غم را مگیر از ما
دلیل پلک های زخم! مرهم را مگیر از ما

برای ما که از غوغای این عالم گریزانیم
همین یک دلخوشی مانده ست این کم را مگیر از ما

به غیر از خیمه ی تو هرکجا آلوده ی فتنه ست
نشستن در پناه سرخ پرچم را مگیر از ما

دَمِ نوحه برای سینه زن حکم نفس دارد
بدون روضه می میریم این دَم را مگیر از ما‌

*آدمِ اَبوالبشر دویست سال گریه کرد، میگن اینقدر گریه کرد رد اشک تو صورتش جا انداخت،
فقط از عطشِ حسین شنید، نه گودالی رو دید، نه ذبحی رو دید.. نه دست وپا زدن بچه ای رو دید، حالا ببین امام سجاد چی دیده کربلا… ..*

آب دیدم، کام عطشان تواَم آمد به یاد
دیدم آتش، لعل سوزان تواَم آمد به یاد

دوختم بر آسمان پر ستاره، چشم خویش
بر بدن، زخم فراوان تواَم آمد به یاد

تا شنیدم کشتیِ بشکسته‌ای بر گِل نشست
پیکرِ بر خاک، عریان تواَم آمد به یاد

*دیگه چی دیدی آقاجان! یاد مصیبتهای کربلا کردی؟*

از فراز شاخه‌ای آمد صدای بلبلی
بر سر نی، صوت قرآن تواَم آمد به یاد

شعلۀ شمعی در آغوش نسیم، آشفته بود
روی نی، موی پریشان تواَم آمد به یاد

قصّۀ سنگ و سبو در خاطرم چون نقش بست
ماجرای چوب و دندان تواَم آمد به یاد

*به آقا زین العابدین خیلی ها گفتند: چقدر آقاجان! گریه میکنید؟ شما که پدرتون از مکه که راه افتاد خیلی ها جلویِ باباتون رو‌گرفتن، بهشون گفتن: یا اباعبدالله! سفری که میری پُر از خطرِ.. آقا خودشون به همه می فرمود :”خداوند اِراده کرده من رو در خون آغشته ببینه…”
آقاجان یا زین العابدین! پس این‌همه گریه برا چیه؟ آقا با دست به پیشانی مبارک زد، هی گریه اش بیشتر شد، فرمودند: کشته شدن در راه خدا آرزوی ماست … اما تا امروز آیا شنیده بودید یکی از زن و بچه های ما خانواده به اسارت بره؟….*

تا حالا از این خونواده زنی رو ‌نبردن اسارت
الهی می مُردم‌نمیدیم ‌اینقدر جسارت

هر کجا نشستی ناله بزن بگو: یا حسین…

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيم
یَا رَبِّ الْعَالَمِينَ

من نگویم ظلم بر من کم کنید
بلکه زنجیر مرا محکم کنید

*غل و زنجیر به گردن آقا امام سجاد انداختن، وقتی حضرت رو سوار بر شتر بی جهاز کردن نوشتن: شتر یک کوهانه بود، حضرت رویِ مرکب قرار نگرفت، از روی مرکب بر زمین افتاد، عوض اینکه بگن کجاوه بگذارین، محمل بگذارین، مرکب راهوار بیارین، میدونید چه دستور دادن؟ دستور دادن پاهای حضرت رو از زیر شتر ببندن…*

من نگویم ظلم بر من کم کنید
بلکه زنجیر مرا محکم کنید

*اگه میخواین تازیانه بزنید به من بزنید، میخواین سنگ بزنید به من بزنید….*

ظلم بر من بیشتر ز اینها کنید
لیک دست عمه ام را وا کنید

عمه ام چون مادرم زهرا شده
پشتش از بار مصیبت تا شده

مادرم گر پهلویش از در شکست
عمه ام را چوپ محمل سرشکست

*روضه های زین العابدین عجیبه، بی جهت نبود سی و پنج سال گریه میکرد… دَرِ دروازه شام یه جمله ای فرموده که کنار بدن بی سر بابا این جمله رو نفرمود، فرمود: ای کاش مادر من رو نزایده بود… آدم وقتی صحنه ای ببینه که از دنیا سیر بشه، میگه: ای کاش من نبودم نمی دیدم…
مگه حضرت چه صحنه ای میدید؟ شاید یه نگاه میکرد میدید عمه هاش رو دارن تازیانه میزنند، یه نگاه میکرد میدید خواهراش رو دارن سنگ میزنند، یه صحنه ای نوشتن جگر رو آتیش میزنه، نوشتن: یه پیرزن شامی از بالای بام یه سنگی پرتاب کرد این سنگ به سر بُریده ابی عبدالله اصابت کرد، سر از بالای نیزه رو زمین افتاد، زین العابدین این صحنه رو دید…

اما من بگم: آقا! دستات بسته بود، جلو چشمتون عمه هاتون رو میزدن، خواهراتون رو میزدن… دستای شما در غل و زنجیر بود، اما این تازگی نداشت، یه روز هم مدینه دستای جدت علی رو بستن … اون روز جلو چشم بابات علی مادرت زهرا رو میزدن، اون روز جلو چشمای امیرالمومنین مادرت زهرا زمین خورد …*

میزد مرا مغیره و یک تن به او نگفت
زن را کسی مقابل شوهر نمی زند

*الهی اگه مادری رو میزنن جلو چشم دخترش نزنن…*

بیش از خودم به حالت زینب دلم بسوخت
مادر، کسی مقابل دختر نمیزند

*اما این بیت از زبانِ بی بی زینبِ…*

دیدم که ریخت خصم ستمکار بر سرت
قدّم نمی رسید که خود را سپر کنم

*قدم نمی رسید، این عقده توی سینه اش بود، مدینه قدش نمی رسید که خودش رو سپر مادر کنه، اما کربلا تلافی کرد، زینب هرکجا میخواستن بچه هارو بزنن میدوید بازوش رو سپر میکرد، رقیه رو نزنید، سکینه رو نزنید، زینب رو بزنید، هرکجا نشستی به قصد فرج ناله بزن: یا حسین …*

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع) – قسمت اول

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيم
” اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَظْلُوم یا حُسَیْن
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَیِّدُالسّاجِدیْن، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا زَیْنَ الْعابِدِین…”

راوی نوشته است غروبی عجیب بود
سرها به نیزه رفت طلوعی عجیب بود

راوی نوشته است که آتش زبانه زد
در خیمه گاه گشت و فقط تازیانه زد

زنها و بچه ها که گناهی نداشتند
جز بوته های خار پناهی نداشتند

*یه وقت امام سجاد صدا زد: “عَلَیکُنَّ بِالفرار” همه فرار کنید…*

زنها و بچه ها که گناهی نداشتند
جز بوته های خار پناهی نداشتند

هر کس دوید از طرفی بین خار و خس
خاکستری ز خیمه به جا مانده بود و بس

پیچیده بود در دل آن دشت آهشان
آتش شبیه شمر شد و بست راهشان

آتش شبیه دست،سوی گوشواره رفت
آنگاه سمت غارت یک گاهواره رفت…

*اون ملعون اومد گوشواره دختر امام حسین رو بگیره گریه میکرد، گفت: اگه گوشواره ی من رو میبری چرا گریه میکنی؟ گفت: اگه من این کار رو انجام ندم یه کَس دیگه ای گوشوراه ات رو میکَنه،، چون دلم میسوزه، دلم به حال شما آتش میگیره…*

*آقای من! یا زین العابدین!…*

راوی نوشته است که در شعله های تب
میسوختی و نام پدر داشتی به لب

*امام سجاد به امرخدا در صحنه کربلا بیمار بود، خودش فرمود: عمه ام زینب از من نگهداری می‌کرد، پرستاری می‌کرد، همه جا زینب به دادم می رسید…*

راوی نوشته است که در شعله های تب
میسوختی و نام پدر داشتی به لب

افتاد تا بر آن تن گلگون نگاه تو
میگشت قتلگاه پدر قتلگاه تو

زینب اگر نبود زمین بی امام بود
یکباره کار عالم و آدم تمام بود

زنده بمان که هستی عالم به هست توست
ای دست بسته! حکم رهایی به دست توست

کامل الزیارات ابن قولویه نقل کرده: خود زین‌العابدین فرمود،”لَمَّا أَصَابَنَا بِالطَّفِّ مَا أَصَابَنَا” وقتی اون بلاها ومصیبتها برما وارد شد، “وقُتل أَبِی عَلَیهِ اَلسَّلاَمُ وَ قُتِلَ مَنْ کانَ مَعَهُ مِنْ وُلْدِهِ وَ إِخْوَتِهِ وَ سَائِرِ أَهْلِهِ” وقتی بابای من رو شهید کردند، وقتی برادرهای من و برادرهای پدرم و همه خانواده اش رو شهید کردن” وَ حُمِلَتْ حَرَمُهُ وَ نِسَاؤُهُ عَلَی اَلْأَقْتَابِ” زنها و حرم اهل بیت رو بر شترهای بدون جهاز سوار کردند… “فَجَعَلْتُ أَنْظُرُ إِلَیهِمْ صَرْعَی” من شروع کردم نگاه کردن، دیدم همه به خاک صحرا افتادند”وَ لَمْ یوُاَرَوْا” دفن نشدند”فَعَظُمَ ذَلِک فِی صَدْری وَ اِشْتَدَّ لِمَا أَرَی مِنْهُمْ قَلَقِی” خیلی به من سخت گذشت”فَکادَتْ نَفْسِی تَخْرُجُ”جانم به گلوگاه رسید نزدیک بود روحم از کالبد بیرون بیاد”وَ تَبَینَتْ ذَلِک مِنِّی عَمَّتِی زَینَبُ اَلْکبْرَی بِنْتُ عَلِی” یه وقت زینب به من نگاه کرد”فَقَالَتْ مَا لِی أَرَاک تَجُودُ بِنَفْسِک” چرا داری با جون خودت بازی میکنی “یا بَقِیةَ جَدِّی وَ أَبِی وَ إِخْوَتِی” ای یادگار جدم، یادگار پدرم، یادگار برادرم، تو حجت خدایی ، صدا زدم: عمه جانم! “وَ کیفَ لاَ أَجْزَعُ وَ أَهْلَعُ” من چطور جزع وفزع نکنم؟ “قَدْ أَرَی سَیدِی وَ إِخْوَتِی وَ عُمُومَتِی وَ وُلْدَ عَمِّی وَ أَهْلِی مُصْرَعِینَ بِدِمَائِهِمْ” همه رو میبینم روی خاک صحرا افتادند”مُرَمَّلِینَ بِالْعَرَاءِ، مُسَلَّبِینَ لاَ یکفَّنُونَ” کسی اونها رو کفن نمیکنه، کسی اونها رو دفن نمیکنه…*

 

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع) – قسمت پایانی

قربون خطبه خوندنت برم آقا، در شهر کوفه آقا امام سجاد اشاره کرد”أومَأَ إلَى النّاسِ أنِ اسكُتوا” همه ساکت شدند، حتی زنگ آویخته بر گردن شتران از صدا ایستاد، اول خودش رو معرفی کرد:”أيُّهَا النّاسُ ! مَن عَرَفَني فَقَد عَرَفَني” هرکس که من رو میشناسه که میشناسه “ومَن لَم يَعرِفني فَأَنَا اُعَرِّفُهُ بِنَفسي” اگه من رو نمی‌شناسید خودم رو به شما معرفی میکنم “أنَا عَلِيُّ بنُ الحُسَين” من پسر حسین بن علی ام،، یه کاری کرد همه شروع کردن به گریه کردن “أنَا ابنُ المَذبوحِ بِشَطِّ الفُراتِ مِن غَيرِ ذَحلٍ ولا تِرات” من پسر همون آقایی ام که کنار فرات سر از بدنش جدا کردن، در حالی که نه کسی رو کشته بود نه خون کسی رو ریخته بود، پدرم گناهی نداشت “أنَا ابنُ مَنِ انتُهِكَ حَريمُهُ” من پسر اون آقایی بودم که هتک حرمتش کردند”وسُلِبَ نَعيمُهُ وَانتُهِبَ مالُهُ” من پسر اون آقایی ام که بار و بُنه اش رو به غارت بردن” وسُبِيَ عِيالُهُ” واهل وعیالش رو به اسارت بردن…
یه جمله ای فرمود، مردم کوفه داد می‌زدند، همدیگر رو ملامت میکردند”أنَا ابنُ مَن قُتِلَ صَبرا” من پسر همون آقایی ام که زجرکشش کردند… *

راوی نوشته است که آن جسم چاک چاک
در آفتاب ماند دو روزی به روی خاک

ای کربلا ببین که می آید به سوی تو؟
صاحب عزا کنون شده مهمان کوی تو

تو سجده گاه عشقی و سجاد میرسد
گویا پی تفحص اجساد میرسد

*آقا امام سجاد، به امر خدا آمد کربلا این بدن‌های مطهر رو دفن کنه، بنی اسدر و راهنمایی کرد، شهدا رو دفن کردند، نوبت به پیکر بابای غریبش رسید، گفت: همه برید کنار، گفتند: کمکت کنیم، فرمود: ” إنَّ مَعِیَ مَنْ یُعینُنِی” بامن کسی هست که من رو کمک میکنه، این بدن سر جدا رو داخل قبر گذاشت، لب به رگهای بریده گذاشت، شروع کرد گریه کردن، صدا زد:” طُوبى لأرْض تَضَمَّنَتْ جَسَدَکَ الطّاهِرَ” خوش به حال اون زمینی که این بدن مطهر رو در آغوش گرفت “فَإنّ الدُّنْیا بَعْدَک مُظْلِمَةٌ” دنیا بعداز تو تاریکه ” وَ الاْخِرَةُ بِنُورِکَ مُشْرِقَةٌ “آخرت به نور تو روشن، بعد یه جمله ای گفت که جدش امیرالمومنین کنار تربت حضرت زهرا سلام علیها فرمود، صدا زد” أَمَّا اللَّیْلُ فَمُسَهَّدٌ وَ الْحُزْنُ فَسَرْمَدٌ” دیگه شبهای من به بیداری میگذره، غم واندوه من تمامی نداره، بعد صدا زد: ” وَ عَلَیْکَ مِنّی السَّلامُ یَابْنَ رَسُولِ الله وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ”خداحافظ ای پسر پیغمبر…

“أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى القَومِ الظَّالِمِينَ‌، وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.”*

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد
آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيم

السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أهلَ بَيْتِ النُّبُوَة
وَبِمُوَالاتِکُمْ تُقْبَلُ الطَّاعَهُ الْمُفْتَرَضَهُ وَ لَکُمُ الْمَوَدَّهُ الْوَاجِبَه

همین که سینۀ تنگم توان آه ندارد
مشخص است به داغ دل تو راه ندارد
مرا بخر به غلامی در این رکودی بازار
که گفته یوسف من، بردۀ سیاه ندارد
اسیر خال سیاهت شدم خدا را شکر
همیشه صورت عاشق نظر به ماه ندارد
خجالت از تو کشیدم که دست از تو کشیدم
بجز تو این دل آواره، تکیه گاه ندارد
به یُمن رزق تو رزقم زیاد بوده همیشه
مگر که فاطمه بر نوکرت نگاه ندارد؟
مرا کنار حبیب و حسین فاطمه بنشان
چه سفره ای است محرم، گدا و شاه ندارد

*یا صاحب الزمان…*

انقلابِ گریه دارد ؛ گریه هایش حکمت است
با همین رخت اسیری رهبر این نهضت است
دست ‌بسته ، بسته دست ظلم را بی واهمه
ناقه اش بی محمل است اما در اوج عزت است
زیر این شلاق ها مانند سروی استوار
گرچه مظلوم است اما باطنا پر قدرت است
بی ادب ها هرچه توهین می کنند او ساکت است
چون میان عرش اعلی با خدا هم صحبت است
یک تنه در کوچه های شام غوغا می کند
مثل ابراهیم ؛ زین العابدین یک امت است
خطبه اش طوفان شد و کاخ ستم را خاک کرد
او زبانش ذوالفقار است و کلامش ضربت است
عالمی در تحت امر زینب کبری ولی
زینب کبری خودش گوشش به امر حضرت است
پیش این عمامه ی کهنه که دیگر سوخته
زرق و برق شام و قصر حاکمش بی قیمت است
شوق دارد که بیاید اربعین تا کربلا
اربعین تا کربلا رفتن تمام نعمت است
کی شود تا که برایش یک حرم برپا کنیم
زائری دیگر ندارد دور قبرش خلوت است
گریه باید کرد بر این روزگار بی وفا
با تمام این فضائل سهم آقا غربت است
عمه ها و خواهرانش در شلوغی مانده اند
زخم جانسوز ولی الله زخم غیرت است
مقتل و طشت و تنور و نیزه و شام خراب
این چه مهمانی ست که شاه شهیدان دعوت است

به دیدۀ گریان، خدا خدا کردم
به یاد بابایم،عزا به پا کردم
رگ گردن را خودم بوسیدم
حصیری دورِ بدن پیچیدم

*قربونت برم آقاجان که بوریا دور بابات پیچیدی…*

در این چهل منزل، امان زِ شهر شام
ز بی سر و پاها،شنیده ام دشنام
همین یک لحظه عذابم می داد
مسیر زینب به بازار افتاد
یا اباعبدالله..یا اباعبدالله…
اسیریِ زینب،قرارِ من را برد
میانِ آن مجلس،به غیرتم برخورد
آه..چه الفاظی به لب آوردند
گرفتاران را تماشا کردند…

*شنیدیم آقامون امام سجاد میان بازار اگر طفل شیرخواری رو در بغل مادر می دید و اون بچه گریه می کرد، سفارش محبت می کرد به آن مادر، می گفت: حتماً گرسنه هست، شیر میخواد، با او به مهربانی برخورد کن…. بعد حضرت سر به دیوار می گذاشت، می فرمود:من یک برادر شیرخواره ای داشتم…به او آب ندادند… ای حسین…

 

متن روضه و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع) ویژه روز عاشورا ۱۴۰۱

17
متن روضه و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع) ویژه روز عاشورا 1401

روضه و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع)

السّلام ای بدن بی‌سر گرما دیده
السّلام ای سر مجروح کلیسا دیده

با چه وضعی، ته گودال کشاندند تو را
ما شنیدیم ولی زینب‌کبری دیده

باد گرمی وزید در گودال
شمر آمد، پرید در گودال

به‌روی سینه‌ی حسین نشست
خنجرش را کشید در گودال

پنجه در گیسوی حسین انداخت
مادرش را ندید در گودال

خنجرش را گذاشت بر حنجر
شور محشر دمید در گودال

بین گودال دست‌وپا می‌زد
مادر خویش را صدا می‌زد

غرق خون و غریب و لب‌تشنه
آه! بی‌حال، دست‌وپا می‌زد

روی جسم‌اش، برو بیایی بود
شاه؛ پامال، دست‌وپا می‌زد

سلام من به حسین و به کربلای حسین
تمام عالم امکان، شود فدای حسین

میان این‌همه فریاد و شور آزادی
طنین فکنده در عالم فقط صدای حسین

نفس ببین به شروع دعای استسقا
گرفت بارش رحمت ز ربّنای حسین

خدا به پنجه‌ی مشکل‌گشای اصغر داد
تمام سلطنت خویش در ازای حسین

خدا رفیع نموده‌ست آن لوایی که
منقّش است به «یا صاحب ‌اللّوای حسین»

حسین؛ پشت‌سر مادر است در محشر
و هرکه اهل بهشت است در قفای حسین

به رغم سکّه‌ی اصحاب‌کهف، معتبر است
هنوز در همه‌جا، سکّه‌ی بلای حسین

سلام من به حسین و به کربلای حسین
سلام من به علمدار باوفای حسین

 

متن روضه و توسل ویژه شب شام غریبان محرم ۱۴۰۰

16
متن روضه و توسل ویژه شب شام غریبان محرم ۱۴۰۰

متن روضه و توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) – قسمت اول

هر آنکه گریه برای تو کرد آقا شد
کسی که رنگ شما را گرفت زیبا شد

به روسیاه، همیشه تو آبرو دادی
همینکه رود به دریا رسید دریا شد

مگر نه اینکه شفا با دَمِ حسین رسید
گدای خانه ی تو هرکه شد، مسیحا شد

دوباره پرچم سرخت بلند شد آقا
بساط گریه ی ما باز هم مهیّا شد

چه خاطرات خوشی که زروضه ات دارم
همیشه حال خوشم بین روضه پیدا شد

همیشه نام تو را بردم و دلم لرزید
همیشه نام تو را بردم و گره وا شد

همیشه بدرقه ی راه کربلایی ها
دعای مادر پهلو شکسته، زهرا شد

*امشب خیلی زینب، مادر! مادر! گفت… روایت میگه: هر کی میره کربلا، حضرت زهرا سلام الله علیها براش دعا میکنه که میره کربلا، بی بی جان! یه دعایی هم امشب برای ما بکن، اربعین نزدیکه، مزد نوکری ما این ده شب یه سفرِ کربلا باشه… بی بی جان! دست های شکسته رو امشب بالا بیار، برای گریه کن های حسین یه دعا بکن، بگو: خدایا! این نوکرای بچه ام رو ببر کربلا…*

مرا ببر، نبری می روم زدست حسین!
چه می شود بنویسی برات امضا شد؟

 

متن روضه و توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) – قسمت پایانی

همیشه یاد غمت بی بهانه می بارم
به یاد آن لحظاتی که باز غوغا شد

به یاد آن لحظاتی که نیزه بالا رفت
میان پیکر تو نیزه هایشان جا شد

به یاد آن لحظاتی که سنگ ها بارید
هزار و نهصد و پنجاه جوی خون وا شد

ز بس که زخم بر آن جسم پاره پاره زدند
تنت میانه ی گودال چون معمّا شد

به یاد آن لحظاتی که روی سینه نشست
به یاد آن لحظاتی که با سرت پا شد

#شاعر وحید محمدی

* هلال بن نافع میگه دیدم این لبهای حسین مثل دو تا چوب خشک به هم میخوره، هی داره با صدایِ بی رمق میگه: جگرم داره از تشنگی میسوزه…سپری برداشتم، آب داخلش ریختم تا برایِ عزیزِ زهرا آب ببرم، اون نامرد جلوم رو گرفت، برا کی داری آب میبری؟ گفتم: مگه نمی بینی عزیزِ زهرا تشنه است؟ گفت: نمیخواد آب ببری، من خودم الان سیرابش کردم… یه مرتبه نگاه کردم دیدم از لایِ عباش یه سَرِ بریده درآوُرد…

بی بی زینب رسید، اما دیر رسید، دید عجب غوغایی است، هی صدا میزد: “أ أنتَ أخی؟”…*

به سمتِ گودال از خیمه دویدم من
شمر جلوتربود دیر رسیدم من

سر تو دعوا بود ناله کشیدم من
سر تورو بردن دیر رسیدن من

از صدای اِلیَّ… گفتن تو
جگرم از غمت کباب شده
چند ساعت شبیه عُمری رفت
بدنم را ببین چه آب شده

*نشست کنارِ بدنِ برادرش، حالا تصور کن این صحنه رو…*

نیزه‌ها را یکی یکی … ای وای
از تنت ای برادرم … ای وای
چند تا تیر، بد قلق اما
جانِ شیرینِ مادرم ای وای

*کی میگه: شمشیرها و نیزها رو کنار زد؟ نه! همچین که اومد کنار بدنِ داداشش، یکی یکی شمشیرها رو نیزها رو در آوُرد…*

سر نداری به پیکرت اما
چند جمله ز خواهرت بشنو
حرف‌هایی به قلب من مانده
که نگویم به هیچکس جز تو

خیمه‌ها را یکی یکی گشتم
با همین حال زار و پر دردم
همه را جمع کردم آخر، وای
جز دو تا کودکی که گم کردم

دست‌هاشان به هم گره کرده
پای یک بوته خار خوابیدند
عاقبت ترس … یا نمی‌دانم
آن دم آخری چه می‌دیدند

من شنیدم که یک نفر میگفت
زدن دختران مباح شده …
سپر کودکان شدم تو ببین
صورتم را، چطور سیاه شده

شعله‌ها را ز دامن همه‌ی
کودکانت گرفته‌ام اما
آنقدَر سوخت دستم آخر که
ضعف سختی گرفت جانم را

به خودم آمدم وَ دیدم که
رفته بودم دقایقی از هوش
دختری گفت زیر لب با بغض
عمه مویم نمی‌کنی خاموش؟

کودکان را چه سخت خواباندم
ولی اما رباب را چه کنم
هر دقیقه ز خواب میپرد و
ناله‌ی آب آب را چه کنم

*امشب این زن و بچه ها همه بدنشون درد میکنه، گوشاشون درد میکنه، آخه هی می دویدن با شلاق دنبالشون، می اومدن جلوی این بچه ها این مردای گنده با دستای سنگین، بی هوا میزدن تویِ صورتِ بچه ها، آخه بچه وقتی یه مرد میبینه، مخصوصاً اگه بابا نداشته باشه، فکر میکنه اومده کمکش کنه…
میگه: یکی از این بچه ها دامنش آتیش گرفته بود، هی فرار میکرد، یکی از اینها دنبالش میکرد، تا رسید به اون، گفت: آقا! من گوشواره ندارم، گوشواره ام رو یکی دیگه برده، چیزه دیگه ای هم ندارم، دیدم مثل بید بدنش داره میلرزه، گفتم: کاری بهت ندارم، میخواستم دامنت رو خاموش کنم…
میگه:وقتی دید من دلم به رحم اومده، گفت: آقا! شنیدم آب آزاد شده، میشه یه کم آب بهم بدی؟ رفتم یه ظرف آب برداشتم اومدم، فکر کردم تشنه است، دیدم ظرف آب رو گرفت، چرا نمیخوری؟ گفت: اقا شما بلدی گودالِ قتلگاه کدام طرفِ؟کجا میخوای بری؟ برا چی میخوای بری؟
آقا! وقتی دَمِ خیمه بودم، صدایِ بابام رو میشنیدم، هی داره داد میزنه: جگرم داره از تشنگی میسوزه…

_________________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) – قسمت اول

مرا به خیر کسی جز حسین امید مباد
به غیر کشته‌ی عشقت کسی شهید مباد
کسی که دل به تو بسته‌است نا امید مباد

کسی که مست تو شد دلخوش حرام نگشت
کسی که عبد تو شد بنده‌ی یزید مباد

برای هر دل دیوانه‌ی محرّم‌پوش
بساط عیش حرام و مجال عید مباد

کسی که رخت عزای تو را به تن نکند
خدا گواه که در حشر روسفید مباد

*شب آخره.. میدونی امشب مادرش امضا می کنه.. میدونی امشب مادرش نوکری ها رو قبول می کنه.. انقدر کرم داره؛خجالت می کشم بگم نوکری بعضی ها رو قبول نمی کنه.. ازش بعیده ..*

اگر بناست در آتش رَوَم، جهنّمِ من
کنار آنکه گلوی تو را بُرید مباد ..

*حسین جانم! خدا من رو با اینا یک جا جمع نکنه .. من عاشقتم .. اونا قاتل تو .. یک سو همه عاشق او .. یک سو همه قاتل او ..
ما راهمون از اینا جداست …*

اگر بناست در آتش رَوَم، جهنّمِ من
کنار آنکه گلوی تو را بُرید، مباد ..

به هر که رو زده ام غیرِ شر به من نرساند
مرا به خیرِ کسی جز حُسین امید مباد ..

 

متن روضه و توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) – قسمت پایانی

هر دختری یه جور، مشغول دردشه
هرکس یه گوشه‌ای، دلتنگ مردشه
من پشت خیمه‌ها، دنبال بچه‌مم
که زیر خاک کربلا خوابیده سردشه ..

بخواب، که غارتا تموم شده
بخواب، که خیمه‌ها آروم شده
بخواب، که زندگی برای من، بی تو حروم شده

امون، امون از این همه بلا
امون، از تشنگی‌ کربلا ..

هر دختری یه جور، مشغول دردشه
*یکی دامنش آتیش گرفته .. یکی گوشواره هاش رو بردند، گوشش خون میاد .. یکی کنار بدن نیمه جان خواهرش نشسته .. عزیز خواهر دووم بیار ..*

هر دختری یه جور، مشغول دردشه
هرکس یه گوشه‌ای، دلتنگ مردشه
من پشت خیمه‌ها، دنبال بچه‌مم
*چرا اونجا ؟! آخه وقتی مثل امروزی علی اصغر رو به خواهر داد، از اسب پیاده شد،رفت پشت خیمه ها .. “وَ رَمَّلَهُ بِدَمِه ..” خون زیر گلوی علی رو گرفت .. تمام سر و صورت و بدن بچه رو خونی کرد .. “وَ دَفَنَهُ بِجَفرِ سَیفِه..‌.”
دیدند پشت خیمه ها نشسته،داره قبر کوچیک میکنه..*

هر دختری یه جور، مشغول دردشه
هرکس یه گوشه‌ای، دلتنگ مردِشه
من پشت خیمه‌ها، دنبال بچه‌مم…
که زیرِ خاک کربلا، خوابیده ، سردشه

بخواب، که غارتا تموم شده
بخواب، که خیمه‌ها آروم شده
بخواب، که زندگی برای من، بی تو حروم شده

امون، امون از این همه بلا
امون، از تشنگی‌ِ کربلا ..

الان اگه بودی، خوابونده بودمت
با چادر خودم، پوشونده بودمت
سیراب میشدی، از شیرِ مادرت
آروم با عمه زینبت، خندونده بودمت

ولی، تو نیستی و دلم پُره
رباب، بعد تو آب نمیخوره
ببین، از هرچی سایه‌‌ی خنک، بعد تو دلخوره

امون، امون از این همه بلا
امون، از تشنگی‌ کربلا ..

*چی گفتند به شما تو روضه ها؟! گفتند آب آزاد شد رباب رفت آب خورد… نه… (به شماها چی گفتند؟!) گفتند وای از وقتی که مادر آب خورد .. شیر به سینه مادر آمد .. انقدر زیر آفتاب موند .. صورتش آفتاب سوخته شد .. صورتش سیاه شد .. بچه م زیر آفتاب تشنه بود .. بچه م آب نخورد .. خاک به دهن منِ روضه خوان اگه شان تو بانو رو نشناسم .. آی مردم دنیا یه سال زیر سایه نرفت .. میگفت آقای غریب من سه روز و سه شب بدنش زیر آفتاب بود ..

آی! “تسفی علیه ریح الصبا ..” باد صبا به این پیکر می وزید؛ خاک رو بلند می کرد؛ روی زخم های حسین بن علی می نشست ..*

 

متن روضه و توسل ویژه شب هشتم محرم ۱۴۰۱

0
متن روضه و توسل ویژه شب هشتم محرم 1401

متن سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع)

می‌دونم که بین مردمی و
تو امام‌حسینِ مردمی و
انقدَر خدا دوسِت داره

خیر تو که میرسه به همه
هر کسی که پای این علمه
واسۀ تو کم نمی‌ذاره

کار توئه آقایی فقط
عالم بره قربون صدقه‌ت

بازم کمه واللهِ
تُو دنیا کی غیر از تو، اباعبداللهِ

پدر همۀ بنده‌های خدایی
قدیم‌الاحسانی و سریع‌الرضایی
دل ما شده با یه سلام دم صبح، کربلایی

«اباعبدالله الحسین ..»

هر کسی میاد توی روضه‌ها
کار نداری که چیکاره‌س آقا
تحویلش می‌گیری حسابی

جایی که پای شما وسطه
خوب و بد رو می‌خری البته
دیگه چه حساب و کتابی

واللهِ که پای این عَلَم
خیلی دلا نزدیکه به هم

جایی نداره کینه
تُو هیئته که آدم، بهشتو می‌بینه

بخدا که قشنگ‌تر از اینجا نداریم
رفقا و زن و بچه‌مونم میاریم
خونه زندگی‌مونو به این خونواده، میسِپاریم

«اباعبدالله الحسین ..»

 

متن روضه و توسل ویژه شب دهم محرم ۱۴۰۰

13
متن روضه و توسل ویژه شب دهم محرم 1400

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع)

امشب سپاه حق و باطل صف کشیدند
یک عده حق، یک عده باطل برگزیدند

*بالاخره رسید شب عاشورا “گفتم‌ که فراق را نبینم دیدم، آمد به سرم از آنچه‌ میترسیدم” آخرین شبی است که این خواهر و برادر کنار هستند…*

در انتظار صبح فردا می خروشند
یک عده جان، یک عده ایمان می فروشند

یک دسته راه نار را در پیش دارند
یک عده عشق یار را با خویش دارند

*امشب به خودمون یه نهیب بزنیم، ما جزو کدوم‌دسته ایم؟ تکلیفمون معلومه یا نه؟ ما جزو‌سپاه امام زمانموم هستیم یا نه؟ امشب شب تصمیمِ ،شب تغییره ،حر امشب شد حر، امشب تصمیم‌گرفت از وسط دوزخ‌‌ و آتش اومد تو بغل بهشت… *

امشب حسینیون نمی گنجند در پوست
فردا بود معراجشان از دوست تا دوست

امشب بلا جویان عاشق، در نمازند
فردا به نوک نیزه سرها، سر فرازند

*این امشب و فردا جگر زینب روخون کرده، امشب فقط زینب میگه: مکن ای صبح طلوع …*

امشب دهد آل علی را پاس، عباس
فردا ندای اهل خیمه وای، عباس

امشب عدو دارد هراس از خشمِ عباس
فردا به میدان خون رود از چشمِ عباس

امشب شود وقف ولایت هستِ عباس
فردا جدا گردد ز پیکر دستِ عباس

امشب به جای آب، سقا اشک دارد
فردا نه دست و نه عَلَم نه مشک دارد

امشب شب است و نغمۀ قرآنِ اکبر
فردا عطش آتش زند بر جانِ اکبر

امشب علی اصغر درآغوش رباب است

* لالایی بخونم … فکر کن مادرش تو‌خیمه است شیر نداره اما هی داره بچه رو تکون میده…*

لالالا مادرِتو بدونِ شیره
این لبه یا مثل کویره
گریه نکن صدات میگیره
لا لا لا لا…
لا لا لا قناریِ بی آب ودونه
لالایی گلِ پونه
خدا خودش روزی رسونه

*امشب رباب برا علی اصغر تو بغلش لالایی میگفت، امشب رباب بچه تو بغلش آرومش می کرد، فردا مثل این ساعت بچه اش کجاست؟ فردا این ساعت نشسته جلو‌خیمه ها هی دنبال بچه اش میگرده…*

امشب علی اصغر درآغوشِ رباب است
فردا در آغوش پدر در پیچ‌ و تاب است

امشب چو گُل زینب گریبان را دریده

تا شنید داداشش داره اشعاری میخونه به استقبال مرگ‌میره ” یَا دَهْرُ أُفُّ لَكَ مِن خَلیلی”نوشتن اینجا زینب گریه کرد .. تا شنید شب، شب آخره عمره برادره، نوشتن سیلی میزد تو صورت خودش از حال رفت، بیهوش شد ..*

امشب چو گُل زینب گریبان را دریده
فردا چه خواهد‌کرد با حلق دریده

امشب حسین است و شب و چشم تَرِ او
فردا روان برخاک، خونِ حنجر او

امشب سرشک از چشم‌ پیغمبر روان است
فردا سر فرزند زهرا بر سنان است

ای کاش خورشید از افق بیرون نیاید
تا جانب گودال شمر دون نیاید

ای کاش عُمر این‌جهان پایان بگیرد
تا خیمه های فاطمه آتش نگیرد

ای اسب ها حُرمت بر این مولا گذارید
فردا مبادا روی قرآن پا گذارید

ای سنگ دشمن، نشکنی آیینه اش را

*چیزی نمونده چند ساعت دیگه نا نجیب سنگی برداشت پیشانی حسین رو‌ هدف گرفت، سَرِ حسین‌ رو شکست، خون از چهره راه افتاد پیراهنش رو بالا زد …*

ای سنگ دشمن، نشکنی آیینه اش را
ای نیزه! نشکافی به مقتل سینه اش را

*وقتی پیراهنش رو بالا زد، نانجیب دید سینه حسین پیدا شد… نانجیب سینه رو‌هدف گرفت سه شعبه رو زد…
سه شعبه سینه رو سوراخ کرد، هرکاری کرد از جلو‌ تیر بیرون نیومد، کمرش رو‌خم کرد … حسین تیر رو‌ که از کمردرآورد، مرحوم شیخ مفید میگه: دیگه نتونست رو اسب بمونه، ذوالجناح یه اسب معمولی نبود، با ابی عبدالله زندگی کرده بود، فهمید حسین زخمی شده، فهمید ابی عبدالله تیر خورده، آروم دستاش رو گذاشت جلو،آروم‌خم‌شد… دید حسین داره زیر لب میگه” بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ”یه مرتبه دید حسین با صورت از بالا افتاد… این اسب با بقیه اسبا فرق داشت… اسب باهوشه، اسب تعلیم دیده است، اسب معرفت داشت، جدای همه اینا حسین رو میشناخت تا دید امام افتاد، لشگر داره هجوم میاره، چیکار کنه؟ تنها چیزی که به ذهنش رسیدرفت سمت خیمه ها، گفت برم زن و بچه هاش رو بیارم، شاید به خاطر زن و بچه هاش بهش رحم‌کنند، رفت به طرف خیمه ها زن وبچه ریختن بیرون، دنبال ذوالجناح بچه ها اومدن بالای بلندی، دیدن دورِ بابا حلقه زدن… یکی با شمشیر میزنه، یکی باسنگ…حسین .. *

___________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت اول

تا نفس در سینه دارم، دوستت دارم حسین
با همه ایل و تبارم، دوستت دارم حسین

عشق تو راز سعادت، دوستت دارم حسین
گفته ام قبل از ولادت، دوستت دارم حسین

*دوستش داری که اومدی اینجا، دوسِت داره که دعوتت کرده، خوشبحال اونایی که الان کربلا هستن، خوشبحال شما که الان اینجا نشستید دارید حسین حسین میگید…
پیغمبر داشت رد میشد، دید چند تا بچه دارن بازی میکنن، دست رو سَرِ همشون کشید، بهشون محبت کرد، اما یه بچه ای رو بغل کرد، یه طور دیگه ای تحویلش گرفت، اصحاب گفتن: یارسول الله! چطور این بچه رو نسبت به بچه های دیگه، یه جور دیگه تحویل گرفتی؟ پیغمبر فرمود: آخه این بچه حسینِ من رو خیلی دوست داره، هر وقت حسینِ من رو میبینه می بوسه، میگه: حسین! خیلی دوسِت دارم…*

ای تمام آرزویم، دوستت دارم حسین
روز محشر هم بگویم، دوستت دارم حسین

هر چه هستم هر چه بودم، دوستت دارم حسین
خوانده ام بینِ سجودم، دوستت دارم حسین

تا همیشه عاشقانه، دوستت دارم حسین
با بهانه بی بهانه، دوستت دارم حسین

دوستت دارم حسین، دوستت دارم حسین…

*خدایا! هم این دنیا و هم اون دنیا مارو از امام حسین جدا نکن، که اگه جدا شدیم بیچاره شدیم…*

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت دوم

خواهرش بر سینه و بر سر زنان
رفت تا گیرد برادر را عنان

سیل اشکش بست بر شَه، راه را
دود آهش کرد حیران، شاه را

در قفای شاه رفتی هر زمان
بانگ مهلاً مَهلَنَش بر آسمان

که اِی سوار سرگران کم کن شتاب
جان من لختی سبک ‌تر زن رکاب

تا ببوسم آن رخ دلجوی تو
تا ببویم آن شِکَنجِ موی تو

شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشۀ چشمی به آنسو کرد باز

دید مشکین مویی از جنس زنان
بر فَلَک دستی و دستی بر عنان

زن مگو مرد آفرینِ روزگار
زن مگو بنتُ الجلال، اُخت الوقار

زن مگو خاک درش نقش جبین
زن مگو، دستِ خدا در آستین

پس زجان بر خواهر استقبال کرد
تا رخش بوسد الف را دال کرد

همچو جان خود در آغوشش کشید
این سخن آهسته بر گوشش کشید

که اِی عنان گیر من آیا زینبی؟
یا که آه دردمندان در شبی؟

پیش پای شوق زنجیری مکن
راه عشق¬ست این عنانگیری مکن

با تو هستم جانِ خواهر، همسفر
تو به پا این راه کوبی، من به سر

خانه سوزان را تو صاحبخانه باش
با زنان در همرهی مردانه باش

جانِ خواهر در غمم زاری مکن
با صدا بهرم عزاداری مکن

*عرشیان میگن: حسین نرو، جنیان میگن: حسین نرو، زمین و زمان میگن: حسین نرو… هر چی صدا زد دید حسین داره میره، گفت: الان یه کاری میکنم قدم ازقدم بر نداره، صدا زد: حسین! جانِ مادرم صبر کن… خواهر رو در آغوش گرفت ابی عبدالله…*

جانِ خواهر در غمم زاری مکن
با صدا بهرم عزاداری مکن

معجر از سر، پرده از رخ، وامکن
آفتاب و ماه را رسوا مکن

هست بر من ناگوار و ناپسند
از تو زینب گر صدا گردد بلند

هر چه باشد تو علی را دختری
ماده شیرا کی کم از شیر نری؟!

با زبان زینبی شاه هرچه گفت
با حسینی گوش، زینب می¬‌شِنُفت

*حسین خواهر رو در آغوش گرفت، زینب گفت: داداش! یادِ مادرم افتادم، آخه مادرم گفت: زینبم! هر وقت عاشورا، حسین ازت طلبِ لباسِ کهنه ای رو کرد، بدون این حسین دیگه بر نمیگرده، عوضِ من زیرِ گلوی حسینم رو ببوس، داداش! سرت رو بالا بیار…
بچه ها دارن از خیمه نگاه میکنن، ببینن بینِ ابی عبدالله و زینب چی میگذره…. بابا!…*

ز دورادور، می دیدم گلویت عمه می بوسید
مگر آماده کردی بهر خنجر، حنجر خود را

به دنبال مسافر آب میریزن، ‌من ناچارم
کنون ریزم بپایت اشکِ چشمانِ تر خود را

*همه دارن می بینن زینب چطور داره وداع میکنه با اباعبدالله!.. زینب اینجا گلویِ حسین رو بوسید عوضِ مادرش…
هفت تا وداع داره ابی عبدالله… یه جا ابی عبدالله شمشیر زده، خسته، گاهی بر می گشت سمت خیمه ها خطبه ای میخواند، یه مرتبه هر چی نهیب زد دید ذوالجناح حرکت نمیکنه، سرش رو پایین آوُرد، دید سکینه پاهای ذوالجناح رو گرفته، بابا! تا پایین نیایی نمیذارم بری میدان، یه کاری کرد حسین از ذوالجناح پایین اومد، اومد بابارو بغل گرفت، بابایِ قشنگم، بابایِ مهربونم! یادتِ خبر شهادتِ مسلم رو دادن، یادمه اول کاری که کردی، حمیده دخترِ مسلم رو صدا زدی، دختر مسلم رو بغل کردی، دست به سرش کشیدی، گفتی از حالا به بعد سکینه خواهرته، هر کاری داری به عمه زینبت بگو، یادته دست رو سرش کشیدی؟ حمیده گفت: آقا! این دستی که رویِ سرم کشیدی فهمیدم یتیم شدم، همون جا گفتی: دخترم! بابات رو کشتن، آره یادمه عزیزِ دلم! بابا! میدونم بری میدون دیگه بر نمیگردی، کسی نیست نوازشم کنه، بعد تو باید تازیانه بخورم، میخوام الان بغلم کنی، خودت نوازشم کنی…
این دختر با بابا وداع کرد، اما ساعتی بعد، جلو خیمه منتظرن الان بابا بر میگرده، یه وقت دیدن از دور داره ذوالجناح میاد، یاالله، اما ناله ی اهل خیمه بلند شد…*

همه از خیمه ها بیرون دویدن
ولی سالارِ زینب را ندیدن

*این دست بیاد بالا، شب عاشورایی ناله بزن: حسین!…*

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت پایانی

امشب یه جورِ دیگه ای خیره به چشمامی
دورت بگردم میکُشی زینب رو اینجوری

خواهر فداشه هر چی که میخوای بگو آقا
حرفی نیاری دیگه از دوری

از من نخواه از تو یه روزه دل بِبُرم من
پنجاه سالِ زیر سایه ات زندگی کردم

یادش بخیر روزای خوبی که با هم داشتیم
به اون روزا چی میشه برگردم

من زینبم، دردت به جونم
دریای احساسم، عزیزم

می میرم اشکاتو ببینم
گریه نکن واسم عزیزم

*داداش! قول میدم حواسم به بچه هات باشه، برو… اگه رفتی سلامِ من رو به مادرم برسون…*

نزدیکِ عصرِ زینب از اون دور می بینه
با دستایِ لرزون از قتلگاه اومد

اهل حرم از خیمه بیرون اومدن دیدن
تنهای تنها ذوالجناح اومد

از پا زمین کوبیدنِ این اسب پیدا بود
آقارو تویِ قتلگاه خیلی عذاب دادن

پرسید، ذوالجناح! آیا خبر داری
آخر به بابایِ من آب دادن؟

تنها نه پیراهن، که بُردن
هر چی که بوده واسه حسین رو

چی شد تو اون گودال که حتی
زینب نمیشناسه حسین رو

___________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت اول

عاشق که باشی وضع من را تازه میفهمی
این‌گونه سرگردان شدن را تازه میفهمی

پروانه را از نیمه شب ، زیرِ نظر داری
وقتی سحر شد سوختن را، تازه میفهمی

وقتی گناهانِ تو را با گریه میبخشند
آن لحظه، لطف پنج‌تن را، تازه میفهمی

* امام صادق فرمود: هر کی برا جدِّ ما اشک بریزه، یه قطره از این اشکا آتیشِ جهنم رو خاموش میکنه…*

زهرا برای روضه‌ها ما را سوا کرده
ماه مُحرم حرف من را تازه میفهمی

شور حسین از شر معصیت خلاصت کرد
پس قدر این سینه زدن را تازه میفهمی

*امشب اگه اشک هم نداشتید برا حسین آه بکشید، امام صادق فرمود: “آه می کشید برای حسین، ثوابِ تسبیح داره” بگو: آه حسین!…*

محشر لباس مشکی‌ات وقتی شفیعت شد
خاصیت این پیراهن را تازه میفهمی

در کفن و دفن یک مسلمان خوب دقت کن
فرق حصیری با کفن را تازه میفهمی

گفتم “مُرَمَّلٌ بالدِّماء”، داد تو در آمد
چون بعد از آن وضع بدن را تازه میفهمی

آنجا که در تشخیص او زینب به مشکل خورد
تاثیر سُم ها روی تن را تازه می فهمی

*امشب شبِ عاشورایِ حسینِ، امشب اگه این حرفارو نزنیم پس کی بزنیم؟ امشب اگه برا حسین چشمای من نباره پس کی میخواد بباره؟ امشب همه ی انبیاء، اولیاء، جن و انس دارن میگن: حسین!…*

یک مُشت نامحرم که وقتی دوره ات کردند
آنگاه حال چند زن را تازه می فهمی

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت دوم

*اما بریم ببینیم امشب کربلا چه خبره، شبِ عاشورا، همه جمع شدن تویِ خیمه، هر کسی یه حرفی میزنه، برادرا و اهلبیتِ حسین فرمودن: اگه ما تو رو رها کنیم و بریم، فردا چی میگن؟ میگن: داداششون رو همینجور رها کردن و رفتن…آخه ابی عبدالله فرمود: نورها رو خاموش کنید هر کی میخواد بره،بره، دیگه امشب شبِ آخرِ…. عباس بلند شد و صحبت کرد، زهیر بلند شد، سعید بن عبدالله و مُسْلِم بن عَوْسَجَه بلند شدن و صحبت کردن، همه دارن یکصدا میگن: اگه هفتاد بار مارو بکُشن و دوباره زنده بشیم، دست از تو بر نمیداریم آقاجان! تو رو اینجوری رها نمی کنیم…

یه کم دل زینب آروم شد، وقتی دید همچین یاران باوفایی داره حسین، اما بی بی اومد تو خیمه امامِ سجاد، ابی عبدالله هم نشسته داره شمشیرش رو تیز میکنه و شعر میخونه: ای روزگار اُف بر تو…*

يا دَهرُ أُفٍّ لَكَ مِن خَليل
كَم لَكَ في الإِشراقِ وَالأَصيل

*امام سجاد میگه: یه وقت بی بی از جا بلند شد، صدا زد: داداش! این چه حرفایی است که میزنی؟ نکنه مرگت نزدیک شده، صدا زد: آری خواهرم، اون روزی که پیغمبر مژده اش رو میداد، بابام و مادرم میگفتن، داداشم میگفت، فرداست، تو هم خودت رو آماده ی فردا کن، یه وقت بی بی زینب با سیلی تو صورتش زد، بی هوش شد، ابی عبدالله به هوش آوُرد بی بی رو، دست ولایت به سینه ی بی بی گذاشت، بی بی رو آروم کرد، زینب جان! نکنه بی قراری کنی، الان فقط شنیدی سیلی به خودت زدی، خودت رو آماده کن، مثل فردایی، باید با چشمات ببینی، از بالای تل نگاه میکنی، یه عده دورِ حسینت رو گرفتن…

همچین که مثل فردا ابی عبدالله تنها شد، همه رفتن میدان، کسی نمونده، میگه:” نَظَرَ يَمِيناً وَ شِمَالا” یه نگاهی به راست و چپ کرد،” فَلَم یَرَ اَحَداً مِن اَصحابِه وَ اَنصارِه ” دید کسی رو نداره” فَنادی : یا مُسلِمِ بنِ عَقیل وَ یا هانِی بنِ عُروِه وَ یا حَبیبَ بن مَظاهِر وَ یا زُهَیر” دید کسی جوابش رو نمیده، بلند شید من رو یاری کنید، ابی عبدالله صدا زد: “اِدْفَعُوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُول” بیایید این نامردا رو از خیمه های آل الله دور کنید، نامحرم ها دورِ خیمه های من حلقه زدن…

ابی عبدالله برگشت تویِ خیمه ها، صدا زد:” یا سَکینَةُ! یا فاطِمَةُ! یا زَیْنَبُ! یا امَّ کُلْثُومِ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلام” یعنی من رو حلال کنید من دارم میرم، روایت میگه: سکینه سلام الله علیها اومد جلو، صدا زد: میخوای تسلیمِ مرگ بشی؟ صدا زد: چاره ای ندارم دخترم… میگه: شروع کرد سکینه گریه کنه، صدا زد: بابا!” رُدَّنٰا ، اِليٰ حَرَمِ جَدَّنٰا” میخوای بری اول مارو برگردون مدینه، بعد هر جایی میخوای بری برو، میخوای مارو اینجوری تنها بذاری؟ ما رو میخوای به کی بسپاری؟… ابی عبدالله آرومش کرد، صدا زد: سکینه جان! اینقدر بابات رو اذیت نکن، بیچاره ام داری میکنی، قلبم رو آتیش نزن، گریه هات رو نگه دار، حالا مونده تا گریه کنی، چند ساعت دیگه گریه کن…

زن ها دورِ ابی عبدالله حلقه زدن، یه کم وداع طولانی شد، آخه زنها دورِ حسین رو گرفتن نمیذارن بره، هر کسی یه چیزی میگه، زینب صدا زد: داداش! صبر کن، مادرم سفارش کرده زیر گلوت رو ببوسم، یه بوسه زیر گلو زد، این آخرین بوسه بود؟ نه! چند ساعت دیگه زینب اومد تویِ گودال، این نیزها روکنار زد، این شمشیرها رو کنار زد، همه دیدن زینب خم شد، این لبهاش رو گذاشت به رویِ لبهای بریده…

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت سوم

*برگردیم دوباره به روضه ی وداع، این وداع با زن و بچه ها طولانی شد، یه نامردی اومد شمشیرش رو زد به چوب خیمه ها، روایت میگه: این شمشیر رو زد محکم به چوبِ خیمه، فریاد زد: حسین! رفتی خودت رو بینِ زنها پنهان کردی؟ بیا بیرون…
مدینه هم همینجور شد، همچین که دید دارن لگد به در میزنن، آتیش داره بالا میره از دَرِ خونه، داد میزدن: علی! بیا بیرون…*

غم به غیر از غمِ او این دلِ بی تاب نخورد
چهرهء شامِ غمش رنگ ز مهتاب نخورد
بیش ازین ننگ ، به پیشانیِ اعراب نخورد
ذبح شد تشنه و آب از روی آداب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

دشمن از پیر و جوان سیر شد از آب ولی
مرکبِ لشگریان سیر شد از آب ولی
خولی و شمر و سنان سیر شد از آب ولی
قطره ای کودک ششماهۀ بی خواب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

تار می دید همه کرببلا را ز عطش
دود می دید تمامیِّ فضا را ز عطش
خوب تشخیص نمی داد صدا را ز عطش
بود عطشان و از آن گوهرِ نایاب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

هر چه دنبالِ سرش خواهرِ او گشت نبود
به خدا جای سرش بر نی و در تشت نبود
هیچ سنگی به هر اندازه در آن دشت نبود
که در آن ورطه به پیشانیِ ارباب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

بی غنیمت کسی از کرببلا رفت ، نرفت
بی سرش ، شمر زگودال بلا رفت، نرفت
زآنهمه تیر یکی هم به خطا رفت ، نرفت
چه جراحات که بر پیکر اصحاب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

سر، پیمبر شد و نی نقطۀ معراج شدُ
قتلگه خون شد و دریا شد و مَوّاج شدُ
حرم فاطمه طوفان شد و تاراج شدُ
هیچ طوفان زده اینگونه به گرداب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

نیست قلبی که ازین حادثه غمناک نشد
نیست چشمی که در این مرثیه نمناک نشد
نیست آهی که ازین داغ به افلاک نشد
عمق این فاجعه واللهِ که ادراک نشد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد؟

وقتی افتاد روی خاک نبودش نفسی
نه مُعینی نه کمک حال ، نه فریاد رسی
در میان شهدا وضعیتِ جسم کسی
مثل جسمِ خودِ ارباب اسفناک نشد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد؟

یک نفر نیست بگیرد جلوی ملعون را
پُر ز خون شهدا کرد همه هامون را
خون ارباب ز سر ریخت به صورت ، خون را
خواست با پیرهنش پاک کند پاک نشد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد؟

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت پایانی

به کنار اینکه لبش پُر ترک و عطشان بود
یا که آیاتِ تنش زیر سُم اسبان بود
شهریار همه عالم بدنش عریان بود
پوشِشَش غیر غبار و خس و خاشاک نشد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد؟

غروب تلخی داری ، رو خاکا سر میذاری
به جونت افتاده شمر، میگه سنان چرا بی کاری؟
با نیزه اومد سمتت، خون از لب و دهانت جاری

نفس بریده نیزه، امان بریده نیزه
چقدر تو مقتل این سو آن سو، تو رو کشیده نیزه
صورتو در هم کرده تا به گلو رسیده نیزه

شلوغ دور گودال، دیدن که رفتی از حال
چادر من هم مثلِ، پیراهن تو میشه پامال
عقیقِ تو که بردن حالا، میرن سراغِ خلخال

توی ضریح سینت دیدم، سنان شکسته نیزه
پیراهنی رو که مادر دوخت، میوفته دسته نیزه
کمین نشسته نیزه، راهتو بسته نیزه

مادر رو صدا زدی، جدم رو صدا زدم
تشنه دست و پا زدی، جدم رو صدا زدم

گفتم: وایِ من حسین! گفتم: وامحمدا!
ای تنهایِ من حسین، گفتم: وامحمدا!

وامحمدا! حسینُ بی رَدا، ببین به کربلا
وامحمدا! سر از تنش جدا، ببین به کربلا

تو های و هوی نیزه، نگام به سویِ نیزه
دیدم که خون از چشمات میریزه بر گلوی نیزه
دیدم سرت و پیشِ چشمام زدن به رویِ نیزه

قدم قدم با نیزه، یا سنگ زدن یا نیزه
خودم درآوُردم از پهلویِ زخمی، چندتا نیزه
داره برا زخمات گریه میباره حتی نیزه

*از بالای تل، همه ی این صحنه هارو دید، یه مرتبه دیدن دست رویِ سرش گذاشت، شروع کرد دوان دوان به سمت گودال به دویدن، صدا میزنه: “وامحمدا! واعَلیا! وا اُما…” اما همچین که رسید یه بدنی رو مشاهده کرد، هی صدا میزنه: ” أ أنتَ أخی؟” آیا تو برادرِ منی؟ مگه میشه زینب بدنِ حسینش رو نشناسه؟ نمیدونم چیکار با این بدن کرده بودن، شیخ جعفر شوشتری میگه: میگه کاری با این بدن کرده بودن که دیگه پشت و روی بدن مشخص نبوده… میدونی چرا؟ آخه وقتی که: “وَ الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَى صَدْرِك” همچین که روی سینه ی ارباب ما نشست، ابی عبدالله یه نگاهی بهش کرد، گفت: بابام فرموده بود: کسی تو رو میکُشه که صورتش از سگ زشت تره، تا این حرف رو زد، گفت: حالا یه کاری میکنم دیگه من رو نبینی، این بدن رو برگردوند… امام صادق علیه السلام انگشترشون رو نشون دادن، فرمودن: به اندازه ی نگینِ انگشترِ من جای سالم تو بدنِ جدِّ ما نبوده، ای حسین!…*

___________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت اول

*طبری نوشته:زین العابدین جان عالم به قربانش فرمود: “إنّي جالِسٌ في تِلكَ العَشِيَّةِ الَّتي قُتِلَ أبي صَبيحَتَها” من شب عاشورا بیمار بودم.. “وعَمَّتي زَينَبُ عِندَي تُمَرِّضُني” عمه‌ام زینب از من پرستاری می کرد

میگه می دیدم، می شنیدم..”إذِ اعتَزَلَ أبي بِأَصحابِهِ في خِباءٍ لَهُ…” دیدم بابای من اصحابش رو جمع کرد .. همه رفتند داخل یه خیمه.. غلام آقای من شمشیر بابای من رو پرداخت می کرد.. بابای من نشسته بود یه شعری زیر لب زمزمه می کرد…

يا دَهرُ افٍّ لَكَ مِن خَليلِ‏
ای روزگار اف بر تو باد!
چه دوست بدی هستی ..
“كَم لَكَ بِالإِشراقِ وَالأَصيلِ…”

“قالَ: فَأَعادَها مَرَّتَينِ أو ثَلاثا…”
میگه بابای من دو بار یا سه بار این شعر رو تکرار کرد…
” فَعَلِمتُ أنَّ البَلاءَ قَد نَزَلَ…”
من یقین کردم که دیگه بلا نازل شد
” فَأَمّا عَمَّتي فَإِنَّها سَمِعَت ما سَمِعتُ”
عمه‌م آنچه من شنیدم او هم شنید، یک مرتبه زینب بلند شد پابرهنه، چادرش روی زمین کشیده میشد،رفت خدمت اباعبدالله یه نگاهی به برادر انداخت… صدا زد:

” لَيتَ المَوتَ أعدَمَنِي‏ الحَياةَ! “ای کاش مرده بودم، اليَومَ ماتَت فاطِمَةُ امّي .. انگار الان مادرم فاطمه از دنیا رفت.. “وعَلِيٌّ أبي وحَسَنٌ أخي! “انگار الان بابام علی و برادرم حسن رو از دست دادم.. “يا خَليفَةَ الماضي وثِمالَ‏ الباقي…” ای یادگار گذشتگان، ای امید آیندگان.. “فَنَظَرَ إلَيهَا الحُسَينُ عليه السلام..” یه نگاهی به زینب انداخت…

(میدونی شب عاشورا چی گفت زینب؟!)
من و تو هم اقتدا کنیم به اسوه صبر کربلا…
“بابی انت و امی یا اباعبدالله…”
پدر و مادرم به فدای تو…

می‌نشاند بر لب عشاق تو لبخندها
بابی انت و امی گفتنِ فرزندها ..

زینب صدا زد:
“بابی انت و امی یا اباعبدالله…”
آقای ما چه کار کرد؟! ” فَرَدَّ غُصَّتَهُ…” بغضش رو فروخورد.. “وتَرَقرَقَت عَيناهُ..” چشمای مبارکش پر از اشک شد.. اینجا زینب چه کرد؟ “ولَطَمَت وَجهَها…”به صورت لطمه میزد.. “و أهوَت إلى جَيبِها وشَقَّتهُ..” دست به گریبان برد.. ” وخَرَّت مَغشِيّا عَلَيها..” زینب از حال رفت.. آقا آمد بالای سرش.. ” يا اخَيَّةُ! اتَّقِي اللّهَ وتَعَزَّي بِعَزاءِ اللّهِ.. وَاعلَمي أنَّ أهلَ الأَرضِ يَموتونَ…” خواهرم همه اهل زمین می میرند…
” و أنَّ أهلَ السَّماءِ لا يَبقَونَ…”اهل آسمان باقی نمی ماند.. “و أنَّ كُلَّ شَي‏ءٍ هالِكٌ إلّا وَجهَ اللّهِ..”
جز خدا همه هلاک میشن…

(رفقا از روز دوم محرم که رسید کربلا تا شب عاشورا دو تا نامه نوشت.. یه نامه نوشت به برادرش محمدبن حنفیه.. نامه کوتاه بود:
“مِنَ الحسین بن علی الی اخی محمد بن علی المعروف به ابن حنفیه…”

از حسین به برادرش…

“فَانَّ الدُّنیا لَم تَکُن وَالاخِره لَم تَزَل؛ وَالسلام..”
گویی دنیا هیچ وقت نبوده و آخرت همیشه موجود بوده ..

یه نامه دیگه هم نوشته به کوفه:
“مـِنَ الحـُسَین بن علی بن ابی طالب اِلی الرَّجُلِ الفقیه حبیب بن مظاهر ”

پیک نامه رو آورد.. پیرمرد و پیرزن داشتند صبحانه می خوردند.. نامه رو خوند ..نامه رو بست.. گذاشت کنار‌‌‌.. حالش دگرگون شد.. همسرش گفت:چیه؟! گفت نامه از جایی نزدیک کوفه آمده.. پرسید از کجا؟ کربلا.. کی نامه رو فرستاده؟ پسر فاطمه…چی نوشته؟

” امّا بعد:
فاِنّا قَد نَزَلنا بِکَربلاء…”
حبیب! ما آمدیم…
انگار از قبل قراری بین این ها بوده…
“و انت تـعـلـم قـرابتنا من رسول اللّه”
تو میدونی من پسر پیغمبرم
“وَ اِن اَرَدتَ…”
اگه میخوای من رو یاری کنی عجله کن ..

همسرش گفت:میخوای چه کنی؟
گفت:من دیگه پیر شدم کرّ و فرّی ندارم
گفت:نمیخوای بری؟
گفت:نه…
پیرزن روسری از سر باز کرد،انداخت رو سر حبیب.. گفت: بگیر بشین خونه ..
ای کاش مرد بودم .. گفت؛ زن! اگه من برم عبیدالله خونه مون رو خراب می کنه‌‌‌.. گفت:بذار خراب کنه ..
اگه من برم تو رو به اسیری می برند.. گفت: بذار ببرند ..من نرم؟!

مرد اگر مرد است گو نزد من آی!

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت دوم

بلند شد رفت بازار آهنگرا دید چه خبره ..
یکی نعل تازه به اسبش می زنه.. یکی شمشیرش رو تیز می کنه.. یکی سفارش سه شعبه داده.. مسلم بن عوسجه رو دید.. گفت:مسلم اینجا چه خبر؟ گفت: اومدم حنا بخرم محاسنم رو خضاب بکنم.. گفت بیا بریم من یه حنایی بهت نشون بدم که هیچ وقت رنگش نره.. دو تا پیرمرد راه افتادند .. آمدند بیرون کوفه.. آمدند.. آمدند
یک مرتبه زینب دید دو تا پیرمرد دارند میان این سمت.. دخترا اومدند خوشحال.. زینب قاصد فرستاد برید به حبیب سلام زینب رو برسونید .. اینقدر این دخترا دیده بودند کرور کرور آدم میاد میره سمت لشکر عمر سعد…
آمد افسار اسب حبیب رو گرفت.
گفت:حبیب! پیغام دارم.. دختر علی بهت پیام داده.. به من پیغام داده؟ از اسب پیاده شد،نشست .. این خاکا رو می ریخت رو سرش…می گفت:من که باشم که دختر امیر عرب به من سلام برسونه؟!! *

صدات می‌پیچه بین سکوت صحرا
میخونی کنج خیمه امون ای دنیا

رنگ و بوی شهادت داری
مثل بابا، روزای آخر
یا روزایی که پا میشد آه، به سختی مادر

*دلم نمیاد که یاد امیرالمومنین نکنم
شب عاشوراست .. کربلا غوغاست ..
حسین جان مثل بابام بوی شهادت میدی در نهج البلاغه هست…
نوف بَکّالی از اصحاب امیرالمومنین میگه چند روز مونده به شهادتش…

“وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَةٍ نَصَبَهَا لَهُ…”
اومد بالای یه سنگی ایستاد خطبه خوند آخر خطبه دلش گرفت.. یک مرتبه رفت به یاد خاطراتش با برادرای شهیدش .. صدا زد:

“أَيْنَ إِخْوَانِيَ الَّذِينَ رَكِبُوا الطَّرِيقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟ “یاران شهیدِ علی کجایید..؟! أَيْنَ عَمَّارٌ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ؟! “دونه دونه اصحابش رو صدا کرد.. پس بگو پسرت کجا دیده بود؟ کجا شنیده بود که فردا دونه دونه صدا کرد..

(آقای من ! مولای من ! تشنه اون زیارتی هستم که بیام نجف .. سلام کنم بگم آقا من دارم میرم کربلا ..

پشت سر مرقد مولا
روبه رو جاده و صحرا
بدرقه با خودِ حیدر،پیشِ رو حضرت زهرا
یه اربعین به ما نمیدی…؟!)

آقای ما یاد رفقای شهیدش کرد…
“أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ؟! ”

“ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ [إِلَى] عَلَى لِحْيَتِهِ الشَّرِيفَةِ الْكَرِيمَةِ” این محاسن سفید را در دست گرفت
” فَأَطَالَ الْبُكَاءَ” شروع کرد های‌های گریه کردن .. ” أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ” یاد شهدا می کرد .. حسین جان یادته مادرمون چطور عاشق شهادت بود؟ بابا اومد کنارش ولی مادر گفت: علی! “غَسِّلنی بِاللَّیل؛کَفِّنّی بِاللَّیل؛دَفِّنّی بِاللّیل و لاتُعلِم احداََ…” *

رنگ و بوی شهادت داری
مثل بابا، روزای آخر
یا روزایی که پا میشد آه، به سختی مادر

نگو که فردا تنهامون میذاری
داری میری مارو به کی میسپاری؟!
عزیزِ جونم ..
هرچی خدا اراده کرده خوبه
که خیرِ ما تو خواسته‌ی محبوبه
عزیزِ جونم ..

«زینب بمیره واسه عصرِ فردا، امون ای دنیا»
*شب عاشوراست .. ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین نوشته ..”قامَ الحَُسین فی اَصحابِه خَطیباََ” شب که آمد آقای ما بلند شد به خطبه صدا زد: “اللّهم اِنَّکَ تَعلَمُ اَنّی لااَعلمُ خَیراََ مِن اصحابی” خدایا تو میدانی اصحابی بهتر از اصحاب خودم نمیشناسم “وَلا اهلبیتِِ خیراََ مِن اهلبیتی” خانواده‌ای بهتر از خانواده خودم نمیشناسم، بعد رو کرد به اصحاب و یارانش همه نشستند

“فَجَزاکُمُ الله خَیرا..”
(احسنتم، خدا به شما جزای خیر بده .. بفرمایید .. دستتون درد نکنه.. خیلی ممنون ..) “فَقَد آزَرتُم وَ تعاونتُم” کمک کردید، تعاون به بِر کردید ..

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت پایانی

ولی یه چیزی رو بدونید “وَالقَوم لا یُریدونَ غَیری” اینا جز من کسی رو نمیخوان.. فقط من رو میخوان ..”وَلَو قَتَلونی” “لَم یبتَغوا اَحداََ غَیری” اگه من رو بکشند به کسی تعدی نمی کنند ” فاذا جَنَّبَکُمُ اللَّیل فَتَفَرَّقوا فی سَوادِه”
شب آمده، سیاهی شب مستولی شده، برید.. “وَانجوا بِاَنفُسِکم” خودتون رو نجات بدید…
“فقامَ الیه عباسُ بنُ علی اخوا…” عباس بلند شد.. “و علیٌّ اِبنُه” و علی اکبر بلند شد “وَ بنوا عَقیلِِ…” بچه‌های عقیل که باباشون رو کشتند،بلند شدند .. “فقالوا له،لا والله؛فَماذا یَقول لِلنّاسِ اذا رَجَعنا اِلَیهِ” بر فرض ما برگشتیم؛ ما به مردمی که ما رو می بینند چی بگیم؟!

“اِنّا تَرَکنا سَیِّدَنا وَابنَ سَیِّدِنا و اِمامِنا؟! “بگیم ما آقای خودمون و پسرآقامون امیرالمومنین، ستون این خیمه‌ها رو تنها گذاشتیم؟! برای چی؟!(یه روضه قتلگاه اون شب خوندند)
ما به مردم بگیم: “تَرَکناهُ غَرَضاََ لِلنَّبل” ما او رو هدف گذاشتیم که بهش تیر بزنند “وَ دَریعَةً لِلرِّماه” گفتیم تو روی زمین می افتی بیان به تو نیزه فرو کنند “وَ جَزَرَ للسِّباع” ما تو رو تنها بذاریم درنده های بیابون بیان تو رو پاره پاره کنند ..
“وَ فَرَرنا عنک رَغبةً لِلحیاة” بگیم آی مردم!ما فرار کردیم .. ما عاشق زندگی بودیم.. ما عاشق عافیت بودیم .. در”مَعاذَالله! بَل نَحیا بحیاتِک…” ما با تو زنده ایم.. “وَ نَموتُ مَعَک…” با تو می میریم… اینجا حرفی رد و بدل نشد.. ابوالفرج اصفهانی نوشته: “فَبَکی و بَکَوا علیه” هم آقا شروع کرد به گریه کردن هم اینا به خاطر غربت آقا گریه می کردند.. الله اکبر! آقا اینا صحبتش ساده هست..

محمد بن بشیر حضرمی از اصحاب حضرته، شب عاشورا بهش پیغام دادند پسرت رو در سرحدّات ری گرفتند آقا بهشون گفتند تو برو‌‌ .. “اَنتَ فی اذنِِ مِنّی..” تو برو پسرت رو آزاد کن .. گفت: آقا ! ” اَکَلَتنِی السِّباع حیّاََ اِن فارَقتُک” درنده‌ها من رو زنده زنده بخورند اگر من از تو جدا بشم .. من یه عمری برای امشب زحمت کشیدم .. پسرم،اهل و عیالم همه فدای یه تار موی شما ..

من اون جمله‌ام البنین الان یادم اومد که بشیر وقتی آمد کربلا گفت: ” الجامِع.. الجامِع..” مردم جمع شدند.. ام البنین آمد گفت: تسلیت عرض می کنم بچه هات رو کشتند.. گفت:بشیر! از حسینِ من خبری داری؟!گفت: چهار تا پسر داشتی چه پسرایی.. گفت:حسین من چی شد؟! گفت: بی بی! عباست رو کنار نهر آب با لقب سقا با لب تشنه شهید کردند .. گفت بشیر!
“اَولادی وَ مَن تَحتَ الخضراء کُلُّهُم فِداءٌ لِاَبی عبدِالله..” بچه‌هام که هیچ هر که زیر این آسمان کبوده فدای یک تار موی حسین .. بشیر! حسین من چی شد؟! “آه! قُتِلَ الحُسَین مظلوماََ، عریاناََ، جائعاََ، مَسلوباََ ..”*

عجب یارایی، تا آخرش می‌مونن
حدیثِ عشق و شور و وفا میخونن

پای تو یک دفعه که سهله
هفتاد بارم بشه جون میدن
از ما بین دوتا انگشتت، بهشتو دیدن

نمیذارن غریب بمونی فردا
نمیذارن سرت بره رو نی‌ها
خدایا شکرت ..
غارت نمیشه معجری تا هستن
اسیر نمیشه دختری تا هستن
خدایا شکرت ..

«دنیای بی حسین نداره لطفی، میخونن اصحاب»

شهید شد توو آغوشت علی اصغر
شدی حتی از داداش حسن تنهاتر

تشنه‌ای و می‌باره بارون
اما بارون تیر دشمن
با صورت روی خاک می‌افتی، هجوم میارن

می‌بینم از رو تل که مقتل غوغاس
سر بریدن سر تو دعواس
عزیز خواهر ..
قاتل نشسته روی سینه‌ات حالا
پاتو به سختی میکشی رو خاکا
غریب مادر ..

“والحسین یجودُ بِنَفسِه” حسین جانش رو بذل کرد .. در طبق اخلاص گذاشت.. یک وقت آسمان تیره و تار گشت.. نفس همه در سینه حبس شد .. آه! قُتِلَ الحُسَین…
«برای تشنگیت بمیرم داداش، چه سخت جون دادی»

 

متن روضه و توسل ویژه شب نهم محرم ۱۴۰۰

1
متن روضه و توسل ویژه شب نهم محرم

متن روضه حضرت عباس (ع) – قسمت اول

گريه كردم مُطَهّرم كردند
پاكْ مانند ساغرم كردند
اسم تو آمد و دلم پَر زد
به گمانم كبوترم كردند
با نگاهي ز چشم های شما
خاكْ بودم ولي زرم كردند
پدر و مادرم همان اول
نذرِ اولاد حيدرم كردند

*امشب ،شب اون آقایی است که روز اول مادرش اون رو‌ فدای حسین‌کرد، وقتی به دنیا اومد، قنداقه اش رو‌گرفت دور سر ابی عبدالله گردوند..
همون روز اول دید باباش علی داره دستاش‌ رو میبوسه و گریه میکنه تا فهمید این دستا قراره جدا بشه اصلا گله نکرد، میگن بلند شد قنداقه رو بغل کرد هی دور سر ابی عبدالله چرخوند…
وقتی کاروان برگشت مدینه، ام البنین چهارتا شهید داده، اما گفت : “کُلُّهُم وَمَن تَحتَ الخَضراء بفداءُالحُسین”*

تا كه گفتم مُحبِّ عباسم
دلِ آلوده را حرم كردند
شخص بي آبرو چنان من را
پيشِ مردم چه محترم كردند
“يَابْنَ امُّ البنين “دعايم كن
باز در علقمه صدايم كن
دست بر سينه رو به كرب و بلا
“السلام عليك “يا سقا
قمر خانواده ی خورشيد
صدقه دارد اين قد و بالا
پسر چهارمِ امير حُنين
دست بر سينه ی بني الزهرا
چشم و ابروي تو سپاه حسين
كاشف الكرب سيد الشهدا
ارمني ها مُريد نام تواند
شاهدم سفره هاي تاسوعا
نامِ تو هم رديف يا” فَتّاح”
چشمهايت “مُفَرِّجُ الغَمّها”
تو كه هستي ، حسين هم آخر
شد پناهنده بر تو عاشورا

*شاعر داشت شعر مینوشت عرب زبان بود، رسید به این یه بیت دست خودش نبود قلم چرخید رو‌کاغذ” يَوْمٌ اسْتَجارِ بِهِ الْهُدي”روز عاشورا روزی بود که ابی عبدالله به عباس پناه آورد، یهو قلم رو‌ انداخت چی داری مینویسی؟ حسین به عباس پناه آورد؟حرفت رو‌ پس بگیر حسین امامِ ،گریه کرد رفت زیارت و برگشت، همون شب تو‌ عالم رؤیا ابی عبدالله اومد، گفت: قلمت رو بردار شعرت رو درست کن، گفت: آقاخودم فهمیدم اشتباه کردم، ببخش شما منو‌،گفت آره اشتباه کردی چی نوشتی؟ گفت: آقا نوشتم روز عاشورا شما به عباس پناه آوردی، گفت: آره اشتباه نوشتی، درستش اینه، چی بنویسم آقا شما بگید، درستش اینه روز عاشورا هم من به عباس پناه آوردم‌، هم زن وبچه ام، همه به عباس پناه آوردن ..*

سايبانِ مُخَدّراتِ حرم
پشتْ گرميِّ زينب كُبري

“إعطِني يا كريم ، أنا سائل”
“مستجيرٌ بِكَ ابوفاضل”

*ابی عبدالله جوری که برا عباس گریه کرد برا هیچکس گریه نکرد، بلند زیاد گریه کرده ،کنار علی اکبر بلند‌ گریه کرد، کنار قاسم‌بلند گریه کرد ،اما نوشتن کنار عباس”وصَرَخَ الحُسین”از یکی از مراجع پرسیدم “وصَرَخَ الحُسین” گفت گریه ای که با داد زدن باشه میشه “صرخه” کنار عباس حسین داد میزد میگفت داداش …*

دست گيرِ همه خدايِ ادب
دست پروردهٔ امير عرب
نسلْ در نسلْ خاك پايِ توايم
به تو داديم دلْ نَسَبْ به نسبْ
مي كند زنده ياد حيدر را
چين پيشاني ات به وقت غضب
اسدالله كربلا ، عباس
بِنِشين با وقار بر مركب

*همچین‌که نشست رو اسب، ابی عبدالله اومد جلو‌ یه نگاه به قد و بالاش کرد، امامِ، امام‌اهل تملق نیست، امام اهل تعارف نیست “مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ”یعنی حرفش وحیِ ،حقیقتِ ،تا نگاش به عباس افتاد صدازد: حسین فدات بشه “بنَفْسي اَنْتَ”کاش میشدمن براتو بمیرم … *

قد كشيدي همينكه روي اسب
لشكر كوفيان كشيد عقب
مي شود روضه را تجسم كرد
با كمي فكر، رويِ اين مطلب
تا تو بودي سفر به خير گذشت
اي نگهبان محمل زينب
تا تو بودي رقيه معجر داشت
روي دوش تو خواب بود هر شب
تا تو بودي كسي اجازه نداشت
بزند چوب خيزران بر لب…

واي از لحظه اي كه غوغا شد
رفتی ودرخیام غوغا شد
سايه ات بين نخلها گم شد
پسر فاطمه چه تنها شد..

 

متن روضه حضرت عباس (ع) – قسمت پایانی

*دو تا بردار با هم زدن به دل لشگر، ابی عبدالله یه طرف، عباس یه طرف، قرار شد عباس از نخلستان بره که تو‌ نخلها خودش رو‌ گم‌ کنه‌ که به آب برسه، بتونه از لای نخلها برگرده… قرارشد ابی عبدالله حواس دشمن رو پرت کنه، اولین باره این دوتا داداش از هم‌ جداشدن، اولین باره حسین دلشوره گرفته ….*

تا رسيدي كنار نهر فرات
علقمه در مقابلت پا شد

تا قيامت خجل ز لبهايت
خنكي هاي آب دريا شد

*هی علقمه التماس کرد، گفت عباس از من یه ذره آب بخور، چند قطره لبات رو‌ تر کن ،گفت التماسم نکن من لب به آب تو‌ نمیزنم، دست بُرد زیر آب، آب رو آورد بالا، دیدین آدم آب زلال رو میاره بالا عکس خودش رو‌ تو آب میبینه؟ یه شاعر آذری میگه: وقتی آب رو آورد بالا به جای اینکه تصویر خودش رو‌ ببینه لبای علی اصغر رو‌ دید، دید بچه داره بال بال میزنه گفت قسم به فاطمه لب به آب تو‌ نمیزنم آب رو برداشت …*

جانب خيمه راه افتادي
تيرها در كمان مهيّا شد

قدُّ و بالات كار دستت داد
چند صد تير در تنت جا شد

بي هوا دستِ راستت افتاد
دست چپ هم شكارِ اعدا شد

حرمله در شكارِ چشم آمد
هدفش چشم هاي سقا شد

نوكِ تير از سرِ تو بيرون زد

*تیر خاصیتش اینه سوراخ میکنه اما تیر سه شعبه فرق داره پاره میکنه، بهم‌ میریزه … *

نوكِ تير از سرِ تو بيرون زد
تا پرش بين ديده ات جا شد

خواستي تير را برون بكِشي
گردنت خم به سوي پاها شد

از سرِ تو كلاه خود افتاد
يك نفر با عمود پيدا شد

*یه نفر اومد جلو، عباس تویی!؟ این عباس که میگن تویی!؟ اینی که لشکر رو‌ معطل کرده تویی!؟ این که همه ازش
میترسن تویی!؟ توکه دست نداری ،منکه دارم، دو دستی با عمودآهن..*

آنچنان ضربه زد به فرقِ سرت
تا سر چينِ ابرويت وا شد

واي بي دست بر زمين خوردي
سجده گاه تو خاكِ صحرا شد

بعدِ سي سال يا اَخا گفتي
عاقبت مادر تو زهرا شد

دورتر از تنت حسين افتاد
همه ديدند قامتش تا شد

گفت عباس خيز و كاري كن
رويِ لشکر به خواهرم وا شد

دَمِ خيمه، یکی دوساعت بعد
سرِ يك گوشواره دعوا شد

*گفت نزن الان میرم به عموم‌میگم … حسین ..
ابی عبدالله کنار هر بدنی اومد، نزدیک سیزده، چهارده تا شهید رو خودش اومد بالاسرشون، هر شهیدی که می اومد مینشست، حرفاش رو‌ میزدبا خیال راحت، اون شهید رو بغل میکرد میذاشت با خیال راحت جون بده، اجازه نمیداد سرش رو جدا کنند، کنار هر شهیدی اومد بدون اضطراب نشست میدونی چرا ؟چون خیالش راحت بود عباس کنار زینب هست، اما کنار عباس که رسید اضطراب داشت هی بلند میشد عقب رو‌ نگاه میکرد… هی بلند میشد خیمه رو‌ نگاه میکرد …
دید عباس داره گریه میکنه، چرا داری گریه میکنی؟! عباس! من بی برادرم شدم.. گفت: دارم برا شما گریه میکنم…چرا من؟ گفت: داداش! الان شما سرم رو‌ بغل کردی، خیالم راحته تا زنده ام کسی سرم رو‌جدا نمیکنه، اما شمارو‌ تو گودال قتلگاه زنده، زنده سرت رو‌ می بُرند …حسین ..*

___________________________________________________________________________

متن روضه حضرت عباس (ع) – قسمت اول

وقتی که دید موج عطش بی حساب شد
در بین خیمه همهمه‌ی آب آب شد
وقتی نگاه کرد به طفل رباب و دید
از فرط تشنگیش چنین غرق خواب شد
شمشیر را گذاشت سپس مشک را گرفت
ساقی اهل بیت چنین انتخاب شد

*یعنی آقاش ابی عبدالله الان ازش خواسته شمشیرش رو زمین بذاره بره آب بیاره، میگه: سَمْعاً و طاعَتٰا*

بر روی شانه های خود انداخت مشک را
اذن از حسین خواست و پا در رکاب شد
سوی شریعه یک نفس و با شتاب رفت
پشن سرش هم اشک حرم پر شتاب شد
وقتی رسید دست در آب فرات بُرد
تصویر خشکی لب ارباب قاب شد

*حالا به فرات رسیده…*

گفت ای فرات هیج خبردار گشته ای
یک قطره از تو حسرت طفل رباب شد

*هرجوریه باید آب رو ببرم خیمه، من به بچه ها قول دادم آب براشون ببرم، دیگه علی اصغر جونی نداره، دیگه رقیه بی طاقت شده…*

دیگر نبود جای درنگ و نشستنی

*فیض ببرن شهدایی که شب عملیات گفتن رمز عملیات چیه؟ گفتن: رمز عملیات یا قمر منیر بنی هاشمِ، بی اختیار همه قمقمه های آبشون رو خالی کردن، گفتن اباالفضل نتونست آب ببره..‌*

دیگر نبود جای درنگ و نشستنی
پر شد که مشک از آب، زمان با شتاب شد

*برگشت مشک رو پر از آب کرد، به خودش میگفت: عباس! حالا وقتشه، مادر رُشدت داده، انتظار کشیده تا بتونی غلامی حسین رو کنی، مشک رو وقتی پر کرد با یه امیدی از شریعه داره بیرون میاد*

برگشت پر امید ولی در میان راه
تیری رسید و حیف تمامش خراب شد
خالی شد قطره به قطره امید او
آبی که بود سهم سکینه سراب شد

*هی به خودش میگفت: عباس! هرجور شده باید آب رو برسونی، دستش رو بریدن، هی میگفت: کاش این تیرا فقط به بدنم بخوره، با دندوناش با یه امیدی مشک رو گرفته، همش به فکر بچه های اهل خیمه است، اما یه جا امیدش نا امید شد، حس کرد داره مشک سبک میشه…*

فرمود که مرا بزنید و نه مشک را
خیلی در آن میان اباالفضل عذاب شد
تیری به مشک و تیر دیگر هم به چشم خورد
از اسب واژگون تن عالیجناب شد

دستش به خاک بود و به نامردی اش زدند
دیگر عمود آمد و فصل الخطاب شد

اینجا حسین آمد و افتاد روی خاک
آهی بلند از پسر بوتراب شد

*حالا حسین اومد بالاسر علمدارش، دید دست نداره، هرکی بخواد از زمین بلند بشه باید دستش رو روی زمین بذاره، تا به حال جلوی آقاش اینطوری پاش رو دراز نکرده، هی بازوهای بریده رو روی خاک میزنه تا بلند شه… حسین اومد بالاسرش*

برخیز ای پناه حسین و مخدرات
برخیز که رقیه پر از اضطراب شد

وقتی که خورد اسم رقیه به گوش او
عباس از خجالتش آهسته آب شد
در گریه میان آن دو برادر در آن میان
صحبت ز گوشواره و حرف طناب شد
آمد حسین و گفت سکینه عمو کجاس؟
چیزی نگفت قد خمش خود جواب شد

زینب کجا به یاد اباالفضل ناله زد
آن لحظه ای که وارد بزم شراب شد

*هر کاری حسین داشت، با نگاهش به اباالفضل میگفت، اما حالا چه کنه با چشمی که تیر خورده، توی این همه سال رفقا! تاریخ میگه: نه جلوتر از حسین دیده، نه جلوتر از حسین راه رفته، نه جلوتر از ابی عبدالله نشسته، اما تاحالا از آقاش چیزی نخواسته، همش گفته آقا من غلام شما هستم، چون مادرش ام البنین یادش داد گفت: عزیزای من، من کنیز فاطمه ام، شما هم نوکرای بچه های فاطمه اید، اما رفقا! وقتی حسین اومد کنار بدن عباس، عباس فقط یک بار خواهش کرد، گفت: آقا! سیدی و مولای! یه خواهش ازت دارم…
چیه عباسم؟ گفت: آقا! اگر میشه من رو سمت خیمه ها نبر… چرا عزیز دلم!؟ آخه از روی سکینه خجالت میکشم…*

 

متن روضه حضرت عباس (ع) – قسمت پایانی

دستی نداری تا بگیرم از زمین پاشی
میشه دوباره باز علمدار حرم باشی؟

این بچه ها دیگه نمیخوان آب، تو رو میخوان
میشه براشون باز سقاشی؟

*خواهرا عوض مادرش اُم البنین ناله بزنن آخه اباالفضل دختر نداشت…*

وقتی خجالت میکشی شرمنده تر میشم
سقا بدون دست هم سقاست باورکن

توو چشمِ عباسم نبینم اشک غم باشه
بی تو حسین تنهاست باور کن

دریا توو دستاته برادر
ممنون دستاتم علمدار

چشمات پر از خون شد عزیزم
دلتنگِ چشماتم علمدار

*فقط همین قدر برات بگم، یه کاری با سَرِ عباس کردن، تنها سری که بالا نیزه بند نشد سَرِ اباالفضل بود، برا همین بود مادرش کوچه پس کوچه های مدینه گریه می کرد، هی می گفت: قربونت برم دستات رو بریدن، شنیدم عمود به فرقت زدن…
چقدر برا حسین سخته، آخه چجوری، با چه رویی برم خیمه داداش!؟…*

دستم رو میگیرم به پهلو راه میرم من
اونچه نباید، عاقبت دیدی سرم اومد

تا که نشستم پیش تو انگار حس کردم
یک لحظه بوی مادرم اومد

دیدی بهت گفتم کبوده صورتِ مادر؟
دیدی بهت گفتم که خیلی سخت راه میره؟

دیدی چقد سخته ببینی مادرت هربار
دستش رو به پهلوش میگیره؟

دریا توو دستاته برادر
ممنونِ دستاتم علمدار

چشمات پر از خون شد عزیزم
دلتنگِ چشماتم علمدار

*تا حالا فکر کردی تو خیمه چه خبر بود؟ سکینه می گفت: رباب! غصه نخوری، عمویِ من هر قولی بده، به قولش عمل میکنه… هی می گفت: رقیه! آروم باش، هی جلو خیمه می گفت: عموم الان میاد، اباالفضلِ، عموم وقتی قول میده رد خور نداره، یه مرتبه صدا زد، گفت: دارن میان، همه بلند شدن، اما یه وقت ناله سکینه بلند شد، سکینه دید بابا داره میاد، هر چی نگاه کرد دید پشتِ سَرِ بابا عمو نیست، اما بابا یه طور دیگه رفت، یه طور دیگه برگشت، دید بابا یه دست به کمر گرفته، بابا حرفی نزد، اومد عمود خیمه رو کشید، یعنی دیگه این خیمه صاحب نداره، صدای شیون بلند، آی غیرتیا!حسینیا! یا دستت رو روی گوشت بگیر نشنوی، یا پا خودت، یه وقت حسین صدا زد: زینب! برو گوشواره از گوشِ بچه ها در بیار، دیگه یواش یواش آماده ی اسیری بشیم، بخدا عباسم رو کشتن… زن و مرد ناله بزنن: حسین!…

___________________________________________________________________________

متن روضه حضرت عباس (ع) – قسمت اول

عطش آتیش زد اهل خیامو عباس
می‌بینی آب آب بچه‌هامو عباس

میدونم که تمومه صبرت
میدونم که چقد بی تابی
اما اصغر داره جون میده، از این بی آبی

حدیثی رو شنیدم از جدم من
ثواب داره به تشنه‌ها آب دادن
بنفسی أنتَ
آماده‌ی جنگی ولی ای سردار
به جای شمشیر مشک آبو بردار
بنفسی أنتَ

*پیغمبر فرمود: روایت رو مرحوم کلینی در کتاب شریف الکافی آورده:
“مَنْ سَقَى مُؤْمِناً شَرْبَةً مِنْ مَاءٍ مِنْ حَيْثُ يَقْدِرُ عَلَى اَلْمَاءِ أَعْطَاهُ اَللَّهُ بِكُلِّ شَرْبَةٍ سَبْعِينَ أَلْفَ حَسَنَةٍ…”
هر کس جرعه ای آب به مومنی بنوشاند و تواناییش رو داره؛میتونه بره آب بیاره؛میتونه بره آب پیدا کنه،
خدا در ازای هر جرعه هفتاد هزار حسنه به او میده؛

“وَ إِنْ سَقَاهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَقْدِرُ عَلَى اَلْمَاءِ…”
اگر آب به مومن بنوشاند،آن موقعی که توانایی نداره،دسترسی به آب براش سخته…
” فَكَأَنَّمَا أَعْتَقَ عَشْرَ رِقَابٍ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ …”
مثل اینه که ده بنده از فرزندان ابراهیم رو آزاد کرده…

قربونت برم.. قبول باشه ازت.. خیلی سخته..*

«سقای دشت کربلا ای عباس، علمدار من»
*چه کرد؟!
“فَرَکَب فَرَسَه…”
سوار بر مرکب شد…
“وَ اَخَذَ رُمحَه…”
نیزه رو برداشت…
“والقِربَة…”
مشک رو به روی دوش انداخت…
“َوَ قَصَدَ نَحوَالفرات…”
بسم الله الرحمن الرحیم…
عباس به سوی نهر فرات روانه شد…
“فَاَحاطَ بِه اَربَعَة آلاف مِمَّن کانوا مُوَکَّلینَ بِالفُرات…”
چهارهزار نفر دورش رو گرفتند.
” وَ رَمَوهُ بالنِّبال…”
شروع کردند به عباس تیر زدن…
هر تیری که بهش می خورد،مراقب بود مشک نیفته…
” فَکَشَفَه…”
لشکر کفار و منافقین رو کنار زد…
“حتَی دَخَلَ الماء…”
وارد شریعه شد…
“غَیرَ مُوالِِ لِذلکَ الجَمع..‌.”
بی اعتنا به این لشکر وارد آب شد… داره با خودش حرف می زنه…*
من اونی که محبوبم میخوادو میخوام
که هرچی فرمود مولا به روی چشمام
راهی میشم از این نخلستون
مشکو پر می‌کنم از دریا…
آبو رو آب می‌ریزم یادِ، لبای مولا
*آخه مشک رو پر کرد…
“وَ اَخَذَ غُرفةً مِنَ الماء لِیَشرِبَ…”
دستها رو پر از آب کرد…دست ها رو بالا آورد…
وَ ذَكَرَ عَطَشَ الحُسَين و أهلِ بيتِه…”
یاد لب های خشک برادر افتاد…
یادش افتاد وقتی می آمد لب های برادر ترک ترک شده…
عباس! آخرین باری که برادر رو دیدی لب های مبارکش چاک چاک بود..‌بعد از یه ماه وقتی سه ساله سر بریده بابا رو دید تعجب کرد…چطور این لب ها هنوز چاک چاکه؟! این لب ها خونیه…به این لب ها خاکستر تنور نشسته…چرا این لب ها پاره شده ؟!
بابا من می دیدم اون ملعون یه چوبی بالا می بره….
آب رو روی آب ریخت…
“فَنَفَذَ الماءِ مِن یَدِه و قال: والله لا عَذوبُ الماء”
من آب نمی خورم…
“وَالاطفالُ و الحُسَینُ عُطاشا…”
آب که نخورد…اماهنوز هم از شریعه بیرون نیامد…انگار داره با یه کسی،با یه چیزی حرف می زنه…
با یه کسی داره قول و قرار می ذاره..*
ای مشک بیا و آبروداری کن
دستام اگه افتاد منو یاری کن
بریم تا خیمه…
تیری اگه بهت زدن نامردا…
می‌ریزه آب و آبروی سقا…
یه قولی دادم…
*من یه قول دادم…رباب منتظر منه…*
«سقای دشت کربلا ای عباس، علمدار من»
*دیگه میخوام روضه بخونم…هر کی امشب روضه رو شنید به خدا بگه اگه سالِ بعد شب تاسوعا زنده نبودم،اگه نبودم براش گریه کنم…تو رو به دستای بریده،این دستی رو که گرفتی رها نکن…خدایا من که بد بودم ولی فاطمه زهرا شاهده باباش رو دوست داشتم…شوهرش رو دوست داشتم..بچه هاش رو دوست داشتم…من عاشق عباس بودم…*
“وَ مَلأَ القِربَة…”
مشک رو پر کرد…
” وَ حَمَلَها عَلى كِتفِه الأيْمَن…”
مشک رو روی دوش راست انداخت

 

متن روضه حضرت عباس (ع) – قسمت پایانی

و تَوَجَّهَ نَحوَ الخَيمَة…”
آرام،آرام میخواد برگرده سمت خیمه ها…
“فَقَطَعوا عليه‏ِ الطريق”
راهزنا آمدند.. راهش رو بستند ..
دوره ش کردند…
“وَ أحاطوا بِه مِن كلِّ جانِب”
دورش رو گرفتند.
عباس در گرماگرم جنگ بود…

“فَحارَبَهم حَتّى ضَرَبَهُ نوفل الأزرق على يَدِهِ اليُمنى…”
اون ملعون آمد .. چنان به دست راستش زد ..
“فَقَطَعَها…”
دست راستش افتاد ..
آقای ما کنار خیمه ها گفت:آه.. آه..
تا دست راستش افتاد
“فَحَمَلَ القِربَة عَلى كِتفِه الأيسَر…”
مشک رو روی دوش چپ انداخت…
(اون ملعون که ضربه راست رو زده بود طبق برخی روایات،جری شده بود…خوشش آمده بود…گفت چه افتخاری بالاتر از این…)
“فَضَرَبَهُ نوفل فَقَطَعَ يَدِه اليُسرى مِن الزَّند…”
آمد دست چپ رو هم قطع کرد…
با هزار زحمت سر مبارک رو چرخوند…

“فَحَمَلَ القِربَة بِأسنانِه…”
هنوز امیدواره…

“فَجائَه سهمٌ…”
تیری آمد…
“فَأصابَ القِربَة…”
تیر به مشک خورد..
“وَ أُريقَ مائُها…”
آب روی زمین ریخت…
فَوَقَفَ العباس مُتِحَیِّراً…
عباس ایستاد…
آسمان از نفس افتاد..‌کسی صدایی،جنبشی ندید و نشنید…
آه! ای تیر بیا…
هدف آماده هست…
“ثُمَّ جائَهُ سَهمٌ آخَر فَأصابَ صَدرَه..‌”
تیری به سینه مبارکش نشست…
” فَانقَلبَ عَن فَرَسِه…”
از روی اسب به زمین افتاد…

این تیر به اعماق جانش فرو رفت…
فقط یک صدا شنیده شد…
“و صاحَ إلى أخيه الحسين أدركني…”
به دادم برس…
(یا دلیل المتحیرین…)

چطور خودش رو رسوند نمیدونم…وقتی خودش توی گودی قتلگاه افتاده بود،خواهرش که می دوید هی زمین می خورد…هی بلند می شد…
نمیدونم حسین بن علی چطور آمد علقمه…
“فَلَمّا أتاهُ رئاهُ صَريعاََ فَبَكى.‌.”
وقتی آمد…وقتی دید برادر افتاده…
وقتی دید برادر دست در بدن نداره…وقتی دید تیر به سینه مبارکش خورده…وقتی دید عمود آهن به سرش زدند..‌وقتی دید از اون قد رشید چیزی نمونده…
“وَ قَطَعوا یَدَیهِ و رِجلَیه…”
وقتی دید هم دستاش رو بریدن…هم پاهاش رو بریدن…
” فَبَكى.‌.”
شروع کرد های های گریه کردن…
تا پیکرت را جمع کردم قد یک گهواره شد
سعی کرد بدن رو جمع کنه عباس صدا زد:
“یا اخی ما تُرید منّی…”
یه وقت منو به خیمه ها نبری…*
عزیزِ جونم دستات کجا جا مونده؟
تنِ غرقِ زخمت قلبمو لرزونده
چِش خورده قد و بالات داداش
دست و پاتو بریده دشمن
به اشکای منِ بیچاره، دارن می‌خندن
برادرت فدا چشای نازت
چشای غرق خون نیمه بازت
علمدار من
کنار پیکر تو سرگردونم
چرا نمیذاری برت گردونم؟
علمدار من
«سقای دشت کربلا ای عباس..‌
دستات شده از تن جدا ای عباس،
علمدار من»

*فقط حرف شرمندگی مونده…*
حسین جان شرمنده که نمیشه پاشم
نمیشه از این بیشتر کنارت باشم
سقا باید می‌آورد آبو
ندارم من روی برگشتن
*یه خواهش ازت دارم برادرم…
یادگار علی مرتضی…یادگار فاطمه زهرا…*
نمیشه از این بیشتر کنارت باشم
سقا باید می‌آورد آبو
ندارم من روی برگشتن
زودتر برگرد به سمت خیمه، که اومد دشمن
شرمندتم حرفت زمین موند مولا
افتاده مشک پاره روی خاکا
خدانگهدار…
شرمندتم که دیگه میشی تنها
قرار بعدی ما روی نی‌ها
خدانگهدار

«سقای دشت کربلا ای عباس
دستات شده از تن جدا ای عباس
علمدار من»

 

متن روضه و توسل ویژه شب هشتم محرم ۱۴۰۰

4
متن روضه و توسل ویژه شب هشتم محرم 1400

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت اول

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده ی رفتن شده بود
بعد یک عُمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود

آمد، آمد به تماشا بکشد میدان را

*اول شهید از بنی هاشم این آقاست ..”السَّلامُ عَلَیکَ أوَّلَال شّهیدمِن نَسلِ إبراهیم”همه اصحاب رفتن قرار گذاشته بودن باهم تا ما هستیم ازبنی هاشم کسی به میدان نره، اول شهید ازبنی هاشم آقا علی اکبرِ…
امام صادق علیه السلام فرمود : خوشبختی برا یه پدر اینه خدا بهش پسر بده بزرگ بشه خوش قد و بالا بشه، جمالش رو ببینه، و سخترین مصیبت برا یه پدر اینه داغ اون جوان به دلش بمونه…
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اوج سعادت و خوشبختی برا اون پدری است که بچه اش از لحاظ ظاهر و چهره به او شبیه باشه…
حالا من سؤالم اینه حالا اگه این‌جوان چهره اش شبیه پیغمبر باشه؟
فرمود هر وقت مشتاق پیغمبر میشدیم علی اکبر رو نگاه میکردیم .. فرمود هر وقت دلمون برا امیرالمؤمنین تنگ میشد علی اکبر رو نگاه می کردیم .. هر وقت دلمون برا مادرمون زهرا تنگ میشد راه رفتنش مثل راه رفتن فاطمه بود ..*

آمد به تماشا بکِشد دیدن را
معنی جمله ی در پوست نگنجیدن را

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره، از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی
حضرت ماه گفت:”لاحول ولاقوة الابالله”

*همه عالم مات و مبهوت عباسند، اما عباس میرفت و میومد نگاه به قدو بالای علی اکبر
میکرد، هی زیر لب میگفت “لاحول ولاقوة الابالله”چشت نزنن عمو ،چشمت بزنن پدرت پیر میشه *

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

*مرحوم علامه قزوینی یه جمله ای داره، میگه: دو نفر بودن تو ‌کربلا به تنهایی میتونستن ورق کربلارو ‌عوض کنند، به تنهایی میتونستن مقابل سی هزار نفر بجنگند، و دوام بیارن، اما ابی عبدالله نذاشت، انگار مقدر خدا برا این بود، یکیش علی اکبر بود که زره پیغمبر رو تنش کرد، تو روایت داریم آنقدر این آقازاده شبیه جدش بود، اندام بدنشم اندازه پیغمبر بود ، براهمین برگشت گفت: بابا سنگینی زره من رو ‌اذیتم ‌میکنه “ثِقْلُ الْحَدِيدِ قَدْ أَجْهَدَنِي”دومین کسی که ابی عبدالله دستش رو بست اجازه نداد بجنگه اباالفضل بود بهش گفت فقط برو آب بیار داداش …*

ناگهان گرد و غبار حرم آرام نشست
دیدمت خرم ‌وخندان قدح باده به دست

*وقتی میخواست وداع کنه هیچ وداعی بعد از ابی عبدالله به این شلوغی و به این عظمت نشد، کار به ‌جایی رسید ابی عبدالله اومد دستش رو ‌گرفت ازبین زن و بچه کشیدش بیرون فرمود: رها کنید علی اکبرم رو‌… بچه ها همه التماسش میکردن داداش نرو … زن و بچه دورش میگفتن: به ما رحم‌کن … اینجا نوشتن ابی عبدالله بهش گفت: بیا برو پسرم… یه نگاهی بهش کرد، این ‌نگاه رو ‌توی ‌تاریخ نوشتن، نگاه ازسر شوق که داره میره میدان، یه نگاهی کرد برو پسرم … در ظاهر ابی عبدالله بهش اجازه داد برو اما در باطن فقط داره نگاش میکنه، هی دور میشد ابی عبدالله بیشتر نگاش میکرد، چه خبره تو ‌دلِ ابی عبدالله؟! تو ‌نبرد اول نزدیک صد و بیست نفر رو ‌درنبرد تن به تن به هلاکت رسوند…
یهو ‌وسط گرما، گرم این نبرد و شلوغی میدون یه نگاه‌کرد به خودش دید همه دارن شمشیر میزنن، اما انگار شمشیرا به علی اصابت نمیکنه، چی شده؟ یه نگاه کرد عقب دیدباباش روی بلندی داره نگاه میکنه، فهمیدبابا هنوز دلش گیرِ علی اکبرِ، فهمید نگاهِ ابی عبدالله هنوز برداشته نشده… مقاتل نوشتن تشنگی رو بهانه کرد، میدونست آبی نیست تو‌خیمه ها ..”الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِی” وقتی برگشت انگار دنیارو دادن به حسین .. یه کاری کرد ابی عبدالله..”هاتِ لِسانَكَ”ابی عبدالله زبان تو ‌دهان علی گذاشت… نوشتن تا زبان تو‌دهان علی گذاشت هر دو ‌گریه کردن، میخواست بگه بابا من ازتو تشنه ترم …*

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت پایانی

*باردوم رفت میدان ‌گفت: بابا! دیگه بذار برم‌ ، ابی عبدالله یه جور دیگه نگاش کرد، مقتل میگه : “فنَظَرَ إِلَیْهِ نَظَرَ آیِسٍ مِنْهُ”دیگه نا امید شد، علی رفت میدان … نوشتن: نزدیک هشتاد نفر رو ‌توی ‌نبرد دوم به درک ‌واصل کرد… دیگه خسته شد، تشنگی فشار آورد، ابی عبدالله هنوز داره نگاه ‌میکنه علی وسط میدانِ، یه مرتبه نانجیبی با شمشیر فرق سر علی رو زد … همین رو بدون برا روضه علی اکبر همه ی دشمن به حسین خندیدن همه هلهله کردن ..تا فرق سرش زخمی شد خودش رو ‌انداخت رو‌گردن اسب، وقتی سوار زخمی میشه خودش رو ‌میندازه رو‌گردن اسب، اسب متوجه میشه سوار زخمیِ برمیگرده عقب…
نوشتن: خون سرش روی ‌چشمای اسب رو‌گرفت، تو ‌اون ‌گرد وخاک‌اسب دیگه جایی رو ندید، به جای اینکه بیاد عقب، رفت وسط لشکر دشمن، ابی عبدالله داره از دور میبینه، نگاه کرد دید وسط میدون شلوغ شد، همه دور یه نفر حلقه زدن، شمشیرا بالامیره ..
وسط این شلوغیا یه مرتبه شنید یه صدایی میگه بابا ..”ابتا ..”حسین…
ابی عبدالله اومد، سوار اسبشِ، اومد رسید میدان بالا سر علی .. مقتل میگه: میخواد بگه از اسب پایین اومد باید بگه : “فَنَزَلَ مِنَ الفَرَس”اما هیچ‌جا ننوشتن … نوشتن تا رسید کنار بدن “فَسَقَطَ مِنَ الفَرَس”از اسب افتاد زمین .. .دوسه قدم اومد پاشه دید زانوهاش رمق نداره، لشکر نگاه کردن دیدن حسین رو زانوهاش داره راه میره ..حسین ..*

پاشو عصای، دست بابا
پاشو علیِ ارباً اربا
تنت چه دَرهمه واویلا

پاشو یه فکری کن برا من
رسیده عمه بین دشمن
ببین به گریه هام میخندن

خدا میدونه دارم میمیرم
بعد تو دیگه از تموم دنیا سیرم

برای بابات نمونده چاره
تن جدا جدا تو رو عبا میذاره

*رسید بالا سر علی با تحیر نگاه کرد” فقطّعوه بسیوفهم ارباً ارباً”….ابی عبدالله کنار هر شهیدی رفت باهاش دوسه جمله حرف زد اما کنار علی اکبر نوشتن هی گفت: بابا با من حرف بزن …*

نرو آخه هنوز جَوونی
درسته غرق خاک و خونی
ولی بگو پیشم می مونی

*تارسید کنار علی اکبر نگاه کرد دید یه نیزه به پهلوش زدن ..*

چه وضعی داره زخم پهلوت
چقدر کبوده دست و بازوت
شکسته فرق سر تا ابروت

دوباره زخمِ پهلو و سینه
کنارتم ولی دلم رفته مدینه

*اینجا یه زخم ‌پهلو ‌دید هرکاری کرد نتونست علی رو ‌جمع کنه، بغل کنه ،این بدن رو کنارهم قرارداد خودش رو ‌انداخت رو این بدن … یه بار دیگ هم این کارو ‌کرد، کجا؟ مدینه وقتی باباش گفت یتیمای فاطمه بیان … مدینه هم‌خودش رو انداخت روی بدن مادر ….حسین ..*

__________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت اول

هر نَفس که می کشم عمرم به پایان می رسد
می شوم نزدیک تر بر مرگ و هجران می رسد

کُلِّ دارایی من این هیئت است و گریه ها
هر دقیقه بی شما اندوه و خُسران می رسد

روضه هایت را مگیر از من که می ترسم حسین
روضه ها که رفت غم های فراوان می رسد

هر نَفسِ که می کِشم نزدیک تر بر تو شوم
موقعِ رفتن دو دستانم به دامان می رسد

بی سرو سامانِ تو بودم به امیّدِ وصال
لحظه ی دیدار ماندم دل به سامان می رسد

*یعنی که لحظه ای که پاهامو رو به قبله میکنن، میآیی بالا سَرِ من؟” اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد” یه لحظه می بینم سرم داره تکون میخوره، سرم رو پاهایِ آقامه، آقام اومده سَرِ منِ بیچاره رو تویِ بغلش گرفته…*

شک نکن که بدترینم زیرِ این چرخِ کبود
ای طبیبِ نُه فلک دردم به درمان می رسد؟

با نگاهی حال و روزم را عوض کن یاحسین!
با چنین حالی گدایت دل پریشان می رسد

می شوم دلتنگِ تو، پس می روم سمتِ حرم
عطر و بویِ کربلایت از خراسان می رسد

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت دوم

بیا بریم کربلا، شبِ هشتمِ، شبِ علی اکبرِ حسینِ، همچین که میخواست بره میدان، اومد دَمِ خیمه ی زنها شروع کرد خداحافظی کنه، قدری خداحافظی طول کشید، ابی عبدالله صدا زد به زنها: علی اکبر رو رها کنید، علی غرقِ در خداست، رهاش کنید بره میدان تا به آرزوش برسه، همچین که میخواست بره، ابی عبدالله بهش فرمود: علی جان! یه مقداری جلویِ چشمای من قدم بزن، میخوام قد و بالات رو ببینم، اما نوشتن: نگاه حسین، نگاهِ نا اُمیدانه بود به علی اکبر، یه نگاهی به علی اکبرش کرد، انگار دیگه آخرین نگاهش به جوانشه، انگار دیگه تمومه، انگار دیگه علی رو نمیتونه ببینه، روایت میگه: دست به محاسنش گرفت، اومد تا وسطِ میدان، صدا زد: اِبن سعد! خدا رَحِمت رو قطع کنه، که داری اینجوری بچه های من رو ازم میگیری، این محاسن رو در دست گرفت، صدازد: خدا شاهد باش، خودت میدونی من چه کسی رو می فرستم میدان، کسی که شبیه ترین فرد،خُلقَاً، خَلقاً، منطقاً به رسولِ خداست…
علی اکبر رفت میدان و رزمِ عجیبی کرد، یه لحظه دیدن دوباره برگشت، صدا زد: بابا! این زره داره من رو اذیت میکنه… میدونی چرا این حرف رو زد؟ بعضی از بزرگان میگن: هنوز حسین چشم از علی برنداشته بود، هنوز دل از علی نکنده… بابا! تشنگی خیلی من رو داره اذیت میکنه، ابی عبدالله زبانِ مبارک رو تو دهان علی اکبرش گذاشت، یعنی علی جان! ببین من از تو تشنه ترم…*

صحنهٔ روضه در این جمله مجسم باشد
پشت هر قدّ رشیدی دو قَدِ خم باشد

مادری تر زهمه، راه برو، کیف کنم
دیدن قامت تو لذت عمرم باشد

*آرزویِ همه ی پدرا همینه، ببینن پسرشون قد کشیده، جلوشون قدم بزنه…*

در پی ات آمدم از خیمه محاسن بر دست
بسکه شأن تو در این رتبه معظم باشد

با زمین خوردن تو زندگی ام ریخت بهم
حق بده تا به قیامت کمرم خم باشد

از کجا تا به کجا پیکر تو ریخته است
هرچه می چینم عزیزم بدنت کم باشد

*آی پدرهای شهدا! آیا وقتی اومدید کنارِ جنازه بچه تون، آیا کسی بود بخنده؟ هلهله کنه؟ کف بزنه؟…چی میخوام بگم؟…*

تاکه زانوم زمین خورد همه خندیدند
باغمت شادی این قوم فراهم باشد

چه کنم پیکر تو از بغلم می ریزد
صد و ده تا پسر امروز به دستم باشد

تو چه گفتی که چو مادر دهنت را بستند
دنده ی خورد شده شاهد حرفم باش

کوچه ای باز شد و از دوطرف می خوردی
جای صد ضربه به روی بدنت هم باشد

پای ناموس وسط آمده برخیز علی
عمه ات بی من و تو بی کس و مَحرم باشد

*علی جان! نگاه کن، عمه چجوری داره از دَمِ خیمه میدوه، همه ایستادن دارن نگاش میکنن، زینبی که تا حالا کسی قد و بالاش رو ندیده، هی تویِ سرش میزنه: ” وامُحمدا! وا حُسینا!”…*

خیز از جا آبرویم را بخر
عمه را از بینِ نا مَحرم ببر

* شیخ جعفر شوشتری میگه: ابی عبدالله وقتی نگاش به بدنِ علی اکبر افتاد، همون جا محاسنش سفید شد؛ پیر شد حسین… اما یه جایِ دیگه هم همچین که سَرِ ابی عبدالله رو آوُردن تویِ مجلسِ عُبِیدُالله، وقتی سَرِ ابی عبدالله رو تویِ تشت گذاشتن جلوش، این چوبِ دستیش رو برداشت، هی به این لبها میزد، هی این چوب رو میزد زیرِ لبِ حسین، با لبها بازی میکرد، هی میزد به محاسنِ حسین، حسین! پیر شدی؟ یهو یه زن از وسطِ جمعیت بلند شد، نزن نامرد، داداشم لحظه ای که اومد بالا سَرِ جوانش پیر شد…
یکی هم تویِ کوچه ها امام حسن رو دید، گفت: حسن! پیر شدی؟ تو که سن و سالی نداری، چرا محاسنت سفید شده؟ آقا جوابش رو داد: ما بنی هاشم زود پیر میشیم… اگه پیشِ چشم شما هم مادرتون رو زده بودن پیر میشدید… حسین!…*

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت پایانی

تو یک تنه لشکری، مثل خود حیدری
بذار تماشات کنم، این لحظه‌ ی آخری

تو فکر رفتنی و من برام نمونده طاقتی
دارم میخونم از چشات، که تشنه ی‌ شهادتی

اذان بگو دلم یکم آروم بشه
شاید صدات حریف این، بغض توی گلوم بشه

آه! پسرم، دلخوشی اهل حرم
میری میسوزه جگرم، آه! پسرم

این دنیا نفسگیر میشه، اشکام سرازیر میشه
جَوُون خوش قامتم، بری بابات پیر میشه

یه عده بی‌ حیا میخوان، تو رو بگیرن از بابات
میخوان مثه مدینه باز، یه کوچه وا کنن برات

داغ تو رو، اینا به سینه‌ ام میذارن
با کشتنت اینا میخوان، اشک منو دربیارن

خوب میدونند، که با غم تو میتونند
دل منو بسوزونند

*تو روایت نوشته تا زمین نیوفتاده بود:” فَضَرَبُوهُ بِأَسْيَافِهِمْ” فقط ضربه میزدن، اما همچنین که زمین خورد نوشتن” فَقَطَّعوهُ بِسُیوفِهِمْ اِرْبَاً اِرْبَاً”یعنی شمشیر رو نمیزدند دربیارن… شمشیر و میزد می‌کِشید توی بدن…*

با نفسِ آخرت، من و صدا میزنی
جلوی چشمام داری، تو دست و پا میزنی

باید که از رو پیکرت، سر نیزه‌ ها رو دور کنم
باید تا عمه میرسه، تنت رو جمع و جور کنم

چاره‌ ای نیست با این پاهای نیمه‌ جون
روی عبا میبرمت، حتی شده کِشون کشون

*صداش بلند شد” یا فِتیانَ بَنی هاشِم! إحملِوا أَخاکُم” ای جوانانِ بنی هاشم! بیایید برادرتون رو ببرید…*

جوانانِ بنی هاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم، علی را بر در خیمه رسانم

خونِ دلم، نشد بمونه حاصلم
غمه تو میشه قاتلم…

*وقتی شهیدی رو میآرن، سریع دو سه نفر میرن زیرِ بغل های پدرشهید رو میگیرن، اما ابی عبدالله، هیچکی رو نداشت، اینقدر کسی رو نداشت، یه وقت سرش رو بالا گرفت، شیخ جعفرشوشتری میگه: همه گفتن کنارِ علی اکبر حسین جون داد… یهو دید یه دستی اومد رویِ شونه ی حسین، داداش! پاشو عزیزِ دلم، ببین اینا دارن به ما میخندن، هلهله میکنن، پاشو آبرومون داره میره… یهو تا ابی عبدالله صدای زینب رو شنید ازجا بلند شد، صدا زد: زینب جان! چجوری اومدی این مسیر رو؟ نگفتی نامحرما نگا میکنن؟ یه نگاه کرد به حسینش، داداش! من مگه یادم میره اون زمانی که بابام علی رو دست بسته بردن مسجد، تازه من که سالمم چیزیم نیست، مادرم پهلوش شکسته بود، سینه اش آسیب دیده بود، بازوش زخم بود، چجوری دست به دیوار گرفته بود، میدوید هی میگفت: علی! علی!… ای حسین!*

یک نفر بیش نبودی که به میدان رفتی
این همه نیزه چرا دور و برت افتاده

قدری آهسته بگویید به اُم لیلا
خنجر و تیغ به جان پسرت افتاده

*ناله بزن: ای حسین!…*

__________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت اول

شرافت، ماتِ تشریفات والای علی اکبر
تعالی شمه ایی از شأنِ اعلای علی اکبر

*شب جوانانِ، امشب علی اکبر رو صدا نزنی کی صدا بزنی؟…*

شرافت، ماتِ تشریفات والای علی اکبر
تعالی شمه ایی از شأنِ اعلای علی اکبر

مُعادِ پیچش زلفش نمادِ محشر کبری
قیامت جلوه ایی از قد و بالای علی اکبر

*جای همه‌ی شهدا خالی اونایی که سربند بسته بودند،،: یا علی اکبرِ حسین*

تجلی های پیغمبر در این آیینه بی وقفه
حرم را میکند محو تماشای علی اکبر

*ان شاءالله بریم کربلا پایین پای ابی عبدالله، خدا قسمت کنه…*

هماوردی ندارد شیر حق در جنگ رو در رو
هزار الله اکبر، کیست همتای علی اکبر

به یک جولان چشمش، قلب اردوگاه دشمن ریخت
عجب شوری به پاکرد است غوغای علی اکبر

نه تنها بهر استقبال از او پیغمبر آماده است
خدا آغوش وا کرده مُحَیای علی اکبر

*جانم علی اکبر، همچین که میومد جلو خیمه، همه خانواده دورش رو میگرفتن، خواهر و عمه ها دورش رو میگرفتن، عمه قربونِ قد وبالات بره…*

نه تنها بهر استقبال پیغمبر آماده است
خدا آغوش وا کرده محیای علی اکبر

اگرچه حسرت عُمر حسین از دست رفت اما
به رسم صبر تاب آورده تا پای علی اکبر

*حالا میخوام بی مقدمه برات روضه بخونم، امشب پدرا برا پسرا دعا کنن، پسرا هم امشب اونایی که باباهاشون سایشون بالا سرشونه قول بدن هر طور شده دست بابا هارو ببوسن، اگه بابا سوال کرد بگو: آخه امشب شب علی اکبرِ، منم از علی اکبر یاد گرفتم دست بوس بابام باشم… یا علی اکبر!…*

میروی میبَری از سینه دلِ خونِ پدر
زخمی سوخته ات را کمی آهسته ببر

*ای جانم! اومد مقابل بابا، سر پایین، بابا جان! اجازه به من میدی برم میدان؟ حرف علی تموم نشده بود، فرمود: علی جان! برو.. همچین که علی اومد بره میدان، یه وقت دیدن ابی عبدالله صدا زد: علی! صبر کن، همه گفتن: حتما میخواد ممانعت کنه بگه نرو میدان، حسین! حرفش رو عوض میکنه…
صدا زد: علی جان! قبل از رفتنت بابا چند قدم جلو من راه برو میخوام قد و بالات رو ببینم…*

شانۀ صبر دلم پشت سرت میلرزد
چه کنم پیر شدم چاره ندارم دیگر

به پدر حق بده که این همه بی تاب شده
به خدا دیدن این منظره سخت است پسر

که ببینم نفست بین گلو ذبح شده است
یا که افتاده گلویت سر راهِ خنجر

ناخودآگاه تمام بدنم تیر کشید
به گمانم باید دست بگیرم به کمر

عمه ات را پسرم گرم در آغوش بگیر
شاید آرام شود در بغلِ پیغمبر

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت دوم

چون تو ای لاله! در این باغ گلی پر پر نیست
و از این پیر جوان مرده، کمانی تر نیست

دست و پایی، نفسی، نیم نگاهی، آهی
غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

*چه کنم شب هشتمِ، نمیشه نگم، یا ابا عبدالله! خدا نیاره یه بابا زمین خوردن بچه اش رو ببینه، خدا نیاره یه بابا صورت بچه اش رو زخمی ببینه، خدا نیاره یه بابایی کتک خوردن بچه اش رو ببینه…
علی اکبر رفت میدان، همه گفتن پیغمبر اومده، شبیه ترین فرد خَلقاً و خُلقاً و مَنطقاً به رسول خدا بود، صدای تکبیر بلند شد تا این که شروع کرد خودش رو معرفی کردن: من نوۀ پیغمبرم، من نوۀ علی ام، من نوۀ فاطمه ام، من پسر حسینم، علی ابن حسین بن علی، علیِ الاَکبر…
جنگ نمایانی کرد، بعضیا گفتن تشنه اش شد، برگشت یه نگاه به بابا کرد دید بابا از خودش تشنه تره، اینقدر خواهرها براش گریه کردن، داداش! مواظب خودت باش، عمه زینب داره دعا میکنه، سکینه داره دعا میکنه، اما نالۀ اهل خیمه بلند شد میدونی کدوم ساعت؟ اون ساعتی که حسین دست رو سر گذاشت..‌ آخه مگه خبر نداری، مگه نمیدونی علی اکبر رو چطور کشتن؟ یکی نیزه به پهلوش زد، یکی شمشیر به فرقش زد، اما نتونستن یه کاری کنن از اسب واژگون بشه، این اسب اسبی است که میدونه سوارش چقدر ماهره، تربیت شده است، اونایی که سوار کارن میدونن دستش رو انداخت دورگردن اسب، یعنی اینکه دیگه توان ندارم، من رو برگردون سمت خیمه، خونِ سر علی جلو چشم اسب رو گرفت، عوض این که سمت خیمه ها بره رفت وسط دلِ دشمن، حسین یه وقت دید شمشیرا بالا میاد، همچین که با عجله دوید از خیمه گاه تا قتلگاهِ علی، هی زمین میخورد، بلند میشد، صدا میزد: وَلَدی! دید علی داره پاهاش رو روی زمین میکشه، صورتش رو گذاشت رو صورت علی…
میدونی چرا بغلش نکرد؟ آخه بدنِ سالم رو میشه بغل گرفت، حسین هر طرف رو میگرفت، یه طرف دیگه روی زمین میریخت… ناله بزن: حسین!…*

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت پایانی

رسید حسین
چجوری تا جسم علی دوید حسین

اون آخرا خودش رو میکشید حسین
فقط خدا میدونه که چی دید حسین

سرش یه جا
دونه دونه اعضای پیکرش یه جا

جداشد از هم تَنِ پَرپَرش یه جا
جمع نمیشه علی اکبرش یه جا

این لشکر داره تو دلش
کینه از اسمِ تو علی

تا خیمه شاید نمونه
چیزی از جسم تو علی

لخته لخته خون
روی این لبا

ای کاش که تنت
جاشه تو عبا

*پسرم! چرا این طوریت کردن؟ بابا! عزیز دلم! بلند شو همه ی اهل خیمه دارن گریه میکنن…
آی رفقا! آی بزرگترا! رزمنده ها! قربون همتون برم جَوُونا یادتون باشه هرکی رو زمین افتاد امام حسین رفت آوُردتش خیمه دارالحرب، حواست هست؟ زینب چهار پنج ساله بود وقتی سر قبر مادر میرفتن، علی میگفت: حسن جان! حسین جان! این روشنایی هارو کم کن نمیخوام چشمی قد و بالای زینب رو ببینه…
روضه علی اکبرِ چرا از زینب دارم میگم؟ کار دارم باهات آی غیرتیا، حسینیا، تنها کشته ایی که پای ناموس حسین رو وسط میدون وا کرد علی اکبر بود، همچین که صورتش رو گذاشت رو صورت علی، هی میگفت: بابا! بابا بلند شو ببین دارن به من میخندن، پسرم علی اکبر! چرا اینقدر علی اصغر شدی بابا؟ یه وقت دید یه دستی مثل دست مادر اومد رو شونش، برگشت نگاه کرد دید زینبِ، صدا زد: حسین! خدا صبرت بده…
یه جمله ای حسین گفت صدا زد:…*

علی جان خیز از جا آبرویم را بخر
عمه را از بین نامحرم ببر

دست و پایی، نفسی، نیم نگاهی، آهی
غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

در کنار توام و باز به خود میگویم
نه حسین! این تنِ پوشیده به خون اکبر نیست

*بازم ناله بزن بگو: یاحسین!..*

__________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت اول

رسیده دیگه وقت جهاد اکبر
برو میدون ای آیینه‌ی پیغمبر

خواهرها دورتو می‌گیرن
میگن به غربت ما رحم کن
*آخه زن‌ها آمدند دورش رو گرفتند…
*اِجتَمَعتِ النساء حولَهُ کَالحَلقَه…” همه اومدند دورش رو گرفتند، بچه ها دستش رو گرفتند گوشه لباسش رو گرفتند…همه با هم یه جمله گفتند:
“اِرحَم غُربَتَنا ..” علی به غربت ما رحم کن ..*

خواهرها دورتو می‌گیرن
میگن به غربت ما رحم کن
میگن بابارو تنها نگذار، به بابا رحم کن

تو اولین دلیل لبخندامی
فرمانده‌ی سپاهِ فرزندامی
خدا به همرات ..
با ناامیدی به تو چشم می‌دوزم
تو داری دور میشی و من می‌سوزم
خدا به همرات ..

«علی علی علی علیِ اکبر، عزیزِ بابا»

*یه نگاهی انداخت،
“ثُمَّ نَظَرَ علیه،نَظرَةَ آیِسٍ مِنه ..” یه نگاه از سر ناامیدی به پسر انداخت”و اَرْخا عَینَیه وَ بَکاء” شروع کرد های های گریه کردن ..
دلش راضی نشد، دست به آسمان بلند کرد…
صدا زد:

“اَللّهُمَّ اشْهَدْ فَقَد بَرَز اِلیکَ اَشبَهُ النّاس خَلقاً و خُلقاً و مَنطِقاً بِرَسولِک ..”
خدا شاهد باش شبیه ترین خلق تو به پیغمبر به میدان میره ..
“و کُنّا اِذا اشتَقْنا اِلی نبیِّک نَظَرنا الیک”
(من از خودم میگم:خدا هر وقت دلم برا مادرم تنگ میشد حسنم رو نگاه می کردم .. هر وقت دلم برا علی مرتضی تنگ میشه، عباس رو نگاه می کنم ..) هر وقت دلم برای پیغمبر تنگ میشد علی رو نگاه می کردم…
“و کُنّا اِذا اشتقنا اِلی نبیِّک نَظَرنا الیه”
دلش آروم نشد،شروع کرد نفرین کردن…
“یَابنَ سعد قَطَعَ الله رَحِمَک کَما قطعْتَ رَحِمی..”
خدا لعنتت کنه ..
از پسر دل برید .. پسر وارد میدان شد .. رجز خوند ” َانا علیُّ بنُ الحسینُ بنُ علی”
“فَتَقَدَّم نَحوَ القَوم” اومد مقابل لشگر ..

“َفَقَتَلَ قِتالاََ شدیدا…
“وَ هَلَکَ مِنه کثیراََ…
ثُمُّ رَجَعَ اِلی ابیه…”

برگشت مقابل پدر صدازد :
“یا ابَ العطش قَد قَتَلَنی…”
پدر! تشنگی من رو کشت…
ببین با علی اصغر چه کرد؟ با دخترها چه کرد؟
با عباس چه کرد؟

بابا تشنگی من رو کشت .. سنگینی زره من رو خسته کرد .. یه سوالی پرسید آقا در جوابش چه کرد؟صدا زد “فهل شربتَ ماءٍ مِن س”
جرعه آبی اگر هست من بخورم قدرت بگیرم برم جهاد کنم ..
“فَبَکَت حسین علیه السلام…” آقای ما شروع کرد گریه کردن… “وا غوثاه یا بُنَیَّ مِن اَین آتی الماء…” پسرم از کجا آب بیارم؟
“قاتِل قلیلا…”
یه ذره دیگه بجنگ…
” أسرع الملتقى بجدّك محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم…”
چیزی نمونده پیغمبر رو زیارت کنی..

“فیسقیك بكأسه الأوفى شربة لا تظمأ بعدها أبدا…” پیغمبر یه آب گوارایی از کاسه های بهشتی به تو بده که دیگه تشنه نشی .. ولی من میدونم خیلی برای تو سخته…*

میدونم جنگیدن خیلی بی آب سخته
با این جوشن توو گرمای آفتاب سخته

اما آبی نمونده دیگه
حتی یک قطره واسه اصغر
برو میدون که سیراب میشی، از حوض کوثر

یه عده گفتن اومده پیغمبر
دلهره‌ای افتاد میون لشکر
فدات شه بابا
اما همین که اسمتو فهمیدن
برای کشتن تو نقشه چیدن
چه بُغْضی دارن!

*پسرم! اینا علی رو دوست نداشتن…
علی رو دوست ندارن و دوست نخواهند داشت.. هر چی بهشون گفتم چرا من رو میکشید؟ آخرش گفتند:
“بُغضاً لِابیک..”
ما بابات رو دوست نداریم…*

اگه زخمی برداشتی بیا سمت من

*علی از خدمت بابا برگشت میدان…*
“خَرَجَ الی مَوضِعِ النِّزاع وَ قاتَلَ اَعظَم القِتال.فَرَماهُ
تیری زدند .. علی بیهوش شد روی یال های اسب افتاد .. فقط یک جمله شنیده شد…
“یا ابَتا علیکَ منی السلام”
بابا خداحافظ…
“هذا جدّی یُقرِئکَ السلام”
پیغمبر بهت سلام می رسونه…
پیغمبر یه پیغامی داره…
“وَ یَقولُ لک، عَجّلِ القُدومَ عَلَینا…”
حسین زودتر بیا..

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اکبر (ع) – قسمت پایانی

اینجا کار علی تمام نشد..
” فَاحتَمَلَه الفَرَس الی مُعَسکَرِ الاعداء…”
اسب راه رو اشتباه رفت.. خون گلو و پیشانی علی جلوی دید اسب رو گرفت.. به جای اینکه به سمت بنی هاشم برگرده و علی رو بر روی زمین بگذاره ..

“فَاحتَمَلَه الفَرَس الی مُعَسکَرِ الاعداء…”
اسب راه رو اشتباه رفت…

“فَقَطَّعوهُ بِاَسیافِهِم اِرباََ اِرباََ…”

دو طرف ایستادند .. کوچه باز کردند .. گفتند زحمتی نداره .. پیغمبر کربلا داره میاد .. شمشیرها رو بالا بردند .. از جلوی هر کی رد میشد یه شمشیر به قلب حسین می زدند…
فَقَطَّعوهُ بِاَسیافِهِم اِرباََ اِرباََ…”
علی رو ریز ریزش کردند…

اگه زخمی برداشتی بیا سمت من
چرا داری میری خیمه‌گاه دشمن؟

مراقب خودت باش اینجا
کوچه وا میکنن نامردا
انگار این کوچه وصل میشه به، مدینه بابا

سیلی زدن به گونه‌های مادر
لگد زدن به آیه‌های کوثر
بمیرم واسه‌ش ..
توام قدم قدم تو کوچه بردن
با حوصله تنت رو ریز ریز کردن

*آی علی بردنت کوچه ریز ریزت کردند ..
آی مادرم با هزار زحمت بلند شد ..
دنبال حیدر می دوید ..
غلاف شمشیر بالا می آمد .. پایین می آمد .. مادرم علی رو رها نمی کرد ..

در وسط کوچه تو را می زدند
کاش به جای تو مرا می زدند
چرا گوشه چشمت شده کبود
به من بگو مگر علی مرده بود؟!
وای من و وای من و وای من
میخ در و سینه زهرای من ..*

پاشو ای عمرم، تا جون نداده بابا
به پیش چشمام، پاتو نکش رو خاکا

صورت به صورتت میذارم، اما آروم نمیشم بابا
تازه جوونِ من شد پهلوت، شبیه زهرا‌‌ ..

کنارِ پیکر تو سرگردونم؟!
چه جور تو رو به خیمه برگردونم؟
عزیزِ جونم…

“فَاَقبَل الیه فِتیانِه ..”
برگشت سمت خیمه ها صدا زد:
“یا فتیةَ بنی هاشم! اِحمِلوا اَخاکم..‌”
جوانان بنی هاشم بیایید ..

کنارِ پیکر تو سرگردونم…؟!
چه جور تو رو به خیمه برگردونم؟
عزیزِ جونم ..
چه کرده با تو کینه‌ی این لشکر
نمونده دیگه چیزی از این پیکر
عزیزِ جونم ..

«علی علی علی علی اکبر، عزیز بابا»

 

متن روضه و توسل ویژه شب هفتم محرم ۱۴۰۰

1

متن روضه و توسل به حضرت علی اصغر (ع) – قسمت اول

سر ظهر است و انتهای نبرد
همه جا پر شده صدای نبرد

پدرت خسته از بلای نبرد
اصغرم حاضری برای نبرد؟

*مگه نمیشنوی بابات داره میگه” هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی”مگه‌نمیشنوی بابات غریب شده وسط بیابون؟….*

یار شش ماهه ی پدر، اصغر
آبروی مرا بخر اصغر

نذر ام البنین چهار قمر
سهم لیلا برادرت اکبر

زینب آورده بود هر دو پسر
نجمه هم داده پاره های جگر

نذر من هم تویی، تو تاج سرم
همه ی هستی ام برو پسرم

*بچه رو داد دست زینب، همچین ‌که اومد بچه رو بده دست خانوم، نگاه آخر رو ‌کرد، میدونست دیگه علی برنمیگرده، همچین که بچه رو داد دست عمه اش آروم دَرِ گوشش گفت:…*

از کف و هلهله نترس برو
این همه ولوله! نترس برو

از صف قافله نترس برو
مادر از حرمله نترس برو

تو نشانش بده علی هستی
با همین سن کم یلی هستی

*بچه رو بُرد، همه وجود رباب رفت، نوشتن بچه که رفت خودش رفت ته خیمه نشست دستاشو برد بالا …*

به دلم غم نشاندی اصغر من
به چه روزم کشاندی اصغر من

زود رفتی نماندی اصغر من
رجز گریه خواندی اصغر من

هق هق ات مثل نغمه ی تکبیر
تو و یک جنگ تن به تن با تیر

*تو ‌همین‌حال وهوا بود داشت تو ‌خیمه با خودش نجوا میکرد، یه مرتبه دید بیرون خیمه ولوله شده، یه مرتبه شنید صدای گریه بچه ها بلند شده ،همهمه شده چه خبره ؟!*

دلهره دارد این دلم چه شده ؟
می شود غصه قاتلم چه شده ؟

به سر آمد تحملم چه شده ؟
چه خبرشد؟ بگو ! گلم چه شده ؟

پدر پیر تو چرا برگشت ؟
یک قدم آمد و دو تا برگشت ؟

پدرت دست و پاش می لرزد
بغض کرده صداش می لرزد

اشک بر گونه هاش می لرزد
چیست زیر عباش می لرزد؟

می کشد روی تو عبا چه کند؟
می رود پشت خیمه ها چه کند؟

*هرجوری بود با زینب خودش رو رسوند بالاسر علی نشست، نوشتن جلو ابی عبدالله گریه نکرد شکایت نکرد فقط نگاه کرد …*

گریه های مرا تو نشنیدی؟
تو که از مادرت نرنجیدی؟

پاشو اصغر بگو که بخشیدی!
تو چرا زیر خاک خوابیدی؟

ترسم از اینکه زیر و روت کنند
با سر نیزه جستجوت کنند

هستی مادر تو را بردند
زیور خواهر تو را بردند

آخرش پیکر تو را بردند
روی نیزه سر تو را بردند

باز هم مقصدِ عمو شده ای
روی نی هم قدِ عمو شده ای

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اصغر (ع) – قسمت پایانی

*توی ‌قرآن قصه مادرانه زیاد داریم، یکی از قصه های مادرانه ای که اوج قصه هاست، قصه ی هاجر و اسماعیلِ،این مادر و فرزند چه کردن که خدا تو مناسک حج به احترام مادری که برا پیدا کردن آب آواره و در به درشد، از این کوه به اون کوه تو ‌بیابون سختی کشید ،خدا به احترام این مادر یکی از مناسک حج رو‌گذاشته سعیِ صفا و مروه ، تو این سعی صفا و مروه یه مسیر ی هست مَردا باید هَروله کنند اما زنها نباید هروله کنند، چرا زنها نباید هروله کنند ؟! شاید خدا میخواد بگه یه مادری هروله کرد بسه، یه مادری دلارو‌خون‌کرد بسه، دیگه مادری هروله نکنه، عرش خدا طاقت نداره ببینه…
نتیجه چی شد؟ ختم به خیر شد آنقدر این بچه پاش رو زد زمین، از زیر پاش چشمه ی زمزم جوشید، هاجر و اسماعیل عاقبت به خیر شدن قصه به سرانجام رسید، اما اسماعیلِ کربلا، علیِ اصغر، هی پاهاش رو زد به سینه مادرش، هی دست و پا زد، آب که نجوشید، شیر که نداشت مادرش چی کار کردن ؟! یه کاری کردن با تیر سه شعبه…
چند سال بعد اسماعیل بزرگ شد، جوان شد، رشید شد، بردن اسماعیل رو برا قربانگاه، تو قربانگاه قصه عوض شد، گوسفندی آمد، وقتی اسماعیل رو آوردن خانه ی هاجر، رفت به استقبال، نوشتن تا نگاش به اسماعیل افتاد دید زیر گلوش سرخه، جای چاقو زیر گلوش مونده، صدا زد: وقتی میرفتی زیر گلوت سالم بود چیکار کردن باهات؟! خبردار شد میخواستن گلوی بچه اش رو ببرند، نوشتن چند روز بیشتر طاقت نیاورد، هی میومد زیر گلوی بچه اش رو ‌نگاه میکرد…
اما وای از دلِ رباب، نشست بالا سر بچه اش، دید یه طرف حسین، یه طرف زینبِ ،یه طرف هم گلوی پاره است، نمیتونه گریه کنه، سینه بزنه، ضجه بزنه، فقط نگاه کرد، هی تو گلوش جمع کرد بغضش رو، ‌بغض تو ‌سینه اش تلمبار شد. میدونی کی خودش رو ‌نشون داد ؟ کی گریه کرد؟ چند روز بعدِ عاشورا .. تا اون لحظه رباب تو سایه ی زینب بود نمیخواست خودش رو ‌نشون بده، نمیخواست بیاد وسط میدان، اما همه این غصه و داغ هارو ‌جمع کرد، کجا ظهور کرد؟ اون ساعتی که دید سر حسینش تو تشت طلاست، چوب خیزران بالا میره، دوید، بلند شدخودش رو ‌انداخت رو سر بریده ….ای حسین ….‌

__________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت علی اصغر (ع) – قسمت اول

شکر حق روز و شبم با روضه ات سَر میشود
چشم های من فقط با نام تو تر میشود

*فقط کافیِ یکی جلویِ من بگه:حسین!… فرموده اند: اگه میخواهید شیعیان مارو بشناسید سه مرتبه جلوشون بگید: حسین،حسین،حسین… اگه دیدید اشکشون جاری شد، بدونید اینا شیعه ی ما هستند… مگه چی تویِ این اسمِ، همه عالم رو دیوانه ی خودش کرده…*

قیمتی داده به من این کیمیای مِهر تو
خاک هم زیر قدم هایت چُنان زَر میشود

خوانده ام آقا ثوابِ زائران کربلا
همترازِ با نود حجِ پیمبر میشود

*خیلی دلم برا کربلات تنگ شده، خیلی وقته نیومدم… “امام صادق به ما یاد داده، هر وقت نتونستی بری کربلا، دست روی سینه ات بذار، سه مرتبه بگو: “صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّه”… سلام شما از دور و نزدیک به حسین بن علی علیه السلام می رسه…”
ولی آقاجان! اینجوری دلِ ما آروم نمیشه تازه بدتر هم میشه، چکار کنیم دلِ، باید حتماً بره کربلا….*

هر کسی که جان دهد پایِ بساط روضه ات
چون شهیدان پیکرش پاک و مطهّر میشود

لحظه ی مرگم سرم را روی زانویت بگیر
خار در آغوش گل باشد معطّر میشود

حرف گل آمد گریز روضه ام اینگونه شد
گل اگر بی آب باشد زود پرپر میشود

*اینقدر این بچه رو دست به دست کردن…*

مادری خیمه به خیمه در پی یک قطره آب
در دل صحرا روان مانند هاجر میشود

اِسمَعیلَم پا مکش برخاک اینجا کربلاست
حال و روزت از عطش هر لحظه بدتر میشود

نه غذایی خورده ام نه آب که شیرت دهم
چنگ بر سینه مزن شرمنده مادر میشود

کودک لب تشنه ام اینگونه بی تابی نکن
میرسد سقّا گلوی خشک تو تر میشود

عاقبت این تیر های حرمله شَر میشود
مقصد تیر سه شعبه حلق اصغر میشود

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اصغر (ع) – قسمت دوم

اینقدر بی تابی میکرد، ابی عبدالله اومد تو خیمه، صدا زد: کسی نمونده؟ نه همه رفتن، یهو صدایِ گریه ی این شیرخواره بلندشد، یعنی من هنوز هستم بابا!… بی بی زینب اومد بچه رو گرفت گذاشت تویِ بغلِ حسین، داداش! این بچه رو ببر، شاید اینا دلشون به رحم بیاد کمی آب بهش بدن، بچه داره میمیره…
حسین بچه رو رویِ دستش گرفت، اومد وسطِ میدون، این بچه رو بلند کرد، صدا زد: اگه دین ندارید، آزاد مرد باشید، خودتون بگیرید و سیرابش کنید…*

فرقی نداره دیگه روز و شبش
یکی دو روزه خیلی خشکه لبش

هرکاری کردیم ولی فایده نداشت
یه ذره هم پایین نیومد تبش

تکون میدن بچه‌ها گهواره‌شو
پاک میکنن خون لبِ پاره‌شو

عمه‌هاش اومدن کنار رباب
آروم کنن مادر بیچاره‌شو

حالشو هی دیدم و غصه خوردم
یه جوری ناله می‌زنه که مُردم

حسین! بیا قنداقشو بغل کن
بعد خدا اونو به تو سپردم

قنداقشو بگیر نگاهش کنی
صورت نازشو نوازش کنی

یه وقت غرور زینبو نشکنی
یه وقت نری از اینا خواهش کنی

یه لحظه صَبر کن سرشو ببوسم
گونه‌های لاغرشو ببوسم

مراقب سفیدی گلوش باش
چونکه نشد حنجرشو ببوسم

علی داره تور صدا می‌زنه
آتیش به قلب بچه‌ها می‌زنه

مراقبِ تیرای حرمله باش
حرمله خیلی بی‌هوا می‌زنه

از قفس سینه دلم کنده شد
دوباره سهم گریه‌هات خنده شد

هرکی پی آب واسه‌ی علی رفت
یه جوری از رباب شرمنده شد

*یهو دید این بچه داره دست و پا میزنه، همچین که این بچه رو رویِ دست گرفته، دید این بچه ای که تا حالا اصلاً تکون نمیخورد، داره همینجور دست و پا میزنه، تا این قنداقه رو آوُرد پایین…” فَذُبِحَ الطِّفلُ مِنَ الاُذُنِ الیَ الاُذُن” دید این سر به پوست آویزان شده، خدا حسین چیکار کنه؟ این بچه رو زیرِ عبا پنهان کرد، هی یه قدم میره سمتِ خیمه ها، یه قدم برمیگرده، اما همه دیدن یه مرتبه حسین راهش رو عوض کرد، پشت خیمه ها روی زمین نشست، تا این خنجر رو درآوُرد، تا یه قبر کوچیک آماده کنه، روایت میگه: ابی عبدالله دو رکعت نماز صبر خوانده، اینقدر این داغ داره حسین رو اذیت میکنه، اومد این بچه رو تویِ خاک بگذاره، اما یه وقت دید یه مادری داره میگه: صبر کن، بذار یه بار دیگه بچه ام رو ببینم…

میدونی چرا ابی عبدالله این بچه رو خاک کرد؟ چون خبر داره، این بچه کوچیکِ، طاقتِ سُمِ اسبارو نداره، خبر داره چند لحظه دیگه قرارِ اسبا بیان… این بدن رو خاک کرد، اما عصر عاشورا همه دیدن یه عده پشت خیمه ها دارن نیزه تویِ خاک میزنن، انگار دارن دنبالِ چیزی میگردن، یه مرتبه همه دیدن، سَرِ علی اصغر بالایِ نیزه است…ای حسین…

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اصغر (ع) – قسمت پایانی

نای بستن چشاتو نداری
با چشای باز داری خواب میبینی

من دارم تو گریه هام غرق میشم
تو میخندی اشکامو آب میبینی

یادته قصه شونو گفته بودم
اون شبی که ما بودیم و جبرئیل

حالا اینجا زیره گنبد کبود
من مثل هاجرمو تو اسماعیل

همیشه قصه ی اونا روضه بود
من می فهمیدم که هاجر چی کشید

ولی آخرش لبایِ تشنشون
به بهشتِ خُنکِ چشمه رسید

یعنی قصه ی ما هم اون طوریه؟
یعنی آخرش تو هم آب میخوری؟

یعنی میشه ببینم مثلِ قدیم
داری رویِ دستِ بابات تاب میخوری؟

بیا آرزوهامو با هم بازی کنیم
یه کم از تشنگی مون فرار کنیم

به عموت بگیم بیاد کمک کنه
مشکارو روی ناقه مون سوارکنیم

مثلاً تو اولین تولدت
داری بیشتر شبیه بابا میشی

آخ که اون لحظه برات غش میکنم
دست بابارو میگیری پا میشی

مثلاً یه سال گذشته از عطش
یه نگاه به من و بابا میکنی

که داریم بهت میگیم بگو: علی
یا علی میگی زبون وا میکنی

عزیزم من که چشام آب نمیخوره
به تو یه قطره سرابم برسه

می دونم که آخرش تشنه میری
اگه حتی به تو آبم برسه

یه صدایِ مهربون میگه: رباب!
عمه اومده منو بیدار کنه

میگه بچه ات رو بده دستِ باباش
نمیدونم که میخواد چیکار کنه

اگه یه بارِ دیگه، بشه خدا
تو رو به آغوشِ من هدیه کنه

جوری لالایی میخونم واسه تو
که خودِ حرمله هم گریه کنه

رفتی و تا آخر عُمر می برم
رویِ دوشم، بارِ اشک و گریه رو

حرمله تو رو با تیر زد و حالا
با کمونش میزنه رقیه رو

__________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت علی اصغر (ع) – قسمت اول

کاش می شد که نسیمی خبرت را می‌برد
خبر سوختن بال و پرت را می‌برد

کاش میشد که زبان دور دهان چرخاندن
اثری داشت که سوز جگرت را می‌برد

*علی لای لای…*

کاش جای عطشی که رمقت را برده
خواب می آمد و چشمان ترت را میبرد

*اگر روضه خون به اینجا میرسه باید مستمع غوغا کنه…*

لب زدن ها پدرت را نگرانت کرده
عطش تو نفس مختصرت را می‌بُرد

*آی قربون اون کسایی که اومدن شب هفتم متوسل به قنداقه‌ی حضرت علی اصغر بشن، خدا رحمت کنه اونایی که به ما یاد دادن گفتن: شب علی اصغر شب باب الحوائجِ، هر کاری داری نگه دار شب علی اصغر بیای همه کارا حله ان شاءالله*

فاصله کم شده و حرمله با قدرت زد
دستِ بابات نبود، تیر سرت را می‌برد

* آی رفقا! میخوام برای خودمون امشب روضه بخونیم، حاضریم همه جوره حتی حاضریم جان بدیم اما نبینیم یه نفر بخواد روی پدرمون رو زمین بندازه، تا حالا چقدر گفتی: ” بِأَبِي أَنْتَ‏ وَ أُمِّي،‏ یا اَباعَبْدِاللَه ” روضه‌ی من همینِ، آی مردم! حسین با محاسن سپیدش علی رو بغل گرفت، اومد وسط میدان، فرمود: بر من منت بذارید این بچه رو اصلا خودتون ببرید سیرابش کنید*

ای تیر خطا کن هدفت قلب رباب است
یا حنجره‌ی سوخته‌ی تشنه‌ی آب است

کوتاه بیا تیر سه شعبه کمی آرام
هو هو نکنید شاپرکِ تب زده خواب است

او آب طلب کرده، آبی که زیاد است
گیرم که ندادند ولی این چه جواب است

* خدا نیاره یه مادر یه بچه شیرخواره داشته باشه که تشنه باشه، اصلاً یه مادر بچه اش خوب هم که باشه، هی نگرانه، هی میگه: سردش شد، چرا لبش اینجوری شد، چرا نگاهش اینجوری شد، حالا میخوام بهت بگم رباب چقدر نگران بود…*

رنگش که پریده، دو لبش مثل دو چوب است
نه تیر! تو نه، چاره‌ی کارش فقط آب است

این طفل گناهی که نکرده کمی انصاف
اینجاست ببینید که حالش چه خراب است

این مرثیه را ختم کنید آی جماعت
یک جرعه نه، یک قطره دهیدش که ثواب است

*ابی عبدالله علی رو روی دست گرفت، سر آویزانِ، همه‌ی لشکر متحیرن، حسین داره امروز چه میکنه؟ هنوز صحبت حضرت تموم نشده بود یه وقت دیدن نانجیب صدا زد: حرمله! بچه رو سیراب کن…
بعضی روضه ها گریه داره، بعضی روضه ها داد داره، حالا خودت تشخیص بده یه حلقوم بچه‌ی شیرخواره مگه چقدره؟*

 

متن روضه و توسل به حضرت علی اصغر (ع) – قسمت پایانی

لالا علی!
گریه نمیکنی دیگه، چرا علی!

میمیری از عطش تو خیمه ها، علی!
یکم دَوُوم بیار تو رو خدا، علی!

بخواب علی!
میدونی تیر زدن به مشک آب، علی!

کجا میری از بغل رباب، علی!
روی سر تو میکنن حساب، علی!

کاشکی میشد که مشکلِ
داغ لبهات رو حل کنم

قنداقِ خالیُ
باید جای بچم بغل کنم

وقت رفتت، نزدیکه، علی!
خیلی گردنت کوچیکه، علی!

فدا شده
یه تیر زدن سر از تنش جدا شده

میون خیمه ها سر و صدا شده
تو لشکر اما هلهله به پا شده

رباب رباب!
علیت رو کشتن برای ثواب، رباب!

آخرشم بهش ندادن آب، رباب!
نداره ارباب پیش تو جواب رباب

بین سر با تنِ علی
افتاده خیلی فاصله

کشتیش دیگه برای چی
داری میخندی حرمله؟:

دیگه میری تو، خواب ناز، علی!
چشم تو هنوز، مونده باز، علی!

*علی لای لای… شنیدی میگن مرغِ بِسمِل؟ میدونی چه لحظه ای رو میگن؟ وقتی مرغی رو ذبح میکردن، یکی دوتا میدادن در خونه فقرا، همچی که وقتی سرش رو میبرید بال بال میزد، بعد یه مرتبه از حالتش می افتاد، تا میومدی برداری، دوباره بال بال میزد، اون لحظه رو میگن مرغِ بِسمِل…
من میخوام امروز مَردُم به شما همین رو بگم، وقتی حرمله تیر به گلوی علی زد، این بچه بال بال زد، حسین اومد بره سمت خیمه دید دوباره بال بال میزنه برگشت، میگفت: مادر دست و پا زدن بچش رو نبینه، همچین که دیگه علی جان داد، اومد پشت خیمه چقدر سخته یه بابا با دست خودش بخواد برای بچه اش قبر بکنه، شروع کرد یه قبر کوچیکی کندن، همچی که این بچه رو درون قبر گذاشت، یه وقت شنید یکی میگه: مَهلاً مَهلا! یابن الزهرا! اجازه بده یک بار دیگه بچه ام رو ببینم… ناله بزن: حسین!*

__________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت علی اصغر (ع)

کسی قدر من واسه لبات بی تاب نیست
شبیه هاجر هر جا که میرم آب نیست

پاتو رو خاک بکوب اسماعیل
شاید از خاک بجوشه زمزم
اما نه! برمی‌گرده عباس، بهت قول میدم

*مگه شما نمیدونید جایی که نوزاد هست بلند بلند داد نمی زنند..؟! ”

پاتو رو خاک بکوب اسماعیل
شاید از خاک بجوشه زمزم
اما نه! برمی‌گرده عباس، بهت قول میدم

شلوغ شده بیرونِ خیمه مادر
گمون کنم که اومده آب آور
تموم شد غصه…

سکینه با گریه اومد پیشِ من
میخونم از چشماش عموتو کشتن
شروع شد غصه…

*ای وای بر اون خیمه هایی که عباس نداره…زینب باید صدا بزنه دخترا ! “علیکن بالفرار…” فقط فرار کنید …*

شلوغ شده بیرونِ خیمه مادر
گمون کنم که اومده آب آور
تموم شد غصه…

سکینه با گریه اومد پیشِ من
میخونم از چشماش عموتو کشتن…
شروع شد غصه…

«لالایی لالایی علیّ اصغر، عزیز مادر»

بابا تنها شد، پاشو علی کاری کن
به جای عبّاس، پاشو علمداری کن

ای کاش صدتا پسر داشتم تا
تویِ راهش فدا میکردم
از اول آرزوم این بوده، دعا می‌کردم

*مادرم، عزیزدلم .. یه خواهشی ازت داشتم…*
آبرومو بخر میون میدون
*مادر من عاشق لیلام…همیشه می گفتم لیلا میشه منم پسرم رو مثل پسر تو تربیت کنم؟ *

آبرومو بخر میون میدون
لشکریارو به عقب برگردون
خدا به همرات …

زره به قدّ تو ندارن مادر
قنداقه رو می‌بندمش محکم‌تر
خدا به همرات …

«لالایی لالایی علی اصغر، عزیز مادر»

*امشب شب هفتمه .. امشب آب رو می بندن .. آقای ما شروع کرد با این قوم حرف زدن… صدا زد:
“یا قوم! اِن لَم تَرحَمونی فارحموا هذالطِّفل…”
اگه شما به من رحم نمی کنید به این بچه رحم کنید…
“اَلا تَرَونَه کیف یَتَلَظّی عطَشا…؟! ”
نمی بینید که مثل ماهی که از آب بیرون افتاده داره دهانش رو باز و بسته می کنه؟
سیدبن طاووس نوشته:
“فَبین ما هم و یخاطُبُهُم…”
هنوز کلامش به آخر نرسیده بود…
یه وقت تیر سه شعبه ای آمد…*

حسین حرف میزد، تیری صداشو قطع کرد
سه شعبه خورد به اصغر، رگاشو قطع کرد
بند قلب منم شد پاره
خونش پاشید به روی بابا
لبهاش خشک از عطش بود و شد، فدای مولا
قنداقشو کاش نمی‌کردم محکم
دست و پا میزنه به سختی بچه‌ام
گلم پرپر شد
بین سر و تنش جدایی افتاد
شیش ماهه تو آغوش باباش جون داد
گلم پرپر شد

«لالایی لالایی علی اصغر، عزیز مادر»

 

متن روضه و توسل ویژه شب هفتم محرم ۱۴۰۱

3

متن سینه زنی و روضه گودال

شمر اگه بره، سنان نمی‌گذره
تو قتلگاه تو، زمان نمی‌گذره
حتی ازت دمِ اذان نمی‌گذره
تو قتلگاه تو، زمان نمی‌گذره

غروب شد، خورشید نشست
شمر ولی از تنت پا نشد ..
اذان شد، نمازش رو بست
راهِ حلقت ولی وا نشد ..

یک زن تنهام چطور
شمرُ ازت جدا کنم ؟!
پاشو اذونِ مغربِ
من به کی اقتدا کنم ؟!

نیزه رو نیزه ..
آب از سرت گذشت، آب از سرم گذشت
با مرکب از روی تنت برادرم گذشت ..
آب از سرت گذشت، آب از سرم گذشت
خودم دیدم چیا به مادرم گذشت ..

خلاصه ، راحت شدی
من بمیرم بهت سخت گرفت
می‌دونم این نصف روز
قدر یک عمر ازت وقت گرفت

نزار جلو نامحرما تو رو بلند صدا کنم
پاشو اذونِ مغربِ من به کی اقتدا کنم

لب گودال، مادر افتاده
ته گودال یک سر افتاده
مادر افتاده ..
خواهر افتاده ..
دختر افتاده ..

از روی نیزه، یک سر افتاده
از روی نیزه، اکبر افتاده
مادر افتاده ..
خواهر افتاده ..
دختر افتاده ..

________________________________________________________________

سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا شب هفتم محرم ۱۴۰۱

زنده باشم به شرط حیات، ان شاالله
میمیرم برات ، ان شاالله ..

سوگند به گریه‌ی آدم
سوگند به عرش معظم
سوگند به سرخی پرچم
سوگند به ماه محرم ..

تا زنده ایم پای غمت سینه می‌زنیم
با شورِ شعر محتشمت سینه می‌زنیم
ما گرچه دور از حرمت سینه می‌زنیم
در زیر سایه‌ی علمت سینه می‌زنیم

ذکر فریادم، ارثِ اجدادم
تا خرابه حسینم، خانه آبادم

سوگند به لحظه‌ی خلقت
سوگند به نورِ نبوت
سوگند به اصل امامت
سوگند به صبح قیامت

این بزم روضه های تو دارالشفای ماست
این قطره‌های اشک یقیناً دوای ماست
ما با حسین بود خدای را شناختیم
این ذکر با حسین، همان ربنای ماست

شور شیرینم، عشق دیرینم
من حسینی‌ام این است دین و آیینم

حسبنا الله نعم المولا حسین
رحم الله من نادی یا حسین

________________________________________________________________

سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا شب هفتم محرم ۱۴۰۱

چه غزل چه چهارپاره
چه دوبیتی چه رباعی
چه کمیت و زید و حاجب
یا که دعبل خزائی

مهم اینه از تو باید دم زد
سینه پای این علم باید زد
شب جمعه پا برهنه توی
حرم شما قدم باید زد

قدم می زنم قدم می زنم
زندگی مو با غمت رقم می زنم
قدم می زنم قدم می زنم
بوسه به ورودی حرم می زنم
قدم می زنم قدم میزنم
پیش چشم عالم از تو دم می زنم

حسین اربابم منو دریابم

چه حرم چه هیئت آقا
اینجا یا صحن علمدار
گریه کن باشم یا مداح
روضه خون یا که میون دار

مهم اینه نوکری باید کرد
نفس ها رو حیدری باید کرد
نوکری قشنگ تره اینجوری
اینجا از تو دلبری باید کرد

صدات می زنم صدات می زنم
خودمو برای روضه هات می زنم
صدات می زنم صدات می زنم
بوسه بر ضریح کربلات می زنم
صدات می زنم صدات می زنم
بوسه به دستای نوکرات می زنم

 

متن روضه و توسل ویژه شب ششم محرم ۱۴۰۰

4
متن روضه و توسل ویژه شب ششم محرم 1400

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع)

هزار شُکر سَرم زیرِ پرچمِ حسن است
شبِ ششم شده یعنی مُحَرم حسن است

بد است پیشِ کریمان که بیش و کم خواهیم
که کار و بارِ دو عالم از عالم حسن است

چه غم که قفل زیاد است از قضا و قَدَر
کلیدِ رفعِ بلا ذکرِ اعظمِ حسن است

چقدر فاطمه می‌خواهدش کسی را که
کنارِ داغِ حسینش غمش غمِ حسن است

قسم به گریه‌کنانش که زود میبنم
قرار ما همه صحن معظم‌حسن است

*میری حرم امام رضا سعی میکنی از باب الجواد وارد بشی، میگی امام رضا به اسم جوادش که میرسه کسی رو رد نمیکنه، به امام رضا میگی: جان جوادت منم از باب الجواد اومدم…
یعنی میشه !یه روز برم‌ حرم امام‌حسن
بگم: آقا! من از بابُ القاسم اومدم ..

امام حسن، یه نگاه کرد بالا سرش دید حسین یه طرف، عباس یه طرف، زینب و ام‌کلثوم یه طرف، نگاه کرد آروم شد یه لبخند رضایتی زد و نگاه‌کرد دید حسین داره به پهنای صورت اشک میریزه، صدا زد:”ما یَبکی یا اَخا!؟ “چرا داری گریه میکنی بالا بالاسرم‌؟ ابی عبدالله فرمود: چرا گریه نکنم؟ دارم بی برادر میشم، امامم رو دارم از دست میدم…
صدازد: حسینم گریه نکن، برادر! من دارم
میرم خیالم راحته زن وبچه ام‌ در امانند، دارم میرم خیالم راحته بچه هام عمو‌دارند….زینب خواهرم کنارشونه… اما حسینم! “لَا یَوْمَ‏ کَیَوْمِکَ یَا اَباعَبْدِاللهِ” همه ی چشمها برای تو‌گریه میکنه، یه روزی میاد روز تو‌ میشه… هیچ‌روزی مثل روز تو نیست “مُصیـبَةً مـا اَعْظَمَـها وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها”….

حالا برگردیم کربلا…. تا قاسم به عموجانش گفت: شهادت “احلی مِنَ العسل” ابی عبدالله فرمود: آره عزیزِ برادرم! تو رو‌ میکُشن، همه مردا
مون رو‌ میکُشن… صدازد: قاسمم حتی به شیرخوار هم رحم‌ نمیکنن…
گفت: عمو! یعنی لشکر دشمن تا خیمه ها هم میرسن؟ ابی عبدالله بغلش کرد “فِداکَ عَمُّکَ” عموت فدات بشه…
سه بار اباعبدالله، قاسم رو بغل کرده…
یه بار شب عاشورا بغل کرد، اون آغوش محبت از سر ذوق بود، یه بارم قبل از میدان رفتن بغلش کرد، وقتی دست خط باباش رو آورد، همچین‌که ابی عبدالله سر نامه اش رو باز کرد یه مرتبه دید بوی مدینه میاد ..”فغشی علیهما”انقدر گریه کردن که از حال رفتن…
اما بار آخر یه جور دیگه بغلش کرد، دوبار اولی که بغلش کرد پاهاش از زمین بلندتر شد اما بار آخر که بغلش کرد پاهاش رو زمین کشیده میشد …*

دعوا سره یه نوجوونه
حمله هاشون چه بی امونه
مگه چیزی ازش می مونه

*چندتا شهید رو سنگ باران کردن، مثلا عابس رو سنگ باران کردن، دلیلش چی بود؟ کاری کرد دشمن تحقیر شد، بهشون برخورد، از رو‌ لجاجت سنگش زدن، چیکار کرد! عابس اومد وسط میدون پیراهنش رو پاره کرد برهنه شد گفت: ” حُبُّ الحُسَین أجَنَّنِی”

دیگه چه کسی رو سنگ باران کردن؟ حُر رو سنگ باران کردن، چرا حُر رو سنگ باران کردن؟! به خاطر اینکه حُر اینارو‌ تحقیر کرده بود، تو ساعت آخر رفت تو بغل حسین به یزید و بنی امیه برخورد،به نامردی سنگ بارانش کرد
قاسم رو هم سنگ باران کردن، چرا!؟دیدن یه نووجون نه کلاه خود سرشه، نه پاش به رکاب میرسه…
وقتی اومد وسط میدون‌جوری رجز خوند حرص دشمن رو درآورد “إن تنکرونی فأنا ابن الحسنِ”من پسر حسنم ..بعد شمشیر برداشت …تن به تن کسی حریف قاسم‌نشده…
یه مرتبه دیدن خیلی اوضاع داره خراب میشه نانجیب گفت: شلوغش کنید دورش حلقه بزنید، گرد وخاک کنید، سنگ باران کنید، بزارید چشاش دیگه نبینه، سنگ باران کردن این بچه رو…هول شد دست و پاش رو گم کرد، گرد وخاک بلند شد، وسط گرد و خاک یهو دید یه نیزه رفت تو‌ پهلوش، تا اومد نیزه رو درآره یه نفر با شمشیر زد تو سرش، دیگه نتونست رو اسب بمونه از بالای اسب …تا افتاد زمین
نانجیبا دیدن الان وقتشه، گفت: بگید اسبا بیان ..حسین…..*

انداختنش آه به روی خاکا
لگد زدن به پیکرش باچکمهاشون

صداش تو آسمونا پیچید
دل حسین تو خیمه لرزید

بالاسر اومد،اما چی دید..

 

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع) – قسمت پایانی

*برا دونفر ابی عبدالله با سرعت اومد، این عبارت برا دو نفر اومده، عین باز شکاری، مثل تیری که پرتاب کنی…
یکی برا علی اکبر بود، یکی هم برا قاسم…
مقتل میگه: رسید بالا سَرِ قاسم، اما دید صدا میاد، اما خودش نیست، دید گرد و خاکِ، صداش میاد هی میگه عمو به دادم برس… اما دید بچه پیدا نیست، لذا صبر کرد یه ذره گرد و خاک‌خوابید، چی دید حسین؟ یه صحنه ای دید صدا گریه اش بلند شد… ابی عبدالله دید قاسم داره پاهاش رو روی زمین میکشه “كان الْغُلَامِ یَفْحَصُ بِرِجْلَیْهِ”هی پاهاش رو‌ میکشید روی زمین… هی میگفت: آخ سینه ام شکست؛ دست و پام‌ خورد شد…
ابی عبدالله بغلش کرد نوازشش کرد، بوسیدش، هی میگفت: سینه ام ..
ابی عبدالله چیکار کنه؟ یه عبارتی داره فرمود: خیلی سخته برا عموت تو ازش کمک بخوای، نتونه کمکت کنه …

میدونی چرا این دعارو همیشه سفارش میکنن؟”یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِالحُسَین “تا حالا به معنیش فکر کرده بودی؟ ای خدای حسین! به حق حسین؛ سینه حسین رو شفا بده…
یه بار این سینه، سینه شکستۀ قاسم رو بغل کرد،یه بار این سینه بدن اِرباً اِربای علی اکبر رو در آغوش گرفت، یه بار این سینه شده بود گهواره ی بچه اش…
داشت بچه اش رو‌ تکون میداد، یه مرتبه تیر سه شعبه زدن … سینه اش رو با سه شعبه سوراخ کردن، راضی نشدن، یه نفر با چکمه رفت رو سینه اش، بازم راضی نشدن، ده نفر اسباشون رو آوردن هی رفتن و اومدن ….حسین!

_______________________________________________________________________________

متن زمزمه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع)

جَوُونیمو میریزم به پای تو
کاش سفید بشه موهام به پای تو

یه پیر غلام بشم آخرش برات
یا که جون بدم تو روضه های تو

یه عُمرِ که تو دام تو دلم اسیره
خدا محبت تو رو ازم نگیره

همین روزا براتمو ازت میگیرم
یا کربلا میرم یا تویِ روضه میمیرم

صاحب کَرَم، میبینی که مضطرم
من تو رو رها کنم کجا برم

خیلی بدم من به تو نارو زدم
نکنه به من بگی نیا حرم

بهم نگو که باورم نمیشه
تویی که مهربون بودی باهام همیشه

خدا نیاره رزق من تو روضه کم شه
دعا کن این غلام سیاه خرج حرم شه

حسینِ من، حسینِ من، حسین جان

صِدام گرفت، اینقده صدا زدم
بس که سینه تویِ هیئتا زدم

ببین منو، ببین اشکِ چشمم و
خودمو چقد تو روضه هات زدم

شاید تا اربعین دَوُوم نیارم
چقد همه برن حرم بروم نیارم

تو این شبا ذکرِ مادرم حسن
بی کفن حسین و بی حرم حسن

غریب حسین، دلِ بی شکیب حسین
تا همیشه سایه ی سرم حسن

واسش یه روز یه گنبد طلا میسازیم
شبیهِ گنبدِ امام رضا میسازیم

تو این شبا میبارن چشایِ من
یه چِشَم میگه حسین یکی حسن

یکی غریب توی دشتِ کربلا
یکشون غریبه اما تو وطن

حسین و سر بریدن از قفا تو صحرا
حسن رو کشته کوچه و غمای زهرا

در این مدینه همین جا سَرِ مرا ببرید
ولی غلاف به بازویِ مادرم نزنید

صدای در، دری که تویِ شعله سوخت
دری که یه میخ و تویِ سینه کوفت

صدای جیغ، توی خاکستر و دود
کی میدونه، چی تو دستِ فضه بود

بابام با اشک داره فریاد میزنه
این زنی که میزنید زنِ منه

یکی تنش زخم و پر ستاره شد
جگرِ یکی مدینه پاره شد

یکی دیگه لخته های خون و دید
کربلا بعدِ حسین آواره شد

باید همه گریه کنیم برایِ زینب
نمیشه هیچ غمی مثه غمای زینب

عمو ببین، که میریزه خونِ من
بیا که رسید به لبها جونِ من

ببین چقدر، مثه مادرت شدم
با لگد شکسته استخونِ من

ببین چه جوری قاسمِ تو سربلند شد
چه مردی شد برا خودش، قدش بلند شد

عمو برو بگو تو به مادرم
که منم شدم فداییِ حرم

بهش بگو پیشِ عمه زینبم
نکنه گریه کنی بالا سرم

عمو تو رو خدا به فکر مادرم باش
به جایِ من مواظبِ برادرم باش

_______________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع)

*قاسم گوشه ی خیمه نشسته، آروم همینجوری سرش رو پایین انداخته، هر کسی از فردا سئوال کرد از ابی عبدالله، حرفِ همه که تموم شد، صدا زد: عموجان! منم فردا این لیاقت رو دارم پا رکابِ شما به شهادت برسم؟ ابی عبدالله جواب دادن: عزیزِ دلم! قاسمم! مرگ در ذائقه ی تو چه جوریه؟ سریع جواب داد: عموجان!” أحلَی مِنَ العَسَل” از عسل برام شیرین ترِ، من عشقم شهادتِ… تا این حرف رو زد ابی عبدالله جوابش رو داد: آری، تو هم شهید میشی، حالا که مثلِ عسلِ برات، تو هم مثلِ مومِ عسل میشی…
موم عسل رو دیدی چه جوریه؟ وقتی عسل رو بگیری ازش، هی کش میاد، هی بزرگتر میشه… قاسم هم میدونید چرا مثل مومِ عسل شد؟ آخه اینقدر اسبا رو بدنش رفتن و اومدن…*

تا لاله‌گون شود کفنم بیشتر زدند
از قصد روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکرِ رجز مشکلی نبود
گفتم که زاده‌ی حسَنم بیشتر زدند

این ضربه‌ها تلافی بدر و حنین بود
گفتم علی و بر دهنم بیشتر زدند

از جنس شیشه بود مگر استخوانِ من
دیدند خوب می‌شکنم بیشتر زدند

می‌خواستند از نظرِ عمق زخم‌ها
پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

تا از گُلم گلابِ غلیظی درآورند
با نعلِ تازه بر بدنم بیشتر زدند

دیدند پا ز درد روی خاک می‌کشم
در حال دست و پا زدنم بیشتر زدندن

#شاعر عبّاس احمدی

می بینی این لشکرو، چه طور می بینند تو رو
این دَمِ آخر بذار، ببینمت بعد برو

به فکر آسمونی و زمین نفس گیرِ برات
سوارِ مرکب که میشی، دلِ عمو میره برات

خوشکه لبات، وایسا ببینن عمه هات
با این زره چقدر شدی، شکلِ جَوُونیِ بابات

سفر بخیر، این همه دردِ سر بخیر
میری و تو دلم میگم: یادِ علی اکبر بخیر

رو خاک و خونِ یاکریم، پراش تو چنگِ نسیم
این کسی که میزنن، بچه یتیمِ یتیم

برای بردن تنت، کیو صدا کنم عمو؟
فردا چطور تو صورتِ، بابات نگاه کنم عمو؟

حالی شده، پیشت چه جنجالی شده
یه جا سرت خالی شده

می زننت، چیزی نمونده از بدنت
گشتم و پیدا نمیشه، یه جای سالم رو تنت

بغضم دیگه وا نشد، غمت تو دل جا نشد
چه آرزوها واسه، تو داشتم اما نشد

انگاری که دنیا داره رو سرم آواره میشه
پاتو که رو خاک میکشی، بندِ دلم پاره میشه

جانِ عمو! پاشو نگرانِ عمو
سرتو مثلِ بچگیت، بذارِ رو دامانِ عمو

دیر شده بود، محشری از تیر شده بود
وسطِ یه عالمه گرگ، تن تو اسیر شده بود

*یهو صداش بلند شد: عمو بیا… اما این صدا خیلی فرق داره، این صدا از لابلایِ دست و پاهایِ اسبها داره بلند میشه، یهو همچین که صداش بلند شد، ابی عبدالله مثلِ بازِ شکاری خودش رو رسوند، همچین که اومدن همه فرار کنن، وقتی ابی عبدالله رو دیدن همه ترسیدن، یه بار دیگه همه رویِ بدنِ قاسم رفتن…اینجا اسبا رویِ بدنِ قاسم رفتن، اما دَرِ خونه همچین که رویِ زهرا افتاد…*

نامردمان از حُرمتِ کوثر گذشتن
دَرِ رویِ زهرا بود و از آن در گذشتن

*بدنِ قاسم رو جمع کرد، رویِ دست گرفت، شیخ جعفر شوشتری میگه: وقتی قاسم میخواست بره میدان زره براش پیدا نمیشد، عمامه رو ابی عبدالله از سَرِ مبارک برداشت، دو نیمه کرد، یه نمیه رو کفن کرد به روی لباس قاسم انداخت، یه نیمه دیگه رو به سر و صورتِ قاسم بست، از بس زیبا بود این پسر، گفت: قاسمم! اینجوری بری چشمت میزنن، آخرش هم چشمش زدن….

_______________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع) – قسمت اول

هم پریشان حسینم هم پریشان حسن
ای به قربان حسین و ای به قربان حسن

روز اول مادرم چشمان من را نذر کرد
این یکی آنِ حسین و آن یکی آنِ حسن

*امام حسن و امام حسین با هم زور آزمایی میکردن، مادرش نگاه میکرد، زیر لب میگفت: جانم حسین! علی میگه: جانم حسین! یه وقت دیدن وجود نازنین پیغمبر نگاه میکنن زیر لب فرمود: جانم حسن! بابا فرموده بودید هر وقت میخواید تشویق کنید بچه‌ی کوچیکتر رو تشویق کنید، صدا زد: زهرا جان! دیدم تو میگی: حسین! علی میگه: حسین! نگاه کردم دیدم همه‌ی ملائکه الله میگن: جانم حسین! دیدم اینجا حسنم غریبه، پیغمبر مژده داد فرمود: در قیامت که همه گریانند، اشک ریزان حسن خندانند…*

هر شبی که فاطمه بر روضه هامان میرسد
هست گریان حسین و هست گریان حسن

نه که دنیا، دِینمان را هم کریمان میدهند
من که ایمان دارم از اول به قرآنِ حسن

زیر ایوان نجف دیدم که روزی میرسد
یا حسن جان مینویسم زیر ایوان حسن

هر کجا رفتم دیدم کار دست مجتباست
بشکند دستم نباشد گر به دامان حسن

نه که تنها این دو شب کُلِ مّحرم میشویم
شب به شب تکیه به تکیه باز مهمان حسن

قاسمش وقتی به میدان زد حسین آهسته گفت
میرود جان حسین و میرود جان حسن

شد حسن یک ضربه زد ازرق همانجا شد دو تا
نعره زد عباس ای جانم به قربان حسن

روضه های ما همه لطف امام مجتباست
شکر هر شب میروم در زیر باران حسن

پیش زهرا آبرو داری کنیم و آوریم
هی گلاب و دسته گل یاد یتیمان حسن

 

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع) – قسمت دوم

وقتی خواست بره میدان، نه زرهی به اندازش بود نه کلاه خود، اومد اذن میدان بگیره ابی عبدالله اجازه نداد، اومد تو خیمه همچین که بچه بغض کرده داره گریه میکنه زانوی غم بغل گرفته، مادرش یه نگاه کرد گفت: عزیزم الان خوشحالت میکنم، از تو بقچه یه چیزی در آوُرد یه نامه ای رو، گفت: این دستخط بابات امام مجتبی است، فرموده: هروقت کربلا رسیدید اینو بدید به قاسم به عموش برسونه، اینقدر خوشحال شد نامه رو آوُرد مقابل عمو جان، سرش پایین همچین که اباعبدالله نامه رو باز کرد، چشمش افتاد به دستخط داداشش شروع کرد گریه کردن، حسن جان کجایی ببینی داداشت رو غریب گیر آوُردن، در آن نامه نوشته: حسین جان،! نیستم کربلا یاریت کنم، عوض من قاسمم میدان بره…
نوجوان دوازده سیزده ساله داریم یا نه؟ نگاه کن قد و قواره‌ی یه نوجوان دوازده سیزده ساله رو، ماه پاره بود نقاب به صورتش زده بودن…
همچین که عمو اجازه داد قاسم بره، سرمه به چشمش کشیدن، موهاش رو شونه کردن، نقاب به صورتش زدن، عمو عباس کمک کرد سوار بر مرکب شد، اما پاها به رکاب اسب نمیرسید، حالا داره میره عمه زینب داره دعاش میکنه، صدای گریه‌ی اهل خیمه بلند شد، ابی عبدالله داره نگاه میکنه…
اینقدر عاشق بودن این عمو و برادر زاده، شیخ جعفر شوشتری میگه: پشت خیمه وقتی خواستن وداع کنن ابی عبدالله قاسم رو بغل گرفت، اینقدر این دو بزرگوار گریه کردن یه وقت دیدن حسین و قاسم غش کردن، حالا حسین داره همه‌ی عشقش رو به میدان میفرسته، عمو قربون شمشیر زدنت عزیزدلم! مثل داداش حسنم شمشیر به دست گرفته، چقدر نترسه همه دارن براش وَ اِن یَکٰاد میخونن، صدای تکبیر بلند شد، خبر رسید به خیمه سرلشکرشون رو قاسم زمین زد، اما همه‌ی اهل خیمه یه صحنه ای رو دیدن صدا ناله ها بلند شد، یه وقت دیدن حسین دست روی سر گذاشت، قاسم رو دوره‌ اش کردن، یه وقت یه ناله ای رسید جلو خیمه ی عمو، به دادم برس حسین، وقتی رسید دید بدن غرق خونه، یه نانجیبی کاکُل قاسم رو گرفته…
نوجوانی که پاش به رکاب اسب نمیرسید، شیخ جعفر شوشتری میگه: ابی عبدالله بدن قاسم رو گرفت، بغل کرد، خواست بیاد سمت خیمه، میدیدن پاهای قاسم روی زمین کشیده میشد، اینجا میگه دوتا دلیل داره یا اینقدر مصیبت بر حسین سخت بود حسین با قد خمیده قاسم رو آوُرده به سمت خیمه، یا اینکه بدن اینقدر زیر سم اسب ها بوده….

 

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع) – قسمت پایانی

بیا عمو!
بیا ببین که اومده بابا، عمو!

این همه نیزه اومد از کجا، عمو!
بیا که موندم زیر دست و پا، عمو!

موهام عمو!
کشیده شد، شکسته بازوهام عمو!

سنگا همش خورده به اَبروهام عمو!
شبیه زهرا شده پهلوهام عمو!

چی میشه جسم بی زره
که مونده زیر مَرکبا

دیگه حتی بعیده که
جا شه این تن روی عبا

زخمای تنم، میسوزه ولی
من آخر شدم، هم قد علی

_______________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع) – قسمت اول

شب عاشورا شد، حسین بن علی مقابل سپاه کم تعداد خودش ایستاد ..

فرمود:” فَاِنَّ الْقَوْم اِنَّما یَطْلُبُونَنى…”
اینا من رو میخوان…
” وَلَوْ اَصابُونى لَذَهَلُوا عَنْ طَلَبِ غَیْرى …”
اگر دستشون به من برسه با دیگران کاری ندارند..
” وَالیأخذ کلُّ رجلِِ منکم بید رجل من أهل بیتی..”
هر کدوم از شما بیاد دست یکی از زن و بچه من رو بگیره…
” و تفرّقوا فی سوادِکُم و مَدائنِکُم…”

یه نفر بلند شد،سوال کرد و نشست.
گفت:”نَفعَل ذلک؟ ”
ما برای چی این کار رو کنیم؟
” لِنَبقى بَعدَکَ لا أرانا اللّه ذلک أبدا.‌‌‌..”
خدا اون روز رو نیاره…
دونه دونه اصحابش بلند شدند…
زهیر بلند شد…سعیدبن عبدالله بلند شد…مسلم بن عوسجه بلند شد…
یه نوجوون دید ای بابا…انگار ما داریم جا می مونیم…
عمو منم فردا کشته میشم؟
جواب صریح نداد…کار رو براش تموم نکرد…فرمود:برادر زاده مرگ در دیدگان تو چگونه است؟
صدا زد:”اَحلی من العسل…”
شاید آقای ما گفت:به به…ولی جواب نداد..روز عاشورا شد…عباس رفت…علی اکبر رفت…خیلی از بنی هاشم رفتند…بنی عقیل رفتند…خوارزمی نوشته:

“خَرَجَ قاسمُ بنُ الحسن و هو غلام صغیر لم يَبلُغِ الحُلمَ …”
هنوز بالغ نشده بود..
(هیچ حرفی به امام حسین نزد…)
“فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام اعتَنَقَهُ…”
تا امام حسین چشمش به این نوجوون افتاد،قاسم رو در آغوش گرفت…
“وجَعَلا يَبكِيانِ حَتّى غُشِيَ عَلَيهِما.. ”
انقدر عمو و برادرزاده گریه کردند،بی حال شدند…
(خوب که گریه کردن گفت:)
“ثُمَّ استَأذَنَ الغُلامُ لِلحَربِ…”
عمو اجازه میدی من برم میدان..گ
“فَأَبى عَمُّهُ الحُسَينُ عليه السلام أن يَأذَنَ لَهُ..”
آقا اجازه نداد…
“فَلَم يَزَلِ الغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيهِ ورِجلَيهِ…”
هیچی نگفت…اونقدر دستای امام حسین رو بوسه زد…افتاد به پاهای امام حسین…
” ويَسأَلُهُ الإِذنَ …”
هی گفت:عمو بذار من برم…
“حَتّى أذِنَ لَهُ…”
رفت میدان…
کفنی که نبود…زرهی که نبود…لباس عربی به تن داشت…
یه وقتی آمد میدان…
“فَخَرَجَ ودُموعُهُ عَلى خَدَّيهِ…”
اشکای چشمش روان بود…

 

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع) – قسمت دوم

برای جبهه اذن از امام می‌گیره
ولی خواهش‌هاش انگاری بی تأثیره
هرچی میگفت، عمو میگفت نه!
اما قاسم ادب کرد ایستاد
دست و پای عمو رو بوسید، به گریه افتاد

میون آغوش هم از حال رفتن
انگاری که یه روح توی دوتّا تن
گرفت اذنش رو
سینه‌اش به سینه‌ی عمو چسبیده
جای زره ببین کفن پوشیده
گرفت اذنش رو
«علی اکبر ِحسن، قاسم جان…عزیزم قاسم»
تو صحرا مثل قرص قمر میمونه
“وقتی آمد میدان،راوی میگه:
“کَأنَّ وَجهَهُ فِلقَةُ قَمَرٍ…”
صورتش مثل ماه پاره بود.

“وعَلَيهِ قَميصٌ وإزارٌ ونَعلانِ …”
کفش جنگی هم که نداشت…نعلین پوشیده بود…
” قَدِ انقَطَعَ شِسعُ إحداهُما…”
بند یکی از نعلین هاشم باز بود.
یه نفر کنار من بود گفت من داغ این رو به دل عموش بگذارم امشب…*
تو صحرا مثل قرص قمر میمونه
مثه حیدر شمشیرش رو میچرخونه
چشماش بارونی بود وقتی که
مثل باباش رجزخون اومد
انگار شیر جمل شد زنده، به میدون اومد
با نعره‌هاش لشکرو می‌ترسونه
یلای شامو سر جا می‌نْشونه
به باباش رفته…
چه ضربه‌های کاریِ شمشیری…
صداش میاد چه نغمه‌ی تکبیری…
به باباش رفته…
«علی اکبرِ حسن، قاسم جان، عزیزم قاسم»
*اومد میدون…
“و دمعه علی خدیه…”
همونطور که گریه می کرد،صدای حیدریشو بلند کرد…

 

متن روضه و توسل به حضرت قاسم ابن الحسن (ع) – قسمت پایانی

“وهُوَ يَقولُ:
انْ تَنْکُرونى فَانَا فرعُ الْحَسَن
سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى و الْمُؤْتَمَن…”
اگه من رو نمیشناسید من پسر حسنم…
رجز خوند…
“هذَا حُسَیْنٌ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن”
عموی من رو اسیر کردید…
جنگ نمایانی کرد….
اون نامردی که گفت من داغش رو به دل عموش میگذارم…راوی میگه من بهش گفتم:
ما تُريدُ بِذلِكَ؟ ”
چرا میخوای همچین کاری بکنی؟!

” يَكفيكَ هؤُلاءِ الَّذينَ تَراهُم قَدِ احتَوَشوهُ… ”
همینا که دورش رو گرفتند کافی اند..‌
گفت:
“قالَ: وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ! ”
من این کار رو میخوام بکنم…
“فَما وَلّى حَتّى ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّيفِ…”
یه ضربه ای به سر قاسم زد…
” فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ…”
نوجوون با صورت به زمین افتاد…

صدا زد: “يا عَمّاه! ”
(حسن جان یادت میاد اون روزی که با برادرت وارد خانه شدی‌‌…صدا زدیم یا عماه! ما ینیم امنا

گفتید:اسماء! مادر ما این ساعت نمی خوابید…
اسماء صدا زد:
یابنی رسول الله ما
قد فارقنی الدنیا…
مادر از دنیا رفت…
اسما با هزار زحمت شما دو برادر را بلند کرد…گفت برید باباتون رو خبر کنید.‌..شما آمدید…
” وَ رَفَعَ اصواتهما بالبکاء…”
بلند بلند گریه می کردیم…اصحاب آمدند گفتند:یابنی رسول الله چی شده؟
چرا گریه می کنید؟
شما بلند صدا زدید:
“ماتَت اُمُّنا فاطمه…”
مادرمون از دنیا رفت…
امیرالمومنین در مسجد شنید…
“فَوَقَعُ علیٍّ وجهِه…”
علی با صورت به زمین افتاد…
قاسم با صورت به زمین افتاد..
رسم این خانواده اینه…
یه روز مادرش بین در و دیوار با صورت به زمین افتاده بود…
وقتی به زمین افتاد صدا زد:
یا عَمّاه! عمو بیا…عمو آمد…
در مقاتل نوشته اند مثل باز شکاری آمد…
فَانقَضَّ عَلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام كالصَّقرِ، وتَخَلَّلَ الصُّفوفَ، وشَدَّ شِدَّةَ اللَّيثِ الحَرِبِ، فَضَرَبَ بِالسَّيفِ…
اون ملعون رو به درک واصل کرد…
میگه یک مرتبه دیدم…
“بِالحُسَينِ عليه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ…”

حسین بالا سر قاسم ایستاده…

” وهُوَ يَفحَصُ بِرِجلَيهِ…”
قاسم پا بر زمین می کشید…*

صدای زخمیش پیچیده توی صحرا
عمون جون دریاب من رو توو این واویلا
عمو جون خیلی خوشحالم من
پیغمبر رو بغل می‌گیرم
مرگو مثل عسل می‌نوشم، برات می‌میرم
اکبر که جوشن داشت شد إربا إربا
قاسم فقط با یک کفن…! آه دنیا…
شهید شد قاسم…
پاشو به سختی میکشه رو خاکا
چشماشو با گریه می‌بنده مولا
شهید شد قاسم
«امانتی محتبی پرپر شد، عزیزم قاسم»