آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار مدح حضرت زهرا (س) سال ۱۴۰۱

0
اشعار مدح حضرت زهرا (س) سال 1401

شعر مدح حضرت زهرا (س)

آمد زلال آسمان‌ها مادر باران
عطر ولایت می‌وزد در کوچه ایمان

آمد زنی از جنس نور و آب و آیینه
نازل شده حوریه‌ای در شکل یک انسان

آمد زنی که کاشف‌الکرب امامش بود
خورشید رویش بود بر درد علی درمان

تسبیح او مشکل‌گشای عالم و آدم
سجاده‌ی او رازق هر سفره‌ی احسان

در ساحل تربیتش دُرّ است و مروارید
دامان حُسنش پرورانده لؤلؤ و مرجان

از واژه‌ی مادر حروفی معتبرتر نیست
بخشیده زهرا اعتبارش را به این عنوان

رکن و ستون خانه‌ی مولا علی، زهراست
بیت خدا هم غبطه دارد بر چنین ارکان

او بی مزارش حاجت زوار خود را داد
پنهان‌ترین پیداست و پیدا‌ترین پنهان

آرامگاه فاطمه در قلب حیدر  بود
یک بارگاه ازجنس یاس و لاله و ریحان

بوده قسیم‌النار والجنة علی اما
در این میان بوده‌ست حب فاطمه میزان

حاجت اگر از مرتضی داری نجف رفتی
فریاد کن «لبیکِ یا زهرا» دم ایوان

اینجا نجف ایوان طلا ذوب علی هستیم
یا فاطمه یا فاطمه یا فاطمه گویان

زهرا به ایرانی همیشه مرحمت دارد
گهواره جنبان حسینش می‌شود سلمان

سربند یازهراست حرز هشت سال ما
وقتی مجهز بود دشمن تا بُن دندان

هرجا و هر سنگر که میدان جهادی بود
از بچه‌های فاطمه خالی نشد میدان

حالا هم این فرزند زهرا پیش‌گیری کرد
از فتنه‌ی هرزی که رویاندند هر دوران

از انقلاب مصر درسی ماند و آن این بود
بی رهبری بُرد انقلابش را به استهجان

ایران به نام فاطمه خود را تبرک داد
باید مراقب شد نیافتد دست نا اهلان

بایدکه بگذاریم اسم کشورمان را
جمهوری اسلامی زهرایی ایران

عرضم تمام، این انقلاب ارثیه‌ی زهراست
هستیم پای وارث آن، تا به پای جان

شاعر:وحید عظیم پور

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

به نبی و خدیجه‌ی اطهر
به ” فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ”
از نماز شب است بالاتر
نیت دست‌بوسی مادر

طب و مرهم نبود و هرگز نیست
برکتی هم نبود و هرگز نیست
در دو عالم نبود و هرگز نیست
از دعاهای خیر او بهتر

چهره اش نور کهکشان دارد
در دلش مهر بی کران دارد
با همین قامت کمان دارد
زیر پایش بهشت سرتاسر

دشمنان رسول می لرزند
داده حق بر رسول خود فرزند
صد هزاران پسر نمی ارزند
بر رسول خدا به این دختر

هست زهرا سراسر قرآن
بین احزاب و فاطر و لقمان
آل عمران و مریم و فرقان
قدر، انسان، تبارک و کوثر

فاطمه خود تعالی خود شد
عزت لایزالی خود شد
در همان خردسالی خود شد
مادر مهربانِ پیغمبر

مادر کربلا و عاشورا
حجت الله بر حجج، زهرا
در میان تمام اهل کسا
فاطمه می شود فقط محور

فاطمه کیست؟ صاحب افلاک
جلوه ی رب العالمین در خاک
طبق نص روایت لولاك
نیست از فاطمه کسی برتر

#روز_مادر دعا دو چندان کن
یاد، از رفتگان فراوان کن
یاد، از مادر شهیدان کن
یادی از مادر علی اصغر

شاعر:محمد جواد شیرازی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

روزی که از تجسم امکان خبر نبود
روزی نبود و گردش شمس و قمر نبود
حتی مجال لحظه برای گذر نبود
جز نور احمد از دم خالق اثر نبود

در ظلمتی که صبر ملک را ربوده بود
شد نور پاک فاطمه روشنگر وجود

زهرا رسید و نور، جهان را فرا گرفت
در آسمان، تجلی توحید پا گرفت
ظلمت کنار رفت و جهان روشنا گرفت
این نور محض را به بغل مصطفی گرفت

احمد که بوده نور رخش روح کائنات
کامل نبود بی گل او گلشن حیات

عالم در انتظار هبوط فرشته بود
حوریه ای که نور، گِلش را سرشته بود
خاکی که از شعاع الهی برشته بود
دست قضا به نامه ی این گُل نوشته بود

این آفتاب جلوه ای از نور سرمد است
این نسترن ملیکه ی باغ محمد است

کوثر، یکی از آن همه الطاف داوری است
او مریم است و لایق شأن پیمبری است
چون آفتاب، سُنت او ذره پروری است
قرآن ناطق است که از هر بدی، بری است

قدیسه هست و بانوی ملک قداست است
قدرش فراتر از شب قدرِ فِراست است

دختر که بود، ام ابیها لقب گرفت
همسر که شد، حبیبه ی یکتا لقب گرفت
مادر که گشت، سرور زن ها لقب گرفت
در زندگی یگانه ی دنیا لقب گرفت

با آنکه درک شوکت او کار خاتم است
فرصت برای شرح مقامات او کم است

دنیا مجال نیست که او بی نهایت است
هر نکته از کرامت او صد حکایت است
این شاعرانگی سندش در روایت است
روز ظهور فاطمه، صبح قیامت است

آن روز، قدر فاطمه فهمیده می شود
با حکم او بساط جزا چیده می شود

روزی که چشم ها همه حیران رحمت اند
یک مشت دل‌سپرده به دنبال فرصت اند
حتی پیمبران که بزرگان امت اند
چشم انتظار شافع روز قیامت اند

زهراست آنکه کار شفاعت به دست اوست
آری که اختیار قیامت به دست اوست

ای سیب دلربا که نصیب علی شدی
محبوب مصطفی و حبیب علی شدی
با گوشه ی نگاه طبیب علی شدی
در شورش زمانه، شکیب علی شدی

نامت کنار نام خداوند خورده است
جان علی به جان تو پیوند خورده است

در مردمی که جهل به آن ها سوار شد
دختر به گور کردنشان افتخار شد
تو آمدی و عزت زن آشکار شد
این روح غرق عاطفه، صاحب وقار شد

در مکتبی که نام تو در صدر نام هاست
یک زن، تجلی صفت رحمت خداست

خورشید سر گذاشته بر پای شوکتت
جبریل پر کشیده به بام ارادتت
سجاده چهره سوده به درگاه طاعتت
ایاک نعبد است گواه عبادتت

مادر ندیده ایم به این اوج بندگی
در بندگی نمونه و در کار زندگی

تیغ علی که شهره به هر کارزار شد
خم شد به پا‌ی‌بوسی تو، ذوالفقار شد
برخواست موج و در قدمت آبشار شد
پاییز سمت خانه ات آمد بهار شد

در هر چمن طراوت گل ها به بوی توست
حتی صفای جنت الاعلی به بوی توست

تو آن ملیکه ای که سراپا وقار بود
حوریه ای که چادر او وصله دار بود
همسایه با دعای شبت برقرار بود
آل عبا به محور تو استوار بود

قرآن ناطقی تو و قرآن داورت
بوده است همچون آینه ای در برابرت

ای رشک ساکنین جنان بیت ساده ات
دست قضا و پای قدر در اراده ات
زرین رکاب چرخ غلام پیاده ات
صبر و حیا دو ویژگی فوق العاده ات

صبر تو در مسیر خدا بی نظیر بود
سعی تو داد خواه امیر غدیر بود

روزی که خطبه خواندی و قرآن زبان گرفت
جان دادی و به سعی تو اسلام جان گرفت
آهی کشیدی و نفس آسمان گرفت
آهت رسید و دامن طاغوتیان گرفت

این ننگ بر حکومت‌شان ماند تا ابد
باید که شرح داغ تو را خواند تا ابد

می سوختی هرآینه، پروانه شاهد است
دستاس گریه کرد به تو، شانه شاهد است
بر غربت تو گریه ی مردانه شاهد است
از چاه آب آوری و خانه شاهد است

وقتی به سمت چاه می افتاد راه تو
بالا می آمد آب، به شوق نگاه تو

روزی که کارنامه ی اسلام دود شد
سکان دین اسیر هوای یهود شد
بی حرمتی، جوابِ سلام و درود شد
دستت به دستگیری امت کبود شد

راه علی گرفتی و گشتی فدای او
بودی در اوج غربت او آشنای او

شاعر:سید روح الله مؤید

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

نورِ تو تا رسید به بامِ دیارِ عرش
خورشید را نِشاند به روی مدار عرش

در “فاطمه” جمال خدا دیده می شود
آئینه ی نبی شده آئینه‌دار عرش

ذکرِ تو شغلِ دائمیِ جبرئیل هاست
تسبیح نامِ “فاطمه جان” است،کار عرش

نه حضرت رسول..،نه حیدر..،برای تو
“لولاک” را نوشته خداوندگارِ عرش

با ربَّنای تو دو ستون آفریده تا
از این طریق حفظ شود ساختار عرش

جانم به میوه ای که بُود بابِ میل تو
آن میوه ای که نام گرفته :”اَنارِ عرش”

گفتند:انبیای خدا هم پیاده اند…
آن دَم که روز حشر تویی تک سوار عرش

ما را به سقفِ “قصرِ بهشتی” نیاز نیست
کافی است چادر تو شود سایه‌سار عرش

بعد از هجومِ کوچه خدا حُکم کرده است
دیگر به دامنت ننشیند غبار عرش

در گوشه ی بهشت،تنورِ تو روشن است
مشغول طبخ نان شده ای ،”خانه‌دارِ” عرش

شُکر خدا به دستِ تو ظرف غذای ماست
شُکر خدا که نان تو در سفره های ماست

خندیدی و خدا همه را شادکام کرد
غم را برای اهل غمِ تو حرام کرد

با تو گشود بابِ توسل به خویش را
در حقِّ خلق،لطف خودش را تمام کرد

قبل از تو سهم دخترکان سنگ قبر بود
نور تو این معامله را بی دوام کرد

زنده به گور کرد وجودِ تو “جهل” را
دیگر عرب به شأن زنان احترام کرد

فهمیده ایم حدِّ مقام اَت قیامتی است…
وقتی رسول پیش قدومت قیام کرد

با “بَضعَهُ النَّبیِ” خودش ختم مرسلین
در بابِ جایگاهِ تو ختم کلام کرد

هم مادر رسولی و هم دختر رسول…
باید که سجده را به کدامین مقام کرد؟!

روح الامین به لفظِ “علیکِ” تو دلخوش است
هرگاه رو به خانه ی امن ات سلام کرد

وللهِ یک شبه همه ی آن یهود را
این چادر تو بود،مسلمان‌ِ تام کرد

از قصه ات حکایتِ ایمان درست شد
با گردوخاک چادرت انسان درست شد

روح تو خلق شد،قَلَمی “هَلْ أَتَا” نوشت
دستت بلند شد،مَلَکی رَبَّنا نوشت

“پرده نشین آل نبی”..،لوحِ کردِگار
قُربِ تو را برابر قُربِ خدا نوشت

تنها سه آیه سهم تو از قِصّه ی خداست
امّا چِقَدر شرح بر این ماجرا نوشت

معراج ،ابتدای رسیدن به فیضِ توست
این را رَسول ، سَردرِ غارِ حرا نوشت

عیسی اگر که کور شفا داده..،با یَقین
بالای نسخه ذکر شریفِ تو را نوشت

ذُرّیه ی تو را که خدا “پادشاه” خواند
ذرّیه ی مرا همه از دَم “گدا” نوشت

حالِ تو را مدیحِ “علی” خوب می کند…
باید به خاطر دلت از “مرتضی” نوشت

ذکر تو شیعیان تو را پایبند کرد
ما را علی علیِ تو از جا بلند کرد

دروازه ی بهشت غلامِ دَرِ علی است
افلاک تشنه ی نمِ چشمِ ترِ علی است

رازِ نهان خلقت این خاک “مرتضی” است
سِرِّ تمام کُون و مکان در برِ علی است

دستی بلندتر ز یدالله دیده ای؟!
بالاتر از تمامی سرها سرِ علی است

در صدر شاهکارِ رشادت هنوز هم
فَتحُ الفتوحِ معرکه ی خیبرِ علی است

امّا پناه حیدر کرّار “فاطمه” است
بانوی آب و آینه ها،سنگر علی است

با بودنش به جوشنِ جنگی نیاز نیست
جوشن کبیرِ او زره پیکر علی است

عمری برای عُمر کمش گریه می کنیم…
هِجده بهار، نُه نَفَسَش ،همسر علی است

این یاس را چگونه عدو زیر پا فِشُرد!
این لاله ی کبود ، گُلِ پرپر علی است

در گُر گرفت..،میخ کج از شرم سرخ شد…
پِی بُرده بود بال و پر دلبرِ علی است

او باغ لاله کاشت..،بگو وای مادرم
او بار شیشه داشت..،بگو وای مادرم

شاعر:بردیا محمدی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

باید ادب و خُلقِ نکو داشته باشم
در وصف تو باید که وضو داشته باشم
کوثر شده ای! لطف تو بسیار زیاد است
باید که سبو پشتِ سبو داشته باشم
جای تو و عشقِ تو در آن امن و امان است
هر چند دلی غرقِ رفو داشته باشم
شد فاطمه(س) نام تو، که مانند شب قدر
در هر دو جهان رازِ مگو داشته باشم
میلاد تو شد باعث اندوهِ حسودان
تا کینۂ سختی به عدو داشته باشم

پیشِ تو پیمبر(ص) شدنش داد نتیجه
لبخند پر از خیرِ تو شد سهم خدیجه(س)

میخوانمت ای سورۂ نورِ دلِ حیدر(ع)
ای آیۂ تطهیر، در آغوش پیمبر(ص)
ای گوهر دردانۂ دریای سخاوت
ای ریزه خورِ سفرۂ تو مریم و هاجر
قران به تو و نسل تو دارد سندیّت
کوری دو چشمان همان دشمنِ ابتر
راضیّه شدی! از تو خدا داشت رضایت
در حجب و حیا بسکه شدی از همه برتر
از چادر تو خلق شود تازه-مسلمان
هر گوشۂ آن گوشه ای از عالم محشر

من عاشق اینم که بدهکارِ تو باشم
همسایۂ دیوار به دیوارِ تو باشم

بی شُبهه ترین یاری و تفسیرِ یقینی
همکفو علی(ع) هستی و اسطورۂ دینی
از خیرِ کثیر تو دو عالم شده برپا
نان آور دیرینۂ افلاک و زمینی
دادی به گدا رخت عروسی خودت را
رفت و به همه گفت که بخشنده ترینی
آرامش محضی و علی(ع) شوق تو دارد
خوش داشته هر لحظه کنارش بنِشینی
نام تو درخشیده بر آن، دارد از این پس-
انگشتر حیدر چه عقیقی چه نگینی

هر صبح تبسم زده ای؛ عاشق و دلخواه
با ذکر دل انگیزِ «علیاً ولی الله»

این خانه چراغان شده از برکتِ مادر
هستی و ندارم به خدا حسرتِ مادر
محتاج دعاهای توام جانِ حسینت(ع)
یک نیم نگاهی برسان حضرتِ مادر
لبریز محبت شده با دست تو هر کس-
تنها شد و بی بهره شد از نعمتِ مادر
پشت درِ این خانه شلوغ است همیشه
چون هست فقط لطف و کرم عادتِ مادر
جبریل به والله…به درگاهِ خداوند-
راهم بدهد؛ باشد اگر صحبتِ مادر

محتاج تو هستم؛ به کسی کار ندارم
در هر دو جهان غیر تو دلدار ندارم!

شاعر:مرضیه عاطفی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

هوای تازه ای از عرش، سرشار از وزیدن بود
و چشم هل اتی از نور اعطیناک روشن بود

نگو جای زنی در خانه لولاک خالی بود
که جای آینه در پهنه ی ادراک خالی بود

عروس خانه نهج البلاغه ،مادر حکمت
بهشت رو به ایوان نبوت، دختر رحمت

همان که مادری کرده است طفل آفرینش را
همان که تربیت کرده است جمع اهل بینش را

همان نوری که می بخشید بر شب های دنیا نور
همان صبحی که می تابید تا همسایه های دور

همان نوری که بر شمع و گل و باران شرافت داد
همان انسیة الحورا که بر انسان شرافت داد

علیمه، عالمه ،راضیه، مرضیه، پُر از زهرا
نگین سبز پیغمبر به روی گنبد خضرا

شکوه لیلة القدر است و ام الانبیا زهرا
چه گویم از مقاماتش و ما ادراک ما زهرا

به دستش جاروی تنزیه داده حی سبحانش
شهادت دسته گلهاییست در گلدان ایوانش

همان که چادرش پیغمبر حجب و حیا بوده
که این مستوره‌ی معصومه ناموس خدا بوده

تواضع شاخه ای پر بار در باغ نمازش بود
خلوص و سادگی اسباب پررنگ جهازش بود

زنی چون فاطمه بر عشق عصمت داد این‌گونه
که زهرا خانه داری را شرافت داد این‌گونه

دهان روزه نان را پخت اما پای افطارش
به مسکینان و ایتام و اسیران کرد ایثارش

علی مظلوم اما ظالم از او واهمه دارد
علی در خانه شمشیری دودم چون فاطمه دارد

علی را کاشف‌الهم کاشف الغم ؛عشق زهرا بود
علی را با هزاران زخم،مرهم؛عشق زهرا بود

خلاصه! حُسن های عالم و آدم فقط یکجاست
و آن هم خانه نور است و نورش حضرت زهراست

چراغ آسمان ها چادر شب زنده دارش بود
خدمتک یا علی؟ این پرسش لیل و نهارش بود

اگر “ام الولا” یک لحظه احساس خطر می گرد
دوباره چادر شب زنده دارش را به سر می کرد

خطر دیروز تا امروز تحریف حقایق بود
خطر جاماندن اندیشه ها از صبح صادق بود

اگر گهواره جنبان حسینش می شود سلمان
نگاه فاطمه پس بوده از آغاز با ایران

اگر که آب و آیینه‌ست، پس روشنگری دارد
اگر ام‌الجهاد است این! جهادی حیدری دارد

نیافتاد از قنوتش یک نفس الجار ثم الدار
که جوشید از قنوت پر قناتش چشمه های ثار

قنوتش از مدینه تا همین امروز عازم بود
یکی از میوه های مستجابش حاج قاسم بود

شاعر:رحمان نوازنی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

به نام نامی زهرا به نام مادرها
سلام ما به امام تمام مادرها
که فاطمه است همیشه امام مادرها
به لطف فاطمه هستم غلام مادرها

غلام خانه ی زهرا حسابمان کردند
برای نوکری اش انتخابمان کردند

هزار شکر، نوشتند نوکرش باشیم
هزار شکر که گفتند قنبرش باشیم
گدای خانه ی او تا به آخرش باشیم
اجازه داد به ما، حلقه ی درش باشیم

به روی شانه ی خود دست رحمتی داریم
غلام فاطمه ایم و چه عزتی داریم

بهشت زیر قدم های مادرانه ی اوست
بهشت گوشه ی دنجی ز آشیانه ی اوست
بهشت زمزمه های شب و شبانه ی اوست
بهشت گرمی نان و تنور خانه ی اوست

قسم به گردش دستاس و گرمی نانش
نشسته ایم سر سفره های احسانش

تنور عالمیان گرم شد به برکت او
شدند خلق، خلائق همه به علت او
قسم به شوکت زهرا، قسم به عزت او
به عرش و فرش می ارزد فقط دو رکعت او

سلام ما به قیام و قعود و یا رب او
سلام ما به قنوت و به سجده ی شب او

ز نور خنده ی زهرا زمین منور شد
ز عطر نان تنورش جهان معطر شد
به لطف بردن نامش شراب، کوثر شد
به یمن مقدم او حالمان که بهتر شد،

خدا به برکت زهرا پناهمان بخشید
به حب فاطمه، مولا گناهمان بخشید

به حب فاطمه اینجا که راهمان دادند
ثواب کوه به یک ذره کاهمان دادند
به زیر چادر زهرا، پناهمان دادند
برات اشک به غم های شاهمان دادند

شدیم گریه کن، روضه ی حسین و حسن
یکی بدون حرم شد، یکی بدون کفن …

شاعر:وحید محمدی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

سِرٓ پروردگار یازهرا
صاحب اختیار یازهرا

بوده ای در بهشت قرب خدا
بانوی تاجدار یازهرا

ومن الماء کل شی حی
ای به خلقت مدار یازهرا

ای که باشد چو مصطفی و علی
مدح تو بیشمار یازهرا

جبرئیل و همه ملائکه اند
بر تو خدمتگذار یازهرا

ای بزرگی که با کنیز خویش
کرده تقسیمِ کار یازهرا

پر نمودی همیشه کیسه ی ما
بیش از انتظار یازهرا

بانویی را ندیده همتایت
گردش روزگار یازهرا

پشت گرمی حیدر کرار
بر علی اقتدار یازهرا

نقش سر بند فاتح خیبر
وسط کارزار یازهرا

شاهدم چهارچوب آن قلعه است
هیمن ذوالفقار یازهرا

کاشف الکرب عالم است علی
کاشف الکرب یار یازهرا

می برد یک نگاه پرمهرت
غم ز روی نگار یازهرا

رو به راه است زندگی علی
تا توئی خانه دار یازهرا

فیض بردند از نماز شبت
همه ایل و تبار یازهرا

می شود مثل عرش غرق نور
خانه روزی سه بار یازهرا

در قیامت که هر پدر ز پسر
می نماید فرار یازهرا

تازه آنجا زمان جلوه ی توست
با تمام وقار یازهرا

می شوی باجلال فاطمی ات
روی ناقه سوار یازهرا

دور تا دور تو ملائکه اند
جملگی پرده دار یازهرا

روبرو ، پشت سر ، یمین و یسار
هر سو هفتاد هزار یازهرا

میرسی با حریر سبز بدست
محضر کردگار یازهرا

کتب ا.. و نفسه الرحمه
گشته وقت قرار یا زهرا

هر که دارد به سینه حب علی
میکشد انتظار یازهرا

تا که دستش بگیری و با تو
بشود همجوار یازهرا

با چنین عزت و جلال و شکوه
با چنین اعتبار یازهرا

به دو دست بریده عباس
می کنی افتخار یازهرا

همچو مرغی که دانه برچیند
می شوی گرم ِکار یازهرا

بر گنهکارهای بی کس و کار
هم محلی گذار یازهرا

میشوی با تمام فاطمیون
بر جنان رهسپار یازهرا

مهر تو جلوه میکند صد جا
ای بزرگوار یازهرا

مانده ام با چنین مقام چرا
گشته ای بی مزار یازهرا

حیف کوتاه بوده عمر شما
گل هجده بهار یازهرا

سینه ی تو بهشت احمد بود
شد به آتش دچار یازهرا

غنچه از شاخه با تکان افتاد
خانه شد لاله زار یازهرا

سر آن ضربه ای که تو خوردی
شیعه شد سوگوار یازهرا

آمدی تا به خویش ، در افتاد
بین آن گیر و دار یازهرا

میخ مگذاشت تا که تو خود را
بکشانی کنار یازهرا

میکنم این قصیده را کوتاه
با دلی داغدار یازهرا

کاش مهدی بیاید و گردد
آن مزار آشکار یازهرا

هر که با شعر من شکسته دلش
با همان انکسار یازهرا

از برای ظهور منتقمش
گوید از دل سه بار یازهرا

شاعر:قاسم نعمتی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

نان داده عالم را تنور برکت تو
ما را سر سفره نشانده زحمت تو

گرم شگفتی شد خدا هنگام خلقت
تحسین خود می‌کرد وقت خلقت تو

وقتی که جارو می‌کشی بر خانه ،جبریل
گرد تیمم می‌برد از ساحت تو

آیات قرآن خشت خشت خانه‌ی توست
حوضی‌ست کوثر در حیاط خلوت تو

می‌لرزد از اخمت ستون عرش و عالم
می‌ایستد بر پا زمان صحبت تو

خورشید مبنای زمان شد چون که هر روز
پیدا و پنهان می‌شود با ساعت تو

اولاد از مادر اثر می‌گیرد آری
شد مجتبی میراث‌دار غربت تو

جانم فدایش دختری پرورده ای که
هم زینت بابا شود هم زینت تو

در لحظه ‌های کربلا بودی وگرنه
حر را که برگرداند غیر از دعوت تو

اشک‌ تو و خون حسین ت ریخت بر خاک
آن تربت اعلی شد به لطف رحمت تو

شاعر:سعیده کرمانی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

تحفه ای آمد که نور از او هویدا میشود
ماه در رخساره اش ولله پیدا میشود
قطره امشب شک نکن مصداق دریا میشود
حضرت خاتم به حکم عشق ، بابا میشود

فاطمه آمد که باشد الگوی حجب و حیا
فاطمه آمد که بی امّت نباشد مصطفی

بهر دردِ درمندان ، اصل درمان میرسد
بهر مورانِ گدای او ، سلیمان میرسد
بهر این دختر ز طاق عرش مهمان میرسد
بهر پیغمبر همه دیدند که جان میرسد

روز و شب فرقی ندارد در کنار فاطمه
شب پر از نور است ، آری ، در جوار فاطمه

آب شد مهریه اش پس عاشق دریا شدم
لطف او باعث شده در هیئت او جا شدم
من به عشق پاک او در این جهان رسوا شدم
عاشق جمهوری اسلامی زهرا(س) شدم

مثل زهرا با ولی هستیم و بیداریم ما
عفت و مردانگی یکجا ، مگر داریم ما؟

یاعلی گویم که زهرا دلخوش از نوکر شود
کاش جان ما فدای حضرت کوثر شود
ای به قربان دو چشمی که برایش تر شود
آه از آن لحظه که زهرا دست بر معجر شود…

فضه خاک چادرش را بر سر چشمش نهاد
بر روی این گل نباید خورد حتی تند باد

آه از روزی که بار شیشه پشت در شکست
همسر حبل المتین سه مّاه در بستر نشست
لعنت حق بر همان که دست مولامان ببست
این نخ تسبیح را در خانه‌ی حیدر گسست

با علی بودن همین بوده، همین باشد، همین!
مثل زهرا ، جانِ ما نذر امیرالمومنین …

شاعر:محمد حسین چاوشی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

المنت لله که من هستم گدای فاطمه
شد خانه ی امّید من ، دولت سرای فاطمه
شرمنده ام از این همه ، لطف و عطای فاطمه
اسباب زحمت بوده ام عمری برای فاطمه

هستیم عمری پشت این ، باب نجات فاطمه
ما کیشمان این است که ، باشیم مات فاطمه

شکر خدا نان مرا ام ابیها می دهد
او آبرو و عزتم در هر دو دنیا می دهد
در دین ما با فاطمه هر چیز معنا می دهد
من عاشق جنت شدم ، چون بوی زهرا می دهد

از قبل میلادم شدم سایه نشین چادرش
از من خریده آبرو ، حبل المتين چادرش

مثل خدایت برتر از درک همه دنیا تویی
آن که حکومت می کند بر عالم بالا تویی
آنکه ز نورش دیدنی شد جنت الاعلا تویی
حورا ترین انسان تویی ،انسان ترین حورا تویی

ای خاکیان را فاطمه ، منصوره افلاکیان
تو کیستی که مدح تو اصلا نچرخد در زبان

آنکه ز خلق آدم و حوا خبر دارد تویی
آن دختری که دست در خلق پدر دارد تویی
آن کس که جا روی سر ِ خیر البشر دارد تویی
آن آسمان که یازده ، قرص قمر دارد تویی

آنکه حسینش عشق را داده است بال و پر تویی
رحمت به شیر پاک تو ، شیر جمل پرور تویی

آن زن که دارد قبه ای در آسمان هفتمین
آن زن که دارد خادمی مانند جبریل امین
آن زن که در عالم بُوَد صدیقه کبری ترین
باید که باشد شوهرش ، تنها امیرالمومنین

مولود کعبه خلق شد تا شوهر زهرا شود
هیهات اگر این شیر زن ، سهم فراری ها شود

تو هم ستاره گشته ای ، هم مهر و ماه مرتضی
تا روز محشر یک تنه ، هستی سپاه مرتضی
تکیه گه عالم علی ، تو تکیه‌گاه مرتضی
بعد از خدا مثل نبی ، هستی پناه مرتضی

در وصف حیدر بس بُوَد ، اینکه هوادارش تویی
ماه شب تارش تویی ، گرمی بازارش تویی

ای همدم ِ بی همدمی ، ای چاره درد ِ مگو
دیدم من از تو معجزه، منزل به منزل کو به کو
من با تو تنها می رسم بر قله های آرزو
ای ذکر تسبیحات تو ، بر هر نمازم آبرو

سبحانَ سبحان مرا ، حب تو معنا می کند
این قطره را الطاف تو ، راهی دریا می کند

ای شیر بانوی علی ، ای قهرمان جاودان
عمر کم تو آبرو ، برد از سقیفه در جهان
از جان گذشتی فاطمه، تا که نیاید دین به جان
تو با مزار بی نشان ، دادی به ما حق را نشان

تشییع سوت و کور تو ، فریاد زد حق با علیست
ای مردم عالم فقط ، آقای این دنیا علیست

شاعر:محمد حسین رحیمیان

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

ز رویت نه تنها جهان آفریدند
به دنبال تو کهکشان آفریدند…

به افطار در سفره‌ات مهر دیدند
از آن مهر رنگین‌کمان آفریدند…

شبانگاه در سجده اشکی چکاندی
از آن اشک، رود روان آفریدند

علی کاشت در خانه‌ات بوته‌ای گل
بهشتی از آن جاودان آفریدند

گرفتند تصویر یک لحظه‌ات را
کمی بسط داده، زمان آفریدند

تو در شش جهت انتهایی نداری
که نور تو را بی‌کران آفریدند

تو را قدر خواندند و راندند ما را
از آن رو تو را بی‌نشان آفریدند

تو را چون خدایت سروده‌ست، این شد
که در جوهر شعر «آن» آفریدند

شاعر:مجید لشگری

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

در کمال و عزت و زندگی و شرافت و آزادی زن

رفت از دلِ فردوس هزاران قلم آورد
اندازه‌ی آفاق ورق روی هم آورد

می‌خواست که جبریل کمی از تو نویسد
جایی که خدا نامِ تو را محترم آورد

صدبار تراشید درختانِ جهان را
صدبار نوشت از تو و صدبار کم آورد

تو بودی و دستانِ خدا مُلک و مَلَک را
محضِ گُلِ انوارِ شما از عدم آورد

ما هیچ نبودیم..‌ ولی مادری‌ات بود
در هیچ نظر کرد و مرا در رقم آورد

این جلوه‌ی پُر جذبه بر افلاک مبارک
مهمانِ خدا آمده بر خاک ، مبارک

جبریل نوشت اولِ دفتر که علی کیست
پرسید مکرر و مکرر که علی کیست

یک عمر به معراج به هرجا که توان داشت
هِی رفت نفهمید در آخر که علی کیست

تا گفت از اوصافِ علی پیشِ رسولان
بشنید فقط پرسشِ دیگر که علی کیست

برداشت قلم را و خدا وحی به او کرد…
یعنی که تو را نیست مقدر  که علی کیست

فهمید فقط فاطمه معنیِ علی را
فهمید فقط فهمِ پیمبر که علی کیست

هرکس که علی گفت از امداد علی گفت
با فاطمه یک عمر فقط نادِ علی گفت

حق داد به آغوشِ خدیجه دو جهان را
گفتم دو جهان ، لال شوم برتر از آن را

عالم نشنید از لبِ احمد  لبِ مولا
جز فاطمه‌جان ، فاطمه‌جان فاطمه‌جان را

پلکت ، ضربانت تپشت نامِ علی گفت
وقتی که پدر گفت به گوشِ تو اذان را

تو آمده‌ای قبلِ خودت ، حق بده خاتون
سِیرِ تو بهم ریخته بنیادِ زمان را

هربار که جبریل برای تو غزل گفت
می‌گفت خدا بهتر از آن ، بهتر از آن را

هر دفعه به پیغمبرِ ما واجب عینی است
بوسیدن دستان شما واجب عینی است

ای رشته‌ی خورشید نخی از ملکوتت
ای جاذبه‌ی عمقِ جهان از جبروتت

تسبیح گرفتی و زمین دید خدا را
گفتی علی و دید زمان زنگ سکوتت

در فصل بهاریِ جمادیِ ظهورت
افلاک شگفت است سرِ شاخه‌ی توتت

تا که بچکد از سر انگشت  تو فیضی
یک عمر نشسته است علی پای قنوتت

هرجا که تو هستی همه‌اش باغ بهشت است
سوگند که دلهاست فقط جای هبوطت

عشقی ازلی هست اگر هست حجابت
پُر جلوه‌تر از پرده‌ی کعبه است حجابت

تو آمدی آزاد شدن را بنویسیم
تا سروری گل به چمن را بنویسیم

بازیچه شدن ، هرزه شدن ، هیچ شدن مُرد
تو آمدی آزادیِ زن را بنویسیم

تا دور شود زندگی از اینهمه آفات
تا حرف جدایی غدغن را بنویسیم

تو آمده‌ای بر سر یک سفره نشینیم
تا خانه مساویِ وطن را بنویسیم

بخشندگی‌ات را به تبارت برسانی
تا اینکه کریمی حسن را بنویسیم

با خط تو باید بنویسیم که زن کیست
این شأن ولی جای دگر  مطمئنن نیست

سوگند به شمع و شب و پروانه به زهرا
سوگند به گلخانه به ریحانه  به زهرا

هرکس که نمک خورده‌ی زهرا و علی شد
هرگز نرود بر در بیگانه به زهرا

این خاک پُر از یاس ، پُر از لاله‌ی سرخ است
این خاک ندارد غمِ ویرانه به زهرا

ویرانه اگر هست فقط خانه‌ی خصم است
مائیم همین همتِ مردانه به زهرا

این خاک حرام است به غیرش ، حرمِ ماست
مائیم همه مردم یک خانه به زهرا

این خاک سراسر همه تسبیح حسین است
سوگند که ایران همه بین‌الحرمین است

شاعر:حسن لطفی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

تا خبر آمد.. رسیدی !! کارِ من بالا گرفت
در نگاهم ..زندگی با دیدنت معنا گرفت

گفت:پیغمبر که حورّیه رسیده.. یا علی …
از سوی حق این پدیده..کنیه ی زهرا گرفت

شادمانی در دلم موّاج شد… گریان شدم
از سرِ شوق ست چشمانِ مرا دریا گرفت

باعثِ آرامشی !! دُردانه ی هستی ..سلام..
مهرِ تو در قلبِ حیدر ..ناگهانی جا گرفت

من شهادت می دهم صدیقه ای.. انسیه ای
این شهادتنامه از سمتِ خدا امضا گرفت

آیه ی تطهیر را… معنا ببخشی فاطمه..
شمّه ای از عصمتت را مریمِ کبرا گرفت

پاکی مطلق !! تو هستی بانوی آب و گلاب
آب در زیرِ نگاهت حرمتی والا گرفت

خنده های تو دلِ هفت آسمان را می برد
خنده های تو ..قرار و تاب از بابا گرفت

کوثرِ قرآن ! رسیدی در جهان..خوش آمدی
باعثِ خلقت دوباره نه فلک احیا گرفت

چه عطایی شد.. ز اللهِ تعالی بر همه ..
رزقِ بی حد و حسابی..مردمِ دنیا گرفت

کاش قَدرَت را بداند مردمانِ روزگار …
از همین حالا دلت را مخفی القدرا گرفت

خواستم تا که بگویم سخت خوشحالم ..همین
بر لبانِ من نظر کن ذکرِ یا زهرا گرفت

شاعر:محسن راحت حق

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

یک چلّه انتظار به پایان رسیده است
پایان شام تیرۀ هجران رسیده است

اسفند را به مجمر خورشید دود کن
عطر نسیم صبح بهاران رسیده است

اینک بهار، فصل «فَصَلِّ لِرَبِک» است
شأن نزول کوثر قرآن رسیده است

زهراست زهره‌ای که به یُمن ظهور او
شب‌های بی‌ستاره به پایان رسیده است…

نوری که آسمان و زمین را فرا گرفت
روحی که با لطافت باران رسیده است

ریحانه‌ای که رایحۀ روح‌پرورش
تا ماورای روضۀ رضوان رسیده است

برخیز، ای خدیجه که صبرت نتیجه داد
از آسمان برای تو مهمان رسیده است

کلثوم! ساره! آسیه! مریم! خوش آمدید
جان پیشکش کنید که جانان رسیده است

ای عرشیان به ساقی کوثر خبر دهید
خیر کثیر ختم رسولان رسیده است…

انسیه‌ای که سورۀ انسان به شأن اوست
حوریه‌ای به صورت انسان رسیده است

از کوثر کرامت بی‌انتهای اوست
فیضی اگر به عالم امکان رسیده است

یک چشمه از تَمَوُّج خیر کثیر اوست
دریای حکمتی که به لقمان رسیده است

هفتاد رشته نور حق از طور چادرش
بر پیروان موسی عمران رسیده است

در سایۀ تعالی نور دعای او
سلمان به اوج رتبۀ ایمان رسیده است

معصومه‌ای که در اثر هم نشینی‌اش
فضه به فیض صحبت قرآن رسیده است

صدیقه‌ای که شاهد عهد الست بود
ارث وفای او به شهیدان رسیده است

مرضیه‌ای که مرز ندارد ولایتش
نور رضای او به خراسان رسیده است…

دست نوازشی به سر شعر من بکش!
پیش تو این یتیم، پریشان رسیده است

شاعر:سید محمد رضا یعقوبی آل

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

من بهشتم را همین جا توی دنیا دیده ام
در فروغ چشمهایش موج دریا دیده ام

ترسم از این است آید تا جهنّم دیدنم
بس فداکاری ازاین خورشید پویا دیده ام

خواب شیرین است ، امّا مادرم را تا سحر….
بر سرِ بالین خود شبها به احیا دیده ام

هرکجا حتّی مقصّر بوده ام در زندگی
بارها حامیِ خود اندر قضایا دیده ام

یار دیرینی که هر جا غم اسیرم کرده بود
بهر غمخواریِ خود او را مهیّا دیده ام

هرچه دارم از همین چادر نماز مادر است
من که آن را تاکنون مافوقِ اشیا دیده ام

کاش میشد عمرِخود را هدیه می دادم به او
تحفه ای ناقابل از خیلِ هدایا دیده ام

سجده ام زیباست،گر مقصد بوَد پاهای تو
من بهشتم را همین جا توی دنیا دیده ام

شاعر:حسن نبی جندقی

___________________________________________

شعر مدح حضرت زهرا (س)

وحی خیرالنساش می‌گوید
خود مدیحش خداش می‌گوید

آنکه وحی ست منطقش صد بار
جان بابا فداش می‌گوید

مصطفی بر جلال او قائل
مرتضی از وفاش می‌گوید

در تکامل کمال، حیرانش
نقص، از خود جداش می‌گوید

کعبه آیینه‌دار رخسارش
مروه هم از صفاش می‌گوید

وحی حق را ز بعد ختم رسل
جبرئیل از براش می‌گوید

روز از کارِ خانه و دستاس
نیمه شب از دعاش می‌گوید

با فقیران بگو که شام زفاف
پیرهن از سخاش می‌گوید

کوه از بار درد او به ستوه
ابر از گریه‌هاش می‌گوید

کارِ در خانه و عبادت حق
آبله‌یْ دست و پاش می‌گوید

وصف او گرچه گفته‌اند بسی
آنچه شاید، نگفته است کسی

شاعر:استاد علی انسانی

اشعار مدح حضرت زهرا (س) – سال ۱۴۰۱

0
اشعار مدح حضرت زهرا (س) – سال ۱۴۰۱

متن شعر مدح حضرت زهرا (س)

آفرینش ز دولت زهراست
کعبه مات عبادت زهراست

نخل های فدک که چیزی نیست
دوجهان ملک حضرت زهراست

همه خدمت گذار فضه شدند
فضه اما به خدمت زهراست

پدرش هم که رفت تا معراج
شک ندارم به دعوت زهراست

گرچه با آب روزه اش وا شد
نان عالم ز برکت زهراست

زهد اورا ببین که کهنه حصیر
بالش استراحت زهراست

فاطمه در حمایت علی است
و علی در حمایت زهراست

“طاعت مفترض” که میخوانیم
در حقیقت اطاعت زهراست

ولی امر ماست مثل علی
شیعه دینش ولایت زهراست

شرح و تفسیر داده مادر را
عمر زینب روایت زهراست

راضیه عالمه اغیثینی
مادرم فاطمه اغیثینی

شاعر: سید پوریا هاشمی

_____________________________________________

کسی که پشت لبخندش غمی آکنده از آه است
مرور روز هایش روضه های تلخ و جانکاه است

ندارد گنبد و گلدسته و ایوان طلا یعنی
مسیر آسمان تا مرقدش بسیار کوتاه است

برایش دشت ها صحن و تمام آسمان گنبد
چراغ روشن صحن و سرایش تا سحر ماه است

اگر مخفی است قبر فاطمه قبر حسن خاکی است
عزیز فاطمه با مادرش همواره همراه است

به دستان کریم اوست در عالم اگر خیری است
که لطف دیگران با منت و خواری و اکراه است

جذامی‌ها کنار او نشستند و جهان فهمید
کرامت ، گردی از دامان خاک آلود این شاه است

برای شادی زهرا بگو ذکر حسن جان را
اگر توفیق می خواهی فقط راهش همین راه است

به سمت روضه می گردد مسیر شعر و می دانم
پریشان میشود قلبی که از این راز آگاه است

نمی گویم که در کوچه چه پیش آمد تو هم بگذر
فقط سر بسته می گویم که زهرا عصمت الله است

مپرس از من چه دید آنجا فقط این درد را بشنو
سپیدی های موی او غم سیلی ناگاه است

شاعر: حسن شیرزاد

اشعار مرثیه حضرت ام البنین (س) سال ۱۴۰۱

1
اشعار مرثیه حضرت ام البنین (س) سال 1401

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

می گویَم از رودی کَز او یَم می‌شود تأمین
از اشک او باران نم‌نم می‌شود تأمین
با دودِ آهَش شعله‌ی غم می‌شود تأمین
از دست‌پختش رزق عالم می‌شود تأمین

قربان فقری که مرا مسکین‌ترین نامید
من را گدای سفره‌ی ام‌البنین نامید

تو آمدی تا دست حق را آستین باشی
مثل ستونی..، محکماتِ بیتِ دین باشی
انگشتریِ عشق را نقش نگین باشی
اصلاً به تو می‌آید عباس‌آفرین باشی

هستیِ معشوقِ فرات از نورِ هست توست
تربیت ماه بنی‌هاشم به دست توست

فصل خزان را خنده‌های تو بهارش کرد
جاروی تو عرش زمین را بی‌غبارش کرد
بیتِ علی را نور چشم‌ات نو نَوارش کرد
لفظِ ادب را نام تو بااعتبارش کرد

این احترامی که به زهرا می کنی..، عشق است
در قلب حیدر خویش را جا می‌کنی عشق است

از آن زمان که نور تو در خطِّ دید آمد
جبریل بالش را به خاک تو کشید..، آمد
کوه صلابت از وقارت تا شنید..، آمد
چار آینه از شیشه‌ی عمرت پدید آمد

خرج علی کردی همین احساس‌هایت را
نذر حسین‌ات کرده‌ای عباس‌هایت را

ابر کبودی قاتل مهتاب باشد؟ نه
با تو حسن در کوچه‌ها بی‌تاب باشد؟ نه
زینب از این بی‌مادری بی‌خواب باشد؟ نه
شب‌ها حسین فاطمه بی‌آب باشد؟ نه

سرچشمه‌ی مِهر تو در این خانه می‌جوشد
لب‌تشنه‌ی زهرا ز دستت آب می‌نوشد

امّا امان از ساعتی که قلب دنیا سوخت
از تشنگی لب‌های خشکِ روح دریا سوخت
روی لب طفلان صدای آب..، بابا..، سوخت
تا تیر بر مشکی اصابت کرد..، سقا سوخت

رد سیاهی روی مهتابِ شبت افتاد
عباس تا نقش زمین شد..، زینبت افتاد

دیگر پس از او تیرهای بی‌درنگ انداخت
آن نیزه‌داری که به سمت شاه سنگ انداخت
خونابه روی رمل‌های سرخ‌، رنگ انداخت
نامردی آنجا بر لباس کهنه چنگ انداخت

سرنیزه‌ها شاه تو را از حال می‌بردند
ارباب ما را تا تهِ گودال می‌بردند

جسم حسین تو معما شد..، نبودی که
نیزه میان حلق او جا شد..، نبودی که
بالای تل، زینب قدش تا شد..، نبودی که
پای حرامی در حرم وا شد..، نبودی که

ای وای از اطفال، از اطفال، از اطفال…
شمر از تهِ گودال آمد در پیِ خلخال

زینب کجا و ناقه‌های بی امان..، بی بی
زینب کجا و آن‌همه زخم زبان..، بی بی
زینب کجا و مجلس نامحرمان..، بی بی
زینب کجا و ضربه‌های خیزران..، بی بی

نامحرمان اطراف زینب تاب می‌خوردند
با حرمله پیش ربابت آب می‌خوردند

شاعر:بردیا محمدی

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

عمری برای داغ زهرا گریه کردی
هر نیمه‌شب هم‌پای مولا گریه کردی

درپای تو خاک بقیع از اشک گل شد
وقتی که گفتی «واحسینا» گریه کردی

اول برای زینب و داغ حسینش
بعدش برای دست سقا گریه کردی

یکبار دیدی که رباب از حال رفته
صدبار مثل موج دریا گریه کردی

دیدی رقیه نیست جای او سکینه
هربارکه می‌گفت بابا گریه کردی

خوب است که شام غریبان را ندیدی
با روضه‌های خار صحرا گریه کردی

حرف سه شعبه آمد و ازحال رفتی
دیدی کسی می‌افتد از پا گریه کردی

گرم عزای بچه‌های خود نبودی
با گریه‌های زینب اما گریه کردی

تشت طلا و خیزران را که ندیدی
ابری شدی با حرف زن‌ها گریه کردی

حرف کنیز آمد، سکینه زود تب کرد
لطمه زدی هی صورتت را گریه کردی

بی بی  نبودی موی دختر بچه‌ها سوخت
قد تمام سینه‌زن‌ها گریه کردی

شاعر:مهدی نظری

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

آمد و یک مدینه آه آورد
چشم گریان به شوق ماه آورد

آمده با صلابت گریه
ایستاده به قامت گریه

در هوای نگاش ابر کشید
بر زمین نقش چار قبر کشید

بر مزار خیالی‌اش که نشست
مرثیه خواند و گریه کرد و شکست

بر روی دستهای اخلاصش
زره یادگار عباسش

نه فقط از تبار اشک است او
بلکه مادربزرگ مشک است او

فاطمه بود،فاطمه اما
پشت در جاگذاشت اسمش را

روز ، خورشیدو ماهتاب شبند
اهل تقوا همیشه با ادبند

گفت این خانه مال آل عباست
گفت که فاطمه فقط زهراست

به خودش ام بی بنین میگفت
و به زینب هم اینچنین میگفت

روزگارم شده‌ست پاییزی
که نبینم تو اشک میریزی

هی مرا مادرم خطاب نکن
هی مرا از خجالت آب نکن

شان من چون بتول اقدس نیست
مادری کار هرکسی پس نیست

مادر من به حکم لم یزلی
شیر داده مرا به ناد علی

آسمان نور دست من داده
ماه در دامن من افتاده

پسری داشتم که سقا بود
خادم بچه های زهرا بود

پسری داشتم مودب بود
پسرم تکیه گاه زینب بود

افتخار من و عشیرهٔ من
یل من نافذ البصیرهٔ من

علمش مرکز سپاه امام
دستهایش ستون کل خیام

آه اما بریده شد یارب
آن دوتا دست از سر زینب

اهل تکفیر پرپرش کردند
نیزه ها جنگ بر سرش کردند

تیغها پاره پاره اش کردند
ماه را پرستاره اش کردند

غیرت‌الله که زمین افتاد
دخلت زینبُ علیَ بْنِ زیاد

آه از دست بی بصیرت ها
خنده ها طعنه ها شماتت ها

گریه های سکینه اشک رباب
آه از خیزران و بزم شراب

شاعر:وحید عظیم پور

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

تار می دیدم و به شک بودم
این صدا از گلوی پنج تن اسـت
عطر سیب ات که در هوا پیچید
با خودم گفتم این حسین من است

وقت مرگ آمدی به دیدن من
حاضری پیش جان محتضرم
لطف کردی، به زحمت افتادی
من توقع نداشتم پسرم

جرعه آبی بنوش، خسته راه
نفسی تازه کن، برم بنشین
ساعتی صبر کرده بودی اگر
محضرت می رسید ام بنین

تاج منت گذاشتی به سرم
تو تمنایم از دو دنیایی
من کجا این شکوه و رتبه کجا
من کنیزم تو کنزِ زهرایی

کربلا قسمتم نشد آخر
حسـرت دل شمیم تربت توست
گریه ام از هراس مردن نیست
اشک هایم برای غربت توست

گریه از دست من کلافه شده
از جگر آه می کشم شب و روز
آهِ سردم گواه درد دلی ست
شعله ور تر از آفتاب تموز

روز اول که دیدمت گفتم
در غمت باید امتحان بدهم
چار قل خواندم و قسم خوردم
پای تو چار دفعه جان بدهم

با هدف می گذشت روز و شبم
تلخی روزگار شیرین بود
بچه هایم فدایی ات بشوند
همه آرزوی من این بود

معرفت را به حوصله با ذوق
کاشتم در نهاد تک تک شان
گشت سیراب از اشک های سحر
ریشه اعتقاد تک تک شان

نیمه شب ها به جای لالایی
دائم اسم تو را به لب بردم
قبل هر دفعه شیر دادن شان
جای خرما غم علی خوردم

گرد غربت به صورتت که نشست
تا مسیرت به نینوا افتاد
یک به یک عرضه داشتند ای دوست
با تو هستیم هرچه باداباد

با من از کربلا بگو پسرم
خیمه بی پناه یعنی چه؟
زینت دوش مصطفی تو بگو
گودی قتلگاه یعنی چه؟

گاه کابوس آب می بینم
غرق آشفتگی ست احساسم
گفت راوی که تشنه جان دادی
نکند کم گذاشت عباسم

خواهرت از وفای او می گفت
با سر و چشم و دست شد سپرت؟
آه از روضه عمود اما
هرچه آمد سرش فدای سرت

ساربان در شلوغیِ گودال
خاتمت را ندیده بود ای کاش
شمر جای سرِ مطهرِ تو
سر من را بریده بود ای کاش

گر عبا و عمامه را بردند
غارت پیرهن برای چه بود؟
بدنی با هزار و نهصد زخم
نعل تازه زدن برای چه بود؟

نفسم به شماره افتاده
از عنایت نظر به حالم کن
ملک مرگ هم رسید از راه
این دم آخری حلالم کن

بدنم بر زمین نمی ماند
کفنم خاک و خون نخواهد شد
جانم از تن بُرون شود اما
داغت از دل برون نخواهد شد

شاعر:سید جعفر حیدری

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

پسرهای مرا کشتند! دیگر-
مسلمانان مرا مادر نخوانید
پریشانم پریشانم پریشان
مرا أم البنین دیگر نخوانید

شنیدم دستِ عباسم قلم شد
به خاک افتاد با پیشانی از زین
بشیر از کربلا آورده سوغات
برایم صد هزاران داغِ سنگین

دلم آشوب شد، قلبم تکان خورد
شد آن لحظه که مَشکش تیرباران
حلالم کن شدم شرمندهٔ تو…
«علیِ مرتضی ای شاه مردان»

شنیدم قامتش شد إزباً إربا
میانِ روضه می میرم بزودی
چه بد کشتندعلیِ اکبرم(ع) را
«اگر دردم یکی بودی چه بودی»؟!

بمیرم!…ضربه هایِ کُندِ خنجر
دلیل گریهٔ چشم ترم شد
حسینم(ع) عاقبت لب تشنه جان داد
«فلک دیدی چه خاکی بر سرم شد»؟!

دلش آشفته شد؛ شد بی برادر
فدای زینبم(س) تنهایِ تنها…
لب گودال، آن لحظه که میخوانْد
«گلی گم کرده ام می جویم او را»

کنار پیکرِ بی سر، گمانم
چنین گفته ست بی صبرانه، ممتد
«من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد»

نبودم تا ببوسم صورتش را
شنیدم داشته حالِ وخیمی
رقیه(س) سخت سیلی خورده از زجر(لع)
«یتیمی درد بی درمان یتیمی»

منِ أم البنین را پیر کرده
غم ِ بی بی رباب و اینکه شبها-
-میان خواب میگوید عزیزم…
لالالالا لالالالا لالالا!

شاعر:مرضیه عاطفی

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

مهربان و همدم و مادرترین نامادری
آبرویی یافت از ام البنین، نامادری

بعد زهرا و خدیجه بس که او پُر مهر بود
بر مسلمانان شد “ام‌المؤمنین” نامادری

بچه ها وقتی پریشان‌حال مادر می‌شدند
شانه می‌زد موی آنهارا همین نامادری

آنقَدَر بانو محبت داشت قطعا تا ابد
مادر دنیا نمی‌آرد چنین نامادری

دست مادرها به سوی اوست تا رزقی دهد
بر رکاب مادران گردد نگین نامادری

چارتا نوکر برای چار زهرازاده داشت
آفریده نوکران مه جبین نامادری

هم خدا و هم رسول و فاطمه دم میدهند
آفرین و آفرین و آفرین نامادری

فاطمه در کربلا شاهد ولیکن در بقیع
روضه ها میخواند با صوتی حزین نامادری

می‌کُشد مارا دم “وَيْلِی عَلَى شِبْلِی” او
روضه میخواند از عمود آهنین نامادری

فاطمه چون روی منبر روضه خوانی می‌کند
وقت روضه می‌نشیند بر زمین نامادری

من بهشتم زیر پای اوست، از بس مادر است
دست من را می‌کشاند پای دین نامادری

شاعر:احمد ایرانی نسب

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

گمان مکن پسرت ناتنی ‌برادر بود
قسم به عشق, کنارم حسین دیگر بود

منال ام بنین و ببال بر عباس
تو شیر مادر و شیر تو شیر پرور بود

سقوط قلعۀ خیبر اگر به نام علی‌ست
فرات: خیبر دیگر؛ یل تو حیدر بود

ز شام تا به سحر دور خیمه‌ها می‌گشت
که ماه هاشمیان بود و مهر پرور بود

به لرزه بود از او پشت هفت ‌پشت ستم
یل تو یک‌ تنه یک تن نبود, لشگر بود

به جای دست روی چشم خویش تیر گذاشت
ببین که تا به چه حدی مطیع رهبر بود

اگر فتاد روی خاک می‌شود پرپر
ولی گل تو روی شاخه بود و پرپر بود

شاعر:استاد علی انسانی

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

هر گرفتاری سراغ آستانش را گرفت
رزق و روزیِ تمام خاندانش را گرفت

خوش به حالِ سائلی که سائلِ عباس شد
خوش به حال آن که از عباس نانش را گرفت

روزِ محشر دست هايش دستگيري مي كند
دستِ خود را داد دستِ دوستانش را گرفت

هيچ كس اندازه ي عباس شرمنده نشد
كربلا بدجور از او امتحانش را گرفت

از خجالت آب شد، آب آورِ كرب و بلا
عصرِ تاسوعا امان نامه امانش را گرفت

چشم هايش پاسبان هاي بَناتِ خيمه بود
حرمله با تير چشمِ پاسبانش را گرفت

تيرها در پيكرش وقتِ زمين خوردن شكست
بس كه خون رفت از تنش آخر توانش را گرفت

صارَ کَالْقُنْفُذ برايِ تيرها جايي نماند
ناگهان سر نيزه اي حجمِ دهانش را گرفت

قتل او کار عمود آهن و نیزه نبود
تیرهایی که به مشکش خورد جانش را گرفت

از بغل تا که سرش را بر سر نیزه زدند
گریه های ناتمامی خواهرانش را گرفت

شاعر:گروه یا مظلوم

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

از نام خود گذشت برای دل حسین
گفت این کنیز باد فدای دل حسین

پروانه بود دور قد زینب و حسن
شمعی شد و چکید به پای دل حسین

سرمایه اش چه بود؟ ابالفضلی از ادب
عباس را چه کرد ؟ بهای دل حسین

ام البنینِ بعد پسرها چگونه بود ؟
ابری که گریه شد به هوای دل حسین

ام البنین نه ، راضیه او را بخوان که بود
راضی به کربلا به رضای دل حسین

پای غم‌ حسین فدا شد تمام عمر
بوده است او هم از شهدای دل حسین

شاعر:محسن ناصحی

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

ای عصای پیری اُم‌البنین
پای حرف و صحبتم قدری نشین

تا بگویم از جوانی‌های خود
خاطرات پهلوانی‌های خود

ای عصا این قامت خم را نبین
حالِ امروز مرا تنها نبین

روزگاری من پسرها داشتم
دورتادورم قمرها داشتم

دلخوشی‌ام بود یک عمری همین
شهر یثرب بود و یک اُم‌البنین

نذر کردم بچه‌هایم را همه
نذرِ راه بچه‌های فاطمه

فخر دارم از ملک برتر شدم
چون کنیز خانه‌ی حیدر شدم

بچه‌هایم غرق نور رب شدند
پاسبان محمل زینب شدند

عزتم دادند بین عالمین
خون آن‌ها ریخت در راه حسین

حال تا که می‌نشینم در بقیع
اشک چشمم می‌شود جاری سریع

با نوک انگشت خود بر روی خاک
می‌کشم تصویرِ داغی دردناک

می کشم قبر چهار الماس را
می‌زنم از دل صدا عباس را

بر دلم رنگ غم و ماتم زدند
لشگری عباس را باهم زدند

دست‌هایش شد جدا از پیکرش
با عمودی شد دوتا فرق سرش

سال ها بر غربتش باریده‌ام
خونِ بر روی سپر را دیده‌ام

شد دلم همچون خرابه سال‌ها
شرم کردم از ربابه سال‌ها

خوانده‌ام اشعار شرم یاس را
با سکینه روضه‌ی عباس را

چشم بر دنیای بی او بسته‌ام
ای عصا دیگر بریدم، خسته‌ام

خیره‌ام بر مشک، می‌گویم حسین
زیر لب با اشک می‌گویم حسین

اشک می‌ریزم به یاد حنجرش
می‌دهم جان یاد جسم بی‌سرش

شاعر:محمد جواد شیرازی

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

جای نفس، در سینه آهِ آتشین است
با هر کسی دیدار کردم دلغمین است

داغ فراق تو عزیزم پیرمان کرد
این هم سند، خطّ چروکش بر جبین است

ما گم شدیم آقا خودت پیدایمان کن
اصلاً دلیل گریه‌های ما همین است

قطعاً دعایش می‌کنی در زیر باران
هرکس که در این روزها روضه‌نشین است
**
خیمه زدی تا مجلس روضه بگیری
دارالعزایی که تو داری در مدینه‌ست

در آسمان‌ها هم ملائک روضه خوانند
صاحب عزا وقتی امیرالمؤمنین است

عباس می‌آید، حسین فاطمه هست
وقتی عزای حضرت امّ‌البنین است

خیلی اذیت شد، عزادار حرم بود
مقتل نوشته داغ بانو بیش از این است

می‌گفت جان دادم شنیدم که ابالفضل
روی سرش زخم عمود آهنین است

او دست و پا می‌زد به روی خاک صحرا
نقش تن بی‌دست او روی زمین است

تیر سه‌شعبه بین چشمانش چه می‌کرد؟!
چشم مرا داغی که خونین کرده این است

عباس رفت و خیمه‌ها ماند و جسارت
عباس رفت و رفت خیمه به اسارت

شاعر:اسماعیل شبرنگ

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

او حضرت خاتون عالم ما گدایش
شد دستگیر عالمی دست دعایش

باید بگیرد چادر ام البنین را
هر کس که افتاده عقب کرببلایش

پیر و جوان کربلا را داده حاجت
شنبه به شنبه سفره های بی ریایش

مادربزرگم بچه هایش را سپرده
بر معجزات سفره ی مشکل گشایش

هر سال می گیرند اجر نوکری را
گریه کنان فاطمیه در عزایش

دار و ندار او فدای کربلا شد
دار و ندار کربلایی ها فدایش

عباس در دامان او رب ادب شد
رحمت به شیر پاک و شیر با وفایش

این شیر زن با گریه دنیا را به هم ریخت
مروان کشد آه از جگر با های هایش

تازه نکن داغ دلش را ای مدینه
دیگر نزن ام البنین او را صدایش

ای آسمان خون گریه کن بر غربت او
این پیر زن در علقمه مانده عصایش

اشک بشیر از این همه ایمان در آمد
او نیست اصلا فکر آقازاده هایش

ای کاش او پیری زينب را نمی دید
شد مرگ ، بعد از کربلا تنها دعایش

ام البنین ِ بی بنین را عاقبت کشت
داغ حسین و راس از پیکر جدایش

شاعر:محمد حسین رحیمیان

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

خودت را از هرآنچه غیر عشق او رها کردی
خودت را نذر او کردی و از عالم جدا کردی

به زهرا قول دادی خادم ایتام او باشی
بلاگردانشان بودی به قول خود وفا کردی

برای پاسداری از حسینش بچه‌هایت را
فدا کردی، فدا کردی، فدا کردی، فدا کردی

بشیر از ماه تو گفت و تو از خورشید پرسیدی
ادب را تربیت کردی ولا را مبتلا کردی

علمدار عزای زینت دوش نبی بودی
در آغوش مدینه خیمۀ ماتم به پا کردی

تو خاک تیره را با اشک چشمانت بها دادی
تو خاک تیره را با اشک چشمانت طلا کردی

نشستی روضه خواندی در دل تاریک قبرستان
زمین مرده را با اشک خود دارالشفا کردی

شبیه فاطمه اشکت چراغ راه مردم شد
برای گریه هرجا کربلایی دست و پا کردی

چه مادرها که نور تو چراغ راهشان بوده
چه فصلی در کتاب غیرت و ایثار وا کردی

جهان را خیمۀ شیدایی اصحاب عاشورا
جهان را مجلس مرثیۀ خون خدا کردی

شاعر:سید محمد مهدی شفیعی

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

ببین باید چه دریایی از ایمان و یقین باشی
که همراه امیری، چون امیرالمؤمنین باشی

ببین باید چقدر احساس باشد در دل شیرت،
که در بین زنان، تنها تو عباس‌آفرین باشی

شجاعت را، شرافت را، بلاغت را، ولایت را
خدا، یک‌جا به تو بخشید، تا اُمّ البنین باشی

همه عالم، پسر دارند، تو قرص قمر داری
مگر بی‌نور می‌شد، مادر زیباترین باشی؟

مگر بی‌نور می‌شد، در دل خورشید بنشینی؟
تمام عمر با عباس و زینب همنشین باشی

گرفتی دستِ ماهی را که از ما دست می‌گیرد
رسیدی، باغبانِ غیرةٌ للعالمین باشی

رسیدند و فقط پرسیدی از زینب: حسینم کو؟
تویی اُمّ الادب؛ آری! تو باید اینچنین باشی

پسرهای تو را کشتند، اما اِرباً اِرباً، نه!
نبودی شاهد تکرار اکبر، بر زمین باشی

هوای پر کشیدن سوی حق داری و حق داری
پس از کرببلا سخت است که اُمّ البنین باشی

شاعر:قاسم صرافان

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

غمِ دلِ اُمّ بنینه غمت
روضه ی بازه چهره ی درهمت
خیلی عوض شدی عزیز دلم
منو حلال کن اگه نشناختمت

اشک غریبی توی چشمام نشست
مثل سر تو پشت من هم شکست
زینبِ من بیا بگو دروغه
این که میگن حرمله دستاتو بست

حقیقته انگاری خواب نبودم
ناراحتم پیش رباب نبودم
بدجوری آبرو ریزی کرده شمر
کاشکی من از بنی کلاب نبودم

آسمونم رو بی قمر كی ديده
پروانه ی بدون پر كی ديده
ام بنين بهم نگی حق داری
ام بنين بی پسر كی ديده

سربریدن امید و احساسمو
تبر زدن ساقه های یاسمو
خواستی چهارتا قبر اگه بسازی
کوچیک دُرس کن واسه عباسمو

رفت و دل اهل حرم خالی شد
دست امیر لشگرم خالی شد
یه جور زدن با تیر به چشم نازش
کاسه ی چشم پسرم……

توو علقمه راهشو بند آوردن
چی به روز قد بلند آوردن
گریه‌م از اینه توی بزم شراب
سرش رو با بگو بخند آوردن

سراغشو از این و اون می‌گیرم
جونی ندارم ولی جون می‌گیرم
حالا که مادر نداره حسینم
خودم میام براش زبون می‌گیرم

بهم بگو كه نور عينم كجاست
بگو غريب عالمينم كجاست
جمعيت كاروونت كم شده
فقط بگو، بگو حسينم كجاست

روزی که رفت فکر اجل نکردم
پیشش به دلشورم محل نکردم
نخواستم حس کنه که بی مادره
عباسمو اگه بغل نکردم

گفتی تموم دشتو دشمن گرفت
تک تک بچه هامو از من گرفت
زینب من بگو آخر کی اومد؟!
سر حسینمو به دامن گرفت

عزیزم از روزیکه راه دور رفت
شادی دیگه از این دل صبور رفت
نمیتونم باور کنم هنوزم
سر حسینم میون تنور رفت

مردمِ شهر سر به سرم نذارید
زخم زبون رو جیگرم نذارید
گریه‌ی من فقط برا حسینه
گریه‌مو پای پسرم نذارید

غمَم ربابه که به غم اسیره
طفل خیالیشو رو دست می‌گیره
شبا هی از خواب می‌پره هی میگه
آبش بدید ، آبش ندید ، می‌میره

رباب نميشه با غم تو سر كرد
بدون گريه شبارو سحر كرد
درد منو درد تو مثل همه
حرمله دوتامونو بى پسر كرد

شاعر:گروه یا مظلوم

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت ام البنین (س)

عاشق شدم که از همه بهتر بخوانی ام
عاشق که مثل یاس، معطر بخوانی ام

من از قبیله های بزرگم که آمدم
خدمتگذار خاکی این در بخوانی ام

دارم چقدر چله و دارم چقدر نذر
تا خاک پای حضرت حیدر بخوانی ام

پر پر زدم به عشق تو در آسمان شهر
شاید کرم کنی و کبوتر بخوانی ام

باور کن ای همیشه گل ای مهربان پسر
ام البنین شدم که تو! مادر بخوانی ام

جان می دهم به لذت “یُمّاه” گفتنت
اما به شرط اینکه مکرر بخوانی ام
**
عباس را فدای تو کردم به این امید
تا ظهر داغ، برادر بخوانی اش…

شاعر:ایوب پرند آور

06 ژانویه 23
بدون دیدگاه
2,263
دانلود

اشعار مرثیه حضرت زهرا (س) سال ۱۴۰۱

4
اشعار مرثیه حضرت زهرا (س) سال 1401

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

السلام ای سوره کوثر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای یاس پیغمبر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای لاله ی پرپر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای بهترین مادر چطوری؟ بهتری؟

ای چراغ خانه ی حیدر چنین سو سو نزن
پیش چشمان امیرالمؤمنین سو سو نزن

چند وقتی هست اینجا هم نشین بستری
مثل من لبریز از درد دل و درد سری
گاه بهتر می شوی و گاه گاهی بدتری
با علی حرفی بزن این روزهای آخری

با صدای گریه ات هر بار هق هق می کنم
خوب شو جان علی، با رفتنت دق می کنم

چند وقتی هست که حال و هوایت خوب نیست
گریه کمتر کن گلم، گریه برایت خوب نیست
باز حال بازوی مشکل گشایت خوب نیست
فاطمه برخیز… حال بچه هایت خوب نیست

باز با یک خنده ات این خانه را آباد کن
حیدرت را از غم و رنج و محن آزاد کن

فاطمه بی خوابیِ بسیار پیرت کرده است
کنج بستر این تن تب دار پیرت کرده است
آتش و میخ و در و دیوار پیرت کرده است
تیزی و داغی آن مسمار پیرت کرده است

هیچ کس باری ز روی شانه هایت برنداشت
فاطمه، ای کاش اصلاً خانه ی ما «در» نداشت

بس که اشک از دیده ی کم سو گرفتی فاطمه،
چند روزی هست با غم خو گرفتی فاطمه
زیر چادر دست بر پهلو گرفتی فاطمه
از علی هم چند باری رو گرفتی فاطمه

*زیر چادر دست بر پهلو بگیر اما بمان
باشد اصلا دست بر زانو بگیر اما بمان*

این غمِ همواره همراهت عذابم می دهد
دردهای سخت و جانکاهت عذابم می دهد
سرفه های گاه و بی گاهت عذابم می دهد
این سیاهی بر روی ماهت عذابم می دهد

چند روزی بیشتر مهمان این ویرانه باش
باز هم نانی بپز، گرمای این کاشانه باش

محور هر پنج تن، حال تو بهتر می شود
ای به قربان تو من، حال تو بهتر می شود
با حسین و با حسن، حال تو بهتر می شود
پس نزن حرف از کفن، حال تو بهتر می شود

استراحت کن عزیزم که تنت تب می کند
کارهای خانه را امروز زینب می کند

با دل سوزانِ تو هم سوختم هم ساختم
با نفس های پُر از آهِ تو هر دم ساختم
من برای زخم هایت نیز مرهم ساختم
تا نیفتد… درب را این بار محکم ساختم

تو زمین خوردی، علی افتاد از پا ناگهان
جان حیدر راه اگر دارد بمانی، پس بمان

بعدِ احمد حق تو انکار شد یا فاطمه
غربت و غم بر سرت آوار شد یا فاطمه
میخ در هم مایه ی آزار شد یا فاطمه
“هرچه شد بین در و دیوار شد” یا فاطمه

شاعر:وحید محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

رو به پیری می رود هر روز نوکر بیشتر
گرد پیری می نشیند روی این سر بیشتر

همت حی علی خیر العمل کمرنگ شد
خیر در پرونده ام دارم ولی شر بیشتر

آی آقای عزیز ما بیا برگرد که…
دور از تو می شوم هر روز بدتر بیشتر

از من این من را بگیر و چشم گریانم بده
چون مقرب می شوم با دیده ی تر بیشتر

دیرتر در وا کنی، بر من تفضّل کرده ای
دوست دارم که بمانم پشت این در بیشتر

یا عزیز الله ما را هم به زهرا وصل کن
وصل کن ما را به قدر و نور و کوثر بیشتر

هر کسی دارد ارادت به علیِ مرتضی
پشت او بوده دعای خیر مادر بیشتر

قدر زهرا را کسی نشناخت غیر از مرتضی
قدر او معلوم می گردد به محشر بیشتر

دلخوریم از اهل یثرب، از علی نشناس ها
دلخوریم این روزها از کوچه،… از در بیشتر

آتش اول چوب را سوزاند، اما فکر کن:
عمدتا آتش اثر دارد به معجر بیشتر

شاعر:وحید محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

شبی که ختم خواهد شد دمِ صبحش به دیداری
هزاران ساعتش وَللّهِ می ارزد به بیداری

سحر از تاب گیسوی‌َت به گوش باد گفتم..،گفت:
عجب یاری عجب یاری عجب یاری عجب یاری

منِ بی عُرضه حتی عرضِ حاجت‌هام می لنگد
گره در کار خود انداختم وقت گرفتاری

چه بر می آید از دستِ من درمانده جز گریه
اَقَلّاً دلخوشم با چشم هایم کرده ام کاری

برای سنگ‌ِ طفلان سر کوی‌َت..،سر آوردم
بیا دیوانه ات را مفتخر گردان به آزاری

وبال معصیت بال عروجم را ربود از من
کبوتر را قفس وِل می کند امّا به دشواری

قرار از ابتدا این بود..،بارِ هجر بردارم
ببین حالا چگونه شُهره‌ی شَهرَم به سرباری!

گریز از ناگزیریِ فراق‌اَت کاش ممکن بود…
چه چاره دارد این بیچاره ی تو غیر ناچاری

شهیدان تکلم،کُشتگان نُطق معشو‌ق اند
بیا تکیه بزن بر کعبه..،ذبحم کن به گفتاری

اگرچه ظرف من ظرفیَّتش در حدِّ مِهرَت نیست
ندیدم کاسه ام را خالی از لبخند بگذاری

“خودم خاک کف پای تو هستم حضرت‌عباسی‌ ع”
به قول لات‌های بامرام کوچه‌بازاری

به جز تو رو به هرکس می زدم..،رو می گرفت از من
هوای این گدای رانده از هر خانه را داری

به حق خانمِ‌پهلو‌شکسته خواهشاً برگرد
به حقِّ ردِّ خون مانده بر تیزی مسماری

نه تنها مادر ما سوخت..،بلکه گیر هم افتاد
نه ول کن بود میخ در،نه مهلت داد دیواری

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

فاطمه جلوه ی باقی ازل تا ابد است
آی مردم! بخدای احد! او هم احد است

قامت سرو خودش را به علی داد و خمید..
راز زیبایی دریا به همین جزر و مد است

از غذای حسنینش زد و بخشید به ما
مادر ما به خدا مادری اش را بلد است

جامه نو به تن فضه و اسما میکرد
بانویی که به تنش پیرهنی از نمد است

به فدک کار ندارد هدفش نام علیست
نکند فکر کنی در طلب یک سند است

گر علی پیکر یک عبدود انداخت به خاک
پشت در فاطمه درگیر چهل عبدود است

لال باد آنکه ازو شاهد حرفش را خواست
آنچه صادر بشود از لب او مستند است

نبی از خانه او دست به سینه‌ میرفت
تو ببین خانه ی زهرا شرفش تا چه حد است

شانی از تربت ارباب فراتر دارد
خاک آن چادر خاکی که به زیر لگد است

بین دیوار و در خانه چه آمد به سرش..
مدد از فضه گرفت آنکه به عالم مدد است..

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

این قصه ی پایان رسیده ابتدا هم داشت.
این خانه ی تاریک روزی سرصدا هم داشت

این زن که حالا پوستی بر استخوان ماندست
هر نیمه شب در سجده اش یاربنا هم داشت.

این حیدری که دیر شبها میرود خانه..
یک روز بین خانه اش مشکل گشا هم داشت

خونابه های گوش بانو خوب میدانند
این گوش پاره گوشواری از طلا هم داشت

یاللعجب اوباش زهرا را چه بد کشتند!
در کوچه ای که خانم آنجا آشنا هم داشت!

ثانی لگد میزد بقیه کیف میکردند
نامردِ کوچه دوستانی بی حیا هم داشت

در روی زهرا ماند در را هم لگد کردند
تو فکر کن آن لحظه بار شیشه را هم داشت!

مردان نمیفهمند،بهتر که نمیفهمند..
اوضاع زهرا پشت در (فضه بیا) هم داشت

یک سیلی معروف و صدها سیلی پنهان..
بین شلوغی ضربه هایی بی هوا هم داشت

مولا عبا انداخت بررویش ولی زهرا..
‌یک چادر افتاده زیر دست و پا هم داشت..

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

چند ماه است که رنگ غم و ماتم دارد
خنده ی فاطمه را بیت علی کم دارد

از قنوت سحر فاطمه باید پرسید
گیسوی زینب او را، که منظم دارد؟!

تا که پا می شود از بستر خود، می افتد
چون که جز دیده ی تارش، قد خم هم دارد

آب شد آب ولی باز غم حیدر را
بر تمامیِ غم خویش مقدم دارد

همه ی خانه بهم ریخته، یعنی حیدر
تا ابد، روضه در این بیت مکرم دارد

دردش انداخته از فایده مرهم ها را
شکوه از وضع بد فاطمه، مرهم دارد

هر که آمد به عیادت، دل زهرا خون شد
بس که از مردم این شهر به دل غم دارد

می شود گریه و حسرت همه ی روز و شبش
محسنش را که در آغوش، مجسم دارد

قول داده به حسینش که به جای کفنش
جامه ای با پر زخمی اش فراهم دارد

ساربان کاش نمی دید، میان گودال
بین دستش پسر فاطمه، خاتم دارد

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

در میان خلق با او بوده هم‌سر فاطمه
از ازل ساقی علی بوده ست، کوثر فاطمه

نام زهرا می درخشد در میان اهل بیت
سیزده معصوم ما دُرّند، گوهر فاطمه

چون کلام حق که با “هُم فاطِمَه” آغاز شد
در میان پنج تن هم بوده محور فاطمه

در بهای آفرینش از نبی و از علی
با حدیث قدسی “لولاک” شد سر فاطمه

هردو یک روحند اما در دوتن، با این حساب
فاطمه شد حیدر کرّار و حیدر فاطمه

سیب در معراج با دست پیمبر شد دو نیم
نیم آن شد ذوالفقار و نیم دیگر فاطمه

مرتضی با ذوالفقار انگار جولان می دهد
خطبه خوانی می‌کند تا روی منبر فاطمه

هر خطیبی که دم از فضل و دم از ایثار زد
انتهای منبر او ختم شد بر فاطمه

هرکسی در روضه های بچه هایش کار کرد
پاسخش را می دهد چندین برابر فاطمه

بر قلوب شیعیان مهر شفاعت می زند
می تکاند چادرش را روز محشر فاطمه

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

معجزات چشم زهرا عرش اعظم ساخته
هاجر و آسیه و حوا و مریم ساخته

از ازل بیت الاحرام کعبه ، بیت الفاطمه است
کعبه را تسبیح زهرا قرص و محکم ساخته

آخر پیغمبری بابای زهرا بودن است
نور زهرا مصطفی را نور خاتم ساخته

فاطمه حق و مع الحقش علی مرتضی ست
حق ولایت را میان این دو توأم ساخته

پیش زهرا ذوالفقارش سر فرود آورده است
علتش این بوده که شمشیر را خم ساخته

فاطمه وقتی که پای شوهرش آمد وسط
لشگری را با جلال خویش در هم ساخته

دم نمی آرد؛ مبادا همسرش غمگین شود
فاطمه در شعله ها هم سوخته، هم ساخته

گرچه او مقداد و عمار و ابوذر داشت؛ نه
آخرش از یک عجم سلمانِ محرم ساخته

نیمی از ما را خدا در فاطمیه ساخته
نیم دیگر را خود زهرا محرم ساخته

فاطمه معمار خلق سینه زن ها بوده است
یک حسینیه خودش در بین قلبم ساخته

وصله های چادرش دیروز زحمت داشته
تا برای روضه ها امروز پرچم ساخته

روز محشر ریشه های چادری که سوخته
مایه ی آسایش ما را فراهم ساخته

هر زمان در روضه مادر صدایش می کنی
کیسه ما را پُر از فیض دمادم ساخته

شاعر:محمد جواد پرچمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اشکِ مناجات سحر را می خرد زهرا
گریه‌کُن خونین جگر را می خرد زهرا

وقتی شریک‌‌ات “شمع” باشد، سود خواهی بُرد
پروانه ی بی بال و پر را می خرد زهرا

از عِیش دُنیا باخبر باشی، ضرر کردی
از عِیشِ‌ دُنیا‌ بی‌خبر را می خرد زهرا

هی این‌در، آن‌در، می زنی تا در‌به‌در گردی
وقتی گدای در‌به‌در را می خرد زهرا

باید درِ این خانه کسبِ اعتباری کرد
آن نوکران مُعتبر را می خرد زهرا

هرجا بساط روضه ای برپاست، شرکت کن
خار و خَسِ آن دورو‌بر را می خرد زهرا

گاهی حوالی حسینیّه کمی بنشین
گوشه‌نشینِ این گذر را می خرد زهرا

هرآنچه‌که در چنته داری خرجِ اشکت کن
فردای محشر “چشمِ تر” را می خرد زهرا

اندازه ی بال مگس نذر حسین‌اش کن
این قطره های مختصر را می خرد زهرا

از ساعتی که سینه ی او زیر سُم ها رفت
سینه زنانِ این پسر را می خرد زهرا

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بخوان بلال ! که یاس کبود دل تنگ است
اذان بگو ! که اذان تو ، آسمان رنگ است

اذان بگو ! که پس از رحلت رسول خدا
مصاحب دل من ، ناله ی شباهنگ است

اذان بگو ! به صدای بلند و جار بزن
که پشت پرده ی ایمان فریب و نیرنگ است

اذان بگو ! که بدانند بعد پیغمبر
نصیب آینه های خدانما سنگ است

نه من ، غبار یتیمی نشسته بر رویم
جمال آینه هایم ، مکدّر از زنگ است

بگو که «اشهد ان علی ولی الله»
بگو که لحن مناجات من ، غماهنگ است

تو از سیاه دلی های خلق شکوه مکن
«به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است»

مرا ز گریه چرا منع می کنند ، بپرس
که این چه رسم مسلمانی ؟ این چه فرهنگ است ؟

بگو که فاطمه این یک دو روزه مهمان است
سفر به خیر بگویند وقت ما تنگ است

بگو که فاطمه در حشر اگر که ناز کند
«کمیت جمله شفاعت کنندگان لنگ است»

نماز شام غریبان شد و غروب و شفق
بخوان بلال ! که ماه مدینه دل تنگ است

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

چرا عزمِ سفر داری مگر در خانه مهمانی؟
پس از تو فاطمه ، بستر نشینم خوب میدانی

برای چشمِ زهرا بینِ من نه سال ، یک آن بود
نگو پس چند روزی بیشتر ، پیشم نمی مانی

به پهلویت قسم اشکِ تو را من خوب میفهم
به بازویت قسم بر غربتم ، اینگونه گریانی

از آن وقتی که تا مسجد مرا با زور می بردند
هنوز ای فاطمه جان ، غرقِ در ذکر علی جانی

مفاتیح الجنانِ دستهایت باز شد اما
چرا پس ای حیاتِ من دعای مرگ میخوانی

بمان شیرینیِ این زندگانی ، مادرِ خانه
که بی تو بر علی تلخ ست شیرینیِ هر نانی

به سختی می روی راه و به سختی هم نفس داری
بیا اما از این آزرده ، دل نستان به آسانی

تو تنها ایستادی پیشِ روی جبت وَ الطاغوت
الا ای ذوالفقار خانهٔ من ، مرد دورانی

شاعر:حامد آقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

نمیشود تورا بیان نمود در قیاس ها
شدند ناتوان درک تو خدا شناس ها

تو خود بگو که کیستی حور و یا ملیکه ای
اگرچه نیست قدر تو در خور این حواس ها

گفت نبی که فاطمه روح دو پهلوی من است
حق رسالتش چه شد به دست ناسپاس ها

به یک اشاره غنچه از شاخه جدا شود دگر
نیست نیاز وا شود به باغ پای داس ها

به دست بوسی ات غلاف و تیغ و میخ آمدند
چه بر سر تو آمده از اینهمه تماس ها

فراز عرش جای تو مده دلت به دست غم
عیادتت نیامدند اگر که آس و پاسها

به کودکان خود بگو دوباره خوب میشوی
نمی رود به چشمشان خواب از این هراس ها

آیینه در نگاه تو بسکه ترک ترک شده
داده خبر ز تاری چشم تو انعکاس ها

هر که جفا نموده و عذاب داده حضرتت
در صف حشر میشود منتظر تقاص ها

اگر که میشود بمان نرو تو از بر علی
مکش تو دست مرتضی به پای التماس ها

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

نمی خواهد مرا آن‌ یار که دنیاست خواهانش
همان که کشته ما را ماجرای وصل و هجرانش

از آن روزی که فهمیدیم..،صحرا خیمه‌گاهِ توست
همیشه غبطه میخوردیم بر ریگ بیابانش

دل مجنون شکست و قصه ی لیلی زبانزد شد
همیشه رسم عشق این بوده..؛عاشق داده تاوانش

قفس یا قصر؟! فرقش چیست وقتی یار آنجا نیست
زلیخا هرکجا یوسف نبوده..، بوده زندانش

همین آشفته‌حالی‌ ها نیازِ وصل معشوق است
پشیمان می شود هرکس نمی گردد پریشانش

برای رزق گریه..،چشم‌پوشی کن ز مالِ غِیر
که ابری این چنین پایان نخواهد یافت بارانش

حضور تو میان شهرِ ما حاشا نمی گردد
کدامین سنگ‌فرشِ کوچه خواهد کرد کتمانش؟!

کمال عقل یعنی فقر..،یعنی سائلت‌بودن
که ما هر کس گدایت نیست میخوانیم نادانش

غریبِ بی محلّی‌ها! تو هم مثل حسن هستی
همان مردِ کریم کوچه ها..،جانم به قربانش

امیدِ آخر هر بچّه‌شیعه،چادر زهراست
برای اینکه برگردی گره خوردم به دامانش

تو را جان همان پهلو‌شکسته..،زودتر برگرد
همان خانم که میخِ داغِ در افتاد بر جانش

فقط ای کاش آتش صورت او را نمی سوزاند…
میان آن ‌همه شعله گمانم نیست امکانش

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

مغتنم ديدند صبر رو به پايان مرا
آتش آوردند نمرودان گلستان مرا

بيت من در آتش و مصراع من افتاده بود
بي ادبها خوب سوزاندند ديوان مرا

آرزوهاي مرا در پشت در آتش زدند
كاش ميبستند جاي دست، چشمان مرا

دست من بسته ولي دست مغيره باز بود
زد تو را تا که بگيرد زودتر جان مرا

حرف ناموسش كه شد ايوب صبرش سر رسيد
باتو سنجيدند بين كوچه ايمان مرا

در نهان چشم من اشك است مهمان سالها
ظلم بيرون ميكشد از خانه مهمان مرا

شاعر:محسن عرب خالقی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

دودِ هیزم در حرم آکنده شد
آتش از روی علی شرمنده شد
در چنان با شدت از جا کنده شد
یاس حیدر بر زمین افکنده شد

بانویی که حرمتش مفروض شد
استخوان سینه اش مرضوض شد

نعره ها پیوسته و ممتد شد و
هتکِ حرمت های شان بی حد شد و
حال زهرا پشت آن در بد شد و
یک نفر با ضربه از در رد شد و

قلبِ زهرا را قرار از دست رفت
غنچه ی گل در فشار از دست رفت

غربت شیر خدا شد بی حساب
حمله می کردند سویش با عتاب
دست هایش بسته شد بین طناب
سوخت قلب حق برای بوتراب

فاتح خیبر برای حفظ دین
شد گرفتار دو بی دین لعین

فضه زیر کتف مادر را گرفت
دید حیدر را و قلبش پر گرفت
زود زهرا شال حیدر را گرفت
با نگاهش راه لشگر را گرفت

دور حیدر بود در حال طواف
تا که شد بیهوش با ضرب غلاف

حیدری تنها و شمشیر و گلو
فاطمه برخاست، آمد روبرو
کل عالم می شد آن دم زیر و رو
دست بر معجر اگر می برد او

کار دشمن را علی راحت نکرد
لحظه ای با اولی بیعت نکرد

آه اما از دل زینب که دید
یک نفر موی حسینش را کشید
دیگری از راه با خنجر رسید
لشگری پیراهنش را می درید

دستباف فاطمه بود آن لباس
شد بلند از هر شکافش بوی یاس

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

گل چه کند شب به شب سحر که نباشد
درد به دختر رسد پدر که نباشد

ای پدر آن روزهای خوب چرا رفت؟!
حرمت ما پنج تن بگو که کجا رفت؟!

با تو درِ خانه ام ضریح جهان بود
با تو چه امنیتی به خانه مان بود

با تو  خطر داشت کوچه رفتن من؟نه!
با تو کبودی نشست بر تن من؟نه!

خیز نبی خدا زمانه عوض شد
بعد تو رنگ تمام خانه عوض شد

شاخه ی یاسی که کاشتیم لگد شد
قالی کهنه که داشتیم‌ لگد شد

حمله به ما میکنند گرگ منش ها
دوروبرم ریختند عربده کش ها

پای غریبه به در نشست، نبودی
پهلویم از چندجا شکست، نبودی

میخ همان موقعی که بر کمرم خورد
خیره شدم‌ بر علی و در به سرم خورد

فضه به دادم رسید خیر ببیند
زود به سویم دوید خیر ببیند

اینهمه زخم‌ و هزار درد و ملامت…
میخرم آن‌ را به جان!علی به سلامت!

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اَز اَشک های چَشمِ تو، زَمزَم دُرُست شُد
اَز ناله های نیمه شَبَت، غَم دُرُست شُد

با یاریِ مَلائِکه، دَر هِیئَتِ خُدا
از چادُرِ سیاهِ تو پَرچَم دُرُست شُد

اَوّل تو آفَریده شُدی، شَک نمی کُنَم
زآن پیش تَر، که طَرحِ دوعالَم دُرُست شُد

وَقتی به شِکلِ اِنسیه ی کامِلی شُدی
اَز باقیِ گِلَت گِلِ ما هَم دُرُست شُد

ما را، طَلایه دارِ غَمِ تو نِوِشته اَند
اَز آن زَمان، که غُصّه و ماتَم دُرُست شُد

اَز ما سُوال و، اَز تو جَوابی، گُلِ علی…
…تابوتِ لاغَرِ تو چِرا خَم دُرُست شُد؟!

ما نوکَرِ حُسِینِ غَریبِ شُما شُدیم
اَز فاطِمیّه ای که مُحَرَّم دُرُست شُد

شاعر:رضا رسول زاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ز بس که هست به جسمم جراحتی تازه..
ز لاله ساخته ام باغ جنتی تازه.

به دست لاغر من لقمه نیز سنگین است
کشیدم از علی امشب خجالتی تازه

زنی به نیت خنده عیادتم آمد
خدا کند که نباشد عیادتی تازه

مگر که گریه ی یک زن چه اذیتی دارد؟!
رسیده باز به حیدر شکایتی تازه

علی به حجره ی من هرزمان که سر بزند
به غیر گریه نداریم صحبتی تازه

نفس کشیدن پهلو شکسته آسان نیست
مصیبتی است وَ پشتش مصیبتی تازه

دوماه پیش چنان سیلی بدی خوردم
که هست بررخم انگار ضربتی تازه

لباس های قدیمی بزرگ‌ شد به تنم
بیار جامه ی نو بهر قامتی تازه

سه چهار مرتبه مردم ولی به عشق علی..
خدا به فاطمه اش داد فرصتی تازه!

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

آنکه از اولش به پیش علی
ناسپاس و به کینه می آمد

بی اجازه به خانه آمد و حال
بر عیادت اجازه می خواهد

چقَدر این صحابه خشنود ست
حال که مزد وحی را داده

آمده تا که مطمئن گردد
فاطمه بین بستر افتاده

پس گزارش به شهر خواهد داد
اثرِ ضربه ها به آن در را

تا ببیند که فاطمه دیگر
می زند ناله های آخر را

آه با شوق کشتنِ محسن
می نویسد به کوچه ، مستانه

و بگوید به یمن ضربهٔ من
یک نفر کم شده از این خانه

شاعر:حامد آقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

به لحظه لحظۀ دوری، به هجر یار قسم،
به دیر پایی شب‌های انتظار قسم،

به باغ سبز شهادت، به خون سرخ شهید
به روشنای سپیده، به نوبهار قسم،

به آشنایی غم با دل صبور علی
به روشنایی قلب امیدوار قسم،

به بی‌صفایی صبح مدینه بی‌زهرا
به بی‌وفایی دنیا، به شام تار قسم…

به آتش دل مسکین، به آه سرد اسیر
به اشک چشم یتیم و به چشمه‌سار قسم

اگر چه قلب جهان غرق در جراحت شد
شبی که فاطمه در خاک خفت، راحت شد

شاعر:استاد محمد جواد غفور زاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

نام تو را نوشتم و پشت جهان شکست
آهسته از غم تو زمین و زمان شکست

پرسید آسمان چه نوشتی که اینچنین…
گفتم که فاطمه، کمر آسمان شکست

هجده بهار دیدی و در سوگ تو دلم
بعد از هزار و سیصد و چندین خزان شکست

ای دل بسوز و بشکن! تا باورت شود
حتماً دری که سوخته را، می‌توان شکست

بانوی نور در دلتان رنگی از خداست
زیباتر است بر قد رنگین کمان، شکست

با هر دری که بعد نگاه تو باز شد
انگار در گلوی علی استخوان شکست

شاعر:مهدی مردانی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

خدا نانِ تو را هرگز نگیرد از گدا زهرا
پناه بی پناهیِ منِ بی دست و پا زهرا

چراغ عرش،فانوس حیاط خانه ات بوده
تو آن نوری که جریان داشتی از ابتدا زهرا

کمال ظرف تو بیش از حدِ امِّ اَبیهایی‌ست
به این ترتیب،باید گفت: اُمُّ الاَنبیا؛زهرا

عبا را اعتباری نیست بی حظِّ حضور تو
به زیر سایه ی تو جمع شد اهل کسا زهرا

نخِ چادر نماز وصله‌دارت آبروی ماست
گرفته بیرق ما رنگ از این تارها..،زهرا

اگر درد است درد عشق تو..،دردت به جان من
ز عشاقت نمی آید به جز قالو بلیٰ زهرا

جواز اتصال ما به تو دستِ حسن‌جان است
همین فرزندِ ارشد شیعه را بُرده است تا زهرا

علی نام تو را ورد لب فرزندهایت کرد
صد و ده مرتبه با مرتضی گفتیم یا زهرا

خطای طفل سهل انگار را مادر نمی بیند
همیشه چشم‌پوشی می کنی از خبط ما زهرا

مرا جان حسین‌ات روز محشر گُم نکن مادر
محال است اینکه از دستت شود دستم رها زهرا

غلاف قنفذ نامرد هم،عهد تو را نشکست
چه محکم دستِ بیعت داده ای با مرتضی زهرا

چنان مسمار با شدت به پهلویت اصابت کرد
که چندین استخوان در سینه ات شد جابه‌جا زهرا

چه دید آنجا زمان بردنش حیدر..،که زد فریاد:
بیا فضه..،بیا فضه..،بیا فضه..،بیاااا..،زهرا…

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

در سوخت و با ضرب پا از جا در آمد
از پشت در ناگه صدای مادر آمد

طوری صدا زد فاطمه: “فضه خُذینی”
آه از نهاد فاتح خیبر بر آمد

فضه سراسیمه به روی خاک افتاد
وقتی به سوی دختر پیغمبر آمد

زخمش نشد کهنه دو ماه و نیم اصلا
میخِ دری که از تن زهرا در آمد

مجروح بود اما علی را که کشیدند
زهرا برای جنگ با یک لشگر آمد

با چشم خیسش مرتضی در کوچه می دید
ریحانه اش با قد خم در معبر آمد

قنفذ غلافش را چنان بر بازویش زد
عمر کم زهرا از آن ضربه سر آمد

هر ماتمی را دید مادر در مدینه
در شام و در کوفه سراغ دختر آمد

زینب فقط گریان داغ مادرش بود
هر جا که بوی هیزم و خاکستر آمد

حتی زمانی که به روی خاک افتاد
یا آن زمان که شعله سوی معجر آمد

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

آیات قرآن یک به یک آیات زهراست
آیینه دنیا تماماً مات زهراست

از پای تا سر فاطمه تنها علی بود
اثبات مولا در غدیر اثبات زهراست

دستاس عالم را به دستش داده بودند
هستی سراسر مملو از ذرات زهراست

ما که به جای خود پیمبر هم وجودش
از برکت مولا و از برکات زهراست

تا پای جان پای علی باشید آری
این از سفارش ها و تاکیدات زهراست

می سوخت پای بسترش مولا که چون شمع
می دید دیگر آخرین ساعات زهراست

نان پخت روز آخری با حال زارش
اینها فقط یک گوشه از حالات زهراست

چیزی که کامل می کند دین را نماز است
آن هم که اکمالش به تسبیحات زهراست

شاعر:معین اصغری

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

تو هم تا نفس داشتی سوختی
تو هم پشت در پابه پام اومدی
ولی آرزو داشتم لااقل
میموندی و مادر صدام میزدی

نذاشتن که حتی به دنیا بیای
نذاشتن ولی تو مسیح منی
نشد آخرش هم ببینیم که
شبیه علی یا شبیه منی

چقد زینبم آرزو داشت که
داداش محسنش رو ببینه ..نشد
میدونی حسینم چقد دوس داشت
پا گهواره ی  تو بشینه … نشد

تو هم بی نشونی مث مادرت
نه..قدرت واسه هیشکی معلوم نیست
اینم حکمت با علی بودنه
کی عشقش علی هستو مظلوم نیست

تا دیدی درو بالگد میزنن
تا دیدی غریبم ، شدی غیرتی
تو هم سنگ عشقو به سینه ت زدی
ولی آه…میخ در لعنتی

بمونه واسه بعد حرفای سخت
بمونه واسه چند سال دیگه
واسه روزی که صحبت کربلاس
تو خیمه یه مادر به بچه ش میگه

عزیزم میخام روسفیدم کنی
برو هرچی دارم فدای حسین
نذاری بگن که بابات بی کسه
گلوتو سپر کن برای حسین

سه تا میخ در یا سه شعبه …چی بود
یکی گفت پسر رو نشونه بگیر
علی اصغر اونروز محسن شدو
رباب پیش زهرا نشد سر به زیر

شاعر:مجید تال

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

پای تو اهل بکا کم میارن
صائبا محتشما کم میارن
واسه تو شعر و قصیده کم میگن
واسه مدحت شعرا کم میارن

طبع شعر تازشو باید بده
فیض بی اندازشو باید بده
هرکسی مدح تورو میخواد بگه
فاطمه اجازشو باید بده

مردمو همش مردد میکنن
بخدا به خودشون بد میکنن
دکترای قلابی میشینن و..
با دروغ مقامتو رد میکنن

در شلوغی سپر فاطمه ای
خنکای جگر فاطمه ای
هم حسینی واسه ما هم حسنی
سومین گل پسر فاطمه ای

بذر روسیاهی کاشتی واسشون
ضربه های سختی داشتی واسشون
تورو با لگد گذاشتن بین در
تو هم آبرو نذاشتی واسشون

بغض تو صدای اهل بیت شدی
غم آشنای اهل بیت شدی
جون دادی تا که ولایت بمونه
یک تنه فدای اهل بیت شدی

کار ما تو این شبا با محسنه
سیر عرفانی ما تا محسنه
تپش قلب تموم شیعه ها
” یاحسین” و “یا حسن” “یا محسنه”

کاش همه واسه تو زحمت بکشیم
طعنه بشنویم ریاضت بکشیم
نکنه روز قیامت که میاد
از بابات علی خجالت بکشیم..

خون به قلب هرچی دشمن میکنیم
چراغ روضتو روشن میکنیم
ما برای محسنیه پا میشیم
مشکی فاطمیه تن میکنیم

حجت الله و سر گذر زدن
پیش چشمای علی به در زدن
اول ربیع که تبریک نداره
مادر مارو چهل نفر زدن..

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ای که پیش از خلقت خود امتحان پس‌داده‌ای
از ازل -آری- برای سوختن آماده‌ای

“بَضعَةٌ مِنّی” شدی یعنی خودِ پیغمبری
شأن تو این نیست که تنها پیمبرزاده‌ای

“بَضعَةٌ مِنّی” شدی یعنی تو هم روز اَلَست
اولین فردی که فریاد “بَلَی” سرداده‌ای

فوق عصمت، فوق باور، فوق درک انبیا
فوق هر تعریفی و توصیف، فوق‌العاده‌ای

ای که عرش از چادرت حاجت تمنا می‌کند
از چه سرکردی جهان را با حصیر ساده‌ای؟

درد پهلو، زخم بازو داری اما همچنان
با قنوت گریه‌هایت بر سر سجاده‌ای

مادر سادات! تنها مادر سادات نه
مادر دلسوز هر مرد و زن آزاده‌ای

بغض تلخی در گلوی ماست تا روز ابد
از همان روزی که تو در بسترت افتاده‌ای

لیلةالقدر انتظار دیدنت را می‌کشد
مطلع‌الفجر تماشایی! کجای جاده‌ای؟

شاعر:علی سلیمیان

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

یارب! کمکش کن نَکِشد کار به دیوار
ای کاش نگیرد پرِ دلدار به دیوار

مسمار، اگر داغ شد ای کاش خدایا_
بر او، نه … اصابت کند این بار به دیوار

در خورد به دیوار … امان از ستم و جور
نفرین به شرر، لعنتِ بسیار به دیوار

یک ضربه به او خورد، جهان از نفس افتاد
یک‌بار به در خورد، دگر بار به دیوار

از داغِ پرستو، کمرِ عرش دوتا شد
بگذاشته سر، حیدرکرار به دیوار

از بازوی خونینِ شقایق، چه بگویم؟
مانده‌ست هنوز آن‌همه آثار به دیوار

لطفش به همه شامل و عمری‌ست که بوده
او با همه، همسایه‌ی دیوار به دیوار

شاعر:عادل حسین قربان

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

شِکسته قامَتی اِی یارِ نیمه جانِ علی
چه بی فُروغ شُدی، ماهِ آسمانِ علی

مَرا به خاک نشانده، قَدِ هِلالیِ تو
گِرِفته سوسوی چَشمانِ تو، تَوانِ علی

نَفَس نَفَس زَنی و ذَرّه ذَرّه آب شَوی
چه زود پیر شُدی، هَمسَرِ جَوانِ علی

سه ماه شد، که سُخَن با عَلی نِمی گویی
سه ماه شد، که نَدادی رُخَت نِشانِ علی

هَمیشه بَستَرَت اَز بَرگهای لاله پُر اَست
گُلِ خَزان زده ی سُرخِ بوستانِ علی

کَسی سُراغِ تو را اَز عَلی نِمی گیرَد
مَدینه، مَرگ کُند آرزو، به “جانِ علی”

گِرِفته اَم زِ غریبی، دو زانویَم به بَغَل
که تاب آوَرَد این داغِ بی کَرانِ علی؟

اَگَر چه بِینِ خُسوفی، هَنوز ماهِ مَنی
بِتاب بَر مَن و بَر این سِتارگانِ علی

بیا و این دَم آخَر، بَرای دِلخوشی ام
بَخند تا که نَمُردَم، بِخَند جانِ علی

شاعر:رضا رسول زاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ای کشتی شکسته که پهلو گرفته ای
برگو چرا تودست به پهلو گرفته ای

گل را خدا برای سرور آفریده است
ای گل چرا به غصه وغم خو گرفته ای

گاهی زدرد شانه زدل آه می کشی
گاهی زدرد، دست به بازو گرفته ای

ازماجرای کوچه نگفتی به من بگو
اکنون چرا زمحرم خود رو گرفته ای

دیوار گشته است عصای تو باز هم
بینم که دست برسر زانو گرفته ای

دیشب نماز نافله ی تو نشسته بود
دیدم که دست خویش به پهلو گرفته ای

هرگه که دربه روی علی باز می کنی
خوشحال می شوم که تو نیرو گرفته ای

رنگی زداغ گرکه «وفایی» به شعر توست
چون لاله ها زباغ ولا بوگرفته ای

شاعر:سید هاشم وفایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اما غمی دارم که آن را نیست پایانی
داغی که می سوزاندم شاید نمی دانی

زیر غلاف و تازیانه خورد شد بازو
زهرا به مسجد رفت اما دست بر پهلو

زهرا به مسجد رفت ، اما گرم فریاد است
سلمان ! بگو مسجد چرا در لرزه افتاد است

فریادهای فاطمه دیوار را لرزاند
سلمان بگو دیدی که مسجد را صدا لرزاند

زهرا اگر نفرین کند دنیا نمی ماند
مسجد فرو می ریزد و بر پا نمی ماند

تنها نمی ماند علی وقتی که زهرا هست
– پهلوی او‌ هم‌ بشکند – زخمی است ، اما هست

سرباز مولا می شود وقتی علی تنهاست
زهراست حیدر ، ای جماعت ! مرتضی زهراست

وقتی که مسجد در دل لات و هبل شد گم
بتخانه با مسجد چه فرقی می کند مردم!

منبر بدون مرتضی چوب است و جز این نیست
بی مرتضی هرجا که باشی حرفی از دین نیست

مردم ! فدک ارثیه ی قانونی زهراست
آیا غلاف و تازیانه اجر ذی القرباست؟!

زهرای مجروح علی آن روز غوغا کرد
دست علی را فاطمه با خطبه اش وا کرد

حیدر به زهرا گفت ؛ ما بی هم چه می کردیم؟!
زهرا بیا با هم به سمت خانه برگردیم

می دانم از بس درد داری ناتوانی تو
اما عزیزم با علی باید بمانی تو

با من بیا این روزها غوغاست در خانه
زهرا به زینب فکر کن تنهاست در خانه

همپای حیدر ! دست در دست علی بگذار
حالا که اذیت می شوی کم کم قدم بردار

هم صحبت تنهائیم ! تا خانه راهی نیست
باید بمانی ، بی تو حیدر را پناهی نیست

من بی تو بغضم ، گریه ام ، فریاد خاموشم
باید بمانی بار غم برداری از دوشم

زهرا چرا هی دست را بر گونه می گیری
زهرا بگو از مرتضایت رو نمی گیری

الجار ثم الدار می‌خواندی تو قبل از این
حالا چرا عجّل وفاتی می کنی تلقین

هر شب دعایت می کنم ، با من بمانی کاش
زهرا بمان ، شبها تو سقای حسینم باش

شاعر:محسن ناصحی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

به آتش طعنه زد هیزم که غوغا کردنش با تو
حمایت از من اما فتنه برپا کردنش با تو

زنی می‌آید و در سینه اش مهر علی دارد
پس آن را با نوک مسمار امضا کردنش با تو

جوابش را چنین داد آتش این در را که سوزاندم
تحمل کرد اگر آن زن تقلا کردنش با تو

در و دیوار را بر هم بزن با پای‌کوبیدن
که خون تازه جاری پای لولا کردنش با تو

به لولا گفت میخ در کمی من را تحمل کن
بیا و صبر را این دفعه معنا کردنش با تو

غلافی با غلافی آن سوی در زمزمه کردند
حمایل را ز دست فاطمه وا کردنش با تو

بزن طوری که با صورت بیافتد بر زمین زهرا
علی را پیش چشم مرد و زن تا کردنش با تو

غلافی رو به درب خانه‌ی همسایه کرد و گفت
شکست بازویش با من تماشا کردنش با تو

شنیدم تیغها بین غلاف اینطور میگفتند
سر جسم حسینش نیز دعوا کردنش با تو

شاعر:وحید عظیم پور

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

این زن کسی را ندارد تا سوگواری بیاید؟
یک گوشه اشکی بریزد یا از کناری بیاید؟

پاییز پاییز پاییز اندوه اندوه اندوه
آیا پس از رفتن تو باید بهاری بیاید؟

بعد از تو این حرف‌ها را با چاه باید بگوید
دیگر چگونه به خانه با شرمساری بیاید؟

از این نماز شکسته پهلوی هر کس نگویید
حالا که جمع‌اند گل‌ها حیف است خاری بیاید

ای دشمنان سیه‌رو در خوابی آشفته باشید
ای کوچه‌های مدینه باید سواری بیاید

زینب تو باید بسوزی با داغ مادر بسازی
این اشک‌ها را نگه‌دار شاید به کاری بیاید

شاعر:آرش علیزاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

سرم را اگر که به بالا گرفتم
دمم را مدد را ز زهرا گرفتم

در این سایهٔ چادرِ مادر خود
به گردی ، مقامی ز بالا گرفتم

کسا خواندم و گفتم اینی که هستم
شرف را از این خاکِ پاها گرفتم

شرابِ طهورست این عشق و یعنی
که سبقت از امروز و فردا گرفتم

به هر فاطمیه شدم معتقدتر
از این غم تولی ، تبری گرفتم

در آتش نبودم بسوزم ولیکن
رسیدم از این خانه گرما گرفتم

دلم گُر گرفت از درش تا به کوچه
که این سوختن را ز مولا گرفتم

نشستم به کوچه ببینم حسن را
به دندانِ خود آستین را گرفتم

هوایِ خوشم را در این گریه هایم
به زهرا به زهرا به زهرا گرفتم

شاعر:حامد آقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اگر آتش به دلت هست  اگر حالِ مُشَوَش داری و اگر تب داری

یا شکایت زِ خود و از همه بر لب داری
یا اگر از غم و اندوه و بلا سینه لبالب داری
و اگر زندگیِ سرد و پُر از درد و دل آشوب  مرتب داری،
یا پریشانیِ روز و دل آتش زده  هرشب داری
روز و شب تب داری

چاره‌اش نور علی نور ، دعای نور است
بسم رَبِ نور است
گرچه او مستور است
چاره‌اش زمزمه‌ی نور  دعای زهراست
چاره‌اش یک مدد از چادر بانوی خداست

نور خورشید نه ، مهتاب نه ، اینها همه هیچ
نور می‌خواهی از آن چادر مشکی دریاب ، نور آن عصمت ناب

نور از ریشه‌ی آن چادر قدسی است که قدیسه‌ی صدیقه به سر داشت
که بر افلاک گذر داشت
که از او نور ، سحر داشت
همه شب یا همه روز
نور می‌تابد از آن چادر مشکی تا ماه
نور می‌گیرد از آن نور سرِ صبح ، پگاه

نور می‌جوشد از این چادرِ پُر وصله‌ی خاتون علی ، سِرِ مکنون علی

چادری که نه به هر ریشه فقط  معجزه پنهان کرده
عرش از حسرت آن پاره گریبان کرده

چادری که در آن
جمع اسماء خدا است و خدا

در دلش فاطمه پنهان کرده
چادری که همه افلاک پریشان کرده
زخم کتمان کرده
درد درمان کرده

جمعِ هفتاد یهودی همه یک روز مسلمان کرده

در دل این گرداب
سیره‌اش را  دریاب
ریشه‌اش را دریاب

چادر ارث زهراست
این سلاحِ تقواست
رنگی از نورِ خداست

هرکه دارد ، به سرش سایه‌ی رحمت دارد
حسِ آرامشی از باغِ نجابت دارد

عفّت و عاطفه و لطف و محبت دارد
عطرِ عصمت دارد
چادرِ مشکیِ او ریشه‌ی غیرت دارد
آی عزت دارد

چادرت را دریاب

چیست آن پوشش بیت الله است
مشکی اما به به دلش جوشش بیت الله است

چیست چادر  صدف گوهرهاست
حرم دخترهاست
حافظ باورهاست

چادر مشکی تو شهپر توست

خواهرم سنگر توست

دست زهراست که روی سر توست

وارث نور حجاب
چادرت را دریاب

حاضری  در همه جا
ولی از پلکِ هوس‌هایی دور

مثل قرآن کریم
فی کتابٍ مکنون
فی حجابٍ مَستور

چادر آرامشِ یاس از اثر طوفانهاست
سِتر ناموس خداست
چادر آسودگی لاله از اندیشه‌ی باد

چادر آسایش گلبرگ از احساس نظر بازی‌هاست

خیمه‌ی عاشوراست
صاحبش با زهراست

چادرِ مادرمان دست مرا می‌گیرد
با همان انوارش
با همان اسرارش

با همان حِسِ صمیمیتِ خود
با همان غیرتِ خود

بِینِ راه و بیراه
بِینِ گاه و بیگاه …

تا که لب باز نکرده است دعا می‌گیرد

با همان مادریش فکر من است
روز وشب روضه‌ی او ذکر من است

نه فقط دست من و تو   به پرش هست دخیل
همه از نوح و خلیل
فطرس و جبرائیل
دودمان آدم
سالها هست که حاجات از آن می‌گیرند
از همان مقنعه جان می‌گیرند
ناتوانند و  توان می‌گیرند

قرن‌ها هست زبان می‌گیرند:

چادرت را بتکان لطف خدا را بفرست
چادرت را بتکان روزی ما را بفرست

و خدا نیز از آن نور مباهات کند
فخر بر مادر سادات کند
محورِ اهلِ کسا معنی آل عبا
پنج دفعه به علی جلوه به میقات کند

چادری که به پَرَش
بوسه‌ی ، احمد دارد
روی هر ریشه‌ی آن بوی محمد دارد
چقدر چشم کشیده است علی بر رویش
چادرِ بانویش
نورِ سرمد دارد

ولی افسوس که  یک روضه‌ی پر غُصه‌ی بی حد دارد
روضه‌ای بد دارد

ای مدینه ای داد
دادها از بیداد
از نگاهی سنگین
آه این چادر پُر نور زمین خورد زمین

چه شده ، طعمه‌ی بی باکی شد
یک نفرکاش بگوید که چرا خاکی شد

پشت در بود که آتش سر زد
یک نفر شعله‌ای آورد و به جانِ در زد
در آتش زده را وای که بر مادر زد
زینب اُفتاد  حسن  بر سر زد
دید در کَنده نشد
ضربه‌ی دیگر خورد   وای که محکمتر زد

(قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می‌زد
تازه می کرد نفس را مجدد می‌زد
وای از دست مغیره چقدر بد می‌زد
جای هرکس که در آن روز نمی‌زد می‌زد)

کربلا چادرِ زهرا به سرِ زینب بود
سپرِ زینب بود
لشکری دور و بر زینب بود
در میان گودال
جگر زینب بود
آنطرف‌تر حرمِ شعله‌ورِ زینب بود

اینطرف بر سرِ نِی همسفرِ زینب بود

گرچه زینب از غم غیر خوناب  نخورد
گرچه مانند دلش
جگری چاک نشد

زیر لب گفت ولی

«مادر آب ببین که  پسرت آب نخورد
پدرِ خاک بیا که   پسرت خاک نشد»

چادرش را دو گره بست ، قدم را برداشت
کوهِ غم را برداشت

بی حسین و عباس
دو عَلَم را برداشت
یک تنه بارِ حرم را برداشت
نعره‌اش کاخ ستم را برداشت..‌

شاعر:حسن لطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

صدای گریه از عرش معلّی می‌رود بالا
همین که نیمه‌شب‌ها دست زهرا می‌رود بالا

یکی از پلک‌های زخمی‌أش با دیدن حیدر
به زحمت _تا کند او را تماشا_ می‌رود بالا

گمانم مرکز ثقل زمین را شعله‌ها سوزاند
که آتش از در و دیوار دنیا می‌رود بالا

هنوز از ماجرای کوچه‌ها شرمنده‌اش هستند
اگر دیوارها کج تا ثریا می‌رود بالا

تمام هستی خود را گرفته روی دست، انگار
که روی شانه‌ها تابوت مولا می‌رود بالا

سوال این است؛ قاتل کیست؟ اما در جواب آن
فقط هر آینه دیوار حاشا می‌رود بالا

شفیع محشر خود را در اوج کینه سوزاندند
که دود آتش امروز، فردا می‌رود بالا

به لب در هر قنوت آوای “أَینَ‌المُنتَقِم؟” داریم
که دست لطف مادر نیز با ما می‌رود بالا

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ما میهمان روضه ایم و میزبان زهراست
ما کارمان گریه ست صاحب کارمان زهراست

افلاک را از برکت نامش بنا کردند
در اصل دنیا سفره ای و آب و نان زهراست

آنجا که آیات از بحبل اللّه می گویند
منظور رب العالمین از ریسمان زهراست

فرمود مرد از دامن زن میرود معراج
آنکه نبی را برد تا هفت آسمان زهراست

هر چند نامش را موذنها نمی‌گویند
اما شهادت می دهم اصل اذان زهراست

عباس امان نامه ز نامحرم نمی‌گیرد
چون خوب می داند که در واقع امان زهراست

فرمود پیغمبر به او یا بضعهٌ منی
یعنی به جان احمد محمود جان زهراست

ای کاش قدری شأن او را حفظ می کردند
این زن که تنها مانده با نامحرمان زهراست

شاعر:محمود یوسفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

دل را به دستانش گرفت و جنس زر کرد
سائل پذیرفت و گدا را معتبر کرد

خیلی ضرر کرد آنکه وقت عرض حاجت
این پا و آن پا کرد… امّا و اگر کرد

مادر شد و مِهرش به قلب عالم افتاد
در جانمان حبّ علی(ع) را بیشتر کرد

خود عاشقش بود و به دست خود در این دل
عشق أمیرالمؤمنین(ع) را مستقر کرد

هر کس به بغض فاطمه(س) رغبت نشان داد
با دست خود پرونده اش را شعله ور کرد

وارد نشد آتش به رستاخیزِ دوزخ
تا گوشه ای از چادر خود را سپر کرد

رحمت بر آنکه تا گره بر کارش افتاد
پیش از تمام خلق، مادر را خبر کرد

این نکته شد ثابت به من که در دو عالم؛
هر کس به غیر از فاطمه(س) رو زد ضرر کرد!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

یافاطمه دنیا بدون تو سراب است
خلقت بدون حضرتت نقشی بر آب است
طی زمان بی درک تو، درک عذاب است
عمری که بی تو بگذرد معنا ندارد
هستی انیسی غیر تو زهرا ندارد

از ما به تو محبوبه‌ی داور، ارادت
ای کوثر پیغمبر و حیدر، ارادت
ام‌الائمه حضرت مادر، اردات
تو چیستی، مقصود خلق عالیمنی
تو کیستی، ام‌الحسن، ام‌الحسینی

ای ردّ زهرایی تو محسوس در عرش
با نور تو بوده ملک مانوس در عرش
ذات تو با ذات خدا ممسوس در عرش
تو در حریم کبریایی آبرودار
تو حضرت خیرالنسایی، آبرودار

در خانه‌ی تو چارده گنجینه دیدم
تصویرهایی ناب در آیینه دیدم
حوریه و دستان پر از پینه دیدم
ای حوریه بر سفره‌ات نانی جوین است
دستاس‌گردان تو جبرییل امین است

وقتی که تو کفو امیرالمومنینی
هم مرد میدانی و هم خانه نشینی
در خطبه داری ذوالفقار آتشینی
پای دو دست بسته‌ی شیر خداوند
شد دست‌خالی تو شمشیر خداوند

آخر برای تو در و دیوار شر شد
آتش زبانه زد نوک مسمار شر شد
قنفذ میان کوچه ها این‌بار شر شد
یک روز دور تو نبی گرم طواف است
امروز روی بازویت جای غلاف است

افسوس مشتی دیو و دد از تو گذشتند
با ضربه‌ی مشت و لگد از تو گذشتند
ناله زدی: “بابا مدد!” از تو گذشتند
شاخ و برت بشکست، اما ریشه داری
دشمن چه می‌فهمد که بارشیشه داری

شش‌ماهه‌ای در بطن مادر رفت از دست
با میخ بیرون رفته از در رفت از دست
… در کربلا شش ماهه اصغر رفت از دست
تیر سه‌پر باز از ابالفضل آبرو برد
«وا‌محسنا!» اصغر چه ارثی از عمو برد

شاعر:امیر عظیمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

هَر کُجا نامِ تو بُردیم، فَقَط سوخته ایم
سوختَن را، زِ سَراپای تو آموخته ایم

غَزلی گَرم به یادِ نَفَسِ سوزانَت
روز و شَب زِمزمه کَردیم، که دِلسوخته ایم

گُفتَنی های تو را، هَرچه که می شُد گُفتیم
رازها را، به دِلِ سوخته اَندوخته ایم

هَرکُجا مَجلسِ غَمخوانیِ تو بَرپا بود
خونِ دِل ریخته از دیده و اَفروخته ایم

غَمِ پهلوی تو دَر سینه ی ما عُقده شُده
چَشم را، بر فَرجِ مُنتَقِمَت دوخته ایم

شاعر:رضا رسول زاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

خیال کن پسری مادرش زمین بخورد
به پیش چشم ترش یاورش زمین بخورد

خدا کند که نبینی یگانه مادر تو
همین که پا شود از بسترش زمین بخورد

سر نماز قیامش چونان رکوع شود
هنوز سجده نرفته ، سرش زمین بخورد

بدا به حال مدینه که در نبود نبی
گذاشت دختر پیغمبرش زمین بخورد

اگر چه پشت در از پا نشست مادر ما
نخواست ثانیه ای حیدرش زمین بخورد

شاعر:شهریار سنجری

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

خودت را در میان صحنه محشر تصور کن
خودت را بی کس و بی یارو بی یاور تصور کن

خودت را در میان شعله ها در موجی از آتش
خودت را در میان دود و خاکستر تصور کن

تصور کن خودت را در میان کوچه ی تنگی
و در آن کودکی را پیش یک مادر تصور کن

و بعدش مادری را که گرفته دست کودک را
وآنها را میان خیل یک لشکر تصور کن

و در ذهنت تجسم کن ۴۰ نامرد جنگی را
که صف بستند پشت خانه حیدر، تصور کن-

چهل نامرد جنگی و رخ ناموس پیغمبر
خودت تا انتهای قصه را دیگر تصور کن

بیا و بعد از این مثل علی فردای زینب را
تو از امروز با ساقی بی کوثر تصور کن

و این یعنی به یاد آور دوباره بیت اول را
خودت را در میان صحنه محشر تصور کن

بیا یک بار در عمرت فقط یک بار در عمرت
تمام نخل ها را در سرت بی سر تصور کن

تصور کن تو هم در گودی مقتل زمین خوردی
و حالا شمر را با چکمه اش بهتر تصور کن

بیا مِنْ‌بَعد قاسم را علی اکبر تصور کن
بیا مِنْ‌بَعد اکبر را علی اصغر تصور کن

بماند داستان شام و مهمانی و بزم می
خودت تا انتهای قصه را دیگر تصور کن

شاعر:محمود یوسفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

برای نوحه‌ی «عجّل‌وفاتِ» مادرِ خانه
به سینه خورد دو دستِ دعای دخترِ خانه

نگاهِ پنجره را شست، سیلِ روضه‌ی باران
پر از دخیلِ تماشاست دیده‌ی ترِ خانه

ستونِ خانه‌ی عرش و عصا؟ چه ضد و نقیضی!
شکسته پای ستونش ستونِ دیگرِ خانه

درست لحظه‌ی آوارِ آتشِ در و دیوار
نوشته‌اند که خانه خراب شد سرِ خانه

بهشت و لشکر ابلیس؟! بیت وحی و جهنم؟!
چنین خیال محالی نبود باور خانه

سپر شکسته شد و خانه سرشکسته‌تر از آن
چقدر بغض شکست از شکستنِ درِ خانه

چه دید در عَلمِ اختلافِ لشکرِ فرّار
که رفت حیدر کرار، پشتِ سنگرِ خانه؟!

شاعر:رضا قاسمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

راز آئینه رو برملا نکن
خودتو این همه جابجا نکن
الهی درد و بلات به جون من…
در خونه رو تو دیگه وا نکن

یعنی میشه دوباره صدام کنی
از دل این همه غم رهام کنی
این‌قَدَر به دنده‌هات فشار نیار…
نفست در نمیاد سلام کنی

زندگیمون داره زیر و رو میشه
بودنت داره یه آرزو میشه
زینبت رو تا میرم آروم کنم…
گریه‌ی حسین تو شُرو میشه

گرد غم نشسته روی دامنت
چه بساطی شده جارو کردنت
دیگه جون مرتضی زمین نخور
بخدا داره میبینه حسنت

بغض چشمای ترت کشته منو
زخمای بال و پرت کشته منو
اشکِ بندِ رختِ خونه دراومد
شُستشوی بسترت کشته منو

داغ حیدرِ تو غربتش شده
همه جا نَقلِ مصیبتش شده
دلِ رفتنِ به مسجد ندارم…
قاتلت امام‌جماعتش شده

زخم بازوت دلمو تکون میده
عطر پیرهنِ تو بوی خون میده
منو هرجا میبینه قنفذِ پست
غلاف شمشیرشو نشون میده

مگه حرمتت حریم حج نبود؟!
کاشکی دشمن تو اهل لج نبود
لااقل گیر نمی کردی پشت در…
کاشکی میخِ گُر گرفته،کج نبود

لب من باید خدا خدا بگه
دردِ دل‌هاشو توو ربّنا بگه
حسرتش علی رو داره میکُشه
محسنم نشد یه بار بابا بگه

دلمو عذابِ بی اموون نده
به من اسباب‌بازیشو نشوون نده
لالایی خوندتو عرش‌و سوزوند…
این‌قَدَر گهواره‌اشو تکوون نده

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

مردی یگانه بود و بانویی یگانه
آهسته می‌رفتند از خانه شبانه

همراه هم بودند مثل دو غریبه
پهلو به پهلو، پا به پا، شانه به شانه

سر می‌زدند انصار را کوچه به کوچه
در می‌زدند انصار را خانه به خانه

مظلومشان دیدند، در را وا نکردند
وای از زمانه، وای از دست زمانه

چهل شب تمام شهر را گشتند با هم
اما بدون یار برگشتند خانه

وقتی عزادار رسول الله بودند
از درب خانه می‌کشید آتش زبانه

آتش زدند این لانه را حتی نگفتند
این مرغ چندین جوجه دارد بین لانه

در باز شد وقتی که زهرا پشت در بود
دخت نبی افتاد بین آستانه

دستی ورم کرده ست و دستی هم شکسته
هم با غلاف تیغ… هم با تازیانه….

حتی نگاهی هم به پهلویش نینداخت
محو علی بود عاشقانه، عارفانه

دامان در می‌سوخت، اما داشت می‌سوخت…
…در کربلا دامان چندین نازدانه

افتاد یک دانه از آن دو گوشواره
در کربلا افتاد اما دانه دانه

شب‌های جمعه فاطمه بالای گودال
با ناله، آنهم ناله‌های مادرانه…

…گوید حسینم کشته شد ای داد بیداد
نور دو عینم کشته شد ای داد بیداد

شاعر:علی اکبر لطیفیان

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

گير كرد و به خانه راه نداشت
وسط كوچه ها پناه نداشت

او سر جنگ با مدينه نداشت
بين نامحرمان پناه نداشت

بر روي خاك بي صدا افتاد
مادر ما مجال آه نداشت

غير ديوار كوچه ها آن روز
فاطمه هيچ تكيه گاه نداشت

به چه جرمي ؟ چرا كتك خورده
بخدا مادرم گناه نداشت

كاشكي به مغيره ميگفتند
كه زمين خوردنش نگاه نداشت

كاش ميشد قلاف كاري با
زنِ تنهاي پا به ماه نداشت

شاعر:محمد جواد پرچمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

حمله بعد از قَتل پیغمبر نباشد بهتر است
سوختن را دَر اگر از بَر نباشد بهتر است

در میان شعله آهن می شود مثل مُذاب
پس اگر مسمار رویِ دَر نباشد بهتر است

یا زمانی که شِکَسته می شود دَر بالَگد
دَر میان شُعله ها مادر نباشد بهتر است

مرتضی مَشغول قرآن جمع کردن بود، پس
زیرِ دَر آیاتی از کوثر نباشد بهتر است

کافران را چادُر زهرا مسلمان می کند
زیر دست و پا اگر معجر نباشد بهتر است

در نگاه رَهگُذر ها و اهالی محل
دست بَسته فاتح خیبر نباشد بهتر است

این برای مجلسِ ختم پدر زیبنده نیست
دختر غمدیده در بستر نباشد بهتر است

از غمِ رویِ کَبود و بازویش دِق می کند
وقتِ غسلِ فاطمه حیدر نباشد بهتر است
**
انتهای روضه ی او شعر در گودال رفت
روی حنجر خنجر لب پَر نباشد بهتر است

کاش وقت ذبح در گودالِ خون، مادر نبود
پیش اسماعیل اگر هاجر نباشد بهتر است…

شاعر:علی اصغر یزدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

در حدیث سوختن دل را بگو پر را نگو
شعله ی در را بگو احوال مادر را نگو

بی ادب ها پشت در فریاد مستی میزنند..
حرفهای تندشان در پیش کوثر را نگو

گرمی آتش اذیت میکند حوریه را
این وسط آن شعله ی خورده به معجر را نگو

پای نامحرم‌ اگر بر چادر ناموس خورد
گریه کن بر حالش اما حال شوهر را نگو

میخ نامرد آنقدر کج رفت، پهلو……..
لال باش ای طبع شرح سقط گوهر را نگو

آبرو داری اگر افتاد زیر دست و پا
شرح لبخند اراذل بین معبر را نگو

راز دست بسته مولا قلاف قنفذ است
دست شوهر را بگو و دست همسر را نگو

کوچه‌ی زهرا در آخر کربلای زینب است
پیش مادر روضه ی جانسوز دختر را نگو

روضه گودال و خنجر را بگو، سر را بگو
روضه اوضاع زینب بین لشگر را نگو

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

من دردهای بیشمار از ،میخ  ِدر دارم
باید که از آغوش طفلم دست بردارم

پای  ِبرهنه سیلی از نامردها خوردم
ای کاش میگفتم که مردی در سفردارم

دنیا و اهلش باشد از آن ِشما، مردم
حال  ِتماشا نیست وقتی چشمِ تر دارم

من بی پدر دلبسته ی دنیا نخواهم شد
اُم ِاَبیـــهایم  بــهشتی زیر سر دارم

حالِ پریشان مرا دیـــگر نمیبینید
“یکدست بر دیوار “و “دستی بر کمر” دارم

وقتی عــلی را در کنار چاه میبینم
از نامسلمانییتان خون بر جگر دارم

افسوس دیگر اهل بیتم را نخواهم دید
هر چند از داغ یتیمانم خبر دارم

قبر مرا از مردمان مخفی نگهدارید
من در درونم رنجهای بیشتر دارم…..!

شاعر:صفیه قومنجانی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

یک باغ لاله میچکد از این جراحتت
دریای درد همدم ساعت به ساعتت

دیگر بهشت روی خودش را نشان نداد
از آن زمان که بی ادبی شد به ساحتت

قدقامت االصلوه تو قد قامتم شکست
محراب خم شد از خم این قد و قامتت

حورا به عرش چاک گریبان دریده اند
از حالت قنوت و رکوع عبادتت

روزی هزار مرتبه از جانب خدا
جبریل می رسید به عرض ارادتت

در این سه ماه هیچکسی سر نزد به تو
جز غم کسی نیامده باشد عیادتت

دائم عذاب میکشی و دم نمیزنی
داری دعا کند ملک الموت راحتت

مسماروآتش و لگدو ضربه غلاف
هستند متهم همگی در شهادتت

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست
صفای فاطمیه از صفای مادر توست

اگر که سائلم و نوکر همیشگی ام
فقط به خاطر لطف و عطای فاطمه است

تمام عزت شیعه رهین منت اوست
تمام زندگی ما فدای مادر توست

قسم به مادر و آن احتجاج حیدریش
دوام خدمت ما با دعای مادر توست

ز نور چادر او ما همه مسلمانیم
که اصل طینت ما خاک پای مادر توست

به وقت مرگ که دستم ز هر دری کوتاست
امید دلخوشی من وفای مادر توست

بیا که با تن خونین ، هنوز منتظر است
که انتقام تو تنها دوای مادر توست

شاعر:قاسم نعمتی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

پشتِ در خانه ی علی بلوا شد

با فاطمه بر سر علی دعوا شد

یک ضربه و یک بازو و یک آه بلند
شال از کمر امیر مردان وا شد

دربی که تمام قد در آتش میسوخت
آوار به روی صورت زهرا شد

در حال نفس نفس زدن بود هنوز
یک میخ گداخته سرش پیدا شد

سربسته بگویم سخن از ناموس است
سربسته بگویم که چه در آنجا شد

با طفل زمین خورد در آنجا مادر
بی طفل ولی بود که از جا پا شد

شرحِ غم زهرای جوان را باید
از رنگِ محاسن علی جویا شد

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

وقتی مرا در روضه دعوت میکند زهرا

یعنی کریمانه کرامت میکند زهرا
بیش از پدر‌مادر محبت میکند زهرا
از نان شب خرج رعیت میکند زهرا

تفسیر ناب آیه های هل اتی یعنی…
لطف بدون منت و بی انتها یعنی…
پیراهنش در دست خالی گدا یعنی …
شام زفافش هم عنایت میکند زهرا

غم می زداید از دل سائل به یک لبخند
با دست و دل بازی گدا را میکند خرسند
یک روز نان سفره و یک روز گردن بند
همواره لطف بی نهایت میکند زهرا

هرکس مقیم خانه اش شد اهل ایمان شد
مقداد شد میثم شد و عمار و سلمان شد
از برکتش حتی یهودی هم مسلمان شد
چادر نمازش هم هدایت میکند زهرا

زهرا تر از زهرا ندارد عالم ایجاد
آیات قرآن از مقاماتش خبر میداد
جانم به این عفت که نزد کور مادرزاد
حجب و حجابش را رعایت میکند زهرا

توحید دارد میچکد از سقف ایوانش
اعجاز بیرون میزند از مطبخ نانش
زهرا که جای خود بگویم از کنیزانش …
فضه‌ش پیمبرگونه صحبت میکند زهرا

چیزی نمیخواهد در این دنیا برای خود
فیضی دهد همسایه را با ربنای خود
پهلویش آزرده ست اما با خدای خود
هرشب سر سجاده خلوت میکند زهرا

یک عمر در کنج دلش یاد علی دارد
تصمیم بر یاری و امداد علی دارد
لحظه به لحظه بر لبش ناد علی دارد
با ذکر مولایش عبادت میکند زهرا

با اینکه خلقت را برای او بنا کردند
از عالم هستی حسابش را جدا کردند
هر سیزده معصوم بر او اقتدا کردند
پس بر امامان هم امامت میکند زهرا

از خون که رنگین شد زمین دیگر زمان فهمید
از شور و شوق فاطمیون بی گمان فهمید
از حلقه ی دار “نمر” ها میتوان فهمید
دارد که بر دلها حکومت میکند زهرا

دنیا اسیر عشق پاکش بیشتر ایران
محبوب زهرا میشود از هر نظر ایران
دیروز در شهر نبی امروز در ایران
سیدعلی‌ها را حمایت میکند زهرا

یا قهر و آتش یا دگر تسلیم یعنی چه ؟
در پای طاغوت زمان تعظیم یعنی چه؟
در ریسمان ذلت و تحریم یعنی چه ؟
تفسیر صبر و استقامت میکند زهرا

از هرم آتش صورت پروانه میسوزد
در پیش چشم کودکان کاشانه میسوزد
چون شمع ذره ذره مرد خانه میسوزد
اما صبوری در مصیبت میکند زهرا

وقتی که دل را میدهد در دست دلبر هم…
در پای عهدش میگذارد تا ابد سر هم…
با صاحب و مولای خود یکبار دیگر هم…
بین در و دیوار بیعت میکند زهرا

پا را که داخل میگذارد از در مسجد
از ترس میلرزد به خود سرتاسر مسجد
محو کلام آتشین اش منبر مسجد
با خطبه ای غرا قیامت میکند زهرا

بوی شهادت میرسد از لحن سوگندش
“لبیک یا حیدر” نوشته روی سربندش
جان علی را میخرد با جان فرزندش
از هستی‌اش خرج ولایت میکند زهرا

با صورت نیلی و با چشمان کم سویش
با سینه ی آزرده و با زخم بازویش
با لاله های بسترش با درد پهلویش
از غربت مولا روایت میکند زهرا

هرشب سراغ از مهبط مسمار میگیرد
از پا می افتد , پهلویش هر بار میگیرد
وقتی کمک از شانه ی دیوار میگیرد
یعنی که به سختی حرکت میکند زهرا

از تندی شلاق بی احساس بی دین نه
از بی حیایی غلاف تیغ بدبین نه
از چشم شور و پای شوم و دست سنگین نه
از درد تنهایی شکایت میکند زهرا

اشک مرا پای شب مهتاب بگذارید
تابوت را در گوشه ی سرداب بگذارید
نزد حسینم نیمه شبها آب بگذارید
این روزها دارد وصیت میکند زهرا

همچون پرستویی که بالش گشته آزرده
مانند سرو سیلی از باد خزان خورده
مثل گلی پرپر شبیه یاس پژمرده
در عرش بابا را زیارت میکند زهرا

فردای محشر باز محشر میشود قطعا
مادر می آید دیدنی تر میشود قطعا
با لطف او یک طور دیگر میشود قطعا
از ما گنهکاران شفاعت میکند زهرا

خسران زده در کوله بارش در ندارد که
در روز رستاخیز دست پُر ندارد که
هرچه بگوید فاطمه رد خور ندارد که
نزد خدا از ما ضمانت میکند زهرا

هم سینه زن هم گریه کن هم روضه خوانش را
هم چای ریز بی ریا و بی نشانش را
تا دوستان دوستان دوستانش را
با دست خود راهی جنت میکند زهرا

شاعر:علیرضا خاکساری

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

وا مانده زخم سینه از مسمار وامانده
در حسرت بهبود زخم تو دوا مانده

ما نیز بیماریم از بیماری ات بانو
پس خوب شو زهرا و اینگونه شفامان ده

ای مستجاب الدعوه ام طوری دعا کردی
که در دهان زینب آمینِ دعا مانده

محجوب من، حرف تو را می‌خواندم از چشمت
آن هم که پشت پلک مجروح تو جا مانده

ما هر دوتا مشگل گشا هستیم اما تو
آنقدر مجروحی که این مشگل گشا مانده

حال علي بدتر نباشد بهتر از تو نيست
من مانده ام با اين غرور زير پا مانده

هر بار که میبینمش صدبار میمیرم
حق دارم آخر روی چادر رد پا مانده

داری نفس را نیمه نیمه می‌کشی، پیداست
یک استخوان دنده از باقی جدا مانده

تا صبح مثل زخم تو خون گریه میکردم
وا مانده زخم سینه از مسمار وامانده

شاعر:گروه یا مظلوم

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

چشمان تو دو ماهی در غم شناورند

یا دو پیاله‌ی غم ساقی کوثرند

افسوس ای عروس قلیل الجهاز من
اسباب خانه‌ی تو‌و عمرت برابرند

درد تو درد ماست نشانم به آن نشان
شب سرفه میکنی همه از خواب میپرند

آرامش تو را جلوی در به هم زدند
امشب دگر بخواب ملائک دم درند

در بستری ولی بغلت نیست محسنی
این لخته ها به جاش ولی خوب نوبرند

از در همین که میگذرم بغض میکنم
دیوار و میخ آینه‌ی دق حیدرند

تقصیر تو نبود که چشمت کبود شد
میخواستند اشک مرا در بیاورند

آنها که با غلاف به بازوی تو زدند
یک روز میرسد که به دنبال خنجرند

طوری که میدرند لباس حسین را
یک گله گرگ پیکر آهو نمیدرند

شاعر:وحید عظیم پور

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

گاهی به یک نگاه سخن گفته میشود
ناگفته های شوهر و زن گفته میشود

حالا که ظاهر تو به سنت نمیخورد
راز سه ماهه پیر شدن گفته میشود

دست مرا که بست به دستت قلاف زد!
در این ورم خجالت من گفته میشود

یکروز میرسد که دراین کوچه های تنگ
حتما دلیل بغض حسن گفته میشود

تب کردن از علائم آتش گرفتن است
حال تو از حرارت تن گفته میشود

ای شمع آب رفته ی من!دلخوشم فقط…
به چند استخوان که بدن گفته میشود!

شانه بزن که درد دل بچه ها به تو
درلحظه های شانه زدن گفته میشود

روزی به چادر تو حیا گفته شد ولی..
روزی به چادر تو کفن گفته میشود

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

صدای گریه از عرش معلّی می‌رود بالا
همین که نیمه‌شب‌ها دست زهرا می‌رود بالا

یکی از پلک‌های زخمی‌أش با دیدن حیدر
به زحمت _تا کند او را تماشا_ می‌رود بالا

گمانم مرکز ثقل زمین را شعله‌ها سوزاند
که آتش از در و دیوار دنیا می‌رود بالا

هنوز از ماجرای کوچه‌ها شرمنده‌اش هستند
اگر دیوارها کج تا ثریا می‌رود بالا

تمام هستی خود را گرفته روی دست، انگار
که روی شانه‌ها تابوت مولا می‌رود بالا

سوال این است؛ قاتل کیست؟ اما در جواب آن
فقط هر آینه دیوار حاشا می‌رود بالا

شفیع محشر خود را در اوج کینه سوزاندند
که دود آتشِ امروز، فردا می‌رود بالا

به لب در هر قنوت آوای “أَینَ‌المُنتَقِم؟” داریم
که دست لطف مادر نیز با ما می‌رود بالا

شاعر:مجتبی خرسندی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

در سِلک ما، معراج رفتن، پَر نمی‌خواهد
مؤمن پری بهتر ز چشم‌ تَر نمی‌خواهد

با اشک وقتی حاجت ما را روا کردند
گریه کُن‌ات مشکل‌گُشا دیگر نمی‌خواهد

خاک حسینیه برای شاعر‌ان کافی است
از تو نوشتن جوهر و دفتر نمی‌خواهد

جاروی دستم را نگیر از دست من «خانم»
این روضه‌خانه‌ها مگر نوکر نمی‌خواهد!؟

ذات تو را تمثال “أَعْطَیْنا” بیان کردند
تفسیر دیگر، سوره‌ی کوثر نمی‌خواهد

با دیدن روی تو با خود روبه‌رو می‌شد
آئینه‌ای بعد از تو پیغمبر نمی‌خواهد

تو مستقیماً حامل وحی خداوندی
دیگر خدا جبریلِ نامه‌بر نمی‌خواهد

نور وجودت را «علی» از قبل خِلقَت دید
این مُدَّعا شاهد از این بهتر نمی‌خواهد

وقتی دعای‌ تو نگه‌دار علی باشد
دیگر «سپر» را فاتح خیبر نمی‌خواهد

نان تو خادم‌پرورِ بیتِ یدالله‌ است
نانی به‌جز این سفره را قنبر نمی‌خواهد

ذرات روی چادرت حُکم طلا دارد
تا گرد و خاکش هست، فضّه، زر نمی‌خواهد

چادرنمازت سایه‌سارِ مُلک سَلمان است
جز سایه‌ی امن تو این کشور نمی‌خواهد

این نسل سِوُّم، خوب در پیکار ثابت کرد
حرف دفاع از دین که باشد، سر نمی‌خواهد

تمّار اگر باشی به روی دار خواهی‌گفت:
حرف ولایت را زدن منبر نمی‌خواهد

این انقلاب فاطمی چل سال ثابت کرد
جز نسل زهرا و علی، سرور نمی‌خواهد

چل سال جنگیدیم پای پرچم زهرا
فرزندْ جز خون‌خواهیِ مادر نمی‌خواهد

نجّار کاش از ابتدا بی میخ، در می ساخت
هرگز کسی این‌گونه‌ دردسر، نمی‌خواهد

مادر تقلا می‌کند قدری رها گردد
دیوار پیله کرده، میخ در نمی‌خواهد…

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

سقف این حجره آسمانش بود..
چادر پاره سایبانش بود

گرچه روی لبش تبسم داشت
کارد بر روی استخوانش بود

جان این چهار بچه‌ی کوچک..
بسته بر لقمه‌های نانش بود

آنچه از درد کوچه  بدتر بود
بی وفایی دوستانش بود

یاعلی یاعلی مدد گفتن..
رمق دست ناتوانش بود

سن و سالی علی نداشت ولی
برف بر روی گیسوانش بود

علی کوچه و علی اُحُد!
صبر مبهوتِ امتحانش بود

این زن سال‌خورده در خانه..
روزگاری زن جوانش بود

آن زنی که سرش به در خورد و
پهلوی زخمی‌اش نشانش بود

به بهار علی شرار زدند
بی خبر نوبت خزانش بود

“اشهد اَنَّ مرتضی مظلوم”
زیرِ در نغمه اذانش بود

سخت شد فضه را صدا بزند
لخته‌خون زحمت دهانش بود

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

کوه بودم، بلند و باعظمت
روی دامان دشت جایم بود
قد کشیدم ز خاک تا افلاک
ابرها، فرش زیر پایم بود

شب که چشم ستاره روشن بود
نور مهتاب، دل ز من می‌برد
صبح، چون آفتاب سر می‌زد
اولین پرتوش به من می‌خورد

دفتر وحی حق که روز به روز
جلوه‌اش سبز و سبزتر بادا
در بیان شکوه من، دارد
آیۀ «والجبال اوتادا»

سینه‌ام را اگر که بشکافند
لعل و الماس دیدنی دارم
از گذشت زمان و «دحو الارض»
خاطراتی شنیدنی دارم…

صبح یک روز چشم وا کردم
ضربۀ تیشه بود گوش خراش
تخته سنگی شدم جدا از کوه
اوفتادم به دست سنگ تراش

پتک سنگین و تیشۀ پولاد
سهم من از تمام هستی شد
حکم تقدیر و سرنوشت این بود
نام من «آسیای دستی» شد

گرچه از بازگشت خویش به کوه
پس از آن روزگار نهی شدم
این سعادت ولی نصیبم شد
که جهیز عروس وحی شدم

گوشۀ خانه‌ای مرا بردند
که حضور بهشت آن‌جا بود
برترین سرپناه روی زمین
بهترین سرنوشت آن‌جا بود

دستی از جنس یاس و نیلوفر
شد در آن خانه آسیاگردان
گرچه سنگم، ولی دلم می‌خواست
جان او را شوم بلاگردان

هر زمان گرد خویش چرخیدم
می‌شنیدم تلاوت قرآن
روح سنگین و سخت من کم‌کم
تازه شد از طراوت قرآن

راز خوش‌بختی مرا چه کسی
جز خداوند دادگر داند
کی گمان داشتم مرا روزی
جبرئیل امین بگرداند

به مقامی رسیده‌ام که چنین
بوسه‌گاه فرشتگان شده‌ام
مثل رکن و مقام کعبه عزیز
در نگاه فرشتگان شده‌ام

بارها شد که با خودم گفتم:
ای که داری به کار نان دستی!
کاش هرگز ز خاطرت نرود
وام‌دار چه خانه‌ای هستی؟

خانۀ آسمانی خورشید
خانۀ روشن ستاره و ماه
خانۀ وحی، خانۀ قرآن
خانۀ «انّما یُریدُ الله»

از همین خانه تا ابد جاری‌ست
چشمۀ فیض، چشمۀ احسان
سایبانِ معطّرِ این جاست
سورۀ «هل أتی علی الانسان»

آسیابم ولی یقین دارم
که پناهنده‌ام به سایۀ نور
سرنوشت مرا دگرگون کرد
اشک زهرا و ذکر آیۀ نور

یاس یاسین که با دعای پدر
آیۀ نور بود تن‌پوشش
داشت دستی به دستۀ دستاس
دست دیگر گلی در آغوشش

در محیطی که هر وجب خاکش
فخر بر آفتاب و ماه کند
آرزو می‌کنم که گاه به من
دختر کوچکی نگاه کند

گرچه از بازتاب گردش من
نان این خانه برقرار شده‌ست
شرمسارم از این‌که می‌بینم
دست زهرا جریحه‌دار شده‌ست

رفت خورشید وحی و آمد شب
سر نزد از ستاره سوسویی
صبح از کوچۀ‌ بنی‌هاشم
شد بلند آتش و هیاهویی

تا بدانم چه اتّفاق افتاد
تا ببینم هر آنچه بوده درست
دل به دریا زدم به خود گفتم:
«چشم‌ها را دوباره باید شست»

دیدم آن روز صبح منظره‌ای
که به خود مثل بید لرزیدم
آتشم زد شرار دل وقتی
شعله‌ها را به چشم خود دیدم

در همان آستانه‌ای کز عرش
قدسیان را به آن نظرها بود
اشک چشم ستارگان می‌ریخت
بین دیوار و در خبرها بود

من به حسرت نگاه می‌کردم
باغ گل را میان آتش و دود
جز خدا هیچ‌کس نمی‌داند
که چه آمد به روز یاس کبود

با همان دست عافیت‌پرور
که پرستاری پدر می‌کرد
از امام زمان خود یاری
در هیاهوی پشت در می‌کرد

هیزم آوردن، آتش افروزی
سهم هر رهگذر نبود ای کاش
خبر ناشنیده بسیار است
خبر میخ در نبود ای کاش

دست خورشید را که می‌بستند
شرح این ماجرا کبابم کرد
آنچه پشت در اتّفاق افتاد
سنگم امّا ز غصّه آبم کرد

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

لبخند را بر چهره ام تا به ابد کشت
داغش مرا هر لحظه بی حدّ و عدد کشت

در کوچه با سیلی فدک را غصب کردند
این روضهٔ سنگین مرا تا به ابد کشت

بر سورهٔ مظلوم ِ کوثر، راه را بست
با ذکر نابِ قُل هُوَ اللهُ أحد کشت

آتش هجوم آورد و با کینه خودش را-
-با قصد اینکه مادرم کشته شوَد، کشت…

مسمار شد خنجر برای قلبِ محسن(ع)
با تیزی اش شش ماههٔ ما را، چه بد کشت

باید زمین میخورد و بر بازو نمیخورد
آرامشم را یک غلافِ نابلد کشت

مادر نمازش را به زحمت خواند و هر روز
ابلیس را در ذکرِ أللهُ الصّمد کشت

فریاد خواهم زد کنار کعبه روزی
ای اهلِ عالم مادرم را یک لگد کشت!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بوي بهشت عطر نفس هاي اطهرت
فردوس حجره اي ست ز بيت منورت
باغ جنان نشسته به كنج گلِ سرت
خوانده پيمبر از همه خلق برترت
مدحت خدا نموده به آيات كوثرت
اين گونه خوانده از همه عالم فراترت

دردانه ی پيمبر و جانانه ی علي
رخشان ترين ستاره ی كاشانه ی علي

وجه خدا عيان شده بر روي صورتت
خوی خداست جلوه ي زيباي سيرتت
مستور در لطافت محض است فطرتت
بي فايده است جستجو از بهر كثرتت
در بازوي عليست تجلاي قدرتت
گشته رضاي حضرت حق در مسرتت

داخل شوند اهل جنان از قفاي تو
زانو به محضر تو زده ماسواي تو

بالاتر از فراسوي باور فقط تويي
با شان و قدر خويش برابر فقط تويي
شان نزول سوره كوثر فقط تويي
جان علي و ام پيمبر فقط تويي
آري دليل خلقت حيدر فقط تويي
تنها سواره در صف محشر فقط تويي

روز ظهور مي شود آغازِ عصر تو
از آن به بعد جلوه كند فتح و نصر تو

خلقت به دست رب جلي آفريده شد
با علم و حکمت ازلي آفريده شد
بی هیچ نقص یا خللی آفریده شد
گر چرخ و زهره و زحلی آفریده شد
از برکت نبی و ولی آفریده شد
احمد، خودش براي علي آفريده شد

تنها نه صبح و شام براي تو خلق شد
پيغمبر و امام براي تو خلق شد

غیر از تو کیست آن که بهار علی شود؟
غیر از تو نیست آن که قرار علی شود
چشم و چراغ و نقش و نگار علی شود
آینه ي تمام عیار علی شود
چون تو تمام دار و ندار علی شود
با جان خویش یاور و یار علی شود

قبل از شروع خلقت آدم تو بوده اي
از ابتدا دل از دل حيدر ربوده اي

حوريه اي ز جنس بشر كيست غير تو؟
آيينه اي ز حسن پدر كيست غير تو؟
بر مصطفي فروغ بصر كيست غير تو؟
رشك تمام اهل نظر كيست غير تو؟
آن ممتحن به عالم زر كيست غير تو؟
يار ِشهيدِ در پسِ در كيست غير تو؟

در، سنگرِ تو گشته و تو سنگرِ علي
در، گرچه جا زده است، تو ماندي سپر، ولي

نوريه اي و صابره و هم كريمه اي
بدرِ تمام و دُرَّةُ بَيضا، رحيمه اي
عالِيَةُ المَحَلّ و رئوفه، فهيمه اي
رُكنُ الهُدي، شَفيقِه، زُجاجِه، عليمه اي
عذرایی و رشیده، جلیله، حکیمه ای
محزونه ای و باكيه اي و سليمه اي

ريحانه ي رسولي و محبوبه ي خدا
“مَكسورُ ضِلعُها”يي و “مظلومُ بَعلُها”

اي حضرت بتول كه بي بال و پر شدي!
تنها ميان كوچه تو مرد خطر شدي
با جان خويش جان علي را سپر شدي
گرچه سپر شدي تو ولي بي پسر شدي
با هيزم جهنميان شعله ور شدي
آه نهاد سينه ي خيرالبشر شدي

تنها تو بين خلق علي باوري و بس
با پهلوي شكسته بر او ياوري و بس

تعريف كن ز علت جانسوز ناله ات
از رد خون روي تنت، نقش ژاله ات
از گريه هاي دخترك چهار ساله ات
تعريف كن ز قصه ي نشكفته لاله ات
از اولين شهيد علي از سلاله ات
اصلا بگو تو از فدك و از قباله ات

از نابرادران پيمبر چه ديده اي؟
كين گونه از حسين و حسن دل بريده اي!

از بازگشت عصر جهالت به ما بگو
از اتحاد جهل و قساوت به ما بگو
از غاصبان حق خلافت به ما بگو
از چرخ دنده هاي لجاجت به ما بگو
از موسم سكوت جماعت به ما بگو
از آيه هاي اجر رسالت به ما بگو

حتي اگر سفارش ختم رسل نبود
اين گردباد در رمق برگ گل نبود!

اصلا بيا و از دل زينب بگو سخن
از بغض مانده در وسط سينه حسن
از رازهاي مخفي در قلب خویشتن
از دست دوز آخَرَت آن كهنه پيرهن
اين كه چرا کم است در این بقچه يك كفن
از آن شهيد تشنه لب پاره پاره تن

در قتلگاه موي سپيدت خضاب شد
بي سرپناه عترت ختمي مآب شد

شاعر:رضا جوان بخت

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

از ابتدا قیامت او آشکار بود
آن بانویی که ممتحن کردگار بود

در بندگی خویش خدای بقیه بود
سرتا به پاش مظهر پروردگار بود

در خانه با کنیز خودش همکلام بود
در سجده با خدای خودش همجوار بود

مردان جنگی از پس او برنیامدند
با اینکه بر جراحت پهلو دچار بود

کاری به این نداشت که تنها و بی‌کس است
وقت گذر ز کوچه، چه با اقتدار بود

زهرا عجیب غیرتی عشق حیدرست
پای علی برای بلا بی‌قرار بود

از گرگهای شهر، فدک را گرفته بود
کرار بود، گرچه خودش خانه دار بود

بستند راه کوچه! مگر کم میاورد؟!
غافل ازآنکه چادر او ذولفقار بود

سیلی زدند جا بزند! گفت یا علی!
یک دم عقب نرفت! سراپا وقار بود

رویش کبود شد، رویشان را سیاه کرد
با قامت شکسته عجب پای کار بود

تا حشر، خاک بر سر اهل مدینه کرد
آن معجری که روی سرش پرغبار بود

اصلا نخورد غصه‌ی آن گوشِ…..
اما حسن نشست و پی گوشوار بود

واضح تر از همیشه علی را نظاره کرد
هرچند چشم‌هاش از آن ضربه تار بود
**
ارثیه داد حضرت مادر به دخترش
ارثیه ای که درد و غم بی‌شمار بود

وقتی سر عزیز خدا رفت روی نی
زینب اسیر هلهله‌ی سی هزار بود..

از یک کفن مضایقه کردند کوفیان
بر روی بوریا بدنی آشکار بود

درراه، زینب از همه بدتر عذاب دید
دخت علی به ناقه‌ی عریان سوار بود

دستش شکست و دست ستم را ز پشت بست
با دست بسته فاتح این کارزار بود

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

ای وای از آن حدیث به دفتر نیامده
ای وای از آن شروع به آخر نیامده
ای وای از آن یقین به باور نیامده
ای وای از آن مزار کبوتر نیامده
ای وای از آنکه رفته و دیگر نیامده

ای دل حدیث دختر طاها شنیده‌ای؟
یَرضی شنیده‌ای لِرضاها شنیده‌ای؟
هنگامۀ نماز دعاها شنیده‌ای؟
حتی تَوَرَّمَت قَدَماها شنیده‌ای؟
أمّن یُجیب این همه مضطر نیامده

یاللعجب، فصلّ لربّک ولادتش
واحیرتا لِیُذهِبَ عنکم شرافتش
طوبی لهُم وَ حُسن مَآب است مدحتش
جبریل با تمام بزرگی و رتبتش
از عهدۀ ستایش او برنیامده

اما چه سود حرمت قرآن شکسته شد
یک‌باره قلب سورۀ انسان شکسته شد
در را زدند و حرمت مهمان شکسته شد
نان ریخت، سفره سوخت، نمکدان شکسته شد
فصل غریبی تو چرا سر نیامده؟

زهرا هنوز گریه‌ی بی‌گاه می‌کند
مولا هنوز سر به دل چاه می‌کند
پاییز ادعای أنا الله می‌کند
صبح بهار از آمدن اکراه می‌کند
آیا هنوز وقت مقرّر نیامده؟

شاعر:مهدی جهاندار

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

تو زمین گیری و من بی کس و یارم زهرا
خوب بنگر گره افتاده به کارم زهرا

چقدر پیر شدی خانم هجده ساله
حق بده تاب ندارد دل زارم زهرا

خانه ام مقتل تو بوده و من شاهد قتل
با چه رو پای در این خانه گذارم زهرا ؟

همدم چاهمو هم صحبت نخلستانم
بسکه آزرده از این شهر و دیارم زهرا

مرد خیبر جلوی بسترت افتاده زمین
بعد تو کاش منم جان بسپارم زهرا

من صف اول هر غزوه به میدان رفتم
ولی اندازه ی تو زخم ندارم زهرا

یک دل سیر بگو هر چه دلت میخواهد
یک دل سیر برای تو ببارم زهرا

تو قدت خم شده یا چشم علی دید خطا؟
خجل از قد تو با دیده ی تارم زهرا

کفنت را جلوی چشم علی باز نکن
که در آورده عزای تو دمارم زهرا

شب به شب مجلس ختمی‌ست،خصوصی اما
نه سر قبر تو … بالای مزارم زهرا

شاعر:علیرضا وفایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بادِ سردی آمد و برگ و برش را جمع کرد
پُر شد از پاییز تا کوچه ، پرش را جمع کرد

ابرِ تاریکی رسید و کوچه را تاریک کرد
غم وزید و شادمانی دفترش را جمع کرد

شادیِ یک کودکِ زیبا  چرا کوتاه بود؟
غم زد آتش بر دلش خاکسترش را جمع کرد

تکیه‌گاهِ مرتضی را دید از مسجد که رفت
نانجیبی لب گزید و لشکرش را جمع کرد

گِرد او اوباش بودند و برایش بس نبود
از حرامی اولش تا آخرش را جمع کرد

وای ناموسِ علی را پیشِ راهش تا که دید
در دلِ خود کینه‌های همسرش را جمع کرد

کاش می‌شد که حسن هم قَدِ مادر بود کاش
رویِ پا برخاست چشمان تَرش را جمع کرد

یک صدا آمد… صدای سیلی و دیوار بود
چشم وا کرد… از زمین نیلوفرش را جمع کرد

تا که او را زد علی درخانه‌اش بر خاک خورد
تا که نامحرم نبید مادرش را جمع کرد

آه بر خاکِ زمین یک گوشواره پخش شد
وای از زیر قدمها چادرش را جمع کرد

یک پسر در کربلا هم  پیشِ بابایش نشست
عاقبت روی حصیری پیکرش را جمع کرد

پیکرش اینجا و سر  بازیچه‌ی سرنیزه‌ها
بارها عمه کتک خورد و سرش را جمع کرد

آنقدر سرنیزه خورده بود و خنجرهای کُند
دخترش تا دیدش اول  حنجرش را جمع کرد…

شاعر:حسن لطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

مائیم، ما، دو آینه ی روبروی هم
تابانده اند صورت ما را به سوی هم

تا خیره می شویم به هم با نگاهمان
وا می کنیم پنجره ها را به روی هم

من مردِ روزِ رزم و تو بانوی اشک شب
نوشیده ایم سرّ خدا از سبوی هم

سر خم نمی کنیم مگر پیش پای عشق
عالم نمی دهیم به یک تار موی هم

قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من
«یا ایها الذینِ» هم و «امنوا» ی هم

دریا ندیده است، نمی فهمد این کویر،
ما غرق می شویم چرا در وضوی هم؟

قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین
پیچیده بغض غربتمان در گلوی هم

آنها به فکر هیزم خشکند پشت در
ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم

نه دستِ بسته ام و نه بازوی خسته ات
طاقت نداشتند بیایند سوی هم

پروانه ها خوشند، اگر چه در آتشند
پر می کشند در دلشان آرزوی هم

یک روز ما دوباره شبیه دو آینه
می ایستیم رو به خدا روبروی هم

شاعر:قاسم صرافان

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

به شبنم اُنس دارد، لاله‌رخساری که من دارم
سر از بستر نگیرد، سروْرفتاری که من دارم

کنار ماه خود، شب تا سحر با مهر بنشینم
ندارد هیچ اختر، چشم بیداری که من دارم

ز چشم نیمه‌بازش بر ندارم چشم و می‌دانم
«نگاهش عافیت‌بخش است، بیماری که من دارم»

بهشت‌‌آرا گلی بر گلشن من سایه افکنده
که با او رشک فردوس است، گلزاری که من دارم

به زمزم ناز دارد، کوثرِ اشکی که او دارد
ز گردون سر برآرد، آهِ غم‌باری که من دارم

اگر در دل غمی آید؛ وگر غم بر غم افزاید
علی را غم نمی‌شاید، ز غم‌خواری که من دارم

شاعر:جواد هاشمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

کوچه گردی می کنم تنهای تنها مانده ام
بعد پیغمبر ببین بانو که من وامانده ام

در میان کوچه ها پا می کشم با بی کسی
کاش می مردم ز ختم الانبیا جامانده ام

نیست حتی یک نفر تا که کنم بر او سلام
با همین شانه به زیر بار غم ها مانده ام

یک نفر مانده برایم بین این شهر بلا
زنده با عشق سلامت جان زهرا مانده ام

حامی حیدر مبادا خسته از حیدر شوی
خوب می دانی که گریان مثل دریا مانده ام

هفته ها از دیدن رویت گذشته جلوه کن
هفته ها در انتظار روی زیبا مانده ام

خواهشا از درد های خود بگو بانوی شهر
بهر درد دل ولی تنها و رسوا مانده ام

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

برده ای از خانه ام با رفتنت لبخند را
خنده ها و گریه های آخرین فرزند را

ازسفرهای خطیر کوچه ها برگشته ای
ازکجا آورده ای این طرفه بازوبند را

داغ هجران تو بر من آنچنان سخت است که
برجگر باید بریزم بعدازاین اسپند را

تا توبودی یک نفر حرف دلم رامیشنید
بی توبایدبشنوم هرآنچه می گویند را

بند بند پیکرت لرزید وپهلویت شکست
در عوض از دست حیدر باز کردی بند را

شاعر:محمد علی بقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اول هر چیز را حیدر مشخص می کند
آخرش تکلیف را کوثر مشخص می کند

حیدری نیمه ابری یا حسینی شدید
پس هوای خانه را مادر مشخص می کند

چشم می بندم صدای پای مادر درسرم
راه باقیمانده را تا در مشخص می کند

اولش آهسته بعدش با قدم های سریع
روضه را اینگونه تا آخر مشخص می کند

باصدا کردم تجسم صحنه را، ازچشم هم؛
گوش گاهی صحنه را بهتر مشخص می کند

در میان بسترش تکلیف کل شیعه را
فاطمه بایک تکان سر مشخص می کند

درمیان بچه‌های فاطمه ازاین به بعد
سهم غربت را فقط خواهر مشخص می کند

بین آقا زاده هایش هم مسیر روضه را
غالبا فرزند کوچکتر مشخص می کند

سرنوشت عالمی را میخ در معلوم کرد
بعد از این تکلیف را خنجر مشخص می کند

شاعر:مهدی رحیمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

اهل مدینه شاهدِ بی یارها شدند
مشهور در زمانه به بی عارها شدند

رفتی تو و کسی به علی تسلیت نگفت
اینگونه همنشین عزادارها شدند

می خواستند قبر تو را زیر ورو کنند
اسباب زحمت من و تو بارها شدند

گفتند تو مریضه شده جان سپرده ای
مُنکِر به زخم ِ سینه و مسمارها شدند

رفتی تو و به روی سرم خانه شد خراب
اینها به فکر شادی و این کارها شدند

یادم نمی رود که چگونه تورا زدند
اسما و فضه مَحرم اسرارها شدند

بارفتن تو زینب و کلثوم وقافله
آماده ورود به بازارها شدند

اینجا تو پیش چندنفر خورده ای زمین
آنها اسیر وارد تالارها شدند

آن گیسوان ِ ناز که مثل ضریح بود
اسباب دستِ لشگریان بارها شدند

شاعر:قاسم نعمتی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بهار زندگی ام را خزان مکن باشد؟
مرا به سوگ خودت امتحان مکن باشد؟

بمان و خانه ی مان را به نور روشن کن
بمان و خون به دل کودکان مکن..باشد؟

غذا که خواست عزیزم؟تو استراحت کن
تو کار با بدن ناتوان مکن…باشد؟

مگیر روی خودت را..علی دلش تنگ است
خراب بر سر من آسمان مکن…باشد؟

که گفته بود که تو رفتنی شدی خانم؟
نگاه بر دهن این و آن مکن..باشد؟

شاعر:آرمان صائمی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

تابوت میان خانه تا جا وا کرد
سنگینی اندوه به قلبم جا کرد

دنیا که حریف من نمیشد ، هر چه
با قلب علی کرد غم زهرا کرد

آن روز نمیرود ز یادم هرگز
آن روز که با تو زندگی بدتا کرد

پاچید زهم جمع میان من و تو
دستی که تورا ز زندگی منها کرد

طوفان زده و شکسته گردیدی از
دردی که دو چشم تر تو دریا کرد

فضه کمکت کرد نیفتی به زمین
خوردی به زمین و کمکت اسما کرد

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

چه غم گرهرکسی ازمن بجزغم روبگرداند
مبادا از سرم رو کاسه‌ی زانو بگرداند

رهین منّت دردم که بنشسته به پهلویم
به بستر،اومرا زین سوی،برآن سو بگرداند

نگاه همسر تنهای من این راز می‌گوید
که دیده؟همسری ازهمسر خود رو بگرداند

زبس بیزارم ازدشمن عیادت چون کندازمن
کمک از فضّه گیرم تا رخم از او بگرداند

دلم را مژده دادم تا اجل آید به امدادم
کجا بیمار رو، از کاسه‌ی دارو بگرداند

پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری
مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند

فدایی علی هستم پی حفظش دلم خواهد
اجل دست مرا گیرد به دور او بگرداند

شاعر:استاد علی انسانی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

نه تنها روز، کس بر دیدن زهرا نمی‌آید
که بردیدارچشمم خواب هم شبهانمی‌آید

مریز اینقدرپیش چشم زهرااشک مظلومی
ببین ای دست حق دستم دگر بالا نمی‌آید

نگوید کس چرا بانو گرفته دست بر زانو
به روی پا ستادن دیگر از زهرا نمی‌آید

چو می‌بینندحال مادرخود، کودکان گویند
که می‌سوزیم وغیر ازسوختن ازمانمی‌آید

چراغ عمرکوتاهم،کندسوسو ولی افسوس
که هستم چشم بر راه اجل اما نمی‌آید

شاعر:استاد علی انسانی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

بر شانه می‌آورد تا بانو نیافتد
آرام تا این شمع از سوسو نیافتد

پروانه بود و دورِ مادر چرخ می‌زد
حتی نگاهی بر جلالِ او نیافتد

تا دید می‌آید حرامی سویشان گفت
ای کاش راهِ نانجیب این سو نیافتد

خیلی حواسِ مجتبیٰ جمع است اینجا
زخمی دگر این دفعه بر بازو نیافتد

وقتی که زد سیلی تقلا کرد طفلی
یعنی اگر اُفتاد هم با رو نیافتد

پهلویِ او تازه شکسته بود اُفتاد
اما نشد بر خاک از پهلو نیافتد

ای کاش دیوارِ گذر احساس هم داشت
ای کاش جایِ سنگ بر اَبرو نیافتد

یکروز در گودال هم می‌گفت مادر
زینب بیا از رویِ زین با رو نیافتد

قاتل رسید و مادرش فریاد می‌کرد
ای کاش بر این سینه با زانو نیافتد

ای کاش آبی رویِ این لبها بریزد
یا اینکه دستش بر سرِ گیسو نیافتد

شاعر:حسن لطفی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

هر شب برای گریه هایت ، گریه کردم
ناله به ناله پا به پایت گریه کردم

هر دفعه این نه سال را که یادم آمد
از ابتدا تا انتهایت گریه کردم

تسکین طفلانت اگر چه کار من بود
با بچه هایت هم برایت گریه کردم

ای مستجاب الدعوه ای که رفته از دست
با آرزویت با دعایت گریه گردم

در مجلس ختمِ خودم آندم نشستم
هر کوچه ای که در عزایت گریه کردم

ای که به پشت درصدایت در نیامد
هر بار پشت در به جایت گریه کردم

تو پیرهن میدوختی و در کنارت
با روضه های کربلایت گریه کردم

شاعر:حامد آقایی

______________________________________

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)

مرا از لحظه ی پیدایش عالم دعا کردی
همیشه هر کجا نام تو را بردم دعا کردی

هزاران سال طی شد تا خدا بخشید آدم را
یقینا لحظه ی بخشایش آدم دعا کردی

مسیح و حضرت موسی و ابراهیم مدیونت
برای هاجر و اسیه و مریم دعا کردی

جهان را می توانستی به نفرینی بسوزانی
ولی در پاسخ بی مهری عالم دعا کردی

تو معنا کرده ای الجار ثم الدار را وقتی
که آن همسایه های بی وفا را هم دعا کردی

مسلم شد برای اهل خانه رفتنی هستی
از آنجا که برای رفتنت ، هردم دعا کردی

شاعر:سیده فرشته حسینی

27 دسامبر 22
بدون دیدگاه
9,450
دانلود

اشعار مرثیه رسول اکرم (ص) – سال ۱۴۰۱

2
اشعار مرثیه رسول اکرم (ص) - سال 1401

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

به مدینه خبری داغ ببر از فردا
که ز شب‌های شما رفته سحر از فردا

پدر پیر شما میل به رفتن کرده
نیست روی سرتان دست پدر از فردا

مَلَک الموت خجالت زده ی فاطمه شد
مانده پشت در و آورده خبر از فردا

بستر مرگِ نبی مجلس روضه شده است
روضه می‌خواند به صد سوزِ جگر از فردا

گفت احمد که علی دوره صبرت آمد
بی جواب است سلام تو دگر از فردا

کار تو سوختن و سوختن و سوختن است
تویی و خون دل و دیده‌ی تر از فردا

تیغ تو فاطمه است و سپرت فاطمه است
چه نیازی ست به تیغ و به سپر از فردا

نظری کرد به زهرا نفسش بند آمد..
فاطمه جان نرو دیگر دمِ در از فردا

بی علی رد نشو از کوچه خطر بسیار است
امنیت نیست ز کوچه نگذر از فردا

شاعر:سید پوریا هاشمی

_____________________________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

روح بلند مصطفی تا عرشِ اعظم می رسد

بالاتر از بالاست…من اینقدر عقلم می رسد!
هر زحمتی که می کشد، خیرش به عالم می رسد
پس بوسه بر خاک درش، بر نسل آدم می رسد

با او ترازوی عمل، آنقدر سنگین می شود…
شاءن گدایش برتر از شاءن سلاطین می شود

وقت کرم، در کیسه اش درّ و گهر دارد فقط
چون از میان خانهء زهرا گذر دارد فقط
از قُوسِ اَو اَدنای او، حیدر خبر دارد فقط
در غزوه ها بر ذوالفقار او نظر دارد فقط

با دست خود نهری کنار نهر کوثر می کشد
صد جرعه را وقت عطش، با یاعلی سر می کشد

انگشتر دستش، سراغ سنگ خاتم را گرفت
در بین هیئت ها خودش هربار، پرچم را گرفت
بعد از حُسینُ مِنِّی اش، در روضه ها دم را گرفت
با گریه های او گدا، اشک محرم را گرفت

لرزه به روی شانهء عرش برین افتاده است
بابا بزرگ روضه خوان ها بر زمین افتاده است

آنکس که ماهِ هر سحر، شب زنده دارش بوده است
بعد نماز آخرش، زهرا کنارش بوده است
ام ابیها که نبی هم بیقرارش بوده است…
میخ ثقیفه، سال ها در انتظارش بوده است

مانده جنازه بر زمین، هیزم میان کوچه هاست
آن چادر خاکی شده وقتی که می سوزد عزاست

در با لگد که وا شود، صد لاله پرپر می شود
یاس سفید باغ حیدر رنگ دیگر می شود
زهرا نگفته با کسی که باز، مادر می شود
محسن که شش ماهش شود، اوضاع، بدتر می شود

ای وای! از این کوچه و این خانه و این سرزمین
صد مرد باهم جان دهد، یک زن نیفتد بر زمین!

یا مصطفی! شد بعد تو تنهای تنها دخترت
هرچند بارانی شده چشمان زهرا دخترت…
کاری ندارد هیچکس، این دور و بر با دخترت
راحت بغل کرده ترا هر دفعه اینجا دخترت

با آن غمی که مانده در قلب حزینت گریه کن
امشب برای دختر ویران نشینت گریه کن

آن دختری که خسته در آغوشِ خار افتاده بود
از دست زجر بی حیا، دستش ز کار افتاده بود
از روی ناقه بر زمین، با چشم تار افتاده بود
بین طبق می دید سر را که کنار افتاده بود

قدری بغل می خواست که آغوش بابا را ندید
سر بود…گردن بود…اما باز آقا را ندید

شاعر:رضا دین پرور

_____________________________________________

شعر مرثیه رسول اکرم (ص)

فلک امشب نشان داده‌ست روی دیگر خود را
که پس می‌گیرد از خلق جهان، پیغمبر خود را..

فَلَک می‌ریزد امشب بر سر خود، خاک عالم را
مَلَک بر اشک چشمش می‌کشد بال و پر خود را

یکی «انا الیه راجعون» روی لبش جاری‌ست
یکی با گریه می‌گیرد سر زانو سر خود را

تمام عمر رو به قبله بود و حال می‌خواهد
بچرخاند به سمت قبله، حتی بستر خود را

بزرگان گِرد او هستند و می‌چرخد به آن سمتی
که تنها و به تنهایی ببیند حیدر خود را

علی ماند و پی کاری همه رفتند… پیغمبر،
به دوش این و آن نگذاشت، حتی پیکر خود را

شاعر:محمد حسین ملکیان

 

26 سپتامبر 22
بدون دیدگاه
677
دانلود

اشعار مرثیه امام حسن (ع) – سال ۱۴۰۱

0
اشعار مرثیه امام حسن (ع) - سال 1401

شعر مرثیه امام حسن (ع)

او واسطۀ رحمت حق بود و کرم داشت
ابر کرمش بر سر هر بام علم داشت

بخشید سه نوبت همۀ ثروت خود را
ارباب کرم بود که بر خلق کرم داشت

تن داد به صلحی که در آن مصلحتی بود
هرچند که مانند علی تیغ دودم داشت

زهر آمد و زد برجگر و زود برون زد
از بس دل او ماتم و اندوه و الم داشت

وقتی جگرش ریخت میان دل آن طشت
گفتند که این حجت حق اینهمه غم داشت؟

با دیدن اشک دو برادر همه دیدند
“دلهای غریبان جهان راه به هم داشت”*

حتی به تنش فتنه گران رحم نکردند
بر پیکر خود زخمه ای از تیر ستم داشت

بنویس «وفایی»که پس از این همه غُربت
ایکاش که این حجت معبود حرم داشت

شاعر:سید هاشم وفایی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

نه بوی مُشک نه چون بوی نافه ی خُتن است
نه بوی یاسمن است این نه بوی یاس من است

نه بوی چادر خاکی نه عطر آن گودال
بقیع روضه ی مکشوف کوچه و زدن است

برای گریه بر این صحنه یا که دیدارش
میان هر مژه با چشم جنگ تن به تن است

به جز بقیع که در اشک نیز می سوزیم
همیشه گرمی آتش دلیل سوختن است

کسی که دست به سینه است توی کرب و بلا
چگونه است که پیش تو دست بر دهن است؟!

غریب کیست کسی که هنوز بی حرم است؟
و یا کسی که به هنگام مرگ بی کفن است؟!

غمش ز جنس حسین است هرکه مظلوم است
حسن تر است کسی که غریب در وطن است

خراب هم که نباشد به اعتقاد من
تمام غربت اینجا به خاطر حسن است!

شاعر:مهدی رحیمی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

تنها ميان كوچه ها من ديده بودم
مادر زمين افتاد و من ترسيده بودم

ترسيده بودم مادرم درجا بميرد
چون غنچه از طوفان به خود لرزيده بودم

از بس كه سنگين خورد سيلي ، روي ياسش
من جاي او چون گل زهم پاشيده بودم

ضربه به جان خويش قطعاً مي خريدم
گر زودتر از مادرم جنبيده بودم

يادش بخير آندم كه بازوي كبودش
مخفي ز بابا نيمه شب بوسيده بودم

شد تلخ تر از گرية صد ساله بَهرم
آندم كه ناچار از پدر خنديده بودم

با كس نگفتم راز اين غم را كه تا حال …
از مادرم اين ناله ها نشنيده بودم

مثل عصا خود را نمودم تكيه گاهش
اطراف چادر را بر او پيچيده بودم

شد انتقام فتح خيبر درب و ديوار
سنگينيِ آن درب را سنجيده بودم

گر رازهايم زين جگر افشا نمي شد
روشن نمي شد تا چه حد رنجيده بودم

گر كه نمي بردي تو اي تشت آبرويم
تا زير خاك اين رازها پوشيده بودم

شاعر:محمود ژولیده

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

دنیا چه با عزیز دل بوتراب کرد؟
ابری رسید و خون به دل آفتاب کرد

سنی نداشت یک‌شبه مویش سفید شد
رویش حنا کشید غمش را خضاب کرد

از کوچه‌‌های تنگ دگر رد نمی‌شود
این کوچه‌ها چقدر حسن را عذاب کرد!

دستی که خورد بر روی مادر به کوچه‌ها
آن دست گنبد حسنش را خراب کرد

چون روزه بود تشنگی‌اش اوج می‌گرفت
وقت اذان رسید تقاضای آب کرد

فهمید آب نیست ولی باز سرکشید
این زهر لعنتی جگرش را کباب کرد

سوزاند زهر از نوک پا تا سرش ولی
چون راحتش نمود ز دنیا ثواب کرد

از دوست زخم خورد و ز بیگانه‌ها جدا
دنیا چه با عزیز دل بوتراب کرد…

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

از بس حسن بخشنده و مهمان نواز است
از عالم و آدم گدایش بی نیاز است

از سفره اش هر قدر می خواهی طلب کن
دستِ حسن در بذل و بخشش بازِ باز است

زانو بغل کردن دگر معنا ندارد
وقتی که آقای کریمت چاره ساز است

هر جای عالم چشم می چرخانم انگار
پرچم سیاهِ “یا حسن” در اهتزاز است

استاد عباس است، باید هم بگویند
شير جمل در هر نبردی یکه تاز است

در جنگ ها، الحق جلودارش نبودند
جنگاوری اش فخرِ تاریخِ حجاز است

سجاده را از زیر پایش می کشیدند
غافل از آنکه مجتبی اصل نماز است

اینکه چه ها شد در دل کوچه، بماند
از چادرِخاکی نوشتن جانگداز است

شاعر:احسان نرگسی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

زمین گدای عطای علی الدوام حسن
زمانه ریزه خور لطف مستدام حسن
بهشت مست کرامات ناتمام حسن
به نام باب نجات بشر به نام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

به نام او که به ما اعتبار بخشیده
به پای هر یک ما صدهزار بخشیده
تمام هستی خود را سه بار بخشیده
فدای جود و جوانمردی و مرام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

بهار لطف و عنایاتش از ازل جاریست
شکوه و هیبت او از رخ جمل جاریست
ببین ز مکتبش اهلا من العسل جاری است
به غیر مهر و وفا نیست در کلام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

به لطف هرم نفسهای او زمین زنده است
به لطف عزت او نام مومنین زنده است
به لطف صلح حسن راه و رسم دین زنده است
معامله نبود با عدوپیام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

حسن کریم حسن مهربان حسن دلخواه
حسن معز الائمه حسن عزیز الله
حسین شمس دل فاطمه حسن هم ماه
پیمبران همه در حسرت مقام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

حسن حکیم حسن دلربا حسن والا
حسن حلیم حسن دل نشین حسن اعلا
به غیر او که نشسته ست با جذامی ها؟
فدای عاطفه و منطق و مرام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

فدای او که فراوان غم و بلا دیده
از آشنا و غریبه فقط جفا دیده
شنیده های مرا بین کوچه ها دیده
نگه نداشت کسی شان و احترام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

فدای او که ندارد رواق و صحن و سرا
ضریح و گنبد و گلدسته ای به رنگ طلا
نه خادمی نه غلامی نه زائری حتی
خدا کند که بگیریم انتقام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

به وقتش ای گل زهرا به ظلم می تازیم
بقیع، صحن و سرا و ضریح میسازیم
فقط به آل علی صبح و شام مینازیم
تمام هستی ما نذر یک سلام حسن

حسن امام من است و منم غلام حسن

شاعر:محمود یوسفی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

مینویسم “یا حسن”حسن ختامش با خودت
بر لبم ذکر تو را دارم دوامش با خودت

لحظه های عمر خود را میسپارم دست تو
از سلام زندگی تا والسلامش با خودت

از ادب دور است نزدت دست خالی آمدن
زخم اوردم برایت التیامش با خودت

باز هم بال خیالم تا بقیع ات پر کشید
من کبوتر میشوم یک روز ،بامش با خودت

سر به دامان تو خواهم داشت یا زانوی غم؟
اینکه باشد لحظه ی مرگم کدامش با خودت!

از کریمان کم طلب کردن که کفر نعمت است
حاجتم را هم که میدانی ، تمامش با خودت

شاعر:محدثه آشتیانی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

از بارِ داغش پشتِ پیغمبر شکسته
تنهاترین سردارِ بی لشگر شکسته

سجاده‌اش بر غربتِ او گریه کرده
پایِ غریبی‌اش دلِ منبر شکسته

بخشید آنکَس را که زد نیزه به ساقَش
او دستگیری می‌کند از هر شکسته

تا زهر را نوشید فرمود: آه مادر
راحت شد این آئینه‌یِ یکسر شکسته

بُغضِ چهل سالِ مرا این زهر بشکست
اما غرورم را کسی دیگر شکسته

یک کوچه‌ی باریک و دو دیوارِ سنگی
یک راه بُن‌بست و دو برگ و بر شکسته

فهمید فرزند بزرگم ، ناسزا گفت
می‌خواست من باشم ولیکن سر شکسته

گفتم که با رویم بگیرم ضربه‌اش را
رفتم نبینم حرمتِ مادر شکسته

اول مرا زد بعد از آن هم مادرم را
من میزدم بال و پَر و او پَر شکسته

از رویِ چادر پایِ خود را بر نِمی‌داشت
پایی که قبل از این جسارت ، در شکسته

در زیرِ پاها گوشواره خوردتر شد
خندید وقتی دید نیلوفر شکسته

فهمیدم از اُفتادنِ مادر که بد زد
فهمیدم از دیوارِ کوچه ، سر شکسته

لایوم کَ یومَک حسینم گریه کم کن
تنها نه من ، از گریه‌ات خواهر شکسته

می‌بینمت با مادرم بر شیبِ گودال
در لابه‌لایِ نیزه و خنجر شکسته

ای کاش می‌شد تا نبینم ساربان هم
انگشت را دنبالِ انگشتر شکسته

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

ای نگارِ واجبُ التعظیم آقایِ حسن
ای بساطِ دائم التکریم دنیای حسن

چاکرانت در عَجم داراترینِ مردمند
خوب جایی زندگی دارند، در پای حسن

مادرش را اختیارِ هر دو عالم داده اند
اختیار نار و جنت را به بابای حسن

حا و سین و یا و نونی را که عالم عاشقست
حا و سین و نون آن نامِ دل آرای حسن

هفت شهر عشق را عطّار گشتی بی سبب
آنچه را دیدی ببین در سیرِ سیمای حَسن

شهر را تعطیل میکرد “راه رفتن های” او
راه بندان ، بارها شد از تماشای حسن

بخت یارست در دو دنیا با گدایان کریم
روزی آنهاست در دستِ توانای حسن

نذر کردم پای نذری های مادر تا روم
یکصد و هجده سفر تا صحن زیبای حسن
.
ارث از بابا رسیده بر کریمانِ حرم
کربلا پُر بود از شهدِ گوارای حسن

دست ما و دامنت شه زاده قاسم الدخیل
ای که دستت میرسد بر قدِّ رعنای حسن

گرچه راه انداخته است دنیای امروز مرا
دیدنی تر دستگیری های فردای حسن

شاعر:سید حسین میرعمادی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

فرمود نبی : حسن ز من می باشد
فرزندِ من و پاره تن می باشد

گر عقل به شکل مرد ظاهر گردد
آن مرد بدون شک حسن می باشد

شاعر:عاصی خراسانی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

من الازل علی است و الی الابد زهراست
به هر دل است حسین و به هر حرم حسن است

به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است
که در نجف حسن و در مدینه هم حسن است

طریقِ کرببلا هم که سفره داریِ اوست
میان راه ببین که قدم قدم حسن است

فقیرها همه در اربعین کریم شوند
چه جای حیرت ما تا ابالکرم حسن است

به روی تیرک این جاده‌ها به موکب‌ها
نگاه کن که ببینی به هر علَم حسن است

پیاده‌ها به حرم می‌رسند و می‌فهمند
کسی که رفتنشان را زده رقم حسن است

چو میزبانِ همه قاسم است و عبدالله
حسین نه به گمانم در این حرم حسن است

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

یک عمر فلک خون به دل و جانت کرد
بیدادِ دو زن زار و پریشانت کرد
لعنت به زنی که کرد مسموم تو را
لعنت به زنی که تیر بارانت کرد
.
لعنت به کسی که تیر کین زد به تنت
شد پاره شبیه جگر تو کفنت
زینب که شنید ناله زد وای حسن
ای کاش شبانه دفن می شد بدنت

شاعر:عبدالحسین میرزایی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

سیاست داشت، اما مثل حیدر بود در میدان
که ضرب تیغ میدان می دهد سیّاس را برهان

سراسر عزت و فتح است و باطل کردن نیرنگ
اگر هم بسته باشد مجتبا با دشمنش پیمان

ولایت چیست؟ رختی که فقط بر او برازنده است
خلافت چیست بعد از او؟ به مشتی چارپا پالان

حسن اصل کرامت بود عالم بر درش سائل
حسن عقل مجسم بود عالم بی حسن نادان

حسن تنها نه در منزل اسیر حیله ی زن بود
که بین لشکر خود بود تنها بین نامردان

حسن البته تنها نیست وقتی در کنار او
حسین و زینبش هستند با عباس یک گردان

به بازو حرز حیدر، بر سرش عمامه ی احمد
بروی لب همیشه ذکر مادر داشت تا پایان

بپرس از کوچه ها بعد از علی ابن ابی طالب
کدامین شانه در تاریکی شب می برد انبان؟

کسی که گرد فرشش را تبرک می برد جبریل
نشسته با موالی روی خاک و خورده آب و نان

معزّ المومنین است او بپرس از مردم نجران
کریم اهل بیت است او بپرس از سوره انسان

خوشا بر من که در عالم امامی این چنین دارم
که پشم اُشترش دارد شرافت بر ابوسفیان

شب و روزم به ذکر یا حسین و یا حسن روشن
سر و جانم فدای این دو سید این دو تا سلطان

شاعر:سعید تاج محمدی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

من زخمیِ نامردمانِ بی وفایم
در غربتم عیناََ شبیهِ مرتضایم

یک تشتِ پر خون رو به رویم، باشد اما
دیدارِ روی مادرم تنها دعایم

افتاده ام روی زمین از آتش زهر
اما به یاد کوچه‌های پر بلایم

میخواستم تا سدِّ راهِ ضربه باشم
پس ایستادم بر نوکِ انگشتِ پایم

دیدم که دستِ مادر از دستم جدا شد
تا به ابد محزون آن دست جدایم

مادر صدا میزد “حسین” اصلا نترسی
گفتم که قربانت شوم‌ من مجتبایم

گفتم‌ حسین و آهِ حسرت در دل آمد
حتی دم آخر به فکر کربلایم

واللهِ روزی مثل روز او دگر نیست
در اضطرابِ دشمنان بی حیایم

شاعر:علی گلچین پور

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

در هیئت حسینم و در هیئت حسن
در خدمت حسینم و در خدمت حسن
هم صحبت حسینم و هم صحبت حسن

هم رعیت حسینم و هم رعیت حسن

دست کرم حسن شد و احسان حسین شد
روح و روان حسن شد و جانان حسین شد
قبله حسن..،مساحت ایمان حسین شد

از ملت حسینم و از ملت حسن

در مجلس حسین و حسن روضه خوان خداست
آقا؛ حسین..،امام؛ حسن..،ماسوا؛ گداست
اصل بهشت..،سینه‌زنی پای این دوتاست

در جنت حسینم و در جنت حسن

روح اذان حسین شد و ربنا حسن
کشتی حسینِ فاطمه شد..،ناخدا حسن
شیرینیِ حسین حسین است یا حسن

در “یاحسین” ریخته شد لذت “حسن”

پیر نجف حسینیه را تا درست کرد
زینب گریست..،ماتم عُظمیٰ درست کرد
زهرا غذای هیئتشان را درست کرد

نان حسین خورده ام از برکت حسن

ظرف حسن فرات به جوی حسین بُرد
لب‌تشنه را به سمت سبوی حسین بُرد
ما را حسن پیاده به سوی حسین بُرد

دور حسین پُر شده با زحمت حسن

یک روح در میان دو تن بوده از قدیم
پائین پای این دو..،وطن بوده از قدیم
صحن حسین..،صحن حسن بوده از قدیم

پس خاک کربلاست همان تربت حسن

آن کوچه..،بی حسین..،حسن را اسیر کرد
سیلی‌زدن‌به‌فاطمه او را چه پیر کرد
در زیر چکمه چادر مادر که گیر کرد

آسیب دید بین گذر غیرت حسن

یک عمر اشک ریخت..،به گریه وضو گرفت
از هر مسیر تنگ که می دید..،رو گرفت
آن گوشوار را که شکستند..، او گرفت

این خاطره‌ است اوج غمِ غربت حسن

شاعر:سید پوریا هاشمی ، بردیا محمدی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

از پریشان شدنم بستر من ریخت به هم
بنگر از زهر،که بال و پر من ریخت به هم

جگرم پیشتر از زهر جفا سوخته بود
جگرم پاره شد و خواهر من ریخت به هم

جگرم سوخته از خنده ی قنفذ باشد
باورم نیست چنین باور من ریخت به هم

با تو سربسته بگویم که درآن کوچه،چه شد
مادرم پیش دو چشم تر من ریخت به هم

دست من بود به دستش که ره ما سد شد
بی هوا زد به رخ مادر من ریخت به هم

وسط کوچه سر مادرمان پایین بود
تا زمین خورد همه پیکر من ریخت به هم

سر او خورد به دیوار به یک ضربه ولی
تا که دیدم سر او را سر من ریخت به هم

زینبم گریه ی تو قلب مرا می شکند
ار تماشای تو خاکستر من ریخت به هم

پهلویم چکمه نخورده ست چرا بی تابی
فکر کردی نکند حنجر من ریخت به هم

چون به گودال رسیدی بگو از سوز جگر
غیرت الله ببین معجر من ریخت به هم

شاعر:محمود اسدی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

آری یک عمر دلش غرق عزاداری بود
تا چهل سال، فقط کار حسن زاری بود

از همان کوچکی اش کوچه گرفتارش کرد
جگر خون شده اش حامل اسراری بود

دمبدم تکیه به دیوار غریبی می داد
آنکه بر مادر خود فکر عصا داری بود

هفت بار از اثر زهر بخود پیچیده
بارها این جگرش صید جفاکاری بود

آخرین بار که زهر از گلویش پایین رفت
روزه بود و بخدا لحظۀافطاری بود

از همان روز که در خانۀآقا آمد
نقشۀجعدۀ ملعونه جگر خواری بود

زیر لب زمزمۀواحسنا زینب داشت
خواهری که همه جا در صدد یاری بود

ناگهان دید به احوال تعجب زینب
طشت رنگین شده و لَخت جگر جاری بود

با خبر کرد در آن حال برادرها را
باز هم دخت علی فکر پرستاری بود

بی خبر بود ز آثار هَلاهل ، ای وای
اثر سودۀالماس عجب کاری بود

قاسمش در بغل حضرت عباس گریست
کار عبداللَهِ دردانۀ او زاری بود

با وجودی که خودش حال عجیبی دارد
همه جا ام مصائب، پِی دلداری بود

آنکه در طشتِ بلا پاره جگر دید، همان
دید در طشتِ طلا اوج گرفتاری بود

«خیزران بود و لب قاری قرآن در طشت»
غرق در خون، دهن و لعلِ لب قاری بود

سرخ چشمی پی اظهار کنیزی خندید
شاهد خندۀاو گریۀخونباری بود

شاعر:محمود ژولیده

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

ای طشت یاریم‌ بده دیگر بریده ام
این زهر را به قصد شفایم چشیده ام

کم سن و سال بودم و پیری به من رسید
مانند شمع قطره به قطره چکیده ام

راضی به مردنم که نبینم‌ مغیره را!
من‌ ناز مرگ‌ را به دل و جان خریده ام

عمری ز کوچه رد شدم و سوخت صورتم!
کوچه‌ نرفته ای‌ که‌ بدانی چه دیده ام

نامحرمی به مادر من حرف تند زد
جایی نگفته ام که چه حرفی شنیده ام!

سنگین‌ شدست گوش حسن مثل مادرم
آزرده از صدای بلند کشیده ام!

ناموس مرتضی به کمک احتیاج داشت
فریاد زد حسن! کمکم‌ کن خمیده ام!

این تنگی نفس اثر زهر کینه نیست
از کوچه تا به خانه فراوان دویده ام

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

“حَسن” بگو و ببین اسم محترم این است
هزار شکر مرا ذکر دم به دم این است

بگو همیشه که یا محسن بحقّ حسن
که پیش حضرت حق بهترین قسم این است

سه بار زندگی اش را تمام بخشید او
به هر چه هست کشیدن خط عدم این است

گرفته لقمه برای جذامیان حتی
بگو به مدعیان ، معنی کَرَم این است

به وقت بذل کریم و به وقت رزم دلیر
سخاوت است و شجاعت ، هم آن و هم این است

جمل که رفت به میدان ، علی چنین می گفت :
محمد حنفیّه ببین جَنَم این است

که گفته است حسن بی حرم بُوَد ؟! بنگر
میان دل حرمش باشد و حرم این است

شاعر:عاصی خراسانی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

دیوار و در و روضه ی مادر ، کوچه
پرپر شـدن ِ سـوره ی کـوثر ، کوچه
لاحــول ِ و لا قــوة ِ الا بالـلّـه …!
والله حسـن شـهیـد شد در ، کوچـه

شاعر:روح الله قناعتیان

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

صبور شهر مدینه چقدر حوصله داری
غمی نهفته درون دلت ، بگو گِله داری

چه غربتی است از این بیشتر که در دل خانه
زنی خبیث تر از شمر و زجر و حرمله داری

حسین خواست بگوید که صلح کرببلا ساز
از آن توست که قاسم میان قافله داری

غریو نعره ی احلی من العسل همه جا رفت
به شور محتشم #اربعین چه ولوله داری

اگر چه قاسم تو رفت و قاسمِ دلِ ما رفت
ورای واقعه را دیده ایم ، زلزله داری

به پرچمی که کشیده است سایه بر سر کعبه
چه ذوالفقار بلندی ورای غائله داری

شاعر:محسن ناصحی

____________________________________________

شعر مرثیه امام حسن (ع)

رسیدم از سفر و هرچه دیده‌ام حسن است
که اربعین همه‌اش هم حسین هم حسن است

نفس نفس علی است و تپش تپش زهراست
و دم حسین اگر هست بازدم حسن است

مِن الازل علی است و الی الابد زهرا
به هر دل است حسین و به هر حرم حسن است

نوادگان حسین وحسن یکی هستند
و جَدِ ارشدِ این نسل محترم حسن است

به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است
که در نجف حسن و در مدینه هم حسن است

طریقِ کرببلا هم که سفره داریِ اوست
میان راه ببین که قدم قدم حسن است

فقیرها همه در اربعین کریم شدند
چه جای حیرت ما تا ابالکرم حسن است

به روی تیرک این جاده‌ها به موکب‌ها
نگاه کن که ببینی به هر علَم حسن است

پیاده‌ها به حرم می‌رسند و می‌فهمند
کسی که رفتنشان را زده رقم حسن است

چو میزبانِ همه قاسم است و عبدالله
حسین نه به گمانم در این حرم حسن است

رسید کرببلا زینب و بر حسین اش دید
کنار مادرشان روی خاک غم حسن اس

از آن زمان که حسین از حسن شنید چه شد
جگر خراش حسین و پُر از الم حسن است

از آن زمان که نشستند و حرفِ کوچه زدند
به پیچ و تاب حسین و به قدِ خم حسن است

شاعر:حسن لطفی

 

24 سپتامبر 22
بدون دیدگاه
891
دانلود

اشعار اربعین حسینی ویژه ماه صفر ۱۴۰۱

3
اشعار اربعین حسینی ویژه ماه صفر 1401

شعر اربعین حسینی

دائماً شورِ عشق در سرِ ماست
ترش روییِ دشمن از این است
این که در ازدحامِ تلخی ها
زندگی با حسین شیرین است

کوله ی من کجاست؟ کفشم کو؟
اربعین ها همیشه بی تابم
بعد از آن اولین سفر دلِ من
موکِبی شد برای اربابم

بغضِ بی تابِ عاشقان ، سفری
روی ابرِ خیال می خواهد
از نجف سمتِ کربلا رفتن
پا فقط نه که بال می خواهد

این ستون ها که بیستون وارند
نقلِ یک عشقِ ناب و دیرینند
این جماعَت چقَدْر فرهادند
شهریارانِ قصرِ شیرینند

ما (( أَنَا مِنْ حُسَیْن )) گویانیم
همه یک روح و بیشمار تنیم
بس که (( حُبُّ الحُسَينِ يَجمَعُنا ))
همه انگار اهلِ یک وطنیم

چشممان مَحوِ رقصِ پرچم هاست
گوشمان مستِ نوحه ی عربی ست
آتش و باد، گرمِ عود و فلوت
شبِ مستانِ نینوا چه شبی ست

به لبم ، لَبْ لَبی غزلخوان شد
جای شربت شراب در سینی ست
به دهانم دِهْین عجب چسبید
طعم شَعْریّه شعرِ آیینی ست

در مسیری که فرشِ آن عرش است
من فقط دیده ام ظواهر را
خُرده از من مگیر ای زاهد
حَرَجی نیست حالِ شاعر را

گرمِ تبخیر سوی خورشیدیم
رودهایی به سمتِ دریاییم
در همین ظهرِ راه پیمایی
سوی عصرِ ظهور پویاییم

شک ندارم برای دردِ همه
نامِ مهدی همیشه تسکین است
چای مَشّایه یادمان داده ست
زندگی با حسین شیرین است…

شاعر:محسن کاویانی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

چه مرزها که در آن خطه از زمین گم بود
که شرق و غربِ جهان بینشان تفاهم بود

به بوی چای عراقی مسیر مست گذشت
چنان که یاد ندارم عمود چندم بود!

نسیمِ آه، تکان داد هر چه پرچم را
بسا سلام که در راهِ یک علیکم بود

قدم تمام طریق از نفس نمی‌افتاد
نبود زخم، به پا لب به لب تبسم بود

فدای آنهمه یکرنگی‌ِ سفر گردم
سیاه، لیکن چشم و چراغ مردم بود

رسید از آن سرِ گرما کسی که: اشرب مای
شروع روضه ی ما با همان تکلم بود

شاعر:مسعود یوسف پور

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین – اربعین حسینی

یکی آورده با خود گریه‌های گاه‌گاهش را
یکی در کوله‌بار کهنه‌اش بار گناهش را

یکی پیداست عمری خادم این آستان بوده
یکی هم بعد عمری تازه پیدا کرده راهش را

یکی در هر قدم هُرم نفس‌ها را بغل کرده
یکی در حسرت راهی شدن سرمای آهش را

یکی نذر شما کرده‌ست چندین گوسفندش را
یکی وقف شما کرده‌ست تنها سرپناهش را

بسوزان چهره‌ام را آفتاب داغ! اربابم…
خبر دارم که می‌بخشد غلام روسیاهش را

ببین موکب به موکب می‌شود تسخیر او قلبم
چنان ملکی که پیدا کرده باشد پادشاهش را

به هم می‌ریزد آری نظم نفرت‌آور دنیا
امیر عشق تا آماده می‌سازد سپاهش را

قدم‌ها محکم‌اند و عزم‌ها راسخ، چه غوغایی
نمی‌بندد شهادت تا قیامت شاهراهش را

و در دیدار آخر مادرم با گریه می‌خندید
و من آورده‌ام تا کربلا با خود نگاهش را

شاعر:علی سلیمیان

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

به دلم داغ حرم را مگذارید فقط
به همین حال مرا وا مگذارید فقط
ببریدم ببریدم شده حتی در خواب
بین این شهر مرا جا مگذارید فقط
همه رفتند و شده قبرمن این شهر …مرا
در مزارم تک و تنها مگذارید فقط
حرم امروز دهیدم به خدا خسته شدم
با دلم وعده فردا مگذارید فقط
بگذارید که سر بر قدمش بگذاریم
روی این خواهش ما پا مگذارید فقط
اربعین پای پیاده نجف وکرببلا
حسرتش را به دل ما مگذارید فقط
تشنه روضه ام و اه فرات است بلند
آب را تشنه دریا مگذارید فقط
لای هر برگه قرآن چقدر برگ گل است
پا براین مصحف زیبا مگذارید فقط
داد زد این سر و این حلق من و سینه من
چیزی از پیکر من جا مگذارید فقط
مرد باشید ولی , تا که نکشتید مرا
پا سوی خیمه زنها مگذارید فقط

شاعر:موسی علیمرادی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

غم تا غم یار است، از غم خیر دیدیم
از گریه و از آه و ماتم خیر دیدیم

هر وقت دم دادیم تو بر ما دمیدى
ما بین دم دادن دمادم خیر دیدیم

ما در همین عالم به لطف روضه تو
اندازه خیر دو عالم خیر دیدیم

ماه خدا جاى خودش را دارد اما
ما بیشتر ماه محرم خیر دیدیم

از جاى جاى کربلا که هیچ حتى
از عکس هاى کربلا هم خیر دیدیم

پشت و پناه کشور ما پرچم توست
لحظه به لحظه زیر پرچم خیر دیدیم

خیر کثیرى که خدا فرمود گریه ست
آیا ازین گریان شدن کم خیر دیدیم؟!

ما گریه کن هاى تو با هم گریه کردیم
ما گریه کن هاى تو با هم خیر دیدیم

با یاد یک معصوم وقتى گریه کردیم
از چهارده معصوم دیدم خیر دیدیم

حج پیمبر را به پاى ما نوشتند
ما از رسول الله اعظم خیر دیدیم

گر رفت عاشورا ولیکن اربعین هست
ما از صفر مثل محرم خیر دیدیم

شاعر:علی اکبر لطیفیان

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

از آن ساعت که خود را ناگزیر از تو جدا کردم
تو بر نی بودی و دیدی چه‌ها دیدم، چه‌ها کردم

گمان بر ماندن و قبر تو را دیدن نمی‌بردم
ولی فیض زیارت را تمنّا از خدا کردم

به یادم مانده آن روزی که می‌جستم ترا اما
تنت پیدا به زیر سنگ و تیر و نیزه‌ها کردم

تو را ای آشنای دل اگر نشناختم آن روز
مرا اکنون تو نشناسی، وفا بین تا کجا کردم

تن چاک تو را چون جان گرفتم در برم اما
برای حفظ اطفالت، تو را آخر رها کردم

بسان شمع، آبم کرد بانگ آب‌آب تو
اگرچه تشنه بودم چشمه‌های چشم وا کردم

میان خیمه‌های سوخته همچون دلم آن شب
نماز خود نشسته خواندم و بر تو دعا کردم

شکسته جای مهرت را ز بی‌مهری به نی دیدم
شکستم فرق خویش و اقتدا بر مقتدا کردم

ولی هرگز ندادم عجز را ره در حریم دل
سخنرانی میان دشمنان چون مرتضی کردم

شاعر:استاد علی انسانی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

گیرم اصلا نبری کرب و بلا چندین سال
کرمت را که نباید ببرم زیر سؤال

من همینقدر که نامت به زبانم جاریست
به تو مدیونم و هستم به خدا خوش اقبال

راه دادی منِ آلوده به عصیان ها را
عزتم دادی و دادی به مقامم پر و بال

سخت درمانده ام از شکرِ همین یک نعمت
که رسید از تو همه عمر به من نانِ حلال

عاشقم کردی و این عشق بها داده به من
به أبالفضل(ع) بدهکارِ توام در هر حال

نیست لطف تو که محدود به این چند صباح
محض توصیف‌ گداپروری ات نیست مجال

بگذر از خبط و خطاهایم و آقا نگذار
دور از صحن و سرایت بروم رو به زوال

خواستن با تشر از ساحت تو بی ادبی ست
عرض حاجت به تو با حجب و حیا اوج کمال

حکمتی هست یقیناً که دو سال اینگونه
بشود یک سفرِ کرب و بلا خواب و خیال

تا ابد بسته شود راهِ حریم تو اگر…
اگر ای وای محقق شود این فرض محال-

-باز فریاد زنان پای علَم میگویم:
«بأبي أنت و أمي» نرسد بر تو ملال!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین – اربعین حسینی

کارِ خود را به کسی دِه که بسی معتمَد است
لطفش افزون و سجایاش فزون از عدد است

عادت و شیوه ی کارش به ضعیفان کرم و
روز و شب مردم بی یار و مدد را ، مدد است

یک جهان عاشق و دلداده و شیدا دارد
«این حسین کیست» که لیلای همه تا ابد است

از روایاتِ صحیح است که تاکید شده
این حسین بنده ی یکتای خدای اَحَد است

روضه اش منشأ خیرست بیا در روضه
گریه کن هر چه که داراست بنامش سند است

پی امرار معاش آمده ای باخته ای
نوکرش باش ، حسین کار خودش را بلد است

ما همه خاک کفِ پای عزادار تواییم
شوکت و جاه و بُزرگی در این خانه رَد است

قطره اشکی که به تاریکیِ هیئت ریزی
روشنای تو‌ به تاریکیِ زیر لحد است

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

برخیز برای رفتن آماده شوی
باید بروی، آری، باید بروی

لبّیک به لب به یاری او بشتاب
فریاد حسین را اگر می‌شنوی

شاعر:علی سلیمیان

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین – اربعین حسینی

بر خوان غم فزای تو، ما پیر می شویم
با ذکر یا حسین ز تو تکثیر می شویم

“بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند”
با یک صلا چو قبضه شمشیر می شویم

از اولین عمود نجف تا به کربلا
در این مسیر عاشقی زنجیر می شویم

چون دلرباترین شده ای، زائرت شدیم
از خاک پای زائرت، اکسیر می شویم

ای دل غمین مباش که تکفیر می شویم
با یک نگاه فاطمه، تطهیر می شویم

شاعر:رجبی کاشانی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

روزهای محرمش طی شد
چقَدَر گریه ی قضا داریم

این دوماهه که جای خود اما
همه ی سال ما عزا داریم

شاعر:حسین ساکی

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین – اربعین حسینی

اهل زمین که نه ولی از آسمانیم
وقتی سرِ خوانِ کریمان،میهمانیم

پای پیاده اربعین انگار مثلِ…
سربازهای لشکرِ صاحب زمانیم

ما با اذان کربلایت خو گرفتیم
هر لحظه دلتنگ همان صوت اذانیم

از کودکی مهر تو افتاده به دل ها
مستِ می نابت همه، پیر و جوانیم

چون زائر تو زائر حق است،قطعا *
در روز محشر از عذابش در امانیم

هرچند از کار زمانه چون کویریم
در راه عشق اما چو دریا بی کرانیم

آقا قسم بر دخترت ، بی‌بی رقیه
ما اربعین از کربلایت جا نمانیم

شاعر:علی گلچین پور

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – اربعین حسینی

قلبی که از اندوهِ تو غمگین شده باشد
با دوستی و حُبّ تو آذین شده باشد

از دعوتِ زهراست در این دایره هستیم
دعوت شده ی فاطمه تأمین شده باشد

در راستیِ هـر عملــی خوفِ ریــا اسـت
جز گریه برای تو که تضمین شده باشد

ما گریه کنان را چه حسابی چه کتابی؟
گریانِ تو بی واهمه تدفین شده باشد

عاشق به صف حشر سَبُک پای گذارد
پلکش اگر از اشک تو سنگین شده باشد

دلچسب ترین دلخوشیِ سینه زنِانست
آن شور که با ذکرِ تو شیرین شده باشد

در مذهبِ ما خوردن هر خاک حرام است
جز خاک مزارِ تو که تحسین شده باشد

خوب است غلامِ تو بِهنگام وفاتش
رخساره اش از عشق تو خونین شده باشد

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – اربعین حسینی

عاشقان دارند در میخانه مأوا می‌کنند
خانه ی غم را خراب از سیلِ صهبا می کنند

خوب ها گلچین شدند و در مسیر کربلا
شرح شور عشق را با اشکْ معنا می کنند

اذن از مولا گرفته از نجف راهی شدند
این چنین در عاشقی دل را مهیّا می کنند

سودها دارد مَشایه در طریقِ کربلا
نقدِ جان را با متاع عشق سودا می کنند

پابرهنه چون رقیّه، سرسپرده، جان به کف
هر دلی را در طریقِ دوست شیدا می کنند

در عمود آخرین عشّاق دلداده به ماه
با دمِ “عباس جیٖبِ الْمٰای” غوغا می کنند

در جواب آنکه روزی یار می کردی طلب
با لَکَ لَبیک، اعجاز مسیحا می کنند

التفاتی نیست عشّاق شما را با بهشت
در میان دو حرم، فردوس پیدا می کنند

شاعر:وحید دکامین

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

نمی دانم گناهم چیست، اما کم گناهی نیست
که امسال اربعین ما را به آن درگاه، راهی نیست

همیشه کاسه خیل گدایان پرنخواهد شد
چه باید کرد؟ باید ساخت، چون گاهی، نگاهی نیست

برایم “بُعد منزل نیست…” می خوانند و می دانم
نصیب و قسمت جاماندگان جز روسیاهی نیست

اگر چه بال و پر دارم، ندارم رخصت پرواز
که حالم بهتر از حال کبوتر های چاهی نیست

به یاد خاطرات سالهای پیشم و با من
به جز حسرت متاعی نیست، جز گریه سلاحی نیست

عمود یک هزار و سیصد و هشتاد و چندم بود؟
که دیدم گریه کردن یا نکردن، دلبخواهی نیست

به دور از کربلا هم زائرت هستیم، آقا جان
به غیر از سایه لطف تو ما را سرپناهی نیست

شاعر:عباس احمدی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

میان خیل تو از یادها فراموشم
شبیه شمع مزاری غریب، خاموشم

به چشمه‌ای که به دریا نمی‌رسد رحمی
قسم به جان تو با دوری‌ات نمی‌جوشم

فقط نه ماه محرم که هجر هم داغی‌ست
من از فراق تو گاهی سیاه می‌پوشم

دلم شکست و به حالم دل ضریحت سوخت
به خوابم آمد و گفتا بیا در آغوشم

به روضه می‌روم و تازه می‌شود داغم
دلم نمی‌شود آرام، هر چه می‌کوشم

ببین شکسته‌دلانت چه عالمی دارند
در استکان ترک‌خورده چای می‌نوشم

به هر دری زده‌ام تا به کربلا برسم
فقط اگر نرسیدم مکن فراموشم

شاعر:میلاد حسنی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

گریه ی بی صدا قبول نشد
هرچه کردم دعا قبول نشد

اهل موکب به فکر پروازند
نوکری های ما قبول نشد

شد پذیرفته کار بی منت
کار با ادعا قبول نشد

بهر وصلش چه نذرها کردم
نذری ام منتها قبول نشد

بنویسید باز هم امسال
عبد سر به هوا قبول نشد

منم آن روسیاه و بی کس که
نزد موسی الرضا قبول نشد

صحن حیدر چقدر زیبا بود
حیف! دیگر گدا قبول نشد

هرچه گفتم وَ لا تؤدّبنی…
حاجتم از قضا قبول نشد

تا سحر ناله کردم از جگرم
کربلا… کربلا… قبول نشد

شعرها یک به یک خریده شدند
شعر این بی بها قبول نشد
**
حرف زینب که گفت با قاتل
بس کن ای بی حیا… قبول نشد

زیورم را بگیر و سر نبرش…
لااقل از قفا، قبول نشد

با عصا پیری آمد و می زد
گفت ضربات پا قبول نشد

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

حرارتی ست درون دلم ز داغ حسین
فراق، میکشد آخر مرا فراق حسین

حسین در دوجهان بهترین رفیق من است
دلم بگیرد اگر، میروم سراغ حسین

به روی نیزه سرش رفت تا چهل منزل
که روشن است زمین از چهلچراغ حسین

بهای گریه بر او پر زدن به معراج است
به عرش میبرد این اشک را براق حسین

چه میشود دم محشر دوباره گریه کنیم
برای حضرت زهرا به اتفاق حسین

شاعر:محمود یوسفی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

نشست جیب خودش را تکاند و آه کشید
به کوله پشتی خود خیره ماند و آه کشید

درست آخر این هفته، چند مهمان داشت
و تازه قسط عقب مانده هم فراوان داشت

برای دفعه ی چندم شمرد و دید کم است
و گفت : قسمتم امسال دوری از حرم است

کلافه بود خودش را پر از جنون می دید
فقط مقابل چشمان خود ستون می‌دید

چگونه می شد از این مرزها عبور کند
چگونه خرج سفر را دوباره جور کند…

شاعر:مجید تال

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

آدم از اوّل به نامت بوده راغب یا حسین
روضه ات دارد میان عرش طالب یا حسین

می برد معراج، ما را قاب قوسین ضریح
می شود پایین پایت سجده واجب یاحسین

عشق تو شغل شریف انبیای عالم است
در سرایت نوکری دارد مراتب یاحسین

خمس اسم پنج تن خون دل است و میخورم
توشه بر می دارم از این قوت غالب یاحسین

هم تو از من برده ای دل که فقط دور توام
هم من از تو برده ام جیره مواجب یاحسین

بوده زینب هر دو تامان رادعاگو در نماز
بوده زهرا هر دو تامان را مراقب یاحسین

اشک روضه زیر تابوت دو چشمم را گرفت
وقت تلقینم شود ذکر مناسب یاحسین

اربعین جامانده ام هم از نجف هم کربلا
زائرت را یاد کن بین مواکب یا حسین

پرچم انا فتحنا را زدی بر آسمان
گرچه رفتی در تنور و دیر راهب یا حسین

گفت زینب من کجا و کوچه و بازار شام
قدکمان شد بعد تو ام المصائب یا حسین

سنگ خوردی روی نیزه، خون به پیشانی نشست
روبروی قبله چرخیدی نماز من شکست

شاعر:رضا دین پرور

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

هرکجا رفتم شنیدم صحبت جامانده هاست
جای من هم در میان هیئت جامانده هاست

دور هم جمعیم تا ابراز همدردی کنیم
“از حرم جا مانده ای” هم صحبت جامانده هاست

یک زیارتنامه خواندن ظهر روز اربعین
گوشه ی صحن و سرایت؛ حسرت جامانده هاست

کربلا روزی هر کس شد گوارای وجود
آرزو ماندن به دل هم قسمت جامانده هاست

در خیالم بارها شش گوشه را بوسیده ام
عشق بازی با تو کار خلوت جامانده هاست

شهر خالی میشد از عشاق تو یادش بخیر
ازدحام شهرمان از کثرت جامانده هاست

گریه شاید درد دوری از تو را تسکین دهد
مثل شمعی سوختیم؛ این عادت جامانده هاست

من یقین دارم به او اجر زیارت می دهند
هرکسی روز جزا در کسوت جامانده هاست

بعد زوار حریمت حالی از ماهم بپرس
نوبتی هم باشد آقا! نوبت جامانده هاست

دست مان از پنجره فولاد هم کوتاه شد
این هم آقای غریب! از غربت جامانده هاست

تکیه ها را شعبه ای از کربلا خواهیم کرد
تکیه ها چشم انتظار همت جامانده هاست

مادرت حتما به هر جامانده ای سر می زند
این تمام دلخوشی و لذت جامانده هاست

حال و روزم را رقیه خوب می فهمد حسین!
حاجت طفل یتیمت حاجت جامانده هاست

” صد پسر در خون بغلطد گم نگردد دختری ”
خواندن از طفل سه ساله سنت جامانده هاست

طفل از روی شتر افتاده را سیلی زدند
از حرم جامانده ای را بی هوا سیلی زدند

شاعر:علیرضا خاکساری

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

خوش باد حالِ هر کسی اهل عراق است
این همجواری با تو حُسنِ اتفاق است

گفتی می آیم اربعین ، عیبی ندارد
سهم من از کرببلا دائم فِراق است
.
سهم من از این اربعین یک‌ قاب عکس است
از کربلا که روی دیوارِ اتاق است
.
راه نفس را بسته گریه آنچنان که
از بُغض حال نوکرت در اختناق است

تنها به شوق تو دل از دنیا بریدم
این ترکِ دنیا بهترین نوع طلاق است

این روزها دائم به خود می گویم این را
الان کدام عاشق بجای من عراق است

شاعر:سید حسین میرعمادی

______________________________________________

شعر  اربعین حسینی

ببار رحمت خود را، هميشه بارانی
دلم هوای تو كرده خودت كه ميدانی

دو ماه گريه برای مصیبت تو کم‌ است
چه ميشود كه هميشه مرا بگريانی

به هر محله كه رفتم به چشم خود ديدم
نداشت غير در خانه ی تو خواهانی

تو را به جان عزيزت بيا از اين خانه
مرا جدا مكن آنی و كمتر از آنی

غريبه نيست كسی كه غريبه مي آيد
چه زود ميشود اينجا كسی خودمانی

مقابل حرم تو مسيحی افتاده
كه نيست شرط حسينی شدن مسلمانی

نگاه تو به سياهی جُون قيمت داد
گران شدند غلامان تو به ارزانی

به درد تو كه نخوردم اگرچه ميدانم
ولي به كار می آيم برای دربانی

دوباره آمده اند و دوباره جا ماندم
نميشود كه مرا زائرت بگردانی؟

چرا لباس تو را از تنت در آوردند
كه اينچنين ته اين قتلگاه عريانی

شاعر:گروه یا مظلوم

______________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) – اربعین حسینی

ماییم سرِ خوانِ اباعبدالله
افلاک پریشان اباعبدلله
ای خسته ی از گناه، فرصت باقی ست
برگرد به دامانِ اباعبدالله

شاعر:احسان نرگسی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

آفتاب حج هویدا از جَبین
پرتوی نور شَکور است اربعین

پر شود دنیا به فریاد و طنین
بانگ آزادی و نور است اربعین

نقشه ی شیطان و نابودی دین
چشم شیطان،کورِ کور است اربعین

یا مجاهد راه دین است و یَمین
بر شدائد،نفخ صور است اربعین

تارَک تاریخ و یک برگ زرین
پیرو حق و حضور است اربعین

هَروَله تا بارگاهِ اِبنِ مولَا المومنین
جلوه ی شور و شعور است اربعین

می شکافیم مرز ها را در زمین
جمعی از نزدیک و دور است اربعین

گفت:رنج راه چنان است و چنین
قَدَحی جامِ طَهور است اربعین

لشکر صاحب زمان را تو ببین
یک پیاله از ظهور است اربعین

شاعر:محسن شریعت

______________________________________________

شعر  اربعین حسینی

فرش سیاه جاده نقش ردِّپا داشت
آئینه ی روحی ترک خورده جلا داشت
این خاک،خاک پاک،عطری آشنا داشت
انگار بوی تربت مُهر مرا داشت

راه نجف تا کربلا آغاز می شد
بال کبوترها یکایک باز می شد
چشمان دنیا محو این پرواز می شد
این کوچ یک مقصد به نام:”کربلا” داشت

حسِّ خوشی دارد پیاده راه رفتن
مانند سربازِ سپاهِ شاه رفتن
شب از مسیر آسمان تا ماه رفتن
شب..،جاده..،خیلی عابر سر به هوا داشت

این عشق،مجنون را به لیلا می رساند
شاه و گدا را پای سفره می نشاند
آهندلی را تا حریمش می کشاند
انگار که شش گوشه اش آهنرُبا داشت

موکب به موکب ناله ی جانکاه خوب است
با سینه زن‌هایش شَوی همراه..،خوب است
آن‌قَدر طعم روضه،بین راه،خوب است
زائر همیشه قَدر آهی،اشتها داشت

هر موکبی که پابرهنه می رسیدم
بانگ هَلابیکُم هَلابیکُم شنیدم
طعم خوش چای عراقی را چشیدم
آن استکان هایی که طعم باده را داشت

رقص شکر در چای ها بیداد می کرد
شور حسینی در دلم ایجاد می کرد
این شهدِ”شیرین” خلق را “فرهاد” می کرد
هرجرعه طعم بوسه های ناشتا داشت

ما آیه های روشن فتح المبینیم
فرزند خاکی امیرالمومنینیم
ما سینه زن های یل ام البنینیم
آن کوه که هر صخره را بر سجده وا داشت

بی دغدغه..،بی دردسر..،ساده..،همیشه
با گریه کارم راه افتاده همیشه
زهرا هر آنچه خواستم داده همیشه
مادر هوای کودکش را هر کجا داشت

موکب به موکب با برادر های دینی
با همسفرهای شریف اربعینی
تا صبح گرم گفتگو و شب نشینی
الحقُّ وَ الاِنصاف هر لحظه صفا داشت

اینجا کسی جز اشک دارایی ندارد
نام و نشان ها نیز کارایی ندارد
در عشقبازی مُدَّعی جایی ندارد
در راه می مانَد..،کسی که ادعا داشت

شب‌گریه ها بغض‌گلو را حفظ می کرد
با یار حال گفتگو را حفظ می کرد
این آبله ها آبرو را حفظ می کرد
هرسربلندی در کف پا،زخم ها داشت

یاد رقیه راهِ ناهموار رفتم
در نیمه‌شب..،با زخم پا..،دشوار رفتم
با رخت پاره در دل انظار رفتم
امّا مگر این راه چشمی بی حیا داشت!؟

این‌روزها از درد می بارم دوباره
از هجر تو گریه شده کارم دوباره
قصد گریز روضه را دارم دوباره
می گویم از ذبحی که خیلی ماجرا داشت

با قامتی خم خانمی از حال می رفت
تا سمت جسمی درهم و پامال می رفت
آن روضه خوانی که تهِ گودال می رفت
روی سر خود چادر خیرالنسا داشت

اهل قُریٰ بال و پرش را جمع کردند
با چه مشقَّت پیکرش را جمع کردند
انگشت بی انگشترش را جمع کردند
شکرخدا که روستاشان بوریا داشت

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

و از کنار نخستین عمود راه افتاد
دوباره قافله مانند رود راه افتاد

قدم قدم، دمِ “لبیک یاحسین” به لب
عدم به سمت تمام وجود راه افتاد

دهان قافله یکباره پر شد از صلوات
بساط آتش و اسفند و دود راه افتاد

به لطف زمزمه‌ی شعر دسته‌جمعی ما
میان جاده گروه سرود راه افتاد

نشست قافله قدری کنار موکب چای
همین که خستگی‌اش رفت زود راه افتاد

صلاة ظهر به یاد صلاة عاشورا
چه هق‌هقی که میان سجود راه افتاد

پس از نهار که یک روضه بود چاشنی‌اش
بساط شوخی و گفت و شنود راه افتاد

و من کنار همین خاطرات خوابم برد
دوباره قافله مانند رود راه افتاد…

و باز با غم و حسرت پریدم از این خواب
و چشم‌هام پر از اشک بود…

شاعر:علی سلیمیان

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

چه بگویم چه به ما و چه بر این آل گذشت
این چهل روز مرا قدر چهل سال گذشت

چه بگویم که پس از تو چه بلاها دیدم
چه بگویم که پس از تو چه به اطفال گذشت

هرکه مارا ز غم و داغ تو ناراحت دید
نیشخندی زد و راهی شد و خوشحال گذشت

دخترت همسفر قافله ام نیست حسین
چه بگویم که پس از او چه به غسال گذشت

خواهری که رخ او را زن همسایه ندید
بی نقاب از وسط آن همه جنجال گذشت

آه از آن لحظه که زینب بدنت را نشناخت
آه از آن لحظه که این قوم ز گودال گذشت

بزم میخوارگی و کوچه و دروازه شام
هرچه که بود به هر شکل به هر حال گذشت

شاعر:محمود یوسفی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

از راه آمد خواهرت ای سر بریده
اما بدون دخترت ای سر بریده

دارد رباب از راه مي آید برادر
اما بدون اصغرت ای سر بریده

از گوشه ی مقتل هنوزم که هنوز است
آید صدای مادرت ای سر بریده

از شامیان پیراهنت را پس گرفتم
از ساربان انگشترت … ای سر بریده

من که نفهمیدم، خودت می گفتی ای کاش
خولی چه کرده با سرت ای سر بریده

بالای نیزه ماه من بودی برادر
در کوچه ها همراه من بودی برادر

حتما خودت دیدی دو دستم را که بستند
حتما خودت دیدی غرورم را شکستند

حتما خودت دیدی که بر محمل نشستم
حتما خودت دیدی چهل منزل شکستم

حتما خودت دیدی بساط کوفیان را
حتما خودت دیدی مرام شامیان را

قرآن که می خواندی لبت را سنگ می زد
عمدا کنیزی زینبت را سنگ می زد

حالا دگر هم چیزی از آن لب نمانده
هم جای سالم در تن زینب نمانده

این آخر عمری مرا بازار بردند
من را میان مجلس اغیار بردند

رفتی میان طشت و زینب نیمه جان شد
تو خیزران خوردی و قد من کمان شد

شاعر:وحید محمدی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

خسته می آید و اندوه مکرر در او
ز پسِ واقعه جاری شده محشر در او

باده می سازد از خُمِّ عطش مالامال
شرح عرفانی هفتاد و دو ساغر در او

کیست این زن که سراپای وجودش زهراست
راز سربسته و پنهانی مادر در او

خسته می آید و در شرح نگاهش خواندم
سوره ی واقعه را اول و آخر در او

کربلا محو تماشای دو اسماعیلش
زنده شد شور نیستانی هاجر در او

انقلابی ست در این آمدنش می دانی
شور هیجایی عباس دلاور در او

کاروان آمده از راه و زنی پیدا شد
که هنوزم اثر نیزه و خنجر در او

شرحه شرحه دل و داغ از نفسش می ریزد
خیمه خیمه عطش اصغر و اکبر در او

متصوّر شود از طرز نگاهش یارب
همه ی قارعه و زلزله یکسر در او

خطبه می خواند در خویش چنان در کوفه
خطبه می خواند انگار که حیدر در او

خسته می آید و دنباله ی فریاد علی ست
خسته می آید و هنگامه ی خیبر در او

بگذارید نفس تازه کند این خواهر
خسته می آید از این قافله غمگین خواهر

این حسین کیست که عالم شده عالمگیرش
هل اتی شمّه ای از شرح وی و تفسیرش

آیه در آیه خداوند مصوّر در او
چهره در چهره مکرّر شده خواهر در او

(به علمداری و سقّایی خود می نازد)
قد برافراشته آن روز برادر در او

سیزده نور کَمِشکوهِِ فیها مِصباح
جمله در کرب و بلا گشت منوّر در او

چارده قرن زمین گرمِ تکاپو مانده ست
همه ی ارض و سما نیز شناور در او

این حسین کیست که ذرّات جهان محتشمش
قلم و لوح و بیان گریه کنان محتشمش

شرح این قصه دراز است به خون باید گفت
شرح این قصه ندانیم که چون باید گفت

شاعر:علی کفشگر

______________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج) – اربعین حسینی

پا به پای تو دویدم از نجف تا کربلا….
ناله هایت را شنیدم از نجف تا کربلا …

لحظه ای غافل نبودم زائرِ قبرِ حسین …
هر کجا ماندی..رسیدم از نجف تا کربلا

روضه خواندی من شدم پامنبری و گریه کن
مثلِ یک اشکی چکیدم از نجف تا کربلا

خستگی های تو را زیر نظر آوردم و..
من خودم نازت کشیدم از نجف تا کربلا

امر کردم تا که موکب ها به یاریت رسند ..
تاولِ پا را خریدم ..از نجف تا کربلا ..

من امامِ آخرینت مهدی ام ..تکیه گهم..
پای غمهایت خمیدم از نجف تا کربلا

عهد و پیمان تازه کن با صاحبت تا فرصت ست
من خودم کوهِ امیدم از نجف تا کربلا

شاعر:محسن راحت حق

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

یادم نمیرود به برم ریختی بهم
با گریه های اهل حرم ریختی بهم

وقتی که آسمان به زمین سر گذاشتی
دیدی دو دست بر کمرم ریختی بهم

تو با نگاه اخر خود بین قتلگاه
آتش زدی به بال و پرم ریختی بهم

لب تشنه بودی و لب شمشیرهای کند
تشنه به خون تو جگرم ریختی بهم

از زیر دست شمر به گودال تا حسین
من آمدم تو را ببرم ریختی بهم

در مجلسی که برد مرا قاتلت به زور
دیدی به گریه چشم ترم ریختی بهم

گردیده ای شبیه حروف مقطعه
گشتی شبیه موی سرم ریختی بهم

از کوفه تا به شام تو دیدی ز نیزه ها
معجر نداشتم به سرم ریختی بهم

شاعر:ابراهیم میرزایی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

مابین خوبانت به بدها هم نظر کن
یک بار هم از کوچه اینها گذر کن

خیلی گناه آورده ام اینجا ببخشی
شام مرا با نور آمرزش سحر کن

من بند بندم با گناهان انس دارد
آتش بزن!جسم مرا زیرو زبر کن

هرتیررا شیطان به سمت قلبم انداخت
یا نور و یاقدوس هایم را سپر کن

بی گریه میمیرم تورا حق سه ساله
سهمیه چشمان من را بیشتر کن

این بنده سرکش به تو امیدوار است
خیلی بدم اما تو با من خوب سر کن

بگذار با هم اربعین درراه باشیم
یارب مرا با دوستانم همسفر کن

کرببلا را از حسن باید بگیرم
آقا!تو رحمی به گدای دربه در کن

هرموقعی امضا زدی شش گوشه ام را
درروضه ی زینب گدایت را خبر کن

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

نمیخواهم بگویم آنچه دیدم
نمیخواهم بگویم ماجرا را
کجا رفتم چه ها دیدم بماند
نکرده هیچ کس با من مدارا

به روی شانه بار غم کشیدم
میان سینه ام غیر از تبت نیست
همین اندازه می گویم برادر
دگر این زینبت آن زینبت نیست

اگر چه زنده ام-اما به سختی
خودم را تا مزار تو رساندم
مرا با زور از پیش تو بردند
خودم ناراحتم این جا نماندم

تنت روی زمین ماند و سرت هم
فراز نیزه بالای سرم بود
چهل روزه است روز وشب ندارم
غم تو بغض و آه حنجرم بود

رسیدم از سفر آن هم چگونه
پر از دردم، غمینم ،نیمه جانم
شکسته حرمتم در کوچه بازار
شهیدِ طعنه و زخم ِ زبانم

دم دروازه ها یادم نرفته
سرت را نیزه دار تو تکان داد
میان حلقه ی نامحرمان هم
کسی با دست طفلت را نشان داد

همان بهتر که سر بسته بماند
مصیبت های سنگینی که دیدم
اگر چه دور بودم از تو اما
ولی شکر خدا پیشت رسیدم

شاعر:محمد حسن بیات لو

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

پیچید نامت با نسیم صبح در گوشم
روشن شد از خورشیدِ رویت چشم خاموشم

وقتی شنیدم قصه‌هایی از غمِ عشقت،
دیدم تمام غصه‌هایم شد فراموشم

ای روضه‌ات آغاز دلتنگی آدم، آه!
پایان ندارد غربتِ آهنگِ چاووشم

_ کی زائر زلف پریشان توام؟… گفتی:
آن دم که مثل باد باشی مست و مدهوشم

شب‌های جمعه در جهان عطر بهشت توست
ای کاش می‌دیدم ضریحت را در آغوشم

_ پای پیاده، اربعینت… می‌رسم آیا؟!
سنگینیِ بار گناهان است بر دوشم…

با شورِ شیرینت، میان موکبی کوچک
دور از عراقت در فراقت چای می‌نوشم…

شاعر:سراج الدین سرایانی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

پای خِلقَت در مسیرِ شاهراه زینب است
نه فقط شیعه که دنیا در پناه زینب است

هر زمان در اوج روضه رزق گریه شد زیاد
بی برو برگرد از تاثیر آه زینب است

اشکِ بانو ریشه ی اسلام را محکم نمود
نخل توحید خداوندی،گیاه زینب است

دور کعبه‌گشتن ما علتش این است که
پرده اش همرنگ با چادرسیاهِ زینب است

گفت بی بی: “ما رَأَیْتُ…”،عالمی دیوانه شد
افتخار مذهب ما این نگاه زینب است

سر‌شکستن پایِ این غم را خودِ او باب کرد
خون رویِ چوبه‌ی محمل گواه زینب است

با کمال میل رنج کوفه را گردن گرفت
در حقیقت این اسارت دلبخواه زینب است

خطبه ها سربازهای ارتش این خانم‌اَند
کاخ ها ویرانه ی دستِ سپاه زینب است

شام تار از برکت صحن رقیّه روشن است
دست ما تا حشر بر دامان ماه زینب است

عشق یک روح است..،نیمی کربلا نیمی دمشق
گوشه ی شش گوشه،کُنج بارگاه زینب است

بعد چل روز آمده با خاطراتی که مپرس…
نیزه‌ها یادآورِ حلقومِ شاه زینب است

بی رقیه آمدن خیلی برایش سخت بود
در حقیقت آن خرابه قتلگاه زینب است

شاعر:بردیا محمدی

______________________________________________

شعر اربعین حسینی

برای خرمن آهم حریق میخواهم
رکاب چشم که دارم، عقیق میخواهم

عطای قوه ی اشکی، شهید اشک روان!
چو عمق فاجعه هایت عمیق میخواهم

سیاه جامه ی من را به قبر بسپارید
برای روز مبادا رفیق میخواهم

سپرده ام که به خاکم دهند باب الرأس…
نشانی حرمت را دقیق میخواهم

به اربعین تو امسال میرسد دستم؟
إلی الحسین دوباره طریق میخواهم

شاعر:علیرضا وفایی

 

01 سپتامبر 22
بدون دیدگاه
869
دانلود

اشعار مصائب شام محرم ۱۴۰۱

0
اشعار مصائب شام محرم 1401

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

شاعر به حیرت است تو را دید یا شنید
گفت از الست و قافیه قالو بلی شنید
صبح از مدینه خواند و شب از کربلا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید

چشم تو بود روز ازل غمزه ساز شد
نورت ظهور کرد و ابو حمزه ساز شد

دست تو ربنای قنوت اجابت است
سجاده ی تو قبله ی اهل عبادت است
اشکت نزول آیه ی باران رحمت است
لبهای تو صحیفه ی عرفان و حکمت است

هرکس کلاس درس تو را مستعد شده ست
پای دعای خمسه عشر مجتهد شده ست

از بس به نام مادر تو ماه و سال ماست
آغشته با دعای تو رزق حلال ماست
شد مادرت عروس علی، خوش بحال ماست
ایرانی است مادر تو، این مدال ماست

ما را علی غلام حسینش خطاب کرد
از ما عروس فاطمه را انتخاب کرد

در شام، غیرِ بغض تو در سینه ها نبود
مسجد محلِّ رویش آیینه ها نبود
جز بوسه ی معاویه بر پینه ها نبود
منبر که جای بازی بوزینه ها نبود

منبر برای حج تو میقات عشق بود
حق با علی ست، خطبه ات اثبات عشق بود

شاعر:محسن ناصحی

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

به سنگ نام تو را گفتم و به گریه درآمد
به گوش کوه سرودم تو را و چشمه برآمد

سکوت نقره‌ای ماه را شکست غم دل
در آن زمان که از آن ماه بی‌کفن خبر آمد

شکست صخره از این داغ جانگداز و به یادت،
به رود رود عطش با هزار چشم تر آمد

پس از تو هر گل خونین‌دلی که سر زد از این غم
به سوگ لاله‌رخان شهید، خون‌جگر آمد

به طعنه گفت بیابان به سنگ: «شرم نکردی
ز درد آبله‌پایی که خسته از سفر آمد؟»

به گریه گفت که: «سنگم‌ ولی شکسته‌ترینم
به راه آن گل زخمی که از پی پدر آمد»

پدر به قافله‌سالاری آمد از سر نیزه
ز دست خار بیابان جهان به گریه درآمد

شاعر:نغمه مستشار نظامی

_________________________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع)

برای غربت شاه غریب سینه زدم
برای حضرت شیب الخضیب سینه زدم

گریستم همه ی عمر جای یارانش
میان روضه به جای حبیب سینه زدم

عزیز فاطمه گفتند عجیب کشته شدی
که بین روضه برایت عجیب سینه زدم

شنیده ام که سر صبر کشتنت ، حالا
به قتل صبر تو من بی شکیب سینه زدم

به نوحه خوان تو گفتم بگو از آب فرات
همین که گفت شدی بی نصیب سینه زدم

شاعر:امیر فرخنده

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

دم دروازه کوفه پرم افتاد زمین
چادر سوخته ام از سرم افتاد زمین

دیده ای از ته گودال مرا تا کوفه
سنگ باران که شدم پیکرم افتاد زمین

از روی نیزه همینکه سرت افتاد انگار
آسمان پیش نگاه ترم افتاد زمین

تا زمین خورد رقیه بخدا حس کردم
باز پیش نگهم مادرم افتاد زمین

حرمله خیر نبینی بخدا پیش رباب
ضربه بر نیزه مزن اصغرم افتاد زمین

شمر با چکمه رسید و سر من داد کشید
وقت غارت شدن انگشترم افتاد زمین

چوب میخورد همینکه لب قرآن خدا
همه آیات به دور و برم افتاد زمین

به ابالفضل بگو در وسط جمعیت
مقنعه بود ولی معجرم افتاد زمین

شاعر:ابراهیم میرزایی

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

آتش گرفت خیمه میسوخت پا به پایش
خورشید شعله ور شد در آسمان برایش

زنجیر می زدند و بزم عزا گرفتند
‌زنجیرهای بسته بر رویِ دست و پایش

دستان عمه زینب(س) را بسته دید و بی شک
هر آن از این مصیبت شد بیشتر عزایش

در ازدحام شام و در تنگنایِ بازار
در زیر دست و پا رفت در هر قدم عبایش

یک روز داغ دید و یک عمر روضه خوان شد
با لرزشی که افتاد از بغض، در صدایش

میرفت سمت مسجد افتاد یادِ بابا
از دست پیرمردی افتاد تا عصایش

یادِ غروبِ گودال سر میگذاشت بر خاک
آرام گریه میکرد با ذکرِ سجده هایش

یادِ محاسنی که خون می چکید از آن
یادِ تنی که پُر بود از زخم، جای-جایش

لعنت به تیر و شمشیر، لعنت به ذات نیزه
لعنت به خنجری که شد واردِ قفایش

تصویرِ نعل تازه از خاطرش نمیرفت
یک داغِ بیکران بود سوغاتِ کربلایش!

شاعر:مرضیه عاطفی

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

دیده اند انگار عمری با خدا مانوس‌ها
در پس نام تو، “یا صبوح” و “یا قدوس”ها

در نگاه عالمان شهر، ما دیوانه ایم
درد عشقت را نمی فهمند جالینوس‌ها

ما عجم ها چاکرت هستیم، ای شاه عرب
ای به قربانت سیاوش ها و کیکاووس‌ها

باز هم هم‌سنگ با یک قطره از خونت نشد
گریه‌هامان گرچه شد هم قدر اقیانوس‌ها

از همان ساعت که با سر از کلیسا رد شدی
نام تو برخواست در هر ساعت از ناقوس‌ها

خیمه هایت سوخت؛ دلها سوخت؛ دنیا دود شد
سوخت در این شعله ها بال و پر ققنوس‌ها

زیر و رو شد آسمان؛ غوغای محشر شد زمین
تا به عرش افتاد رد چکمه‌ی منحوس‌ها

آه! یا غیرت! کجایی؟ تا ببینی بعد تو
گشت ناموست اسیر دست بی ناموس‌ها

شاعر:سید محمد حسین حسینی

_________________________________________________________

شعر مرثیه امام سجاد (ع) و مصائب شام

این ماه کیست همسفر کاروان شده؟
دنبال آفتاب قیامت روان شده

یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش
یک دم نشسته منتظر کودکان شده

یک جا ز پیر کوفه شنیده‌ست ناسزا
یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده

هم شاهد غروب گل ارغوان به خون
هم راوی حدیث لب خیزران شده

با پای خسته راه‌بر خلق آمده
با دست بسته کارگشای جهان شده

ای دیده داغ کودک شش ماهه تا به پیر
آه ای بهار تا گل آخر خزان شده

بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو
تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده

از بس گریسته‌ست چنان شمع در سجود
از خلق، آفتاب مزارش نهان شده

شاعر:محمد سعید میرزایی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

اینجا بریدنِ سر مظلوم عزت است
نایاب بین مردمِ این شهر غیرت است

بهر نگه به قافله ی بی پناه تو
دروازه ی ورودی کوفه قیامت است

اینجا میان این همه نامحرمانِ پست
یک تکه پاره پاره ی معجر غنیمت است

باران سنگ وهلهله یک سو ولی «حسین»
سوزان تر از تمامی اینها اهانت است

خرما و نان برای رقیه می آورند
اینجا چقدر بودنِ عباس نعمت است

فهمیدم از جسارت بر نام مادرم
بالاترین عداوت شان با سیادت است

شاعر:سید حسین میرعمادی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت رقیه (س) و مصائب شام

خورشیدِ من آمدی شبانه
قدری بغلم کن عاشقانه

نشناختمت در اول کار
نفرین خدا به این زمانه

کی زیر گلوت را عزیزم
اینطور بریده ناشیانه

تقصیر حرارت تنور است
این سوختگی زیر چانه

امروز شبیه موی تو سوخت
آن موی بلند دخترانه

اوضاع مناسبی ندارم
چه خوب که آمدی شبانه

من که همه عمر رفته بودم
تنها به مجالس زنانه

رفتم وسط شرابخواران
کَت بسته، به زورِ تازیانه

” بَر” خورده به من، چرا نبوده؟ !
برخوردِ کسی مودبانه

من دختر شاه عالمینم
دادند ولی به من اعانه

در راه، شتر تکان نمیخورد
خوردم کتکی به این بهانه

هر بار طناب را کشیدند
خوردیم زمین دانه دانه

من سیر غذا نخوردم اما
خوردم دل سیر تازیانه

افتاد سرت ز روی شاخه
افتاد سرم به روی شانه

هر سنگ که بر سر تو میخورد
میکرد به سمت ما کمانه

از خاطر من نمیرود… نه …
آن ضربه ی چوب وحشیانه

سالم لب من ، لب تو زخمی؟ !
واللهِ که نیست عادلانه

دیگر ز سفر بدم میاید
کِی می بری ام پدر به خانه

دیدی که ز شب هراس دارم
خورشیدِ من آمدی شبانه

شاعر:؟؟؟

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

روزی به پات غم نخورم شب نمی شود
این دلشکسته صاحبِ منصب نمی شود

مُردن به پای “یار”،ملاک تَقَرُّب است
“پروانه” تا نسوخت مُقَرَّب نمی شود

حُر را ادب به مرتبه ی حُرّیَت رساند
هرگز قفس سرای مودب نمی شود

در بارِگاه شاه،یکی جُون می شود
هر نوکری،غلامِ مُجَرَّب نمی شود

هیئت کلاس حضرت زهرا برای ماست
جز او کسی معلم مکتب نمی شود

این روضه ها ستون بنای تشیُّع است
مذهب بدون روضه که مذهب نمی شود

هرکس که صحبت از تو کند..،گریه می کنم
دیوانه پیش خلق مُعَذَّب نمی شود

ما گریه کرده ایم ولی هیچ گریه ای
مانند گریه بر غم زینب نمی شود

قربان جسم دَرهَم شاهی که اهل دِه
هر کار می کنند مرتب نمی شود

شاعر:بردیا محمدی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

هرچند فاتح همه ی جنگ ها شدم
خیلی میان کوفه اسیر بلا شدم

ابروی من شکست سر کوچه ای شلوغ
زخمی سنگ بازی این بچه ها شدم

همسایه ی قدیمیمان داد زد سرم
آزرده از نگاه بد آشنا شدم

خیلی سرت مقابل من خورد بر زمین
افتاد زیر پا و من از غصه تا شدم

پایین نیزه ی تو به من پشت پا زدند
دست خودم نبود که از تو جدا شدم

ام‌ حبیبه آمد و‌ نشاخت زینبم!
من تا نبینمش دو قدم جابجا شدم

لب باز کردم‌ و همه کوفه لال شد
من‌ ناخدای کشتی کرببلا شدم

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

یه جای سالم تو تنت نمونده
به قدر یک نگینه انگشتری
قافله سالار روی نیزه ها
بگو منو داداش کجا میبری

غنچه ما رو با سه شعبه چیدن
به روی نیزه ها شکوفه بردن
باب الحوائجای این عالمو
با دست بست سوی کوفه بردن

تن تو روی خاک گرم صحرا
منو با یک قلب کباب می‌برن
من سند آیه تطهیر مو
من و سوی بزم شراب میبرن

پرده نشین خیمه ی عفاف و
میون محملی بی پرده بردن
روم نمیشه بگم که کاروانو
انگاری که به حرمله سپردن

نجف کجاست می خوام شکایت کنم
به روی چادرم که پا میذارن
حرمت ما رو توی کوفه کشتن
که نون و خرما صدقه میارن

علی رو باز تو کوفه زنده کردم
نهج البلاغه است روی لبهای من
تو رو قسم میدم به مادرم که
از روی نی با دخترت حرف بزن

سرت اگرچه غرق خاک و خونه
رو نیزه ها آیه نور شدی تو
شکسته شیشه غرور زینب
چرا که مهمون تنور شدی تو

شاعر:محسن حنیفی

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

دست منو زنجیر ،فکرش را نمی کردم
چه زود گشتم پیر، فکرش را نمی کردم

بالای تل بودم خودم دیدم که شد خنجر
باحنجرت درگیر، فکرش را نمی کردم

من باتو بودم بی تو از عمرِ بدون تو…
…اینقدر باشم سیر ! ، فکرش را نمی کردم

مسمار و پهلو و غلاف و شعله را دیدم
اما گلو و تیر، فکرش را نمی کردم

دیدم برادر اصغرت را پیش چشمانت
تیری گرفت از شیر، فکرش را نمی کردم

بی دست شد سقا و پرچم بر زمین افتاد
آن دستِ پرچم‌گیر،…فکرش را نمی کردم

تا بود عباسم کنارم، شمر می لرزید
حالا که گشته شیر، فکرش را نمی کردم

شمشیر بالارفت و پایین آمد و اکبر…
مُردم از آن تصویر،فکرش را نمی کردم

در کوچه های کوفه در پیش کنیزانم
خیلی شدم تحقیر،فکرش را نمی کردم

خوابی که دیدم در زمان خردسالی ام
با اینکه شد تعبیر،فکرش را نمی کردم

حالا فقط من ماندم و رأس تو بر نیزه
ای وای از این تقدیر،فکرش را نمی کردم

شاعر:مهدی نظری

_________________________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س) و مصائب شام

سوخته گرچه پرش از شرر غارت ها
پا نهاده است روی تاج ابر قدرت ها

اُسکُتوا گفت‌ و عوالم همگی لال شدند
ریخت از هیبت او هیمنه ی هیبت ها

سالها پيش در اين شهر بزرگى مى كرد
آه دیگر خبری نيست از آن عزت ها

بين اين شهر بنا بود كه مهمان باشد
اُف بر اين رسم پذيرايى و اين دعوت ها

شاهبانوى جهان باشى اگر هم ، وقتى
دست بسته برسى ، مى شكند حُرمت ها

دختر پرده نشین علی و فاطمه را
نگهش داشته کوفه سرِپا ساعت ها

لااقل کاش ابالفضل برایش میماند
با حضورش چه کسی داشت از این جرأت ها

خارجى زاده ك%D

اشعار شب عاشورا محرم ۱۴۰۱

0
اشعار شب عاشورا محرم 1401

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

عشق، سر در قدمِ ماست اگر بگذارند
عاشقان را سر سوداست اگر بگذارند

ما و این کشتی طوفان‏‌زده در موج بلا
ساحل ما دل دریاست اگر بگذارند

دشت از هُرم عطش سوخته و هالۀ غم
سایه‌بانِ گل زهراست اگر بگذارند

آب بر آتش لب‌های عطشناک زدن
آخرین نیّت سقاست اگر بگذارند

دوش در گلشن ما بلبل شیدا می‏‌گفت:
باغ گل، وقف تماشاست اگر بگذارند

هرچه گل بود، ز تاراج خزان پرپر شد
وقت دلجویی گل‌هاست اگر بگذارند

طفل شش‌ماهۀ من زینت آغوشم شد
جای این غنچه همین‏‌جاست اگر بگذارند

این به خون خفته، که عالم ز غمش مجنون است
تشنۀ بوسۀ لیلاست اگر بگذارند

چهره‌‏اش آینۀ حُسن رسول‏‌الله است
آری این آینه زیباست اگر بگذارند

این گل سرخ که از گلبُن توحید شکفت
آبروی چمن ماست اگر بگذارند

در عقیق لب من موج زند دریایی
که شفابخش مسیحاست اگر بگذارند

یوسف مصر وجودم من و، این پیراهن
جامۀ روز مباداست اگر بگذارند…

شاعر:استاد محمد جواد غفورزاده

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

“گفت: ای گروه! هرکه ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما…

تا دست و رو نشُست به خون، می‌نیافت کس
راه طواف بر حرم کبریای ما

این عرصه نیست جلوه‌گه روبه و گراز
شیرافکن است بادیهٔ ابتلای ما

همراز بزم ما نبوَد طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما

برگردد آنکه با هَوَس کشور آمده
سر ناورد به افسر شاهی، گدای ما

ما را هوای سلطنت مُلک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فرّ همای ما

یزدان ذوالجلال به خلوت‌سرای قدس
آراسته‌ست بزم ضیافت برای ما…”

شاعر:نیر تبریزی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

در آن میان چو خطبهٔ حضرت، تمام شد
وقت جوابِ هم‌سفران بر امام شد

پاسخ‌دهنده اوّل آنان «زُهیر» بود
كاندر حضورِ سبط نبی در قیام شد

كای زادهٔ رسول! «سَمِعْنا مَقالكَ»
مطلب عیان بَرِ همه از خاص و عام شد

دنیا اگر همیشگی و مرگ آخرش
ما عزممان همین و نه جز این قیام شد

و‌آن‌‌گه «بُریر» دادِ سخن داد آن‌چنان
ظاهر، خلوصِ نیّت او از كلام شد

منّت به ما نهاده خدا با وجود تو
ما را ز لطف، شهد شهادت به جام شد

فخر است قطعه‌قطعه شدن پیش روی تو
طوبی بر آن بدن كه چنینش ختام شد!

پس بهر دل‌نوازیِ فرزند فاطمه
گاهِ سخن ز «نافع» شیرین‌كلام شد

گفتا كنون كه گشته گهِ امتحان ما
با رهبریت، محنت ما بی‌دوام شد

ما دوستیم با تو و با دوستان تو
دشمن به آن‌كه دشمنی‌ات را مرام شد

ما را ببر به هر طرفی خود ز شرق و غرب
حبل ولایت تو، ز ما «لَا انْفِصام» شد…

شاعر:مهدی خطاط

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

چنان اسفند می‌سوزد به صحرا ریگ‌ها فردا
چه خواهد شد مگر در سرزمین کربلا فردا

تمام دشت را زینب به خون آغشته می‌بیند
مگر باران خون می‌بارد از عرش خدا فردا

برادر، دل گواهی می‌دهد امشب شب قدر است
اگر امشب شب قدر است، قرآن‌ها چرا فردا…

همه در جامۀ احرام دست از خویشتن شستند
شگفتا عید قربان است گویا در منا فردا

ببین شش‌ماهه‌ات بی‌تاب در گهواره می‌گرید
علی از تشنگی جان می‌دهد امروز یا فردا

ببوسم کاش دست و پای اکبر را و قاسم را
همانانی که می‌افتند زیر دست و پا فردا

برادر! وقت جان افشانی عباس نزدیک است
قیامت می‌شود وقتی بگوید یا اخا فردا

برادر! خوب می‌خواهم ببینم روی ماهت را
هراسانم که نشناسم تو را بر نیزه‌ها فردا

به مادر گفته بودم تا قیامت با تو می‌مانم
تمام هستی من، می‌روی بی من کجا فردا؟

شاعر:میلاد عرفان پور

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

دلم برای داغِ تو مذاب شد حسین جان
که خانه‌ی دو چشم من خراب شد حسین جان

به گریه‌های خواهرت به صبح گو طلوع مکن
که قلب زینب از غمِ تو آب شد حسین جان

صدای پای پاسبان خیمه‌ها هنوز هست
هزار شکر کودک تو خواب شد حسین‌جان

کنار اصغرت ببین سکینه زار می‌زند
که روضه‌خوانِ خیمه‌اش رباب شد حسین‌جان

خدا کند نماند و نگویدت میانِ شام
لبت ز خیزران چرا کباب شد حسین‌جان

کنارِ رأس تو چرا قمار می‌کنند وای
نصیب طشت تو چرا شراب شد حسین‌جان

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

امشب نشست آتش هجران به سینه ام
آئينه ریخت شعله ی سوزان به سینه ام

افتاده است جوشش دریا به دیده ام
آمد ز داغ هجمه ی توفان به سینه ام

اَمَن یُجیب نقش لبانم برای وصل
یعنی که هست آیه ی قرآن به سینه ام

تا که خموش آتش هجران کنم به دل
افتاده اشک بی سر و سامان به سینه ام

در وصل یار از شب هجران گذر کنم
دارم ز شوق صبح درخشان به سینه ام

می سوزم از فراق در این دشت بی کسی
زیرا که هست آه پریشان به سینه ام

دستم گرفت تا به وصالش رسد دلم
دارد حبیب دیده ی احسان به سینه ام

من قلب خویش جانب کرب و بلا برم
زیرا که هست آتش پنهان به سینه ام

مهر حسین بر دل زارم نشسته است
یعنی که هست محنت مهمان به سینه ام

امشب حسین غرق مناجات با خداست
اکنون ازوست جلوه ی تابان به سینه ام

فردا به خاک چهره گذارد امام عشق
گرید ز داغ دیده ی گریان به سینه ام

از خیمه گاه ناله ی ماتم نمی رسد
فعلا” که نیست آتش بحران به سینه ام

فردا ولیک شعله شود داغ کربلا
افتد ز آه آتش طغیان به سینه ام

وقتی که کفر هجمه به ایمان بیاورد
باید نوشت غربت ایمان به سینه ام

«یاسر» کشید عکس پریشان عشق را
ناگه نشست چهره ی جانان به سینه ام

شاعر:محمود تاری

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

هر که را نیست سر دادن سر، برگردد
زآن‌که خورشید در این معرکه بی‌سر گردد

دست او مثل اباالفضل می‌‌افتد بر خاک
با حسین‌بن‌علی، هر که برادر گردد

زهر در قلزم اگر بود، به جان می‌‌نوشید
مالک این‌گونه فقط مالک اشتر گردد

زندگی کردن او، در گرو مردن اوست
لاله پیوسته بر آن است که پرپر گردد..

ظهر فردا، که زمین آرزوی مرگ کند
و زمان سعی نماید به عقب برگردد..

ظهر فردا، که دو خورشید بر آید به افق
و زمین روشنی‌اش چند برابر گردد

ظهر فردا، که سر دوست دمد بر نیزه
ظهر فردا، که جهان عرصۀ محشر گردد

هر که را نیست سر کشته شدن! در دل شب،
بی که حرفی بزند برگردد، برگردد

شاعر:علیرضا اطلاقی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

اذان بگو که شهیدان همه به صف شده‌اند
که تیرها همه آمادهٔ هدف شده‌اند

پیمبرانه به تکبیر باز کن لب را
که از صدای تو ذرّات در شعف شده‌اند

برای چرخ زدن در حوالی خورشید
مدارهای سراسیمه جان به کف شده‌اند

به یُمن بارش احساس در مساحت ظهر
غبارها ز رُخ دشت برطرف شده‌اند

و کربلا شده دریایی از حماسه و شور
و ریگ‌های بیابان همه صدف شده‌اند

نماز عشق فقط سجده‌ای پر از خون است
اذان بگو که شهیدان همه به صف شده‌اند

شاعر:پروانه نجاتی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

شبی که صبح شهادت در انتظار تو بود
جهان، مسخّر روح بزرگوار تو بود

لهیب تشنگی‌ات، روح دشت را می‌سوخت
فرات موج‌زنان گرچه در کنار تو بود

به رزم، قصد فنای جهان، گرت می‌بود
نه آسمان، نه زمین، مردِ کارزار تو بود

اگر شجاعت و ایثار، جاودانی شد
ز خون پاکِ دلیران جان‌نثار تو بود

به جای ماند اگر نامی از جوانمردی
ز پایمردی یاران نام‌دار تو بود

به پیشواز اجل آن چنان کمر بستی
که مرگ، مضطرب از طفل شیرخوار تو بود

شُکوه نام بلند تو، جاودان باقی‌ست
که سربلندی و آزادگی، شعار تو بود

به روی دست تو پرپر شد از خدنگ ستم
گلی که از چمن حُسن، یادگار تو بود

اگرچه گلشنت ای باغبان به غارت رفت
خزانِ باغِ تو، آغازِ نوبهارِ تو بود

درخت عدل و مروّت که آبیاری شد
رهین منّت شمشیر آبدار تو بود

به جز دل تو که بود از وصال، خرّم و شاد
جهان و هر چه در او بود، سوگوار تو بود

به غیرِ داغ محبت به دل نبود تو را
اگرچه سینهٔ هر لاله داغدار تو بود…

شاعر:ذبیح الله صاحبکار

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

هیچ کس ازروی جسمش نیزه ها رابر نداشت
دور تا دورش نگاه انداخت ، یک یاور نداشت

خواهرش در آن شلوغی ها چطور آمد ندید
خواست برخیزد ز جا ، اما رَمَق دیگر نداشت

گرچه او را قبل گودال از نفس انداختند
شاه جانی در تنش بعد از علی اکبر نداشت

مادرش با چادرش او را در آغوشش گرفت
تا تنش عریان نماند چاره ای دیگر نداشت

روی نیزه هم نگاهش از حرم غافل نشد
آنچه را می دید با چشمان خود باور نداشت

خواهرش تا دید سر تا پا به غارت رفته گفت:
کاش دست کم عزیزم دستت انگشتر نداشت

پادشاهان تاجدارند، ای بمیرم شاه ما
تاج بر سر داشت؟ نه، حتی به پیکر سر نداشت

بر زمین خدالتریب افتاد جانِ بوتراب
لااقل ای کاش قاتل کینه ازخیبرنداشت

تا شنیدم از اسارت آرزو کردم به دل
کاش ،شاه کربلا در کربلا دختر نداشت…

شاعر:کارگروه العتبه

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

گفت بسم الله و ساقط گشت عرش از روی زین
راویان گفتند: افتاده است از سمت یمین

می‌زنندش آن کماندارن به تیر سهمناک
واین عربها دستهاشان پر ز سنگ سهمگین

امت پیغمبرند اینان که سنگش می‌زنند
این چنین از احمد مختار شد شرمنده دین

آن‌که روزی جایگاهش سینه‌ی محمود بود
حال بین مسلمین سر می‌گذارد بر زمین

عرشیان را نیست پروا از حوادث پس چرا
چشم های خویش را بسته‌ست جبریل امین

فضه آنجا بود اما لحظه‌ی ذبح حسین
مادرش فریاد می‌زد یا امیرالمومنین!

این حسین توست زیر نیزه‌ی تیز سنان
این حسین توست زیر چکمه‌ی شمر لعین

این حسین توست خلقی می‌کِشندش آن‌چنان
این حسین توست جمعی می‌کُشندش این‌چنین

این حسین توست عریان روی خاک افتاده‌است
این حسین توست؛ راسش را به روی نی ببین

از نجف برخیز و بنگر رشته‌های گردنش
پاره شد در زیر تیغ خصم؛ یا حبل المتین!

تکه های پیکر او زیر سم اسب‌هاست
پاره‌ی پیراهنش در دست های آن و این

جسم بی سر را که جانی نیست بین پیکرش
خود دلیلش چیست پس این ضربه‌های آخرین

در هجوم بی امان کوفیانِ دزد و هیز
دخترانش را پناهی نیست غیر از آستین

دخترت بر روی خاک افتاد و دورش دشمن است
یا علی! برخیز هنگام عبا آوردن است
.
شاعر:سید محمد حسین حسینی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

آنقدر ناله شدم تا جگرم ریخت حسین
آنقدر اشک که مژگان ترم ریخت حسین

موی من تار به تارش شده پیش تو سفید
مثل پائیز شدم برگ و برم ریخت حسین

منکه پیرِ تو شدم پیرتر از این مپسند
به جوانِ تو قسم بال و پرم ریخت حسین

نکن ای صبح طلوع ، کاش نیاد که فقط
غم عالم به دلِ شعله‌ورم ریخت حسین

حق بده خاک به روی سرِ خود می‌ریزم
فکرِ فردات چه خاکی به سرم ریخت حسین

خار در پشت حرم چیدی ودستت خون شد
زخمِ دستِ تو که دیدم جگرم ریخت حسین

در میان حرمت حرفِ امان نامه شده
دیدم اشکی که زِ چشمِ قمرم ریخت حسین

کُشت دلشوره مرا حال رُبابت بد شد
طفلِ بی شیر بهم دور و برم ریخت حسین

زود برگرد مدینه که نگویم فردا
بعدِ تو جمع حرامی به حرم ریخت حسین

تا نگوید لب گودال سکینه با من
آنقدر زخم زدندش ، پدرم ریخت حسین

تا نبینی به کنار دو سه‌تا طفل یتیم
خیمه‌ی شعله وری روی سرم ریخت حسین

تا نبینی که به حال من و تو می‌خندد
آنکه شلاق به پشت و کمرم ریخت حسین

تا رُبابت به سر ِنیزه اشاره نکند
وای از سنگ ببین که پسرم ریخت حسین

حق بده جان بکَنَم پیشِ تو از حال روم
تو بگو من چه کنم جای تو گودال روم

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

گودال قتلگاه است، یا این که باغ سیب است؟
این بوی آشنایی از تربت حبیب است…

نهج‌الفصاحه در خون، نهج‌البلاغه در اشک
جبریل پرشکسته، بر خاک‌ها عجیب است

قصد نماز دارد، خورشید خون‌گرفته
وقتی رسول اکرم بر نیزه‌ها خطیب است

قد قامت‌الصلاتش صد اوج در فراز است
حی علی‌الفلاحش صد موج در نشیب است

در این حرای زخمی، پیچیده سورۀ کهف
لحنش چه دلنشین و صوتش چه دلفریب است…

شش‌گوشۀ مراد است این عرش خاک‌خورده
هرکس نیامد اینجا، از عشق بی‌نصیب است

احساس استجابت، در این حریم جاری‌ست
اینجا یکی مجاب و آن دیگری مجیب است

در این محیط زخمی در این فضای مجروح
هر کس نفس کشیده عمری‌ست بی‌شکیب است

شاعر:ایوب پرند آور

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

هنوز داشت نفس می‌کشید؛ دیر نبود
مگر که جرعۀ آبی در آن کویر نبود

هزار و نهصد و پنجاه سال می‌گریم
بر آن تنی که پذیرای جای تیر نبود

دو چشم بی‌رمقش سورۀ دخان می‌خواند
به تن چه داشت؟ به جز جوشن کبیر نبود..

رسید طالب پیراهنی؛ دریغ نکرد
رسید سائل انگشتری؛ فقیر نبود

نمی‌سرود چنان و نمی‌نوشت چنین
اگر که شاعر این قصّه ناگزیر نبود

شهید معرکه غسل و کفن نمی‌خواهد
ولی سزای تنش تکّه‌ای حصیر نبود

شاعر:محمد بهشتی

____________________________________________________

متن شعر امام حسین (ع) – گودال قتلگاه

دقیقه‌های پر از التهاب دفتر بود
و شاعری که در اندوه خود شناور بود

به روی خاک، گلی بود از عطش سیراب
که هُرم گرم نفس‌هاش شعله‌پرور بود

مرور کرد تمام مسیر ذهنش را
که صفحه صفحه پُر از خاطرات پرپر بود

چه چشم‌ها که ندیدند چشم‌های ترش
چه گوش‌ها که برای شنیدنش کر بود

ز خون او همهٔ نیزه‌ها حنا بسته
لب تمامی شمشیرهایشان تر بود

در اوج کینه کسی داشت سمت او می‌رفت
و دست‌های پلیدش به دست خنجر بود

به روی تلّی از انبوه غصه‌های جهان
به جستجوی برادر، نگاه خواهر بود

که با نگاه غریبانه‌اش گره می‌خورد
و ابتدای غم از این نگاه آخر بود

زمان زمان قیامت، زمین… زمین لرزید
گمان کنم که همان روز، روز محشر بود

کسی شنیده شد از لابه‌لای هلهله‌ها
که نغمه‌های لب او «غریب مادر» بود

کسی به دست، سری، آن طرف به سر دستی
بس است روضهٔ لب تشنه‌ای که…

حدود ساعت سه شاعر از نفس افتاد
دقیقه‌های پُر از التهاب دفتر بود

شاعر:رضا خورشیدی فرد

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

گفتـمت سر به سر نیزه نكن، حرف نزن
سر به سر با دل آن هرزه نكن، حرف نزن

گفتمت حرف نزن، قاتل امانت ندهد
نوك سر نیزه امانی به دهانت ندهد

دیدی آخر چه بلایی به سرت آوردند؟
آنچه ترس من از آن بوده سرت آوردند

پیكرت روی تن خاك و سرت روی سنان
گشته بازیچه ی یك عده از این سگ صفتان

سـرت آئینه ی زیـنـب چه بلایـی آمد؟؟؟
آه، از حنجر خونین چه صدایی آمد

قاری نیزه نشین، سنگ به لبهایت خورد
“اَم حَسِبْ” خواندي و سنگ بر رخ زيبايت خورد

شاعر:مصطفی گودرزی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

در حدود سه ساعت و اندي
به تو سالار من جسارت شد
تير و تيغ و درفش و نيزه و سنگ
بعد از آن پيكر تو غارت شد

سهم تو از هجوم نامردان
بوسه ي نعل اسب ها به تنت
سهم من از حراميان اما
خنده و طعنه و حقارت شد

خيمه هامان همه به يغما رفت
لرزه افتاده بر تن طفلان
لگد و تازيانه و سيلي
سهم شان بعد تو اسارت شد

واي وقتي كه حرمله آمد
واي وقتي كه شمر مي خنديد
واي از دست خولي نامرد
كار او با سرت تجارت شد

اي سليمان من عقيق تو را
دست آن مرد ساربان ديدم
پيرُهن كهنه ي تو هم حتي
وسط ازدحام غارت شد

ميروم، مي گذارمت اينجا
ته گودال، در دل صحرا
غيرت الله، خواهرت زينب
طعمه ي طعنه و شرارت شد

شاعر : مصطفی گودرزی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

دربین هجوم بی امان گیرافتاد
بستندمسیروناگهان گیرافتاد

هل داد یکی حسین را درگودال
بدجور میان دشمنان گیرافتاد

برسینه اونشست ملعونی مست
درهجمه ی نیزه و سنان گیرافتاد

بالاسراونشست یک تیرانداز
تیری به دهان زدو زبان گیرافتاد

بانیزه نشانه رفت پهلویش را
سرنیزه میان استخوان گیرافتاد

سرنیزه که برنگشت تاکرد آن را
درپنجه ی سرد مردمان گیرافتاد…

شاعر:محمد کابلی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

سنگین ترین مقاتل عالم فقط حسین
داغ دل خدای معظم فقط حسین

زینت گرفته دوش نبی از قدوم او
سر لوحه ی نبوت خاتم فقط حسین

دوزخ به قطره اشک عزایش شود بهشت
سرّ نجات حضرت آدم فقط حسین

تسبیح إنس و جن وملک تا به روزحشر
با هر تپش به هر نفس و دم فقط حسین

تطهیر، آیه یی زکمالات بی حد ش
تفسیر ناب سوره ی مریم فقط حسین

کعبه ،صفا،ومروه وطور و منا وعرش
باغ بهشت و کوثر و زمزم فقط حسین

از روز اولی که خودم را شناختم
گفتم به هر تپیدن قلبم فقط حسین

بهر رسیدن به خدا راه خواهی أر
حبل المتین واصل محکم فقط حسین

شاعر :محمد کابلی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

آنقدر چکمه به پهلوش زدن نامردا
نیزه و تیر به بازوش زدن نامردا
با عصا بر لب و ابروش زدن نامردا
پنجه در طُره ی گیسوش زدن نامردا

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید

هر چه که دور و برش بود به غارت بردن
شال سبزی کمرش بود به غارت بردن
حتی عمامه سرش بود به غارت بردن
آنطرف تر سپرش بود به غارت بردن

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد وفریاد کشید

پبش زینب سر او را به سنان زد سنان
با لگد بر دهنش خنده کنان زد سنان
سیلی بر زینب غمدیده چنان زد سنان
غل و زنجیر و طناب دست زنان زد سنان

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید

بر سر پیکر عریان حسین خندیدن
بر نوامیس مسلمان حسین خندیدن
همه بر اشک یتیمان حسین خندیدن
لحظه خواندن قرآن حسین خندیدن

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید

ناله مادر او بین هیاهو گم شد
معجر خواهر او بین هیاهو گم شد
دزد انگشتر او بین هیاهو گم شد
به خدا دختر او بین هیاهو گم شد

مادرش از نفس افتاد زبس داد کشید
خواهرش رو به مدینه شد و فریاد کشید

رسم این است که اول سر او می ریزند
بعد از آن دور و بر پیکر او می ریزند
بعد با خنجر خود بر سر او می ریزند
بعد از آن هم به سر خواهر او می ریزند

شاعر :محسن خانمحمدی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

چگونه صبر کنم رفتن تورا بینم
نوای وا عطشا گفتن تورا بینم

در این طرف تو صدا می زنی “انا المظلوم”
جواب هلهله دشمن تورا بینم

بپوش زیر زره دست دوز مادر را
مباد لحظه ای عریان تن تورا بینم

چگونه معجر خودرا به سر نگه دارم
چگونه لحظه جان دادن تورا بینم

کویر واین همه لاله حسین خیز وببین
میان دشت فقط گلشن تورا بینم

شود به سم ستوران تن تو حلاجی
میان گرد و غبار ، خرمن تورا بینم

چگونه حفظ کنم چادرم که در مقتل
به دست چند نفر جوشن تورا بینم

خداکند که نیفتی به زیر پای کسی
به چشم خویش لگد خوردن تورا بینم

شاعر:قاسم نعمتی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

همه ی قافیه با شمر به هم می ریزد
بدنت را به خدا شمر به هم می ریزد

خواهرت پیش تو صد بار زمین می افتد
وسط معرکه تا شمر به هم می ریزد

ضجّه ی آه بُنیّ به هوا می خیزد
در همان حال و هوا شمر به هم می ریزد

خنجر کند گرفته به میان دستش
حنجر پاک تو را شمر به هم می ریزد

پنجه انداخته در گیسوی تو ای آقا
گیسویت را ز قفا شمر به هم می ریزد

ناله ی زینب کبراست خدایا بنگر
بوسه ی جدّ مرا شمر به هم می ریزد

بین گودال و لب تشنه کنار دریا
پسر فاطمه را شمر به هم می ریزد

شاعر : علی حسنی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

ای شاه بی لشکر بگو پس لشکرت کو؟
گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟

ظرف دو ساعت این همه نیزه شکسته؟
بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟

با ناله های فاطمه اینجا دویدم
گر تو حسین مادری پس مادرت کو؟

یک جای بوسه در تنت باقی نمانده
خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟

آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟
سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت کو ؟

گیرم سرت را از قفا آقا بریدند
آن بوسه ای که داده ام بر حنجرت کو ؟

از تو توقع دارم ای تندیس غیرت
برخیزی از زینب بپرسی معجرت کو ؟

این دشت دشت چشمهای خیره سر شد
آقا کمک کن خواهرت را دخترت کو

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر روز عاشورا

بلند مرتبه شاهی و پیکرت افتاد
همین که پیکرت افتاد خواهرت افتاد

تو نیزه خوردی و یک مرتبه زمین خوردی
هزار مرتبه زینب، برابرت افتاد

همینکه از طرف جمعیت دو تا چکمه
رسید اول گودال،مادرت افتاد

تورا به خاطر درهم چه درهمت کردند
چنانکه شرح تن توبه آخرت افتاد

ولی به جان خودت خواهرت مقصر نیست
درآن شلوغی اگر بارها سرت افتاد

خبر رسید که انگشتر تورا بردند
میان راه،النگوی دخترت افتاد

کنارخیمه رسیده است لشگرکوفه
و خواهر توبه یاد برادرت افتاد

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

تا اينكه نيزه اي بدنش را به خون كشيد
گرگي رسيد و پيرهنش را به خون كشيد

از يك طرف عمامه و از يك طرف عبا
هر كس به يك طريق تنش را به خون كشيد

سر نيزه هاي كُند، فرو رفته در تنش
اوضاع دست و پا زدنش را به خون كشيد

آهسته گفت تشنه ام اما شنيد شمر
با چكمه لعنتي دهنش را به خون كشيد

با “نفس مطمئنّه”به حالِ عروج بود
نامرد “نفس مطمئنش “را به خون كشيد

بر سينه اش نشست و سري ماند و خنجري
قبل از بريدن سرش افتاد خواهري

شاعر:هانی امیر فرجی

____________________________________________________

متن شعر شب عاشورا

داری عقیله خواهر من گریه می کنی
آیینه برابر من گریه می کنی

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت
خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام
وقتی کنار دختر من گریه می کنی

من از برای معجر تو گریه می کنم
تو از برای حنجر من گریه می کنی

امشب برای ماندن من نذر می کنی
فردا برای پیکر من گریه می کنی

امشب نشسته ای و مرا باد می زنی

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر روز عاشورا

تير از بس كه خورده بود حسين
بر تنش مثل پيرهن شده بود

نيزه هاشان تمام شد كم كم
موقع سنگ ريختن شده بود

نفسش بين راه بر ميگشت
موقع دست و پا زدن شده بود

بودم اما جلو نمي رفتم
شمر آنقدر بد دهن شده بود

تكه اي را ربود هر كس كه
روبه رو با حسين ِمن شده بود

هرچه كردند رو به قبله نشد
يعني آنقدر پاره تن شده بود

زير انداز خانه هاي دهات
كفن شاه بي كفن شده بود

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر روز عاشورا

دیدم به روی نیزه ها بال و پرت را
دیدم به حرا اربا اربا پیکرت را

دیدم به سرعت آمدند و دوره کردند
دیدم گرفتند اشقیا دور و برت را

دیدم نشسته شمر روی سینه ی تو
دیدم تمام لحظه های آخرت را

بالا سرت بودم – گریبان می دریدم
وقتی که با پا بر زمین میزد سرت را

آقای من هرکار می کردم نمی شد
بیرون کشم از بین مقتل مادرت را

سر را برید و برد و … من ماندم همان جا
زانو زدم بوسه بگیرم حنجرت را

شاعر :علیرضا خاکساری

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم
نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم

زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه
به روی دست ملائک بدنت را دیدم

گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال
عمه می‌گفت تن بی کفنت را دیدم

گیسویت بر سر نی شعر غریبی می‌خواند
زلف خونین شکن در شکنت را دیدم

قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی
شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم

آه یعقوب شده چشم من از روزی که
به تن تیره دلی پیرهنت را دیدم

خیزران شیفته‌ی ساحت لب هایت شد
چشم وا کردم و زخم دهنت را دیدم

تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود
عطر گیسوی تو و … سوختنت را دیدم

شاعر:یوسف رحیمی

____________________________________________________

متن شعر روز عاشورا

خوردي امروز نيزه فردا نَعل
نيزه هم چاره دارد اما نعل…

يك، دو، سه، چهار … ده تا اسب
روي هم ميشود چهل تا نعل

هر كسي از تن ِ تو ميگذرد
شمر با پا و اسبها با نعل

پشت و روي تورا يكي كردند
چقدر جلوه دارد اينجا نعل

چون لباست به روي چادر من
هر كسي پا گذاشت حتي نعل

دهنت را خودت بگو چه شده؟
تهِ شمشیر خورده اي يا نعل؟

شاعر:علی اکبر لطیفیان

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

نافع‌ابن‌هلال نیمه‌ی شب
بر در خیمه‌گاه زینب بود
داخل خیمه چشم اربابش
بازهم بر نگاه زینب بود

عشق در سینه‌اش تموج داشت
غرق نورِ حسین آئینه
با ادب ایستاده عابد شب
سر به زیر است دست بر سینه

نافع از دور می‌شنید آه و
گریه و التهابِ زینب را
جگرش پاره پاره شد تا که
می‌شنید اضطراب زینب را

دل من سوخت ای تک و تنها
ظهر فردا چکار خواهی کرد
آخرش هم که خواهر خود را
به فراقت دچار خواهی کرد

رفت نافع به خیمه‌گاهِ حبیب
با دو چشمی که دید گریان است
ریخت خاکی به سر ،حبیبِ حرم
دخترِ مرتضی پریشان است

خون به رگهای پیرمرد آمد
گفت برخیز نوبتِ ما شد
جان ما هدیه‌ی بنی‌هاشم
مثل شیرِ نری مهیا شد

همه اصحاب را صَلا دادند
رو به شیران و این دلیران کرد
حلقه‌ی یاوران که کامل شد
تیغ خود را حبیب عریان کرد

حلقه گشتند یاوران باهم
عابس و جون و سالم و جندب
منجح و حنظه سعید و وسوید
وهب و عمرو و قارب و شوذب

همه رفته با خروش و شکوه
همه بر گِردِ خیمه‌ی زینب
مثل صخره شبیه قله‌ی‌کوه
همه بر گردِ خیمه‌ی زینب

آمدیم ای عقلیه‌ی عالم
تا دلت زخم این و آن نخورد
به تو سوگند تا که ما هستیم
آب هم در دلت تکان نخورد

یک به یک لب به لب رجز خواندند
شیرهای قبیله رو به حرم
تیغ چرخان و نعره‌ی لبیک
رو به سوی عقیله رو به حرم

آنچه پیداتر است در این بِین
رگ پیشانی علمدار است
وای بر حال آنهمه لشکر
که رجزخوانیِ علمدار است

لشکرِ شمر را بهم زده است
آنکه تا صبحدم قدم زده است
شُکر عباس هست و یاوران اما
طور دیگر خدا رقم زده است

کم کم از شیرها همه رفتند
یک به یک کم شدند پای حسین
همه در پیش فاطمه خونین
همه درهم شدند پای حسین

ساعتی بعد بین علقمه هم
وای بر من پناه زینب رفت
تکیه‌گاه حسین اُفتادو
بین خون تکیه‌گاه زینب رفت

دست‌ها را به روی سر بگذاشت
آنچه می‌دید بر سرش آمد
دید از روی تل به قربانگاه
پدر و جد و مادرش آمد

تکیه بر نیمه نیزه‌ای داده
شاهِ بی یار از این و آن می‌خورد
نامشان را که یک به یک می‌بُرد
تنِ یاران همه تکان می‌خورد

جمع نامحرمان همه جمع است
خواهری می‌دوید در گودال
قبل از آنیکه زینبش برسد
شمر آمد پرید در گودال…

شاعر:حسن لطفی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

حق روضه ادا شود

با خنده با تحقیر خنجر را گرفته
بر سینه اش زانو زده سر را گرفته

ای کاش رو به قبله اش میکرد نامرد
یک دست مو یک دست خنجر را گرفته

چه خوب زهرا هست وقت احتضارش
آقا دودستی دست مادر را گرفته

یک ضربه! دوضربه! نه باید پشت و رو کرد
زیر گلویش بوی خواهر را گرفته

هم فاطمه چشمان حیدر را گرفته
و هم علی چشم پیمبر را گرفته

هی صورت ارباب را بر خاک میزد
لج کرده قول کیسه زر را گرفته

زینب! برو جایی که شمر اصلا نباشد
بیرون بیاید زود معجر را گرفته..

تقسیم شد جسمش میان ده سواره
هر مرکبی یک جای پیکر را گرفته

دیگر نه عباس است نه اکبر، ببینند
خلخال طفلان چشم لشکر را گرفته

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

حق روضه ادا شود

یک نفر روى خاک ها بود و
صدنفر فکر غارت از اویند
چیست جرمش؟ علیست بابایش
همه فکر غرامت از اویند

راویان گفته اند مولارا
با کف پاش پشت رو کرده
خنجر کند او نمى برّد
شمر را بى آبرو کرده

خواهرش هم رسید درگودال
دید اورا که دست و پا مى زد
دید ارباب نیمه جان بود و
مادرش را همش صدا مى زد

یک نفرگفت ذبح سر با من
بین لشکر دوباره دعوا بود
شمر و خولى حریص تر بودند
حرف آنها به هم بفرما بود

عده اى بر نگاه بى رمقش
مثل خولى بلند مى خندند
آن طرف تر هم عده اى نامرد
سر اعضاش شرط مى بندند

شاعر آرمان صائمى

____________________________________________________

متن شعر گودال قتلگاه

حق روضه ادا شود

اشتباهی بدتر از بدکاریِ بدکاره کردند
قوم پستی که برای قتل، استخاره کردند

قتل! آن هم قتلِ صبری که تو را میکشت دلواپس
بعدِ تو ناموس هایت را عجب آواره کردند

بر تنت میخورد و میدید و فقط میزد به صورت
خواهرت را رو تل سرنیزه ها بیچاره کردند

از نفس افتاده ای و تا به سرعت جان سپاری
وای با سنگ و عصا آخر به فکر چاره کردند

از سیاهی لشکر این قوم حتی زخم خوردی
فکرِ پرتِ چوب ها را عده ای بیکاره کردند

دکمهٔ پیراهنِ هر محتضر آرام شد باز
ای بمیرم در تنت پیراهنت را پاره کردند

بعدِ اینکه از قفا بردند بر نیزه سرت را
دورِ هم فکری برای بردنِ گهواره کردند!

شاعر :مرضیه عاطفی

 

اشعار شب تاسوعا محرم ۱۴۰۱

2
اشعار شب تاسوعا محرم 1401

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

از خواهش لبهای او بی تاب شد آب
از شرم آن چشمان آبی آب شد آب

وقتی که خم شد نخل‌ها یکباره دیدند
لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

آنقدر بر بانوی دریا سجده می‌کرد
تا در قنوت آخرش محراب شد آب

زیباترین طرح خدا بر پرده‌ها رفت
وقتی میان دستهایش قاب شد آب

یک لحظه با او بود اما تا همیشه
از چشمهای تشنه‌اش سیراب شد آب

آن تیرها، شمشیرها بارید و بارید
توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

تیر آمد و … از حسرت مشکی که می‌مرد
مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب

شاعر:قاسم صرافان

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

می‌رفت که با آب حیات آمده باشد
می‌خواست به احیای فرات آمده باشد

احساس من این است که با پر شدن مشک
از خیمه خروش صلوات آمده باشد

بشتاب! که در مشک تو این سهم امام است
بشتاب! اگر فصل زکات آمده باشد…

برگشت که شیطان به حرم چشم ندوزد
می‌خواست به رمی جمرات آمده باشد…

جایی ننوشته‌ست که در علقمه… زهرا…
اما نکند آن لحظات آمده باشد

نقل است که توفان شد و پیداست که باید
چه بر سر کشتی نجات آمده باشد

طفلی به عقب خیره شده از روی ناقه
شاید عمو از راه فرات آمده باشد…

شاعر:حسن بیاتانی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

منم ماه بنی هاشم که عباس است نام من
بود ام البنین مام و، علی باب کرام من

من آن سرباز جانبازم که از لطف خداوندی
لبالب از می حب حسینی گشته جام من

من آن مرد سلحشورم که بهر کشتن دونان
بود شمشیر تیز شاه مردان در نیام من

من آن شیرم که چون افتد به دامم دشمن قرآن
نباشد بهر او راهی که بگریزد ز دام من

من آن علمدارم که اندر عرصۀ هیجا
سر دو نان، چو گویی، نرم گردد زیر گام من

بود این افتخارم بس، که گوید خسرو خوبان
بود عباس نام آور نگهبان خیام من

غلام و جان نثار و چاکر و عبدم به دربارش
که اندر رتبه شاهانند در عالم غلام من

ندادم تن به زیر بار ظلم و ذلت و خواری
که بر ذرات عالم گشته واجب احترام من

نکردم بی وفایی با حسین، آن خسرو خوبان
به عالم گشت ثابت زین فداکاری مقام من

نخوردم آب و، دادم تشنه جان و، در درون آب
ز سوز تشنگی می سوخت بهر آب کام من

نگردد خوار و زار و زیردست ظالمان هرگز
نماید پیروی کردار هر کس بر مرام من

رسان (ژولیدۀ ) محزون درورد گرم و بی پایان
به نزد دوستان من پس از عرض سلام من

شاعر:استاد ژولیده نیشابوری

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

تو آن ماهی که خورشیداست محو روی تابانت
خداوند آسمان هارا درآورده به فرمانت

مگر مانند پبغمبر تو هم شق القمر کردی
که میخوانند خود را ارمنی ها هم مسلمانت

حسین ابن علی(ع)که عالمی هستند قربانش
به تو گفته برادر جانِ من، جانم به قربانت

همه دیدند دست از هر تعلق در جهان شستی
همینکه رفت در آب فرات آن روز دستانت

به دوش خود کشیدی بار سنگین امانت را
دو دستت را فدا کردی و ماندی پای پیمانت

نداری دست در پیکر ولی بنگر که این لشکر
هراسان است سرتاسر ز چشمان رجز خوانت

همان وقتی که تیر آمد به سوی مشک میدیدی
گره کور است و حتی وا نخواهد شد به دندانت

عجب حسن ختامی داشتی که در دم آخر
به جای مادرت ام البنین، زهراست مهمانت

از اول جان تو تنها برادر بود تا آخر
که گفته در دل میدان گذشتی راحت از جانت؟

برای اینکه در راه حسین ِفاطمه باشم
الهی که بماند تا ابد دستم به دامانت

شاعر:احمد نوآبادی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

تا سایه ی تو از سر این کاروان رفت
از ترس رنگ از صورت نیلوفران رفت

اینکه به من خواهر نگفتی بر دلم ماند
حسرت به دل از پیش تو این قد کمان رفت

تیرِ کمان هم داشت شوق ابرویت را
که پر درآورد از کمان تا آن کمان رفت

دست تو که افتاد ، دستِ کوفه سمت
پوشیه ی حوریه ی این خاندان رفت

تو علقمه بودی ندیدی من که دیدم
با خنجری سمت حسینم ساربان رفت

من را به جبرِ کعب نی بردند آخر
بلبل کجا با میل خود از بوستان رفت؟!

فهمیدم از طرز نگاهت روی نیزه
تیری که تیرانداز زد تا استخوان رفت

ای محرم زینب خبر داری که زینب
وقتی نبودی مجلس نامحرمان رفت؟!

ام البنین باور نکرد اما پس از تو
زینب به کوفه با سنان بد دهان رفت

شاعر :؟؟؟

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

به تمنای لب تو قلب دریا سوخته
صورتت افتاده روی خاک وصحرا سوخته

پیکرت را جمع کردم قد یک گهواره شد
زیر خورشید عراق این قد و بالا سوخته

چشمهایت را که دیدم چشمهایم تار شد
تیر را جوری زده پلک تو حالا سوخته

تیرها نه درمیاید نه از آن سو میرود
جای جای تو در این اوضاع یکجا سوخته

کاش میشد تا همینجا پیش تو خاکم کنند
من که پیش چشمهام انگار دنیا سوخته

پاشو برگردیم خیمه قبل آنکه بشنوی
درمیان شعله ها گیسوی زنها سوخته

تو نباشی دخترانم را اراذل میزنند
صورت هر دختری در بین دعوا سوخته

شاعر: سید پوریا هاشمی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

گویا ستون از خیمه گاه ناخدا رفت
آن دم که سقّای حرم، صاحب لوا رفت

وقتی خبر آمد علَم از دستش افتاد…
زینب همان دَم تا تَه این ماجرا رفت

در بین زنها حرف چادر بود و معجر
وقتی رمق از جسم سردار وفا رفت

از داغ او ، شد قامت مولا خمیده
در نزد دشمن پشت او تا انحنا رفت

تیغ بلا دستان ساقی را جدا کرد..
دیگر نگویم تا کجا این ماجرا رفت

باران تیر از سمت دشمن شد روانه
تیری به مشکش آمد و.. گویا قُوا رفت

یک نانجیبی ، با عمود آهنین زد
تا عرش اعلا ناله ی اَدرک اَخا رفت

وقتی عمود خیمه را بابا کشیدی…
اشک از دو چشم عمّه هایم بی صدا رفت

زان پس که رفتی ای علمدارم ابوالفضل..
اندر اسارت زینب درد آشنا رفت

باور ندارد مادرت این ماجرا را..
تا پیشواز کاروان ، آن بینوا رفت

قربان دستانت که مشکل می گشاید
حتی مسیحی تا حرم بهر شفا رفت

شاعر:حسن نبی جندقی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دستی برای جستجو از دست داده
چون پیکرش را مو به مو از دست داده

چشمان خود را با همان تیری که آمد
غرقِ شتاب از روبرو، از دست داده

بی خاصیت! افتاده گریان؛ پاره پاره
مَشکی که دیگر آبرو از دست داده

تعریف خواهد شد پس از این نام ِ «سقا»:
لب تشنه مردی که گلو از دست داده

در خیمهٔ تاریخ ما هم تشنه ماندیم
در علقمه ساقی سبو از دست داده

یک تیرِ گریان در دهانش گیر کرده
دیگر توانِ گفتگو از دست داده

آمد برادر… إنکسارش کشت ما را
قامت-خمیده؛ رنگ و رو از دست داده

اربابمان تنها نه که یار و علمدار
پشت و پناهش را بگو از دست داده

شد خیره بر ماه و سپس زد زیر گریه
آخر رقیه(س)-جان؛ عمو از دست داده!

شاعر:مرضیه عاطفی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دستی به سر مشک و نگاهش به حرم بود
بر دست دگر قبضه ی شمشیر و علم بود

بر گلشن خشکیده و صحرای بلاخیز
سرلشکر آزاده و دریای کرم بود

هر چند که دست داده ز دست و علم افتاد
مشک از سر قولش به سر دست قلم بود

روزی که علی دست زبر دست تو بوسید
فرمان پدر بر پسرش درس جنم بود

امید حرم بر تو و امید تو بر مشک
از زخم عدو نه که ز مشک غرق الم بود

تا دست تو بر چشم حسین گشته عیان،گفت:
دستی به سر و دست دگر بر کمرم بود

آهسته در این لحظه کسی ناله سراید
عباس عزیز دل زهرا ،پسرم بود

شاعر:رجبی کاشانی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

امشب شبی ست تا که من از خود گذر کنم
امشب همان شبی ست که باید خطر کنم

وقتش رسیده است همان فرصت ِ زلال
امشب همان شب است شب وجد و شور و حال

ساقی برون ز خیمه شد و ساغری به دست
ساقی برون ز خیمه نشسته ست مستِ مست

ساقی نشسته جمله ی مستان به گرد او
امشب تمام ِ باده پرستان به گرد او

لبریز تر نموده ولی باده ی زُهیر
«مِی» ریخته ست بر سر سجاده ی زُهیر

ساقی نشسته است لب شاطی الفرات
مدهوش کائنات شد و محوِ ممکنات

ذُخـر الحسین ساقی ِ عطشان کربلاست
عباس نازنین که غزل‌خوان ِ کربلاست

امشب غزل غزل به «مِی»آمیزد آن عزیز
شهد و شرر به کام جهان ریزد آن عزیز

مِی ریزد از سبوی ولایت بیا بنوش
امشب بخوان حکایت ِ آن مرد «مِی»فروش

شعر آن چنان بخوان که شرر بارد از دهن
نام آن چنان ببر که بلرزد تن و بدن

عباس ای روایت مجنون کربلا
شورِ حجاز و ضربِ همایون کربلا

شمس و قمر سُرادِقِ شَطحُ الشمایلت
خورشید و ماه آینه دارِ مقابلت

مصداق ِ عارفانه ی ایمان و غیرتی
مفتاح و مبتدایی و روح بصیرتی

دنیا مقابل کَرمت شعر مبهم است
در لجّه ی تو جوشش شط العرب کم است

هو یا علی مدد مدد ای تک سوار عشق
هو یا علی مدد مدد ای ذوالفقار عشق

عباس ای سرود حماسی مرتضی
منظومه ی بلند شهامت ،یلِ وفا

باب الحوائج ستی و دنیاست در تو گُم
دل میرود ز دست برای شب نهم

امشب شب نهم پرِ احساس میشویم
باده گسار حضرت عباس می‌شویم

ساقی سرت سلامت از آن باده می دهی
یک جرعه زان شراره ی آماده میدهی

ساقی نشسته است لب شاطی الفرات
مدهوش کائنات شد و محوِ ممکنات

ذُخـر الحسین ساقی عطشان کربلاست
عباس نازنین که غزل‌خوان ِ کربلاست

شاعر:علی کفشگر

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

این جوان کیست که آتش به فرات افکنده ست
آه و فریاد و فغان در عرصات افکنده ست

این جوان کیست که آتش زده نخلستان را
متحیر بنموده ست به خود میدان را

خوبرویان ِ عرب ماهِ منیرش خوانند
در نِـیستان شجاعت همه شیرش خوانند

خبر آمد اسَدالله به میان آمد
از سراپرده برون مست و خروشان آمد

که ابالفضل گرفته ست علم بر دوشش
آنکه پیغمبر و زهرا و علی مدهوشش

مشک بر دوش و چنان زین و حمایل محکم
سر پر اندیشه و از شوقِ حرم دل محکم

مست می آید و میخواند مزّمّل را
تشنه آید که به آتش بکشاند دل را

او رسیده ست به«قَد اَفلَحَ مَن زَکّــٰـهٰا»
متبلور شده در «مُنـذِرُ مَن یَخشـٰـها»

قل هوالله به لب تا که گشاید در را
مرتضی آمده از جا بکند خیبر را

ذوالفقاری به کف آماده ی میدان عباس
رخ برافروخته و مست و غزل خوان عباس

به رجز خوانی او اهل حرم دل مشغول
وقت میدان شدنش فاطمه هم دل مشغول

مشک یعنی همه ی عشق و تمامیّت او
مشک کانون حماسه ست به حیثیت او

مشک بر دوش و چنان زین و حمایل محکم
سر پر اندیشه و از شوق حرم دل محکم

آه از آن لحظه که خورشید ز زین افتاده
ماه با پیکر زخمی به زمین افتاده

نبضِ تاریخ و لهوف از ضربان افتاده
روحِ تشریح فرات از هیجان افتاده

این جوان کیست که کونین گریبان چاکش
روز محشر شهدا معتکف ادراکش

خوش به آن لحظه که دست از تن پاک افتادش
حضرت فاطمه آمد به مبارک بادش

آفرینش همه مجذوب کراماتش بود
کربلا شرح ِ مفاتیحِ روایاتش بود

این جوان کیست که آتش به فرات افکنده ست
آه و فریاد و فغان در عرصات افکنده ست

این جوان کیست که آتش زده نخلستان را
متحیر بنموده ست به خود میدان را

شاعر:علی کفشگر

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

مرا فهم مقامش هیچ در باور نمی آید
که قطره از شناسایی دریا بر نمی آید

علمدار حسین است و برای واژه “غیرت”
یقین دارم که مصداقی از او بهتر نمی آید

نمی فهمند دشمن ها کسی که مظهر خوبیست
بگو با صد امان نامه! به سوی شر نمی آید

دهان دشمنش با دیدنش از بهت وامانده ست
بگوید کیست اینک این اگر حیدر نمی آید؟!

کمان ابروان و تیر مژگانش فقط کافیست
از این رو وقت جنگ عباس با لشکر نمی آید

وفایش را بنازم! رفت تا آب و نخورد از آب
در اوج تشنگی هم باز صبرش سر نمی آید

برادر آمده گریان و با اندوه می پرسد:
چرا این تیر از چشمت برادر در نمی آید؟

علمدارم بگو تا با چه رویی خیمه برگردم
بگویم بچه هایم را که آب آور نمی آید؟

عمود خیمه اش را می کشد پایین و می گوید:
عمو دیگر نمی آید، عمو دیگر نمی آید….

شاعر:امیر حسین عظیمی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

شرمنده ام نشد که بمانم کنارِ تو
تسکین شوم برایِ دلِ بی قرارِ تو

اشکِ رقیه دیدم و گفتم که میشوم
مرهم به زخم های دلِ غُصِّه دارِ تو

رفتم فُرات را به حضورت بیاورم
تیری به مَشک خورد و شدم شرمسارِ تو

این نیزه ها نذاشت که با خود بیاورم
آبی برایِ کودکِ چَشم انتظارِ تو

تا پایِ دشمنان نرود سمتِ خیمه ها
دست و سر و تمامِ تَنم شد حصارِ تو

با ذکر یا أخا تو به بالینم آمدی
با این حساب من شده ام از تبارِ تو

شاعر:محسن زعفرانیه

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

عطش از خشکی لب‌های تو سیراب شده
آب از هُرم ترک‌های لبت آب شده

بعد از آنی که تو لب‌تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه‌جا باب شده

بعد افتادن عکس تو در آیینۀ آب
برکه از شوق رخت خانۀ مهتاب شده

این فرات است که از درد غمت ای دریا
بس که پیچیده به خود یکسره، گرداب شده

تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی‌تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه‌ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری‌ست که در دیدۀ تو قاب شده

شاعر:محسن عرب خالقی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

شکست باورت، ای کوه! پشت خنجر را
نشاند در تب شک، غیرت تو باور را

برادری به وفاداری تو معنی یافت
که از گلوی تو فریاد زد برادر را…

فرات آینه شد، پیش چشم غیرت و آب
مگر نشان بدهد حیرت مصوّر را

نگاه کردی و دیدی حرم در آتش بود
و در طواف حرم، فوجی از کبوتر را

گذشتی از سر آب و به خاک افتادی
که سر به سجده گذاری هر آن مقدّر را

فرات بعد تو عمری‌ست تا که می‌گرید
عطش جز این نشناسد زبان دیگر را

تویی که نام تو با هرچه رود پیوسته‌ست
و بی تو آب نمی‌بیند آن طرف‌تر را

شاعر:ناصر فیض

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

اگر دردمندی اگر بی قراری..
اگر سربه زیری اگر شرمساری…

اگر زخم خوردی اگر پرغباری..
چرا ناامیدی؟ابالفضل داری!

بده دست خود را برو با ابالفضل
بزن روی سینه بگو یا ابالفضل

خوشا این کرامت خوشا این گدایی
نمیپرسد از تو که هستی؟ کجایی؟

به یمن ابالفضل در کربلایی
خیال تو راحت که حاجت روایی

نه تنها خودی ها نه تنها تنی ها
که قرص است بر او دل ارمنی ها

همه با مرامان اسیر مرامش
همه نامداران گرفتار نامش

حسین است امامش فدای امامش
غلامم غلام غلام غلامش

ابالفضل لنگر حسین است کشتی
بقول رفیقان ابالفضل مشتی

هوا داغ داغ و حرم قحط آب است
علی بی قرار و پریشان رباب است

عمو تشنه را آب دادن ثواب است
ببین هرطرف را که دیدم سراب است

بیا مشک بردار جان رقیه
که زخم است دیگر دهان رقیه..

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

برسر نعش گل ام بنین غوغا شد
همه گفتند:حسین بن علی تنها شد

تاکه حیرت زده دردشت دودستت دیدم
گفتم ازیوسف من یک اثری پیدا شد

صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله‌ها
این چه شوریست که درلشگریان برپاشد

تا که دیدم بدنت را کمرم درد گرفت
خیزازجا و ببین پشت حسینت تا شد

از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست
این همه تیر کجای بدن تو جا شد

با چه بغضی زده این ضربه خدا می‌داند
که ز فرق سر تو تا به ابرو واشد

صورت تو اثر از چادر خاکی دارد
گوئیا سجده تو بر قدم زهرا شد

گوئیا لشگری از پیکر تو رد شده اند
زیر پا خطبه ترویه تو امضا شد

بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم
صحنه قتلگهت علقمه نه دریا شد

شاعر:قاسم نعمتی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

طاق ابرویت مرا سمت مصلی می کشد
اشک، چشمان تو را مانند دریا می کشد

از خجالت آب گشتی تا که دیدی دختری
عکس مشکی را به روی خاک صحرا می کشد

ماه جایش آسمان است علتش این است اگر
آسمان دارد تو را بالا و بالا می کشد

یک عمود آهنین آمد سرت پاشیده شد
ناله ات امّ البنین را دارد این جا می کشد

راهزن هایی که دور پیکرت حلقه زدند
کارشان در علقمه دارد به دعوا می کشد

تا رسیدم پیش تو دیدم که یک دست کبود
یک به یک از پیکر تو تیرها را می کشد

سینه و پهلوی تو بوی مدینه می دهد
می کشی درد عجیبی را که زهرا می کشد

رفتی و چشمان هرزه روی زینب باز شد
نا نجیبی بی حیایی را به معنا می کشد

شاعر:محمد فردوسی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دل داده ام به نغمه ی ادرک اخای تو
با من چه کرد شور برادر بیای تو

ای مسجد وفا بدنت، روی خاک ها
گلدسته است یا که دو تا دست های تو

دست تو روی دست من و جبرییل هم
آورده است بال پریدن برای تو

با تو چه کرد دیدن قد دوتای من
با من چه کرد دیدن فرق دوتای تو

هارون من چگونه شکافد در این دیار
دریای غصه های دلم بی عصای تو

دیگر بس است گفتن روحی لک الفدا
دیدی که مستجاب شد آخر دعای تو

در پیش خیمه گفته ام” إرکب بنفسی انت”
یعنی که بی مبالغه جانم فدای تو

یک چشمه آب اگر که میان خیام بود
صد چشمه خون نبود کنون زیر پای تو

از خنده ها بلند شده های های من
از گریه ام بلند شده های های تو

شاعر:عطیه سادات حسینی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دستی افتاد ز تن، دست دگر یاری کن
گرچه بی تاب شدی خوب علمداری کن

مشک! نومید مشو، تا به حرم راهی نیست
تو در این معرکه ی درد مرا یاری کن

تیر! در چشم برو، لیک سوی مشک میا
به هوای سر زلفش تو هواداری کن

تیر بر مشک نه، بر این جگر تشنه نشست
عشق! ساکت منشین با دل من زاری کن

چشم! دیدی علم و مشک به خاک افتادند
قطره ی اشک تو در غربت من جاری کن

بانوی تشنه لبان! دست روی سینه مَنِه
لااقل بهر من سوخته دل کاری کن

آب را تا به در خیمۀ اصغر برسان
بعد آن بر من بی دست عزاداری کن

شاعر:سید محمد جوادی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

تا سایه ی تو از سر این کاروان رفت
از ترس رنگ از صورت نیلوفران رفت

اینکه به من خواهر نگفتی بر دلم ماند
حسرت به دل از پیش تو این قد کمان رفت

تیرِ کمان هم داشت شوق ابرویت را
که پر درآورد از کمان تا آن کمان رفت

دست تو که افتاد ، دستِ کوفه سمت
پوشیه ی حوریه ی این خاندان رفت

تو علقمه بودی ندیدی من که دیدم
با خنجری سمت حسینم ساربان رفت

من را به جبرِ کعب نی بردند آخر
بلبل کجا با میل خود از بوستان رفت؟!

فهمیدم از طرز نگاهت روی نیزه
تیری که تیرانداز زد تا استخوان رفت

ای محرم زینب خبر داری که زینب
وقتی نبودی مجلس نامحرمان رفت؟!

ام البنین باور نکرد اما پس از تو
زینب به سمت کوفه با شمر و سنان رفت

شاعر:سعید نسیمی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

کوه می سازد نگاهِ دلنشینت کاه را
یوسفِ گمگشته کرده با تو پیدا راه را
عشق در ذاتِ تو معنا می کند الله را
ماهِ هفتادو دو تن! شرمنده کردی ماه را

ای دلاور! خوب عهدی با برادر داشتی
جای دست، از تیر دستان روی پیکر داشتی

جذبه ی ماهیِ و چشمِ آسمان طنّازِ توست
طایرِ قدسیّ و دل جولانگهِ پروازِ توست
از ولادت تا شهادت زینبت دمسازِ توست
واژه ی باب الحوائج در لقب اعجازِ توست

جایگاهت بس رفیع است و مقامت محترم
می شود در کربلا نامِ تو سقّای حرم

اسوه ی عشق و ادب هستی و تندیسِ وفا
در مقامِ بندگی آیینه ی روی خدا
آمدی ساقی شوی در خیمه ی آلِ عبا
تا بریزد خونِ پاکت در زمینِ کربلا

در لقب سقّا وُ صدّیق، عبدصالح، مستجار
خشمِ سختِ ابروانت مثلِ تیغِ ذوالفقار

هر که کوبیده درِ تو دستِ خالی بر نگشت
در تمامِ عمرِ خود بیچاره و مضطر نگشت
هست بیچاره هر آنکه سائلِ این در نگشت
هر که از عشقت چشیده، عاشقِ دیگر نگشت

نیست روزی که صدایت نشکفد در جانِ ما
ماهِ ما گنجینه ی عشق است در ایمانِ ما

دوست و دشمن نهند انگشتِ حیرت بر دهن
هم علمدار حسین و هم وفادارِ حسن
کربلا همپای ارباب و شهیدِ بی کفن
او که دارد زخم از اهلِ شقاوت بر بدن

در بلا جان داد و امّا بنده ی کافر نشد
تا ابد شرمنده ی روی علی اصغر نشد

عشق در اعماقِ جانش شور و بلوی می کند
چیست در نامش مگر اینگونه غوغا می کند
قفلِ هر چه بسته را با چشمِ دل وا می کند
کورِ مادر زاد را با عشق بینا می کند

بس که نامِ یا ابَاالفضل آفتابِ رحمت است
ماه و خورشید و فلک بر گردِ او در حرکت است

ای خوشا آنکه به لطفِ درگهش امید داشت
در نگاهِ آسمانشِ هم مَه و خورشید داشت
او که از دست حسینش لوحی از تایید داشت
جرعه جرعه عشق را در ساغرِ توحید داشت

تا که تصویرش دلِ آیینه ی آب آمده است
جان او از آهِ طفلان در تب و تاب آمده است!

شاعر:هستی محرابی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

با رفتنت سپاه وفا ریخته به هم
وضع تمام کرببلا ریخته به هم

صحرا پر از ستاره ی دنباله دار شد
وقتی عمود فرق تو را ریخته به هم

آرامش و پناه حسین آه ، ماه من
ابروی تو به تیغ جفا ریخته به هم

فهمیدم از شکستگی ذکر ” یا اخا” ت
در حنجرت شکوه صدا ریخته به هم

سقای من بلند شو از جا که خیمه ها
در شعله های وا عطشا ریخته به هم

از ناله ی رقیه و خونگریه ی رباب
خیمه که هیچ ، ارض و سما ریخته به هم

برداشتم ز خیمه ی تو تا عمود را
دیدم که رکن عرش خدا ریخته به هم

شاعر:کمیل کاشانی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

اول به زینبش دم در احترام کرد
با اذن او ورود به بیت‌الامام کرد

تا خاطرات شعله‌ور از یادها رود
معروف شد به اُم‌ّ بنین، ترک نام کرد

از او سزاست درس بگیرند مادران
نامادری که مادری‌اش را تمام کرد

حیدر، حسن، حسین، علی، باقرالعلوم
عزت ببین که خدمت این پنج امام کرد

آمد بشیر و مادر سقا فقط سوال
از سرورش حسین علیه‌السلام کرد

در امتداد خون شهیدان کربلا
با اشک در مقابل دشمن قیام کرد

با چار مصرعی که فدای حسین شد
این شاعر آخرین غزلش را تمام کرد

شاعر:علی سلیمیان

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

باز دارند به چشمان ترم میخندند
برغم تو که شکسته کمرم میخندند

تکیه گاه منی و بال و پرمن هستی
همه اینجا به من و بال و پرم میخندند

سر روی خاک نهادی و همه شیر شدند
گرگ هایی که چنین دور و برم
میخندند

ای علمدار حرم ، بعد تو لشکر دارند
بر من و زخمِ به روی جگرم میخندند

رفتنت کار مرا سخت به هم پیچیده
همه دارند به زن های حرم میخندند

شاعر:محمد کابلی

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دل بـــه دریـــا زد و دریـــای دعا پشـــت سرش
یـارب او را بـــه سلامـــت برســـان از ســـفرش

مـــاه اگـــر رفـــت کواکـب هـــمه سـرگردان اند
مـــاه رفـــت از حـــرم و اهــل حـــرم منتظرش

عهد کـــرده ست و مـهم نیست اگر در مـــیدان
لشـــکری عهد شـــکن حلقه زند دور و برش

چه تـــرک ها کـــه عـــیان بود به روی لـــب او
چه شـــررها که نهان شــعله کشید از جــگرش

آســـمان تـــیره شـــد از تـــیر بـــه آنـــی، امـــا
این علمدار حسـین است، چه باک از خطرش؟

دسـت عــباس در آخـــر گـــره از کـــار گـــشود
کـــه یـــدالله عــلی بـــوده و این هم پســـرش

دســـت در آب فـــرو بـــرد و خـنک بـــودن آن
آتــــش بـــیشـــتـری زد بـــه دل شـــعـله ورش

گفت ای آب تو اینجایی و عالم تشنه است؟
غرق در جوش و خروشت شده ای! کو ثمرش؟

خاک هم خاک به سر ریخــت از آهی که کشید
آب هـــم آب شـــد از دیـــدن چشـــمان تـــرش

آمـــد از علقمه بـا دســـت پـــر امـــا افســـوس
چـــه امـــید اســـت بـــه دنـیا و قضا و قدرش

رفـــت از دســـت دو دسـتش، مگر از پا افتاد؟
گـــفت ای نفــس غمی نیست به دنـدان ببرش

از چه خم شد؟ به گــمانم که کمی چشمانش…
ناگهان آه‌…چـه گـویم کـه چـه آمـد بـه سرش؟

حکم جان داشت در آن غائله آن مشک، چطور
آن ســر و چشــم و دوتا دست نگردد سپرش؟

چـــه غـــریبانه زمـــین خورد به یاری حســین
چـــه دلـــیرانه وفـــا کـــرد بــه عــهد پـــدرش

آســـمان تـــاب نیـــاورد و ز غــم خـــون بارید
چــون که می دید چه ها کرده زمین با قمرش

آبـــرو یـــافـــت ابالفضـــل اگـــر از مــادر خود
بـــر جـهـــان فخــر کــند ام بنیـن بـــا پســرش

یـــا اخـــا گـــفت ولـــی بی رمـــق و آهـســـته
مــی رود بـــاد بـــه خـــیمه برســـاند خـــبرش

شاعر:سید جعفر حیدری

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

جمع کن طوری بساط منبری افتاده را
اینقدر برهم نزن پلکِ تری افتاده را

با تکان های سرت اوضاع، بدتر میشود
روزی صحرا نکن فرقِ سری افتاده را

مجلس ترحیم من برپا شد و هُو می کنند
چون کنارم دیده لشکر، لشکری افتاده را

دل به دست آوردی عباسم ولی رسمش نبود
دست بر پهلو کشاندی مادری افتاده را

از کمر افتاده ام با صورت افتادی زمین؟
نیزه ها پُر کرده زیرِ پیکری افتاده را

مشک تو پاره تر از این می شود بردارمش
ساختی کار رباب و اصغری افتاده را

دست.خالی آمدم تشییع تو شرمنده ام
برده ام بین عبا پیغمبری افتاده را

ما که دست یاعلی دادیم… پاشو یاعلی!
تا نبرده ساربان انگشتری افتاده را

چشم هایت تیر خورده تا به روی نیزه ها
زیر دست و پا نبیند دختری افتاده را

از تو پنهان نیست پیدا می کند زینب، دگر
در حراجی های کوفه معجری افتاده را

شاعر:رضا دین پرور

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

دو چشم مست تو وقتی به ما نگاه انداخت
بساط گریه ی ما را دوباره راه انداخت
گریز روضه به عباس خورد و مرثیه خوان
شرار شعله ی غم را به کوه کاه انداخت
رسید روضه به آنجا که آب شد نایاب
شکست بغض و نفس را به چنگ آه انداخت
عطش که شرم نمی‌کرد تیر خواهش را
به سوی حنجر اطفال بی پناه انداخت
به ما سپرد عطش را خودش به علقمه رفت
گرفت مشک و علم را به دوش ماه انداخت
به سمت علقمه آمد علی تبار یلی
که مرگ را به سراسیمه در سپاه انداخت
به هر طرف که روان شد گریختند از او
هراس را به دل خلق رو سیاه انداخت
چنان شبیه علی تیغ زد که دشمن را
میان ساقی و سقا به اشتباه انداخت
نخورد آب که او را زلال آب فرات
به یاد اصغر معصوم بی گناه انداخت
دریغ و درد که تیری رسید و یوسف را
به انزوای بدون امید چاه انداخت
امان از آن دم تلخی که گفت اخا ادرک
نگاه ملتمسش را به خیمه گاه انداخت

شاعر:حسن شیرزاد

__________________________________________________

متن شعر حضرت ابوالفضل العباس (ع)

واشد گره از ما به نگاهی به اباالفضل
هربار که گفتیم الهی به اباالفضل
ما کوه گرفتیم به کاهی به اباالفضل

آقای همه ارمنیان جان سن قربان
ای مقصد حاجات گران جان سن قربان

ما را بنویسید بدهکارتر از این
دیوانه و ویرانه و سربارتر از این
ما را بنویسید گرفتارتر از این

می‌گفت فقط مادرِ من جاندی ابالفضل
می‌گفت به من آذری ایماندی ابالفضل

این کیست علی ابن علی معنی نامش
این کیست که خواندند همه ختم کلامش
این کیست که جبریل گرفته است لگامش

ای جان همه خوش قد و بالایی‌ات آقا
بر روی سرم سایه‌ی آقایی‌ات آقا

خورشید ترین ماهِ شبِ کامل زینب
ای سایه‌ی تو روی سرِ محملِ زینب
بازی مکن اُمیدِ همه با دلِ زینب

اُمیدِ لب کودک تبدار نیامد
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

پیش تو کشیدم بدنِ محتضر خویش
دستی به کمر دارم و دستی به سرِ خویش
بگذار که فریاد زنم از جگر خویش

شرمنده شدی آب اگر نیست نباشد
وای از حرمم نامِ تو کافیست نباشد

برخیز که سوزِ عطش و ضجه‌ی آب است
برخیز که بی تو حرمم خانه خراب است
برخیز که بدتر زِ همه حال رُباب است

دیدم سرِ این راه بهم ریختنت را
با ضربه‌ی سنگین علم ریختنت را

آنقدر زمین ریخته‌ای کم شدی عباس
شرمنده شدی آب شدی غَم شدی عباس
ای دوخته بر خاک چه محکم شدی عباس

ای وای به تیری خَم اَبروی تو پیچید
از هر دوطرف نیزه به پهلوی تو پیچید

این تیر چه بد خورد که مژگان تو را بُرد
آن تیغ چِها کرد که دستان تو را بُرد
این نیزه کجا خورد که دندان تو را بُرد

بعد از تو کسی پشت حرم نیست عزیزم
هِی داد کشم دست خودم نیست عزیزم

شاعر:حسن لطفی