آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار مرثیه حضرت زینب (س) سال ۱۴۰۱

1
اشعار مرثیه حضرت زینب (س) سال 1401

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

ایزد زُلال دیده ی تر آفریده است
بُنیان گذار اشک سحر آفریده است
یک قبله ای برای بشر آفریده است
این کعبه را شبیه پدر آفریده است

تو انعکاس چشمه ی نورِ پیمبری
آئینه ی تمام قدِ شیر خیبری

شب پُشت کوه روشنِ مشرق نزول کرد
خورشید از آسمان طلبش را وصول کرد
نور خدا به قالب یک زن حلول کرد
دنیا دوباره بار امانت قبول کرد…

…تا که تو روی فرش زمین پا گذاشتی
پا روی دیدگان تر ما گذاشتی

ما با گدایی در تو خو گرفته ایم
از چشمه های کوثر تو جو گرفته ایم
از هرکسی به غیر شما رو گرفته ایم
با ذکر نامِ تو دمِ “یا هو” گرفته ایم

آیات مستجاب دعا نام زینب است
ذکر علی علیِ خدا نام زینب است

ما را گدای سیّده زینب نوشته اند
ما را برای سیّده زینب نوشته اند
تحت لوای سیّده زینب نوشته اند
اصلاً فدای سیّده زنیب نوشته اند

پروانه های اهل جنون پرپر تواند
ایل و تبار من همگی نوکر تواند

با تو دمِ حسین لب ما درست شد
ذکر همیشه پُر طرب ما درست شد
باران اشک نیمه شب ما درست شد
با نوکریمان لقب ما درست شد

بانو برای ما نم چشم تری بس است
بانو برای ما لقب نوکری بس است

ای مُحکمات سوره ی مادر..،مدد بده
ای سومین تلألو کوثر..،مدد بده
ای دلخوشی فاتح خیبر..،مدد بده
ای ذوالفقار حضرت حیدر..،مدد بده

بانو!مدد بده که خریدار غم شوم
در این مسیر عشق شهید حرم شوم

ما را جنون سوریه عاقل نموده است
محکومِ حُکمِ محکمه یِ دل نموده است
از این جهان شبزده غافل نموده است
پُشت درِ حریم تو سائل نموده است

ما را غلام حلقه به گوشِ خودت بخوان
ما را مدافعان حریم خودت بدان

دریای علم،سمت وجودت گُسیل شد
یک قطره از علوم تو صد سلسبیل شد
جهل از وقار علمِ تو بانو،ذلیل شد
شاگرد ابتدائیتان،جبرئیل شد

سرمشق خضر و حضرت عیسی تو بوده ای
آموزگار عالم بالا تو بوده ای

دنیا سیاه می شود از دودِ آه تو
صد مرده زنده می شود از یک نگاه تو
راه خدایِ عَزَّوَجَل است راه تو
پشت و پناه هردو جهان شد پناه تو

عالم فدای آنکه پناه تو می شود
شب ها چراغ روشن راه تو می شود

گل های سرخ باغچه ی عشق چیدنی است
تصویر باغ سبز بهاری کشیدنی است
این حالت جنون ملائک چه دیدنی است
ذکر حسین جان تو از بس شنیدنی است

هفت آسمان به خاطر ذکرت سکوت کرد
عشق برادر تو به دل ها هُبوط کرد

کم کم شروع تلخ ترین اتفاق شد
کم کم گذشت و نوبت روز فراق شد
در کربلا تنور جدایی که داغ شد
با سینه های ما غمتان هم اتاق شد

آنجا که نیزه بر بدن آسمان نشست
آنجا که خصم روی تن کهکشان نشست

وای از دمی که شاه ز پیکار خسته شد
راه نفس نفس زدنش نیز بسته شد
سرنیزه ها به روی تن او شکسته شد
شیرازه ی کتاب امامت گسسته شد

او را به ضرب نیزه ای از حال بُرده اند
او را کِشان کِشان تهِ گودال برده اند

برگشت سمت خیمه اطفال..،ذوالجناح
جانی نمانده در بدن ناتوان شاه
آه از نگاه مادر پهلو شکسته..،آه
دارد صدای چکمه می آید ز قتلگاه

لعنت به شمر..،سنگ و عصا در تَحَیُّرَند
با خنجری که کُند شده سر نمی بُردند

آتش به جان لانه ی پروانه ها زدند
با تازیانه دخترکی را صدا زدند
با سیلی و لگد همه را بی هوا زدند
پیش نگاه شاه سر از تن جدا زدند

وقتی طنابِ حرمله سهم رباب شد
بالای نیزه ها سرعباس آب شد

دارد کبودی پرتان سنگ می خورد
در کوچه ها به معجرتان سنگ می خورد
از پُشت بام ها سرتان سنگ می خورد
راس علی اصغرتان سنگ می خورد

ای کاشکی بگویم عدو حرف بد نزد
در ازحادم کوچه تو را با لگد نزد

هرگز دلی شبیه دل تو کباب نیست
ولله در عرب،زدن زن ثواب نیست
آهی شبیه آه مُدام رباب نیست
جای مخدّرات که بزم شراب نیست

ناموس شاه بود و نگاه حرامیان
دندان شاه بود و لگدهای خیزران

یک سال و نیم،درهمه جا گریه کرده است
هرشب به یاد خاطره ها گریه کرده است
با یاد زجر کرببلا گریه کرده است
با داغ سیدالشهدا گریه کرده است

وقتش رسیده..،پیرهنش را بیاورید
آن یادگارِ بی کفنش را بیاورید

شاعر:بردیا محمدی

____________________________________________

شعر مرثیه حضرت زینب (س)

نثار روح چنان کوه عمه ی سادات
در ابتدای غزل فاتحه مع الصلوات

برای اینکه شود جاودانه در تاریخ
گذاشت در وسط کربلا دو تا مرآت

یکی به اسم حسین و یکی به اسم خودش
یکی به آن دگری خیره،این به آن شد مات

کشید دست ز عشقش ولی مگر که کشید؛
برای ثانیه ای دست از خدا؟ هیهات

کسی که زینت باباست، شام را یکسر؛
برای خاطر او کرده اند تزئینات

همان که دیده به گودال رفته دین خدا:
نماز و روزه و حج و جهاد و خمس و زکات

همان که کرب و بلا را قشنگ دیده،دلش؛
چه قدر سوخته از تشنگی رود فرات

چه قدر در همه جا کرده اقتدا به حسین
چه قدر بسته به واقع صلات را به صلات

مصیبتش شود اعظم کسی که یک ساعت
شود معطل دروازه های بی ساعات

هرآنچه داشته بخشیده بعد گفته خدا؛
مرا ببخش که دارم بضاعتی مزجات

همان که بعد خودش ساخته شده اینطور؛
حیاط در حرمش دور حوض آب حیات

هنوز نیز به تقویمِ روز رفتن او
به جای روز شهادت نوشته روز وفات

دوباره وزن غمش بیشتر شد از این شعر
دوباره دل خورم از این مفاعِلُن فعلات

شاعر:مهدی رحیمی

اشعار مناجات با امام حسین (ع) در لیلة الرغائب ۱۴۰۱

0
اشعار مناجات با امام حسین (ع) در لیلة الرغائب 1401

شعر مناجات با امام حسین (ع) در لیلة الرغائب

در بند مرتضاییم، بی جیره و مواجب
ما ریزه خوار شاهیم، او صاحب مواهب

از باده اش خرابیم، مست ابوترابیم
ما جای خود که یک عمر، حق بر علی‌ست راغب

تکیه زده به کرسی، نزد خدای اعلی
بالاتر از رسولان، در سلسله مراتب

معراج تازه رو شد، اصوات وحی از او بود
دست خدایی اش شد، وقت نزول، کاتب

از برکت وجودش دنیا به گردش آمد
خورشید با نگاهش می رفت سمت مغرب

در روز سخت خیبر، در جنگ هر دلاور
تنها علی است غالب، مافوق کل غالب

تا ذکر لب علی شد، یا والی الولی شد
شد ذکر عرش رحمن، یا مظهر العجائب

من آمدم بگیرم، کرب و بلای خود را
از خوان لطف حیدر، در لیلةالرغائب

یک عمر زیر دِینم، گریه کن حسینم
در راه سِیر عشاق، گریه بر اوست واجب

حتی سرش به نیزه، دلسوزِ خلق می شد
یک جلوه از نگاهش، شد راهِ خیر راهب

شاه از بلندی افتاد، خنجر به کُندی افتاد
سر از قفا جدا شد، با تیغ نامناسب

مهجور از وطن ماند، بر خاک پاره تن ماند
ارباب بی کفن ماند، ای وای از این مصائب

بی تاب روز وصلیم، آن منتقم می آید
می آید آن امامِ از چشمِ خلق غائب

شاعر:محمد جواد شیرازی

__________________________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) در لیلة الرغائب

ای دل دیوانه امشب پر بزن
پر به سوی خانه دلبر بزن
در بزن، هی در بزن، هی در بزن
در بنام حضرت حیدر بزن

رازق روزی اشک ما علی‌ست
ذکر استغفار ما یک یا علی‌ست

من کی‌ام آلوده‌ای غرق گناه
رفته‌ام یک عُمر راهی اشتباه
آه.. از این دل، امان از این نگاه
کوه عصیان مرا کن قدّ کاه

رحم‌کن بدجور ذلت می‌کشم
از علی دارم خجالت می‌کشم

دوستی‌ها کرده‌ام با دشمنم
آنکه بر شیطان وفا کرده منم
بوی معصیت گرفته این تنم
باز اما دم ز مولا می‌زنم

گرچه از اعمال خود رنجیده‌ام
با همین چشمم نجف را دیده‌ام

آنقدر که ظلم کردم بر خودم
ریختم آلودگی‌‌ها در خودم
خیر، تو بودی، ولیکن شر خودم
نیستم من‌ ناامید، آخر خودم…

گرچه با غفلت تورا آزرده‌ام
نان خورجین علی را خورده‌ام

ابتدا تا انتها گفتم علی
با ملائک یکصدا گفتم علی
در نماز و در دعا گفتم علی
سال‌ها من به خدا گفتم علی!

یا امین الله یا شمس العرب
یک نجف روزی من کن در رجب

از ازل تاب و تب من کربلاست
ذکرخیر بر لب من کربلاست
مکتب من مذهب من کربلاست
آرزوی امشب من کربلاست

تو دعایم کن گرفتارم حسین
من هوای کربلا دارم حسین
**
ای اسیر غصه‌های بی‌شمار
ای بروی صورتت گرد و غبار
تو تک‌و‌تنها و دشمن سی هزار
دور تا دور خیامت نیزه‌زار

داد بیداد از غمت، ای شاه دین
از روی مرکب چه بد خوردی زمین

بعد از آنی که بسویت تیر رفت
بعد از آن‌که برتنت شمشیر رفت
شمر زود آمد به مقتل دیر رفت
مانده‌ام من از چه با تأخیر رفت

چکمه‌اش با پیکرت برخورد کرد
استخوان سینه‌ات را خورد کرد

می‌بُرید و می‌برید و می‌برید
می‌کشید و می‌کشید و می‌کشید
خنجرش را خواهرت از دور دید
واحسینا گفت و به سویت دوید

ای تن بی‌سر تو کم پرپر بزن
پیش زینب دست‌وپا کمتر بزن

خیز از جا خواهرت در غربت است
گوش کن این طبل، طبل غارت است
لحظه‌های سخت آل عصمت است
مَحرم من خیمه بی‌امنیت است

خیز و غم از خاطر زن‌ها بِبَر
دخترانت را ازین صحرا ببر

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) در لیلة الرغائب

آنکه تقدیر مرا یک عمر پشت در نوشت..
نام من را بین مهمان های تو آخر نوشت

دیشب از بس گریه کردم صبح تحویلم گرفت
دعوت من را برای این دو چشم تر نوشت

جای نان میخواستم قدری تماشایش کنم
حیف باشد محضر صاحب کرم از زر نوشت

هرقدَر من معصیت کردم به روی من نزد
قصه ام را تا ابد در خانه ی دلبر نوشت

به من بی آبرو چه آبرویی داده است
من بدی کردم ولی او صورت دیگر نوشت

دست من را داد در دست علی مرتضی
بعد ازآن نام مرا در دفترش قنبر نوشت

یک علی گفتم تمام سیئاتم پاک شد
سرنوشتم را خداوند علی از سر نوشت

آخر خط بودم و زهرا به فریادم رسید
بعد ازآن بخت مرا از هرکسی بهتر نوشت

کل دارایی من این است.. عشقم به حسین!
بین ثروتمند ها اسم مرا مادر نوشت

چشم وا کردم که دیدم ناگهان درهیاتم..
دست زهرا در حسینیه مرا نوکر نوشت

از همانموقع چه کیفی میکنم من با حسین!
شرح آن‌ را باید از امروز تا محشر نوشت

چندوقتی میشود دور از تو ماندم،وای من
فطرست‌ را دست تقدیر عاقبت بی پر نوشت
**
ای فدای اسم شیرینت حسین جان کز ازل
حق به تقدیر گلویت کندی خنجر نوشت

نیزه ها روی تنت یکجور رفته کج شده
مزد هل من ناصرت را با سنان لشکر نوشت

شمر روی سینه ات مشغول ذبحت بود آه..
قاتلت را مقتل اما غصه معجر نوشت

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________________________

شعر مناجات با امام حسین (ع) در لیلة الرغائب

جانِ ما در دستِ جانان هست و بس
کیست جانان او حسین جان هست و بس

قیمتی شد هر کسی شد هیئتی
لطف زهرا بر محبان هست و بس

باورم را با تو می سنجم حسین
نام تو معیارِ ایمان هست و بس

گریه بر هر درد بی درمان دواست
گریه ای که بر تو ریزان هست و بس

آن مسیری را که فرجامش نکوست
گریه بر آقای عطشان هست و بس

ای مریضِ لاعلاجِ نا امید
تربتِ او راهِ درمان هست و بس

کربلامان نیست دست این و آن
دستِ سلطانِ خراسان هست و بس

شاعر:سید حسین میرعمادی

__________________________________________________________

شعر مناجات با امام زمان (عج) در لیلة الرغائب

دل را به سر موی تو بستم
بند است امید من به مویی

جز اشکِ ندامتی که دارم
پیش تو ندارم آبرویی

باید که نماز وصل خوانم
از گریه گرفته ام وضویی

من در شبِ آرزو ندارم
جز وصل تو هیچ آرزویی

ای عشق! بیا که نیست ما را
غیر از مدد تو چاره جویی

شاعر:عاصی خراسانی

اشعار مدح امام علی (ع) سال ۱۴۰۱

30
اشعار مدح امام علی (ع) سال 1401

شعر مدح امام علی (ع)

در یک کلام، سوره ی زلزال و عنکبوت
فرموده: بی ولایت او می کنی سقوط

لبخند اوست علت سر سبزی شمال
اخم علیست علت سوزِ کویر لوت

علّامه های دهر گرفتند سال ها
بعد از شنیدن سُخنش روزه ی سکوت

خود را زمان خاکسپاری خود رساند
جبرییل دید و گفت: به او “حی لایموت”

مشغولِ پخش کردن رزق ملائک است
وقتی ز قاب قوس خدا می کُند هبوط

شیرین شدند بعد قبول ولایتش
حتی انار و انبه و انگور و موز و توت

یوسف مدد گرفت ازو در درون چاه
یونس مدد گرفت ازو در درون حوت

قنبر، عبای پشمی او را تکان مده
بندیم روی دامن آن شاه ما به فوت

همراه  با  ولایت او  می شود قبول
تکبیر،حمد و سوره،رکوع،سجده و قنوت

آه ای زبیر پشت به نان علی مَکن
آن سفره های چرم چه دارند !؟زَغنبوت…

یادش بخیر سر به بیابان گذاشتیم
راهی شدیم سمت نجف از مسیر کوت

روزی که می رویم  ازین دشت ماه خیز
روزی که می زنیم به پای غمش فُلوت

اُمید بسته ایم بگوید به ما أجل
در ساق عرش جلوه ی مولاست رو به روت….

شاعر:علی اصغر یزدی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

مینویسم نام رب العالمین را یا علی
نقطه ی آغاز خلقت جان گرفته با علی

او یدالله است و این پرسش مکرر میشود
خالق عالم خداوند است یا مولا علی؟

در شبی که رفت پیغمبر به خلوت باخدا
در کنارش بود اینجا مرتضی آنجا علی

عشق رازی که به دست فاطمه شد برملا
عشق یعنی آتش نام جنون آسا علی

آیه ها بر حضرت خاتم شده نازل ولی
اول هر سوره ای را کرده است امضا علی

دفتر تقدیر عالم در دو دست مرتضاست
خیر در دنیا علی و خیر در عقبی علی

رزق ها با نام مولا میرسد در دست ما
رزق ما امروز حیدر رزق ما فردا علی

شاعر:سید حسین آقا میری

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

دل عاشق تپش دارد اگر علت علی باشد
قسم بر حق رواگردان هر حاجت علی باشد

الا ای عارفان ای عالمان ای عاشقان حق
صراط المستقیم عشق را غایت علی باشد

به گرد نقطه‌ای مردم همه جمعند و مبهوتند
که از بالا ببینی نقطه‌ی حیرت علی باشد

برو سالک پی حیدر که استاد الاساتید است
که بین خلق تنها مظهر طاعت علی باشد

بدون حب او اسلام تفسیری نخواهد داشت
بدون شک برای دین حق شوکت علی باشد

شاعر:سید حسین آقا میری

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

چون درخت پسته که در خاک رفسنجان طلاست
در نجف وقتی بنوشی چایی گیلان طلاست

گرچه درجام طلا،دور ازتو خواهد شد نجس
برضریح تو ولی انگور آویزان طلاست

زنگ ساعت زیر باب ساعتت با ضربه هاش
آن به آن هی می کند تأکید اینجا آن طلاست

لشکری از زیورآلاتند دور مرقدت
قسمت فرماندهی اش دست یک گردان طلاست

هرقَدَر نزدیک تر بر مضجعت مرغوب تر
چوب شد وقتی نگهبان حرم، دربان طلاست

آی خیل سائلان رحمتش دقت کنید
اینکه می بینید گنبد نیست یک همیان طلاست

مرقدت مانند قرآن است و ایوان جلد اوست
متن این قرآن علی و جلد این قرآن طلاست

هرطلایی پیش او مانند مشتی آهن است
تا عیار یکصد و ده نمره ی ایوان طلاست

چونکه می گویم علی در محضر ایوان تو
گوئیا از انعکاسش روکش دندان طلاست

می رسد بر گرد جای پای نعلین علی
اینکه جنس خاک پای حضرت سلمان طلاست

شاعر: مهدی رحیمی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

هرآنکس حُبِّ حیدر را  تمنا می‌کند هر دم
دلش را جایگاه عشق مولا  می‌کند هر دم

کسی کز اشیاقِ دل نظر بر  دُرّ  می‌اندازد
ثواب روُیت روی علی را می‌کند هر دم

نجف عاشق‌ترین‌ها را به سوی خویش می‌خواند
نجف‌رفته، هوای کوی مولا می‌کند هر دم

علی‌ٌ حُبّهُ  جُنَّه، قَسیمُ النّار والجَّنَه
ولایش جنت و دوزخ مُجزّا می‌کند هر دم

رسول الله، افلاک است تحت منظرش اما
خدا را در جمال “او” تماشا می‌کند هر دم

مگر می‌شد به یک شب در چهل منزل یکی باشد
علی هست آنکه حل این معما می‌کند هر دم

شگفتی آفرین باشد، ولی المومنین باشد
خداوند تعالی را هویدا می‌کند هر دم

به ایوانش اگر رفتی، مباشی کمتر از خورشید
که خورشید ارتزاق نور از اینجا می‌کند هر دم

تمام آفرینش چشم بر دست علی دارد
ولی مولا نظر بر دستِ زهرا می‌کند هر دم

شاعر: محمد جواد مطیع ها

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

ای نفسهایت دلیل خلقت لیل و نهار
ای به اذنت آسمانها کهکشانها استوار
ای یگانه ای پس از معبود صاحب اختیار

هر چه دارد از تودارد از تو دارد روزگار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

هیچ کس مثل تو از اسرار حق آگاه نیست
ای یداله هیچ کس غیر از تو عین الله نیست
هرکه شد همراه تو تا به ابد گمراه نیست

هر که شد خاک کف پای علی شد رستگار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

دل علی دلبر علی دلخواه علی دلدار علی
سر علی سرور علی ساغر علی سردار علی
فاطمه میگفت روزی یکصد و ده بار علی

بی قرارم بی قرارم بی قرارم بی قرار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

یا علی و یا علی أنْتَ اَمین أنْتَ یقین
یا علی و یا علی أنْتَ و قرانٌ مبین
یا علی و یا علی أنْتَ امیرالمومنین

ای که داده نام زیبایت به دنیا اعتبار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

عالم و ادم به قربان تو شاه لو کشف
لطف تو جاری ست در ارض و سما از هر طرف
با نگاهت سنگ بی مقدار شد دُرّ نجف

ای وصیُ المصطفی ای شاه ای دلدل سوار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

هو علی اعلا علی بالا علی والا علی
مادر ما حضرت صدیقه و بابا علی
یا علی و یا علی و یا علی و یاعلی

این زمین و آسمان شاگرد و تو آموزگار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

ای به عشقت روز و شب خیل ملائک سینه چاک
ما همه از خاک هستیم و تویی بابای خاک
یا امیرالمومنین یا مرتضی روحی فداک

در وجود پاک تو آیات حق شد آشکار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

یا علی ای اولین و آخرین امید ما
یا امیرالمومنین ای مرجع تقلید ما
در حقیقت روز میلاد تو باشد عید ما

ای میان خلق عالم عاشقانت بی شمار
لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

شاعر: محمود یوسفی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

مایی که گشته ایم پریشانش این چنین
باید شویم خیره بر ایوانش این چنین

بیرون زده است خوشه ی انگور از ضریح
او رزق می دهد به فقیرانش این چنین

ما قصد کرده ایم که خاک رهش شویم
گر دست می بریم به دامانش این چنین

باید هر آن چه هست به قربان او شود
وقتی که گشت فاطمه قربانش این چنین

راهی به غیر راه علی مستقیم نیست
آری خدا نوشته به قرآنش این چنین
**
غیر از شب ولادت او کعبه هیچ گاه
پاره نبوده است گریبانش این چنین

شاعر: شهریار سنجری

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

همین که بادها خواندند با هوهو سرودش را
ملائک مژده آوردند در عالم ورودش را

زنان مصر دست خویش را با دیدن یوسف…
ولی کعبه به شوق دیدن حیدر وجودش را…

بجز مولای ما دیگر امیری نیست در تاریخ
که خود زحمت کشید اما به مردم داد سودش را

نه ملاها و عالم‌ها، نه سائل‌ها و مسکین‌ها
ندانستند قدرش را، نفهمیدند جودش را

زمین و آسمان و منبر و محراب دلتنگ‌اند
رکوعش را، سجودش را، قیامش را، قعودش را

فراز مطلق دنیاست وقتی در تمام عمر
ندیده هیچکس جز لحظه‌ی سجده فرودش را

خودش را مرکب طفل یتیمی می‌کند مردی
که شمشیر آرزو دارد ببیند رنگ خودش را

کسی که حق او را ناجوانمردانه غاصب شد
گناهی کرد و در چشم دوعالم کرد دودش را

چه‌می‌کردیم اگر این ذکر در دنیای‌مان کم بود؟
جهان بی‌نام زیبای “علی” مثل جهنم بود

اگر حتی بیفتد در زوایای جهان آتش
نمی‌سوزم که از عشق علی دارم به جان آتش

به آتش می‌کشم خود را و از خود می‌زنم بیرون
که دنیای تعلق را بسوزاند همان آتش

خودش عمری‌ست که در شعله‌های کینه می‌سوزد
کسی که آرزو دارد برای دیگران آتش

اگر از هرکسی -غیر از علی- دم می‌زدم، بی‌شک
به چشم خویش می‌دیدم که دارم بر زبان آتش

کجا آتش گلستان بقا می‌شد بر ابراهیم
اگر مولا نمی‌فرمود اذنش را بر آن آتش

همین که ذوالفقارش را به عزم رزم بردارد
می‌اندازد به ضربی در زمین و در زمان آتش

اگر از اهل دوزخ یک‌نفر یک یاعلی می‌گفت؛
به یُمن نام او خاموش می‌شد ناگهان آتش

برای دوستانش می‌شود عرش خدا تزیین
برای دشمنانش می‌شود هفت‌آسمان آتش

ندارد هیچ‌کس غیر از تو این شان‌وشجاعت را
قرائت کن برای خلق آیات برائت را

بساط غصه را از هر دلی برچیده‌ای مولا
که دنیا شادشد هربار که خندیده‌ای مولا

زمین درگیر تاریکی مطلق مانده بود اما
تو مثل ماه بر شب‌های آن تابیده‌ای مولا

از آن روزی که در کعبه به دنیا آمدی دیگر
در عالم قبله‌ی دل‌های ما گردیده‌ای مولا

تو عین‌الله ناظر بوده‌ای یعنی به چشم دل
خدا را قبل و بعد هر عبادت دیده‌ای مولا

کسی با دست‌خالی رد نشد از آستان تو
که حتی در نماز انگشتری بخشیده‌ای مولا

لباس تازه پوشیدند از لطف تو سائل‌ها
اگرچه خود عبایی کهنه را پوشیده‌ای مولا

چه شب‌ها که دعای خیر کردی آن کسانی را
که عمری بابت رفتارشان رنجیده‌ای مولا

نخواهد دید مانند تو را دیگر، که بعد از این
تو در چشم جهان خواب خوش نادیده‌ای مولا

جهان و هرچه درآن هست پیش تو اضافی بود
برای تو دو قرص نان، دو رخت کهنه کافی بود

رها کن جسم را یک‌لحظه و جان را تماشا کن
علی را بنگر و آیات قرآن را تماشا کن

در اخلاص علی، حلم علی، راز و نیاز او
صفا بنگر، فتوت بین و ایمان را تماشا کن

علی گندم نخورده در تمام عمر ای آدم!
تجلّی “وفا بر عهد و پیمان” را تماشا کن

چو دیدی نعره‌ی”هل مِن مبارز؟”می‌زند در جنگ
یلان ساکت و سر در گریبان را تماشا کن

یکی پرسید از پیغمبر خاتم؛ عبادت چیست؟
علی را دیده و فرمود؛ ایشان را تماشا کن

کمی از ماجرای دشت ارژن را اگر خواندی
هر آیینه کمال بهت سلمان را تماشا کن

برای دیدن پیغمبران دلتنگ اگر بودی
علی‌جان را، علی‌جان را، علی‌جان را تماشا کن

از آن روزی که فرمودی تو را با مرگ می‌بینیم
برای مرگ ما شوق دوچندان را تماشا کن

برای دیدن مولا هزاران بار می‌میریم
اگر هرشب به‌شوق وعده‌ی دیدار می‌میریم

نخواهد ماند دیگر شبهه در دین بعد از این نقطه
که بالا می‌رود دست تو تا بالاترین نقطه

به اذن‌الله یاری از تو می‌جوییم و می‌گوییم؛
ایاک نعبد نقطه، ایاک نستعین نقطه

نه مانده حرفی از هر علم در نزد تو نامعلوم
نه دور از چشم تو در آسمان و در زمین نقطه

اگر هم خطبه‌ی بی‌نقطه و هم بی‌الف داری
پر است این آستینت از الف‌، آن آستین نقطه

تویی آن نقطه‌ای که رفته زیر با بسم‌الله
که اسرار الهی جمع باشد در همین نقطه

فراوان است جای زخم و پینه بر تنت، اما
نداری از ریا یا سجده بر بت در جبین نقطه

تویی اول، تویی آخر، که در محشر سوالی را
جوابی نیست جز نام؛ امیرالمومنین .

می‌آید یک‌نفر مثل تو از نسل تو ای مولا
نخواهد شد کم‌وبیش از همه ارکان دین نقطه

می‌آید تا جهان یک‌بار دیگر با علی باشد
شعار مردم سرتاسر دنیا علی باشد.

شاعر: مجتبی خرسندی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

باید که به تصویر کشم نقش حرم را

در رکن یمانی بزنم کِلکِ قلم را
باید که بگویم سخن از مرتبهء او
باید بِزُدایم زِ دلم چهرهء غم را
می گردم و بر گردِش گرداب سوارم
موجم که به آشوب کشم دور و بَرَم را
انگشت به لب مانده جهانی زِ تعجّب
ماندیم چه نامیم شهِ ملکِ عدم را ؟
در بیتِ خدا زاده شده تا که بدانیم
این طفل برون می کند از بیت صنم را
چون قامتِ او عین الف بود ندیدند
جز نزد خداوند، از او قامتِ خم را
جبریل بیان کرد به هنگام رکوعش
یک آیه که تفسیر کند طرزِ کرم را
با خطبهء بی نقطه و یا بی الفش او
فهماند به ما معنیِ معنایِ اتم را

ایوان نجف قبله گهِ ماست ولاغیر
لیلای دلم همسرِ زهراست(س)، ولاغیر

شد مولدِ او افضلِ بر کلِ موالید
شد موعدِ چشمک زدنِ زهره و ناهید
هر کوچه و برزن پُرِ از عطرِ خدا شد
چون عنبرِ گیسوش بر این خاک تراوید
پیکانِ دل و قبله نما رو به علی(ع) شد
وقتی زِ دلِ کعبه برآمد خودِ خورشید
این کیست که بر مسندِ این خانه نشسته
این کیست که از خوفِ خداوند نخوابید
این کیست که صد زخم به هر معرکه برداشت
این کیست که از دردِ خودش هیچ ننالید
این کیست که مرآتِ خدا روی زمین است
این کیست که مثلش به خلائق نتوان دید

یوسف شد و از شوقِ رخش دست بریدند
آنان که مریدند و مریدند و مریدند

لالائیِ هر روز و شَبَم، نغمهء یا هو
شد کارِ همه صبحدمَم زمزمه با او
جز او نتوان گفت به کس شیرِ دلاور
جز او نشود هیچ کسی همسرِ بانو(س)
در کار علی(ع) نیست عجب اینکه بگویند
جز نزدِ خداوند، نزَد سجده و زانو
عالم به علی(ع) نازد و مولا به عبادت
پس نیست فقط مرتبه اش آن یَد و بازو
هرچند که دشمن زره انداخت دمی که
انداخت علی(ع) نقشِ گرِه بین دو ابرو
دامی است در آن خالِ لب و زلف که بی شک
صیدش شده هرکس که بُوَد عبدِ خداجو
تاج سرِ ما هست، علیً ولیُ اللَه
حقَ است بخوانیم هوَ الحیُ و هوَ الهو

ما دست ز بیگانه کشیدیم، علی(ع) جان
معنای عسل با تو چشیدیم، علی(ع) جان

بر کفّهء دین وزنه و معیار تو بودی
بر خلقتِ ما بانی و معمار تو بودی
گفتند ملائک که چرا خلقتِ آدم
برداشت خدا پرده، پدیدار تو بودی
خورشید بر آمد به طوافِ قدمِ تو
هرچند خود مطلعُ الانوار تو بودی
هربار پیمبر ز خداوند مدد خواست
یک تن به مدد آمد و هر بار تو بودی
یعنی که بدانیم علی(ع) بود و علی(ع) هست
تا دین خدا بوده به کَرّار تو بودی

تکرار نبودی که شدی اول و آخَر
دریاب لبِ تشنهء ما ساقیِ کوثر

شمشیر نیاور که کسی مردِ خطر نیست
تو میرسی و زمزمه جز اَینَ مَفَر نیست
هر چند که در قابِ قلاف است ولیکن
برگیری اگر هیچ تَنی لایِقِ سر نیست
یک لشگر و تنها توئی و احمد مختار
یک ذره ولی در دلت از خوف اثر نیست
بیهوده نگفتم اگر اینگونه بگویم
در سینهء یک دشمنِ تو هیچ جگر نیست
چون بیت خداوند صدف بود شدی دُر
پس خاکِ به زیرِ قدَمت غیرِ گُهَر نیست
باید که بسوزم ز غمِ غربتت آقا
در سینهء من از غمِ تو غیر شرر نیست
کُشتند گُل و غنچهء تو پیش دو چشمت
گهواره در این خانه مگر جای پسر نیست
گهواره که گفتم همه جا کرببلا شد
برگرد علی اصغر(ع) من وقت سفر نیست
حلقوم تو باریک تر از چوبهء تیر است
حلقوم تو بازیچهء آن تیر سه پر نیست
بر نیزه نشستی پسرم، غنچهء مادر
ای وای تو را آب ندادم دمِ آخر

شاعر: محمد رضا افشان

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

نمیابم میان تاجداران چون تو شاهی را

که شاهان هم نمیابند چون تو سر پناهی را

اگر انکار دوزخ کرده‌ام حب تو علت بود
که مهرت بسته روی خلق درب هر گناهی را

تمام انبیا از پیروان مکتبت هستند
که سوی حق نمیابند جز راه تو راهی را

سلاحی نیست در عالم ز ابروی تو کاری تر
که بر آن گر گره افتد براندازد سپاهی را

به جز پوچی چه دارد زندگی منکران تو
چه تاوانی برازنده‌است آخر این تباهی را

زمانه باز هم بر غربت مولای ما افزود
برای خود بنا کرد‌ه است مولا باز چاهی را

ز تن جان می رود با دیدن ایوان زیبایت
بیا جان مرا بستان علی جان گاه گاهی را

شاعر: سید حسین آقا میری

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

شانه می‌زد تا به گیسوی علی، بنت اسد
می‌شنید از هر سرِ مو: «قل هو الله احد»

مست شد از عطر جاری در هوای خانه‌‌اش
به! چه عطری! خوش به حال شانه و دندانه‌اش

شانه می‌زد حلقه حلقه، شانه می‌زد مو به مو
مو به مو، توحید حق و حلقه حلقه، سِرّ هو

می‌رسند عشاق حق و حلقه بر در می‌زنند
حلقه بر این در، فقط با عشق حیدر می‌زنند

عالمی چون کعبه، از حیرت، دهانش باز شد
با محمد، «یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد»

مانده سر در آوریم از کار این گیسو، هنوز
از هزاران نکته‌ی باریک تر از مو، هنوز

عاشق تیغ تو را، با هر خم ابرو چه کار؟
مست را با نکته‌ی باریکتر از مو، چه کار؟

پیچ و تاب راه عشق ، از پیچ و تاب زلف توست
ﻟﻴﻠﺔ القدر، آن هزارش، با حسابِ زلف توست

یا علی! دستان تو، کاری خدایی کرده است
عالمی را ﻟﻴﻠﺔ الزلفت، هوایی کرده است

آن صراطی را که گفت احمد، زِ مو نازکتر است
در معاد عاشقان، یک تار موی حیدر است

سر «سبحان الذی اسرا»، شبِ گیسوی توست
آیه‌ی «انا فتحنا»، نقش بر بازوی توست

تیغِ کج، شد عاشقانت را «صراط المستقیم»
یک دعا ما را ست، آن هم: «یا علی و یا عظیم»

من نه آن اللهی‌ام، مولا! نه این اللهی‌ام
جای من، امن است در ایمان، «امین اللهی‌»ام

عاقلان در مکه، گرمِ علم و آگاهی شدند
عاشقان وجه رب، سوی نجف راهی شدند

ساقیِ بزمِ «سَقاهُم رَبُّهُم» هستی، علی‌!
از همان روزی که پیمان، پایِ خُم بستی، علی!

می‌‌کِشاند باز ما را عاشقی، سوی جنون
در هوایت، می‌شویم «السّابقونَ السّابقون»

می‌شویم السابقون، در عشقِ تو مولا! به صف
می‌شویم السابقون، از شوقِ ایوان نجف

شاعر: قاسم صرافان

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

کسی که از تو بگوید سر خمار ندارد
دلی برای گرو بازیِ قمار ندارد

به پای بند ندارد و پایبند نشسته
چرا که شبهه به لایمکن الفرار ندارد

به دست دامن خود را تکانده ای و که گفته
ابوتراب تفقد به این غبار ندارد ؟

دلم حریم خدا و تو شرط حصن خدایی
که گفته است که ملک خدا حصار ندارد؟

نماز منکر تو نردبان نقش زمین است
بدون ریل ولا مقصدی قطار ندارد

کسی که درّ نجف  دستگیر او شده باشد
از استلام حجر دیگر انتظار ندارد

چه خرده‌ایست به غالی که در میان لغاتش
برای وصف تو بهتر ز کردگار ندارد

کشانده ام سر تشکیک عدل ، جبر قضارا
که هرکه عاشق تو باشد اختیار ندارد

بلند می‌کند این شرک اگر که گردن من را
رجای دیدن روی تو خوف دار ندارد

علی و فاطمه حی اند و لایموت شگفتا
نجف کجاست خدایا علی مزار ندارد

شاعر: سعیده کرمانی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

موجیم تا به سینه‌ی ما جز و مد که هست
ما عاشقیم ، عشق نفس می‌زند که هست

آری خدا ندیده‌ام اما مقابلم
آیینه‌ای برای خدای اَحد که هست

دنبال قبله بودم و گفتند  کعبه نه…
ایوان طلایِ شاهِ نجف تا ابد که هست

شیر‌زنی که شیر خدا آورد کجاست؟
فرمود مکه فاطمه بنت‌اسد که هست

دین من است دین ابو طالب ای جهان
این اعتقاد ماست قسم بر صمد که هست

گفتند عرش لایق تو نیست گفته‌ایم
قلبی میان سینه‌ی ما می‌تپد که هست

سنگ تو می‌زنیم بر این سینه تا ابد
حتی اگر به پات بمیرم لحد که هست

ما هیچ ، با رسولِ‌خدا وقتِ سختِ جنگ
می‌گفت جبرئیل  علی‌جان مدد  که هست

خاکیم اگر ، حرارت طوفان گرفته‌ایم
گفتیم یا‌علی مدد و جان گرفته‌ایم

تا هست عشق و رایحه‌ی بی کرانی‌ات
ما را نوشته‌اند اویسِ یمانی‌ات

تو صاحبِ تمامِ جهانی ، عجیب نیست
موسی نموده وقت جوانی شبانی‌ات

تیغی زدی و آنهمه لشگر  دونیمه شد
جانم فدای سر زدنِ امتحانی‌ات

می‌خواستی که ذوالفقار کمی گرمتر شود
دید آسمان  شروع شده میدان تکانی‌ات

تو تازه سرد بودی و لشکر به جوش بود
کارش نمی‌کشید به آتش فشانی‌ات

خیبر کجا و آن طرف کهکشان کجا
در را بگیر با رجز پهلوانی‌ات

جمع‌اند جبرئیل و خدا و پیمبرش
تا حَظ برند موقع قلعه پرانی‌ات

نشناخت جز خدا و پیمبر تو را کسی
ره بسته است هیمنه‌ی لَن‌تَرانی‌ات

عالم کجا و نفس پیمبر شناختن
باید روند در پی قنبر شناختن

کعبه نَه  رویِ توست دلیل  طواف‌ها
ایوان طلاست معبدِ این اعتکاف‌ها

ما از شرابّ تاک ضریحت چشیده‌ایم
مائیم و عمر و سرخوشی و این خلاف‌ها

با انبیا مقایسه‌ات هم نمی کنیم
از عرش تا به فرش بود اختلاف‌ها

تقصیرشان نبود به تو سجده کرده‌اند
عمری نموده‌اند از این اعتراف‌ها

تا نُطق می‌کند دو دمِ ذوالفقارِ تو
لالند لالِ لال ، اهالی لاف‌ها

وقتی که می رسی و زمین لرزه می‌شود
راهی نمانده است به غیر از غلاف‌ها

آرامتر بزن ملک‌الموت هم رسد
گم کرده است ردِ تو را در مصاف‌ها

با عَمرو وَد  رسید تمامی کفر و شرک
با عَمرو وَد پرید سر ائتلاف‌ها

دست خدا نوشت امیرِ همه علی است
با مرتضاست فاطمه با فاطمه علی است

ما را ببر به چشمه‌ی شعر و شراب‌ها
ما را ببر به  خاطره‌ای از کتاب‌ها

هرشب هزار رکعتِ فیضِ تو شاهد است
پهلو تُهی نموده‌ای  از رخت خواب‌ها

هرگز ندید دیده‌ی لیل و نهار‌ها
چون لیلت‌المبیتِ علی در حساب‌ها

یک شب فقط نگاه تو مهمانِ خواب بود
شامی که بود دور و برت التهاب‌ها

در بستر برادر خود تا سحر بخواب
ای خوابِ تو عبادتِ اُمُ‌الکتاب‌ها

تو گرمِ خواب بودی و گردنکشانِ کفر
نیزه به دست  گِردِ تو همچون سراب‌ها

مکه شنید ناله‌ی واویلتایشان
این حیدر است حضرت عالی جناب‌ها

تنها امیر ، نقش تو را تیشه می‌زند
وقتی که بُت تراش کند انتخاب‌ها

ما را ببر نجف به دَمِ ما دوا بریز
امشب بیا به کاسه‌ی ما کربلا بریز

شاعر: حسن لطفی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

تشنه‌کامی که لبِ او رَبَّنا برداشته
آب را از چشمه‌سار مرتضی برداشته

از وضوی او حیات جاودانه می چکد
خضر از مَسحِ علی آب بقا برداشته

زحمت خَلقِ تشیُّع را خودش گردن گرفت
بار ما را حیدر از دوش خدا برداشته

کعبه را بی پرده ی مشکی تصور کرده اند
تا علی از شانه های خود عبا‌ برداشته

از زمانی که علی بین قنوتش اخم کرد
طاق محراب مساجد انحنا برداشته

کار دست قابض الارواح داده وقت جنگ
ذوالفقارش را به قصد حمله تا برداشته

وصله‌پینه فوت و فنِّ کیمیای حیدر است
بارها فضّه ز نعلینش طلا برداشته

روز محشر دست حسرت بر سر خود می زند
هرکه دست از حُبِّ آل مرتضی برداشته

آمده که شیعه ی حیدر،شفیعش فاطمه است
این مُسَبب شد که من را هم هوا برداشته

می توان بر شکِّ قلبش با یقین خرده گرفت
زائری که در نجف قبله‌نما برداشته؟!

در حریمش شاعران سرگرم مضمون یابی اند
جای جای صحن او را محتوا برداشته

گنبد و گلدسته را انسان تجسم می کنم…
گوئیا ایوان‌طلا دست دُعا برداشته

اذن دیدار پسر را هم پدر امضا کند
در “نجف” زائر براتِ “کربلا” برداشته

آن کفن های بهشتی سهم فرزندش نشد
پس برای خود حسینش بوریا برداشته

شاعر: بردیا محمدی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

رها کن غم صورت ظاهری را
قبا کی بپوشاند این لاغری را ؟!

به کهنه لباست بسازی ، خدایت
نصیبت کند سُندُس و عَبقَری را

نه هر کس که بالا رود ، گشت بالا
نه هر منبر ارزش دهد منبری را

به سجده سر از سِرّ حق دربیاری
به پستی نهاده خدا مهتری را

به گردن بیانداز طوق خدا را
همان ذات از عیب و پستی ، بری را

به باطن چه داری ؟ که فردای محشر
نخواهد خرید از تو بازیگری را

خودت را سبک کن ز دنیا ، که مرگت
بگیرد ز تو آنچه که میبری را

“تَخَفّف” اگر قصد داری که “تَلحَق”
بنازم پر و بال این بی پری را

عمل در قیامت به تو بازگردد
به دقّت ببین آنچه که میخری را

سرت عاقبت خاک راه است اینجا
برون کن ز سر خوی خیره سری را

سرت را فقط خاک پای علی کن
که آنجا ببینی فقط سروری را

غلام علی هر که شد میتواند
به زیر آورد چرخ نیلوفری را

قلم میزنم در ثنایش مگر که
به جا آورم شیوه ی چاکری را

بگیرم دوات از خود آب کوثر
قلم سازم اینبار بال پری را

قلم بشکند زیر بار جمالش
چسان گویم آن هیبت حیدری را؟!

نباشد توان سخن پیش نطقش
نه فردوسی و سعدی و انوری را

فقط دل به مهر علی داده و بس
نخواهیم غیر از علی ، دیگری را

مجو از خسان ، حُبّ شاه ولا را
که گوهر خوش آید فقط گوهری را

به اعجاز قرآن تو را میشناسم
کجا التفاتی کنم ساحری را ؟!

وزیر است هارون فقط بعد موسی
نخواهیم گوساله ی سامری را

شده طالب حُسنِ تو ماه و انجم
مکن رد ز دکّان خود مشتری را

به خطبه لبی تر نما تا خطیبان
بفهمند معنای نازک تری را

به جز تو که مصداق والصابرون ی
که داد آبرو معنی صابری را ؟!

قسیم جزا و ثوابی به محشر
خدا داده در دست تو داوری را

بکش ذوالفقار و بفهمان به دشمن
تفاوت بُوَد سحر و پیغمبری را

من از تو طلب دارم آقا خودت را
مکن سدّ راه من انگشتری را

مگر اشک ما دست ما را بگیرد
مگیر از دو چشمان ما این تری را

گناهان من سد راهم شد آخر
بیا برکن این قلعه ی خیبری را

غرض ، گفتن از مدح مولاست ما را
وگرنه نمیخواستم شاعری را

شاعر: عاصی خراسانی ، علی مقدم

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

برای دیدهٔ بینا نویدِ حور لازم نیست
و بر آنکس که نابیناست دیگر نور لازم نیست

ببین در معجزات نام او قندِ خدایی را
که بر این کام شیرین ، منّت از زنبور لازم نیست

ضریحش را ندیده زاهد و هر روز می گوید
برای حالت خوش ، خوشهٔ انگور لازم نیست

گدا و شاه را ، چوب و طلا را می خرند آنجا
به ظلّ بارگاه شاه ، جنسِ جور لازم نیست

نمیخواهد بخواهی حاجت خود را که می داند
که حتی بر حوائج ، نیت و منظور لازم نیست

بگو موسی بیاید زیر ایوان مطلایش
که بر هم صحبتیِ با خدایش طور لازم نیست

مگر دلمردگان را نام او کم زندگی داده
یقین با یاعلی در حشر نفخِ صور لازم نیست

مَلک دیوانه را در وادی مولاش خواهد برد
بدانید آشنایان که ، محب را گور لازم نیست

نبود امر امامت بعد از او بی شبهه می گفتم
که با زینب ، امیرالمومنین را پور لازم نیست

شاعر: حامد آقایی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

آسمان باز شد… علی آمد
چشم کعبه، به زلف صاف افتاد
ناگهان تابدار شد کمرش
سجده کرد و به اعتکاف افتاد

قدر فهم کسی نبوده و نیست
از چه اینگونه “گونه بر خاک” است؟!
هیچکس پی نبرد کعبه چرا
روی پیشانی اش شکاف افتاد!

آنکه رسم تقیه اش بغض است
“خطبه‌ی شقشقیه” اش بغض است…
آه! وصف بقیه اش بغض است…
بس که در کوفه اختلاف افتاد

درب علم نبی شکسته شد و
فاطمه ایستاد پشت سرش
تا که “در نجف” زمین نخورد
جسم یاقوت، در مصاف، افتاد

بعد زهراست، چاه، یار علی
تحت امر است ذوالفقارِ علی
که به امرش گهی به جنگ نشست
گاه در بستر غلاف افتاد‌

ای تو خرمای پای چوبه‌ی دار!
مثل سلمان و یاسر و تمار
جان به عشق تو در نماز آمد
سر به پای تو در طواف افتاد

شاعر: عارفه دهقانی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

گوش کن ای دل حدیث نور را..
لال‌کن صوت دف و تنبور را
جور کن این وصله ی ناجور را
نوش جان کن خوشه انگور را

نوش جان! این خوشه تاکش منجلی ست
باغبانش کیست؟مولانا علیست

خیز و از کوثر وضویت را بساز
کسب تکلیفی کن از شاه حجاز
قبله گاهت را نجف کن در نماز..
بعد بر این سجده عالی بناز

سجده عشاق جور دیگر است
مقصد من از عبادت حیدر است

هجر را بر وصل منتج کن برو
سر به تیغ ابرویش کج کن برو
با همه غیر علی لج کن برو
در طوافش نیت حج کن برو..

سور و سات ما نجف را دیدن است
حج ما دور علی گردیدن  است

چشم او چشم خطاپوش خدا
بوده از آغاز هم دوش خدا
به لب او بسته شد گوش خدا
باز شد بر رویش آغوش خدا

روی پایش بوسه اول خاک زد
کعبه از شوقش گریبان چاک زد..

وقت وضع حمل تا درمانده شد
مریم از بیت الهی رانده شد
مادر تو سوی کعبه خوانده شد
برخلایق اینچنین فهمانده شد..

کعبه ای که قبله گاه عالم است
ملک شخصی علی اعظم است

بسته شد با تو قرارم بعد از این
سکه شد پس کارو بارم بعد ازین
لب به ساغر میگذارم بعد ازین
سیزده را دوست دارم بعد ازین

این هم از لطف جناب  حیدر است
سیزده از هر عدد زیباتر است

با خدا راز کهن دارد علی
مثل او لحن سخن دارد علی
ذات پاک ذوالمنن دارد علی
جانشینی چون حسن دارد علی

بوالحسن خوانم‌ اگر اورا رواست
دست بوس او امام مجتبی ست

مرد اگر مولاست مردان جمله هیچ
اون نباشد دین و ایمان جمله هیچ
بی علی صد ختم قرآن جمله هیچ
بی علی صد سال عرفان جمله هیچ

با علی کوه گناهم‌ شد ثواب
یک علی گفتم هزاران شد حساب

گرچه دورش تا قیامت دشمن است
راه مولا مثل نامش روشن است
سهمش از دنیا همین پیراهن است
بخدا این مرد بابای من است

گرچه اورا تاج سر میخوانمش
موقع گریه پدر میخوانمش

نان مارا داد و نان خود نخورد
بار مارا شب به شب بر شانه برد
جای زشتی خوبی مارا شمرد
آمد و مارا به زهرایش سپرد

بعد ازآن شد سرپناه ما همه
سایه ی چادر نماز فاطمه

هرکجا دیدی که حرف حیدر است
روضه ی زهرا کلام آخر است
حرف دیوار است صحبت از در است
بانوی خانه چرا بی سنگر است

آخر از این داغ می‌میرد علی
کوثر و شلاق!می‌میرد علی.‌.

شاعر: سید پوریا هاشمی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

خوشا آنانکه بر سر سایبان از پرچمی دارند
به گرمای بیابان هم بهشت خرمی دارند

کسانی که به دنبال خدای خویش میگردند
مگر غیر از تماشای علی دیگر غمی دارند

خوشا آنانکه باور کرده اند رزق از نجف آید
و بر این باور خود اعتقاد محکمی دارند

علی گویان نمی جویند امواج تعلق را
از این دریای دنیا بهره به قدر نمی دارند

درِ این خانه چه از دور یا نزدیک فرقی نیست
همیشه یک اویسی یا همیشه میثمی دارند

همین ساعت که ما در حسرت یه بوسه میسوزیم
کسانی در نجف پیش ضریحش عالمی دارند

شاعر: میثم مومنی نژاد

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

جبریل شنید از تو برای خبر آمد
پر سوخت و پر ریخت و بی بال و پر آمد

می خواست بگوید که خدا داخل کعبه است
دیوار ترک خورد و خبر زودتر آمد

بتخانه فرو ریخت و میخانه بنا شد
از میکده ساقی سر کوی و گذر آمد

ای عشق بفرما قدمت روی سر ما
خاکیم و از این شاد که ما را پدر آمد

میخانه نه آن است که گفتند و شنیدیم
میخانه از اطراف ضریح تو برآمد

با عشق تو بر نقره زدم بوسه و دیدم
از جای لبم خوشه انگور درآمد

محراب به محراب پی قبله دویدم
ایوان طلاکوب توام در نظر آمد

میخواستم از مدح تو چیزی بنویسم
یک واژه نگفتم من و عمرم به سرآمد

آیات خدا را همه در شور تو دیدم
هر آیه که خواندم به لبم نیشکر آمد

با اشک وضو کردم و قرآن که گشودم
بدخواه تو در آیه فقط کور و کر آمد

شاعر: محسن ناصحی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

این دل شده مؤمن به علیّاً ولی اللّه
طاهر شده باطن به علیّاً ولی اللّه

ممنون پدر مادر خویشم که درونم
مؤمن شده هر ژن به علیّاً ولی اللّه

بیچاره و بدبخت و ذلیل است به قرآن
هرکس شده خائن به علیّاً ولی اللّه

اصلاح شد و سمت علی شد متمایل
هر نامتقارن به علیّاً ولی اللّه

خوردند محک اول خلقت شب قالوا
انس و ملک و جن به علیّاً ولی اللّه

ذوق است ولی معتقدم اینکه فرو ریخت
ایوان مدائن به علیّاً ولی اللّه

ایرانیم و معتقدم ضامن آهو
ما را شده ضامن به علیّاً ولی اللّه

هنگام نماز است ببینید که برخاست
فریادِ مؤذّن به علیّاً ولی اللّه

شاعر: محسن ناصحی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

چنان شیری که از بیشه خرامان میزند بیرون
علی از قلب بیت الله خندان میزند بیرون

علی مرز میان کفر و ایمان است ،با مهرش
یقیناً از میان کفر، ایمان میزند بیرون

کسی که حب حیدر دارد از آتش نمی‌ترسد
که جای شعله از هیزم گلستان میزند بیرون

یقین دارم که اسماعیل ذکر یاعلی گفته است
که زمزم از لب خشک بیابان میزند بیرون

زمان خواندن مدحش میان جمع دقت کن
پس از نام علی از هر دهان جان میزند بیرون

کسی که با علی آغاز کرده کار و بارش را
سراسر برکت از روزی دکان میزند بیرون

کسی که اهل تفسیر است میداند بدون شک
فقط مدح علی، از بطن قرآن میزند بیرون

اشارت میکند خورشید هم با شوق از مغرب
به عشق ماه رویش از گریبان میزند بیرون

رصد میکرد میدان را علی قبل از رجز خوانی
از این آرامش در جنگ طوفان میزند بیرون

چنان بر قلب لشگر میزد انگار از دل دریا
به سمت ساحل ، امواج خروشان میزند بیرون

علی از میمنه بر قلب لشگر میشود داخل
علی از میسره با تیغ بران میزند بیرون

خمارآلوده می‌بوسد چنان هرگوشه را انگار
شراب کهنه از دیوار ایوان میزند بیرون

به دامان نجف دست توسل میزند عالم
همیشه سائل از دربار سلطان میزند بیرون

شاعر: سجاد روان مرد

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

دلم‌ گرفته از این روزگار زجرآور
جهان که لطف ندارد بگو نجف چه خبر

تمام کون و مکان را اگر نگاه کنی
جز او کسی به نظرها نمیرسد به نظر

همه اجاره نشین شهنشه نجفیم
زمین عمارت شخصی اوست سرتاسر

مسیح میشوم و مُرده زنده خواهم‌‌ کرد
به دست من برسد خاک پایی از قنبر

هوارِ میثم تمار روی دار این بود
ضرر نکرده کسی که در عشق کرده ضرر

هراسِ مرگ بدل شد به اشتیاق وصال
“فَمَن یَمُت یَرَنی” تا شنیدم از مادر

به خاکِ تیره نخواهد نشست میّت ما
درون قبر بریزند تربت حیدر

دل شکسته ی مارا چه میشود بخرند
برای او بفرستند، هِدیه روز پدر

چه عافیت چه بلا، راضی ام به تقدیرم
به دستِ دست‌خدا هست تا قضا و قدر

مَبین که پیرهن وصله دار می پوشد
تراب با نظر بوتراب گردد زر

علیست کیسه به دوش مدینه و کوفه
علی به سوره ی انفاق و هل اتی مظهر

به جز علی چه کسی قادر است وقت نبرد
سلاح خویش ببخشد به دشمن کافر

امیر بودن و هم سفره ی فقیر شدن
از عهده ی احدی غیر از او نیامده بر

نوشتم آنچه که خوبیست را به پای علی
نوشتم آنچه بدی هست، پای آن سه نفر

یکی ز جنگ فراری یکی بلاگردان
بگو کدام شود جانشین پیغمبر؟!

اگر ملاک جگر هست؛ “ماجرای ِ مَبیت ”
اگر که قدرت بازوست؛قلعه ی خیبر

کَنَنده ی در خیبر اگر چه بوده ولی
شکسته است غرورش در آستانه ی در

شاعر: گروه یا مظلوم

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

باء بسم الله عالم، اشرف الانسان علی شد
مرز بین حق و باطل، قاطع البرهان علی شد
چشم دریا خیره مانده، تشنه را باران علی شد
جان احمد جان حیدر، پس جهان را جان علی شد

مست کرده حق جهان را باده را داده به دستش
لافتی الا علی لاسیف الا چشم مستش

ذکر او اصل عبادت، خانه اش سمت هدایت
کوه ایمان، شاه مردان، نسل او نسل سیادت
کعبه سینه چاک او شد در همان بدو ولادت
بوده زهرا در کنارش؛ با ولایت تا شهادت

خوش به حال او که مانده بر همان عهد الستش
لافتی الا علی لا سیف الا چشم مستش

عرش را بی تاب کرده لحن جانسوز کمیلش
یوسف آمد بر درش تا پر شود از عشق کیلش
شک ندارم قلب جنت سمت قلب اوست میلش
هر برات کربلامان اسم مولا هست ذیلش

من فدای مهربانی های جان حق‌پرستش
لافتی الا علی لاسیف الا چشم مستش

نوح کشتی را نشانده تا که اسمش بر لب آمد
برق شمشیرش چو رعدی بر سپاه مرحب آمد
نور او قلب جهان را همچو ماهی در شب آمد
خطبه هایش جان گرفت و بر لبان زینب آمد

شور و شیدایی در عالم از وجود اوست هستش
لافتی الا علی لاسیف الا چشم مستش

میثمت کو تا ببازد پای عشق تو سرش را
چشم بگشا عدل مطلق، آشنای راز شبها
قصه ی دست عقیلت شد نیاز هر شب ما
بارالها قلب مان را شیعه ی نابش بفرما

تیر عشقش بر دلم زد نازشستش، ناز شستش
لافتی الا علی لاسیف الا چشم مستش

شاعر: زهرا آراسته نیا

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

می‌کشدم تا قلم به صفحه‌ی دفتر
مرغ دلم می‌کشد به سمت نجف پر

روح مرا می‌برد به مقبره‌ی نوح
فکر مرا می‌برد به دیدن آن فر

فر چه بگویم شکوه عرش معلی
جنت و فردوس پیش اوست محقر

تاک چنان است دور مضجع آن بت
مست شود هرکسی به قدر مقدر

آدم و نوحند دور او چو محافظ
حال بگو با که‌اش کنیم برابر

نفس نفیس نبیّ احمد محمود
شخص شخیص ولی و والی و رهبر

آن‌که به مدحش دو صد هزار قصیده
قدر رباعی‌ست بلکه باز سبک‌تر

ِآن‌که ز مهرش کشیده سینه‌ی ما تیر
بهمن مدحش مرا نشانده به آذر

آن‌که زره شد رسول را همه‌ی عمر
زخم به روز احد شده‌ست سراسر

آن‌که پی مرگ رفته در شب هجرت
خفته به جای رسول در دل بستر

حبل متین آن ضمیر لحمک لحمی
روز قسم خوردن است جان پیمبر

منزلتش نزد احمد است چو هارون
والد شبّیر و شبّر است و مشبّر

مرتبه اش را مگر خدا بنویسد
هرچه بگویم بخوان هزار برابر

صوت خداوند وقت لیله السراء
دست خداوند وقت کندن خیبر

چشم خداوند وقت دیدن زهرا
گوش خداوند در شنیدن کوثر

راز خداوند وقت خلق عوالم
نور خداوند وقت ظلمت اکبر

وقت دمیدن به خاک روح خداوند
عبد خداوند تا به لحظه‌ی آخر

معجزه‌ی احمدی نه کاغذ و خط است
معجزه‌ی احمد است حضرت حیدر

اوست که قران ناطق است به دنیا
اوست که قران جاری است به معبر

برق نگاهش دلیل روشنی روز
شمس جمالش چراغ عرصه‌ی محشر

یک نفس اعجاز او به وقت جوانی‌ست
بردن خورشید در غروب به خاور

بذل چنان کرد در خویش به سائل
خویش اولوالامر شد گدای توانگر

جن و ملک را امام کیست به جز او
حیدر و صفدر امیر اول و آخر

همسر صدیقه کیست جز یل صدیق
طاهره را شوو مباد غیر مطهر

هجرت و جنگش شکوه هر دو عمل بود
ابن اخ حمزه و برادر جعفر

بسته به ابروی او توازن هستی
ارض و سما را علی‌ست یک تنه لنگر

وقت ملاقات با یتیم چو کودک
وقت نبرد است آن‌جناب غضنفر

صف به صف از هول صفدرند فراری
وز غضبش قبض روح هر جگرآور

دیده علی را هرآن‌که باخته دل را
عبدودش باخت بعد دیدن او سر

ضربت او افضل از عبادت عالم
از متقدم گرفته تا متاخر

مرحب آن دم که دید تیغ علی را
گفت فقط مرحبا و شد حب و شد مر

اینکه پیاده است در نبرد عجب نیست!
شیر خدا را چه حاجت است به استر

حال بگو با تمام آن‌چه که گفتم
کیست وصی خود علی‌ست یا کس دیگر

آدم عاقل کجا قیاس نماید
حیدر را با دو پیرمرد سبک‌سر

آن دو فراری به کوه از دل پیکار
آن دو دهان پاره آن دو بی در و پیکر

آن دو لقب دزد بلکه آن دو فدک دزد
آن دو منافق همان دو غاصب منبر

آن دو نفر صاحبان منکر معروف
آن دو که معروف بوده اند به منکر

ننگ به من باد اگر شبیه ببینم
آن دو نفر را به موی استر قنبر

غرق شد آن‌کس که سمت جوی دگر رفت
شیعه‌ی مولاست در غدیر شناور

((حق و علی مدقمند و لایتجزا
حق و علی با‌همند و لایتغیر))

گفت علی باب شهر علم رسول است
کاش قبولم کند شوم سگ آن در

گفت ببیند مرا هرآنکه بمیرد
کاش بمیرم ببینمش دم آخر

شوق حریمش گرفته صبر و قرارم
چون هوس کودکی به سینه‌ی مادر

حاصل طبعم همین چکامه‌ی سست است
هدیه نمودم رطب به نخل تناور

او که زمین کاغذ است شان کمش را
کی کُنَدَش مدح این قصیده‌ی لاغر

مدح علی کار هیچ همچو منی نیست
اوج هنر مر مراست شرح ابوذر

فهم علی قدر عقل ناقص من نیست
طایر این عرصه نیست مالک اشتر

رخصت اگر داده است تا که بگویم
اندکی از فضل او اگر چه به ابتر

خاک درش را رسانده است به خورشید
ذره ام از لطف بوتراب شدم زر

شاعر: سید محمد حسین حسینی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

آمدم باز کنم چشم پر از باران را
و به عطر نجف آغشته نمایم جان را

آمدم در طلب سورۀ والشمس و ضحی
یک دل سیر تماشا کنم این ایوان را

آدم و نوح و محمد به حرم آمده‌اند
تا به الگوی علی شرح دهند انسان را

آیه آیه همه جا مدح علی می‌خواندند
ای دل غافل من باز بخوان قرآن را

أَفَمَنْ كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ؟
جز علی کیست که روشن کند این برهان را

خواستم شمّه‌ای از رزم علی بنویسم
نتوانم که به تصویر کشم طوفان را

او که از بدر و احد، خیبر و خندق آمد
تا به شمشیر دودم مسخ کند شیطان را…

شاخص عدل الهی بُوَد و می‌سنجند
به ترازوی مساوات علی، میزان را…

آنچه گفتیم فقط قطره‌ای از دریا بود
من که نشناختم آن وسعت بی‌پایان را

شاعر: محمد غفاری

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

خدا به عشق ٍعلی آفرید دنیا را
به اعتدالٍ علی آفرید عقبیٰ را

به قدر ٍقامت ٍنام ٍعلی ولی الله
کشید بر سرٍ کوه  آفتابٍ زیبا را

هم اینکه ماه ٍرخش برزمین نمایان شد
از آبـــــروی علی پُر نمود دریا را

دمید با دمٍ قدسش جهان مقدس شد
نشاند آدم و نوح و خلیل و موسیٰ را

خدا چقدر به نامٍ علی ارادت داشت
به احترام ٍ علی آفرید زهرا(س) را

نوای احمدی از ذوالفقار بالا رفت
که سجده گاه کند، مسجد وکلیسا را

علی امیر، علی بوتراب، علی اعلی
خدا به دستٍ نبی داد دستٍ مولا را

به حبٍ ساقی کوثر علی سلام الله
خدا به آتش دوزخ نمی بــرد ما را

علیست اَشرفُ و زَین و حَلیف و باب الله
خدا به مهر علی وا نموده درها را

شاعر: صفیه قومنجانی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

میشوم تا از زمانه خسته میگویم علی(ع)
در سکوتم با زبانِ بسته میگویم علی(ع)

از مرام ِ نارفیقان میخورم هر جا زمین
ناتوان! با زانوانِ خسته میگویم علی(ع)

هستیِ قرآن علی(ع)، تفسیرِ المیزان علی(ع)
پای درس عالِمِ برجسته میگویم علی(ع)

میخورَد مُهرِ قبولی توبه ام! تا با ادب
پابه‌پایِ زاهدِ وارسته میگویم علی(ع)

در وضو؛ دل را روانه میکنم سمتِ نجف
در اذان با عرشیان پیوسته میگویم علی(ع)

می نشینم گوشه ای بر قامتش زل میزنم
مثل زهرا(س)عاشق و دلبسته میگویم علی(ع)

نیست از نامش در این عالم حلاوت بخش تر
تا به پیغمبر(ص) شوَم وابسته میگویم علی(ع)

عطرِ نخلستانِ حیدر میدهد! چون سالهاست
هر چه میگیرم ز خرما هسته میگویم علی(ع)!

شاعر: مرضیه عاطفی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

ﺩﺭ ﺣﺮﻳﻢ ﻛﻌﺒﻪ ﺷﺎﻩ ﺍﻧﺲ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ
ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺩﻭ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ، ﺁﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﻛﻌﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﻗﻠﺐ ﺟﻬﺎﻧﺴﺖ ﻭ ﺯ ﻏﻴﺐ ﺫﺍﺕ ﺧﻮﻳﺶ
سرِّ ﻏﻴﺐُ ﺍﻟﻐﻴﺐ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﻣﻤﻜﻨﻲ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﺪ ﺍﻣّﺎ ﻭﺍﺟﺐ ﺁﻣﺪ ﺩﺭ ﻇﻬﻮﺭ
ﮔﺸﺖ ﺟﺴﻤﻲ ﻇﺎﻫﺮ ﺍﻣّﺎ ﺳﺮِّ ﺟﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﮔﺮﺩ ﻋﺎﻟﻢ ﭼﻨﺪ ﻣﻲ‌ﺟﻮﻳﻲ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺑﻲ ﻧﺸﺎﻥ
ﺑﻴﻨﺶ ﺍﺭ ﺩﺍﺭﻱ ﺟﻤﺎﻝ ﺑﻲ ﻧﺸﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﺗﺎ ﻛﻨﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻭﺻﻒ ﻭ ﺷﺌﻮﻥ
ﺩﺭ ﺷﻬﻮﺩ ﺍﺯ ﻏﻴﺐ ﺁﻥ ﮔﻨﺞ ﻧﻬﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﻃﺎﻟﺒﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﮋﺩﻩ ﺩﻩ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﺁﻣﺪ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ
ﻣﻴﻜﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﻦ ﺧﺒﺮ ﭘﻴﺮ ﻣﻐﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﺍﻥ ﺭﺍ ﺣﺒﻴﺐ ﺑﺎﻭﻓﺎ ﮔﺸﺖ ﺁﺷﻜﺎﺭ
ﺩﺭﺩﻣﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﻃﺒﻴﺐ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﺍﺣﻤﺪ ﻣُﺮﺳﻞ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﺡ ﺭﻭﺍﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ
ﺑﻬﺮ ﺁﻥ ﺭﻭﺡ ﺭﻭﺍﻥ، ﺭﻭﺡ ﺭﻭﺍﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﺗﺎ ﻛﻪ ﺑﻨﻤﺎﻳﺪ ﺑﻠﺎﻏﺖ ﺭﺍ ﻧَﻬَﺞ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺁﻥ ﺧﺪﺍﻱ ﻧﻄﻖ ﻭ ﺧﻠّﺎﻕ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪید

ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺧﻮﺍﻧﻤﺶ ﺟﺰ ﺣﻖ ﭼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ
ﻓﺎﺵ ﻣﻲ‌ﺑﻴﻨﻢ ﻛﻪ ﺣﻖ ﻓﺎﺵ ﻭ ﻋﻴﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﺑﺎ ﻭﻟﺎﻳﺶ ﺩﻝ ﺯ ﻫﻮﻝ ﺭﻭﺯ ﻣﺤﺸﺮ ﺍﻳﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻌﻨﻲ ﻛﻬﻒ ﺍﻟﺎﻣﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﺣﺐّ ﻭ ﺑﻐﻀﺶ ﻣﻲ‌ﺩﻫﺪ ﺍﺯ ﻫﺎﻟﻚ ﻭ ﻧﺎﺟﻲ ﺧﺒﺮ
ﺑﻬﺮ ﻧﻘﺪ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺧﺎﻟﺺ، ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ

ﻛﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻛﻒِ ﻓﻴّﺎﺽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺤﺮ ﻭ ﻛﺎﻥ
ﺁﻥ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺟﻮﺩ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺑﺤﺮ ﻭ ﻛﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﻳﺪ؟

ﺧﻴﺰﺩ ﺍﺯ ﻫﺮﺟﺎ ﻏﻠﺎﻣﻲ ﺑﻬﺮ ﺩﺭﮔﺎﻫﺶ ﺑﻠﻲ
ﻗﻨﺒﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﮓ ﻭ”صغیر” ﺍﺯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﺪید

شاعر: مرحوم استاد صغیر اصفهانی

____________________________________________

شعر مدح امام علی (ع)

شاه جهان، جان جهان، بوالحسن
بر ابدیت ز ازل تکیه زن

دست خدا، مظهر حق، اصل حق
فیض ازل، لطف ابد، بوالحسن

تاج شرف بر سر عالم نهاد
تا که در این مرحله شد گام‌زن

آمد و عالم شد از او سرفراز
کیست جز او نفس‌کُشِ بت‌شکن؟!

غیر خدا هیچ ندید و نخواست
کرد فراموش همه خویشتن

معنی انسان خدادوست اوست
وان دگران لاف زنان، مرد و زن

آن که بُوَد مدّعی عشق حق
یاد کجا آورد از جان و تن

خلق بسی دم ز خدا می زنند
تا چه بُوَد معنی این دم زدن

ای علی، از عشق تو نبوَد عجب
مرده به تن گر بدراند کفن

در شب میلاد تو در غرب و شرق
بسته مماناد به مدحت دهن

چیست ولای تو و دلهای ما
باد بهاری که وزد بر چمن

گر تو شناسای علی گشته‌ای
حبّ جهانت نشود راهزن

ماه رجب آمد و دور از همه
کرده دلم سخت هوای وطن

کاش چو هر سال دگر بودمی
مدح علی گوی به هر انجمن

نفس پرستی همه شد پیشه‌ات
غافلی از زندگی ذوالمنن

در دل خود بتکده‌ای ساختیم
نفس بداندیش در آن چون وثن

از علی آموز ره و رسم عشق
او ز ازل آمده استاد فن

شاه ولایت علی مرتضی
لطف الهی ست به سرّ و عَلَن

در همه جا بوده مرا دستگیر
حامی از او بِهْ نتوان یافتن

خوانمش از این سر دنیا و او
می رسد البتّه به فریاد من

ایکه به فرمان خدا آمدت
گردن ایام به زیر رسن

بی کس و بیمارم و بی خانمان
یک نظر از لطف به سویم فکن

جان تو پیوسته به ذات خداست
حاجت خود گفتم و کوته سخن

هرکه شد از لطف خدا ناامید
معنی آن نیست به جز سوءظن

شاعر: احمد ناظر زاده کرمانی

04 فوریه 23
بدون دیدگاه
63,504
دانلود

اشعار ولادت امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع) سال ۱۴۰۱

0
اشعار ولادت امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع) سال 1401

شعر مدح امام جواد (ع)

دارد بساط عاشقی تکمیل می گردد
آیات شادی آفرین تنزیل می گردد
لبخند او لحن خوشِ ترتیل می گردد
دُکّان درد و غصّه ها تعطیل می گردد

وقتی که چشمانِ مسیحاگونه اش وا شد
لبخند بر روی لبِ ارباب پیدا شد

سجّاده،محراب دعاها را بغل می کرد
قطره به قطره،برکه دریا را بغل می کرد
آئینه احساس تماشا را بغل می کرد
دستان کوچک داشت بابا را بغل می کرد

جبریل کم کم داشت در این صحنه جان می داد
وقتی حسین آرام در گوشش اذان می داد

باید که درد دردمندان را دوا می کرد
از نور خالق انشعابی را جدا می کرد
باید برای ماه نامی دست و پا می کرد
او را میان کهکشان خود صدا می کرد

مثل ازل هفت آسمان با او بلی می گفت
بابا برای بار سوم”یا علی”می گفت

این ماه‌سیما پرده ها را از حجاب انداخت
از چهره ی آئینه ها رختِ نقاب انداخت
لب های جنّ و انس را با خنده آب انداخت
ارباب،چشمش را به لبخند رباب انداخت

بابا،علی،مادر..،سه تا نور جهان جمع است
خورشید و مهتاب و ستاره جمعشان جمع است

ذکر علی اصغر ستون طاق دین رَب
نور جبینش آیه ی فتح المبین رَب
تا شد حسین انگشتری او شد نگین رَب
بند قماط او نخ حبل المتینِ رب

قطعاً خدا این طفل را باب الحوائج کرد
رسم گدایی را درِ این خانه رایج کرد

ما را صغیر سفره ی بابای او خواندند
ما را اسیر سفره ی بابای او خواندند
ما را فقیر سفره ی بابای او خواندند
جیره بگیرِ سفره ی بابای او خواندند

شکر خدا نان شب ما نامِ ارباب است
شیرینی روی لب ما نامِ ارباب است

گهواره ی او قبله ی سیّار امروز است
کعبه به دورش حاجی هوشیار امروز است
یوسف برو،او گرمی بازار امروز است
دُلدُل سوار و حیدر کرار امروز است

با گریه ها دارد رجز در اصل،می خواند
جنگاوری را در دل گهواره می داند

قربان این کودک عجب ایل و تباری داشت
خون علی را در دل رگهاش جاری داشت
بااینکه گلبرگ تنش عطر بهاری داشت
تیغ نگاهش کاردبرد ذوالفقاری داشت

کوچکترین باز شکاری بین این لانه است
او شیرِ در گهواره ی چوبی این خانه است

او مُحکمات آیه ی تطهیر قرآن است
کوچکترین قطره میان نسل باران است
پیراهنش درمان چشمِ پیر کنعان است
مثل علی اکبر برای عمه ها جان است

قنداقه ی او را میان عرش می چرخاند
زینب برایش “وَاْنْ یَکاد”از جان و دل می خواند

تا آفتاب ظهر می تابید،می خندید
از آسمان باران که می بارید،می خندید
وقتی عموعباس را می دید،می خندید
گاهی رقیّه جان که می خندید،می خندید

چشمان شور ای کاش این ها را نمی دیدند
گل های لبخند قشنگش را نمی چیدند

در کربلا وقتی عطش کابوس بابا شد
از تشنگی قدِّ سکینه،خواهرش،تا شد
ماه قبیله راهی آغوش دریا شد
لب های خشک او بلای جان سقا شد

از تشنگی با مرگ بازی می کند..،ای وای
ماهیِ شش ماهه تلظّی می کند..،ای وای

بعد از پسر از این پدر چیزی نمی ماند
جز آه های شعله ور چیزی نمی ماند
وللهِ دیگر از جگر چیزی نمی ماند
این حنجر و تیر سه پر..،چیزی نمی ماند

نقش سپید بوم او پاشیده شد از هم
آئینه ی حلقوم او پاشیده شد از هم

شاعر:بردیا محمدی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع) و مدح حضرت علی اصغر (ع)

نوری ز عرش آمد و وقتِ سپیده شد
مابِین شهر صوت اذانی شنیده شد
در صور جسم،نفخه ی روحی دمیده شد
آئینه ی جمال نبی آفریده شد

خورشیدِ روی بام رضاجان ما..،سلام
ای سومین محمد ایمان ما..،سلام

لبخند تو به خوشه‌ی گندم سلام کرد
بامِ عروج ، بالِ تو را احترام کرد
شُرب نگاهِ تو چه شرابی به جام کرد
چِل سال انتظار پدر را تمام کرد

از قعرِ چاهِ طعنه ی مَردُم..،رها شدی
تو یوسف مدینه ی یعقوب ما شدی

جود تو شیعه را ز گدایی مُعاف کرد
باید به دور دست کریم‌ات طواف کرد
حُبِّ تو ریسمان دلم را کلاف کرد
حتّی عصا به مرتبه ‌ات اعتراف کرد

عشق تو حُکم قطعیِ حفظ شعائر است
هرکس که بی ولای تو مُرده‌است..،کافر است

در فصل‌فصلِ کوچ،شبیه کبوتریم
از کاظمین تا حرم طوس می پریم
جیره‌بگیرِ گندم خواهر_برادریم
ما ریزخوار سفره ی موسی‌بن جعفریم

این کاسه‌ها رسیده به خوان سِتُرگ تو
قربان سفره‌داری بابابزرگ تو

در خاک ما نسیم دل‌انگیز یاس‌هاست
ایران؛پناهگاهِ ولایت‌شناس‌هاست
روی ضریح‌ها گرهِ التماس‌هاست
این عمه جانِ تو بخدا جانِ فارس هاست

مانند موجِ عاطفه ها در تلاطمیم
خدمتگزار حضرت معصومه ی قمیم

نقش تو طرح نقشه ی آب و گل من است
حِرزَت امید آخر هر مشکل من است
پشت در حریم شما..،منزل من است
باب‌الجواد؛باب مراد دل من است

دروازه ی رسیدن شیعه به جنتی
تو آن جواز آخر قبل از زیارتی

در دشت خشک لذت باران تویی تویی
تلفیقی از کرامت و احسان تویی تویی
روز جوانِ مردم ایران تویی تویی
اصلاً علیِّ اکبر سلطان تویی تویی

هرچند مَشهَدی‌ شده ام..،کربلایی‌ام
من بی قرار بوسه‌ی پائینِ پایی‌ام

زلف تو جز نوازش باد سحر ندید
شش‌ماهگیِّ عاطفه‌ ی تو خطر ندید
گهواره ات لطیف تر از جنس پر ندید
شکر خدا که تشنگی‌ات‌ را.،پدر ندید

آه از دل حسین..،سه‌شعبه بلند شد
اصغر سرش به تکّه ای از پوست بند شد

اشک پدر به گونه‌ی اصغر چکید..،آه
با چه مشقتی به خیامش رسید..،آه
این صحنه را سکینه دم خیمه دید..،آه
ارباب از رباب خجالت کشید..،آه!…

ولله قلبِ اَخنَس و خولی رقیق نیست
قبری که کنده اید برایش..،عمیق نیست

شاعر:بردیا محمدی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

جلوۀ روی تو در آینه تا پیدا شد
عشق، بی‌حُسنِ تو در خاطره، ناپیدا شد

چون “یدالله” که شد جلوه‌گر از آیۀ عشق
باز در دست خدا، دست خدا پیدا شد

ای دلِ خلق به زنجیرِ ضریح تو دخیل!
نورِ چشمانِ تو چون شمسِ ضُحی پیدا شد

مثلِ پروازِ بهار از نفسش گل می‌ریخت
آن ‌که چون غنچه در آغوش رضا پیدا شد

ذرّه شد همسفر شوق، که در بزم وجود
آفتاب رخ تو در همه‌جا پیدا شد

در دل، ای روشنیِ عاطفه‌های ابدی!
آنچه گم بود، ز انوار شما پیدا شد

در کلام دل ما رایحۀ عشق نبود
عشق با نامِ تو در دفتر ما پیدا شد

سجده بردیم چو مشرق به سراپردۀ نور
آفتابِ رخت از پنجره تا پیدا شد

شاعر:غلامرضا شکوهی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

رسیدم باز هم بی استخاره
حرم حال خوشی دارد دوباره
شب است و آسمان با یک اشاره
به روی صحن می ریزد ستاره

دوباره دل فقیرِ خانه زاد است
مقیم جنّتِ باب الجواد(ع) است

تماشا میکنم این تاب و تب را
چشیدم دم به دم طعم رطب را
ببین مولودِ آیینه نسَب را
چراغان میکند ماهِ رجب را

خبر آورده با خود نصّ قرآن
پدر شد حضرتِ شاهِ خراسان

سلامی عرض کردم محضرِ یار
مبارک باد گفتم! کردم اقرار
که هر ثانیه مشتاقم به دیدار
زدم رویِ ضریحش بوسه ده بار

دل از من برده؛ خیلی بیقرارم
جواد إبن رضا(ع) را دوست دارم

دو چشمانش پناهِ اهل عالم
دعایش بهترین دارو و مرهم
به عشقش میچکد بارانِ نم نم
نگاهش هست اعجازِ دمادم

به روی سنگ اگر ذکری بخواند
سریعاً میشود درّ و زبرجد

همان ذکری که عشقِ «إن یکاد» است-
-جواد(ع)است و جواد(ع)است و جواد(ع)است
کراماتش چنان در ازدیاد است
بساطِ حاتم طایی کساد است

شبیه حضرت موسی بن جعفر(ع)
به سائل میدهد از هر چه بهتر

همان عشقی ست که در جستجویم
گدای او شدن؛ شد آرزویم
کنارش گرچه غرقِ گفتگویم
نیازی نیست از حاجت بگویم

نشستم تا که از ماهِ منیرم
براتِ کربلا عیدی بگیرم!

شاعر:مرضیه عاطفی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع) و مدح حضرت علی اصغر (ع)

گدای گاهوارش ماه و خورشیدند باهم
که در یک ماه مثل ماه تابیدند باهم

و تا شیرین شود کام خلائق پس ملائک
رطب از نخل‌های شهر می‌چیدند باهم

حسین از یک طرف شاد و رضا از یک طرف پس
سراسر نور شد وقتی که خندیدند باهم

دل و دلبر شدند و باده و ساغر به یک شب
که از دامان کوثر شیر نوشیدند باهم

چه اعجازی که در ماه رجب شب بود اما
تلاقی دوتا خورشید را دیدند باهم

یکی بر گاهوارش دیگری دور ضریحش
گرفتاران دخیل گریه پیچیدند باهم

یکی باب الجوائج دیگری باب المراد است
گناه خلق را وقتی که بخشیدند باهم

شاعر:علی کاوند

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

در اين حريم، هيچ‌كسی بی‌مراد نيست
بازار اهل معرفت اینجا کساد نیست

همواره بی‌حساب فقط لطف می‌كند
بيهوده نام او كه امامِ “جواد ” نيست

ديدم كه در تمامی حاجت‌گرفته‌ها
فرقی ميان مجتهد و بی‌سواد نيست

از كشور امام رضاييم و بين ما
كمتر كسی به لطف شما، خانه‌زاد نيست

بغضی نشسته در دل شبهای اين حرم
برعكس مشهد است و زائر زياد نيست

پرسيدم از حوائج و بين جواب‌ها
حتی يكی‌ش، “حاجت ما را نداد”، نيست

نامی برای درب ورودی مرقدش
درخور تر از ورودی “باب المراد” نيست

شاعر:نفیسه سادات موسوی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

چیست دین‌داری به‌جز بغض و محبت داشتن

روی اولاد رسول الله غیرت داشتن

زندگی طی کردن عمر است اما خیر چیست؟
لحظه های عمر را شوق زیارت داشتن

گاه تنها راه آدم می‌شود باب المراد
وقت مستاصل شدن هنگام حاجت داشتن

عرض حاجت می‌برم سوی کسی که بودنش
شد دلیل محکمی در خیر و برکت داشتن

با کریمان کارها آسان شود اما جواد
هست معنایش فراتر از کرامت داشتن

مشت‌هایی را که بر روی زمین کوبیده است
یادمان داده است از دشمن برائت داشتن

سرخوشان خط بغدادیم مست کاظمین
فکرمان را می‌برد مستی به خلوت داشتن

(در حریم عشق نتوان دم زد از گفت و شنود)
خوش خیالی بود با او میل صحبت داشتن

شاعر:سید محمد حسین حسینی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

رو زدن خوب است وقتی دست رد درکار نیست

مرگ بر هر عاشقی که عاشق اصرار نیست

خواب خوش کردن حرامش میشود تا به ابد
هرکسی پشت درت تا به سحر بیدار نیست

تو نگفته میدهی و ما نگفته میرویم
مطلقا اینجا نیاز خواهش بسیار نیست

هر کریمی لطف خود را کرد بر سائل ولی
هیچکس لطفش به ما جز تو به این مقدار نیست

هرکسی دستش به دامانت نیامد خار هست
هرکسی دستش به دامان تو آمد خار نیست

هشت ساله هم اگر باشی بزرگ ما تویی
در مقام قرب سن و سال که معیار نیست

فرش زیر پای خود را هم به سائل داده ای
تا که دیدی چیز دیگر در ته انبار نیست

کاظمین الغیظ یعنی حضرت موسی و تو
محضر جد و نواده کارها دشوار نیست

مشت میکوبیدی از غم های مادر بر زمین
آتشی روی دلت چون آتش مسمار نیست

سالها گفتی به اشک چشم و با سوز جگر
حق حوریه عذاب کوچه و دیوار نیست

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

جواد آنکه به نزدش سخا و جود گداست

جواد آنکه خدا نیست، خنده‌های خداست

جواد آنکه هم از کودکی امام شده است
شبیه حضرت عیسی و حضرت یحیاست

جواد آنکه کریم بن هفت اقیانوس
جواد آنکه جواد بن هشتمین دریاست

جواد آنکه جواب تمام پرسش‌ها
جواد آنکه امام تمام باران‌هاست

جواد آنکه به دل بردن از پدر مشهور
جواد آنکه علی‌اکبر امام رضاست

جواد آنکه پدر از پسر غریب‌تر است
یکی به غربت مشهد، یکی به سامرّاست

جواد آنکه به فرزندی‌اش گمان بردند
غریب طعنه زدن‌های مردم دنیاست

جواد آنکه به لب‌های تشنه جان داده است
جواد آنکه پر از کلّ یوم عاشوراست

جواد آنکه به نزدیک با بصیرتی‌اش
ریا و خدعه‌ی مأمون و معتصم رسواست

دلم شکسته ولی پر تلاطم است هنوز
که عشق فاصله‌ی کاظمین کرب و بلاست

شاعر:مهدی جهاندار

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

کبوتر آمده امشب زیاد گریه کند

به هرکجا که دلش سرنهاد گریه کند

به وقت خواندن اذن دخول می خواهد
اگر که حال خوشی دست داد،گریه کند

وزائری که به مشهد رسیده می داند
که در کجای زیارت زیاد گریه کند

برای اینکه شفاعت کند امام رئوف
در آستانه ی باب الجواد گریه کند

شاعر:مرتضی حیدری آل کثیر

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

عشق تو خورده گره با جگر خیلی ها

این بلایی است که آمد به سر خیلی ها

حضرت شاه خراسان بخودش می بالد
فرق دارد پسرش با پسر خیلی ها

گره کار همه باز شده با دستت
به تو افتاده مدینه گذر خیلی ها

تو جوادی و همه گرد شما میگردند
با تو خالی شده است دور و بر خیلی ها

مدعی های فقاهت به حسد افتادند
آمدی ریخته شد بال و پر خیلی ها

کاظمین تو به این گردن ما حق دارد
جور شد در حرم تو سفر خیلی ها

از درت عشق جدا شور جدا میگیرم
جیره سال خودم را ز شما میگیرم

شاعر:نجمه پور ملکی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

هرکه با اعتقاد می‌آید

سمتِ باب‌المراد می‌آید

خیلِ بسیارِ آرزومندان
از تمامِ بلاد می‌آید

روی لب‌های زائران ذکرِ
یا امامِ جواد می آید

شیعه و سنی و سیاه و سفید
عالِم و بی‌سواد می‌آید

آن‌که یک عمر رو به هرکس زد
حاجتش را نداد… می‌آید

تا بگیرد شفا و برگردد
با مریضیِ حاد می‌آید

حاجتِ اولی اجابت شد
دومی مثلِ باد می‌آید

معنیِ واژه‌ی “جواد” این است:
کم بخواهی، زیاد می‌آید

این چه سرّی‌ست در خراسان هم
کاظمینش به یاد می‌آید

زائرِ مشهدالرضا اول
سمتِ باب الجواد می‌آید

شاعر:عادل حسین قربان

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع) و مدح حضرت علی اصغر (ع)

اي قمر شمس ولايت جواد

اي گهر بحر عنايت جواد

حجّت حق باب مراد همه
نجل علي دسته گل فاطمه

بر همه خوبان جهان سروري
محمّد (ص) استّي و علي پروري

چشم رضا از همه سو سوي تو
ماه رجب شيفته روي تو

روي دل آراي تو بدر رجب
ليله ميلاد تو قدر رجب

جود به خاک درت آرد سجود
بسته به جود تو تمام وجود

صورت تو باغ و بهار رضا
تويي همه دار و ندار رضا

حسن تو مرآت خداوند تو
بهشت بابا گل لبخند تو

بی خردان طعنه ديگر زدند
بر پدرت تهمت ابتر زدند

ولادت تو کوثري دگر بود
روشني چشم و دل پدر بود

نور شد و نور شد و نور شد
چشم همه تيره دلان کور شد

سمند علم و معرفت رام تو
گره گشاي عالمي نام تو

عطر رياحين جنان خاک تو
روح رضا در بدن پاک تو

باب تولاّي تو باب خدا
مصحف روي تو کتاب خدا

عقل نهالي ز دبستان تو
علم گلي رسته ز بستان تو

بين امامان ز عطاي زياد
تويي ملقّب به امام جواد

جز تو که حرز مادر خويش را
به قاتل پدر نمايد عطا

شبي که مأمون ستمکار مست
برد به قتل تو به شمشير دست

در دل تاريک شب اي جان پاک
کرد تن پاک تو را چاک چاک

صبح که آن بي خرد آمد به هوش
گشت سراپا همه سوز و خروش

گفت مرا قتل رضا بس نبود
کشتن نجل مرتضي بس نبود

چگونه من در نظر خاص و عام
شهره شوم به قاتل دو امام

قاصد مأمون به تحيّر شتافت
در بدن پاک تو زخمي نيافت

کرد سراپا به وجودت نظر
ديد ز گل خوب تري خوبتر

از رخ مأمون عرق شرم ريخت
زمام اقتدارش از هم گسيخت

از پي ديدار تو بشتافت باز
گفت که اي مهر سپهر حجاز

جسم تو شد به تيغ من چاک چاک
از چه کنون سالمي اي جان پاک

گفتي از دعاي زهراست اين
معجر حرز مادر ماست اين

مرا خداي داورم حفظ کرد
به يمن حرز مادرم حفظ کرد

شد خجل از کار خود آن رو سياه
گشت به پيش کرمت عذر خواه

عفو از آن جرم و خطا کرديش
خواست دعا را تو عطا کرديش

جود خداييت چه ها مي کند
پيش خطا لطف و عطا مي کند

اي به فداي تو و جودت جواد
جود وجودش ز وجودت جواد

تو دست جود خالق اکبري
جواد اهلبيت پيغمبري

بحر نمي از کرمت يا جواد
جود گداي حرمت يا جواد

روي تو شمس الشّرف اهلبيت
اي دُر ناب صدف اهلبيت

کودک نه ساله بدي کز کمال
دادي پاسخ به هزاران سؤال

زاده اکثم ز دُر افشانيت
گشت يکي طفل دبستانيت

مانده زهر قيل و زهر قال بود
گويي از آغاز کر و لال بود

لکنت نطقش به لب افتاده بود
گويي طفلي عقب افتاده بود

از کف مأمون چو رها گشت باز
ماهيکي گرفت و برگشت باز

تا ببرد ره به کمال تو بيش
ماهي را فشرد در دست خويش

گفت که اي نور دل بوالحسن
فاش بگو چيست کف دست من

پاسخ تو دوباره اعجاز کرد
پرده ز اسرار دگر باز کرد

قصّه تبخير و هوا و شکار
گشت ز دُرج سخنت آشکار

حلم ز رفتار شما حلم شد
علم ز گفتار شما علم شد

معادن حکمت حق شماييد
مساکن رحمت حق شماييد

شما همان ائمه الدّعاييد
مشاعل انوار الهداييد

جلالت خدا نشان شماست
آيه ي تطهير به شان شماست

کلامتان نور است و رحمت است
معجزه و موعظه و حکمت است

ارث نبّوت رسول از شماست
مجد و کرامت بتول از شماست

طاعت مقبول? حق شماييد
رحمت موصول? حق شماييد

شما امامان همگي جواديد
باب نجات و قبله ي مراديد

قرآن يکدم از شما جدا نيست
هر آنکه بي شماست با خدا نيست

«ميثم» را بر درتان التجاست
اميد او به مَن اتاکُم نَجاست

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع) و مدح حضرت علی اصغر (ع)

ما را هرآنچه حضرت استاد ياد داد

يك گوشه چشم كودك سلطان به باد داد

جايي براي عرضه حاجت نداشتيم
ما را پناه گوشه باب الجواد داد

دستش به كم نميرود و كم نمي دهد
كم خواستيم حاجت خود را،زياد داد

بيهوده تا غروب پي كسب روزي ام
رزق مرا جواد همان بامداد داد

سلطان طوس با قسم يا ابالجواد
هر حاجتي كه پيش از اينها نداد داد

از كربلا فضليت مشهد فزون تر است
اين را جواد ياد من بي سواد داد

در چشم او چه بود كه با ياد مادرش
ابروي او به عاشق حكم جهاد داد

شاعر:محسن عرب خالقی

_________________________________________________________________

شعر مدح امام جواد (ع)

هر کس به جهان سر بسپارد به جواد

کار دو جهان وا بگذارد به جواد
از ساحت ثامن الحجج فیض برد
از بسکه رضا علاقه دارد به جواد

ای دوست به درگهت مراد آوردم
از دست ستم ها به تو داد آوردم
نام تو جواد است و خدای تو جواد
امید به لطف دو جواد آوردم

شاعر:مرحوم استاد سید رضا مؤید

اشعار مرثیه امام هادی (ع) سال ۱۴۰۱

0
اشعار مرثیه امام هادی علیه السلام سال 1401

شعر مرثیه امام هادی (ع)

خبر گریه ی گرفتاران..
می‌رسد شب به شب به دلداران

این قبیله به فکر ما هستند
پیرشان کرده غصه‌ی یاران

نخ تسبیحشان که می‌چرخد
سرِ پا می‌شوند بیماران

سر به دیوار اهل بیت زدیم
خوش به احوال سر به دیواران

ما گنهکارهای آلوده
پشتمان گرم شد به غفاران

دل ما تنگ سامرا شده است
ما و آقا و نم نم باران!

ما طلبکار این کریم شدیم
بس که رو داده بر بدهکاران

یوسف سامرا نگاهی کن
ناز بفروش بر خریداران

شیرها پوزه می‌کشند به پات
تشنه‌ی کشتن تو خون‌خواران

اهل عالم غم و محن بس ماست
این که بی کس شده همه کس ماست

گرچه از زهر حال مضطر داشت
به دلش داغ‌های بدتر داشت

حجره از ناله‌ی انا العطشان
حال و روزی شبیه محشر داشت

علی بن جواد این آخر
ذره‌ای خاک کربلا برداشت

آب شرمنده‌ی لبانش شد
اثر تشنگی به حنجر داشت

بعد ازآن مجلس شراب فقط
از غم عمه دیده‌ی تر داشت

این لباسش اگر چه خاکی شد!
باز آقا لباس دیگر داشت!

گرچه سردرد اذیتش می‌کرد
هرچه هم بود لااقل سر داشت

دور و بر خنجری به دستی نیست
قاتلش را کجا برابر داشت؟!

دخترش گرچه داغدارش بود
پشت صد پرده بود، معجر داشت

روضه‌ی من فقط همین جمله‌ست
پسرش را کنارش آخر داشت

کربلا داغ بر دلم خورده
وای از آن تشنه‌ی … !

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

دلم بدون تو محکوم بر پریشانی است
همیشه گوشه نگاهت علاج حیرانی است

سلام حضرت ابن الرضای دوم ما
فدای تو چه قَدَر رأفتت خراسانی است

تو در تمام حرم‌ها کنار من هستی
زیارتم همه لطفش به جامعه‌خوانی است

علی ِچارم ِ دین، هر که بنده‌ی تو نشد
تمام بندگی‌اش کفر و نامسلمانی است

به میوه‌ی دلت آقا بگو که برگردد
بهار، گم شده اینجا، هوا زمستانی است

زخشکسالی و قحطی چه غم که دل بستم
به خانه‌ای که همیشه در آن فراوانی است
**
چه در کنار گدایان، چه کاخ آن ملعون
به هر کجا که رود کار او سلیمانی است

عزیز مصر بریز اشک بر عزیز جواد
میان سامره مانده ، غریب و زندانی است

چه آمده است به یادش میان بزم شراب
هوای حضرت دریا چه قدر طوفانی است

دوشنبه، گریه، حسن، سامرا مدینه شده
دوشنبه‌های حسن‌ها همیشه بارانی است

حسن به گریه فقط زیر لب بگوید شکر
که دست دیو و دد اینجا عقیق بابا نیست

شاعر:محمد حسین رحیمیان

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

ماه در آینه ی چشمِ تو خلوت می کرد
آسِمان زیر قدم هات طهارت می کرد

عرق شرم به پیشانی خورشید چه بود؟
پیش اجلال تو احساسِ حقارت می کرد

سَرِ سجاده ی عشقت دو سه نوبت در روز
جبرئیل آمده و عرض ارادت می کرد

به گدایت عَوَضِ سنگ طلا بخشیدی
دست هایت چه کریمانه کرامت می کرد

«ابن سِکّیت» شدن ها اثر چشم تو بود
دلِ نرمت همه را زود هدایت می کرد

با «غدیریه» امامت به سرانجام رسید
مُصحفت «جامعه» تکمیل رسالت می کرد

هر چه کردند نشد نور تو خاموش شود
مِهر تو بر همه ی شهر سرایت می کرد

متوکل به تماشای شرابت می برد
بس که بر اوج مقام تو حسادت می کرد

شعر خواندی و لبت گرم مذمت ها بود
کِی به لبهای ترک خورده جسارت می کرد

خبر از خیره شدن های به ناموس نبود
هر که در محضرتان بود،رعایت می کرد

سامرا شام نشد تا که ببینند همه
خیزران بر لب و دندان چه قیامت می کرد..

شاعر:علی علی بیگی

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

سهم من از مصیبت جدم حساب شد
پایم همینکه باز به بزم شراب شد

مردانه بود بزمُ دلم یاد  عمه سوخت
دیدم چقدر عمه ام  آنجا عذاب شد

بسیار گریه کردم از این غصه که چرا
ناموس کبریا به کنیزی خطاب شد

میخواند جد من به لبش آیه های نور
افسوس خیزران به لب او جواب شد

تشتِ زر و شراب و سر و  کینه ی یزید
اینها دلیل رفتنِ تاب از رباب شد

شاعر:محمد جواد مطیع ها

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

با شما عاقبت شیعه به عزّت ختم است
آخر و عاقبت ما به سیادت ختم است

از ازل چشم جهان سمت شما بوده و هست
مقصد عالم امکان به امامت ختم است

همه نورید ، همه هادی أمّت هستید
پس سرانجام بشر هم به هدایت ختم است

ما گرفتار گناهیم ولی اهل رجا
جاده ی جامعه ی ما به شفاعت ختم است

از گناهان کبیره است دل جامعه پُر
کار این جامعه اما به زیارت ختم است

« مَن أتاکُم » ، چه نجاتی است سر راه بشر !
با تو پایان حوائج به سعادت ختم است

چیست در حکمت « فَالرّاغبُ عَنکم مارق »؟!
راه ، جز راه تو باشد به هلاکت ختم است

ولی آنکس که در این سِیر ، « لَکُم لاحِق » شد
راه او – گرچه گنهکار – به جنّت ختم است

تو دعا کن که من از معصیت آزاد شوم
که دعای تو یقیناً به اجابت ختم است

یا علیِ بنِ محمّد ! چه غریبی ! اصلاً
قسمت هرکه علی گشته به غربت ختم است

تو چه مقتول و چه مسموم ، جهان می داند
که سرانجامِ امامت به شهادت ختم است

شاعر:محسن ناصحی

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

حال و هوای چشم ترت جور دیگری ست
ذکر قنوت هر سحرت جور دیگری ست

وقتی میان سجده به معراج می پَری
پِی می برم که جنس پرت جور دیگری ست

حتّی نسیم کویِ تو هم اعتراف کرد
عطر بهشتی گذرت جور دیگری ست

در سامرا همیشه زیارت لذیذ هست
طعم زیارت سحرت جور دیگری ست

هادی ترین چراغ هدایت کلام توست.
نور چراغ شعله ورت جور دیگری ست

این جامعه ز “جامعه” ات رُشد کرده است
محصول کِشت پر ثمرت جور دیگری ست

درندگان کنار تو آرام می شوند
بر روی قلب ها اثرت جور دیگری ست

ارباب های ما همگی با سخاوتند
امّا عنایت پدرت جور دیگری ست

کشکول چشم های مرا پر ز اشک کن
حال گدای پُشت درت جور دیگری ست

زهری رسید و شمع وجود تو آب شد
سوسوی نور مختصرت جور دیگری ست

دیگر گُمان کنم جگری هم نمانده چون
خون لخته های دور و برت جور دیگری ست

او دیده دست و پا زدنت کنج حجره را…
آه دمادم پسرت جور دیگری ست

شُکر خدا سر از بدن تو جدا نشد
شُکر خدا کفن به تنت “بوریا” نشد

شکر خدا به پیرهنت نیزه ای نخورد
شکر خدا که بر بدنت نیزه ای نخورد

پیشانی تو سنگ و عصایی ندیده است
آقا!دو پلک شب شکنت نیزه ای نخورد

تو دست و پا زدی نه ولی زیر دست و پا
بال تو وقت پر زدنت نیزه ای نخورد

شکر خدا که دور و بر تو سنان نبود
شکر خدا که بر دهنت نیزه ای نخورد

عمامه و عبای تو سهم عدو نشد
با سُمِّ اسب پیکر تو زیر و رو نشد

شاعر:بردیا محمدی

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

راهم بده راهی عرش اعظمت باشم
در من بِدَم، خوب است مدیون دمت باشم

از کل قرآن فیض “کلب باسط” کافیست
تاراه را پیدا کنم تا آدمت باشم

بد را بخر با خوب ها! بد نیز دل دارد
شاید که من هم بین جنس درهمت باشم

هرچند خیلی ها نمی آیند سامرا
کاری بکن من جزو زوار کمت باشم

از شیرهای برکه این را خوب فهمیدم
باید همیشه خاکسار مقدمت باشم

آموزگار جامعه دستم به دامانت!
اذنی بده تا سوگوار ماتمت باشم

ای منتهای حلم ای رکن بلاد ما
یا حضرت هادی سلام الله علیک آقا

در پادگانی غصه تبعید را داری
اندازه یک عمر درد بی دوا داری

سربازها خیلی به تو بی حرمتی کردند
قدی خم و چشمی تر از آن طعنه ها داری

قبر خودت را دیدی و آرام باریدی
آقای خوبم غربتی بی انتها داری

وقتی به تو ظرف شرابی را تعارف کرد
معلوم شد که دشمنانی بی حیا داری

خیلی به یاد عمه زینب سوختی آنجا
خیلی به دل زخم عمیق از کربلا داری

شکرخدا چشمی به ناموست نیوفتاده
شکرخدا اهل و عیالی درخفا داری

شکرخدا غارت نمیشد پیکرت هرگز
عمامه داری پیرهن داری عبا داری

نه هیچ کس نیزه به پهلویت فرو کرده
نه با تن زخمی ته گودال جا داری

نه بی کفن ماندی نه عریان بین صحرایی
نه کار با کهنه حصیر روستا داری..

شاعر:سید پوریا هاشمی

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

سامرا، امشب مدینه می‌شود مهمان تو
آسمان‌ها اشک می‌بارند بر دامان تو

شمع روشن می‌کند چشم ستاره تا سحر
با گلاب اشک، می‌شوید تن سوزان تو

ای حصار آفتاب، ای آسمان در قفس
یوسفت را می‌برند از گوشۀ زندان تو

گریه کن، خواندند در بزم خدا شعر شراب
گریه کن، آتش گرفته سینۀ قرآن تو

چاک زن پیراهن صبرت، مگر روشن شود
در غبار چشم‌ها، آیینۀ پنهان تو

دست و پایت سرد شد اما سراپای تو سوخت
رو به سمت قبله کن، پرواز کرده جان تو

شاعر:میثم مومنی نژاد

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

به نگاه تو، خدای تو، اشارت می‌کرد
نور را، سوی دو چشم تو، هدایت می‌کرد

ماه اگر ذکر به لب، گِرد زمین می‌چرخید
صورت ماهِ تو را، داشت زیارت می‌کرد

دهمین بار، هوالحق متجلی شده بود
چارمین بار، علی بود، امامت می‌کرد

درد را نسخه‌ی خال تو، شفا می‌بخشید
عاشقان را پرِ شال تو، شفاعت می‌کرد

«و بِکُم عَلَّمَنا الله» تو می‌خواندی و آه!
آه! از آن شهر، که بی‌قبله، عبادت می‌کرد

متوکل، به تماشای شرابت آورد
به دل مست تو، از بس که حسادت می‌کرد

و نفهمید که مستی اثری بود، که داشت
با نگاه تو، به هر ذره سرایت می‌کرد

«از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر»
وقتی از پنجره‌‌ی شوق، صدایت می‌کرد

کوه، هر صبح، به صبر تو، سلامی می‌‌داد
ماه، هر شب، به رُخت، عرض ارادت می‌کرد

خاک ایران من از عطر تو، پر شد وقتی
سید عارف ری، از تو روایت می‌کرد

مهدی‌ات، حضرت هادی! سفرش طول کشید
کاش می‌آمد و با عشق، قیامت می‌کرد

کاش می‌آمد و با صوت تو، با لحن علی
خط به خط، «جامعه» را، باز تلاوت می‌کرد

شاعر:قاسم صرافان

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

من گدای آستانبوس امام هادیم
منصب شاهانه دارم چون غلام هادیم

نام نیکویش نقیّ و کنیه ی او بوالحسن
روح کوثر او بود من مست جام هادیم

نوگل باغ سمانه در زمانه نامدار
واله اجلال و مفتون مقام هادیم

عشق می ورزند بر او شیعیان اهلبیت
من فدای عاشقان حق مرام هادیم

اوست باب عسکری پور تقی سبط رضا
خاکسار درگه ذوالاحترام هادیم

از چهل بیش است و از پنجاه کم او را حیات
خونجگر از حسرت و آه مدام هادیم

مولدش شهر حجاز و مدفنش در سامره
دست ما کوتاه و محروم از سلام هادیم

کرد مسمومش عدو در سوّم ماه رجب
داغدار از دل چو لعل نیلفام هادیم

ای «کلامی» بشنو از دلبند او صاحب زمان
با فغان گوید به فکر انتقام هادیم

شاعر:استاد کلامی زنجانی

__________________________________________

شعر مرثیه امام هادی (ع)

جانم فدای آن امام مهربانی
که عرشیانش دست بر دامان گرفتند

یعنی امامی که گرفتاران دنیا
حاجات مشکل را ازو آسان گرفتند

قطب هدایت شد، ازو توحید تابید
هادی شد و مردم ازو ایمان گرفتند

یک عده‌ای در ذِیل نورش رشد کردند
یک عده‌ای از دست خیرش نان گرفتند

یک عده، نم بودند و با لطف دعایش
مانند رودی ناگهان جریان گرفتند

یک شب درون خانه‌اش بی اذن، ناگاه
وارد شدند از دست او قرآن گرفتند

بردند او را بزم مِی با قصد تحقیر
ظرفی سویش با خنده نا اهلان گرفتند

اسکان که نه، در گوشه‌ی خانِ صعالیک
جایی برایش گوشه‌ی ویران گرفتند

کندند قبرش را جلوی چشم‌هایش
اینگونه ذره ذره از او جان گرفتند

وقت گریز روضه شد که روضه‌خوانان
با هم دمِ یا سیدالعطشان گرفتند

عمامه و پیراهن و انگشترش را
زینب زِ تل می‌دید این و آن گرفتند

قربان آقایی که با هم نیزه‌داران
با نیزه‌ها از پیکرش تاوان گرفتند

با نعل تازه جانِ زینب را به ناگاه
با رفت و آمد بر تن عریان گرفتند

دیدند که جسمش شده با خاک هم‌سطح
وقتی که گرد و خاک‌ها پایان گرفتند

شاعر:مهدی مقیمی

اشعار مدح امام محمد باقر (ع) سال ۱۴۰۱

0
اشعار مدح امام محمد باقر علیه السلام سال 1401

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

روشن جهان ز نام تو یا باقرالعلوم
نشناخت کس مقام تو یا باقرالعلوم
هستیم ما غلام تو یا باقرالعلوم
مؤمن به هر کلام تو یا باقرالعلوم
عمری ست درس عشق در این خانه خوانده ایم
نور کلام توست اگر شیعه مانده ایم

روشن ترین ستاره ی دنیای معرفت
ای در حدیث ناب تو دریای معرفت
در محضر تو ای گل رعنای معرفت
زانو زده جهان به تماشای معرفت
مهر تو بوده است صراط جهانی ام
مدیون باقر است همه زندگانی ام

ما پای منبرت به سعادت رسیده ایم
ما با تواییم اگر به هدایت رسیده ایم
هستیم زنده چون به ولایت رسیده ایم
دنبال نور عشق به هیأت رسیده ایم
علم از کلام توست نفس می کشد هنوز
آری به نام توست نفس می کشد هنوز

غرق اند اهل علم به دریای منبرت
چون قطره ای ست علم همه پای منبرت
نوری جهان نداشته منهای منبرت
ما را ببر همیشه به ژرفای منبرت
ای سایه سار جنت الاعلا بقیع تان
محراب آسمانی دنیا بقیع تان

ای آبروی علم، جهان وام دار تو
حرفی نداشتند بزرگان کنار تو
پایان نداشت معرفت بی غبار تو
خورشید شمع سوخته ی بر مزار تو
دستی بکش به شانه ی بی تکیه گاه ما
خورشید باش مثل همیشه به راه ما

رؤیا شده مدینه و صبح زیارتت
ما را ببر به دیدن شرح کرامتت
دلتنگ گشته ایم برای سخاوتت
قربان فصل فصل غم بی نهایتت
خون گریه های کرببلا یادگار توست
در ما صدای کرببلا یادگار توست

شاعر:حسن کردی

_________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

چه خوب شد که روی خاک مرده پا گذاشتی
خوش آمدی قدم به روی چشم ما گذاشتی
چه منتّی سر قَدَر، سر قضا گذاشتی
تویی که پای جای پای انبیا گذاشتی

تو را که آفرید حق به خویش گفت آفرین
تو آمدی و خنده شد نصیب زین العابدین

تو آمدی که کامل از کمال تو شود کلام
رسانده جابر از رسول حق به جانبت سلام
نشسته در رگ تو خون نافذ دو تا امام
در این مقام هیچکس نگشت با تو هم مقام

صفا گرفته خانه امامت از حضور تو
تو آمدی مدینه غرق نور شد ز نور تو

تو از تبار فاطمه تو معنی صداقتی
تو از شکوه مرتضی تو وارث شجاعتی
تو از حسینی و حسن تو جلوه امامتی
رجب مرجب از تو شد تو چشمه هدایتی

تویی که مثل نور سمت آینه شتافتی
تویی پیمبری که نیل علم را شکافتی

عزیز زین العابدین هزار جان فدای تو
همه زمینیان و آسمانیان فدای تو
و پیر و کودک و جوان و نوجوان فدای تو
به هر مکان و هر زمان و هر زبان فدای تو

فدای تو که پنجمین چراغ آل احمدی
فدای نام پاک تو که دومین محمدی

نگاه کن که یک به یک همه مسافر توایم
کجا بدون زائری تمام زائر توایم
همه به زیر دِین قال قال باقر توایم
اشاره کن ببین که بنده اوامر توایم

قیام ما قعود ما ز برکت قنوت توست
هزار مطلب نگفته در دل سکوت توست

بنا کنیم عاقبت بقیع ،گنبد طلا
برای تو ضریح و مرقدی شبیه کربلا
که دور آن نشسته اند یک به یک فرشته ها
چه صحنه ای ست صحن تو کنار صحن مجتبی

فدای غربت تو ای نهفته در دل بقیع
فدای غربت تو ای چراغ محفل بقیع

شاعر:محمود یوسفی

_________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

آمدی و منعکس شد نورِ حق دور و برت
عالم آمد عاشقانه با ادب در محضرت

خوش به این اصل و نسب! بابابزرگت شد حسین(ع)
خورده نان از دستِ آقای کریمان مادرت

باقر العلم النبی بودی و با ذکرِ علی(ع)
میگذارد تاجِ دانش را پدر روی سرت

آسمان آمادهٔ ثبت احادیث تو شد
جرعه جرعه موج زد! شد آب دریا جوهرت

دور تو گشتند و آخر صاحب فتوا شدند
تا شدند علامه ها شاگردِ پایِ منبرت

در کنار مهربانی بسکه داری معرفت
میرسد هر بار سائل میشود عاشقترَت

دستهایت رفت بالا با مناجات و درست
در همان ثانیه می بخشید دستِ دیگرت

حرفهایش رفت از یادش! به تو دلبسته شد
هر کسی آمد به دیدارت برای مشورت

گفته ای این را به آنکه شد به عشقت مبتلا
تا دم آخر تو با من باش؛ با من محشرت!

شاعر:مرضیه عاطفی

_________________________________________

شعر مدح امام محمد باقر (ع)

ببار بر سرمن شوق مستجیر شدن را
بگیر از دل من فرصت کویر شدن را

جهان به غیر سیاهی _خدا گواه_ ندارد
به ماه اگر که نبخشی سر منیر شدن را

چه علم‌ها که شکافنده اش تو بودی و هستی
چه جمع کرده خدا در تو بی نظیر شدن را

سیادت حسنین است در وجود تو جاری
که ارث برده ای از مرتضی امیر شدن را

گدا که سر زده باشد به خانه‌‌ی تو نبیند
تمام عمر دگر صورت فقیر شدن را

شفا کنار تو مفهوم دیگریست چراکه
به کور می‌دهی اذن ابوبصیر شدن را

پیامبر به پیامی سلام بر تو رسانده
چشانده ای تو به جابر شکوه پیر شدن را

سه ساله بودی و همراه عمه جان سه ساله
تویی همان که به بازی گرفت اسیر شدن را

به اقتدای سران به نیزه رفته چهل شب
ادا نموده‌ای آداب هم مسیر شدن را

رسید بر سر و دست تو روزگار و گره زد
به سنگ خار شدن را به غُل حقیر شدن را

چقدر گریه کنار پدر به چشم کشیدی
همیشه نقل به جای کفن حصیر شدن را

شاعر:سعیده کرمانی

اشعار ولادت حضرت زینب (س) سال ۱۴۰۱

0
اشعار ولادت حضرت زینب (س) سال 1401

شعر ولادت حضرت زینب (س)

نشستم عشق را معنا كنم دل گفت يا زينب
نشستم ديده را دريا كنم دل گفت يا زينب
نشستم يادي از زهرا كنم دل گفت يا زينب
قيامت خواستم برپا كنم دل گفت يا زينب

زني عاشق که زهرا گونه معنا شد قیامت را
و معصومانه بر دوشش كشد بار امامت را

همينكه لحظه ي از او نوشتن شد قلم لرزيد
از او خواندم هوا در دم نفس در بازدم لرزيد
به خود گفتم به سويش گام بردارم قدم لرزيد
حريمي محترم كز حرمتش صدها حرم لرزيد

خداوندا حريمي اينچنين را كيست سلطانش
هزاران جان فداي او هزاران تن به قربانش

نخوانش زينت بابا بگو جان علي زينب
نگو دختر بخوانش مرد ميدان علي زينب
سر و سامان مولا روح و ريحان علي زينب
علی دستان الله است و دستان علي زينب

علي را آنچنان در پوست و در خون خود دارد
كه گويا جسم زينب يك علي در كالبد دارد

سلام اي روز ميلادت هم اشك چشم ها جاري
سلام آموزگار عشق در آیین دلداری
تلاطم داشت بين چشم هايت شوق ديداري
و اين يعني حسينت را تو خيلي دوست ميداری

هنوز ای خواهر عاشق نخوردی شیر مادر را
که می خواند طپش های دلت نام برادر را

كجا وصف كسي همچون تو در قاموس من باشد
كه مداح مقامات تو بايد پنج تن باشد
نگهبانان اجلالت حسين است و حسن باشد
كدامين زن شبيه تو چنين مردانه زن باشد

کدامین خشم در خود این همه احساس را دارد
و در پای رکابش اکبر و عباس را دارد

اگر در چشمت اقیانوسی از امواج غم داری
اگر حال پریشان، دست بسته، قد خم داری
همان دست کریمی که حسن دارد تو هم داری
و این یعنی برای دوست و دشمن کرم داری

به زیر دین الطاف تو و آلت همه سرهاست
کرامت کمترین کار شما خواهر برادرهاست

چنانکه جز علی نام پس از احمد روی لب نیست
پس از نام حسین اسمی به غیر از اسم زینب نیست
مثال عشق تو در هیچ دین و هیچ مذهب نیست
دلی غیر از تو از عشق حسین اینسان لبالب نیست

میان سینه ام شوری ز شعر منزوی برپاست
که این آقا یک عاشق دارد آن هم زینب کبراست

الا ای عقل مبهوتت الا ای عشق حیرانت
چگونه از تو بنویسم نگویم از شهیدانت
شهیدانی که گردیدند بی پروا به قربانت
که نگذارند بنشیند خطی بر کنج ایوانت

و ای کاش این شهیدان کربلا دور و برت بودند
در آن بی محرمی سربازهای معجرت بودند

مبین که کاغذ شعر من از این بند نم دارد
که مدح تو بدون روضه ات یک چیز کم دارد
چنان نام حسین بن علی نام تو غم دارد
دگر بر عهدهٔ من نیست، از اینجا قلم دارد…

دلم را می برد گویا دم دروازهٔ ساعات
میان خنده ها می ریخت اشک عمهٔ سادات

شاعر:محمد علی بیابانی

_________________________________________

شعر ولادت حضرت زینب (س)

حسین ماه زمین و ستاره‌اش زینب
که بوده یاور و یار هماره‌اش زینب

حیا و صبر و شکوه و وقار و حلم و شرف
چه واژه‌ها که شده استعاره‌اش زینب

جهان چشیده همیشه حضور فاطمه را
چرا که بوده ظهور دوباره‌اش زینب

لباس عزت شیعه قیام کرببلاست
که بوده‌است تمام قواره‌اش زینب

چه کاخ‌ها که بنا کرده‌اند اهل‌ستم
به هم زده همه را با اشاره‌اش زینب

جهان به مرکبی از چوب فتح خواهد شد
اگر هرآینه باشد سواره‌اش زینب

به خطبه‌اش زده آتش به کاخ کوفه‌وشام
سلاح ‌اوست دم پرشراره‌اش زینب

اگر تمام زمین مسجدالحرام شود
به گوش می‌رسد از هر مناره‌اش؛ زینب

حسین کشته شد و آب خوش ننوشیده
به احترام لب پاره‌پاره‌اش زینب

حسین کشتی دریای درد و داغ که شد
دوباره با دل خون شد کناره‌اش زینب

درون خیمه، دم قتلگاه، در میدان
هزار مرتبه بوده‌است چاره‌اش زینب

چرا که در همه‌ی عمر غوطه‌ور در خون
نکرده بوده دمی هم نظاره‌اش زینب

شاعر:مجتبی خرسندی

_________________________________________

شعر ولادت حضرت زینب (س)

شمس حجاب کبریا زینب است
تجلی شرم و حیا زینب است
روح مناجات و دعا زینب است
شان نزول انما زینب است
فاطمه کرببلا زینب است

دوای درد بی دوا زینب است

ای نفس حضرت ختمی مآب
دختر آسمانی بوتراب
در صدف بحر وفا درناب
روی تو حسرت دل آفتاب
موی تو شب ندیده حتی به خواب

مصحف مستور خدا زینب است

شب که به امید سحر آرمید
صدای تکبیر فلک را شنید
شب زدگان نسیم رحمت وزید
دوباره شمس روی حیدر دمید
آینه ای به دست زهرا رسید

فاطمه ی علی نما زینب است

دانه تسبیح تو شمس ضحی
چادر تو، پرچم حجب و حیا
به زیر سایه تو عرش خدا
نه فلک از خاک رهت شد بنا
خانه تو مطاف ارض و سما

کعبه سیار خدا زینب است

بیا و جلوه ی پیمبر ببین
شیرزنی چون یل خیبر ببین
ادامه سوره کوثر ببین
حسن حسن نیز مکرر ببین
دوباره یک حسین دیگر ببین

پنج تن زیر کسا زینب است

آمدی ای جان جهان حسین
آمدی ای روح و روان حسین
آمدی ای دل نگران حسین
جان حسین جان تو جان حسین
آمدی و زد ضربان حسین

حسین مروه و صفا زینب است

شمس چراغ در این خانه ات
ماه غبار در کاشانه ات
ارض و سما گر شده پروانه ات
یافته این گونه شفاخانه ات
تهمت عقل است به دیوانه ات

دوای ما نعره ی یا زینب است

هیبت روی تو سر ا پا علی
فاطمه ای به شکل مولا علی
نیست کسی مثل توالا علی
میوزد از نطق تو هرجا علی
لعن علی عدوک یا علی

کوری چشم خصم با زینب است

کرببلا دیده که پیغمبری
فاطمه ای و یک تنه لشگری
فاتح هر رزم چنان حیدری
نیست اگر چه مثل تو خواهری
حسین را برادر دیگری

حسن به دشت کربلا زینب است

پلک بزن شام و سحر خلق کن
چشم بچرخان و قمر خلق کن
حماسه ای بار دگر خلق کن
به بانگ اسکوتو جگر خلق کن
خطبه بخوان تیغ دو سر خلق کن

آیینه دار مرتضی زینب است

گرمی عشق و هرم این تب یکی است
تا به سحر مسیر هر شب یکی است
هر چه نوشتیم مرکب یکی است
چنان که نام خالق و رب یکیس
نام حسین و نام زینب یکیست

جان میان هر دوتا زینب است

روز قیامت که جهان مضطر است
بی سر و سامان صف محشراست
عرصه حشر از نم گریه تر است
هر که خودش مانده و بی یاور است
غم نخورد آن که تورا نوکر است

سایه روی سر ما زینب است

در کف تو چرخ چو دستاس بود
با نفست دهر پر از یاس بود
خاک رهت گوهر و الماس بود
بس که به اکرام تو حساس بود
پله منبر تو عباس بود

ستون خیمه سما زینب است

سیل کرم لحظه باریدنت
گل بکشد منت گل چیدنت
یاس در آرزوی بوییدنت
هیچ گلی ندیده خندنت
مگر به لحظه حسین دیدنت

حسین را چهره گشا زینب است

ازنگهت نور خدا منجلی
هرچه خدا خواست تو گفتی بلی
هیبت تو قصه هر محفلی
خواست که غم دست تو بندد ولی
غم که بود در بر دخت علی

حیدر صحرای بلا زینب است

آمده بر جنگ تو غم از الست
کرببلا غم به بلا داد دست
جنگ تورا حق به تماشا نشست
قامت تو قامت غم را شکست
دخت علی را تنوان دست بست

فصل خطاب خطبه ها زینب است

شاعر:موسی علیمرادی

_________________________________________

شعر ولادت حضرت زینب (س)

گریه‌ی عشاق برای هم است
سینه‌شان تنگِ صدای هم است
آنچه دلِ ایل مرا می‌بَرَد
گیسویِ در باد رهایِ هم است
عاشق و معشوق یکی می‌شوند
عشق در این بزم بجایِ همه است
هرچه که دارند به هم می‌دهند
هرچه که دارند به پای هم است
یک شبه تا قرب تو را می‌بَرَد
عشق پَرِ قرب خدای همه است

عشق اگر نغمه‌ی روز و شب است
هرچه که  دارد همه از زینب است

بر تنِ این دشت که باران نشست
نور دمید و تبِ طوفان نشست
تا به ابد هیچ پشیمان نشد
آنکه سر راهِ کریمان نشست
دید که در پای علی عاشقیم
بر سرِ ما مرغِ سلیمان نشست
راه نشان داد و دلم پر گرفت
رفت نجف گوشه‌ی ایوان نشست
مژده‌ی جبریل چه بود از شعف
حمدِ خدا بر لبِ سلطان نشست

گفت که پیغمبرِ عشق آمده
حضرتِ زهرای دمشق آمده

اینکه شده خاک تو از احترام
قامت عشق است علیه‌السلام
گرچه ندیدند تو و سایه‌ات
سایه‌ی تو بر سرِ ما مستدام
ملتفتِ بابِ تو پیغمبران
ملتمس نافله‌هایت امام
مجمع انوارِ جلال و جمال
جلوه‌ی ذاتیِ خدا را تمام
خادمِ تو حضرت باب‌الحسین
چادرِ تو زینتِ بیت الحرام

مُلک و مَلک مات خروشِ تو است
بیرقِ عباس به دوش تو است

پیش پرت سِیرِ سماوات هیچ
بین دلت جز حرم ذات هیچ
پیش نمازِ شبِ خاکیِ تو
هرچه که طامات و عبادات هیچ
پیش تو و هدیه‌ی قربانی‌ات
خیریه و خدمت و خیرات هیچ
آنهمه طوفان که ندیده است نوح
پیشِ قد عمه‌ی سادات هیچ
هرچه که غم دیده زمین و زمان
پایِ غمِ پیر خرابات هیچ

آمده‌ای کوفه پشیمان کنی
شام به یک صاعقه ویران کنی

نامِ تو را ای دلِ دریا سرشت
در وسط معرکه باید نوشت
حضرت زهرایِ پس از فاطمه
ای نفست بیت علی را بهشت
زنده‌ی تو هفت حرم های ما
خاک درت مسجد و دیر و کنشت
هم حرمت هم حرم کربلا
ساخته شد از دلِ ما خشت خشت
من بفدای قلم شاعری
آنکه از الطاف نگاهت نوشت:

“خواست که غم دست تو بندد ولی
غم که بُوَد در برِ دُختِ علی

قامت تو قامت غم را شکست
دخت علی را نتوان دست بست”
تا که نیافتد به رویت آفتاب
بر سر نیزه سر عباس هست
بر جگرت قبل حسینت زدند
آنهمه تیغی که به یکجا نشست
قطره‌ی خونی که به دوشت چکید
از سرِ بر نیزه ، دلت را گسست
تا به ابد بر سر خود می‌زند
چوبه‌ی محمل که سرت را شکست

سنگ از این ، چوب از آن خورده‌ای
جای همه زخم زبان خورده‌ای

شاعر:حسن لطفی

_________________________________________

شعر ولادت حضرت زینب (س)

سحر است و دمیده دولت عشق
نوبتی باشد است نوبت عشق
کوه می لرزد از اُبُهَت عشق
می نویسم به نام “حضرت عشق”

ما همه عاشقیم و شیداییم
همه مجنون عشق لیلاییم

عرش خوشبو شده است با کرمت
می چکد عطر مریم از قدمت
قُدسیان مات ذات محترمت
عرشیانند خادم و حشمت

آمده سوره ی وفا،”زینب”
السلام ای عقیله یا زینب

بال جبریل بالِش سر توست
کوچه باغ بهشت معبر توست
ظلمت شب نخی ز معجر توست
شاه کرببلا برادر توست

ما همه نوکر حسین تواییم
تا قیامت به زیر دِین تواییم

نوکری تو کار نوکرها
ای همه اعتبار نوکرها
مایه ی افتخار نوکرها
حرمِ تو قرارِ نوکرها

شرزه شیرانِ دشت ایرانیم
دشمنت را ز شام می رانیم

ما همه ریزخوار خوانِ حرم
لاله ی سرخ بوستان حرم
تنمان فرشِ آستان حرم
لقبِ ما:”مدافعان حرم”

از عدوی تو کشته می سازیم
و از این کشته پُشته می سازیم

مقتدای نماز من زینب
خواهر شاه بی کفن زینب
“فاطمه،حیدر و حسن..،زینب
یک تنه کلِّ پنج تن زینب”

تو صدای رسای قرآنی
تو تجلّی روحِ ایمانی

ای کران تا کرانه ی کوثر
آیه ی دخترانه ی کوثر
غزل عاشقانه ی کوثر
روشنی بخش خانه ی کوثر

پای مادر چقدر غم خوردی
مثل یاس مدینه پژمردی

نقشه ای شوم،روزگار،کشید
ناگهان ابر تیره گون بارید
باد پائیزی مدینه وزید
دست ظلمت ستاره ای را چید

کاش می شد همیشه مدح سرود
ختم شعرم شروع روضه نبود

رُخ آئینه تا مُکَدَّر شد
روزگارِ خوش علی سر شد
حرف مسمار و آتش و در شد
پیش چشم تو یاس پرپر شد

کهکشان سوخت تا دمِ خانه
آتش افتاد روی پروانه

تا در افتاد پیکرش افتاد
وسط خانه حیدرش افتاد
رد مسمار بر پرش افتاد
صدف افتاد،گوهرش افتاد

آه!اهل سقیفه بد کردند
چادرش را چرا لگد کردند

شاعر:بردیا محمدی

_________________________________________

شعر ولادت حضرت زینب (س)

هست ساحل زینب و تفسیر دریا زینب است
غم ز طوفان نیست در دل‌های ما تا زینب است

اولین ام‌ابیها حضرت صدیقه بود
شک ندارم دومین ام‌ابیها زینب است

هست ناموس علی بی‌شبهه ناموس خدا
کیست ناموس علی و حقتعالی، زینب است

هر قدم لحظه به لحظه در تمام زندگی
ذکر زینب یا علی ذکر علی یا زینب است

منعکس گردیده مادر در وجود دخترش
حق و الانصاف باید گفت زهرا زینب است

اوست جان حیدر و زهرا و پیغمبر لذا
مومنون و کوثر و اخلاص و طاها زینب است

نَقل یک روح و دو پیکر هست زینب با حسین
او سراپایش حسین و این سراپا زینب است

جان عالم از حسین و جان او خواهر بُود
پس تو دنبال چه می‌گردی مسیحا زینب است

کوفه را لرزاند با صوت رسای حیدری
شیر زن‌تر از تمام شیرزن‌ها زینب است

ارث حیدر را به میدان برده در میدان شام
لا فتی الّا علی مُنجر به الّا زینب است

مرقدش هیهات آسیبی ببیند در دمشق
چونکه خط قرمزِ طوفان سقا زینب است

“لیس للانسان الّا ما سعی” پس سعی کن
دامن او را بگیری حشرِ ما با زینب است

شاعر:مهدی مقیمی

_________________________________________

شعر ولادت حضرت زینب (س)

بهترین خواهر دنیا زینب
زهره حضرت زهرا زینب
همه پست اند و معلا زینب
همه خاکند و مطلا زینب

قبله‌ی قبله‌نماها زینب!

زده امشب به سرم شور نجف
پای من واشده در طور نجف
منم و مستی انگور نجف
مات کرده همه را نور نجف

نور بخشیده نجف را زینب

شب یلدای علی گشت سحر
کوثر آورده به دنیا کوثر
حق مبارک بکند پیغمبر!
رحمت خانه که باشد؟دختر!

رحمت خانه‌ی مولا زینب..

عشق تا روز ابد حیرانش
عقل آشفته و سرگردانش
صبر زانو زده بر عنوانش
کشتی کرببلا سُکانش…

نیست دست کسی الا زینب!

مردتر از همه در وقت جدال
کعبه حلم و حیا، نفس کمال
پی توصیف مقامش همه لال
زینبی کیست؟! خدای متعال!

جبل الصبر خدا یا زینب!

مانده در حسرت رویش خورشید
سخنش آیه ی قرآن مجید
پدری زینت اینگونه ندید
آنکه زد بر دهن شوم یزید…

مانده ام بود علی یا زینب!

دامنی قرص قمر پرور داشت
از رقیه چه کسی بهتر داشت؟!
این سه ساله شرفی دیگر داشت!
پرچم آل علی را برداشت!

پس رقیه شده حالا زینب

گرچه او صابره‌ی عالم بود…
تکیه‌ی محکم آقا هم بود..
قدش از داغ برادر خم بود
محرم شاه چه بی محرم بود

بی برادر شد و تنها زینب..

روز و شب یاد بیابان می‌کرد
گریه بر آن تن عریان می‌کرد
گله از خار مغیلان می‌کرد
یاد ویرانه فراوان می‌کرد

ای فلک! قهر شدی با زینب…

ای فلک داغ برادر دیدم
شمر را دست به خنجر دیدم
کوچه‌بازار مکرر دیدم
من ازینها غم بدتر دیدم

شد تماشا به گذرها زینب..

شاعر:سید پوریا هاشمی

_________________________________________

شعر ولادت حضرت زینب (س)

لگام ارض و سما زیر گام حضرت زینب
پیمبران همه مست مقام حضرت زینب

به امر عشق به پا خواست پای دار و ندارش
که دین قوام گرفت از قیام حضرت زینب

اگر نبود چه می‌ماند از حکایت لیلا
پر است سینه به سینه پیام حضرت زینب

بقاء قافله مدیون ذوالفقار بیانش
کمال شیعه رهین کلام حضرت زینب

تمام ایل و تبارم کنیز حضرت زهرا
تمام ایل و تبارم غلام حضرت زینب

سلام داده ام و دلخوشم به لحظه آخر
به روشنای علیک السلام حضرت زینب

شاعر:محمود یوسفی

اشعار مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع) سال ۱۴۰۱

0
اشعار مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع) سال 1401

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

دل آمـده باز ، قصـد قـربت کرده
خـاک ِ قـدم تـو را ، زیـارت کرده

«لَولاٰکَ لَمٰا خَلَقتُ الَافلاکیُ»وحق
ما را به طُفیـلی ِتو خلـقـت کرده

هـر فیـض که از عالـم مـعنا برسد
با دست پر از مهر تو قسمت کرده

از ظهـر قیامت نهراسـد هر کـس
در سایه ی لطف تو اقامت کرده

ملک و ملکوت تحت فرمان تواند
جبریـل به درگـاه تو خدمت کرده

صـد بـار ، دل یـوسـف کـنعانی را
ترکیـب مـلاحت تـو غـارت کـرده

خورشیـد همین که بشنود نامت را
کُـرنش نکنـد اگـر ، جـسارت کـرده

جبریل کـه تا مـقام توحید رسـید
در مسجـد چـشم تو عبـادت کرده

عمریست که طوبی به ثناخوانی تو
در بـاغچـه ی خـانه ات عـادت کرده

از عـاطفـه ات ، وضـو گـرفته بـاران
آب از نم ِ صـورتـت طـهارت کـرده

بـاران ، بـه هـوای سحـر ِ چشمـانت
شبنـم شـده احسـاس طـراوت کرده

خوشبـو شـده یاس رازقی از وقتی
در مـحضـرتان ، عـرض ارادت کرده

حتـی ، عسـل از بردن نام ِ عسلت
در ذائقـه ، احـساس حـلاوت کرده

هر کس که زیاد میفرستد «صلوات»
در حــّق ِ خـداونــد ، مـحبـت کرده

حـق داشت ، محمـدی شود سلمـانت
عـمری ، سـر کویتـان ، اقـامـت کرده

سلمـان تـو در عشق ، سلیمان را هم
بـر سـفـره ی عـاشقـی ضیـافت کرده

_ بر شأنِ رفیعُ و شوکتت یـا مولا _
_ای لال شود ، هر که جسارت کرده_

فـردا ، به شـفاعت ِ جـهان ، بر خـیزد
شعری که دو بیت از تو حکایت کرده

شاعر:روح الله قناعتیان

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

کسی که شهرت او رحمت للعالمین باشد
یگانه آینه‌دارِ، خدا، روی زمین باشد

چه توصیفی از این بهتر، پیمبر باشی و نامت:
رسول مهربانی‌ها، نبی باشد، امین باشد

خوشا دلدادگانش را، که مقصودِ دل ایشان
نکو سیرت، نکو صورت، نگاری مهجبین باشد

فدای روی تابانش، چو مروارید، دندانش
ندیده خلق، مخلوقی، در این حد، نازنین باشد

به زهد و سادگی، احمد، ندارد هیچ همتایی
محمد؛ مایه‌ی فخرِ تمامِ مرسلین باشد

سخاوتمند، باغیرت، قناعت پیشه، زیبارو
ندارد ظرفیت، شعرم، بگویم او چنین باشد

زِ خلق و خوی نیکویش، چه باید گفت، وقتی او
همه گفتار و کردارش، مرکب با یقین باشد

جهالت؛ در تنِ انسان، به رویش خاک می‌پاشد
به هوش! ای امتِ احمد، که شیطان در کمین باشد

شاعر:عادل حسین قربان

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

خط به خط احبار در تورات، سرگردان تو
راهبان‌ هر واژه در انجیل، بی سامان تو

ای اشارت های موسی! یک جهان دیوانه ات
ای بشارت های عیسی! یک جهان حیران تو

در کمال اشتیاق انجیل و تورات و زبور
آمدند اینک به استقبال از قرآن تو

نام تو اشک است روی گونه ی اهل کتاب
آتش شوق است در جان و دل سلمان تو

در پریشان‌حالی این سجده های شب‌زده
آفتاب جاودان، پیشانی تابان تو

جان به لب شد این کویر تشنه از سوز عطش
کاش دریایی شود از جاریِ باران تو

یا اباالقاسم! دل ما خانه ی مهر علی است
ای رسول مهربانی! جان ما و جان تو…

شاعر:سید علیرضا شفیعی

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

هرکس گرفته غیر تو ماوای دیگر
خیری ندیده از گداییهای دیگر
من روزی ام را از تو بی منت گرفتم
منت فراوان است درهرجای دیگر
یک پای من رفته ست امشب سمت مکه
سمت نجف رفته است اما پای دیگر
تو با علی یعنی دوتن در بین یک روح
شیعه ندارد جز شما بابای دیگر
وقت ولادت نیست هنگام ظهور است
دنیا می آیی تو ز یک دنیای دیگر

حالا که رفتم تا علی و تا محمد
باید بگویم یاعلی و یا محمد

نور تو خیلی قبل از آدم معتبر بود
از تو چه در انجیل و چه تورات اثر بود
دنبال تو بودند احبار بهودی
قلب کشیشان از ظهورت باخبر بود
هرروز عبدالله را تهدید کردند
هرروز عبدالمطلب تحت نظر بود
تو آمدی ایوان کسری هم ترک خورد
آثار ربانیت هرجا جلوه گر بود
آتشکده یکباره اصلا ریخت برهم
خاموش شد هر مشعلی که شعله ور بود

شب کافی است ای مکه دیگر ماه آمد
الله اکبر که رسول الله آمد

امی شدی ام القرا شد زادگاهت
پیغمبران را زنده کرده روی ماهت
خیلی دعا کردی برایش جای نفرین
حتی همانکه خار میریزد به راهت
این امت تو تا قیامت روسفید است
از برکت صوت اذان گوی سیاهت
بوی علی را میدهی آقای مکه
وقتی شده دیگر ابوطالب پناهت
دلخوش به اصحابت نشو که در خطرها
تنها علی میماند آقا درسپاهت

لعنت بر آنکه با جسارت حرف میزد
هرکس ز کفر والدینت حرف میزد

شکوه نکن ازغربتت لشگر که داری
در غزوه هایت ضربه آخر که داری
اصلا بیاید چندتا مرحب به میدان
فرقی ندارد فاتح خیبر که داری
گیرم که اصلا عبدود رد شد ز خندق
آسوده باش آقای من حیدر که داری
به طعنه های این و آن بی اعتنا باش
بگذر ازین بدبخت ها! کوثر که داری

آنکس که خیر و برکت دنیاست زهرا
سر وجود این جهان زهراست زهرا

ای صادق ال علی در بیکرانها
یادی بکن قدری هم از ما ناتوان ها
بار سفر برداشتی از دوش مردم
ای ناشناس مهربان کاروان ها
جارو کشت اعجاز ابراهیم دارد
در دستهای توست این کون و مکانها
درک مقامت کار امثال زراره ست
کی راه دارد در حریمت این گمان ها
پرچم سیاه روضه بر دیوار داری
تو روضه خوانی بر تمام روضه خوانها

روضه بخوان از آفتاب بین گودال
از حجت اللهی که افتادست بی حال

شاعر:سید پوریا هاشمی

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

و آنشب از شميم عطر نامش گلستان پر شد
تمام خانه از بوي خوش اين ميهمان پرشد

شگفتا “يوسفي در کاروان حسن پيدا شد”
که از نور جمالش صحن جان عاشقان پرشد

گريبان چاک کرد از مقدم او طاق کسرايي
زمان خالي شد و درياچه هاي باستان پر شد

سماع لحظه ها از چشم صحرا سرخ مي باريد
فرشته بس! دگر ميخانه پير مغان پر شد

خبر دادند سيمرغي ز کوه طور باز آمد
که از آواي سرشارش تمام آشيان پر شد

چنان مضمون صفت بود آن دو چشمان غزل گونش
که تا يک پلک زد ديوان جان شاعران پرشد

طواف لاله گرد کعبه آيينه ديدن داشت
شبي که مکه از نام محمد(ص) ناگهان پرشد

شاعر:عباس احمدی

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

فصلی از نور ورق خورد وزمان روشن شد
به زمین آمدی و چشم جهان روشن شد

آمدی مونس تنهایی انسان باشی
سبب ریزش خیر از لب باران باشی

آمدی کینه ز دلهای بشر رانده شود
مهربانی خدا با تو شناسانده شود

تکیه بر شانه ی لبخند تو میداد جهان
ماه و خورشید به دنبال نگاهت نگران

خاک تا عطر قدمهای تو را می بویید
باغ در باغ بهشت از نفسش می رویید

نشنید از تو کسی زخم زبانت را نه
جان خود مید هی و مال امانت را نه *

و خدا خواست که پایان رسالت باشد
خواست بر دوش تو این بار امانت باشد

پیک نور است خبر از سحری آورده
از عزیزی به حبیبی خبری آورده

ایستاده ست خدا محو تماشا “اقرَأ”
چشم و گوشند همه عالم بالا “اقرَأ”

توبخوان ای همه جاصوت دلارایت خوش
عالم از عشوه ی شیرین شکرخایت خوش

تو بخوان رونق بازار رطب را بشکن
گوشه چشمی بکن و شیشه ی شب را بشکن

عطر گیسوت گرفته همه ی عالم را
آبرو داده به تکریم بنی آدم را

حُسنی از یوسف و داوود و مسیحا داری
“آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری”

با خودت جلوه ای از عرش برین آوردی
سیزده شاخه طوبی به زمین آوردی

بولهب ها همه از جذبه ی تو حیرانند
“عشق داند که در این دایره سرگردانند”

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در بندت
همگی در به در رایحه ی لبخندت

نفست گرم الا کودک چوپان حجاز!
آیه در آیه بخوان از تب باران حجاز

“بِاسْمِ رَبّک…” بگشا دفتر دانایی را
هدیه کن دست خدا این همه زیبایی را

“أَنذِر…”ای عشق در این قوم اگر مردی هست
چشم در چشم خطر گر که هماوردی هست

پس همانها که زچشمان تو سر چرخاندند
“ها علی بشر کیف بشر” را خواندند

ماه را بر سر دست تو تماشا کردند
پشت هم معجزه دیدند و حاشا کردند

قصه از وادی عشق است و ندارد پایان
چشم این بادیه شور است حذر کن باران!

شاعر:معصومه اسکندری

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

سحر مکه صفای دگری پیدا کرد
ناله سوخته دل‌ها، اثری پیدا کرد
کعبه می‌خواست که دل را ز بتان پاک کند
دید فرزند خلیل و جگری پیدا کرد
به تمنای لبان پسر اسماعیل
زمزم از شوق، عجب چشم تری پیدا کرد
نور توحید پس از غیبت طولانی خویش
در حرم فرصت هر جلوه‌گری پیدا کرد
سالیانی خبر از حضرت جبریل نبود
مصطفی آمد و او بال و پری پیدا کرد
از قدوم پسر آمنه و عبدالله
امّت پاک سرشتان، پدری پیدا کرد
خاتم از راه رسید و شجر هر چه رسل
تازه بر بار نشست و ثمری پیدا کرد
ما هدایت شدۀ نور رسول اللهیم
ریزه خوار کرم زادۀ عبداللهیم

بی وجود تو بشر بی سر و سامان می‌شد
همه جا نور خدا مخفی و پنهان می‌شد
بی وجود تو کجا در همۀ امت‌ها
نام این قوم مزین به مسلمان می‌شد
تا که از قوم دگر حرف میان می‌آید
تکیۀ بازوی تو شانۀ سلمان می‌شد
تو دعا کردی و ما شیعۀ مولا گشتیم
از همان روز، دلت گرم به ایران می‌شد
رخصتی می‌دهی ای سرور زیبا رویان
گویم از چه رخ تو قاتل هر جان می‌شد
با تبسم به لب غنچه تو گل می‌کرد
گیسوی حور، به یکباره پریشان می‌شد
علت این بود که در روی ملیحانۀ تو
قدری دندان ثنایات نمایان می‌شد
ذکر تسبیح تو آهنگ بیان ملک است
شکل ترکیب رخ تو نمک اندر نمک است

بی دم قدسی تو مرده‌ای احیا نشود
پسر مریم قدّیسه، مسیحا نشود
پشت موسی به تو و حضرت مولا گرم است
ورنه بی اذن شما وارد دریا نشود
گر زلیخا رخ زیبای تو بیند در خواب
پای دلداگی یوسفی رسوا نشود
همه از رحمت تو حرف میان آوردند
از چه رو علت هر خشم تو افشا نشود
غضبت رمز «اشدّاء علی الکفّار» است
لشگر کفر حریف تو به هیجا نشود
با دعای تو علی صاحب تیغ دو سر است
بی رضایت گره از ابروی او وا نشود
جز به پیش غضب چشم تو در وقت نبرد
کمر تیغ علمدار احد، تا نشود
تو ز نور احدی، اشرف مخلوقاتی
پدر فاطمه‌ای، تاج سر ساداتی

تو کریمی و کریمان همه از نسل تواند
سائلان بین، گذر یار بلافصل تواند
هر که ابتر به تو گفته رحمش ناپاک است
همۀ خلق خدا ریزه‌خور نسل تواند
آن کسانی که ندارند به دل حب علی
در عمل امت ملعون شده و رذل تواند
زدن فاطمه بر اهل یقین ثابت کرد
این اراذل پی آتش زدن اصل تواند
چون تمسّک به علی شرط شفاعت باشد
شیعیان در صف محشر همگی وصل تواند
چه کسی گفته اباالفضل ز اولاد تو نیست؟
ثلث سادات ز اولاد اباالفضل تواند
بعد محسن که دل فاطمه حساس شده
پسر سوم زهرای تو، عبّاس شده

مکتب قدسی تو نور حقایق دارد
چارده مصحف تابنده و ناطق دارد
دشمن کور دل تو ز کجا می‌دانست
راه تابندۀ تو حضرت صادق دارد
ظاهراً خاک حریمش شده با خاک یکی
باطناً او حرمی در دل عاشق دارد
روزی بندگی ما همه دست آقاست
در عمل او صفت کامل رازق دارد
سال‌ها می‌گذرد، سرخی خاک یثرب
اثر خون تن زخم شقایق دارد
گر که گوش دل ما باز شود این ایام
صحبت از توطئۀ چند منافق دارد
زود شهر نبی از مادر ما خسته شده
باورم نیست که دستان علی بسته شده

شاعر:قاسم نعمتی

____________________________________________________

شعر مدح رسول اکرم (ص) و مدح امام صادق (ع)

از کتاب وصف تو یک حرف هر کس خوانده باشد
از سر حیرت دهانش چون حرا وا مانده باشد

هر کسی از سجده بر نورت تمرد کرد، رد شد
عدل حق است این که شیطان را ز عرشش رانده باشد

هر سری در ارتش علم تو باید پا بکوبد
خواه او سرباز باشد خواه او فرمانده باشد

جز برای مرتضی افلاک در خاطر ندارد
حکم تو خورشید را از راه، برگردانده باشد

بیت تو صُنع خداوند است پس جا دارد آقا
اینکه عزرائیل پشت در معطل مانده باشد

آتشی بر پا کنی قبل از قیامت تا که در آن
نامه‌ی اعمال ما را دخترت سوزانده باشد

شاعر:میلاد حسنی

اشعار آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج) سال ۱۴۰۱

0
اشعار آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج) سال 1401

شعر آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج)

هرچند در برابرت از ذره کم‌تریم
از دل‌خوشان آن نگه ذره پروریم

ای مهربان ترین پدر ! ای آبروی ما
مارا ببخش…ناخلف و آبرو بریم…

مارا ببخش…گرچه که دور از تو سالها‌ست
سنگین دلیم گاهی و گاهی سبک سریم

مایی که بی تو شیخ و فقیه‌ایم و مدعی
خود هاج و واج مانده‌ی معروف و منکریم

معصوم مردمیم! ولی در خفای خویش
درگیر توبه‌های مدام و مکرریم

مارا سر نگاه به صوم و صلاه نیست
دلبستگان جلوه‌ی محراب و منبریم

ایمانمان قوی‌ست! به قدری که آخرت
اصلا بعید نیست بفهمیم کافریم!

کاهیم و در توهم خود کوهی استوار
سنگیم و در تصور خود در و گوهریم

اما بگو اگر تو نباشی که بشنوی
از دست خود شکایت خود را کجا بریم

باید به جز تو با که بگوییم الغیاث؟
مایی که سخت بی کس و بی یار و یاوریم

“آقا” اگر تویی که همه بنده ایم ما
“رهبر” اگر تویی که فدایی رهبریم

یکبار اگر که رد شده‌ایم از برابرت
لطفی کن و دومرتبه مگذار بگذریم

شاعر:علیرضا نور علیپور

__________________________________________________________

شعر آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج)

چقدر غم به دل روزگار می آید
شراره بر جگر سوگوار می آید

به لطف قسمت و تقدیر، خون دل هر شب
به میهمانی این لاله زار می آید

چه گریه ها که نکرده است مردم چشمم
صدای ناله ازین جویبار می آید

دلم خوشست که بعد از سیاهی اسفند
به باغ ماتم ما هم، بهار می آید

نگاه کن به غباری که در دل جاده است
سواری از پس این انتظار می آید

شاعر:سمیه مومنی

__________________________________________________________

شعر آغاز امامت حضرت صاحب الزمان (عج)

اکسیر کرامت شما می آید
انوار ولایت شما می آید

با فتح اخیر شام ان شا‌لله
امید که رایةِ شما می آید

این عزت قاسم سلیمانی ها
از سمت عنایت شما می آید

صد بار گرفتار شدند این مردم
هر بار شفاعت شما می آید

این خرقه سبزِ علوی ای آقا
الحق که به قامت شما می آید

ای کاش ببینم که ظهورت یکروز
با جشن امامت شما می آید

آمد خبر از غیب خبر در راه است…

شاعر:سید حسین میرعمادی

اشعار مرثیه امام حسن عسکری (ع) – سال ۱۴۰۱

0
اشعار مرثیه امام حسن عسکری (ع) – سال ۱۴۰۱

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

وقت بیماری و غم ذکر حسن می گیرم
وسط روضه و دم ذکر حسن می گیرم
همه جا زیر علم ذکر حسن می گیرم
به خدا بین حرم ذکر حسن می گیرم

سامرا، ذکر حسن، بین حرم می چسبد
جمعِ نامِ تو شدن، زیر علم می چسبد

ما نشستیم سر سفره ی شاهانه ی تو
به فدای تو و آن لطف کریمانه ی تو
عرشیان صف زده پشت در کاشانه ی تو
خیر دیدیم چقدر از در این خانه ی تو

پاسبان حرمت خیل ملائک هستند
جیره خوار کرمت خیل ملائک هستند

خلق حیران تو و روی ملیحت آقا
به فدای تو و آن لحن فصیحت آقا
ماجرایی است عجب، دست مسیحت آقا
دست ما را برسان تا به ضریحت آقا

به فدای تو و آن گنبد و گلدسته ی تو
کس نخورده است در عالم، به در بسته ی تو

شور رویای شب ماست فقط خواب حرم
دل ما هست همان گوشه ی سرداب حرم
قسمت ما بشود کاش دم ناب حرم
تا بنوشیم فقط جرعه ای از آب حرم

هر چه می خواهد از این باب، گدا می گیرد
لطف بی حد شما، دست مرا می گیرد

می رود سمت جنان گریه کنت با زهرا
می شود چشم ترم در غم تو چون دریا
اثر زهر شده در رخت آقا پیدا
اولین روضه ی تو عمر کمت بود اما

لااقل خم نشدی، چشم شما تار نشد
قسمت سینه ی تو تیزی مسمار نشد

دست و پا می زنی و بال و پرت می آید
مهدی فاطمه بالای سرت می آید
اثر زهر جفا بر جگرت می آید
روضه ی ظهر دهم در نظرت می آید

همه سیراب ولی تشنه، عزیز زهراست
زیر کندیِ سر دشنه، عزیز زهراست

روی این خاک بگو، آه… تنت می ماند؟
زیر مرکب مگر آقا بدنت می ماند؟
غصه ای نیست… به تن پیرهنت می ماند
بین انگشت، عقیق یمنت می ماند

پسر فاطمه بالای سرش غوغا بود
سر عمامه ی آقای همه دعوا بود

شاعر:وحید محمدی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

سوزاند چنان زهر جفا بال و پرش را
انگار نمی‌ديد دگر دور و برش را

جانش ز عطش سوخت چنان جد غريبش
طوری كه بهم ريخت تمام جگرش را

شش سال ،نگهداشت علیرغم اسيری
ميراثِ به جا مانده‌ی نسلِ پدرش را

پنداشته بودند اگر حبس كنندش
از شاخه بريدند دگر برگ و برش را

با اينكه به زندان شده مسموم، ولی باز
تاريخ نوشت آنچه كه آمد به سرش را

تا شيعه به بيراهه‌ی ترديد نيفتد
بگذاشت درين معركه، تنها پسرش را

شاعر:نفیسه سادات موسوی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

با تو چه کرده زهر، پدر دست و پا نزن
با این گلوی خشک، کسی را صدا نزن

مانند محتضر سرت افتاده، وای من
رعشه به جان پیکرت افتاده، وای من

نگذار تا که کعبه شود از تو بی نصیب
این گونه پر نکش نرو از خانه، ای غریب

پایان به شعله ی دل بی تاب می دهم
با دست های خویش به تو آب می دهم

مسموم زهرِ غربت این پادگان شدی
سِنی نداشتی که شبیه خزان شدی

داری چه سخت میکشی از سینه ات، نفس
خسته شدی سه سال ازین بند و این قفس

راحت شدی ازین همه سرباز و پادگان
راحت شدی ز نعره ی هر روز پاسبان

راحت شدی ازین همه حکام مستبد
راحت شدی ازین همه نیرنگ معتمد

وقت وداع آخرمان گریه می کنی
داری به یاد مادرمان گریه می کنی

یاد علی و غربت دستان بسته ای؟!
یاد وداع مادر پهلو شکسته ای؟!

در یاد محسنی که غریبانه پر کشید
در پشت درب خانه ی صدیقه شد شهید

تربت به دست داری و در حال احتضار
رو می کنی به کرب و بلا با دو چشم تار

یاد حسین و تشنگی اش بین قتلگاه
با چشم خیس می کشی از سینه آه، آه

در آخرین نظر، شده ای خیره بر کفن
نام حسین، شد به لبت آخرین سخن

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

اثر زهر به کل بدنت معلوم است
شدت درد تو و ضعف تنت معلوم است

گاه غش می‌کنی و گاه به خود می‌پیچی
خوب اوضاع تو با سوختنت معلوم است

حرف خود را به تکان دادن سر می‌گویی
حالت از گریه و طرز سخنت معلوم است

سعی داری که نبیند پسرت اما حیف
باز خاکی شدن پیرهنت معلوم است

چه سرت آمده جسم تو زمرّد شده است؟
تکه‌تکه ز عقیق یمنت معلوم است

پادگان جای تو و اهل و عیال تو نبود
در نگاه تو غم دل‌شکنت معلوم است

کاسه نزدیک لبت می‌شود و می‌افتد
باهمین زاویه زخم دهنت معلوم است

قصدت اینست تو هم کرببلایی بشوی
این مواسات در عطشان‌شدنت معلوم است

فرق بسیار تو با جد غریبت آقا
وقت تشییع و کفن‌داشتنت معلوم است

گوشه‌ی دیگر فرق تو در این امنیتِ‌
خواهران و حرم لطمه‌زنت معلوم است

ته گودال نرفتی، به سرت سنگ نخورد
شکر این لحظه‌ی آخر بدنت معلوم است

شاعر:سید پوریا هاشمی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

به لبِ خشکِ تو انگار که باران میخورد
آب میخوردی و هِی ظرف به دندان میخورد

پسرِ کوچکِ تو مانده چه سازد با تو
زهر وقتی که بر این سینه‌ی سوزان میخورد

آه میسوخت از این آه دوتا گونه‌ی او
نفَست تا که بر آن چهره‌ی گریان میخورد

فقط از کنده و زنجیر و فلک خالی بود
ورنه این حجره‌ی پُر درد به زندان میخورد

بارها شد که تو پیچیدی و اُفتاد سرت
بارها خاک بر این زُلفِ پریشان میخورد

پسرت اینطرف و مادرت آنسو مُردند
دستهاشان به سر از وای حسن‌جان میخورد

دیدی از بسترِ خود شام و سَر و آتش را
آنهمه زخم که از بام به طفلان میخورد

یک به یک با سرِ خود رویِ زمین میخوردند
ضربِ شلاق که بر پشت و گریبان میخورد

خیره بر چشمِ پدر بود نفهمید که سوخت
آتشی را که بر آن دخترِ بی جان میخورد

دخترک زد به لبش گفت که دندانش کو
آنقدر سنگ که بر آن لب و دندان میخورد

شاعر:حسن لطفی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

این داستان زهر و جگر مستمر شده
چشم پسر برای پدر باز، تر شده

تغییر کرده رنگ رخت یابن‌فاطمه
کز سوز سینه‌ات پسرت با خبر شده

آثار زهر، صورتتان را کبود کرد
معلوم شد که هر چه شده با جگر شده

این تب که سوخت جسم تو تاثیر زهر بود؟
یا شعله‌ی در است ز تو شعله‌ور شده

این تازگی نداشت که با یاد مادری
در کوچه، قاتل پسری میخ در شده

آه ای امام یازدهم ارث فاطمه است
این‌گونه گر که عمر شما مختصر شده

آقا دل شما نکند سمت کربلاست؟
که لحظه‌لحظه داغ دلت بیشتر شده

خنجر نمی‌برید گلوی حسین را
اما به روی گردن او کارگر شده

خواهر که ان‌یکاد برای تو خوانده بود!
دیگر چرا جمال منیرت نظر شده؟

ای بی‌ادب بلند شو از روی سینه‌اش
سنگینی‌ات مصیبت این محتضر شده

اوج مصیبت تو همین است خواهرت
با کاروان شمر و سنان همسفر شده

شاعر :مهدی مقیمی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

بیا و سر بـه روی سینـه‌ام بگذار، مهدی‌جان
شـرر زد بـر درونـم زهـر آتشبـار، مهــدی‌جان

بیـا تــا سیــر بینــم وقـت رفتن، ماه رویت را
که می‌باشد مرا این آخرین دیـدار، مهدی‌جان

در ایـام جوانــی سیــــر گردیـــدم ز جـان خـود
زبس بر من رسیـد از دشمنان آزار، مهدی‌جان

ازآن ترسم که بعد از من، تو درتنهایی و غربت
به موج غم گذاری چهـره بر دیـوار، مهدی‌جان

تـو در ایـام طفلــی بی‌پـدر گشتــی، عزیـزِ دل
مرا شـد در جوانــی پـاره قلب زار، مهـدی‌جان

از آن می‌سوزم ای نور دوچشم خود،که می‌بینم
تو بهــر گریـه کردن هـم نـداری یـار، مهدی‌جان

غـم تــو بیشتــر باشـــد ز غم‌هــای پــدر، آری
اگر چه دیـده‌ام مـن محنت بسیار، مهدی‌جان

تـو بایــد قرن‌هــا در پـــردۀ غیبت کنــی گریــه
بود هـر روز روزت مثـل شــامِ تــار، مهدی‌جان

تو باید قرن‌ها چون جد مظلـومت علـی باشی
به حلقت استخوان باشد،به چشمت خار، مهدی‌جان

بگیر از مرحمت، فردای محشر، دست«میثم» را
کـه بـر جـرم و گناه خـود کنـد اقـرار، مهدی‌ جان

شاعر:استاد غلامرضا سازگار

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

خسته‌ام از راه، می‌پرسم خدایا پس کجاست؟
شهر… آن شهری که می‌گویند: «سُرَّمَن رَءا»ست

تابلوهای کنار جاده می‌گویند نیست
چند فرسخ بیشتر از راه ما، تا راه راست…

رو به رویم ناگهان درهای بازِ خانه‌ات
بر لبم نام کریمی، چون امامِ مجتباست

احتمال ریزش یکریز باران قطعی است
در دلم اندوه عصر جمعه‌های کربلاست

آسمان یک کاشی از محراب تو، دریا فقط
گوشهٔ سجاده‌ات در نیمه‌شب‌های دعاست

از کراماتت چه باید گفت وقتی با تو است
آنچه یک حرفش فقط با آصف بن برخیاست

از کبوترهای شهرم نامه‌ای آورده‌ام
حالشان خوب است اما روحشان اینجا رهاست

راستی! حال کبوترهای بامت خوب شد؟
در صدای من طنین انفجار گریه‌هاست

سکّه‌ها جاری‌ست از چشمانم اما باز هم
دست‌هایم رو به سویت کاسه‌های سامراست

شاعر: اعظم سعادتمند

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

نه تنها دوست، دشمن فکر حفظ احترامش بود
کسی که آیه‌ی تطهیر بخشی از مقامش بود

تمام سهمش از این خاک شد یک‌گوشه از زندان
همان مردی که هرگوشه از این عالم به نامش بود

کمال سود را حتی برای دشمن خود داشت
که زندان‌بان او یک‌عمر دربند مرامش بود

اگرچه قدر او را مردم دنیا ندانستند
ولی در عرش تسبیح ملائک ذکر نامش بود

تمام روزها را روزه و شب‌ها عبادت داشت
اگرچه غصه قوت غالب هر صبح‌وشامش بود

چرا باید إبا می‌کرد از عمّال عباسی؟
کسی که جمع حیوانات وحشی نیز رامش بود

دلش می‌خواست تا روز ابد می‌ماند با آن‌ها
که دنیا بیشتر در نزد محرومان به‌کامش بود

به شوق دیدن او سوخته جان‌ودل کعبه
که تا روز ابد مشتاق دیدار امامش بود

حسن فرقی ندارد مجتبی یا عسکری باشد
که تنها ماندن و بی‌یاوری ارث مدامش بود

عطش بالا گرفت و زهر آخر کار خود را کرد
دم آخر به یاد داغ جدّ تشنه‌کامش بود

به زهر کینه، اما با امید از دار دنیا رفت
چرا که آن امام منتقم قائم‌مقامش بود

شاعر: مجتبی خرسندی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

سوزاند چنان زهر جفا بال و پرش را
انگار نمی‌ديد دگر دور و برش را

جانش ز عطش سوخت چنان جد غريبش
طوری كه بهم ريخت تمام جگرش را

شش سال ،نگهداشت علیرغم اسيری
ميراثِ به جا مانده‌ی نسلِ پدرش را

پنداشته بودند اگر حبس كنندش
از شاخه بريدند دگر برگ و برش را

با اينكه به زندان شده مسموم، ولی باز
تاريخ نوشت آنچه كه آمد به سرش را

تا شيعه به بيراهه‌ی ترديد نيفتد
بگذاشت درين معركه، تنها پسرش را

شاعر :نفیسه سادات موسوی

______________________________________________

شعر مرثیه امام حسن عسکری (ع)

از ابتدای گدا بودنم گدای توام
غلامزاده ام و نوکر سرای توام

ز کودکی فقط از کوچه تو رد شده ام
غریبگی نکن اینقدر! آشنای توام

مرا بزرگ نکن!کوچکت شدم کافیست
طلا برای چه وقتی که خاک پای توام؟!

به آفتاب قیامت چکار دارم من؟!
هزارشکر که در سایه ی عبای توام

دخیلمو به ضریح جدید بسته شدم.
برای هیچکسی نیستم برای توام

پرم شکسته پر دیگری تفضل کن
هوایی سحر گنبد طلای توام

به کربلا و مدینه به کاظمین قسم
گدای دربه در شهر سامرای توام

چقدر خوب که پای شماست نوکریم
خوشم که سفره نشین امام عسکریم

به آب خشکی لبهای تو شرر زده است
تمام حرف دلت را دو چشم تر زده است

شبیه فاطمه دستار بر سرت بستی
چه زهر بود که آتش به فرق سر زده است؟!

تمام صورت و دشداشه تو خاکی شد
زمانه بر رخت از کربلا اثر زده است

تمام حجره برایت گریز سوختن است
غمی به روی دلت سقف و فرش و در زده است

کسی به پیش نگاهت زن تو را که نزد؟!
درِ سرای تورا کِی چهل نفر زده است؟

نه چشمهای‌ نوامیس تو به مردم خورد
نه هیچکس به نوامیس تو نظر زده است

نه تازیانه بدست‌ کسی ست در کوچه
نه دختران تورا موقع گذر زده است

نه هیچکس به گلوی تو خنجری انداخت
نه هیچکس به سر دخترت سپر زده است

اگرچه شهر غریبی ولی کفن داری
نرفته ای ته‌ گودال پیرهن داری

شاعر:سید پوریا هاشمی