آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1404

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1403

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1403

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم مراسم عزاداری شب پنجم محرم 1403/04/20 هیئت الرضا (ع)

  • کربلایی جواد مقدم

    کربلایی جواد مقدم

    نماهنگ رفیق

  • حاج محمد طاهری

    حاج محمد طاهری

    نماهنگ ساعتی بندگی - رمضان 1402

اشعار ناب آئینی

اشعار شب هفتم محرم – سال ۱۳۹۹

1
اشعار شب هفتم محرم - سال 1399

شعر شب هفتم محرم – مناجات امام زمان (عج)

نبار بارون که من بارونم امشب
پریشونم ، پریشون خونم امشب
بیا آقا بیا دورت بگردم
به دنبالِ تو سرگردونم امشب

تو این روضه گرفته ریشم آقا
بیا اینجا کمی اَبری‌شَم آقا
یکم از تشنگی تو سهم من کن
بخون روضه بزن آتیشم اقا

ببین ساز فراقت کوک کوکه
غم تو حاصلش سیروسلوکه
اگه می دیدمت می دیدم ازغم
روپیشونیت پراز چین وچروکه

من و تو این عزاها طاهرم کن
رسیدم جان زهرا طاهرم کن
بزاردعاشق بشم از تو بخونم
منو مانندِ باباطاهرم کن

بزار از درد تنهایی بخونم
از این صبر و شکیبایی بخونم
گمونم پیش گهواره نشستی
بزار امشب که لالایی بخونم

اگه عباس هم بازوش زمین خورد
اگه باضربه‌ای اَبروش زمین خورد
اینا سخته ولی نه سختر از این
که آقام رو زد اما روش زمین خورد

شاعر: حسن لطفی
___________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

به کف چون جان گرفتم تا کنم تقدیم جانانت
گلویت را سپر کن تا بگیرم پیش پیکانت

ذبیح من مبادا گوسفند از آسمان آید
مهیّا شو که سازم در منای دوست قربانت

ز بی آبی نمانده در دو چشمت قطرۀ اشکی
که تر گردد لب خشکیده ات از چشم گریانت

نه ناله می زنی نه دست و پا نه اشک می ریزی
مزن آتش مرا این قدر با لب های خندانت

نگوئی کس نشد همبازی ات بر گرد گهواره
شرار تشنگی تا صبح، بازی کرد با جانت

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
_________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

ای تیر مرا به آرزویم برسان!
یعنی به برادر و عمویم برسان
حالا که پدر، تشنه لبیک من است
بیتاب خودت را به گلویم برسان

لبیک به اوست آرزویم؛ لبیک!
میگویم با خون گلویم لبیک
تفسیر عظیم «یتلظّی عطشا»ست
لب باز نمودم که بگویم: «لبیک»

من نیز یکی از آن همه مردانت
قابل شده این جان، که شود قربانت؟
حالا که بلا دور سرت میگردد
بگذار علی شود بلاگردانت

باید که به روی دست، قرآن ببرم
شش آیه از آن سوره انسان ببرم
تا قرآن باز، روی نیزه نرود
باید که تو را نیز به میدان ببرم

شاعر: سید مهدی حسینی
________________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

این غبغب تو ناز به تفسیر می کشد
لب لب مکن که این جگرم تیر می کشد

پنجه مکش به سینه تف دیده کویر
ناخن مگر ز سینه کمی شیر می کشد

در کودکی چه محشری در عشق کرده ای؟
حسرت به عاشقی تو هر پیر می کشد

هر کس قدم به سیر مقامات تو نهد
کارش در این دیار به تکفیر می کشد

گویا شنیده شد که خدا هم ز داغ تو
در عرش ناله های فرا گیر می کشد

می دانم عاقبت که سر (چند قطره آب)
کار امام عشق به تحقیر می کشد

با آن که دیر آمدم بالای قبر تو
دیدم پدر ز حنجر تو تیر می کشد

این جسم غرق خون تو و حالت پدر
آن ماجرای کوچه به تصویر می کشد

بو برده دشمنت به گمانم تنت کجاست
بر روی خاک نیزه و شمشیر می کشد

باور نمی کنم بدن توست روی نی؟
دشمن میان هلهله تکبیر می کشد

چشمان باز و حنجره ریش ریش تو
حال دل رباب به تحریر می کشد

تا نیزه در گلوی تو جا باز می کند
انگار از وجود من اکسیر می کشد

دیده ببند تا که نبینی عدوی تو
ناموس خانواده به زنجیر می کشد

شاعر: قاسم نعمتی
_____________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

یاس حرم ز شاخه جدا از سه شعبه شد
کوچکترین شهید فدا از سه شعبه شد

بین گلو و تیر ، که سنخیتی نبود
تکخال عشق بود و دو تا از سه شعبه شد

شش ماه او تمام شد و در منای عشق
قربان سیدالشهداء از سه شعبه شد

وقتی پدر ز حنجر او تیر را کشید
زد دست و پا به خون و رها از سه شعبه شد

در پاسخ به شادی شرم آور عدو
در خیمه های تشنه عزا از سه شعبه شد

دیدی دلا به محشر کبرای کربلا
شور قیامتی که به پا از سه شعبه شد

آنجا که کاخ صبر و امیدش خراب شد
غمخانه ی رباب بنا از سه شعبه شد

شاعر: سید محمد میرهاشمی
_________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

جان به پیکر داشت وقتی مشک ها جان داشتند
کاش می شد ابرها آن روز باران داشتند

کاش می شد قطره ی آبی به خیمه می رسید
آب ها هم کاش که حرّ پشیمان داشتند

آب باعث شد که مردی آب شد پیش همه
آب ها از شمر گویا اذن میدان داشتند

کودکی آرام شد با لای لای تیرها
بعد از آن گهواره ها خواب پریشان داشتند

سوره ی کوچک که روی دست بابا ذبح شد
مجلس مرثیه ای آیات قرآن داشتند

بند قلب آسمانی ها به مویی بند بود
بر نخ قنداقه اش از بس که ایمان داشتند

چون خدای کعبه بود و لایق تسبیح بود
آن که را زیر عبای عرش پنهان داشتند

هیچ داغی مثل داغ کودک شش ماهه نیست
اهل بیت از حرمله بغض دو چندان داشتند

نیزه ها در پشت خیمه خاک بر سر ریختند
ماه های روی نیزه چشم گریان داشتند

شاعر: محسن حنیفی
_________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

رفتی و غم برگ و برت در بغلم ماند
صدخاطره وقت سفرت در بغلم ماند

خوابیده ای ای خواب زده در بغل خاک
بیخوابی وقت سحرت در بغلم ماند

بستی به نوک تیر دلم را و پریدی
شال عربی کمرت دربغلم ماند

تیرسه پر آمد سپرت بند به مو شد
ای بی سپر من سه پرت در بغلم ماند

آتش زده ولله مرا کاش ببینی
قدری نم چشمان ترت دربغلم ماند

سیراب شدی یا نشدی؟آب نخوردی؟
خشکی لبت با جگرت در بغلم ماند

رفتی و شبم بی تو دگر ماه ندارد
خاموشی روی قمرت در بغلم ماند

این تیر که نه!نیزه بی رحم تورا کشت
یک تکه تن مختصرت دربغلم ماند

من هلهله را میشنوم! دید ندارم
ای دلخوشی من خبرت دربغلم ماند

تب کرده زمن رفتی و سرد آمده ای آه..
گرمای تن شعله ورت در بغلم ماند

هربار که افتاد ز نی مادرت افتاد
برداشتمش باز سرت دربغلم ماند

مادر بخدا آب دل سیر نخورده
من مانده ام و داغ تو ای شیر نخورده

شاعر: سید پوریا هاشمی
__________________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

ازحرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته
شال بسته، با نقابِ تازه ای برخاسته

گرچه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها
تازه مغرب، آفتابِ تازه ای برخاسته

باد دارد از مسیر ِ چشمهایش می وَزَد
لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته

بیشتر شد تشنگی ها، او خودش آب، آب بود
پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته

با همه پیغمبران، پیغمبری ام فرق کرد
رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته

آن همه لبیک گفتن یکطرف، این یکطرف
پرسش ِ ما راجوابِ تازه ای برخاسته

ریخت برهم لشگری را تاکه بر دستم رسید
با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته

زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید
تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته

این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست
تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته

گردنی که خشک باشد آخرش این میشود
تیر هم که باشتابِ تازه ای برخاسته

روی این دستم تنش؛ برروی این دستم سرش
آه بفرستم کدامش را برای مادرش

شاعر: علی اکبر لطیفیان
_________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

با چه رو خیمه بَرَم این سرِ آویزان را
چه کنم مشکلِ این حنجر خون ریزان را

به سفیدیِ گلوی تو کسی رحم نکرد
رسمِ کوفی است بگیرند هدف، مهمان را

دست و پایی زدی و باز تبسّم کردی
پس خدا بوسه زند این دو لب خندان را

بوسه بر این سرِ پاشیده ز هم مشگل نیست
من چسان دفن کنم پاره ای از قرآن را

مشگل اینجاست که سر نیزه امانت ندهد
اهل غارت نکند رحم ، گُلِ پنهان را

من دهم با چه زبانی خبرت را به رباب
آب دادَست سه شعبه گلوی عطشان را

بعد از این است که بر سینۀ من جا داری
نزد مادر ببرم آهِ دِلِ سوزان را

گریه بر معجرِ عمّه نرود از یادت
وسط هلهله ها بدرقه کن یاران را

تا به محشر ز غبار غم تو گریه بپاست
ای عجب داغ تو کردَست بپا طوفان را

سند مستند کرب و بلا حنجر توست
بُرد مظلومیِ تو آبروی عدوان را

عید قربان من است و تو همان ذبحِ عظیم
و خدا مُهر قبولی زند این قربان را

شاعر : محمود ژولیده
__________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

زندگی برگشته؛ با هوی مسیحایی که نیست
آب، آورد از فراتِ خشک، سقایی که نیست

چشم‌هایش گرم شد؛ گهواره می‌خواهد چه کار ؟!
طفلکم خوابیده، روی دست بابایی که نیست

دوختم پیراهنِ یک‌سالگی را پیش پیش
دلخوشم امروز، با رویای فردایی که نیست

تا بغل وا می‌کنم، با شوق، سویم می‌دَود
ایستاده روی پای خویش، آن پایی که نیست

لای‌لایی؛ خنده؛ بابا گفتنش؛ یا گریه‌اش
گوش‌هایم پر شده با این صداهایی که نیست

باز هم باران گرفت و مشک‌هایم آب شد
از عطش می‌ترسم از روز مبادایی که نیست

اشک‌هایم رود‌ شد تا که نمیرد ماهی‌ام
می‌رود این رود، در آغوشِ دریایی که نیست

هر شبم با فکر مادر بودنم سر می‌شود
خون شده چشمانم از کابوسِ رویایی که نیست

زندگی بعد از علی دیگر برایم مردگی‌ست
قبر این بی‌شیرخوار آنجاست، هر جایی که نیست

مرده‌ام در کربلا؛ در روز عاشورای سرخ
زنده‌ در دنیای رویاهام، دنیایی که نیست

شاعر: رضا قاسمی
__________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

چشم آسمانی اش هزار قمر داشت
زیر پا به جای خاک دُر و‌گهر داشت

شاهزاده بود و در برابر دشمن
در نگاه خود نوید صبح ظفر داشت

سینه سپر کرده بود در دل میدان
او نوه ی شیر بود و میل خطر داشت

مثل علی بی زره به معرکه می رفت
حیدر کرار دگر بود ….جگر داشت

مثل عمو رفت به دیدار سه شعبه
باز هر چه بود علمدار سپر داشت

حرمله ای کاش تو را ذبح نمی کرد
کاش که از غربت حسین خبر داشت

شاعر: احسان نرگسی رضاپور
______________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

چه رخ داده بین سپاه عدو
که هر کس به شکلی کند گفتگو

یکی گفت آمد چها بر سرش
حسین آمده با علی اصغرش

یکی گفت ریزد سرشک از دوعین
به زانو در آمد در آخر حسین

یکی گفت معلوم شد بر همه
غریب است خیلی گل فاطمه

یکی گفت ماه تراب آمده
به دنبال یک جرعه آب آمده

یکی گفت با حرمله اینچنین
سپیدی زیر گلو را ببین

یکی گفت این غنچه پژمرده است
لبش از عطش بد ترک خورده است

یکی گفت نشکفته پرپر شده
یکی گفت این جوجه بی سر شده

یکی گفت پاشیده شد حنجرش
یکی گفت وای از دل مادرش

یکی گفت قلبم شد از غم کباب
دم خیمه استاده مامش رباب

یکی گفت شه از چه حیران شده ؟
عزیز پیمبر پریشان شده

یکی گفت رنگ از رخ او پرید
حسین از عیالش خجالت کشید

یکی گفت آتش به دلها زنم
سر کوچکش را به نی ها زنم

شاعر: محمود اسدی
_______________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

جانِ هرکس دوست داری، جانِ من آرام تر
دست و پا را گم نکن،ناله مزن آرام تر

دست و پا کمتر بزن بیرون کشم این تیر را
می کُشی آخر مرا ای بت شکن ..آرام تر

شیرخواره کودکم! آماده ای؟ وای از دلم
تیر را بیرون کشیدم ، خسته تن ..آرام تر

گوش تا گوشت عجب ذبحی شده بی عیب و نقص
سر که آویزان شده گلگون بدن ..آرام تر

باز هم کُشتی مرا با خنده هایِ آخرت
می زنم بوسه بر این غنچه دهن ..آرام تر

مادرت ایکاش از خیمه نیاید دیدنت
می برم دفنت کنم دور از دو زن ..آرام تر

مطمئنم سُمّ مرکب ها به تو خواهد رسید
می شوی مانندِ من صدپاره تن ..آرام تر

شاعر: محسن راحت حق
___________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

پی دریا شدن چون رود غم آواره می آیی
به دست موج موج گریه از گهواره می آیی

چرا اینقدر آشوبی، نکن اینطور بیتابی
کمی دیگر در آغوش پدر آرام میخوابی

کلامی از تو شیرین میکند تلخی دنیا را
بیا و این دم رفتن زبان واکن بگو بابا!

ببوسد زودتر ای کاش گلبرگ دهانت را
که آتش میزند داغ تو قلب باغبانت را

به بزم تیرها، مردانه، بی شمشیر می آیی
تو که جنگی نداری بی کمان و تیر می آیی

عبای باغبان دشت سرخ از ردّ بارانست
گمانم غنچه نشکفته ای درگیر طوفانست

گلو باید بگیرد کام جان از چشمه ای دیگر
نمینوشد به جز خون آسمان از چشمه ای، دیگر

سپاه شب به کام خون کشیده رنگ و رویت را
بگو دیگر نمیبیند سپیدی گلویت را

تویی که از زمین با آرزوی ماه دل کندی
چرا در خواب نازت چشم هایت را نمیبندی

به روی خاک سوزان چشم هایت را ببندی کاش
میان سوختن، در خاک خوابیدن نخندی کاش

به معراج بلا سرمیگذاری روی سرنیزه
سرت آرام میگیرد به جای شانه بر نیزه

شاعر: فاطمه معصومی
________________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

صدای لالایی میاد از توی خیمه رباب
کبوتر کوچیک من گریه نکن آروم بخواب

بخواب شاید بارون دلش بسوزه یه کم بباره
بباره و عمو نره تا که برات آب بیاره

رقیه طاقت نداره ببینه اشکای تو رو
با دستای مهربونش گرفته دستای تو رو

الهی که من بمیرم تا تو رو اینجور نبینم
طاقت ندارم ببینم هی میزنی چنگ به سینم

سرباز کوچیکم بخواب بابا بیرون منتظره
میخواد که همراه خودش تو رو به میدون ببره

یادت باشه وقتی میری خنده نیاری رو لبت
تا نبینن خنده هاتو آدمای دورو برت

بذار ببندم رو سرت سربند یا فاطمه رو
پشت و پناهت فاطمه حالا دیگه پسر برو

شاعر: حمیدرضا عرب زاده
_______________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

از شبِ هفتم به اهل خیمه بستند آب را
تشنگیِ کودک شش ماهه برده تاب را
از دوچشمِ مادرش ، آری ، گرفته خواب را
او دراورده به گریه ، از عطش ، مهتاب را

کل خیمه در پیِ آبی برای این پسر
ما همه بودیم تشنه ، لکن اصغر تشنه تر

دشمنان با اشکِ چشمِ من ، تسبم میکنند
بی علی هستند و قطعا قبله را گم میکنند
شاید اینها بر منِ خسته ترحم میکنند
این غدیرِ خونیِ مارا کمی خُم‌ میکنند

بردمش من اصغرم را سمتِ میانِ نبرد
هیچکس یک قطره آبی هم به ما هدیه نکرد

تازه ، من دیدم که تیری هم به سمتِ ما زدند…
کل لشکر تیر را دیدند و از خود جا زدند
تا سفیدیِ گلو ، چون ماه ، شد پیدا ، زدند
آب ، هیچ اصلا! چرا با تیر ، کودک را زدند؟

داشتم میگفتم از خشکیِ لب هایش ولی
آه… ، بدجوری به خود پیچید یک دفعه علی

گرچه لشکر خواستند آبی دهند ، اما نشد
هیچکس بهرِ کمک کردنِ به کودک پا نشد
اصغر از این همهمه حتی دو چشمش وا نشد
گفتم: اصغر رو زدم! شرمنده ام بابا ، نشد…

حال من ماندم میانِ خیمه و این دشمنان
مانده ام حیران و سرگردان ، میانِ این و آن…

کودکِ شش ماهه‌ی من ، سوخته بال و پرش
بین قنداقِ پر از خون است ، جسمِ اطهرش
روی یک دستم تنش ، برروی یک دستم سرش
حال بفرستم کدامش را برای مادرش؟

تیر خورده جای شیر و خواب رفته اصغرم
بهرِ خوابیدن ، علی را پشتِ خیمه میبرم

آرزو دارم نبیند مادرش این صحنه را
پیکرش در بین قنداق است و سر از تن جدا
خاک میکردم علی را در زمین کربلا
ناگهان هم مادرش آمد به پشتِ خیمه ها

کاش وقتی که میانِ خون نشستم ، بی پناه
مادرم هرگز نیاید گوشه ای از قتلگاه…

شاعر: محمد حسین چاوشی
_________________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

این سو و آن سو می روی بالای نیزه
ششماهه ام..حالا شدی آقای نیزه..

سخت است باور کردنش!ای کاش می شد
تا که در آغوشم بشینی جای نیزه..

گریه جوابِ غصّه هایت را نمی داد
ای کاش سینه می زدم در پای نیزه

تنها نه من می نالم و می گریم ای گل
بشنو خودت ششماهه..های و های نیزه

دیدی بجای بوسه از زیرِ گلویت…
افتاد پای حنجرت امضای نیزه..

اینقدر با لبهای خود ما را نسوزان
آتش گرفته روی نی سقّای نیزه

شاعر؛ محسن راحت حق
_____________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

او آب را به دست خودش آفریده است
دریا عقیق سرخ لبش را مکیده است

روشن ترین دعای قنوت حسین شد
نوری که از گلوی سپیدش دمیده است

حتی فرات حق لبش را ادا نکرد
غیر از سه شعبه ای که نوکش آب دیده است

تیر از میان آن همه مضمون گریه دار
معنای نازک گلویش را گزیده است

طفلی هنوز راه نیفتاده است … آه
خون با شتاب بر رخ پاکش دویده است

وقت تلظی لب او آب می شود
دریا؛ که منت از برهوتی کشیده است

تشییع پیکرش به عبا احتیاج داشت
مانند پیکری که بریده بریده است

او رفت و آب خوردن مادر عذاب شد
جرعه به جرعه طعم عطش را چشیده است

از آسمان حنجر زخمی و تشنه اش
بر خاک عرش، خون گلویش چکیده است

قطعاً که گاهواره او عرش کبریاست
درصحن سینه ی پدرش آرمیده است

چاووش نیزه ای شده لالایی رباب
حالا که طفل تشنه به دستش رسیده است

شاعر: محسن حنیفی
_________________________

شعر شب هفتم محرم – حضرت علی اصغر (ع)

پرپر زد و پریشان گردید و رفت از حال
بر روی دستِ بابا خندید و رفت از حال

قلبش تکان تکان خورد و جایِ جرعه ای آب؛
تیری به حنجرش خورد! ترسید و رفت از حال

قنداقه غرق خون شد! پس ناتوان و آرام…
بر دورِ لب، زبانش چرخید و رفت از حال

بابا چه بغض کرد و از گوش تا به گوشَش-
-را با لبانِ لرزان، بوسید و رفت از حال

با چشم نیمه بازش یکریز پلک میزد
یکریز دست و پایش لرزید و رفت از حال

شش ماهه بود و بابا برداشت از گلو خون
بر آسمانِ هفتم پاشید و رفت از حال

گهواره کنج خیمه؛ بیتاب تاب میخورد
مادر دو دستِ خود را بویید و رفت از حال!

شاعر: مرضیه عاطفی

 

اشعار شب ششم محرم – سال ۱۳۹۹

0
اشعار شب ششم محرم - سال 1399

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

هست قالو به لبش گر که بلامی آید
از سما نعره لا حول و لا.. می آید
از حرم آمده و قبله نما می آید
بر دل کفر ببین شیر خدا می آید

داده با هُرم عطش خنجر خود را صیقل
هر کجا حمله برَد رفته به آن سمت اجل

رجز اوست نهفته به کفِ شمشیرش
اَلفرار است فقط هر طرف شمشیرش
وای بر آنکه شود او هدف شمشیرش
زنده و مرده نشسته به صف شمشیرش

ذوالفقارست بحق ، لایقِ این شه زاده
شده در رزم عمو ، عاشقِ این شه زاده

رفت میدان که دگر ، جان عمو حفظ شود
این شده حرف پدر ،‌ جان عمو حفظ شود
ضربه گر خورد به سر، جان عمو حفظ شود
سینه شد خورد اگر ، جان عمو حفظ شود

باز یک نقطه پر از نیزه و خنجر شده است
باز دور بدنی غارت پیکر شده است

پیکرش حرف دلم را به معما آورد
غربتش باز غمِ آل عبا را آورد
باز انگار دلم روضه زهرا آورد
مرکبی سینهٔ او را به صدا تا آور‌د

گو به زینب که دوباره به برش طشت آرد
جگرِ خون حسن را زِ زمین بردارد

شاعر: حامد آقایی
__________________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

هم پریشانِ حسینم هم پریشان حسن
ای بقربان حسین و ای بقربانِ حسن

روزِ اول مادرم چشمانِ من را نذر کرد
این یکی آنِ حسین و آن یکی آنِ حسن

هرشبی که فاطمه بر روضه‌ها‌مان می‌رسَد
هست گریانِ حسین و هست گریانِ حسن

نه که دنیا ، دینمان را هم کریمان می‌دهند
من که ایمان دارم از اول به قرآنِ حسن

زیرِ ایوانِ نجف دیدم که روزی می‌رسد
یاحسن جان می‌نویسم زیرِ ایوانِ حسن

هرکجا رفتم دیدم کار دستِ مجتبی است
بشکند دستم نباشد گر به دامانِ حسن

نه که تنها این دوشب کُلِ محرم می‌شویم
شب به شب تکیه به تکیه باز مهمانِ حسن

قاسمش وقتی به میدان زد حسین آهسته گفت :
می‌رود جانِ حسین و می‌رود جانِ حسن

نعره شد : إن تَنکرونی فأنا ابنُ المُجتبی”
تیغ را چرخاند و گفت این است طوفانِ حسن

شد حسن یک ضربه زد اَزرق همانجا شد دوتا
نعره زد عباس ؛ ای جانم به قربانِ حسن

روضه‌های ما همه لطفِ امام مجتبی است
شُکر هرشب می‌روم در زیرِ بارانِ حسن

پیشِ زهرا آبرو داری کنیم و آوریم
هِی گلاب و دسته گُل یادِ یتیمانِ حسن

شاعر: حسن لطفی
______________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

من برایت پدرم پس تو برایم پسری
چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

یاد شب های مناجات حسن می افتم
می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو
نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم
می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد
نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم
قمری را به روی دست گرفته قمری

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند
عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی
دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم
از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم
وای عجب درد سری وای عجب درد سری

شاعر: علی اکبر لطیفیان
__________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

او بود و یک لشکر، ولی لشگر، چه کردند
با یاس سرخ باغ پیغمبر، چه کردند

گرگان کوفه، جسم او در بر گرفتند
با هم گلاب از آن گل پرپر گرفتند

با سوز دل زخم تنش را تاب دادند
آن تشنهْلب، را از دمِ تیغ آب دادند

جسمش ز نوک نیزه با جوشن یکی شد
پیراهن خونین او، با تن یکی شد

“بن‌سعد ازدی” بر تنش زد نیزه از پشت
هر سنگدل، یکبار آن شهزاده را کشت

افتاد، روی خاک و عمو را صدا زد
مانند مرغ سر بریده دست و پا زد

فرزند زهرا همچنان باز شکاری
آمد به بالای سرش با آه و زاری

در دست گلچین، دید یاس پرپرش را
می‌خواست، کز پیکر جدا سازد سرش را

با تیغ بر او حمله، چون شیر خدا کرد
دست پلید آن ستمگر را جدا کرد

لشکر، برای یاری او حمله کردند
آوخ! که با آن پیکر خونین چه کردند

از میهمان خویش استقبال کردند
قرآن ثارالله را پامال کردند

با آنکه بر هر داغ، داغ دیگرش بود
این داغ دل، تکرار داغ اکبرش بود

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

چون حسین نامۀ حسن برداشت
خط او دید و روی دیده گذاشت

قاسم بن الحسن تمنا کرد
اذن میدان گرفت و پر وا کرد

کفنی بر تنش عمو پوشاند
و نقابی به روی او پوشاند

پاره ماه سوی میدان شد
لرزه ای در سپاه عدوان شد

ای عجب هیئتی عجب کفنی
هیبتش هاشمی قَدَش حسنی

و انا بن الحسن که افشا شد
لشگر کوفه در تماشا شد

نوجوان و به لشگر افتادن
با یلان عرب در افتادن

هرکه از هر طرف تهاجم کرد
لاجرم دست و پای خود گم کرد

به دَرَک رفت خصم رسوایش
اَزرَقِ شامی و پسرهایش

رزم جانانه اش که غوغا کرد
کینه های مدینه سر وا کرد

دور تا دور او گره افتاد
در میان محاصره افتاد

نیزه ها بود و ماجرای حسن
تیر باران تازه ای به کفن

دشمن از هر طرف که راهش بست
زیر نعل ستور سینه شکست

نالۀ او بلند شد: عمّاه
به حرم می رسید وا اُماه

شاعر : محمود ژولیده
____________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

خدا میخواس مثِ حیدر
تو میدون بی زره باشی
شده تَرسَم که از اکبر
تو بدتر ارباً اربا شی

به جنگِ لشکری میری
که کینه از جمل داره
آخه بوی علی میدی
آخه چشمات حسن واره

تمومه عالم و آدم
شدن مدهوش و مست تو
هزارن ازرق شامی
هلاک ضرب شصت تو

عمو قربون لبخندت
چقد دلبر شدی قاسم
تو زیر سُم مرکب ها
چه رعناتر شدی قاسم

ولی حالا که برگشتم
تورو انگار نمیشناسم
آخه اینجور نبودی تو
شدی هم قدِ عباسم

رکاب مرکبت میخواس
ببوسه هی کفِ پاتو
نداره حسرتی دیگه
بنازَم قدوبالاتو

برای روضه هات بسه
همین که تو تک و تنها
هنوزم زنده بودی که
فتادی زیر مرکب ها

خجالت میکشم قاسم
نزن هی پیش من ناله
شده دور لبات مثلِ
لبِ بابات پر از لاله

شاعر: محسن کاویانی
_______________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

می رفت میدان و زره شد شرمگینش
آیینه بود و سنگ کینه در کمینش

آغوش گرم او ضریح مجتبی بود
او را زیارت کرد امام سومینش

او با امام خویشتن معراج می رفت
می‌خواست روی نیزه باشد هم نشینش

مقتل روایت میکند که کشت او را
دلواپسی لحظه‌های واپسینش

دلواپسی خیمه ها و گوشواره
یک دشت گل با داس های لاله چینش

بر روی لب آوای “اَحلی مِن عسل” داشت
لبیک جاری بود از زخم جبینش

“العِزّهُ لله” روی خاک افتاد
یعنی شکست انگشتری، نقش نگینش

سینه به سینه نقل قول نعل ها بود
شرح حدیث سینه و آه حزینش

بین غبار نیزه گم شد آستانش
می جست او را نوعروس از آستینش *

انگار تابوت حسن بر شانه میرفت
برگشت سوی خیمه جسم نازنینش

* اشاره به نقلی دارد که در آن آمده، نوعروس حضرت قاسم علیه السلام از ایشان پرسید روز قیامت به چه نشانی تو را بیابم.

قاسم گوشه ای از آستین خود را پاره نمود و فرمود: به این نشان که در کنار پیامبر (صلی الله علیه وآله) می‌باشم و به این آستین پاره شده.

شاعر: محسن حنیفی
________________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
مست مدام شیشه می در بغل شکست
یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست
فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

پروانهء رها شده از پیرهن شده است
او بی قرار لحظهء فردا شدن شده است

بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس
بی تاب و بی قرار، سراسیمه چون جرس
سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟
بگذار تا رها شوم از بند این قفس

جز دست خط یار به دستم بهانه نیست
خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست

گویی سپرده اند به یعقوب، جامه را
پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را
می خواند از نگاه ترش آن چکامه را
هفت آسمان قریب به مضمون نامه را

این چند سطر را ننوشتم، گریستم
باشد برای آن لحظاتی که نیستم

آورده است نامه برایت، کبوترم
اینک کبوترم به فدایت، برادرم
دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم
جز پاره های دل چه دلیلی بیاورم

آهنگ واژه ها دل از او برد ناگهان
برگشت چند صفحه به ماقبل داستان

یادش به خیر، دست کریمانه ای که داشت
سر می گذاشتیم به آن شانه ای که داشت
یک شهر بود در صف پیمانه ای که داشت
همواره باز بود درِ خانه ای که داشت

هرچند خانه بود برایش صف مصاف
جز او کدام امام زره بسته در طواف

اینک دلم به یاد برادر گرفته است
شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است
آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است
شعری که چشم حضرت مادر گرفته است ”

از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد
وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد”

اینک برو که در دل تنگت قرار نیست
خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست
راهی برای لشکر شب جز فرار نیست
پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟

مبهوت گام هاش، مقدس ترین ذوات
می رفت و رفتنش متشابه به محکمات

بغض عمو درون گلو بی صدا شکست
باران سنگ بود و سبو بی صدا شکست
او سنگ خورد سنگ، عمو بی صدا شکست
در ازدحام هلهله او… بی صدا شکست

شاعر: سید حمیدرضا برقعی
___________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تا نیزه‌ای غریب عنان مرا گرفت
پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت

می‌رفت تا که فاش؛ پدر خوانمت عمو!
سُمّ فرس رسید و دهان مرا گرفت

گویند بو کشیدن گل؛ مرگ مؤمن است
بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت

من سینه ام دُکان محبّت‌فروشی است
آهن‌فروش از چه دُکان مرا گرفت

دشمن که چشم دیدن ابروی من نداشت
سنگی رها نمود و کمان مرا گرفت

از پیرهای زخمی جنگ جمل رسید
هرچه رسید و عمر جوان مرا گرفت

لکنت نداشت من که زبانم ز کودکی
مومِ عسل چگونه زبان مرا گرفت؟

چون کندوی عسل بدنم رخنه رخنه است
این نیش‌های نیزه توان مرا گرفت

پر شد ز خاک سُمّ فرس چشم زخم من
ریگ روان، همه جریان مرا گرفت

شاعر: محمد سهرابی
________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

از ازل در جام ِ جانش داشت عشقِ لم یزل
قاسم بن المجتبی(ع)، فرمان پذیرِ بی بدل

متن بازوبند او تلفیقی از ایثار و عشق
شد رجزهایِ گوهربارش خودِ خیرالعمل

در مرامش حفظِ ناموس ارجحیّت داشت و
شد برای اهل عالم، غیرتش ضرب المثل

سمبلِ از جان گذشتن بود و با اذن عمو
گفت بسم الله را و شد هماوردش اجل

با غضب ابرو گره میکرد و میچرخاند چشم
مثلِ بابایش حسن(ع) در صحنۂ جنگ جمل

سیزده ساله ست اما در مسیرِ رزم او
سخت جان دادند؛ بی تیر و سپر شیرانِ یَل

یکّه می تازید و افتادند فوراً یک به یک
آن حرامی های باقی مانده از لات و هُبل

بسکه با شیرینیِ طعم شهادت شد عجین
از لبِ شمشیر او میریخت در میدان، عسل

بد نظر خورد و تنش شد نیزه باران و نماند؛
محض ِ لبهای عمو یک جایِ سالم لااقل

رفت اما کاشکی می ماند تا جای پدر…
چشم هایِ عمه زینب(س) را بگیرد رویِ تل!

شاعر: مرضیه عاطفی
_____________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

نوجوانی از حسن(ع) چون عزم میدان می کند
شرم از تابیدنش ، خورشید تابان می کند

تازه دامادی به میدان می رود چون قرص ماه
مادری در پیش رو ، آیینه قرآن می کند

قاسم است او ، مجتبی را شیر در جنگاوری
جای بابا جان خود آورده قربان می کند

جنگ او یادآوری می کرد از جنگ جمل
عرصه را رنگین زِ خون جمع عدوان می کند

تا صدا زد ، ای عمو جانم فدای اکبرت
مرگ را همچون عسل بر خویش مهمان می کند

داغ اکبر تازه شد ، جانم فدایِ سرورم
سوز داغش دیده ها را غرق باران می کند

نو عروسی میزند بر سر به صد آه و فغان
حضرت خیرالنسا هم مو پریشان می کند

ای خوشا راهی که در آن جان من گردد فدا
مادرم چشم تَرش از عمّه پنهان می کند

شاعر: حسن نبی جندقی
__________________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

چون ثبت کند حضرت حق هر عملی را
با گریه سرودیم به یادش غزلی را

تا اینکه سخن گفت همه قافله دیدند
در چهره ی او غیرت و شوری ازلی را

پرسید عمویش که شهادت به چه طعمی است؟
با پاسخ خود گفت چه ضرب المثلی را!

مرگی که گرفته است به خود چند برابر
شیرینی و خوش طعمیِ ظرفِ عسلی را

شمشیر به دست آمده، با سنِ کمِ خود
تا خلق کند منظره ی بی بدلی را

دیدند همه لحظه ی جنگیدنِ قاسم
در قامتِ او، هِیبَت و کردارِ علی را

شاعر: محسن زعفرانیه
______________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

باده ها سرمست چشم می فروش او شدند
موج ها غرق تلاطم از خروش او شدند

مجتبی زاده سکوت قبل رزمش محشراست
رعدها سرباز لبهای خموش او شدند

زهر نوشاندند براو جعده های نیزه دار
نیزه ها گریان جسم سبز پوش او شدند

قد و بالایش شبیه ساقی این دشت شد
تیغ های تشنه یعنی جرعه نوش او شدند

سخت جان داد و دل دلسنگها را آب کرد
سنگها گریه کنان سخت کوش او شدند

شعر لایوم کیومک خواند با پهلوی زخم
کوچه ها وصل به گودال از سروش اوشدند

روی نی ماه عسل می رفت داماد حسین
در کنارش عون و اکبر ساقدوش اوشدند

شاعر: محسن حنیفی
_______________________________

شعر شب ششم محرم – مناجات امام حسین (ع)

درد داریم از ازل،دنبالِ تسکینیم ما
شب به شب در کوچه می گردیم،مسکینیم ما

مثل پروانه در آتش هم مطیع کامِلیم
شمع می داند که خیلی اهل تمکینیم ما

سوختن را لابه‌لای گریه معنا کرده ایم
در میان آب می سوزیم ما..،اینیم ما

عالم ذَر پیرُهَن مشکی تن ما کرده اند
قرن ها قومی عزاداریم،غمگینیم ما

خاک ما را با گِل فرهاد توام کرده اند
بی قراران دو قطره اشکِ شیرینیم ما

ظاهراً تعبیر خواب هر شبِ ما کربلاست…
پس نیازی نیست،یک پا اِبن سیرینیم ما

فرشِ روضه‌خانه ها را روز جارو می زنیم
با کتیبه نیمه شب سرگرم تزئینیم ما

دستگرمی است این شب‌گریه های هفتگی…
تا محرم ماه‌ها مشغول تمرینیم ما

روضه خوان لب وا کند،ما گریه را سر می دهیم
آنقَدَر شب‌های عاشورا دهن بینیم ما!

سال ها در عمق آن گودال گیر افتاده ایم
سال ها گریه کن آن جسم خونینیم ما

بیشتر از شمر،خولی را خدا لعنت کند…
باخبر از ماجرای راس و خُرجینیم ما

داغدار روضه ی بزم شراب و خیزران
داغدار روضه ی آن تشت زرّینیم ما

شاعر: بردیا محمدی
_______________________________

شعر شب ششم محرم – مناجات امام حسین (ع)

دشمن شناس بود و سربازِ بی بدل بود
فرزندِ بی مثالِ جنگاور جمل بود

شمشیر میکشید و «سر» روی خاک میریخت
مثل علیِ اکبر(ع) در رزم، بی مثل بود

ارثیۂ پدر بود عشقِ عمو حسینش(ع)
در کربلا شد اثبات، عشقی که بی خلل بود

ترسیده بود «أزرق»! چون در کشاکش ِ جنگ
همواره کارِ قاسم(ع)، آوردنِ اجل بود

هر کس که در جدالِ با چشم هایش افتاد
مستأصل و پریشان، دنبال راهِ حل بود

تاریخ غبطه خورده، «إن تَنکُروني» اش را
اینکه همیشه حرفش، همراه با عمل بود
¤
یک عمر مثلِ قاسم(ع)؛ در نزد «حاج قاسم»-
-طعم خوش ِ شهادت، «أحلی مِن العسل» بود!

شاعر : مرضیه عاطفی
___________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

چون بود انتخاب تو احلی من العسل
شد مرگ در حساب تو احلی من العسل

پرسید: از شهادت؟ و گفتی که: ای عمو
مرگ است در رکاب تو احلی من العسل

ای صاحب رساله مستی ، نوشته در
هر صفحه از کتاب تو احلی من العسل

می خواستی که شاعر کرب و بلا شوی
این گونه شد خطاب تو احلی من العسل

با دیدن تو طعم دهان ها عوض شده است
پس روی در نقاب تو احلی من العسل

ما نیز مست جام تو هستیم تا ابد
ای مزه ی شراب تو احلی من العسل

روزی اگر بقیع شود صاحب حرم
خواهد شد اسم باب تو احلی من العسل

در پاسخ سوال تو شد مرگ رو سیاه
وقتی که شد جواب تو احلی من العسل

شاعر: مجتبی خرسندی
___________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

تویی که از همه خوبان جدایی
چرا- چون نخلِ باغِ مجتبایی

پدر را گر کنارِ خود ندیدی
ولی دامانِ نجمه پروریدی

فدای سایه ی لطفِ عمویت
چو نوری بعدِ بابا بوده رویت

تو داری محرمی چون عمه زینب
به سینه مهرِ تو دارد لبالب

تو جویی از عسل داری به کامت
خوش آن صهبای عشق افتاده نامت

بوَد پشتِ عمو گرم از وجودت
سرِ ماه و ستاره در سجودت

خرامان می روی ای ماهِ پاره
به وجد آمد جهان از این نظاره

صفِ کرببلا جانا چه کردی؟
که ثابت کرده ای آن شیر مردی

در آن لحظه که تو افتادی بر خاک
شده سیلِ خلایق جامه در چاک

بهارِ عمرِ تو غم بود و کوتاه
سرت بر دامنِ دشتی پُر از آه

نگنجد شعر تو در فهمِ خادم
فدای رویت ای شهزاده قاسم

شاعر: هستی محرابی
__________________________________

شعر شب ششم محرم – حضرت قاسم بن الحسن (ع)

چقدر شهد عسل میچکد زلبهایت
چو موم گشته تنت درهم است سیمایت

از این حرارت در عمق سینه ات پیداست
چه کرده است سم اسب با سراپایت

یتیم دیده و لشگر نوازشت کردند
من امدم به کنار تو جای بابایت

کنار پیکرتو آه میکشم قاسم
رسد شکسته شکسته صدای آوایت

به هر کجای تنت ‌دست میبرم خرد است
چگونه نجمه نگرید به قدو بالایت

چقدر زود رسیدی به ارزوی دلت
مبارک است عزیزم وصال زیبایت

شاعر: محمد جواد مطیع ها

 

اشعار شب پنجم محرم – سال ۱۳۹۹

0
اشعار شب پنجم محرم - سال 1399

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

طاقت ندارم لحظه ای تنها بمانی
من باشم و در حسرت سقا بمانی

من عبد تو بودم که عبدالله گشتم
نعم الامیری، عالی اعلا بمانی

فریاد هل من ناصرت بیچاره ام کرد
من مرده ام آقا مگر تنها بمانی؟!

قلبم، سرم، دستم همه نذر دو چشمت
من می دهم جان در ره تو تا بمانی

آقا نبینم در ته گودال باشی
ای زینت دوش نبی بالا بمانی

بالا نشینی و تو را پایین کشیدند
زیر لگدها زیر دست و پا بمانی

لعنت به این آب فرات و خنده هایش
راضی شده لب تشنه در این جا بمانی

با این که چندین عضو از جسم تو کم شد
تو تا ابد عشق دل زهرا بمانی

شاعر: حسین ایزدی
_______________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

شهید شد گودال
و زیر نیزه تنش ناپدید شد گودال
حسین سوره‌‌ی نور
ز نیزه شأن نزول حدید شد گودال
و جسم عبدالله
مراد بود و برایش مرید شد گودال
رسید حرمله و
به زنده ماندن او نا امید شد گودال
پس از سنان و شَبَث
رسید چکمه و زخمش شدید شد گودال
به تن گره خورده
زره شده‌ست و به روی بدن گره خورده
ببین که در گودال
به بوی سیب بوی یاسمن گره خورده
تمام شد دوری
تن حسین به جسم حسن گره خورده
که جسم عبدالله
چنان کفن به تن بی کفن گره خورده
به لکنت افتاده
چقدر نیزه به هم در دهن گره خورده
چقدر سُم ستور
میان همهمه بر پیرهن گره خورده

شاعر: مهدی رحیمی
____________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

سر می نهد تمام فلک زیر پای او
دل می برد ز اهل حرم جلوه های او

عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت
با این حساب عالم و آدم گدای او

انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی
هر لحظه می تپد دل زینب برای او

او حس نمی کند که یتیم است و خون جگر
تا با حسین می گذرد لحظه های او

بالاتر از تمامی افلاک می نشست
وقتی که بود شانۀ عباس جای او

نیمش حسن و نیمه دیگر حسین بود
بوی مدینه می رسد از کربلای او

مثل رقیه روح و روان حسین بود
او همچو عمه دل نگران حسین بود

شاعر: مسعود اصلانی
________________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

کشته‌ی دوست شدن در نظر مردان است
پس بلا بیشترش دور و بر مردان است

یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد
در دل کودک این‌ها جگر مردان است

همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند
این پسربچّه‌ی خیمه پدر مردان است

بست عمّامه همه یاد جمل افتادند
این پسر هرچه که باشد پسر مردان است

نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست
دست بر دست گرفتن هنر مردان است

بگذارید «حسن» بودن او جلوه کند
حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است

گرچه «ابنُ‌الحسنم»؛ پُر شدم از ثارالله
بنویسید مرا «یابنَ‌اباعبدالله»

شاعر: علی اکبر لطیفیان
____________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

تمامِ ماهِ محرم کران کران حسن است
حسن حسین شده پس”حسین جان”حسن است

حسن حسین شده تا حسین جلوه کُنَد
اگر حسین شنیده بدان که آن حسن است

اگر ظهور کُنَد خیره خیره می‌بینیم
به هر نَفَس حسن است و به هر زبان حسن است

حسن شُکوهِ حسین و حسن شُکوهِ علی
حسن شبیهِ رسول است پس اذان حسن است

بر آستانِ علی آمدیم و فهمیدیم…
هم آستان حسن است و هم آسمان حسن است

به شانه‌ی حَسَنش تکیه داد زهرا گفت :
که تکیه گاهِ تمامیِ خاندان حسن است

حسین گفت “اَخی خیرُ مِنّی و یعنی
امامِ کربُبلا نیز بی گمان حسن است

بیا به میمنه و میسره زمانِ نَبَرد
ببین به کرببلا شورِ هر جوان حسن است

که ضربِ تیغِ علی‌اکبر‌ست یا حسن و
که تیرِ حضرت عباس را کمان حسن است

حسن غریب شد اما خدا گواهِ من است
تمامِ مقصد این روضه‌ها همان حسن است

شاعر: حسن لطفی
________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم
رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم

رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی
نشان حرمله و خولی و سنان بدهم

دلم قرار ندارد در این قفس باید
کبوتر دل خود را به آسمان بدهم

عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو
من آمدم که حسن را نشانتان بدهم

عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است
خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم

سپر برای تو با سینه می شوم هیهات
اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم

مگر که زنده نباشم که در دل گودال
اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم

من آمدم که شوم حائل تو با عمه
مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم

عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان
جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم

کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم
عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم

صدای مرکب و نعل جدید می آید
عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم

فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر
که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم

عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش
بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم

برای آنکه جسارت به پیکرت نشود
خودم لباس تنت را به این و آن بدهم

شاعر: مهدی مقیمی
____________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

ز جانش چشمه چشمه خون به باغ باغبان میداد
پناه باغبان بود این گل سرخی که جان میداد

زمام جان به دست و با تمام کودکی هایش
بزرگی را نشان دوستان و دشمنان میداد

جهان بینی یک عالم به دست او دگرگون شد
که دست پرپرش درس مروت بر جهان میداد

به عطر کهنه پیراهن، چنان جان غزل پیچید
که با هر آه شعر تازه دست شاعران میداد

به دامان که بود این دست نیلی لحظه آخر
که اینگونه شمیم یاس و عطر ارغوان میداد

نشانی از تن در خاک و خون پیچیده پیدا نیست
دوباره غم گواه از یک مزار بی نشان میداد

شاعر: فاطمه معصومی
________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

ای عمو تا نالۀ هَل مِن مُعینت را شنیدم
از حرم تا قتلگه با شور جانبازی دویدم

آنچنان دل بُرد از من بانگ “هَل مِن ناصِر” تو
کآستینم را ز دست عمّه ام زینب کشیدم

گرچه طفلی کوچکم امّا قبولم کن عمو جان
بر سر دست تو من قربانی شش ماهه دیدم

کس نداند جز خدا کز غصّۀ مظلومی تو
با چه حالی از کنار خیمه تا مقتل رسیدم

تا بُرون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد
تو به رفتن رو نهادی من ز ماندن دل بُریدم

دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد
سر چه باشد؟ تیر عشقت را به جان خود خریدم

بانگ “وا اماه” سر دادم چو بازویم شکستند
سوختم تا آه زهرا را دم آخر شنیدم

جای بابایم امام مجتبی خالی است اینجا
تا ببیند من به قربانگاه تو آخر شهیدم…

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
_______________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

هرکه خواهد بخدا بندگی آغاز کند
باید عبداللَهی احساس خود ابراز کند
کیست این طفل که در کودکی اعجاز کند
قدرت فاطمی اش بُرده به بابا حَسَنش

کیست این طفل که تفسیر کند مردن را
سهل انگاشت به میدان عمل رفتن را
غیرت حیدری اش ریخت بهم دشمن را
یازده ساله ولی لایق رهبر شدنش

واژه ای نیست به مداحی این آزاده
چه مقامی است خدا داده به آقازاده
از کجا آمد و راهش به کجا افتاده
دامن پاک عمو بود از اول وطنش

بی زِرِه آمد و جان را زِ ره قرآن کرد
بی سپر آمد و دستش سپر جانان کرد
بی رجز آمد و ذکر عمویش طوفان کرد
بی کفن بود ولی خون تنش شد کفنش

از حرم آمدنش لرزه به لشگر انداخت
جان خود را سپر جان عمو جانش ساخت
ای بنازم به مقامش که چه جایی جان باخت
مثل شش ماهه شده شیوۀ جان باختنش

بی درنگ آمد و بر پرچم دشمن پا زد
خوب در معرکه فریاد سرِ اعدا زد
بوسه بر روی عمو از طرف بابا زد
بوسه زد نیزۀ بی رحم به کام و دهنش

چه پذیرایی نابی است در این مهمانی
خنجر و نیزه و شمشیر و سنان شد بانی
عاقبت هم شده با تیر سه پر قربانی
پَرت شد با سرِ نیزه سوی دیگر بدنش

همچو بابا همه اسرار نهان را می دید
بر تن پاک عمو تیر و سنان را می دید
او لگد خوردن دندان و دهان را می دید
دید در هلهله ها ضربه به پهلو زدنش

مَحرم سِر شد و اسرار نهان افشا شد
دید تیر آمد و بر قلب عمویش جا شد
ذکر ((لا حول)) شنید و همه جا غوغا شد
در دو آغوش حسین و حسن افتاد تنش

تیغی آمد به سر او سر و سامانش داد
زودتر از همه کس رأس به دامانش داد
لب خندان پدر آمد و درمانش داد
مادرش فاطمه آمد به طواف بدنش

شاعر: محمود ژولیده
___________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

پامال شد با چکمه وقتی آرزویش
پای برهنه، با ادب، می رفت سویش

او باقیات الصالحات مجتبی بود
یا باقیات خیمه ی سبز عمویش

او قاصد دلتنگی اهل حرم بود
از دست زینب پر زده تا بام کویش

با «ادخلوها بسلامٍ آمنین»ش
شمر و سنان را دور می کرد از گلویش

در کوچه گودال، گم شد گوشواره
یک مجتبی دارد می آید جستجویش

با جذبه ای قطعا، ضریح زخم خورده
آغوش خود را باز خواهد کرد رویش

او دست داد و دست های مادری را
حس کرد وقتی شانه می زد بین مویش

از صورت معصوم او یاقوت می ریخت
آنکه زبرجد می چکیده از وضویش

تشییع جسمش روی دوش نعل ها بود
وقتی عسل لبریز می شد از سبویش

اسماء حسنی را به روی خاک می دید
لاهوت را زخمی زخمی رو به رویش

ذکر “غیاث المستغیثین” زخم می خورد
وقتی عصا می خورد بر جسم عمویش

بر سینه سنگینی کند شرح شهودش
“و الشمر” بود و خنجر و راز مگویش

شاعر: محسن حنیفی
_______________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

ز جانش چشمه چشمه خون به باغ باغبان میداد
پناه باغبان بود این گل سرخی که جان میداد

زمام جان به دست و با تمام کودکی هایش
بزرگی را نشان دوستان و دشمنان میداد

جهان بینی یک عالم به دست او دگرگون شد
که دست پرپرش درس مروت بر جهان میداد

به عطر کهنه پیراهن، چنان جان غزل پیچید
که با هر آه شعر تازه دست شاعران میداد

به دامان که بود این دست نیلی لحظه آخر
که اینگونه شمیم یاس و عطر ارغوان میداد

نشانی از تن در خاک و خون پیچیده پیدا نیست
دوباره غم گواه از یک مزار بی نشان میداد

شاعر: فاطمه معصومی
_______________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

ای عمو تا نالۀ هَل مِن مُعینت را شنیدم
از حرم تا قتلگه با شور جانبازی دویدم

آنچنان دل بُرد از من بانگ “هَل مِن ناصِر” تو
کآستینم را ز دست عمّه ام زینب کشیدم

گرچه طفلی کوچکم امّا قبولم کن عمو جان
بر سر دست تو من قربانی شش ماهه دیدم

کس نداند جز خدا کز غصّۀ مظلومی تو
با چه حالی از کنار خیمه تا مقتل رسیدم

تا بُرون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد
تو به رفتن رو نهادی من ز ماندن دل بُریدم

دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد
سر چه باشد؟ تیر عشقت را به جان خود خریدم

بانگ “وا اماه” سر دادم چو بازویم شکستند
سوختم تا آه زهرا را دم آخر شنیدم

جای بابایم امام مجتبی خالی است اینجا
تا ببیند من به قربانگاه تو آخر شهیدم…

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
___________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

کیست این طفل های و هوی حسن
آخرین برگِ آرزوی حسن
هر زمان شانه می‌‌زدش زینب
بینِ آن شانه بود موی حسن
تاکه عباس روبرویش بود
تو بگو بود روبروی حسن
مانده است تا به قدرِ همتّ خود
که نگهدارد آبروی حسن
بچه‌های حسن همه شیراند
کربلا داشت شش سبوی حسن*
وقت دیدارِ او میان حرم
چقدر می‌رسید بوی حسن

یاکریمِ سرایِ زهرا بود
سومین مجتبای زهرا بود

بسکه پُر دیده جایِ بابا را
که ندارد هوای بابا را
یازده سال می‌شنیده فقط…
از عمویش صدای بابا را
روی دوش حسین می‌دیده
پنج نوبت ردای بابا را
سال‌ها هم مواظبش بودند
نشنود ماجرای بابا را
سال‌ها دیده بود ماهِ صفر
سالگردِ عزای بابا را
قاسمش گفته بود در گوشش :
دیده‌ام ردِّ پای بابا را

در رگش خون جاریِ حسن است
آخرین یادگاری حسن است

این پسر نازِ پنج تَن دارد
هم حسین است هم حسن دارد
چشمِ بَد دور چون امیرِ جمل
هوسِ جنگ تَن به تَن دارد
حرف او حرف ساختن نیست
جگرش بوی سوختن دارد
نیت‌اش را حسین می‌دانست
که بجای زره کفن دارد
دید با بالِ جبرئیلیِ خود
با عمو میلِ پَر زدن دارد
قامت او به قدِ شمشیر است
سپر از دست در بدن دارد

خواهرم نور عین ، عبدله است
حسن ابن حسین ، عبدله است

جایِ آن نیست استخاره کند
با سرانگشت هِی اشاره کند
یا که باید نماند و برود
یا بمیرد فقط نظاره کند
عمه محکم گرفته بازویش
آستین را کشید پاره کند
قدر انبوهِ زخمهای عموست
نَفسَش را اگر شماره کند
ناگهان در میان آن برزخ
قبل آنکه جگر شراره کند
دستِ او را کشید بابایش
پدرش آمده که چاره کند

می‌‌دود حال یک نفس به شتاب
اّجتمع عِدَةًُ مِن الاَعراب….

دید یک دشت سر به سر جمع است
دورِ او سی هزار ، سر جمع است
بینِ گودال رویِ آن مظلوم
تیغ و سرنیزه و سپر جمع است
دورِ آن شیب ازدحامی هست
پای آن شیب بیشتر جمع است
پیرمردان و ناجوانمردان
از حرامیِ خیره سر جمع است
از سنان و سه‌شعبه و از سنگ
از عصا دشنه و تبر جمع است
دید عمو را به هرطرف پخش است
دید او را که مختصر جمع است

عِدةًُ مِن جماعتِ الاَعراب
می‌زنندش چه بی حساب و کتاب

روی آن سینه تا به رو اُفتاد
سینه بر سینه‌ی عمو اُفتاد
بیشتر غرق شد در آن آغوش
طفل در اَبرِ آرزو اُفتاد
یازده بار زیرورو شد آه
یازده بار زیر و رو اُفتاد
غرقِ ثاراله است عبدالله
بین لشکر بگو مگو اُفتاد
حرمله آمد و در این دعوا
نظرش زود بر گلو اُفتاد

عاقبت با عمو یکی شده بود
آن گلو این گلو یکی شده بود

شاعر: حسن لطفی
____________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

نالۀ غربتی از کرببلا می آید
حاجی عشق به میعاد منا می آید

راه را باز نموده همه تعظیم کنید
پسر شیرِ جمل عبدخدا می آید

محک عشق کجا بر سرسن و سال است
کودک اما یلی انگشت نما می آید

کرسی عرش خدا گوشۀ گودال شده
پا برهنه به ملاقات خدا می آید

نه زره دارد و نه خوود و نه شمشیر عجب
چه کریمانه به معراج دعا می آید

می دود عمۀ ما سوی مسیری ای وای
درحرم بی ادبی چکمه به پا می آید

خیره شد برق نگاهم به نوک شمشیری
بی هوا این لبۀ تیغ کجا می آید

دست خود را سپر حنجر یارم کردم
ته گودال سرم باز چه ها می آید

بین آغوش عمو بودم و کندند سرم
ناله و شیون ام النجبا می آید

آنقدر روی ضریح بدنش راه مرو
جان ندادست و زحلقوم صدا می آید

جگر خواهر او ریخت بهم بس کن شمر
گیسوان سر او ریخت بهم بس کن شمر

آمدی سر ببری تیز بکن خنجر را
از قفا حنجر او ریخت بهم بس کن شمر

بی حیا دست که داری به نوک چکمه چرا
گیسوی مادر او ریخت بهم بس کن شمر

این چه رسمیست عرب نیزۀ خود میشکند
همۀ پیکر او ریخت بهم بس کن شمر

شاعر: قاسم نعمتی
____________________________________

شعر شب پنجم محرم – عبدالله بن الحسن (ع)

در دلش حس کرد آشوب و غمی ناگاه را
در دلِ گودال تا که دید عبدالله(ع) را

نوجوانی که رسید و با شجاعت بی هراس
شد سپر! آخر رقم زد لحظۂ دلخواه را

پیکرش از ازدحام نیزه ها مجروح شد
سمت او میدید خشم عده ای گمراه را

تیرباران بود و محکم داشت در آغوش خود
یک تنِ بی جان که می آورد بر لب آه را

با غضب فریاد میزد «لا أفارق عَمّي» و
بست با آرنج؛ بر شمشیر فوراً راه را

بوسه زد جای حسن(ع) بر صورتِ خونی حسین(ع)…
بعد از دستی که شد از پیکرش کوتاه را

یادگارِ مجتبی(ع) جان داد زیر دست و پا
دید زینب(س) باز هم یک غربتِ جانکاه را!

شاعر: مرضیه عاطفی

 

اشعار شب چهارم محرم – سال ۱۳۹۹

0
اشعار شب چهارم محرم - سال 1399

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

باید که راه بر دل تو واکنم حسین
تا کِی به غربت تو مُدارا کنم حسین

یک گوشه می‌نشینم و هِی گریه میکنم
شاید میان قلب تو غوغا کنم حسین

حالا که از غم علی‌اکبر تو تا شدی
باید به محضر تو کمر تا کنم حسین

موی سفید بعد علی در سرت نماند
هر غصّه تو را به دلم جا کنم حسین

پیش زنان و اهل حرم خجلتم نده
پیش تو من چقدر تقلّا کنم حسین

من حاضرم به جای تلافی خنده ها
با خون دوای غربتت امضا کنم حسین

طفلان خانه زاد مرا هم قبول کن
خواهم که سر به پیش تو بالا کنم حسین

*” وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست”
مجبورم اینکه صحبت زهرا کنم حسین

راضی مشو که همره طفلان بیایم و…
در زیر سنگ جسم تو پیدا کنم حسین

راضی مشو که ببینند بر سرت
با قاتلان مست تو دعوا کنم حسین

راضی به مو کشیدن من پیش شان مشو
دیگر چگونه درد خود افشا کنم حسین

پیش پسر کشیده به مادر زدن رواست؟
آیا دوباره فاشِ مُعمّا کنم حسین

*مصرعی از محمد سهرابی

شاعر: مجتبی صمدی شهاب
__________________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

هستی اش را داد تا محفوظ باشد معجرش
مثل کوهی ماند پای اعتقاد و باورش

وقت بیرون رفتن از خانه، حسین و مجتبی
با یل ام البنین بودند در دور و برش

مریم و آسیه را دیدم که می آموختند
با چه شوقی درس عفت را به پای منبرش

دختر نور است این بانو و بی شک آفتاب
می شود مانند شمعی بی رمق در محضرش

اسم او ذکر شب و روز همه آیینه هاست
عصمت الله است این آیینه نام دیگرش

حضرت زهرای اطهر مظهر حجب و حیاست
ارث برده این عقیله حجب را از مادرش

حضرت زهرای اطهر آنکه پیش کور هم
چادرش را برنخواهد داشت از روی سرش

هر کسی در این جهان از عفتش دم می زند
یا به زهرا اقتدا کرده ست یا بر دخترش

شاعر: احسان نرگسی رضاپور

______________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

با تمامِ هستی‌ات خود را ندیدن مشکل است
سخت‌تر از خود زِ اولادَت بُریدن مشکل است
نیمه شب از خوابِ طفلانت پریدن مشکل است
بعدِشان یک لحظه حتی آرمیدن مشکل است

یک شبه یکباره یک‌دَم قَد خمیدن مشکل است

از جگر از جان مگو وقتی که مادر نیستی
از غمِ طفلان مگو وقتی که مادر نیستی
از دلی سوزان مگو وقتی که مادر نیستی
آه از باران مگو وقتی که مادر نیستی

داغِ مادر را فقط قدری چشیدن مشکل است

از همه از هرکسی او بیشتر آورده است
هرکه با سر آمده خانم سه سر آورده است
او فقط خود را نه بلکه دو پسر آورده است
دو پسر نه دو سپر نه دو جگر آورده است

قبلِ قربانی شدن شانه کشیدن مشکل است

داد اول بازهَم روزیِ میکائیل را
بعد از آن خانم تَفَقُد کرد عزرائیل را
بعد لطفی کرد با پا بالِ جبرائیل را
بعد هم آورد از خیمه دو اسماعیل را

آه ابراهیم این غم را شنیدن مشکل است

زینب آمد یا که نه می‌آمد آنجا فاطمه
زینب است این یا حسن یا که علی یا فاطمه
گفت عباس از ادب این کیست آیا فاطمه؟
لافتا الا علی لا سیف الا فاطمه

کربلا را بی حضورش آفریدن مشکل است

در شُکوهِ او علی را حق تعالی ریخته
در حجابِ او خودش را نیز مولا ریخته
تشنه است اما به زیرِ پاش دریا ریخته
کاسه آبی پُشتشان با گریه زهرا ریخته

گفت پیشِ محضرش با سر رسیدن مشکل است

با برادر گفت آقاجان دو جانم را ببین
پیشِ رویِ خود تمامِ خانِمانم را ببین
پیرمردِ این حرم دو نوحه خوانم را ببین
ای جوانمُرده کمی دو نوجوانم را ببین

بعدِ اکبر ماندن و جامه دریدن مشکل است

چادرِ مادر به سر کرد و از این غم گریه کرد
گریه کرد و پیشِ او اربابِ عالم گریه کرد
گریه کرد و پشتِ او عباس یکدَم گریه کرد
زیرِ لب تا گفت مادر ، مادرش هم گریه کرد

گفت بی سوگند از اینجا پریدن مشکل است

بِینِ خیمه بود و می‌آمد صدایِ بچه‌ها
مادر است و کاش میرفت او بِجای بچه‌ها
حیف آبی نیست ریزد پُشتِ پای بچه‌ها
وای می‌آمد زِ میدان ناله‌های بچه‌ها

دیدنش که هیچ مادر را ندیدن مشکل است

اینکه هردَم با شهیدان بود حالا نیست نیست
اینکه با اکبر پریشان بود حالا نیست نیست
با حسینِ خویش نالان بود حالا نیست نیست
زیرِ تیر و سنگ‌باران بود حالا نیست نیست

از میانِ نیزه‌ها مادر شنیدن مشکل است

ناله‌ها می‌آمد و زینب صدا میزد حسین
حالشان بَد میشُد و زینب صدا میزد حسین
یک نفر سَر میزد و زینب صدا میزد حسین
گفت عونَش اَشهدُ… و زینب صدا میزد حسین

سمتِ او در بِینِ نامحرم دویدن مشکل است

شاعر:حسن لطفی
__________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

نور چشمم فدای طفلانت
جان زینب همیشه قربانت

زندگی من و تب و تابم
دست من خالی است دریابم

حیف شد بیش از این توانم نیست
حاصلی جز دو نوجوانم نیست

تو که دریای رحمتی آقا
تحفه ام را عنایتی آقا

این دو فرزند نازنین،هدیه
من و شرمندگی از این هدیه

این دو گرچه تعلقات منند
حاصل عمر من حیات منند

تو ولی زندگی و جان منی
من زمینم تو آسمان منی

دوست دارم به راه تو بروند
پیش مرگ سپاه تو بروند

لحظه لحظه اگر سترگ شدند
این دو با عشق تو بزرگ شدند

من نبینم غریب خواهی شد
لحظه ای بی حبیب خواهی شد

فکر این دو نشسته بر آهم
فکر غیر از تو را نمی خواهم

بعد از این خستگی نباید داشت
جز تو وابستگی نباید داشت

ای که آهنگ التماس منی
بعد از این تو فقط حواس منی

می شوم بی سپر فدای سرت
مادری خون جگر فدای سرت

سر تو نازنین سلامت باد
سر این دو پسر فدای سرت

اشک هایم فقط به خاطر توست
این همه چشم تر فدای سرت

سر طفلم اگر شود فردا
روی نی جلوه گر فدای سرت

تن اینها اگر ز هم پاشید
آه من را کسی نخواهد دید

نوه ی مرتضی همان بهتر
که نبیند اسیری مادر

شاعر: حسن کردی
___________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

چه می شود که بگیری به دامنت سر ما را
سر شکسته همچون علی اکبر (ع) ما را

یقین که موی سپیدش سپید تر شود از این
اگر زمین بگذاری تو روی مادر ما را

هم او که شیر به ما داده از محبت زهرا (س)
و با ولایت حیدر (ع) سرشته جوهر ما را

رقیه منتظر ماست پس به ما بده قولی
به خیمه ها برسانی سلام آخر ما را

شبیه قاسم دایی شدیم بال شکسته
بیا و جمع کن از روی خاکها پر ما را

تمام آرزوی ماست: تیغشان بشود تیز
که پیشمرگ گلویت کنند حنجر ما را

به عشق اینکه نمانَد برای رأس تو نیزه
خوشا به نیزه بدوزند پس سراسر ما را

میان خنده آن نیزه دارهای حرامی
شما اجازه نده روسری مادر ما را…

شاعر : عباس احمدی
__________________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

قامت كمان كند كه دو تا تیر آخرش
یك دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشكرش

این دو ز كودكی فقط آیینه دیده‌اند
آیینه‌ای كه آه نسازد مكدرش

واحیرتا كه این دو جوانان زینب‌اند
یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟

با جان و دل دو پاره جگر وقف می كند
یك پاره جای خویش و یكی جای همسرش

یك دست، گرم اشك گرفتن ز چشم‌هاش
مشغول عطر و شانه‌ زدن دست دیگرش

چون تكیه گاه اهل حرم بود و كوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا كه خدا نكرده مبادا برادرش…

شاعر: سید حمیدرضا برقعی
___________________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

گفتن از زینب و عشقش به تو کار زهراست
زینبی که همه‌ی دار و ندار زهراست
پرورش یافته‌ی باغ و بهار زهراست
باعث فخر همه ایل و تبار زهراست

عمه نه؛ مادر سادات پس از زهرا اوست
هیچ کس ثانی زهرا نشود، تنها اوست

خواهرت هست و بر این فیض مباهات کند
همه را مست خودش وقت مناجات کند
قبل تکبیر اذان با تو ملاقات کند
بهتر از حضرت عباس مواسات کند

شیرزن نه به خدا خالق غیرت زینب
حافظ خانه‌ی توحید و امامت زینب

نشر این عشق فقط از کرم زینب توست
عاشقی مشق شده با قلم زینب توست
هرچه غم در دل ما هست غم زینب توست
سرّ تربت که شفا از قدم زینب توست

کربلا جلوه‌گهِ محترم زینب شد
پیش‌تر از حرم تو حرم زینب شد

آمده تا که دوباره همه را مات کند
اینکه پیش از همه عاشق شده اثبات کند
نذر اولاد تو یک قافله سادات کند
تو دهی اذن و بر این ذهن مباهات کند

نه نگو ورنه قسم بر لب زینب آید
نام زهرا ببرد تا که گره بگشاید

این دو یوسف دو غلام علی اکبر هستند
این دو تا آبروی عترت جعفر هستند
آشنا با همه آیات مطهر هستند
تربیت یافته‌ی ساقی لشگر هستند

این جگرگوشه و آن پاره‌تن زینب توست
این حسین و دگری هم حسن زینب توست

حرمله کو که سه‌شعبه به کمان بگذارد
کو سنان نیزه به جسم دو جوان بگذارد
شمر کو پا به روی سینه‌شان بگذارد
سرشان را ببرد روی سنان بگذارد

تن‌ِشان را به سُم مرکبشان بسپارد
تا که دست از سر تو قوم لعین بردارد

شاعر: جواد حیدری
__________________________

شعر شب چهارم محرم – حر بن ریاحی

فرمانده بودی آمدی سرباز دین باشی
دُر باشی و حُر باشی و مرد آفرین باشی

از حضرت زهرا شفاعت را طلب داری
باید بگویم هر چه داری از ادب داری

چون در حقیقت حضرت زهرا نگاهت کرد
با یک نظر فرمانده ی کل سپاهت کرد

معنی حُرکربلا اینطور شد ساده
هرکس که زهرا شد خریدارش،شدآزاده

نعلین را در کربلا انداختی بر دوش
یعنی به فرمانت شدم آقا سراپا گوش

سرباز اربابی و حکم آمد از آن بالا
فرماندهی لشکر صدیقه ی کبرا

تو در حقیقت چون که بر ارباب پیوستی
روز نخستین راه را روی خودت بستی

روز نخستین صحبت ارباب پاکت کرد
روز دهم تاثیر کرد و سینه چاکت کرد

پیوستنت تاریخ را یکدفعه برگرداند
بیش ازهمه این بازگشتن شمر را سوزاند

یک بار با برگشتنت یک بار با جنگت
یعنی دودفعه شمر افتاده ست در چنگت

فرمانده ی محض سپاه توبه کارانی
ازاین جهت درد مرا هم خوب میدانی

یک آیت از مجموع اعجاز حسینی تو
چون اولین سردارِ سرباز حسینی تو

درکربلا ازاین جهت مثل علی هستی
که بر سر خود دستمال زرد را بستی

آن دستمالی که حسین از مادرش دارد
حُر مثل سربندی همان را بر سرش دارد

پیداست بر انگشتر کرب و بلا دُرّی
زهرا خریدار تو شد ازاین جهت حُرّی

یعنی گریز روضه ی حُر میشود کوچه
یعنی ازآن نامردها پُر میشود کوچه

شاعر: مهدی رحیمی
____________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

با تو خورشید شدم، بی تو شبِ تار شدم
غمِ تنهایی تو دیدم و بیمار شدم

سایه رویِ سرم! زینبِ تو آشفته ست
یار کم داری و از دلهره سرشار شدم

پیش من بغض خودت را به گلویت نسپار
جانِ من حرف بزن! از غم تو زار

نگرانم شده ای! دل‌نگرانت شده ام
عاشقت هستم و عمریست وفادار شدم

گریه میکردم از اوّل که فدایت بشوم
دل به من دادی و یک عمر بدهکار شدم

مادر از غربتِ امروزِ تو آنقدر گریست
که به والله به عشقِ تو پسردار شدم

نذر تو خون گلویِ پسرانم! بپذیر …
سجده کردم که به این رتبه سزاوار شدم

شاعر: مرضیه عاطفی
_________________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

دو خورشید جهان¬آرا، دو قرص ماه، دو اختر
دو آزاده، دو دلداده، دو رزمنده، دو هم¬سنگر

دو شایسته، دو وارسته، دو دردانه، دو ریحانه
دو نور دیده در دیده، دو روح روح در پیکر

دو یاس ارغوانی نه، بگو دو آیة قرآن
دو یوسف نه، دو اسماعیل از یک قهرمان هاجر

کشیده شانه بر مو، شسته صورت از گلاب اشک
گرفته چون دو قرآن دخت زهرا هر دو را در بر

به سر شور و به رخ اشک و به کف تیغ و به دل آتش
به سیرت، سیرتِ قاسم، به صورت، صورتِ اکبر

منای کربلا گردیده محو این دو قربانی
نوای نینوا از نایشان بر گنبد اخضر

گرفته دستشان را برده با خود زینب کبری
که قربانی کند در مقدم ثار الله اکبر

بگفت ای جان جان، جان دو فرزندم به قربانت
تو ابراهیمی و اینان دو اسماعیل ای سرور!

دو اسماعیل نه، دو ذبح کوچک، نه دو قربانی
قبول درگهت کن منتی بگذار بر خواهر

اگر اذنم دهی اینک به دست خود بگردانم
دو فرزند عزیز خویش را دور علی¬اصغر

امید زینب¬ است ای آفتاب دامن زهرا¬
که افتد این دو قرص ماه را بر خاک راهت سر

سفارش کرده عبدالله جعفر بر من ای مولا
که این دو شاخة گل را کنم در مقدمت پرپر

به اذن یوسف زهرا دو ماه زینب کبری
درخشیدند در میدان چو خورشید فلک گستر

فلک در آتش غیرت، ملک در وادی حیرت
که رو آورده در میدان دو حیدر یا دو پیغمبر!

یکی می¬گفت دو خورشید از گردون شده نازل
یکی گفتا دو مه تابیده یا دو آسمان اختر

ندا دادند ما دو شیرزاده¬ایم زینب را
که باشد جدة ما فاطمه صدیقة اطهر

پیمبر جد و زهرا¬ جده و مادر بود زینب
حسین بن علی خال و پدر عبدالله جعفر

خروشیدند همچون شیر با شمشیر یک لحظه
دو حیدر حمله¬ور گشتند بر دریایی از لشکر

تو گفتی در احد تابیده دو بدر جهان¬آرا
و یا دو حیدر کرار رو آورده در خیبر

ز آب تیغ هر یک آتشی می¬ریخت در میدان
که گفتی شعلة خشم خدا پیچیده در محشر

چو آتش بر فلک فریاد می¬رفت از دل دشمن
چو باران بر زمین می¬ریخت دست و پا و چشم و سر

ز هم پاشیده چون پیراهن از هم هر دو اعضاشان
ز بس بر جسم¬شان بنشست زخم نیزه و خنجر

به خاک افتاد جسم پاکشان چون آیة قرآن
دریغا ماند زیر دست و پا دو سورة کوثر

چو بشنید از حرم فریادشان را یوسف زهرا
به سرعت آمد و بگرفت همچون جانشان در بر

دریغا دو همای عشق در آغوش ثارالله
همای روحشان از موج خون در آسمان زد پر

چو دید از قتلگه آرند آن دو سرو خونین را
درون خیمه زینب گشت پنهان با دو چشم تر

نهان شد در حرم کو را نبیند یوسف زهرا
مبادا چشم حق گردد خجل ز آن مهربان مادر

بیا لیلا تماشا کن مقام و صبر زینب را
که در یک لحظه داده در ره دین دو علی¬اکبر

به ثارالله و صبر زینب و خون دو فرزندش
سلام “میثم” و خلق خدا و خالق داور

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
_______________________________

شعر شب چهارم محرم – مناجات امام حسین (ع)

ای راه مستقیم الی الله یا حسین
ای زینت همیشه ی عرش خدا حسین

باید طبیب ها به شما رو بیاورند
نامت دواست ذکر شما هم شفا حسین

دست مرا بگیر که این دست عمری است
بر سینه ام فقط زده سنگ تو را حسین

تنها به اشک روضه تو پاک می شود
بعضی گناه های گنه کار ها حسین

سوءالقضاست مهر تو در دل نداشتن
حُسن القضاست عشق به کرببلا حسین

آشوب درد بودم و حالا به مهر تو
آرامشی عجیب گرفته مرا حسین

محتاج مثل من که چنین سربلند دید؟
محتاج توست زندگی این گدا حسین

می خواستم که دل نسپارم به هیچ خاک
عشق به کربلای تو نگذاشت یا حسین

در خلسه ی حقیقت شبهای روضه هست
حالی که نیست بهتر از آن هیچ جا حسین

تعریف عشق با تو عوض میشود مدام
هر اربعین شروع دوباره ست با حسین

شاعر: حسن کردی
______________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

می روی دنبالِ فرزندانِ من سلطان عشق
بیش از این زحمت نکش ای جانِ من سلطان عشق

کودکانم جای خود..هستیِ زینب هم فدات
خویش را خسته نکن جانانِ من سلطان عشق

می روم در خیمه ها پنهان شوم غصّه نخور
چهره را پنهان نکن قرآنِ من سلطان عشق

خیمه می مانم که ننشیند به پیشانی عَرَق
بی خیالِ بچّه ها عطشانِ من سلطان عشق

مرکبِ تو می کشد سنگینی بارِ دو گل..
باز هم می آوری طفلانِ من سلطان عشق

این دو تا را هدیه کردم تا بمانی پایدار
منّتت را می کشم منّانِ من سلطان عشق

چهره ات درهم نکن قربانِ لبخندِ لبت
خنده ات باشد فقط درمانِ من سلطان عشق

سرفرازی کن عزیز فاطمه در کربلا…
سربلندیّ ات بُود سامانِ من سلطان عشق

شاعر: محسن راحت حق
_____________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

آورده ما را با خودش مادر؛ که قربانت شویم
تا که برایت جان دهیم و حافظِ جانت شویم

إذن از تو میخواهیم تا با غیرتی حیدرنشان
در وادیِ میدان بتازیم و رجز خوانت شویم

از کودکی سیرابمان کردی و وقتِ آن شده
تا تشنه لب؛ جان-دادۂ لب های عطشانت شویم

باید سپر برداشته، باید که از «سر» بگذریم
نگذار تنها شاهدِ حال پریشانت شویم

ما آرزو داریم که مثلِ علیِ اکبرت(ع)
در خیمه نه! در معرکه ملحق به یارانت شویم

دل دل نکن دایی! به خواهرزاده هایت نه نگو
قابل بدان پایِ رکابت، از شهیدانت شویم

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا و َجَاهَدُوا»*
بگذار تا تفسیری از آیاتِ قرانت شویم!

*سورۂ مبارکۂ أنفال/ابتدای آیۂ(٧٢)
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا و َجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوا وَّنَصَرُوا أُولَٰئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ…
ﻣﺴﻠﻤﺎً ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﻭ ﻫﺠﺮﺕ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻭ ﺟﺎنﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺟﻬﺎﺩ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﻣﻬﺎﺟﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﻨﺎﻩ ﻭ ﺟﺎ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻳﺎﺭی ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻨﺎﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﺎﺭ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ…

شاعر: مرضیه عاطفی
______________________________

شعر شب چهارم محرم – حر بن ریاحی

کِی شود حُر شَوَم و توبه ی مردانه کنم؟!
سینه ام را ز چه مَنزلگهِ بیگانه کنم؟!

سینه ویران شده ی توست به ولله حسین
گنج را من طلب از سینه ی ویرانه کنم

ای تو مستانگی من! چه لزومی دارد
عشقِ تو باشد و من باده به پیمانه کنم

میروَم‌ هیئت و در بَدو ورودَم زین پَس
مشکلی نیست اگر نیّت میخانه کنم

خنده ای کُن بوَزَد بویِ خوشِ سیبِ حرم
وَ اناری بده تا با دل و جان دانه کنم

آه اگر شمع تویی تا به اَبد شرمَم باد
خنده بَر حالِ پُراز گریه ی پروانه کنم

ای سَرِ نیزه نشین کاش نسیمی بودم
تا که گیسویِ پریشانِ تو را شانه کنم

بارها توبه شکستَم تو ولی بخشیدی
کِی شَوَد حُر شَوَم و توبه ی مردانه کنم؟!

شاعر: محسن کاویانی
_______________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

زینبِ کبری شدی تا عشق را معنا کنی
کربلا را تا ابد با اشکِ خود احیا کنی

روح بخشیدی به آیینِ پدر بعد از نبی
پیروی از مادرِ خود حضرتِ زهرا کنی

سوختی چون شمع در پای ولایت تا فقط
بیرقِ سرخِ حسین را در زمین بر پا کنی

ای علَم بر دوش از کرببلا تا شامِ غم
ای که با لبخندِ اشکت درد را زیبا کنی

تو پیمبر دامنِ زهرا شده معراجتان
آمدی تا بابِ رحمت را به رویم وا کنی

تو رسولِ مرسلِ کرببلای غربتی
با سرِ بالای نیزه نیمه شب نجوا کنی

در لبت آوازِ سرخِ کربلا، آهِ عطش
دشتِ خونِ تشنه را با اشکِ خود دریا کنی

در زمینِ کربلا تحتِ ولیِ امرِ خود
اقتدا بر مادرت در ظهرِ عاشورا کنی

ای تماشایی ترین زیباییِ صبرِ خدا
ای که با گوشه نگاهت هر دلی شیدا کنی

در زلالِ معرفت بی انتهایی چون علی(ع)
این همه درد غریبی را کجا انشا کنی

زینب ای امّ المصائب اسوه ی صبر و رضا
هستی ات را داده ای تا عشق را معنا کنی

کربلا با نامِ تو در چشمِ ما زیبا شده
ای که با اعجازِ نطقت ظلم را خنثی کنی

ای که راضی بر رضای حق، ممنونیم اگر
نامِ ما را در ردیفِ عاشقان امضا کنی

ما مدافع بر حریمت گشته‌ایم از جان و دل
کن دعا شهدِ شهادت را نصیبِ ما کنی

شاعر: هستی محرابی
___________________________

شعر شب چهارم محرم – طفلان حضرت زینب (س)

همان سروی که تندیس وقار و استقامت شد
وجودش شاه تیغی با صلابت در علامت شد

علی مرتضی در باطن و زهراست در ظاهر
ظهور آیه ی نوراست و مروارید عصمت شد

صحیح ترجمان رب خدرالقدس یعنی که
غبار چادر او موجب ایجاد خلقت شد

مفاتیح لبش غرق زیارتهای مأثوره است
قنوتش جلوه کرد و قبه ای از استجابت شد

غزل ها حُرّ توّابند و منبرها به استغفار
تمامش دون شأن زینب است آنچه روایت شد

دو فرزندش دم “یا نور” و “یا قدوس” او هستند
دو تا قرص قمر تقدیم خورشید امامت شد

به سوی ماه روی نیزه قامت بست عاشورا
چه خوشحال است تقدیم امامش این دو رکعت شد

دو تا فرزند اسماء و دو تا اسماء حسنایند
دو حرف از اسم اعظم که در این مقتل تلاوت شد

یکی پهلوش شد زخمی، یکی بازوش شد زخمی
مصیبت های پشت در، میان این دو قسمت شد

دو لاله یا دو ریحانه، دو کوه شانه در شانه
به روی خاک افتادند، یعنی که قیامت شد

محمد پاسبان پیکر زخمی عونش شد
محمد تا زمین افتاد جسم عون غارت شد

ملائک تا دم خیمه، خبر بردند با گریه
به روی بالها تشییع دو خورشید طلعت شد

ولی از خیمه ی چشمش نیامد اشک یک لحظه
میان خیمه ی خود باز مشغول عبادت شد

از اینکه در میان معرکه زهرا نشد او را
از اینکه جان نداده پای او، غرق خجالت شد

دو تا دلبند روی نیزه ها دارد ولی هر شب
هلال خویشتن را دید و مشغول زیارت شد

کسی که پرده دار محملش بودند مریم ها
حریمش هتک حرمت شد، گرفتار اسارت شد

شاعر: محسن حنیفی

 

اشعار شب سوم محرم – سال ۱۳۹۹

2
اشعار شب سوم محرم - سال 1399

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

بی تو بابا رَمقِ بال و پَرم را بردند
شادی زندگی مختصرم را بردند

تا که خاموش شوم رأس تو را آوردند
سود کردم تو رسیدی ضررم را بردند

عوض اینکه بخوانند برایم قصّه
بسکه فریاد کشیدند سَرَم را بردند

بی تو هر صبح لگد بود که بیدارم کرد
خوشیِ اوّل صبح و سحرم را بردند

تار صوتی من از ناله زدن بسته شده
غصّه ها جوهر و نای جگرم را بردند

پای پُر آبله نگذاشت به نیزه برسم
قدرت آمدنِ تا گُذرم را بردند

نوک انگشت شناساند به من روی تو را
مُشت ها سوی دو چشمان تَرم را بردند

ساعد دست نحیفم وسط کوچه شکست
سنگ ها رنگ سفید سِپَرم را بردند

گَردنم بسکه چپ و راست شده با سیلی
حالت خیره شدن از نظرم را بردند

مانده مویم به زیر ناخُن زجر ای بابا
گیسوی بافته تا به کمرم را بردند

بین این قافله همبازی من اصغر بود
نیزه ای دُزد شد و همسفرم را بردند

هیچ کس مثل من از فاطمه ارثیه نبُرد
روضه خوان های پریشان خبرم را بردند

شاعر: مجتبی صمدی شهاب
_________________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

شب است و راهِ این کوه و بیابان
من و این سینه ی محزون و نالان

امان از بی کسی و درد هجران
امان از تیزیِ خارِ مغیلان

مرو ای ساربان من پا ندارم
سرِ خود سایه ی بابا ندارم

ندارم تا مرا گیرد در آغوش
بگویم من کجا این دشتِ خاموش

مزن ای ساربان افتادم از پا
ندارم طاقتِ این سنگِ خارا

نمی بینی که چشمم پُر ز غمزه است
نمی بینی سرِ بابام به نیزه است

چرا رحمی نداری ای حرامی؟
مرا سوزانده دردِ تشنه کامی

لبم خشک و تنم در آتشِ تب
بزار آبم دهد تا عمه زینب

سرِ بابا به نیزه روبرویم
بزار از درد خود بر او بگویم

شب است و جاده و این اشک و آهم
بتاب بر من کمی ای قرصِ ماهم

تنت دشت و سرت روی سنان است
بمیرم روی تیغِ خیزران است

ببین خون میچکد از هر دو پایم
پدر آهسته تا من هم بیایم

رسن بر گردنم زنجیر بر دست
گمانم استخوانِ پام بشکست

مرو ای سر مرا یکدم بغل کن
به قولی داده ای امشب عمل کن

نمی بینی سرم تیغِ جفا است
چنین ظلمی مرا کی گو روا است؟

مرو ای سر تمنا می کنم من
شکایت از کفِ پا می کنم من

تنورِ سینه ام امشب چه داغ است
تمامِ دردم از هجر و فراق است

بمیرم ای پدر سیرت ندیدم
گلی از باغِ آغوشت نچیدم

مرو ای جان، مرو بابا حسینم
مرو ای روشنیِ هر دو عینم

ببین ماندم به زیرِ تیغِ جلاد
گلویم پُر ز آه و بغضِ فریاد

به چون ابرِ بهاران خون ببارم
مزن ظالم که من بابا ندارم

دلم شد تنگِ آغوش صمیمی
پدر جان الامان داد از یتیمی

شاعر: هستی محرابی
__________________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

ای چراغ شب شهادت من
ای تماشای تو عبادت من

جان من! باز بر لب آمده ای
آفتابا! چرا شب آمده ای

داغ تو ذره ذره آبم کرد
لب خشکیده ات کبابم کرد

حیف از این لب و دهن باشد
که بر او چوب، بوسه زن باشد

اشک و خون، جاری از دو عین من است
بوسهء من شهادتین من است

گلوی پاره پاره آوردی
عوض گوشواره آوردی

از گلوی تو پاره تر، جگرم
از سر تو شکسته تر، کمرم

طفل قامت خمیده دیده کسی؟!
مثل من داغدیده، دیده کسی؟!

قامت خم گواه صبر من است
گوشهء این خرابه قبر من است

نیزه بر صورتِ تو چنگ زده
که به پیشانی تو سنگ زده؟

در رگ حنجر تو دیده شده
که سرت از قفا بریده شده

تازیانه گریست بر بدنم
بدنم شد به رنگ پیرهنم

تنم از تازیانه آزردند
چادر خاکی مرا بردند

آفتاب رخم عیان گردید
در دو پوشش رویم نهان گردید

ابر سیلی به رخ حجابم شد
خون فرق سرم نقابم شد

سیلی از قاتلت اگر خوردم
ارث مادر به کودکی بردم

شامیان بی مروّت و پستند
دختران را به ریسمان بستند

همه را با شتاب می بردند
سوی بزم شراب می بردند

من که کوچکتر از همه بودم
راه با دست بسته پیمودم

نفسم در شماره می افتاد
در وجودم شراره می افتاد

بارها بین ره زمین خوردم
عمّه ام گر نبود می مردم

تا به من خصم حمله ور می شد
عمّه می آمد و سپر می شد

بس که عمّه مدافع همه شد
پای تا سر شبیه فاطمه شد

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
_________________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

ویرانه ام پُر می شود از عطر گیسویت
با با کجا بودی…چرا خاکی شده مویت

پیدا نکردم جای سالم در سرت بابا
تا بوسه ای برچینم از مابِین ابرویت

پرواز کردم سوی تو اما زمین خوردم
این روزها زخمی شده بال پرستویت

سجاده ام را پهن کردم کنج ویرانه
من هم شبیه عمه ام هستم دعاگویت

این است روز و شب دعایم: کاش من را باز
یک بار دیگر می نشاندی روی زانویت

شاعر: احسان نرگسی رضاپور
__________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

آوردمت اینجا سر بابا به سختی
آخر رسیدم من به تو اما به سختی

این روزها خیلی سرت بابا شلوغ است
انقدر ها که می شوی پیدا به سختی

گاهی به نیزه گاه در طشت طلایی
یک شب بیا و بگذران با ما به سختی

بوی غذای هر شب همسایه هامان
آزار داده کودکانت را به سختی

یادت می آید که چگونه می دویدم
عمه عصایم می شود حالا به سختی

چشمان من رو به سیاهی می رود حیف
ای سرجدا می بینمت اینجا به سختی

از آن شب زجرآور صحرای غربت
بالا نمی آید نفس الا به سختی

من گم شدم ای کاش پیدایم نمی کرد
می لرزم از کابوس آن صحرا به سختی

دور از نگاهت بی هوا با قصد کشتن
تا پای جان میزد مرا بابا به سختی

ما را به نام خارجی ها می شناسند
بی زارم از این نامسلمانها به سختی

از کوچه های سنگ دل های شامی
در برده ام این جان زخمی را به سختی

از بس سرم دستم دهانم درد دارد
بی تاب رفتن گشته ام بی تاب سختی

شاعر: حسن کردی
____________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

روح بزرگش دمیده است جان در تن کوچک من
سرگرم گفت وشنود است او با من کوچک من

وقتی که شبهای تارم در انتظار سپیده است
خورشید او می تراود از روزن کوچک من

یک لحظه از من جدا نیست بابای خوبم ببینید
دستان خود حلقه کرده است بر گردن کوچک من

می خواستم از یتیمی ، از غربت خود بنالم
دیدم سر خود نهاده است بر دامن کوچک من

گفتم تن زخمی اش را ، عریانی اش را بپوشم
دیدم بلند است و، کوتاه پیراهن کوچک من

در این خزان محبت دارم دلی داغ پرور
هفتاد و دو لاله رسته از گلشن کوچک من

از کربلا تا مدینه یک دفتر خاطرات است
با رد پایی که مانده است از دشمن کوچک من

دنیا چه بی اعتبار است در پیش چشمی که دیده است
دار الامان جهان را در دامن کوچک من

آنان که بر سینه دارند داغ سفر کرده ای را
شاخه گلی می گذارند بر مدفن کوچک من

شاعر: محمد علی مجاهدی
________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

دختر اگر یتیم شود پیر می شود
از زندگی بدون پدر سیر میشود

هم سن و سال ها همه او را نشان دهند
دل نازک است دختر و دل گیر می شود

باشد شبیه مادر خود نافذ الکلام
این شهر با صدایش چه تسخیر می شود

فریادهای یا ابتایش چو فاطمه
در سرزمین کفر چو تکبیر می شود

وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد
هر تاب آن چو حلقه زنجیر می شود

اصلاً رقیه نه، به خدا مَرد بی هوا
با یک شتاب ضربه زمین گیر می شود

هرگز کسی نگفت گلویش کبود شد
این جاست روضه صاحب تصویر می شود

دشمن به او نگاه خریدار می کند
خوب شاه زاده بوده و تحقیر می شود

فرزند خارجیست کفن احتیاج نیست
بیهوده نیست این همه تکفیر می شود

دادند جای غسل، تیمم تنش… چرا؟
خون از شکاف زخم سرازیر می شود

شاعر: قاسم نعمتی
_________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

ویران‌نشین شدم که تماشا کنی مرا
مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا

گفتم می‌آیی و به سرم دست می‌کشی
اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا

آن شب که گم شدم وسط نیزه‌دارها
می‌خواستم فقط که تو پیدا کنی مرا

از آن لبی که دور و برش خیزرانی است
یک بوسه‌ام بده که سر و پا کنی مرا

با حال و روز صورت تغییر کرده‌ات
هیچ انتظار نیست مداوا کنی مرا

معجر نمانده است ببندم سر تو را
پیراهنت کجاست که بینا کنی مرا

وقتی که ناز دخترکت را نمی‌خری
بهتر اسیر زخم زبان‌ها کنی مرا

حالا که آمدی تو؛ به یاد قدیم‌ها
باید زبان بگیری و لالا کنی مرا

عمّه ببخش دردسر کاروان شدم
امشب کمک بده که مهیّا کنی مرا

شاعر: احسان محسنی فر
__________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

تشنه بودم دشمنت فهمید و سقا را گرفت
کودکی ساحل نشین بودم که دریا را گرفت

با برادرها دلم خوش بود اکبر را زد و
از نگاهم آن عزیزِ ارباّ اربا را گرفت

دید من گهواره جنبان علی اصغر شدم
تیر را در چله کرد و کودک ما را گرفت

کودکی های مرا طاقت نیاورد آخرش
پیش چشمم داخل گودال بابا را گرفت

روی خاک افتادی و تاریک شد بعد از تو دشت
از شب ما لذت خورشید فردا را گرفت

پای نی با دیدنت خوش بودم اما برنتافت
نیزه را برداشت از من آن تماشا را گرفت

دید داری یاد مادر می کنی با دیدنم
از تو و از عمه زینب باز زهرا را گرفت

شاعر : محسن ناصحی
_____________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

عشق کاری به قیل و قال ندارد
عاشقی حرف جز کمال ندارد
شاه عشّاق که مثال ندارد
باغ او میوه‌ای کال ندارد
نخل‌های علی نهال ندارد

غیر راه علی مسیر ندیدم
داخل خانه‌اش صغیر ندیدم
سر بلندند؛ سر به زیر ندیدم
من در این خانه غیر شیر ندیدم
شیر بودن که سنّ و سال ندارد

چون شده حیدری تبار؛ رقیّه
هست اعجوبه‌ی وقار؛ رقیّه
مثل عمّه شد استوار؛ رقیّه
گرچه دیده سه تا بهار؛ رقیّه
در کمالات؛ او مثال ندارد

بر رخ او خدا نقاب کشیده
روی او پرده‌ی حجاب کشیده
جای چشمانش آفتاب کشیده
صورتش به ابوتراب کشیده
حیف در زندگی مجال ندارد

خوشی از عمر خویش دیده؟ ندیده
نازدانه‌ست ناسزا نشنیده
پابرهنه به روی خار دویده
گرچه کودک، ولی شده‌ست خمیده
او الفباش غیر دال ندارد

مثل یک شیشه‌ی بلور، شکسته
همچو خشتی که در تنور شکسته
سنگ خورده ولی غرور شکسته
زیورش را کسی به زور شکسته
نزن او با کسی جدال ندارد

بر سرش ریخت آسمان خرابه
زخم‌ها خورد از زبان خرابه
معجر پاره؛ تازیانه؛ خرابه
آه؛ پروانه در میان خرابه
جای سالم به روی بال ندارد

بین انظار رفت مسخره کردند
سر بازار رفت مسخره کردند
دست به دیوار رفت مسخره کردند
کوچه هر بار رفت مسخره کردند
معجر پاره قیل و قال ندارد

زجر ول‌کن نبود؛ حرمله می‌زد
دخترک را بدون فاصله می‌زد
گردنش را گرفت سلسله می‌زد
گفت جامانده‌ام ز قافله می‌زد
طفل ترسیده که سؤال ندارد

کنج ویرانه غصّه دور و برش ریخت
خشت‌ها بالشی به زیر پرش ریخت
دختر شاه بود و موی سرش ریخت
گریه‌ها وقت دیدن پدرش ریخت
خواهشی او جز وصال ندارد

شاعر: محمد جواد پرچمی
______________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

در میان خیمه ها زلف پریشان سوخته
من خودم دیدم خم ابروی جانان سوخته

وقت غارت چادرم آتش گرفت ای ماه من
دست وپای بچه ها درشام هجران سوخته

بارها نام تو را خواندم به زیر دست و پا
حیف باباجان همین مرغ غزلخوان سوخته

دستها سنگین و صورتها شبیه یاس بود
بعد سیلی غنچه و گلزار و ریحان سوخته

چشمهای بی حیا شد میزبان دختران
ازهمان ساعت دل بی تاب مهمان سوخته

یوسف زیبای زهرا چشم خودرا بازکن
تا ببینی بعدتو یکسر بیابان سوخته

دشمنان با هرچه میشد عمه زینب را زدند
ازهمین رو سینه ام با آه سوزان سوخته

خاک و خاکستر به روی عمه جانم ریختند
وای از آن ساعت که قلب اهل رضوان سوخته

ای سر دور از بدن نیلی تر از نیلی شدم
صورت و دست کبود و چشم گریان سوخته

صورت زیبای تو بالای نِی ها دیدنیست
قاری قرآن من یکباره ایمان سوخته

در تنور خانه خولی سرت بازیچه شد
آن چنان که گیسو و لبها و دندان سوخته

خون رگهای تو میریزد به دامانم ولی
خوب بنگر معجر و دستار و دامان سوخته

درد من با بوسه از روی تو درمان میشود
حیف ای درمان دردم درد و درمان سوخته

شاعر: سعید مرادی
__________________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

شام سوّم در عزا ،نذر سه ساله دختر است
دستهایش بسته امّا ، دست گیر محشر است

شام ویران است و یک دختر که می خواهد پدر
در جوابِ گریه هایش پیش رو تشت سر است

کاش بودم حائلی در وقت سیلی خوردنش
صورتش از دستهای دشمنش کوچکتر است

هر که دارد دختری کوچک بفهمد حرف من
مِهر بابا نزد دختر ، بیشتر از مادر است

یار و هم بازیِ او خاموش شد ، زان ماجرا
بین اموالی که غارت گشته مهدِ اصغر است

یک شباهت با پدر دارد ، چو بیند راس او
مویِ خود خاکی و زلف او پر از خاکستر است

تا جدا افتاد ، از آن کاروان پر بلا
پای او مجروح و چون عمّه سرش بی معجر است

بس شباهت داشت او با جدّه اش خیر النسا
یک طرف یک گوش زخمی ، یک طرف میخ در است

شاعر: حسن نبی جندقی
____________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

غساله بر این تن بریز آهسته تر آب
این چشم های خسته تازه رفته در خواب

غساله زد حال تو آتش بر وجودم
دیدی چه آمد بر سر ِ یاس کبودم

غساله می پیچی به خود از بی قراری
انگار که در خانه دختر بچه داری

غساله باور می کنی این نازدانه
هر وقت گریه کرده ، خورده تازیانه

غساله این قد ِکمان کرده کمانت
پهلوی او دیدی و بند آمد زبانت

غساله جای دست را دیدی به رویش
آتش بگیر از جای آتش روی مویش

غساله نازش را بکش تا می توانی
جای تمام شامیان کن مهربانی

غساله والله این سه ساله خارجی نیست
می دانی اصلا این شهیده ، دختر کیست

غساله والله این سه ساله شاهزاده است
او دومین ریحانه ی این خانواده است

غساله می بینی چه آمد بر سر او
دیدی چه کرده کعب نی با پیکر او

غساله دختر بچه این حد پیر دیدی
تو شاخه ی گل در غل و زنجیر دیدی

غساله مزد زحمتت با مادر ما
شد مثل اسما قسمت تو غسل زهرا

شاعر: محمد حسین رحیمیان
_____________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

لب های او جز ناله آوایی ندارد
دیگر برایش خنده معنایی ندارد

اکنون که اینجا آمدی باید بگوید
جز این خرابه دخترت جایی ندارد

باید بگوید از غم تنهایی خود
چون هم نشینی غیر تنهایی ندارد

یادش بخیر آن بوسه های گرم بابا
حالا لبش سرد است و گرمایی ندارد

در کوچه های شام هم با گریه می گفت
یک کاروان نیزه تماشایی ندارد!

تفسیری از ایثار و غیرت می شود چون
از نسل زهرا است و همتایی ندارد

هر چه مصیبت بود از آنجا شروع شد
وقتی که فهمیدند بابایی ندارد…

شاعر: محسن زعفرانیه
______________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

بیت الغزل هر غزل ناب رقیه است
خورشید علی اصغر و مهتاب رقیه است

«نزدیک‌ترین راه به الله حسین است»
نزدیک‌ترین راه به ارباب رقیه است

در باب برآوردن انواع حوائج
یک باب خدا دارد و آن باب رقیه است

در زاویۀ عرش خدا قاب بزرگیست
نامی که شده زینت این قاب رقیه است

در خلوت خود معتکفند اهل محبّت
در مسجد این طایفه محراب رقیه است

دردانۀ ارباب که با دست اباالفضل
از چشمۀ کوثر شده سیراب رقیه است

حاجت طلبیدند از او عالم و آدم
زیرا که فقط مهر جهان تاب رقیه است

شاعر: مجتبی خرسندی
_______________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

در بیابان..محشری شد ای خدا زیرِ کتک
سرنوشتم مادری شد ای خدا زیرِ کتک

دست بالا برد و با قدرت فرود آورد دست
صورتم نیلوفری شد ای خدا زیرِکتک

زجر بود و بی حیایی و کلامِ ناروا…
قسمتم..خیره سری شد ای خدا زیر کتک

تا که مشتی بر دهانم خورد..دندانها شکست
باز هم پرده دری شد ای خدا زیر کتک

دستهایم بسته بود و پشتِ مرکب می کشید
حال من پشتِ دری شد ای خدا زیر کتک

خاطرم آمد مصیبت های زهرا مادرم…
پهلویم خاکستری شد ای خدا زیر کتک

از تنم چیزی نمانده جز کبودی غیرِ درد..
این رمق ها آخری شد ای خدا زیر کتک

روضه های یک سه ساله جمع شد در راهِ شام
نیست گویا دختری شد ای خدا زیر کتک

آخرین حرفم ..کلامِ آخرم تایید کرد..
در بیابان محشری شد ای خدا زیر کتک

شاعر: محسن راحت حق
______________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

میان قافله من بیشتر یاد پدر کردم
پدر نام تو بردن جرم بود و من خطر کردم

میامد تازیانه بی مهابا سمت ما بابا
شده دستم سیاه از بس که بر صورت سپر کردم

پس از انشب که از ناقه به روی خاک افتادم
چه شبهاییی که با درد کمر تا صبح سر کردم

من از دوش مو عباس رفتم زیر دست زجر
ببین از کربلا تا شام را با که سفر کردم

تو را با گریه من میخواستم در تشت زر رفتی
لبت را خیزران بوسید من خیلی ضرر کردم

اگرکه سوخته گیسویم و زخمیست ابرویم
از ان باشد که از کوی یهودیها گذر کردم

تو دندانت شکسته من سرم عمه دلش بابا
مپرس از من چرا این‌گفتگو را مختصر کردم

تو را که در بغل دارم دگر بالا چه کم دارم
مرا با خود ببر که چادر رفتن به سر کردم

شاعر: محمد جواد مطیع ها
______________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

نزول کرده ای، ای آیه های روشن من
خوش آمدی به خرابه؛ بهار گلشن من

بنفشه زار تنم آمده به استقبال
هزار و نهصد و پنجاه زخم بر تن من

تو بارگاه تنت آسمان پنجم شد!
بیا که سر بگذاری به خاک دامن من

هماره تولیت گیسوی تو با من بود
شدند باد و تنور و شراب دشمن من

به بوریای تو تا حشر غبطه خواهم خورد
دوباره دست بینداز دور گردن من

همیشه صوت تو، آویز گوش های من است
اگر چه پنجه ی غارت، شده است رهزن من

بلند مرتبه بودم، ز ناقه افتادم
بلندتر شده حالا صدای شیون من

مرا به قصد فدک می زدند قنفذها
شبیه فاطمه بوده است جان سپردن من

خرابه نه، حرم من رواق علقمه است
که عرش شانه ی ساقی شده است مدفن من

شاعر: محسن حنیفی
________________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

ببین آباد کردی ماه من این بزم ویران را
سرت امشب به این ویرانه برگردانده سامان را

مگر من جز در آغوشت دمی آرام میگیرم
پناهی هست آیا جز پدر طفل هراسان را

خوشم با آیه های رحمت از لب های خونینت
تحمل میکنم اینگونه شهری نامسلمان را

تو هم مثل خودم گیسو پریشانی، نمیدانم
چگونه شانه باید کرد گیسویی پریشان را

برایت از بیابان و بلاهایش نمیگویم
خودت که شام آخر دیده ای خار مغیلان را

بهاران بود روزی روزگارم در بَرِ خورشید
خزان آتش کشید اما پس از تو این گلستان را

شاعر: فاطمه معصومی
_________________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

ای یوسف رسیده به کنعان من،سلام
بابایی عزیزتر از جان من،سلام

ای دلخوشی این دل پر غم،خوش آمدی
بابا، به این خرابه ی ماتم خوش اومدی

دیدم چِقَدر حالت عمه عجیب شد
تو آمدی!…خرابه پر از بوی سیب شد

منّت سر شکسته ی دختر گذاشتی
وقتی به روی دامن من سر گذاشتی

حالا به موی مختصرت شانه می زنم
با دست کوچکم به سرت شانه می زنم

وضع لب و دهان تو تغییر کرده است
یک تکّه خیزران به لبت گیر کرده است

بابا ندیده ای که چه زجری کشیده ام
من روی خار تیز مغیلان دویده ام

زلفم به دست باد مخالف کشیده شد
این ارث فاطمه است که قدّم خمیده شد

از روی مپرس که نیلی شده پدر
یاست کبود ضربه ی سیلی شده پدر

این معجرم که پاره و خاکی و نخ نماست
سوغات غارت حرم بی پناه ماست

این نیزه دارها چه گلی که نکاشتند
بر نی سر عموی مرا کج گذاشتند

کار رقیه ی تو پدرجان تمام شد
تا نوبت مصائب پردرد شام شد

نا محرمان به راه حریم تو سد زدند
بر پهلوی سه ساله ی تو بد لگد زدند

ما را میان خنده ی انظار برده اند
ما را کشان کشان سر بازار برده اند

دیدم که شامیان حرامی دریده اند
دیدم که معجر از سر عمه کشیده اند

دیدم بساط مستی بزم شراب را
آن چشم شور دشمن خانه خراب را

با داغ صحنه ای جگرم پاره پاره شد
حرف کنیز شد،به سکینه اشاره شد

امشب کنار پیکر بی جان من بمان
یک فاتحه برای گل پرپرت بخوان

شاعر: بردیا محمدی
_____________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

تشنه‌ای در پنجه‌ای سیراب گیر اُفتاده است
کودکی در حمله‌ی اعراب گیر اُفتاده است

بعدِ بابا آبِ خوش از حنجرش پایین نرفت
در گلویش جرعه‌های آب گیر اُفتاده است

کاش در تاریکیِ صحرا نمی‌دیدش کسی
دخترک از دستِ این مهتاب گیر اُفتاده است

بارها از رویِ نِی بابا به داداش می‌رسید
آی خواهر زودتر بشتاب گیر اُفتاده است

زجر آوردش به روی ناقه‌ای انداختش
مثل آن ماهی که در قلاب گیر اُفتاده است

این طرف از زجر می‌خورد آنطرف از حرمله
مثل آن برگی که در سیلاب گیر اُفتاده است

چشمهایش گرم می‌شد می‌پرید از خوابِ ناز
بسکه طفلی زیرِ پا در خواب گیر اُفتاده است

هیچکس در بینِ کوچه احترامش را نداشت
آه با نان‌هایِ در پرتاب گیر اُفتاده است

شاعر: حسن لطفی
_____________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

امشب که با تو انس به ویران گرفته ام
ویرانه را به جای گلستان گرفته ام

امشب شب مبارک قدر است و من تو را
بر روی دست خویش چو قرآن گرفته ام

از میزبانی ام خجلم سفره ام تهی ست
نان نیست جان به مقدم مهمان گرفته ام

پاداش تشنه کامی و اجر گرسنگی
گل بوسه ای است کز لب عطشان گرفته ام

از بس که پابرهنه به صحرا دویده ام
یک باغ گل ز خار مغیلان گرفته ام

بر داغدیده شاخۀ گل هدیه می برند
من جای گل، سرِ تو به دامان گرفته ام

زهرا به چادرش ز علی می گرفت رو
من از تو رو به موی پریشان گرفته ام

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
______________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

بی تو بیتابم و بیمار! کجایی بابا؟!
خسته ام از تبِ بسیار! کجایی بابا؟!

آب میخواستم اما چه لگدها خوردم
شدم از غصه گرفتار! کجایی بابا؟!

متورم شده از ضربۂ سیلی صورت
لُکنت افتاده به گفتار! کجایی بابا؟!

زجرکُش کرده مرا زجر(لع)! کشیده ست به خاک
شده هر بار که بیکار! کجایی بابا؟!

اشک میریزم از اینکه شده سرتاسر-زخم
کفِ پاهای من از خار! کجایی بابا؟!

تا که دلتنگِ تو شد عمّه؛ مرا بوسید و…
گفتم از داغ تو هر بار: کجایی بابا؟!
¤
می نوازند دف و یکسره می بارد سنگ
ما کجا و سرِ بازار؟! کجایی بابا؟!

شاعر: مرضیه عاطفی
__________________________

شعر شب سوم محرم – حضرت رقیه (س)

شب است و راهِ این کوه و بیابان
من و این سینه ی محزون و نالان

امان از بی کسی و درد هجران
امان از تیزیِ خارِ مغیلان

مرو ای ساربان من پا ندارم
سرِ خود سایه ی بابا ندارم

ندارم تا مرا گیرد در آغوش
بگویم من کجا این دشتِ خاموش

مزن ای ساربان افتادم از پا
ندارم طاقتِ این سنگِ خارا

نمی بینی که چشمم پُر ز غمزه است
نمی بینی سرِ بابام به نیزه است

چرا رحمی نداری ای حرامی؟
مرا سوزانده دردِ تشنه کامی

لبم خشک و تنم در آتشِ تب
بزار آبم دهد تا عمه زینب

سرِ بابا به نیزه روبرویم
بزار از درد خود بر او بگویم

شب است و جاده و این اشک و آهم
بتاب بر من کمی ای قرصِ ماهم

تنت دشت و سرت روی سنان است
بمیرم روی تیغِ خیزران است

ببین خون میچکد از هر دو پایم
پدر آهسته تا من هم بیایم

رسن بر گردنم زنجیر بر دست
گمانم استخوانِ پام بشکست

مرو ای سر مرا یکدم بغل کن
به قولی داده ای امشب عمل کن

نمی بینی سرم تیغِ جفا است
چنین ظلمی مرا کی گو روا است؟

مرو ای سر تمنا می کنم من
شکایت از کفِ پا می کنم من

تنورِ سینه ام امشب چه داغ است
تمامِ دردم از هجر و فراق است

بمیرم ای پدر سیرت ندیدم
گلی از باغِ آغوشت نچیدم

مرو ای جان، مرو بابا حسینم
مرو ای روشنیِ هر دو عینم

ببین ماندم به زیرِ تیغِ جلاد
گلویم پُر ز آه و بغضِ فریاد

به چون ابرِ بهاران خون ببارم
مزن ظالم که من بابا ندارم

دلم شد تنگِ آغوش صمیمی
پدر جان الامان داد از یتیمی

شاعر: هستی محرابی

 

اشعار شب دوم محرم – سال ۱۳۹۹

2
اشعار شب دوم محرم - سال 1399

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

گربمانیم در این دشت دلم زار شود
چشمم از غصه و غم های تو خونبار شود

به دلم از همه سو غم روی غم آمده است
ترسم آن است حرم بی کس و بی یار شود

به همان خانه که می سوخت بیا برگردیم
پدرم گفته چها عاقبت کار شود

بیم دارم که در این دشت به پیش چشمم
پیکرت زیر سم اسب گرفتار شود

نکند نیزه به پهلوی تو جا باز کند
نکند مادرمان باز عزادار شود

بی تو بر ناقه ی عریان بنشینم سخت است
نکند خواهر تو راهی بازار شود

شاعر: محمود اسدی
___________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

آینه در آینه تابید عالم شد علی
نَفسِ خود را دید خود را دید خاتم شد علی
اولین صبحِ ظهورِ حَیِ اعظم شد علی
حق تماشا کرد خود را تا مجسم شد علی

با علی جان میدهیم با علی تب می‌کنیم
حرفِ مولا می‌زنیم و مشقِ زینب می‌کنیم

آنکه اقیانوسِ آرامِ علی شد زینب است
آنکه او آغاز و انجامِ علی شد زینب است
آنکه او معنایِ اسلامِ علی شد زینب است
آنکه آمد زینتِ نامِ علی شد زینب است

ما نمی‌فهمیم از این اوج این اعجاز هیچ
شعرها را ساده‌تر می‌گویم اما باز هیچ…

او هزاران شیرزن بود او فقط زینب نبود
او ظهورِ پنج تَن بود او فقط زینب نبود
سوختن در سوختن بود او فقط زینب نبود
او حسین و او حسن بود او فقط زینب نبود

شد تمام آیه‌ی قالوبلا وقتی رسید
با نزولش کربلا شد کربلا وقتی رسید

شرحِ لیلی را اگر منزل به منزل گفته‌اند
شرحِ این تشریف را جمعِ مقاتل گفته‌اند
کعبه را با بودنش در راه ، محمل گفته‌اند
گَردِ صحرا نه غبارِ پرده را دل گفته‌اند

به حسینش که دل زینب به‌دست اکبراست
پرده‌ها‌ی محملِ زینب به‌دست اکبراست

کَشتیِ کربُبلا در کربلا پهلو گرفت
خواست تا پایین بیاید آسمان زانو گرفت
تا بیاید جبرئیل از شهپرش جارو گرفت
او نه از عباس ، جان عباس از بانو گرفت

پایِ او بر زانویِ مردانه‌ی عباس بود
بعدِ بابا دستِ او برشانه‌ی عباس بود

دورِ خود تا دید اکبر را خیالش جمع شد
عون و عبدلله و جعفر را خیالش جمع شد
دید در گهواره اصغر را خیالش جمع شد
بِینِ خمیه چند دختر را خیالش جمع شد

دید فوجِ دشمنان را گفت عباسم که هست
نیزه و تیغ و سنان را گفت عباسم که هست

ناگهان بی‌حال شد گودال را وقتی که دید
روضه‌اش اطفال شد گودال را وقتی که دید
ماتِ استقبال شد گودال را وقتی که دید
حرمله خوشحال شد گودال را وقتی که دید

آمد و اُفتاد بر پایِ برادر : بازگَرد
جانِ خواهر جانِ من نَه جانِ مادر بازگَرد

شامِ غم شد وای اکبر را نمی‌بیند چرا
عون و عبدالله و جعفر را نمی‌بیند چرا
پشتِ خیمه قبرِ اصغر را نمی‌بیند چرا
بِینِ حجمِ شعله دختر را نمی‌بیند چرا

خیمه از شعله اُفتاد و عزیزی سوخت سوخت
زیرِ آن خیمه خداوندا مریضی سوخت سوخت

بسکه اُفتاده زمین در پا توانی نیست نیست
می‌دَود سمتِ برادر حیف جانی نیست نیست
دیر شد تا او بیایَد ساربانی نیست نیست
وای از انگشت و انگشتر نشانی نیست نیست

زیرِ تیغ و نیزه می‌گردد جوابی حیف نیست
ناقه و چشمِ حرامی و…رکابی حیف نیست

شاعر: حسن لطفی
_________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

دیده‌ام بر نینوا افتاد ، دلواپس شدم
بارها از ناقه تا افتاد،دلواپس شدم

نام این صحرا حسین، با قلب زینب آشنا‌ست
بر لبانت کربلا افتاد دلواپس شدم

خاکِ سرخ این بیابان بوی کوچه می‌دهد
گوئیا مادر ز پا افتاد دلواپس شدم

این دمِ پیری مرا آواره صحرا مکن
راهمان دیدی کجا افتاد، دلواپس شدم

من کنارِ تو نباشم زود می‌میرم حسین
تا عمود خیمه جا افتاد، دلواپس شدم

این دلم از کودکی بر گیسویت حساس بود
باد در موی شما افتاد دلواپس شدم

حنجر تو معجر من هر دو پاره می‌شود؟
حرف بین ما دو تا افتاد دلواپس شدم

حنجرت را بازیِ دستان این و آن نکن
چشم من بر نیزه‌ها افتاد، دلواپس شدم

حرمله زانو زده، ای وای بیچاره رباب
صحبت شش ماهه تا افتاد دلواپس شدم

دردِ گوشِ پاره کمتر از شکافِ نیزه نیست
دیده‌ام بر بچه‌ها افتاد، دلواپس شدم

شاعر: قاسم نعمتی
__________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

خیمه ها را کرده ام بر پا، امان از کربلا
داغدارم میکند اینجا، امان از کربلا

بوسه میزد مادرم زهرا(س) مرا با گریه و
مضطرب میگفت با بابا! امان از کربلا

رأس من بر نیزه خواهد رفت پیش خواهرم
میشود انگشترم پیدا، امان از کربلا

زینبم(س) تا که عقیقم را ببیند! ساربان-
دست خود را میبرد بالا، امان از کربلا

میخورد تیر سه شعبه حنجرِ شش ماهه ام
جایِ یک قطره از این دریا، امان از کربلا

می برم تا خیمه ها شهزاده ام را در عبا
لرزه می افتد بر این پاها، امان از کربلا

میرسانم با سرِ زانو خودم را علقمه
میرود از دستِ من سقّا، امان از کربلا

در دلِ گودال، غرق خون می افتد پیکرم
میشود دور و برم دعوا، امان از کربلا

می دوَد گریان رقیه(س)روی بوته های خار
شعله میگیرد لباسش را، امان از کربلا

یک به یک «سر»ها به غارت رفته! صف می ایستند
نیزه داران عصر عاشورا، امان از کربلا!

شاعر: مرضیه عاطفی
__________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

کاروان، کاروان شورآور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر
همه در حالت سفر از خود
همه بی‌تاب چون نسیم سحر
همه دل‌باخته چو پروانه
همه بر پای شمع، خاکستر
پدران از تبار ابراهیم
مادران از قبیلهٔ هاجر
عارفانِ قبیلهٔ عرفات
شاعران عشیرهٔ مشعر…
سروهایی به قامت طوبی
چشمه‌هایی به پاکی کوثر
هم‌رکاب حماسه‌های عظیم
در گذر از هزار و یک معبر
در دل و جانِ كاروان اکنون
می‌تپد این نهیب، این باور:
نكند شوكران شود معروف!
نكند نردبان شود منكر!
مرحبا بر سلالهٔ زهرا
هان! «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَر»

می‌سزد حُسن مَطلعی دیگر
وقت وصف عقیله شد آخر
در نزولش ز منبر ناقه
خطبه‌خوانِ حماسه، آن خواهر
شد عصا، شانهٔ علی‌اكبر
پای عباس، پلهٔ منبر
سرزمین، سرزمین گل‌ها بود
پهنهٔ عشق! وه چه پهناور!

شد پدیدار صحنه‌ای دیگر
کشتی نوح بود و موج خطر
ناگهان در هجوم باد خزان
كنده شد برگه‌هایی از دفتر!
کاش دستان باد می‌شد خشک
کاش می‌شد گلوی گل‌ها تر!
كیست مردی كه می‌رود میدان
كه ندارد به جز خودش لشکر؟!
ترسم این داغ شعله‌ور گردد
مثل آتش که زیر خاکستر…
آه! از زین، روی زمین افتاد
پارهٔ جان احمد و حیدر
و زنی روی تل برای نبی
صحنه را می‌شود گزارش‌گر
كه ببین جای بوسه‌های شما
شده سرشار بوسهٔ خنجر!
می‌بَرَند از تن عزیز تو جان
می‌بُرَند از تن حسین تو سر
آن طرف صحنهٔ شگفتی هست
نه! بسی صحنه هست شرم‌آور
رفته از پای دختران خلخال!
رفته از دست مادران زیور!

كاروان می‌رود به كوفه و شام
کاروان می‌رود به مرز خطر
كاروان می‌رود ولی خالی‌ست
جای عباس و قاسم و اكبر
کاروان جاری است در تاریخ
کاروان باقی است تا محشر…

شاعر: جواد محمدزمانی
_________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

تاکه فرمود رسیدیم عَلَم را کوبید
یک علمدار بر این خاک قدم را کوبید
بر رویِ سینه‌ی خود تیِغ دودَم را کوبید
بینِ این دشت ستونهایِ حرم را کوبید
بیرق افراشته شد ، باد تکانش میداد
کیست این مرد که یک دشت نشانش میداد

زانویش خم شده و هست مُهَیا خانوم
با ادب گفت علمدار بفرما : خانوم
آمد از محملِ خود حضرت زهرا ، خانوم
دست بگذاشت رویِ شانه‌یِ سقا خانوم
گِرد او پنج برادر همه می‌چرخیدند
پنج تن دورِ سرِ فاطمه می‌چرخیدند

چو بزرگیش قسم در همه‌ی عالم نیست
پرده‌ی محملش از پرده‌ی کعبه کم نیست
گرچه در سایه‌ی عباس نشان از غم نیست
شُکر مَحرم پُر و یک دیده‌ی نامحرم نیست
گرچه مانند عمو دور و بَرِ زینب بود
هرچه غم بود فقط بر جگرِ زینب بود

مادرش آه امان از دلِ زینب میگفت
همه‌ی راه امان از دلِ زینب میگفت
گاه و بی گاه امان از دلِ زینب میگفت
سخت جانکاه امان از دلِ زینب میگفت
رفت در پیشِ برادر که برادر چه کنم
جگرم سوخته ، با ناله‌یِ مادر چه کنم

میزَند شور دلم تاب ندارد اینجا
دل پریشانی‌ام آداب ندارد اینجا
جانِ من جان رُباب آب ندارد اینجا
بچه بیدار شده خواب ندارد اینجا
به لبش پیشِ تو لبخند نمی‌آید وای
گریه‌ی اصغرمان بند نمی‌آید وای

حرفِ این دخترکان است از اینجا برویم
ساربان تا که نرفته است بگو تا برویم
کوچه‌ی مادرمان خانه‌ی زهرا برویم
باشد آقا همه‌اش حرفِ تو اما برویم
دست ما نیست عطش بِین حرم اُفتاده
مُردم از غم چه کنم بد به دلم اُفتاده

همه‌ی فکر و حواسم به تو باشد برگرد
قبل از آنکه به سَرَت شمر بیاید برگرد
به عروسِ تو قسم حرمله آمد برگرد
کاش بر تیر خودش زهر نمیزد برگرد
کاش دوریِ شما قسمت خواهر نشود ح
زینبت کاش که بی پنج برادر نشود

عزم کردی نروی کاش خزان برگردد
لااقل گو که از آن جمع سنان برگردد
زودتر از همه آن تیر و کمان برگردد
چشمِ آن جمعیت از سمتِ زنان برگرد
سایه‌ی روی سرم از سرِ اطفال مَرو
تا‌که من زنده‌ام آقا لبِ گودال مَرو

شاعر: حسن لطفی
_________________________________

شعر شب دوم محرم – مناجات امام زمان (عج)

بي درد ما! كه از غم تو راست قامتيم
با اينكه سرشكسته ي سنگ ملامتيم

دور از ملال نيست هرآنكس كه عاشق است
اين رسم عشق نيست كه بي تو سلامتيم

در انتظار هركه به جز تو نشسته ايم
در سردسير هجر تو گرم اقامتيم

بي شك بدون تو به در بسته خورده ايم
امروز اگر كه همدم اشك ندامتيم

ما بي تو يا كه با تو تفاوت نمي كند
يعني هميشه شامل لطف و كرامتيم

دنيا به لطف چشم تو پر بود دست ما
گريان دست خالي روز قيامتيم

عمري علم به دوش حسينيم چاره اي
مشتاق گريه كردنِ پاي علامتيم

شاعر: محمد علی بیابانی
_________________________________

شعر شب دوم محرم – مناجات امام زمان (عج)

تا خدا پیراهنش آویخت عالم گریه کرد
باز حوا نوپریشان کرد آدم گریه کرد

آه با هرکس که زد بیرق پیمبر گفت آه
وای با هرکس که زد مشکی علی هم گریه کرد

ما کنارِ دست زهرا گریه را آموختیم
منبری تا گفت بسم‌الله یک دم گریه کرد

روضه‌خوان چیزی نخوانده هیاتِ ما شد خراب
مادرش غش کرد از بس زیرِ پرچم گریه کرد

با لباسِ مشکی و با اشک ما هم کعبه‌ایم
کعبه احرامِ عزا پوشید زمزم گریه کرد

لطفِ شیرِ مادر و نانِ پدر دارم اگر
تا که گفتم واحسینا چشمهایم گریه کرد

قرن‌ها با نام زینب صبح و شامش خون شده
آی مهدی بازهم با اینهمه غم گریه کرد

شاعر: حسن لطفی
_________________________________

شعر شب دوم محرم – مناجات امام زمان (عج)

دوباره ناحیه می‌خوانم از زیارت‌ها
صدای گریه می‌آید میان این خط‌ها

کسی گریسته در این خطوط، می‌دانم
که بغض کرده در آن صامت و مصوّت‌ها

کسی که بیش‌تر از هرکسی گریسته است
سیاه‌پوش‌تر از تکیه‌ها و هیأت‌ها

کسی که بیش‌تر از هرکسی محرّم را
نفس کشیده و بوییده است مدّت‌ها

و قرن‌هاست كه او روضهء عمویش را
گریسته است به مانند رودها، شط‌ها

که نهر علقمه هم گریه می‌کند با او
و آب می‌شود آن مشک از خجالت‌ها

تمام ناحیه را گریه می‌کنم با او
صدای اوست که می‌آید از روایت‌ها

مگرکه آن هم ازجمع شاهدان بوده است
چقدر خوب خبر داد از شهادت‌ها!

وگفته است ازآن اسب و یال خونینش
که زین خالی او می‌کند حکایت‌ها

بدست باد، پریشان شده‌ست موی حرم
سپید گشته از این رنج‌ها، اسارت‌ها

چگونه شرح دهم؟ این غزل، مجالش نیست
صدای گریه می‌آید ميان اين خط‌ها

شاعر:محمد حسین ابراهیمی
__________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

ﺩﺭ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﭼﻮ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﻱ ﻏﻢ ﮔﺸﻮﺩ ﺑﺎﺭ
ﺍﺯ ﻏﻢ ﻫﺰﺍﺭ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﺁﻣﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻳﺎﺭ

ﻧﻴﻠﻲ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻋﺰﺍ ﺭﺥ ﮔﻠﮕﻮﻥ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ
ﺭﻭﻳﺶ ﺳﭙﻴﺪ ﺑﺎﺩ ﺳﭙﻬﺮ ﺳﻴﺎﻫﮑﺎﺭ

ﻟﺸﮑﺮ ﻫﻤﻲ ﺭﺳﻴﺪ ﮔﺮﻭﻩ ﺍﺯ ﭘﻲ ﮔﺮﻭﻩ
ﺩﺷﻤﻦ ﻫﻤﻲ ﺳﺘﺎﺩ ﻗﻄﺎﺭ ﺍﺯ ﭘﻲ ﻗﻄﺎﺭ

ﺷﺎﻩ ﺣﺠﺎﺯ ﺭﺍﺯ ﻭﻓﺎ ﮐﺲ ﻧﺸﺪ ﻣﻌﻴﻦ
ﻣﻴﺮ ﻋﺮﺍﻕ ﺭﺍ ﺯ ﺟﻔﺎ ﮐﺲ ﻧﮕﺸﺖ ﻳﺎﺭ

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻬﺮ ﺧﻮﺍﺭﻱ ﻳﮏ ﺷﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺧﻴﻞ
ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻬﺮ ﮐﺸﺘﻦ ﻳﮏ ﺗﻦ ﺩﻭ ﺻﺪ ﻫﺰﺍﺭ

ﺍﺯ ﻣﻮﻳﻪ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺍﻫﻞ ﺣﺮﻡ ﺷﮑﻴﺐ
ﺍﺯ ﮔﺮﻳﻪ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺗﻦ ﺁﻝ ﻧﺒﻲ ﻗﺮﺍﺭ

ﺁﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺁﺏ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻓﺮﻗﻪ ﺑﺴﺖ ﺧﺼﻢ
ﺁﻓﺎﻕ ﭘﺮ ﺷﺮﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻓﻼ‌ﮎ ﭘﺮ ﺷﺮﺍﺭ

ﻟﺐ ﺗﺸﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺁﻝ ﻧﺒﻲ ﻭﺯ ﺑﺮﺍﻱ ﺷﺎﻥ
ﺁﺑﻲ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﺩﻡ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺁﺑﺪﺍﺭ

شاعر: میرزا یحیی مدرس اصفهانی
________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

سایه ات تا روز محشر بر سر من مستدام
بهجة قلبی علیک دائما منی السلام

قرص قرص است از کنارت بودنم دیگر دلم
تکیه گاه شانه های خسته ام در هر مقام

پابه پایت آمدم یک عمر همدل همنفس
پابه پایت آمدم هرجاکه رفتی گام گام

باتو این پنجاه سال احساس عزت داشتم
با تو در محمل نشستم در کمال احترام

با تو تا اینجا رسیدم بی غم و بی دردسر
با تو میگویند از امنیتِ من خاص و عام

اسم اینجا را که گفتی سینه ام آتش گرفت
شعله ور شد خاطرم از غصه های ناتمام

نخل می بینم؟!و یا اینکه سپاه آورده اند
سرنوشت ما چه خواهد شد اخا ماذا الختام؟

با تو دارم سایۀ سر با ابالفضلت رکاب
بی تو وای از ناقۀ بی محمل و اشک مدام

با تو دور خیمۀ اهل حرم آرامش است
بی تو وای از آتش افتاده بر جان خیام

با تو هرصبح آفتاب اول سلامم میکند
بی تو زینب میرود بی پوشیه بازار شام

با علی اکبر عصای دست پیری داشتم
بی علی اکبر من و باران سنگ از روی بام

با تو دست هیچکس حتی به سمت من نرفت
بی تو ما را می برند اشرار تا بزم حرام

شاعر: سید پوریا هاشمی
_________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﻘﺎﺕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﮐﺮﺑﻼ‌ﺳﺖ

ﻋﺸﻖ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﮑﻪ ﺗﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺩﺭ ﺩﻭ ﻋﺎﻟﻢ ﺳﺮ ﻓﺮﺍﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﺷﻂ ﺧﻮﻥ ﺍﺯ ﺗﯿﻎ ﺟﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺩﺷﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﻥ ﺍﺑﯿﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺗﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻃﺒﻞ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﻗﯿﺪ ﺳﺮﻭ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﺮﻫﺎ ﺟﺪﺍ
ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺳﺮ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﺰﻩ ﻫﺎ

ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﻪ ﺳﺠﺪﻩ ﮔﺎﻩ ﺣﯿﺪﺭ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﮎ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺳﺖ

ﻋﺸﻖ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﺣﺮﻑ ﺍﺧﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ
ﺑﺮ ﺳﺮ ﻫﺮ ﺧﯿﻤﻪ ﺍﯼ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ

ﺗﯿﻎ ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺗﯿﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﯾﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺷﺖ ﺍﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﯾﺎﺩ ﺍﻥ ﺑﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻏﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﮐﺮﺑﻼ‌ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺍﺯﻣﻮﻥ
ﮐﺮﺑﻼ‌ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻨﺎ ﺩﺭ ﺷﻂ ﺧﻮﻥ

ﺍﺻﻐﺮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺣﺮﻑ ﺍﮐﺒﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ
ﺩﺭ ﺳﺠﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ

ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﺮﮒ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﺸﻨﻪ ﻟﺐ ﻏﺴﻞ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺭﻭ ﻋﻠﯽ ﺍﮐﺒﺮ ﺯﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﯿﻤﻪ ﻫﺎ ﻣﺤﺸﺮ ﮐﻨﺪ

ﺍﺷﮏ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺩﯾﺪﻩ ﻫﺎ ﺑﻨﺪﻧﺪ ﺭﺍﻩ
ﻣﺎﺕ ﻭ ﺣﯿﺮﺍﻥ ﺣﺮﻡ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﻭ ﻣﺎﻩ

ﮐﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺟﺎﻡ ﺑﻼ‌ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﺸﺪ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﮐﺸﺪ

شاعر: حمید کریمی
___________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

روز مرا مخواه که شام عزا کنی
خیمه مزن که خیمه غم را به پا کنی

دلشوره های خواهر خود را نگاه کن
پیش از دمی که با غم خود آشنا کنی

حتی قسم به سایه عباس می خورم
تا التماس های مرا هم روا کنی

تعبیر شد تمامی کابوس های من
من را به قتلگاه کشاندی رها کنی

صد بار دیده ام غمت از کودکی به خواب
صد بار دیده ام که در اینجا چه ها کنی

دیدم که خاک بر سر و رویم نشسته است
دیدم رسیده ای که مرا مبتلا کنی

دیدم لبت ترک ترک و چهره سوخته
دیدم به چشمِ قاتل خود چشم واکنی

دیدم که سنگ شیشه پیشانیت شکست
دیدم که تیر از بدن خود جدا کنی

دیدم برای آنکه بخیزی به زانویت
سر نیزه ای شکسته گرفتی عصا کنی

دیدم لباس مادری ات را ربوده اند
پیراهنی نبود و تنت بوریا کنی

شاعر: جواد حیدری
__________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

دلشوره ای افتاده در جانم برادر
غمگینم و سر در گریبانم برادر

حس بدی دارم، عجب دشت عجیبی ست!
مبهوت سِحر این بیابانم برادر

یك دشت مرد اجنبی دور و بر ماست
این جا مزن خیمه، هراسانم برادر

در كاروانت دخترانِ بی شماری ست
می ترسم از آینده؛ حیرانم برادر

جایی برای بازی طفلان تو نیست
دلواپسِ خار مغیلانم برادر

صحرای محشر پیش این صحرا بهشت است
خشكیده لب های غزل خوانم برادر

دست دخیل خارهایِ دشت رفته
سمت ضریح پاكِ دامانم برادر

بادی جسارت كرد و خلخالم تكان خورد
تشویش دارم‌؛ دل پریشانم برادر

آن نامه های بار اُشتر را نشان ده
با حُر بگو در كوفه مهمانم برادر

با زینبت دنیا سرِ سازش ندارد
مظلومه ی معروفِ دورانم برادر

از كودكی با دردِ چشمم خو گرفتم
در گریه كردن، پیر كنعانم برادر

شاعر: وحید قاسمی
________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

اینجا کجاست برادر من؟ زودتر بگو
ای یادگــار مــادر من، زودتـر بگـو

این دلهره که در دل زینب فتاده چیست؟
بنگـر به حـال مضطر من، زودتر بگو

منت گـذار و خیمه در این بـادیه مزن
تاج سـرم ، صنـوبر من زودتـر بگو

احساس می کنم که زمان جدایی است
اینگونه نیست دلبر من؟ زودتر بگو

تعبیر خواب کودکی ام یادتان که هست
ای شاخه سار آخر من، زودتر بگو

کم بغض های سینۀ خود را فرو ببر!
حـرفی بزن بـرادر مـن، زودتـر بگو

این غنچه های زیر گلویت نشان چیست؟
باشـد فـدات حنجــر من، زودتـر بگو

حس میکنم که زانوی من بی رمق شده
پشت و پنـاه و یـاور من زودتر بگو

این ریشه های گیسوی من تیر می کشد!
دستی بکش تو بر سر من، زودتر بگو

عباس جور دیگری به حرم می کند نگاه
طوری شده است معجر من؟ زودتر بگو

طفلی رقیه سخت دلش زیر و رو شده
از حــال و روز دختــر من زودتـر بگو

دارم هـراس دیدن گـودال آن طرف
آید صـدای مــادر من زودتــر بگــو

شاعر: مصطفی هاشمی نسب
_________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

به گوشم می رسد هر لحظه آوای خدا اینجا
مران ای ساربان محمل که باشد کربلا اینجا

الا حجاج بیت الله خون، احرام بربندید
که کامل می شود با زخم تن حج شما اینجا

شما حجاج بیت الله خون هستید و می بینم
که جای موی سر، سرهایتان گردد جدا اینجا

نه تنها حج ما قربانی پیر و جوان دارد
شود قربانی شش ماهه تقدیم خدا اینجا

زشمشیر هزاران قاتل خون خوار می بینم
هزاران بار گردد اکبرم جانش فدا اینجا

به موج خون میان قتلگه با پیکر بی سر
زنم از حنجر ببریده خواهر را صدا اینجا

به پاس اجر سقایی و قانون علمداری
شود با تیر و خنجر حق عباسم ادا اینجا

کند این امت گم کرده ره تا راه خود پیدا
درخشد راس هفتاد و دو مصباح الهدیٰ اینجا

ندای اِرجعی را در یم خون می دهم پاسخ
که می آید به گوشم از خدا دائم ندا اینجا

شاعر: استاد غلامرضا سازگار
________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

کربلا یعنی نوای العطش
روی لب ها رد پای العطش

کربلا یعنی سرا پا سوختن
تشنه لب بین دو دریا سوختن

کربلا یعنی که سقای ادب
در کنار شط بیفتد تشنه لب

کربلا یعنی حضور فاطمه
پیش سقا در کنار علقمه

کربلا یعنی تبسم بر اجل
نزد قاسم مرگ احلی من عسل

کربلا یعنی علی اصغر شدن
تشنه بردوش پدر پرپر شدن

کربلا یعنی فغان و التهاب
خیره بر گهواره چشمان رباب

کربلا یعنی که رزم حیدری
اکبر آسا غرق خون جنگ آوری

کربلا یعنی وداع زینبین
پشت خیمه با گل زهرا حسین

کربلا یعنی حضور گرگها
بر خیام یوسف آل عبا

کربلایعنی یتیمان حسین
گریه در شام غریبان حسین

کربلا یعنی شرف در یک کلام
بر حسین وکربلای او سلام

السلام ای کعبه آمال ما
ای صفا و شور و عشق و حال ما

خاک تو دارالولای اهل دل
مروه و سعی و صفای اهل دل

کربلا بوی خدایی میدهد
عطر ناب آشنایی میدهد

شاعر: کمیل کاشانی
________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

زمین کربلا اینجاست زینب
دیار پر بلا اینجاست زینب

تحمل می کنی؟ گویم برایت
فراق ما دو تا اینجاست زینب

صدایی آشنا آید به گوشم
که مادر قبل ما اینجاست زینب

چه سرهایی شکسته بین این دشت
مسیر انبیا اینجاست زینب

برای خواب پنجاه سال پیشت
دم تعبیر ها اینجاست زینب

همان جایی که گفته امّ أیمن
زمین نینوا، اینجاست زینب

بزن بوسه تمام سینه ام را
ضریح مصطفی اینجاست زینب

همان جایی که قرآن ها بیفتد
به زیر دست و پا اینجاست زینب

ببین نرمی زیر حنجرم را
فرود نیزه ها اینجاست زینب

ببین این مهره های محکمم را
ذبیحاً بالقفا اینجاست زینب

تمام خاک این صحرا خریدم
همه سرّ خدا اینجاست زینب

به مسلخ پا گذاریّ و ببینی
غسیلاً بالدّماء اینجاست زینب

مبادا معجر از سر وا نمایی
عدوی بی حیا اینجاست زینب

حنا از خون به گیسویت بگیری
حجاب کبریا اینجاست زینب

شاعر : قاسم نعمتی
________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

باز این چه نواست، وز کجا می‌آید؟
کاین نغمه به گوش آشنا می‌آید

یا رب چه غبار دلنشینی است که باز
بر لوح دل از خاطره ها می‌آید؟

این کیست، که از قِصۀ پر غُصۀ او
غم های دگر، به انتها می‌آید؟

این کیست، که بر پردۀ دل چنگ زند
کز شور غمش، دل به نوا می‌آید؟

این کیست، که از شتاب چرخ عمرش
گرد غم و طوفان عزا می‌آید؟

این کیست، که از شعار آزادی او
بر گوش مجاهدان، ندا می‌آید؟

این کیست، که هر کس شنود نامش را
با چشم تر و، نوحه سرا می‌آید؟

این کیست، که هر جا گذرد، همچو بهار
بوی گل سرخ، از فضا می‌آید؟

این کیست، که حج خویش، ناکرده تمام
لبیک به لب، به نینوا می‌آید؟

خون در دل عاشقان حق، می‌جوشد
یک لاله عذار حق نما می‌آید

از شهر نبی، مسافری سرگردان
با قافله اش، به کربلا می‌آید

این عاشق سرگشته، حسین است، حسین
کاینجا به مشیت خدا می‌آید

این ذبح عظیم است، که از بیت خدا
با جمله عزیزان به منا می‌آید

اکبر به شتاب، از پی ثار الله
با قلب حسین، پا به پا می‌آید

قاسم که درین سفر بجای حسن است
آید به نظر که مجتبی می‌آید

عباس به پاس محمل خواهر خویش
چون سایۀ زینب، ز قفا می‌آید

گر جنگ و ستیز است، خدایا، در پیش
پس دختر زهرا به کجا می‌آید؟

کس نیست ( حسانا ) که بپرسد ز رباب
با اصغر شش ماهه، چرا می‌آید؟

شاعر: استاد حبیب چایچیان
________________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

ذکر لبت در هر قدم؛ «إنّا إلیه راجعون»
ورد زبانت دم به دم «إنّا إلیه راجعون»

از کوفیانِ کینه ای بسیار داری خاطره
از فتنۂ اهل ستم، «إنّا إلیه راجعون»

غم در دلت افتاد تا گفتند اینجا کربلاست
شد خیمه برپا با علَم، «إنّا إلیه راجعون»

دلواپسی و بغض زینب(س) آتشت میزد ولی
گفتی که ای اهل حرم، «إنّا إلیه راجعون»…

دارد قرائت میکند مادام دشت نینوا
این آیه را با آه و غم، «إنّا إلیه راجعون»

آماده شد محض نجاتِ خلق؛ کشتیِ نجات
تا خواندی از لطف و کرَم، «إنّا إلیه راجعون»

در زیر نور ماه مُشتی خاک را برداشتی
گفتی خدایا آمدم! «إنّا إلیه راجعون»!

شاعر: مرضیه عاطفی
____________________________

شعر شب دوم محرم – مناجات امام حسین (ع)

آن کس که بود دلبر و دلدار حسین است
آن پادشه و سرور و سالار حسین است

در دایره ی عشق اگر شور و شری هست
هم دایره و مرکز و پرگار حسین است

از شمس و ضحی ،کوثر و والفجر بپرسید
گویند همه مخزن الاسرار حسین است

یکبار بپرسد که خدا : ینصرنی هست؟
صد بار بگوید :انا انصار ، حسین است

در هردو جهان گوهر یکتاست ابا الفضل
دارای چنین میرو علمدار حسین است

در بزم نی و خون و می و نیزه و شمشیر
سرمست به بام نی و هوشیار حسین است

ما مدعی یاوری خون خداییم
انگیزه ی این لشگر تبدار حسین است

جمعیت جامانده ی از کشتی نوحیم
مصباح درخشان شب تار حسین است

آن یوسف از چاه برون آمده مائیم
وآن مشتری رفته به بازار حسین است

اشک است که در حشر بسی مرتبه دارد
بر این گُهر ناب ،خریدار، حسین است

امید مرا هست که در صبح قیامت
گویند شفیع تو گنهکار ، حسین است ..

شاعر: مریم شفیعی
____________________________

شعر شب دوم محرم – مناجات امام حسین (ع)

خوب است که از خود خبری داشته باشم
بر حال خرابم نظری داشته باشم

ای کاش که در روضۀ شب‌های محرّم
با لطف شما چشم تری داشته باشم

از آتش این عشق که افتاده به جانم
پیوسته دل شعله‌وری داشته باشم

صد شکر که قسمت شده تا باز برایت
شعر و غزل مختصری داشته باشم

افسوس نشد ماه عزاداری‌ات آقا
جز شعر سرودن هنری داشته باشم

شاعر: محسن زعفرانیه
________________________

شعر شب دوم محرم – مناجات امام حسین (ع)

وقتَش رسیده مستی ما باز رو شود
هر استکانِ چاییِ روضه سبو شود

وقتش رسیده بارِ دگر با گلابِ اشک
روی سیاهمان کَمکی شستشو شود

از تیر و طعنه ها دلمان پاره پاره است
باید لباسِ مشکیِ مان هم رفو شود

ای رنگ و روی ما به فدایش ، عزای او
ننگا اگر که این دهه بی رنگ و رو شود

ما ملتِ امام حسینیم پس بخوان
باید تمامِ زندگی ام مثلِ او شود

بر سینه می زنم که نفاق از دِلَم رود
سینه زنِ حسین مبادا دورو شود

دریای استقامت و کوه اراده ایم
بی وقفه پای کار حسین ایستاده ایم…!

شاعر: محسن کاویانی
________________________

شعر شب دوم محرم – مناجات امام حسین (ع)

دلی که خانه ی غیر تو شد حرم نشود
اگر دخیل علم نیست محترم نشود

چه سود در نفس آن کسی که یک لحظه
به عهد عابس و جون تو هم قسم نشود

به زیر قبه تو را از خدا طلب بکنم
خدا کند ز سرم سایه ی تو کم نشود

به شاه تیغ علامت قسم که تا دم مرگ
سرم به غیر در خانه ی تو خم نشود

بهشت مرثیه ات را به هیچ کس ندهد
نصیب گریه کنت گر بهشت هم نشود

به سمت حائر تو سینه خیز می آیم
ز پا اگر که بیفتم، قدم قدم نشود

فدای موی سپیدی که نذر روضه توست
حرام، پول سیاهی که خرج غم نشود

“تو را به خاطر دِرهم چه دَرهمت کردند”
به تیر و نیزه تو را نامنظمت کردند

شاعر: محسن حنیفی
__________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

یک نظر کن حال و روزمضطرم در این دیار
ای عزیزِ فاطمه..دیده ترم در این دیار

با ورودت..حزن و اندوهی دو چندان آمده
از غمت آقا گریبان می درم در این دیار

چون کبوتر آمدم دنبالِ تو امّا حسین..
بال و پر بشکسته هستم بی پرم در این دیار

تکیه کن بر خواهرت..مستحکمم مانندِ دژ
خواهری ها یک طرف!چون مادرم در این دیار

ترسم از تکرارِ کوچه دردلِ کرببلاست
گرد و خاکی شد دوباره معجرم در این دیار

کاش می شد تا که تدبیری بیاندیشم تو را
دائماً در فکرِ زیرِ حنجرم در این دیار

نیزه ها از دور پیدا شد برادر بی حساب
در خیالِ خود به فکرِ این سرم در این دیار

تکیه گاهم کو؟محافظ کو؟قرارِ من کجاست؟
پس کجا مانده ست این آب آورم دراین دیار

کو ابوالفضلم؟که پایین آورد از ناقه ها
کودکانِ خسته جان و پرپرم در این دیار

دشمنانِ دین فراوانند ای سالارِ عشق..
ارباً اربا می شود پیغمبرم در این دیار

حیفِ این قدّ ِ رسا و جلوه گاهِ احمدی
حیف از شهزاده ات از اکبرم در این دیار

این سپیدی گلو..ذبحِ سه شعبه می شود
می رود در خواب گویا اصغرم در این دیار

شاعر: محسن راحت حق
____________________________

شعر شب دوم محرم – ورود به کربلا

دست بر خاکت زدم جانِ مرا آتش زدی
با غمت لبهایِ خندانِ مرا آتش زدی

ای زمینِ کربلا..آرام تر من زینبم…
با همین حسّ ات تو دستانِ مرا آتش زدی

ماجرایی در خودت پنهان نمودی تا به کی؟
تو خبر داری که قرآنِ مرا آتش زدی؟

باعثِ تغییر احوالاتی تو ای خاکِ بلا
دیدی احوالِ حسین جانِ مرا آتش زدی

با چه جرات غصّه را تا قلبِ زینب می بری
با چه جرات رازِ پنهانِ مرا آتش زدی

کوفیان را جای دادی در میانِ تربتت
این چنین قلبِ هراسانِ مرا آتش زدی

یک سه ساله دخترک می لرزد از داغِ غمت
یک نظر کن دُرّ ِ غلطانِ مرا آتش زدی

با علمدارم مدارا کن نکش در علقمه
مشگ گفتم..از چه دندانِ مرا آتش زدی

می رسد روزی که می بینم تنی عریان شده
بین گودالِ لبِ عطشانِ مرا آتش زدی

اضطراب انداختی در قلبِ طفلانِ حسین
وای اگر بینم که طفلانِ مرا آتش زدی

خیمه ها بر پا شده انگار می بینم دمی..
چادر و خرگاهِ یارانِ مرا آتش زدی

شاعر: محسن راحت حق

اشعار شب اول محرم – سال ۱۳۹۹

3
اشعار شب اول محرم - سال 1399

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

سلام حضرت زهرا به آن سفیری که
تمام زندگی اش پای یار افتاده

تمام شهر به او پشت کرده و حالا
میان کوچه دلش بی قرار افتاده

به راه آمدن زینت و حسین و رباب
غریب و خسته و چشم انتظار افتاده

بگو به سید مظلوم ای نسیم سحر
میا به کوفه که اینجا بهار، افتاده

بگو به سید مظلوم مسلمت تنها
بریده از همه با حال زار افتاده

بگو ز دور به این خوارها نگاهی کن
پسر عموی تو در بین خار افتاده

ز بسکه سنگ به رویش زدند از روی بام
به روی خاک ز نقش و نگار افتاده

ز رفت و آمد آن نیزه دار حس کرده
که در سر همه فکر شکار افتاده

شاعر: رضا باقریان
_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

باور نمی کردم گذرها را ببندند
من را که می بینند درها را ببندند

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم
جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم
این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت
این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

امروز جان دادم اگر جانت سلامت
دندان من افتاد دندانت سلامت

حالا که می آیی کفن بردار حتما
ای یوسف من پیرهن بردار حتما

حالا که می آیی ستاره کم بیاور
با دخترانت گوشواره کم بیاور

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست
باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

اینجا برای خیزران لب را نیاری
آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

اصلا ببین گل ها توان خار دارند؟
پرده نشینان طاقت بازار دارند؟

من راضی ام انگشتر من را بگیرند
وقت کنیزی دختر من را بگیرند

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر
کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

مهر و وفا که نه جفا دارند ، اما
اینجا کفن نه بوریا دارند اما

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد
حیف از سر تو نیست زیر پا بیفتد

شاعر: علی اکبر لطیفیان
_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

در نامه‌های مردم کوفه وفا مجوی
در سینه‌ی خرابه‌ی اینها صفا مجوی

آقای بیکسان بنگر بیکسی من
در کوچه‌های کوفه یکی آشنا مجوی

اینجا تنور خانه فقط گرم آتش است
در سفره‌هایشان نمکی جز جفا مجوی

رفته ز یاد قصه ی باران کوفه آه…
در دست پر ز سنگ یتیمان، دعا مجوی

بهر رسیدنت همه گویند: العجل
اما میان سینه‌ی یک تن بیا مجوی

ای ارشد قبیله‌ی هاشم فدای تو
جز خون برای موی سفیدت حنا مجوی

فکر اسیری حرمت جان من گرفت
در دیده‌ی حرامی اینان حیا مجوی

با خواهران بگو که در این کوچه‌ها دگر
غیر از سر بریده سر نیزه‌ها مجوی

مسلم فدایی تو شده اینطرف میا
ای زاده‌ی گرامی شاه نجف میا

شاعر: مجتبی روشن روان
_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

این ناله ها به درد ولایت نمی خورد
این چهره ها به نور هدایت نمی خورد

بیعت نمی کنند مگر با فریبشان
این دست ها به دست حمایت نمی خورد

این راز سَر به مُهر بماند برای بعد
بازار کوفه جز به جنایت نمی خورد

این چشمهای هرزه در این شهر پر گناه
بر بانوان به چشم عنایت نمی خورد

یک ذره با اسیر مدارا نمی کنند
کردارشان به هیچ حکایت نمی خورد

انگار با صغیر و کبیرند بی حیا
رفتارشان به هیچ روایت نمی خورد

پس کوچه های شهر پر از نیزه دارهاست
نیزه به هیچکس به رعایت نمی خورد

این حفره دست و پای مرا جمع کرده است
گودالشان به قدّ رسایت نمی خورد

هر امر و نهی را به درِ بسته می زنند
این گوشها به درد صدایت نمی خوررد

شاعر: محمود ژولیده

_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

فریاد من ز گوشه ی دارالاماره است
جسمم به روی خاک زمین پاره پاره است

آقا نیا که کوفه پر از چشم بی حیاست
اینجا نگاه هرزه سوی گوشواره است

پُر می شود ورودی این شهر از جفا
پیش اسیرِ خسته که بی یار و چاره است

قومی که نیست عهد و وفا در مرامشان
حرفی اگر زدند ز طعن و شراره است

باید خبر دهم به صبا تا که بشنوی:
کوفی به فکر غارت یک گاهواره است

ترسم که زینبت به اسارت رود… نیا
ترسم ز نیزه ای که به دست سواره است

عریان چو می شود بدنی، زیر مرکب است
بر روی نیزه همره تو شیرخواره است

مسلم فدای معجر و موی مخدرات
ذکرم “نیا حسین” به میخ قناره است

کار فروش تیر زیاد است بین شان
حرف کنیز و برده به اینجا هماره است

یارب نوای من برسد بر پسر عمو
شاید دگر نرسد نیزه در گلو

شاعر: علی احمدیان جنت

_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

سلام ایزد منّان، سلام جبرائیل
سلام شاه شهیدان، به مسلم بن عقیل!

به آن نیابت عظمای سیدالشّهدا !
به آن جلالِ خدایی، به آن جمالِ جمیل!

شهید عشق که سر در منای دوست گذاشت
به پیش پای خلیل خدا، چو اسماعیل

زهی مقام! که فرش حریم حُرمت تو
شکنج طرّه‌ی حور است و بال میکائیل

شعاع پرتو مهرت، نسیم پاک بهشت
شرار آتش قهرت، حجاره‌ی سجّیل

چنان شعاع که گفتی کنار تیغ کجت
ستاده گوش به فرمان، جناب عزرائیل

بر آستان درش، آفتاب، سایه‌نشین
به طاق قبّه‌ی او، ماه آسمان، قندیل

تو بر حقّی و مرام تو حق، امام تو حق
به آیه‌آیه‌ی تورات و مصحف و انجیل!

زهی دنائت دنیا! که از تو بیعت خواست
کسی که پیش مقام تو بنده‌ای است، ذلیل

محیط کوفه تو را کوچک است و روح، بزرگ
از آن به بام شدی کشته، ای سلیل خلیل!

شروع نهضت خونین کربلا ز تو شد
ز نطق زینب کبری به شام شد، تکمیل

فراز بام، سلام امام دادی و گفت
میان لجّه‌ای از خون، جواب، شاه قتیل

زیارت تو ملائک کنند در ملکوت
به جای خواندن تسبیح و گفتن تهلیل

شهید راه امامی که طور سینه‌ی اوست
ز نور، مهبط جبریل و مطلع تنزیل

مدیحت تو «ریاضی» ! کجا و حضرت دوست؟
مگر خدایْ عنایت کند، جزای جزیل

شاعر: استاد محمد علی ریاضی یزدی

_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

دل من بر سر این دار، صفایی دارد
وه! که این شهر، چه بام و چه هوایی دارد

خانه‌ی پیرزنی، خلوت زاویه‌ی من
هر که شد وحی به او، غار حرایی دارد

شب که شد داد زدم: کوفه میا، کوفه میا
مرغ حق در دل شب، صوت رسایی دارد

پیکرم تا به زمین خورْد، صدا کرد: حسین
شیشه از بام که افتاد، صدایی دارد

پشت دروازه، مرا فاتحه‌ای مهمان کن
تا بدانند که این کشته، خدایی دارد

هم سرم، بی‌بدن و هم بدنم، بی‌کفن است
حالم از قسمت آینده، نمایی دارد

در سر بی‌بدنم هست هزاران نکته
سوره‌ی ما نیز «بسم الله» و «با»یی دارد

دید خورشید که در بردن این نامه، شدم
دست بر دامنِ هر ذرّه که پایی دارد

همه از شش جهتم، فیض عظیمی بُردند
مسلم این جا، حرم و کرببلایی دارد

در جمال تو جلالی است که سر می‌خواهد
دلبر آن است که شمشیر و قبایی دارد

سر تصویر سلامت! ز شکست غم نیست
حُسن تو، بهتر از این، آینه‌هایی دارد

گر بریدند پر و بال مرا، شِکوه چرا؟
قله‌ی قاف تو، سیمرغ فدایی دارد

شاعر: سید رضا جعفری

_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

ز راه آمده از خانه‌یِ خدا برگرد
اگر خودم به تو گفتم بیا، نیا برگرد

تو را به حیدر کرار بگذر از کوفه
برای خاطر خیرالنساء بیا برگرد

برای قامت اکبر، دو تا عبا بردار
که جا نمی‌شود این تن به یک عبا برگرد

خدا به خیر کُند، شمر چکمه پوشیده
در انتظار تو اِستاده بی‌حیا برگرد

یزید به دستش گرفته چوب، منتظر است
که بر لبت بزند ضربه با عصا برگرد

اگر به کوفه بیایی رُباب می‌بیند
که می‌رود سر طفلش به نیزه‌ها برگرد

شاعر: سعید خرازی

_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

شبی که دیده‌ی خود، پُرستاره می‌کردم
برای غربت دل، فکر چاره می‌کردم

به دانه‌های چو تسبیحِ اشک در دستم
برای آمدنت، استخاره می‌کردم

نماز عاشقی من، شکسته شد امّا
سلام بر تو ز «دارالاماره» می‌کردم

من از محلّه‌ی آهن‌گران بی‌احساس
گذر نمودم و دل، پُر شراره می‌کردم

من از محلّه‌ی آهن‌گران بی‌احساس
گذر نمودم و دل، پُرشرار می‌کردم

یکی سفارش تیر سه شعبه‌ای می‌داد
دعا برای سرِ شیرخواره می‌کردم

غریب‌تر ز دلم، روزگار چون می‌خواست
به کودکان غریبم، اشاره می‌کردم

شاعر: علی ناظمی

_________________________________

شعر شب اول محرم -مرثیه مسلم بن عقیل

تا که نشده نصیب تو غم برگرد
تا قسمت تو نگشته ماتم برگرد
تیغ و سر مرتضی که در یادت هست
در کوفه پر است “ابن ملجم” برگرد

**
در سینه مسیر آه را می بندند
از هر طرف تو راه را می بندند
تاریکی محض اند که حتی در روز
بر نیزه گلوی ماه را می بندند

میان سینه ی هر عاشقت وطن داری
هزار عاشق بی مایه مثل من داری
اگر چه روز دهم لشکرت ز هم پاشید
ببین چقدر تو سرباز “سینه زن” داری

شاعر: محمد خسن بیات لو

_________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

از اسب واژگون شدی اما بلند شو
خورشید خاک خورده ی صحرابلند شو

گیرم که شمر روی تن تو نشسته است
بر هم بزن قواعد و از جا بلند شو

باجسم چاک چاک مزن چنگ روی خاک
تنها امید خیمه ی زن ها بلند شو

دارند می زنند به تو پیر مرد ها
از دست شان بگیر عصا را بلند شو

تا اسب ها به روی تنت تاختند ،شمر
با ریشخند گفت :که حالا بلند شو!!!

«از آب هم مضایقه کردند کوفیان»
ای تشنه ی مقطع الاعضا بلند شو

مادر رسیده آبرویش را بخر حسین
یک یاعلی بگو و ازین جا بلند شو

این خاک ها مناسب این خواب ناز نیست
آتش گرفته خیمه ات آقا!! بلند شو!!…

شاعر: علی اصغر یزدی

_________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

آرزوی غبار این باشد
روی دامان یار بنشیند
در مسیر عبور او باشد
زیر پایش به بار بنشیند

قطعه خاکی بلند مرتبه شد
ذره ای بوده آفتاب شده
نسبش می رسد به صحن نجف
از ذراری بوتراب شده

طینت شیعه جنسش از نور است
از گِل مرتضی سرشته شده
بر جبین یکایک شیعه
خاکسار علی نوشته شده

خاک هم در مسیر سیر و سلوک
مثل تاک است، می شود سرمست
خواب دیده که در مقام عروج
خاک چادر نماز فاطمه است

خاک می خواست نور محض شود
تا غبارش چو توتیا باشد
سجده می کرد بر قدوم حسین
تا شفا بخش و کیمیا باشد

خاک کرببلا دلش می خواست
مثل آیینه ها زلال شود
چشمه ای باشد از یم کوثر
خوردن تربتش حلال شود

خاک بر صورت حسین نشست
پرده داری آفتاب کند
بی سبب نیست سجده بر تربت
خرق هفتاد تا حجاب کند

علت خلقت تمام جهان
خاک این روضه ی منوره است
سندش هست آیه ی تطهیر
تربت کربلا مطهره است

قبر زهرا بقیع گم شده بود
وسط این دیار پیدا شد
عرش بر روی خاک خیمه زد و
تربت کربلا معلی شد

آسمان را به انتظار نشست
تربت کربلا مودب شد
چقدر ذوق می کند وقتی
خاک پاک قدوم زینب شد

در دل خاک غصه ای دفن است
غزلش واژه واژه تلمیح است
مقتلی در سی و سه صفحه ورق
آه تربت همیشه تسبیح است

ماه بر روی خاک افتاده است
دشت لاله پر از ستاره شده
لای لای رباب باعث شد
خاک این دشت گاهواره شده

خون قاسم نشست بر لب خاک
کام خود را پر از عسل کرده
خوش به حالش شبیه خاک بقیع
مجتبی را کمی بغل کرده

خواهری خاک روی سر می ریخت
پیکری مانده است در هامون
کفنی داشت پیکرش از خاک
کفنی داشت پیکرش از خون

شاعر: محسن حنیفی

_________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

سلام من به محرم و حال و هوای او
سلام من به محرم و صوت و نوای او

سلام من به یوسف زهرا و اشک در چشمش
سلام من به گریه و شال عزای او

سلام من به عزاداریش در این شبها
سلام من به نوحه و سوز دعای او

سلام من به حسین و به کاروان غمش
به نینوا و به تربت کربُبلای او

سلام من به لب خشک کودکان حرم
به تشنگی و به غربت آلاله های او

سلام من به بلندای روز عاشورا
به رنج و به محنت و درد و بلای او

شاعر: حمید رضا عرب زاده

_________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

نام تو اذانی ست که از روی مناره
انداخته در سینه ی ما شورِ دوباره

لب تر نکنی نیز فدایی تو هستیم
عشاق ندارند نیازی به اشاره

رازی ست در این آتش عشق تو ، وگرنه
اینگونه نمی زد به دل خلق شراره

عمری ست که با روضه انیسیم و دل ما
هرگز نرود جای دگر در پی چاره

این دوریِ از کرب و بلا چند صباحی ست
انداخته دیگر نفسم را به شماره

سرگرم مناجات شدی در دل گودال
تا اینکه جهان را بکشانی به نظاره

ای یوسف زینب! که دریدند تنت را
زینب چه کند با غم پیراهن پاره

شاعر: احسان نرگسی رضاپور

_________________________________

شعر شب اول محرم – مناجات امام حسین (ع)

ماه ماتم می رسد ، مولا عنایت می کند
عاشقی در مجلسش ما را کفایت می کند

می کنم از راه دوری بر شما اینک سلام
خوش به حال او که مرقد را زیارت می کند

گرچه ناشکری مرا از مجلست دورم نمود
حال امروز مرا اشکم روایت می کند

در دلم صدمجلس از شورحسینی شد به پا
اشک را بر دیده ام ، مولا کرامت می کند

مطمئنم روز محشر در حساب آخرت
اشکِ غیر از مجلسش ما را ملامت می کند

در دل هر عاشقت یک خیمه برپا می شود
تا علمدارت نگاهی با سخاوت می کند

خواهری بر روی تل باچشم تر شد بیقرار
نانجیبی سنگدل ، امّا جسارت می کند

دختری صدشِکوه دارد از عدو سوی نجف
گوش مجروحش شکایت را حکایت می کند

ای زبانم لال گردد از بیان ماجرا
لحظه ای که تیر بر حنجر اصابت می کند

شاعری با کوله باری از گناهان آمده
با امیدی که خودِ مولا شفاعت می کند

شاعر: حسن نبی جندقی

 

اشعار ناب آئینی استقبال از محرم – سال ۱۳۹۹

0
اشعار ناب آئینی استقبال از محرم - سال 1399

شعر استقبال از محرم – امام حسین

این روزها دلشوره دارم بیش از پیش
کاری بجز گریه ندارم بیش از پیش

این روزها قلب مرا ماتم گرفته
باز این لبم نام شمارا دم گرفته

این روزها دلشوره دارم مثل هرسال
هر شب گریزی میزنم تنها به گودال

اما همه ترسم جدایی از تو شد ، آه
اینکه نباشد دستم از ماه تو کوتاه

ای کاش با عشق تو در روضه بمیرم
من ، این منه بی ننگ و بی عرزه بمیرم

ای کاش با گریه توانم را بگیری
امسال بین روضه جانم را بگیری

ای کاش این ماه محرم با تو باشم
ای کاش در این روضه مَحرم با تو باشم

تا اینکه مارا مادرت درهم ببیند
مارا سیه پوش غم و ماتم ببیند

کاری بکن غیر از غمت ، غم را نبینم
ماهی بجز ماه محرم را نبینم

زهراست مارا راهی این جاده کرده
مارا برای نوکری آماده کرده

فهم محرم را به ما امشب عطا کن
راه حسین ابن علی را راه ما کن

هر چند که صحرایی از غم تشنه اوست
او تشنه بود اما دوعالم تشنه اوست

شاعر: امیر فرخنده

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

در صحن دل وزیده هوای مُحَرَمَت
بر گوش جان رسیده صدای مُحَرَمَت

ما بیقرار منتظر روضه مانده ایم
اصلا تمام سال، فدای مُحَرَمَت

همپای نوکران تو راهی هیئتیم
پوشیده ایم رخت عزای مُحَرَمَت

قطعا کسی به سفره حاتم نمی دهد
یک لقمه از طعام و غذای مُحَرَمَت

هرگز نصیب آتش دورخ نمی شود
چشمی که گریه کرده برای مُحَرَمَت

شاعر:محسن زعفرانیه

______________________________

شعر استقبال از محرم

دوباره می رسداز ره محرمت آقا
وبوی روضه و شبهای ماتمت آقا
کتیبه ها و علم نقش پرچمت آقا
همیشه در دل مابوده این غمت آقا

فدای نام تو و بچه هایتان آقا
که روضه ام شده کرب وبلایتان آقا

سلام ماه غریبی،سلام ماه عزا
دوباره برکت یکسال مابه دست شما
چه عزتی که عطا کرده ای به نوکرها
نشسته اندسر سفره ی تو خون خدا

به پا شود نوحه ها در عزایتان آقا
که روضه ام شده کرب وبلایتان آقا

دوباره روضه ی مشک وصدای طفل رباب
دوباره یک حرمی مانده بی عمو بی آب
دوباره غارت و سیلی دوباره رد طناب
دوباره کوچه و بازار، ازدحام و عذاب

شروع میشود این روضه هایتان آقا
که روضه ام شده کرب و بلایتان آقا

شروع میکنم اینبار از لب گودال
و عصرروز دهم پیکری شده پامال
وخواهری که ز بالای تل شده بیحال
خدا به خیر کندگوش و معجر اطفال

همیشه لطمه زدم من برایتان آقا
که روضه ام شده کرب و بلایتان آقا

شاعر: محمد حسین بناریان

______________________________

شعر استقبال از محرم – محرم

کم کَمَکْ دارد مُحرم می رسد
ماه حزن و گریه و غم می رسد

حضرت زهرا که صاحب روضه هست
وقت روضه با قدی خَم می رسد

هر مُحرم بر مشامِ نوکرت
بوی ناله بوی ماتم می رسد

وقت روضه که رسید از چشم ها
اشک هایی مثل زمزم می رسد

روضه ی سقا بخوانی العجل
مهدی صاحب زمان”عج” هم می رسد

روضه ی گودال و تیغ و نیزه ها
آخرش دارد به یادم می رسد

ظهر عاشورا به دقت گوش کن
ناله های واحسینم می رسد

لحظه ی مردن که اربابم حسین
حتم دارم که به دادم می رسد

شاعر: سید امیر میثم مرتضوی

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

بر پا شده است در دل من خیمه‌ی غمی
جانم چه نوحه و چه عزا و چه ماتمی

عمری‌است دل‌خوشم به همین غم که در جهان
غیر از غمت نداشته‌ام یار و همدمی

بر سیل اشک، خانه بنا کرده‌ام ولی
این بیت سُست را نفروشم به عالمی

گفتی شکار آتش دوزخ نمی‌شود
چشمی که در عزای تو لب تر کند نمی

دستی به زلف دسته‌ی زنجیرزن بکش
آشفته‌ام میان صفوف منظّمی

می‌خوانی‌ام به حُکم روایات روشنی
می‌خواهمت مطابق آیات محکمی

ذی‌الحجّه‌اش درست به پایان نمی‌رسد
تقویم اگر نداشته باشد مُحرّمی…

شاعر: سعید بیابانکی

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

شکر خدا دوباره شدم مبتلای تو
ای کشته ای که جان دو عالم فدای تو

شکر خدا نسیم محرم وزیده است
هرشب شده عبادت من روضه های تو

((باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است))
شکر خدا شکسته دلم در عزای تو

باور نمی کنم که دوباره نشسته ام
با چشم خیس بین حسینیه های تو

با اذن مادرت به سر و سینه می زنم
ممنونم از ترحم و لطف و عطای تو

من با غذای روضه تان رشد کرده ام
وقف شماست بود و نبود گدای تو

بیمار عشقم و دهه ای بسته ام دخیل
کاسه بدست گوشۀ دارالشفای تو

این عطر سرخ می وزد از سمت قتلگاه
حالا دلم رسیده به پایینِ پای تو

شاعر: محمد رضا رضایی

______________________________

شعر استقبال از محرم

دارد صدای ماه تو نزدیک می‌شود
گوش دلم به اسم تو تحریک می‌شود

شهر م شبیه شام ده سال شصت و یک
یکسر برای داغ تو تاریک می‌شود

اینجا کتیبه‌ها محک سنگ عاشقند
دارد مسیر عشق تو باریک می‌شود

اسفند و طبل و سینه زنی خیمه و علم
باز این چه شورش است که افتاده در دلم

ای محتشم دوباره دلم شور میزند
شعرم رسیده بر سر آتش،زنان ،حرم…

وقتی که بغض روضه گلوی مرا گرفت
نای نوشتن از تو ندارد دگر قلم

من را به شهر گریه شب های غم ببر
شبهای اشک و نیزه و گودال و تیغ و سر

اسفند روی آتش این روضه ها منم
من را ببر به نقطه اوج غم و شرر

این روسیاه دائمی ات را کتیبه کن
بین کتیبه های سیاه غمت بخر

شاعر: محمد کابلی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

عاشق که باشی وضع من را تازه می فهمی
اینگونه‌ سرگردان شدن را تازه می فهمی

پروانه را از نیمه شب زیرنظر داری
وقتی سحر شد،سوختن را تازه می فهمی

وقتی گناهان تو را با گریه می بخشند
آن‌لحظه لطف پنج تن را تازه می فهمی

زهرا برای روضه ها ما را سوا کرده است
ماه محرم حرف من را تازه می فهمی

شور حسین از شَرِّ عصیان‌ها خلاصت کرد
پس قدر این سینه زدن را تازه می فهمی

محشر لباس مشکی ات وقتی شفیع ات شد
خاصیّت این پیرهن را تازه می فهمی

در کفن و دفن یک مسلمان خوب دقت کن
فرق حصیری با کفن را تازه می فهمی

گفتم “مُرَمَّل بِالدِّما”..،داد تو در آمد…
چون بعد از آن وضع بدن را تازه می فهمی

آنجا که در تشخیص او زینب به مشکل خورد
تاثیر سم ها روی تن را تازه می فهمی

یک مشت نامحرم که وقتی دوره ات کردند
آنگاه حال چند زن را تازه می فهمی

شاعر:بردیا محمدی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

بلا نازل شد و هیئت نشد برپا، ببخش آقا
ندانستیم عمری قدر نعمت را، ببخش آقا

کنار هم چه راحت گریه میکردیم در روضه
چه راحت برد ما را با خودش دنیا، ببخش آقا

تمام کوچه مشکی پوش میشد! سخت دلتنگیم
برای تکیه ها و آن سیاهی ها، ببخش آقا-

خرابش کرده ایم و تو بزرگی کن درستش کن
درستش کن! به جان مادرت زهرا(س)، ببخش آقا

تمام ِ آنچه را داریم در یک آن! بگیر از ما
فقط بزم عزایت را نگیر از ما، ببخش آقا

محرّم پیش ِ رو داریم و برگ نوکریمان را
بیا و رد نکن لطفا بزن امضا، ببخش آقا

به غیر از هیئتت جایی نداریم و نگاهی کن
به غیر از روضه ات رفتیم اگر هر جا، ببخش آقا!

شاعر:مرضیه عاطفی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

شکر خدا دیدم دوباره پرچمت را
شکر خدا دیدم سیاهی غمت را
دیدم دوباره روضه های ماتمت را
دیدم دوباره نوحه و شور و دمت را

باور نمی کردم محرم را ببینم
بر سر در این خانه پرچم را ببینم

ما را همین شور عزایت زنده کرده
ما را نوای نینوایت زنده کرده
ما را هوای روضه هایت زنده کرده
ما را نسیم کربلایت زنده کرده

ما در میان روضه ی تو قد کشیدیم
از لطف تو امروز به اینجا رسیدیم

امسال اگر که باز هم این روضه بر پاست
ما که یقین داریم از الطاف زهراست
بی بی دعایش تا ابد پشت سر ماست
زهرا نگه دار تمام سینه زن هاست

دست شکسته اسم ما را هم نوشته
خوب و بد ما را همه با هم نوشته

یادم نخواهد رفت لطف مادرت را
او لطف کرده راه داده نوکرت را
او جمع کرده خادمان محضرت را
پس گرم کرده او تنور منبرت را

از سوزِ آهش قلب این عالم گرفته
ذکر بنی یا بنی دم گرفته

هم ماهی دریا برایت گریه کرده
هم مادرت زهرا برایت گریه کرده
هم زینب کبری برایت گریه کرده
دنیا و ما فیها برایت گریه کرده

جان عزیزت اشک را از ما نگیری
این اشک را از چشم نوکرها نگیری

اسمت دلیل گریه های بی امانم
ای که مرا خواندی بده راهی نشانم
در روضه ات دنبال یک خط امانم
ای کاش قدر روضه هایت را بدانم

با روضه ات آرام می گیرم همیشه
شکر خدا با روضه درگیرم همیشه

من آمدم امشب بسوزم پا به پایت
تا چند خطی روضه بنْویسم برایت
روضه بخوانم از تن در خون رهایت
یادی کنم از ماجرای بوریایت

خورشید بودی بر نوک نی ها نشستی
ای جان زینب، پشت زینب را شکستی

شاعر: وحید محمدی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

هر که باشد در دلش حال و هوایت بیشتر
گریه خواهد کرد بین روضه هایت بیشتر

گرچه عمری سائل لطف و عطایت مانده ام
می شوم ماه محرم من گدایت بیشتر

آرزوی مکه رفتن هم به جای خود ولی
آرزو دارم بـیـایم کـربـلایت بیشتر

حسرت کرب و بلایت می کُشد آخر مرا
حسرت شش گوشه و صحن و سرایت بیشتر

کاش باشی وقت جان دادن تو بر بالین من
می شوم آن روز محتاج دعایت بیشتر

شاعر:محسن زعفرانیه

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

از تو ممنونم مرا دعوت به ماتم کرده ای
پای این سفره ..دلم را کشورِ غم کرده ای

از تو ممنونم که مابینِ شلوغی های شهر
این گدا را واردِ شهرِ مُحرّم کرده ای

چشمِ من خشکیده بود از معصیت های زیاد
این تو بودی با نگاهی ..دیده زمزم کرده ای

خارج از انسانیت بودم که با یک یاحسین
هر دو دستانم گرفتی و تو آدم کرده ای

روضه برپا می کنی تنها میانِ خیمه ات
قلبِ من را با دمت از دور توام کرده ای

روضه ای بنما تلاوت تا که بر صورت زنم
با نوای خود ..مسخّر کُلّ ِ عالم کرده ای

برده ای دل را به سمتِ کربلا و بعد از آن
روضه های سختِ جدّت را مجسّم کرده ای

قتلگاهش را نشانم داده با سوزِ جگر..
جاری از چشمانِ من دریای نم نم کرده ای

شاعر:محسن راحت حق

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

آمد دوباره لحظه هایِ بی قراری
عطرِ محرم در جهان گردیده جاری
در خون شکوفا گشته گلهای بهاری
شد رنگ و روی آسمان چون گُل ، اناری

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

اینجا چراغی روشن است از مشرقِ دل
نورِ حضورش می رود منزل به منزل
گاهی چو خورشید است در آن سوی ساحل
گاهی شکوفا می شود از چوبِ مَحمل

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

اینجا زمین ِ کربلا، روزِ عظیم است
شورِ حسینی هر کجا چونان نسیم است
باید بداند هرکسی اهلِ نعیم است
ردِ عبورِ خون ، صراطِ مستقیم است

از چشمهای عاشقان باریده باران
اینجا چراغی روشن است ای بیقراران!

شاعر : یدالله گودرزی

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

حالم بهشت میطلبد ، غم بیاورید
ماه حسین آمده ، ماتم بیاورید

اذن دخول روضه ز زهرا گرفته ایم
وقت طهارت است ، زمزم بیاورید

یک اربعین معتکف روضه ایم ما
شال و لباسِ مشکی و پرچم بیاورید

گلهای فاطمه همه خشکیده میشوند
از چشم ، عاشقان گل شبنم بیاورید

وقتی حدیث اشکِ ولی را شنیده اید
حیف است تا سپردن جان کم بیاورید

ما ریزه خوارِ سفرهء احسان حیدریم
نان را برای ما ز محرم بیاورید

همراه قدسیان دگر امشب ، کتیبهء
باز این چه شورش است به عالم بیاورید

شاعر:داریوش جعفری

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

باران معرفت ز سحاب محرم است
آباد آن دلی که خراب محرم است

بوی گل و گلاب دهد روضۀ حسین
گل دیدگان و اشک گلاب محرم است

از هر دری گذر نتوان کرد بر بهشت
باب الحسین ادامۀ باب محرم است

جان یا علی بگو مَهَراس از یزیدیان
شور ولایت ارزش تاب محرم است

راس بریده بر سر نی داد این پیام
قرآن کلام نور، کتاب محرم است

در قاب، عکسی از همه ماند به یادگار
تصویر ما همیشه به قاب محرم است

تنها نه این مباحثه سر لوح زندگی است
در قبر هم سوال جواب محرم است

پرسند اگر کویه، بگو کربلایی ام
قلبم هنوز در تب و تاب محرم است

بوید ملک ز سینۀ زوار و گوید آه
این بوی تربت است و تراب محرم است

بینی چو ازدحام جماعت عجب مدار
جبریل هم به فکر صواب محرم است

هشدار، زیر هر علمی سینه زن نباش
مخلوط چهره زیر نقاب محرم است

یک قوم کبریایی و قومی ریا یی اند
مشکل ، تمیز حب، ز حباب محرم است

اخلاص ماندنی است ریاکار رفتنی است
ایمان چو آب و کفر سراب محرم است

گفتم ولی مباد شوی غافل از کرم
روشن دل از فروغ شهاب محرم است

نامحرمان و اجنبیان کور خوانده اند
عباس ارزیاب حساب محرم است

شاعر:استاد کلامی زنجانی

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

بار دگر دل را غبار غم گرفته
چون قلب ختم الانبیا ماتم گرفته

گویی که رنگ از چهرة گردون پریده
مه سینه و خورشید پیراهن دریده

ختم رسل در هاله ماتم نشسته
بر چهرة زهرا غبار غم نشسته

گر شعله جوشد از دل هامون عجب نیست
گر خون بریزد از هلال خون عجب نیست

ای اهل ماتم جامة ماتم بپوشید
ای اشک ها از دیدة عالم بجوشید

ای اختران از دامن افلاک ریزید
ای مهر و مه خون گشته و بر خاک ریزید

در سوز دل دارم پیام کربلا را
انگار می بینم تمام کربلا را

انگار می بینم زمین دریای خون است
رخسار وجه الله اعظم لاله گون است

انگار می بینم که هفتاد و دو سرباز
دل هایشان بهر شهادت کرده پرواز

انگار می بینم که طفل شیرخواره
بر دوش بابا پر زند از گاهواره

انگار می بینم حبیب افتاده بر خاک
در مقدم محبوب خود با جسم صدچاک

انگار می بینم که حر “العفو” گوید
نزد حسین از اشک خجلت چهره شوید

انگار می بینم که مُحرم گشته عباس
دور حرم دائم حرم را می دهد پاس

انگار می بینم به گل های مدینه
در تشنگی سقا شده چشم سکینه

انگار می بینم که جسم گلعذاران
با تیر و تیغ و نیزه گشته لاله باران

انگار می بینم که گرگانی هم آهنگ
بر جسم اکبر می زنند از هر طرف چنگ

انگار می بینم زنان داغ دیده
دارند شیون دور سرهای بریده

ای ماه خون برگرد، خون کردی دلم را
آتش زدی هم ریشه و هم حاصلم را

ای ماه خون سیلاب خونم در دو عین است
یک دشت دشمن تشنة خون حسین است

ماه حرام است و دلم غرق ملال است
بر خصم، خون یوسف زهرا حلال است

ماهی که گل های خدا با جسم صدچاک
ریزند چون آیات قرآن بر روی خاک

ماهی که دل ها هم چنان صهبای خون است
ماهی که در هر دیده صد دریای خون است

ماهی که شادی هم به ماتم رشک دارد
قربان آن چشمی که دائم اشک دارد

ماهی که طفل از نوک پیکان شیر نوشد
حتی جوان آب از دم شمشیر نوشد

ماهی که این امت ز پیغمبر بریدند
هجده جوان هاشمی را سر بریدند

تنها نه این ماه امام عالمین است
بالله تمام ماه ها، ماه حسین است

هر سال، سال یوسف زهراست، آری!
هر روز، روز سرخ عاشوراست، آری!

“میثم” رخ اسلام گلگون حسین است
آب درخت نور از خون حسین است

شاعر: استاد غلامرضا سازگار

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

حس مي كني زمين و زمان گريه مي كنند
وقتي كه جمع سينه زنان گريه مي كنند

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
در ماتم تو پير و جوان گريه مي كنند

اين سيل، سيل اشك عزادارهاي توست
چون ابر با تمام توان گريه مي كنند

تو كيستي كه در غم از دست دادنت
مردان ما شبيه زنان گريه مي كنند…

شاعر: امیر تیموری

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

سرتاسر محله ی مان غرق ماتم است
حرف از حسین و زینب و ماه محرم است

دیدم میان کوچه جوانی پُر از شعور
حَیّ عَلَی الْعَزا به لبش بود، غرق شور

می گفت: نذر خون خدا جان مادرم
دم از حسین می زنم و اشک می خرم

با روی خوش رساند به مجلس غریبه ای
با هم زدند سر در هیئت کتیبه ای

دیدم کسی عجیب پی کار دلبر است
بی تاب و عاشقانه گرفتار دلبر است

هر کارِ سخت بود، خودش گفت: می کند
کفش هر آن که آمده را جفت می کند

رندی کنار در به همه چای تازه داد
چایش به قلب سنگی من هم گدازه داد

با ذکر یا حسین و وضو طبق عادتش
قاطی چای، ریخت کمی خاک تربتش

با گریه فاطمه به تماشا نشسته بود
یک بچه، باز قلک خود را شکسته بود

می گفت زیر لب: کم من را قبول کن
از من دوباره سینه زدن را قبول کن

رحمت به مادری که ارادت می آورد
فرزند خویش را سوی هیئت می آورد

از عشق و شور فاطمه جانش لبالب است
با چادرش مدافع فرهنگ زینب است

دیدم کنار دیگ نشسته است با ادب
لات محله بود ولی گفت زیر لب:

زهرا مرا به پای حسینش مرید کرد
دیگِ سیاه روضه مرا رو سپید کرد

آمد به سوی من پدری پیر و محترم
می گفت: گوش کن به من و این نصیحتم

این جا هر آن چه خرج کنی سود می کنی
خود را عزیز خانه ی معبود می کنی

جانم فدای نوکر و دربان هیئتش
جانم فدای پیرغلامان هیئتش

هر کس به قدر معرفتش کار می کند
با اشتیاق صحبتِ از یار می کند

در اوج کار که پُر از اخلاص می شدند
گریان برای حضرت عباس می شدند

مجلس شروع شد، همه با آه و زمزمه
هر یک گرفته اند اجازه ز فاطمه

خدام درگهش همه بی ادعا شدند
با این که خسته اند ولی یک صدا شدند

دیدم دم از رفاقت دیرینه می زنند
محکم تر از همه به سر و سینه می زنند

چون شیرِ پاک خورده همه گریه می کنند
مانند بچه مرده همه گریه می کنند

گفتند: بی پناه به یک نیزه تکیه داد
در بند یک سپاه به یک نیزه تکیه داد

گفتند: عاقبت به لبش هم نخورد آب
گفتند: مانده بود تنش زیر آفتاب

گفتند: تشنه کام سرش را بریده اند
گفتند: روی سینه ی آقا دویده اند

گفتند: این غریب، میان وطن نبود
جز یک حصیر پاره برایش کفن نبود

شاعر:محمد جواد شیرازی

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

شادی برای تو غم عالم برای من
از ماه های سال، محرم برای من

آوای آسمانی داوود مال تو
خاموشی مقدس مریم برای من

از عشق خود جدایم و جای گلایه نیست
این بود ارث حضرت آدم برای من

بی مهری است رسم محبت برای تو
تنهایی است مونس و همدم برای من

این زخم ها معلم خندیدن من اند
حیرانم از ترحم مرهم برای من

یوسف که نیستم ولی آن بنده ام که هیچ
نگذاشته ست صاحب من کم برای من

بگذار عمر در گذر عشق طی شود
حتی اگر نشد که تو یک دم برای من…

شاعر:میلاد عرفان پور

______________________________

شعر استقبال از محرم – امام حسین

شکر خدا که بوي محرم گرفته ام
در کوچه هاي سينه زني دم گرفته ام

شکر خدا عبادت من روضه هاي توست
در دل دوباره هيئت ماتم گرفته ام

گاهي کنار روضه ات از دست مي روم
با چشمهاي پر شفق و غم گرفته ام

اين آبروي نوکري هيئت تو را
از دستمال مشکي اشکم گرفته ام

ديگر هراس روز قيامت نمي برم
وقتي دخيلي از پر پرچم گرفته ام

با تربت تو کام دلم را گشوده اند
عمري اگر که بوي محرم گرفته ام

گفتم ميان روضه از اعجاز چشمهات
ديدم رسيده ام به حوالي کربلات

شاعر:یوسف رحیمی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام زمان

صدای گریه تان پیر کرده عالم را
بیا که با تو بپوشم لباس ماتم را

هزار شکر نمردم که باز میبینم
کتیبه های عزا ؛ مشکی محرّم را

برای عمه خود تا که روضه میخوانی
به گریه شعله زنی دودمان آدم را

دخیل بسته ام امسال قبل جان دادن
ببینم اشک تو را روضه مجسّم را

به نور خویش عزاداری مرا پُر کن
به سایه ات بپذیر از گدات این کم را

مرا شبیه شهیدان شهید عشقت کن
به بال شوق و بصیرت بگیر دستم را

بیا ؛به رفیقان رفته ام سوگند
که با تو بگریم تمام این غم را

شاعر:محمد فردوسی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام زمان

مه اشک است بیایید محرم آمد
ماه ذریه ی پیغمبر اکرم آمد
خواستم ، آیه بخوانم کمی آرام شوم
از قضا بر لب من سوره ی مریم آمد

“کاف” و “حا” خواندم و دل بوی بلا را حس کرد
یاد از شال عزای تو گل نرجس کرد

گل نرجس بخدا یک دل پر غم داری
بیشتر از همه، تو شوق محرم داری
کربلا ، مکه ، نجف ، کوی منا یا عرفات
آه…. امسال کجا خیمه ی ماتم داری

بخدا من به تو و گریه ی تو حساسم
نوکرم ، عبد توام، گرچه نمک نشناسم

خیمه ای سبز به پا کردی و تنها تنها
می کنی گریه و ای کاش کنی یاد از ما
جای اشک از سر مژگان تو خون می ریزد
ذکر لبهای من غمزده هم “ای آقا”
جان من آه نکش، گریه نکن مولا جان
مثل یعقوب نشین گوشه ی بیت الاحزان

اینقدر یاد رقیه نکن و داد نزن
از غم شام بلا اینهمه فریاد نزن
هی به سر می زنی و روضه ی سر می خوانی
مثل ویرانه شدی خانه ات آباد ، نزن

ای فدای سر تو جان من و اجدادم
یاد گودال و تن و نیزه و سر افتادم

شمر تا رفت، تنش زیر لگدها افتاد
خواهرش در وسط دسته ی بدها افتاد
تازه از دست سنان و همه راحت شده بود
روی آن پیکر سم دیده چه ردها افتاد

تا که افتاد حسین، حضرت زهرا غش کرد
آنقدر خورد زمین زینب کبری، غش کرد

شاعر : جعفر ابوالفتحی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

عمری‌ست عبد این درم الحمدلله
در خیمه‌هایت نوکرم الحمدلله

مادر مرا باشیر روضه پرورش داد
رحمت به شیر مادرم الحمدلله

از کودکی تا سن پیری سقف هیئت
شد سایه‌ی بالاسرم الحمدلله

حال‌دلم با یاحسین روضه خوب است
با تو همیشه بهترم الحمدلله

این روضه‌رفتن سجده‌های شکر دارد
ای رازق چشم‌ترم الحمدلله

من شادی‌ام را می‌فروشم هر محرم
با آن غمت را می‌خرم الحمدلله

بالی‌شکسته دارم و با بال‌روضه
تا عرش‌اعلی می‌پرم الحمدلله

با سینه‌زن‌های شما یک عمر گفتم
وااکبرم، وااصغرم الحمدالله

شاعر : امیر عظیمی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

چشمم به پرچم خیره مانده بیقراری میکنم
دارم برای نوکری لحظه شماری میکنم

یا سینه زن، یا گریه کن، یا چای ریزِ هیئتم
در روضه ات هر سال با إذن تو کاری میکنم

یا سیدالمظلوم؛ آقاجان! محرّم لازمم
هر شب اگر از چشم هایم اشک، جاری میکنم

با معصیت های جدیدی آمدم! امّا ببین-
با نیّت توبه برایت سوگواری میکنم

اربابِ خوبم! بیشتر از پیش تحویلم بگیر
چون بیشتر از پیش احساس ِ «نداری» میکنم

شال عزایت را به شعرم میکشم با یک سلام
جان میدهم با بغض، مرثیه نگاری میکنم

پای لهوفِ تو؛ چه بیتابانه میگویم حسین(ع)
گریه برای تکّه تکّه زخم ِ کاری میکنم

مقتل از آنجا که به نصبِ نعل تازه میرسد
بر صورت و سر میزنم! بد بیقراری میکنم!

شاعر: مرضیه عاطفی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

باز افراشته اند بیرق و پرچم ها را
شهر برداشته است شورِ مُحَرَّم ها را

دَم به دَم، دَم بزنیم از تو فقط آقاجان
ما غنیمت بشماریم همین دَم ها را

میخرد حضرت زهرا به بهایی بالا
روز محشر همه ی ناله و ماتم ها را

گریه هرگز سبب حُزن و پریشانی نیست
اشکِ روضه بزداید همه ی غم ها را

چایی روضه ی ارباب چه طعمی دارد!
ما نخواهیم دگر سفره ی حاتم ها را

از ازل ذکر حسین عامل بخشایش شد
چون پذیرفت خدا توبه ی آدم ها را

شاعر:محسن زعفرانیه

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

صدای تپش های قلبم حسین
همیشه تمنّای قلبم حسین

تو شیرینی روزگار منی
مسیح دل بی قرار منی

خدا در دلم بود گفتم حسین
فراتر ز هر اسم اعظم حسین

به یاد تو دست از هوس می کشم
به شوق تو تنها نفس می کشم

همه می روند و غمت ماندنی ست
حسینیه ی ماتمت ماندنی ست

در این روضه ها عشق باران شدیم
از این اشک ها ما مسلمان شدیم

بزرگی کن و عشق یادم بده
بیا زاد راه معادم بده

سرم خم نشد جز تو بر هیچ کس
دلم زیر دین حسین است و بس

تویی اصل این زندگانی حسین
گذشته به پایت جوانی حسین

از این شهر پر های و هو خسته ام
به احسان چشم تو دل بسته ام

شاعر:حسن کردی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

اگه سرده اگه تاریکه دنیا
نمی ترسیم آخه مهتاب داریم

خدارو شکر بی صاحب نموندیم
خدارو شکر که ارباب داریم

درسته نوکر خوبی نبودیم
ولی خوب جایی نوکر بودیم ای دل!

صدامون می زده ارباب هرروز
یه روزایی ولی کر بودیم ای دل!!

یه ساله از سر دلتنگی و درد
شبامون توی بزم روضه سر شد

خدارو شکر امسالم نمردیم
محرم شد چشامون باز، تر شد

بهار عاشقیمونه محرم
بهار اشک و فصل روضه خونی

با این سینه زدن دل پاک میشه
بهاره، موقع خونه تکونی

دوباره پرچم مشکی خریدیم
دلامون روشنه با این سیاهی

با این پیراهن و این شال مشکی
سیاهی لشکرت باشیم الهی

رفیقا قدر امشب رو بدونید
شاید فردا شبو دیگه نبینیم

شاید این آخرین ساله که داریم
کنار هم توی روضه میشینیم

رفیقامونو حتما یادتونه
رفیقایی که باهم گریه کردیم

کی میدونه؟ شاید هم مثل اونا
ما سال دیگه زیر خاک سردیم

میون این همه غوغای دنیا
قرار ما توو های و هوی روضه س

شهیدا اینو فهموندن به ما که
توو عالم هرچی خیره توی روضه س

دلی که توی روضه سوخت، پاکه
دلی که پاک شد جای حسینه

چی میشه وقت جون دادن ببینیم
سر ماهم روی پای حسینه …

شاعر:داوود رحیمی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

اهل عالم باز هم دارد محرم میرسد
در نگاه عاشقان اشکی دمادم میرسد

موجِ خونت گشته جاری ، چشم ها گردیده تر
خیمه ات را غم گرفته ، یا حسینا ، یا پدر

دامنِ اهل حرم آتش گرفت و سرد شد
گفتگوی بچه ها نقلِ روایت ، درد شد

از عمو عباس و مشکی پاره میگوید کمی
از رشادت های اکبر ، زخم پیکرها دمی

کودک شش ساله پرپر شد ز تیر حرمله
نیزه ها ، شمشیرها رنج غریبی قافله

حجله ی داماد با خونِ عزیزش بسته شد
مظهرِ آزادگی مظلوم و تنها گشته شد

دختری ماتم زده بی گوشواره میرود
خواهری صحرا به صحرا غمگنانه میدود

اهل عالم شال ها را سر بسر مِشکی کنید
آب را بستند فکرِ خشکی وُ مَشکی کنید

شاعر :محمد جهان زاد

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

تا محرم آمد و دل پَر کشید
جرعه جرعه جامِ غم را سر کشید

رفت تا بیند در آن دشتِ بلا
چه مصیبت زینبِ مضطر کشید

تا شود شاهد تمامِ صحنه را
هر عذابی آلِ پیغمبر کشید

آن یزیدِ پستِ بی شرم و حیا
آتشی بر خرمنِ حیدر کشید

ظالمی با تیغِ کینِ اشقیا
خیمه ها را آتشِ صرصر کشید

لاله های گلشنِ ریحانه را
در میانِ خاک و خون پرپر کشید

کافری با خنجرِ بیداد خویش
دشنه فرقِ ساقیِ لشکر کشید

فاسقی جلاد از روی زنان
با جسارت چادر و معجر کشید

لاله ها بی سر همه نقشِ زمین
سرمه ی خون دیده ی خواهر کشید

آتشی افتاده باغِ فاطمه
هر کجا را گرد و خاکستر کشید

گو عدو شرمش نبود از مادرش؟
آن زمان روی حسین خنجر کشید

بی کس و تنها میانِ قتلگه
ناله ی ای وای یا مادر کشید

تا که شد وقتِ وداعِ اکبرش
دستِ حسرت قامتِ اکبر کشید

دستِ خون آلودِ خود بر سر نهاد
تیر از کامِ علی اصغر کشید

این زمان عرشِ خدا در ناله بود
ظالمی تا گیسوی دختر کشید

بر درِ هر خیمه جلادی چنان
از سر و دستِ زنان زیور کشید

خواهرش با ناله های سینه سوز
آهِ سردی از دلِ خود بَر کشید

شعله ی تیرِ ستم اسباب شد
آتشی بر جانِ خشک و تر کشید

ای حسین جان خواهرت در کربلا
گو همه جامِ بلا را سر کشید

تا که جلادی سرا پا آتشین
پرده را از چهره ی محشر کشید

ذوقِ دستی که فقط با اشکِ خون
غربتِ این نظم را دفتر کشید

شاعر:هستی محرابی

______________________________

شعر استقبال از محرم – مناجات امام حسین

ما هر چه بود پای محرم گذاشتیم
در چَشم ها دو چِشمه ی زمزم گذاشتیم

قطعاً دعای فاطمه پشت و پناه ماست
وقتی دم حسینیه پرچم گذاشتیم

ما ارث گریه از پدر خویش برده ایم
پا جای پای حضرت آدم گذاشتیم

این اشک ها برای تو باشد ، حسین جان
شاید به روی زخم تو مرهم گذاشتیم

تفسیر روضه هاست ، حروف مقطعه
جان را میان سوره ی مریم گذاشتیم

خیلی حسین زحمت مارا کشیده ای
خیلی برای روضه ی تو کم گذاشتیم

عمریست دم حسن شده و بازدم حسین
این عشق را به سینه دمادم گذاشتیم

یک اربعین زیارت مارا ردیف کن
ما هر چه بود پای محرم گذاشتیم

شاعر:احمد ایرانی نسب