آهنگهای ویژه

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس محرم و صفر سال 1401

  • استاد زارع شیرازی

    استاد زارع شیرازی

    آلبوم مجالس سال 1401

  • حاج مهدی رسولی

    حاج مهدی رسولی

    مداحی الحمدلله که نوکرتم الحمدلله که مادرمی

  • حاج عبدالرضا هلالی

    حاج عبدالرضا هلالی

    آلبوم دهه اول محرم 1399

  • حاج محمود کریمی

    آلبوم فاطمیه 99

  • حاج سعید حدادیان

    حاج سعید حدادیان

    آلبوم دهه اول محرم الحرام سال 1398

  • حاج سید مهدی میرداماد

    حاج سید مهدی میرداماد

    آلبوم ظهر عاشورا محرم الحرام سال 1398

متن روضه و مقتل

متن سینه زنی و توسل ویژه دهه اول محرم ۱۴۰۱

21
متن سینه زنی و توسل ویژه دهه اول محرم 1401

متن سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع)

به سر بریدت که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

به قد خمیدت که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

به تن دریدت که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

من شنیدم خواهرت دید رو زمین افتادی
من شنیدم مادرت دید تشنه جون میدادی

یِابُنَیَّ یِابُنَیَّ یا حسین

به گلوی اصغرت که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

به رگای حنجرت که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

به صیحه ی مادرت که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

من شنیدم فکر خیمه جون به لبهات آورد
من شنیدم دخترت از قاتلت سیلی خورد

یابُنَیَّ یابُنَیَّ یا حسین

به خروش خیمه ها که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

به هجوم نیزه ها که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

به شرار شعله ها که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

من شنیدم بین خیمه موی دخترها سوخت
من شنیدم روسریِ دخترِ زهرا سوخت

یابُنَیَّ یابُنَیَّ یا حسین

به غروب قافله که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

به زینب و هروله که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

به کمون حرمله که فکر میکنم
میمیرم حسین جان

من شنیدم دخترات از ناقه ها افتادن
من شنیدم تو که رفتی بچه هات جون دادن

یابُنَیَّ یابُنَیَّ یا حسین

____________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت رقیه (س) – قسمت اول

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْن
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

وقتی ندارم سرپناهی غیر از اینجا من
دستم به دامانت نکش از دستِ من دامن

شأنی برای خویش قائل نیستم اصلاً
خوب، نوکران بهتر از من داری اما من

پیدا نخواهم کرد بهتر از تو آقایی
تنها تو را دارم حسین! از دارِ دنیا من

خوب و بدِ عالم به زیرِ پرچمت جمع
هستم میانِ گریه کن های تو حتی من

مانند حُر که عاقبت او را بغل کردی
وا میکنی آغوش خود را میرسم تا من

*همه ی مارو حسین بغل گرفته، خبر نداریم، عجب آغوشِ گرمی، حسرت این آغوش به دلِ سه ساله موند، گفت: بابا! حالا که اومدی با سر اومدی…*

از دوستی با غیر تو خیری نمی بینم
تنها تو هستی که رفاقت میکنی با من

سرمایه ای دارم اگر قطعاً خودت هستی
اصلاً که را دارم به جز اولاد زهرا من

کی رو زدم، چیزی طلب کردم به جز اینکه
سالی فقط یک کربلا دارم تمنا من

 

متن روضه و توسل به حضرت رقیه (س) – قسمت دوم

امشب برایت دخترت مرثیه میخواند
آزرده شد روحم همانند تو بابا من

آنکه سرش پی در پی افتاد از نوک نی تو
آنکه کنارِ نیزه ات افتاده از پا من

ماهِ کبودِ من، بیا تا صبح بشماری
تو بیشتر از شمر سیلی خورده ای یا من
ــــــــــــــــــ
قصه ی ناقه و آن نیمه ی شب یادت هست
به زمین خوردم و دیدم کمرم زخم شده

زجر هم مثل مغیره چه قدَر بد می زد!
زیر شلّاق و لگد، بال و پرم زخم شده
ــــــــــــــــــ
گفت: حالا که آمدی بابا!
یا مرا با خودت ببر یا باش

راستی دختری که آن کوچه است
کتک سیر خوردم از باباش
ــــــــــــــــــ
چگونه شد مویم این مثالِ ناگهانی را
کمانِ اَبرویِ من خوشحال کردی قد کمانی را

چگونه یافتی مارا در این ویران سرا امشب
گرفتی از صدایِ گریه ام شاید نشانی را

سرت را از طبق برداشتم با یاریِ عمه
چهل منزل تحمل کرده ام این ناتوانی را

حلالم کن که اشکم را به استقبال آوردم
پدر از یاد بُردم شیوه ی شیرین زبانی را

خبر دارم شبی کنجِ تنوری میهمان بودی
بجا آورده کوفه خوب حقِ میزبانی را

به قولِ تازیانه من یتیمی دردسر سازم
معطل میکنم با زخم پاهایم کاروانی را

لبت را قاریِ قرآن هزاران بار می بوسم
که طشت زر ببیند راه و رسمِ قدر دانی را

اگرچه دختران شام تحویلم نمی گیرن
نیاوُردم به رویِ خویش این نامهربانی را
ــــــــــــــــــ
دلِ آسمان میلِ دارد ببارد
که ویران نشینیِ ما گریه دارد

سَرانگشتِ مشکل گشایم ضعیف است
که خار از کفِ پایِ من دربیارد

بیا تا تماشاچیانم نگویند
که این طفلِ آواره بابا ندارد

بیا تا که همسایه يِ این خرابه
برایم دگر نان و خرما نیارد

عجب روزگارِ عجیب و غریبی ست!
یهودی مرا خارجی می شمارد

اَلا خیزران خورده يِ مجلس طشت
غم تو گلوی مرا میفشارد
ــــــــــــــــــ
تا رفته ام از حال
گوشواره خلخال گم کردم

اینا چیزی نیست
بابا تو گودال گم کردم

با صورتم چیکار کنم
فقط بگید کدوم طرف فرار کنم

چجوری دست به موم زدن
منو درست جلو سر عموم زدن

خشکِ حلقومم
گفتم مظلومم، بدتر زد

بعد از هق هق هام
تا دید آرومم، بدتر زد

یه جوری زد، که جون بدم
یه روز بیا زجر رو بهت نشون بدم

همون که قد بلندتره
یه ساعت هم از زدنم نمیگذره

این پهلو ناقص
این بازو بی حس، ای بابا!

مارو چرخوندن
مجلس به مجلس، ای بابا!

یه شهری رو شریک کنن
فقط میخواستن عمه مو کوچیک کنن

چطور بگم که پیر نشد
این خونواده مَردِش هم اسیر نشد

بند اومد راهها
دستِ بد خواهها سنگین بود

هرکی سنگم زد
باریک الله ها سنگین بود

یتیم و با طناب زدن
سرِ تو رو تو بغل رباب زدن

برا یه زن بدِ غمش
زمین که میخوره نباشه مَحرمش
ــــــــــــــــــ
عمه! من از عمو عباس توقع دارم
چند وقت است کز او هم خبری نیست که نیست

*اینقدر بابا بابا کرد، همین جور که نشسته بود زانوهاش رو بغل گرفته بود، یهو دید یه بویی داره میاد، عمه! خبری شده؟ عمه این چیه؟ یه طبقی واردِ خرابه شد، بی بی دوید جلویِ دَرِ خرابه، گفت: نمیذارم سر رو ببرید براش، بچه ببینه دق میکنه، خودم قول میدم آرومش میکنم، اول زینب رو با تازیانه توی خرابه زدن، بعد سر رو گذاشتن جلوی این بچه، بعد از چند لحظه دیدن دیگه صدایِ این بچه نمیآد، یه مرتبه دیدن سر از توی دستای این بچه یهو افتاد رو زمین، بچه یه طرفه، سَرِ بابا هم یه طرف، ای حسین!…*

 

متن روضه و توسل به حضرت رقیه (س) – قسمت پایانی

پشت خرابه دخترکی کج نشسته بود
می خواست تا ادای مرا در بیارود

زخانه ها همه بوی طعام می آمد
ولی به جانِ تو بابا گرسنه خوابیدم

به جرم اینکه ندارم پدر، زدند مرا
شبیه مادرِ در پشتِ در، زدند مرا

نهادی سر به زانوی عُبیدالله و خوش خفتی!
نگفتی دختری داری که آن هم شانه ای دارد

داره موهام یواش یواش، شبیه مادرت سفید میشه
بیا که داره از همه رقیه نا امید میشه

اون زخمی که تو گلومِ، زخم رو سَرِ عمومِ
امشب تا سحر بابا جون، کارم تمومِ

____________________________________________________________

متن سینه زنی و توسل به حضرت رقیه (س)

می دونستم خیلی دوسم داره
رقیه اشو تنها نمی ذاره

کمکم کن تا پاک کنم روشو
با گوشه ی این چادر پاره

دیدی اومد مسافر من
شبونه برگشت به خاطر من

میریم خونه باهم شبونه
ویرونه امشب معراج مونه

عمه بیا گمشده پیدا شده واویلا واویلا
کنج خرابه شب یلدا شده واویلا واویلا

پای نیزه زخماشو میشمردم
با هر کدوم از غصه می مُردم

خدا کنه یادم نره امشب
بهش بگم چند بار زمین خوردم

روی نیزه چشماشو وا کرد
زمین که خوردم منو نگاه کرد

روی نیزه اشکاشو دیدم
تا رفتم از حال منو صدا کرد

عمه شده غصه فراموش من واویلا واویلا
گم شده ام آمده آغوش من واویلا واویلا

دیده و دل محو تماشا شده واویلا واویلا
عمه بیا گمشده پیدا شده واویلا واویلا

عمه به همراه پدر می روم واویلا واویلا
با پدرم من به سفر می روم واویلا واویلا

____________________________________________________________

متن سینه زنی و توسل به حضرت رقیه (س)

كجايي تو بدون من
نمی رفتی آخه جایی

ببین رو گردنم رَدِّ
طناب افتاده بابایی

کجایی تو ببینی که
نمی‌تونم پاشم از جام

نشستم کنج ویرونه
می‌گیریم خار رو از پاهام

هجوم آوردن و بی تو
تو قلب من تلاطم شد

تموم‌خاطرات من
میون شعله ها گم شد

کشیدن از پاهام خلخال
نمونده گردن آویزی

سرم ریخت آتیش خیمه
نمونده از موهام چیزی

کتک از حرمله خوردم
بدم‌میاد ازش بی حد

رباب و گریه می انداخت
به عمه حرف بد میزد

گمونم گوشه ی اَبرو‌م
شکسته مضطرم‌کرده

یه شب افتادم از ناقه
با پهلوی ورم‌ کرده..

____________________________________________________________

متن سینه زنی و توسل به حضرت رقیه (س)

نیزه دار سرت با من راه نمیاد
میشه بگی زجر چرا کوتاه نمیاد

بهش میگم منو زدی دیگه بسه
تازه کتک خوردم و جاش مشخصه
هیشکی چرا به داد من نمیرسه

من دلم بابا میخواد
آبو از دست سقامیخواد
این جدایی رو دنیا میخواد
طاقت ندارم

خدا مهربونی کنه
زود منو آسمونی کنه
نیزه پا در میونی کنه
بیای کنارم ….

آغوشِ تو کجایِ این سره بابا؟
یه کم بخند لحظهٔ آخره بابا

منو‌کشیدن روی خاک درد بکشم
دیگه نذار منت نامرد بکشم

موهامو از دسته یه ولگرد بکشم
میخوام‌ روخاکا رخ مهتاب بکشم

شیش ماهه رو تو بغل خواب بکشم
عمو رو‌ با مشک‌ پر از آب بکشم

باز صداتوگوش کنم‌
حق بده میل آغوش کنم
غصه هامو فراموش کنم
بابا بابایی

میشه چشماتو بازکنی
دست توکو‌؟منو‌ناز کنی
بال نداری که پرواز کنی
بابا بابایی

آغوشِ تو کجایِ این سره بابا؟
یه کم بخند لحظهٔ آخره بابا

خوش اومدی بابای خاکی خودم‌
یادته اون‌چادری که تولدم‌
خریدی وگفتی چقدر قشنگ شدم

اگه ازم‌بپرسی از کبودیا
یه راست میرم محله ی یهودیا
تو‌دستاشون سنگ تو چشاشون حسودیا

هی گم‌ بشی دیر کنی‌ بین نامحرما گیر کنی
با غمت عمه رو پیرکنی این سخته بابا

اشک رباب و نگم دیگه بزم و نگم
دور دستم طناب و‌ نگم این سخته بابا

آغوشِ تو کجایِ این سره بابا؟
یه کم بخند لحظهٔ آخره بابا

____________________________________________________________

متن سینه زنی و توسل به حضرت رقیه (س)

من با همین لباس پاره
آبرودار عالمینم

یه دختر سه سالَم اما
اُم ابیهای حسینم

پای این سر جان نبازم
من رقیه نیستم

شام را ویران نسازم
من رقیه نیستم

مثل عباس من ذخیرةُ الحسینم
مثل زینب من شریکةُ الحسینم

فدایی راه ولایت
شبیه مادرِ حسینم

هر ساله عُمر من یه آیه ست
سوره ی کوثر حسینم

کشته ی راه دفاع از
دین اسلام منم

فاتح کوفه عقیله
فاتح شام منم

مثل عباس من ذخیرةُ الحسینم
مثل زینب من شریکةُ الحسینم

ای جَوُونِ امام حسینی
با عشق هم قسم شدی تو

دعای من بوده که امروز
مدافع حرم شدی تو

مقتدای تو، تو این راه
شد شهید علقمه

ای مدافعان زینب
اجرتون با فاطمه

مثل عباس من ذخیرةُ الحسینم
مثل زینب من شریکةُ الحسینم

من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم

بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسین
سبقت از عود و گلاب و نافه و عنبر گرفتم

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده
تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا

____________________________________________________________

متن سینه زنی و توسل به حضرت رقیه (س)

بابا کجا رفتی ندیدمت
از خیمه ها رفتی ندیدمت

رو نیزه ها بودی می دیدمت
طشت طلا رفتی می دیدمت

می دیدمت با این چشای بارونی
می دیدمت رو نی با لبهای خونی
می دیدمت که داری قرآن می خونی

وای وای وای وای

بوسه ی من که بود چرا خیزران؟
چادر من که بود چرا بی عبا؟

گیسوی من که بود چرا طشت زر؟
دامن من که بود چرا نیزها؟

وای وای وای وای

____________________________________________________________

متن سینه زنی و توسل به حضرت رقیه (س)

حق داری نشناسی پیر شدم
حق داری نشناسی زمین گیر شدم

دخترتم هنوز این دَمِ آخر
از تو و مادر پیر تر و پیر تر

دخترتم هنوز با موی کم پشت
میریزه مشت مشت
زجر که منو کشت

امون ای فلک
بابایی کمک
کتک با کتک فرق میکنه

زدن با زدن
بدن با بدن
سه ساله با زن فرق میکنه

حق داری نشناسی پیر شدم
حق داری نشناسی زمین گیر شدم

تو بابامی هنوز با لب خونی
باز تو میتونی قصه بخونی

تو بابامی هنوز صبح میری بازار
میخری گوشوار، پیرهن گل دار

تنم شد سیاه
بریم بزم شام
نگاه با نگاه فرق میکنه

زمین خورد رباب
نریختن گلاب
گلاب با شراب فرق میکنه

حق داری نشناسی پیر شدم
حق داری نشناسی زمین گیر شدم

سرت زخمی ولی باز میدرخشی
شمرُ نبخشی
زد منو‌ وَحشی

سرت زخمی، ولی زخمتو بستم
با پر خسته ام
خیلی شکسته ام

من از خواهرم
شکسته ترم
ورم با ورم فرق میکنه

همش حرف بد
دیدم وقتی زد
لگد با لگد فرق میکنه

امون ای فلک
بابایی کمک
کتک با کتک فرق میکنه

زدن با زدن
بدن با بدن
سه ساله با زن فرق میکنه

حق داری نشناسی پیر شدم
حق داری نشناسی زمین گیر شدم

____________________________________________________________

متن سینه زنی و توسل به حضرت رقیه (س)

گفتم میای، با اکبر میای
سوار اسب با اصغر میای

فکرشم نمی‌کردم با سر میای
ابر چشات خونه، بارونه

خرابه‌مون مثل زندونه
بابا جون! بیا ما رو ببر خونه

کجا بودی محبوبم؟!
بدون تو آشوبم

حال منو می‌پرسی
تو خوب باشی، من خوبم!

موهات چی شده باباجون؟!
چشات چی شده باباجون؟!

فدای لب شیرینت
لبات چی شده باباجون؟!

تنگ غروب، تو هجوم غم
مثه رباب، سینه می‌زدم
می‌شکست بغض دل‌تنگی حرم

میومدن دخترای شام
به دیدن اشک بی‌صدام
دیدن چادر پاره و عصام

اگه تو رو می‌دیدن
بهم نمی‌خندیدن

عصای کوچیکم رو
ازم نمی‌دزدیدن

پاهامو ببین باباجون!
موهامو ببین باباجون!

چشاتو به سختی دیدم
چشامو ببین باباجون!

دیدی بابا شد موهام سفید
از بس‌که زجر موهامو کشید
آخرش به دادم، مادرت رسید

دل‌تنگتم بیشتر از همه
میگن شدم عین فاطمه
مادرت بغلم کرد یه عالمه

می‌خوام به پات پرپر شم
می‌خوام برات مادر شم

شونه کنم موهاتو
اگه یکم بهتر شم

ندارم جون باباجون!
بریم خونه‌مون باباجون!

رو نی به عمو عبّاسم
سلام برسون باباجون

 

متن سینه زنی و توسل به سیدالشهدا (ع) ویژه شب جمعه و پیاده روی اربعین ۱۴۰۱

4
متن سینه زنی و توسل به سیدالشهدا (ع) ویژه شب جمعه و پیاده روی اربعین 1401

سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا ویژه شب جمعه و پیاده روی اربعین

خواب می بینم
که شب جمعه با سینه زنها
حرمت عازمم

اصلاً دارم
دیگه دق میکنم من این روزا
کربلا لازمم

جانِ زینب
طاقتم سر شده
حال و روزم
خیلی بدتر شده

خیلی وقتِ
دلِ من تنگ اون
پایین پایِ
علی اکبر شده

باور کن
نمی تونم دیگه
مثل این چند ماهه
از حرم دور باشم

دنیا رو
من به هم میریزم
برای پا بوست
اگه مجبور باشم

ای داد از اون
لحظۀ آخرت
از زخم های
بدن بی سرت

از اشک هایِ
خواهرت رو تل
از فریادُ
نالۀ مادرت

آقای من!
ای شه بی کفن…

______________________________________________________________

سینه زنی ویژه پیاده روی اربعین اجرا شده دهه دوم محرم ۱۴۰۱

این جاده های پر رفت و آمد
پس کی قرارِ حس کنه بویِ حضورت رو

این چشم های ماتم گرفته
پس کی می بینه اولین روزِ ظهورت رو

ما که اومدیم با چشای گریون آقا
ما آماده ایم برا سربازیتون آقا!

ما آماده ایم، آماده ایم…

چشم زائرا باید روشن، به نورِ مهدی بشه
اربعین باید سر آغازِ، ظهورِ مهدی بشه

صدا پیچید تو عالمین
وَسَارِعُوا إِلَى الحُسِین

ما با امیدِ گوشه نگاهت
با جون و دل سختیِ این راهو پذیرفتیم

هر ساله آقا! واسه ظهورت
تو هر قدم لبیک یا صاحب زمان گفتیم

عشق همینکه پای اسمت غوغا باشه
شور همینکه عَلَمِ تو بالا باشه

از نجف تا کربلا میشه
بهشتِ رویِ زمین

عاشقی همینه آی دنیا!
حسینیارو ببین

صدا پیچید تو عالمین
وَسَارِعُوا إِلَى الحُسِین

 

متن سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا ویژه دهه دوم محرم ۱۴۰۱

7
متن سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا ویژه دهه دوم محرم 1401

سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع) دهه دوم محرم

رفتی و حرم شد آواره
بی تو یا حسین ندارم چاره

رفتی و دلِ حرمو خون کردن
قامتمو کمون کردن ..

شکستن حرمت منو .. میون کوچه ها
میخندیدن یه عده‌ای به اشک دخترا

نمی‌گذرم از اونی که چادرمو کشید
غربتِ زینبُ و ببین از روی نیزه ها

داری خبر حسین! شکسته شد سرم
خاکستر از رو بام، ریختن رو چادرم

«غریبِ مادرم .. غریبِ مادرم ..»

با زخم زبون منو آزردن
اطفال حسین هی کتک خوردن

تو کوفه، حرمتو غریب دیدن
میزدن و میرقصیدن ..

تو کوفه حرفِ ناروا فقط شنیدمو
بدون تو یه لحظه من خوشی ندیدمو

گوشواره از تو گوش دخترات کشیدنو
تو این سفر خدا می‌دونه که بریدمو

با تازیونه‌ها ما رو کتک زدن
به زخمای دلم همه نمک زدن

«غریبِ مادرم .. غریبِ مادرم ..»

یادِ غم تو، منو پیرم کرد
موندم من حسین با یه دنیا درد

دلخونم، یاد لب تو گریونم
رسیده به لبم جونم

یادم نمیره لحظه های آخرت
جدا جدا شد همه‌ی بال و پرت حسین

از رو بلندی دیدمت که دست و پا زدی
بریده شد تشنه لبای حنجرت حسین

رفتی و قاتلت با من شد همسفر
ببین که زینبت نداره سایه سر

«غریبِ مادرم .. غریبِ مادرم ..»

متن روضه دفن ابدان مطهرشهدای کربلا ویژه شب جمعه

5
متن روضه دفن ابدان مطهر شهدای کربلا ویژه شب جمعه

متن روضه دفن ابدان مطهر شهدای کربلا ویژۀ شب جمعه

زمانِ دفن شهیدان و سیدالشهداست
سه روز پیکرشان روی خاک کرب و بلاست

بنی اسد متحیر شدند و در ماندند
میان اینهمه جسم بدون سر ماندند

سواری از طرف عرش بر زمین آمد
برایِ دفن پدر، زین العابدین آمد

امام گفت: که من وارث شهیدانم
نشانی همه را خوب خوب میدانم

روی تن شهدای سپاه افتادند
بنی اسد پی آقا به راه افتادند

به روی خاک تنی همچنان پیمبر بود
تن نواده ی زهرا علی اکبر بود

امام گفت که این تن، امام زاده ماست
علی عزیزترین عضو خانواده ی ماست

یکی از این شهدا رَدّی آشنا دارد
میان هر دو کف دست خود حنا دارد

تن یتیم حسن روی خاک افتاده است
امام گفت که این قاسم است و داماد است

رسیده است به مقتل کنارِ عبدالله
و گریه کرد کنار مزارِ عبدالله

نشسته است کنارِ یتیم های حسن
امام سینه زنی میکند بجای حسن

امام آمد و بالای قتلگاه رسید
زمانِ دفن تن چاک چاکِ شاه رسید

“بنی اسد! پدرم در میان گودال است
تنش به زیر سُم اسب رفته پامال است

هنوز داخل گودال نیزه و تیر است
چقدر روی تنش جای زخم شمشیر است

*نزدیک به هزار و نهصد و پنجاه زخم بر بدنِ ابی عبدالله زده بودن، ببین چه کردن با بدنِ اربابِ ما، زخم روی زخم میزدن..*

بنی اسد! پدرم تشنه کام جان میداد
چه سخت در وسط ازدحام جان میداد

حسین را ته گودال گیر آوردند
برای دفن تن او حصیر آوردند

امام جسم پدر را درون قبر گذاشت
سر مزار دو رکعت نماز صبر گذاشت

*به هر سختی بود بدن بابا رو رویِ حصیر جمع کرد، اما دیدن آقا مستاصل شده، هی این پا و اون پا میکنه، سئوال کردن آقا چی شده برا چی مُعطل کردید؟ امام زین العابدین فرمودن: توی دینِ ما رسمِ صورتِ مَیّت رو، رو به قبله میذارن، من چیکار کنم با این بدن که سر نداره؟…
چرا؟ آخه خولی سر رو جلو جلو بُرده جایزه اش رو بگیره… دیدن آقا زین العابدین رگهای بریده رو، رو به قبله گذاشت…*

امام رفت بیارد شهیدِ آخر را
امام رفت بیارد علی اصغر را

گذاشت جسمِ علی رابه روی جسم پدر
نوشت اسمِ علی را به روی اسم پدر

خلاصه داشت کنار شهیدها میمرد
تَنِ تمامی اصحاب را به خاک سپرد

هنوز پیکر فرزند فاطمه مانده
تن برادر زینب در علقمه مانده

کنار جسم عمو، مشک آب افتاده
به روی خاک، امید رباب افتاده

ترک ترک شده الماس را تکان ندهید
بنی اسد تنِ عباس را تکان ندهید

در علقمه به عمویم هجوم آوردند
نگاه کن چه به روز عموم آوردند

*اربعین وقتی قافله برگشت کربلا، زین العابدین میگه: دیدم رباب داره از پشتِ نخلها میاد از طرف علقمه، اومد جلو گفت: آقا! ممنونتم، ما نبودیم اون روزی که شما ابدان رو دفن کردید، پسرِ من رو خوب جایی دفن کردید… گفتم: خانوم جان! اشتباه متوجه شدی ، من پسر شمارو علقمه دفن نکردم… دیدم با یه تعجبی داره به من نگاه میکنه، گفت: آقاجان! من همه مزارهارو دیدم، فقط یه مزار کوچیک بود، گفتم: حتما این قبرِ پسرِ منه… گفتم: خانوم جان! من علی اصغررو روی سینه ی بابام دفن کردم، اما اون قبر کوچکی که دیدی اون قبرِ عموم عباس بود…*

مزارت عشق را بی تاب كرده
فلك را بنده ی سرداب كرده

گواهی می دهد این قبر كوچك
كه مَردی را خجالت آب كرده

*حالا زین العابدین میخواد رویِ بدنها خاک بریزه، اما مگه دلش میاد، میخواد بدنِ بابارو زیر خاک کنه، آروم آروم اشک میریزه، بنی اسد هم کمک میکنن، بدن رو که خاک کرد، دیدن داره رویِ قبر مینویسه با انگشتِ اشاره: “هذا قَبْرُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَليِّ بْنِ ابيطالِب، الّذي قَتَلوُهُ عَطْشانا” بابام رو تشنه کشتن… بلند بگو:حسین…

 

متن روضه و توسل به حضرت زینب (س) محرم ۱۴۰۱

4
متن روضه و توسل به حضرت زینب (س) محرم 1401

متن روضه و توسل به حضرت زینب (س) و ماجرای ام حبیبه در کوفه

نذر کرده بود تا استاد قرآنش رو پیدا کنه هر کاروانی وارد کوفه بشه نان و خرما براشون ببره .. قافله‌ی اسرا رو که میارن نان و خرما بخش کنه بینشون .. مثل همیشه قافله که وارد کوفه شد شاگردان این زن اومدن نان و خرما پخش کردن .. دیدن یه خانم دوید بین بچه ها نان و خرما رو از دست بچه ها میگیره .. تعجب کردن آخه همیشه اسرا از این کار خوشحال میشدن، چیه این زن نان و خرما رو از دست بچه ها پس میگیره؟! .. شروع کرد نان و خرماها رو از دست بچه ها گرفتن هی زیر لب میگه ان صدقه علینا حرام ..

ای روزگار .. کل کوفه صدقه خوره علی بودن چه روزگاری شده .. نان و خرماها رو جمع کردن اومدن پیش ام حبیبه، گفتن خانم یه قافله ای وارد شد ما نان و خرما رو که پخش کردیم یه خانمی نان و خرما رو از دست همه گرفت! فرمود صدقه بر ما حرامه.. ام حبیبه تا شنید بلند شد چادر سر کرد بیرون اومد خودش رو سریع رسوند به قافله .. گفت به من بگید بزرگ قافله‌تون کیه؟! دید با دست همه یه خانمی رو نشون میدن .. اومد مقابلش ایستاد گفت خانم من نذر دارم، هر قافله ای میاد تو کوفه نان و خرما پخش میکنم .. من شاگرد کلاس درس قرآن زینب بنت علی در کوفه بودم .. از موقعی که بین من و خانمم فاصله افتاده نذر کردم نان و خرما میدم به اسرا تا خانمم رو ببینم .. دیدن خانم یه نگاه کرد، گفت ام حبیبه نذرت قبول من تو رو شناختم .. اما تو حق داری منو نشناسی .. دیدن داره هی نگاه می‌کنه .. ام حبیبه من زینبم ..

باور نکرد .. گفت من خانمم رو خوب میشناسم، یه نشونه داره خانم من، بدون برادرش جایی نمیره !! اگه تو زینبی حسین کجاست .. دیدن زینب داره نگاه می‌کنه .. ام حبیبه داداشم اینجا بالای نیزه هاست ..

سوخته گرچه پرش از شرر غارت ها
پا نهاده است روی تاج ابر قدرت ها

اسکتوا گفت‌ و عوالم همگی لال شدند
ریخت از هیبت او هیمنه ی هیبت ها

*پیرمردای کوفه گفتن این صدای آشناست .. این صدا، صدای علیِ .. *

سال ها پیش در این شهر بزرگى مى کرد
آه دیگر خبری نیست از آن عزت ها

بین این شهر بنا بود که مهمان باشد
اُف بر این رسم پذیرایى و این دعوت ها

شاهبانوى جهان باشى اگر هم ، وقتى
دست بسته برسى ، مى شکند حُرمت ها

دختر پرده نشین علی و فاطمه را
نگهش داشته کوفه سرِ پا ساعت ها

لااقل کاش اباالفضل برایش می ماند
با حضورش چه کسی داشت از این جرأت ها

خارجى زاده که گفتند دلش سوخت ولى
قارى اش آمد و برداشته شد تُهمت ها

داشت‌ مانند علی خطبه ی غرّا می خواند
سر که آمد به سر آمد سخن و صحبت ها

دست بر شانه‌ی طفلان حرم می گیرد
آنکه خم بود به پایش همه ی قامت ها

می دوَد تا که کسى نانِ تصدّق نخورد
آرى افتاده به دوشش همه ی زحمت ها

شد قبول اُمّ حبیبه ! همه نذرى هایش
خانمش آمده در کوفه پس از مدت ها

*چه خانمی .. قد خمیده .. صورت سوخته .. سر شکسته .. دست بسته .. آی زینب ..*

اولش هرچه نظر کرد کسی را نشناخت
تا سرِ نیزه نشین کرد عیان نسبت ها

روز از شدت گرما و شب از سرمایش
پوست انداخته بودند همه صورت ها

سَر که افتاد زمین زود برَش داشت رباب
چون‌ دگر گیر نمى آمد از این فرصت ها

این طایفه تا به حال از کسی تمنایی نکردن .. خانم ام کلثوم سلام الله ، امام سجاد علیه السلام یه بار یه خواهش از این نانجیب ها کردن که ای کاش نمی‌کردن .. خانم فرمود اگه میشه اینا به هوای این سرها به ما نگاه میکنن از یه محله های خلوتی ما رو عبور بدید .. ما آل الله هستیم .. قافله رو بردن سمت بازار .. همه رو صدا زد گفت بیاید خارجی ها اومدن .. ای وای .. ای گریه کن ها برا مرد تصورش هم اذیت می‌کنه نگاه کسی به قد و قامت ناموسش بیفته .. میگه سر بریده چشم باز کرد تو مجلس عبیدالله، دیدن چشم ابی عبدالله داره می‌چرخه تو مجلس، تا رسید به زینب چشماش رو بست ..

سایه‌ی خواهر من را زن همسایه ندید ..

زینب و کوچه و بازار خدا رحم کند
بین جمعیت و انزار خدا رحم کند

ای حسین ..

_____________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت زینب (س) و روضه دروازه کوفه

بریم دروازه کوفه ببینیم چه خبره .. یااباعبدالله ..

زینب و کوچه و بازار ، امان از کوفه
بین جمعیت و انظار ، امان از کوفه

حجة بن الحسن آقا دمِ دروازه ببین
عمه ات گشت گرفتار ، امان از کوفه

حرمله گشته عنان گیر و نگهبان خولی
شمر هم قافله سالار ، امان از کوفه

سنگهایی که ز گودال زیاد آمده بود
خورد او از در و دیوار ، امان از کوفه

آبروریزی این شهر کم از شام نبود
کم ندید از همه آزار ، امان از کوفه

آبرو داشت در اینجا به چه روزی افتاد
دختر حیدر کرار ، امان از کوفه

نشنود کاش پیمبر ، صدقه میدادند
همه بر عترت اطهار ، امان از کوفه

وسط خطبه او همهمه در شهر افتاد
دید بر نیزه سرِ یار ، امان از کوفه

چه سری خونی و خاکستری و خاک آلود
وای از لحظه دیدار ، امان از کوفه

تا رسید امّ حبیبه زخجالت شد آب
هیچ عزیزی نشود خار ، امان از کوفه

زینبِ پرده نشین حبس نشین شد آخر
داد از کوفیِ بی عار ، امان از کوفه

سختی حبس به دیده نشدن می‌ارزید
سخت تر مجلس اغیار ، امان از کوفه

وامصیبت ، “دَخَلَت زینب علی اِبنِ زیاد”
پس کجا بود علمدار ، امان از کوفه

طعنه ها بود که بر اشک دو عینش میزد
با عصا بر لب و دندان حسینش میزد

کاروان وارد کوفه شد دیدن یه عده ای دارن از بام خانه ها خاکستر میریزن .. یه عده هم کنار این اسرا دارن پای کوبی میکنن .. ای بمیرم برات بی بی جان .. یه وقتی زینب سلام الله علیه یه نگاه کرد به دروازه شهر یادش افتاد باباش اینجا حکومت می‌کرده .. یه خانمی آمد یه مقدار نان و خرما بده بی بی فرمود برش گردانید به خدا صدقه به ما حرامه .. گفتن خانم صدقه فقط به بچه های پیغمبر حرام هست !! فرمود ام حبیبه من زینبم .. به خدا ما بچه های پیغمبریم .. ای حسین ..

صل الله علیک یا اباعبدالله ..

 

متن روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع) – ۱۴۰۱

1
متن روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

آنقدر داغ بود از تب که
آب اگر بود بر لبش می‌سوخت

احتیاجی نبود بر آتش
خیمه هم داشت از تبش می‌سوخت

درد را چاره‌ای اگر بکند
چه کند با غمِ پریشانیش

نیست آبی که دستمالی خیس
بگذارند روی پیشانیش

خویش را می‌خورَد ، ندارد جان
قوَتی نیست جز تقلا حیف

یک به یک می‌روند یاران و
چاره‌ای نیست جز تماشا حیف

بارها شد به دست بی جانش
پرده‌ی خیمه را به بالا زد

شاهدِ مقتل همه ، هربار
به سرِ خویش دستِ خود را زد

دید از خمیه روی یک نقطه
لشکری را که بی هوا می‌ریخت

دید در بین راه تا به حرم
چقدر اکبر از عبا می‌ریخت

بین بستر نشست در خیمه
زد به سر با دو دست در خیمه

تا صدای برادرش آمد
کمرِ او شکست در خیمه

باز هم پرده را کناری زد
قاسمش بود و سنگ باران بود

یک یتیم و هزارها می‌دید
لحظه‌ی پایکوبیِ سواران بود

ناله‌ی دختران به او فهماند
دستهایی میان راه اُفتاد

دید از خیمه خواهرش غَش کرد
مادری بینِ خیمه‌گاه اُفتاد

پرده را زد کنار و گفت: ای وای
حرمله آمده گلو بزند

او خجالت کشید وقتی دید
پدرش رفته است رو بزند

بی برادر شدن چه حسی داشت
کمرش را دو مرتبه خَم کرد

تشنه‌ای بود یک سپاهی که
هرچه آورده بود دَرهَم کرد

چند باری فقط برای وداع
پدرش بوسه‌اش زد و برگشت

دید در قتلگاه خولی را
سمت گودال آمد و برگشت

او گرفت از عصا که برخیزد
تا پدر تکیه داد بر نیزه

او زمین خورد تا حسین اُفتاد
داد می‌زد بجای سرنیزه

گرد و خاکی بلند شد فهمید
آخرش شمر با سنان آمد

غم ناموس دارد او یعنی
عمه‌اش هم نفس زنان آمد

عمه فریاد می‌زند که نزن
چکمه بردار، احترامش کن

چقدر کُند می‌بُرد تیغت
زیر و رویش نکن تمامش کن

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

“صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن”

چندی است که گم گشته ی در نیمه ی راهم
بسته است همه پنجره ها رو به نگاهم

حس می کنم آیینه دل، تیره و تار است
بر روی مفاتیحِ دلم گرد و غبار است

از بس که مناجاتِ سحر را نسرودم
سجاده ی بارانی خود را نگشودم

پای سخن عشق دلم را ننشاندم
یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

یک عده در آغاز به مقصود رسیدن
یعنی همه جا غیرِ خدا هیچ ندیدن

اما منِ بیچاره صدا را نشنیدم
آوازه ی مردانِ خدا را نشنیدم

باید که کمی کم کنم این فاصله ها را
با خمسه عَشَر طی کنم این مرحله ها را

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب
تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت
در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم
عالم همه سجاده شد افتاده به پایت

چون ریخت خدا در رگت خونِ خدا را
بر دوش گرفتی عَلَمِ کرب و بلا را

با خطبه طوفانیِ تو کرب و بلا ماند
ویرانه ای از کوفه و از شام به جا ماند

ای خطبه طوفانی تو شورِ قیامت
در معرکه خون کرده بپا تیغِ کلامت

یعنی زخدا تا که نشان هست در عالم
دستانِ علی را نتوان بست در عالم

بند آمده راه نفس از بغض گلویم
بگذار بگریم کمی از شام بگویم

*آقا زین العابدین همه عُمرش شده بود گریه ی برا حسین، گفتن: آقاجان! شهادت ارثِ شما خانواده است، چرا اینطور گریه می کنید؟ فرمود: درسته اما تا امروز آیا شنیده بودید یکی از زن های ما خانواده به اسارت بره؟ خودم دیدم دستایِ عمه ام زینب رو بستن…*

بند آمده راه نفس از بغض گلویم
بگذار بگریم کمی از شام بگویم

مردان همه وحشی و زنان هندِ جگرخوار
اولاد پیمبر وسطِ کوچه و بازار

وقتی تو شدی کافر و این قوم مسلمان
بر نیزه شکستن سَرِ قاریِ قرآن

*یه وقت بی بیِ دوعالم زینب شروع کرد با سر داداشش حسین بالا نیزه حرف زدن: داداش! از ما رفع تهمت کن، قرآن بخون بالا نیزه، سر حسین شروع کرد قرآن خواندن:” أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا”… یه کاری کردن با این قاریِ قرآن، که بی بی زینب سلام الله علیها صدازد: داداش! بسه دیگه قرآن نخوان… شروع کردن با سنگ به لب و دندان حسین زدن…

کار رو به جایی رساندن، وقتی آقا امام محمد باقر باباش زین العابدین رو تویِ خاک گذاشت، دیدن گریه ی آقا شدت گرفت، گفتن: آقاجان! چی شده؟ فرمود: چشمم افتاد به شونه های بابام، جای کیسه های نان و خرما هنوز به شونه های بابام مونده…

آقایی که بر دوش کیسه های نان و خرما می گرفت، دَرِ خونه ی فقرا می برد، کارش به جایی رسید توی شهر شام، مرحوم جزایری نوشته: یکی اومد خدمت حضرت زینب سلام الله علیها، داشت صدقه میداد به این بچه ها، نان و خرما میداد، حضرت زینب این نان و خرمارو از دهان بچه ها می گرفت، می فرمود: صدقه بر ما حرامِ… میگفت: خانوم! مگه شما کی هستید؟ اینا میگن: شما خارجی هستید، من نمی دونم، اهل و عیال پیغمبر هستید من نمی دونم، اما من از خدا میخوام زن و بچه ی من رو به حال و روز شما دچار نکنه، نگاه میکنم با این معجر پاره ها سرها رو پوشوندید، نگاه میکنم پاها همه آبله زده، نگاه میکنم صورت ها همه زخم شده… “صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا مَظلوم، یَا أَبَا عَبْدِ اللَّه”…

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

غم تو آبروی ماست این غم را مگیر از ما
دلیل پلک های زخم! مرهم را مگیر از ما

برای ما که از غوغای این عالم گریزانیم
همین یک دلخوشی مانده ست این کم را مگیر از ما

به غیر از خیمه ی تو هرکجا آلوده ی فتنه ست
نشستن در پناه سرخ پرچم را مگیر از ما

دَمِ نوحه برای سینه زن حکم نفس دارد
بدون روضه می میریم این دَم را مگیر از ما‌

*آدمِ اَبوالبشر دویست سال گریه کرد، میگن اینقدر گریه کرد رد اشک تو صورتش جا انداخت،
فقط از عطشِ حسین شنید، نه گودالی رو دید، نه ذبحی رو دید.. نه دست وپا زدن بچه ای رو دید، حالا ببین امام سجاد چی دیده کربلا… ..*

آب دیدم، کام عطشان تواَم آمد به یاد
دیدم آتش، لعل سوزان تواَم آمد به یاد

دوختم بر آسمان پر ستاره، چشم خویش
بر بدن، زخم فراوان تواَم آمد به یاد

تا شنیدم کشتیِ بشکسته‌ای بر گِل نشست
پیکرِ بر خاک، عریان تواَم آمد به یاد

*دیگه چی دیدی آقاجان! یاد مصیبتهای کربلا کردی؟*

از فراز شاخه‌ای آمد صدای بلبلی
بر سر نی، صوت قرآن تواَم آمد به یاد

شعلۀ شمعی در آغوش نسیم، آشفته بود
روی نی، موی پریشان تواَم آمد به یاد

قصّۀ سنگ و سبو در خاطرم چون نقش بست
ماجرای چوب و دندان تواَم آمد به یاد

*به آقا زین العابدین خیلی ها گفتند: چقدر آقاجان! گریه میکنید؟ شما که پدرتون از مکه که راه افتاد خیلی ها جلویِ باباتون رو‌گرفتن، بهشون گفتن: یا اباعبدالله! سفری که میری پُر از خطرِ.. آقا خودشون به همه می فرمود :”خداوند اِراده کرده من رو در خون آغشته ببینه…”
آقاجان یا زین العابدین! پس این‌همه گریه برا چیه؟ آقا با دست به پیشانی مبارک زد، هی گریه اش بیشتر شد، فرمودند: کشته شدن در راه خدا آرزوی ماست … اما تا امروز آیا شنیده بودید یکی از زن و بچه های ما خانواده به اسارت بره؟….*

تا حالا از این خونواده زنی رو ‌نبردن اسارت
الهی می مُردم‌نمیدیم ‌اینقدر جسارت

هر کجا نشستی ناله بزن بگو: یا حسین…

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيم
یَا رَبِّ الْعَالَمِينَ

من نگویم ظلم بر من کم کنید
بلکه زنجیر مرا محکم کنید

*غل و زنجیر به گردن آقا امام سجاد انداختن، وقتی حضرت رو سوار بر شتر بی جهاز کردن نوشتن: شتر یک کوهانه بود، حضرت رویِ مرکب قرار نگرفت، از روی مرکب بر زمین افتاد، عوض اینکه بگن کجاوه بگذارین، محمل بگذارین، مرکب راهوار بیارین، میدونید چه دستور دادن؟ دستور دادن پاهای حضرت رو از زیر شتر ببندن…*

من نگویم ظلم بر من کم کنید
بلکه زنجیر مرا محکم کنید

*اگه میخواین تازیانه بزنید به من بزنید، میخواین سنگ بزنید به من بزنید….*

ظلم بر من بیشتر ز اینها کنید
لیک دست عمه ام را وا کنید

عمه ام چون مادرم زهرا شده
پشتش از بار مصیبت تا شده

مادرم گر پهلویش از در شکست
عمه ام را چوپ محمل سرشکست

*روضه های زین العابدین عجیبه، بی جهت نبود سی و پنج سال گریه میکرد… دَرِ دروازه شام یه جمله ای فرموده که کنار بدن بی سر بابا این جمله رو نفرمود، فرمود: ای کاش مادر من رو نزایده بود… آدم وقتی صحنه ای ببینه که از دنیا سیر بشه، میگه: ای کاش من نبودم نمی دیدم…
مگه حضرت چه صحنه ای میدید؟ شاید یه نگاه میکرد میدید عمه هاش رو دارن تازیانه میزنند، یه نگاه میکرد میدید خواهراش رو دارن سنگ میزنند، یه صحنه ای نوشتن جگر رو آتیش میزنه، نوشتن: یه پیرزن شامی از بالای بام یه سنگی پرتاب کرد این سنگ به سر بُریده ابی عبدالله اصابت کرد، سر از بالای نیزه رو زمین افتاد، زین العابدین این صحنه رو دید…

اما من بگم: آقا! دستات بسته بود، جلو چشمتون عمه هاتون رو میزدن، خواهراتون رو میزدن… دستای شما در غل و زنجیر بود، اما این تازگی نداشت، یه روز هم مدینه دستای جدت علی رو بستن … اون روز جلو چشم بابات علی مادرت زهرا رو میزدن، اون روز جلو چشمای امیرالمومنین مادرت زهرا زمین خورد …*

میزد مرا مغیره و یک تن به او نگفت
زن را کسی مقابل شوهر نمی زند

*الهی اگه مادری رو میزنن جلو چشم دخترش نزنن…*

بیش از خودم به حالت زینب دلم بسوخت
مادر، کسی مقابل دختر نمیزند

*اما این بیت از زبانِ بی بی زینبِ…*

دیدم که ریخت خصم ستمکار بر سرت
قدّم نمی رسید که خود را سپر کنم

*قدم نمی رسید، این عقده توی سینه اش بود، مدینه قدش نمی رسید که خودش رو سپر مادر کنه، اما کربلا تلافی کرد، زینب هرکجا میخواستن بچه هارو بزنن میدوید بازوش رو سپر میکرد، رقیه رو نزنید، سکینه رو نزنید، زینب رو بزنید، هرکجا نشستی به قصد فرج ناله بزن: یا حسین …*

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع) – قسمت اول

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيم
” اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَظْلُوم یا حُسَیْن
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَیِّدُالسّاجِدیْن، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا زَیْنَ الْعابِدِین…”

راوی نوشته است غروبی عجیب بود
سرها به نیزه رفت طلوعی عجیب بود

راوی نوشته است که آتش زبانه زد
در خیمه گاه گشت و فقط تازیانه زد

زنها و بچه ها که گناهی نداشتند
جز بوته های خار پناهی نداشتند

*یه وقت امام سجاد صدا زد: “عَلَیکُنَّ بِالفرار” همه فرار کنید…*

زنها و بچه ها که گناهی نداشتند
جز بوته های خار پناهی نداشتند

هر کس دوید از طرفی بین خار و خس
خاکستری ز خیمه به جا مانده بود و بس

پیچیده بود در دل آن دشت آهشان
آتش شبیه شمر شد و بست راهشان

آتش شبیه دست،سوی گوشواره رفت
آنگاه سمت غارت یک گاهواره رفت…

*اون ملعون اومد گوشواره دختر امام حسین رو بگیره گریه میکرد، گفت: اگه گوشواره ی من رو میبری چرا گریه میکنی؟ گفت: اگه من این کار رو انجام ندم یه کَس دیگه ای گوشوراه ات رو میکَنه،، چون دلم میسوزه، دلم به حال شما آتش میگیره…*

*آقای من! یا زین العابدین!…*

راوی نوشته است که در شعله های تب
میسوختی و نام پدر داشتی به لب

*امام سجاد به امرخدا در صحنه کربلا بیمار بود، خودش فرمود: عمه ام زینب از من نگهداری می‌کرد، پرستاری می‌کرد، همه جا زینب به دادم می رسید…*

راوی نوشته است که در شعله های تب
میسوختی و نام پدر داشتی به لب

افتاد تا بر آن تن گلگون نگاه تو
میگشت قتلگاه پدر قتلگاه تو

زینب اگر نبود زمین بی امام بود
یکباره کار عالم و آدم تمام بود

زنده بمان که هستی عالم به هست توست
ای دست بسته! حکم رهایی به دست توست

کامل الزیارات ابن قولویه نقل کرده: خود زین‌العابدین فرمود،”لَمَّا أَصَابَنَا بِالطَّفِّ مَا أَصَابَنَا” وقتی اون بلاها ومصیبتها برما وارد شد، “وقُتل أَبِی عَلَیهِ اَلسَّلاَمُ وَ قُتِلَ مَنْ کانَ مَعَهُ مِنْ وُلْدِهِ وَ إِخْوَتِهِ وَ سَائِرِ أَهْلِهِ” وقتی بابای من رو شهید کردند، وقتی برادرهای من و برادرهای پدرم و همه خانواده اش رو شهید کردن” وَ حُمِلَتْ حَرَمُهُ وَ نِسَاؤُهُ عَلَی اَلْأَقْتَابِ” زنها و حرم اهل بیت رو بر شترهای بدون جهاز سوار کردند… “فَجَعَلْتُ أَنْظُرُ إِلَیهِمْ صَرْعَی” من شروع کردم نگاه کردن، دیدم همه به خاک صحرا افتادند”وَ لَمْ یوُاَرَوْا” دفن نشدند”فَعَظُمَ ذَلِک فِی صَدْری وَ اِشْتَدَّ لِمَا أَرَی مِنْهُمْ قَلَقِی” خیلی به من سخت گذشت”فَکادَتْ نَفْسِی تَخْرُجُ”جانم به گلوگاه رسید نزدیک بود روحم از کالبد بیرون بیاد”وَ تَبَینَتْ ذَلِک مِنِّی عَمَّتِی زَینَبُ اَلْکبْرَی بِنْتُ عَلِی” یه وقت زینب به من نگاه کرد”فَقَالَتْ مَا لِی أَرَاک تَجُودُ بِنَفْسِک” چرا داری با جون خودت بازی میکنی “یا بَقِیةَ جَدِّی وَ أَبِی وَ إِخْوَتِی” ای یادگار جدم، یادگار پدرم، یادگار برادرم، تو حجت خدایی ، صدا زدم: عمه جانم! “وَ کیفَ لاَ أَجْزَعُ وَ أَهْلَعُ” من چطور جزع وفزع نکنم؟ “قَدْ أَرَی سَیدِی وَ إِخْوَتِی وَ عُمُومَتِی وَ وُلْدَ عَمِّی وَ أَهْلِی مُصْرَعِینَ بِدِمَائِهِمْ” همه رو میبینم روی خاک صحرا افتادند”مُرَمَّلِینَ بِالْعَرَاءِ، مُسَلَّبِینَ لاَ یکفَّنُونَ” کسی اونها رو کفن نمیکنه، کسی اونها رو دفن نمیکنه…*

 

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع) – قسمت پایانی

قربون خطبه خوندنت برم آقا، در شهر کوفه آقا امام سجاد اشاره کرد”أومَأَ إلَى النّاسِ أنِ اسكُتوا” همه ساکت شدند، حتی زنگ آویخته بر گردن شتران از صدا ایستاد، اول خودش رو معرفی کرد:”أيُّهَا النّاسُ ! مَن عَرَفَني فَقَد عَرَفَني” هرکس که من رو میشناسه که میشناسه “ومَن لَم يَعرِفني فَأَنَا اُعَرِّفُهُ بِنَفسي” اگه من رو نمی‌شناسید خودم رو به شما معرفی میکنم “أنَا عَلِيُّ بنُ الحُسَين” من پسر حسین بن علی ام،، یه کاری کرد همه شروع کردن به گریه کردن “أنَا ابنُ المَذبوحِ بِشَطِّ الفُراتِ مِن غَيرِ ذَحلٍ ولا تِرات” من پسر همون آقایی ام که کنار فرات سر از بدنش جدا کردن، در حالی که نه کسی رو کشته بود نه خون کسی رو ریخته بود، پدرم گناهی نداشت “أنَا ابنُ مَنِ انتُهِكَ حَريمُهُ” من پسر اون آقایی بودم که هتک حرمتش کردند”وسُلِبَ نَعيمُهُ وَانتُهِبَ مالُهُ” من پسر اون آقایی ام که بار و بُنه اش رو به غارت بردن” وسُبِيَ عِيالُهُ” واهل وعیالش رو به اسارت بردن…
یه جمله ای فرمود، مردم کوفه داد می‌زدند، همدیگر رو ملامت میکردند”أنَا ابنُ مَن قُتِلَ صَبرا” من پسر همون آقایی ام که زجرکشش کردند… *

راوی نوشته است که آن جسم چاک چاک
در آفتاب ماند دو روزی به روی خاک

ای کربلا ببین که می آید به سوی تو؟
صاحب عزا کنون شده مهمان کوی تو

تو سجده گاه عشقی و سجاد میرسد
گویا پی تفحص اجساد میرسد

*آقا امام سجاد، به امر خدا آمد کربلا این بدن‌های مطهر رو دفن کنه، بنی اسدر و راهنمایی کرد، شهدا رو دفن کردند، نوبت به پیکر بابای غریبش رسید، گفت: همه برید کنار، گفتند: کمکت کنیم، فرمود: ” إنَّ مَعِیَ مَنْ یُعینُنِی” بامن کسی هست که من رو کمک میکنه، این بدن سر جدا رو داخل قبر گذاشت، لب به رگهای بریده گذاشت، شروع کرد گریه کردن، صدا زد:” طُوبى لأرْض تَضَمَّنَتْ جَسَدَکَ الطّاهِرَ” خوش به حال اون زمینی که این بدن مطهر رو در آغوش گرفت “فَإنّ الدُّنْیا بَعْدَک مُظْلِمَةٌ” دنیا بعداز تو تاریکه ” وَ الاْخِرَةُ بِنُورِکَ مُشْرِقَةٌ “آخرت به نور تو روشن، بعد یه جمله ای گفت که جدش امیرالمومنین کنار تربت حضرت زهرا سلام علیها فرمود، صدا زد” أَمَّا اللَّیْلُ فَمُسَهَّدٌ وَ الْحُزْنُ فَسَرْمَدٌ” دیگه شبهای من به بیداری میگذره، غم واندوه من تمامی نداره، بعد صدا زد: ” وَ عَلَیْکَ مِنّی السَّلامُ یَابْنَ رَسُولِ الله وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ”خداحافظ ای پسر پیغمبر…

“أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى القَومِ الظَّالِمِينَ‌، وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.”*

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد
آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست

_____________________________________________________________

روضه و توسل به راوی دشتِ کربلا امام سجاد (ع)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيم

السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أهلَ بَيْتِ النُّبُوَة
وَبِمُوَالاتِکُمْ تُقْبَلُ الطَّاعَهُ الْمُفْتَرَضَهُ وَ لَکُمُ الْمَوَدَّهُ الْوَاجِبَه

همین که سینۀ تنگم توان آه ندارد
مشخص است به داغ دل تو راه ندارد
مرا بخر به غلامی در این رکودی بازار
که گفته یوسف من، بردۀ سیاه ندارد
اسیر خال سیاهت شدم خدا را شکر
همیشه صورت عاشق نظر به ماه ندارد
خجالت از تو کشیدم که دست از تو کشیدم
بجز تو این دل آواره، تکیه گاه ندارد
به یُمن رزق تو رزقم زیاد بوده همیشه
مگر که فاطمه بر نوکرت نگاه ندارد؟
مرا کنار حبیب و حسین فاطمه بنشان
چه سفره ای است محرم، گدا و شاه ندارد

*یا صاحب الزمان…*

انقلابِ گریه دارد ؛ گریه هایش حکمت است
با همین رخت اسیری رهبر این نهضت است
دست ‌بسته ، بسته دست ظلم را بی واهمه
ناقه اش بی محمل است اما در اوج عزت است
زیر این شلاق ها مانند سروی استوار
گرچه مظلوم است اما باطنا پر قدرت است
بی ادب ها هرچه توهین می کنند او ساکت است
چون میان عرش اعلی با خدا هم صحبت است
یک تنه در کوچه های شام غوغا می کند
مثل ابراهیم ؛ زین العابدین یک امت است
خطبه اش طوفان شد و کاخ ستم را خاک کرد
او زبانش ذوالفقار است و کلامش ضربت است
عالمی در تحت امر زینب کبری ولی
زینب کبری خودش گوشش به امر حضرت است
پیش این عمامه ی کهنه که دیگر سوخته
زرق و برق شام و قصر حاکمش بی قیمت است
شوق دارد که بیاید اربعین تا کربلا
اربعین تا کربلا رفتن تمام نعمت است
کی شود تا که برایش یک حرم برپا کنیم
زائری دیگر ندارد دور قبرش خلوت است
گریه باید کرد بر این روزگار بی وفا
با تمام این فضائل سهم آقا غربت است
عمه ها و خواهرانش در شلوغی مانده اند
زخم جانسوز ولی الله زخم غیرت است
مقتل و طشت و تنور و نیزه و شام خراب
این چه مهمانی ست که شاه شهیدان دعوت است

به دیدۀ گریان، خدا خدا کردم
به یاد بابایم،عزا به پا کردم
رگ گردن را خودم بوسیدم
حصیری دورِ بدن پیچیدم

*قربونت برم آقاجان که بوریا دور بابات پیچیدی…*

در این چهل منزل، امان زِ شهر شام
ز بی سر و پاها،شنیده ام دشنام
همین یک لحظه عذابم می داد
مسیر زینب به بازار افتاد
یا اباعبدالله..یا اباعبدالله…
اسیریِ زینب،قرارِ من را برد
میانِ آن مجلس،به غیرتم برخورد
آه..چه الفاظی به لب آوردند
گرفتاران را تماشا کردند…

*شنیدیم آقامون امام سجاد میان بازار اگر طفل شیرخواری رو در بغل مادر می دید و اون بچه گریه می کرد، سفارش محبت می کرد به آن مادر، می گفت: حتماً گرسنه هست، شیر میخواد، با او به مهربانی برخورد کن…. بعد حضرت سر به دیوار می گذاشت، می فرمود:من یک برادر شیرخواره ای داشتم…به او آب ندادند… ای حسین…

 

متن روضه و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع) ویژه روز عاشورا ۱۴۰۱

0
متن روضه و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع) ویژه روز عاشورا 1401

روضه و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع)

السّلام ای بدن بی‌سر گرما دیده
السّلام ای سر مجروح کلیسا دیده

با چه وضعی، ته گودال کشاندند تو را
ما شنیدیم ولی زینب‌کبری دیده

باد گرمی وزید در گودال
شمر آمد، پرید در گودال

به‌روی سینه‌ی حسین نشست
خنجرش را کشید در گودال

پنجه در گیسوی حسین انداخت
مادرش را ندید در گودال

خنجرش را گذاشت بر حنجر
شور محشر دمید در گودال

بین گودال دست‌وپا می‌زد
مادر خویش را صدا می‌زد

غرق خون و غریب و لب‌تشنه
آه! بی‌حال، دست‌وپا می‌زد

روی جسم‌اش، برو بیایی بود
شاه؛ پامال، دست‌وپا می‌زد

سلام من به حسین و به کربلای حسین
تمام عالم امکان، شود فدای حسین

میان این‌همه فریاد و شور آزادی
طنین فکنده در عالم فقط صدای حسین

نفس ببین به شروع دعای استسقا
گرفت بارش رحمت ز ربّنای حسین

خدا به پنجه‌ی مشکل‌گشای اصغر داد
تمام سلطنت خویش در ازای حسین

خدا رفیع نموده‌ست آن لوایی که
منقّش است به «یا صاحب ‌اللّوای حسین»

حسین؛ پشت‌سر مادر است در محشر
و هرکه اهل بهشت است در قفای حسین

به رغم سکّه‌ی اصحاب‌کهف، معتبر است
هنوز در همه‌جا، سکّه‌ی بلای حسین

سلام من به حسین و به کربلای حسین
سلام من به علمدار باوفای حسین

 

متن روضه و توسل ویژه شب شام غریبان محرم ۱۴۰۰

12
متن روضه و توسل ویژه شب شام غریبان محرم ۱۴۰۰

متن روضه و توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) – قسمت اول

هر آنکه گریه برای تو کرد آقا شد
کسی که رنگ شما را گرفت زیبا شد

به روسیاه، همیشه تو آبرو دادی
همینکه رود به دریا رسید دریا شد

مگر نه اینکه شفا با دَمِ حسین رسید
گدای خانه ی تو هرکه شد، مسیحا شد

دوباره پرچم سرخت بلند شد آقا
بساط گریه ی ما باز هم مهیّا شد

چه خاطرات خوشی که زروضه ات دارم
همیشه حال خوشم بین روضه پیدا شد

همیشه نام تو را بردم و دلم لرزید
همیشه نام تو را بردم و گره وا شد

همیشه بدرقه ی راه کربلایی ها
دعای مادر پهلو شکسته، زهرا شد

*امشب خیلی زینب، مادر! مادر! گفت… روایت میگه: هر کی میره کربلا، حضرت زهرا سلام الله علیها براش دعا میکنه که میره کربلا، بی بی جان! یه دعایی هم امشب برای ما بکن، اربعین نزدیکه، مزد نوکری ما این ده شب یه سفرِ کربلا باشه… بی بی جان! دست های شکسته رو امشب بالا بیار، برای گریه کن های حسین یه دعا بکن، بگو: خدایا! این نوکرای بچه ام رو ببر کربلا…*

مرا ببر، نبری می روم زدست حسین!
چه می شود بنویسی برات امضا شد؟

 

متن روضه و توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) – قسمت پایانی

همیشه یاد غمت بی بهانه می بارم
به یاد آن لحظاتی که باز غوغا شد

به یاد آن لحظاتی که نیزه بالا رفت
میان پیکر تو نیزه هایشان جا شد

به یاد آن لحظاتی که سنگ ها بارید
هزار و نهصد و پنجاه جوی خون وا شد

ز بس که زخم بر آن جسم پاره پاره زدند
تنت میانه ی گودال چون معمّا شد

به یاد آن لحظاتی که روی سینه نشست
به یاد آن لحظاتی که با سرت پا شد

#شاعر وحید محمدی

* هلال بن نافع میگه دیدم این لبهای حسین مثل دو تا چوب خشک به هم میخوره، هی داره با صدایِ بی رمق میگه: جگرم داره از تشنگی میسوزه…سپری برداشتم، آب داخلش ریختم تا برایِ عزیزِ زهرا آب ببرم، اون نامرد جلوم رو گرفت، برا کی داری آب میبری؟ گفتم: مگه نمی بینی عزیزِ زهرا تشنه است؟ گفت: نمیخواد آب ببری، من خودم الان سیرابش کردم… یه مرتبه نگاه کردم دیدم از لایِ عباش یه سَرِ بریده درآوُرد…

بی بی زینب رسید، اما دیر رسید، دید عجب غوغایی است، هی صدا میزد: “أ أنتَ أخی؟”…*

به سمتِ گودال از خیمه دویدم من
شمر جلوتربود دیر رسیدم من

سر تو دعوا بود ناله کشیدم من
سر تورو بردن دیر رسیدن من

از صدای اِلیَّ… گفتن تو
جگرم از غمت کباب شده
چند ساعت شبیه عُمری رفت
بدنم را ببین چه آب شده

*نشست کنارِ بدنِ برادرش، حالا تصور کن این صحنه رو…*

نیزه‌ها را یکی یکی … ای وای
از تنت ای برادرم … ای وای
چند تا تیر، بد قلق اما
جانِ شیرینِ مادرم ای وای

*کی میگه: شمشیرها و نیزها رو کنار زد؟ نه! همچین که اومد کنار بدنِ داداشش، یکی یکی شمشیرها رو نیزها رو در آوُرد…*

سر نداری به پیکرت اما
چند جمله ز خواهرت بشنو
حرف‌هایی به قلب من مانده
که نگویم به هیچکس جز تو

خیمه‌ها را یکی یکی گشتم
با همین حال زار و پر دردم
همه را جمع کردم آخر، وای
جز دو تا کودکی که گم کردم

دست‌هاشان به هم گره کرده
پای یک بوته خار خوابیدند
عاقبت ترس … یا نمی‌دانم
آن دم آخری چه می‌دیدند

من شنیدم که یک نفر میگفت
زدن دختران مباح شده …
سپر کودکان شدم تو ببین
صورتم را، چطور سیاه شده

شعله‌ها را ز دامن همه‌ی
کودکانت گرفته‌ام اما
آنقدَر سوخت دستم آخر که
ضعف سختی گرفت جانم را

به خودم آمدم وَ دیدم که
رفته بودم دقایقی از هوش
دختری گفت زیر لب با بغض
عمه مویم نمی‌کنی خاموش؟

کودکان را چه سخت خواباندم
ولی اما رباب را چه کنم
هر دقیقه ز خواب میپرد و
ناله‌ی آب آب را چه کنم

*امشب این زن و بچه ها همه بدنشون درد میکنه، گوشاشون درد میکنه، آخه هی می دویدن با شلاق دنبالشون، می اومدن جلوی این بچه ها این مردای گنده با دستای سنگین، بی هوا میزدن تویِ صورتِ بچه ها، آخه بچه وقتی یه مرد میبینه، مخصوصاً اگه بابا نداشته باشه، فکر میکنه اومده کمکش کنه…
میگه: یکی از این بچه ها دامنش آتیش گرفته بود، هی فرار میکرد، یکی از اینها دنبالش میکرد، تا رسید به اون، گفت: آقا! من گوشواره ندارم، گوشواره ام رو یکی دیگه برده، چیزه دیگه ای هم ندارم، دیدم مثل بید بدنش داره میلرزه، گفتم: کاری بهت ندارم، میخواستم دامنت رو خاموش کنم…
میگه:وقتی دید من دلم به رحم اومده، گفت: آقا! شنیدم آب آزاد شده، میشه یه کم آب بهم بدی؟ رفتم یه ظرف آب برداشتم اومدم، فکر کردم تشنه است، دیدم ظرف آب رو گرفت، چرا نمیخوری؟ گفت: اقا شما بلدی گودالِ قتلگاه کدام طرفِ؟کجا میخوای بری؟ برا چی میخوای بری؟
آقا! وقتی دَمِ خیمه بودم، صدایِ بابام رو میشنیدم، هی داره داد میزنه: جگرم داره از تشنگی میسوزه…

_________________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) – قسمت اول

مرا به خیر کسی جز حسین امید مباد
به غیر کشته‌ی عشقت کسی شهید مباد
کسی که دل به تو بسته‌است نا امید مباد

کسی که مست تو شد دلخوش حرام نگشت
کسی که عبد تو شد بنده‌ی یزید مباد

برای هر دل دیوانه‌ی محرّم‌پوش
بساط عیش حرام و مجال عید مباد

کسی که رخت عزای تو را به تن نکند
خدا گواه که در حشر روسفید مباد

*شب آخره.. میدونی امشب مادرش امضا می کنه.. میدونی امشب مادرش نوکری ها رو قبول می کنه.. انقدر کرم داره؛خجالت می کشم بگم نوکری بعضی ها رو قبول نمی کنه.. ازش بعیده ..*

اگر بناست در آتش رَوَم، جهنّمِ من
کنار آنکه گلوی تو را بُرید مباد ..

*حسین جانم! خدا من رو با اینا یک جا جمع نکنه .. من عاشقتم .. اونا قاتل تو .. یک سو همه عاشق او .. یک سو همه قاتل او ..
ما راهمون از اینا جداست …*

اگر بناست در آتش رَوَم، جهنّمِ من
کنار آنکه گلوی تو را بُرید، مباد ..

به هر که رو زده ام غیرِ شر به من نرساند
مرا به خیرِ کسی جز حُسین امید مباد ..

 

متن روضه و توسل به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) – قسمت پایانی

هر دختری یه جور، مشغول دردشه
هرکس یه گوشه‌ای، دلتنگ مردشه
من پشت خیمه‌ها، دنبال بچه‌مم
که زیر خاک کربلا خوابیده سردشه ..

بخواب، که غارتا تموم شده
بخواب، که خیمه‌ها آروم شده
بخواب، که زندگی برای من، بی تو حروم شده

امون، امون از این همه بلا
امون، از تشنگی‌ کربلا ..

هر دختری یه جور، مشغول دردشه
*یکی دامنش آتیش گرفته .. یکی گوشواره هاش رو بردند، گوشش خون میاد .. یکی کنار بدن نیمه جان خواهرش نشسته .. عزیز خواهر دووم بیار ..*

هر دختری یه جور، مشغول دردشه
هرکس یه گوشه‌ای، دلتنگ مردشه
من پشت خیمه‌ها، دنبال بچه‌مم
*چرا اونجا ؟! آخه وقتی مثل امروزی علی اصغر رو به خواهر داد، از اسب پیاده شد،رفت پشت خیمه ها .. “وَ رَمَّلَهُ بِدَمِه ..” خون زیر گلوی علی رو گرفت .. تمام سر و صورت و بدن بچه رو خونی کرد .. “وَ دَفَنَهُ بِجَفرِ سَیفِه..‌.”
دیدند پشت خیمه ها نشسته،داره قبر کوچیک میکنه..*

هر دختری یه جور، مشغول دردشه
هرکس یه گوشه‌ای، دلتنگ مردِشه
من پشت خیمه‌ها، دنبال بچه‌مم…
که زیرِ خاک کربلا، خوابیده ، سردشه

بخواب، که غارتا تموم شده
بخواب، که خیمه‌ها آروم شده
بخواب، که زندگی برای من، بی تو حروم شده

امون، امون از این همه بلا
امون، از تشنگی‌ِ کربلا ..

الان اگه بودی، خوابونده بودمت
با چادر خودم، پوشونده بودمت
سیراب میشدی، از شیرِ مادرت
آروم با عمه زینبت، خندونده بودمت

ولی، تو نیستی و دلم پُره
رباب، بعد تو آب نمیخوره
ببین، از هرچی سایه‌‌ی خنک، بعد تو دلخوره

امون، امون از این همه بلا
امون، از تشنگی‌ کربلا ..

*چی گفتند به شما تو روضه ها؟! گفتند آب آزاد شد رباب رفت آب خورد… نه… (به شماها چی گفتند؟!) گفتند وای از وقتی که مادر آب خورد .. شیر به سینه مادر آمد .. انقدر زیر آفتاب موند .. صورتش آفتاب سوخته شد .. صورتش سیاه شد .. بچه م زیر آفتاب تشنه بود .. بچه م آب نخورد .. خاک به دهن منِ روضه خوان اگه شان تو بانو رو نشناسم .. آی مردم دنیا یه سال زیر سایه نرفت .. میگفت آقای غریب من سه روز و سه شب بدنش زیر آفتاب بود ..

آی! “تسفی علیه ریح الصبا ..” باد صبا به این پیکر می وزید؛ خاک رو بلند می کرد؛ روی زخم های حسین بن علی می نشست ..*

 

متن روضه و توسل ویژه شب هشتم محرم ۱۴۰۱

0
متن روضه و توسل ویژه شب هشتم محرم 1401

متن سینه زنی و توسل به حضرت سیدالشهدا (ع)

می‌دونم که بین مردمی و
تو امام‌حسینِ مردمی و
انقدَر خدا دوسِت داره

خیر تو که میرسه به همه
هر کسی که پای این علمه
واسۀ تو کم نمی‌ذاره

کار توئه آقایی فقط
عالم بره قربون صدقه‌ت

بازم کمه واللهِ
تُو دنیا کی غیر از تو، اباعبداللهِ

پدر همۀ بنده‌های خدایی
قدیم‌الاحسانی و سریع‌الرضایی
دل ما شده با یه سلام دم صبح، کربلایی

«اباعبدالله الحسین ..»

هر کسی میاد توی روضه‌ها
کار نداری که چیکاره‌س آقا
تحویلش می‌گیری حسابی

جایی که پای شما وسطه
خوب و بد رو می‌خری البته
دیگه چه حساب و کتابی

واللهِ که پای این عَلَم
خیلی دلا نزدیکه به هم

جایی نداره کینه
تُو هیئته که آدم، بهشتو می‌بینه

بخدا که قشنگ‌تر از اینجا نداریم
رفقا و زن و بچه‌مونم میاریم
خونه زندگی‌مونو به این خونواده، میسِپاریم

«اباعبدالله الحسین ..»

 

متن روضه و توسل ویژه شب دهم محرم ۱۴۰۰

7
متن روضه و توسل ویژه شب دهم محرم 1400

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع)

امشب سپاه حق و باطل صف کشیدند
یک عده حق، یک عده باطل برگزیدند

*بالاخره رسید شب عاشورا “گفتم‌ که فراق را نبینم دیدم، آمد به سرم از آنچه‌ میترسیدم” آخرین شبی است که این خواهر و برادر کنار هستند…*

در انتظار صبح فردا می خروشند
یک عده جان، یک عده ایمان می فروشند

یک دسته راه نار را در پیش دارند
یک عده عشق یار را با خویش دارند

*امشب به خودمون یه نهیب بزنیم، ما جزو کدوم‌دسته ایم؟ تکلیفمون معلومه یا نه؟ ما جزو‌سپاه امام زمانموم هستیم یا نه؟ امشب شب تصمیمِ ،شب تغییره ،حر امشب شد حر، امشب تصمیم‌گرفت از وسط دوزخ‌‌ و آتش اومد تو بغل بهشت… *

امشب حسینیون نمی گنجند در پوست
فردا بود معراجشان از دوست تا دوست

امشب بلا جویان عاشق، در نمازند
فردا به نوک نیزه سرها، سر فرازند

*این امشب و فردا جگر زینب روخون کرده، امشب فقط زینب میگه: مکن ای صبح طلوع …*

امشب دهد آل علی را پاس، عباس
فردا ندای اهل خیمه وای، عباس

امشب عدو دارد هراس از خشمِ عباس
فردا به میدان خون رود از چشمِ عباس

امشب شود وقف ولایت هستِ عباس
فردا جدا گردد ز پیکر دستِ عباس

امشب به جای آب، سقا اشک دارد
فردا نه دست و نه عَلَم نه مشک دارد

امشب شب است و نغمۀ قرآنِ اکبر
فردا عطش آتش زند بر جانِ اکبر

امشب علی اصغر درآغوش رباب است

* لالایی بخونم … فکر کن مادرش تو‌خیمه است شیر نداره اما هی داره بچه رو تکون میده…*

لالالا مادرِتو بدونِ شیره
این لبه یا مثل کویره
گریه نکن صدات میگیره
لا لا لا لا…
لا لا لا قناریِ بی آب ودونه
لالایی گلِ پونه
خدا خودش روزی رسونه

*امشب رباب برا علی اصغر تو بغلش لالایی میگفت، امشب رباب بچه تو بغلش آرومش می کرد، فردا مثل این ساعت بچه اش کجاست؟ فردا این ساعت نشسته جلو‌خیمه ها هی دنبال بچه اش میگرده…*

امشب علی اصغر درآغوشِ رباب است
فردا در آغوش پدر در پیچ‌ و تاب است

امشب چو گُل زینب گریبان را دریده

تا شنید داداشش داره اشعاری میخونه به استقبال مرگ‌میره ” یَا دَهْرُ أُفُّ لَكَ مِن خَلیلی”نوشتن اینجا زینب گریه کرد .. تا شنید شب، شب آخره عمره برادره، نوشتن سیلی میزد تو صورت خودش از حال رفت، بیهوش شد ..*

امشب چو گُل زینب گریبان را دریده
فردا چه خواهد‌کرد با حلق دریده

امشب حسین است و شب و چشم تَرِ او
فردا روان برخاک، خونِ حنجر او

امشب سرشک از چشم‌ پیغمبر روان است
فردا سر فرزند زهرا بر سنان است

ای کاش خورشید از افق بیرون نیاید
تا جانب گودال شمر دون نیاید

ای کاش عُمر این‌جهان پایان بگیرد
تا خیمه های فاطمه آتش نگیرد

ای اسب ها حُرمت بر این مولا گذارید
فردا مبادا روی قرآن پا گذارید

ای سنگ دشمن، نشکنی آیینه اش را

*چیزی نمونده چند ساعت دیگه نا نجیب سنگی برداشت پیشانی حسین رو‌ هدف گرفت، سَرِ حسین‌ رو شکست، خون از چهره راه افتاد پیراهنش رو بالا زد …*

ای سنگ دشمن، نشکنی آیینه اش را
ای نیزه! نشکافی به مقتل سینه اش را

*وقتی پیراهنش رو بالا زد، نانجیب دید سینه حسین پیدا شد… نانجیب سینه رو‌هدف گرفت سه شعبه رو زد…
سه شعبه سینه رو سوراخ کرد، هرکاری کرد از جلو‌ تیر بیرون نیومد، کمرش رو‌خم کرد … حسین تیر رو‌ که از کمردرآورد، مرحوم شیخ مفید میگه: دیگه نتونست رو اسب بمونه، ذوالجناح یه اسب معمولی نبود، با ابی عبدالله زندگی کرده بود، فهمید حسین زخمی شده، فهمید ابی عبدالله تیر خورده، آروم دستاش رو گذاشت جلو،آروم‌خم‌شد… دید حسین داره زیر لب میگه” بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ”یه مرتبه دید حسین با صورت از بالا افتاد… این اسب با بقیه اسبا فرق داشت… اسب باهوشه، اسب تعلیم دیده است، اسب معرفت داشت، جدای همه اینا حسین رو میشناخت تا دید امام افتاد، لشگر داره هجوم میاره، چیکار کنه؟ تنها چیزی که به ذهنش رسیدرفت سمت خیمه ها، گفت برم زن و بچه هاش رو بیارم، شاید به خاطر زن و بچه هاش بهش رحم‌کنند، رفت به طرف خیمه ها زن وبچه ریختن بیرون، دنبال ذوالجناح بچه ها اومدن بالای بلندی، دیدن دورِ بابا حلقه زدن… یکی با شمشیر میزنه، یکی باسنگ…حسین .. *

___________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت اول

تا نفس در سینه دارم، دوستت دارم حسین
با همه ایل و تبارم، دوستت دارم حسین

عشق تو راز سعادت، دوستت دارم حسین
گفته ام قبل از ولادت، دوستت دارم حسین

*دوستش داری که اومدی اینجا، دوسِت داره که دعوتت کرده، خوشبحال اونایی که الان کربلا هستن، خوشبحال شما که الان اینجا نشستید دارید حسین حسین میگید…
پیغمبر داشت رد میشد، دید چند تا بچه دارن بازی میکنن، دست رو سَرِ همشون کشید، بهشون محبت کرد، اما یه بچه ای رو بغل کرد، یه طور دیگه ای تحویلش گرفت، اصحاب گفتن: یارسول الله! چطور این بچه رو نسبت به بچه های دیگه، یه جور دیگه تحویل گرفتی؟ پیغمبر فرمود: آخه این بچه حسینِ من رو خیلی دوست داره، هر وقت حسینِ من رو میبینه می بوسه، میگه: حسین! خیلی دوسِت دارم…*

ای تمام آرزویم، دوستت دارم حسین
روز محشر هم بگویم، دوستت دارم حسین

هر چه هستم هر چه بودم، دوستت دارم حسین
خوانده ام بینِ سجودم، دوستت دارم حسین

تا همیشه عاشقانه، دوستت دارم حسین
با بهانه بی بهانه، دوستت دارم حسین

دوستت دارم حسین، دوستت دارم حسین…

*خدایا! هم این دنیا و هم اون دنیا مارو از امام حسین جدا نکن، که اگه جدا شدیم بیچاره شدیم…*

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت دوم

خواهرش بر سینه و بر سر زنان
رفت تا گیرد برادر را عنان

سیل اشکش بست بر شَه، راه را
دود آهش کرد حیران، شاه را

در قفای شاه رفتی هر زمان
بانگ مهلاً مَهلَنَش بر آسمان

که اِی سوار سرگران کم کن شتاب
جان من لختی سبک ‌تر زن رکاب

تا ببوسم آن رخ دلجوی تو
تا ببویم آن شِکَنجِ موی تو

شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشۀ چشمی به آنسو کرد باز

دید مشکین مویی از جنس زنان
بر فَلَک دستی و دستی بر عنان

زن مگو مرد آفرینِ روزگار
زن مگو بنتُ الجلال، اُخت الوقار

زن مگو خاک درش نقش جبین
زن مگو، دستِ خدا در آستین

پس زجان بر خواهر استقبال کرد
تا رخش بوسد الف را دال کرد

همچو جان خود در آغوشش کشید
این سخن آهسته بر گوشش کشید

که اِی عنان گیر من آیا زینبی؟
یا که آه دردمندان در شبی؟

پیش پای شوق زنجیری مکن
راه عشق¬ست این عنانگیری مکن

با تو هستم جانِ خواهر، همسفر
تو به پا این راه کوبی، من به سر

خانه سوزان را تو صاحبخانه باش
با زنان در همرهی مردانه باش

جانِ خواهر در غمم زاری مکن
با صدا بهرم عزاداری مکن

*عرشیان میگن: حسین نرو، جنیان میگن: حسین نرو، زمین و زمان میگن: حسین نرو… هر چی صدا زد دید حسین داره میره، گفت: الان یه کاری میکنم قدم ازقدم بر نداره، صدا زد: حسین! جانِ مادرم صبر کن… خواهر رو در آغوش گرفت ابی عبدالله…*

جانِ خواهر در غمم زاری مکن
با صدا بهرم عزاداری مکن

معجر از سر، پرده از رخ، وامکن
آفتاب و ماه را رسوا مکن

هست بر من ناگوار و ناپسند
از تو زینب گر صدا گردد بلند

هر چه باشد تو علی را دختری
ماده شیرا کی کم از شیر نری؟!

با زبان زینبی شاه هرچه گفت
با حسینی گوش، زینب می¬‌شِنُفت

*حسین خواهر رو در آغوش گرفت، زینب گفت: داداش! یادِ مادرم افتادم، آخه مادرم گفت: زینبم! هر وقت عاشورا، حسین ازت طلبِ لباسِ کهنه ای رو کرد، بدون این حسین دیگه بر نمیگرده، عوضِ من زیرِ گلوی حسینم رو ببوس، داداش! سرت رو بالا بیار…
بچه ها دارن از خیمه نگاه میکنن، ببینن بینِ ابی عبدالله و زینب چی میگذره…. بابا!…*

ز دورادور، می دیدم گلویت عمه می بوسید
مگر آماده کردی بهر خنجر، حنجر خود را

به دنبال مسافر آب میریزن، ‌من ناچارم
کنون ریزم بپایت اشکِ چشمانِ تر خود را

*همه دارن می بینن زینب چطور داره وداع میکنه با اباعبدالله!.. زینب اینجا گلویِ حسین رو بوسید عوضِ مادرش…
هفت تا وداع داره ابی عبدالله… یه جا ابی عبدالله شمشیر زده، خسته، گاهی بر می گشت سمت خیمه ها خطبه ای میخواند، یه مرتبه هر چی نهیب زد دید ذوالجناح حرکت نمیکنه، سرش رو پایین آوُرد، دید سکینه پاهای ذوالجناح رو گرفته، بابا! تا پایین نیایی نمیذارم بری میدان، یه کاری کرد حسین از ذوالجناح پایین اومد، اومد بابارو بغل گرفت، بابایِ قشنگم، بابایِ مهربونم! یادتِ خبر شهادتِ مسلم رو دادن، یادمه اول کاری که کردی، حمیده دخترِ مسلم رو صدا زدی، دختر مسلم رو بغل کردی، دست به سرش کشیدی، گفتی از حالا به بعد سکینه خواهرته، هر کاری داری به عمه زینبت بگو، یادته دست رو سرش کشیدی؟ حمیده گفت: آقا! این دستی که رویِ سرم کشیدی فهمیدم یتیم شدم، همون جا گفتی: دخترم! بابات رو کشتن، آره یادمه عزیزِ دلم! بابا! میدونم بری میدون دیگه بر نمیگردی، کسی نیست نوازشم کنه، بعد تو باید تازیانه بخورم، میخوام الان بغلم کنی، خودت نوازشم کنی…
این دختر با بابا وداع کرد، اما ساعتی بعد، جلو خیمه منتظرن الان بابا بر میگرده، یه وقت دیدن از دور داره ذوالجناح میاد، یاالله، اما ناله ی اهل خیمه بلند شد…*

همه از خیمه ها بیرون دویدن
ولی سالارِ زینب را ندیدن

*این دست بیاد بالا، شب عاشورایی ناله بزن: حسین!…*

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت پایانی

امشب یه جورِ دیگه ای خیره به چشمامی
دورت بگردم میکُشی زینب رو اینجوری

خواهر فداشه هر چی که میخوای بگو آقا
حرفی نیاری دیگه از دوری

از من نخواه از تو یه روزه دل بِبُرم من
پنجاه سالِ زیر سایه ات زندگی کردم

یادش بخیر روزای خوبی که با هم داشتیم
به اون روزا چی میشه برگردم

من زینبم، دردت به جونم
دریای احساسم، عزیزم

می میرم اشکاتو ببینم
گریه نکن واسم عزیزم

*داداش! قول میدم حواسم به بچه هات باشه، برو… اگه رفتی سلامِ من رو به مادرم برسون…*

نزدیکِ عصرِ زینب از اون دور می بینه
با دستایِ لرزون از قتلگاه اومد

اهل حرم از خیمه بیرون اومدن دیدن
تنهای تنها ذوالجناح اومد

از پا زمین کوبیدنِ این اسب پیدا بود
آقارو تویِ قتلگاه خیلی عذاب دادن

پرسید، ذوالجناح! آیا خبر داری
آخر به بابایِ من آب دادن؟

تنها نه پیراهن، که بُردن
هر چی که بوده واسه حسین رو

چی شد تو اون گودال که حتی
زینب نمیشناسه حسین رو

___________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت اول

عاشق که باشی وضع من را تازه میفهمی
این‌گونه سرگردان شدن را تازه میفهمی

پروانه را از نیمه شب ، زیرِ نظر داری
وقتی سحر شد سوختن را، تازه میفهمی

وقتی گناهانِ تو را با گریه میبخشند
آن لحظه، لطف پنج‌تن را، تازه میفهمی

* امام صادق فرمود: هر کی برا جدِّ ما اشک بریزه، یه قطره از این اشکا آتیشِ جهنم رو خاموش میکنه…*

زهرا برای روضه‌ها ما را سوا کرده
ماه مُحرم حرف من را تازه میفهمی

شور حسین از شر معصیت خلاصت کرد
پس قدر این سینه زدن را تازه میفهمی

*امشب اگه اشک هم نداشتید برا حسین آه بکشید، امام صادق فرمود: “آه می کشید برای حسین، ثوابِ تسبیح داره” بگو: آه حسین!…*

محشر لباس مشکی‌ات وقتی شفیعت شد
خاصیت این پیراهن را تازه میفهمی

در کفن و دفن یک مسلمان خوب دقت کن
فرق حصیری با کفن را تازه میفهمی

گفتم “مُرَمَّلٌ بالدِّماء”، داد تو در آمد
چون بعد از آن وضع بدن را تازه میفهمی

آنجا که در تشخیص او زینب به مشکل خورد
تاثیر سُم ها روی تن را تازه می فهمی

*امشب شبِ عاشورایِ حسینِ، امشب اگه این حرفارو نزنیم پس کی بزنیم؟ امشب اگه برا حسین چشمای من نباره پس کی میخواد بباره؟ امشب همه ی انبیاء، اولیاء، جن و انس دارن میگن: حسین!…*

یک مُشت نامحرم که وقتی دوره ات کردند
آنگاه حال چند زن را تازه می فهمی

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت دوم

*اما بریم ببینیم امشب کربلا چه خبره، شبِ عاشورا، همه جمع شدن تویِ خیمه، هر کسی یه حرفی میزنه، برادرا و اهلبیتِ حسین فرمودن: اگه ما تو رو رها کنیم و بریم، فردا چی میگن؟ میگن: داداششون رو همینجور رها کردن و رفتن…آخه ابی عبدالله فرمود: نورها رو خاموش کنید هر کی میخواد بره،بره، دیگه امشب شبِ آخرِ…. عباس بلند شد و صحبت کرد، زهیر بلند شد، سعید بن عبدالله و مُسْلِم بن عَوْسَجَه بلند شدن و صحبت کردن، همه دارن یکصدا میگن: اگه هفتاد بار مارو بکُشن و دوباره زنده بشیم، دست از تو بر نمیداریم آقاجان! تو رو اینجوری رها نمی کنیم…

یه کم دل زینب آروم شد، وقتی دید همچین یاران باوفایی داره حسین، اما بی بی اومد تو خیمه امامِ سجاد، ابی عبدالله هم نشسته داره شمشیرش رو تیز میکنه و شعر میخونه: ای روزگار اُف بر تو…*

يا دَهرُ أُفٍّ لَكَ مِن خَليل
كَم لَكَ في الإِشراقِ وَالأَصيل

*امام سجاد میگه: یه وقت بی بی از جا بلند شد، صدا زد: داداش! این چه حرفایی است که میزنی؟ نکنه مرگت نزدیک شده، صدا زد: آری خواهرم، اون روزی که پیغمبر مژده اش رو میداد، بابام و مادرم میگفتن، داداشم میگفت، فرداست، تو هم خودت رو آماده ی فردا کن، یه وقت بی بی زینب با سیلی تو صورتش زد، بی هوش شد، ابی عبدالله به هوش آوُرد بی بی رو، دست ولایت به سینه ی بی بی گذاشت، بی بی رو آروم کرد، زینب جان! نکنه بی قراری کنی، الان فقط شنیدی سیلی به خودت زدی، خودت رو آماده کن، مثل فردایی، باید با چشمات ببینی، از بالای تل نگاه میکنی، یه عده دورِ حسینت رو گرفتن…

همچین که مثل فردا ابی عبدالله تنها شد، همه رفتن میدان، کسی نمونده، میگه:” نَظَرَ يَمِيناً وَ شِمَالا” یه نگاهی به راست و چپ کرد،” فَلَم یَرَ اَحَداً مِن اَصحابِه وَ اَنصارِه ” دید کسی رو نداره” فَنادی : یا مُسلِمِ بنِ عَقیل وَ یا هانِی بنِ عُروِه وَ یا حَبیبَ بن مَظاهِر وَ یا زُهَیر” دید کسی جوابش رو نمیده، بلند شید من رو یاری کنید، ابی عبدالله صدا زد: “اِدْفَعُوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُول” بیایید این نامردا رو از خیمه های آل الله دور کنید، نامحرم ها دورِ خیمه های من حلقه زدن…

ابی عبدالله برگشت تویِ خیمه ها، صدا زد:” یا سَکینَةُ! یا فاطِمَةُ! یا زَیْنَبُ! یا امَّ کُلْثُومِ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلام” یعنی من رو حلال کنید من دارم میرم، روایت میگه: سکینه سلام الله علیها اومد جلو، صدا زد: میخوای تسلیمِ مرگ بشی؟ صدا زد: چاره ای ندارم دخترم… میگه: شروع کرد سکینه گریه کنه، صدا زد: بابا!” رُدَّنٰا ، اِليٰ حَرَمِ جَدَّنٰا” میخوای بری اول مارو برگردون مدینه، بعد هر جایی میخوای بری برو، میخوای مارو اینجوری تنها بذاری؟ ما رو میخوای به کی بسپاری؟… ابی عبدالله آرومش کرد، صدا زد: سکینه جان! اینقدر بابات رو اذیت نکن، بیچاره ام داری میکنی، قلبم رو آتیش نزن، گریه هات رو نگه دار، حالا مونده تا گریه کنی، چند ساعت دیگه گریه کن…

زن ها دورِ ابی عبدالله حلقه زدن، یه کم وداع طولانی شد، آخه زنها دورِ حسین رو گرفتن نمیذارن بره، هر کسی یه چیزی میگه، زینب صدا زد: داداش! صبر کن، مادرم سفارش کرده زیر گلوت رو ببوسم، یه بوسه زیر گلو زد، این آخرین بوسه بود؟ نه! چند ساعت دیگه زینب اومد تویِ گودال، این نیزها روکنار زد، این شمشیرها رو کنار زد، همه دیدن زینب خم شد، این لبهاش رو گذاشت به رویِ لبهای بریده…

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت سوم

*برگردیم دوباره به روضه ی وداع، این وداع با زن و بچه ها طولانی شد، یه نامردی اومد شمشیرش رو زد به چوب خیمه ها، روایت میگه: این شمشیر رو زد محکم به چوبِ خیمه، فریاد زد: حسین! رفتی خودت رو بینِ زنها پنهان کردی؟ بیا بیرون…
مدینه هم همینجور شد، همچین که دید دارن لگد به در میزنن، آتیش داره بالا میره از دَرِ خونه، داد میزدن: علی! بیا بیرون…*

غم به غیر از غمِ او این دلِ بی تاب نخورد
چهرهء شامِ غمش رنگ ز مهتاب نخورد
بیش ازین ننگ ، به پیشانیِ اعراب نخورد
ذبح شد تشنه و آب از روی آداب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

دشمن از پیر و جوان سیر شد از آب ولی
مرکبِ لشگریان سیر شد از آب ولی
خولی و شمر و سنان سیر شد از آب ولی
قطره ای کودک ششماهۀ بی خواب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

تار می دید همه کرببلا را ز عطش
دود می دید تمامیِّ فضا را ز عطش
خوب تشخیص نمی داد صدا را ز عطش
بود عطشان و از آن گوهرِ نایاب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

هر چه دنبالِ سرش خواهرِ او گشت نبود
به خدا جای سرش بر نی و در تشت نبود
هیچ سنگی به هر اندازه در آن دشت نبود
که در آن ورطه به پیشانیِ ارباب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

بی غنیمت کسی از کرببلا رفت ، نرفت
بی سرش ، شمر زگودال بلا رفت، نرفت
زآنهمه تیر یکی هم به خطا رفت ، نرفت
چه جراحات که بر پیکر اصحاب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

سر، پیمبر شد و نی نقطۀ معراج شدُ
قتلگه خون شد و دریا شد و مَوّاج شدُ
حرم فاطمه طوفان شد و تاراج شدُ
هیچ طوفان زده اینگونه به گرداب نخورد
مادرِ آب کجایی پسرت آب نخورد؟

نیست قلبی که ازین حادثه غمناک نشد
نیست چشمی که در این مرثیه نمناک نشد
نیست آهی که ازین داغ به افلاک نشد
عمق این فاجعه واللهِ که ادراک نشد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد؟

وقتی افتاد روی خاک نبودش نفسی
نه مُعینی نه کمک حال ، نه فریاد رسی
در میان شهدا وضعیتِ جسم کسی
مثل جسمِ خودِ ارباب اسفناک نشد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد؟

یک نفر نیست بگیرد جلوی ملعون را
پُر ز خون شهدا کرد همه هامون را
خون ارباب ز سر ریخت به صورت ، خون را
خواست با پیرهنش پاک کند پاک نشد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد؟

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت پایانی

به کنار اینکه لبش پُر ترک و عطشان بود
یا که آیاتِ تنش زیر سُم اسبان بود
شهریار همه عالم بدنش عریان بود
پوشِشَش غیر غبار و خس و خاشاک نشد
پدرِ خاک کجایی پسرت خاک نشد؟

غروب تلخی داری ، رو خاکا سر میذاری
به جونت افتاده شمر، میگه سنان چرا بی کاری؟
با نیزه اومد سمتت، خون از لب و دهانت جاری

نفس بریده نیزه، امان بریده نیزه
چقدر تو مقتل این سو آن سو، تو رو کشیده نیزه
صورتو در هم کرده تا به گلو رسیده نیزه

شلوغ دور گودال، دیدن که رفتی از حال
چادر من هم مثلِ، پیراهن تو میشه پامال
عقیقِ تو که بردن حالا، میرن سراغِ خلخال

توی ضریح سینت دیدم، سنان شکسته نیزه
پیراهنی رو که مادر دوخت، میوفته دسته نیزه
کمین نشسته نیزه، راهتو بسته نیزه

مادر رو صدا زدی، جدم رو صدا زدم
تشنه دست و پا زدی، جدم رو صدا زدم

گفتم: وایِ من حسین! گفتم: وامحمدا!
ای تنهایِ من حسین، گفتم: وامحمدا!

وامحمدا! حسینُ بی رَدا، ببین به کربلا
وامحمدا! سر از تنش جدا، ببین به کربلا

تو های و هوی نیزه، نگام به سویِ نیزه
دیدم که خون از چشمات میریزه بر گلوی نیزه
دیدم سرت و پیشِ چشمام زدن به رویِ نیزه

قدم قدم با نیزه، یا سنگ زدن یا نیزه
خودم درآوُردم از پهلویِ زخمی، چندتا نیزه
داره برا زخمات گریه میباره حتی نیزه

*از بالای تل، همه ی این صحنه هارو دید، یه مرتبه دیدن دست رویِ سرش گذاشت، شروع کرد دوان دوان به سمت گودال به دویدن، صدا میزنه: “وامحمدا! واعَلیا! وا اُما…” اما همچین که رسید یه بدنی رو مشاهده کرد، هی صدا میزنه: ” أ أنتَ أخی؟” آیا تو برادرِ منی؟ مگه میشه زینب بدنِ حسینش رو نشناسه؟ نمیدونم چیکار با این بدن کرده بودن، شیخ جعفر شوشتری میگه: میگه کاری با این بدن کرده بودن که دیگه پشت و روی بدن مشخص نبوده… میدونی چرا؟ آخه وقتی که: “وَ الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَى صَدْرِك” همچین که روی سینه ی ارباب ما نشست، ابی عبدالله یه نگاهی بهش کرد، گفت: بابام فرموده بود: کسی تو رو میکُشه که صورتش از سگ زشت تره، تا این حرف رو زد، گفت: حالا یه کاری میکنم دیگه من رو نبینی، این بدن رو برگردوند… امام صادق علیه السلام انگشترشون رو نشون دادن، فرمودن: به اندازه ی نگینِ انگشترِ من جای سالم تو بدنِ جدِّ ما نبوده، ای حسین!…*

___________________________________________________________________________

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت اول

*طبری نوشته:زین العابدین جان عالم به قربانش فرمود: “إنّي جالِسٌ في تِلكَ العَشِيَّةِ الَّتي قُتِلَ أبي صَبيحَتَها” من شب عاشورا بیمار بودم.. “وعَمَّتي زَينَبُ عِندَي تُمَرِّضُني” عمه‌ام زینب از من پرستاری می کرد

میگه می دیدم، می شنیدم..”إذِ اعتَزَلَ أبي بِأَصحابِهِ في خِباءٍ لَهُ…” دیدم بابای من اصحابش رو جمع کرد .. همه رفتند داخل یه خیمه.. غلام آقای من شمشیر بابای من رو پرداخت می کرد.. بابای من نشسته بود یه شعری زیر لب زمزمه می کرد…

يا دَهرُ افٍّ لَكَ مِن خَليلِ‏
ای روزگار اف بر تو باد!
چه دوست بدی هستی ..
“كَم لَكَ بِالإِشراقِ وَالأَصيلِ…”

“قالَ: فَأَعادَها مَرَّتَينِ أو ثَلاثا…”
میگه بابای من دو بار یا سه بار این شعر رو تکرار کرد…
” فَعَلِمتُ أنَّ البَلاءَ قَد نَزَلَ…”
من یقین کردم که دیگه بلا نازل شد
” فَأَمّا عَمَّتي فَإِنَّها سَمِعَت ما سَمِعتُ”
عمه‌م آنچه من شنیدم او هم شنید، یک مرتبه زینب بلند شد پابرهنه، چادرش روی زمین کشیده میشد،رفت خدمت اباعبدالله یه نگاهی به برادر انداخت… صدا زد:

” لَيتَ المَوتَ أعدَمَنِي‏ الحَياةَ! “ای کاش مرده بودم، اليَومَ ماتَت فاطِمَةُ امّي .. انگار الان مادرم فاطمه از دنیا رفت.. “وعَلِيٌّ أبي وحَسَنٌ أخي! “انگار الان بابام علی و برادرم حسن رو از دست دادم.. “يا خَليفَةَ الماضي وثِمالَ‏ الباقي…” ای یادگار گذشتگان، ای امید آیندگان.. “فَنَظَرَ إلَيهَا الحُسَينُ عليه السلام..” یه نگاهی به زینب انداخت…

(میدونی شب عاشورا چی گفت زینب؟!)
من و تو هم اقتدا کنیم به اسوه صبر کربلا…
“بابی انت و امی یا اباعبدالله…”
پدر و مادرم به فدای تو…

می‌نشاند بر لب عشاق تو لبخندها
بابی انت و امی گفتنِ فرزندها ..

زینب صدا زد:
“بابی انت و امی یا اباعبدالله…”
آقای ما چه کار کرد؟! ” فَرَدَّ غُصَّتَهُ…” بغضش رو فروخورد.. “وتَرَقرَقَت عَيناهُ..” چشمای مبارکش پر از اشک شد.. اینجا زینب چه کرد؟ “ولَطَمَت وَجهَها…”به صورت لطمه میزد.. “و أهوَت إلى جَيبِها وشَقَّتهُ..” دست به گریبان برد.. ” وخَرَّت مَغشِيّا عَلَيها..” زینب از حال رفت.. آقا آمد بالای سرش.. ” يا اخَيَّةُ! اتَّقِي اللّهَ وتَعَزَّي بِعَزاءِ اللّهِ.. وَاعلَمي أنَّ أهلَ الأَرضِ يَموتونَ…” خواهرم همه اهل زمین می میرند…
” و أنَّ أهلَ السَّماءِ لا يَبقَونَ…”اهل آسمان باقی نمی ماند.. “و أنَّ كُلَّ شَي‏ءٍ هالِكٌ إلّا وَجهَ اللّهِ..”
جز خدا همه هلاک میشن…

(رفقا از روز دوم محرم که رسید کربلا تا شب عاشورا دو تا نامه نوشت.. یه نامه نوشت به برادرش محمدبن حنفیه.. نامه کوتاه بود:
“مِنَ الحسین بن علی الی اخی محمد بن علی المعروف به ابن حنفیه…”

از حسین به برادرش…

“فَانَّ الدُّنیا لَم تَکُن وَالاخِره لَم تَزَل؛ وَالسلام..”
گویی دنیا هیچ وقت نبوده و آخرت همیشه موجود بوده ..

یه نامه دیگه هم نوشته به کوفه:
“مـِنَ الحـُسَین بن علی بن ابی طالب اِلی الرَّجُلِ الفقیه حبیب بن مظاهر ”

پیک نامه رو آورد.. پیرمرد و پیرزن داشتند صبحانه می خوردند.. نامه رو خوند ..نامه رو بست.. گذاشت کنار‌‌‌.. حالش دگرگون شد.. همسرش گفت:چیه؟! گفت نامه از جایی نزدیک کوفه آمده.. پرسید از کجا؟ کربلا.. کی نامه رو فرستاده؟ پسر فاطمه…چی نوشته؟

” امّا بعد:
فاِنّا قَد نَزَلنا بِکَربلاء…”
حبیب! ما آمدیم…
انگار از قبل قراری بین این ها بوده…
“و انت تـعـلـم قـرابتنا من رسول اللّه”
تو میدونی من پسر پیغمبرم
“وَ اِن اَرَدتَ…”
اگه میخوای من رو یاری کنی عجله کن ..

همسرش گفت:میخوای چه کنی؟
گفت:من دیگه پیر شدم کرّ و فرّی ندارم
گفت:نمیخوای بری؟
گفت:نه…
پیرزن روسری از سر باز کرد،انداخت رو سر حبیب.. گفت: بگیر بشین خونه ..
ای کاش مرد بودم .. گفت؛ زن! اگه من برم عبیدالله خونه مون رو خراب می کنه‌‌‌.. گفت:بذار خراب کنه ..
اگه من برم تو رو به اسیری می برند.. گفت: بذار ببرند ..من نرم؟!

مرد اگر مرد است گو نزد من آی!

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت دوم

بلند شد رفت بازار آهنگرا دید چه خبره ..
یکی نعل تازه به اسبش می زنه.. یکی شمشیرش رو تیز می کنه.. یکی سفارش سه شعبه داده.. مسلم بن عوسجه رو دید.. گفت:مسلم اینجا چه خبر؟ گفت: اومدم حنا بخرم محاسنم رو خضاب بکنم.. گفت بیا بریم من یه حنایی بهت نشون بدم که هیچ وقت رنگش نره.. دو تا پیرمرد راه افتادند .. آمدند بیرون کوفه.. آمدند.. آمدند
یک مرتبه زینب دید دو تا پیرمرد دارند میان این سمت.. دخترا اومدند خوشحال.. زینب قاصد فرستاد برید به حبیب سلام زینب رو برسونید .. اینقدر این دخترا دیده بودند کرور کرور آدم میاد میره سمت لشکر عمر سعد…
آمد افسار اسب حبیب رو گرفت.
گفت:حبیب! پیغام دارم.. دختر علی بهت پیام داده.. به من پیغام داده؟ از اسب پیاده شد،نشست .. این خاکا رو می ریخت رو سرش…می گفت:من که باشم که دختر امیر عرب به من سلام برسونه؟!! *

صدات می‌پیچه بین سکوت صحرا
میخونی کنج خیمه امون ای دنیا

رنگ و بوی شهادت داری
مثل بابا، روزای آخر
یا روزایی که پا میشد آه، به سختی مادر

*دلم نمیاد که یاد امیرالمومنین نکنم
شب عاشوراست .. کربلا غوغاست ..
حسین جان مثل بابام بوی شهادت میدی در نهج البلاغه هست…
نوف بَکّالی از اصحاب امیرالمومنین میگه چند روز مونده به شهادتش…

“وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَةٍ نَصَبَهَا لَهُ…”
اومد بالای یه سنگی ایستاد خطبه خوند آخر خطبه دلش گرفت.. یک مرتبه رفت به یاد خاطراتش با برادرای شهیدش .. صدا زد:

“أَيْنَ إِخْوَانِيَ الَّذِينَ رَكِبُوا الطَّرِيقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟ “یاران شهیدِ علی کجایید..؟! أَيْنَ عَمَّارٌ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ؟! “دونه دونه اصحابش رو صدا کرد.. پس بگو پسرت کجا دیده بود؟ کجا شنیده بود که فردا دونه دونه صدا کرد..

(آقای من ! مولای من ! تشنه اون زیارتی هستم که بیام نجف .. سلام کنم بگم آقا من دارم میرم کربلا ..

پشت سر مرقد مولا
روبه رو جاده و صحرا
بدرقه با خودِ حیدر،پیشِ رو حضرت زهرا
یه اربعین به ما نمیدی…؟!)

آقای ما یاد رفقای شهیدش کرد…
“أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ؟! ”

“ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ [إِلَى] عَلَى لِحْيَتِهِ الشَّرِيفَةِ الْكَرِيمَةِ” این محاسن سفید را در دست گرفت
” فَأَطَالَ الْبُكَاءَ” شروع کرد های‌های گریه کردن .. ” أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ” یاد شهدا می کرد .. حسین جان یادته مادرمون چطور عاشق شهادت بود؟ بابا اومد کنارش ولی مادر گفت: علی! “غَسِّلنی بِاللَّیل؛کَفِّنّی بِاللَّیل؛دَفِّنّی بِاللّیل و لاتُعلِم احداََ…” *

رنگ و بوی شهادت داری
مثل بابا، روزای آخر
یا روزایی که پا میشد آه، به سختی مادر

نگو که فردا تنهامون میذاری
داری میری مارو به کی میسپاری؟!
عزیزِ جونم ..
هرچی خدا اراده کرده خوبه
که خیرِ ما تو خواسته‌ی محبوبه
عزیزِ جونم ..

«زینب بمیره واسه عصرِ فردا، امون ای دنیا»
*شب عاشوراست .. ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین نوشته ..”قامَ الحَُسین فی اَصحابِه خَطیباََ” شب که آمد آقای ما بلند شد به خطبه صدا زد: “اللّهم اِنَّکَ تَعلَمُ اَنّی لااَعلمُ خَیراََ مِن اصحابی” خدایا تو میدانی اصحابی بهتر از اصحاب خودم نمیشناسم “وَلا اهلبیتِِ خیراََ مِن اهلبیتی” خانواده‌ای بهتر از خانواده خودم نمیشناسم، بعد رو کرد به اصحاب و یارانش همه نشستند

“فَجَزاکُمُ الله خَیرا..”
(احسنتم، خدا به شما جزای خیر بده .. بفرمایید .. دستتون درد نکنه.. خیلی ممنون ..) “فَقَد آزَرتُم وَ تعاونتُم” کمک کردید، تعاون به بِر کردید ..

 

متن روضه و توسل به امام‌حسین (ع) – قسمت پایانی

ولی یه چیزی رو بدونید “وَالقَوم لا یُریدونَ غَیری” اینا جز من کسی رو نمیخوان.. فقط من رو میخوان ..”وَلَو قَتَلونی” “لَم یبتَغوا اَحداََ غَیری” اگه من رو بکشند به کسی تعدی نمی کنند ” فاذا جَنَّبَکُمُ اللَّیل فَتَفَرَّقوا فی سَوادِه”
شب آمده، سیاهی شب مستولی شده، برید.. “وَانجوا بِاَنفُسِکم” خودتون رو نجات بدید…
“فقامَ الیه عباسُ بنُ علی اخوا…” عباس بلند شد.. “و علیٌّ اِبنُه” و علی اکبر بلند شد “وَ بنوا عَقیلِِ…” بچه‌های عقیل که باباشون رو کشتند،بلند شدند .. “فقالوا له،لا والله؛فَماذا یَقول لِلنّاسِ اذا رَجَعنا اِلَیهِ” بر فرض ما برگشتیم؛ ما به مردمی که ما رو می بینند چی بگیم؟!

“اِنّا تَرَکنا سَیِّدَنا وَابنَ سَیِّدِنا و اِمامِنا؟! “بگیم ما آقای خودمون و پسرآقامون امیرالمومنین، ستون این خیمه‌ها رو تنها گذاشتیم؟! برای چی؟!(یه روضه قتلگاه اون شب خوندند)
ما به مردم بگیم: “تَرَکناهُ غَرَضاََ لِلنَّبل” ما او رو هدف گذاشتیم که بهش تیر بزنند “وَ دَریعَةً لِلرِّماه” گفتیم تو روی زمین می افتی بیان به تو نیزه فرو کنند “وَ جَزَرَ للسِّباع” ما تو رو تنها بذاریم درنده های بیابون بیان تو رو پاره پاره کنند ..
“وَ فَرَرنا عنک رَغبةً لِلحیاة” بگیم آی مردم!ما فرار کردیم .. ما عاشق زندگی بودیم.. ما عاشق عافیت بودیم .. در”مَعاذَالله! بَل نَحیا بحیاتِک…” ما با تو زنده ایم.. “وَ نَموتُ مَعَک…” با تو می میریم… اینجا حرفی رد و بدل نشد.. ابوالفرج اصفهانی نوشته: “فَبَکی و بَکَوا علیه” هم آقا شروع کرد به گریه کردن هم اینا به خاطر غربت آقا گریه می کردند.. الله اکبر! آقا اینا صحبتش ساده هست..

محمد بن بشیر حضرمی از اصحاب حضرته، شب عاشورا بهش پیغام دادند پسرت رو در سرحدّات ری گرفتند آقا بهشون گفتند تو برو‌‌ .. “اَنتَ فی اذنِِ مِنّی..” تو برو پسرت رو آزاد کن .. گفت: آقا ! ” اَکَلَتنِی السِّباع حیّاََ اِن فارَقتُک” درنده‌ها من رو زنده زنده بخورند اگر من از تو جدا بشم .. من یه عمری برای امشب زحمت کشیدم .. پسرم،اهل و عیالم همه فدای یه تار موی شما ..

من اون جمله‌ام البنین الان یادم اومد که بشیر وقتی آمد کربلا گفت: ” الجامِع.. الجامِع..” مردم جمع شدند.. ام البنین آمد گفت: تسلیت عرض می کنم بچه هات رو کشتند.. گفت:بشیر! از حسینِ من خبری داری؟!گفت: چهار تا پسر داشتی چه پسرایی.. گفت:حسین من چی شد؟! گفت: بی بی! عباست رو کنار نهر آب با لقب سقا با لب تشنه شهید کردند .. گفت بشیر!
“اَولادی وَ مَن تَحتَ الخضراء کُلُّهُم فِداءٌ لِاَبی عبدِالله..” بچه‌هام که هیچ هر که زیر این آسمان کبوده فدای یک تار موی حسین .. بشیر! حسین من چی شد؟! “آه! قُتِلَ الحُسَین مظلوماََ، عریاناََ، جائعاََ، مَسلوباََ ..”*

عجب یارایی، تا آخرش می‌مونن
حدیثِ عشق و شور و وفا میخونن

پای تو یک دفعه که سهله
هفتاد بارم بشه جون میدن
از ما بین دوتا انگشتت، بهشتو دیدن

نمیذارن غریب بمونی فردا
نمیذارن سرت بره رو نی‌ها
خدایا شکرت ..
غارت نمیشه معجری تا هستن
اسیر نمیشه دختری تا هستن
خدایا شکرت ..

«دنیای بی حسین نداره لطفی، میخونن اصحاب»

شهید شد توو آغوشت علی اصغر
شدی حتی از داداش حسن تنهاتر

تشنه‌ای و می‌باره بارون
اما بارون تیر دشمن
با صورت روی خاک می‌افتی، هجوم میارن

می‌بینم از رو تل که مقتل غوغاس
سر بریدن سر تو دعواس
عزیز خواهر ..
قاتل نشسته روی سینه‌ات حالا
پاتو به سختی میکشی رو خاکا
غریب مادر ..

“والحسین یجودُ بِنَفسِه” حسین جانش رو بذل کرد .. در طبق اخلاص گذاشت.. یک وقت آسمان تیره و تار گشت.. نفس همه در سینه حبس شد .. آه! قُتِلَ الحُسَین…
«برای تشنگیت بمیرم داداش، چه سخت جون دادی»