ملائک جلوه ای از روح

گرچه فرشته‏ها از مسائل اعتباري و تشريعي بدورند ولي آنها نيز نه مذكرند و نه مؤنث. اين كه قرآن كريم سخن وثنيين را در مورد مؤنث بودن فرشته‏ها تخطئه مي‏كند، نه براي اين است كه ذكورت آنها را اثبات كند بلكه براي اين است كه بگويد آنها منزه از ذكورت و انوثت هستند. اگر آنها را به عنوان عباد مكرم معرفي مي‏كند:
﴿... بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول وهم بأمره يعملون﴾
بلكه بندگاني ارجمندند، كه در سخن بر او پيشي نگيرند، و به فرمان او كار كنند.
همين اوصاف را براي مردان الهي نيز ذكر مي‏كند يعني موصوف اين صفت، نه مؤنث است نه مذكر، چه اين كه موصوفش نه انسان است و نه فرشته. آن حقيقت روح، اگر به اين صورت درآيد مي‏شود انسان، و اگر به آن صورت جلوه كند مي‏شود فرشته، كه يك موجود مجرد است. منتها اين موجودات مجرد درجات و شؤون وجوديشان فرق مي‏كند، بعضي‏ها در حدّ فرشته‏اند، و بعضي از فرشته برتر و كاملترند، نظير انسانهاي كامل و...

روح، شاگرد قرآن
اگر قرآن كريم را خداي سبحان برنامه درسي قرار داد، و خود را معلّم معرفي كرد، پس معلّم خداست و برنامه درسي قرآن است كه « الرّحمن، علّم القرآن » و آن شاگردي كه قرآن را فرا مي‏گيرد روح است نه تن. انسان كه در عالم رؤيا اين تن را رها مي‏كند، و بسياري از مسائل براي او حل مي‏شود آنجا نه مذكر است نه مؤنث. البته در عالم رؤيا چون عالم برزخي است بدن برزخي هم او را همراهي مي‏كند، امّا آنچه مي‏فهمد جان است كه نه مذكر است و نه مؤنث.
نتيجه
سلامت معنوي و مرض معنوي ارزش و ضد ارزشند و موصوفهاي اين ارزشها قلب و جان است و از اين دو، نه موصوف، مذكر يا مؤنت است و نه صفت.
اينها، طرح بحث، منابع بحث، محور بحث و موضوع بحث است، و آن هم استدلال قرآن، بنابراين آياتي كه مي‏فرمايد: چه مذكر چه مؤنث يعني بدن خواه از اين صنف باشد خواه از آن صنف نقشي ندارد، يعني: اعلام به عدم دخالت بدن است، نه اعلام به عدم تفاوت. مثل اين كه به انسان نمازگزار مي‏گويند بايد لباسي براي نماز بپوشي، و آن لباس بايد طاهر و حلال باشد چه سفيد باشد و چه سياه. يعني، سفيد و سياه دخيل نيست نه اين كه دخيل است، اما هر دو باهم مساويند، پس جريان مذكر و مؤنث بودن اصلاً در محور روح وجود ندارد تا اين كه بحث شود دخالت دارد يا نه.
حيات طيّب
اين كه قرآن مي‏فرمايد:
﴿من عمل صالحاً من ذكر أو أنثي وهو مؤمن فلنحيينّه حياةً طيّبة﴾

هر كس كار شايسته كند ـ چه مرد و چه زن ـ و مؤمن باشد قطعاً او را با زندگي پاكيزه‏اي حيات بخشيم.
يعني در رسيدن به حيات طيب فقط دو چيز نقش دارند يكي: حُسْنِ فعلي به نام «عمل صالح» و ديگري: حُسْنِ فاعلي به نام «مؤمن بودن روح»، خواه بدن مؤنث باشد خواه مذكر. اين «هو مؤمن» ناظر به حسن فاعلي است، يعني جان بايد مؤمن باشد و «عمل صالحاً» ناظر به حسن فعلي است، يعني كار بايد صحيح باشد، كار صحيح از كارگر صحيح، اين دو حسن كه كنار هم ضميمه شدند حيات طيب را به بار مي‏آورند. در نتيجه:
1 ـ بناي قرآن كريم، يعني اسلام آن است كه به صورت قضيه «سالبه به انتفاء موضوع» درباره زن و مرد سخن گويد، نه به عنوان «موجبه محصله» و نه به عنوان «سالبه به انتفاء محمول».
2 ـ ذات اقدس اله در آياتي از قرآن كريم، تعليم و تربيت را به روح اسناد مي‏دهد، و روح نه مذكر است و نه مؤنث.
3 ـ قرآن كريم از سه راه، يعني: راه علم حسّي، علم عقلي، و علم قلبي و شهودي مسائل را به ما ياد مي‏دهد و به نمونه‏هايي از زن و مرد اشاره مي‏كند كه اين راهها را طي كرده‏اند.