عدم شأنيت ملائكه براي متعلم بودن

عدم شأنيت ملائكه براي متعلم بودن
وقتي كه خداوند مسأله تعليم اسماء را طرح فرمود، انسان كامل را معلم فرشتگان معرفي كرد و فرشتگان را شاگردان انسان قرار داد، نه شاگردان خدا، و اگر فرشتگان شأنيت آن را داشتند كه بدون واسطه از خدا، علم كسب كنند، در ذات اقدس اله امساك و بُخلي از پذيرش آنها نبود. پس معلوم مي‏شود فرشته شأنيت آن را ندارد كه شاگرد بلاواسطه خداوند باشد به دليل اين كه:
﴿وما منّا الّا له مقام معلوم﴾[2]
و هيچ يك از ما نيست مگر اين كه براي او مقام و مرتبه‏اي معين است.
و همچنين لياقت آن را ندارندكه عالم به حقايق همه اسماء شوند، بلكه آنها فقط در حدّ گزارش، از حقايق آنها باخبر مي‏شوند، و اگر غير از اين بود ذات اقدس اله به آدم مي‏فرمود: «يا آدم علّمهم بأسماء هؤلاء» و از اين كه به آدم نفرمود: معلم اينها باش بلكه فرمود:

﴿أنبئهم بأسمائهم﴾[3]
يعني، گزارش اسماء را به اينها بده، نه تعليم اسماء را، معلوم مي‏شود كه اولاً: فرشته، دون آن است كه شاگرد بلاواسطه خداوند قرار بگيرد و ثانياً: دون آن است كه متعلم حقايق همه اسماء باشد، بلكه او صرفاً بايد مستمع باشد و فقط گزارش را بشنود، نه حقيقت را.
ذات اقدس اله وقتي از اين صحنه، سخن مي‏گويد، هم به فرشتگان مي‏فهماند كه، خليفه من كسي است كه معلم و مُنْبئ و عالم اسماء است و هم به شيطان مي‏فرمايد: خليفه من كه مسجود همه است، كسي نيست كه ازخاك سر برآورده باشد، بلكه آن كسي است كه بر خاك هم احاطه دارد چون:
اولاً: معناي خلافت آن است كه كسي جانشين «مستخلف عنه» باشد.
ثانياً: در معناي خلافت، غيبت مستخلف عنه، اخذ شده است، زيرا اگر مستخلف عنه، حضور داشته باشد، ديگر جا براي جانشيني و خلافت نيست.
ثالثاً: معناي خلافت آن است كه شخص خليفه، از خلف و از پشت سر مستخلف بيايد، نه از اَمام و يمين و يسار، لذا مستخلف عنه بايد خلفي داشته باشد يعني محدود باشد تا جا براي جانشين باشد.
رابعاً: چون ذات اقدس اله، محيط كل است، و خَلْفي و غيبتي ندارد تا كسي آن خلف و غيبت را پر كند، در نتيجه خليفه خدا نيز بايد محيط باشد تا بتواند شايستگي خلافت حق را تحمل كند و او كسي، جز انسان كامل نمي‏تواند باشد، زيرا او مظهر تشبيه و تنزيه و جامع همه اسماء حسنا است، نه فرشتگان، كه فقط جامع اسماء تنزيهيه هستند و نه حيوانات و غير حيوانات، كه فقط اسماء تشبيهيه را دارا هستند. اين انسان است كه جلال و جمال و تشبيه و تنزيه را واجد است و اين انسان است كه چون مي‏تواند محيط كل را نشان بدهد، لذا خليفه او شده است.

از اين بيان روشن مي‏شود، آن كه خليفةاللَّه است، مافوق نشئه بدن، سمتي دارد كه آن سمت شايسته خلافت است و مافوق نشئه تن، محلي براي ذكورت و انوثت نيست. روي اين تحليل خليفةاللَّه نه زن است و نه مرد، بلكه انسان است و مسجود فرشتگان نيز نه زن است و نه مرد، بلكه انسانيت انسان است.

[1] ـ توبه، 38. 

[2] ـ صافات، 164.

[3] ـ بقره، 33.

 

قسمت قبل: عظمت زن در فرهنگ وحي