حركت جوهري و رابطه روح با بدن

مسأله هستي و تشكيك آن و پيوستگي درجات و مراتب وجود و حركت جوهري و اين كه جوهر ذات در مسير اين وجودات حركت مي‏كند، تا حدودي مي‏تواند مسأله جسمانيةالحدوث و روحانيةالبقاء بودنِ روح را تبيين كند.
به هر صورت، چون هستي درجاتي دارد كه اين درجات بدون طفره است و بعضي از آنها مادي و برخي برزخي، و بعضي مجرد تام هستند، و بعلاوه حركت در متن هستي است ـ يعني در متن وجود است نه ماهيت ـ . بنابراين، يك شيئي كه بخواهد از مرحله ماده به مرحله روحانيت و تجرد بار يابد، بايد در مسير هستي حركت كند. با دقت در اين مسأله شايد بتوان مسأله ﴿فأنشأناه خلقاً آخر﴾ را قدري آسانتر تعقل نمود، زيرا در اين آيه نمي‏فرمايد: من چيز ديگر به او دادم! بلكه مي‏فرمايد: من او را تبديل به چيز ديگر كردم. اين تعبير را هم درباره آدم عليه السلام و هم درباره نسل او دارد.
در اين تبديل جديد و چيز ديگر شدن، سخني از ذكورت و انوثت نيست، زيرا اگر اين انتقال به نحو تجافي يا نظير تبدلات كون و فسادي و مادي بود، امكان داشت گفته شود: چون اين بدن چنين ساخته شده و سپس به «صورت مجرد» درآمده، قهراً روح زن و مرد فرق مي‏كند. اما اين گونه نيست، سخن از حركت مكاني و زماني نبوده چنانكه سخن از حركت كمّي و كيفي هم نيست، كه مثلاً بدن «زن» حركت كند و به مقام روح برسد. يا بدن «مرد» حركت كند و به مقام روح برسد يعني «ذكورت و انوثت» در حركت باشد. بلكه آنچه در متن حركت راه دارد گوهر هستي شي‏ء است، و گوهر هستي نه مذكر است و نه مؤنث. متحرك، وجود شي‏ء است نه ماده او و صورتها، اصناف، مسائل ماهوي و اوصاف و عوارض او، و گوهر هستي نه مذكر است و نه مؤنث. بنابراين در مرحله ﴿ثمّ أنشأناه خلقاً آخر﴾ فرقي بين زن و مرد نخواهد بود.
مادّي نبودن رجوع الي‏اللَّه
پس آنچه ملاك ارزش است، منزه از ذكورت و انوثت است. چه اين كه وقتي سخن از رجوع الي‏اللَّه است، از نفس مطمئنه ياد مي‏كند. زيرا رجوع الي‏اللَّه منسوب به بدن نيست، مربوط به روح است. چون اگر بدن رجوع مي‏نمود و رجوعي جسمي و مادي مي‏بود، مرجع هم ـ معاذاللَّه ـ يك امر مادي مي‏شد. چرا كه وقتي تن نزديك مي‏شود، قرب مادي است و قرب مادي از آنِ شي‏ء مادي است، اما آن ذاتي كه: «أنت الدّاني في علوّه والعالي في دنوّه»
تو نزديكي در عين بلندي رتبه و بلند مرتبه‏اي در عين نزديكي.
او منزه از قرب و بعد مادي است. آن كه، هر كسي در هر شرايطي او را بخواند او قريب است:
﴿واذا سألك عبادي عنّي فانّي قريب أُجيب دعوة الدّاع اذا دعان﴾
وقتي بندگانم مرا از تو سؤال نمودند، پس من نزديكم و اجابت مي‏كنم خواستِ درخواست كنندگان را.
او منزه از قرب و بعد مادي است. اگر كسي مثلاً در نماز به او نزديك مي‏شود چرا كه:
«الصّلوة قربان كلّ تقي»
نماز وسيله تقرب هر انسان باتقواست.
و يا در عبادتهاي ديگر به خداوند متقرب مي‏شود، قرب معنوي دارد، و اين قرب معنوي نه مذكر است و نه مؤنث، پس آنچه مقرّب الي‏اللَّه است آن هم، نه مذكر است و نه مؤنث.
وقتي قرآن كريم مي‏فرمايد: نفس به خدا رجوع مي‏كند، پيداست كه مجرّد است، يا آنجا كه قلب به سراغ خدا مي‏رود:
﴿اذ جاء ربّه بقلب سليم﴾ آنگاه كه با دلي پاك سوي پروردگارش آمد.
﴿الّا من أتي اللَّه بقلب سليم﴾مگر كسي كه دلي پاك به سوي خدا آورد.
هر چيزي كه سير به طرف خدا دارد، يا هر چيزي كه رجوع الي‏اللَّه دارد، رفتن مادّي و آمدن مادّي ندارد، پس آن كه مي‏رود و نزديك مي‏شود هم، منزه 
از ماده است.

ادامه دارد...

قسمت قبل :: تناسب روح و جسم از کتاب زن در آیینه ی جلال و جمال الهی